افسون زدایی از فیلم 300: مطالعۀ نشانه شناسیک فیلم 300 و شالوده شکنی منطق افسون سازی کاذب در سینمای هالیوود

مقدمه

 در جهانی سرشار از نشانه­ها زندگی می­کنیم. علایم ترافیکی، حرکات بدن در حین گفتار، انواع آیین­ها، لباس­ها، غذاها و حتی بوی یک عطر، همه و همه، حامل پیامی برای گیرندۀ آنهاست. برای نمونه، ظاهر هر فرد حاوی مجموعه­ای از پیام برای اطرافیان اوست که اطلاعاتی از قبیل طبقۀ اجتماعی، جنسیت، سن و شخصیت را ارائه می­دهد. هر فیلم سینمایی نیز از نشانه­های ویژه­ای برای انتقال پیام استفاده می­کند که در بین انواع هنرها پیشرفته­ترین و سریع­ترین نحوۀ انتقال پیام است. برخلاف موسیقی یا ادبیات که از ابزارهایی محدود برای برقراری ارتباط با مخاطب استفاده می­کنند (صدا، کلمه، موسیقی حروف، آرایش کلمات یا نت­ها)، سینما از تمامی هنرهای دیگر برای انتقال پیام استفاده می­کند. موسیقی، شعر، نمایش، نور، دیالوگ، قصه­گویی، رقص و نقاشی به خدمت سینما درآمده­اند تا کارگردان فیلم بتواند پیام خود را در کمترین زمان به مخاطب برساند. بنابراین، سینما ممکن است مغرضانه­ترین هنر نیز باشد، چون می­تواند از همۀ ابزارهای هنری برای تحریف واقعیت و پیشبرد اهدافی یک­سویه سود برد. این مقاله به بررسی فیلم 300 در سینمای هالیوود می­پردازد، سینمایی که بر پایۀ عناصر دوتایی منطق غرب شکل گرفته و با بالاترین توان تکنولوژیکی سعی در وارونه کردن هر منطق یا واقعیتی دارد که بر ضد منافعش باشد. در این مقاله، ابتدا منطق دوگانۀ سینمای هالیوود را بررسی می­کنیم و سپس به جست­وجوی این منطق در بین نشانه­های فیلم 300 می­پردازیم. در نهایت، با شالوده­شکنی این منطق نشان می­دهیم که منطق حاکم بر سینمای هالیوود و محصول آن، 300، منطقی یک­سویه و مغرضانه است که در خدمت صاحبان قدرت درآمده و هیچ نهایتی جز تسلط گروهی بر گروهی دیگر و تحریف واقعیات جهان به نفع صاحبان قدرت ندارد. مهم­ترین علت موفقیت این سینما را باید در استفادۀ آسان و زیرکانۀ آن از همۀ جلوه­های هنری و نیز آگاهی کامل آن از شیوه­های سحرآمیزی و افسون­سازی دانست. این سینما به خوبی می­داند که مخاطبش در چه آستانه­ای از هنر عقل خود را از دست می­دهد و دروغ را به جای واقعیت می­پذیرد. با شالوده­شکنی نشانه­های فیلم و برملاکردن منطق مغرضانۀ آن، هژمونی قدرت حاکم بر سینمای هالیوود را نشان خواهیم داد.

 

منطق دوتایی هالیوود

منطق پنهان در سینمای هالیوود بر محور عناصر دوتایی می­چرخد. هرگونه رابطه و تقابل بین این عناصر نیز بر اساس سلسله­مراتبی صورت می­پذیرد که بین آنها قانون غالب و مغلوب حاکم است؛ یعنی عنصر اول به صورت برتر و محق نشان داده می­شود، در حالی که عنصر متقابل ضعیف و ناحق است. مثلاً در تقابل بین غرب و شرق، مرد و زن یا سفید و سیاه، غرب چونان قدرت برتر سیاسی و اقتصادی و خاستگاه دموکراسی و حقوق بشر تصویر می­شود، حال آنکه شرق قطب ضعیف، عقب­مانده، دارای عقاید متحجر و برهم­زنندۀ قانون است. مرد همیشه انسانی فاعل، جستجوگر و قدرتمند است که در برابرش عنصر ضعیف زن قرار دارد که فقط برای بهره­کشی به تصویر در می­آید.

 برخورد دوگانۀ سینمای هالیوود با شرق، زن، سیاه­پوست و مانند اینها چنان حیرت­آور است که هر بیننده­ای تناقض بین آرمان­های آزادی­خواهانه را با چگونگی به تصویر کشیدن انسان درک  می­کند. گردانندگان سینمای هالیوود به خوبی می­دانند که جهان نیز بر پایۀ تقابلی از عناصر دوتایی در ذهن آدمی شکل گرفته است، یعنی ردیفی از ارزش­های خوب در برابر ردیفی از بدی­ها در ذهن هر انسانی صف کشیده­اند و او بر پایۀ همین عناصر به قضاوت دربارۀ جهان می­پردازد. اما آنچه که منطق دوگانۀ سینمای هالیوود را از منطق خوب و بد جهان جدا می­کند، دلبخواهی بودن همین قضاوت نهایی و بر هم زدن تقابل عناصر خوب و بد به نفع روابط قدرت است. همۀ انسان­ها با استعمار شرق، بهره­کشی از زنان به صورت ابژۀ لذت یا سیاه­پوستان به منزلۀ ابزار کار مخالف­اند، اما وقتی هنر با ترفندهای ویژه قبح این مسئله را از بین ببرد، افسون جدیدی برای بشر ساخته است که از دیدن بدی در اثری هنرمندانه لذت می­برد و مسخ تصویر جادویی آن می­شود، حال آنکه مخاطب مسخ بازی قدرتی است که در پشت این صحنه­های هنری پنهان شده و یگانه هدف سینمای هالیوود این است که توان قضاوت مستقل را از مخاطب بگیرد. سینمای هالیوود این کار را با افسون هنر صورت می­دهد، افسونی که سعی داریم آن را با بررسی فیلم 300  باطل کنیم.

افسون­زدایی از فیلم 300

منطق فیلم 300 بر پایۀ تقابل دو تمدن غرب و شرق شکل گرفته است؛ تمدن یونان، زیرساخت فرهنگ امروز غرب، و تمدن پارس، بستر فرهنگ­های شرق. خواست فیلم آن است که مخاطب در پایان تمدن پارس و مرکز آن، ایران امروزی، را تمدنی بر پایۀ برده­داری، استعمار ملت­ها، جنگ و خونریزی­های پیاپی و آزمندانه بشناسد. پادشاه و مردمان این امپراتوری را نیز انسان­هایی حریص و وحشی­صفت بداند که هیچ تلاشی برای برپایی قانونی انسان­دوستانه نکرده­اند. حال آنکه یونانی­ها، یعنی اجداد جهان غرب، مردمانی آزادمنش و جنگجویانی بزرگ بوده­اند که برای ارزش­هایی والا تا آخرین قطرۀ خونشان جنگیده­اند. پیام نهایی فیلم استوار ماندن آتن در برابر ایران است، یعنی خشایارشا در ستیز با فرهنگ و ارزش­های جهانی بود و مردم یونان با ایستادگی خود کمک بزرگی به بشریت کردند و نگذاشتند چراغ تمدن جهانی خاموش شود. تناقض  این تقابل دوگانۀ غرب و شرق با تحلیل نمونه­هایی از نشانه­های فیلم آشکار می­شود. اگر این تناقض به وضوح نشان داده شود، آنگاه درمی­یابیم منطق حاکم بر فیلم منطقی ساختگی است که با شالوده­شکنی آن معین می­شود پشت افسون زیبای هنر چهرۀ پلید قدرت­هایی در کار است که از این همه تحریف در واقعیات تاریخی هدفی جز کنترل قدرت قضاوت توده­ها ندارند. تحریفات تاریخی و تحلیل نشانه­ای را در پی آورده­ایم.

کشتن نوزادان و کودکان ناتوان به دست مردم یونان

در آغاز فیلم، مخاطب با بعدی از سبعیت فرهنگی مردم یونان روبه­رو می­شود که کودکان و نوزادان ناتوان را که به نظر می­رسید نمی­توانستند سربازانی دلیر شوند، در درۀ مرگ رها می­کردند و این فرزندکشی سنتی معمول در بین آنها بوده است. آیا این فیلم تصویری واقعی از مردم یونان است و فرزندکشی واقعیتی مسلم در تاریخ یونان بوده است؟

 

به چاه انداختن فرستادگان امپراتوری هخامنشی به دستور لئونیداس، پادشاه یونان

لئونیداس فرستادگان ویژۀ خشایارشا را به چاه می­اندازد و در حین این عمل می­گوید ”به این می­گویند اسپارتا!“ جمله­ای که تمسخر مخاطبان بسیاری را به دنبال داشته و کاملاً نشان­دهندۀ گونه­ای استبداد فکری در میان یونانیان است.

خداپرست بودن مردم یونان

مردم یونان در زمان لشکرکشی خشایارشا به سمت یونان خداپرست نبوده­اند. در مقابل، ایرانیان در آن زمان به خدای یگانه، اهورامزدا، اعتقاد داشته و از پیروان دین حضرت زرتشت بوده­اند. با این حال، در فیلم  300 لئونیداس  مرتباً به آسمان نگاه کرده و زیر لب کلامی نجوا می­کند که او را خداپرست نشان می­دهد، در حالی که در صحنه­هایی از فیلم ایرانیان مردمی خرافه­پرست نشان داده می­شوند که به جادوگری متوسل می­شده­اند.

بهره­کشی یونیان از زن، حتی از همسر پادشاه، به مثابه ابژه جنسی

گورگو، ملکۀ اسپارت­ها، برای آنکه موافقت شورای اسپارت را برای حمایت نظامی از همسرش، لئونیداس، به دست بیاورد با تئورن ملاقات می­کند. تئورن به ملکه تجاوز می­کند و به او قول می­دهد که موافقت شورا را به دست بیاورد، اما در شورا ملکه را متهم به خیانت به همسرش می­کند. آیا عالی­منصب­ترین زنان در جامعۀ یونان هیچ مصونیتی در برابر خشونت نداشته­اند و حتی در موقعیت­های عالی اجتماعی نیز فقط به صورت ابژه­ای جنسی فرض می­شده­اند که به سبب همسر یا مردی دیگر به رتبه­ای اجتماعی دست می­یافتند و در غیاب آن مرد به راحتی موقعیت خود را از دست می­دادند؟

 

بزرگ جلوه دادن سپاه خشایارشا برای تسخیر شهر کوچک آتن

شکوه و عظمت هخامنشیان همیشه موجب بغض و حسادت دشمنانشان بوده است، چنان که حتی مورخان غربی نیز سعی می­کردند اطلاعات نادرستی از سپاه پادشاهان هخامنشی به دست دهند. برای نمونه، هرودت در جلد هفتم تواریخ آمار سربازان ایران را چند برابر تعداد واقعی­شان ذکر می­کند تا ضعف هخامنشیان را در جنگ با تعداد اندکی از دشمنان به مخاطب نشان دهد؛ انبوهی از سیاهی­لشکر به راه افتادند تا با چند هزار سرباز یونانی بجنگند. همین مسئله نیز در فیلم 300 مشاهده می­شود که سپاهی چندملیتی و عظیم به رهبری خشایارشا به جنگ مردم غیرنظامی و چند هزار نظامی یونان می­روند. یگانه هدف از بزرگ جلوه دادن لشکرکشی خشایارشا را باید در بزرگ­نمایی مغرضانه برای پراهمیت جلوه دادن یونان و یونانیان در چشم امپراتوری پارس دانست و اینکه تعدادی اندک و پراکنده­ از سربازان یونانی در میدان جنگ باکفایت­تر از هزاران پیاده و سواره­نظام منظم یک امپراتوری عظیم بوده­اند.

سیاه­پوست بودن و چهرۀ زشت خشایار شا و زشتی ظاهری و باطنی مردم ایران

خشایارشای بزرگ فرزند داریوش بزرگ و آتوسا، دختر کوروش بزرگ، بود که تصویرش هنوز در تخت جمشید به چشم می­خورد: مردی بلندقد، زیبااندام، با موهای بلند و تاج پادشاهی بر سر، ریش بلند و آراسته و لباسی با نقش و نگار ایرانی. هخامنشیان به گواهی تاریخ و علم انسان­شناسی مردمی سفیدپوست بودند. خشایارشاه در فیلم 300 هیولایی سیاه­پوست، زشت و با صدایی زمخت است که هیچ شباهتی با مردم ایران و تصاویر به­جامانده از پارسیان باستان ندارد. عریانی این پادشاه هم جای سوال دارد، زیرا پوشش بدن نزد ایرانیان باستان بسیار باارزش و با همتایانشان در روم یا آتن بسیار متفاوت بوده است. از آنجا که ایرانیان به لباس خود بسیار اهمیت می­داده­اند، جامه­ای بلند و پرنقش­و­نگار می­پوشیدند که بسیار گرانقیمت هم بود. در این فیلم، چهرۀ مردم ایران بسیار زشت است و در سپاه خشایارشا افرادی با صورت­های ژاپنی و آسیایی نیز ایرانی نشان داده می­شوند. از لحاظ فرهنگی نیز مردم ایران وحشی­صفت و بی­تمدن به شمار می­آیند که در حین جنگ فقط به کشتار و آتش زدن شهرهای دشمن می­پردازند. حال آنکه خشایارشا در هنگام تصرف آتن دستور حفاظت از معبد آکروپولیس و خانه­های مردم را صادر کرد. بهترین گواه برای پوشش، زیبایی و فرهنگ و حکومت­داری ایرانیان همان تصاویر تخت جمشید است که در همه­جا افراد را با لباس­های زیبا، پوشش کامل و مو و ریش تزیین­شده نشان می­دهد. هیچ­کس برهنه و برده نیست، همه ایستاده­اند و هیچ­کس تعظیم نمی­کند، هیچ ارابه یا اسبی وجود ندارد و همه در یک سطح به تصویر کشیده شده­اند، پادشاه به جای شلاق و گرز شاخۀ گل نیلوفر در دست دارد و همه با لبخند به سوی او می­روند تا به او پیشکشی بدهند و چهرۀ پادشاه نیز خندان است.

به تصویر کشیدن اسفندیار به صورت هیولا و سگ

اسفندیار پهلوان ایرانی خوش­اندام و زیبا­رویی است که فردوسی در شاهنامه به زیبایی ظاهر و افکار او را وصف می­کند. اسفندیار شاهنامه نمایندۀ اندیشه­های نو و تازه است که در تقابل با جهان کهن و سنتی رستم قرار می­گیرد. اسفندیار همچون آشیل هومر رویین­تن است و هیچ تیری بر او کارساز نیست. رویین­تنی او نیز همچون آشیل رازی دارد که رستم بدان دست می­یابد. در فیلم 300، این پهلوان رویین­تن ایرانی، که تنها چشم راستش نقطه­ضعف اوست، به شکل هیولایی حیوانی نشان داده می­شود که هیچ سربازی قادر به کشتن او نیست و هیچ زخمی او را از پا در نمی­آورد تا آنکه یکی از اسپارت­ها با نوک نیزه­ای که تصادفاً به چشم او می­زند او را می کشد.

تصویری کوتاه از رستم و رخش

در بحبوحۀ نبرد دو سپاه، سواری با اسب سفید از ناکجای تاریخ می­آید، سر آستیناس، پسر جوان آرتمیس، یکی از افسران اسپارت را از تن جدا می­کند و ناپدید می­شود. مرد اسب سوار از لحاظ چهره بسیار شبیه ایرانیان است و شاید بتوان گفت رستم است، چون اسبی سفید دارد. سوال اینجاست که چرا این سوار نمی­ماند تا با دیگران بجنگد و چرا از پشت سرباز یونانی را می­زند و با او رودررو نمی­جنگد. حرکت ایذایی این سوار در یورش و فرار هیچ شباهتی با قوانین ایرانی­ها برای مبارزۀ جوانمردانه با دشمن ندارد.

نبود همبستگی بین یونانیان و خیانت آنان

برخلاف آنکه در همۀ صحنه­های فیلم تلاش می­شود یونانیان مردمی متحد و جنگجو نشان داده شوند، اما یک یونانی به اسپارت­ها خیانت می­کند و راه خروج از تنگه را به ایرانی­ها نشان می­دهد. یونانی خائن دیگر تئورن است که به ملکه تجاوز می­کند و در لباسش سکه­های هخامنشی پنهان کرده است. او می­کوشد شورای اسپارت برای لئونیداس نیروی نظامی نفرستد.

کشته شدن اسپارت­ها به شکل حضرت مسیح و حواریونش

صحنۀ کشته شدن پادشاه اسپارت­ها، لئونیداس، و سربازانش در انتهای فیلم بسیار شبیه به نقاشی­های حضرت مسیح و حواریونش است. لئونیداس با دستانی باز و چشمانی که به آسمان می­نگرد در آماج تیرهایی که به سویش می­آیند می ایستد. او درست شبیه مسیحی است که با دستان باز بر صلیب ایستاده، به آسمان می نگرد و از خداوند می­خواهد تا او را همچون قربانی بپذیرد و در عوض جان و فرهنگ مردمش را در امان نگه دارد. سربازانش نیز همچون او در کنارش جان می­سپارند. واضح است که این صحنه­ها با دقت طراحی شده­اند تا متداعی نوعی تصویر مذهبی برای مخاطب باشند.

 

شالوده­شکنی

تناقض آشکار بین نشانه­های فیلم با منطق ایدئولوژیکی که سعی دارد فرهنگ و تمدن اسپارت را برتر نشان دهد، به راحتی شالودۀ عناصر فیلم را درهم می­شکند و نشان می­دهد که هژمونی قدرت غربی از هر ترفندی، حتی تحریف و دروغ، برای نفوذ در ذهن مخاطب و از بین بردن قدرت قضاوت او استفاده می­کند. بررسی نشانه­ها پرسش­هایی را پیش می­کشد که جواب آنها را فقط باید در افسون­سازی یک دروغ بیابیم.

 اگر یونانیان مردمی باتمدن و فرهنگ بوده­اند، چرا فرزندان ضعیف خود را می­کشتند؟ اگر برای هر فرد حق آزادی و انتخاب قایل بوده­اند، چرا به جای پاسخ فرستادگان دولت هخامنشی آنها را به چاه انداختند؟ اگر زنان حق حضور در شورای سیاسی و اظهار نظر داشتند، چرا به بالاترین مقام زن در جامعه، ملکه، تجاوز کردند؟ اگر مردم یونان در دفاع از سرزمین و آرمان­های آزادی­خواهانه­شان هم­رای و هم­رزم بودند، چرا دو تن از آنان خیانت می­کنند و مقدمات پیروزی ایرانیان را فراهم می­سازند؟ اگر این فیلم بر پایۀ مستندات تاریخی است، چرا خشایارشا هیچ شباهتی به تصویر او در تخت جمشید ندارد؟ چرا مردم ایران که صاحبان هنر و فرهنگ جهان باستان بوده­اند به شکل چندین قوم وحشی و هیولاصفت نشان داده شده­اند؟ چرا پهلوان رویین­تن و خوش­چهرۀ ایران به صورت موجودی نیمه­انسان-نیمه­حیوان درآمده است؟ چرا سعی شده  است تصویر حضرت مسیح و پیروانش به گونه­ای زیرکانه در تصویر لئونیداس و همرزمانش ادغام شود، حال آنکه یونانیان خداپرست نبودند، ولی ایرانیان به خدایی یگانه ایمان داشتند؟ اما از همه مهم­تر آن که آیا این فیلم تصویری واقعی از یونانیان ارائه می­دهد یا سینمای هالیوود ایران و یونان را فدای برتری­جویی خود می­کند؟ آیا به راستی مردم یونان و اسپارت­ها فرزندان خود را می­کشته­اند یا برای فرستادگان کشورهای دیگر و زنان ارزشی قایل نبودند؟ آیا این منطق دوگانه در سینمای هالیوود به دنبال چیزی جز مسخ مخاطب در برابر تصویری از دروغ نیست؟

با استناد به فیلم 300، گذشته و تاریخ مردم ایران و یونان هیچ اهمیتی برای این سینما ندارد. آنچه مهم است هنر افسون­سازی از دروغ است که تماشاگر را در هیاهوی تصویر، موسیقی و موقعیت کاذب تاریخی رها می­کند و بی آنکه پاسخی برای پرسش­های او داشته باشد، او را دعوت به لذت بردن از هنر می­کند. لذت از هنری که خود کالایی است در دست صاحبان سرمایه یگانه هدف سینمایی است که همۀ هنرها را به خدمت گرفته است.

نتیجه

هنر می­تواند هم جایگاهی والا و ارزشمند در جامعه داشته باشد و هم به­راحتی به ابزار قدرت تبدیل شود و آرمانی جز حفظ و تولید روابط موجود قدرت نداشته باشد. هنر در سینمای هالیوود اکثراً فقط به شکل ابزاری ایدئولوژیک عمل می­کند و غایتی جز بازتولید روابط و افسانه­های قدرت ندارد و همۀ تلاش خود را به کار می­بندد تا مخاطبش را وادار به پذیرش تصاویر مجازی کند. مخاطب این سینما به آرامی و ناخوآگاهانه رابطۀ درستش را با واقعیت جهان پیرامون از دست می­دهد و مجاز را حقیقی­تر از واقعیت می­داند و در نهایت، این سینما به ابزاری برای تولید واقعیت­های کاذب برای انبوهی از مخاطبان تبدیل می­شود که هیچ رابطۀ درستی با واقعیت جهان برقرار نمی­کنند. این افسون­سازی ایدئولوژیک بشر را به تنگناهای خطرناک می­کشاند، اگر مخاطب به آرامی به کابوس­های هالیوود ایمان بیاورد و آنها را واقعیت محض بپندارد. مخاطب دلخواه هالیوود خود نشانه­ای سرگردان است که در صحنۀ نبردی از عناصر خوب و بد رها می­شود و افسون هنر نمی­گذارد به­رغم تناقض­هایی که بین نشانه­ها می­بیند، تصمیمی مستقل بگیرد و به چیزی جز نتیجۀ پایانی فیلم حکم دهد. مخاطب سرگردان، افسون­شده و مجذوب جادوی هنر همان چیزی است که ایدئولوژی­های تک­بعدی و مستبدانه به دنبال آن­اند. هالیوود فقط نشانه­ای از بیماری هنر نیست، بلکه سرگردانی مخاطب را در برابر بزرگ­ترین جادوی هنر، یعنی سینما، نشان می­دهد. این سینما هشداری است به هنر و صاحبان هنر که همواره سعی کرده­اند هنر را از تبدیل شدن به ابزار ایدئولوژیک برهانند و آن را به شکلی مستقل برای ارزش­هایی والا و جاودانه به کار گیرند.