منشور كورش، نخستين اعلاميۀ جهاني حقوق بشر
چندي است كه خبر سفر منشور كورش بزرگ به ايالات متحد امريكا نظر ايرانيان مقيم اين قاره را به خود جلب كرده است.[1] مسئولان موزۀ بريتانيا كه منشور در بخش ايران باستان آن نگهداري ميشود، اعلام كردهاند با همكاري بنياد ميراث ايران در نظر دارند در نمايشگاهي با عنوان منشور كورش و ايران باستان امكان بازديد از منشور كورش و شانزده شيء باستاني ديگر را براي عموم علاقمندان در پنج موزۀ امريكا فراهم كنند.[2] منشور كورش تا به حال دوبار در 1971 و 2010 به ايران و يكبار در 2006 به اسپانيا سفر كرده است و اكنون در چهارمين سفر، صدها هزار ايراني مقيم امريكا در كنار ساير ايرانپژوهان و فرهنگدوستان خود را براي دیدار از آن آماده ميكنند.
در اين نوشته، كه به مناسبت اين رويداد فرهنگي گردآوري شده است، ابتدا شرح مختصري از دودمان كورش و این نکته آمده است كه چگونه اين پادشاه خردمند توانست نخستين امپراتوري بزرگ جهان باستان را پديد آورد. سپس به كشف، رمزگشايي و برگردان فارسي منشور كورش، به منزلۀ اولين اعلاميۀ جهاني حقوق بشر، پرداخته شده و در پايان از اهميت كورش و منشورش سخن رفته است.
كورش بزرگ و چگونگي تشكيل امپراتوري هخامنشي
اكثر مورخان دربارۀ نژاد كورش دوم گفتهاند كه او از خانوادۀ هخامنشي، از تيرۀ پاسارگاديهاي پارس و از نژاد آريايي بوده است.[3] اكثر منابع تاريخي نام مادر او را ماندانا دختر آستياگ (ازدهاك) پادشاه ماد ذكر كردهاند. چنانچه اين نظر را بپذيريم او از دو سو وابسته به خاندان شاهي بوده است (مادر پارس). او كه ابتدا فقط شاه انشان بود، پس از نشستن بر تخت شاهي به كشور ماد تاخت و آن كشور را ضميمۀ سرزمين خود كرد.[4] سپس متوجه آسياي صغير در غرب شد و با استفاده از نبوغ نظامي شهر سارد، پايتخت ليدي، را گرفت و كراسوس، پادشاه ليدي، را اسير كرد و اين كشور كوچك ولي ثروتمند را به قلمروش اضافه كرد. سپس متوجه سرحدات شرقي شد و با تصرف سرزمينهاي زرنگ، مكران، رخج، مرو، بلخ، سغد، هرات، پارت و خوارزم امپراتوري خود را بنا نهاد.[5]
نكتۀ مهمی که مورخان يوناني نيز بر آن تأكيد كردهاند رفتار توأم با احترام و مهرباني او با كراسوس بود. كرامت و بزرگواري او نسبت به روحانيان محلي در آسياي صغير، كه ناشي از اعتقاد قلبي او در خصوص احترام به مذاهب ديگران بود، شهرت و اعتبار فراواني براي او به ارمغان آورد و موجب پذیرش اقتدارش در پهنۀ گيتي شد. هنگامي كه كورش سپاه خود را به سوي بابل حركت داد، روحانيان بابلي او را فرستادۀ مردوك، خداي خدايان، خواندند و مردم دروازههاي شهر را به روي سپاهيانش گشودند و بدین سان بابل بزرگ و قدرتمند بدون جنگ و خونريزي به تسخير او و سپاهيانش درآمد.[6] چنين بود كه كورش، شاه سرزمين پارس، بنيادگذار امپراتوري هخامنشي شد، بزرگترين امپراتوري آن زمان كه گسترهاش از شرق تا هند و از غرب تا شمال افريقا كشيده شده بود. رومن گيرشمن (Roman Ghirshman, 1895-1979)، مورخ و ايرانشناس معاصر، نيز دربارۀ كشورش به تأييد نظر مورخان يونان باستان پرداخته و در ايران از آغاز تا اسلام آورده است:
كمتر پادشاهي است كه پس از خود چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد. كورش سرداري بزرگ و نيكخواه بود. او آنقدر خردمند بود كه هر زمان كشور تازهاي را تسخير ميكرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانروايان جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب ميكرد. او شهرها را ويران نميكرد، كشتار و قتل عام نمينمود. ايرانيان كورش را ’پدر،‘ يونانيان كه سرزمينشان بهوسيله او تسخير شده بود وي را ’سرور و قانونگذار‘ و يهوديان او را ’مسيح خداوند‘ ميخوانند.[7]
منشور كورش
هرمز رسام (Hormuzd Rassam, 1826-1910)، باستانشناس بريتايي آشوريتبار، در 1258ش/1879 و زماني كه مشغول كاوش براي موزۀ بريتانيا در محوطۀ باستاني بابل، در منطقۀ بينالنهرين بود، منشور كورش را پیدا کرد كه استوانهاي از جنس گل رس است. بررسيها نشان داد كه نوشتههاي اين استوانه پس از پيروزي كورش كبير بر نبونيد، پادشاه بابل، به فرمان كورش كبير و به دست يك روحاني بزرگ بابلي نوشته و در نيايشگاه اسگيله (معبد مردوك، خداي بزرگ بابلي) گذاشته شده است.
اين استوانه 5/22 سانتيمتر طول و 11 سانتيمتر عرض دارد و در حال حاضر در بخش ايران باستان موزۀ بريتانيا نگهداري ميشود. در 1350ش/1971 آشكار شد بخشي از لوحی استوانهاي كه آن را متعلق به نبونيد ميدانستند در واقع بخشي از منشور كورش بزرگ است. اين پاره در لوح سفالينی كه در دانشگاه ييل (Yale) در امريكا نگهداري ميشد به موزۀ بريتانيا در لندن منتقل و به استوانۀ اصلي پيوست شد.
عبدالجيد ارفعي، استاد زبانشناس و پژوهشگر زبانهاي اسلامي و بينالنهرين قديم، بيش از سي سال پيش نخستین برگردان فارسي دقيق و اصيل از متن كامل اين منشور را به چاپ رساند كه به سرعت ناياب شد. خوشبختانه اخيراً چاپ دوم آن با مقدمه و يادداشتهاي كاملتري همراه دو نوشتۀ بابلي ديگر دربارۀ كورش و چگونگي به قدرت رسيدن او منتشر شده است.[8]
متن كامل برگردان فارسي منشور فرمان استوانه كورش
1ـ [آنگاه كه . . . {مردو]ك، پادشاه همۀ آسمانها و زمين، كسي كه . . .،} . . . كه با . . .يَش {سرزمينهاي دشمنانش (؟) را لگدكوب ميكند}
2ـ [. . .] {با دانايي گسترده . . . كسي كه} چهار [گوشۀ جهان] {را زير نظر دارد}.
3ـ [. . .] ناشايستي شگرف (؟) بر سروري كشورش چيره شده بود.
4ـ [. . .] (بگفت تا به روز) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند.
5ـ (پرستشگاهي) همانند اِسَنگيلَ (Esangila) [بنا كرد] و . . . از براي اور و ديگر جاهاي مقدس
6ـ با آيينهاي نه درخور ايشان، آيين پيشكشي قربانياي نهاد كه (پيش از آن) نبود . . . هر روز به گونهاي گستاخانه و خواركننده سخن ميگفت و نيز با بدكرداري از بهر خوار كردن (خدايان)
7ـ بردن نذورات را (به پرستشگاهها) برانداخت [او (همچنين) در آيينها (به گونههايي ناروا) دست برد. اندوه و ناشادماني] را به (= در) شهرهاي مقدس بپيوست. او پرستش مردوك پادشاه خدايان را از دل خويش بشست.
8ـ كسي كه همواره به شهر وي (=شهر مردوك =بابل Babilim) تبهكاري روا ميداشت (او) هر روز [به آزردن (آن) سرزمين دست (مييازيد) مردمانش] را با يوغي بيآرام به نابودي ميكشانيد، همه آنها را.
9ـ از شكوههاي ايشان اِنليل خدايان (=سرور خدايان =مردوك) سخت به خشم آمد. [جاهاي مقدس رها شدند و يادنماي (آن) پرستشگاهها (=آثار) به فراموشي سپرده شد.] ديگر خدايان باشنده در ميان ايشان (نيز) پرستشگاههاي خويش را رها كردند.
10ـ در (برابر) خشم وي (=مردوك) او (=نبونائيد) آنان (=پيكرههاي خدايان) را به بابل فرا برد. ليك مردوك، [آن بلندپايه كه آهنگ جنگ كرده بود]، از بهر همۀ باشندگان روي زمين كه جاهاي زندگيشان ويرانه گشته بود.
11ـ و (از بهر) سرزمينهاي سومر (Sumer) و اكد (Akkad) كه (بسان) [كالبد] مردگان (بيجان) گشته بودند، او (=مردوك) از روي اراده و خواست خويش روي به سوي آنان بازگردانيد و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود. (مردوك) در ميان همۀ سرزمينها به جستوجو و بيازمودن پرداخت،
12ـ به جستن شاهي دادگر (آنگونه كه) خواستۀ وي (=مردوك) باشد، او (=مردوك) دستان كورش، شاه انشان (Anshan) را (براي يارياش) به دست گرفت. (آنگاه) او (=مردوك) كورش، پادشاه شهر انشان را به نام بخواند (براي آشكار كردن دعوت وي) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهي بر همۀ جهان.
13ـ او (=مردوك) سرزمين گويتان (G/Quti =شمال) و تمامي سپاهيان مَندَ (Monda =مادها) را به فرمانبرداري از او (=كورش) وا داشت. او (مردوك) (واداشت تا) مردم، سپاه سران، به دست كورش شكست داده شوند.
14ـ (در حالي كه) او (=كورش) با راستي و داد و پيوسته آنان را شباني ميكرد، مردوك خداي بزرگ، نگاهبان مردم خويش، با شادي به كردارهاي نيك و دل (پر از) داد او (=كورش) مينگريست.
15ـ (پس) او را فرمود كه به سوي شهر وي، بابل، پيش رود (مردوك) او (=كورش) را برانگيخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهي در كنار وي همواره گام برداشت.
16ـ (در حالي كه) سپاهيان بيشمار او كه همانند (قطرههاي) آب يك رود به شمارش درنميآمدند، پوشيده در سازوبرگ جنگ، در كنار وي گام برميداشتند.
17ـ او (=مردوك) بيهيچ كارزاري وي (=كورش) را به شهر خويش، بابل، فرا برد. (مردوك) بابل را از هر بدبختي برهانيد (و) نبودنائيد را، پادشاهي كه وي (=مردوك) را پرستش نميكرد (معني لغوي: احترام نميگذاشت) به دست او (=كورش) سپرد.
18ـ همۀ مردم بابل، همگي (مردم) سومر و اكد، (همۀ) شاهزادگان و فرمانروايان به وي (=كورش) نماز بردند و بر دو پاي او بوسه دادند (و) از پادشاهياش شادمان گرديده، چهرهها درخشان كردند.
19ـ سروري (=مردوك) كه به ياري وي خدايان (؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگي دوباره يافتند و از گزند و آسيب رها شدند، (و) همۀ خدايان (؟) به شادي او را همي ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20ـ من، كورش شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهار گوشۀ جهان،
21ـ پسر كمبوجيه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوۀ كورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبيرۀچيشپيش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان.
22ـ از تخمۀ پادشاهياي جاودانه، آن كه پادشاهياش را خداوند (=مردوك) و نبو دوست ميدارند و از بهر شادي دل خويش پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه من (=كورش) آشتي خواهان به بابل اندر شدم.
23ـ با شادي و شادماني در كاخ شهرياري خويش، اورنگ مسروري خويش بنهادم، مردوك، سرور بزرگ، مهر دل گشادهام كه د[وستدار] بابل است به خواست خود به [خويشتن گردانيدن] (پس) هر روز پيوسته (آشكارا) در گراميداشت او كوشيدم.
24ـ (و آنگاه كه) سربازان بسيار من دوستانه اندر بابل گام برميداشتند، من نگذاشتم كسي (در جايي) در تمامي سرزمين سومر واكد ترساننده باشد.
25ـ من شهر بابل و همۀ (ديگر) شهرها را در فراواني نعمت پاس داشتم. باشندگان درمانده در بابل را كه (نبونائيد) ايشان را بهرغم خواست خدايان يوغي داده بود (؟) نه درخور ايشان،
26ـ درماندگيهاشان را چاره كردم و ايشان را از بيگاري (؟) برهانيدم. مردوك، خداي بزرگ از كردارهاي من شاد شد و
27ـ (آنگاه) مرا، كورش، پادشاهي كه پرستندۀ وي است و كمبوجيه، فرزندِ زاده شدۀمن و همگي سپاهيانم را
28ـ با بزرگواري، افزوني داد و ما به شادماني، در آشتي تمام، كردارهايمان به چشم او زيبا جلوه كرد، (و ما) والاترين پايۀ [خدایياش] را ستوديم. به فرمان او (=مردوك) همۀ شاهان بر اورنگ شاهي برنشسته،
29ـ و همگي (شاهان) جهان از زبريندريا (= درياي مديترانه) تا زيريندريا (= درياي پارس)، (همۀ) باشندگان سرزمينهاي دوردست، همۀ شاهان آموري (Amurru = غرب)، باشندگان در چادرها، همۀ آنها.
30ـ باج و ساو بسيارشان را از بهر من (= كورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پاي من بوسه دادند. از [. . .] تا (شهر) آشور (Assur) و شوش (MUS. ERIN= Susan)
31ـ اَگَدِ (Agade) ، سرزمين اشنوَن ((Esunnna، (شهر) زَمَبن (Zamban) ، (شهر) م-تورنو (Me-Turnu)، دير (Der) تا (پايان) نواحي سرزمين گويتان (=شمال) و نيز (همۀ) شهرهاي آن سوي دجله كه از ديرباز ويرانه گشته بود، (از نو باز ساختم).
32ـ (و نيز پيكرۀ) خدايان باشنده در ميانۀ آنها (كه از آن شهرها نبونائيد به بابل آورده بود) را پس از بازسازي پرستشگاههايشان) به جاهاي نخستينشان بازگردانيدم و (همۀ آن پيكرهها را) تا به جاودان در جاي (نخستينشان) بنشاندم (و) همگي آن مردم را (كه پراكنده شده بودند)، گرد آوردم و آنان را به جايگاههاي خويش بازگردانيدم.
33ـ (و نيز پيكرۀ) خدايان سومر واكد را كه نبونائيد (بيبيم) از خشم سرور خدايان (=مردوك) به بابل اندر آورده بود. به فرمان مردوك، خداي بزرگ، به شادي و خوشي
34ـ در نيايشگاههايشان بنشاندم ـ جايهايي كه دل آنها شاد گردد. باشد كه خداياني كه من به جايهاي مقدس (نخستينشان) بازگردانيدم،
35ـ هر روز در برابر خداوند (=مردوك) و نبو زندگي ديربازي از بهر من بخواهند و هماره در پايمردي من سخن ها گويند، با واژههايي نيكخواهانه، باشد كه به مردوك، خداي من، بگويند كه ”به كورش،“ پادشاهي كه (با بيم) ترا پرستنده است و كمبوجيه پسرش،
36ـ بيگمان باش، بهل تا آن زمان {سهميهرسانِ نيايشگاههايمان باشند} با روزهايي بيهيچ گسستگي {. . . و} همگي مردم بابل پادشاهي را گرامي داشتند و من همۀ (مردم) سرزمينها را در زيستگاهي آرام بنشاندم.
37ـ [. . . (به پيشكشهاي پيشين) . . . غا]ز، دو اردك و ده كبوتر وحشي (فربه) بيش از (آنچه پيشتر داده ميشد از) غازها، اردكها و كبوتران وحشي افزودم.
38ـ [. . . رو]زانه بر آنها بيفزودم. در استوار گردانيدن به [ناي] ديوار ”ايمگور ـ انليل“ با روي دفاعي بزرگ شهر بابل كوشيدم و
39ـ [. . .] ديوار كنارهاي (ساخته از) آجر را بر كنار خندق شهر كه (يكي از) شاهان پيشين [ساخته و (نيايش را) به انجام نرسانيده] بود.
40ـ [بدانسان كه] بر پيرامون [شهر (به تمامي) برنيامده بود]، آنچه را هيچيك از شاهان پيشين (با وجود) افراد به بيگاري گرفتهشدۀ [كشورشان] در بابل نساخته بودند،
41ـ [. . . از قير] و آجر از نو ديگر بار بساختم و [بنايشا]ن [را به انجام رسانيدم]
42ـ [دروازههاي بزرگ وسيع بر آنها بنهادم [. . .] و درهايي از چوب سدر] با پوششي از مفرغ، با آستانهها و پاشنه[هايي از مس ريختهشده [. . .] هر آن جايي كه دروازهها]يشان (يافت ميشد).
43ـ [استوار گردانيدم. . . نو]شتهاي (در بردارندۀ) نام آشور ـ باني ـ اپلي (Assur – bani – apli). شاهي پيش از من [در ميان آن (=بنا) بديد]م.
44ـ [. . .] {او . . . مردوك، سرور بزرگ آفريننده (؟) }
[. . .]
45ـ [. . .] {او . . . مردوك، سرور بزرگ آفريننده (؟)} [. . .]
45ـ [. . .] {ـ من ـ همچون هديهاي [پيشكش كردم]} . . . [{(براي)} خشنودي است تا به روز جا]ودان. {[نوشته و] تطبيق [بر بنياد لوحۀ . . .] (اين) كتيبۀ قيشستي ـ مردوك (Qisti Marduk) پسر . . .}
اهميت منش و منشور كورش
درعهد باستان رسم بر اين بود كه پادشاهان براي ماندگاري رويدادهاي مهم دورۀ پادشاهي خود گزارش آن رویداد را بر روي سنگها مينوشتند. بديهي است كه در چنين متوني از كتیبههاي بزرگان گذشته نيز الگوبرداري ميشده است. منشور كورش هم از اين قاعده مستثنا نيست و شايد بسياري از عبارات به كار رفته در منشور کورش را در فرامين شاهان قبل از او بتوان ديد از آن جمله است عبارات ”عدل و داد برقرار كردم و همه را در جاي خودشان آرام نگه داشتم. “با این حال مهم اين است كه شايد كورش یگانه پادشاهي بوده است كه به آنچه در منشورش آورده عمل كرده است. اين فرق فرمان او با فرمان شاهان ديگر است. شيوۀ شاهان آشور و بابل در كشورگشايي قتل و غارت و به غنيمت بردن اموال مردمان بود. معابد را با خاك يكسان ميكردند و انسانها را به بردگی و اسيری ميبردند. نمونهاي از اين رفتار را در نوشته آشور بنيپال پس از فتح شوش ميبينيم. اما در خصوص كورش، دوست و دشمن چنين حرفي نزدهاند.
آوازۀ دادگري كورش قبل از اينكه سپاهيانش بابل را فتح كنند به بابل رسيده بود. به همين سبب دروازهها را به روي سپاهيان او گشودند و بابل قدرتمند بدون جنگ و خونريزي به دست كورش و سپاهيانش افتاد.
كورش كشورهاي بسياري را فتح كرد و از شرق و غرب ايران بزرگ را گسترد، ولي فقط زماني كه به فتح بابل نايل شد اين سند ارزنده را به تاريخ جهان و به ما هديه داد، زيرا اين رخداد در دنياي آن روز واقعهاي بس بزرگ تلقي ميشد. روايات هرودت بر مبناي نوشتههاي اين استوانه است و آن چنان که در بخش گزیدهها در این شمارۀ ایراننامه آمده است، در تورات نيز بدان اشاره شده است.[9]
ژاله آموزگار نيز به گونهاي ديگر به اين مهم اشاره كرده است: ”اين درست است كه ما به دليل قداستي كه كلام در فرهنگ كهن ما دارد، دير در به روي خط گشودهايم و در سرزمين ما هميشه ادبيات شفاهي بر ادبيات كتبي برتري داشتهاند، ولي فراموش نكنيم كه هر بار نيازي احساس شده است تيشهها بهموقع به كار افتادهاند و سنگنوشتهها آوا سر دادهاند. [10]“
گزنفون، سردار و مورخ آتني كه در دربار پادشاهان هخامنشي (جانشينان كورش) خدمت كرده بود، آموختههاي خود را با نام كتاب تعليمات كورش براي ساماندادن به نابسامانيهاي مهم كشور نوشته است. نقل به مضمون آموزهاي از آن خالي از لطف نيست. ”كمبوجيه (پدر كورش بزرگ) به پسرش تأكيد كرده بود فرزندم، اگر ميخواهي در امور زندگي خردمند جلوه كني، راهي نيست مگر آنكه به راستي خردمند باشي . . . تصور کن چندين طرح و توطئه بايد از خود اجرا كني تا بتواني وانمود كني و حتي اگر بتواني تعدادي از مردم را واداري تا تو را ستايش كنند، باز هم ناچاري دست به فريبكاري بيالايي و چندان طول نميكشد كه اعتقاد مردم از تو سلب شود و به چشم شيادي به تو نگاه كنند. “دوهزار سال بعد همين مضمون در كلام ابراهام لينكلن، رئيس جمهور نامدار امريكا، به چشم ميخورد: ”ميتوانيد عدهاي را براي هميشه بفريبيد و همۀ مردم را براي مدتي، اما نميتوانيد همۀ مردم را براي هميشه بفريبيد. [11]“
راز ماندگاري كورش در حافظۀ تاريخ صداقت گفتار و انعكاس آن در كردارش بود. بنابراين، گرچه فتح بابل، اين سرزمين قدرتمند عهد باستان به دست كورش بهخوديخود مهم و ماندگار است، اما آنچه این رویداد را جاودانه كرد آثار آن، از جمله آزادي قوم يهود، است. بيجهت نيست كه در كتب ديني يهوديان به نحوي از كورش به نيكي و بزرگي ياد شده كه هرگز از هيچ فرد ديگري نام برده نشده است.[12]
فتح بابل، كه آزادي قوم يهود و بازگشت ايشان به سرزمين اورشليم را در پي داشت، اين مسئلۀ مهم را مطرح ميكند كه اگر اين قوم در اسارت ميماند امكان داشت جامعۀ يهودي بهمرور نابود شود و زمينۀ پيدايش و رشد عيسي ميسح و دين او از بين برود. كساني كه اين امر را مطرح ميكنند، پيروان اين اديان را وامدار كورش ميدانند.
اگر كورش به بخش بزرگي از فرمان خود عمل كرده باشد، كه تاريخ بر اين امر گواهي ميدهد، نمونۀ آرماني شهرياری دادگر در طول تاريخ بوده است.
منشور كورش، كه پس از بررسيهاي صدوسيوچند ساله به منزلۀ ميراثی جهاني و نخستين اعلاميۀ جهاني حقوق بشر معرفي ميشود، نمونهاي است از خدمات ايرانيان به تمدن، صلح و عدالت جهاني و نيز نشانۀ روحيۀ گذشت و بردباري ايراني است.
[1] از جناب آقاي دكتر توكلي طرقي، سردبير محترم فصلنامۀ ايراننامه، كه خبر اين سفر را دادند و فرصت عرضۀ مقالهاي در اين زمينه را برايم فراهم كردند، سپاسگزارم.
[2] موزهها، شهرها و تاريخ برپايي نمايشگاهها عبارتاند از
Arthur M. Sackler Gallery, Washington DC, 9 March-28 April 2013; Museum of Fine Arts, Houston, 3 May-14 June 2013; The Metropolitan Museum of Art, New York, 20 June-4 August 2013; Asian Art Museum, San Francisco, 9 August-22 September 2013; Paul Getty Museum at the Getty Villa, Los Angeles, 2 October-2 December 2013.
[3] در کتابهای تاريخي از كورش دوم، پس از آنكه امپراتوري بزرگ هخامنشي را بنیاد نهاد، با لقب بزرگ يا كبير یاد شده است. پدربزرگ او كورش اول، پدرش كمبوجيه اول و پسرش كمبوجيه دوم نام داشتند.
[4] انشان (Anshan/Anzan) مليان امروزي در بخش بيضايي فارس و بخشي از سرزمين پارس باستان بوده است. براي اطلاعات بيشتر بنگرید به عبدالمجيد ارفعي، استوانه فرمان كورش بزرگ (تهران: مركز دائرهالمعارف بزرگ اسلامي، 1389)، 68.
[5] علیاکبر سرافراز و بهمن فیروزمندی، باستانشناسي و هنر دوران تاريخي ماد (تهران دفتر پژوهشهای هنری انتشارات مارلیک، ۱۳۸۱)، حسن پيرنيا، ايران باستان (چاپ 5؛ تهران: انتشارات دنياي كتاب، بیتا)، جلد 1، 443.
[6] پس از ورود سربازان پارسي به شهر بابل، به جاي اعلاميۀ ”حكم ميكنم“ سلطان فاتح، اعلاميۀ كورش كبير كه در سالنامۀ نبونيد نيز ضبط شده است در شهر پخش شد: ”به مردم امان داده شد . . . كورش به تمامي اهالي شهر بابل امان داده است. “ محمدابراهیم باستانی پاریزی، ”كورش در روايات ايراني،“ بررسيهاي تاريخي، شمارۀ 11 (ديماه 1346)، 163-194.
[7]رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمۀ محمد معین (تهران: انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۳۶).
[8] بنگرید به عبدالمجيد ارفعي ، فرمان كورش بزرگ (چاپ 1؛ تهران: مركز دائرهالمعارف بزرگ اسلامي، 1389). نخستين نسخهبرداري از منشور كورش بزرگ را تئوفيلوس پينچس (Theophilus Pinches) در 1882 به چاپ رساند. هنری راولنسون (Henry C. Rawlinson, 1810-1895) در 1880 نخستين آوانويسي لوحه را منتشر ساخت. بنگرید به
Henry C. Rawlinson, “Notes on a newly discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great,” Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain & Ireland, 12:1 (January 1880), 70-97.
شصت سال بعد در 1974، پس از الحاق پارۀ جداشده به استوانۀ كورش كه پیشتر آن را متعلق به لوح نبونيد ميدانستند، ویلهلم ايلرز (Wilhelm Eilers) ترجمۀ خوبي از آن به دست داد و بالاخره در 1975، پاول ريچارد برگر (Paul-Richard Berger) آلماني، استاد دانشگاه(Münster) ، متن اين قطعه را همراه با متن لوحۀ اصلي بههمراه تصحيحات و يادداشتهاي سودمندی به چاپ رسانيد. ارفعي براي نخستينبار قسمتهايي از سطر 36 لوحه را كه تا آن زمان خوانده نشده بود بازسازي و سپس متن كامل آن را به فارسي برگرداند. براي اطلاع از زندگينامۀ دكتر عبدالمجيد ارفعي، زبانشناس برجسته، بنگرید به مسعود لقمان،”گفتگو با تنها مترجم ايراني فرمان كورش بزرگ، مصاحبه با دکتر عبدالمجید ارفعی،“ رشد آموزش تاریخ، شمارۀ 3 (پاییز 1379) و نیز فردوسي، شمارههاي 67-68 (مرداد و شهريور 1387). لازم است در اینجا از پرهام لطفي، دانشآموختۀ كارشناسي ارشد كتابداري ديجيتال، براي ارسال منابع سودمندي از ايران سپاسگزاري کنم.
[9] پيير لوكوك، كتيبههاي هخامنشي، ترجمۀ نازيلا خلخالي، زير نظر ژاله آموزگار (چاپ 2؛ تهران: نشر فرزان، 1386)، 76-77.
[10] ژاله آموزگار،”خط در اسطورهها “ و ”ادبيات شفاهي در فرهنگ ايران باستان،“ در زبان، فرهنگ و اسطوره (تهران: انتشارات معين، 1386)، از 406 و نيز از 324.
[11] ساموئيل ويلارد كرامپتون، رهبران دنياي باستان كورش كبير، ترجمۀ رضا جولايي (تهران: انتشارات جويا، 1389)، 52 و 54.
[12] اشعياء نبي در اولين بند فصل چهلوهشتم از كتاب خود از كورش با اوصاف بيهمتايي همچون مسيح خداوند، كمربستۀ خدا، شبان پروردگار و برگزيدۀ الهي ياد ميكند.

