دمی چند با شادروان دکتر قاسم غنی (3) آخرین بخش
یک نکتهء دیگر که در یادداشتهای دکتر غنی باید مورد توجه قرار بگیرد این است که این مرد عزیز در طول عمر تنها چند سالی یعنی رویهمرفته مدّت کوتاهی در خدمت دولت بوده است و آن هم در خارج از ایران و با سمتی که مستلزم حقوق و منزل و اعضاء و خدمه و اتومبیل و امتیازات دیگر بوده است و باوجود این آنهمه رنج برده و آزار کشیده است که با لحن بسیار تلخی در صفحات بسیاری از یادداشتهایش منعکس است پس اگر مانند عدهء زیادی از هموطمانش در داخل ایران و مثلا در ایالات و ولایات دورافتاده از مرکز مانند طبس و کلات و مراغه و صحنه و کنگاور سیستان و بلوچستان سی چهل سال با حقوق ناکافی(که چه بسا عقب هم میافتاد و گاهی در دورههای گذشته دولت بجای پول نقد آجر و اجناس دیگری به کارمندان خود میپرداخت)کار کرده بود و از فقدان طبیب و دوا و بیمارستان و صدها چیزهای دیگر رنج برده بود چه نوع یادداشتهایی از خود باقی میگذاشت.راقم این سطور خوب بخاطر دارد که در دوران گذشته در روزنامههای ایران خواندم که یک معلّم مدرسه از یکی از قصبات جنوبی ایران از کار خود استعفا داده بود و باوجود امر وزارت آموزش و پرورش خود را به مرکز رسانیده بود و در مقام بیان علّت استعفا و کنارهگیری خود در روزنامه نوشته بود که بچشم خود دیده بوده است که در زمستان سرد و یخبندان بعضی از شاگردهای خردسال با پای برهنه و بیکفش بمدرسه میآمدهاند و او دیگر طاقت دیدن چنین چیزی را نداشته است.
و باز یک نکتهء دیگر آنکه دکتر عزیز ما در جایی که با وجد و نشاط هرچه تمامتر از ایرانیان خوب و نازنین و باشرف و بزرگوار که بحق سزاوار محبّت و احترام هستند سخن میراند تعداد اینچنین اشخاصی را کم و معدود قلمداد میکند در صورتی که میتوان معتقد بود که باوجود همهء بدبینیها در میان مردم ایران آدمهای خوب و پاکیزه و سزاوار دوستی و احترام بیشتر از آن است که بعضیها پنداشتهاند و من که خود آدم خوشبین و زیاد مرد غمض عین نیستم یقین دارم که اگر از هزار ایرانی فهمیده و با تجربه و بینا بپرستم که تو در میان هموطنانت چند نفر را راست و پاک و درست یافتهای لااقل ده نفری را نام خواهد برد و این خود میرساند که رویهمرفته شاید دستکم بیست درصد از مردم این سرزمین آدمهای هستند که شایستهء این نام هستند و سعی دارند که نان حلال بخورند و از حرام پرهیز میکنند و ما باید همین عدّه را که چهبسا همان کسانی هستند که ما آنها را«قبا سه چاکی»و«خردهپا»میخوانیم ضامن آیندهء روشنتر برای خود بدانیم.من هرگز فراموش نکردهام روزی را که باز یک مرتبهء دیگر از ژنو به تهران رفته بودم و فصل انار نبود و چون سالها انار نخورده بودم دلم هوس انار کرد و میوهفروشها عموما انار نداشتند ولی در دکّان یک میوهفروش در میدان حسنآباد دیدم مقداری انار در کیسهای از ریسمان تابیده به طاق دکانش آویخته است.وارد شدم و قیمت را پرسیدم.بنظرم زیاد گران آمد و معامله صورت نگرفت و از دکانش بیرون رفتم و قدری دورتر در دکان میوهفروش دیگری باز انار آویخته به طاق دیدم و داخل شدم و ارزانتر بود و معامله سرگرفت و گفتم جای تعجب است که این همکار شما در همین نزدیکی قیمت خیلی گرانتری دارد.خیال کردم از این حرف من دربارهء همکارش خوشحال خواهد شد ولی نگاهش را به من دوخت و با لحن عجیبی که هنوز در گوشم زنگ میزند گفت:آقا جان،عیالبارست و دو تا بچههایش مریض هستند و مسلمان نباید در حق برادر مسلمانش ظنّ بد داشته باشد.این کلام مرد میوهفروش بقدری در وجود من تأثیر بخشید که شرمنده شدم و هرگز فراموش نخواهم کرد که«دوستان خدا ممکن است در هر دسته و طبقهای از مردم باشند».البته من هم خوب میدانم که ظاهرسازی در میان ما سخت رواج دارد و شناختن و بجاآوردن اشخاص کار آسانی نیست و حتی روزگاری است که معتقد شدهام که در این دنیا احدی احدی رادرست نمیشناسد و شناختن مردم کما هو حقه«گاو نر میخواهد و مرد کهن»که خیلی به ندرت بدست میآید و مولوی کاملا درست فرموده که
هرکس از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
و ما میتوانیم حتی قدم را بالاتر بگذاریم و بگوییم ما خودمان را هم درست نمیشناسیم و بیعلّت نبوده که در پیشانی معبد بزرگ دلف در یونان قدیم نوشته بودند«خودت را بشناس»و ما خودمان هم معتقدیم که«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و جای تردید نیست که اگر کسی بفرض محال بتواند خودش را کاملا بشناسد چه بسا اسرار بزرگ دنیا و آفرینش بر او مکشوف خواهد گردید.
در هر صورت مطالعهء یادداشتهای دکتر غنی باثبات میرساند که این مرد دوست داشتنی که بلاشک فضیلتپرور و باذوق و باسلیقه و حقیقتجو و نوعپرست و با فراست هم بوده است از یک طرف بسیار(و بلکه زیادی)حسّاس و تأثیرپذیر بوده است و از طرف دیگر آشکارا میسازد که وی با آن همه اشخاص لا تعدّ و لا تحصی و گوناگون و رنگبرنگی که در طول عمر رفیقپرور و مصاحبتجویش آشنایی و رفاقت و آمد و رفت و هم صحبتی پیدا کرده است زیاد سرش به سنگ خورده است و از مخلوق دوپای این دنیا بیشتر از آنچه در طبیعت آدمیان است توقّع میداشته است و کمکم(بخصوص در قسمت پایان عمر)روح نشاططلب و بشّاشش در امواجی از بدبینی و تلخکامی غوطهور شده بوده است.
لا بد دکتر در چنین احوالی و با قدری غیظ و غضب و بلا اختیار در همان جلد اوّل یادداشتهای خود در وصف هموطنانش نوشته است:
«ایرانی چدن غریبی است.از مهد تا لحد هیچ چیزش مثل باقی خلق خدا مطابق میزان عقل نیست.آن شهرهای کثیف،آن محیطهای تنگ،آن خرابی و ویرانی در همهء مناظر،آن خاک و غبار و مگس و پشّه،ناصافی و ناهمواری در و دیوار و کوچه،آن محرومیّت از هر زیبایی طبیعی و مصنوعی[1]آن جهل و فقر و فاقه و مرض و بدریختی و بدهیأتی،آن وضع تربیت و تعلیم،آن طبقهء آموزگار و معلّم و مربّی.پناه بر خدا که زنده ماندهایم.قسمتی از معلومات یک نفر طفل اروپایی و امریکایی در خانه و منزل و محیط و وسط اجتماع سرچشمه پیدا میکند و بعد در هردورهای چیزهایی بر آن افزوده میشود.محیط پاک و پاکیزه است،لاطائل و نامربوط کمتر به گوشش میرسد،مکروه و کثیف و زشت و ناموزون کمتر به چشمش میرسد،برای هر سنّی نمایشها و تماشاها و تفریحهایی هست،هر سنّی ورزشی و تربیتی دارد،برای هر سنّی مطبوعاتی مصوّر و غیرمصوّر موجودست،از موزه میآموزد،از کلیسا میآموزد،از تآتر میآموزد،از کتاب،از کوچه،از در و دیوار،از همشاگردی و غیره و غیره.حاصل آن،آن نشاط و اعتدال و آن موزونیّت است.»(1/51).
آنگاه دکتر غنی نکتهء دیگری را که دستگیرش شده است برای ما حکایت میکند:
«از عجایب آن مردم هر شهر از شهرهای ایران و دهات معتقدند که شهر یا ده آنها اشرف بقاع ارض است،هوای آنجا خوب است، امراض کم است،پیر زیاد دارد،و فلان سال که وبا شایع شده بود آن شهر[و آن ده]مصون مانده یا کمتر مبتلا شدهاند.»(1/98).
و در دنبال این مطلب سطور ذیل را آورده است:
«سبزوار[2]شهری است تابستانش بسیار گرم و سوزان،گردباد و خاک زیاد دارد.از ماه دوّم بهار تا اواسط تابستان بعضی سالها کمتر و بعضی سالها بیشتر،هرروز عصر متناوبا طوفان خاک و گردباد غریبی شروع میشود.بارندگی کم است.زراعتش با خون جگر اداره میشود. اراضی بلوکات جنوبی شهر کویر شورهزار بدی است.درخت و سبزهاش بسیار کم است.»(1/98)
حالا باید دید مردم سبزوار دربارهء شهر خود چه میگویند و چه عقیدهای دارند.دکتر غنی در جواب این سؤال نوشته است:
«مردم این شهر بحدّی از خوبی آب و هوای آنجا و باصطلاح خودشان«ناز و نعمت»آنجا تعریف میکنند و راضیاند که بوصف نمیآید.وقتی حاج شیخ عماد الدین از مشایخ صوفیّه در منزل خودش[در سبزوار]گرم سخن شده بود از جمله از سبزوار تقریبا به این عبارات صحبت کرد و همهء حضار مثل آنکه در یک امر مسلّم قطعی متفق علیه اظهار عقیده کنند تصدیق کردند و آقای حاج شیخ عماد هم حظّی از تحقیق عالمانهء خود برد.مفاد عبارات ایشان چنین بود که:ایران از حیث اعتدال اقلیم و وفور نعمت مسلّم است که بر همهجا ترجیح دارد.در ایران ایالت خراسان سرآمدست.حاصل خراسان،پنبهء خراسان،میوهء خراسان،آب و هوای خراسان.و در شهرهای خراسان بدونشک سبزوار عروس شهرهای دیگر محسوب است و سلامت و آب و هوای و وفور نعمت سبزوار بر همهجا برتری دارد.در واقع سبزوار اشرف بقاع کرهء ارض است.همهء[مستمعین]شکر نعماء الهی را بجای آوردند.»(1/ 99-98).
در اینجا بقول فرنگیها زیاد بیمناسبت نخواهد بود که«پرانتزی»باز کنیم و برسم معترضه چند مطلب را که راقم این سطور خود شاهد و ناظر آن بوده است بعرض برساند: موقعی که چندین سال پیش از این من و همسرم در شیراز بودیم روزی بنا شد که برویم «پیکنیک»یعنی ناهار رادر مصاحبت یاران عزیز از خانوادهء بسیار شریف و اصیل دهقان در کنار رود رکنآباد که خواجه حافظ آن همه بدان نازیده است صرف نماییم. بیصبری و خوشوقتی من بسیار بود و بالاخره در ساعت معهود با باروبنه بدانجا رسیدم.از رودخانهای که من در انتظارش بودم چیز زیادی جز مسیر آب یعنی قلوه سنگهای کوچک و بزرگ و ریگ و شورهء مرطوب و خشک و مقدار اندکی آب جاری که از میان یا کنار آن منظره برای خود روان بود چیز دیگری دیده نمیشد و حتی درخت و سایه و سبزی و چمن و مرغزار هم اندک بود.معلوم شد که ما در فصل بد تابستان بدانجا رفتهایم و تقصیر بر ماست نه بر رکنآباد و لب فروبستیم و به روی بزرگواری خود نیاوردیم و امروز که از زبان دکتر غنی شرح منبر حاج شیخ عماد الدین از مشایخ صوفیهء سبزوار را در حق سبزوار میخوانم به خود میگویم که آیا نمیتوان احتمال داد که خواجه حافظ هم در کنار آب رکنآباد روح خوش داشته و چشم بسته آنچه را با دیدهء ذوق لطیفش میدیده توصیف کرده است.[3]
مطلب دوم آنکه باز بخاطر دارم که طی سالهای گذشته یک جوان ایرانی که در استانبول تحصیلات مهندسی خود را بپایان رسانیده و الحق جوان خوب و معرفتپرور و با همّتی بود به ژنو آمده بود تا چون از زبانهای فرنگی بیبهره مانده بود زبان فرانسه را فرا بگیرد.سختکوشان بود ولی وقایع غیرمترقبه مجبورش ساخت که هنوز کار و منظور خود را به جایی نرسانیده به ایران و آذربایجان برگردد.از آنجا برایم نامهای سر تا پا پر از لطف و محبت که الحق عطر خلوص و صداقت داشت نوشت و اظهار مسرّت کرده بود که به میهن برگشته است و ضمنا برایم نوشته بود من حتی زشتیها و چیزهای ناپسندیدهء خاک ایران را هم دوست میدارم و میپرستم.در جواب نامهاش نوشتم که هرچند عارف بزرگ و عالیمقام ما سنائی قرنها پیش از این فرموده:«پشک ما ز مشک بیگانه» ولی آیا بهتر نیست که بجای اینکه چیزهای بد و زشت وطنمان را هم بپرستیم،بکوشیم که آنها را به چیزهای خوب و زیبا و مطبوع مبدّل سازیم.این جوان بسیار خوب و ایراندوست بعدا باز برایم نامهء دوستانه نوشت ولی دیگر دربارهء موضوع ما نحن فیه حرفی نزده بود و میتوان احتمال داد که به فکر خود وفادار مانده است و وفا را میگویند چیز خوبی است…
باز در خاطر دارم در مجلسی که یک تن از هموطنان خوبمان با همسر بسیار نازنین بسراغمان در ژنو آمده بودند و معلوم شد مسافرت دور و درازی در اروپا و حتی در اسپانیا و پرتغال هم کردهاند صحبت از وفور عقرب در ایران بمیان آمد.خانم چنانکه گویی کسی نسبت ناشایستهای به مادر و خواهرش داده باشد باشدّت در مقام تکذیب بر آمد و با صدای بلند گفت به جان مادر عزیزم و به خاک پدرم قسم که با همین چشمهای خود در جنوب پرتغال عقربی دیدم به این بزرگی(و دو دست خود را قریب بیست سانتیمتری فاصله از یکدیگر بجلو صورت و محاذی چشمان خود آورد)و خدا گواه است که هیچ دست کمی از عقرب کاشان نداشت و تنها فرقی که داشت این بود که میگویند عقرب کاشان مثل زغال سیاه رنگ است در صورتی که عقرب جنوب پرتغال که من دیدم رنگش تریاکی بود.»
من حرفی ندارم که هموطنانم خوشبین باشند و تأمل عیب را عیب بدانند ولی میترسم تا قدری واقعبین نشوند و دیدهء واقعبین پیدا نکنند و همینطور هنر دانند از نادانی عیب خویش،بهبود و اصلاحی در امور و معشیتشان حاصل نخواهد گردید. میدانم که باز گروهی از همین هموطنان خیرخواه منشمان خواهند گفت چه بهتر که تغییری در امورمان بوجود نیاید و فرهنگی مآب و غربزده نشویم.ولی گویا بهتر باشد که در صدد برآییم آنچه را عقل و ذوق و فکر ناپسند میداند با چیزیکه در تمام دنیا و همیشه خوب و زیبا و دلپسند و سودمند دانستهاند و میدانند مبدّل سازیم و یقین و ایمان داشته باشیم که آب و خاک ایران و روح آباء و اجداد و نیاکانمان هم با چنین نظری موافق خواهند بود.راقم این سطور با شرمندگی و با آنکه میداند که خودستایی و از خود سخن گفتن زشت است و با امید عفو کریمانه تذکر میدهد که سالیان بسیاری پیش از این در مقدمه بر کتاب«سر و ته یک کرباس»دربارهء همین موضوع بدین قرار اظهارنظر نموده است:«چیزی را که خودمان خوبش را داریم نباید در گرفتن بدش از دیگران این همه حرص و عجله داشته باشیم.»
در اینجا به خاطرم آمد که در کتاب«ادیان و فلسفههای آسیای وسطی»بقلم مرد ادیب و فاضل نامدار فرانسوی گوبینو خواندهام که دربارهء یک جوان تحصیل کردهء ایرانی چنین نوشته است و هرچند ارتباط مستقیمی با یادداشتهای دکتر غنی ندارد ولی نقلش بیفایده نخواهد بود.حدود 140 سالی پیش از این نوشته است:
«حسینقلی آقا جوانی است ایرانی که در مدرسهء نظامی«سنسیر» در فرانسه درس خوانده و دشمن عرب و عاشق کیش زردشت است و معتقدست که باید لغات عربی را از زبان فارسی بیرون ریخت و از خود زبانی مندرآوردی ساخته و به همین شیوه هم چیز مینویسد.این حسینقلی آقا فردی استثنائی نیست بلکه کلیّهء ایرانیانی که از اروپا مراجعت کردهاند،حتّی کسانی که در اروپا تربیت یافتهاند آنچه را از ما آموخته و یا دیده و سنجیدهاند به وضع خاصّ و غریبی فهمیدهاند که هیچ طریقهء ما نیست و عقایدشان هرچند تغییر کلّی پذیرفته و لیکن در هیچ طریق اروپایی سیر نکرده است».
در اینکه وطنپرستی هم مانند خیلی چیزهای دیگر در این دنیا صادق و کاذب دارد حرفی نیست ولی بحث در این موضوع بدرازا خواهد کشید و دستور شیخ سعدی بمیان خواهد آمد که
کهن جامهء خویش پیراستن
به از جامهء عاریت خواستن
و پای«عاریت»و«اخذ»و«تقلید»اسباب مباحثه و مجادله خواهد گردید و بهترست به موضوع خود برگردیم.
حرف تو حرف آمد معذرت میطلبم و برمیگردیم به یادداشتهای دکتر غنی.
در همین جلد اول از یادداشتهای دکتر غنی به این نظر میرسیم که گویا انکار ناپذیر باشد و در حقیقت وصف الحال مردم ایران است در طول بیست و پنج الی بیست و شش قرن از تاریخ ما.دکتر میگوید:
«مردم ستمدیدهء ایران بسیار کمتوقعاند.همین قدر که امنیت برقرار باشد شب بتوانند از شرّ دزدان و بدکاران مصون بمانند و نان و گوشت آنها تأمین باشد،خدا را شکر میکنند و زیادی نمیطلبند». (1/244).
و باز در جای دیگری از یادداشتها دکترمان میخوانیم که:
«ارزانترین چیزها در ایران جان بشرست.سالی هزارها از تیفوئید و پاراتیفوئید و امراض عفونی امعاءکه از راه آب و فراوانی مگس به اشخاص سالم سرایت میکند میمیرند در حالی که تیفوئید و امثال آن جلوگیرس دارد و در دنیایی متمّدن دیگر وجود ندارد.سالی هزارها طفل میمیرند.سیفلیس صدها هزار مردم را عقیم میکند و سبب صدها هزار سقط جنین است.مالاریا صدها هزار را از پا درآورده و مستعّد سایر امراض ساخته.سل مرض بسیار شایعی شده،ایالاتی از تراکوم کور هستند.مگس و کثافت سروروی مملکت را گرفته و حالا یک دسته لوطی آمبولانس در کوچهها میچرخانند،آن هم آمبولانس خالی که طیب متخصّص آن همان عناصر تحمیلی دروغگوی شیّادند…آب و گل مملکت بدبخت را با دروغ آغشتهاند».(3/93).
در زمینهء بهداشت دکتر غنی در ضمن یادداشتهای خود و از زبان شادروان دکتر میر (که از الحق از مردان خدا و از اخیار زبده و نادری بود که دکتر غنی در یادداشتهای خود چند بار از آنها سخن رانده است)مطلب زیر را(بنقل از نامهای که دکتر میر به او نوشته بوده است)آورده است:
«…از کارهای مخلص خواسته باشید از این قرارست:سرویس جرّاحی اینجانب(در بیمارستان دولتی)شده یک«انفیرمری»،نه اسباب دارم،نه تخت خواب حسابی دارم،مریضها غذای بد غیرمأکول دارند.روزبروز وضعیّت بیمارستان بدتر میشود.نمیدانم حرف حسابیشان چیست.بهتر بود در بیمارستانها را میبستند».(3/220)
من راقم این سطور هم از همین مرد بزرگوار و جرّاح نامدار خاطرهای دارم که به گفتن میارزد:در طیّ یکی از مسافرتهایم از ژنو به ایران شبی در منزل دوست دیرینهام شادروان دکتر رضا نور میهمان بودم و از میزبان گرامی خواهش کردم که دکتر میر را هم دعوت نماید که شام را با حضور او صرف کنیم و از فیض حضور انورش برخوردار باشم.دعوت کرد و دکتر میر هم قبول فرمود و همه در انتظار او بودیم که فرا رسد تا باهم دور میز شام بنشینیم ولی ساعتها از شب گذشت و از دکتر میر خبری نرسید.میزبان ناراحت بود و به منزل دکتر میر تلفون هم کرد ولی دکتر بیرون رفته بود.مدّت مدیدی گذشت و همه متعجّب و نگران بودیم که ناگاه دکتر با حال برافروخته و پریشان وارد شد.بغایت آزرده و افسرده بنظر میرسید و با حالی برافراخته برایمان حکایت کرد که قبلا به بیمارستان سپرده بودم که شب میهمان هستم و غایت خواهم بود و به پزشکان و همکارانم سپردم که مبادا از بیمارستان بیرون بردند.امّا قبل از آنکه بدینجا بیایم باز از سر احتیاط سری به بیمارستان زدم.دیدم جوانی را که زخم مهلکی برداشته بود به بیمارستان آوردهاند و احتیاط به عمل جرّاحی فوری دارد والا ممکن است از دست برود. هر قدر جستجو کردند هیچیک از جرّاحان بیمارستان را پیدا نکردند و با تعجّب هرچه تمامتر خودم بنای جستجو را گذاشتم و طبقهبهطبقه به هر اطاقی سرکشیدم و سرانجام همینکه در اطاقی را باز کردم دیدم همه از طبیب و جرّاح دور یک میز نشستهاند و سرگرم ورق بازی هستند…
بیشتر یادداشتهای دکتر غنی را میتوان نتیجهء مأموریتهای رسمی او به مصر و ترکیه و در اثر مسافرت و سیاحت دور و درازش در ممالک فرنگستان بویژه امریکا دانست.از جمله یادداشتهای مفید او مقایسهء بین ایران و ممالک مغرب زمین است که در نتیجهء مطالعهء اسنادی که در سفارت ایران در ترکیّه موجود بوده است برایش امکانپذیر گردیده است.در یکی از این یادداشتها که ذیلا با قدری تلخیص متن آن را نقل میکنیم نوشته است:
«انسان از یک نظر مطالعهء این کاغذها استفاده میبرد و درس عبرتی میبیند…. در عین آنکه هر کاغذ جداگانه امر عادی معمولی است ولی مجموع آن وضع کار روزمره بیاساس،سست،موهون،جاهلانه و احمقانه را میبیند و با خود میاندیشد که حال حاضر همیشه مولود و زائیدهء از گذشته است.این گذشتهء صد سالهء[4]ایران است.صد سالی که دنیای مغرب زمین خواه از نظر کلی فلسفی خوب بوده یا بد،بلاخره جنبیده و هزار تقلا و کوشش کرده…این ملّت راکد و جامد روزی را به شام و شبی را به صبح آورده و دستخوش حوادث بوده،پادشاه و سران مملکت دچار دیو شهوت بوده،خورده و خوابیده و بلأخره مردهاند،و مرتّبا بدتری جانشین بدی شده است.انسان را وحشت میگیرد که آیا چند هزار سال تاریخ ما همهاش همینها نبوده؟بلی…تا به اینجا رسیده است تا ببینم آینده چه دربر دارد…»(1/277).
دکتر غنی گاهی باندازهای از سوء اخلاق گروهی از هموطنان دستاندرکارش متأثرست که خواهینخواهی خواننده را متأثر میسازد.در حق همین نوع مردم است که فرموده:
«…هرچه را این جماعت به آن دست زده و میزنند کثیف و چرکین و پلید و آلوده میشود.دین،مذهب،علم،ادب،وطن، مملکت،مشروطه،استبداد،حزب،فرقه،مسلک،طریقت،شریعت، همه و همه چیز را کج و معوج و خراب میکنند…یک عدّه سفیه یا احمق یا مرتشی و دلال مظلمه یا بسته به مقامات خارجی یا کج فکر و بد سلیقه به عناوین مختلف به دست نزدیکان و خواص باب تازهای آغاز میکنند که سختی و تندی و فشار عکسالعمل تولید خواهد کرد…» (3/61-60)
دکتر غنی مرد نشست و برخواست و معاشرت بود ورغبتی به خاموشی و زاویهنشینی و تفّکر زاهدانه نداشت و با حساسیّت مفرطی که داشت چه بسا همین عوالم روحش را معذّب میداشت.خودش میگوید:
…با نود درصد از ابنای وطن خودم بدبختانه و متأسفانه که مینشینم روحم معذّب میشود و غصّه میخورم.همه چیز در ایران مبتذل و بیمعنی و آلت بازی و مایهء سوءاستفاده شده.از آن جمله درس و مدرسه است.لیسانسیه در ایران در این چندسال اخیر بجز شذّ و ندر و استثنا،بطور کلّی مترادف با بیسواد مغرور و جهل مرکّب است که هیچ نمیداند و خیال میکند چیزی میداند.اینها چند جلد کتاب بیسرو ته بدون آنکه بفهمد خواندهاند،چند لغت فرانسه یا انگلیزی میدانند. بطور کلّی نه فارسی میدانند نه عربی نه زبان خارجی.همه هدف این بوده که بوسیلهء آن ورقه وارد ادارهای بشوند و خیال کنند چیزی هستند. هرچه میگویند چرند.تظاهر به این دارند که اهل علم هستند.در بین حرف سایرین جملهای پرت میکنند فقط به خیال اینکه طرف بفهمد که آنها هم اهل بخیه هستند.ولی این باهوشان نمای احمق با همان جملهها مشت خود را غالبا باز میکنند.همه هم از بیوفایی روزگار و سفلهپروری دهر و عدمشانس و بخت و اقبال مینالند.اظهار عقیده در هر موضوع میکنند.یک نخود روح و فکرشان صیقل نخورده و بطور قطع اگر سواد نمیداشتند مفیدتر بودند زیرا داعیه نداشتند،لااقلّ حمّال و زارع خوبی میشدند.حالا کروات و فکل میزنند و شلوار و کت اتو زده به سر و اندام دارند و کبّادهء ریاست و وزارت میکشند.» (3/81-80)
قسمت پنجم باز پارهای از دردهای بیدرمان و پایان کار
سپس دکتر غنی متذکّر نکتهای شده است که البتّه حائز اهمیّت مخصوص است و عمومیّت هم دارد.راقم این سطور کرارا در موقعی که با هموطنان صحبت از معایب کارهایمان بمیان میآید متوّجه شده است که بجای آنکه اگر مسأله مقرون به صحّت است تصدیق نمایند و دربارهء ضرورت اصلاح سخن برانند،دل خود را راضی میسازند به اینکه بگویند این معایب و نواقص در سایر مملکتها هم وجود دارد.بدون آنکه بخواهند زیر بار برود که آنچه در جاهای بسیار دیگری وجود دارد از سیر وچارک در وزن تجاوز نمیکند،در صورتی که در نزد ما سر به چندین کیلوگرم و من و گاهی به خروار میزند. دکتر غنی در همین معنی نوشته است:
«ممکن است بگویند مگر این معایب در خارجیها نیست؟نه،به اینقدر نیست،به این.وقاحت نیست.قانون نیست،استثناست،کلّیت ندارد،بلکه از باب شواذست،سادگی و بیپیرایگی و لطف بیشترست. (در حالی که در نزد ما این روزها)بطور قطع طوری شده که هرکس را در رتبهء مافوقتری میبینیم سوء ظنّ داریم که باید خیلی حرامزاده و بدجنس باشد.»(3/81).
در اینجا باز یک بار دیگر اجازه میطلبم که داستانی را که هرچند معترضه است ولی با موضوعمان بستگی دارد برایتان حکایت کنم.دکتر غنی در یکی از مسافرتهای خود از امریکا به ژنو برای ارادتمند خود(یعنی نگارندهء این سطور)یک قلم خودنویس بسیار خوبی که قسمت فلزّی آن از طلا بود هدیه آورده بود و روزی که با یک طفل خردسال ایرانی که در پایان سال تحصیلی با اطفال بسیار دیگری به جشنی که از طرف شهرداری شهر در باغ معروف به باستیون منعقد بود و اسباببازیهای بسیار برای سرگرمی و تفریح اطفال آورده بودند رفتم از خود بیخبر و بلا اختیار طفل شده بودم و بازی میکردم آن قلم عزیز از جیب بغلم افتاد و گم شد.علاقهء مخصوصی بدان داشتم و غصّهدار شده بودم.فردای آن روز به ادارهء«اشیاء پیدا شده»مراجعه کردم.نشانیهای قلم را از من پرسیدند و نیز پرسیدند که در کجا و در چه تاریخ گم شده است و فورا قلم را موافقت من قیمت کردند و مبلغی با نهایت امتنان و مسرّت پرداختم و قلمم را به من دادند.چندی بعد اتفاقا باز مسافرتی(باز به مأموریت فنی از جانب دفتر بینالمللی کار) به تهران کردم.روزی برای فرستادن تلگرافی به ادارهء تلگرافخانه که در گوشهء میدان سپه (میدان توپخانهء سابق)و در ابتدای خیابان در الماسیه بود و همینکه تلگرافم را نوشتم (با همان قلم معهود)و میخواستم برای مخابره به«گیشه»بدهم شخص محترم خوشلباس و مرتبّی چهل پنجاه ساله مؤدبانه به من نزدیک شد و گفت:ببخشید آقا،آیا ممکن است قلمتان را یک دقیقه به من امانت بدهید.قلم اینجا درست کار نمیکند.قلم را به او امانت دادم،و نشانی به آن نشانی که در یک چشم بهم زدن یارو دود شد و به هوا رفت و آنچه را دیگر هرگز ندیدم قلم نازنینم بود.این است فرق معامله و تفاوت مشت با خروار و قطره با عمّان.
بگذاریم باز دکتر عزیزمان دقّ دل خالی کند.ثواب دارد.نوشته است:
«ایرانی در همه چیز شکّ میکند.حقّ هم دارد،چون هرچه شنیده خلاف واقع بوده است.ملّتی شدهایم همه چیزمان دروغ،دین، پرستش خدا،نماز،روزه،حجّ،زکات،….درست که سیر میکنم همهاش دروغ است.بدروغ عاشق میشود چون شنیده و خوانده عشق چیز خوبی است.بدروغ آه میکشد و به دروغ غزل میخواند و هیچ هم نمیفهمد.
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
خدا حفظ کند.این چه زندگی است و ما ملّت ایران به کجا میرویم. بزرگترین فقر مملکت اخلاقی شده و مشکل[که]علاجی پیدا شود. هر مصلحی از اصلاح به وحشت میافتد و دلش پرخون میشود.» (3/85).
در اینجا که دکتر غنی نظر اساسی و غائی خود را چند کلمه به ما حکایت میکند:
«من با همه خوشبینی فطری و حسّ امیدواری که در هر امری دارم دارم مأیوس میشوم.»(3/85)
و باز در بیان این احوال میفرماید:
«نمیدانم کار این ملّت ایران با فقدان آدم و این نسل کثیف مهوّع معاصر به کجا خواهد کشید.ای کاش اقلا مدرسه و این هیاهوهای دروغ میان خالی به نام معارف برپا نشده بود که لااقل این خود پسندی و افادهء عجیب پیدا نشده بود.»(3/125)
بیچاره دکتر ما چنان مینماید که چشمش سیاهی میرود و جز سیاهی چیزی نمیبیند و صبر حوصلهاش بپایان رسیده و یأس بر سرتاسر وجودش استیلا یافته است. گوش بدهید این مردی که طبعا خوشخو و خوشگو و خوشبین و سر تا بپا همه صفا و مسّرت و خیر و مروّت بود چگونه در گرداب دهشت و سراسیمگی و بدبینی گرفتار آمده است:
«همهء اصلاحات متوقف به افراد است و این افراد به این درجه فاسدند.هریک در هر مقامی هستند فرق نمیکند.الآن قانون اساسی اصلاح شده،سنا هم باز میشود.حکومت و قوّهء مجریه هم قوی است ولی نه این است که به دست یک عده از مردم مملکت باید قدمهای اصلاحی برداشته شود،آن عدّه در حکم کبریت احمر و عنقا و کیمیا و سیمرغند.باز هم همان توصیهها،همان تپاندن ناقابلها به کارهای حسّاس و همان دزدیها و همان سوء نیّتها.اجرای نقشهء هفت ساله یک دسته مردم بسیار ممتاز فهمیدهء شریف زحمتکش صاحب ایمان لازم دارد که قطع دارم هی ادارههای طویل و عریض درست خواهند کرد و چند هزار نفر زن و مرد….در آن جای خواهند داد.»(3/141).
باز هم میتوان از همین دست سخنان و از همین نوع اظهار نظرها که همه صائب و متقن بنظر میآید مقداری در اینجا نقل کرد ولی هرچیزی اندازهای دارد و گفتهاند در خانه اگر کس است یک حرف بس است و ما بجای یک کلمه اوراقی را پر کردهایم و گفتنیها گفته شده است و خوب است به این فصل غمافزا و یأسآور خاتمه بدهیم.
ممکن است خوانندگان گرامی بگویند راقم این گفتار هم موقع را غنیمت شمرده و به تلافی بلایی که کتاب«خلقیّات ما ایرانیان»بسرش آورده درصدد تلافی است.شاید هم واقعا همینطور باشد.من اباء و امتناعی ندارم و هرروز در اعتقاد خود راسختر میگردم که فقر فقر از یک طرف و بیسوادی(و بیخبری که شاید از بیسوادی هم منحوستر باشد)از طرف دیگر بطوری هموطنان ما را در امواج بیکران فساد غوطهور ساخته است و دولتهایی هم که امروز به«ابرقدرت»معروف شدهاند چنان دامن به این آتش پلید زدهاند و از آن سوءاستفاده کرده و بر شدّت آن افزودهاند که باید اعتراف کنیم که«کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند»و خواه از سر خیرخواهی و دلسوزی و خواه از طریق غرضرانی و بمنظور ماهی گرفتن از آب آلوده کار ما بجایی کشانیدهاند که صدها و بلکه هزارها بار گفته و نوشته و فریاد زدهایم که تنها راه امیدی که برایمان باقیمانده این است که:دستی از غیب برون آید و کاری بکند. سرانجام دکتر غنی برسم نتیجهگیری و ختم مقال میگوید:
منتها من دیگر اینقدرآدم[نا]سالم در جامعه و مریض در محکمهام دیدهام که دیگر هیچ چیز به تعّجبم درنمیآورد و غافلگیرم نمیکند. هیچ وقت از ایرانی خوشبینی نسبت به سایرین ندیدهام و این علامت نسل برگشتگی و فساد این قوم[است].»(3/84).
دکتر غنی نه تنها طبیب است بلکه اهل فکرت و حکمت هم(البتّه تا اندازهای)هست و اکنون مطلبی را برایمان بیان میکند که بسیار معنی دارد و هرچند کلام موجز و مختصری است ما را دعوت به تعمق و تفکر میکند.میفرماید:
«به قول یکی از بزرگان،عمر بشر سه بعد دارد:طول و عرض و عمق.چیزیکه مهّم است و غالب مردم ناظر به آن نیستند عرض و عمق است.طول آن چندان اهمیّت ندارد بسیاری از این مردم عرض و عمق زندگیشان صفرست و اگر هزار سال هم زندگی کنند فقط نان زیادی خوردهاند و حکم خزنده و چرندهای را در ترازوی دنیا دارند و بعضی از آنها از جهت اثبات چیزیکه ندارد حکم مار و عقرب و حیوانات درّنده و سبع را دارند…»(3/172).
چنانکه گویا در صفحات پیش از این گفتار گفتیم و چه عیبی دارد که باز یک بار دیگر تکرار کنیم[5]که شاعر طنزگوی رومی قدیم پلوتوس هم که بیست و دو قرن قبل از دکتر غنی میزیسته گفته است:«آدمیزاد برای آدمیزاد در حکم گرگ است»[6]
میترسم گفتارمان اطالهء کسالتانگیز پیدا کرده باشد ولی از موضوع مناسبات دکتر غنی با میرزا محمد خان قزوینی که نام مبارکش در فوق زینت این اوراق گردید نمیتوان صرفنظر کرد.در جایی که دکتر از وفات این شخص واقعا شخیص و یکتا صحبت میکرد میگوید:
«گمان ندارم در مشرق زمین یعنی عالم اسلام هم کسی به علوّ مقام این بزرگترین علاّمهء مشرق که آفتاب فروزان علم بود برسد.»(3/184)
و سپس با اشاره به رحلت او نوشته است:
«همهمان باید برویم.امّا محمّد خان قزوینی[در تهران]بیطبیب مرد.این مسأله مرا فوقالعاده دلتنگ کرد.»(3/219).
به این کلمهء«دلتنگ»در اینجا باید معنی بسیار شدیدتری داد و باید پذیرفت که این نوع وقایع تا به چه اندازه وجود پاک و محّب و حسّاسی را منقلب میسازد.راقم این سطور هم از سرسپردگان و از شاگردان و مریدان بسیار حقیر و جاننثار قزوینی هستم و در کار و زندگی خود به انواع گوناگون مرهون تعلیمات و راهنماییهای حکمیمانه و پدرانهء آن مرد جلیل القدر هستم و اجازه میطلبم تا داستانی را در اینجا حکایت نمایم که بهترست در جایی باقی بماند و به ثبت برسد.در یکی از مسافرتهایم به تهران در منزل مرحوم دکتر شایگان که خداوند او را غریق رحمت خود فرماید به زیارت قزوینی نایل گردیدم.تازه از پاریس به تهران آمده بود و او را بصورت عجیبی متأثر و منقلب یافتم.هرگز او را بدان حال و با آن همه تشویق آمیخته به غیظ و غضب ندیده بودم.جا دارد بگویم که از آن چشمان زنده و درخشانش آتش میبارید.فرمود فلانی تو شاهد بودی که وقتی باهم در برلن بودیم این جماعت وزرا و اعیان و بزرگان عالیجنابی که بدانجا میآمدند و ادّعای جانبداری از علم و فضل و کمال داشتند با چه اصرار و ابرامی مرا دعوت به رفتن به ایران میکردند و مرا منبع فیض میگفتند و به صد زبان وجودم را در وطن لازم و ضروری میگفتند و میخواستند که در آنجا چراغ علم و فضل باشم.گفتم بخوبی در خاطر دارم و حتّی هرگز فراموش نکردهام روزی را که در مجلس بزرگی که عدّهای از هموطنان و از همین افراد با نام و اعتبار در آنجا حضور داشتند و باز تجدید مطلع کرده شما را به مراجعت به ایران میخواندند،فرمودید:بله،حالا مرا دعوت میفرمایید و در باغ سبز به من نشان میدهید ولی یقین دارم همینکه خانه و زندگی و کتابخانه و اوراق و دفاترم را رها ساختم و دست زن و دخترم را گرفته وارد تهران شدم و بزحمت در گوشهای از شهر لانهء محقّری برای خود و کسانم دست و پا کردم،چون در گرمای شدید تابستان کسی را ندارم که برود برایمان دو شاهی یخ بخرد که با نوشیدن آب خنک قدری از عذاب گرما و عرق ریزی بکاهیم،خودم برای خریدن یخ به خیابان میروم و ناگهان صدای جنابعالی به گوشم میرسد که در اتومبیل یا کالسکهء خود از آن طرف خیابان ردّ میشوید و دستتان را از پنجرهء اتومبیل بیرون میآورید و برسم تعارف و تلطّف به حرکت میدهید و میفرمایید«جناب،خدمت برسیم»و ردّ میشوید.
فرمود بله،درست فهمیده بودم و از امروز همینطور و بلکه هزار مرتبه بدتر است.حالا که دست خالی برگشتهام و صاحب این خانه محضا للّه ما را در اطاقی از خانهء خود پذیرفته است و هیچ تکلیف ناهار و شام فردای ما معلوم نیست تازه همان فضلا و اساتیدی که مرا به صد زبان تشویق به مراجعت میکردند میگویند بموجب نظامنامهء دانشگاه باید مرا امتحان بکنند تا معلوم شود که آیا لیاقت تدریس دارم یا نه و خود آقایان هم ممتحنین من خواهند بود.
وقتی صحبت بدینجا رسید با حالتی پریشان از جا برخاست و گفت ای فلانی،تو مرا میشناسی که نمیتوانم بینم که کسی گنجشکی را آزار میرساند ولی بخدایی خدا قسم که اگر شمشیر به دستم بدهند حاضرم به دست خودم سر پانزده نفر از این منافقین را از تن جدا کنم.یقین دارم هرکس که این شرح را بخواند سخت متأثر میگردد.
اکنون خوب است که دردسر را کم کنم و به این گفتاری که بیحدّ و اندازه دراز شده است پایان بدهم ولی دریغم آمد که باز یک نکته را خاطرنشان ننمایم تا نظر خوانندگان و یاران دکتر غنی چه باشد.دکتر غنی دربارهء مفاسد اخلاقی ما حرفهای بسیاری در یادداشتهای خود زده است که گمان نمیرود کسی از ما بتواند منکر آن بشود ولی این سخنان حکیمانه که بلاشک همه را از راه دلسوزی و خیرخواهی محض نوشته است به عقیدهء ناقص و فکر قاصر این ارادتمند صدیقش یک کمبودی دارد که تأسف انگیزست و عبارت است از اینکه او طبیب بود و درد را نهایت صداقت تشخیص داده بود و آن را به نام پلید خود که«فساد»است بکرّات و تقریبا در هر صفحه از بعضی از مجلدات نهگانهء خود آورده و چه بسا علل و اسباب آن را هم بیان فرموده است،ولی راه معالجه و مداوا را برای ما بیماران فسادزده و بیمارداران ره گم کرده چنانکه شاید و باید نشان نداده و ای کاش زنده بود و صدای ما ارادتمندانش به گوشش میرسید و با همان نیشتر دانش و بینش و میزان الحرارهء فراست و روشنبینی استدعا و آرزوی ما را جواب میداد و نه تنها علل و اسباب فسادخانه برانداز را برایمان بیان میفرمود بلکه نسخه و دستورالعمل مبارزه و برانداختن و از ریشه کندن آن را هم به ما ارزانی میداشت.
درست است که در ضمن یکی از یادداشتهایش،چنانکه در طی همین گفتار آمده است،(جلد سوم،صفحهء 227)بطور اجمال دربارهء سرچشمهء احوال و اوضاع فساد آلودهء وطنش فرموده که«حال حاضر همیشه مولود و زاییده از گذشته است.[در]این گذشتهء صد سالهء ایران…این ملّت راکد و جامد روزی را به شام و شبی را به صبح آورده و دستخوش حوادث بوده…و مرتبا بدتری جانشین بدی شده است و انسان را وحشت میگیرد که آیا چند هزار سال تاریخ ما همینها نبوده؟…تا به اینجا رسیده است و تا ببینم آینده چه در بر دارد».
دکتر در این چند جملهء مختصر علت العلل خرابی کار ایران و ایرانیان را نشان داده ولی این مختصر احتیاج به توجیه و تفسیر مفصلتری دارد.باید از قرنها استبداد مطلق و عنان گسیختهء بزرگان و سلاطین صحبت بمیان آورد و اعمال آنها را نشان داد ستمگریها و نادانیها و حرص و طمع و عیّاشیهای این مالک رقابهای امم و ملل و سلطان البّر و البحرها و ظلّ اللّهها را نشان داد و به مردم ایران فهمانید که لشکرکشی و جنگآوری و حتّی فتح و ظفر چه بسا اساس مشروع و معقولی نمیداشته است و تنها بر غرور و تکبّر و جبّاری و غدّاری این گرگان آدمی صورت میافزوده است و هر قدم آنها مردم بلا اختیار و جاهل و مطیع و منقاد ایران را به فاصلهء زیادی از رفاه و آسایش و حقوق انسانی دورتر میاندخته است.باید به مردم فهمانید که مقدار زیادی از آنچه ما عموما بدان مینازیم و بخود میبالیم و مایهء افتخار ء مباهات خود میدانیم و شعرای نامدار ما در مدح و ثنای هریک از آنها آن همه قصاید غرّا ساختهاند که زبان ما شده است مبنی بر ندانمکاری و ستمگری و بدبختی و تکبّر و جاه و ثروتطلبی بوده است و لا غیر.و خلاصه آنکه آب مسموم استبداد مطلق و بیحدّ و حصر و بیامان آسیاب امور ملک و ملّت را قرنهای متمادی میچرخانیده است و نتیجهای جز آنکه میبینیم و ما را عذاب میدهد و استقلال و آسایش و زندگی ما را از هر جهت تهدید میکند و بخطر میاندازد نمیتوانست داشته باشد.خدا بخواهد روح و نیّت و قدرت بیان و عشق و خیرخواهی دکتر غنی در روح چند تن از جوانان زنده و با دانش و بینش ما حلول نماید و چنانکه مفید و مقتضی است و بدون اغراض رنگارنگ و کوتهبینی برای رستگاری ما راهی بیابند و با زبان فارسی درست و استوار و روان و دلپسند آن را به ما نشان بدهند. ان شاء اللّه تعالی.
پیری است و پرگویی و چه بسا در پرگویی راست و ناراست مخلوط میشود ولی من سعی دارم که تا جایی که برای اولاد آدم امکانپذیرست از راستی زیاد دور نیفتم ولی جلو چانه لغی را نمیتوانم بگیرم و معذرت میطلبم.هرکس در این دنیا مطالبی دارد که میپندارد گفتنی است و چه بسا مطالب مسرّتانگیزی هم نیست و به قول هلالی جغتائی:
هرکس که در این زمانه او را غم نیست یا آدم نیست یا در این عالم نیست
پس با تقدیم معذرت باز یک مطلب دیگری را هم با اجازهء خوانندگان گرامی بعرض میرساند: دکتر غنی نه تنها در حق خودمان و مملکت و ملّت ایران بدبین است بلکه او هم مثل خود من نادان اساسا نوع بشر را عموما بدخواه و شرور و بیرحم و نفعپرست تشخیص داده است و یادداشتی که تاریخ اسفند 1327 را دارد در این باب در ضمن دیگر یادداشتهای خود شرحی نوشته است که با این بیت معجزآسای خواجه حافظ پایان مییابد:
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی
ولی لابّد او هم مانند خود من رو سیاه خوب میدانسته است که آدمیزاد طرفه معجونی است و از فرشته و حیوان جنبههای گوناگونی دارد و در هر عالمی که باشد گریبان خود را از این دو جنبه نمیتواند رها سازد.
در جای دیگر از یادداشتهایش(در موقع صحبت داشتن از تربت مولای روم در شهر قونیه در ترکیّه)نوشته است که در بالای آن بنای مقّدس و دوستداشتنی این کلام مولانا را نوشتهاند:خام بدم،پخته شدم،سوختم.من آدمی که از مرحلهء زود باوری کمکم قدری بدور افتادهام،از خود میپرسم آیا واقعا مولانا جلال الدین رومی خیال میکرده که«پخته شده»و از خامی بیرون افتاده است.با آنکه به خام بودن و سوختن زبدگان نوع اعتقاد دارم ولی برایم بسیار دشوار و حتّی غیرممکن است که باور کنم که فردی از افراد آن بتواند ادّعا کند که از مرحلهء خامی کاملا گذشته و به مقام«پختگی»رسیده است مگر آن از پیامبر و مرسلین باشد و الاّ با فخامتترین و عالیمقامترین آدمیان همیشه خود را ضعیف و حتّی گمراه و محتاج دلالت و بخشایش پروردگار دانسته است و به حکم آنکه در کتاب آسمانی ما هم آدمیان بالعموم جهول و ظلوم و لفی خسر توصیف شدهایم،باید فریب ابلیس پرتلبیس را نخوریم و ادّعاهای باطل را دور بیندازیم و تصدیق نماییم که تنها مرگ قادرست که ما را از چنگ عیوب و نواقص و کمبودهایی که توأم باوجودست رهایی بخشد.پس خوب است بی چون و چرا این کلام عزیز را بپذیریم که:«قبول العلم بموافقة الحقیقة رجحان و بموافقةالنّفس خسران.»
و سخن را کوتاه کنیم و برای روح پرفتوح قاسم غنی طلب آمرزش کنیم و بگوییم:
قطرهای بود اندر این بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز
ژنو،دهم تیر 1362.
سیّد محمّد علی جمالزاده
یادداشتهای:
(22)-اینجا به خاطر نگارنده رسید که در دورهء رضا شاه ولیعهد عربی سعودی مسافرتی به ایران کرده بود و شنیده شد که منشی فاضل و صاحب قلم خود را هم همراه آورده بود و این منشی در مراجعت به عربستان سعودی کتابی به زبان عربی دربارهء مسافرت خود به ایران و در وصف این کشور و مردمانش نوشته و بچاپ رسانیده بود و در آنجا نوشته بود که ق«الاعجام یقعدون علی ماء الجاری و یقولون«بهبه چه هوایی،چه صفایی»یعنی ایرانیان در کنار آب روان مینشینند و میگویند:«بهبه،چه هوایی،چه،صفایی!».
[1] (22)-اینجا به خاطر نگارنده رسید که در دورهء رضا شاه ولیعهد عربی سعودی مسافرتی به ایران کرده بود و شنیده شد که منشی فاضل و صاحب قلم خود را هم همراه آورده بود و این منشی در مراجعت به عربستان سعودی کتابی به زبان عربی دربارهء مسافرت خود به ایران و در وصف این کشور و مردمانش نوشته و بچاپ رسانیده بود و در آنجا نوشته بود که ق«الاعجام یقعدون علی ماء الجاری و یقولون«بهبه چه هوایی،چه صفایی»یعنی ایرانیان در کنار آب روان مینشینند و میگویند:«بهبه،چه هوایی،چه،صفایی!».
[2] (23)-زادگاه و مسقط الرأس دکتر قاسم غنی.
[3] (24)-با اینهمه باز همین حافظ در جای دیگری از دیوانش از شیراز شکایت کرده و فرموده است
«بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد»
.
[4] (25)-آیا نمیتوان قدم را دورتر گذاشته بگوییم و در بسیار صد سالهای دیگر.(ج.ز.)
[5] (26)-خدا بیامرزدش علامهء بزرگ و بزرگوار ما مرحوم میرزا محمّد قزوینی مکرر به ما ارادت کیشان خود میفرمود که در کلام اللّه مجید هم مطالبی مکرر شده است و شما هم از تکرار مطلب نپرهیزید و چه بسا تکرار مطلب بر تأثیر آن میافزاید.(ج.ز.)
[6] (27)-”” Homo ho mini lupus (خدا بخواهد من آدمی که لاتینی نمیدانم این عبارت را درست نقل کرده باشم. ج.ز.)

