برگزیدهها علی دشتی حافظ رنج میبرد
معرفت نیست در این قوم،خدایا مددی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
حافظ از بیمعرفتی قوم رنج میبرد،از شیوع ریا و تزویر رنج میبرد،از بیایمانی و رواج دروغ رنج میبرد،از استبداد امراء و مردن اصل عدل و انصاف رنج میبرد،مرگ آزادی فکر و بیاعتنائی به هنر او را رنج میدهد.
یکی از خطوط قیافهء تابناک حافظ مبارزه با عوامفریبی،با بیذوق،با تعصب و خرافات،با فکرهای محدود و اندیشههای متحجر در تقلیدست.
باید فراموش نکرد که عصر حافظ از اعصار تاریک و مشوش ایران است.مخصوصا محیط زندگی او عرصهء اضطرابها و تشنجات سیاسی است.آرامش و سکون،ثبات در فکر و روش عقلی نیست.در این گیرودارهایی که برای رسیدن به قدرت صورت میگیرد،اخلاق و ذوق به منتها درجهء انحطاط و آشفتگی میافتد،همه در این اندیشهاند که از خوان یغما نصیبی ببرند،یا اقلا گلیم خود را از آب بیرون کشند.در این موقع است که فضائل،بیارزش،بازار دروغ و تقلب رایج میشود،استبداد و خودرایی، نهتنها در امراء و طبقهء حاکمه،بلکه در افراد هم بحد رسوا و اشمئزاز انگیز میرسد، «مزاج دهرتبه»میشود و حافظ آرزوی«فکر حکیمی ورای برهمنی»میکند و گاهی با حیرت و تعجب از خود میپرسد:
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی
(*)بنقل از:نقشی از حافظ،ص 177 تا 187،مؤسسهء انتشارات امیر کبیر،چاپ ششم،تهران 2537. در این تیرگیهای مشوّش و هراسناک،سیمای فروزان حافظ،با صفای باطن،دور از فرومایگیهای محیط،منزه از دنائتهای رایجهء آز و طمع،و پاکیزه از تعصبهای جاهلانه در افق شیراز طالع میشود و فکر روشن او میخواهد بر تاریکیهای زمان فروغ ریزد.
حافظ در این تیرگیها میدرخشد؛فکر حکیم خود را،نه بصورت استهزاء گزندهء ولتر، بلکه مانند اندیشهء آرام گوته پخش میکند.حسن صباح و بابک خرم دین نیست،خیام است و به تابیدن اندیشه قناعت میکند،اما رنج میبرد و گاهی این رنج با تعبیر پوشیده و خاص او بدین صورت درمیآید:
بهریک جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
این جرعه،تنها جرعهء شراب نیست که مردم نمیپسندند و مرتکب آشامیدنش را «تعزیر»یا«تکفیر»میکنند،جرعهء آزادی اندیشه و آزادگی روح نیز هست که طبیعت بردهپسند مردم نمیتواند آن را تحمل کند.
از خواندن این بیت،حافظی در ذهن نقش میبندد که نمیتواند اندیشه و احساس خود را ظاهر سازد زیرا نتیجهء حتمی آن بیزاری و نفرت عمومی و حتی تعقیب و تکفیر و طرد از جامعه است و حیرتی دردناک بر او مستولی میشود که چرا عامّه مردم متوقعند همه مانند آنان فکر کنند،و معتقداتی که بارث و تلقین بدانها رسیده،یعنی هیچ تلاش عقلی در پیدایش آن تأثیر نداشته است،ملاک صحت و سقم عقاید دیگران قرار گیرد.
به قول سنائی بشر به دست خود اهریمنهایی نقش میکند و سپس از آن اهریمنها بجزع و فزع میافتد و اگر افرادی پیدا شدند که از این اهریمنها نترسند و بتهایی را که قوهء واهمه آفریده است بشکنند،مورد تحقیر و نفرت و حتی کین و زجر قرار میگیرند.چه کردارها و رفتارهایی که زیارنی به دیگران نمیرساند ولی از بیم مقررات و عقاید و آداب عمومی انسان نباید بدانها تجاهر کند!
حافظ در این بیت به تمام این معانی نظر داشته و از این حیث در شهر خود و میان آشنایان خود غریب و تنها زیسته و رنج نداشتن همنفس و همفکری او را در زندان مجرد انداخته است.
امیر مبارز الدین بجای بسط عدل و ریختن اساس یک حکومت قوی،به عوامفریبی و بستن در میکدهها و مزاحمت آزادی فکر و عقیده پرداخته و چنین میپندارد که با جلب رضایت و خشنودی ارباب ریا و سالوس اساس قدرت خود را استوار میکند.
مشاهدهء اینکه چگونه حکومت وظایف خود را فراموش کرده و آلت اجرای مقاصد دینفروشان گشته است و اصل آزادگی در زیر پای هوی و هوس ریاکاران لگدمال میشود زبان او را بدین زمزمه میگشاید:
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانهء تزویر و ریا بگشایند
اگر از بهر دل زاهد مسکین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
شاه شجاع آزادمنش و هنردوست بروی کار میآید.حافظ خیال میکند دورهء سلطنت کسی که نمیخواهد فراش ریاکاران باشد،عصر طلایی است،ولی افسوس! مغز کوچک و غرور بزرگ او همهء پندارهای زیبای حافظ را بر باد میدهد.امراء مستبد اطاعت و تملق و بندگی میپسندند،آزادگی،هنر،استغنا و روشنی فکر را نمیتوانند تحمل کنند،او بیهوده توقع دارد:
پایهء نظم بلندست و جهانگیر بگوی
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
و بیخود تعجب میکند که:
به این شعر تر و شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد
پادشاهان مداح و چاپلوس میخواستند.مسعود سعد بهار عمر را در زندان گذارانید و پیر شد.«زنده کنندهء عجم»که«از نظم کاخی بلند»،بسی بلندتر و باشکوهتر از کاخ خشایارشا و پایدارتر از بارگاه نو شیروان بنا کرد،کاخی«که از باد و باران گزند»نخواهد یافت،به جرم مناعت و بزرگی روح در فقر و مسکنت جان سپرد و شاهان غزنوی سراپای عنصری را در زر گرفتند.
خیر،پیشانی بلند،آزادی فکر و استقلال روح در نظر پادشاهان خود سر بزرگترین گناه محسوب میشد.
شاه شجاع آزادیخواه(!)از اینکه حافظ مثل او فریب خدعهء عماد فقیه را نخورده و به گربهء نمازگزار او احترام نکرده است گیروداری راه میاندازد و بیت زیبای او را:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بودفردایی
مستمسک قرار داده،سلسله جنبان فتنه میشود که حافظ در اصل معاد شک کرده است،زیرا گفته است
«وای اگر از پس امروز بود فردایی».
این تعبیر که اصطلاح رایجی است،حتی در مستقبل محقق الوقوع نیز بکار میرود و غالبا مفهوم صریح آن این است که«فردایی هست و بنابراین وای بر احوال….»این تعبیر باعث این میشود که شاه شجاع«واعظان شحنهشناس را»[1]بر ضد او برانگیزد و معروف است که حافظ برای تبرئهء خود مجبور میشود بیت زیبای دیگری قبل از آن بیاورد تا این«کفر دروغی»از زبان ترسایی صادر شده باشد نه از دهان وی:
این حدیثم چه خوش آمد سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
میگویند بر اثر همین جنجال و انتظار وقایعی نظیر آن،کسان حافظ دست و پای خود را جمع و اشعار وی را مخفی و پراکنده،یا قسمتی از آن را معدوم کردند.ازاینرو دیوان حافظ بعد از وی جمعآوری و تدوین شد،وجود اشعار سست یا غزلهای مشکوک در دیوان او بدین علت است که خود آن را ضبط و تدوین نکرده است.سایرین،هم اشعار دیگران و هم اشعار جعلی خود و هم شاید اشعار متوسط اول جوانی وی را در آثار گرانبهای قریحهء او ریختهاند. * علمای دین و روحانیون،مرکز ثقل جامعه،مصدور نور و آسایش اجتماعند،«مداد العماء افضل من دماء الشهداء»دربارهء آنهاست،ولی در صورتی که حقیقت دیانت و جوهر تعالیم مذهبی را نشر کنند.حقیقت دیانت مرادف اخلاق فاضله و برای آفریدن جامعهای است خالی از ظلم و تجاوز،منزه از دروغ و ریا،آراسته به درستی و انصاف و خلاصه بسط صفات کمالیهء خداوندی.
آخوندهای عصر حافظ مثل آخوندهای تمام ملل در دورهء انحطاط،میخواهند از آب گلآلود ماهی بگیرند.دیانت برای آنها دکان است،دکان کسب وجهه و نفوذ،وجهه و نفوذ وسیلهء کسب مال.با عوامفریبی و ظاهرسازی و متابعت از تمایلات سخیف مردم، عوام را بدور خود جمع میکنند و سپس توجه عوام الناس را وسیلهء تقرب امرای سرخود و سفاک قرار میدهند.تقرب به امراء در نوبهء خود وسیلهء جلب مردمان حریص و جاهطلب میشود.و بالنتیجه شریک دزد و رفیق قافله میشوند.
اینها را دیگر نمیتوان روحانی و ناشر مبادی فاضلهء دین دانست،بلکه پیشقراولان سپاه جور و ستماند و در پیشگاه شریعت اسلامی بسی گناهکارتر از امراء فاسق و ظالم بشمار میروند.
در تمام این صحنهسازیها حقیقت دیانت متروک و بازار یا و دروغ رایج میشود. آزادگی،درستی،ایمان و حرّیت ضمیر پایمان میگردد.هیچیک از دو دسته(نه روحانیون و نه طبقهء حاکمه)از این باب نگرانی و تأسفی ندارند.زیرا هریک از این خوان یغما نصیب خود را میگیرد،به مال و ریاست میرسد.فضل و هنر،علم و اخلاق،سربلندی و استغناء،همه از بین میرود.اینها روح آزاد و حقیقتپرست حافظ را رنج میدهند.
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم در قصد دل دانا بود
راستی هم کمالات عقلی و نفسی در این عرصهء تاریک چه ارزشی دارد؟کسی خریدار آن نیست همه خریدار بندهاند،همه دنبال شرکاء جرم میگردند.
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
*
ارغوان ساز فلک رهزن اهل هنرست
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
نه تنها از «واعظان و زاهدانی که جلوه در محراب و منبر میکنند» و «چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند» رنج میبرد،از جرگهء صوفیان«صوفیانی که نقد آنها صاف و بیغش نیست»گریزان است و «بسا خرقهها را مستوجب آتش» میداند.
زیرا دیگر تصوف،آن مشرب وسیع فلسفی که ملجأ متدینین آزادفکر بشمار میرفت-و گریزگاهی بود از تنگنایی که شریعتسازان حرفهای بوجود آوردهاند- نبود.صوفیان نیز تاب آزادی فکر را نداشته،از تصوف،قالب تنگ و محدودی برای فکر کوتاه خود درست کرده بودند.خانقاه که مجمع آزادگان و درویشان وارسته بود مبدل به دکّهء تصوف فروشی گشته،دیگر برای آزادگان مأمن صفا و آزادی بشمار نمیرفت.آنجا هم نقشهء تقرب به ارباب نفوذ و تصرف اموال وقف کشیده میشد.
بیا که خرقهء من گرچه رهن میکدههاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
ای حافظ!
گناه تو همین است.گناه تو این بود که پیشانی فروافتادهء بنده نداشتی.گناه تو این بود که معرفت و مناعت روح،ترا از آن لجنزاری که همعصران تو در آن میخزیدند بسی برتر برده بود.اگر گدا بودی،پادشاهان از اموال وقف بینیازت میکردند.آن وقت دیگران سوی بساط رنگین تو به گدایی میآمدند،ترا میستودند،ترا احترام میکردند و خرقهء تو رهن میکدهها نمیشد.اگر ریا و دروغ را پیشه میساختی در مسلمانی تو شک نمیکردند.
حافظ!
بیهوده به خود مبال که از مال وقف درمی تصرف نکردی،اگر از مال وقف درمها میداشتی هرگز برای«گل و نبید»منتظر وظیفه نمیشدی[2]و هیچگاه این شعر گدازنده از دهان گرم تو بیرون نمیآمد:
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
اما حافظ آنقدر که از استبداد و ریا رنج میبرد از تهیدستی متألم نیست.تهیدستی
را با علو همت و یا استغناء روح چاره میکند،فقر را با معرفت و تابناکی اندیشه به کشور پهناوری مبدل میکند که«از ماه تا ماهی منبسط است»[3].ولی رنجی که درمانپذیر نیست و تا اعماق روح آزادگان را میگدازد،پایمال شدن آزادگی است در زیر لگد زورمندان و خاموش شدن صدای عقل است در مقابل غوغای جهل و خرافت.در این وضع،هنر گناه است؛آزادگی،تقصیر؛فهم و ادراک،مایهء آوارگی و طرد از جامعه است و«صرافان گوهر ناشناس خرمهره را با درّ برابر میکنند».
مشتی شمشیرزن و غارتگر،به دلیل اینکه شمشیرزن و غارتگرند،حکومت میکنند،به دلیل اینکه فکر کوتاه و رأی علیل دارند،فکر کوتاه و رأی علیل خود را معیار صحت عقاید عمومی و اصل ثابتی برای نظام اجتماع قرار میدهند.این داعیهء سفیهانه آنها را به تعصب و محدود کردن آزادی فردی و انواع رذائل و اعمال خلاف انسانی میکشاند.
راستی هم هیچ ظلمی تاریکتر و هیچ استبدادی از این مهیبتر نیست که فردی یا گروه قلیلی بخواهند بر ارواح و عقول مردم حکومت کنند.
حکومت کردن بر نفوس و مجبور کردن مردم به اطاعت و تحمل سلطهء خویش، هرچند خلاف عدالت و مغایر مرتبهء انسانیت باشد،باز قابل توجیه است:مرد زورمندی قانون جنگل را اصل رفتار خود قرار میدهد،با همدستی مشتی شرکای جرم،ضعفا را اسیر و استثمار میکند.ولی کدام قانون توحش به مستبدی حق میدهد که اراده کند مردم-حتی فضلا و فلاسفه نیز-آنطور که او فکر میکند فکر کنند.
این استبداد تاریک و مهیب تاریخ بشریت را ملوث کرده و خردمندان را به طغیان و نفرت برانگیخته است.مشاهدهء این بیبندوباری دنیا،این نظام نامعقول اجتماع که جاهل به جهل خود بنازد و نادانی خود را سرمشق رفتار عقلاء قرار دهد،فکر حافظ را، حتی به طغیان بر ضد نظام کون برمیانگیزد:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم سخنرانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
اعتراض به نظام کائنات،آرزوی اینکه دنیا طور دیگر میبود،جهان دستخوش اجحاف و حماقت زورمندان نمیشد،«آسمان کشتی ارباب هنر»را نمیشکست و «فلک به مردم نادان زمام مراد»نمیداد؛دلبران طناز،زیبایی اندیشه و زیبایی مناعت و ظرافت ذوق را لااقل بقدر پول و زور ستایش میکردند،و بالاخره در عرصهء زندگی این همه رنج و درد،این همه حرمان و آرزوی گدازنده وجود نمیداشت ابیاتی پرمغز از نوک خامهاش جاری میکند:
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
اثر این رنج و ملال در سراسر دیوان حافظ پراکنده است.«بر دلش گرد ستمهاست» و متاسفانه خداوند میپسندد که«آیینهء مهر آیین او مکدر»[4]باشد و آرزوی«دو یار زیرک و از بادهء کهن دومنی-فراغتی و کتابی و گوشهء چمنی»تا اعماق وجود او را بگدازد آن وقت برای تسلیت روح مکدر خود بگوید:
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است
*
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامان ز جهان برچینم
*
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که از او گم شود چه غم دارد
*
هنر نمیخرد ایام و غیراز اینم نیست
کجا روم به تجارت بدین کساد متاع
*
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
[1]. واعظ شحنهشناس این عظمت گو مفروش ز آنکه منزلگه سلطان دل مسکین من است
[2]. رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
[3]. اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
[4]. بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند که مکدر شود این آیینهء مهر آیینم

