گردشی در گرشاسپنامه‌ (3) آخرین‌بخش

6-در ستایش دانش.در بخش پیشین در رابطه با جان سخنانی دربارهء دانش از گرشاسپنامه نقل شد و در اینجا چند بیت دیگر هم آورده می‌شود:

نه سیر آید از گنج دانش کسی

‌ نه کم گردد ارزو ببخشد بسی‌

به از گنج دانش به گیتی کجاست

‌ کرا گنج دانش بود پادشاست

گرشاسپنامه 145/49 و 52 و یا این بیتهای نغز:

مدان به زدانش یکی خواسته‌

که ناید همی از دهش کاسته

‌روان را بود مایهء زندگی‌

رساند به آزادی از بندگی‌

بدین جایت از بد نگهبان بود

چو ز ایدر شوی توشهء جان بود

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست

‌تن مرده و جان نادان یکی است

گرشاسپنامه 182/83 بجلو

در بیت زیر بکار انداختن اندیشه را در راههای گونه‌گون مایهء فزونی دانش دانسته‌ است:

میاسای از اندیشهء گونه‌گون

که دانش ز اندیشه گردد فزون

گرشاسپنامه 465/41

فردوسی این سخن را به‌گونه‌ای دیگر گفته است:

چو دیدار یابی به شاخ سَخنُ‌

بدانی که دانش نیاید به بُن

1/14/34

و نیز مشهورست این بیت رودکی در ستایش دانش:

دانش اندر دل چراغ روشن است

‌ وز همه بد بر تن جوشن است

دیوان،بیت 860

و این بیت از بو شکور در همین معنی:

نهاده ز بن خود چنین آمده است‌

که از مه به دانش گزین آمده است

بیت 234

و باز از فردوسی:

در دانش و آنگهی راستی

‌ گر این دو نیابی روان کاستی

5/86/10

و اما مرد دانشومند باید سخنگوی باشد.گرشاسپ به برهمن:

بدو گفت کای گنج فرهنگ و هوش‌ نه نیکو بود مرد دانا خموش‌ هر آن کو نکو رای و دانا بود نه زیبا بود گر نه گویا بود چه مردم که گویا ندارد زبان‌ چه آراسته پیکر بی‌روان‌ نکومرد از گفت خوب است و خوی‌ چو شاخ از گل و میوه باشد نکوی‌ کرا سوی دانش بود دسترس‌ و را پایه تا دانش اوست بس‌ هرآن کس که نادان و بی‌رای و بن‌ نه در کار او سود و نی در سخن‌ درختیش دان خشک بی‌برگ و بر که جز سوختن را نشاید دگر بود مرد دانا درخت بهشت‌ مر او را خرد بیخ و پاکی سرشت‌ برش گونه‌گون دانش بیشمار که چندش چنی کم نگردد ز بار ز دانا سزد پرسش و جست‌وجوی‌ کسی کو نداند نپرسند از اوی

گرشاسپنامه 313/26 بجلو

و فردوسی در همین موضوع:

چو خواهی که دانسته‌اید به بر

 به گفتار بگشای بند از گهر

41/1315

ولی آن کس را که دانش پیرایه نیست بهترین پیرایهء او خاموشی است.شاهنامه:

ز دانش چو جان ترا مایه نیست‌

 به از خامشی هیچ پیرایه نیست

41/1133

و بیچاره دانشومندی که به دانش خود مهر آورد.چه نغزست این سخن فردوسی:

چو بر دانش خویش مهر آوری‌

 خرد را ز تو بگسلد داوری

41/1134

و:

اگر تاب گیری به دانش بد است

7/404/1757

7-در نکوهیدن جهان.اسدی مانند دیگر سخنوران بزرگ ما سخنانی در نکوهش‌ جهان دارد،از آن‌میان:

جهان ژرف چاهی است پر بیم و آز

 از او کوش تا تن کشی بر فراز

 فژه گنده‌پیری‌ست شوریده‌هش‌

 بداندیش و فرزند خورشوی کش

‌ به هرگونه فرزند آبستن است

‌ تو فرزند را دوست و او دشمن است

گرشاسپنامه 321/18 بجلو

جهان بهشتی پنج روزه را ماند(5/2)و باغی دو در را که هرکس از این در درون‌ شود از آن در بیرون رود(6/17).در دینکرد(کتاب هفتم،بخش چهارم)جهان به پیکر زنی زیبا با سینه‌های برآمده مانند شده است که با زردشت روبرو می‌گردد تا او را بفریبد.زردشت به سفارش اهورمزدا به او می‌گوید که پشت خود را نشان دهد.و چون‌ زن پشت می‌گرداند پشت او پر است از بریدگیها و جانوران زشت چون مار و وزغ.اسدی‌ نیز جهان را به بتی زیبا ولی اهریمنی مانند کرده است(6/7-8):

بتی هست گویا،میانش اهرمن‌

 فریبنده‌دلها به شیرین‌سخن

‌ هرآن کس پرستد بود بت‌پرست‌

چه با او چه با دیو دارد نشست

در نکوهش جهان نک همچنین به گرشاسپنامه:117/37-42،132/19- 30،186/56-64،201/72-76،301/94-105،313/20-23، 353/93-103،410/143-149،437/76-86،476/96-101.

در شاهنامه و آثار سخنوران دیگر سخنان بسیاری در نکوهیدن جهان هست که ما از میان آنها به این یک بیت نغز و نگارمند بو شکور بس می‌کنیم:

جهان آب شورست چو بنگری‌

 فزون تشنه‌ای گرچه بیشش خوری

بیت 413

8-در نکوهیدن آز.در ادب فارسی شاید هیچ‌کجا آز را بهتر از آنچه در شاهنامه و ویس و رامین آمده است نکوهش نکرده باشند.در گرشاسپنامه نیز در نکوهش آز سخنانی‌ هست،از آن‌میان:

ایا آز را داده گردن به مهر

دوان پیش او هر زمان تازه‌چهر

به گیتی در آن است درویش‌تر

 کش از آز بر دل گره بیشتر

هر آن سر که او آز را افسرست‌

 به خاک اندرست،ار ز مه برترست

‌ بوی بندهء آز تا زنده‌ای‌

 پس آزاد هرگز نه‌ای بنده‌ای

‌ یکی چاه تاریک ژرف است آز

 بنش ناپدید و سرش پهن‌باز

 سرای است بر وی بی‌اندازه در

 چو یک در ببندی گشاید دگر

 به هر راه غولی است گسترده دام‌

 منه تا توان اندر این دام گام

گرشاسپنامه 451/84 بجلو

و نیز:گرشاسپنامه 147/28،181/65؛مینوی خرد 1/13-15

9-در نکوهیدن خشم:

به تلخی چو زهرست خشم از گزند

 و لیکن چو خوردیش نوش است و قند

گرشاسپنامه 423/39

10-در نکوهیدن دروغ:

دروغ آبروی از بنه بسترد

 نگویید دروغ آن‌که دارد خرد

 به گرد دروغ آن‌که گردد بسی

‌ از او راست باور ندارد کسی

‌ هر آهو که خیزد ز کژیک سخن

‌ به صد راست نیکو نگردد ز بن‌

زبانی که باشد بریده ز جای

‌ از آن به که باشد دروغ‌آزمای

گرشاسپنامه 243/33 بجلو

و نیز:گرشاسپنامه 146/10،147/33.

11-در نکوهیدن کاهلی.کاهلی در روزی و دانش را بر مرد می‌بندد:

دهد کاهلی مرد را دل‌نژند

 در دانش و روزی آرد به بند

گرشاسپنامه 211/24

کاهلی بویژه بر جوان زشت است،چنان‌که بیشرمی از زن و بیخردی از پیر:

ز بیشرم زن تیره گردد روان

‌ هم از بیخرد پیر و کاهل‌جوان

گرشاسپنامه 211/25

و شاهنامه:

چو کاهل بود مرد برنا بکار

 از او سیر گردد دل روزگار

41/1446

اندیشهء اسدی گاه روانکاوانه و نونگرست.برای نمونه در بیت زیر اسدی برخلاف‌ عقیدهء جاری ناز را در تن رنجدیده می‌بیند و نه در تن کاهل:

تن رنج نادیده را ناز نیست

‌ که با کاهلی ناز انباز نیست

گرشاسپنامه 273/98

و در شاهنامه در نکوهش کاهلی آمده است:

تن آسانی و کاهلی دور کن‌

 بکوش و ز رنج تنت سور کن

‌ که اندر جهان سود بی‌رنج نیست‌

 هم آن را که کاهل بود گنج نیست

41/1353 بجلو

12-در رادی.گرشاسپنامه 479/33-36.بهترین رادی آن است که بخشنده‌ چشم پاداش نداشته باشد:

بهین رادی آن دان که بی‌درد و خشم‌

 ببخشی،نداری به پاداش چشم

گرشاسپنامه 147/26

در شاهنامه در این معنی آمده است که باید بخشش ناخواسته کرد(42/1204)و آن را باسزاوار کرد(42/1207،4139 بجلو)و از روی خرسندی دل و بی‌چشمداشت‌ پاداش:

چو رادی که پاداش رادی نجست

‌ ببخشید و تاریکی از دل بشست

42/4136

13-در پیمان و سوگند و داوری.

ز سوگند و پیمان نگر نگذری

‌ گه داوری راه کژ نسپری

گرشاسپنامه 335/131

14-در آیین مهمان‌نواختن.

خورش باید از میزبان گونه‌گون

‌ نه گفتن کزین کم خور و زان فزون

‌ خورش گر بود میهمان را زیان

‌ پزشکی نه خوب آید از میزبان

گرشاسپنامه 28/131 بجلو

در نکوهش تعارف کردن به مهمان در قابوسنامه(رویهء 72)آمده است:«هر ساعت‌ مگوی که ای فلان نان نیک بخور،هیچ نمی‌خوری.»

15-در آیین مهمان شدن.به خوان کسان کدخدایی مکن.گرشاسپنامه‌ 216/60

و در همین معنی در قابوسنامه(رویهء 75)آمده است:«و اگر خانهء آشنایان تو باشد و ترا ولایتی باشد در آن خانه،بر سر نان و بر سر نبید کارافزایی مکن،با چاکران میزبان‌ مگوی که ای فلان این طبق بدان جای نه و این کاسه فلان جای نه،یعنی که من از این‌ خانه‌ام.مهمان فضولی مباش و به نان و کاسهء دیگران را تقرب مکن.»

16-در اندازه نگهداشتن در خورش.از بسیاری پروردن تن به خورش دردمندی‌ زاید:

چو ز اندازه تن را فزایی خورش

‌ گرد دردمندی،ز بس پرورش

‌ همه درد تن در فزون خوردن است‌

 درستیش باندازه پروردن است

‌ چه باید سوی هر خورش تاختن

‌ شکم گور هر جانور ساختن‌

 چو بینی خورشهای خوش گرد خویش

‌ بیندیش تلخی دارو ز پیش

گرشاسپنامه 463/15،147/20،131/10،214/29

خورش و بخشش هردو به اندازه به:

چنان خور که نایدت درد و گداز

 چنان بخش کت نفگند در نیاز

گرشاسپنامه 215/43

شاهنامه در همین معنی:

چنین هم نگهدار تن در خورش

‌ نباید که بگزایدت پرورش‌

 بخور آن چنان کان بنگزایدت‌

 به بیشی خورش تن بنفزایدت

‌ مکن در خورش خویش را چارسوی‌

 چنان خور که نیزت کند آرزوی

8/141/1463 بجلو

و ابن مقفع در ادب الکبیر (رویهء 6،بند 3)گوید:«و اصل المر فی اصلاح الجسد الاّ تحمل علیه من المآکل و المشارب و الباه الاّ خفافا.»(و بنیاد کار در درستی تن این‌ است که بر او خورش و آشامیدنی و آمیختن با زنان بار نکنی مگر باری سبک.)

و باز شاهنامه:بسوتام را بس کن از خوردنی 9/96/1465

در قابوسنامه(رویهء 69)در همین معنی آمده است:«و پرهیز کن از لقمهء سیری و قدح‌مستی که سیری و مستی نه در همهء طعام و شراب بود که سیری در لقمهء بازپسین بود چنان‌که مستی در قدح بازپسین.»و در اندرزهای آذربد مار سپندان به زبان پهلوی در همین باره آمده است(در 150):«به خورش خوردن آزمند مباش.»و نیز از هم اوست‌ (در 7-10):«به اندازه خورید تا دیرپای باشید…چه مرد شکم‌انبار بیشتر آشفته‌ روان است.»

17-در آیین باده خوردن.

مخور باده چندان کت آید گزند

 مشو مست،از او خرّمی کن پسند

گرشاسپنامه 214/32

به اندازه به هرکه او می‌خورد

 که چون خوردی افزون،بکاهد خرد

 عروسی است می،شادی آیین او

 که شاید خرد داد کابین او

 چو بیدست و چون عود تن را گهر

 می آتش که پیدا کندشان هنر

 گهر چهره شد آینه شد نبید

 که آید در او خوب و زشتی پدید

 دل تیره را روشنایی می است‌

 که را کوفت غم مومیایی می است

‌ به دل می‌کند بددلان را دلیر

 پدید آرد از روبهان کار شیر

 به رادی کشد زفت و بد مرد را

 کند سرخ لاله رخ زرد را

 به خاموش چیره‌زبانی دهد

 به فرتوت زور جوانی دهد

 خورش را گوارش می افزون کند

 ز تن ماند گیها به بیرون کند

گرشاسپنامه 27/119 بجلو

در این بیتها چهار بینش دربارهء می‌آمده است.یکی این‌که در باده‌نوشی باید شادی‌ جست و نه مستی.یعنی می باید باندازه خورد تا رفتار نافرهیخته سر نزند.دیگر این‌که می‌ بر گوهر و منش باده‌خوار چون سنگ آزمون است و او را چنان‌که هست می‌نماید.سه‌ دیگر این‌که می بددل را دلیر می‌کند و زبان را به گفتن می‌گشاید.و چهارم سود پزشکی می است که خورش را گوارش دهد و خستگی را از تن بیرون برد.

این سخنان هیچ کدام بینش شخصی اسدی دربارهء می نیست،بلکه آزمونهای‌ نیاکان ما در این‌باره است.دربارهء موضوع نخستین:

شاهنامه:

گرت هست،جام می زرد خواه‌

 به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط و طرب جوی و مستی مکن.

8/109/964 بجلو

ز می نیز هم شادمانی گزین

‌ که مست از کسی نشنود آفرین

8/141/1466

و در قابوسنامه(رویهء 69)آمده است:«و همیشه از نبید چنان پرهیز کن که هنوز دو سه نبید را جای باشد.»و باز گوید(رویهء 76):«و مست خراب مشو،چنان برخیز که‌ اندر راه اثر مستی بر تو پیدا نبود.مستی مشو که از چهرهء آدمیان بگردی.تمامی مستی به‌ خانهء خویش کن.و اگر به مثل یک قدح نبید خورده باشی و کهتران تو صد گناه بکنند کس را ادب مفرمای کردن اگرچه مستوجب ادب باشد که هیچ‌کس آن از روی ادب‌ نشمارد و گویند عربده همی کند.هرچه خواهی کردن نبید ناخورده کن تا دانند که آن‌ قصد ادب است.»و در نوروزنامه(رویهء 102)آمده است:«خردمند باید که چنان‌ (می)خورد که مزهء او بیشتر از بزه بود تا بر او وبال نگردد.»

دربارهء موضوع دوم:

می آرد شرف مردمی پدید

 آزاده‌نژاد از درم خرید

 می آزاده پدید آرد از بد اصل

‌ فراوان هنرست اندر این نبید

رودکی 222-223

و نیز در نوروزنامه(رویهء 101):«و هرکه پنج قدح شراب ناب بخورد،آنچه‌ اندر اوست از نیک‌وبد از او سرآید و گوهر خویش پدید کند.»و یا این بیت از قطعه‌ای در ستایش می منسوب به بو علی سینا:

حلال بر عقد و حرام بر جهال

‌ که می محک بود و خیروشر از او مشتق

دربارهء موضوع سوم:

بسا حصن بلندا،که می گشاد

 بسا کرهء نوزین که بشکنید

 بسا دون بخیلا،که می بخورد

 کریمی به جهان درپراکنید

رودکی 225-226

بهترین گواه دربارهء این عقیده که می بر دلیری افزاید،افسانهء زیبای جوان کفشگر در شاهنامه است(7/321/287 بجلو)که در آن موضوع اندازه نگهداشتن در میخواری‌ هستهء اصلی افسانه است.این افسانه در غرر الاخبار ثعالبی(چاپ زوتنبرگ،رویهء 149 بجلو)نیز آمده است(دربارهء افسانهء پیدایش می نگاه کنید به نوروزنامه،رویهء 104- 107).

دربارهء موضوع چهارم:

در این‌باره از جمله در نوروزنامه مطالب بسیاری هست که از آن‌میان به این یک‌ جمله بسنده می‌کنیم(رویهء 102):«طعام را هضم کند و حرارت اصلی یعنی حرارت‌ غریزی را بیفزاید و تن را قوی کند و پاک گرداند…»

دربارهء هریک از این موضوعهای چهارگانه دربارهء می،باز هم می‌توان از آثار پیوسته‌ و پراکنده(نظم و نثر)در فارسی گواههای بسیار دیگری فراهم آورد.ولی ما بجای آن‌ ترجمهء قطعه‌یی را دربارهء می از کتاب پهلوی مینوی خرد می‌آوریم که همهء مطالب بالا را پاره‌به‌پاره دربردارد(بخش 15،در 36-63):«دربارهء می پیداست که گوهر نیک و بد به می آشکار تواند شد…و هرکه می بر او تازد و خویشتن را بتواند نگاهدارد در گوهرش پژوهش کردن لازم نیست.چه مرد نیک‌گوهر چون می خورد مانند جام زرین و سیمین است که هرچه بیشتر آن را بیفروزند،پاکتر و روشنتر می‌شود،و اندیشه و گفتار و کردار نیکتر دارد و نسبت به زن و فرزند و همالان دوستر و چربتر و شیرین‌تر گردد.و به‌ هر کار نیک کوشاتر شود.و مرد بدگوهر چون می خورد خویشتن را از اندازه بیشتر اندیشد و پندارد و با همالان نبرد کند و چیرگی نشان دهد و افسوس و استهزاء کند(بو علی:

شراب را چه گنه ز آن‌که ابلهی نوشد-زبان به هرزه گشاید،دهد به باد ورق)و مردم‌ نیک را تحقیر کند و به زن و فرزند و مزدور و بنده و پرستار خویش آزار رساند و مهمانی‌ نیکان را برهم‌زند.و آشتی را ببرد و قهر آورد.اما هرکس در باندازه خوردن می باید هوشیار باشد.چه از باندازه خوردن می این چند نیکی بدو رسد:چه غذا را هضم کند و آتش بدن را بیفروزد و هوش و حافظه و منی و خون را بیفزاید و رنج را دور کند و گونه را برافروزد و چیز فراموش‌شده را بیاد آورد و نیکی در اندیشه جای گیرد و بینایی چشم و شنوایی گوش و گویایی زبان را بیفزاید و کاری که باید کرد و انجام داد آسانتر می‌شود و در بستر خوش خوابد و سبک برخیزد و بدان جهت نیکنامی به تن و تقدّس به روان رسد و مورد پسند نیکان قرار گیرد.و هرکه می بیش از اندازه خورد این چند عیب در او پیدا شود،چه خرد و هوش و حافظه و تخم و خونش را کاهش دهد و جگرش تباه کند و بسیاری اندوزد و رنگ گونه را برگرداند و زور و مقاومتش را کاهش دهد و نماز و ستایش‌ ایزدان فراموشش شود و بینایی چشم و شنوایی گوش و گویایی زبان کم شود و خرداد و مرداد را بیازارد و میل به خواب مفرط پیدا کند و آنچه که باید بگوید و بکند انجام نیافته‌ بر جای ماند و بدشواری بخوابد و به ناخوشی برخیزد و بدان جهت خویشتن و زن و فرزند و دوست و خویشاوندش آزرده و غمگین می‌شوند و دشمن صلبی‌اش شاد می‌شود و ایزدان از او خشنود نباشند و بدنامی به تن و بدکاری به روانش می‌رسد.»

18-در توانگری و درویشی.در گرشاسپنامه توانگری ستوده شده است،بشرط آن‌که توانگر بخورد و بپوشد:

توانگر که او را نه پوشش نه خورد

 چه او و چه درویش با گرم و درد

 همه شادی آن راست کش خواسته‌ست‌

 کرا خواسته کارش آراسته‌ست

گرشاسپنامه 398/11 بجلو

خوری و بپوشی ز روی خرد

 از آن به که بنهی و دشمن خورد

گرشاسپنامه 215/44

در عوض درویشی و بیخردی زشت شمرده شده است.برهمن در پاسخ گرشاسپ که‌ می‌پرسد:هم از مردمان کیست بی‌بخت‌تر؟(146/9)،می‌گوید:

کسی نیست بدبخت و کم‌بوده‌تر

 ز درویش نادان دل خیره‌سر

 که نه چیز دارد،نه دانش،نه رای،

 نژندیش بهره به هردو سرای

گرشاسپنامه 148/42 بجلو

ازاین‌رو هرکس مستمندان را یار گیرد در شومی آنها گرفتار گردد:

مشو یار بدبخت و کم‌بوده‌چیز

 که از شومیش بهره یابی تو نیز

گرشاسپنامه 216/61

گرچه درویشی زشت است و یار شدن با درویش شوم،ولی دل درویش را ریش‌ نباید کرد:

مگویید درویش را بدسخن

گرشاسپنامه 461/33

ستودن توانگری-بشرط آن‌که توانگر به گفتهء سعدی:خورد و کشت و نه‌مرد و هشت-،و نکوهیدن درویشی نیز یکی از عقاید جاری در جهانبینی ایرانی بوده است.

در یکی از اندرزنامه‌های پهلوی آمده است:«بی‌ارزش است آن‌که خواسته ندارد.»

(چند متن،رویهء 257)و بوشکور بلخی در ستایش توانگری گوید:

درم مایه و روح دانایی است‌

درم گرد کن تا توانایی است

‌ چو پشت است مر رمد را خواسته

‌ کرا خواسته کارش آراسته‌

 بیفزاید از خواسته هوش و رای‌

 تهیدست را دل نباشد بجای

‌ توانگر برد آفرین سال و ماه‌

 و درویش نفرین برد بیگناه

بیت 237 بجلو

در شاهنامه آمده است که مردم هم به خواسته گرامی است و هم خوار.گرامی است‌ اگر بکار بندد و خوار اگر بنهد:

بپرسید دیگر که از خواسته‌

 که دانی که دارد دل آراسته‌

 چنین داد پاسخ که مردم به چیز

 گرامی و ز چیز خوارست نیز

 نخست آن‌که یابی بدو آرزوی

‌ ز هستیش پیدا کنی نیک‌خوی‌

 وگر چون بباید نیاری بکار

 همان سنگ و هم گوهر شاهوار

8/126/2131 بجلو

توانگر که باشد دلش تنگ و زفت‌

 شکمّ زمین بهتر او را نهفت

8/136/1393

و در پاسخ این‌که از کارها کدام زشت،گوید:

توانگر که تنگی کند در خورش

‌ دریغ آیدش پوشش و پرورش

8/205/2611

در پندنامهء پهلوی اندرز آذربد مار سپندان(در 54)توانگری را که کف‌راد و بخشنده‌ ندارد گنجور اهریمن شمرده است.و باز در یکی از پندنامه‌های پهلوی آمده است:«و آن خواسته نه به خواسته باید داشتن که به تن و روان نرسد.»(چند متن،رویهء 258).

بر طبق شاهنامه بخشش را باید تنها سزاوار بخشش کرد(41/1207،1305، 2665،4139 بجلو)،ولی ناخواسته(41/1204)و بی‌چشمداشت(41/4136).و به‌ هر روی در هزینه باید مانند همهء کارهای دیگر زندگی اندازه نگاهداشت.شاهنامه:

هزینه چنان کن که بایدت کرد

 نباید فشاند و نباید فشرد

41/1143

و:

هزینه باندازهء گنج کن‌

 دل از بیشی گنج بی‌رنج کن

8/278/3864

در شاهنامه در نکوهش تهیدستی گوید:

بدو گفت کاندر جهان مستمند

کدام است بدروز و ناسودمند

 چنین داد پاسخ که درویش زشت

‌ که نه کام یابد نه خرم بهشت

8/200/2514 بجلو

مستمندی بویژه آنگاه زشت است که درویش،چنان‌که در بیت بالا آمده است و پیش از آن نیز در بیتی از اسدی آمد،زشتکار و نادان و گنهکار و یا باز به گفتهء فردوسی (8/202/2552)«گنهکار درویش بی‌دستگاه»باشد،و یا نیز درویش بی‌مایه‌ای‌ که خواستهءاندک او در چشمش بزرگ نماید و بدان نازش کند.شاهنامه:

چو درویش مردم که نازد به چیز

 که آن چیز گفتن نیرزد بتیز

8/137/1406

در مینوی خرد(34/1-19)توانگری و درویشی را تنها در داشتن یا نداشتن‌ خواسته ندانسته است.بلکه بایستهای توانگری را در داشتن خرد،تندرستی،خرسندی، بخت،نیکنامی،بهدینی و خواسته‌مندی از راه درستی دانسته است و درویشی را در بیخردی،ناتندرستی،زندگی در بیم و ترس و دروغ،ناچیرگی بر خویشتن،بی‌یاری از بخت،بدنامی و نداشتن پیوند و فرزند.ولی این‌گونه گزارد از توانگری و درویشی در اینجا موردنظر ما نیست.

سعدی نیز پیرو توانگری و مخالف درویشی است.داستان جدال سعدی با مدعی در باب توانگری و درویشی که در پایان باب هفتم گلستان آنده است،در دفاع از همین‌ بینش است.آنچه سعدی در پایان این داستان نتیجه‌گیری می‌کند عینا مطابق گفته‌های‌ بالاست:

مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش

‌ که تیره‌بختی اگر هم بر این نسق مردی

‌ توانگرا چو دل و دست کامرانت هست

‌ بخور،ببخش که دنیا و آخرت بردی

در اینجا نباید گمان برد که در این سخنان فلسفهء گزینش بهتر و انتخاب احسن تبلیغ‌ شده است.هدف از ستایش توانگری و نکوهش درویشی این است که چون شرط بهتر زیستن چه از نگاه مادی و چه از نگاه معنوی داشتن خواسته است،ازاین‌رو مرد باید برای بدست آوردن خواسته بکوشد.و اما چون خواسته برای بهتر زیستن است،نباید آن را گرد کرد و نهاد،بلکه بکار زد و خورد و پوشید و بخشید.با این همه هرکس در پی‌ خواسته می‌رود چنین نیست که حتما نیز بدان برسد.بلکه در این کوشش باید بخت هم‌ با او یار باشد.ازاین‌رو در شاهنامه اصطلاح درویش کوشنده بکار رفته است و خواست از آن مردی است که در زندگی کوشنده است،ولی بخت با او یار نیست.از درویش کوشنده باید دستگیری کرد:

نگهبان کوشنده درویش باش

43/1376

و نیز اصطلاح کوشا در درویشی که در یکی از پندنامه‌های پهلوی آمده است،اشاره‌ای‌ دیگر به همین مطلب است(چند متن،رویهء 260).در شاهنامه همچنین اصطلاح‌ درویش پوشیده بکار رفته است که خواست از آن همان درویش کوشنده است که با وجود کوشایی چون بخت با او یار نبوده به خواسته نرسیده است،ولی درویشی خود را با آبرو پنهان می‌کند.از چنین درویش آزاده و باآبرویی باید بیشتر دستگیری کرد.

شاهنامه:

بیاورد و(درم را)گریان به درویش داد

 چو درویش پوشیده بد بیش داد

43/3253

همچنین در مینوی خرد(57/1-7)در عین خستو شدن به این حقیقت که مردم از روی آز توانگر نادان و بی‌هنر را می‌ستایند و درویش دانا و کاردان را خوار گیرند-، سفارش می‌کند که درویش بیگناه و دانا بهتر و گرامی‌تر از توانگر نادان است.

با این همه چنین نیست که دستگیری تنها از درویش کوشنده و پوشیده تبلیغ شده‌ باشد.بلکه سراسر شاهنامه پرست از سفارش دستگیری از مردم درویش بطور عموم که‌ اگر همهء آن بیتها را گرد کنیم چندین صفحه را پر می‌کند.ما به چند بیت از آن بسنده‌ می‌کنیم:

همه گوش و دل سوی درویش دار

 غم کار او چون غم خویش دار

41/4580

همه کار درویش دارد دلم

‌ نخواهم که اندیشه زو بگسلم

همی خواهم از پاک پروردگار

 که چندان مرا بر دهد روزگار

 که درویش را شاد دارم به گنج

‌ نیارم دل پارسا را به رنج

42/53 بجلو

این بینش ایرانی دربارهء توانگری و درویشی که در عین توجه به ضرورت دستگیری‌ از همگنان و آسیب‌دیدگان و مستمندان،کوشش را در زندگی می‌ستاید و خودافکندن و کاهلی و درویشی را می‌نکوهد،کم‌کم از سدهء پنجم در زیر نفوذ تصوف به فراموشی‌ سپرده شده است و به گمان می‌رسد که بعدا جز سعدی(که بویژه در بوستان چه در لفظ و چه در محتوی از شاهنامه و آثار بو شکور سخت متأثرست)،پیرو جدی دیگری نداشته‌ است.

19-خرسندی(قناعت).

توانگرتر آن‌کس که خرسندتر

 چو والاتر آن کو هنرمندتر

گرشاسپنامه 147/30

عین همین سخن در شاهنامه آمده است:

توانگر شد آن‌کس که خرسند شد

 از او آز و تیمار در بند شد

41/1138

و باز همین سخن در مینوی خرد(24/4-7)آمده است:«از توانگران کسی‌ درویش‌ترست که به آنچه اوراست خرسند نیست و برای بیش بودن چیز تیمار برد.و از درویشان آن توانگرست که به آنچه آمده است خرسندست و به بیشتر بودن چیز نیندیشد.»

ولی از سوی دیگر در گرشاسپنامه آن خرسندی را که از کاهلی خیزد،و آن بردباری‌ را که از بددلی برآید پسندیده ندانسته است:

نه خرسندی و بردباری ز مرد همه نیک باشد به درمان درد بسی بردباری است کز بددلی است‌ بسی نیز خرسندی از کاهلی است

گرشاسپنامه 64/8 بجلو

بجای بردباران گرشاسپنامه در جایی دیگر گفته است که از بردباران باید بیشتر ترسید تا از زودخشمان.چون واکنش بردبار در برابر بدی پس از نگرش در پیرامون کارست و از روی برنامه:

تو از بردباران به دل ترس دار

 که از تند در کین بتر بردبار

گرشاسپنامه 67/26

20-غم مخور.غم روزی که گذشت مخور که از روزی که گذشت چیزی به ما دورتر نیست(گرشاسپنامه 146/17).اگرچه در جهان هرچه گردی دلی بی‌غم‌ نیابی:

اگر چند پویی و جویی بسی‌

 ز گیتی بی‌انده نیابی کسی

گرشاسپنامه 32/210

ولی باز تا توانی غم مخور:

مخور غم فراوان ز روی خرد

 که کمتر زید آن‌که او غم خورد

گرشاسپنامه 186/67

مده دل به غم تا نکاهد روان‌

 به شادی همی دار تن را جوان

گرشاسپنامه 463/21

عین همین سخن را در مینوی خرد(1/20-22)نیز باز می‌یابیم:«غم مخور،چه‌ غم‌خورنده را رامش گیتی و مینو از میان می‌رود و کاهش به تن و روانش افتد.»

21-دایما یکسان نباشد کار دوران.

نماند جهان بر یکی سان‌شکیب

‌ فرازی است پیش،از پس هر نشیب

‌ پس تیرگی روشنی گیرد آب

‌ برآید پس تیره شب آفتاب

‌ به هر بدت خرسند باید بدن‌

 که از بد بتر نیز شاید بدن

‌ غمی نیست کان دل هراسان کند

 که آن را نه خرسندی آسان کند

 نبست ایچ در داور بی‌نیاز

 کزان به دری پیش نگشاد باز

گرشاسپنامه 42/69 بجلو

22-کوشش و بخت.در پایان آنچه در بخشهای پیشین گفته شد،ناسودمند نیست،اگر به موضوع کوشش و بخت یک بار از دیدگاه ایرانی آن بنگریم.

در بررسی موضوع بخت و کوشش باید چند پرسش را افکند و پاسخ گفت:نخست‌ این‌که چه‌کسی و تا چه اندازه‌ای مسؤول نیک‌وبدی است که به ما می‌رسد و یا از ما سر می‌زند؟یزدان،اهریمن،دهر و یا خود آدمی؟دیگر این‌که اگر آدمی مسؤول‌ نیست،آیا این نیک‌وبد،مقدّر و از ازل نهاده و از قلم رفته است یا سپسین است؟و یا به‌ دانشواژهء فلسفی آن:قدیم است یا محدث،بودنی است یا نوپدید؟سوم این‌که اگر نیک‌ و بد مقدّرست آیا یزدان،اهریمن یا دهر می‌توانند یا می‌خواهند آنچه را که خود مقدّر کرده‌اند بگردانند؟و یا خود آدمی می‌تواند آنچه را بر او مقدّر شده است به نیروی خرد و کوشش بگرداند؟چهارم این‌که اگر آدمی را چارگی(اختیار)نیست و این ره را به‌ ناچارگی(جبر)می‌رود،پس مسؤولیت کرده‌های او با کیست؟

بر طبق آیین زردشت نیکیها همه آفریدهء اورمزدست و بدیها آفریدهء اهریمن.اورمزد از نخست چون جهان را به عمر دوازده هزار سال آفرید همه چیز را نیک آفرید.تا آن‌که‌ در آغاز سه هزار سال دوم اهریمن از جهان تاریکی به جهان روشنی تاخت و اورمزد ناچار گشت که برای زمان نه هزار سال که تا پایان جهان مانده بود با اهریمن پیمان‌ ببندد.این نه هزار سال دورهء آمیزش روشنی و تیرگی است تا پس از پایان آن‌که پایان‌ جهان است اورمزد اهریمن را می‌زند و از پس شکست اهریمن زندگی مینوی آغاز می‌گردد(بند هشن،رویهء 4 بجلو؛مینوی خرد 7/1-16).

سپستر در زیر تأثیر بیشتر مذهب زروانیسم چنان محسوس است که در مدت این نه‌ هزار سال آمیزش تیرگی و روشنی،نیروی اهریمن بر اورمزد می‌چربد و دست او بر رواج تیرگی و بدی گشاده است.در مینوی خرد(7/17-21)آمده است:«هر نیکی و بدی که به مردمان و نیز به آفریدگان دیگر می‌رسد از هفتان و دوازدهان می‌رسد.و آن‌ دوازده برج در دین بمنزلهء دوازده سپاهند از جانب اورمزد.و آن هفت سیاره بمنزلهء هفت‌ سپاهند از جانب اهرمن خوانده شده‌اند.و همه آفریدگان را آن هفت سیاره شکست‌ می‌دهند و به دست مرگ و هرگونه آزار می‌سپارند.بطوری که آن دوازده برج و هفت‌ سیاره تعیین کنندهء سرنوشت و مدبر جهان‌اند.»و باز(37):«پرسید دانا از مینوی خرد که چرا نیکی گیتی را بنابر شایستگی قسمت نمی‌کنند ولی روان را در جهان دیگر بنابر شایستگی کردارش مؤاخذه می‌کنند؟مینوی خردپاسخ داد که اورمزد خدا به علت‌ مهربانیش نسبت به آفریدگان،هم به نیکان و هم به بدان همه‌گونه نیکی می‌بخشد.اما اگر از روی حساب به آنان نمی‌رسد به سبب ستم اهرمن و دیوان و دزدی آن هفت سیّاره‌ است.و در جهان دیگر به این جهت روان را بنابر شایستگی کردارش مؤاخذه می‌کنند که بدکاری هرکس به کرداری است که انجام داده است.»و باز(26/8-11):

«مینوی خردپاسخ داد که آنچه…از جهت نیکی یا بدی می‌پرسی،آگاه باش و بدان‌ که کار جهان همه به تقدیر و زمانه و بخت مقدّر پیش می‌رود که خود زروان فرمانروا و دیرنگ خداست.به‌گونه‌ای که در هردوره‌ای برای هرکسی مقدّر شده است که آنچه‌ لازم است بیابد،به همان‌گونه آن چیز بر او می‌رسد.»

این دهرگرایی که با نفوذ زروانیسم در آیین زردشتی راه می‌یابد،در این آیین بخاطر پیوند ناگسستنی اورمزد و زروان خدای زمان،هنوز نتوانسته است خط مستقلی بخود گیرد و اگر گرفته بوده است ایت استقلال دست کم در متون دینی زردشتی پوشیده است.ولی‌ سپستر در ایران اسلامی پس از آن‌که اورمزد و زروان و اهریمن پایهء دینی خود را از دست می‌دهند،اعتقاد به دهر خود را از وابستگی به اورمزد و زروان و اهریمن جدا می‌سازد و صورت بینش مستقلی بخود می‌گیرد،بطوری‌که در این دوره می‌توان از دو بینش جداگانه سخن گفت:یکی بینش دهری یا دیرندی و دیگر بینش یزدانی.

بر طبق بینش نخستین آدمی بد و نیک را از چشم طبیعت می‌بیند و سعد و نحس را از تأثیر زهره و زحل می‌داند.دانشواژه‌های این بینش دیرندی در زبان فارسی عبارتند از:

دهر،دیرند،فلک،ستاره،اختر،چرخ،سپهر،آسمان،گردون،روزگار،جهان، گیتی،زمان،زمانه و جز آن.در اینجا دیگر برخلاف آیین زردشتی سعد و نحس آمده از هفتان و دوازدهان مربوط به تعلق اورمزدی-زروانی یا اهریمنی آنها نیست.از آن‌ نفوذی که زروان در متون زردشتی در آفرینش نیکی داشت دیگر جز نام زمانه چیزی‌ باقی نمانده است و در متون فارسی این زمانه بیشتر بدان را پشت است و نیکان را مشت.

و یا به گفتهء اسدی:

به دانندگان همچو زندان زشت‌

بر آن کس که نادان و بیدین بهشت

438/84

و:

به رنج است کس هنرها مه است

422/35

یعنی بی‌آن‌که نامی از اهریمن رود،قدرت او گسترش بیشتر یافته و زمانه که زمانی به‌ نام زروان یاور اورمزد و رقیب اهریمن بود،اکنون بطور ناشناس در خدمت اهریمن در آمده است.

با آن‌که سراسر ادب فارسی و بویژه شاهنامه و دیگر آثار فارسی و منظومهء ویس و رامین از این اعتقد دهری‌پرست،ولی این اعتقاد باوجود رخنهء ژرفی که در اندیشهء ایرانی داشته و دارد،در زیر تأثیر یکتاپرستی کمتر صورت رسمی یک مشرب مذهبی- فلسفی بخود گرفته و بیشتر در چارچوب گله و گلایه از دهر محدود مانده است.برعکس‌ هرگاه که دربارهء حواله دادن نیک‌وبد به دهر بطور جدی گفتگو شده است-چنان‌که‌ در بخش‌یکم این گفتار زیر عنوان در شناخت یزدان دیدیم-،مسؤولیت را از زمانه گرفته‌ و به یزدان سپرده‌اند و خود چرخ را چون ما بنده‌ای دانسته‌اند که حتی در گردش سرگردان‌ خود نیز دستی ندارد،چه رسد به آن‌که انگشتی در نیک‌وبد زندگی ما داشته باشد.و این همان بینش یزدانی است.بر طبق این بینش که سخت یکتاپرستی‌ است،نیک‌وبد هردو از یزدان است.دانشواژه‌های این بینش در زبان فارسی عبارتند از:بخش،بخشش،بخت،داد،سرنوشت،بودنی،ایزدی،روزی،قسمت،قضا و قدر، تقدیر،مقدّر و جز آن.معنی اصلی واژه‌های بخش و بخت و داد یعنی بخشش و دادهء ازلی‌ ایزد.

در هرحال یک چیز در هردو بینش بی‌تغییر باقی‌مانده است و آن این‌که همه چیز مقدّر و ازلی است و آدمی به هیچ روی نمی‌تواند آن را بگرداند،نه از راه کوشش و نه از راه خرد.در مینوی خرد(پرسش 21 و 22)آمده است:«پرسید دانا از مینوی خرد که با کوشش چیز و خواستهء گیتی را می‌توان بدست آورد یا نه؟مینوی خرد که با کوشش آن نیکی را که مقدّر نشده است،نمی‌توان بدست آورد.پرسید دانا از مینوی‌ خرد که به خرد و دانایی با تقدیر می‌توان ستیزه کرد یا نه؟مینوی خردپاسخ داد که حتی‌ با نیرو و زورمندی خرد و دانایی هم با تقدیر نمی‌توان ستیزه کرد.»و شاهنامه در همین‌ باره:

ز بخشش نیابی به کوشش گذر

41/1185

و گرشاسپنامه:

جهان گر کنی زیر و بر چپ و راست

‌ ز بخشش فزونی ندانی نه کاست

212/47

جهاندار بخشی که کردست پیش

‌ از آن بخش کمتر نگردد نه بیش

247/35

ازاین‌رو پیش می‌آید که مردی کاهل و نادان که بخت با او یارست،به بزرگی و بی‌نیازی می‌رسد و مردی دانا و کاردان که از یاری بخت برخوردار نیست،خوار می‌ماند.در مینوی خرد(22/5-9)آمده است:«…چه‌هنگامی که تقدیر برای‌ نیکی یا بدی فرا رسد دانا در کار گمراه و نادان کاردان و بددل دلیرتر و دلیرتر بددل و کوشا کاهل و کاهل کوشا بود.و چنان است که با آن چیزی‌که مقدّر شده است سببی‌ نیز همراه می‌آید و هرچیز دیگر را می‌راند.»و باز در همین کتاب آمده است(50/-7 1):«پرسید دانا از مینوی خرد که به چه سبب است که مرد کاهل و نادان و ناآگاه به‌ احترام و نیکی می‌رسد و مرد شایسته و دانا و نیک گاهی به رنج گران و سختی و نیازمندی می‌رسد؟مینوی خردپاسخ داد که مرد کاهل و نادان و بد هنگامی که بخت با او یار شود،کاهلیش به کوشش همانند شود و نادانیش به دانایی و بدیش به نیکی.و مرد دانا و شایسته و نیک هنگامی که بخت با او مخالف است،داناییش به نادانی و ابلهی‌ تغییر می‌یابد و شایستگیش به ناآگاهی.و دانش و هنر و شایستگیش بی‌تحرک جلوه‌ می‌کند.»

همین سخنان را اسدی در دو بیت کوتاه کرده است:

هنر بد مرا،بخت فرخ نبود چو باشد هنر،بخت نبود،چه سود؟ هنرها ز بخت بد آهو بود ز بخت‌آوران زشت نیکو بود

116/7 بجلو

و نیز در شاهنامه در همین معنی آمده است:

چنین داد پاسخ که جوینده مرد

 جوان و شب و روز با کار کرد

 بود راه روزی بر او تار و تنگ‌

 به جوی اندرون آب او با درنگ‌

 یکی بی‌هنر خفته بر تخت بخت

‌ همی گل فشاند بر او بر درخت

‌ چنین است رسم قضا و قدر

 ز بخشش نیابی به کوشش گذر

41/1182 بجلو

اکنون که همه چیز مقدّرست و بودنیها را در ازل رقم زده‌اند،پس آیا آدمی مسؤولیتی بر گردن دارد؟و دیگر این‌که در این تنگنای بخت،کوشش ما و بویژه خرد ما که آن‌ همه در ستایش آن سخن رفته است چه ارزی دارند؟

در مورد پرسش نخستین آدمی بدان بدی که بر او می‌رسد آویخته نیست،ولی‌ آویزش و مسؤولیت آن بدی که از او سر می‌زند با اوست.کار آدمی در برابر آن بدیها که‌ از بد بخت بدو می‌رسد شکیبایی(صبر)،بردباری(حلم)،خرسندی(قناعت)و خشنودی(رضا)است و امیدواری به پاداش مینو.ولی در زندگی آنچه از بدی به ما می‌رسد کمتر بدی مقدّرست،اگرچه غالبا به حساب آن گذارده می‌شود،بلکه بیشتر بدیهای ناشی از کرده‌های ماست که از نشناختن راه درست از نادرست روی می‌دهد.به‌ نیروی خرد می‌توان این درست را از نادرست بازشناخت و از بدیهای نامقدّر جلوگیری‌ کرد.و خرد جز از راه کوشش از نیرو به کنش درنمی‌آید.در مینوی خرد(پرسش 56) کارهایی را که می‌توان در زندگی به کمک خرد انجام داد برشمرده است.

با این حال برای کوشش جای دیگری هم باز کرده‌اند.و آن این‌که گفته شده است‌ که اگر هم برای کسی در ازل بخشی در نظر گرفته باشند،او از راه کوشش به آن بخش‌ خود می‌رسد و یا دست کم از راه کوشش زودتر به بخش خود می‌رسد.در متن پهلوی‌ یادگار بزرگمهر(بند 108-109)در پاسخ این‌که:چه بخت و چه کنش؟می‌گوید:

«بخت چیم(-علت)و کنش بهانهء چیزی‌که بر مردمان رسد.»یعنی اگر بخت هم‌ باشد،برای رسیدن بدان بهانه‌ای بایست و این بهانه کوشش است.و یا به گفتهء مینوی‌ خرد(21/5):«ولی آنچه مقدّر شده است با کوشش زودتر می‌رسد.»و باز در شاهنامه‌ در همین‌باره،در پاسخ انوشروان که می‌پرسد:بزرگی به کوشش بود یا به بخت؟از زبان بزرگمهر چنین آمده است:

چنین داد پاسخ که بخت و هنر

 چنان‌اند چون جفت با یکدگر

 چنان چون تن و جان که یارند و جفت

‌ تنومند پیدا و جان در نهفت

‌ همان کالبد مرد را کوشش است‌

 اگر بخت بیدار در جوشش است

‌ به کوشش بزرگی نیاید بجای

‌ مگر بخت نیکش بود رهنمای

41/2574 بجلو

آنچه در بیتهای بالا آمده است بگونهء غیرمستقیم برمی‌گردد به متن پهلوی یادگار بزرگمهر(بند 106-107):«بخت و کنش هردوان همان چنان تن و جان‌اند.چه تن‌ جدا از جان کالبدی است بیکار و جان از تن بادی است ناگرفتار و چون باهم‌ آمیخته شوند نیرومند و بزرگ و سودمند بوند.»

همچنین در مینوی خرد(23/1-8)آمده است:«پرسید دانا از مینوی خرد که از طریق درخواست حاجت و خوب‌کرداری و شایستگی،ایزدان به مردمان هیچ‌گونه چیزی‌ بخشند یا نه؟مینوی خردپاسخ داد که بخشند.چه چنین گویند که بخت یا بغوبخت.

بخت آن است که از آغاز مقدّر شده است و بغوبخت آن است که پس از آن بخشند.اما ایزدان آن بخشش را بدین سبب کمتر می‌کنند و به مینو آن را آشکار می‌کنند که اهرمن‌ بدکار به آن بهانه به نیروی هفت سیاره خواسته و نیز هر نیکی دیگر را از نیکان و شایستگان می‌دزدد و به بدان و ناشایستگان بیشتر می‌بخشد.»

می‌بینیم که خواسته‌اند کوشش مردمان نیک را که با بد بخت روبرو می‌گردند، بکلی ناسودمند و بیهوده نشمرده باشند،ولی میدانی هم به آن نداده‌اند،تا کسی در قلمرو بخت به هوس کوشیدن نیفتد.و در واقع خواست از بغوبخت بیشتر تبلیغ امیواری ایت.

شاهنامه:

همیشه خردمند امیدوار

 نبیند بجز شادی از روزگار

41/2537

خردمند آن است که در زندگی مرز کوشش خویش را بشناسد و از آن خط برای پا نهادن به قلمرو بخت و مقدرات کوشش بیهوده نکند.شاهنامه:

چو کوشش ز اندازه اندرگذشت

‌ چنان دان که کوشنده نومید گشت

41/1296

چون کوشش تا آنجا پسندیده است که نیاز را از آدمی بگرداند و کوشش بیش از نیاز آزست.شاهنامه:

سه چیزت ببایدت کزان چاره نیست

‌ وز او بر سرت نیز پیغاره نیست‌

 خوری گر بپوشی و گر گستری‌

سزد گر به دیگر سخن ننگری‌

چو زین سه گذشتی:همه رنج و آز،

 چه در آز پیچی چه اندر نیاز

 بخور آنچه داری و بیشی مجوی

‌ که از آز کاهد همی آبروی

5/87/14 بجلو

و گرشاسپنامه:

مجوی آز و از دل خردمند باش

‌ به بخش خداوند خرسند باش

181/65

کسانی که این شیوهء بینش ایرانی را دربازهء بخت و کوشش ضد و نقیض و دوگویی‌ می‌دانند و یا آن را قانع‌کننده نمی‌دانند،بهترست یکبار به شق دیگر آن بیندیشند.آیا اگر گفته شده بود که به نیروی خرد و کوشش به همه چیز می‌توان رسید و یا به هیچ چیز نمی‌توان رسید،در هردو مورد سخنی دور از واقع‌بینی و ساده‌لوحانه نبود؟آنچه در بینش‌ ایرانی آمده است ساختهء اندیشه‌های مجرد ذهنی نیست،بلکه از واقعیت زندگی گرفته‌ شده است و ازاین‌رو اگر در آن تناقضی هست،تناقض روزمرهء زندگی ماست.

ایرانیان نقش بخت و کوشش را در زندگی به بازی نرد مانند می‌کردند که در آن نیز تنها به کمک دانش بازی و یا تنها به کمک سازگاری گردانه(طاس)کمتر می‌توان‌ برنده شد،بلکه بیشتر برنده کسی است که در صفحهء نرد این هردو را باهم داشته باشد.

مسعودی(مروج الذهب،یکم،رویهء 88 بجلو)و یعقوبی(تاریخ یعقوبی،رویهء 89 بجلو)دربارهء بازی نرد عقیده‌ای جز از عقیدهء ایرانیان دارند و معتقدند:«ابله در زندگی‌ مانند بازیگر در بازی نرد به یاری بخت پیروزست و هوشمند بی‌یاری بخت هم در نرد می‌بازد و هم در زندگی.از این‌رو بازی شطرنج را پیدا کردند تا نشان دهند که دانا همیشه در برابر نادان پیروزست.»این عقیده نه با واقعیت زندگی می‌خواند و نه با واقعیت بازی نرد.آنچه مسعودی و یعقوبی دربارهء نرد گفته‌اند از این تجربه بدست آمده‌ است که در نرد بازنده غالبا خود را«دانای بی‌بخت»و حریف برندهء خود را«نادان با بخت»می‌پندارد،ولی برنده پیروزی خود را غالبا پاداش هنر خود در بازی و باختن‌ حریف را نتیجهء بی‌آگاهی او می‌داند.و اتفاقا همین موضوع خود یکی دیگر از همخوانیهای بازی نرد با زندگی است.و نیز این عقیده دربارهء فلسفهء شطرنج که«دانا همیشه پیروزست»تنها در روی صفحهء شطرنج درست است و نه در صحنهء زندگی.و حتی با واقعیت میدان نبرد هم که شطرنج نمایش آن است نمی‌خواند.به سخن دیگر بازی شطرنج برخلاف بازی نرد اصلا فاقد فلسفه است.شطرنج و هر بازی همسان‌ دیگری که در آن بخت دستی نداشته باشد،یک ورزش فکری است و باید آن را از شمار بازیهای دیگر بیرون برد.همچنین بازیهایی که در آنها بخت در تعیین سرانجام بازی‌ دست تمام دارد،فاقد هیجان‌اند و هیجان جان بازی است.بنابراین اگر بازی دلخواه را آن بدانیم که در آن بخت و کوشش هردو دخالتی کمابیش برابر داشته باشند و در هر جنبش بازی بتوان به کمک یکی از این دو دیگری را راند،در این صورت باید گفت که‌ ایرانیان با پیدا کردن بازی نرد بهترین بازی را به فرهنگ جهان عرضه کرده‌اند.

23-در آیین رفتار با دوست و دشمن.

همه دوستان را به مهر اندرون

‌ گه خشم و سختی کنید آزمون

گرشاسپنامه 462/34

چو دستت رسد دوستان را بپای

‌ که تا در غم آرند مهرت بجای

گرشاسپنامه 464/28

کرا نیست در دوستی راستی

‌ بیفشان تو از گرد او آستی

گرشاسپنامه 464/38

ز دشمن مدار ایمنی جز به دوست

‌ که بر دشمنت چیرگی هم بدوست

گرشاسپنامه 464/29

چو در دشمنی جایی افتدت رای

‌ در آن دشمنی دوستی را بپای‌

 چنان بر سوی دوستی نیز راه‌

 که مر دشمنی را بود جایگاه

گرشاسپنامه 215/39 بجلو

چو چیره شوی خون دشمن مریز مکن خیره با زیردستان ستیز

گرشاسپنامه 335/132

در شاهنامه دربارهء دوست آمده است:

همان دوستی با کسی کن بلند

 که باشد به سختی ترا یارمند

41/1505

چنین داد پاسخ که از مرد دوست

‌ جوانمردی و داد دادن نکوست

‌ نخواهد به تو بد به آزرم کس‌

 به سختی بود یار و فریادرس

41/2648 بجلو

و از دوست نباید چیزی دریغ داشت:

نداری دریغ آنچه داری ز دوست

‌ اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست

41/4179

و دویی با دوست را باید بی‌میانجی گشود:

اگر دوست با دوست گیرد شمار

 نباید که باشد میانجی بکار

41/4180

و بوشکور بلخی دربارهء دوست گفته است:

شود دوست از دوست آراسته

‌ چو با ایمنی مردم از خواسته‌

 همه چیز پیری پذیرد بدان

‌ مگر دوستی کان بماند جوان‌

 برادر برادر بود،دوست به‌

چو دشمن بود بی‌رگ و پوست به

هر آن دوست کز بهر سود و زیان‌ بود دوست،دشمن شود بی‌گمان

بیت 327،328،400،406

در قابوسنامه(رویهء 139)دربارهء دوست آمده است:«مرد اگر بی‌برادر باشد به که‌ بی‌دوست،از آنچه حکیمی را پرسیدند که:دوست بهتر یا برادر؟گفت:برادرهم‌ دوست به.»و در اندرز مار سپندان(در 101)آمده است:«دوست کهن دوست نو کن‌ چه دوست کهن همانا چون می کهن است که هرچند کهنتر به خورش شهر یاران بهتر و سزاتر شاید.»و نیز در مینوی خرد دربارهء دوست آمده است(1/53):«با دوست به پسند دوست رفتار کن.»و باز همانجا(32/12):«و آن دوست بدتر که بدو اعتماد نتوان‌ کرد.»

در مینوی خرد بجای دشمن خوشرفتاری سفارش شده است(1/7):«و نسبت به‌ دشمنان فروتن و چرب و نیک‌چشم باش.»و باز همانجا(1/52):«با دشمنان‌ بانصاف ستیزه کن.»

همچنین در شاهنامه با دشمن خوشرفتاری سفارش شده است:

تو با دشمن ار خوب گفتی رواست

‌ از آزادگان خوب گفتن سزاست

13 ف/1014

و هنر دشمن را نباید خوار شمرد.شاهنامه:

سپهدار کو چاه پوشد به خار

 بر او اسب تازد به روز شکار

 از آن به که برخیره روز نبرد

 هنرهای دشمن کند زیر گرد

13 ب/1034 بجلو

ولی در هرحال باید با دشمن به همان اندازه هوشیار بود که با دوست یکدل.

شاهنامه:

ز دشمن زنخچیر آژیرتز

 بر دوست پیوسته چون تیر و پر

41/1350

و از دشمن دوری بهتر،چه دشمن دور همانا بندهء مزدورست.شاهنامه:

خردمند کز دشمنان دور گشت‌

 تن دشمن او را چو مزدور گشت

41/1144

بنابر آنچه رفت در آیین رفتار با دشمن از یک سو سفارش شده است که باید با دشمن‌ هوشیار بود،خود را از او دور داشت و دشمن را ناچیز و بیچاره‌ نشمرد.و از سوی دیگر گفته شده است که باید با دشمن مدارا و سازش کرد و با او خوشرفتار بود و هنر او را خوار نشمرد و هنگام پیروزی بر او،خون او را نریخت.ولی این‌ رفتار نیک با دشمن همیشه سفارش نشده است.بوشکور بدبینی و بی‌اعتمادی به دشمن‌ را بیشتر سفارش می‌کند و مدارا با او را بیهوده می‌داند:

به دشمن برت استواری مباد

 که دشمن درختی است تلخ از نهاد

 درختی که تلخش بود گوهرا

 اگر چرب و شیرین دهی مرو را

 همان میوهء تلخت آرد پدید

 از او چرب و شیرین نخواهی مزید

 ز دشمن گرایدون که یابی شکر

 گمان بر که زهرست هرگز مخور

بیت 87-90

ازاین‌رو باید در کمین نشست و در نخستین فرصت او را چنان کوفت که دیگر برنخیزد.به سخن دیگر در ناتوانی مدارا با دشمن و در نیرومندی کوفتن او.بوشکور:

شنیدم که دشمن بود چون بلور

 چو گاه شکستن نیابی مشور

 پس آنگه چو خواهی که‌اش بشکنی

‌ چنان کن که بر سنگ خارا زنی

بیت 287-288

بنابراین به آشتی دشمن نباید فریفته شد که آشتی دشمن به جنگ دوست ماند که‌ همه پوست است نه مغز:

صلح دشمن چو جنگ دوست بود

 که از مغز او چو پوست بود

کلیله،رویهء 216

ناچار نباید دشمن را زمان داد:

مخالفان تو موران بدند مار شدند

 برآور از سر موران مار گشته دمار

مده زمانشان،زین بیش روزگار

 مبر که اژدها شود ار روزگار یابد مار

کلیله،رویهء 96

و اسدی در همین باره:

ممان خیره بدخواه را گرچه خوار

 که مار اژدها گردد از روزگار

گرشاسپنامه 264/71

گرشاسپنامه نه تنها در مورد خوار نگرفتن دشمن با مآخذ دیگر سازوارست،بلکه نیز در این‌که در هنگام ضعف نباید با دشمن دست و پنجه نرم کرد،بلکه باید او را به زر خرید:

چو پیدا شود دشمن کینه‌جوی

‌ نهان هر زمان پرس از کار اوی

چو با او نشاید نبرد آزمود

 به چیز فراوانش بفریب زود

گرشاسپنامه 266/105 بجلو

و نیز شاهنامه:

چو با دشمن خود نتابی مکوش

41/1516

ولی گرشاسپنامه سازوار با شاهنامه و واژگونهء بوشکور و قابوسنامه،پس از پیروزی بر دشمن نابودی او را سفارش نکرده است.یکی به دلیل خون نریختن و دیگر به دلیل این‌ که شاید دشمن بکار آید:

چو پیروز گردی بترس از خدای

‌ همان از کمین مر سپه را بپای

‌ گرفتن ره دشمن اندر گریز

 مفرمای و خون زبونان مریز

گرآری به کف دشمنی پر گزند

 مکش در زمان،بازدارش به بند

 توان زنده را کشتن اندر گداز

 نکردست کس کشته را زنده باز

 بود کت نیاز افتد از روزگار

 به از دوست آن دشمن آید بکار

گرشاسپنامه 266/115 بجلو

در اندرز آذربد مار سپندان(در 100)بویژه پرهیز از دشمن کهن سفارش شده است:

«دشمن کهن دوست نو مکن،چه دشمن کهن همانا چنان مار سیاه است که صدساله‌ کین نفراموشد.»عنصر المعالی نیز دربارهء دشمن راه بوشکور را رفته است.با آن‌که از آفرین‌نامهء بوشکور و اشعار دیگر این شاعر توانا جز بیتهایی چند پراکنده بر جای نمانده‌ است،تأثیر مطالعهء آثار او بر عنصر المعالی سخت آشکارست:«و اگر از دشمن شکر یابی آن را بی‌گمان شرنگی شمر…و دشمن خود را هم خوار مدار.»(قابوسنامه،رویهء 144.)عنصر المعالی دربارهء شادی بر مرگ دشمن گوید:«و اگر دشمن بر دست تو هلاک شود روا بود اگر شادی کنی،اما اگر به مرگ خویش بمیرد بس شادمانه‌ مباش.»(قابوسنامه،رویهء 148).

فردوسی بر این بود که هنر دشمن را نباید خوار شمرد و بوشکور می‌گوید که دشمن‌ آهوی کوچک ترا بزرگ می‌کند و این دو گفته پشت و روی یک سکه‌اند.بوشکور:

کند دشمن آهوی کوچک بزرگ

‌ به خرگوش تو بر نهد نام گرگ

بیت 297

بر طبق آیین ایرانیان در جنگ نباید به مردمان شهری و کشاورز و پیشه‌ور و رهبران‌ دین و زنان و پیران و کودکان دشمن تجاوز کرد(شاهنامه 4/34/409-412 و جاهای دیگر؛گرشاسپنامه 413/61).و شاهنامه(2/24/276)کسانی را که به بنهء دشمن،یعنی جایی که زنان و کودکان لشکریان‌اند،دستبرد می‌زنند؛«مردم بد تنه»، یعنی«مردم رذل»نامیده است.در همین شاهنامه پس از آن‌که کیخسرو بر سرزمین‌ دشمن دست می‌یابد و زنان و کودکان دشمن به کوی و گذر می‌گریزند،ایرانیان را دل‌ از دیدن این صحنه می‌سوزد و هرکس به یاد زن و فرزند خود می‌افتد:

بپیچید دل بخردان را ز درد

 ز فرزند و زن هرکسی یاد کرد

5/321/1426

و از پس آن کیخسرو فرمان می‌دهد:

ز دلها همه کینه بیرون کنید

 به مهر اندر این کشور افسون کنید

 ز خون ریختن دل بباید کشید

 سر بیگناهان نباید برید

 نه مردی بود خیره‌آشوفتن

‌ به زیر اندرآورده را کوفتن‌

 نیاید جهان‌آفرین را پسند

که جویند بر بیگناهان گزند

5/321/1440 بجلو

در گرشاسپنامه با آن‌که گرشاسپ و نریمان همه‌جا تبلیغ یکتاپرستی می‌کنند،ولی‌ تجاوز به بتخانه‌های دشمن را زشت می‌شمارند(256/25-26)و نریمان یکی از پهلوانان ایرانی را به نام قباد که به بتخانهء دشمن تجاوز کرده با آن‌که خویشاوند فریدون‌ است بر دار می‌کشد(382/1 بجلو).این سخنان را اسدی در زمانی نوشته است که یاد ویرانگریهای محمود در معابد هند به نام رواج دین،ولی بطمع تاراج اموال معابد،هنوز در خاطره‌ها زنده بوده است.

منظور ما این نیست که ایرانیان در جنگها هنگام پیروزی همیشه با دشمن خوشرفتاری‌ می‌کرده‌اند.ولی فرق است میان آیین که در آن زن و بچهء دشمن جزو غنایم جنگی‌ بشمار می‌آید و آن آیین که در آن تجاوز به زن و کودک دشمن و مردمان غیرسپاهی و ویران ساختن مرزوبوم دشمن زشت شمرده شده است.

24-خون مریز.ایرانیان پیشین می‌دانستند که جان بزرگترین ودیعه‌ای است که‌ خداوند به بندگان خود به امانت داده است و جز او هیچ‌کس حق ستاندن آن را ندارد.

پس‌ستاندن جان بندگان خدا یعنی دستبرد در امانت خداوند.و آنان که به بهانهء دین و دنیا خون بندگان خدا را می‌ریزند،همانننا که به خداوند ایمان ندارند و روز داوری را باور نمی‌دارندد.و اگرچه هرروز هم از این نمط سخن رانند،جز فریب خلق و سواری بر گردهء آنها به چیز دیگری نمی‌اندیشند.

120

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

سفارش پرهیز از خونریزی جرعهء ناب دیگری از می کهنسال فرهنگ ایران است:

مریز از کسی خون که باشد گزیر

360/74

و سراسر شاهنامه از این پندپرست:

مبادا ترا پیشه خون ریختن

6/211/782

تو خون سر بیگناهان مریز

5/368/2247

گزافه مفرمای خون ریختن

8/278/3869

خون ریختن بر شاه زشت است:

ابرشاه زشت است خون ریختن

8/136/1387

و شاه خونریز بر تخت کیان دیر نپاید:

چو خونریز گردد سر سرفراز به تخت کیان برنماند دراز

5/366/2277

سپهبد که با فرّ یزدان بود همه خشم او بند و زندان بود چو خونریز گردد بماند نژند مکافات یابد ز چرخ بلند

5/375/2355 بجلو

خون ریختن جنگ با خداوندست:

جهان خواستی،یافتی،خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز

1/103/410

پسندی و همداستانی کنی‌ که جان‌داری و جان‌ستانی کنی‌ میآزار موری که دانه‌کش است‌ که جان دارد و جان شیرین خوش است

6/524 بجلو

25-در آیین رفتار با زیردستان.

ببخشای بر زیردستان به مهر بر ایشان به هر خشم مفروز چهر که ایشان به تو پاک ماننده‌اند خداوند را همچو تو بنده‌اند

گرشاسپنامه 464/22 بجلو

26-دربارهء زن و فرزند.در فرهنگ ایرانی مانند بسیاری از فرهنگهای کهن دیگر زن را خوار داشته‌اند،اگرچه نیک‌رفتاری با زن نیز سفارش شده است.در گرشاسپنامه‌ عقیدهء منفی و خشن دربارهءزن بسیارست.برای نمونه هنگامی که دختر شاه گورنگ در

121

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

نخستین برخورد خود با جمشید با دلی پر از مهر به پذیرهء او می‌رود و برای گشودن در سخن‌ از جمشید می‌پرسد که کدام یک از دو کبوتر را که بر دیوار باغ نشسته‌اند به تیر بزند، جمشید در پاسخ او این سخنان زشت و بیابانی را بر زبان می‌آورد:

تو هستی زن و مرد من،پس نخست‌ ز من باید انداز فرهنگ چیست‌ زن ار چه دلیرست و با زور دست‌ همان نیم مردست هر چون‌که هست‌ زنان را ز هر خوبی و دسترس‌ فزونتر هنر پارسایی است بس‌ هنرها ز زن مرد را بیشتر ز زن مرد بد در جهان پیشتر

گرشاسپنامه 29/159 بجلو

در شاهنامه اگرچه در هیچ کجا پهلوانی در آغاز آشنایی و مهر با زنی چنین سخنانی‌ نافرهیخته بر زبان نیاورده است و ما در این کتاب با شیرزنانی چون فرانک و سودابه و رودابه و سیندخت و تهمینه و جریره و گردآفرید و منیژه و کتایون و فرنگیس و گردیه و شیرین روبرو می‌گردیم که در بزم و رزم همدوش مردان‌اند،ولی باز در این کتاب نیز گاه از پهلوانان نسبت به زن و دختر گفتار ناهنجار سر می‌زند و بطور کلی عقاید منفی‌ دربارهء زن در این کتاب نیز کم نیست،اگرچه نباید آنها را الزاما عقیدهء سرایندهء آن‌ دانست.مثلا مهراب پس از پی بردن به رابطهء دخترش رودابه با زال می‌گوید:

همی گفت چون دختر آمد پدید ببایستمش در زمان سر برید نکشتم نرفتم به راه نیا کنون ساخت بر من چنین کیمیا

7/949 بجلو

و سرو شاه یمن دربارهء دختران خود که نه به خواست دل به زنی به پسران فریدون‌ می‌دهد:

به اختر کسی دان که دخترش نیست‌ اگر تاج دارد بداختر بود

6/228

و افراسیاب پس از آگاهی از کار منیژه با بیژن:

کرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بداختر بود

5/23/262

ولی بیت زیر که در چاپ کلکته آمده است(-بروخیم 3/551 زیرنویس 2) افزودهء دیگران بر شاهنامه است:

زن و اژدها هردو در خاک به‌ جهان پاک از این هردو ناپاک به

در گرشاسپنامه باز دربارهء زن آمده است:

122

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

چنین گفت دانا که دختر مباد چو باشد بجز خاکش افسر مباد بنزد پدر دختر ار چند دوست‌ بتر دشمن و مهترین ننگش اوست

گرشاسپنامه 39/16 بجلو

و یا:

هر آن کو نترسد ز دستان زن‌ از او در جهان رای دانش مزن‌ زن نیک در خانه نازست و گنج‌ زن بد چو دیوست و مار شکنج‌ ز دستان زن هرکه ناترسکار روان با خرد نیستش سازگار زنان چون درخت‌اند سبزآشکار ولیک از نهان زهر دارند بار هنرشان همین‌ست کاندر گهر به گاه زهه مردم آرند بر

گرشاسپنامه 260/33 بجلو

اکنون که تنها هنر زن زادن است،پس باید او را زود به شوهر داد:

زنان را بود شوی کردن هنر بر شوی به زن که نزد پدر بود سیب خوشبوی بر شاخ خویش‌ و لیکن به خانه دهد بوی بیش‌ زن ار چند با چیز و باآبروی‌ نگیرد دلش خرمی جز به شوی‌ چو نیمه است تنها زن ار چه نکوست‌ دگر نیمه‌اش سایهء شوی اوست

گرشاسپنامه 228/51 بجلو

زنان شایستهء راز شنیدن نیستند:

که موبد چنین داستان زد ز زن‌ که با زن در راز هرگز مزن

گرشاسپنامه 35/266

بویژه این عقیدهء سپسین،یعنی راز نگفتن با زن،در فرهنگ کهن ما نمونه‌های‌ فراوان دارد.در اندرز آذربد مار سپندان(در 49)آمده است:«راز به زنان مبرید کتان‌ رنج بی‌بر نبود.»و باز همو(در 11)گوید:«راز به زنان مبر.»و بوشکور راست:

مباد ایچ کس کو بگوید نهان‌ ابا زن،که رسوا شود در جهان

بیت 396

و در شاهنامه در همین باره آمده است:

چنین گفت با مادر اسفندیار که نیکو زد این داستان هوشیار که پیش زنان راز هرگز مگوی‌ چو گویی سخن باز یابی به کوی

6/218/22 بجلو

123

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

چنین گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند براز

6/245/456

و یکی از پندهای اردشیر این است که:

نگویی به پیش زنان راز را

7/182/480

که:

زنان را زبان کم بماند به بند

5/68/1018

با زنان رای هم نباید زد.شاهنامه:

مکن هیچ کاری به فرمان زن‌ که هرگز نبینی زنی رایزن

6/218/24

و:

کسی کو بود مهتر انجمن‌ کفن بهتر او را ز فرمان زن‌ سیاوش به گفتار زن شد تباه‌ خجسته زنی کو ز مادر نزاد

3/171/2617 بجلو

در شاهنامه داستان‌دهی را آورده است که روزگاری بس‌آباد بود تا آن‌که در آن ده‌ خردان با بزرگان و زنان با مردان برابر شدند وآبادی از آن ده رخت برکشید(7/325/ 349 بجلو).بنابراین روشن است که فرمانروایی نباید بدست زنان افتد،که:

چو زن شاه شد کارها گشت خام

شاهنامه 9/305/1

زنان همیشه در پی خوردن و خفتن‌اند و ازاین‌رو از نام بلند بیگانه‌اند.شاهنامه:

زنان را از آن نام ناید بلند که همواره در خوردن و خفتن‌اند

10/58

پس از زن جز کاستی نیاید و از او نتوان دانش آموخت.شاهنامه:

ز کار زن آید همه کاستی

3/34/483

به دانش زنان کی نماند راه

3/15/165

ازاین‌رو جوانان را باید از آمیزش بسیار با زنان بازداشت تا خوی زنان در آنان‌ نگیرد.شاهنامه:

چو با زن پس پرده باشد جوان‌ بماند منش پست و تیره روان

6/229/183

و بو شکور راست:

بتر مرد آن کو به خوی زنان‌ برآید،پس آنگه بماند چنان

بیت 304

124

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

مرد زن‌خوی به همان اندازه بی‌منش است که زن مردخوی و آنان که برخی از نرّه‌ زنهای فرنگ را دیده‌اند راستی این سخن بوشکور را دریافته‌اند:

خردمند گوید که زن آن بتر که او مردخو باشد و مردفر

بیت 305

و باز بوشکور راست که گوید زن باید همیشه به خوی زمان دوشیزگی خود بماند:

بس است این شرف خوی پاکیزه را که ماند زن خوب دوشیزه را

بیت 306

در شاهنامه شرم و آهستگی و نرم سخن گفتن بویژه در زنان ستوده شده است و یا نبودن آن را در زن نکوهیده است(41/6281 و 4127)و آذربد مار سپندان(در 54)در همین‌باره گوید:«زن فرزانه و شرمگین دوست دار و بزنی خواه.»و همو باز دربارهء زناشویی یک‌جا می‌گوید(در 111):«زن جوان بزنی کن.»و در جای دیگر از میان‌ کارهای بد یکی نیز این را داند که(در 152):«یکی پیر ریدک‌خیم که زن برنا بزنی‌ کند.یکی مرد جوان که زن پیر بزنی کند.»و در مینوی خرد(60/7)دربارهء زن دلخواه‌ آمده است:«زن جوان درست گوهر استوار نیکنام خوش‌خیم خانه‌افروز که شرم و بیمش‌ نیک،و پدر ونیا و شوهر و سالار خویش را دوست دارد و زیبا و بزرگ‌سرین است،بر زنان همال خویش رد است.»

و در شاهنامه زن دلخواه چنین توصیف شده است:

اگر پارسا باشد و رایزن‌ یکی گنج باشد پراگنده زن‌ بویژه که باشد به بالا بلند فرو هشته تا پای مشکین کمند خردمند و هشیار و بارای و شرم‌ سخن گفتن چرب و آواز نرم

41/736 بجلو

در اینجا می‌گوید زن خوب آن است که رایزن باشد و پیش از آن آمده بود که هیچ‌ زنی رایزن نیست.این گفته‌های ضد و نقیض می‌رساند که عقاید منفی دربارهء زن را نباید چندان هم جدی گرفت و حتی بسیاری از آنها واکنش خشم مردست در برابر آزادیهایی که زن در زمان ساسانیان کم‌کم بدست می‌آورد.اگر جز این بود زنان در تاریخ ما به فرمانروایی نمی‌رسیدند و این نقش نسبة مهمی را که زن در بسیاری از داستانهای ما دارد،نمی‌داشت.

البته گاه خوشرفتاری با زن نیز سفارش شده است.از آن‌میان در اندرز آذربد

125

ایران نامه , پاییز 1362 – شماره 5

مار سپندان(در 48)آمده است:«به زنان گستاخ مشوید که به شرم و پشیمانی نرسید.»

و در شاهنامه حتی یک‌جا تفاوتی میان فرزند پسر و دختر ننهاده است:

چو فرزند باشد به آیین و فر گرامی به دل بر چه ماده چه نر

6/234

در مقابل دربارهء مهر به فرزند و خویشکاری پرورش و فرهنگیدن او همهء مآخذ یک‌ گفت‌اند:

به فرزند خرم بود روزگار هم از وی شود تلخی مرگ خوار

گرشاسپنامه 209/150

به فرهنگ پرور چو داری پسر نخستین نویسنده کن از هنر

گرشاسپنامه 463/18

بود بیش اندوه مرد از دو تن‌ ز فرزند نادان و ناپاک زن

گرشاسپنامه 147/23

چه چیز آمد این مهر فرزند و درد که در نیک‌وبد هست با جان نبرد چو نبود،دل از بس غمش،خون بود چو باشد،غم آنگاه افزون بود

گرشاسپنامه 56/31 بجلو

و بو شکور راست:

دو چشمت به فرزند روشن بود اگر چند فرزند دشمن بود ز پیش پسر مرگ خواهد پدر تو دشمن شنیدی ز جان دوست‌تر؟

بیت 263 بجلو

و فردوسی راست:

چو فرمان‌پذیرنده باشد پسر نوازنده باید که باشد پدر

41/1252

و بویژه اگر فرزند هنوز خردسال است،غم او را بیش باید داشت.شاهنامه:

غم خرد را خوار نتوان شمرد

12 د/413

و فرزند را باید از کودکی فرهنگ کرد تا جهان به دست نادان نیفتد.شاهنامه:

سپردن به فرهنگ فرزند خرد

 که گیتی به نادان نباید سپرد

41/1251

27-در جوانی و پیری.

جوان گرچه دانا دل و پرفسون

‌ بود نزد پیر آزمایش فزون‌

جوان کینه را شاید و جنگ را

 کهن پیر تدبیر و فرهنگ را

 خردمند به پیر و یزدان‌پرست‌

 جوان گرد و خوشخوی و بخشنده‌دست

گرشاسپنامه 261/3 بجلو

28-در آیین سفر.در گرشاسپنامه سخنانی در آیین سفر آمده است که برخی از آنها هنوز هم آموزنده است:

سفر نیست آهو،که والاگهر

چو بیند جهان بیش گیرد هنر

 ز هرگونه بیند شگفتی بسی‌

 گرد گونه‌گون دانش از هرکسی‌

 خزان و زمستان،تموز و بهار

 همه ساله در گردش‌اند این چهار

 شب و روز و چرخ و مه و آفتاب‌

 دمان ابر و تند آتش و تیز آب‌

 همیدون همه بر سفر کردن‌اند

 چپ و راست در تاختن بردن‌اند

 هنرشان به کار جهان ساختن‌

ز گردش پدیدست و از تاختن‌

 مرا نیز گشتن به گیتی رواست

‌ مگر یابم آن کاین دلم را هواست

‌ چه مردن دگرجا،چه در شهر خویش

‌ سوی آن جهان ره یکی نیست بیش

گرشاسپنامه 211/27 بجلو

و اما سفر را آیینی است که باید بدان رفتار کرد:

بسا کس‌که او جست راه دراز

 چو شد نیز نامد سوی خانه باز

 یکی از پی مرگ و از روز تنگ‌

 دگر از پی دشمن و نام و ننگ

‌ شدن دانی از خانه روز نخست

‌ ولیک آمدن را ندانی درست

‌ بلایی ز دوزخ سفر کردن‌ست

‌ غم چیز و تیمار جان خوردن‌ست

‌ در او رنج باید کشیدن بسی

‌ جفا بردن از دست هر ناکسی‌

به ره چون شوی هیچ تنها مپوی‌

 نخستین یکی نیک همره بجوی

‌ کجا رفت خواهی ببر بردنی

‌ بپرهیز و مستان ز کس خوردنی

‌ چو تنها بوی رنج دیده بسی

‌ مده اسپ تا برنشیند کسی

‌ مکن تیره شب آتش تابناک

‌ و گر چاره نبود فکن در مغاک

‌ به هر ره مشو تا ندانی درست‌

 هر آبی مخور نآزموده نخست‌

 همی تا بود دشت وآباد جای‌

 به ویرانی اندر مکن هیچ رای‌

 به رفتن مرنجان چنان‌بارگی

‌ که آرد گه کار بیچارگی

ز یک روزه دو روزه ره ساختن

‌ به از اسپ کشتن ز بس تاختن‌

 همیشه کمان بر زه آورده باش

‌ بسیچ کمینگاهها کرده باش

‌ مشو شب به شهر اندر از ره فراز

 بر چشمه و آب منزل مساز

 به شهری که بد باشد آب و هوا

 مجوی و مخور هرچت آید هوا

گرشاسپنامه 213/2 بجلو

29-در آیین همزیستی.در زیر اندرزی چند دربارهء آیین همزیستی با مردمان از گرشاسپنامه یاد می‌کنیم و از آوردن گواههای دیگر از کتب دیگر می‌گذریم:

از اندیشهء پنهان مردم باید ترسید چه هر جانوری از برون دو رنگ است مگر مردم که‌ از درون:

ز پنهان مردم به دل ترس دار

 که پنهان مردم فزون ز آشکار

همه‌جانور در جهان گونه‌گون

‌ برون پیسه باشند و مردم درون

214/34 بجلو

به دردمندان و پیران مخند بد(215/51،461/29 و 32)؛به مستان و دیوانگان پند مدهید(461/32)؛از دزد چیزی نپذیرید وگرنه شما را نیز به بدگمانی دزدی بگیرند:

ز دزدان هر آن کس که پذیرفت چیز

 به دزدی ورا زود گیرند نیز

216/56

اگر خواهید چیزتان را ندزدند همه را دزد پندارید(216/57)،ولی در جایی دیگر می‌گوید که بدگمانی و بداندیشی بسیار زندگی را تلخ خواهد ساخت(186/68)؛کار را به مهتران دهید(461/31)؛بدنامان را یار مگیرید(461/31)؛با هیچ‌کس بیش از اندازه نیکی مکنید:

به کس بیش از اندازه نیکی مکن

463/14

و نیز شاهنامه:

همان نیز نیکی به اندازه کن

41/3972

از گناهی که بخشیدید دیگر سخن مگویید(464/36)؛مزد از مزدور بازمگیرید (646/39)؛بد مکنید که پشیمانی از پس سودی ندارد(464/40)؛اگر نیکوکردار نیستید،باری نیکوگفتار باشید(2304/51)؛خوی نیک بهترین دوست و خوی بد بدترین دشمن است(147/21)؛ایمن از بدی کسی است که با دیگران نیکی کند و بد مردمان نخواهد(147/22)؛سه چیزست که روزی و دانش را بکاهد:شرم،غرور، کاهلی:

سه چیزست اندر جهان خاسته‌

 که روزی و دانش کند کاسته

‌ یکی شرم و دیگر سرافراشتن‌

 سوم پیشه را کاهلی داشتن

147/34 بجلو

با هرکسی نباید راز گفت(214/33،215/53)بویژه با سخن‌چین و دو رو (463/13)و آن سخن که از زبان دو تن گذشت دیگر راز نیست:

سخن کان گذشت از زبان دو تن

‌ پراگنده شد بر سر انجمن

43/11

دربارهء نکات اخلاقی بالا گواههای فراوانی در آثار پیش و پس از گرشاسپنامه هست‌ که ما برای دوری از درازی سخن از آوردن آن چشم می‌پوشیم.تنها دربارهء راز نهفتن از میان بیتهای فراوانی که از فردوسی و بویژه از بوشکور در این‌باره هست،چند بیتی‌ می‌آوریم:

پرستنده با ماه دیدار گفت‌

 که هرگز نماند سخن در نهفت‌

 مگر آن‌که باشد میان دو تن

‌ سه تن نانهان است و چارانجمن

شاهنامه 1/166/464 بجلو

ز من راز خویش ار نداری نگاه

‌ نگهداشتن رازت از من مخواه‌

شنیدم که چیزی بود استوار

 که او را نگهبان بود بیشمار

 مگر راز کانگاه پنهان بود

 که او را یکی تن نگهبان بود

 نیاید دگر باره زی مردمان‌

 سخن کز دهان جست و تیر از کمان

بو شکور،بیت 279،280،322،405

و نیز نک به:بوشکور،بیت 260-262،269-272،320-321،360- 395.

30-زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد.

چه کردن زبان بر بدی کامکار

 چه در آستین داشتن گرزه مار

 زبان را بپای از بداندیش و دوست‌

که نزدیکتر دشمن سرت اوست‌

چنین گفت دانا که با خشم و جوش

‌ زبانم یکی بسته شیرست زوش

‌ به بند خرد در همی بایمش

‌ که بکشدم ترسم چو بگشایمش

گرشاسپنامه 288/35 بجلو

و در مینوی خرد آمده است:(1/92):«نگاهداری زبان برتر از هرچیزی است.»

31-ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم.هیچ چیز به ما از مرگ نزدیکتر نیست:

به ما مرگ نزدیکتر بی‌گمان‌

 که بیم است کاید زمان تا زمان

گرشاسپنامه 146/16

هر کاری را چاره‌ای است مگر مرگ را:

به هر کار بر نیک‌وبد چاره هست‌

جز از مرگ‌کش چاره ناید بدست

گرشاسپنامه 222/111

چو مرگ آمد و کار رفتن ببود

 نه دانش نماید نه پرهیز سود

 ره پیری و مرگ را باره نیست

‌ به نزد کس این هردو را چاره نیست

گرشاسپنامه 463/3 بجلو

دگر گفت بر هفت‌خوان پرگهر

 چه دانی یکی مرغ بگشاده پر

 کجا خورد آن مرغ از آن گوهرست

‌ خورش نیز هرچند افزونترست‌

 نه گوهر همی کم شود در شمار

 نه سیر آید آن مرغ بسیار خوار

 برهمن در پاسخش برگشاد

 که این هفت‌خوان کشورست از نهاد

 گهر جانور پاک دان مرغ مرگ‌

 که هستیم با او چو با باد مرگ

‌ همی تا خورد جانور بیشتر

 نه او سیر گردد،نه کم جانور

گرشاسپنامه 318/19 بجلو

اگر چند بسیار مانی بجای

‌هم آخر سرآید سپنجی سرای

‌ نه آن ماند خواهد که با زور و گنج

‌ نه آن کس که درویش با درد و رنج

‌ بهشتی بدی گیتی از رنگ‌وبوی‌

 اگر مرگ و پیری نبودی در اوی

‌ تن ما چو میوه است واو میوه‌دار

 بچینند یک روز میوه ز دار

 یکی جامهء زندگانی است تن

‌ که جان داردش پوشش خویشتن‌

 بفرساید آخرش چرخ بلند

 چو فرسود جامه بباید فکند

 ز ما تا ره مرگ یک دم ره‌ست

‌ اگر دم درازست اگر کوته‌ست‌

 چو پولی‌ست این مرگ کانجام کار

 بر این پول دارند یکسر گذار

 بمیرد هرآن کس‌که زاید درست‌

 شود نیست چونان که بود از نخست

‌ نیابی کسی کش کسی مرده نیست

‌ دلی نیست کز گیتی آزرده نیست

اگر مرگ بر ما نکردی کمین‌

 ز بس جانور تنگ بودی زمین

گرشاسپنامه 472/36 بجلو

اکنون که فرجام همه مرگ است:

چو خواهد بدن مرگ فرجام کار

 چه در بزم مردن چه در کارزار

گرشاسپنامه 247/38

و در این‌باره چند بیت از شاهنامه:

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم‌

به ناکام گردن بدو داده‌ایم

4/16/136

هر آن کس که زاید ببایدش مرد

 اگر شهر یارست اگر مرد خرد

7/104/1768

همه مرگ راییم پیر و جوان‌

به گیتی نماند کسی جاودان

2/231/809

شکاریم یکسر همه پیش مرگ‌

 سری زیر تاج و سری زیر ترگ

2/241/959

همه کارهای جهان را درست‌

 مگر مرگ کان را دری دیگرست

6/293/1234

و مینوی خرد در پاسخ دانا که می‌پرسد:چیست که از آن نمی‌توان گریخت؟

می‌گوید:«وای بد(-دیو مرگ)است که کسی از آن نمی‌تواند بگریزد.»(مینوی‌ خرد 46/8).

32-در آیین پادشاهی.در گرشاسپنامه پادشاهی پس از خدایی بالاترین پایگاه‌ شناخته شده است:

مهین پایگه پادشاهی بود

 بر از پادشاهی خدایی بود

گرشاسپنامه 211/14

و از این‌رو حتی یک روز آن نیز خوش است:

شهی گرچه یک روزه باشد خوش است

گرشاسپنامه 211/13

در گرشاسپنامه دستورالعملهایی برای نگاهداشت پادشاهی تعیین شده است و خویشکاری شاه را نسبت به پیرامونیان او و دیگر مردمان از دوست و دشمن،و نیز خویشکاری مردم کشور و پیرامونیان شاه را نسبت به پادشاه برشمرده است.نخست بطور کلی به خوی گردنده و یا به گفتهء امروزین به مزاج دمدمی پادشاهان اشاره می‌کند:

بدان کز همه چیزها آشکار

 بگردد سبکتر دل شهریار

 دم پادشاهان امیدست و بیم‌

 یکی را سموم و دگر را نسیم‌

 چو چرخ است کردارشان گردگرد

 یکی شاد از ایشان یکی پر ز درد

گرشاسپنامه 66/7 بجلو

آنچه در بالا آمده است عقیدهء کلی ایرانیان دربارهء خوی پادشاهان بوده است که در آثار پیش از گرشاسپنامه نیز هست و همه به مآخذ پهلوی برمی‌گردند.شاهنامه:

اگر پادشا کوه آتش بدی‌

 پرستنده را زیستن خوش بدی

‌ چو آتش گه خشم سوزان بود

 چو خشنود باشد فروزان بود

 از او یک زمان شیر و شهدست بهر

 به دیگر زمان چون گزاینده زهر

41/1593 بجلو

و بو شکور

شنیدم که آتش بود پادشاه‌

 به نزدیک آتش که جوید پناه‌

 اگر پادشا را تو باشی پسر

 همی ترس از او گر ببایدت سر

بیت 382 و 403

در گرشاسپنامه دربارهء بایستهای پادشاهی و خویشکاری شاه بجای پیرامونیان و مردم‌ کشور مطالب بسیاری هست که با آنچه در همین زمینه در شاهنامه آمده است همخوانی‌ دارد،به دلیل این‌که هردو به مآخذ کهن برمی‌گردند.ما در اینجا از آن به چند بیتی‌ بسنده می‌کنیم:

نگه کن که چون کرد باید شهی

‌ بیاموز آیین و راه مهی‌

 چهارست آهوی شاه آشکار

 که شه را نباشد بتر زین چهار

 یکی خیره‌رایی،دوم بددلی،

 سوم زفتی و چارمین کاهلی‌

 خرد شاه را برترین افسرست‌

 هش و دانشش نیکتر لشکرست

‌ بهین گنج او هست:داننده مرد

 نکوتر سلیحش:یلان نبرد

 منه نو رهی کان نه آیین بود

 که تا ماند آن بر تو نفرین بود

 در داد بر دادخواهان مبند

 ز سوگند مگذر،نگهدار پند

 کسی دار کز دفتر باستان‌

 همی خواندت گونه‌گون داستان

‌ ببین تا ز کردار شاهان

 پیش‌ چه به بد همان کن تو آیین خویش

بدان کار ده کو نجوید ستم

‌ نه آن را که افزون پذیرد درم

‌ چو خواهی کهی را همی کرد مه

‌ بزرگیش جز پایه‌پایه مده‌

 که چون از گزافش بزرگی دهی‌

نه ارج تو داند،نه آن مهی

گرشاسپنامه 261/7 بجلو

هر آن شاه‌کو خوار دارد شهی

‌ شود زود از او تخت شاهی تهی

‌ چو در داد شاه آورد کاستی

‌ بپیچد سر هرکس از راستی

گرشاسپنامه 207/111 بجلو

چنین داد پاسخ که شه را نخست‌

 خرد باید و رای و راه درست‌

 کف راد و داد ونژاد و گهر نکوکاری و راستگویی و فر

گرشاسپنامه 342/38 بجلو

سپهری‌ست:شاهی،ورا مهر:گاه،

 بروجش:دژ و اخترانش:سپاه،

 عروسی است خوبیش:باژ و درم،

 سر تیغ:پیرایه،کابین:قلم،

 به سهم و سکه داشت باید شهی‌

که چون این دو نبود نپاید مهی

‌ به کار شهی هرکه سستی کند

 بر او هرکسی چیره‌دستی کند

گرشاسپنامه 303/133 بجلو

دربارهء مطالب بالا نگاه کنید همچنین به شاهنامه(41/1231 بجلو،1368 بجلو، 1422 بجلو).برخی از این عقاید،بویژه اهمیت تیغ و قلم و درم در نگاهداشت پادشاهی‌ همان است که دقیقی نیز در قطعهء مشهور خود آورده است و در آن هیچ مطلبی نیست که‌ در بیتهای فردوسی و اسدی نیامده باشد:

ز دو چیز گیرند مر مملکت را

 یکی پرنیانی یکی زعفرانی

‌ یکی زرّ نام ملک بر نبشته‌

دگر آهن آبداده یمانی‌

 کرا بویهء وصلت ملک خیزد

 یکی جنبش بایدش آسمانی‌

زبانی سخنگوی و دستی گشاده

‌ دلی همش کینه،همش مهربانی

‌ که ملکت شکاری است کو را نگیرد

 عقاب پرنده،نه شیر ژیانی‌

 دو چیزست کو را به بند اندر آرد

 یکی تیغ هندی،دگر زرّ کانی‌

 به شمشیر باید گرفتن مر او را

 به دینار بستنش پای ار توانی

‌ کرا بخت و شمشیر و دینار باشد

 و بالا تن تهم و نسبت کیانی

‌ خرد باید آنجا و جود و شجاعت‌

 فلک مملکت کی دهد رایگانی

چاپ دبیر سیاقی،رویهء 109

همچنین دربارهء خویشکاری پیرامونیان پادشاه و مردم دیگر بجای شاه مطالب‌ بسیاری در گرشاسپنامه(66/10-47،207/114-115،434/15-20)هست‌ که باز مانند آنها را در شاهنامه(41/1161-1169،1555-1597 و جاهای دیگر) می‌یابیم و ما در اینجا از آوردن آن می‌گذریم.تنها یک مطلب هست دربارهء شاهدوستی‌ که در آن گرشاسپنامه و شاهنامه از یکدیگر دور می‌گردند و از این‌رو اشاره به آن‌ ضروری می‌نماید:

نخست این‌که در هردو کتاب شاهدوستی و فرمانبرداری از شاه سخت سفارش شده‌ است.گرشاسپنامه:

ز یزدان و فرمان شاه و خرد

 مگردید کز بن نه اندر خورد

461/27

تو دانی که از دین و آیین و راه‌

 چه فرمان یزدان،چه فرمان شاه

330/37

ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیست

‌ به هر روی که را ز مه چاره نیست

‌ بود پادشا سایهء کردگار

 بی او پادشاهی نیاید بکار

65/26 بجلو

و شاهنامه:

پرستیدن شهریار زمین

‌ ندارد خردمند جز راه دین‌

 نباید به فرمان شاهان درنگ

‌ نباید که باشد دل شاه تنگ‌

هر آن کس‌که بر پادشا دشمن است

‌ روانش پرستار آهرمن است‌

 دلی کو ندارد تن شاه دوست‌

 نباید که باشد و را مغز و پوست

‌ چنان دان که آرام گیتی‌ست شاه‌

 چو نیکی کنیم او دهد دستگاه

‌ تو مپسند فرزند را جای اوی

‌ چو جان‌دار در دل همه رای اوی

‌ به شهری که هست اندر او مهر شاه

‌ نیابد نیاز اندر آن بوم راه

‌ جهان را دل از شاه خندان بود

 که بر چهر او فرّ یزدان بود

 به اندیشه گر سر بپیچی از اوی‌

 نبیند به نیکی ترا بخت‌روی

‌ به فرمان شاه آنک سستی کند

 همی از تن خویش مستی کند

 نکوهیده باشد گل آن درخت‌

 که نپراگند بار بر تاج و تخت

8/143/1501 بجلو

ولی در گرشاسپنامه،اسدی تا آنجا پیش رفته است که حتی فرمانبرداری از شاه بیگانه را نیز ضروری دانسته است.گرشاسپ در بهانهء این‌که چرا به خدمت ضحاک‌ بیگانه درآمده است می‌گوید:

کس ار دیدمی من سزای شهی‌

 از این مارفش کردمی جا تهی

‌ و لیکن چو کس می نیاید بدست‌

 بترسم که باشد بتر زین که هست‌

 سرانجام با پادشا به جهان‌

 اگر چند بد باشد و بدنهان

گرشاسپنامه 65/26 بجلو

این عقیده در گرشاسپنامه که حتی شاهی بیگانه چون ضحاک را که ستمگر نیز هست تنها به این دلیل که شاه است باید به رسمیت شناخت و از او فرمانبرداری کرد،نه‌ می‌تواند عقیدهء فردوسی و شاهنامهء او باشد و نه اصلا با جهانبینی پادشاهی در ایران‌ باستان می‌خواند.در شاهنامه به بدبختی بزرگی که از راه بیدادگری پادشاه بر نظام‌ پادشاهی و بر مردم کشور خواهد رسید فراوان اشاره شده است.مثلا هنگامی که حتی‌ اندیشهء بیدادگری از یاد بهرام گور می‌گذرد،شیر در پستان گاو دهقان می‌خشکد و رنگ‌ سیاه گاو به زشتی می‌گراید و بوی در نافه از مشک می‌رود و تخم در زیر مرغ تباه‌ می‌گردد(35/735 بجلو).بر طبق شاهنامه:ستم،نامهء عزل شاهان بود(7/114/31) و از همین‌روست که چون جمشید راه ستم پیش گرفت مردم از او روی گرداندند و به‌ درگاه ضحاک تازی شتافتند و با این کار سقوط جمشید و کشور را فراهم آوردند.ولی در شاهنامه هیچ کجا پیروزی ضحاک و اسکندر و عرب را مبارک‌باد نگفته است و لزوم‌ فرمانبرداری از این بیگانگان را سفارش نکرده است.توافق میان گرشاسپنامه و شاهنامه‌ در این است که هردو در عین حال که شاهدوستی و فرمانبرداری از شاه را سفارش‌ می‌کنند می‌دانند که اگر شاه ستم پیشه کند سقوط او در پی است و با سقوط شاه کار کشور به بی‌نظمی و هرج و مرج خواهد کشید.ولی نتیجه‌ای که اسدی در گرشاسپنامه از این حقیقت می‌گیرد این است که برای جلوگیری از چنین بلایی حتی باید با شاه بیگانه‌ و ستمگری چون ضحاک ساخت.در حالی که بر پایهء جهانبینی شاهنامه پادشاهی‌ ضحاک بیگانه خود همان بلا و بدبختی و بی‌نظمی پیش‌بینی‌شده‌ای است که از ستم‌پیشگی جمشید بوجود آمده است.بر طبق شاهنامه پیش از بروز این بلای بزرگ، یعنی در آن هنگام که هنوز شاه خودی و ستمگر فرمانروایی می‌کند باید کوشید تا او را با پند و اندرز به راه داد کشانید،ولی اگر این کوششها کارگر نیفتاد باید با او به کژدار و مریز ساخت و حتی پسر او را که هم خودی است و هم پس از پدر به پادشاهی خواهد رسید نباید بر ضد پدر شورانید(تو مپسند فرزند را جای اوی).چه با این کار نه تنها حرمت نظام پادشاهی می‌شکند،بلکه چه بسا که در کشور ایجاد دو دستگی میان پیروان پدر و پسر نماید و سرانجام راه پیروزی بیگانه بازگردد.ولی اگر همه این کارها و راهها سود نکرد و کشور به دست بیگانه افتاد،باید کاوه‌وار بر ضد بیگانه درفش طغیان برافراشت و با بیگانه-حتی اگر دادگر باشد-سازش نکرد.

در مینوی خرد(32/1 بجلو)دربارهء فرمانروای بد و کشور بد آمده است:«پرسید دانا از مینوی خردکه کدام سرور و سرزمین بدتر است؟مینوی خردپاسخ داد که آن سروری‌ بدترست که نتواند کشور را ایمن و مردمان را بی‌ستم دارد،و آن سرزمینی بدترست که به‌ نیکی و ایمنی و آسایش در آن نتوان زیست.»

33-در آیین بار دادن.گرشاسپنامه 265/85.

34-دربارهء دستور شاه.گرشاسپنامه 262/18-20(و نیز نک به شاهنامه‌ 41/3744 بجلو).

35-در آیین دبیری.گرشاسپنامه 262/24-25(و نیز نک به شاهنامه 41/ 1534 بجلو).

36-سیاه‌پوش دربار.گمارده رساندن دادخواهی مردم به شاه.گرشاسپنامه‌ 205/62،226/2.

37-در آیین پرده‌داری.گرشاسپنامه 262/21-23.

38-در آیین سپاه آراستن.گرشاسپنامه 356/4-84.

39-در شرایط مرد سپاهی.گرشاسپنامه 262/26-30،35-36.

40-در خویشکاری سپاهیان در راه.

چنان ران سیه را کجا بگذرد

به بیداد کشت کسی نسپرد

نه بر بیگنه بد رسانند نیز

 نه از بی‌گزندان ستانند چیز

گرشاسپنامه 335/121 بجلو

در این‌باره در شاهنامه سخن فراوان رفته است.از آن‌میان بیتهای زیر از زبان‌ کیخسرو به طوس:

نیارزد باید کسی را به راه‌

 چنین است آیین تخت و کلاه‌

کشاورز گر مردم پیشه‌ور

 کسی کو به لشکر نبندد کمر

 نباید که بر وی وزد باد سرد

 مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

 نباید نمودن به بی‌رنج رنج

که بر کس نماند سرای سپنج

4/34/409 بجلو

در مینوی خرد در خویشکاری سپاهیان آمده است(30/9-10):«وظیفهء نظامیان‌ دشمن زدن و شهر و بوم خویش را ایمن و آسوده داشتن است.»و در همین کتاب دربارهء آنچه بر مرد سپاهی آهوست آمده است(58/8):«و عیب نظامیان ستم و آزار و پیمان‌ شکنی و نابخشایندگی و خشونت و تکبر و تحقیرست.»در گرشاسپنامه عیب سپاهی را جان‌دوستی دانسته است(65/25):

سپاهی که جانش گرامی بود

 از او ننگ خیزد،نه نامی بود

41-در آیین رفتار با فرستاده.کشتن فرستاده در نزد ایرانیان آیین نیست.

گرشاسپ به فرستادهء فغور:

فرستاده گر کشتن آیین بدی‌

 سرت را کنون خاک بالین بدی

گرشاسپنامه 369/87

و در شاهنامه گشتاسپ به فرستادهء ارجاسپ می‌گوید:

که گر نیستی اندر استا و زند

 فرستاده را زینهار از گزند

 از این خواب بیدارتان کردمی

‌ همان زنده بر دارتان کردمی

6/80/222 بجلو

ولی در گرشاسپنامه بهو و افریقی فرستاده و ترجمان گرشاسپ را شکنجه می‌دهند (78/35،294/42-45).دربارهء شرایط فرستاده نک به گرشاسپنامه 265/100- 103).

42-برخی دانستنیهای گونه‌گون.در آیین جشن گرفتن و آذین بستن (گرشاسپنامه 322/3،431/41-44،459/26-28)؛نام سازها و آوازها (گرشاسپنامه 271/44-46)؛نام پرندگان و گلها(گرشاسپنامه 126/7-15، 337/29-37)؛نگاریدن چهرهء بزرگان و نگاریدن دیوار ایوانها از داستانها (گرشاسپنامه 28/135-138،43/40،63/40،218/32،255/3-4،367/ 41؛شاهنامه 7/471،12 د/1829-1038،15/71-73)؛شیوهء شکنجه دادن‌ (گرشاسپنامه 450/68)؛دربارهء درفش(گرشاسپنامه 63/35-36،107/14 و 17، 332/64،334/105،415/102-105،475/93-94،476/95)؛دربارهء شب و روز و ماه و سال به شیوهء چیستان(گرشاسپنامه 318/6-18؛شاهنامه 7/1416 بجلو)؛دربارهء جشن مهرگان(گرشاسپنامه 329/4-6)؛در آیین مژدگانی‌ (گرشاسپنامه 433/15)؛سوگند(گرشاسپنامه 78/37،396/21-22)؛دربارهء جنگ‌افزارها و برخی تکنیکهای جنگی(گرشاسپنامه 23/29-31،199/46، 233/45،331/61،349/21،411/12-18)؛دربارهء چند اسبگی پهلوانان‌ (گرشاسپنامه 331/58،350/43،گرشاسپ در گرشاسپنامه(226/8)و لهراسپ در شاهنامه(5/406/2911)بخاطر آن‌که یک اسبه‌اند آماج گواژهء پهلوانان می‌گردند)؛ دو دستی شمشیر زدن(گرشاسپنامه 105/80)؛زه کردن کمان برای آزمایش نیرو (گرشاسپنامه 30/174؛218/30 بجلو؛شاهنامه 3/88/1356 بجلو)؛در آیین‌ سوگواری و تدفین(گرشاسپنامه 465/49-64،468/15-53،471/1-65)؛ فضیلت دست راست بر دست چپ(گرشاسپنامه 230/80)؛در بازی چوگان‌ (گرشاسپنامه 55/13-18).

43-اساطیر.ابراهیم همان زردشت است(گرشاسپنامه 441/50)؛به مارهای‌ شانهء ضحاک مغز سر ستمکاران را می‌دهند(گرشاسپنامه 205/68-69)؛گرز گرشاسپ اژدها سرست(گرشاسپنامه 269/10)؛فریدون ماهان و قهستان و اصفهان را تا مرز قزوین و ری به گرشاسپ می‌دهد(گرشاسپنامه 427/117-118)؛زن نریمان‌ دختر شاه بلخ است(گرشاسپنامه 430/14 بجلو)؛نریمان پسر برادر گرشاسپ است‌ (گرشاسپنامه 328/13-20،429/4)؛شهر زرنج سیستان را گرشاسپ ساخته است‌ (گرشاسپنامه 463/7)؛در گرشاسپنامه نیز لقب فریدون فرخ است(گرشاسپنامه 331/ 54)؛گرشاسپ در هفتصد سالگی با شاه طنجه نبرد تن‌به‌تن می‌کند(گرشاسپنامه‌ 442/85)و در هفتصد و سی و سه سالگی از جهان درمی‌گذرد(گرشاسپنامه 460/2)

و هنگام درگذشت او مرغان در هوا و نخچیر در کوه گریه می‌کنند و خورشید می‌گیرد و پس از آن باران سختی می‌بارد(گرشاسپنامه 468/18-19).

44-شگفتیها.بجز افسانه‌هایی که شگفتی در عنوان آنها یاد شده است نگاه شود به:گرشاسپنامه 199/29-34،267/1 بجلو،276/137-146،322/6-9 و 27-30،416/120،426/105-107؛افسانهء سمندر و مرغی که در آتش‌ نمی‌سوزد 308/77-85،416/120.

45-داستان‌ها(امثال و حکم).

هرکه زیر دامن آتش افروزد،دودش از گریبان او سردرآرد(-هرکه بد کند دودش به چشم خود او می‌رود):

چو آتش کنی زیر دامن درون‌

 رسد دود از گریبان برون

گرشاسپنامه 238/23

آتش را تا کوچک است خاموش کن:

بکش آتش خرد پیش از گزند

 که گیتی بسوزد چو گردد بلند

گرشاسپنامه 264/72

آماس را فربهی گرفتن:

تنت یافت آماس و تو ز ابلهی‌

 همی گیری آماس را فربهی

گرشاسپنامه 97/8

ده انگشت مردم بهم راست نیست(-دو نفر را نمی‌توان به یک خوی یافت):

همه کس به یک خوی و یک خواست نیست

‌ ده انگشت مردم بهم راست نیست

گرشاسپنامه 35/273

به هر باد خرمن نشاید فشاند(-به هرکسی نمی‌توان امید بست):

به هر باد خرمن نشاید فشاند

 نه کشتی توان نیز بر خشک راند

گرشاسپنامه 95/17

بزرگی در کام اژدهاست:

بزرگی یکی گوهر پربهاست‌

 و را جای در کام نر اژدهاست

گرشاسپنامه 273/101

روی برف دیوار نمی‌سازند:

چو دیوار بر برف‌سازی نخست‌

نگون زود گردد به بنیاد سست

گرشاسپنامه 441/56

به یک ماه دیر آی و بر پل گذر(-دیر آمدن به که نیامدن):

مشو سوی رودی که نایی بدر

 به یک ماه دیر آی و بر پل گذر

گرشاسپنامه 215/36

پیش بریده و پس دریده:

ز تو بی‌بهاتر کجا خواست کس‌

 که ببریده پیشی و بدریده پس

گرشاسپنامه 383/24

پای از پایه بیرون منه(-پای از گلیم خود درازتر مکن):

نهی پایت از پایه بیرون همی

‌ که خرگوش گیری به گردون همی

گرشاسپنامه 439/12

پای از گلیمت درازتر مکن:

مجوی آنچت آرد سرانجام بیم‌

 مکش پای از اندازه بیش از گلیم

گرشاسپنامه 436/58

ز اندازه برتر مبر دست خویش‌ فزون از گلیمت مکن پای پیش

بوشکور،بیت 391

پشیزی در دست تو بهتر که دیناری در دست دیگری(-سیلی نقد به از حلوای نسیه؛ برابر این مثل آلمانی:گنجشکی در دست بهتر از کبوتری بر بام):

پشیزی بدست تو بهتر بسی‌ ز دینار در دست دیگر کسی

گرشاسپنامه 237/17

تیغ کهن بهتر کار می‌کند(-کار مرد کهن بهتر از جوان است):

کنون به کنم رزم و کوشش ز بن‌ که بهتر کند کار تیغ کهن

گرشاسپنامه 442/87

جغد در ویرانه و بلبل در باغ خوش است(-جهان برای هرکس آنجا زیباست که‌ دل او می‌پسندد):

بود جغد خرم به ویران زشت‌ چو بلبل به خوش باغ اردیبهشت

گرشاسپنامه 313/12

چشم دید،دل خواست(-دل از پی چشم می‌رود):

ز دیدار باشد هوا خاستن‌

 ز چشم است دیدن،ز دل خواستن

گرشاسپنامه 223/120

من به طناب پوسیدهء تو به چاه نمی‌روم(-من فریب ترا نخواهم خورد):

به پوسیده و ز هم گسسته رسن

‌ همی زیر چاهم فرستی به فن

گرشاسپنامه 97/22

در چاهی که آبش را می‌خوری خاک مریز(-گاوی را که شیرش را می‌دوشی‌ مکش-چشمهء معیشت خود را کور نکن):

ز چاهی که خوردی از او آب پاک

‌ نشاید فکندن در او سنگ و خاک

گرشاسپنامه 99/58

خانه نشستن کار زنان است:

به خانه نشستن بود کار زن‌

 برون کار مردان شمشیرزن

گرشاسپنامه 273/97

در آسمان خرگوش مگیر(-به چیز نبوده طمع مبند،و یا شاید:لاف گزاف‌ مزن).نک به«پای از پایه بیرون منه.»

به سالی دو بار خراج نباشد:

تو خواهی و خواهد خداوند تاج‌

 به سالی دوباره نباشد خراج

گرشاسپنامه 437/73

هرکس دیگری را به خوی خود پندارد(-کافر همه را به کیش خود پندارد):

کرا در جهان خوی زشت ار نکوست

‌ به هرکس گمان آن برد کاندر اوست

گرشاسپنامه 26/95

کرا خواسته کارش آراسته:

همه شادی آن راست کش خواسته‌ست

‌ کرا خواسته کارش آراسته‌ست

گرشاسپنامه 398/12

چو پشت است مر مرد را خواسته

‌ کرا خواسته کارش آراسته

بو شکور،بیت 238

چوب دوست به از بوسهء دشمن:

زدن چوب سخت از یکی دوستدار

 به از بوسهء دشمن زشتکار

گرشاسپنامه 99/49

به دانا نام دیوانه بده و سروکارش را با کودکان انداز(-مردم بد گفته را بد می‌شمارند):

بنه نام دیوانه بر هوشیار

 پس آنگاه بر کودکان است کار

گرشاسپنامه 115/3

دوست آینهء مردست:

بود آینه دوست را مرد دوست

‌ نماید بدو هرچه زشت و نکوست

گرشاسپنامه 236/89

به صد سال یک دوست،به یک روز صد دشمن:

به صد سال یک دوست آید بدست‌

 به یک روز دشمن توان کرد شست

گرشاسپنامه 237/13

درختی که بارش بیشتر سنگش بیشتر(-به نیکان آزار بیش می‌رسد؛سنگ همیشه‌ به در بسته می‌خورد):

درختی که دارد فزونتر بر اوی

‌ فزون افکند سنگ هرکس بر اوی

گرشاسپنامه 263/54

اگر دیو رهنمایی می‌دانست خود گمراه نبود:

اگر دیوار راهی نمودی درست‌

نبردی ز ره خویشتن را نخست

گرشاسپنامه 186/66

در در دریاست:

به دریای ژرف آن‌که جوید صدف

‌ ببایدش جان بر نهادن به کف

گرشاسپنامه 273/100

در زیر دیوار شکسته پناه نمی‌جویند:

که جوید به نیکی ز بدخواه راه‌

 به دیوار ویران که گیرد پناه

گرشاسپنامه 97/19

شنیدن کی بود مانند دیدن:

گمان است در هر شنیدنش نخست‌

 شنیدن چو دیدن نباشد درست

گرشاسپنامه 223/121

دیدنش از شنیدنش بهترست:

شنیدم هنرهاش و دیدم کنون‌

 به دیدار هست از شنودن فزون

گرشاسپنامه 52/30

دروغ مصلحت‌انگیز به از راست فتنه‌انگیز:

نه هر جایگه راست گفتن سزاست

‌ فراوان دروغ است کان به ز راست

گرشاسپنامه 52/45

یکی را در ده راه نمی‌دادند سراغ خانهء کدخدا را می‌گرفت(-اول قوم و خویشی‌ات را ثابت کن،بعد ادعای ارث و میراث کن):

یکی را به ده در ندادند جای

‌ همی گفت بر ده منم کدخدای

گرشاسپنامه 97/15

دل آنجا گراید که کامش رواست:

دل آنجا گراید که کامش رواست‌

خوش آنجاست گیتی که دل را هواست

گرشاسپنامه 313/11

دود آتش از دور بهتر تا شعلهء آن از نزدیک:

چو آتش نمایدت از دور دود

 از آن به که سوزدت نزدیک زود

گرشاسپنامه 344/17

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود:

نشاید مهی یافت بی‌رنج و بیم

‌ که بی‌رنج نارد کس از سنگ سیم

گرشاسپنامه 273/99

در کامگاری به گنج اندرست

‌ ره گنج جستن به رنج اندرست

بو شکور،بیت 357

دم روباه راست نیست:

ز کژان ره راست هرگز نخاست‌

نه کس دم روباه دیده‌ست راست

گرشاسپنامه 97/21

هرکس رسم شهر خود را می‌پسندد:

شنیدم ز دانای فرهنگ‌دوست‌

که زی هرکس آیین شهرش نکوست

گرشاسپنامه 171/12

زخمی را که به مرهم می‌توان علاج کرد نباید داغ کرد(-گره‌ای که با دست باز می‌شود به دندان نمی‌گشایند):

هرآن ریش کز مرهم آید به راه‌

 تو داغش کنی بیش گردد تباه

گرشاسپنامه 345/23

زخم زبان از زخم سنان بدترست:

ز زخم سنان بیش زخم زبان‌

 که این تن کند خسته و آن روان

گرشاسپنامه 434/23

با گشت زمانه مردم می‌گردند:

خوی هرکسی در نهان و آشکار

 بگردد چو گردد همی روزگار

گرشاسپنامه 98/3

سپیدی گرچه در سیم نیکوست در زر آهوست(-هرچیز بجای خویش نیکوست):

سپیدی به زر اندر آهو بود

 اگر چند در سیم نیکو بود

گرشاسپنامه 464/26

هرکه سنگ به بالای خود اندازد بر سرش فرود می‌آید(-هرکس بد کند،بد بدو بازمی‌گردد):

مینداز سنگ گران از برت‌

 که چون بازگردد فتد بر سرت

گرشاسپنامه 436/59

شیون از دور به سور می‌ماند:

گمانها همه راست مشمر ز دور

 که بس ماند از دور شیون به سور

گرشاسپنامه 335/120

گر به دست دیگری می‌توان شیر را کشت،خود نباید پیش او رفت:

به دست کسان چون توان کشت شیر

 نباید ترا پیش او شد دلیر

گرشاسپنامه 345/27

پس شیر رفته مینداز سنگ:

چو بود آشتی،نو میآغاز جنگ‌

 پس شیر رفته مینداز سنگ

گرشاسپنامه 237/14

مرغ خانه را شکار نمی‌کنند(-به خون نزدیکان نباید تشنه گشت):

گرت سوی نخچیر کردن هواست‌

هم از خانه نخچیر نکنی رواست

گرشاسپنامه 40/32

(امروزه این داستان زد را آنجا گویند که کسی به زن نزدیکان چشم داشته باشد.)

شکم شبان را باید سیر نگهداشت:

شبان سیر باید وگرنه به کین

‌ مهین گوسفندی زند بر زمین

گرشاسپنامه 98/37

عمر به جوانی نیست:

نه هر کو جوان زندگانیش بیش‌

 بسا پیر ماند و جوان رفت پیش

گرشاسپنامه 273/96

غمخوار کسی باش که غمخوارت باشد:

غم آن‌کسی خوردن آیین بود

 که او بر غمت نیز غمگین بود

گرشاسپنامه 99/57

فرزند اگر چو دیو شت باشد به چشم مادر حور بهشتی است:

اگر چند فرزند چون دیو زشت‌

 بود نزد مادر چو حور بهشت

گرشاسپنامه 343/52

کشتی بر خشکی نتوان راند.نک«به هر باد خرمن نشاید فشاند»

شتر مرده را به گدا دادم گفت کم است(-آز گدایان را پایانی نیست):

بمرد اشتر ابلهی در رمه‌

 به درویش دادمش گفتا همه

گرشاسپنامه 97/16

گوساله هرچه بزرگتر گاوتر:

بتر هر زمان مردم بد گهر

 که گوساله هرچند مه گاوتر

گرشاسپنامه 116/24

و لیکن گمانت کمان بد نه تیر:

گمانی نکو بردی ای دلپذیر

 و لیکن گمانت کمان بد نه تیر

گرشاسپنامه 33/239

نه مشک است هرچ او سیاهی نمود

 سیاهی نماید همان نیز دود

 نه هرچ آید اندر دل ما گمان‌

 بر آن گونه گردش کند آسمان

بو شکور،بیت 291 بجلو

خوش آنجاست گیتی که دل را هواست.نک«دل آنجا گراید که کامش‌ رواست»

از گل بوی و از خار نیش(-از کوزه همان برون تراود که در اوست):

خوی هرکس از تخمش آید ببار

 ز گل بوی باشد،خلیدن ز خار

 خوی هرکس از گوهر تن بود

 ز گل بوی و از خار خستن بود

گرشاسپنامه 275/124 بجلو

گلیمی که از یکسر سیاه است،از سر دیگر سپید نیست(-آدم بد بدست):

گلیمی که باشد بدان سر سیاه

‌ نگردد بدین سر سپید،این مخواه

گرشاسپنامه 201/70

گریز به هنگام،پیروزی است:

به جنگ ار چه رفتن ز بهروزی است‌

 گریز به هنگام پیروزی است

گرشاسپنامه 360/78

لنگ،ایستاده درست می‌نماید:

به ناآزموده مده دل نخست‌

 که لنگ ایستاده نماید درست

گرشاسپنامه 265/92

از مشک بوی آید از کاه دود(-از کوزه همان برون تراود که در اوست):

از او آن سزید از تو این بد که بود

 گدازی از او زر نیاید برون

گرشاسپنامه 78/17

از مس زر بیرون نیاید(-از کوزه همان برون تراود که در اوست):

دو صد بار اگر مس به آتش درون‌

 گدازی از او زر نیاید برون

گرشاسپنامه 78/18

تا مغاک نباشد تپه نیست(-تا یکی زیان نبرد،دیگری سود نخواهد برد):

زمین تا به جایی نباشد مغاک‌

 دگر جای بالا نگیرد ز خاک

گرشاسپنامه 300/78

پزشکی نه خوب آید از میزبان:

خورش گر بود میهمان را زیان

‌ پزشکی نه خوب آید از میزبان

گرشاسپنامه 28/133

که اژدها شود ار روزگار یابد مار(-دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد):

ممان خیره بدخواه را گرچه خوار

که مار اژدها گردد از روزگار

گرشاسپنامه 264/71

هرکه دم مار را رها کند،مار دست او را می‌زند(-به دشمن نباید رحم کرد):

کدیور کجا بفکند دمّ مار

 کند مار مر دست او را فکار

گرشاسپنامه 257/42

هم زهر از مارست و هم پازهر:

اگر چند از مار گیرند زهر هم

 از وی توان یافت تریاک بهر

گرشاسپنامه 413/59

بر سر سفره از صد مهمان یکی راست نمی‌گوید(-به‌به گفتن مهمان از ادب‌ است):

به خوان بر ز مهمانت نو گر کهن‌

 ز سیصد یکی راست مشنو سخن

گرشاسپنامه 272/74

مال همه را از راه بدر می‌کند:

برد خواسته هرکسی را ز راه

‌ کند دوست را دشمن کینه‌خواه

گرشاسپنامه 98/39

نمد را تا تر نشده از آب بیرون بکش(-کار را به هنگام علاج کنن):

نمد زود برکش چو شد ز آب‌تر

 که تا بیش ماند گرانبارتر

گرشاسپنامه 287/13

تو نیکی می‌کن و در دجله انداز:

بسی جایها گفته‌اند این سخن

‌ که کن نیکویی و به جیحون فکن

گرشاسپنامه 236/94

بکن نیکی آنگه بیفگن به راه‌

نمایندهء راه از این به مخواه

بوشکور،بیت 310

بکن نیکی و در دریاش انداز

 که روزی گشته لولو یا بیش باز

ویس و رامین 523/34

نه چنان شیرین باش که بخورندت و نه چنان ترش که ننگرندت:

چنان خوش نباید بدن کت خورند

 چنان ترش نه نیز کت ننگرند

گرشاسپنامه 434/22

هنری پسندیده است که دشمن بپسندد:

هنر آن پسندیده‌تر دان و بیش

‌ که دشمن پسندد به ناکام خویش

گرشاسپنامه 343/53

مرد باهنر از دور پیداست:

هنر هرچه در مرد والا بود

 به چهرش بر از دور پیدا بود

 چو گوهر میان گهر دار سنگ

‌ که بیرون پدیدار باشدش رنگ

گرشاسپنامه 52/28 بجلو

یادداشتها:

(1)-در دینکرد،کتاب نهم،در چهاردهم(چاپ مدن،رویهء 802،سطر 14 تا رویهء 803،سطر 12)برخی ازقکرده‌های گرشاسپ آمده است و از آن‌میان اشاره به واقعهء نبرد گرشاسپ با راهزنان که در اوستا هم هست و ما پیش از این از آن نام بردیم(ایران‌نامه،شمارهء 3،رویهء 410).این واقعه اصل همان واقعه‌ای است که در گرشاسپنامه به‌ نریمان نسبت داده شده است و نریمان و گرشاسپ و سام در اصل یک نفراند.در هر متن دینکرد و گرشاسپنامه‌ واژه‌ای که برای راهزن بکار رفته است راه‌دار است.

(2)-این گمان که گویا اصطلاح صراط تازی گشتهء پهلوی Sard است(ایران‌نامه،شمارهء 3،رویهء 405)بنابر توضیح دوست فاضل آقای دکتر احمد تفضلی درست نیست.به عقیدهء ایشان واژهء پهلوی به معنی راه‌ نیست،بلکه به معنی نردبان است،ولی واژهء تازی صراط و لاتین ظاهرا باهم مرتبط هستند.نگاه کنید به مقالهء ایشان‌ در ژورنال آسیاتیک:. JA,258/1970,p.87