ناسازگاري عشق و عقل بررسي زبان شعر در نثر صوفيه

بسا عقل زورآور چيردست

كه سوداي عشقش كند زيردست

چو سودا خرد را بماليد گوش

نيارد دگر سر برآورد هوش

بوستان سعدی

از جنبۀ زيبايي بيان، سخنوري و گستردگي گفتمان­ها در شرح و توصيف انديشه/ادبيات عرفاني، مشكل مي­توان همتايي براي زبان شعر در نثر صوفيه در قلمرو زبان فارسي تصور كرد. چيرگي مسلم نويسندۀ كتاب در ظرافت­ها و دقايق زبان­هاي عربي و فارسي، دانش فراگير او در زمينۀ متن­هاي عرفاني و كلاً رهيافت دانشمندانۀ او به ادبيات به راستي موجب شگفتي هر خواننده­اي است. ترديدي نيست كه اين كتاب نه فقط براي دانش­پژوهان در اين زمينه­ها مرجع و مأخذی همواره بسيار سودمند خواهد بود، بلکه براي همۀ دلبستگان به شعر و ادب فارسي نيز آموزنده و لذت­آفرين است. ياران ”زيرك“ با فراغت و در ”گوشۀ چمني “ بايد اين ”بادۀ كهن“ را شادمانه بنوشند و به هيچ قيمت اين ”مقام“ را به ”دنيا و آخرت“ نفروشند.[1]

كانون توجه اين بررسي معطوف به شرح و توصيف انديشه/ادبيات عرفاني از چشم­انداز نويسندۀ كتاب نيست، زيرا حداقل به باور من اين جنبه­ها فراسوي نقد و بررسي­اند: گذشته از رتوريك شاخص و ممتاز، اين كتاب در واقع مدل­واره­اي است براي پژوهش­هاي ادبي.

هدف اين بررسي تلاشي است در شناخت بنياد نظري، پيش­زمينه­هاي فكري و راستاي استدلال نويسنده در طرح و گسترش درونمايه­ها در اين كتاب؛ اينكه گفتمان­ها بر چارچوب چه نظام فكري استوارند و از چه خاستگاه ذهني سرچشمه مي­گيرند. چنين كاري احتمالاً از طريق كاربرد شيوه­هاي ساخت­شكني(deconstruction) ميسر خواهد بود؛ به عبارتي ناديده­انگاري لفاظي­ها و شيرين­زباني­هاي فرماليستي، كنار زدن لايه­هاي سطحي زبان و نگريستن به معاني نهفته در ژرفناي واژه­ها و گزاره­ها، جايي كه حقيقت خانه دارد.

بنياد نظري

از حسن اتفاق نيازي به حدس و گمان در اين زمينه نيست، زيرا بنياد نظري كتاب را نويسنده به صراحت و به تكرار در آغاز فاش كرده است: عشق و جمال، كه در واقع دو روي يك سكه­اند. ابژۀ عشق جمال است، چه جسماني يا معنوي. پس، تعريف عرفان از ديدگاه نويسنده به نحوي پيش­نهشته (pre-determined) عشق او به عرفان را توجيه مي­كند. يا برعكس، عشق او به عرفان مستلزم تعريف ويژۀ عرفان از ديدگاه اوست. بدين ترتيب، خواسته يا ناخواسته، نويسنده در چنبرۀ دايرۀ بستۀ ”جمال ← عشق ← جمال ← عشق . . . “ سرگردان است: نگاه جمال­شناسانۀ او به عرفان، كه انگيزۀ عشق اوست، به نوبۀ خود موجب اين است كه او همه­چيز عرفان را زيبا ببيند، وگرنه ديگر موجبي براي اين­گونه عشقِ ناب و بي قيد و شرط نمي­تواند وجود داشته باشد. لحظۀ ترديد در زيبايي ابژۀ عشق لحظۀ مرگ عشق است. خواهيم ديد كه اكثريت كمبودها و نارسايي­ها در بنياد نظري گفتمان­ها در اين كتاب ناشي از به دام افتادن اجتناب­ناپذير نويسنده در اين دايرۀ بسته است.

در بخش ”مقدمۀ واجب“ مي­خوانيم: ”من خودم يكي از عاشقان همان چيزي هستم كه به آن عرفان و تصّوف مي گويند. [2]“ و چند سطر پايين­تر: ”. . . من در اين سخن ريا نمي­ورزم و به­راستي يكي از عاشقان عرفان و تجربۀ عرفاني­ام. “ در واقع، اين كتاب چند صد صفحه­اي چيزي نيست مگر حديث عشق نويسنده كه در نثر خون­چكان او بيان شده است.[3] اگر نويسنده در صدور احكام جزمي و گزاره­هاي قاطع پافشاري نمي­كرد و از طرح نظريه­هاي بي­اساس دست برمي­داشت، زبان شعر در نثر صوفيه را به عنوان كتاب ادبي والا و ارزشمندی مي­شد ستود و در جست­وجوي راستاي استدلال و نگرش تحليلي در طرح گفتمان­ها در آن بيهوده سرگردان نمي­بود. مگر ما همه نخوانده­ايم كه ”دل را منطقي است كه منطق از آن بي­خبر است؟“ وقتي سخن از عشق است، سخن­هاي ديگر قيل و قالي بيش نيست.[4]

بيان بي­وقفۀ حديث عشق در اين كتاب فقط يك بار در يك جمله با نهيب عقل قطع مي­شود: ”من نيز با كسروي، در اين نكته، موافقم كه يكي از علل، و شايد هم تنها علت، در عقب ماندگي جوامع اسلامي، تصوف است. [5]“ همين و بس. به رأي راسخ من، مهم­ترين كمبود و نابسندگي در اين كتاب خودداري عمدي يا سهوي نويسنده از شرح نقش تصوف و دلايل ناشي از آن در ”عقب­ماندگي جوامع اسلامي“ از ديدگاه اوست. در حالي كه بيش از پانصد صفحۀ اين كتاب به بيان حديث عشق نويسنده به عرفان تخصيص داده شده است، حتی يك پاراگراف وقف توجيه اين حُكم تاريخي مهم نشده است. گويي علل عقب­ماندگي جوامع اسلامي ارزش درنگ و تأمل نويسنده را نداشته و آن را به عنوان يك عمل انجام­شده يا سرنوشت محتوم ناديده گرفته است. در نتيجۀ اين سهل­انگاري، تفسير و تحليل تأثيرات عرفان در سير تحول تمدن در جوامع اسلامي در متن گفتمان­هاي اين كتاب ممكن نيست.[6] به عنوان یک اندیشمند برجسته، حس مسئولیت ایجاب می­کند که بنیاد نظری حکم صریح خود دربارۀ پیامدهای زیان­بخش عرفان را او، هرچند به اختصار، توجیه کند، نه اینکه خواننده را در یک خلأ روشنفکرانه در حالت تعلیق رها سازد.

اشارۀ گذراي نويسنده به تأثيرات بدشگون انديشۀ عرفاني در جوامع اسلامي نمايندۀ نخستين نمونۀ تناقض­گويي در ميان نمونه­هاي بسيار ديگر در كتاب اوست: چگونه مي­توان عشقي چنين بي­مهار و شورانگيز به پديده­اي چنين شوم و نامبارك را توجيه كرد؟ نويسندۀ محترم كه ظاهراً به تناقض­گويي خود پي برده است، با توسل به ملاحظات جمال­شناختي به چاره­انديشي مي­پردازد، غافل از اينكه حاصل دليل­تراشي­هاي او چيزي جز سرگرداني بيشتر در دام خردستيزي نيست. ”. . . عرفان­هاي پست و نازل و زيانبخش داريم و عرفان­هاي متعالي و درخشان و حيرت­آور. [7]“ ”فقر نگاه تاريخي نسبت به مسايل فلسفي و هنري و ادبي، عامل اصلي واپس ماندگي ماست . . . [8]“و رسالت ايشان در نگارش اين كتاب نگاه تاريخي به جنبه­هاي جمال­شناختي و هنري پديدۀ عرفان و يادآوري وجوه تمايز مابين عرفان متعالي در قياس با عرفان مبتذل است. ”اين كتاب، دريچه­اي است به چنين نگاهي كه تمام مصلحان اجتماعي كشور ما بدان نياز خواهند داشت. [9]

 

به عبارت ديگر، از طريق درك تمايز مابين نگاه عرفاني مبتذل و متعالي، اصلاح گرفتاري­هاي اجتماعي و فرهنگي و تاريخي هزار سالۀ ما، به نظر ايشان، چندان دشوار نخواهد بود. البته شرط دستيابي به اين مقصود مشروط به اين است كه ”مصلحان اجتماعي“ كتاب ايشان را بخوانند و از چشم­انداز زيبايي­شناختي به تفسير و تأويل تاريخ بپردازند. بر اساس راستاي استدلال نويسنده، گناه از عرفان نيست، گناه از عرفان مبتذل است. معني ضمني نهفته در اين حُكم اين است كه چون به نظر قاطع ايشان نمونه­هاي متعالي انديشۀ عرفاني را فقط در زبان عارفان هزار سال پيش مي­توان يافت، اگر زبان ابن­عربي و عين­القضات و روزبهان و . . . تا زمانۀ ما ادامه يافته بود، جوامع اسلامي از گذر شتابندۀ قافلۀ تمدن هرگز عقب نمي­مانده بودند. اين­گونه راستاي استدلال آنچنان سست­بنياد است كه فقط از طريق سروري قاطع عشق بر عقل مي­توان آن را توجيه كرد. ضمناً بايد بگويم تا آنجا كه من آگاهم، در رده­بندی قشرهای جامعه گروه خاصي به نام ”مصلحان اجتماعی“ طبقه­بندي نشده است كه بتوان به آن بازبرد داد. بايد از نويسنده پرسيد كه ”مصلحان اجتماعي“ اشاره به چه قشري از جامعه است. این اصطلاح را در ردۀ نمونه­هایی مانند ”معنویات“ و ”ارزش­های اخلاقی“ باید به شمار آورد که عوام­فریبان سیاسی و دولتی به قصد تحمیق و تحبیب خلق­الله جاهل به کار می­برند. این­گونه حرف­های پوچ و بی­معنی نه فقط هیچ­گونه پیوندی با واقعیت و حقیقت ندارند، بلکه اصولاً به نحوی دقیق تعریف­پذیر نیستند:[10] ”مصلحان اجتماعی“ از دیدگاه یک گروه خاص به معنی ”مفسدان اجتماعی“ از چشم­انداز گروه­های دیگر است، همان­گونه که ”ارزش­های اخلاقیِ“ تحمیلی از موضع صاحبان قدرت در حکم ”فساد اخلاقی“ از موضع قشرهای دیگر جامعه است. به هر حال، در یک نوشتۀ پژوهشی و آکادمیک، تکیه بر این­گونه اصطلاحات پوچ و بی­معنی موجب بی­اعتباری آن نوشته خواهد بود.

در آغاز ياد شد كه بنياد نظري گفتمان­ها در اين كتاب بر دو اصل استوار است: عشق، كه به آن اشاره رفت، و جمال. در مقدمۀ كتاب، نويسنده اين حُكم را چون يكي از دو اصل بنیادین در نحوۀ نگرشِ خود به انديشه/ادبيات عرفاني صادر مي­كند: ”عرفان چيزي نيست جز نگاه جمال­شناسانه و هنري به الاهيات. [11]“در اين مقدمۀ هشت صفحه­اي، بيش از ده بار به مسئلۀ جمال­شناسي اشاره شده است. مانند گزاره­هاي جزمي ديگر در اين كتاب، كه به آنها اشاره خواهد شد، لحن نويسنده به گونه­اي است كه گويي تعريف انحصاري او را به عنوان حرف آخر در اين زمينه بايد پذيرفت، در حالي كه تعريف­هاي پذيرفته­شدۀ ديگري نيز براي عرفان وجود دارند كه جنبه­هاي فراگيرتري از اين مكتب را شامل مي­شوند. بنا به اصلی كلي، تعريفي از ميان تعريف­ها معتبرتر است كه جنبه­هاي جامع­تري از موضوع مورد تعريف را شامل بشود. چون توانمندي­هاي ذهني ضروري براي درك و شناخت جنبه­هاي جمال­شناختي پديده­ها در اختيار همه­كس نيست و در واقع فقط شمار اندكي از انسان­ها از اين موهبت برخوردارند، تعريف عرفان به سليقۀ نويسنده صرفاً شامل حال گروه محدودي از نخبگان است. چون به اعتبار ايشان، تجربۀ عوالم عرفاني مستلزم برخورداري از تمايلات زيبايي­شناختي است، پس انبوه اهل ايمان كه از اين موهبت محروم­اند، از موهبت كسب تجربۀ عرفاني نيز الزاماً محروم خواهند بود. به هر حال، حتی اگر تعريف ايشان را به عنوان جامع­ترين تعريف بپذيريم، حق اين است كه در مباحث استدلالي و تحليلي و آكادميك، به تعريف­هاي گوناگون در زمينۀ مورد بحث اشاره بشود تا خواننده بتواند براساس تمايلات ذهني ويژۀ خود دربارۀ اعتبار هر يك داوري كند، نه اينكه نويسنده تعريف انحصاري خود را كه در جهت پيشبرد نظريه­هاي خود ساخت و پرداخت كرده است به خواننده تحميل كند.

پافشاري نويسنده در نگرش جمال­شناختي به عرفان نيز به همان­گونه تناقض كه در مورد عشق ذكر شد مي­انجامد: اگر به حُكم قاطع ايشان ”. . . يكي از علل، و شايد هم تنها علت، عقب­ماندگي جوامع اسلامي، تصوف است، “ چگونه مي­توان از چشم­انداز جمال­شناختي با چنين پديدۀ تاريخي وخيم و ويرانگري برخورد داشت؟

به گفتۀ افلاطون در سمپوزيوم، عشق آرزوي مالكيت جاودانۀ نيكي است. بر اساس مفهوم اروس (Eros) افلاطوني، آرمان عشق طلب نيكي و هدف آن دستيابي به كمال مطلق است. در يكي از گفتارهاي نخستين در سمپوزيوم، عشق به معني هماهنگي تعريف شده است كه به نوبۀ خود اصل بنيادين زيبايي است. در جايي ديگر در اين كتاب، افلاطون والاترين عشق را آن مي­داند كه بر اساس خرد و روشنگري استوار باشد. چنين عشقي شورانگيز و پر هيجان نيز مي­تواند باشد، اما در همه­حال به منزلۀ كنشي خردورزانه است. بدين ترتيب، در انديشۀ افلاطون مفاهيم عشق، جمال، نيكي و خرد هماميخته و يكپارچه مي­شوند.[12] در شرح حديث عشقِ نويسندۀ زبان شعر در نثر صوفيه، هماميختگي و يكپارچگي اين مفاهيم فروپاشيده است: انگيزۀ عشق نگاه جمال­شناسانه به پديده­اي است، به اعتراف خود نويسنده، شوم و تباه و پس­گرا و از اين رو نابخرد. و اين نگاه كژديسه و در هم پاشيده بر همۀ گفتمان­هاي عقلاني در اين كتاب سايه افكنده است. حاصل سخن اینکه در پژوهش­های معتبر علمی و آکادمیک، با توسل به روش­های تحلیلی و از طریق تفسیر، پژوهشگر مدام درگیر پی­جویی حقیقت است، بدون اینکه نوید دستیابی به آن را هرگز تضمین کرده باشد. و در این سفر، خواننده منزل­به­منزل با او همسفر است. در قیاس، زبان شعر در نثر صوفیه بر بنیاد نظری حقیقت­های بی­چون­وچرایی که از پیش در ذهنیات نویسنده تثبیت شده­اند استوار است و او آنها را با صراحت در آغاز کتاب مطرح می­کند. چند صد صفحۀ دیگر چیزی نیست جز تلاش او در پیشبرد حقیقت­های پیش­پنداشتۀ خود، بدون لحظه­ای درنگ یا نشانه­ای از تردید و پرسشگری در حقانیت آنها. به عبارت دیگر، نوید دستیابی به حقیقت به نحوی قاطع و جزمی در آغاز کتاب تضمین شده است. پس دیگر نیازی به سفر اکتشافی در جست­وجوی حقیقت نیست؛ هدف رسیدن به مقصدی است که نویسنده سال­هاست از پیش به آن رسیده است.

زبان شعر در نثر صوفيه از دو ديدگاه ديگر نيازمند بررسي است: زبان و انديشه، و ذهن.

زبان و انديشه

نويسندۀ كتاب با پيوند زبان و انديشه كاملاً آشناست و اين اصل انكارناپذير را در گزاره­اي به درستي بيان مي­كند: ”. . . زيرا زبان و تفكر در تحليل نهايي يك چيزند. [13]“با اين همه، در سراسر كتاب اين اصل به صورت­هاي گوناگون نقض و تحريف شده است. به ذكر چند نمونه بسنده مي­كنم: ”به همين دليل بنده معتقدم كه با آغاز شدن ضعف در زبان تصوف، ضعف در خلق عوالم روحي و كشف جانهاي تازۀ معنا نيز آغاز مي شود . . . [14]“ ”از زماني كه زبان در آثار ايشان تكراري و غيرخلاق شده است، تجربه­هاي صوفيه نيز به صورت تكراري و مبتذل درآمده است.” [15]“. . . اوج و حضيض تجربۀ عرفاني رابطۀ مستقيمي دارد با اوج و حضيض زبان عارف . . . حال عالي در ’قال ‘ يا ’صورت‘ نازل امكان تحقق ندارد” [16]“با اطمينان مي­توان گفت كه ملازمه­اي است ميان تجربۀ عرفاني متعالي و حضور صورت و فرم هنري مشخص و برجسته. [17]“ اگر ”زبان و تفكر در تحليل نهايي يك چيزند،“ چگونه مي­توان حكم داد كه ضعف زبان بر ”ضعف در خلق عوالم روحي و كشف جانهاي تازۀ معنا“ مقدم بوده است. برعكس، اين فرض نيز به همان اندازه مي­تواند صادق باشد: سستي در انديشه و معنا بر سستي در زبان تصوف مقدم بوده است. در مورد نقل قول آخري بايد از نويسنده پرسيد مگر توجيه ديگري هم مي­تواند داشته باشد؟ جز از طريق زبان وسيلۀ ديگري براي آگاهي از حالات متعالي يا نازل عارف و توجيه تجربۀ عرفاني فرادست نيست. از اين گذشته، حکم نويسنده نه فقط دربارۀ عارف و صوفي، بلكه دربارۀ همه كس صادق است. يعني پيوند زبان و انديشه مايۀ امتياز و ويژگي حوزۀ عرفاني نيست.

”زبان عارف كه دريچه­اي است به جهان دروني او، از عناصري بي­نهايت متنوع و رنگارنگ شكل مي گيرد . . . و تا به اعماق اين زبان نرويم از تجربۀ روحي او آگاهي نخواهيم يافت. [18]“ گويي نويسنده از سازوكارهاي ديگري جز اين هم آگاه است كه در قياس با آنها دستيابي به جهان دروني و تجربۀ روحي عارفان به نظر او يگانه و استثنايي به شمار مي آيند. اين گونه تأكيدهاي يك سويه كه به تكرار در اين كتاب به چشم مي خورند، نه تنها خوانندگان آ‌گاه را به ستوه مي­آورند، موجب گمراهي خوانندگان ناآشنا با اين مفاهيم نيز هستند، زيرا اين توهم را به وجود مي­آورند كه تنوع جهانِ دروني، پيوند زبان با تجربۀ روحي و نياز به كاوش در عمق زبان صرفاً در قلمرو بيان و تجربۀ عرفاني صادق است. لازم به تأكيد نيست كه بنياد هر گفتمان استدلالي و تحليلي براساس شرح و توصيف همۀ شقوق و وجوه مختلفي بايد باشد كه در توجيه آن گفتمان خاص ممكن است مطرح باشند. دست­چين كردن و تأكيد بر يك وجه ويژه به قصد پيشبرد حقانيت يك گفتمان، و ناديده انگاري كاربردهاي ديگر آن وجه موجب بي­اعتباري راستاي استدلال در بيان آن گفتمان خواهد بود.

”. . . انحطاط تصوف و عرفان نيز از همانجايي آغاز مي­شود كه اين زبان روي در انحطاط مي­گذارد . . . [19]“ ”. . . تاريخ تكامل و انحطاط تصوف چيزي نيست جز تاريخ تكامل و انحطاط زبانِ صوفي، تزِ اصليِ اين كتاب نيز بر محور همين گزاره حركت مي كند. [20]“ بطلان و بي­اعتباري تز اصلي اين كتاب نيز دقيقاً بر محور همين گزاره استوار است، زيرا به همين سادگي و صدق مي­توان حكم داد كه ”تاريخ تكامل و انحطاط زبان صوفي چيزي نيست جز تاريخ تكامل و انحطاط انديشۀ صوفيانه“ و هيچ ابزار یا شيوۀ پژوهشي و منطقي براي سنجش تقدم و تأخر اين دو نظريۀ متناوب وجود ندارد، جز ظاهراً در اختيار نويسندۀ محترم كه به هر حال خواننده از وجود آن به كلي بي­خبر است. دست­چين كردن يك وجه از دو وجه ممكن در توجيه يك نظر به قصد پيشبرد درونمايۀ گفتمان­ها و بدون حتي اشاره­اي به احتمال وجود وجه ديگر، اگر عمدي و آگاهانه باشد موجب بي­اعتباري گفتمان­ها در آن زمينۀ خاص است.

نويسندۀ محترم سخت در چنبرۀ دايرۀ بستۀ پيش­گويي­هاي واقعيت­بخش خويش (self-fulfilling prophecies) سرگردان است، به طوري كه مدام در حال اثبات نتيجه­گيري­هايي است كه حاصل اجتناب­ناپذير پيش­فرض­هاي باطل در ذهن اویند. اين­گونه تكرارها و پافشاري­ها شكيبايي خواننده­اي را كه مي­خواهد اشاره­هاي پيشين در اين زمينه­ها را فراموش كند به چالش مي­طلبد.

”يك چيز براي آشنايان با ’مقامات‘هاي صوفيه مسلم است و نيازي به بررسي و نقد و استدلال ندارد و آن اين است كه درجۀ اقناع­شدگي و پذيرش ما در برابر كراماتِ اوليا هر چه به عصرِ خودمان نزديك­تر مي­شويم كمتر مي­شود . . . اين امر، بدون ترديد، دليلي ندارد جز رتوريك استوار قدما و ضعفِ رتوريكِ متأخرين . . . [21]“ پايبندي راسخ نويسنده به اين­گونه نظريه­پردازي­هاي جزمي و بي­اساس مايۀ شگفتي است. طرح اين­گونه فرضيه­ها به صورتي است كه فقط در چارچوب پيش­فرض­هايي كه او در ذهن خود از پيش پذيرفته است توجيه­پذيرند. به عبارت ديگر، برخي پرسش­ها را او بر اساس پاسخ­هاي از پيش آماده­ مطرح مي­كند. يعني، حقيقت يا واقعيت امور به صورتي كه پيش­بيني شده و انتظار مي­رود معرفي مي­شوند. تنها راه گسيختگي اين حلقۀ معيوب و رهايي از آن، بازانديشي تزها و فرضيه­هاي حك­شده در ذهنيات نويسنده است. اگر او شقوق مختلف در توجيه پديده­ها را در نظر مي گرفت و اين­گونه جزمي و يك­سويه نمي­انديشيد، اين مشكل اساسي هرگز پيش نمي­آمد. از ديدگاه ايشان، حقانيت گزارۀ يادشده ”نيازي به بررسي نقد و استدلال“ ندارد و اين امر را ”بدون ترديد“ بايد پذيرفت. به عبارت ديگر، فتواي ايشان در اين زمينه­ها، مانند كرامات صوفيه، فراسوي بررسي و نقد و استدلال­ است. گويي ايشان خيزش خرد و علم در گسترۀ تاريخ را به كلي ناديده مي­گيرد و با پيامدهاي حاصل از سروري عقل و استدلال بر جزم­ها و توهمات، به عنوان سازوكارهايي در امر نزول ”درجۀ اقناع­شدگي و پذيرش ما“ با ”كرامات اوليا“ به كلي بيگانه است. از ديدگاه مطلق­گراي ايشان، اگر ”ساحت هنري تصوف“[22] متعالي و والا باقي مي­ماند، مفاهيمي چون بقا و فنا و شطحيات و كرامات و لاهوت و ناسوت و تنزيه و تشبيه و . . . را بهتر مي­شد به عوام­الناس قبولاند. و چنين فرايندي، به اعتبار حكم ايشان، اثبات بي­چون­و­چراي حقانيت انديشۀ عرفاني ناب را ضمانت مي­كند. بدين قرار، با يك حركت قلم، نويسندۀ محترم تأثيرات شگرف سير تكامل تاريخ تمدن در گسترۀ سده­ها را در برانگيزش و بيداري ذهنيات انسان­ها ناديده مي­گيرد و به جد بر اين باور است كه اگر انديشه­هاي منحط توهم­زا (hallucinogenic) و هوش­رباي (psychedelic) صوفيانه را مي­شد امروز در زبان متعالي هزار سال پيش بيان كرد، ايدئولوژی عرفان هنوز در جمع اهل انديشه و خرد پذيرفتني مي­بود. در واقع، هيچ شاهد ديگري بر ورشكستگي انديشۀ عرفاني گوياتر از اين نيست كه اوج شكوفايي اين انديشه هم­زمان با سده­هاي ميانه، يعني بدنام­ترين دوران جهل و تاريكي در تاريخ، است. بايد از ايشان پرسيد آيا اين ”احتمال“ نيز وجود دارد كه نزول انديشۀ عرفاني ”ممكن است“ ناشي از يك الزام تاريخي اجتناب­ناپذير بوده باشد؟ نويسندۀ محترم، كه در زبان و زبان­شناسي صاحب­نظر است، قطعاً مي­داند كه زبان هويتي اندام­وار (organic) دارد و از اين رو مدام در معرض تكامل و تحول است. زبان متعالي هزار سال پيش نه تنها براي مردم امروز فهم­پذير نيست، بلکه تلاش در تقليد آن را در واقع بايد نوعي كمدي ادبي تلقي كرد. پس اگر بپذيريم كه زبان متعالي حلاج و عين­القضات و روزبهان، كه نويسنده آنها را عاشقانه مي­ستايد، زبان اصيل و راستين براي بيان انديشه­هاي عرفاني بوده است و خواهد بود، و اگر بپذيريم كه با گذشت زمان، بيان انديشه در چنين زباني مشكل و ناپذيرفتني شده است، به طوري كه امروزه صرفاً به عنوان يك پديدۀ ادبي مهجور و متروك بايد به آن نگريست، در اين صورت عقل حكم مي­دهد كه نزول زبان/انديشۀ عرفاني را بايد پيامد اجتناب­ناپذير فرايند تكامل به شمار آورد، فرايندي كه سير تحول تاريخ انديشه و تمدن را رقم مي­زند. البته احساس سوگواري و نوستالژي انگيزه­هاي كارايي براي نوشتن كتاب­هاي عاشقانه در اين زمينه­هاست؛ افسوس كه فرايند تكامل بي­امان و بي­اعتنا همچنان به پيش مي­راند. بگذريم. توضيح واضحات و تكرار مكررات بي­وقفه ادامه دارند.

 

”. . . جز از طريق انديشيدن در رفتار و گفتار ايشان ]عارفان[ وسيله­اي براي ورود به دنياي روحي آنان نداريم. [23]“ ”. . . زبان وسيلۀ كشف عوالم روحي و تجربه­هاي معنوي صوفيه است. [24]“ ”اگر نبود آن چيرگي در زبان و قدرت عجيب در خلق اصطلاحات و تسلط بر ساحت كلمه، بي­هيچ ترديد، اين مايه ابداع رمز امكان­پذير نبود. [25]“ ”. . . حتي در روان­شناسي صوفيه ]يعني چه؟[ هم زبان و كاربرد آن سهم عمده اي دارد و بر روي هم مي­توان گفت از زبان آغاز مي شود. [26]“ خوانش حكم­هاي نويسنده اين توهم را در خوانندۀ ناآگاه به وجود مي­آورد كه اينها وجوه تمايزي براي شناخت عارفان و صوفيان است، در حالي كه در مورد همه­كس و همه­چيز همين­گونه است. تنها راه شناخت انديشه از طريق زبان است، چه عارف و چه عامي.

 

”قدماي اهل بلاغت در اسلام، از قبيل جاحظ و عبدالقادر جرجاني، بيش و كم متوجه اين نكته بوده­اند كه اهميت زبان در حالت جمعي و تركيبي آن است كه روشن مي­شود و نه در ملاحظۀ تك­تك مفردات. [27]“اين امر بديهي را نويسنده به گونه­اي معرفي مي­كند كه گويي ”قدماي اهل بلاغت“ تئوري انقلابي­اي در قلمرو فلسفۀ زبان پيشنهاد كرده بودند كه ايشان اينك به كشف آن نايل شده است. زبان/انديشه در قالب ”كل“ ساختار جمله (”حالت جمعي و تركيبي“) بيان مي­شود كه خود از طريق ساخت­بندي ”اجزاء“ گوناگون (”تك تك مفردات“) صورت گرفته است. ”ملاحظۀ تك­تك مفردات“ زبان نيست، لكنت زبان است.

 

”مي­توان زباني بي­عرفان فرض كرد، بي­گمان، اما عرفان بي­زبان هرگز نمي­توان تصور كرد. [28]“ پوچ­گويي مبالغه­آميز در اين گزارۀ به ظاهر پُرمغز و طنز به حدي مي­رسد كه شكيبايي خواننده را سخت به چالش مي­طلبد. قياس و تقابل ”زبان بي­عرفان“ و ”عرفان بي­زبان،“ به عنوان يك شگرد بلاغي، به كلي نامعقول و بي­معني است، زيرا هيچ­يك از اين دو نامفهوم حامل بار معنايي يا ناقل منطق زباني­اي نيست. اين­گونه زبان­آوري­هاي مليح و تهي از معنا شايستۀ كتابي چنين ارزشمند نيست.

 

”معماري تصوف، معماري روح است و درين معماري زبان مهندس اصلي است . . . [29]و همين­گونه است در مورد فلسفه، ادبيات، علم و همۀ حوزه­هاي معرفت، بدون هيچ استثنا. ضمناً با همین قاطعیت می­توان گفت كه زبان ”مهندس اصلي“ نيست. مهندس اصلي انديشۀ برخاسته از نظام ذهني آدمي است. زبان وسايل خام و آلات و ابزار لازمي است كه انديشه در ”معماري“ مفاهيم به كار مي­گيرد. مسئلۀ اساسی که نویسنده نمی­داند یا به زبان نمی­آورد این است که ”معماری“ بدون کاربرد وسایل خام و آلات و ابزار مهندسی فعلیت نمی­پذیرد و وسایل خام و آلات و ابزار بدون طرح معماری بی­خاصیت و بی­حاصل خواهند بود. پس این دو لازم و ملزوم­اند، نه مقدم یا مؤخر.

 

”در اين هيچ ترديدي ندارم كه هزار منزلي كه در راه خدا شمرده­اند، منازلي است كه زبان به كشف آنها راه برده است . . . [30]“اول اينكه مگر ”شمارش“ و ”نام بردن“ جز به وسيلۀ زبان هم ممكن است؟ دوم اينكه براساس چه شاهد و مدرك و منطقي نويسنده زبان را ”كاشف هزار منزل“ مي­داند؟ مي­توان همچنين نظر داد كه كاشف هزار منزل، و كشف همۀ چيزها، حاصل عملكرد انديشه است كه سپس در قالب زبان بيان مي­شود. تكرار مكررات در اين كتاب به نحوي فراگير خواننده را نيز مبتلا مي­كند: براي چندمين بار تكرار مي­كنم كه هر حكم قاطع در مورد تقدم زبان بر انديشه، يا برعكس، بي­اساس است.

برخي از برداشت­هاي نادرست در اين كتاب ناشي از گزينش برگردان­هاي نارسا براي واژه­ها و اصطلاحات در زبان­هاي غربي است. در نقل قولي از كارل يونگ، نويسنده ”روح“ را برابر psychic آورده است. بگذريم كه اسم psyche درست است، نه صفت psychic. مسئلۀ مهم اين است كه منظور يونگ از psyche ”روان“ است نه ”روح. “روان تعريف مشخصي دارد و با شيوه­هاي علمي، تجربي و باليني مي­توان تظاهرات و عملكردهاي آن را سنجيد و اندازه گرفت. دو حوزۀ معتبر علمي، روان­شناسي و روان­پزشكي، به پژوهش و بررسي قلمرو روان اختصاص دارند، در حالي كه روح حتي تعريف مشخصي ندارد، چه رسد به شيوه­هاي پژوهش و بررسي. تا جايي كه من آگاهم، علومي با نام­هاي روح­شناسي و روح­پزشكي هنوز وجود ندارند. بدين ترتيب، وقتي نويسنده مي­گويد كه ”يونگ مجموعۀ اعمال روح انسان، يعني مافي­الضمير او را در چهار مقوله طبقه­بندي كرده است [هيجان، احساس، انديشيدن، شهود]، [31]“ خوانندۀ آگاه از خود مي­پرسد كه چگونه يك مفهوم اثيري تعريف­ناپذير را كه وجودش ظاهراً پيوندي با مغز و نظام ذهني ندارد و بنا بر اقوالي حتی پس از مرگ تن­ـ­مغز به نحوي جاودانه در سپهر ملكوتي هم چنان شناور باقي خواهد ماند، مي­توان طبقه بندي كرد.

در ادامۀ نقل قول از يونگ مي خوانيم: ”علم، امروز، نشان داده است [كدام حوزۀ علم؟] كه از ميان اين چهار عملكرد روح، تنها انديشيدن است كه مي­تواند تبديل به’امري زباني‘ شود. [32]“اين فرض نويسنده، مانند فرض­هاي بسيار ديگر او، هرگز مطلق نيست. انديشه پديده­اي منزوي و مستقل نيست كه جدا از تأثيرات متقابل عملكردها و تظاهرات ذهني ديگر در خلاء صورت بگيرد. انديشيدن به نحو ذاتي تحت تأثيرات متقابل سه عملكرد ديگر روان است. آيا نويسنده بر اين باور است كه هيجانات و احساسات در ساخت­بندي انديشه بي­تأثيرند؟ اگر نظر ايشان چنين است، شرح عاشقانۀ زبان عاطفي عارفان و صوفيان در چند صد صفحۀ اين كتاب را چگونه بايد توجيه كرد؟

اشاره­هاي نويسنده به ”علم“ نمايندۀ ديگري از برداشت­هاي نادرست و سوء تعبيرها در اين زمينه است. ”. . . در قلمرو تجربۀ عرفاني . . . ما با ’زبان معرفت‘ سخن مي گوييم . . . نه ’زبان علم‘ . . .[33]“ ”عطار كه از تمايز ’زبان علم‘ و ’زبان معرفت‘ سخن گفته است ظاهراً به همين حقيقت دست يافته بوده است. [34]“اگر معرفت/دانش را برگردان درست knowledge بدانيم، ”علم“ از مقولۀ ”معرفت“ است، منتها مقولۀ ويژه­اي با تعريفي دقيق و مشخص. به عبارت ديگر، علم از گونۀ معرفت است، اما هر معرفتي علم نيست. پس انتصاب هويتي به نام ”زبان معرفت“ براي تجربۀ عرفاني به منزلۀ وجه تمايز در قياس با ”زبان علم“ باطل است، خواه ”عطار بزرگ“ گفته باشد يا بزرگاني ديگر، زيرا علم هم معرفت است. البته عطار را به خاطر اين لغزش نمي­توان سرزنش كرد، زيرا در زمانۀ او علمي وجود نداشت كه تعريفی داشته باشد.[35] سخن گفتن از ”علم“ بیرون از متن ”روش­های علمی“ به کلی بی­معنی است و روش­های علمی را کپلر، گالیله و بزرگمرد تاریخ علم، آیزاک نیوتن، برای نخستین­بار در سدۀ هفدهم میلادی به کار بردند و رایج کردند. نويسنده كه در سدۀ بيست­و­يكم زيست مي­كند بايد با ظرافت­هاي زباني و معنايي در تعريف وجوه تمايز مابين مفاهيم مشابه آشنا باشد. اگر به جاي زبان معرفت، نويسنده مثلاً ”زبان عاطفي“ يا چيزي مشابه آن به كار برده بود اين مشكل پيش نمي­آمد.

پس از اين زمينه­سازي، نويسنده به تكرار حكم قاطعي صادر مي كند كه به نظر من يكي از چند نمونۀ اوج كژديسگي معنا در كتاب اوست. ”به همين دليل [اينكه “زبان معرفت” معاني بي­شمار دارد] ’علم‘ كهنه مي­شود و ’هنر ‘ هميشه نو است. [36]“ ”جاي شگفتي اينجاست كه زبان علم كهنه مي­شود و زبان هنر، با همۀ گنگي، جاودانه است. [37]“ ”كهنه شدن بعضي از داده­هاي علم و استمرار ارزش شاهكارهاي هنري نشانۀ پيروزيِ بخشي از گزاره­هاي هنري در برابر بعضي گزاره­هاي علمي است. [38]“ اگر نويسندۀ محترم با جنبه­هاي هستي­شناختي و معرفت­شناختي علم در قياس با هنر آشنا مي­بود، مي­دانست كه اين دو قلمرو بزرگ هستي آدمي اصولاً قياس­پذير نيستند، و سخن از كهنگي و پيروزي در اين باره صرفاً نمايندۀ نگرشي سطحي و ساده­لوحانه است. خاستگاه انديشۀ علمي تظاهرات و تجليات حوزۀ منطقي و استدلالي مغز است، در حالي كه خاستگاه هنر قلمرو احساسات و عواطف آدمي است. البته نبايد فراموش كرد كه اين تمايزها و تقسيم­بندي­ها هرگز قاطع و مطلق نيستند، زيرا تأثيرات متقابل ناشي از عملكرد حوزه­هاي بي­شمار مغز همۀ فرآيندهاي ذهني را در بر مي­گيرند و شامل مي­شوند.

ازجنبۀ معرفت­شناختي، وجوه تمايز مابين روش­ها و دستيافت­هاي علمي در قياس با سبك­ها و فرآورده­هاي هنري آنچنان عظيم­اند كه هرگونه داوري ارزش­ها يا سنجش كهنگي و تازگي آنها مغالطه­آميز و گمراه­كننده خواهد بود. هر اثر هنري، در خود و به خودي خود مستقل از آثار ديگر و فراسوي زمان و تاريخ ارزشمند و معتبر است، در حالي كه ماهيت و ويژگي بنيادين فرضيه­ها و دستيافت­هاي علمي در اين است كه هرگز مستقل و مطلق نيستند و مدام در حال بازنگري و دگرگوني و بهبودند. هر كشف علمي، پرسش­هاي ديگري را مطرح مي­كند كه نيازمند كشفيات ديگري است كه به نوبۀ خود پرسش­هاي تازه­اي را . . . و تا بي­نهايت. وجه تمايز مهم ديگر مابين علم و هنر، كه ”اهل معرفت“ احتمالاً از وجود آن بي­خبرند، اين است كه ارزش و اعتبار آثار هنري در تقليدناپذيري آنهاست. لازم به تأكيد نيست كه هرگونه تلاش در تقليد از آثار هنري به كلي بي­ارزش و بي­اعتبار خواهد بود. اما ارزش و اعتبار كشفيات و دستيافت­هاي علمي صرفاً و قطعاً در اين است كه بايد قابل تكرار و تقليد باشند. اگر كشفيات بزرگ­ترين نوابغ علمي، عيناً و دقيقاً، توسط ديگران تكرارپذير نباشد، بي­ارزش و بي­اعتبار خواهد بود.

بحث گستردۀ اين مفاهيم بيرون از حوصله اين نوشته است. همين مختصر نشان مي­دهد كه برداشت­ها و باورداشت­هاي نويسندۀ محترم در اين زمينه­ها تا چه حد سطحي و ناكامل است. ايشان به درستي گفته­اند كه ”زبان و تفكر در تحليل نهايي يك چيزند.“ بدين قرار، زبان علم از تفكر علمي جدا نيست. اگر چنين است، پس به حكم ايشان كهنگي زبان علم به منزلۀ كهنگي انديشۀ علمي است. چنين تصور باطلي را چگونه مي­شود توجيه كرد؟

چندين صفحه از بخش ”زبان علم و زبان معرفت“ به شرح سه كتاب از ريچاردز (I. A. Richards) اختصاص داده شده است: ”معني معني،“ ”شعر و علم“ و ”اصول نقد ادبي.“ به ادعاي نويسنده، مطالعۀ اين سه كتاب موجب تحولات فكري و انقلاب ذهني او بوده­اند. در اين بخش از مقاله و در بخش ”ذهن“ خواهيم ديد كه بسياري از توجيه­ها و حكم­هاي ناشي از برداشت نويسنده از گفته­هاي ريچاردز متناقض، نااستوار و برخي نمايندۀ توضيح واضحات­اند. روشن نيست گناه از ريچاردز است يا از بدفهمي گفتمان­ها و در نتيجه برگردان نادرست آنها به زبان فارسي. به ذكر چند نمونه بسنده مي كنم.

”. . . ريچاردز . . . چهار نوع معني يا چهار نوع چشم­انداز در قلمرو زبان عاطفي مشخص مي­كند:

1ـ مورد ادراك[sense] . . .“[39] نويسنده در ابتداي همين صفحه گفته بود كه زبان عاطفي ادراكي نيست، يعني با ”عالم حس و تجربه“ ارتباطي ندارد، بلكه با ”حالات گوينده و شنونده وابسته است.“ پس چگونه در تأیيد نظريه­هاي خود ”‌ادراك“ را از ويژگي­هاي زبان عاطفي معرفي مي­كند؟

”. . . مورد ادراك كه عبارت است از همان چيزي كه ما درباره آن سخن مي­گوييم: مثلاً همان ‘’ضلع هاي مثلث‘. . .“ [40] اگر بنا بر گفتۀ پيشين ادراك در قلمرو زبان عاطفي است، چگونه دربارۀ ضلع­هاي مثلث كه نمايندۀ دريافت­هاي عيني و حسي ناب است نيز صدق مي­كند؟ اين­گونه تناقض­هاي ناشي از بدفهمي­هاي زبان و مفاهيم تخصصي و در نتيجه برگردان نارساي آنها به زبان فارسي در سراسر اين بخش و برخي بخش­هاي ديگر به چشم مي­خورد. ”ادراك“ برگردان perception و understanding و واژه­هاي مشابه ديگر است. منظور ريچاردز از “sense” حس است كه اشاره به دريافت­هاي ناشي از حواس پنج­گانه است. در بحث ”ذهن“ خواهيم ديد كه مشكل نويسنده در فهم ساختار و عملكردهاي نظام ذهني و سازوكارهاي ذهنيت عميق­تر از اين­گونه ملاحظات است، به طوري كه گزاره­هاي او در اين زمينه­ها را بايد ناديده گرفت. به نظر ايشان، حد و مرز مابين عين و ذهن، يا به قول ايشان ”زبان ارجاعي“ و ”زبان عاطفي،“ كاملاً مشخص و متمايز است، در حالي كه هرگز چنين نيست. درست است كه واكنش هر يك از ما نسبت به ”شكوه صبحگاهي“ ممكن است متفاوت باشد، اما درك و دريافت شكوه صبحگاه ابتدا از طريق حس بینايي صورت مي­پذيرد، نه در خلأ؛ يعني اينكه آغاز فرآيند ذهنيِ واكنش ما به اين تجربۀ عاطفي، پديده­اي عيني و حسي است ناشي از دريافت­هاي حواس پنج­گانه. پس جداانگاري قاطع عينيت و ذهنيت توهمي بيش نيست.[41]

در بخش ”زبان علم و زبان معرفت“ كه 19 صفحه است، توضيح واضحات، مبالغه­گويي­ها و تعبيرات غلط فراوان به چشم مي­خورند. فقط به چند نمونه اشاره مي­كنم. ”[خواننده] تصور نكند كه شطحیات بايزيد عباراتي است از نوع ’مثلث داراي سه ضلع است‘. . . [42]“ ”. . . ممكن است در برابر جملۀ ’چه صبح باشكوهي است! ‘ از ده نفر كه شنونده­اند عده­اي همدلي كنند و عده­اي همدلي نكنند . . . اما تمام افراد بشر، در طول تاريخ، در هر حالتي كه باشند، با جملۀ ’مثلث سه ضلع دارد‘ به طور يكسان برخورد خواهند داشت. [43]“ بگذريم كه در اين گزاره­هاي بديهي روي سخن نويسنده با شاگردان مدرسه­هاي ابتدايي و مكتبخانه­هاست، نه با خوانندگان اين كتاب، در مباحث مربوطه غرض او از ”گزارۀ ارجاعي“ (مثلث سه ضلع دارد) اشاره به واقعيت هاي عيني و حسي است، در حالي كه ”گزارۀ عاطفي“ (چه صبح باشكوهي است!) به واقعيت ذهني و عاطفي اشاره دارد. در پيش ياد شد كه اين­گونه تمايزها هرگز مطلق و قاطع نيستند.

بخش مباحث در زمينۀ زبان و انديشه را با ذكر اين گزاره از نويسندۀ محترم كه نمايندۀ اغراق در حد افراط است به پايان مي­رسانم. ”اما وقتي حسين بن منصور حّلاج گفت ’انا الحق ‘ مثل اين بود كه كوه دماوند را از ارتفاع ستاره­ها به ميان اقيانوس آرام فرو افكند كه امواج آن هنوز هم در سراسر اين اقيانوس در رفت و آمد است و تا وقتي كه چيزي به نام فرهنگ و تمدن اسلامي و ايراني وجود داشته باشد، اين امواج هرگز فرو نخواهد نشست. [44]

در این گزارۀ مبالغه­آمیز، مسئله فقط شدت حیرت­زدگی نویسنده از گفتۀ حلاج نیست که در ایماژ سوررئالیستیِ فراز کوه دماوند به اوج ستاره­ها و فرود آن، ده­ها هزار کیلومتر دورتر، در اقیانوس آرام تصویر شده است، کل پیام آن را نیز چیزی جز یک توهم سوررئالیستی نباید به شمار آورد. به گفتۀ خود نویسنده در همان صفحه، ”این پارادوکس. . . یک نزاع تاریخی را در حلقه­های تصوف به وجود آورد که تا قرن­ها و قرن­ها ادامه داشته و هنوز هم دارد. “ دقیقاً؛ فقط در حلقۀ تنگ و محدود اهل تصوف. همانند سکوت نویسنده در توجیه نقش تصوف در عقب­ماندگی جوامع اسلامی، در زمینۀ چونی و چراییِ نقش انقلابی ادعای ”انا الحق“ در فرهنگ و تمدن اسلامی-ایرانی نیز او سکوت را برگزیده است. طرح این­گونه گفتمان­ها در زبان شعر در نثر صوفیه بر بنیاد این پیش­فرض کاذب است که تصورات شخصی نویسنده جنبۀ جهانشمول دارند و نه فقط احکام قاطع او را بی­چون­و­چرا باید پذیرفت، ”مصلحان اجتماعی“ نیز بر اساس آنها باید عمل کنند. به احتمال قریب به یقین، اکثریت مسلمانان-ایرانیان، حتی بسیاری از دانش­آموختگان، با مفهوم پارادوکس، با نام حلاج و با ادعای ”انا الحق“ به کلی بیگانه­اند. از آنجایی که انسان مؤلف فرهنگ و تمدن است – مگر باور کنیم که سازوکارهای ناشی از کرامات صوفیه فرهنگ و تمدن انسانی را رقم می­زنند – پس ادعای تأثیرات انقلابی گفتۀ حلاج در گسترۀ تاریخ را باطل به شمار باید آورد: چگونه پدیده­ای که انبوه انسان­ها از وجودش بی­خبرند می­تواند تأثیرات انقلابی در فرهنگ و تمدن انبوه انسان­ها داشته باشد؟ همچنین، ”تجاوز به تابو“[45] در زبان صوفیان، هرچند گستاخانه و انقلابی، تا زمانی که در سیر تحول و تکامل تاریخ اثرگذار نباشد، باید آن را صرفاً ترفندی زبانی در نظر گرفت. خواندن گزارۀ یادشده دربارۀ ادعای حلاج پرسش­های بسیاری را در ذهن هر انسان اندیشمندی مطرح می­کند. از آنجایی که تحقق­یابی مفهوم فردیت یکی از جنبه­های بنیادین در زایش و شکل­گیری رنسانس، عصر روشنگری و مدرنیته بوده است،[46] به نظر نویسندۀ محترم آیا ادعای خداگونگی انسان در گفتۀ حلاج، به عبارتی نفی فردیت، را نباید ضد نظریه­ای بر این مفهوم به شمار آورد؟ آیا این ادعا ناشی از ذهنیتی پسگرا و منحط در جهت بازگشت به حالت بی­کُنشی و به وابستگی کامل حالت جنینی در زهدان ازلی (primordial womb) نیست؟ آیا دست کشیدن از همۀ مسئولیت­ها و ویژگی­های ناشی از ”منیت“ و ”خودیتِ“ انسانی را موضعی ضد انسانی و ضد تاریخی نباید به شمار آورد و با قاطعیت مردود و باطل دانست؟ اگر چنین است، آیا نگاه جمال­شناسانه به عرفان به عنوان پادزهری بر عارضۀ ”عرفان­های پست و نازل و زیانبخش،“ و از آن طریق نوید بازگشت به دوران فرّ و شکوه هزار سال پیش جوامع اسلامی-ایرانی را نیز نباید مردود و باطل به شمار آورد؟ و عاقبت، آیا پاسخ­های استدلالی به این پرسش­ها علل باورداشت نویسنده به نقش تصوف در عقب­ماندگی جوامع اسلامی را توجیه نمی­کنند؟

مشکل اساسی طرح گفتمان­ها در کتاب مورد بحث این است که نمی­شود از یکسو ایدئولوژی عرفان را عامل اصلی عقب­ماندگی جوامع اسلامی-ایرانی معرفی کرد و از سوی دیگر، با نگاهی جمال­شناسانه و عاشقانه در ستایش و بزرگداشت آن به زبان­آوری پرداخت. در نبود توجیهات استدلالی، بنیاد نظری گفتمان­ها در این کتاب بر چارچوب نااستوار مشتی تناقض فرو خواهد پاشید.

ذهن

از دوران باستان تا سال­هاي ميانۀ سدۀ بيستم، قلمروي از معرفت تحت عنوان علوم اعصاب (neurosciences) وجود نداشت. به عبارتي، ظرافت­ها و دقايق ساختار فيزيكي و سازوكارهاي فيزيولوژیکی مغز و دستگاه عصبي در واقع ناشناخته بود. از اين رو، بررسي ذهن و ذهنيت در حوزۀ مباحث فلسفي و متافيزيكي و كلامي مطرح مي­شد. از موارد استثنايي، پژوهش­هاي باليني و نه علمي ناب زيگموند فرويد و شاگردش كارل يونگ در اواخر سدۀ نوزدهم و اوايل سدۀ بيستم بود كه به شناخت ذهن آگاه و ناآگاه و رواج مكتب روانكاوي انجاميد. اما از سال­هاي ميانۀ سده بيستم تا امروز رشد و گسترش علم در اين زمينه­ها به حدي بوده است كه هرگونه اظهار نظر دربارۀ ذهن بدون آگاهيِ حداقل سطحي و پيراموني از دستيافت­هاي علمي موجب سلب اعتبار از گوينده يا نويسنده خواهد بود. به عبارت ديگر، هرگونه نظريه­پردازيِ ناآگاهانه و ناشيانه در اين زمينه­ها بي­حاصل و بي­معني است. شك نيست كه اشاره به گفته­هاي فيلسوفان و عارفان و كلام­شناسان بزرگ به قصد شرح سير تكامل و تحول انديشه و برقراري متن و پيش­زمينۀ شايسته براي گسترش مطالب نه تنها مناسب، كه در واقع ضروري است. اما اشاره­هاي زيبا و شاعرانۀ عارفان بزرگ هزار سال پيش را كه بر اساس حدس و گمان و ايمان و وهم ساخته و پرداخته شده­اند نمي­توان به عنوان حقيقت مطلق و حرف آخر در اين زمينه­ها به شمار آورد و دربارۀ حقانيت آنها به نظريه­پردازي و صدور احكام جزمي پرداخت، كاري كه نويسنده به تكرار در كتاب خود كرده است. فقط به چند نمونه اشاره مي كنم.

”هم خدا لطيف است و هم هنر و هم عشق و هر سه را ما بي چگونه ادراك مي كنيم و اگر با چگونه شد ديگر نه خداست و نه عشق و نه هنر. [47]“ساخت­شكني اين گزارۀ به ظاهر فيلسوفانه و عميق و شاعرانه نارسايي معنا و بي­اعتباري بنياد نظري آن را آشكار مي­كند. قياس ادراك خدا با ادراك عشق و هنر –  اينكه هر دو ”بي­چگونه“ كسب مي­شوند – باطل است. مورد خدا را نمي­توانم داوري كنم، اما عشق و هنر ادراكاتي­اند ذهني كه سرچشمۀ آغازيت (origination) آنها دروندادهاي (input) حسي و عيني و تجربۀ ناشي از حواس پنج­گانه است. در نبود ”معشوق“ يا ”موضوع عشق،“ سخن از عشق و هنر در واقع بي­معني است. درك عشق و هنر صرفاً از طريق دريافت­هاي حسي، انتقال آنها به مراكز ويژۀ مغزي و پردازش در شبكه­هاي پيچيدۀ نظام ذهني مي­تواند صورت بگيرد. آغازيت عشقِ انساني از طريق ديدار معشوق است. ما موسيقي را مي­شنويم، شعر را مي­خوانيم يا مي­شنويم و هنرهاي تجسمي را به چشم مي­بينيم، همه صرفاً از طريق دريافت­هاي حواس پنج­گانه. روي سخن در اين بحث با عشق به خدا نيست كه مقوله­اي است متافيزيكي و ناشي از ايمان. پس ممكن است ادراك خدا ”بي­چگونه“ باشد (بگذريم كه اين تصور عرفاني را نيز مي­شود سخت به چالش طلبيد زیرا ادراك خدا به هر حال صرفاً با واسطۀ مغز فيزيكي ميسر است. مگر جز مغز- ذهن سرچشمۀ ديگري هم براي ادراكات مي­توان تصور كرد؟) اما ادراك عشق و هنر قطعاً ”با چگونه“ است. ادراك بي­چگونۀ عشق و هنر نشانۀ بيماري­هاي رواني وخيمي است ناشي از وهم­زدگي و نيازمند درمان عاجل.

 

”طرح مسأله جايگاه عصبي يا روحي يا معنوي يا دروني براي يادآوري اين نكته و تأكيدي است بر شخصي بودن تجربۀ هنري و ديني و عرفاني و ذوقي. همان گونه كه نمي­توان در فضاي مادي، مادام كه كسي از جاي خود برنخاسته، به جاي او نشست، در قلمرو امور وجداني و روحي نيز نمي­توان وارد جايگاهِ روحيِ اشخاص شد . . . مگر وقتي كه آن شخص جاي خود را ترك گويد. [48]“ منظور نويسنده از جايگاه روحي و دروني و معنوي اشاره به چه هويت، پديده، سازوكار، فرآيند يا واقعيت است؟ فرض كنيم چنين جايگاه رازناكي وجود داشته باشد، چگونه شخص مي­تواند اين جايگاه دروني را ترك كند؟ باز هم فرض كنيم كه شخص مي­تواند جايگاه روحي و معنوي و دروني خود را معجزه­آسا ترك كند، چگونه شخص ديگري مي­تواند اين جايگاه دروني را به تصرف خود درآورد؟ چون جايگاه مورد نظر نويسنده دروني است، تنها راه اشغال آن به دست يك هويت بيروني، رخنه كردن در حوزۀ درون شخص و اشغال جبري آن است، شگردي كه لابد از طريق كرامات صوفيه احياناً ممكن خواهد بود. مي­بينيم كه صدور اين گونه گزاره­هاي تخيلي و وهمي در زمينۀ مفاهيمي چون ذوق و روح و وجدان كه اصولاً تعريف مشخصي ندارند، آن هم از طريق نظريه­پردازي در قلمرو نظام ذهني مغز كه به كلي بيرون از حوزۀ معرفت نويسنده است، در واقع مناسب بحث در متن گفتمان­هاي هزار سال پيش است و صرفاً در حلقۀ اندك عاشقان عرفان خريدار دارد.

شايد بتوان به حق ادعا كرد كه در ميان گفته­هاي متناقض، بي­اساس، جزمي و مبالغه­آميز در زبان شعر در نثرصوفيه جايزۀ اول را باید به اين گزاره اعطا كرد: ”ذهن، كه محدود است، چگونه مي­تواند نامحدود را تصور كند و آنگاه درباره آن حكم صادر كند؟“[49] روشن نيست كه براساس كدام شاهد يا مدرك علمي و منطقي نويسندۀ محترم اين حكم باطل را بي­پروا و بي­درنگ اعلام مي­كند. به نظر ايشان، اصولاً خاستگاه تصور مفاهيمي چون محدود و نامحدود از چه و از كجاست؟ مگر مفاهيم كشف و شهود، بقا و فنا، تنزيه و تشبيه، لاهوت و ناسوت، وحدت و كثرت و مانند اينها ناشي از خاستگاهي به جز ذهن آدمي است؟ يا اينكه به تصور ايشان مفاهيم روحي و معنوي و استعلایي و هنري و ادبي و عاشقانه و عاطفي غبارهاي اثيري شناور در سپهر ملكوتي­اند كه از طريق كشف و شهود و مكاشفه و سماع صوفيانه به نحوي جادويي در ”جايگاه دروني“ شمار اندكي از نخبگان جاي مي­گيرند؟ باز مي­بينيم كه نويسنده در دايرۀ بستۀ پيش­فرض­هاي باطل خود سرگردان است. فرآيند تفكر در ذهن او با اين پيش­فرض آغاز مي­شود كه ”ذهن آدمي محدود است“ و چون به باور او عوالم عرفاني نامحدودند، پس بيرون از حوزۀ ذهنيات بايد آنها را تصور كرد. به عبارت ديگر، طرح مسئلۀ مورد نظر او بر اساس پيش­فرضي است كه اثبات طرح را اجتناب­ناپذير مي­كند. ظاهراً اين فكر هرگز از خاطر او نگذشته است كه همۀ اين تصورات صرفاً ناشي از ذهن­اند. به عبارتي، صِرف تصور محدود و نامحدود امري ذهني است. خبر حيرت­آوري را بايد به اطلاع ايشان رساند كه از كرامات صوفيه و حُكم اناالحق تكان­دهنده­تر و انقلابي­تر است: هيچ چيز در عالم هستي، از جمله خود عالم هستي، به بي­كراني ذهن نيست. در واقع، حتی تصور مفاهيمي چون عالم هستي، آفريدگار عالم هستي و نظام هستي صرفاً زاييدۀ ذهن آدمي است. در نبود انسان-مغز-ذهن، شناخت اين مفاهيم يا بود و نبود آنها به هر حال به كلي بي­معني است، زيرا ”شناخت هر هويت شناخت­پذيري مستلزم وجود يك ذات شناسنده است“[50] و تا آنجا كه ما، در اين مقطع از زمان، باخبريم، یگانه ذات شناسنده در عالم هستي انسان است و بس. و اين وجه تمايز و تشخصِ آدمي صرفاً و منحصراً به سبب وجود مغز فيزيكي/جسماني است. فيزيكي/جسماني به اين معني كه مانند همۀ اندام­هاي ديگر در بدن، مغز نيز از ياخته­ها، بافت­ها، عروق و . . . و عناصر متشكل بي­شمار ديگري ساخته شده است، منتها در نهايت پيچيدگي، كمال و ظرافتي يگانه و يكتا كه نه فقط در محدودۀ بدن انسان، بلكه در كل جهان هستي ساختار همتايي براي آن شناخته نيست. براي اهل انديشه و خرد، شناخت اين واقعيتِ ترديدناپذير بيش از همۀ كرامات اوليا و شطحيات عارفان و عوالم صوفيانه حيرت­آورتر و انديشه­برانگيزتر بايد باشد، زيرا همۀ اين مقوله­ها چيزي جز بروزات جانبي و ثانوي ذهن نيستند. خاستگاه عوالم معنوي و استعلايي از جمله تجربۀ ايمان، مغز فيزيكي/جسماني است. لحظه­اي تأمل در آنچه گفته شد آغازگر ناب­ترين و ژرف­ترين تجربۀ معنوي و عرفاني و استعلايي در ذوات مستعد است، تجربۀ راستينی كه ناشي از شناخت واقعيت­هاي شگفت­آور نظام هستي است، نه تخيلات و تصورات توهم­زا و هوش­ربا.

سعدي در ديباچه گلستان گفته است، ”اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم“ و نويسنده در بخش ”ريشه هاي تاريخي پارادوكس عرفاني“ مي­گويد: ”ما نمي­خواهيم سخني را كه بارها گفته­ايم در اينجا تكرار كنيم كه تجربۀ ديني خاستگاهي فراتر از عقل و منطق دارد . . . [51]“حكم سعدي بر توصيف­ناپذيري خدا و حكم مشابه نويسنده در خصوص تجربۀ ديني، يعني تجربۀ حضور خدا، نمايندۀ مفهوم فلسفي ”برهان بر بنياد جهل“اند (argumentum ad ignoratiam). بدين معني كه جهل خود در توصيف و شناخت خدا/تجربۀ ديني را از طريق دليل­تراشي در برتر بودن از خيال و قياس و گمان و وهم و فراتر بودن از عقل و منطق توجيه مي­كنند. حكم بر اثبات يك نظر بر اساس اين استدلال كه كذب آن ثابت نشده يا حكم بر كذب آن چون صدق آن به اثبات نرسيده هر دو باطل­اند، زيرا هيچ­يك به معني نفي امكان توجيه دقيق و كامل آنها در آينده نيست. از اين رو، توجيه پديده­هاي توجيه­ناپذير بر مبناي معجزات يا كنش­هاي ماوراء طبيعي و مينوي را بايد باطل به شمار آورد. از اين گذشته، اگر نظر نويسنده را بپذيريم كه خاستگاه شناخت پديده­اي نظير تجربۀ ديني فراتر از عقل و منطق است، چگونه از طريق توجيهات عقلي و منطقي مي­توان آن را در نظر گرفت؟ راه حلي براي گريز از اين پارادوكس وجود ندارد: آنچه را كه فراتر از عقل و منطق است نمي­توان به نحوي عقلاني و منطقي معرفي و توجيه كرد. از نويسندۀ محترم بايد پرسيد به نظر ايشان از طريق چه سازوكارهاي ديگري كسب تجربۀ ديني ميسر خواهد بود. به احتمال زياد پاسخ نويسنده اين است كه سازوكار ضروري براي كسب اين تجربه صرفاً ايمان است. اما مگر خاستگاه ايمان چيزي يا جايي جز ذهن آدمي است؟ باز بايد يادآور شد كه خاستگاه همۀ عوالم روحي و معنوي و عرفاني و در واقع خاستگاه همۀ ادراكات چيزي يا جایي جز مغز فيزيكي/جسماني نيست.

كاربرد صفت تفضيلي ”فراتر“ در گزارۀ يادشده حامل معاني متعالي­تر و برين­تر و مانند اينهاست كه الزاماً درست نيستند. چگونه مي­توان ادعا كرد كه تجربۀ ديني فلان ملا يا صوفي متعالي­تر و برين­تر از تجربۀ معنوي دكارت و كانت، نيوتن و اینشتین، موتسارت و بتهون، ميكل­آنژ و رامبراند است؟ بگذريم كه فيض احتمالي تجربۀ ديني ملا و صوفي فقط نصيب خود آنهاست، در حالي كه موهبت­هاي ناشي از تجربه­هاي معنوي گروه دوم شامل حال كل بشريت بوده و خواهد بود. اگر نويسنده به جاي ”فراتر“ گفته بود ”فراسوي،“ اين گزاره معقول­تر مي بود، اگر چه از جنبۀ پارادكس تفاوتي نمي­كرد.

در باب ستايش كتاب­هاي ريچاردز و انقلاب فكري نويسنده به دنبال مطالعۀ آنها در پيش اشاره شد. اينك به بررسي برخي بازبردهاي نويسنده به نظريه­هاي ريچاردز در زمينۀ ذهن مي­پردازم.

 

”شعر، و بر روي هم ادبيات و هنر، از نظر ريچاردز يك نوع ‌’تجربه‘ است و ارزش اين تجربه­ها بالقوه يكسان است تا آنگاه، كه به تعبير قدما، فعليت پيدا كنند و ظهور يابند. [52]“ فرآيند تجربۀ ادبيات و هنر ضمن دو مرحله صورت مي­گيرد. ”تجربه ذهني“ در جريان آفرينش اثر، و ”تجربۀ عيني“ در جريان فعليت­پذيري فرآيند ذهني در قالب اثر عيني. اين دو فرايند در هر نويسنده، شاعر يا هنرمند فرآيندهايي يگانه و يكتایند، زيرا نظام ذهني هر انساني يگانه و يكتاست. پس اين­گونه بگوييم، ”ارزش اين تجربه­ها بالقوه يكسان است . . . “ باطل و بي­اساس است، چه ريچاردز گفته باشد يا چه برداشت نويسنده از گفتۀ او باشد. بر اساس چه شاهد و مدرك و منطقي مي­توان حكم داد كه فرآيندهاي متعالي در جريان آفرينش آثار ادبي و هنري در همه­كس بالقوه يكسان است؟ نه فقط اين حكم از بُن خردستيز است، روش و ابزاري براي سنجش آن در دست نيست كه بتوان چنين ادعايي را اصولاً مطرح كرد. مسئله فقط ويژگي ”تجربۀ ذهني“ نيست، تجسم و تبلور آن در ”تجربۀ عيني“ نيز قطعاً منحصر به فرد است. موجب كمال تعجب است كه چگونه دربارۀ فرضيه­هايي كه خلاف عقل سليم­اند و اصولاً سازوكاري براي سنجش آنها در دست نيست مي­توان اين­گونه بي­پروا حكم­هاي جزمي صادر كرد؟

 

”براي من، پيش از خواندن اين كتاب­ها [سه كتاب ريچاردز] حتي ميان جملۀ ’چه صبح باشكوهي است! ‘ و جملۀ ’مثلث سه ضلع دارد‘ هيچ گونه تفاوتي وجود نداشت. [53]“ هرچند فروتني نويسنده در اعتراف به ناآگاهي كامل او از وجوه تمايز مابين واقعيت­هاي عيني و ذهني ستودني است، حداقل براي من پذيرفتني نيست. مشكل مي­توان باور كرد كه شخصيت فرهيخته و ممتاز و دانش­پژوهي در حوزۀ ادب و زبان از اين امر بديهي بي­خبر بوده باشد.

 

”تمام كساني كه معنيِ ’مثلت ‘ و ’سه ‘ و ’ضلع ‘ و ’دارد ‘ را مي دانند . . . ذهنشان به يك امر واحد ’ارجاع ‘ مي دهد ولي گزارۀ ’چه صبح با شكوهي است! ‘ به حالات گوينده و شنونده وابسته است . . . [54]“ باز هم پافشاري نويسنده در توضيح واضحات و تكرار مكررات به خواننده امان نمي­دهد كه اين حكم پيش پا افتاده را كه مزاحم لذت بردن از مطالب ديگر است، فراموش كند. گويي او به كشف بزرگي دست يافته است و به جد مي­خواهد خواننده را در وجد اين لحظۀ Eureka سهيم كند.[55] آيا شناخت اين امر ابتدايي و بديهي مستلزم مطالعۀ سه كتاب است؟

”. . . نبايد به هيچ وجه توقع داشت كه نتايج ’عمل رسانگي‘ توسط يك اثر هنري، هر قدر دقيق و كامل باشد، براي همۀ افراد به گونه­اي يكسان حاصل شود . . . [56]“ و در همان صفحه، ”. . . بعضي ذهن­ها در بعضي از لحظه­ها، حالاتي يا تجربه­هايي نزديك به يكديگر يا مشابه يکديگر، مي­توانند داشته باشند و اين كار ممكن است از راه رسانگي انجام شود. [57]“و در صفحۀ بعد، ”اگر اشتراك در تجربه­ها وجود نداشته باشد عمل رسانگي به هيچ روي موفق نخواهد بود. [58]“ لازم به تذكر نيست كه گزارۀ اول با دو گزارۀ بعدي به كلي متناقض است، در يكي اشتراك تجربه­ها از طريق عمل رسانگي ”محال“ فرض شده و در دو ديگر، سخن از تشابه و اشتراك تجربه­ها از راه عمل رسانگي است. فرض كنيم كه اين حكم­ها متناقض نباشند، نويسنده بر اساس چه شاهد و مدرك منطقي و پژوهشي اين حكم را صادر مي­كند؟ مگر نظريه­پردازي­هاي ريچاردز يا هر انديشمند ديگري در سال­هاي دهۀ 20 ميلادي به منزلۀ آيات آسماني است كه بدون چون و چرا بايد به آنها ايمان آورد؟

 

”. . . در عمل رسانگي، دو قطب مثبت و منفي وجود دارد: قطب مثبت موضوع قدرت هنرمند يا متكلم است . . . اما قطب منفي، نيروي شنونده است در پذيرش آن موضوع. [59]“گويي نويسنده دربارۀ مدارهاي الكتريكي صحبت مي­كند. منظور نويسنده اين است، يا بايد چيزي شبيه اين باشد، كه كل فرآيند رسانگي شامل دو جزء است: مهارت هنرمند يا نويسنده در ارائۀ اثر كه فرآيندي كوشا (فعال = active) است و آمادگي ذهني شخص در ادراك آن اثر كه فرايندي بي­كنش (منفعل = passive) است. هرگونه تلاش در بازنويسي اين گزاره به هر حال بي­حاصل خواهد بود، زيرا بنياد نظري آن سست و نااستوار است. تلاش ذهني خواننده، بيننده يا شنونده هرگز بي­كنش نيست. فهم و شناخت و قدرشناسي آثار ادبي و هنري فرآيندهايي نيازمند به صرف انرژي­هاي رواني و ذهني­اند و از اين رو كوشا و مثبت. از نويسندۀ محترم بايد پرسيد كه تلاش­هاي ذهني ايشان در فهم ادبيات عرفاني، كتاب­هاي ريچاردز و منابع بسيار ديگر را فرآيندهايي منفعل و منفي بايد به شمار آورد؟

 

”از نظر ريچاردز، محال است كه يك لحظۀ عاطفي وذهني – با تمام ويژگي­هايش – جز در ذهن يك تن حضور و بروز داشته باشد. [60]“ ”آنچه وجه مشترك و عنصر مركزي رسانگي در هنرهاست اين است كه بعضي از ذهن­ها در بعضي از لحظه­ها حالاتي يا تجربه­هايي نزديك به يكديگر يا مشابه يكديگر مي­توانند داشته باشند و اين كار ممكن است از راه رسانگي انجام شود. بدين معني كه شخص نخستين به ياري وسايلي كه در اختيار دارد [كدام وسايل؟] كاري كند [چه كاري، از طريق چه سازوكاري؟] كه تجربه­اي مشابه تجربۀ خودش در ذهن ديگري ايجاد شود. [61]

گويي نويسنده متوجه نيست يا اهميت نمي­دهد كه اين دو گزاره كه در صفحه­هاي پياپي آمده­اند به كلي متناقض­اند: ”امر محال“ در يكي به صورت ”امر ممكن“ در ديگري تغيير ماهيت داده است. از اين بي­مبالاتي كه بگذريم، گزارۀ دوم اصولاً بر بنياد هيچ­گونه انديشۀ استدلالي يا حتي عقل سليم استوار نيست و به كلي پوچ و بي­معني است. صرفاً از طريق باورداشت به كرامات صوفيه، يعني شعبده­بازي­هاي جمال­شناختي، مي­توان آن را جدي گرفت و تصور كرد كه ”به ياري وسايلي“ كه شخص در اختيار دارد مي­تواند كاري كند كه ”تجربه­اي مشابه تجربۀ خودش در ذهن ديگري ايجاد شود.“ ضمن اين­گونه خوانش­هاست كه به نظر مي­رسد نويسنده آنچنان درگير بيان حديث عشق است كه جنبه­هاي ديگر سخن براي او قيل و قالي بيش نيست.

در باب وفور توضيح واضحات و تكرار مكررات حق مطلب را خود نويسنده در بخش اول زبان شعر در نثر صوفيه به جا‌ آورده است: ”. . . از بس كه در طول اين سي چهل سال اين حرفها را در كلاسهاي درس و بعضي مقالاتم تكرار كرده­ام و دانشجويان من آنها را در كتابها و مقالاتشان نقل كرده­اند بعضي از خوانندگان ممكن است تصور كنند كه اين حرفها از روزگارِ قشیري و هجويري وجود داشته است. [62]“ شكسپير مي­گفت: ”دنيا صحنه­ای است و ’ما‘ همه صرفاً بازيگراني. “ از زبان استادان كارآزموده و پر سابقه (از جمله، به اعتراف صاحب اين قلم) بايد گفت: ”دنيا كلاس درسي است و ’شما‘ همه صرفاً شاگرداني! “

پس از قرن­ها سکوت و غفلت، زمان آن رسیده است که اهل اندیشه و خرد در باب تأثیرات عرفان در تاریخ فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، و به ویژه پیامدهای آن در ساخت شخصیت و خلقیات، و به طور کلی جهان­بینی ایرانیان به بحث و بررسی بپردازند. چنین کار خطیری صرفاً در فضایی آزاد از خشک­اندیشی­ها، پیش­فرض­ها، پیش­داوری­ها و اندیشه­های کلیشه­ای و سنتی می­تواند صورت بگیرد. در ضمن، این کار از هویت واهی و بی نام و نشان ”مصلحان اجتماعی“ برنمی­تابد و با شناخت وجوه تمایز مابین اعتلا و ابتذال زبان/اندیشۀ عرفانی کوچک­ترین پیوندی ندارد. این کار بزرگ را دانش­آموختگانِ آگاه از دستیافت­ها و روش­های علمی و فلسفیِ پیشگام باید به عهده بگیرند و با توسل به اندیشه­های تحلیلی دربارۀ تأثیرات عرفان در آسیب­شناسی تاریخ تمدن هزارسالۀ ما به پژوهش بپردازند. در باب نقش عرفان در شعر و ادبیات فارسی بیش از اندازه سخن به میان رفته است؛ زیاده­گویی و تکرار مکررات دیگر راه به جایی نمی­برد. در طول عمر خود، ما همه صد بار شعرهای عرفانی را با شوق و لذت شنیده و خوانده­ایم و چه بسا که همراه با نوای سه­تار و کمانچه و نی، در عوالم خلسه و نوستالژی و افسردگی چند قطره اشکی هم ریخته­ایم. زمان آن رسیده است که در آستانۀ قرن بیست­ویکم به نحوی صادقانه و جدی به خوداندیشی و خودآزمونی بپردازیم و از خود بپرسیم که عشق و دلبستگی بی­مهار ما به سروده­های زیبا و ژرف عطار و مولوی و حافظ و دیگران چه پیامدهایی در گسترۀ قرون در ساختار روانی ما و در ساخت تمدن ما داشته است. آیا چنین تکلیف شاقی در حد توانمندی­های روشنفکرانۀ ما خواهد بود؟

در پايان، فقط به چند نكته از جنبۀ صورت (form) در شيوۀ نگارش اين كتاب بايد اشاره كنم. پنج بار در اين كتاب در صفحات 52، 217، 219، 240 و 241 نام ويتگنشتاين (Wittgenstein) ویتگن اشتاين تلفظ شده است كه برگردان آن به زبان­هاي اروپايي Wittgen Estein است. بنا بر سبك و سليقۀ نويسنده، پس اینشتین (Einstein) را آين اشتاين، Ein Estein ؛ ليختنشتاين (Leichtenstein) را ليختن اشتاين Leichten Estein ؛ روبينشتاين (Rubinstein) را روبين اشتاين Rubein Estein بايد نوشت. اين­گونه شيوۀ تلفظ و نگارش با اصول مربوطه در زبان­هاي مشتق از لاتين به كلي مغاير و متناقض است. روشن نيست اين شگردها را نويسنده از چه كسي و كجا آموخته است، و براساس چه منطق زباني در كاربرد آنها پافشاري مي­كند.

اسم عامِ logos در صفحۀ 48 the logos و در صفحۀ 536 دو بار The Logos آورده شده است. براي اسم­هاي عام نيازي به كاربرد حرف تعريف نيست، مگر به شخص يا چيز خاصي بازبرد داده شده باشند. از اين گذشته، معلوم نيست چرا اين اصطلاح و حرف تعريف آن، در دو مورد با حروف درشت (capital letter) آغاز شده­اند. به هر حال در هر سه مورد فقطlogos كافي مي­بود.

pathology به معني آسيب­شناسي است، نه درمان­شناسي. پاتولوژي با درمان و درمان­شناسي ارتباطي ندارد.

در متن اين بررسي ياد شد كه برگردان درست براي sense حس است، نه ادراك؛ همان­ گونه كه در صفحۀ 46 fusion of senses به درستي ”آميختگي حس­ها“ ترجمه شده است.

در صفحۀ 273، واژۀ icon را نویسنده ”آیکن“ تلفظ کرده است. روشن نیست ”ک“ در این اسم را با فتحه، کسره یا ضمه باید تلفط کرد. به هر حال، هر سه تلفظ غلط خواهد بود. تلفظ درست این واژۀ رایج ”آیکان“ است، آن هم با ”کا“ی کشیده، نه کوتاه. به طوری که اگر بخواهیم ویژگی صوتی این تلفظ را در یک نمودار تصویری نشان بدهیم، این­گونه باید نوشت: ”آیکااان. “

در صفحۀ 521، اصطلاح پیچیده و ترجمه­ناپذیر intertextuality را نویسنده به غلط ”متن پنهان“ به فارسی برگردانده است. به دلایلی که خواهیم دید، نه تنها این معادل درست نیست، بلکه گمراه­کننده است. اسم text (متن) به معنی موضوع، درونمایه و نمونۀ اصلی یک نوشته است. صفت textual (متنی) یعنی در ارتباط یا بر بنیاد یک متن. اسم textuality، که تا آنجا که من آگاهم برگردان فارسی برای آن وجود ندارد، به معنی حالت، کیفیت و شرط متنی بودن است. بدین ترتیب، تکلیف اسم intertextuality روشن است. حتی در فرهنگ­های غربی این اصطلاح به صورت­ها و معانی مختلف تعریف و به کار برده شده است. می­توان برگردان­های تحت­اللفظی و مکانیکی ”متنیت“ را برای textuality و ”میان­متنیت“ را برابر intertextuality پیشنهاد کرد و در معرض داوری فارسی­زبانان قرار داد. به طور خلاصه و کلی، این اصطلاح اشاره به شکل­گیری معنا و محتوای یک متن به وسیلۀ متنی دیگر است، از طریق ترفندهایی مانند اشاره، کنایه، ترجمه، نقل قول، نقیضه، تقلید و مانند اینها. از سوی دیگر، پیشوند “inter” به معانی میان یا مابین است، نه به معنی ”پنهان. “پس برگردان ”متن پنهان“ برای اصطلاح یادشده به کلی نارسا و نابجاست. اگر غرض نویسنده ”متن پنهان“ است، برگردان انگلیسی subtext مناسب خواهد بود. این اصطلاح به معنی محتوای ضمنی یا نهفته در یک متن است. حداقل مسئولیت نویسنده این است که اصطلاحات غربی ناآشنا را در پانویس­ها به دقت تعریف کند تا فهم گفتمان برای خواننده میسر بشود. همچنین، باید خواننده را آگاه سازد که برگردان فارسی برای برخی از این اصطلاحات وجود ندارد و برگردان پیشنهادی او باید در معرض داوری خوانندگان قرار بگیرد. اختراع معادل­های دست­وپاشکسته، بدون هیچ­گونه توضیحی دربارۀ معنی واژۀ اصلی و منطق گزینش برگردان خاص، برای هر دو زبان فارسی و غربی زیانبخش است، زیرا خوانندگانی که احتمالاً در جست­وجوی برگردانی برای اصطلاح خاصی بوده­اند، ممکن است برگردان پیشنهادی را به خاطر اعتبار نام نویسنده شایسته بدانند و بدین طریق، در طرف مدت کوتاهی برگردان غلط در زبان فارسی جا بیفتد و رایج شود.

 

 

 

 

[1]حافظ: دو يار زيرك و از بادۀ كهن دو مني / فراغتي و كتابي و گوشۀ چمني / من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم / اگرچه در پي­ام افتند هر دم انجمني.

[2] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 17.

[3] تير عاشق­كُش ندانم بر دل حافظ كه زد / اين قدر دانم كه از شعر تَرَش خون مي­چكید.

[4] سخن بيرون مگوي از عشق سعدي / سخن عشق است و باقي قيل و قال است.

[5] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 19.

[6] نظريه­هاي خود در اين زمينه را اخيراَ در نوشته­اي به تفصيل بيان كرده­ام و از تكرار آنها در اينجا خودداري مي­كنم. بنگرید به حمید صاحب­جمعي، ”عينيت، ذهنيت، و ايمان،“ بررسي كتاب (ضميمه)، شمارۀ 37 (1392).

[7] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 22.

[8] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 23.

[9] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 23.

[10] حميد صاحب­جمعي، ”درباب حرف مفت،“ در خانه هستي: زبان، اندیشه، و خرد ( تهران: نشر ثالث، 1389)، 143-172.

[11] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 19.

[12] حميد صاحب­جمعي، عشق درگلستان: ساخت­شكني رويكرد سعدي با مفهوم عشق (لوس­آنجلس: نشر دوپليتكست، 2006)، 8-14.

[13] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 245.

[14] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 246.

[15] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 253.

[16] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 355.

[17] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 356.

[18] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 357.

[19] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 99.

[20] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 271.

[21] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 320-321.

[22] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 321.

[23] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 26.

[24] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 151.

[25] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 158.

[26] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 253.

[27] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 258.

[28] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 269.

[29] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 268-269.

[30] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 248.

[31] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 24.

[32] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 25.

[33] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 32.

[34] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 29.

[35] حمید صاحب­جمعی، ”عینیت، ذهنیّت، و ایمان،“ بررسی کتاب (ضمیمه)، شمارۀ 37 (1392).

[36] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 32.

[37] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 42.

[38] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 66.

[39] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 29.

[40] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 29-30.

[41] حميد صاحب­جمعي، ”در جست­وجوي حقيقت،“ ايران­نامه، سال 28، شمارۀ 3 (پاییز 1392).

[42] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 38.

[43] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 38.

[44] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 436.

[45] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 427.

[46] حمید صاحب­جمعی، ”فردیت و انسان شرقی“ در وداع با تجدد: فراز و فروپاشی جهان­بینی مدرنیته (تهران: نشر ثالث، 1385)، 53-73.

[47] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 76-77.

[48] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 265-266.

[49] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 271.

[50] حمید صاحب­جمعی، ”انسان و زمان: خاستگاه و هویت زبان از دیدگاه­های دینی، فلسی، و علمی،“ بررسی کتاب (ضمیمه)، شمارۀ 70 (1391).

[51] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 441.

[52] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 33.

[53] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 28.

[54] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 29.

[55] Eureka بانگ شفعي است به معني ”يافتم! “ پس از كشف ناگهاني راه حلي براي يك معما يا پاسخي به يك پرسش. آورده­اند كه وقتي دانشمند يوناني ارشميدس ناگهان پي برد كه حجم اشيا نامنظم را از طريق جابه­جايي سطح آب مي­توان اندازه گرفت، در حالي كه از شدت شعف برهنه در كوچه­هاي شهر سيراكوزا در جزيرۀ سيسيل مي­دويد، فرياد مي­زد: Eureka.

[56] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 35.

[57] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 35.

[58] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 36.

[59] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 35.

[60] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 34.

[61] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 35.

[62] شفيعي كدكني، زبان شعر در نثر صوفيه، 14.