ملاحظاتی پیرامون تکوین ادب فارسی تا عهد سامانیان
تمدن بشری اولبار در بینالنهرین و مصر آغاز شد و از آنجا به بقیۀ خاورمیانه، سرزمینهای وابسته به دریای مدیترانه، و بالاخره به دیگر مناطق مغربزمین گسترش یافت. تمدنهای بینالنهرین و مصر باستان دارای سه خصوصیتی بودند که شروط لازم و کافی وجود تمدن انسانی محسوب میشوند؛ یعنی این تمدنها دارای 1. ساختار مشخص اجتماعی، 2. نظام مشخص دولتی و 3. روابط مشخص اقتصادی بودند. از این گذشته، این جوامع اساساً از دو طبقۀ اجتماعی تشکیل میشدند: طبقۀ حاکمه یا خواص و طبقۀ خدمتگزار یا عوام. فرمانفرمایان سیاسی، رهبران مذهبی و دیوانسالاران که مجموعاً طبقۀ حاکمه را تشکیل میدادند در حدود 5 درصد جمعیت و طبقۀ عوام روستایی و کارگران شهرنشین، به ترتیب 80 و 10 یا 15 درصد نفوس این تمدنها را شامل بودند. طبقۀ سومی از مردم این تمدنها نیز به کار تجارت اشتغال داشتند که تعداد ایشان را در حدود 2 درصد کل جمعیت تخمین زدهاند. وظیفۀ اصلی این گروه تجارت بینالمللی و پشتیبانی از اهداف طبقۀ حاکمه بود. با اینکه قشر بازرگانان نقش مهمی در بقای ساختار اجتماعی سیاسی تمدنهای باستانی داشت، اما از نظر نفوذ و قدرت سیاسی برتری خاصی به طبقات پایین اجتماعی نداشته، مانند دیگر اقشار جامعه کاملاً تحت فرمان اقلیت حاکم اعمال وظیفه میکرد. به عبارت دیگر، طبقۀ حاکمه بر قدرت سیاسی، دانش و فرهنگ جامعه مسلط و به قول نظریهپردازان چپگرا از برتری طبقاتی خود کاملاً آگاه و نسبت به حفظ آن سخت کوشا بود.
این نظام اجتماعی که دیرپایترین ساختارهای تمدن بشری است، پس از فتوحات اسکندر از طریق بینالنهرین و مصر وارد اجتماعات هلنیستی شد و از آنجا در سراسر اروپای غربی اشاعه یافت. شاهد دیرپایی آن همین بس که این نظام تا حدود سالهای 1700 میلادی در اروپا ادامه پیدا کرد. از نظر شهروندان خاورمیانه و اروپای قرون وسطا، تمرکز قدرت در دست خواص از بدیهیات زندگی بشری محسوب میشد و بهرغم ظهور گاه و بیگاه برخی حرکتهای مردمسالارانه، اکثر بنیآدم اختلاف طبقاتی منتج ازین تمرکز را امری طبیعی میپنداشتند. به قول یکی از متخصصان تاریخ اروپای قرون وسطا، فرمانفرمایی اشراف بر عوام به گونۀ یک سنت طبیعی پذیرفته شده بود، زیرا مردم آن دوران با هیچ ساختار دیگر اجتماعی آشنایی نداشتند و این نظام برای ایشان چنان طبیعی و بدیهی بود که وجود طبقۀ متوسط برای ابنای قرن بیستم طبیعی و بدیهی است.[1]
طبیعتاً چون تمام روابط و اعتقادات اجتماعی بر اساس این نظام خاص تشکیل یافته بود، ادبیات، هنرهای تجسمی و نظریات سیاسی و فقهی جامعه در نگهداری این نظام از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد. پشتیبانی تئوریهای مذهبی و سیاسی تمدنهای باستانی ازین نظام خاص باعث به وجود آمدن نظریههای گوناگونی در تثبیت فرمانفرمایی طبقۀ حاکمه بر دیگر طبقات اجتماعی شده بود که فقط در جزئیات با یکدیگر متفاوت بودند. اندیشۀ ”السلطان ظلّالله فی الارض“ از دیرباز در ادبیات و فلسفۀ سیاسی وطن ما بسیار شایع بوده است، چنان که برخی از بزرگترین نظریهپردازان و مدافعان این اندیشه در فرهنگ سیاسی و ادبیات کلاسیک اسلام از ایرانیان بودهاند. البته این ساختار حکومتی منحصر به مشرق زمین یا ایران نیست و در غرب هم از قدیمالایام نقش بسیار مهمی داشته و با عنوان فرمانفرمایی الهی (Divine Kingship) در فلسفه و نظریههای سیاسی مغرب زمین مؤثر بوده است.[2] حتی امروزه هم بهرغم ادعاهای غربیان در باب جدایی دین و دولت، این نظریه به کلی از بین نرفته است. مثلاً در کشور امریکا که جدایی دین و دولت از اصول مهمّۀ قانون اساسی به شمار میرود، از دهۀ 1980 میلادی مذهب و اعتقادات مذهبی در حیات سیاسی نفوذی روزافزون یافتهاند و بازتاب این نفوذ را در قدرت فوقالعادۀ دستههای مذهبی و سیاسی طرفدار اسرائیل و سیاستهای اسلامستیزانۀ امریکا میبینیم. این تأثیر تا بدانجاست که یکی از اندیشمندان امریکایی که در ستاد انتخاباتی ریچارد نیکسون (1913-1994)، سیوهفتمین رئیس جمهور امریکا، نقشی بسیار مؤثر داشت، حکومت امریکا را حکومتی ”دین سالارانه“ خوانده است.[3]
مطلب مهمی که در باب تغییرات تاریخی- اجتماعی باید در نظر داشت این است که بهرغم اعتقادات نظریهپردازان چپگرا، قانون و قاعدۀ خاصی بر سیر تاریخ حکومت ندارد و اینکه الزامی در تکامل یا پیشرفت جوامع بشری در کار باشد پذیرفتنی نیست. تمدنهای مصر و بینالنهرین و یونان باستان و اسلام که روزی بر جهان سیادت داشتند اکنون در دشواری بسر میبرند. به همین قیاس، تمدنهای اروپایی که در قرون وسطا از اوحش جوامع انسانی بودند، اکنون کمابیش فعالمایشاء شدهاند. تاریخ مجبور به پیروی از نظریات فلاسفه نیست. آنچه به بحث ما مربوط است این است که محتوای ایدئولوژیک ادب کلاسیک فارسی تحت تأثیر عمیق همان نظام طبقاتی و باستانی بوده است که بدان اشارت رفت. بنابراین، نکوهش این شاعر و آن نویسنده به جرم مدیحهسرایی یا حمایت از نظام حاکمه، که در برخی از مطالعات تاریخ ادب فارسی دیده میشود، راه به جایی نمیبرد. چنان که گفتیم، مردم آن دوران نظام دیگری نمیشناختند که در مقابل نظام طبقاتی باستانی، که به آن عادت داشتند، علم کنند یا بدان روی آورند. شرایط زندگی آن دوران به قدری با ناامنی و خطرات گوناگون آمیخته بود که اگر کسی اندک امنیتی برای مردم حاصل میکرد، مردم خود را رهین منت او میدانستند چنان که محمدبن محمودبن احمد طوسی، صاحب عجایب المخلوقات، در مقدمۀ کتابی که به سلطان طغرلبن ارسلانبن طغرل، از سلاجقۀ عراق ( ح 556-573ق)، تقدیم کرده است مینویسد:
. . . و من اندیشه کردم در کار دنیا. هیچ را قرار نیافتم و هیچ را پایدار نیافتم و نیک خواهی سلطان اعظم . . . طغرل . . . دیدم. خواستم کی آنرا مکافاتی کنم کی پایدار بود و نام نیکوی او مخلد بود . . . این کتاب را تألیف کردم تا از پس او یادگار بود تا مکافات عدل و احسان او کرده باشم . . . مقصود ازین حکایات آنست کی من مکافات نیکی نمیکنم. شکر آن میکنم کی از ظلم این پادشاه ایمن بودم و ایمنی بالاء همه احسانها دیدم.[4]
تحقیق در تاریخ ادبی ایران به صورتی که امروزه با عنوان تاریخ ادبیات صورت میگیرد، برخلاف علوم ادبی معروف مانند عروض و قافیه و نقدالشعر، از علوم جدیده است.[5] تحقیقات سنتی قدیم که به تاریخ ادبا و شعرا مربوط است از ذکر نام و نسب و نمونهای از شعر و نثر قدما، که در واقع همان تذکره نویسی است، فراتر نمیرود. کتب تذکره معمولاً پس از ذکر نام شاعر و عرضۀ نمونهای از سخنش، به ردیف کردن جملات مسجّع و فرموله در باب محاسن او بسنده میکنند. مثلاً صاحب لبابالالباب (قرن 6ق) شهید بلخی (م حدود 325) را ”شاعری شهد سخن شاهد کلام“[6]و رودکی را ”از نوادر فلکی . . . و در زمرۀ انام از عجایب ایّام“[7] میخواند و در باب ابواسحق ابراهیمبن محمد بخاری جویباری، از شعرای آلسامان، مینویسد: ”جویباری پیوسته رضاجوی باری بود.“[8] هیچکدام ازین مطالب نقد و سنجش دندانگیری از شعر شهید و رودکی و جویباری به دست نمیدهد. بسیاری از تذکرههای قدیمی دیگر هم مطالبی از همین نوع دارند و به ندرت در آنها چیزی یافت میشود که بتوان آن را تاریخ یا تحلیل ادبی خواند. نوع دوم تحقیقات سنتی، آن است که در نوشتههای علامه فروزانفر و مرحوم همائی و امثالهما دیده میشود. فضلایی مانند ملکالشعراء بهار و سعید نفیسی و علامه قزوینی را، که یا در فرنگ زندگی کرده با نقدالمتن فرنگی آشنا شده بودهاند یا به دلیل دانستن زبانهای فرنگی، نقد ادبی آنها تا حدودی تحت تأثیر مکاتیب مختلف نقد در فرنگستان بوده است، نمیتوان در گروه دانشمندانی مانند فروزانفر و همائی داخل کرد. با اینکه دانشمندانی چون فروزانفر و همائی نمودار دوام سنت نقد ادبی سنّتی اسلامی- ایرانی به شمار میروند، اینها از اسلاف خود بسیار فراتر رفتهاند و قضاوتهایشان، مخصوصاً آرای مرحوم فروزانفر، در باب غث و سمین آثار قدما، حتی با معیارهای امروزی قابل استناد و استفاده است. بهرغم برخی انتقادات تند و نامنصفانه که در باب نقد ادبی سنتی بر قلم عدهای از متخصصان ایرانی و فرنگی جاری میشود، کسی که سخن و سخنوران فروزانفر یا مقدمههای همائی را بر متون نظم و نثری که تصحیح فرموده است با دقت خوانده باشد، نمیتواند بازتاب مکاتب سنتی نقد ادبی را در آثار این فضلا نادیده بگیرد یا نامربوط انگارد. این نوع نقد ادبی نقدی است کاملاً ایرانی- اسلامی و ملهم از آن نوع بررسی متون ادبی که از مدرنیته تغذیه نشده و ریشه در نقدالمتن قدیم اسلامی دارد.
قسم دوم تحقیقات در باب تاریخ ادبیات فارسی توسط متخصصانی نوشته شده که از آرا و عقاید غربی متأثرند. این فرقه نیز به دو گروه قابل تقسیماند: 1. چپگراها و 2. پیروان نظریات نژادی. محققانی که تحت تأثیر مکاتب سیاسی چپ یا چپگرا قرار گرفتهاند، اکثراً یا در جوانی به احزاب چپ تعلق خاطر داشتهاند و بعداً به دلایل گوناگون از این مکتب خیری ندیده از آن راه بازگشتهاند، مانند مینوی و محجوب یا اگر خودشان هم مستقیماً درین دسته بندیها وارد نبودهاند، در دورۀ تحصیل شاگرد کسانی بودهاند که به حزب توده یا یکی از متفرعات آن، ولو برای مدتی کوتاه، وابستگی داشتهاند. طبعاً برخی پیشفرضهای تودهایها و دیگر تشکلهای سیاسی چپگرا بر آنچه این فضلا نوشتهاند بیتأثیر نبوده است. یکی از مضرترین این پیشفرضها تقسیم ادبا و شعرا به مدیحهسرا، یعنی بد و ضد خلقی، و مستغنی الطبع، یعنی خوب و خلقی است که بر قضاوت بیشتر متخصصان ما در باب ادبای قدیم ایران تأثیری بسزا نهاده است. نکتهای که درین خصوص قابل ذکر است این است که بسیاری از علما و مؤلفان اروپایی هم در خدمت شاهان و اشرافی بودهاند که از نظر ظلم و ستم از شاهان و امرای جهان اسلام چیزی کم نداشتهاند. مثلاً لئوناردو داوینچی (1452-1519) به اصرار در خدمت فرزند حرامزادۀ پاپ الکساندر ششم، یعنی چزاره بورجا (1475 یا 1476-1507) داخل شد که یکی از سنگدلترین و ستمگرترین اشراف این خاندان بود. با این حال، هیچیک از علمای غربی که شرح حال داوینچی را نوشتهاند، حتا آنها که به دیانت کمونیستی معتقدند، او را به سبب نزدیکی با این دوک ظالم نکوهش نکرده، کل هنر و اندیشۀ این نابغۀ عظیمالشأن اروپایی را به دور نریختهاند.[9] اما بیشتر محققان ایرانی، که مثلا ً در باب شعر عنصری یا امیرمعزی و ادبایی چون ایشان تحقیق کردهاند، از نکوهش این شعرا به این علت که در شعرشان مدح فلان امیر و فلان وزیر بسیار است کوتاهی نکردهاند.
دستۀ دیگر، یعنی پیروان نظریات نژادی اکثراً از عقاید نژادپرستانۀ آلمان هیتلری تأثیر پذیرفتهاند. این گروه در بررسیهای خود ادبیات را با نژاد پیوند میدهند و ادب و فرهنگ فارسی را زادۀ ذهن و پروردۀ خلقوخوی نژاد خالص آریایی میدانند که به زعم ایشان بر فرهنگ و ادب عربان و ترکان برتری دارد. این احساس تفرعن نژادی، که کاملاً استقراضی است و از مغربزمین وارد اعتقادات اینان شده است، هم در ایران بسیار شایع شده و هم به شدیدترین وجه در آثار این دانشمندان بیان میشود. مثلاً مرحوم ذبیحالله صفا در باب سلجوقیان و دیگر طوایف ترک که بر ایران حکومت راندند و زبان و ادب فارسی به همت ایشان در اطراف و اکناف جهان منتشر شد، مینویسد که ایشان ”به حکم سادگی طبع مردمی خرافی و متعصب در عقاید خود بودند.“[10] اعراب هم مانند اتراک از صدمات زبان تند و نامنصفانه این فضلا مصون نماندهاند، چنان که نمونههای عربستیزی محققاق ایرانی بسیار بیش از آن است که حاجت به عرضۀ شاهد داشته باشد. عرب ستیزی این دسته از محققان در بررسی تاریخ ادبیات فارسی در قسمی ضدیت کودکانه با زبان عربی و وامواژههای این زبان در فارسی نیز تجلی میکند.
میدانیم که بر اثر تماس مداوم میان فرهنگ ایرانی با فرهنگ اسلامی و پیرو تشرف روزافزون اجداد ما به دین اسلام، لغات و مفاهیم دینی، دیوانی و ادبی نیز بیشتر وارد زبان فارسی شدند. این یک قاعدۀ کلی است و فرهنگهایی که در تماس مداوم بودهاند، الزاماً دادوستدهای فرهنگی هم داشتهاند و تجلی این دادوستدها در حیطۀ زبان و وامواژگان معمولاً چشمگیرتر است و به غنای واژگانی زبان کمکی بسزا میکنند. کسی که ادنی انصافی داشته باشد هرگز ادعا نخواهد کرد که نثر بلعمی (م 363ق) از نظر غنای واژگانی و زیبایی از نثر نصرالله منشی (نیمۀ اول قرن 6ق) یا نثر سعدی (م 691 یا 694ق) بهتر است. اما آنچه در نوشتههای بسیاری از عوام و خواص دیده میشود این است که گروه نژادپرستان ورود لغات عربی به زبان فارسی و پدیدار شدن نثر فنی را تلویحاً مایۀ تأسف میشمرند. این پیشداوریها بر تحلیلهای ما از تاریخ ادب خودمان تأثیر عمیقی نهاده است. تحلیل علل روانی و جامعهشناختی این حب و بغضها ما را از اصل مطلب دور خواهد کرد و این سخن کوتاه جای این کار نیست، اما لازم است که فقط یک مطلب را در این زمینه به ایجاز متذکر شویم.
همان طور که اعراب بر ایران مسلط شده زبان و آئین خود را وارد جامعۀ ایرانی کردند، در 1066 میلادی نیز قوم نورمن بر سرزمین انگلستان چیره گشتند و زبان خود را که فرانسوی قدیم بود، همراه با آداب و رسوم شایع میان خودشان، در جامعۀ آنگلوساکسون داخل کردند. نورمنها نه فقط بیشتر اشراف آنگلوساکسون را کشتند یا برده کردند، بلکه زبان محاورۀ دربار را هم از زبان آنگلوساکسونی به فرانسوی تغییر دادند. البته بریتانیا در آن زمان دو زبان رسمی داشت که یکی آنگلوساکسونی بود و دیگری لاتین. تسلط نورمنها زبان آنگلوساکسون دیوانی را از میان برد، اما چون زبان لاتین هم در انگلستان و هم در اروپا زبان مذهب و مراودات دیوانی بود، از هجوم نورمنها صدمهای ندید و حتا نابودی تدریجی آنگلوساکسونی دیوانی بر نفوذ لاتین در انگلستان افزود. پس از پیروزی نورمنها، لغات بسیار زیادی از زبان فرانسوی وارد زبان انگلیسی شد. با این حال، هیچ انگلیسیزبانی وجود این لغات را مایۀ تأسف نمیداند و متخصصان تاریخ ادب و زبان انگلیسی غنای واژگانی زبان خودشان را که با دخول وامواژههای فرانسوی به زبان آنگلوساکسون پس از هجوم نورمنها شروع و با ورود لغات عربی، هندی، فارسی، ترکی و غیره به این زبان در قرون بعد ادامه یافت، از محاسن زبان انگلیسی میشمارند و برخلاف ما ایرانیان، نه در تلۀ پاکسازی اجباری زبان و ادب گیر کردهاند و نه به السنۀ دیگر توهین روا میدارند. امروز دیگر ممکن نیست انگلیسی فصیح را بدون استفاده از لغات لاتینی یا فرانسویالاصل نوشت. با این همه، هیچ انگلیسیزبانی این لغات را بیگانه نمیپندارد و از به کاربردن آنها دوری نمیجوید و مؤلفان قدیم انگلیسی را هم به سبب استفادۀ از این واژهها مورد انتقاد قرار نمیدهد.
چنانکه گفتیم، تسلط نورمنهای فاتح بر قوم آنگلوساکسون و سیادت زبان فرانسه در مملکت بریتانیا با خشونتی بسیار شدید صورت گرفت. این خشونت در زبان انگلیسی بازتاب یافته است. توضیح اینکه پس از فتح انگلستان، ویلیام فاتح اکثریت قریب به اتفاق اشراف آنگلوساکسون را کشت و اموال ایشان را مصادره کرده، به نجبای نورمن بخشید. آن دسته از اشراف آنگلوساکسون که از معرکه جان سالم به در بردند، به بردگی و اسارت در آمدند و در خدمت خداوندان نورمن خود به رنج و تعب به گذران زندگی مشغول گشتند.[11] این دگرگونی عمیق اجتماعی و تغییر اساسی مرکز قدرت از اشراف آنگلوساکسون به نجبای نورمن، اثر خود را در زبان انگلیسی باقی گذاشته است. بدین ترتیب که چون پس از پیروزی نورمنها، کارگران و خدمه از قوم آنگلوساکسون و اربابان از نژاد نورمن بودند، همۀ کار و زحمت بر گردۀ آنگلوساکسونها و لذت و بهره برداری از زحمت رعایا حق نورمنها محسوب میشد. بنابراین، در زبان انگلیسی لغاتی که با کار و زحمت کشاورزی و دامداری مربوطاند، ریشۀ آنگلوساکسون و آنهایی که با لذت و راحت سروکار دارند، اصلی فرانسوی دارند. مثلاً چوپانان و خدمۀ آنگلوساکسون گوسفند را که به زبان خودشان به آن sheep میگفتند میپرورانیدند و پس از ذبح و طبخ آن را بر سر میز اربابان نورمن و فرانسویزبان خود قرار میدادند. اما وقتی این گوسفند یا sheep به میز غذای نورمنها می رسید، چون این اشراف فرانسویزبان بودند، به زبان خودشان آن راmouton می نامیدند. این که هنوز بعد از گذشت بیش از هزارسال از فتح بریتانیا به دست نورمنها، در زبان انگلیسی گوسفند زنده را sheep و گوشت گوسفند طبخشده یا حاضر برای طبخ را mutton مینامند، بازتاب همان روابط اقتصادی و طبقاتی حاکم بر جامعۀ انگلستان است که بدان اشارت رفت. به عبارت دیگر، هیچ انگلیسیزبان شیرپاکخوردهای نمیگوید که امشب شام sheep میخوریم. لغت sheep در زبان انگلیسی مختص به زندۀ این حیوان است. این قضیه در مورد گاو، که نام آن به انگلیسی cow و نام گوشت آمادۀ طبخ آن beef است نیز صادق است، زیرا لغت beef در انگلیسی از فرانسۀ boeuf آمده است. همین رابطه را در واژه های pig (خوک در معنی حیوانی آن) و pork (گوشت خوکی که برای طبخ آماده شده باشد، از فرانسوی porc) نیز میبینیم.[12] به عبارت دیگر، دخول واژههای فرانسوی در جامعۀ آنگلوساکسون پس از فتح بریتانیا به دست نورمنها و برده شدن آنگلوساکسونها، مانند آینهای روابط حاکم بر جامعۀ مختلط آنگلونورمن را نشان میدهد. اما بهرغم این موالی موالی کردنهای برخی فضلای ما و سینهزنی برای شعوبیه که در آثار ایشان دیده میشود، استقرار اسلام در ایران ایرانیان را به حد بنده و برده تنزل نداد. آن گروه از اشراف ایرانی که جلای وطن نکردند، اکثراً نفوذ و برتری اجتماعی خود را حفظ کردند و به فاصلۀ کوتاهی ماهیت خلافت بغداد را مطابق با آئینهای فرهنگی ایرانی متغیر ساختند.
پس از این که اعراب ایران را فتح کردند، رابطۀ زبان فارسی و زبان عربی، حتی در دوران بنوامیّه که عقاید نژادپرستانۀ عربی در طبقۀ حاکمه نفوذ بیشتری داشت، هیچگاه به رابطهای تنزل نیافت که پس از پیروزی نورمنها میان السنۀ آنگلوساکسون و فرانسوی برقرار شد. چون زبان عربی زبان دیانت اسلام بود و چون ایرانیان رفتهرفته این دیانت را پذیرفتند، زبان عربی را متعلق به خود دانسته، در تدوین قواعد آن کوشیدند. چنان که از متون فارسی و عربی قرون آغازین ورود اسلام به ایران معلوم است، نه تنها زبان عربی هیچگاه در ایران از حد یک زبان دیوانی- دینی تجاوز نکرد و عوام ایرانیان احتیاجی به دوزبانهشدن در خود احساس نکردند، بلکه حتی اعرابی که به ایران آمده بودند هم به فاصلۀ کوتاهی از لحاظ فرهنگی و زبانی ایرانی شدند و مانند دیگر فاتحانی که در طول قرون به کشور ما وارد شدند، در فرهنگ مسلط ایران مستحیل گشتند. با توجه به این حقایق، عربیستیزی برخی از فضلای ایرانی در تحلیلهایی که از ادب فارسی میکنند و فراافکنی آرای ناسیونالیستی و نژادپرستانۀ امروزی خودشان بر مردمان ایران هزار سال پیش، که نه میدانستهاند ناسیونالیسم نوع امروزی چیست و نه از مسائلی مانند نژاد و حب و بغضهای مربوط به آن چنان که در مغربزمین شایع است خبر داشتند، جز گلآلود کردن آب و ایجاد آشفتگی در تاریخ زبان و ادب و فرهنگ فارسی اثری ندارد.
ورود روزافزون لغات عربی در فارسی ادبی و تزاید تدریجی تکلفات و صنایع بدیعی در نظم و نثر فارسی ارتباطی به عربگرایی و فارسیستیزی حکام و دیوانیان نداشته، بلکه معلول وجود دو عامل بوده است: عامل اول تکامل منطقی زبان و ادب فارسی در همزیستی مسالمتآمیز با زبان و ادب عربی است،= که دادوستد واژگان و برخی صنایع ادبی را ایجاب میکرده و عامل دیگر، دوام و ماهیت محافظهکارانۀ (conservatism) زبان فارسی است که در قیاس با دیگر السنۀ هندواروپایی در هزار سالۀ اخیر تغییرات بسیار کمی به خود دیده است. نفوذ روزافزون واژههای بیگانه (عربی، ترکی، مغولی و غیره) و صنایع و تکلفات بدیعی در نثر فارسی و مغلق شدن تدریجی بیان ادبی که از سادگی نثر سامانی دور و به نثر فنی قرن ششم به بعد نزدیک میشود، منحصر به زبان و ادب فارسی نیست. دیگر السنهای که دیرپایی و ماندگاری فارسی را داشتهاند، حتا زبانهایی که صرفاً دیوانی بودهاند، همین خصوصیت اجتناب تدریجی از سادهنویسی و به کارگرفتن هرچه بیشتر بیان فنی را نشان میدهند. کسانی که با تاریخ تکامل ادب عرب آشنایی دارند، میدانند که چنین تغییری در ادبیات عربی نیز دیده میشود. از عربی و فارسی گذشته، اگر به تاریخ تکامل زبان لاتینی توجه کنیم، میبینیم که این زبان هم در طول حیات درازمدت خود از سادگی بیان و جملات سرراستی که در نثر سیسرو (Marcus Tullius Cicero, 106-43 B.C.) دیده میشود به جملات مغلق و آکنده از صنایع ادبی نویسندگان قرون وسطای اروپایی متغیر شد تا جایی که حتی متخصصانی که میتوانند نثر سیسرو را به راحتی بخوانند، از خواندن درست و درک صحیح نوشتههای دون اسکاتوس (John Duns Scatus, 1266-1308 A. D.) که 12 قرن پس از سیسرو و با سبکی بسیار مغلق کتابت میکرد، عاجزند.[13]
به طور کلی، زبان ادبی فارسی هیچگاه زبان محاوره نبوده است، بلکه در عرض زبان گفتوگو در فضای خودش موجود بوده است. بنابراین، ورود لغات و تعبیرات و صنایع بدیعی در این زبان پیرو تغییرات زبان مکالمۀ روزمرۀ ایرانیان نبوده است، بلکه از از تغییراتی که در فضای ویژۀ ادبیات خواص رخ میداده پیروی میکرده است. این معنی در اصطلاح لفظ قلم مستتر است که هنوز به معنی سخن گفتن بسیار تشریفاتی و به کاربردن اصطلاحات و کلماتی که در کتابت معمولاند به کار میرود. به عبارت دیگر، لفظ قلم زبان قلم و کتابت است، در مقابل زبان محاوره و عامیانه.
هیچیک از تغییراتی که پس از فتح ایران به دست مسلمین در شعر و ادب فارسی رخ داد معلول اعمال زور و اجبار نبود، بلکه تغییراتی بود که آرامآرام و تحت تأثیر گرایشهای فنی مخصوص فرهنگ خواص ابتدا در زبان کتابت پیدا شد و بعدها برخی جنبههای آن از زبان اصحاب دیوان به زبان عوام، که سیر تکاملی مخصوص خودش را داشته است، گسترش یافت. مشابه این تغییرات را در تاریخ زبان انگلیسی هم مشاهده میکنیم. مثلاً میدانیم که شعر انگلیسی باستان، مانند شعر پیش از اسلام ایران، از اوزان بدیعی عروضی پیروی نمیکرده، بلکه شعری بوده است هجایی که بر اساس تعداد هجاهای تکیهدار همصوت (Alliterative)، بین 2 تا 4 هجا در بیت، بنا شده بود. به عبارت دیگر، هجاهایی که تکیه بر آنها قرار داشت، برای همصوت بودن، یا باید با حرف مشابهی آغاز میشدند یا با حرفی مصوت. نمونۀ این شعر در لهجۀ ساکسون غربی انگلیسی باستان این است که با ترجمۀ انگلیسی و فارسیاش میآورم. صداهایی که همصوت و دارای تکیهاند و حروف مصوتۀ آغازین که در شعر هجایی آنگلوساکسون کارکردی همانند حروف همصوت تکیهدار دارند، با حروف سیاه مشخص شدهاند:
Nu sculonherigen
heofonricesWeard
Meotodesmeahte
ond his modgeÞanc,
weorcWuldorfæder,
swa he wundragehwæs,
eceDrihten,
or onstealde.
Now we shall praise heaven-kingdom’s Guardian,
the Creator’s might, and his mind-thought,
the words of the Glory-father: how he, each of his wonders,
the eternal Lord, established at the beginning[14]
اکنون نگاهدارندۀ پادشاهی آسمانی را میستاییم
نیروی آفریننده و خرد اندیشمند ورا،
سخنان [آن] پدر شکوهمند را [که] چگونه هریک از شگفتیهای خود را،
آن خداوند جاودانه، در ازل بنا نهاد.
این شعر قدیمترین نمونۀ شعر آنگلوساکسون است و ترجمۀ لاتین آن اولبار در کتاب معروف مورخ و قدیس نامدار انگلیسی، بید (Bede, 672-735 A.D.)، یعنی کتاب HistoriaEcclisiasticaGentisAnglorum (تاریخ کلیسایی [مذهبی] مردم انگلیسی[نژاد])، تألیف نیمۀ اول قرن هشتم میلادی، نقل گشته است. آنچه به کار ما مربوط است این است که در این شعر هنوز قواعد هجایی شعر قدیم آنگلوساکسون مراعات شده است و در آن اثری از وزن و قافیه مشاهده نمیشود. پیروی از قواعد قدیم شعر هجایی آنگلوساکسون تا یکی دو قرن پس از فتح بریتانیا به دست نورمنها ادامه داشت، اما در حدود 200 سال بعد از آن، شعر آنگلوساکسون کمکم متغیر و به تقلید از اشعار نورمن، به شعری عروضی مبدل شد. البته قوم آنگلوساکسون در این تغییر لغات زبان مادری خود را نگاه داشتند، اما وزن هجایی قدیم را فرونهاده، وزن و قافیۀ معمول در اشعار نورمن را پذیرفتند. نمونهای از این نوع شعر عروضی آنگلوساکسون را که در قرن سیزدهم میلادی/ اواخر قرن 6 و اوایل قرن 7ق سروده شده میآورم تا خوانندگان تفاوت آن را با شعر قدیم بریتانیا دریابند.
Ich was in one sumeredale;
In one suÞediӡelehale
Iherdeichholdegretetale
AnHule and one niӡtingale
I was in a summer valley;
In a secret, hidden nook,
I heard a great debate held
Between an Owl and a Nightingale[15]
در درهای تابستانی بودم
در کنجی پنهان و نهفته
گفتوگویی گرم به گوشم رسید
که میان بومی و بلبلی درگرفته بود
کلمات آخر مصاریع این شعر، یعنی dale (درۀ کوچک)، hale (سوراخ، کنج)، tale (گفتوگو)، همه بر وزن ’هاله‘اند، چنان که دو هجای آخرین کلمۀ نیختینگاله (یا در انگلیسی مدرن nightingale، یعنی بلبل) نیز به همان وزن است. چنان که ملاحظه میکنید، این قطعۀ شعر دیگر پیرو وزن هجایی آنگلوساکسون باستان نیست و با این که لغات آنگلوساکسون در آن حفظ شدهاند، وزن هجایی شعر به وزن عروضی مرسوم در قواعد شعری قوم فاتح مبدل شده است. این تغییر درست یادآور تغییر و تبدیلی است که پس از فتح ایران به دست مسلمین در شعر فارسی پدید آمد. یعنی شعر فارسی نیز مانند اشعار آنگلوساکسون اوزان هجایی قدیم خود را فرو نهاد و با حفظ لغات فارسی، قواعد عروضی اشعار عرب را قبول کرد و حتی آنها را توسعه بخشید. بنابراین، تغییراتی که پس از استقرار فرهنگ اسلامی در ایران در شعر فارسی پدید آمد و آن را از صورت هجایی، که نسبتاً بدوی است، به شعر عروضی مبدل کرد نه محدود به ایران است و نه میتوان گفت که بالاجبار یا به زور سرنیزه بر ادب ایرانیان تحمیل شد. چنین تغییراتی از بدیهیات دادوستد فرهنگی است که در میان اقوام دیگر نیز دیده میشود.
نکتۀ دیگری که باید در بررسی تاریخ ادبیات فارسی بدان توجه داشت این است که این ادبیات برحسب سلسلههایی که بر ایران حکومت کردهاند طبقهبندیشدنی نیست. به عبارت دیگر، با این که ذکر ادبیات دوران سامانی یا غزنوی و مغول در تحقیقات ادبی ما مرسوم شده است، صرف مرسوم بودن این برچسبها ادبیات فارسی را به اقسام سامانی و غزنوی و سلجوقی تقسیم نمیکند. این تقسیمبندیها فقط از نظر تحمیل نوعی نظم تاریخی بر کل ادب فارسی ضرورت دارد، زیرا در غیر این صورت ممکن است بررسی تاریخی این ادبیات دچار هرجومرج شود. پس این برچسبها فقط از نظر پدید آوردن نظم و ترتیب ضروری است، نه اینکه حقیقت عینی داشته باشد. چنان که گفتیم، زبان فارسی که حامل ادبیات وطن ماست، در طول حیات هزار سالۀ خود و در قیاس با دیگر السنۀ هندواروپایی بسیار کمتغییر بوده است. هر ایرانی که سواد متوسطی داشته باشد بیشتر شعر و نثر زمان فردوسی و سعدی و حافظ را می فهمد و از آن لذت میبرد، در حالی که مثلاً انگلیسیزبانها یا فرانسویها و آلمانیها برای فهم مطالبی که چند قرن پیش به زبان خودشان نوشته شده است محتاج ایناند که زبان انگلیسی یا فرانسوی و آلمانی آن دوران را فرابگیرند. بنابراین، زبان و ادب فارسی عمیقاً با هویت ملی و فرهنگی ما ایرانیان گره خورده و تأثیری فراگیر دارد. حتا میتوان ادعا کرد که خاطرۀ قومی در ایران اساساً ادبی و به شعر و نثر فارسی وابسته است. تبیین این معنی محتاج اندکی تفسیر است.
برخلاف بسیاری از فرهنگهای اروپایی که اقسام هنرها را در عرض هم ارج مینهند و هر یک از گونههای متفاوت هنری، مانند نقاشی و موسیقی و مجسمهسازی و ادبیات در فرهنگ ایشان مقامی شامخ دارد، سنگ زیربنای فرهنگ ایران را نه فقط ادبیات، بلکه ادب منظوم فارسی تشکیل میدهد. به عبارت دیگر، وابستگان به فرهنگ فارسی، در هر مملکت و گوشهای از دنیا که زندگانی کنند، با شعر فارسی نوعی پیوند عمیق عاطفی دارند که در دیگر فرهنگهای هندواروپایی مدرن دیده نمیشود. فقط موسیقی کلاسیک ایرانی، و آن هم به علت ارتباط جوهری شعر و موسیقی، در نظر فارسیزبانان ارزشی نزدیک به ادبیات منظوم دارد. شاهنامه، قصائد منوچهری و فرخی، مثنویهای نظامی و مولوی و تغزلات سعدی و حافظ و دوبیتیهای باباطاهر و خیام فارسیزبانان ایران و افغانستان و تاجیکستان و ترکمنستان را عمیقاً با یکدیگر مرتبط میسازد و یک ایران روانی و عاطفی و اثیری به وجود میآورد که همۀ فارسیزبانان اتباع آن به شمار میروند. بنابراین، اگر بگوییم که در عرض ایران جغرافیایی که از شمال به جماهیر شوروی سابق، از شرق به افغانستان و پاکستان، از غرب به عراق و ترکیه و از جنوب به خلیج فارس محدود است، یک ایران عاطفی و فرهنگی هم داریم که از شرق به قصیدهسرایان خراسان بزرگ و حماسۀ فردوسی، از غرب به تغزلات سعدی و حافظ و عرفانیات مولوی، از شمال به مثنویهای نظامی گنجوی و از جنوب به دوبیتیهای باباطاهر و رباعیات خیام محدود میشود و این ادعا چندان بیحساب نیست. با توجه به این نکته، تاریخ ادبیات فارسی را باید در تاریخ شعر فارسی جستوجو کرد. به نظر نگارنده برای بررسی تاریخ شعر فارسی نیازی نیست که از شعر هجایی قبل از اسلام آغاز کنیم، زیرا چنان که گفتیم، شعر کلاسیک فارسی ساخته و پرداختۀ دادوستد فرهنگی میان ایران و اسلام است. این شعر از قواعد عروضی عرب تغذیه شده است که تدوین و نظریهپردازی در باب آنها بیشتر مدیون تلاش علمای ایرانی است، نه از شعر هجایی هندواروپایی که در قیاس با شعر عروضی بدوی و نسبتاً خام است. البته در این خصوص نباید فراموش کرد که اعراب قبل از اینکه ما ایرانیان قواعد عروض آنها را تدوین کنیم شعر داشتند و در سرودن قصاید خود به صورتی غریزی و طبیعی از عروض عرب پیروی میکردند. به قول مرحوم فروزانفر، ”گفتن شعر عروضی مستلزم دانستن عروض یا ادراک اوزان عروضی نیست،“[16] چنان که دانستن زبان و تکلم به یک زبان نیز وابسته به دانستن دستور زبان و صرف و نحو نیست، زیرا دستور زبان را از روی زبان وضع میکنند، نه زبان را از روی دستور زبان. به همین قیاس، سرودن شعر نیز در گرو پیشرفت یا تکامل علم عروض نیست.
شعر عروضی فارسی در عهد طاهریان و صفاریان تکوین یافت، اما بسیار پیش از آن در حال تکامل بود و تکامل این قالب شعری به اقرب احتمالات از اوایل عهد عباسی آغاز شده بود. از این گذشته، زبان فارسی ادبی نیز در همین دوران از بطن فارسی محاورهای زاده شد. توضیح اینکه تسخیر ایران به دست اعراب زبان فارسی را از بین نبرد. به صرف فتح مملکتی اهالی آن مملکت زبان فاتحان را نمیپذیرند، زیرا اگر چنین بود اهالی برخی کشورهای شمال افریقا که سالها در تسخیر فرانسه بودند باید فرانسویزبان باشند و هندیها و افغانها نیز که سرزمینشان بیش از صد سال در دست انگلیسیها بود باید به انگلیسی سخن بگویند. واقعیتهای تاریخی از این سادهانگاریها که حتی در میان طبقۀ تحصیلکردۀ ایران بسیار شایع است، فاصله دارد. به تخمین هنینگ، تقریباً از دوران خسرو پرویز و شاید اندکی پیشتر از آن، در امپراتوری ساسانی زبان فارسی به صورت یک زبان محاورهای در عرض زبان پهلوی، که برای مقاصد دیوانی و مذهبی به کار میرفت، موجود بود. اما زبان پهلوی زبانی نبود که بدان تکلم شود یا برای گفتوشنود معمولی در جامعۀ آن شاهنشاهی کاربرد داشته باشد. این زبان به صورتی مصنوعی از طرف دیوانسالاران و موبدانی که با آن کتابت میکردند نگاهداری شده بود.
این که یک مملکت وسیع زبانی رسمی و متفاوت با زبان مکالمۀ عمومی مردم آن مملکت داشته باشد منحصر به ایران نیست. هنگامی که انگلیسها وارد هند شدند و کمپانی هند شرقی را در آن بلاد تأسیس کردند، متوجه شدند که زبان درباری و دیوانی هند فارسی ادبی است که عوام هند با آن آشنایی ندارند، اما طبقۀ حاکمه و دیوانسالاران هندی آن را به کار میبرند. به همین قیاس، زبان پهلوی نیز در زمان فتح ایران ساسانی به دست مسلمین از یک جهت زبان رسمی آن امپراتوری محسوب میشد، نه زبان مکالمۀ روزمرۀ ایرانیان و از جهت دیگر تحصیل آن به قول کریستنسن منحصر به طبقۀ دبیران و موبدان بود و عامۀ ایرانیان اجازۀ فراگرفتن آن را نداشتند.[17] باید توجه داشت که همۀ امپراتوریهای بزرگی که اتباع آنها را مردم مختلف با فرهنگها، زبانها و آئینهای گوناگون تشکیل میدهند، از نظر کاربرد زبان شرایط مشابهی دارند، زیرا امپراتوری در ذات خودش آن ساختار سیاسی- اجتماعی است که گروههای متفاوت فرهنگی و قومی را زیر یک پوشش سیاسی- دیوانی واحد قرار دهد. همان طور که در امپراتوری اسلامی زبان دیوانی عربی بود، اما اتباع آن امپراتوری در نقاط گوناگون آن به زبانهای محلی خودشان تکلم میکردند، در امپراتوری ساسانی هم شهروندان استانها و مناطق گوناگون این شاهنشاهی وسیع السنۀ محلی خودشان را داشتند، با این تفاوت که چون اکثر شهروندان این امپراتوری از اقوام ایرانی بودند و به یکی از السنۀ ایرانی تکلم میکردند، یک زبان محاورهای شبیه به زبان رسمی (یا دری، به کنایه از درباری) هم در بین اینها شایع شده بود که از آن برای مراودات و تماسهای غیر دیوانی، مانند گفتوگوهای تجاری و امثال ذلک استفاده میشد. این زبان محاورهای که در کاربرد زبانشناسان آنرا vulgate مینامند، همان است که آخرالامر به صورت فارسی کلاسیک در آمد. به زعم نگارنده، اینکه فارسی ادبی را فارسی دری نامیدهاند، نه ازین بابت بوده است که فارسی زبان مکالمۀ دربار ساسانی بوده است، بلکه این زبان نوعی زبان همه فهم بوده است که تشابهاتی با زبان اداری و دیوانی دربار نیز داشته است. شکی نیست که عدۀ زیادی از بزرگان و اشرافی که در دربار ساسانی رفتوآمد داشتند از اهالی مناطق گوناگون آن امپراتوری وسیع بوده، هر کدام زبان یا لهجۀ محلی خودشان را داشتهاند، اما به سبب مقام و منسب و دخالتشان در امور سیاسی و اجرایی امپراتوری ساسانی ناچار بودهاند که برای مکالمه و تبادل نظر با یکدیگر زبان مشترکی داشته باشند. آن وسیله یا زبان همهفهم به نظر نگارنده نه زبان دیوانی پهلوی، بلکه چیزی شبیه به زبان فارسی کلاسیک بوده است که البته برخی خصوصیات زبان پهلوی را هم در خود داشت.
پس از پیروزی اسلام و انهدام دولت ساسانی در ایران، زبان پهلوی حمایت دولت مرکزی و موبدان را از دست داد، زیرا نه دولت ساسانی باقی ماند و نه موبدان دیگر قدرت سیاسی و اجتماعی قابل توجهی داشتند که بتوانند به حفظ این زبان در مقام زبان رسمی و دیوانی ایران کمک کنند. بنابراین، زبان پهلوی که صرفاً زبانی بود برای کتابت و کسی بدان تکلم نمیکرد، از میان رفت و جای خود را در فضای دیوانی به زبان عربی داد. اما زبان محاورۀ ایرانیان، یعنی جد همین فارسی ادبی و برخی لهجات و السنۀ ایرانی دیگر در فضای اجتماعی به حیات خود ادامه داد، زیرا چنان که گفیم به صرف این که مملکت تسخیر شده بود، ایرانیان زبان مادری خودشان را از دست نداده بودند. شاهد این مدعا این که طبری در حوادث سنۀ 66ق در باب جنگی که میان سپاه شام و لشکر یزیدبن انس، از سرداران مختاربن ابی عبید ثقفی، درگرفت مینویسد سردار شامیان برای تهییج سپاه خود به ایشان گفت که طرف مقابل شما بردگان فراری و از اسلام برگشتگاناند که حتا زبانشان هم عربی نیست: ”یا اهل الشام انّکم انّما تقاتلون العبید الآباق و قوماً قد ترکوا الاسلام و خرجوا منه لیست لهم تقیّة و لا ینطقون بالعربیّه.“[18] به گزارش ابوحنیفۀ دینوری (م 283ق) در اخبارالطوال، چون عُمَیربن حُباب و فراتبن سالم به اردوگاه ابراهیمبن اشتر میآیند، عمیر به ابراهیم میگوید:
از هنگامی که وارد اردوگاه تو شدهام اندوهم شدت یافته است و این به آن جهت است که تا هنگامی که پیش تو رسیدم هیچ سخن عربی نشنیدم و همراه تو همین گروه ایرانیان هستند . . . ابراهیم گفت . . . همانا این مردمی که همراه من میبینی فرزندان سوارکاران و مرزبانان ایرانیاناند.[19]
با از میدان خارج شدن زبان پهلوی دیوانی، زبان فارسی که سابقاً فقط برای گفتوگو و تبادل نظر در فضاهای غیر رسمی و غیر دیوانی، از قبیل خانواده و کوچه و بازار به کار میرفت، چون رقیب دیگری در ایران نداشت، کمکم با اخذ الفبای عربی به صورت کتابتی درآمد و رفتهرفته به زبان کتابت همۀ ایرانیان تبدیل شد. دوران کتبی شدن زبان فارسی احتمالاً از سیادت بنیامیّه تا اوایل حکومت طاهریان در ایران به طول انجامید و دوران تکوین زبان فارسی و تبدیل آن از یک وسیلۀ ارتباط شفاهی به یک زبان رسمی و کتبی است. در این دوران، زبان فارسی نشان داد که در کسوت کتبی خود نه فقط قابلیت بیان مطالب دیوانی را دارد، بلکه قادرست که ادبیاتی هم داشته باشد. بنابراین، وقتی سخن از ادب فارسی در دوران طاهری و صفاری میرود، باید این زمینۀ تاریخی و اجتماعی را در نظر گرفت. اما ببینیم شعر فارسی طاهری و صفاری چگونه ظاهر شد.
شعر عروضی فارسی چیزی نیست جز زبان فارسی که آن را در قوالب عروضی و بحور عرب ریخته باشند. به عبارت دیگر، لغات فارسی را چون در قوالب بحور و مطابق با عروض عرب بیان کنیم، به شعر عروضی فارسی میرسیم. اما به شهادت متون تاریخی و ادبی عربی، کاربرد لغات فارسی در شعر عرب از دوران جاهلیت آغاز شده بود و دادوستد فرهنگی میان فارسی و عربی باعث شده بود که پس از بعثت رسول اکرم و تنزیل قرآن مجید، برخی از وامواژههای فارسی حتی در کلامالله مجید نیز باقی مانَد. بعدها، هم در دوران بنیامیّه و هم در خلافت بنیعباس، شعرای ذولسانین کاربرد لغات فارسی را در قصاید و قطعات عربی گسترش دادند، چنان که لغات فارسی در شعر ابونواس که از سوی مادر ایرانی بود و بشّاربن بُرد که اصل و نسب ایرانی داشت، بسیار دیده میشود.
ادبای قدیم عرب به زبان فارسی توجه داشتهاند، چنان که جاحظ (م 255ق) مینویسد: ”و قد یتملّحُ الأعرابیُّ بأن یُدخِل فی شعره شیئاَ من کلام الفارسیّه.“[20] این تفننات شعرای عرب یا ذولسانین آغاز تجربههای گوناگون انطباق عروض عرب است بر واژه های فارسی یا جا دادن لغات فارسی در بحور عرب. طبعاً هرچه این تفننات بیشتر میشده، گوش ادبای ذولسانین ایرانی هم به این نوع شعر بیشتر عادت میکرده است. بنابراین، ایجاد شعر عروضی فارسی در اثر این دادوستدها امری محتوم به نظر میآید و ظهور شعرای فارسیسرا در عهد طاهری و صفاری نیز صرفاً تکامل منطقی همین تفنناتی است که در اشعار بَشّار بُرد و بونواس و ابوکریمة و امثالهم دیده میشود. اما اگر این شعرا لغات فارسی را گهگاه و از روی تفنن در شعر عروضی عرب تعبیه میکردند، شعرای فارسیسرای ادوار بعد همۀ واژگان شعر عروضی خود را از لغاتی برگزیدند که یا فارسی بود و یا از وامواژههای عربی در فارسی به شمار میآمد. پس این تجربههای تفننی آغازین را نمیتوان چیزی جز سنگ زیربنای شعر عروضی فارسی دانست؛ یعنی همان شعری که در عهد طاهری و صفاری به صورتی کاملاً پخته و سخته ظهور کرد.
عدهای از استادان با توجه به انسجام و فصاحت برخی از ابیاتی که به شعرای دوران طاهریان و صفاریان نسبت داده شده است، انتساب آنها را به قرن سوم هجری بعید میدانند. اما به نظر میرسد که چون شعرای عربیسرای متقدم لغات فارسی را در شعر خود به کار برده بودند، ایرانیان ذولسانین و ادیبی که در دواوین طاهریان و بعداً صفاریان به کتابت مشغول بودند، فهمیده بودند که واژگان فارسی را میتوان در بحور عرب جای داد. بنابراین، هرگونه سد ذهنی در مقابل این کار در هم شکسته شده بود و پیشگامان شعر فارسی فقط میبایست قدم بعدی را بردارند، یعنی شعری را که اکثر لغاتش عربی و قلیلی از مفرداتش فارسی بود به شعری تبدیل کنند که اکثر لغاتش فارسی و قلیلی از آنها عربی باشد. بنابراین، به نظر نگارنده بعید نیست که تکوین شعر عروضی فارسی به نحوی که گفتیم و آرامآرام اتفاق افتاده باشد. به عبارت دیگر، نمیتوان به آسانی پذیرفت که شعر پخته و زیبای دوران طاهری و صفاری یا یکباره یا به همت یک شاعر واحد پدید آمده باشد و تلاش در تعیین هویت اولین شاعری که به زبان فارسی شعر عروضی ساخته از مقولۀ اتلاف وقت به نظر میآید.
در زمان طاهریان که خود ایرانی بودند، استیلای خلافت عباسی بر بلاد اسلام چنان بود که زبان اداری و درباری زبان خلافت، یعنی عربی بود و آل طاهر که از برکشیدگان عباسیان بودند، بهرغم اینکه در علم و ادب و مخصوصاً در موسیقی دست داشتند، از زبان اداری امپراتوری اسلام، یعنی از عربی، پشتیبانی میکردند و چون هنوز فارسی رسمیتی نیافته بود نمیتوانستند پشتیبان زبان و ادب فارسی باشند. برخلاف آل صفار که از عوام بودند، طاهریان جزو طبقۀ حاکمۀ آن دوران محسوب میشدند و چون زبان اداری و رسمی و درباری طبقۀ حاکمه عربی بود، ایشان نه فقط از ادب عرب حمایت میکردند، بلکه برخی از ایشان از ادبا و بلغای عرب هم بودند. در این دوران اکثریت قریب به اتفاق ادبا و دانشمندان جهان اسلام صرف نظر از هویت قومیشان آرا و عقاید و هنر خود را در کسوت عربی بیان میکردند، چنان که شعرای ایرانی همچون بشّار بن بُرد و ابونواس و دیگران به همین زبان شعر میسرودند و دانشمندان و فقهای ایرانی هم زبان عربی را به کار میبردند. در این زمینه طاهریان هم مانند دیگران عربیمآب بودند.
از شعرای دوران طاهری و صفاری هفت شاعر را میشناسیم که متأسفانه تاریخ دقیق حیاتشان معلوم نیست، ولی ما اینها را برحسب شهرت و به ترتیب تاریخ فوت مرتب کردهایم که عبارتاند از حنظلۀ بادغیسی (م 219 یا 220ق)، محمود ورّاق هروی (م 221ق)، محمدبن مخلد سگزی، محمدبن وصیف سگزی، و بسّام کرد که همه معاصر با یعقوب لیث بودند و محمدبن وصیف به هنگام انقراض صفاریان هم زنده بوده است و دیگر، ابوسُلیک گرگانی که معاصر با عمروبن لیث بوده و فیروز مشرقی (م 283ق). نکتهای که در باب این شعرا باید به خاطر داشت این است که اگر فرض کنیم به قیاس با رودکی و فردوسی همۀ شعرای آللیث به سنین پیری رسیده باشند و اگر عمر هر یک را 70 سال قمری یا 67 سال شمسی فرض کنیم، آخرین ایشان، یعنی فیروز مشرقی که تاریخ فوتش را 283 معین کردهاند، به تقریب میباید در اطراف سنۀ 213ق به دنیا آمده باشد که با این فرض دوران کودکی و نوجوانی او مقارن با فرمانفرمایی عبداللهبن طاهر (ح 213-230ق.) میشود. یعنی تعلیم و تربیت فیروز و دورانی که او در آن تحصیل ادبیات کرده در حکومت طاهریان بوده است، نه در فرمانروایی صفاریان. به عبارت دیگر، به صرف این که فیروز مشرقی دوران صفاریان را درک کرده و در آن دوران فعالیت ادبی داشته است نمیتوان او را از شعرای آللیث به شمار آورد، زیرا به اقرب احتمالات تعلیم و تعلم او در ادب در زمان طاهریان صورت گرفته است. به همین قیاس، اگر برای رودکی که پس از عمری دراز در 329ق درگذشت 80 سال قمری زندگی فرض کنیم، ولادت او تقریباً به 249ق میافتد و دوران دانشآموزی او در حکومت صفاریان واقع میشود. آیا میتوان سرایندهای را که تمام دوران جوانی و ادبآموزیاش در محیط اجتماعی آللیث سپری شده بوده است، به صرف این که عهد سامانیان را درک و امرای سامانی را مدح گفته شاعری سامانی به حساب آورد؟ اینها بخشی از معضلات تاریخ ادب قدیم ایران است که در بیشتر مطالعات ادبی بدان توجه شایستهای نشده است. بنابراین، همیشه باید به خاطر داشت که چنان که پیش از این نیز گفتیم، برچسبهای صفاری و سامانی و امثال ذلک را فقط برای تحمیل نوعی انضباط بر تاریخ ادبی باید به کار برد و نباید فعالیتهای ادبی شعرایی را که در دورانی پیش از روی کار آمدن یک سلسله یا نظام سیاسی تعلیم یافتهاند به حساب خدمات فرهنگی آن سلسله گذاشت.
امّا از سرودههای شعرای آلطاهر و و خاندان بنوصفّار 58 بیت به ما رسیده است که حتی در صحت انتساب آن ابیات نیز تردید هست. بنابراین، قضاوت دربارۀ جنبههای هنری شعر این شعرا به درستی مقدور نیست. اما در خصوص زبان فارسی این سرودهها نکتهای هست که بدان چنان که باید توجه نشده است و آن نکته این است که این شعرا حتی اگر ابوسلیک گرگانی را هم نه از گرگان، بلکه از جرجانیۀ ماوراءالنهر بگیریم، همه از اهالی یا ساکنان شرق ایراناند. اما مشرق ایران که خراسان بزرگ باشد منطقۀ کوچکی نبوده است و اگر به نقشۀ این منطقه نگاهی بیفکنیم، میبینیم که این شعرا از شهرهایی برخاسته و به بلادی منسوباند که صدها کیلومتر از یکدیگر فاصله دارند. ازین گذشته، دو تن ازین شعرا، یعنی محمدبن مخلّد و محمدبن وصیف از اهالی سیستان و یکی از ایشان، یعنی بسّام کرد، از اکراد خراسان بودهاند. اما بهرغم بُعد مسافت و قومیتهای متفاوت زبان شعر همۀ آنها زبانی است که به آن فارسی دری میگوییم. علت این امر همان وحدت زبان امپراتوری است که بدان اشارت رفت. البته در زمان این شعرا دیگر شاهنشاهی ساسانی موجود نبود، اما میدانیم که فرهنگ آن شاهنشاهی به استثنای جنبههای دینیاش در میان مردم ایران باقی مانده بود و زبان مراودۀ کوچه و بازار آن امپراتوری وسیع، یعنی زبان فارسی دری نیز چنان که پیش از این گفتیم، در عهد آلطاهر و صفاریان، یک بُعد ادبی نیز به دست آورده بود. پس شعر فارسی این شعرا که از بلاد متفاوت و قومیتهای گوناگوناند خود شاهدی است بر اشاعۀ زبان فارسی در مقام یک زبان رسمی ادبی در آن عهد، زیرا مسلماً لهجهای که مردم سیستان و بلوچستان بدان تکلم میکردهاند از زبانی که بسّام کرد بدان صحبت میکرده متفاوت بوده است، چنان که امروز نیز متفاوت است.
شعر هیچ کدام از سه شاعر دورۀ صفاری که در تاریخ سیستان نقل شده است چنگی به دل نمیزند. علت نقل ابیات ایشان در این کتاب هم ظاهراً این است که ابیات آنها حاوی برخی فواید تاریخی است. شاید به همین علت غیر از تاریخ سیستان هیچ منبعی از این سه شاعر بیتی نقل نکرده است و شعر ایشان در هیچ یک از کتب ادبی و حتی قوامیس به شاهد صنعتی یا لغتی نیامده است. اگر استشهاد به ابیات شاعران را در کتب ادبی معیار مقبولیت شعر ایشان بگیریم، میبینیم که حتی شعرایی که ابیات انگشتشماری از شعرشان باقی مانده است گهگاه در این کتب ذکر شدهاند. مثلا ً 5 بیتی که به حنظلۀ بادغیسی منسوب است در چهار مقاله و لبابالالباب و مجمعالفصحاء و در فرهنگهای رشیدی و جهانگیری نقل شده است. همچنین 9 بیت باقی مانده از فیروز مشرقی در 8 منبع ادبی و 11 بیت ابوسُلیک گرگانی در 7 منبع آمدهاند. در حالی که از سه شاعر سیستان هیچ بیتی در این گونه منابع نقل نشده است. در قیاس با ابیات شعرایی که ذکر کردیم، اشعار سه نفری که در تاریخ سیستان یاد شدهاند، چنان که گفتیم، سستاند. شاید علت این باشد که اینها شاعر حرفهای نبودهاند. یکیشان دبیر بوده، یکی از خوارج و انقلابیون، و فقط یکی از ایشان، یعنی محمدبن مخلّد ”مردی فاضل بود و شاعر.“[21] اما با توجه به اینکه یعقوب خودش از راهزنی و باجگیری به امارت رسیده بود، میتوان دانست که درجۀ توجه او به علم و ادب چقدر بوده است. بنابراین تعجبی ندارد که شاعر مداح او هم در قیاس با شعرای سلاطین ادیب و ادبپرور ادوار بعد شعری ضعیف داشته باشند.
اگر این سه شاعر را کنار بگذاریم و به همین چند بیتی که از سرایندگان دیگر آلطاهر و صفاریان باقی مانده به دیدۀ انصاف بنگریم، میبینیم که این اشعار از نظر کیفیت چیز چندانی از اشعار دورۀ بعد کم ندارند. بنابراین، اگر شعر محمدبن وصیف دلیل ضعف ادب آن دوران است، ابیات ابوسلیک، فیروز مشرقی و محمود ورّاق هروی دلیل بر کیفیت خوب شعر آن عهد تواند بود. مثلاً حنظلۀ بادغیسی (م 219 یا 220ق) میفرماید:
یارم سپند اگرچه بر آتش همی فکند
از بهر ِ چشم، تا نرسد مر ورا گزند
او را سپند و آتش ناید همی به کار
با روی همچو آتش و با خال چون سپند
این شعر، به گفتۀ شفیعی کدکنی،”از فرط پختگی و کمال سبب میشود که یا در انتساب آن به حنظله تردید کنیم و یا در روزگار گویندهاش.“[22] نه فقط حنظله، بلکه محمود ورّاق هروی (م 221ق) نیز شعری بسیار استوار و دلپذیر دارد:
نگارینا به نقد جانـْتْ ندْهـَم
گرانی در بها، ارزانْـتْ نَدْهـَم
گرفتَستَم به جان دامان وصلت
نهم جان از کف و دامانْتْ نَدْهم
چند بیتی که از شعر فیروز مشرقی (م 283ق) باقی مانده است نیز بسیار منسجم و زیباست:
به خطّ و آن لب و دندانــْشْ بنگر
که همواره مرا دارند در تاب
یکی همچون پـَرَن بر اوج خورشید
یکی چون شایوَرد از گرد مهتاب
ازین شعرا، برخی مانند بوسُلـَیْک گرگانی در چشم شاعر فحلی چون منوچهری دامغانی در ردیف شعرای بزرگ عرب و عجم محسوب میشده و منوچهری در قصیدهای او را همراه ابونواس و امروالقیس و رودکی و شهید نام برده است.[23] لابد شاعری چون منوچهری کسی را که شعرش سست و ناگیرا باشد در ردیف چنین سخنسرایانی نخواهد آورد. همین 11 بیتی که از ابوسُلیک باقی مانده سخنآوری او را شاهد بس است:
به مژه دل ز من بدزدیدی
ای به لب قاضی و به مژگان دزد!
مزد خواهی که دل ز من ببری؟
این شگفتی که دید؟ دزد به مُزد!
به نظر میرسد که اشعار سرایندگان دورۀ صفاری و آلطاهر چنان که تصور میشود بدوی و سست نیست. اگر ابیاتی را که در فقط در تاریخ سیستان آمده از آن بیرون کنیم و از متخصصان بخواهیم که بدون در نظر گرفتن آن ابیات در باب این شعر قضاوت کنند، گمان میرود که قضاوت ایشان قدری تعدیل شود. چنان که پیش از این هم اشاره شد، رودکی (م 329ق) و شهید بلخی (م 325ق) حتماً در دورۀ سلطۀ صفاریان زاده و تربیت شده بودهاند. بنابراین اگر معیار را تعلیم و تربیت قرار دهیم، شعر آنها را هم باید در ابوابجمعی صفاریان نهاد، نه آلسامان. چنان که فردوسی را نیز باید از شعرای سامانی به حساب آورد، نه غرنوی. حاصل سخن اینکه از دواوین شعرای متقدم خراسان و مشرق آنچه به دست ما رسیده است برای قضاوت در باب جوانب هنری کار این سرایندگان کافی نیست و نمیتوان به ضرس قاطع سخنی گفت. اما اگر آن محمدبن وصیف و بسّام کُرد و محمدبن مخلّد را کنار بگذاریم و قضاوت را بر آنچه که از ابیات حنظله و محمود ورّاق و فیروز مشرقی و بوسُلیک باقی مانده قرار دهیم، این ابیات از اشعار دورانهای بعد چیزی کم ندارد.
[1]Norman F. Cantor, The Civilization of the Middle Ages (New York: Harper Collins Publishers, 1993), 1-4.
[2]see Ernst H. Kantorowicz, The King’s Two Bodies: A Study in Medieval Political Theology. (Princeton, New Jersey: Princeton University Press, 1977 [1957]).
[3]see Kevin Phillips, American Theocracy: The Peril and Politics of Radical Religion, Oil, and Borrowed Money in the 21st Century (New York: Viking, 2006).
[4] محمدبن محمودبن احمد طوسی، عجایب المخلوقات، به اهتمام منوچهر ستوده (چاپ 2؛ تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1382)، 16.
[5] جلالالدین همائی، تاریخ ادبیات ایران، به کوشش ماهدخت بانو همائی (تهران: مؤسسۀ نشر هما، 1375)، 75.
[6] محمد عوفی، تذکرۀ لبابالالباب، از روی چاپ پرفسور براون با مقدمه و تعلیقات علامه محمد قزوینی (تهران: فخر رازی، 1361)، جلد 2، 3.
[7] عوفی، تذکرۀ لبابالالباب، جلد 2، 6.
[8] عوفی، تذکرۀ لبابالالباب، جلد 2، 8.
[9]See Sherwin B. Nuland, Leonardo do Vinci (New York: Lipper/Viking, 2000), 69ff.
[10] ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات در ایران از آغاز عهد اسلامی تا دورۀ سلجوقی (تهران: ابن سینا، 1351)، جلد 1، 217-218؛ ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات در ایران از میانۀ قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم هجری (تهران: ابن سینا، 1352)، جلد 2، 137.
[11]Cantor, The Civilization of the Middle Ages, 280.
[12]Seth Lerer, Inventing English, (New York: Columbia University Press, 2007), 54-55.
[13]Norman F. Cantor, Inventing the Middle Ages (New York: William Morrow and Company, Inc., 1991), 34.
[14]Lerer, Inventing English,17, translation on 12-13.
[15]Lerer, Inventing English, 52-53.
[16] بدیعالزمان فروزانفر، تاریخ ادبیات ایران بعد از اسلام تا پایان تیموریان، به کوشش عنایتالله مجیدی (تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1383)، 74.
[17] آرتور کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی (چاپ 2؛ تهران: صدای معاصر و انتشارات ساحل، 1380)، 298.
[18] طبری، تاریخ طبری (لیدن: ، )، 647.
[19] ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، اخبارالطوال، ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی (چاپ 2؛ تهران: نشر نی، 1366)، 338-339.
[20] عمروبن بحر الجاحظ، البیان و التـّبیین، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون (چاپ 5؛ قاهره: مکتبةالخانجی، 1985)، جلد 1، 141.
[21] تاریخ سیستان، به تصحیح ملک الشعراء بهار (چاپ 2؛ تهران: چاپ افست مروی، 1352)، 212.
[22] محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی (تهران: آگاه، 1385)، 402؛ صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد 1، 180.
[23] منوچهری، دیوان منوچهری دامغانی، به کوشش محمد دبیرسیاقی (تهران: انتشارات زوّار، 1370)، 131.

