در باب مقولۀ جنگ و زمین در افغانستان
محمد فاضل کوشایی، یکی از فراریان بیشمار ارتشی میباشد که قرار است در سال 2014 برای کنترل کردن طالبان جایگزین نیروهای خارجی شود. وی دلیل فرار خود از این نهاد را فساد حاکم بر زندگی افسران عنوان میکند بهطوری که میگوید: ”هرکس به فکر پرکردن جیبهای خویش و ساختن خانهای برای خود پیش از خروج امریکاییهاست.“ به نظر میرسد با این گفته بخشی از حقایق موجود در بحران اقتصاد سیاسی افغانستان را روشن میسازد؛ بحرانی که حکایت از پیچیدگی اوضاع کنونی کشور دارد در دوران بازسازی و در فردای سی سال درگیری و جنگ.[1] اما بنا بر نگرشی که تحت عنوان مطالعات پساجنگ (postconflict) در ادبیات علوم سیاسی معروف گشتهاند، که شامل کشورهایی چون افغانستان نیز میباشد، جنگجویان پیشین یا همان جنگسالاران اسلحه را زمین میگذارند و به لطف برنامههای بازسازی به دلیل پایان جنگ که جامعۀ بینالمللی از آن حمایت مالی میکند، دوباره به صحنۀ اجتماع باز پس میآیند. به عبارتی دیگر، بنا بر رویکرد این مطالعات، نگاه حاکم به دوران بازسازی و بازگشت نظامیان به زندگی مدنی پس از چند دهه بحرانهای عمیق نگاهی مسالمتآمیز میباشد.
هرچند باید چنین آرزوی داشت و گفت که ای کاش این چنین بود و اینچنین میشد، اما از نگاه پژوهشی نباید فراموش کرد که جنگ همواره یکی از راههای ثروتاندوزی بوده است و روند صلح در ارتباط با آن قرار میگیرد و همچنین به قیمت تثبیت آن یا تشدید نابرابریهای اجتماعی امکان پذیر میشود. تاریخچۀ جنگ در افغانستان نشان میدهد که چگونه بعضی قهرمانان جنگ، مجاهدین و قوماندانها برای نمونه در منطقۀ شمال که کنترل جادههای ارتباطی ارسال مهمات (اکمالات ) ارتش سرخ را به افغانستان در دست داشتند، توانستند با مالیات و باجهایی که از آنها میگرفتند ارتزاق کنند و چگونه با کسب درآمدهای حاصل از آن در فردای جنگ به مالکین بزرگ یا ”غاصبین“ واقعی زمین تبدیل شدند.[2] در این مسیر، نه طالبان موفق شدند دست آنها را از این امکانات کوتاه کنند و نه نیروهای خارجی. به اضافه اینکه عقبنشینی نیروهای ناتو، که برای سال 2014 پیشبینی شده است،[3] به نظر فصل تازهای در تاریخچۀ چپاول و غصب زمین ایجاد خواهد کرد و از این منظر به نوعی افغانستان را در امتداد با تاریخ چهار دهه بحران زمین و مالکیت ارضی قرار خواهد داد که شکست اصلاحات ارزی دهۀ 1970 اولین جرقههای آن را زد. اما تحلیل این دورۀ تاریخی علیرغم حجم خرابیهایش و فجایع عدیدۀ آن و نیز قربانیان بیشمارش نشان از تحولات چشمگیری دارد که حاکی از ورود کشور است به گونهای از تجدد. به عبارتی باید گفت تاریخی است که با وجود همۀ تفاوتهایش میتوان آن را به دلیل فراگیر شدن مالکیت خصوصی زمین به معنای سرمایهداری آن، با تجربۀ تاریخی ظهور فیزیوکرتها در قرن نوزدهم در فرانسه و انگلیس قابل قیاس دانست.[4] بهویژه اینکه مسئلۀ زمین، املاک و مطالبۀ فراگیر مالکیت زمین از این پس کمتر در خصوص مناطق روستایی یا به صورت قومی و بیشتر در خصوص شهرها یا مناطق مرزی مطرح میشود که بیشترین فرصتهای سرمایهگذاری را در درون خود جمع کردهاند و مهمتر اینکه زنان هم به جمع متقاضیان زمین پیوستهاند.
در ادامۀ مقاله با دو رویکرد به بحران چهل سالۀ افغانستان خواهیم پرداخت که هر یک اشاره به واقعیاتی متفاوت دارد که در کنار هم کمکی خواهد بود برای درک پیچیدگی اوضاع کنونی که در ارتباط با عمق تحولات چهار دهۀ گذشته قرار میگیرد. در قسمت دوم و با اشاره به عوامل مناقشهبرانگیزی که عمدتاً با مسئلۀ زمین و مالکیت گره خورده است، به نقد رویکرد سیاسی حاکم، که مبتنی بر تضاد است، و نیز به نقد تنگنای آن خواهیم پرداخت. در خاتمه، این مختصر دعوت به نگاه دیگری دارد به افغانستان که بسیار متفاوت از گذشته از دل جنگ و بحران بیرون آمده و به سختی در مثلث قومیت، زندگی روستایی و سنتهای دینی قرار میگیرد که ادبیات کلاسیک سعی در محصور کردن این کشور در آن دارد. هر چند متناقض، اما همانطور که خواهیم دید، حرکتهایی که تصویر افغانستان فردا را میسازد مثلث دیگری را تشکیل میدهند که متشکل است از تقویت و تشدید ویژگیهای محلی، انسجام ملی و اختلاط قومی؛ حرکتهایی که به نظر افراطگراییهای دینی و قومی را به حاشیه رانده و بسیار کمرنگتر از گذشته میسازد.
یک جنگ یا جنگهای بیشمار؟
افغانستان دستکم از سال 1979 درگیر جنگ است.[5] نمیتوان شرایط پیچیدۀ جنگی و بحران حاکم را از سه کودتای بههمپیوسته و دو بار اشغال کشور توسط نیروهای خارجی جدا دانست. به عبارتی، بحران افغانستان مجموعۀ پیچیدهای است که به بحرانهای سیاسی دیگر گره خورده و از آنها جداییناپذیر است: سرنگونی ظاهرشاه توسط پسرعمویش داوودخان در سال 1973 که به پایان دادن به حکومت سلطنتی منجر شد، سرنگونی داوودخان توسط کمونیستها در 1978 که به سلطۀ صد سالۀ پشتونهای محمد زی قندهاری خاتمه داد و بالاخره کودتای حفیظالله امین بر علیه ببرک کارمل در سال 1979 که آغازی شد برای اشغال کشور توسط ارتش سرخ در سال 1979 و بیست سال بعد و به نام مقابله با طالبان به اشغال کشور توسط امریکا و نیروهای ناتو در سال 2001 منجر شد. بنابراین، جنگ افغانستان چنان رویداد پیچیدهای است که میتوان پرسید آیا باید از یک جنگ سخن گفت یا از جنگهای متعدد؟ به عبارت دیگر، آیا با جنگی سیساله مواجه هستیم یا با نبردهای پراکنده و مجزا، اما پیدرپی؟ سوالی که هر چند ما را با دو واقعیت متفاوت مواجه میسازد، اما برای درک پیچیدگی و اثرات گاه متناقض بازتاب جنگ و عمق پیامدهای آن راهگشا خواهد بود.
در دفاع از رویکرد نخست باید به حضور بیوقفۀ بازیگران اصلی جنگ، جنگسالاران، مجاهدین و قوماندانهایی اشاره کرد که از سال 1980 برای مقاومت در برابر روسها اسلحه به دست گرفتند. در واقع، آنها بزرگترین بهرهبرداران عقبنشینی روسها در سال 1992 بودند. اگر چه عدهای از این گروه در 1996 توسط طالبان از قدرت کنار گذاشته شدند، اما از همان سال 1994 در قندهار، در سایۀ حامد کرزای، دوباره به میدان بازگشتند. بدون شک بیثباتی ائتلافها کمی بر پیچیدگی اوضاع میافزاید. برای مثال، برخی از مجاهدین برای مدتی به طالبان پیوستند و برخی دیگر قبل از اینکه خود را کنار بکشند و با حامد کرزای همکاری کنند، از مخالفت مستقیم با آنان خودداری کردند. نمونههای بسیار از این دست تجربیات وجود دارد که از جمله میتوان به ژنرال دوستم اشاره کرد که ازبک است و اهل تسنن و همچنین رقیبش عبدالمالک پهلوان.[6] و موارد بسیار دیگر که کمتر شناخته شدهاند، بهشمول مجاهدین هزاره که از هزارجات و اهل تشیع میباشند. برای نمونه می توان از محمد اکبری نام برد؛ یکی از رهبران تاریخی وحدت یا از پدر بصیر کریمی، منشی معاون رئیس پلیس استان بلخ یا بسیاری دیگر از رهبران مجاهد منطقه آبدارا در خطۀ چارکنت در جنوب مزار شریف یا بلخاب در استان سرپل و درۀ صوف در استان سمنگان که سلاحهای خود را به طالبان واگذار کردند و با استناد به سیرت امام حسن که برخلاف برادرش امام حسین با دشمن مصالحه کرد، در جوار طالبان تا زمان رفتنشان در صلح ظاهری زندگی کردند. در مقولۀ تداوم حضور جنگسالاران باید به نقش طالبان نیز اشاره کرد که پس از مداخلۀ امریکاییها در 2001 صحنه را ترک نکرده و همانطور که آدام باشکو (Adam Baczko) در همین شماره به آن اشاره میکند، همچنان یکی از اجزای اصلی بازی سیاسی، چه در بخش دستگاه اداری کرزای و چه در صف شورشیان مخالف او، باقی ماندهاند.
تصویر 1. شهرک امید سبز. تصویر مجاهدین همچنان در ادارات و معابر عمومی برافراشته میباشد.
از سوی دیگر، هر یک از فصلهای جنگ افغانستان از دل رویدادهای گذشته بیرون آمده و با آن پیوند میخورد که این نگاه نیز به درگیریهای سی ساله یگانگی وانسجام میبخشد. بالاخره نیز در همین راستا نقش مداخلهکنندگان خارجی درفضای بحرانی افغانستان مقولۀ دیگری است که تفکر انسجام را تقویت میبخشد؛ بهویژه از نظر منافع استراتژیکی که خارجیان دنبال میکنند، به نظر میرسد تغییری در اهداف آنها ایجاد نشده باشد. برای مثال، پاکستان افغانستان را یکی از صحنههای عملیات رقابتی خود با هند میبیند و توافقنامۀ دورند (Durand)، مربوط به نقاط مرزی و بیطرف در مناطق پشتوننشین، همچنان محل مناقشه است. ایران نیز به دلیل حاکمیتش که تا نیمههای قرن نوزدهم در شرق افغانستان هنوز اعمال میشد، حضور خود را در این کشور طبیعی میداند. روسیه افغانستان را یکی از کلیدهای سلطۀ خود بر آسیای مرکزی و همچنین زمینۀ دسترسی به آبهای گرم میداند. در این آشفتهبازاری که حضور ملتهای مختلف در این کشور بدان دامن میزند، فقط با کمال تعجب این امریکاییها هستند که در زمرۀ تازهواردها به حساب میآیند، اگرچه نباید فراموش کرد که کمکهای انکشافی آنها مربوط به سالهای 1960 تا 1970 میباشد و نیز حمایتهای آنان [7] از قوماندانها در مقابل روسها به دهۀ 1980 بر میگردد. به هر حال، اهداف آنان در حال حاضر در افغانستان بسیار محدود به نظر میرسد، هر چند امکانات قابل توجهی را وقف آن کرده باشند. به عبارتی دیگر، تمام دغدغۀ آمریکاییها جلوگیری کردن از بازسازی دولتی متحد با القاعده میباشد؛ نگرانیای که حتی اگر فاجعۀ 11 سپتامبر، از دید واشنگتن البته، به آن مشروعیت بخشیده باشد، اما در مقایسه با معضلات و مشکلات جامعۀ افغانستان مسئلهای حاشیهای به حساب میآید.
به این ترتیب میتوان گفت که در نتیجۀ این حضور مستمر بازیگران مختلف وطنی و خارجی در چوکات سیاسی افغانستان و نیز پیوستگی دوران مختلف جنگ با همدیگر، نوعی آگاهی سیاسی منسجم در افکار عمومی پدید آمده که هر چند کمی توطئهگراست با چاشنی حکایتهای مظلومنمایی افغان، اما نقطهاشتراک افغانهاست، از هر قومی که باشند و نیز تحلیهایی است که اغلب در روزنامهها میخوانیم یا در اخبار میشنویم. در واقع و بنابراین، آگاهی سیاسی مسئولیت جنگ در بیان افغان همیشه به عهدۀ ”دیگران“ است؛ دیگرانی که گاهی در شکل قدرتهایی خارجی ظاهر میشوند که نگاه به ثروت و منابع کشور دوختهاند و گاهی در ردای وطن فروشان وطندار (هموطن) قد علم میکنند که خود را در اختیار بیگانه میگذارند، زیرا که ”دهانشان را پر کردهاند.“ به اضافه اینکه قرائت افغانها از جنگ قرائتی است قومی که برتریطلبی تاریخی پشتونها عامل تعیینکنندۀ آن میباشد. در نتیجه، به نظر افغانها آگاهی ملی وجود ندارد و تفاوتهای منطقهای، قبیلهای یا اعتقادی از عوامل قهری و آشتیناپذیر میباشند که بنا بر آن هر قومی قوم دیگر را در سرنوشت شوم کشور مسئول میداند که برای رسیدن به قدرت وطن را به چوب حراج سپرده است. اما هرچند بسیار منفی، توطئهگرا و یکجانبه و بیشک نادرست باشد، این رویکرد که نُقل مجالس هر روزه در سر هر کوی و برزن میباشد با نفی تجارب مشترک میان اقوام در سازندگی جامعه و با نادیده گرفتن فراز و نشیبهای دوران جنگ نیز به نوعی به جای خودآگاهی ملی عمل کرده و دارای کارکرد و کاربرد هویتی میباشد. در واقع، با این رویکرد تمام اقوام این کشور از پشتون و تاجیک گرفته تا هزاره، ازبک، سید، ترکمن، قزلباش، بیات، فارسیوان و . . . خود را تافتهای جدابافته از دیگران میبینند و ایمان به افغانستانی دارند که در نبود خائنان بیگانه و وطنی میتوانست کشوری بینظیر باشد. به عبارتی دیگر، میتوان گفت که تکرار شاهبیت مظلومیت افغان در افواه، به سان شهادت امام حسین، خود به آگاهی جمعی و اجتماعی تبدیل شده است که در تقویت انسجام و یکپارچگی بیتأثیر نمیباشد. اگر در مقابل این نگاه به تجاربی اشاره کنیم، که هر چند در شرایطی سخت و در تنگنای مهاجرت به دست آمده، به نکات اشتراک و وحدت دیگری دست خواهیم یافت که رویکرد قبیلهای و قومی در این کشور قادر به درک آن نمیباشد. برای نمونه، میتوان به تجاربی اشاره کرد که از دل زندگی در کمپهای پناهندگی در پاکستان و در محلههایی خاص و حومههای شهرهای بزرگ در ایران به دست آمده که حاصل آن الگوی شهرنشینی حاکم است که، همانطور که خواهیم دید، در تمام شهرهای افغانستان، بهشمول هرات، مزار شریف، قندهار، جلالآباد و صد البته در کابل مشاهده میشود. تجربهای که به نوعی معرف هویت شهری است که خارج از معیارهای قبیلهای طرح شده و نقطۀ اشتراک میان تمام اقوام است، خواه در شمال کشور باشیم یا در جنوب، خواه در هرات باشیم یا کابل.
با این همه نباید فراموش کرد که جنگ افغانستان در طی سه یا چهار دهۀ گذشته یکدست نبوده و هر دوره دارای ویژگی خاصی است که فرضیۀ یکپارچگی و یکدستی بحران را به زیر سوال میبرد. به عبارتی دیگر، باید گفت که مقاطع مختلف جنگ با هم شباهتی ندارند، زیرا به دلایل پیچیده و ناهمگون تکیه داشته و نیز دارای بازتابی متفاوت در حیات تاریخی این کشور هستند که نمیتوان آنها را با یک تحلیل واحد مورد ارزیابی قرار داد. برای نمونه میتوان گفت که جهاد علیه روسها با توافق جمعی (اجماع) هر چند نانوشته همراه بود که تمام اقوام را بسیج کرد. همچنین، از هم پاشیدگی حاصل از به قدرت رسیدن قوماندانها (1992ـ 1996) بعداز سقوط حکومت دکتر نجیبالله در بیشتر نقاط کشور چنان فاجعهای آفرید که افغانها با نوعی وحدت کلمه از آن به عنوان تلخترین دوران جنگ یاد میکنند. در ادامۀ این فاجعه، بازگشت به آرامش اجتماعی نیازی همگانی شد که به ظهور طالبان و مشروعیت نسبی، هر چند مقطعی، حکومت آنها انجامید؛ حکومتی که به وسیلۀ مداخلۀ خارجیها سه روز بعد از 11 سپتامبر سرنگون شد و از این دیدگاه نیز اعتقاد بر این است که دستگاه اداری حامد کرزای که مجموعهای است متشکل از اکثر احزاب و گروههای سیاسی و قومی که از کمونیستها گرفته تا طالبان و مجاهدین در آن حضور دارند، خود لااقل در برههای از زمان باز گوکنندۀ نیاز به ایجاد نوعی تعادل و آشتی میباشد میان گروهها و نیز میان دورههای مختلف تاریخی چهار دهۀ اخیر.
تصویر 2. مکتبی در شهر چغچران.
به اضافه اینکه تغییر و تحولات عمیقی که در تمام ولایات و ولسوالیها شاهدش هستیم، به تفکر انسجام در جامعۀ افغان دامن میزند. برای نمونه میتوان از افزایش جمعیت، جابهجایی داخلی در کشور، مهاجرت و رشد شهرنشینی سخن گفت. همچنین از سال 2001 شاهد نوعی تجددگرایی در کشور هستیم که فقط ظاهری نیست، چرا که باعث حرکتهایی در سطح وسیع گشته است؛ همچون گشایش مدارس، ایجاد نهادهای دانشگاهی خصوصی که مسئلۀ قابل ملاحظه در موردشان این است که این مراکز اکثراً به ابتکار قوماندانهای جنگ و مجاهدان پایهریزی شده و تحت مدیریت آنها اداره میشود. برای نمونه، احمدشاه احمدزی، وزیر امورخارجه برهانالدین ربانی رهبر حزب اقتدارملی، انستیتوی مشعل را در 2009 تأسیس کرده است. انستیتو دعوت نیز در همان سال به دست عبدالرسول سیاف، نمایندۀ مجلس ملی و رهبر حزب اتحاد اسلامی که بعدها به دعوت اسلامی تغییر نام یافت، ایجاد شد. در سال 2007، آیتالله شیخ آصف محسنی، رهبر حزب حرکت اسلامی، مدرسۀ خاتمالنبیین را افتتاح کرد. یکی از عوامل مهم این تحولات اجتماعی بدون شک میزان ارسال پولی است که مهاجران با سیستم حواله به کشور سرازیر میکنند، به اضافه اینکه از سال 2001 بخشی از این مهاجران به کشور بازگشتند[8]. به عبارتی دیگر، ارسال منابع مالی مهم به داخل کشور و بازگشت مهاجران به ایجاد تحولات در حوزههای اقتصادی، اجتماعی، نظام شهری، آموزشی و نیز حتی در ترکیبات قومی، بهویژه در زمینههای ازدواج و تجارت، دامن زده است و شاهد حرکتهای بینظیری هستیم که به عنوان پدیدههای نوین اجتماعی باید از آنها یاد کرد که مقالات نسیم مجیدی و جولیا اسکالتاریس (Giulia Scalettaris) در این شماره به آن به خوبی اشاره دارند.
تصویر 3.تصویر مؤسسۀ تحصیلات عالی سلام. از جمله پدیدههای مدرن و مهم رشد قابل ملاحظۀ مؤسسات تحصیلات عالی یا به عبارتی پوهنتونهای خصوصی است که از سال 2007 شاهدش میباشیم.
به طور خلاصه باید گفت که وسعت تغییرات اجتماعی حاصل از جنگ چنان است که شاید بتوان از کارکرد جنگ به مثابه یک انقلاب سخن گفت. به هر حال، هر توصیفی از جنگ داشته باشیم، باید گفت که بحران سی سالۀ اخیر به تحولات سیاسی مهمی دامن زده است که پایان دادن به سلطۀ تاریخی قوم محمد زی در حکومت تبلور آن است . در واقع، از زمان سقوط داوود بسیاری از مقاماتی که یکی پس از دیگری به قدرت رسیدند یا قوماندانهایی که امروز به عنوان قهرمانان ملی قلمداد میشوند از قوم پشتون نمیباشند. حتی اگر بیشتر رهبران کمونیست پشتون بودند یا حامد کرزای متعلق به این قوم باشد، اما بسیاری از آنها نه تنها به خاندان سلطنتی تعلقی ندارند، بلکه با آنان از در مخالفت برخاسته بودند. به عبارتی دیگر، ظهور تاجیکها و ازبکها و پذیرفته شدن هزارهها یا خانوادههای اسماعیلیه مثل نادریها در بازی سیاسی– ملی نشانههای آشکاری است از جابهجایی هستۀ مرکزی قدرت و طبقۀ سیاسی حاکم. اما مسئلۀ مهم در اینجا پرسشی است حول آنچه در پس این ”انقلاب“ سیاسی پنهان شده است. به عبارتی، آیا میتوان از یک انقلاب اجتماعی سخن گفت یا حداقل از تغییر و تحولاتی در وادی بیعدالتیهای رایج در جامعه خبر داد،؟ برای نمونه، نابرابریهای میان زن و مرد، میان اقوام یا میان نسلها. بهویژه با توجه به شرایط جدیدی که حضور و مداخلۀ امریکا و نیز ظهور نقشآفرینان تازهای مثل نهادهای غیردولتی غربی، سرمایهگذاران خارجی یا بازگشت مهاجران ایجاد کرده است که همه به نوعی علم دفاع از زنان برداشتهاند و از حق و حقوق اقلیتهای قومی و دینی سخن میگویند.
با این همه، استفاده از واژۀ انقلاب برای این جنگ سی ساله، دقیقاً به این دلیل که به تفکر تحولی منسجم و یکپارچه دامن میزند، کمی مشکلساز و شاید انحرافی باشد، زیرا میتواند تداعی تفکری باشد بر پایۀ گذار از یک وضعیت و یک رژیم سیاسی به یک وضعیت جدید و شرایط سیاسی دیگر. در حالی که، همانطور که دیدیم، چنین نیست و از سالهای 1970 تاکنون در کنار تغییرات شاهد پیوستگی و استمرار در بسیاری از امور هستیم و در کنار این واقعیت باید اضافه کرد که ارائۀ تحلیلی از وقایع در سطح ملی غیرممکن میباشد.
به عبارتی، موضوع قابل ملاحظه در روند تغییر و تحولات افغانستان تفاوت و ویژگیهایی است که یک استان را از استانهای دیگر و یک شهر را از شهرهای دیگر جدا میسازد. در واقع، هر منطقه از نظر جغرافیا و جغرافیای انسانی، از لحاظ روابط اجتماعی و نظام اقتصادی و نیز از نظر نوع تاریخچۀ روابطی که با مرکز (پایتخت) و مناطق حاشیهای خود ایجاد کرده است دارای ویژگیهای منحصر به فردی است که آن منطقه را از مناطق دیگر جدا میسازد. در کنار این تفاوتها عدم توسعهیافتگی کشور که مانعی است بر سر راه تبادلات اقتصادی – اجتماعی و ایجاد همبستگی و اشتراکات فرهنگی و تجاری میان ولایات مختلف، خود مانعی است بر سر راه انسجام ملی یا دلیل دیگری است بر تحکیم ویژگیهای منطقوی که حدت و شدت آن یکپارچگی جامعۀ افغان را در نگاه اول به زیر سوال میبرد. بسیاری از نیروهای اجتماعی، سیاسی و نظامی، به استثنای احتمالاً کمونیستها، دارای اعتبار و شهرت محلی میباشند و نه ضرورتاً دارای اعتبار ملی. بدین معنی که اسطورۀ قهرمانی آنها منطقوی است و نه کشوری و بازتاب ضدونقیضی در سطح کل جامعه دارد. قوماندانها و احزاب اسلامی، حتی طالبان، با استفاده از حمایتهای قومی و با تکیه به اعتبار و حمایتهای منطقهای فعالیت میکردند و به همین دلیل نیز تاریخ جنگ از استانی به استان دیگر بسیار متفاوت است که این تفاوت حتی در رابطه با جنگهای کابل نیز احساس میشود. برای مثال میتوان به جایگاه پنجشیر اشاره کرد که به دلیل حضور شاه مسعود دارای قداست خاصی است یا نیز به منطقۀ چهاربرجک در نیمروز یا باز به حاکمیت انحصاری اسماعیلخان بر هرات، استادربانی در تخار، مقاومت غور در برابر طالبان یا حضور وسیع هواداران ملاعمر در قندهار. اما همزمان باید گفت که هر چه دلیل این ناهمگونی و تنوع سیاسی و یا انشقاق منطقوی – قومی باشد، موضوع قابل تعمق در اینجا این است که بحران نزدیک به چهل سال باعث تغییر در این تصویر آشنا نگشت. به عبارتی، نه تنها تجربۀ جنگ و مطالبات دینی – اسلامی باعث تضعیف مطالبات منطقوی – قومی نشد که به نظر میرسد برعکس در تشدید آنها مؤثر افتاده است. بهطوری که شاید بتوان دولت را با وجود ضعفهای مدیریتی به عنوان تنها کانون انسجام قلمداد کرد که همزمان هم پشتیبان تمام اقوام و تنوع مطالباتشان میباشد و هم جایگاه جذب، بسیج و هماهنگی آنها در چوکات سیاست ملی افغانستان. کلام پر معنای ریاست جمهور صاحب، حامد کرزای، که با قدرت و اعتماد روزی از طالبان به مثابه بیادرهای خود نام میبرد و روزی دیگر از احمدشاه مسعود به عنوان قهرمان ملی یاد کند، در محدودۀ نیاز و ضرورت این تنها کانون انسجام مورد اجماع قابل فهم میباشد.
آیا طالبان تنها مقصران بحران افغانستان میباشند؟
معمای جنگ افغانستان و نیز در ادامه تمام مباحثی که حول مشروعیت مداخلۀ غرب پس از حملات 11 سپتامبر 2001 ساخته شد، در مسیر خود به ایجاد رویکردی انجامید که بر مقولۀ تضاد استوار است و متکی بر آن. به عبارتی، رویکرد کنونی به جنگ و مداخلات غرب در افغانستان رویکردی دو قطبی است که در یک طرف آن، تهدید تروریزم قرار دارد به سردمداری طالبان و القاعده، و درطرف دیگر آن ضرورت مقاومت در مقابل آن؛ خواه این مقاومت از جانب نیروهای افغان باشد (اتحاد حاصل از کنفرانس بن) یا نیروهای خارجی (ایالات متحد امریکا و قوای ناتو). در حالی که در پس این رویکرد دوقطبی و سادهانگارانه، که به نام نبرد میان خیر و شر عزم مقابله با مشکلات افغانستان را کرده است، قضایا و مسایلی نهفته است که به سختی در قالب فوق میگنجد، زیرا که نه ارتباطی با تروریزم طالبانی دارد و نه به مقاومت در مقابل این معضل خلاصه میشود. در واقع، طی سالهای گذشته معیارهای اصلی جنگ و درگیری در چارچوب مسایل و قضایای منطقهای تعریف شده است؛ همان مسایلی که اولویه روا خیلی زود و در اوایل سالهای دهۀ 1980 میلادی با اشاره به اهمیت مقولۀ قومیت در شکلگیری حلقههای سیاسی و نظامی به آن اشاره کرده بود[9] که اهمیت آنها به نظر هنوز به قوت خود پا برجاست. به همین دلیل نیز میتوان گفت که مسئولیت بحران حاکم در افغانستان و خشونتهایی را که در تحلیل نهایی به آسانی بر دوش طالبان مینهیم، نه تنها همیشه مستقیماً مرتبط با آنان نیست، بلکه تحت تأثیر مسایل و قضایای محلی و قومی قرار دارد که طالبان به نوعی آخرین حلقهای هستند که به آن پیوند میخورند و حتی گاهی کاملاً با آن بیگانه میباشند.
بنابراین، پرسش اساسی در این مقطع این نیست که آیا بعد از خروج نیروهای امریکایی دوباره شاهد احتمال یا خطر پیروزی طالبان خواهیم بود یا نه. احتمال اینکه این پیروزی اتفاق بیفتد زیاد است، چرا که طالبان یکی از نیروهای سیاسی قدرتمند در افغانستان هستنتد و بعید است که راه حل معضل طالبان از طریق نظامی هموار شود. اما به قدرت رسیدن طالبان، اگر چنانچه روزی اتفاق افتد، فقط یک رویداد سیاسی در چوکات قدرت نخواهد بود، بلکه در واقع تأییدی است بر قوت و پایداری عواملی که در فروپاشی درونی نظام فعلی و بحران آن نقش دارند: معضل بیکاری که از ابتدای سال 2013 با نزدیک شدن خروج نیروهای خارجی شاهدش هستیم، تضعیف منابع درآمد افغانهایی که با اجارۀ ملک به خارجیان امرار معاش میکنند، سقوط قیمت و انفجار حباب ملک و املاکی که از سال 2011 آغاز شده است، آشفتگی و نابسامانی شبکههای توزیع کمکهای بینالمللی که حاکمان قدرت سیاسی، اجتماعی، آموزشی و نظامی، قوماندانها و افراد متشخص خود را به آن بستهاند و . . . همانطور که میبینیم هیچیک از عوامل فوقالذکر که در بحران فعلی کشور به آن استناد میشود ربط مستقیم با پیروزی یا شکست طالبان ندارد. بدین معنی که پیروزی یا شکست طالبان باعث تغییر در مشکلاتی که این عوامل به آن دامن زدهاند، و هموار کردن آن یک شبه امکانپذیر نیست، نخواهد شد. به همین دلیل نیز استخدام یازده هزار مأمور پلیس محلی، که به سی هزار نفر تا سال 2014 خواهد رسید، برای مقابله با بحران منابع و بحران بیکاری کافی نخواهد بود. بهخصوص که به نظر میرسد باعث شدت منازعات گشته است، زیرا که در تفکر عامه این شبه نظامیان در واقع تداعی اربکیها هستند که با دخالتهایشان در محل بهشمول تفتیش منازل، دزدی، تجاوز و آدمربایی نه در ایجاد صلح که در بلند رفتن ناامنیها تأثیرگذار بودهاند؛ همانطور که در مقالۀ وامقالله ممتاز به موردی از آن اشاره شده است.
از طرفی، هر چند با حضور قوای خارجی تمام مسئولیتها در رابطه با معضل جنگ و بحران به نظر به دوش طالبان افتاده باشد، اما باید یادآور شد که طالبان انحصار خشونت را در اختیار ندارند و به نظر افغانها، بدترین دوران چهار دهۀ اخیر دوران حکومت مجاهدین قلمداد میشود. نیز بسیار بسیار سخت است بتوان عدم امنیت در استانهای غور، خوست یا هرات را بهطور کلی به طالبان نسبت داد. در پشت فاجعۀ بسته شدن 70 درصد از مدارس در بعضی از این مناطق، مسئلۀ خطر ربوده شدن شاگردان نهفته است که جهت اخاذی صورت میگیرد و بهطور مستقیم به فعالیتهای تروریستی از نوع القاعده و نیز به سیاستگذاریهای طالبان ارتباطی ندارد، حتی اگر مخالف با تعلیم و تربیت دختران باشند، زیرا در روند اختتاف فشار نه بر قشر نسوان که بر باچهها میباشد، زیرا ارزش طبقۀ اناس به مراتب کمتر از بیادرهای خود است که بعد از اختتاف و به دلایل آبرو و ناموسی ترجیح بر مرگ آنهاست تا تلاش بر باز پس آمدنشان. همچنین، اختلافات محلی بر سر ملک و املاک که در ارتباط با تغییر و تحولات سیاسی است، ربطی ضرورتاً مستقیم با مسئلۀ طالبان پیدا نمیکند. بد نیست بدانیم که اعتصاب بازار هرات در سال 2012 به مدت سه روز در ماه رمضان نه بر علیه طالبان که در اعتراض به این پدیدههای بحرانزا و پراکنده، بهخصوص مسئلۀ اختتاف و اخاذی، صورت گرفت. همچنین، درگیریهای مسلحانه پیش از آنکه در قالب ادبیات مقاومت با طالبان جای گیرد، جنگ قدرت است میان قوماندانهایی که کنترل استان غور را در دست دارند. لازم به یادآوری است که تنها دو تن از ده فرماندار این ولایت تحت فرمان حکومت مرکزی قرار دارند. همچنین است وضعیت کشاورزان بدون زمین قوم زی رضا در مقابله با سرداران (مالکان بزرگ) تایمنی که در بهار 2012 عامل ربودن 1200 رأس گوسفند در حوالی چغچران و ربودن تعداد بیشماری موتورسایکل، که یگانه وسیلۀ عبور مرور محلی است و بسیار مورد استفاده در مناطق صعبالعبور، بودند. و نیز اختلاف و درگیری در ولسوالی بگرامی در شرق کابل یا در درۀ سبز در شمال پایتخت، میان قبایل پشتون (کوچیها) بر سر علفچرهایی (چراگاه) است که در بخشی از آنها خانههای رهایشی اعمار شده است و طالبان نقشی در آن ندارند. در ولسوالی بهسود در ولایت وردک که محل عبور و مرور کوچیهای مسلح است و نیز راه ارتباطی به چراگاههاست، شاهد درگیریهایی هستیم که از سال 2007 میان قبایل پشتون و به دلیل نیاز به اسکان به وقوع پیوسته است که موجب جابهجایی 60 هزارتن شده است. همچنین در هرات، مخالفت میان هراتیها و باشندگان شهرک مهاجرنشین جبریل بر سر ساختن سرک و سپس نامگذاری آن به نام شهید مزاری، رهبر سابق حزب وحدت ازاحزاب هزاره که به دست طالبان کشته شد، بیشتر نشاندهندۀ اختلاف میان ”بومیان“ و ”غیربومیان“ است تا اختلاف میان طرفداران دولت کرزای و اسماعیلخان با طالبان.
بهطور خلاصه مبارزات سیاسی میان قوماندانها یا میان ریشسفیدان قدیم و جدید محلی و معتمدان سرشناس همچنان محرک اصلی جنگ داخلی (جنگ ذاتالبینی) است که کشور را چندپاره کرده است، بدون اینکه لزوماً طالبان همیشه در آن نقشی داشته باشند. در واقع، حتی میتوان گفت که در مناطق تحت کنترل طالبان و به دلیل قدرتشان، بهطور کلی در جنوب، بهشمول قندهار، هلمند، نیمروز، زابل یا در جلالآباد و کنر و در سرک ارتباطی میان بامیان و کابل (وردک) و همچنین در شمال (تخار و کندوز) و به دلیل برتری نظامی و سیاسی آنها، کسی را یارای مقابله با آنها نیست. به اضافه اینکه در بسیاری از مناطق، برای نمونه در استان غور و در هزارجات، طالبان دارای ریشههای محلی نبوده و اقلیتی هستند و سخت است درگیریهای این مناطق را بتوان در تمام ولسوالیها به آنها نسبت داد. به این ترتیب، به شکلی دور از انتظار، مناطق تحت اختیار طالبان تقریباً از این زاویه آرامتر از بخشهای دیگر کشورند و جز عملیات نظامی قوای ناتو در آنجا کمتر شاهد درگیری هستیم. در ضمن، شیوۀ ادارۀ اختلافات به روش مستقل و به دور از دخالت دولت از جمله عوامل آرامش اجتماعی نسبی، امنیت حریم خصوصی، آزادی تجارت و حتی انکشاف است که در مقالات احمدرضا صادقی و آدام باشکو در همین شمارۀ مجله به خوبی به آن اشاره شده است. همچنین، در این مناطق شاهد اعمار شهرکهای مدرن مجهز به برق و آب آشامیدنی هستیم که دارای استادیوم و زمینهای کریکت میباشند که برای نمونه میتوان به شهرک قاضی امانالله در نزدیکی جلالآباد و عینومینه در قندهار اشاره کرد. نیز شاهد اعمار پارکهای مدرن، مراکز فرهنگی و تجاری و همچنین مجتمعات بیمارستانی هستیم. به اضافه اینکه این مناطق ازاستقبال سرمایهگذاران خارجی، بهویژه در بخش تلفن همراه که بسیار فعال به نظر میرسند، بینصیب نمانده است. در واقع، به جای اشاره به آزاد شدن قسمتهایی از افغانستان و افتادن به دام گروهای افراطی باید گفت که شاهد نوعی جامعۀ آلترناتیو طالبانی هستیم که در بطن جامعۀ افغان یا لااقل در قسمتی از آن جای گرفته است و از نفوذ و استقبال برخوردار است.
به این ترتیب، شاید بتوان گفت که اشاره به تهدید طالبان و تکرار آن در محاورات روزمره تا اندازهای حاصل گفتمان و عملکرد همراهان غیرپشتون اتحادی است که حامد کرزای آن را مدیریت میکند؛ کسانی که کارنامۀ مقاومتشان در مقابل ملاعمر از جمله افتخاراتشان به حساب میآید. اعضای اتحاد شمال، به ویژه جبهۀ متحد، برای حذف یک رقیب همیشه آماده هستند تا از وابستگی بعضی از شخصیتهای سیاسی و بسیار بانفوذ پشتون به دایرۀ طالبان پرده بردارند و به این ترتیب با یادآوری حوادث دردناک گذشته بر آتش جنگهای ذاتالبینی سالهای 1992-1996 و احتمال از سرگیری آن بدمند.
در مجموع باید گفت که به نظر میرسد دربارۀ سلطۀ طالبان و ابعاد واقعی آن بر کشور بسیار اغراق شده است. بهویژه اینکه مقولۀ طالبان در نزد افغانها بسیار وسیع است و تعریف مشخصی از آن امکانپذیر نیست. در واقع، افغانها میان سه گروه که هر سه تحت عنوان طالبان فعالیت میکنند تمایز قایل میشوند. به عبارتی، در نگاه افغانی فرق است میان سه گروه عمدۀ طالبان: طالبان پاکستانی که فعالیتشان از خاک پاکستان و با حمایت این کشور انجام میگیرد؛ طالبان حقانی، وابسته به سراجالدین حقانی که طالبان جنگگرا و افراطی هستند، اما نسبت به گروه قبل وطنی میباشند، هر چند کمابیش بازیچۀ حکومت پاکستان و سازمان اطلاعات ارتش این کشور ایاسای باشند؛ و بالاخره طالبان قندهاری که طالبان هوادار ملا عمر میباشند، با گرایشی که بیانگر نوعی محافظهکاری اجتماعی است که نه تنها در مقابل هر نوع تعلقی به تجدد نمیایستد، بلکه میتواند حامی آرامش و رفاه در زندگی و به جستجوی انکشاف و رشد باشد. بهویژه اینکه افغانها تفاوت قائلاند میان طالبانی که در قالب راهزن، زورگو یا تخریبکننده و بهخصوص تخریبکنندگان مدارس ظاهر میشوند که بسیار مورد انتقاد قرار میگیرند و طالبانی که در ردای مجریان عدالت محلی و به نام حفظ رواج و میانجیگری اجتماعی قد علم میکنند که هر چند از این راه صاحب منافع مادی میشوند، اما بسیار موفقتر از دولت عمل کرده و قادر به فیصله دادن به مناقشات و خشونت هستند و میتوانند احکام خود را به اجرا در آورند. برای نمونه میتوان به یکی از آنها اشاره کرد که در مارس 2012 در شهر غزنی و در رابطه با درگیری بسیار قدیمی میان دو قوم زرگر و قلاتی بر سر اختلافی در رابطه با شفعه یا همان حق همسایگی پیش آمد؛ اختلافی که بالاخره بعد از کشمکشهای بسیار و خونریزی با مداخلۀ طالبان تا فعلاً فیصله یافته است که مقالات احمدرضا صادقی و آنتونیو دولوری به آن اشاره دارند.[10] لازم به یادآوری است که از نگاه افغانها تفاوت دیگری است میان دو گرایش به تجدد. از یک طرف طالبانی هستند که هر چند دارای محاسن بلند بوده و لنگی سیاه به سر دارند، اما شیکپوش هستند و رفتارشان مدرن است و از طرف دیگر طالبانی معروف به نکتایی، بدین معنی که کراوات میزنند و در حکومت در کنار حامد کرزای قرار دارند. به عبارت دیگر، طالبانیزم میتواند معادل تجدد محافظهکارانه باشد و دارای گرایشاتی با ابعاد اجتماعی، بهویژه در رابطه با پدیدۀ مهاجرت و لیبرالیسم اقتصادی و به این ترتیب، بیشتر از گرایشات سیاسی، جهادی و انقلابی دارای گرایشات بورژوامنش باشد و حامی متنفذین و معتمدین محلی. به لطف ارتباطات وسیع محلی و نیز شبکههای همبستگی و با تکیه به آنهاست که طالبانیزم حتی قادراست در بعضی نقاط نیروی مورد نیاز پلیس محلی را که برای سرکوب او تأسیس شده تأمین نماید. بهطور خلاصه باید گفت که طالبانیزم پدیدهای است بسیار مغلق (پیچیده) یا به عبارتی پدیدهای است متنوع و متکثرالاضلاع، بدین معنی که نسبت به شرایط تاریخی و موقعیتهای مختلف و نسبت به مناطق و ولایات اشکال متفاوتی به خود میگیرد و داری مطالبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بسیار متنوعی میباشد که رویکرد مبتنی بر تروریزم و تضاد نه قادر به درک آن است و نه قادر به مقابله با آن.
هزار سودای خشونتهای اجتماعی
اگر بنا بر آنچه گذشت و نیز تاریخ جنگهای افغانستان بپذیریم که طالبان در شروع بحران در کشور نقشی نداشتهاند و نیز قبول کنیم که با حذف احتمالی آنها از صحنه ضرورتاً موفق به ایجاد صلح نخواهیم شد، شناسایی دلایل خشونتهای کنونی که کشور را پارهپاره کرده است حیاتی به نظر میرسد. بنا بر فرضیهای که این شمارۀ مجله بر اساس آن برنامهریزی شده است، یکی از چالشهای بزرگ در افغانستان همان مسئلۀ ملکیت (مالکیت) است که به دو پلان اصلاحات ارضی در سال 1354 و 1358 و شکست آن گره خورده است؛ همانطور که مقالۀ کبیر رنجبر با یک جمعبندی کوتاه و نیز مقالۀ پییر و میشلین سانلیور (Pierre Centlivres and Micheline Centlivres) در این شماره به آن اشاره دارند. اهمیت مسئلۀ مالکیت ارضی زمانی به خوبی احساس میشود که بدانیم زمین در دوران کنونی وسیلهای است برای تبدیل سرمایههای ارسالی مهاجرین، کمکهای بینالمللی و نیز برای تبدیل درآمدهای حاصل از کشت تریاک که از سالهای 1970 آغاز شده است. نباید فراموش کرد که منازعات مسلحانهای که در سالهای اخیر در سطح ولایات مختلف یا محلی شاهدش هستیم در واقع به درگیریهایی گره خورده است که اکثراً با مسئلۀ زمین در ارتباط میباشد که برای درک بیشتر در اینجا بهطور خلاصه به چند نمونۀ آن اشاره میشود:
ـ اختلافات مربوط به ارث و میراث میان برادرها، پسرعموها (تربر) و نیز میان پدر و فرزندان که در افغانستان اکثراً و لااقل تا این اواخر همانطور که در مقاله آنتونیو دولوری نیز به آن اشاره شده، باچهها (پسرها) را شامل میشد، زیرا که طبقۀ اناس سهمی از ارث نمیبرند.[11]
ـ فشار جهت مطالبۀ پیسه (پول) بر اقوام و خویشانی که در شهرها زندگی میکنند و هر چند دراقلیت، اما درآمدشان به دلیل حضور خارجیها بلند رفته، دارای ملک واملاک شدهاند. این فشارها توسط کسانی که در این مسیر ناکام ماندهاند و دسترسی به معاش دلاری ندارند انجام میشود.
ـ مناقشات در رابطه با حدود اربعۀ زمین و حقوقی که با آن مرتبط است که در مقالۀ وامقالله ممتاز در همین شماره به آن اشاره شده است. در واقع، مناقشات همسایگی از درگیریهای مهم در تمام ولایات میباشد که گروههای وسیعی را درگیر کرده است بهشمول خانوادهها، روستاها، قبیلهها و نیز باعث درگیری میان نهادهای محلی یا قبیلهای با نهادهای دولتی شده است؛ بهویژه زمانی که مسئولان دولتی میخواهند طرح شهرکسازی، پارکسازی یا اعمار ساختمان را بر روی زمینهای غالباً بیحاصل به اجرا در آورند و یا آن زمینها را برای اعمار خانههای رهایشی میان مأموران خود تقسیم کنند، زیرا با تکیه بر قوانین عرفی و نیز اسلامی حق همسایگی از جمله حقوقی است که میتواند حقوق مالکیت را از قالب یک حق ثابت به حقی متغیر تبدیل کرده و آن را دستخوش تحولات و دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی سازد.
ـ مناقشات میان کشاورزان و کوچیها که اکثراً از قبیله پشتون میباشند[12] و صاحب استفاده از حق تاریخی علفچرها که از زمان عبدالرحمانخان به آنها داده شد که با شدت و ضعف به قوت خود پابرجاست؛ همانطور که مقالات لیز الدن وایلی (Liz Alden Wily) و اروه نیکل (Hervé Nicolle) به آن اشاره دارند. حقی که کمبود زمینهای قابل کشت و رشد جمعیتی آن را متزلزل کرده است و در امتداد آن بر منازعات سنتی میان کشاورزان و کوچیها افزوده است، بهویژه اینکه درآمدهای حاصل از قاچاق و نیز قاچاق تریاک که کوچیها در آن سهم قابل ملاحظهای دارند بر پافشاری بر حقوق علفچرها بیتأثیر نمیباشد.[13]
ـ اختلافات بر سر محدودۀ اعتبار و صلاحیت میان سازمانها ونهادهای مختلف در ولایات و تصمیمگیریهای ضدونقیض هر یک و احکامی که صادر میکنند، که گاهی رشوتگیری در آن بیتأثیر نیست، بهانۀ دیگری است که در پس درگیری میان اقوام خوابیده و در پیچیدگی و وخامت اوضاع مؤثر میباشد.
ـ مناقشات و درگیریهای میان نسلها و نیز جنجالهای جنسیتی میان زن و مرد که با مقولههایی چون دسترسی به تعلیم و تربیت (سوادآموزی)، به انتخاب شغل، به روش زندگی، به مفهوم خانواده و به کنترل زادوولد در ارتباط میباشند که اغلب به فجایعی از قبیل خودسوزی زنان، فرار، آدمربایی و قتل منتهی میشوند.
ـ اختلاف و درگیری میان مهاجرانی که موقتاً یا برای همیشه به وطن باز پس آمدهاند با کسانی که در زمان جنگ علیه روسها یا حکومت طالبان کشور را ترک نکرده بودند. درگیریهایی که در پشت آن دلایل دیگری نهفته است، بهشمول اشغال زمینها یا ساختمانهایی که زمانی رها کرده بودند، دسترسی به بازار کار و حرفه و رقابت بر سر آن، شرایط بازگشت به کشور و اسکان در شهرکهایی که در مکانهایی نامناسب ساخته شدهاند و تأمین بودجۀ بسیاری از نهادهای آموزشی یا دانشگاهی مخصوص دختران.
ـ مناقشات میان دریزبانها و پشتوزبانها، که به نظر عمیقتر از اختلافات دینی میان شیعهها و سنیهاست که اکثراً به شکلی مبالغهآمیز طرح شده است.[14]
ـ اختلافات میان اقوام، خصوصاً میان هزاره ها و سیدها (Sayyed) یا میان تاجیکها و پشتونها، که نه هویتی بلکه در رابطه با موقعیت اجتماعی آنهاست و نیز نتیجۀ ماهیت اقتصادی و سیاسی مناقشات تاریخی میانشان. به عبارتی، نباید فراموش کرد که مرزهای هویتی بسیار متغیر میباشند و باید بر نسبی بودن آنها تأکید کرد. برای نمونه بعضی گروهای اجتماعی به مرور زمان به قوم پشتون گرویده و به قولی پشتون شدهاند، در حالی که اصلاً از اقوام پشتون نبودهاند؛ بهشمول پیران نقشبندیه یا قدیریه که بسیار مورد تکریم مردان سیاسی و نیز اقوام اهل تسنن میباشند.[15]
ـ مناقشات میان بومیها و غیر بومیها، برای مثال در شهر هرات میان هزارههای اهل تشیع و هراتیهای اهل تسنن که در عاشورای سال 1385 تبدیل به درگیری شد.
ـ مناقشات سیاسی و گروهی که با گذشته ارتباط داشته و به تاریخ جنگ علیه روسها و بحران اواخر سالهای 1970 باز پس میگردد که درگیریهای میان قوماندانها مثال بارز آن است، اما در سطوح محلی و پایین نیز دارای بازتاب قابل ملاحظهای میباشند.
ـ اختلافات خانوادگی و زناشویی که درپی ربودن یک زن یا در امتداد خیانتهای زناشویی یا باز اختلاف بر سر پرداخت مهریه و مالکیت زمین به وجود آمده جرقهای میشود در افروختن خشم انتقامگیری میان اقوام و خانوادهها که به ”بد دادن“ یا مهاجرت منتهی میشود.
تصویر 4. شهرک مهاجران در هرات.
به این ترتیب خشونتهای اجتماعی در اشکال گوناگون خود در ارتباطی تنگاتنگ با مقولۀ زمین و مالکیت یا سیطرۀ حاکمیت بر نهادهای و مکانهای ابراز قدرت قرار دارد تا جایی که میتوان مقولۀ زمین را به مثابه دلایل جنگ ذاتالبینی، که اساس (تهداب) آن از اواسط دهۀ پنجاه پیدا شد، قلمداد کرد؛ همانطور که مقالۀ نیک میشاک (Nick Miszak) و الساندرو مانسوتی (Alessandro Monsutti) در همین شماره به آن اشاره دارد. اما عوامل بسیاری در شکلگیری این مجموعه مناقشات پیچیده تأثیرگذار میباشند که مهمترین آنها عبارتاند از ناتمام ماندن پروژۀ ثبت (راجستر) املاک بر اساس کادستر بهطوری که در سال 1979 فقط یکسوم املاک راجستر بودند؛ تعدد قوانین اصلاحات ارضی و یا پیش درآمدهای آن که از سالهای 1960 باعث ایجاد فرصتهایی برای تملک زمین گشتند و امروز غیر قابل فسخ میباشند، حتی اگر امکان لغو قوانین سالهای 1976 و 1979 وجود داشته باشد؛ فروش اسناد ملکیت و یا واگذاری آنها به اقوام و افراد خانواده؛ مصادرۀ بخشی از املاک متعلق به خانها پس از وضع قانون محدودیت تملک زمین به 30 هکتار؛ نامشخص و مبهم بودن اسناد مالکیت زمینهای پناهندگان، مهاجران و نیز گروههای جابهجاشده؛ درگیری و رقابتهای میان صاحبان قدرت و نیز میان نهادهای اداری؛ و صد البته استراتژیهایی که جنگجویان در طی سالها، بهویژه از سالهای 1992 تا 1996، و پس از سقوط طالبان و یا دقیقاً پیش از شکلگیری دولت موقت حامد کرزای، به لطف قدرت اسلحه و در شرایط نبود سیستم قضایی و ادارای برای دستاندازی به زمینها از آن استفاده کردند؛ همانطور که مقاله پییر و میشلین سانلیور کمی دورتر در همین شماره به آن اشاره دارد. عمق این خلأ قضایی زمانی بهتر احساس میشود که بدانیم جامعۀ مسلمان افغان در زمینۀ مالکیت زمین، برخلاف آنچه معمولاً گفته میشود و در ادامۀ آنچه آنتونیو دولوری (Antonio De Lauri) در مقالهاش به آن اشاره دارد، نه بر اساس فقه حنفی یا اسلامی، بلکه بر اساس حقوق سنتی (رواج) اداره میشود؛ همان سنتی که براساس آن حاکمیت و اولویت با مردان است و نه با زنان ، با برادران است و نه با پسران، با سالمندان است و نه با جوانان و با اسلحه است و نه با اسناد ملکی (تعهدات نوشتهشده)، سنتی که بهطور کلی خرید و فروش ملک را عیب و عار قلمداد میکند. از سوی دیگر، قوانین اسلامی هم اغلب با قانون اساسی جمهوری افغانستان، که ریشه در اصول اسلامی دارد، در تضاد است. بهطور مثال قانون اسلامی مالکیت زمین را برای کسی که آن را به مدت 10 سال اشغال و کشت کرده به رسمیت میشناسد، در حالی که در قانون اساسی مالکیت یک فرد بعد از 34 سال به رسمیت شناخته میشود؛ تفاوتی قابل توجه در کشوری که بسیاری از مردم به اجبار ولایت یا شهر خود را ترک کرده و پس از رفتن روسها یا طالبان بازگشتهاند که در مقالات آنتونیو دولوری و آدام پائن (Adam Pain) به چنین تجاربی اشاره شده است. و بالاخره اینکه کمکهای کشورهای خارجی نیز که به آشفتگی مالکیت ارضی پیوند خورده است وضع را پیچیدهتر میکند: برخی از وامدهندگان، مثلاً بانک انکشاف آسیایی، برای راهاندازی پروژههایش به داوری افراد سرشناس و استشهاد محلی در مناطق اکتفا میکند و به اسناد مالکیتی که ممکن است علیه آنها ارائه شود اهمیتی نمیدهد.
تصویر 5. رویای افغانی شهرکسازی همیشه کمی امریکایی است.
در کنار اهمیت زمین و چالشهای آن در پشت پردۀ جنگ اما نباید فراموش کرد که شیوههای اشغال زمین و نیز راههای حل اختلافات از یک منطقه به منطقۀ دیگر و نیز از یک ولایت به ولایت دیگر بسیار متفاوت است. این تفاوت مانع بزرگی است بر سر راه سیاستگذاری و طرح برنامهای منسجم در مسیر مقابله با بحران کنونی. برای درک بیشتر در ادامه مروری خواهیم کرد به اشکال مختلف و کاربردهای متفاوتی که غصب زمین باعث میشود و نیز روشهای متنوع حل اختلاف در رابطه با آن.
در واقع یکی از دلایل اصلی گیرایی زمین که منجر به منازعات حول تملک آن شده است، سرعت شهرسازی و شهرنشینی است که پس از سقوط طالبان و با بازگشت مهاجران، به خصوص در کابل، قندهار، هرات، مزارشریف و جلالآباد یعنی پنج شهر بزرگ کشور، شاهدش هستیم. گرچه باید اهمیت ویژهای برای پروژۀ کابل بزرگ در ده سبز قائل شد که پلان آن حاصل طراحی و تخصص فرانسویها و بعد از آنها ژاپنیهاست که یکی پس از دیگری و به جای روسها پروژه را به پیش میبرند، با وجود این شهرهای دیگر از واقعیت و نیازهای شهرنشینی مستثنی نیستند، بهویژه شهرهای مرزی (بندرها) که دسترسی به کشورهای همسایه را برای مبادلات بینالمللی امکانپذیر میسازند. مناطق مرزی مانند اسلام قلعه، حیرتان، تُرخم و محدودههایی که این بندرها را اداره و مدیریت میکند، مانند هرات، بلخ و جلالآباد، امروز به شهرهای پررونق و مهمی تبدیل شدهاند. احداث بلند منزلهای رهایشی (مسکن) در این مناطق و نیز انبار یا شهرکهای صنعتی، سالنهای ورزشی، مراکز تجاری، مهمانخانهها و هتلها، سالنهای عروسی و مجتمعهای مذهبی و تحصیلی، همه و همه تقاضای شدیدی برای زمین فراهم آورده و اشتهای مالک شدن را تقویت کرده است.
تصویر 6. تصویر سالنی در سرک دارالامان. سالنهای مجلل برای برگزاری مراسم ازدواج رشد چشمگیری داشته اشت.
یکی از پدیدههای چشمگیر و پررونق شهرها ایجاد شهرکهای رهایشی است که بهویژه به ابتکار قوماندانها ساخته میشود که حتی برخی از این شهرکها در دوران طالبان تهدابگذاری شده است که با نقل و انتقال دلار از محل اقامت پناهندگان و با استفاده از آشفتگی بازار صورت میگرفت. مثلاً حاج نبی خلیلی، یکی از قوماندانهای هزاره و برادر کریم خلیلی دومین معاون رئیس جمهور، محلۀ شهرک امید سبز در غرب کابل را در آغاز دهۀ 1990 خریداری کرد، بدون اینکه البته واقعاً کسی بداند چه سهمی را خریداری کرده و چه سهمی را با دستاندازی تدریجی، بهویژه در زمینهای اطراف (شفعه) که متعلق به وزارت دفاع است، تصاحب کرده است. او بعد از نمرهگذاری (نمرهکشی) زمینها آنها را به مهاجرین ساکن در ایران یا پاکستان به فروش رسانید. در آغاز دهۀ 2000، شهرک را از امکانات مورد نیاز جهت سکونت (آب، برق، سیستم فاضلاب، سرک سازی و . . .) بهرهمند ساخت و نیز اقدام به اعمار کارخانه، مراکز تجاری و تجهیزات ورزشی کرد. نمونۀ دیگری از شهرکها بر ویرانۀ محلۀ تاریخی شیرپور نهاده شده که با این هدف تخریب گردید که به همین دلیل نیز به ”شیرجور“ معروف است که اشاره به جور و چپاول زمینها دارد. این شهرک در قلب کابل موقعیت دارد و در سال 2003 امکان ساختن خانههای رهایشی مجلل را جهت کارمندان عالیرتبۀ رژیم جدید فراهم ساخت. اما در عوض، شهرک آریا در جادۀ فرودگاه توسط یکی از افغانهای مهاجر به کانادا بر روی زمینهای بایری ساخته شده است که بر اساس اطلاعات موجود توسط سازندۀ شهرک غصب نشده، بلکه بر اساس اصول مالکیت جمعی و به شکل قانونی تملک شده است. در قندهار، محمود کرزای، یکی از برادران رئیس جمهور صاحب، از همکاری کاناداییها برای ساخت شهرک عینو مینه بر روی زمینهای جدید وزارت دفاع بهره میجوید. هرات و مزارشریف نیز از رشد سریع و افزایش ساختوساز خانههای رهایشی در زمینهای بایر و غیرمزروعی یا آماده سازی فضاها برای ساختمانسازی بینصیب نبودهاند. در هرات، شهرک کُهدستانی توسط یک اسطورۀ ورزشی، پهلوان ستار، ساخته شد که به ادعای خودش تنها کسی است که خود را مجاهد نمیداند. و نیز شهرک الرضا، شهرک جبرییل، شهرک حاج قربان، شهرک آریانا نیز از دیگر شهرکهای هرات هستند که به نوعی مالکیتهای گروهی دارند. در مزارشریف، شهرک خالدبن ولی که به شهرک نور معروف است و به ابتکار قوماندان محمد عطانور، والی شهر مزار، اعمار شده است، شهرک آزادی از ساختههای عالمخان آزادی، نمایندۀ مجلس، شهرک عدالت از ساختههای بنیاد بیات و نیز افتتاح تعداد زیادی مراکز تجاری تحت عنوان مارکیت که از مشخصات منطقۀ شمال است اعمار گشتهاند. همانطور که وامقالله ممتاز نیز در مقالهاش به آن اشاره دارد، در جلالآباد مولانا یونس خالص، یکی از مجاهدین بنام، شهرک مسکونی هجرت را در بخش پنج ساخته است. حتی در سرک جلالآباد – تُرخم در نزدیکی ثمر خیل که محل درگیری مهمی میان مجاهدین و ارتش سرخ بود میتوان امروز شهرک قاضی امانالله را مشاهده کرد که حاجی نجیب ضراب، یکی از تاجران افغان در دبی، بنا کرده است.
تصویر 7. مارکیت کفایت در مزار شریف.
نمونهای دیگر از کاربردهای اشغال زمین که بسیار انحصاری است و در دست عدهای محدود جماعت قرار دارد، مربوط به مناطق معدنخیز است یا مناطقی که آثار باستانی در آنجا وجود دارد که باعث بسیج قدرتمندان سیاسی – نظامی برای تصاحب منطقه گشته است. معروف است و نیز مشهود که عبدالرسول سیاف، قوماندان اتحاد اسلامی، منطقۀ پغمان را در اختیار خود داشته است که بعد از انجام حفاری آثار باستانی آنجا را به پاکستان صادر میکند، در حالی که قوماندان مسعود از معادن زمرد و لاجورد در تنگۀ پنجشیر در بدخشان بهره میبرد. نیز فراموش نکنیم که کشت خشخاش باعث توجه به زمینهای زراعی شد و طبعاً باعث تشدید معاملات ملکی و همزمان باعث افزایش تقاضا و نیز اجرای سیاستهایی برای غصب و احتکار زمین.
روشهای تصاحب زمین و استفادۀ بهینه از آن نیز بسیار متفاوت است. سادهترین اما قاطعانهترین آن همان رجوع به خشونتهای مسلحانه است که در شرایط جنگی از جمله روشهای رایج و بسیار عرفی به نظر میرسند. در کنار آن، تاریخ معاصر و تکیه به تجربۀ حضور در جنگ در دوران جهاد یکی دیگر از راههای مشروع تصاحب زمین است که البته میتواند با روش پیشین، استفاده از اسلحه، یکجا شود. به عبارتی دیگر، قهرمانان جنگ پاداش رنجهای خود را از طریق تملک زمین مطالبه میکنند تا در زمان صلح امکان بازگشت به زندگی عادی برایشان فراهم شود. به موازات شیوههای ذکرشده، باید به کلاف سردرگم و پیچیدهای از قراردادهای ضمنی، شفاهی یا کتبی اشاره کرد که در گرماگرم جنگ، مهاجرت و تبعید و در روند آن ایجاد شده است و امروز مورد سوء استفاده خاص و عام قرار میگیرد. برای نمونه، در جایی صاحبان یک ملک مجبور به ترک آن شدند و آن را بهطور ضمنی به قوم و خویش یا همسایههای خود واگذار کردهاند. حال در هنگام بازگشت نیاز به باز پس گرفتن آن دارند و نمیتوانند؛ یا در دوران طولانی غربت، پناهنده یا مهاجری ملک یا زمینی را بهطور شفاهی فروخته یا خریده است و امروز پشیمان شده یا ورثه قول شفاهی پدر را زیر پا میگذارند؛ کشاورزی که زمین قابل کشت بیصاحبی را اشغال کرده و حال بعد از چند دهه در مقابل مالک اصلی زمین یا سندی جعلی قرار گرفته است و . . . بسیاری نمونههای دیگر از این دست توافقات و قراردادهاییاند که جرقۀ درگیریهای زیادی را در درون خود داشته و آتش زیر خاکسترند. بهویژه اینکه این قراردادها در شرایطی خاص، به دور از نقل و انتقالات رسمی اسناد و ثبت آن و در دل تحولات و دگرگونیهای سیاسی و نظامی و در نبود حقوق و قوانین کارآمد انجام گرفته است و امروز در شرایطی دیگر و تحت تأثیر تغییر و تحولات نظام خانواده و حامی حقوق مساوی برای اعضای آن، رشد شرایط اقتصادی و دگرگونیها آن و نیز بلند رفتن ارزش زمین که از جمله پدیدههای کلیدی جامعۀ کنونی است مورد ارزیابی دوباره قرار میگیرند. از این نظر، مقولۀ مهاجرت نیز، همانند جنگ، چشمانداز و بستری است که به مسایل و مشکلات ملکی و زمین در افغانستان دامن میزند. بهویژه اینکه این دو از نظر تاریخی به هم گره خوردهاند و مهاجرت که برای فرار از جنگ و بحران حاصل از آن تشدید شد، در ادامه باعث سرازیر شدن کمکهای مالی افغانهای دور از وطن به کشور شد که افزایش حجم پول در دسترس را باعث شده است و بعید نیست که فردا به خلق اقتصاد سوداگر یا اقتصاد متکی بر احتکار (speculation) بیانجامد که این را آینده مشخص خواهد کرد.
علاوه بر این، به نظر میرسد شگردهای رایج در کشورهای سرمایهداری نیز در سالهای اخیر برای خریداری زمین از طریق ثبت قرارداد و درخواست وام بانکی نیز در شهرهای بزرگ به اجرا در میآید، هر چند به صورت ناقص. زیرا در واقع اسناد ملکی موجود میتوانند تقلبی باشند – و تعداد شگفتانگیزی از این اسناد که به دوران استعمار انگلیس بر هند میرسد از افغانستان سر بر آورده است و در مقابل پروژههای دولتی، برای نمونه پروژۀ ده سبز، قد علم کرده و مانع پیشرفت آنها میشود – و نیز به نظر وامهای بانکی که بر اساس اسناد ثبتشده به افراد مسلح و قدرتمند داده شده، بعید است که به بانکها بازپرداخت شود.
تصویر 8. تصویر یکی از مراکز تجاری هرات. مراکز تجاری هر جا که باشند، خانمها را در هر لباسی خوشامد گفته میتوانند.
بالاخره به عنوان نمونۀ آخر از کاربردهای تملک زمین باید به نوع استفاده از زمین اشاره کرد. در واقع، از آنجا که ارزش یک زمین به نوع استفادهای است که از آن می شود، به این ترتیب میتوان به اموال وقف در بخش آموزشی و مذهبی اشاره کرد که با اعمار آنها در یک منطقه به رونق و ابادانی آن منطقه کمک میکنند یا شهرکهای تفریحی، مثلاً در غرقه واقع در شمال غربی کابل در مسیر پغمان، نمونههای دیگری است از انکشاف شهری. بهطور خلاصه میتوان گفت که تصاحب یک منطقۀ بایر (خرابه) و تفکیک آن به نمرههای رهایشی و ایجاد شهرکهایی مزین به دروازه و ایجاد امکانات رفاهی در آن از فرصتهای بسیار خوب درآمدزایی و ثروتاندوزی است برای صاحب زمین که از یک طرف از فروش نمبرهای رهایشی (قطعات ویلایی) سود میبرد و از طرف دیگر با اجاره دادن مراکز تجاری موجود و نیز با بسیج شرکتهای سرمایهگذاری جهت آباد کردن منطقه و تمویل آب و برق شهرک که با دادن کمیسیونهای قابل ملاحظه مشغول به کار میشوند بر وسعت عایدات خود میافزاید. بهطور خلاصه، زمینهای شهری منشأ ثروت برای فعالان سیاسی – نظامی است که توانستهاند این قطعهها را با قیمتهای بسیار نازل و گاهی بدون هیچ بهایی تصاحب کرده و سپس به نفع خود به فروش رسانند، بدون اینکه در این پروسه از انجام فعالیتهای غیرقانونی ابایی داشته باشند. اشاره به یکی چند مورد از این فعالیتها خالی از لطف به نظر نمیرسد، بهویژه اینکه تصویر دیگری از مقولۀ غصب به دست میدهد که حاکی از وسعت ابعاد آن است که نه از چشم کسی پوشیده است و نه خاص یک قوم یا گروه اجتماعی. برای نمونه، دو برادر در جلالآباد که ظاهراً افراد کارگزار رئیس پلیساند، برق را بهطور غیرقانونی از شبکۀ عمومی برداشت میکنند و به قیمت هر کیلووات 60 افغانی به ساکنان برخی محلههای نوساز که دسترسی به برق ندارند به فروش میرسانند و این کار زیر پوشش دروغین اجارۀ موتورهای تولید الکتریسیته انجام میشود که حتی به گفتۀ شاهدان منطقه که با خنده از آن یاد میکنند، صدای موتور برق را نیز روی نوار ضبط کرده و برای متقاعد کردن مشتریان پخش میکنند. سودی که از این راه در هر تابستان نصیب دو برادر میشود نزدیک به 400 میلیون افغانی است. همچنین، میتوان به فروش رسمی قطعهزمینهایی اشاره کرد که در مسیر ABC قرار دارند؛ مسیری که در آن یک خط انتقال برق فشار قوی میان تاجیکستان و پل خمری، مرکز استان بغلان، با اعتبار بانک توسعۀ آسیایی در حال اعمار است، البته بدون اینکه از قبل به خریداران اطلاع داده شده باشد و به همین دلیل نیز هر روز با اعتراضات اهالی منطقه روبهرو میشود که به جنجالی لاینحل تبدیل شده است. و بالاخره به عنوان نمونۀ آخر باید به تردستی شگفتانگیزی اشاره کرد که باعث شده است رئیس پلیس قدرتمند بلخ، قوماندان محمد عطانور، با کمکهای خارجی و برق دولتی شهرکی خصوصی به نام خود اعمار کند.
اینکه دلیل اصلی جنگ بر روی زمین در واقع جنگ بر سر زمین بوده یا نه، فرضیۀ این مختصر نیست و به نظرمان سوال بیاساسی است، اما اگر مقولۀ مالکیت زمین را حلقۀ گمشدۀ بحران افغانستان و جنگ از سالهای 1970 تاکنون قلمداد کنیم، نباید فراموش کرد که امکان ارائۀ تعریف مشخص و منسجمی از مقولۀ زمین و بحران آن در سطح کشور وجود ندارد. به عبارتی، هیچ قالب تحلیلی امکان ارزیابی این مقوله را بهطور منظم و اصولی(سیستماتیک) در سطح ملی نمیدهد و بهطور دقیق میتوان گفت که نه تعلقات قومی یا مذهبی، نه وابستگی سیاسی و حزبی، نه ریشههای اجتماعی یا منطقوی هیچکدام به تنهایی کلیدی برای تحلیل اوضاع و شرایط موجود در ارتباط با مالکیت زمین به دست نمیدهد، زیرا که اتفاقات و عوامل محلی بسیار پرقدرت و تأثیرگذارتر میباشند. برای مثال، در کدام مکانی خانها تلاش کردهاند از فرصت جهاد استفاده کرده تا زمینهایی را که بر اساس اصلاحات ارضی 1979 و 1976 از دست داده بودند دوباره باز پس گیرند. در جایی دیگر، جنگ به کسانی که زمین نداشتند فرصت داده است تا با تکیه به ایثارهای قهرمانانهشان به صاحبان بزرگ زمین تبدیل شوند. در مجموع و همانطور که پیشتر آمد، باید بگوییم که هیچیک از اقوام انحصار ساخت شهرکهای رهایشی را در اختیار ندارد و تمام اقوام در این مهم سهیم بوده، بسیج شدهاند. نیز حتی زمانی که این شهرکها به نام یکی از اقوام گره خورده باشد، در داخل خود سرکها و محلههایی به نام اقوام و خانوادههای دیگر افغانستان دارند. بهطور خلاصه، این شهرکها محل سکونت تمام اقوام حاضر در آن منطقه هستند و در صورت توان مالی، کسی خود را مطرود ندانسته و منزوی نمیبیند. بهطور خلاصه باید گفت که شهرکسازی خواه از طریق غصب زمین باشد یا بهطور قانونی باعث حضور یکدست تمام اقوام در صحنۀ اجتماعی، شهری و مدرن شده است و به حرکتهای انکشافی در تمام ولایت دامن زده است.
اما اگر بتوان تنها یک اصل کلی از شرایط موجود و پیچیدگی بحران فعلی زمین و ارتباطش با جنگ استخراج کرد همان دغدغهای است که تمام رهبران افغانستان از زمان دکتر نجیبالله در سال 1986 تا به امروز دارند و آن نیاز و ضرورت بازگشت به موقعیت مورد اجماع قبل از سال 1979 یعنی قبل از دومین اصلاحات ارضی در زمان دکتر حفیظالله امین میباشد، حتی اگر برای این کار لازم به ساختن اسنادی باشند جهت مشروعیت دادن به تملک و تصاحب زمینهایی که در دوران جنگ انجام گرفت.
خلاصه اینکه قوماندانها شاید برای به دست آوردن ملک و املاک وارد جنگ نشده باشند، اما خروج از جنگ و پایان آن، انشاء الله، با تصاحب و پدیدۀ غصب زمین همزمان شده است که همین مسئله دقیقاً یکی از موضوعات اختلاف آنها با طالبان بود: در واقع طالبان نقل و انتقالات املاک را از سالهای 1979 تا 1996 و نیز طبعاً بسیاری از مصادرات ملکی را که پس از خروج روسها انجام شده بود به رسمیت نمیشناختند و مورد سوال قرار داده بودند و همین نیز از سال 1992 تا 1996 عامل برادرکشی میان قوماندانها شد، بهویژه در زمان ”جنگهای کابل؛“ شهری که بعد از خروج روسها به پنج منطقۀ اصلی تقسیم شد و استقرار نیروهای مجاهدین در یک منطقه در ادامۀ بحران به تصاحب آن منطقه توسط آن نیروها انجامید و امروز اختلافات موجود و رقابت میان قدرتهای محلی در ولایات و حکومت مرکزی یا مجادلات میان سازمانهای اداری بر سر فرصتهایی است حول ملکیت (مالکیت زمین) که تاریخچۀ مغلق جنگ در زمانی آن را تثبیت کرده است. اختلافاتی که به این ترتیب باید گفت در امتداد تجزیۀ سیاسی و ارضی پایتخت قرار گرفته است و به زمان جنگهای کابل بر میگردد و به آن متکی میباشد.
تصویر 9. مسجد خاتمالنبیین، معروف به مسجد آبی نزد نیروهای خارجی.
به جای نتیجهگیری
چهل سال پس از اولین جرقههای بحران در افغانستان باید گفت که جنگ این کشور بیشتر از آنکه یک جنگ قومی مذهبی یا ”ضد تروریستی“ باشد، جنگ زمین است؛ با توجه به اینکه تنشها و منازعات دیگر بهشمول درگیریهای خانوادگی، میراثی، قومی، زبانی، موقعیتی، سیاسی و حزبی، نسلی، سازمانی و . . . نیز به حکایت جنگ پیوند خورده و با آن یکی شدهاند. سه مقولۀ زن، زمین و زر در کلام افغان به مثابه سه آبشخور آبرو، قدرت و سلطه (یا قیمومیت) در تاریخ افغانستان از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است که در عصر حاضر به دلیل تحولات اجتماعی و بحران نیاز به حراست دارند، چرا که مورد تهدید قرار داشته که صد البته مقابله با آنها در نبود قانون از کانال خشونت میگذرد. اما مسئلۀ مهم در اینجا نه نفس خشونت و تهدید، بلکه بازتاب تحولات جامعه میباشد و نیز اثرات آن بر هر سه مقوله که به مثلث ”ز“ معروف هستند و همچنین جایگاه آنها در جامعهای که معادلات قدرت در آن دگرگون شده است. برای نمونه میتوان به جایگاه زن در جامعۀ امروز اشاره کرد که بسیار متفاوت از آنچه در گذشته بوده میباشد که بدون شک تحت تأثیر عوامل مهمی قرار داشته است، همچون دسترسی به امکانات تعلیم و تربیت، حضور هر چند محدود در بازار کار از سال 2001 و بهویژه در سازمانهای غیردولتی، مطالبۀ هر چند پرتنش سهمالارثشان یا باز آزادیهای نسبی آنها در زندگی زناشویی که بحران فعلی و تراژدی قتلهای ناموسی و خود سوزی نشانههای هرچندگاهی اسفبار آن به حساب میآیند.
بعید به نظر میرسد که خروج نیروهای خارجی و در پی آن، بازگشت احتمالی طالبان به قدرت از طریق مذاکره با حامد کرزای یا پیروزی نظامی بتواند صلح اجتماعی را با وجود شبهنظامیان و مردمی که همچنان مسلح هستند، برقرار کند. اکثر مناقشاتی که تهدیدی برای صلح به حساب میآیند، در واقع دارای تاریخچه و مطالبات محلی هستند که سر منشأ آن به اواخر قرن نوزدهم ارتباط مییابد؛ زمانی که عبدالرحمانخان جهت مقابله با پیشرفت روسها و نیز برای دور کردن اقوام سرکش یا باز به عنوان پاداش، پشتونها را جابهجا کرد و در مناطق شمال کشور اسکان داد یا نیز علفچرهای حاصلخیز مرکزی را به رویشان باز کرد که باعث فرار و مهاجرت هزارهها از سرزمین خود شد.[16] در کنار خاطرۀ تلخ تاریخی در تداوم تفرقه و منازعات و تشدید مطالبات محلی و قومی باید به فشار تغییر و تحولات اجتماعی معاصر نیز اشاره کرد که حاصل عوامل بیشماری هستند که از جمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد: 1. فرار میلیونها پناهنده یا مهاجر که بخشی از آنها بازگشتهاند و نیز پیامد مهاجرت و به عبارتی تأثیرات حاصل از منابع مالی که به کشور روان میشود و همچنین حضور پررنگ مهاجران در بازگشت در کنار افغانهایی که کشور را ترک نکردهاند؛ 2. رشد شهرنشینی؛ 3. بلند رفتن تعداد نهادهای آموزشی و خصوصی شدن آنها؛ 4. رشد کشت تریاک و عواید حاصل از آن؛ 5. تغییر روابط میان نسلها و نیز میان زن و مرد؛ 6. ورود فعالان جدید اجتماعی – برای نمونه سازمانهای غیردولتی – که بازار زمین و املاک را به اندازۀ بازار کار دگرگون کرده و تحت تأثیر قرار دادهاند؛ 7. دخالت و حضور قدرتهای خارجی و در نتیجۀ آن سرازیر شدن پول فراوان به کشور، پولی که موقعیت گیرندگان افغانش را به بهانۀ خیانت به منافع ملی به زیر سوال برده و با خطر مواجه میسازد. از طرفی دیگر حکایت مقاومت در برابر اشغال روسیه، تحت عنوان موجه و مشروع جهاد ضد کمونیستی، که برخی افغانها از یادآوری آن سیر نمیشوند، نیز به دلیل حضور تمام اقوام در آن در تقویت هویت و ویژگیهای محلی و ولایتی تأثیرگذار بوده است. به علاوه اینکه به علت ناامنی یا به سبب نبودن جادههای مناسب و ارتباطی کافی بیشتر مناطق مرکزی غیر قابل دسترس و به نوعی در درون خود محصور میباشند که برای نمونه میتوان به ولایت غور و دایکندی اشاره کرد که به دست و ارادۀ نیروهای محلی واگذار شده است که در تقویت مطالبات محلی بیتأثیر نمیباشد. بدین ترتیب و بنا بر آنچه گفته شد، انشقاق سیاسی در دهۀ آینده به دلیل تشدید ویژگیهای محلی قطعی به نظر میرسد، اما ضرورتاً باعث خیزش مجدد جنگ قوماندانها در مقیاس ملی و جنگهای ذاتالبینی، آنطور که در سالهای 1992 تا 1996 شاهدش بودیم، نخواهد شد.
به اضافه اینکه در این شرایط و در مواردی که به مسایل ارضی ارتباط مییابد، حکومت یا دولت هم شاکی است و هم قاضی و به نظر میرسد امکانات کافی را برای درک مناقشات محلی که مدعی داوری و فیصله دادن به آنهاست ندارد؛ بهطوری که دخالتهایش در منازعات ارضی بالاجبار و به دلیل عدم برنامهریزی سریعاً مورد سوء استفادۀ یک طرف مناقشه و به ضرر طرف دیگر قرار میگیرد. برای مثال، در ولایت غور به صرف اینکه کسی به عنوان نخستین طرف صحبت نمایندگان دولت انتخاب شده باشد، به نوعی علامت حمایت از او محسوب میشود که به برتری ضمنی وی در منازعه میانجامد. اما در صورتی که این پشتیبانی در محل به نتیجه نرسد یا طرف دیگر دعوا به خاطر آن اعتراض کند، دیگر این ویژگی نه تنها مصونیت نیست و مزیت محسوب نمیشود که بالعکس باعث مطرود شدن قوای دولتی میشود. بهطور خلاصه، دولت نه فقط امکان فیصله مناقشات را ندارد، بلکه ناخواسته و نادانسته عامل تشدید آن و ایجاد انشقاق میان اقوام میشود. در مورد بازیگران خارجی نیز اوضاع به همین منوال است، خواه نظامی باشند یا غیرنظامی، خواه دولتی باشند یا در رابطه با سازمانهای غیردولتی فعالیت کنند یا وابسته به نهادهای بین المللی باشند. توافقات محلی و اعتبارهای مالی که در ادامۀ این حضور به طرف مخاطبان این نیروها سرازیر میشود، به عوامل مبهم، نانوشته و نیز ناگفتۀ جنگ داخلی تبدیل شدهاند که در سکتور (بخش) زراعت به جای تخفیف و حل مشکلات بر دامنۀ آن افزوده است.
با این حال نباید فقط نیمۀ خالی لیوان را دید و سیاهنمایی کرد، چرا که همزمان در ولایات مختلف شاهد حضور نیروهای اجتماعی و ظهور قوماندانهایی هستیم که حتی اگر به غیرمسئول شهرت داشته باشند، دارای برنامههایی هستند که امکان کاهش خشونتها و نیز امکان مصالحهای هرچند شکننده را فراهم میسازند و در پیشبرد سازندگی اجتماعی و اقتصادی تأثیر میگذارند. برای نمونه میتوان به ولسوالیهایی اشاره کرد که حتی خارج از هزارجات دارای جمعیتی با اکثریت هزاره هستند و بهطور شگفتانگیزی زندگی آرامی را در بحران کنونی افغانستان سپری میکنند. همچنین همانطور که پیشتر اشاره شد، در مناطقی تحت نفوذ طالبان، مانند لشگرگا در ولایت هلمند میتوان به دور از دغدغۀ جنگ ایام سپری کرد، حتی اگرچه اشاره به آن در گفتار سیاستپسند جایی نداشته و مورد سرزنش قرار گیرد. قابل توجه است که اتاق تجارت توانسته است 65 هزار رأیدهنده را در سال 2011 برای انتخاب نمایندگان در نهادهای مدیریتی اتاق بسیج کند که 39 هزار تن از آنان باشندگان ولایات خارج از پایتخت بودند. به نظر ادعای وجود یک جامعۀ منسجم افغان انکارناپذیر است، حتی اگر جامعۀ مدنی نباشد، اما دارای انگیزههایی است قوی در مسیر ایجاد حقوق مدنی، شهروندی، تجدد و سازندگی و نیز همزیستی میان اقوام و اعتقادات مختلف؛ انگیزهای که بهویژه در شهرکها یا در نهادهای آموزش عالی خصوصی با آن هر روز مواجه میشویم. لازم به یادآوری است که جامعۀ فوقالذکر ارتباطی با ”جامعۀ مدنی“ از نوع آنچه سازمانهای غیردولتی بینالمللی به آن اشاره میکنند، ندارد؛ یعنی همان جامعهای که اعضایش وابسته به پولی هستند که به دست این سازمانها به طرق مختلف توزیع میشود. برای نمونه برگزاری ورکشاپهای (دورههای آموزشی) متعدد بدون دغدغه ترجمهای درست از محتوای درسی به زبان دری، بدون انگیزۀ قابل ملاحظهای برای شرکتکنندگان به غیراز مسافرت یا دریافت حق شرکت در ورکشاپ که پیش از هر چیزی به دامنۀ نابرابریها میافزاید و به اختلافات میان آنها که از این امتیازات بهره میبرند و آنها که از آن محروماند دامن میزند. دقیقاً برعکس، جامعۀ افغان مورد نظر ما برای حراست از برخی ”اموال عمومی“ بسیج میشود، بهشمول آب، باغهای پسته و حق عبور و یا نیز همان حق همسایگی (شفعه) که از این پس و به دلیل غصب زمین و بهویژه غصب زمینهای موات (بایر) به خطر افتاده است.
به این ترتیب، در افغانستان نیز مانند هر کشور دیگری مقولۀ ارضی در ارتباطش با جنگ از یک قانون واحد و منسجم تبعیت نمیکند، بلکه پروسه (روند) پر فراز و نشیبی را از سر گذرانده است که بهویژه در مقالات لیز الدن وایلی، آنتونیو دولوری، نیک میشاک، الساندرو مانسوتی و وامقالله ممتاز در همین شماره به آن به خوبی اشاره شده است. همچنین، با وام گرفتن از عنوان زیبای کتاب یکی از مردمشناسان تاریخ افریقا در خصوص مالکیت در کنیا میتوان گفت: هیچ وضعیتی (موقعیتی) و یا روزگاری همیشگی و ثابت نیست(No condition is permanent) نه وضعیت زمین، نه وضعیت مطالبات قومی، هویتی و ملی و نیز نه وضعیت فعالان و بازیگران اجتماعی.[17] داستان همان حکایت خودمانی تَر سیبی است که وقتی به آسمان بالا انداخته شد هزاران چرخ خواهد خورد و معلوم نیست که به کدام پهلو به زمین افتد. مشکل دقیقاً شناخت این پروسه یا پروسههایی است که مقولۀ مالکیت ارضی به عنوان مطالبه و حق از دل آن بیرون آمده و دوباره تعریف میشود. در واقع، برخلاف آنچه معمولاً گفته یا شنیده میشود، این پروسۀ پر فراز و نشیب، پرتنش و پرمناقشه را که در روند آن تعریف مقولۀ ملکیت و مالکیت امکانپذیر میشود نمیتوان حکایت شکست دولت در کنترل شرایط یا ضعف دیوانسالاری حکومت قلمداد کرد، بلکه برعکس، مقولۀ زمین علیرغم خشونتهایی که دامن زده و شاید نیز به دلیل آنها[18] در رشد و استحکام پروسههای قضایی در محکمههای دولتی تأثیرگذار بوده است؛ حتی اگر همانطور که در مقالۀ آنتونیو دولوری آمده به ضرر قشر ضعیف و آسیبپذیر جامعه بوده باشد. به عبارتی دقیقتر، مقولۀ زمین و مالکیت در ارتباط تنگاتنگ با حکومت و نهادهای دولتی است که طی چهار دهۀ گذشته قانون وضع کرده و تصمیمات قانونی گرفتند، هر چند که بعضی از آنها امروز نامشروع و نیز فاقد وجاهت قانونی باشند. در واقع، اگر قوانین وضعشده در این دوران و داوریهای انجام شده به دلیل تناقض میانشان یا بهطور دقیقتر تراکم وانباشته شدن روی هم امروز آسیبپذیر و بسیار شکننده به نظر آیند، اما باید حداقل از اعتبار پروسههای قضایی سخن گفت که نسبت به پروسههای سیاسی دارای استقلال بیشتری هستند و نیز در اکثر موارد دارای رسمیت نزد فعالان اجتماعی میباشند. برای نمونه، کارگران کارخانۀ پارچهبافی پل خمری، در بغلان، با تکیه به 15 سال سابقۀ کاری خود است که امروز از حکومت کرزای درخواست توزیع نمره زمین دارند که این ناخودآگاه نشاندهندۀ مفهوم تداوم دولت است، حتی اگر استخدام این کارگران به دوران دولت مجاهدین یا طالبان مربوط باشد.[19] همچنین، علیرغم بیتوجهی مقامات سیاسی به مقولۀ زمین به سبب پیچیدگی و عمق تاریخی اختلافات ملکی، باید گفت که این اوضاع و پیچیدگی در درازمدت منتهی به سیاستگذاریهای کلی شده است که دارای ویژگیهایی است قابل تعمق. برای نمونه، داکتر یوسف پشتون، وزیر توسعۀ شهری (MUDA)، از به کاربردن کلمۀ ”غصب“ برای برخی تملکهای غیرقانونی زمین که جهت ساخت مسکن و به صورت خودسر انجام شده خود داری مینماید. زیرا در صورتی که غصبی انجام گرفته شده باشد، لازم به استفاده از زور و اسلحۀ برای خارج کردن اشغالگران میباشد و نیز دولت دیگر نمیتواند وارد عمل در این مناطق غیرقانونی شود. اما آقای وزیر ترجیح میدهد از اصطلاح ”ساحات غیرپلانی“ استفاده کند که باعث میشود نه تنها به خشونت استمداد نجوید، بلکه به این صورت دولت میتواند این ساحات را به تدریج شامل امکانات زندگی کرده تا در درازمدت روند قانونی شدن برایشان مهیا شود که به این ترتیب آرامش اجتماعی نیز حفظ میگردد.[20]
بهطور خلاصه باید گفت که روند ایجاد حقوق مالکیت ارضی علیرغم بیثباتی دولتها طی چهل سال گذشته به شکل لایههایی است که بهطور متراکم بر روی هم قرار گرفته باشند. قوانین ملکی تحت تأثیر و دستخوش اتفاقات و حوادث بسیاری است و به همین دلیل نیز بسیار شکننده میباشند. در واقع، حتی اسلحه مانع از تغییر سازشها و توافقات میان اقوام و فامیلها نمیشود که تحت تأثیر روابط قدرت قرار دارند؛ روابطی که به نفع گروههای سیاسی و نظامی بسیار متغیر است. به این ترتیب و به قیمت تکراری شدن بحث، باید بگوییم که مسئلۀ نگرانکننده برای افغانها نه ضرورتاً بازگشت احتمالی طالبان است به قدرت، بلکه چشمانداز درگیریها و شروع دوبارۀ آن است به منظور تسویهحسابهای ملکی که کسی نمیداند به نفع چه کسی یا چه گروهی تمام خواهد شد. با وجود این، باید گفت که همزمان با بحران و به موازات آن، مالکیت ارضی، بهویژه در شهرکها، از قالب قومی و خانوادگی بدر آمده و به جانب مالکیت فردی یا شخصی سوق یافته است که این پدیدهای است بسیار نو و بیسابقه که به نظر در تغییر فترت آنچه میتوان ”جنگ برای زمین“ دانست بیتأثیر نباشد و باعث پیچیدهتر شدن ائتلافها و توافقات سیاسی – حزبی در آینده خواهد شد.
از سوی دیگر، ساختار حقوقی مالکیت حتی در مورد تصاحب شخصی زمین از حقوق ”عامه“ (communal) و کاربرد آن جداییناپذیر است.[21] در واقع، بنا بر اصل عرفی و سنت است که قوماندانان در ازای خدماتی که در دوران جنگ انجام دادهاند زمینها را از آن خود میکنند. همچنین به نام سنت و عرف است که تمویلکنندگان بینالمللی با تکیه به نظر معتمدان، و نه اسناد، تصمیمگیری میکنند بیآنکه روابط داخلی و تعادل قوا را در یک منطقه مورد سوال قرار دهند. سرانجام باید گفت که متخصصان و مشاوران بینالمللی و مردمشناسان نیز برای پایهریزی نظریههای خود به این حقوق استناد میکنند و به این ترتیب چنین به نظر میرسد که مسئلۀ مالکیت ارضی در چوکات (چشماندازی) محلی ساخته و تعریف میشود. اما با این همه این مقوله دارای ابعاد ملی است، زیرا که اولاً رسم و سنت، بهشمول پشتونوالی، از جمله سنتهای فرامنطقهای است و خارج از حیطۀ قدرت این قوم نافذ بوده و کاربرد دارد؛ بهویژه زمانی که پای محروم کردن زنان از حق ارث پیش میآید که تمام اقوام افغان تا این اواخر با آن موافق به نظر میرسیدند. مطالبات اسلامی هم که لازم به گفتن نیست که طبیعتاً نه تنها محلی نیستند که خاصیت جهانشمولی دارند. دیگر اینکه ظهور پدیدهای تحت عنوان حقوق ارضی از یک قرن پیش در ارتباط تنگاتنگ با مسئله تشکیل حکومت مرکزی و یا حتی یک حکومت ملی قرارداشته است. منازعات بر سر زمین و شیوههای متفاوت تصاحب و قوانین مربوط به حق استفاده از آن با پدیدۀ تبعیض قومی و نیز دینی درآمیخته است که صد البته به ضرر قوم هزاره و هندیها تمام شد و شاید به نفع سیکها. اما به هر جهت این شرایط در ایجاد پروسۀ پشتونسازی جامعه مؤثر بود که نه فقط به معنای حاکمیت یک قوم بر اقوام دیگر، بلکه بیشتر از آن به معنای مطالبۀ هویت و فرهنگی منسجم بود و مورد استناد همۀ کسانی که علاقهمند به حضور در قدرت باشند در جهت ساخت حکومت مرکزی قوی بر اساس مدلهای منطقهای، بهویژه ترکیه و ایران.
با چنین شرایطی نباید فراموش کرد، حکومت در رابطهاش با زمین و با جنگ طرفدار سنتهاست، همانطور که در مقالات وامقالله ممتاز، آدام پائن، آنتونیو دولوری و احمدرضا صادقی به موارد بسیاری از آنها اشاره شده است. بهطور مثال، دولت برای تثبیت خود و انجام کارهای عمرانی و عامالمنفعه از وساطت متنفذین محلی و قوماندانها کمک میگیرد، هرچند مجبور باشند که شفعه یا حقوق همسایگی را نقض کنند، زیرا منافع محلی در تضاد با هم میباشند و کنار آمدن با یک طرف منازعه طرفهای دیگر را شاکی میکند. در واقع، به قیمت نوعی سازش با سنتهای محلی غالباً متناقض است که دولت قادر به بازسازی میشود. اهمیت حقوق شفعه در تاریخ کشور به قدری است که بدون شک و در ضمن بحث بر روی این منازعات و کشمکشها شاید بتوان به شکلی دقیقتر به تعریف جایگاه جامعۀ مدنی افغان اشاره کرد؛ جامعهای که بنا بر تعریف نه بر علیه حکومت مرکزی که در روابطش با حکومت تعریف میشود، خواه این ارتباط از طریق تقابل با حکومت باشد یا همدستی با او که همزمان روابطی با دیگر گروههای قومی، اجتماعی و نیز میان زن و مرد ایجاب و ایجاد میکند. تا جایی که در مورد خط معروف دورند (Ligne Durand) و اختلافات و تنشهای بسیاری که میآفریند میتوان پرسید که آیا نمونهای از شفعه نیست که هم به روابط اقوام با هم و منافعشان ارتباط مییابد و هم به روابط درونی و بسیار ناشفاف قوم پشتون که در دو سر مرز به سر میبرند. به همین علت است نیز شاید که گروههای قومی زوری، خواجه و بریچی در نیمروز به ساخت پست مرزی توسط مقامات ایرانی با استناد به اسناد مالکیت سالهای 1931 تا 1934 اعتراض میکنند، زیرا به نظرشان ساخت این پست مرزی حق همسایگی آنها را نادیده میگیرد.[22]
بالاخره اماکن زیارتی نیز جایگاه دیگری هستند از اختلاط حوزههای مختلف اجتماعی. از نظر حقوقی این اماکن به شکل نهاد حقوقی وقف ظاهر میشوند که میتوان آنها را بیان اسلامی اقتصاد نولیبرالی دانست، زیرا جایگاه مشارکت میان منافع عمومی و خواست و مطالبات شخصی است، همان منطق حاکم بر ساختار شهرکها. افغانها از نظر مذهبی برای زیارت به مقبرۀ احمدشاه بابا (1722-1773)، پادشاهی که اتحاد افغانستان را باعث شد، در قندهار و باز در همین شهر به زیارتگاه میرویس هوتکی، رهبر قومگرا و حامی آزادی قندهار در مقابل سلطۀ صفویها (1673-1715) که پسرش اصفهان را اشغال کرد و سلسلۀ صفوی را برانداخت میروند یا نیز در جلالآباد مقبرۀ پادشاه مشروطهخواه، اماناللهخان ( 1960-1982) را زیارت میکنند.[23] در کنار این مقبرههای تاریخی امروز زیارت مقبرۀ مجاهدانی باب شده است که چونان قهرمانان ملی سر برآوردند، بهشمول مسعودشاه در پنجشیر و نیز پسر اسماعیلخان، میرویس، در هرات هرچند ضرورتاً مورد احترام تمام اقوام نمیباشند. به این ترتیب از نگاه مذهبی و نیز قومی، اماکن زیارتی میتوانند محل همزیستی میان اقوام و سازش میان آنها باشند. برای نمونه، در مزار شریف انحصار مسایل دینی زائران در زیارتگاه امام علی در دست حدود 280 خانوادۀ سید معروف به ”ایشانی“هاست که تاجیک هستند و اهل تسنن که به نام حق و حقوق تاریخی خود از منافع آن سود میجویند. امور وقف این مکان از سال 1920 تاکنون به دست وزارت اوقاف و زیر نظر دولت میباشد. بنابراین و به این ترتیب، اماکن مذهبی نه تنها محل تلاقی و حضور عقاید دینی متفاوت است که نیز محلی است برای انباشت ثروت، تجدد و اعمال قدرت توسط حکومت و خصوصیسازی که سه صحنهگردان مهم جامعۀ افغان که تبلور مناقشات مهم این کشور هستند در آن حضور مییابند: قوماندانها، زنان و طالبان.
به این ترتیب و حتی اگر فرض را بر خروج خارجیها در سال 2014 از افغانستان بگذاریم، سه گروه اجتماعی فوقالذکر که در دوران بحران متحول شدهاند و قدرت گرفته و آبروی اجتماعی کسب کردهاند طبعاً در صحنه باقی خواهند ماند و ظاهراً هیچیک توانایی ازپا درآوردن دو گروه دیگر را نخواهد داشت و زمین همچنان مسئلۀ بزرگ آنها و گروههای دیگر باقی خواهد ماند. در آغاز سالهای 1970، دو درصد مالکان که به آنها ”فئودالها“ میگفتند 70 درصد زمینهای مزروعی را دراختیار داشتند، اگرچه مساحت املاکشان از هزار جریب (حدود 200 هکتار) بیشتر نبود.[24] امروز اما هرچند نمیتوان از دمکراتیزه شدن مالکیت زمین سخن گفت، اما اشاره به دو ویژگی آن در دوران کنونی حائز اهمیت است. از یک طرف عمومی شدن مالکیت زمین است، بدین معنی که طبقات مختلف اجتماعی و تمام گروههای قومی را شامل میشود و از طرف دیگر اینکه مالکیت زمین به نوعی با شهرنشینی گره خورده است و گاهی به شکل مالکیت شهرکهایی به مساحت بیش از 3 هزار جریب اغلب در شهرها یا حومههای آن – و نه در روستاها – ظاهر میشود که این هر دو ویژگی از پدیدههای مهم تحولات جامعۀ کنونی افغانستان به حساب میآید. به این ترتیب حتی اگر زن، زمین و زر همچنان عوامل مرکزی قدرت و تشخص اجتماعی باشند، اما از طرفی در قالبهای تازهای طرح میشوند که همان شهرنشینی و عمومی شدن مالکیت است و از طرف دیگر و همانطور که پیشتر به آن اشاره شد، تحت تأثیر تحولات چهار دهۀ گذشته تغییر ماهیت دادهاند؛ چنانکه استفاده از لفظ سنت دربارۀ آنها اشتباه خواهد بود، مگر اینکه همراه با هابزباوم و رنجر (Eric Hobsbawm and Trance Ranger) از خلق دوبارۀ سنتها سخن بگوییم که به هر نامی باشد، این تغییر و تحولات بدون شک دارای تأثیرات قابل ملاحظهای است در بحران مالکیت و مناقشات اجتماعی یا سیاسی وابسته به آن و نیز در مسیر کاهش و محو افراطگرایی و تقویت انسجام ملی در این کشور.
تصویر 10. در فصل گرما در همۀ دنیا و نیز در افغانستان همه به جستجوی رفع عطش میگردند. زندهباد آب آلبالوی مزار شریف و زیبا دختران برقعپوشش.لدینا
[1]International Herald Tribune (16 October 2012).
[2] آنتونیو گستوزی (Antonio Guistozzi) دستهبندی دقیقی از سران جنگی، قوماندانها، امیران جنگی و دیگر مردان قدرتمند ارائه داده است. با این همه، معانی این عناوین در هر دوره و در میان گروههای قومی در مناطق مختلف تغییر میکند. در اینجا و مطابق با اصطلاحات رایج فقط از واژگان مجاهد و قوماندان استفاده میکنیم.
[3] این مقاله در سال 2012 به فرانسه نوشته شده و در سال 2013 در مجموعهای که ترجمۀ آن را در دست دارید در فرانسه به چاپ رسیده است.
[4] دربارۀ تاریخ کشاورزی کشور بنگرید به محمداعظم سیستانی، مناسبات ارضی و شیوههای برخورد با مسئلۀ زمین و آب در افعانستان در سالهای هفتاد و هشتاد قرن بیستم (کابل: مرکز علوم اجتماعی آکادمی علوم جمهوری افغانستان، 1367)؛ محمداعظم سیستانی، مالکیت ارضی و جنبشهای دهقانی در خراسان قرون وسطا (کابل: مرکز علوم اجتماعی آکادمی علوم جمهوری افغانستان، 1362)؛ کبیر رنجبر، ”ترکیب اجتماعی روستاییان و مناسبات ارضی در افغانستان قبل از انقلاب،“ آریانا، شمارۀ 352 (1364)، 1-41؛ میرغلاممحمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ (پیشاور: مؤسسۀ خاور، 1388)؛
Liz Alden Wily, Land Rights in Crisis: Restoring Tenure Security in Afghanistan (Kabul: Afghanistan Research and Evaluation Unit, 2003).
[5]Olivier Roy, L’Afghanistan. Islam et modernite politique (Paris: Le Seuil, 1985); Olivier Roy, Afghanistan: la difficile reconstruction d’un Etat, Paris, Institut d’etudes de securite (Cahier de Chaillot, no73, 2004); Barnett R. Rubin, The Fragmentation of Afghanistan. State Formation and Collapse in the International System (New Haven: Yale Univ. Press, 1995); Gilles Dorronsoro, La Revolution afghan. Des communists aux taleban (Paris: Karthala, 2000).
[6] ”از دشتهای فاریاب تا قافلههای سالنگ،“ افغانستان، سال 5، شمارۀ 16 (سنبله 1377)، 10-13 و 62-69.
[7]Kabir Ranjbar, 1364/1985, “Tarkib-a ijtimai-I rustaiyan wa munasibat-a arzi dar Afghanistan ghabl az inghilab,” Aryana, no. 352 (1364/1985), 1-41.
[8]Samuel Munzele Maimbo, The Money Exchange Dealers of Kabul. A Study of the Hawala System in Afghanistan (Washington : The World Bank [World Bank Working Paper no. 13], 2003); Alessandro Monsutti, Guerres et migrations. Réseaux sociaux et stratégies économiques des Hazaras d’Afghanistan (Paris : Édition de la Maison des sciences de l’Homme, 2004) ; Fariba Adelkhah et Zuzanna Olszewska, “The Iranian Afghans,” Iranian Studies, 40 :2 (April 2007), 137-165; Tilani Jayawardhana et Roshini Jayaweera, “Afghanistan,” in Saman Keregama, Migration, Remittance, and Development in South Asia (Los Angeles : Sage Publication, 2011), 233-264.
[9]Roy, L’Afghanistan. Islam et modernite politique, Paris, Le Seuil.
[10] در زمینۀ سیستم قضایی دولتی یا سنتی بنگرید به
International Crisis Group, Reforming Afghanistan’s Broken Judiciary (Asia Report no195, 17 November 2010); Norwegian Refugee Council, A Guide to Property Law in Afghanistan (Oslo, September 2005).
[11]مقولۀ ارث زنان در افغانستان که تاکنون در ادبیات رایج به آن اشارهای نشده، از جمله عوامل درگیریهای مهمی است که باید با دقت فراوان طرح شود. مسئلۀ محرومیت زنان از ارث در عمل با تشدید اختلافات درون خانواده یا میان خانوادهها مسئلۀ ملکیت ارضی را پیچیدهتر میکند. در عمل از نظر اداری و رسمی، زنان توانایی راجستر (ثبت) املاک به نام خودشان را ندارند. همچنین، در طول زمان متقاعد شدهاند به نام حفظ آبرو، مقولهای که بنا بر پژوهش بسیار جالب آنتونیو دولوری در همین شماره جایگاه حقوقی دارد، از سهمالارث خود که از نظر فقهی به آنان تعلق دارد چشمپوشی کرده و آن را به بیادرهای خود (برادر) واگذار کنند. که البته هرجا صحبت از آبرو و حیثیت است، قتل و کشتار هم در چند قدمی آن بسر میبرد. پیچیدگی و بحرانی که به دلیل بلند رفتن قیمت زمین که در گرو پدیدۀ عمومیت یافتن زراعت، رشد درآمدهای ناشی از کشت تریاک، بازگشت مهاجران و حضور گستردۀ خارجیان پس از مداخلۀ نظامی 2001 وخیمتر شده است؛ بهویژه اینکه استفاده از فرصتهایی آموزشی بهویژه در دوران مهاجرت و نیز مصروفیات حرفهای درآمدزا در سازمانهای دولتی و غیردولتی زنان را در پایبندی آنان به حق و حقوقشان مصممتر کرده است.
[12] بنا بر مقالۀ اروه نیکل در همین شماره، تعداد 90 فیصد کوچیها از قوم پشتو هستند.
[13] برای نگرشی تاریخی به کوچیها بنگرید به
Nancy Tapper, “Abd al-Rahman’s North-West Frontier: the Pashtun colonization of Afghan Turkistan,” in Richard Tapper (ed.), The Conflict of Tribe and State in Iran and Afghanistan (New York: St Martin Press, 1983), 233-261.
[14]برای نمونه باید به مناقشه پیرامون نامگذاری دانشگاه بلخ اشاره کرد که در پاییز 2008 به شورش و کشته شدن یک دانشجو انجامید.
[15] برای نمونه رابرت لوروا کانفیلد در مقالۀ زیر اشاره به تجربۀ زندگی یک جوان هزاره دارد که برای باز پس گرفتن زمینهایی که پس از مرگ پدر به عمویش رسیده بود به مذهب سنی گروید و تاجیکی شد. بنگرید به
Robert Leroy Canfield, Faction and Conversion in a Plural Society: Religious Alignments in the Hindu Kush (Anthropological Papers L, Ann Arbor: Museum of Anthropology, University of Michigan, 1973), 90-91.
[16]Nancy Tapper, “Abd al-Rahman’s North-West Frontier: the Pashtun colonization of Afghan Turkistan,” in Richard Tapper (ed.), The Conflict of Tribe and State in Iran and Afghanistan (New York: St. Martin’s Press, 1983), 233-261.
[17]Sara Berry, No Condition is Permanent. The Social Dynamics of Agrarian Changes in Sub-Saharan Africa (Madison: Wisconsin University Press, 1993).
[18] که شاید بتوان به قول حافظ گفت: ”عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.“
[19]www.pajhwok.com/dr/2010/07/06
http://arianews.af/regional-news
[20]Seminar organized by MUDA and L’USAID from November 27-29, 2011 in Hotel Setara in Kaboul: Informal Settlement Upgrading & FormalizationWorkshop.
[21]Louis Assier-Andrieu, Le Peuple et la loi. Anthropologie historiquedes droits paysans en Catalogue francaise (Paris: Librairie generale de droit et de jurisprudence, 1987).
[22] www.pajhwok.com/dr/2011/10/04
[23] میرویس هوتکی بیشتر رهبر سیاسی ملیگرا بود تا رهبری مذهبی. دربارۀ حرکت میرویس هوتکی بنگرید به محمداعظم سیستانی، مالکیت ارضی و جنبشهای دهقانی در خراسان قرون وسطی، 27.
[24]بصیر احمد دولتآبادی، شناسنامه افغانستان (چاپ 4؛ تهران: عرفان، 1387)، 70.

