عطاءالله بهمنش شَرَنگ و شهدِ شرافت
آقاي بهمنش!
جناب عطاءاللّهخان!
صداي دلنشين شما، از كودكي تاكنون ــ كه ميانسالي را نيز دارم پسِ پشت مينَهم، و ناخواسته در سراشيبي پيري و زوالِ زودرس پيش ميروم ــ همچنان در گوشهايم مُطَنْطَن است. آن هم چه طنيني! طنيني خوشآيند و دوستداشتني. به گذشته كه مينگرم، حيرت ميكنم. بيش از چهار دهه ميگذرد، امّا خاطرات شما، كلام گوشنواز شما، و صداي گرم شما، كماكان با حشمت و حرمتِ تمام، بر تارَكِ خاطراتم برنشستهاند. آن هم در روزگاري كه همهچيز و همهكس، با سرعت و شتابي غيرقابل مهار، از نظرها ميافتند، تَلألو و جَلايشان را از دست ميدهند، رنگِ اِدبار و نقش نكبت ميپذيرند، و در آغوش ابتذال و جَلافَت ميغلتند.
دورترين خاطرهام از شما، به مسابقات فوتبال جامجهاني لندن، سال 1966 م / 1345 ه. ش، برميگردد. با آنكه در خانه پدري تلويزيون نداشتيم و از آنهمه مسابقات پُرشور و پُرخاطره، تنها بازي برزيل و پرتُغال را در خانه عمّهام، و بازي پرتُغال و كُره شمالي را در قهوهخانه سرِ كوچهمان توانستم ببينم، . . . با اينحال گزارشهاي هيجانانگيز شما، بعد از چهل و خُردهاي سال، واضح، زنده، و موبهمو، در ضميرم نقش بستهاند. دستهاي بلند و پَرشهاي بلندترِ لِوْ ياشين دروازهبانِ افسانهاي اتّحاد جماهير شوروي را، چه زيبا وصف ميكرديد. واكنشهاي گوردون بَنكس دروازهبانِ بيبَديلِ انگلستان را، چه ماهرانه شرح ميداديد. قابليّتهاي فنّي و چالاكي اوزهبيو، گُلِ سَرسبدِ فوتبال پرتُغال، به قول خودتان پلنگِ سياه موزامبيك، و به گفته خبرنگارانِ مجلّه كيهان ورزشي پله اروپا را، چه ستايشي ميكرديد. لحظاتي كه پله لَنگانلَنگان از زمين بازي و در اصل از جامجهاني لندن بيرون ميرفت، غمخواري شما با مرواريد بيمانند فوتبال برزيل و جهان، اشك شيفتگان او را درآورد. پاي راديوي سرِ طاقچه اتاق، با اوجگرفتنِ صداي شما، و تشريح دقيقِ «شوت برقآسا» ي بابي چارلتون، مغز متفكّر تيم ملّي فوتبال انگلستان، از خانه تا ورزشگاههاي انگليس پَر ميكشيديم و گزارشِ كلامي شما، در خيالِ ما تبديل به تصاوير رنگي و جذّاب ميشد.
دو سال بعد، 1968 م / 1347 ه. ش، با گزارش بازيهاي قهرماني جام ملّتهاي آسيا، كه در تهران برگزار ميشد، غوغا كرديد. به عشقِ شنيدنِ صداي شما، ساعتها پاي پيشبخاري گچي اتاق، راست ميايستادم؛ گوشم را به بلندگوي راديوي لامپي ماركِ PYE ميچسباندم؛ و شما با گزارش خود، من را كه پسربچّهاي بيبِضاعَت بودم، به ورزشگاهِ تاريخي امجديّه ميبُرديد؛ روي سكّوهاي سيماني و داغِ روبهروي جايگاه مينشانديد؛ و آنگاه شيرجههاي عزيز اصلي در چهارچوب دروازه تيم ملّي ايران، توپهايي كه حسن حبيبي و جعفر كاشاني مدافعان استوار ايران از مهاجمان حريف ميگرفتند، اوتهاي بلندي كه مصطفي عرب ميانداخت، اقتدار پرويز قليچخاني در ميانه ميدان، ضربههاي سرِ بينظيري كه همايون بهزادي روي سرِ همه مدافعانِ بلندقامتِ رقيبان ميزد، سرعتِ بيمهارِ حسينعلي كلاني، ريزهكاريهاي اكبر افتخاري، . . . و شوتهاي بمبافكنِ سياه محراب شاهرخي را، به عينه ميديدم.
شما از آن گزارشگرانِ وِرّاج و پُرچانه نبوديد كه حوصله شنوندهها را سر بِبَريد. ميدانستيد كه هزاران نفر شنونده فقير و تنگدست و بيبهره از ابتداييترين تفريحات و سرگرميها، پاي راديو نشسته يا ايستادهاند و وظيفه داريد با كلماتي كه بر زبان ميرانيد، آنان را، ما را، از پاي راديو، از هر كجاي ايران، سوارِ قاليچِه حضرت سليمان بكنيد و بر سكّوهاي ورزشگاه بنشانيد. ازاينرو، ملكه ذهنتان شده بود كه علاوه بر توصيف فضاي ورزشگاه، شور و نشاط يا هول و هراس تماشاگران، سردي و گرمي هوا، و مسايلي از اين دست، . . . نماي كلّي و نماي جزئي مسابقه را، با عباراتي رسا و تشبيهاتي قابلِفهم عوام، تفهيم و ترسيم كنيد. شما مثل گويندههاي امروزي راديو نبوديد كه گزارشتان لبريز از ابهام و سؤالهاي بيجواب باشد. جانشينانِ ناشايستِ شما ــ كه گويي «دارابودنِ لكنتِ زبان»، «نداشتنِ سواد كافي»، «بيبهرگي از ذوق و ظرافت»، «داشتن تكيهكلامهاي اعصابخُردكُن»، «بهرهوري از چَك و چانه اضافي»، . . . و «داشتنِ صداي گوشآزار»، جزء شرايط انتخاب و استخدام آنها است ــ ميگويند: «توپي كه بازيكنانِ تيم فلان دور ميكنند، توسّط بازيكنانِ تيم بهمان برگشت داده ميشود . . .» يعني در سازمان عريض و طويل صداوسيما، يك نفر نيست كه از آنها بپرسد «توپِ يادشده، در كجاي زمين تيم فلان بوده؟ بهوسيله چهكسي دفع شده؟ تا كجاي زمين حريفشان رفته؟ از كدام نقطه زمين آنها برگردانده شده؟ . . .»؟
اينجور وقتها هركس كه اندكخِرَدي داشته باشد، ترجيح ميدهد قدرِ سلامتياش را بداند و با شنيدنِ چنين لاطايلاتي، خونِ خودش را كثيف نكند. در صورتيكه شما بهطور دقيق شرح ميداديد ابراهيم آشتياني نفوذش را از كجاي زمينِ پرسپوليس يا تيم ملّي آغاز ميكند؛ سرِ راه از چه بازيكناني ميگذرد؛ و تا كجاي زمين رقيبشان پيش ميرود.
شما در گزارشهاي ورزشي، هم خودتان لذّت ميبُرديد، و هم شنوندهها را در لذّتِ خود سهيم ميكرديد. از سرِ سيري گزارش نميداديد. دلتان ميخواست با گزارشتان، آنهايي را كه در ورزشگاه نبودند، در ضيافتِ درونِ ورزشگاه شركت دهيد.
آقاي بهمنش!
شما از يكسو مردي باسواد و دانشوَر بوديد كه با متونِ ادبِ پارسي و سخنِ اديبانِ نامآورِ ايرانزمين الفت داشتيد، از سوي ديگر زبانِ مردمِ كوچه و بازار و زير و بَمِ گويشِ تودههاي هموطنتان را بهخوبي بلد بوديد. علاوه بر اينها، زبان انگليسي ميدانستيد؛ اطّلاعاتتان محدود به زبانِ فارسي نبود؛ مطالب نشريّات انگليسيزبان و اخبارِ بُنگاههاي خبري بينالمللي را مطالعه ميكرديد؛ و از همه رُخدادها و تحوّلات مهمّ جهانِ ورزش آگاه ميشديد. با وصف اين، همواره حدّ اعتدال را نگه ميداشتيد و نه اديبانه و پُرتكلّف سخن ميگفتيد، نه عوامانه و سَرسَري حرف ميزديد، و نه با استفاده خودنمايانه از اصطلاحاتِ انگليسي، اداي «جعفرخان از فرنگ برگشته» را درميآورديد. آنجا كه ضرورت داشت، از سُرودههاي فردوسي مدد ميگرفتيد تا زوروَرزي و عرقْريزانِ مرارتبارِ كشتيگيران و وزنهبردارانِ ايراني را بهتر گزارش كنيد؛ آنجا كه شرايط حاكم بر ورزشگاه و نوع مسابقه اقتضا ميكرد، از ضربالمَثَلها و تكيهكلامهاي اقشارِ زحمتْكِش جامعه سود ميبُرديد؛ و آنجا كه نياز به تنوّع و نوآوري بود، به كمك تخيّل و خلاّقيّتِ خدادادي، گليمتان را به نحو احسن از آب بيرون ميكشيديد.
در هنگامه مسابقات قهرماني فوتبال جام ملّتهاي آسيا، در سال 1968 م / 1347 ه. ش، روزِ بازي ايران و چين ملّي، در اواخر مسابقه، هنگاميكه حسينعلي كلاني، بيذرّهاي خستگي، در طول زمين ميتاخت و سازمانِ دفاعي چينيها را بههم ميريخت، شما ميگفتيد: «كلاني مانندِ يك كانِ بيپايانِ تحرّك و توانايي، همچنان شاداب و بانشاط، در قلب دفاع حريف ميدَوَد.»
روز بازي با برمه، عزيز اصلي را، بهخاطر جامه ورزشي سراپا مشكياي كه پوشيده بود، بهخاطر جَستوخيزهاي بهموقع و شجاعانهاش، و بهخاطر آنكه توپهاي برمهايها را مهار ميكرد و نميگذاشت وارد دروازه ايران بشوند، «عنكبوت سياه، با دستهاي بلند و چسبناك» خوانديد.
همان سال، در ايّام برگزاري المپيك مكزيكوسيتي، موقعيكه محمّد نصيري توانست در حركت دوضرب، در دسته خروسوزن، وزنه يكصد و پنجاه كيلوگرمي را بالاي سر ببَرد و هم دَه كيلو عقبماندگياش از ايمِرِه فولدي مجاري را جبران كند، هم حدّ نصابي اعجابآور بهجاي بگذارَد، و هم به مقام قهرماني المپيك برسد، . . . شما از امريكاي مركزي ميگفتيد: «نصيري نه يك وزنه، بَلكه جهان را، مانند اطلسِ اسطورهاي، بر فرازِ سرش نگه داشت و درحاليكه داوران به نشانه پذيرشِ قهرماني او، چراغهاي سفيد را روشن كرده بودند، و درحاليكه تمامي حاضران در تالارِ وزنهبرداري احساس ميكردند بهجاي نصيري زيرِ سنگيني وزنهها كمرشان خُرد خواهد شد، پهلوانِ دلآورِ ما، با ارادهاي پولادين، با قامتي برافراشته، پولادهاي سرد را بالاي سر نگهداشته بود.»
هشت سال بعد، 1976 م / 1355 ه. ش، در المپيك مونترال، در شرايطيكه محمّد نصيري، يا بهقول خودش «مَمَّد فَنَر»، در دستهاي سبُكتر از خروسوزن، در دسته مگسوزن، در مجموع حركات يكضرب و پِرِس، از حريف روسياش الكساندر وِرونين ، عقب افتاده بود و ميخواست با برداشتنِ وزنهاي سنگينتر در حركت دوضرب، شاهكارِ مكزيكوسيتي را تكرار كند و ورزشدوستانِ دنيا را دوباره بُهتزده كند، آنجا كه ديگر نه بَخت به يارياش آمد و نه جواني ازدسترفته، . . . شما نصيري را ديگر اطلس نخوانديد و او را به آرشِ افسانهاي مانند كرديد. خيزِ نصيري بهطرفِ آخرين وزنه انتخابياش را، بهنحوي ماهرانه، با رهاشدنِ آخرين تيرِ آرش از چلّه كمان تطبيق داديد، و در شرايطيكه تلويزيون ايران، شايد بهعلّتِ چند ساعت اختلافِ افق، نبَردِ نصيري و همآوردانش را پخش نميكرد، شما با كمك امواج راديويي، به بهترين وجه، به ملّت ايران فهمانديد كه بزرگْمردِِ كوچكشان، محمّد نصيري، وزنهبردارِ محبوبِ واسيلي الكسيِفِ شكستناپذير، اگرچه وزنه سرد و سنگين را به روي سينه كشانده و با قيچيزدنِ پاهايش بالاي سر هم بُرده، امّا جسم و جانش ياري نكرده و نتوانسته قد راست كند. صداي محزون شما و تشبيه شاعرانهاي كه در كانادا كرديد، دلهاي ايرانيانِ مشتاقِ معجزه را، كه به راديو گوش داده بودند، مالامال از غم كرد: «نصيري شمعآسا، زير پولادهاي سرد و بياحساس، اندكاندك آب ميشود و فروميريزد.»
از اين زيباتر و رساتر نميشد خَمشدنِ زانوها و تاشدنِ بازوانِ يك ورزشكارِ مغرور و سالخورده را، زير وزنههاي ثقيل، شرح داد. ورزشكاري كه نه با حريفانش، بَلكه با جبرِ زمان ميجنگد، كهولت و فترت را ناديده ميانگارد، و نميخواهد بپذيرد «هركسي چندروزه نوبتِ اوست».
روزيكه علي پروين، با كفشهاي كتاني سفيدرنگِ چيني، در تيم فوتبال باشگاه پيكان بازي ميكرد، همان روزي كه در بازي نهايي جامِ دوستي، بازيكنانِ غولپيكرِ تيم فوتبال زِسكا مسكو، بهخصوص چِستِرنوف، دفاع نامْدارِ تيم ملّي اتّحاد جماهير شوروي را، بهراحتي دريبل ميزد و از سرِ راه برميداشت، شما به زباني ساده و عامّهپَسند ميگفتيد: «علي پروين، اين بچّه ريزاندامِ محلّههاي عارف و غياثي، در يك دستْمال كوچك، بازيكنانِ درشتاندامِ روسي را به رقص واميدارد.»
آقاي بهمنش!
قاعده روزگار بر اين بوده، يا بهتر است بر اين باشد كه با گذرِ زمان، انديشهها گستردهتر، كردارها پختهتر، گفتارها روانتر، رابطهها عميقتر، . . . و پديدهها بينقصتر بشوند و رو به كمال بروند. هيهات كه اين قاعده، در مورد اشغالگرانِ منصبِ شما صادق نبوده. گزارشگران پس از شما، در همان رشتهاي كه ادّعايش را دارند هم متخصّص نيستند و جانِ آدم را به لب ميرسانند تا از روي نوشته حروفچينيشده، يك خبرِ سهچهار سطري را بخوانند. تازه، كوچكترين انتقادي را برنميتابند و بِلافاصله جوابيّهاي بلندبالا براي مطبوعاتِ منتقد ميفرستند؛ خُردهگيران را مغرض مينامند؛ و نكتهسَنجان را دشمن ميپندارند. حال آنكه شما مردي همهفنّحريف بوديد و گرچه كارِ خود را با دو و ميداني آغاز كرديد، چيزي نگذشت كه به كشتي پرداختيد؛ سپس فوتبال مشغله اصليتان شد؛ . . . و در ادامه، تا آنجا پيش رفتيد كه در آزمون رشتههايي مانند تنيس و بوكس هم سربلند شديد. مسابقات تنيس جام بينالمللي آريامهر، با حضور ستارگان بيمانندِ استراليايي و امريكايي و سوئدي ــ كِنْرُزْوال، توني رُوش، رُوي اِمِرسون، راد لِيْوِر، جان نيو كَمب، آرتور اَش، بيورنبورگ ــ و با گزارش شما، چه حالي ميداد.
هريك از مبارزات بوكسورِ اسطورهاي، كاسيوس مارسِلوس كِلِي ــ كه پس از پذيرفتنِ دين اسلام، خود را محمّدعلي ميخواند و به اين نام نيز خوانده ميشد ــ با رقيبانِ قَدَرقدرتش، دنيا را تكان ميداد. محمّدعلي كه صورتي نظرگير و قامتي موزون داشت، با جنجالها و حاشيههايش، چنان جذّابيّتي به رشته خشونتآميز بوكس بخشيده بود كه مردم ــ بهخصوص ملل جهان سوّم، رنگينپوستها، و استعمارزدهها ــ ديگر به بَربَريّتِ حاكم بر رينگها نميانديشيدند و هربار كه محمّدعلي ميخواست مقابل حريفانش بايستد، همه خبرهاي مربوط به رقابتهاي فضايي و اتمي و عقيدتي امريكاييها و روسها، استقلالطلبي مُسْتَعْمِرات اروپاييها، هاليوود و كهكشان ستارگان تابناكش، گروههاي موسيقي و آوازخوانانِ شُهره آفاق، فوتبال و كُركُريهاي هميشه گيراي تيمهاي ملّي و باشگاهي، . . . و خلاصه همه خبرهاي زمين و آسمان، تحتالشّعاع حَرّافي و رجزخواني محمّدعلي قرار ميگرفتند.
مسابقات محمّدعلي ــ كه به وقت تهران، نيمههاي شب يا دَمدَماي سَحَر برگزار ميشدند ــ ارزشش را داشتند كه ايرانيهاي خوشخواب، ساعتهاي سه و چهارِ شب، از خواب برخيزند، از استراحتشان بكاهند، و چراغهاي خانهها را روشن كنند، تا شاهد هنرنمايي محمّدعلي در رينگ يا در «جنگلِ مربّع» باشند و ببينند كه او به قول خودش چهگونه مثل پروانه دُورِ حريفانش رقصِ پا ميكند و چهطور با مشتهايش عين زنبور به آنان نيش ميزند.
مبارزه محمّدعلي با بوكسورِ جانْسختِ كانادايي، اِرْني تِرِل ــ پيش از آنكه محمّدعلي بهخاطر سرپيچي از انجام خدمت سربازي، در ويتنام، زير پرچم ارتش متجاوز و جنايتپيشه امريكا، از مقام قهرماني جهان خلع شود. مسابقه محمّدعلي با مشتزنِ سگْجانِ آرژانتيني، اسكار بُوناوِنّا، كه از بس كتك ميخورد، تا دَمِ مرگ ميرفت، امّا به هر مشقّتي بود، باز از كفِ رينگ برميخاست. مبارزات سهگانه محمّدعلي با جو فِرِيزِر، كه پس از محروميّت محمّدعلي، نفر اوّلِ جهان شده بود، ولي كسي قَباي قهرماني را زيبنده قامتِ كوتاه و اندامِ ناسازِ او نميديد.
و سرانجام، مبارزه باورنكردني و ديوانهكننده محمّدعلي و جورج فورمن، در قلب افريقا، در شهر كينشازا، به ميزباني ژنرالِ دستنشانده امپرياليستها در كنگو، دژخيم خونآشام، موبوتوسِسِهسِكو. مسابقه يا درستتر بگوييم مُقاتِلِهاي كه افريقاييها به آن لقب «غرّش در جنگل» را دادند.
امروزه تماشاي فيلمهاي جدالها و جدلهاي محمّدعلي، با كيفيّت عالي، روي دي. وي. دي، با اضافاتي نظير مصاحبههاي اختصاصي با آنجِلو دَنْدي، دانكينگ، فِلُويد پاتِرسون، هنري كوپِر، جِري كواري، كِن نورتون، . . . و لئون اسپينكس، هنوز هم فريبا و هوشرُبا است، امّا هربار بهنظرم ميآيد بدون گزارش شما، نُقصاني اساسي دارند. اين همه رنگ و آوا و نور و تابندگي ناشي از فنّآوريهاي نوين را حاضرم در طَبَق اخلاص بدهم، در عوض تصاوير سياه و سفيد، تار و تور، و پُر از برفكِ تلويزيونِ روميزي لامپي قسطي بيست و سه اينچِ مارك شاوبلورنسِ خانه پدري را، البتّه با اجرا و با صداي شما، تحويل بگيرم.
چه بسيار كشتيهايي كه در عالم واقع نديدهام، ليكن با گزارشِ راديويي شما، و بهكمك تصوّراتم، انگار از نزديك ديدهام. نمونهاش كشتيهاي عبداللّه موحّد با حريف كهنهكارِ بلغارياش اينو وِلْچُف؛ و كشتيهاي ابوطالب طالبي با حريف روسياش علي علياُف.
در المپيك مونيخ، سال 1972 م /1351 ه. ش، چه حرصي ميخورديد از اينكه ميديديد شمسالدّين سيّدعبّاسي، عضو تيم ملّي كشتي آزاد ايران، در وزن شصت و دو كيلوگرم، كوركورانه حمله ميكند و در دام كشتيگير حيلهگرِ ژاپني، كيوشي آبِه، ميافتد.
چه حرصي ميخورديد از اينكه ميديديد محمّد قرباني ــ پس از كسب عنوانِ قهرماني جهان در وزن پنجاه و دو كيلوگرمِ رشته آزاد، در صوفيه بلغارستان، سال 1971 م / 1350 ه. ش ــ با غرور و نَخْوَت به عرصه پيكارهاي المپيك مونيخ گام نهاده و در اثر همين سهلانگاري، بهوسيله كشتيگير بَدَلكارِ ژاپني، كيومي كاتو، روي پل رفته و بهزودي ضربه فنّي ميشود.
چه حرصي ميخورديد از اينكه ميديديد منصور برزگر، جانشين محمّد فرهنگدوست در وزن هفتاد و چهار كيلوگرم رشته آزاد، ناشيانه اسير «فنّ و بندِ» آدولف زيگر، كشتيگير تيم ملّي آلمان غربي، شده و دستش به مدال المپيك مونيخ نخواهد رسيد.
يك سال بعد، 1973 م / 1352 ه. ش، در شرايطيكه تهران ميزبان مسابقات قهرماني كشتي جهان بود، باز هم شما بهتر از همه مربّيانِ خُرد و كلانِ حاضر در پيرامون تشك كشتي، تشخيص داديد كه ابراهيم نوايي، نماينده ايران در وزن شصت و دو كيلوگرم رشته آزاد، نميتواند حريفِ «پَر و پِي قرص و محكم» زاگالو عبدالبِيكُفِ روسي بشود و كم مانده بود از پشتِ ميكروفونِ راديو و تلويزيون سرِ نوايي داد بزنيد و او را از اقدامِ بيثمرش، براي زيرگرفتن از كشتيگير شوروي، نَهي كنيد. در پايان مسابقه، كه دست عبدالبِيكُف بهعنوان فردِ پيروز بالا رفت و نوايي در نخستين سال عضويّت در تيم ملّي كشتي آزاد ايران، به اوّلين و آخرين مدالِ جهاني عمرش، مدال برنز، اكتفا كرد، . . . افسوس و خستگي، آهنگ صداي شما را تغيير داده بود و بهنظر ميآمد براي گزارش كشتي كاظم غلامي، ديگر شور و شكيبِ لازم را نداريد.
رضا سوختهسَرايي، كه توانايي بدنش بيش از توانايي تفكّرش بود و همواره ميخواست به مددِ زور و قلدري، و نه به ياري ذهن و انديشه، پشت حريفانش را به تشكِ كشتي بچسبانَد، . . . در پيكارهاي جهاني، بدجوري كُفرِ شما را درميآورد، تا اينكه بالأخره حوصلهتان سر رفت و برخلاف رَويّه هميشگي، بيپروا به سوختهسَرايي تاختيد و دربارهاش چنين گفتيد: «اين جوانِ نيرومندِ خراساني، آنقدر قدرتمند است كه ميتواند درختي پنجساله را، با تنه و پيوند و ريشهاش، از دلِ خاك درآورَد، امّا دريغكه مغزش به اندازه يك گردو است.»
جناب عطاءاللّهخان!
حتما يادتان هست كه در حدّفاصل سهچهار سال مانده به انقلاب، مسؤولان راديو و تلويزيون ملّي ايران، در ظاهر تقسيم وظايف كردند و روزهايي كه قرار بود بازيهاي جام تختجمشيد بهصورت زنده پخش شوند، ميكروفون تلويزيون را به همكارتان حبيباللّه روشنزاده سپردند و ميكروفون راديو را به شما واگذار كردند.
حتما يادتان هست كه در دَهه چهل، اقشارِ فرودستِ جامعه، اسير فقر و فاقِه بودند و راديو در زندگي يكنواخت و روزگارِ دوزخيشان، نقشي فراتر از يك دستگاه خبررساني يا يك وسيله تفريح و سرگرمي داشت. راديو مونس و همدَمِ شبانهروزي ايراني جماعت بود و مردم، بدون راديو، احساس تنهايي و درماندگي ميكردند. امّا در دَهه پنجاه، درپي افزايش بهاي نفت خام در بازارهاي جهاني، و درپي سرريزشدنِ دلارهاي به اصطلاح نفتي به ايران، رفاهي نِسبي در سياقِ مَعيشَتِ ملّت پديد آمد، كه يكي از دستآوردهايش، راهيافتنِ سيلآساي انواع و اقسام تلويزيونهاي اروپايي و امريكايي و ژاپني و بعدها وطني، به خانهها و كاشانههاي شهرنشينان ايراني بود.
دُور دُورِ تلويزيون بود و برنامههاي راديويي، روزبهروز از اهميّتشان كاسته ميشد و در برابرِ برنامههاي تلويزيوني مدام پس مينشستند. كار به جايي رسيده بود كه مراجعهكنندگان به راديو، يا كساني بودند كه تلويزيون در روستا و ولايتشان آنتن نميداد، و يا كساني بودند كه دايم در حال كسبوكار و آمدوشد بودند و نميتوانستند جلوي صفحه جادويي تلويزيون بنشينند.
در چنان شرايطي، كه شما به خواست مديرانِ ارشد راديو و تلويزيون، و يا به خواست خودتان، به رسانهاي كوچكتر و محدودتر رفته بوديد، ققنوسوار معجزه كرديد. آنچه را كه عَطيّه خداوند بود ــ مانند لطافتِ طبع، ذَكاوَت سرشار، و صداي مناسب ــ با آنچه كه حاصل يك عمر جِدّ و جَهد بود ــ مانند تجربه فراوان، جهانبيني گسترده، و دانش رَشكانگيز ــ درهم آميختيد؛ با گزارشهاي بكر و شنيدني، كاري خارقالعاده كرديد؛ و در نهايت، راديو را در جايگاهي برتر از تلويزيون نشانديد.
من و برادرانم، اغلب دوستانم، معاشرانم، همنسلانم، و بزرگترهايم، روزهايي كه ديدارهاي جام تختجمشيد از تلويزيون پخش ميشد، بدون ذرّهاي ترديد و دودلي، صداي تلويزيون را ميبستيم؛ صداي راديو را بلند ميكرديم؛ تصاوير تلويزيون را با صداي شما ميديديم؛ و از دنيا غافل ميشديم.
معجزه حرفهاي شما، منحصر به خانهها نبود و تا جايي وسعت يافته بود كه بسياري از تماشاگرانِ ورزشگاهها، در همان حال كه از روي سكّوها شاهد جريان مسابقه بودند، راديوهاي ترانزيستوري را به گوشهايشان ميچسباندند و با شنيدنِ كلام شما عيشي مضاعف ميكردند.
حتما يادتان هست كه بارها صميمانه از تماشاگران حاضر در ورزشگاه تقاضا ميكرديد راديوهاي ترانزيستوري را خاموش كنند و توضيح ميداديد كه روشن بودنِ راديوهاي آنها در ورزشگاه، موجب ميشود روي صداي اصلي راديو پارازيت بيافتد و اصوات ناهنجار توليد شود. ولي كي گوش ميداد؟ درست است كه بردنِ راديوي ترانزيستوري به ورزشگاه، هم بار سنگيني بود، و هم دست و پاي صاحبش را ميبست و نميگذاشت آزاد و رها بالا و پايين بپرد، دست بيافشانَد، و بر سكّوها پاي بكوبد، . . . ولي تماشاچيها، بيتوجّه به توصيهها و تمنّاهاي مكرّر شما، كه عزيزِ دلشان هم بوديد، . . . كِيفشان كوك بود كه همزمان با تماشاي فعل و انفعالات درونِ زمين، اظهارنظرها و تفسيرهاي شما را هم ميشنوند.
آقاي بهمنش!
من كه سعادتش را نداشتهام مانند شما ساليان متمادي، همراه با كاروانهاي ورزشي ايران، دُورِ جهان بگردم. در ضمن ، در اين زمينه، از جنابعالي مُجَرّبتر، دنياديدهتر، و باسابقهتر هم سراغ ندارم. بنابراين دلم ميخواهد بدون رودربايستي، و بيهراس از شايبه خودستايي، بگوييد بهجز ايران، سرزميني را ديدهايد كه مردمش راديو به ورزشگاه ببَرند تا به موازاتِ تماشاي مسابقه، صداي مُجري و مفسّر محبوبشان را نيز بشنوند؟ در صورتيكه من و همدورههايم، در ورزشگاههاي امجديّه و يكصدهزار نفري، روزهاي پنجشنبه و جمعه، مواقعيكه شما مُخبرِ راديو بودهايد، بارها و بارها ديدهايم هزاران نفر را با كلام خود جادو كرده و باعث فتح و ظفر راديو، در رويارويي با تلويزيون، شدهايد.
معجزه ديگرتان اين بود كه هواداران تيمهاي فوتبال شاهين ، دارايي، تاج، پرسپوليس، كيان، تهرانجوان، عقاب، پاس، پيكان، هُما، آرارات، سپاهان، ملوان، جَم، صنعتنفت، ابومسلم، . . . و غيره، هيچگاه از متن و از حاشيه گزارشهايتان نرنجيدند و نتوانستند به شما اَنگِ طرفداري از اين و آن را بزنند. بهطرزي اعجابآور، در مُنتهاي هيجان و غليان احساسات، پيوسته معتدل و متين و محترم ميمانديد و جوري سخن نميگفتيد كه در مظانّ اتّهامِ پالودهخوردن با باشگاهي خاصّ قرار بگيريد.
حسرت به دلِ شاهينيها، داراييچيها، تاجيها، و پرسپوليسيها، مانده بود تا بفهمند شما به كدام تيم تمايل داريد. هيچوقت به اهوازيها، آبادانيها، اصفهانيها، مشهديها، تبريزيها، انزليچيها، . . . و به همه اهالي شهرهاي ايران، بهانه نداديد كه بگويند ورزشكارانِ شهر و ديارشان در گزارش شما مظلوم واقع شدهاند.
حتّي زمان شرح و بسط مبارزات ورزشكاران ايراني با قهرمانان ساير كشورها، در چنبره افكار افراطي وطنخواهانه و نژادپرستانه اسير نميشديد و كارآييها و توانمنديهاي بيگانگان را هم ستايش ميكرديد. از صلابتِ صخرهوارِ كشتيگيران شوروي، الكساندر مِدْويد، لِوان تِدياشويلي، . . . و ايوان ياريگين ــ از اعجازِ شناگر اعجوبه امريكايي، مارك اسپيتز ــ از استقامتِ بيمثالِ دوندگان افريقايي، آبِب بِكيلا، مامو وُلْدِه، نفتالي تيمو، … و بِن كيپچو ــ از نرمش و انعطاف خيرهكننده پسران و دختران بَرومند اروپاي شرقي، در رشته ژيمناستيك، نيكلاي آندريانُف، وِراچِسلاوْسكا، اُولگا كوربوت، . . . و ناديا كومانچي ــ سرِ شوق ميآمديد و از آنان تعريفها ميكرديد.
نميدانم چرا خبرنگاران و مجريان و گزارشگرانِ كنوني، در مقابل مخاطبانشان اينقدر وقيحانه و تهوّعآور، دستشان رو و مچشان باز است. ترديدي نيست كه نيمي از گزارشگران مركز كشور كُشته و مُرده پرسپوليس و نيمي ديگر هلاك و فدايي استقلالند. روزهايي كه تيمهاي پرسپوليس و استقلال با يكديگر يا با بقيّه تيمها جدال دارند، حضرات گويندگان و مُجريان و همكارانشان، در پشت دوربين و روبهروي دوربين ، در لحظات حسّاس بازي، چنان بيشرمانه و آشكارا بالا و پايين ميجهند، توي سرشان ميزنند، رنگ ميبازند، زبان فروميبندند، . . . و آه از نهاد برميآورند كه حركات و حالاتِ سَخيفشان، در اثر تكرار، ديگر براي مردم عادي و معمولي شده است.
حالا هواداري علني از تيمهاي قرمز و آبي پايتخت به كنار، نميدانم چرا فردوسيپور، خياباني، ميرزايي، جاوداني، . . . و همقطارانشان، قبل از هر مسابقه، در برابرِ بينندگان، به شيفتگيشان نسبت به باشگاهها و تيمهاي ملّي فوتبال برزيل، آرژانتين، انگليس، اسپانيا، آلمان، فرانسه، ايتاليا، . . . و هلند، اقرار ميكنند و چند دقيقه بعد، با گزارشِ مغرضانه بازي همان تيمها، به اعصاب مردم سوهان ميكِشند.
نميدانم چرا گويندگان مراكز صداوسيماي شهرستانها اين همه قوميّتپرستانه، اين همه تماميّتخواهانه، و اين همه طلبكارانه، مقابله تيمهاي فوتبال شهرشان را با تيمهاي شهرهاي دور و نزديك، گزارش ميكنند. روزهايي كه تيمهاي ملوان و پگاه با تيمهاي ساير شهرها مسابقه ميدهند، گزارشگرانِ استان گيلان، چنان انصاف و مروّت را ناديده ميگيرند كه يكي نفهمد، فكر ميكند هنوز جنگ جهاني دوّم پايان نيافته، هنوز صفحات شمالي ايران در اشغال متجاوزان روسي است، و تيمهايي كه مقابل تيمهاي ملوان و پگاه صفآرايي كردهاند، نه با لباسهاي باشگاههاي ايراني، بَلكه با لباس ارتش سرخ مسكو، با نشانِ داس و چكش، از لنينگراد و استالينگراد آمدهاند.
مجريان تلويزيونهاي اهواز و آبادان، جوري از باشگاههاي خوزستاني دفاع ميكنند كه آدم تصوّر ميكند كماكان جنگِ رزمندگان ايراني با متجاوزان عراقي ادامه دارد و رقباي فولاد و صنعتنفت و استقلال، بهجاي آنكه از استانهاي ديگر ايران آمده باشند، با توپ و تانك و بمبهاي شيميايي، از بصره و بغداد يورش آوردهاند.
گويندگان تلويزيون اصفهان، در حمايت كوركورانه از تيمهاي سپاهان و ذوبآهن ، سرِ هيچ و پوچ، با تمام وجود گلو چاك ميدهند، بهكَرّات نعره ميزنند، و بهگونهاي روزِ سپيد را شبِ سياه و يمين را يسار جلوه ميدهند كه شنوندگان و بينندگانِ نگونبخت ميپندارند سلسله صفويّه همچنان در اصفهان مستقرّ است، سپاهيان خونخوار محمود افغاني يا لشكريانِ جَرّارِ سلطان سليم عثماني، پشت دروازههاي ورزشگاههاي فولادشهر و نقشجهان اردو زدهاند، و گزارشگرانِ مركز اصفهان وظيفه دارند با شوراندنِ اهالي استان، نگذارند زمينهاي چمنِ اصفهان نصفجهان، سُمكوبِ سُتورانِ فوتباليستهاي افغاني يا عثماني شوند.
متأسّفانه سخنپَراكَنانِ ورزشي شهرهايي مانند مشهد، كرمان، همدان، كرمانشاه، … و در يك كلام مابقي مراكز استانها و شهرستانها نيز، در حُبّ وطنِ شهر و ديارشان، بهقدري غريزي و غرضورزانه سخن ميرانند كه شنونده، ناخودآگاه، پيش گويندههاي ميانمايه و تُهيمايه پايتخت سجده ميكند. وليكن آن كسيكه اهل درنگ و تعمّق باشد، دلش شور ميزند و با خود ميگويد نكند مملكتش مانند اتّحاد جماهير شوروي تكّه و پاره شده؛ نكند چندين كشور كوچك و بزرگِ ناهموار و ناسازگار از دلش بيرون آمدهاند و او از اين واقعه خبر ندارد.
آقاي بهمنش!
خيلي وقتها كه از سَرِ اجبار، صداي گزارشگرانِ پس از شما را ميشنوم، از خودم ميپرسم آيا ميدانند چه اندازه وامگزارِ شما هستند. وامگزارِ شما كه از هيچ، همه چيز ساختيد. هربار كه از زبانِ تصرّفكنندگانِ كُرسي شما، اصطلاحات مخصوصتان را ميشنوم، بيمعطّلي يادتان ميافتم و جايتان را سخت خالي ميبينم. نميدانم عادل فردوسيپور آنجا كه از «ساخته و پرداخته» شدنِ بعضي توپها صحبت ميكند ــ جواد خياباني آنجا كه ميگويد «توپ زوزهكِشان از بالاي دروازه گذشت» ــ پيمان يوسفي آنجا كه ميگويد «تماشاگران حاضر در ورزشگاه نيمخيز شدند» ــ هادي عامل آنجا كه ميگويد فلان كشتيگير، با اجراي فلان فنّ ، «چند امتياز به حساب خود واريز ميكند» ــ . . . آيا ميدانند ميراثدارِ چه مردِ يگانهاي هستند؟
عطاءاللّه بهمنش، خبرنگار، گزارشگر، مُجري، مفسّر، كارشناس، صاحبنظر، محقّق، … و نويسندهاي كه در روزِ صفر، ماهِ صفر، سالِ صفر، دودمانِ شيدايي و شوريدگي ورزشيان را بنيان نهاد. مردي كه مقتداي بيدارْدِلان و مُرادِ روشنْضميرانِ ورزشدوست بود. مردي كه در خود مختصر ميشد؛ با خود بسيط ميشد؛ با خود به اشتباه گرفته ميشد؛ و تنها رقيب و همآوردِ خويش بود.
عطاءاللّه بهمنش، مردي كه تاريخِ گزارشِ علمي و تفسيرِ ورزشي آبرومند، در زبان پارسي، با او شروع ميشود؛ با او شكل ميگيرد؛ با او تشخّص مييابد؛ و با او ادوارِ افسانهبافي و ياوهسرايي را به فراموشي ميسپارَد.
عطاءاللّه بهمنش، كاروانْسالار خبرآورندگان و چاوشيخوانِ خبرگيرندگان. مردي كه همسفران را، ما را، «اوفتان، خيزان»، از كويرِ لَمْيَزْرَعِ جهل و بيخبري، به سلامت گذر داده، و به وادي ايمنِ انفجارِ اخبار رسانده است.
عطاءاللّه بهمنش، كاشف شَرَنگ و شهدِ شرافت، در مرز و بومي كه ناسپاسي رسم مسلّطِ بزرگان، و قدرشناسي «مذهبِ منسوخِ» نوخاستگان است.
تهران ـ 28 مرداد 1387

