شاهنامه و موضوع نخستین انسان

یکی از موضوعهای چشمگیر در جهانبینی ایرانی موضوع نخستین انسان و نخستین شاه‌ است که شناخته‌ترین مثالهای آن گیومرث و جمشیداند.

در شاهنامه برخلاف متون زردشتی و روایاتی که مستقیم و غیرمستقیم به این متون بر می‌گردند،گیومرث نخستین شاه است و نه نخستین انسان.تنها نقطهء مشترک میان‌ گیومرث شاهنامه و گیومرث روایات زردشتی در توافق بر سر عدد سی است که بر طبق‌ روایات زردشتی(بندهشن،بخش ششم)مدت زندگی گیومرث و بر طبق شاهنامه‌ (چاپ مسکو 1/19/12)مدت پادشاهی اوست.

بر طبق بند هشن گیومرث قربانی پیروزی موقتی اهریمن بر جهان نور می‌گردد و مرگ گیومرث در واقع آفرینش زندگی است.گیومرث روایات زردشتی هستهء زندگی‌ است که آن را در آسمان پرورده و به زمین آورده‌اند.ولی تا زمانی که گیومرث زنده است‌ هسته‌ای نابارورست.هسته‌ای است بر صخره‌ای.هستی او بمنزلهء پوششی که هسته را پوشانده،نمی‌گذارد تا آن منبع نیرو و مایع هستی که در دل هسته است به بیرون جریان‌ یابد.ولی مرگ او بمنزلهء شکافتن پوشش هسته در شکم خاک و روان شدن مادهء هستی‌زا به بیرون است.آنچه در این جهانبینی ایرانی نگاه‌گیرست این‌که مزدا خود آفرینش‌ خود را نمی‌شکند،بلکه این کار را به اهریمن می‌اندازد تا اهریمن-این نیروی‌ کور و خرد منحرف-،مغرور از پیروزی موقتی خود با دست خویش به تکثیر دشمن خود پردازد.

در شاهنامه،تا آنجا که من دیده‌ام،به گیومرث به‌عنوان نخستین انسان تنها یک بار اشاه رفته است و آن هم نه در سرگذشت گیومرث،بلکه در پادشاهی خسرو پرویز،آنجا که در ستایش پروردگار می‌گوید:

چو از خاک مر جانور بنده کرد

 نخستین گیومرث را زنده کرد

9/79/1180

از این یک مورد که بگذریم،در شاهنامه گیومرث همه‌جا نخستین شاه است و نه‌ نخستین انسان.ازاین‌رو سرگذشت گیومرث در شاهنامه سرگذشت آغاز جامعه است و نه آغاز زندگی،و نیروهای مجرد نیک‌وبد اوستایی در شاهنامه بصورت دوست و دشمن،شاه دادگر و شاه بیدادگر،شکل یافته‌اند.در شاهنامه اهریمن دیگر آن روح‌ خبیث مجرد نیست که بر جهان روشنایی حمله‌ور می‌گشت.بلکه او در شمار«مردم‌ بد»[1]است که بر علیه مردمان نیک سلیح بدست می‌گیرد و وارد کارزار می‌گردد.نبردی‌ که بر طبق افسانهء آفرینش اوستایی میان اهریمن و گیومرث درمی‌گیرد،در شاهنامه‌ بعهدهء پسران آنها واگذار شده است:پسر اهریمن به نام خزوران در میدان کارزار سیامک‌ پسر گیومرث را می‌کشد.بهمان‌گونه که در بند هشن مرگ گیومرث مرحلهء گذر از یک‌ زندگی سترون به یک هستی بارورست،در شاهنامه نیز با مرگ سیامک و آغاز پادشاهی‌ هوشنگ،جامعه از مرحلهء سادهء گردهمایی آدمیان گام به مرحلهء مدنیّت می‌گذارد.

گروهی از پژوهندگان گمان کرده‌اند که تفاوت بزرگی که میان گیومرث شاهنامه با گیومرث زردشتی هست،یک پدیدهء متأخر و مربوط به دورهء اسلامی ایران است،و حتی‌ کسانی گیومرث شاهنامه را پرداختهء خود فردوسی و یا مأخذ او دانسته‌اند.اتفاقا دو بیت‌ از سه بیتی که از شاهنامهء مسعودی مروزی باقیمانده است گمان اخیر را بکلی باطل‌ می‌کند.چون بر طبق این دو بیت گیومرث نخستین پادشاه است که مدت سی سال‌ فرمانروایی کرده است[2].بنابراین در مأخذی که مسعودی مروزی در پایان سدهء سوم یا آغاز سدهء چهارم هجری از آن برای نظم شاهنامهء خود بهره‌مند گردیده بود نیز مانند مأخذ فردوسی گیومرث نخستین شاه بود و نه نخستین انسان.همچنین این عقیده که ابن مقفع‌ برای رعایت احساسات مذهبی خلفای عباسی افسانهء آفرینش زردشتی را از خداینامه زده‌ و گیومرث را به نخستین شاه تبدیل کرده بوده است،خیالبافی است و حقیقت واقعه این‌ است که این اختلاف و اختلافات بسیار دیگر در همان دستنویسهای خداینامه وجود داشته است.در این‌باره نگارنده در جای دیگر بتفصیل شرح داده است و ازاین‌رو بازگفت جزئیات آن را در اینجا لازم نمی‌داند.[3]آنچه در این گفتار مورد گفتگوی ماست‌ این است که آیا از عقیدهء زردشتی راجع به نخستین انسان اصلا چیزی در شاهنامه‌ باقی‌مانده است یا نه؟

تاکنون در جستجوی ردی از عقیدهء نخستین انسان در شاهنامه و بیرون از آن،نگاهها بیشتر بسوی گیومرث و تا اندازه‌ای بسوی جمشید بوده است که هردو در شاهنامه فقط شاه‌ هستند،یکی نخستین و دیگری چهارمین.ولی در میان اشخاص شاهنامه یک نفر هست‌ که اگرچه در بیرون از این کتاب از او بعنوان نخستین انسان نام برده نشده است،اما در شاهنامه نشانهای آشکاری از تندیس نخستین انسان در او دیده می‌شود و او سیاوش‌ است:

در داستان سیاوش وقتی سودابه به شاهزاده جوان و زیبا دل می‌بازد و راز خود را بر او می‌گشاید،از جمله به او می‌گوید:

نگویی مرا تا مراد تو چیست

‌ که بر چهر تو فرّ چهر پریست

3/21/264

واژه«مراد»در بیت بالا از جملهء واژه‌های الحاقی عربی در شاهنامه است.بر طبق‌ فرهنگ ولف این واژه جمعا پنج بار در شاهنامه بکار رفته است،ولی هر پنج بار الحاقی و در دو مورد آن حتی همهء بیت الحاقی است.در بیت بالا واژهء«مراد»چنان‌که برخی از دستنویسها چون دستنویس فلورانس مورخ 614 و دستنویس لنینگراد مورخ 733 و دستنویس دیگر لنینگراد مورخ 849 و دستنویس برلین مورخ 894 و چند دستنویس دیگ‌ر نشان می‌دهند گشتهء واژهء«نژاد»است.برخی از کاتبان بی‌توجه به لت دوم این بیت و بی‌توجه به آنچه سپستر سیاوش در پاسخ سودابه می‌گوید،پنداشته‌اند که چون‌نژاد سیاوش معلوم است،پس این پرسش سودابه بی‌معنی است و«نژاد»را به«مراد» گردانیده‌اند و یا آن را از نخست سهوا«مراد»خوانده‌اند و در هرحال نه‌تنها پیوند میان دو مصراع را بکلی بریده‌اند،بلکه در اثر بی‌دقتی مصححان چاپ مسکو(همچنین است در چاپهای مول 12 د/293 و بروخیم‌3/539/293)یکی از عقاید مهم دربارهء سیاوش‌ بخاطر گردیدن همین واژه از میان رفته است.سیاوش سپستر در پاسخ سودابه چنین‌ می‌گوید:

و دیگر که پرسیدی از چهر من‌

 بیامیخت با جان تو مهر من

‌ مرا آفریننده از فرّ خویش‌

 چنان آفرید ای نگارین ز پیش

‌ تو این راز مگشای و با کس مگوی

‌ مرا جز نهفتن همان،نیست روی

3/23/297 بجلو

بر طبق این بیتها سیاوش سبب زیبایی خارق‌العاده خود را در این می‌داند که خداوند او را از فرّ خود آفریده است[4]و این یک مطلب مهمی است که تاکنون بدان توجه نشده است.فرّ در اینجا جز آن فرّ شاهی است که به همهء شاهان ایران نسبت می‌دادند و در شاهان کیانی نشانه‌اش خال سیاهی بر روی بازو بود[5].چون فرّ شاهی نشانهء سزاواری‌ شاه بود که اگر خداوند از شاهی بازمی‌گرفت سقوط می‌کرد،ولی با زیبایی آنان‌ ارتباط نداشت و هیچ شاهی هم بخاطر فرّ شاهی خود از زیبایی خارق‌العاده برخوردار نبود.به سخن دیگر سیاوش خود را مانند گیومرث و جمشید دارای فرّ خدایی می‌داند و بهمین مناسب است که سیاوش در حضور سودابه این مطلب را«راز»می‌شمارد،در حالی که موضوع‌نژاد سیاوش را تا آنجا که مربوط به فرّ شاهی او و نسب او از کی‌کاووس‌ است،نمی‌توان راز شمرد پس سیاوش دارای‌نژاد یا فرّ خدایی است.در همین داستان‌ بیتی دیگر هست که باز این مطلب را تأئید می‌کند.سیاوش دربارهء خود به پیران‌ می‌گوید:

من آگاهی از فرّ یزدان دهم

‌ هم از راز چرخ بلند آگهم

3/109/1676

در عقاید دینی ایرانی،گیومرث و جمشید نیز که مانند سیاوش از فرّ ایزدی‌ بهره‌منداند،همچنین مانند سیاوش دارای یک چنین زیبایی خارق‌العاده‌ای هستند.مثلا دربارهء زیبایی گیومرث آمده است که خداوند او را چنان زیبا آفریده بود که چشم هر جنبنده‌ای که بدو می‌افتاد بیهوش می‌گشت[6].و همچنین دریسنای نهم و وندیداد(بخش‌ دوم)جمشید که دارای چشمانی چون خورشید است همه‌جا«جمشید زیبا»نامیده شده‌ است. گذشته از فرّ خدایی و زیبایی خارق‌العاده و آگاهی از راز چرخ(یعنی شناخت‌ رویدادهای آینده و داشتن دانش قوی بشری)،میان سیاوش با جمشید و گیومرث چند وجه اشتراک دیگر نیز هست:

همان‌گونه که بر طبق اوستا جمشید بیماری و پیری و مرگ را از مردمان دور نمود،در سیاوش‌گرد شهری که سیاوش ساخت،نیز بیماری وجود نداشت:

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

 همه‌جای شادی و آرام و خورد

 نبینی بدان شهر بیمار کس

‌ یکی بوستان بهشت است و بس

3/106/1639 بجلو

مانند کردن سیاوش‌گرد و گنگ‌دژ به بهشت در واقع در اصل نه‌تنها بخاطر زیبایی‌ این شهرها،بلکه بیشتر به این سبب بوده که معتقد بوده‌اند که در این شهرها مانند بهشت‌ بیماری و پیری و مرگ نیست و باید پژوهیده که آیا همین را به ور( vara )،یعنی خانه‌های زیرزمینی جمشید هم نسبت می‌داده‌اند؟

میان سیاوش و گیومرث سه وجه مشترک دیگر نیز می‌بینیم:یکی این‌که پیش از یورش مرگ،هردو به خوابی سنگین فرو می‌روند.در مورد گیومرث در بندهشن(بخش‌ چهارم)آمده است که هنگام مرگ او که رسید خداوند او را باندازهء خواندن یک بند شعر به خواب فروبرد و چون گیومرث چشم گشود جهان مادّی را به تاریکی شب یافت و از زمین جز سرسوزنی از حملهء جانوران زیانکار خالی نمانده نمانده بود.سیاوش نیز در شبی که‌ بامدادش افراسیاب با سپاهش به خواست کشتن او می‌تازد،در رؤیایی هراسناک همهء رویدادهای آینده را چشم می‌بیند.

دوم این‌که همان‌گونه که گیومرث در برابر یورش اهریمن خود را بی‌دفاع تسلیم‌ می‌کند،سیاوش نیز از ایرانیان می‌خواهد که دست از پایداری بردارند و از خود بی کوچکترین دفاعی تسلیم می‌گردد و سر او را از تن جدا می‌کنند.

سوم این‌که همان‌گونه که با مردن گیومرث قطره‌ای منی از پشت او در شکم خاک‌ می‌رود و از آن گیاهی می‌روید و زندگی آغاز می‌گردد،پس از مرگ سیاوش نیز از جایی که خون او بر زمین ریخته است،گیاهی می‌روید که خاصیت درمان بخشی‌ دارد.

بدین ترتیب ملاحظه می‌شود که سیاوش با جمشید و گیومرث چند وجه مشترک مهم‌ دارد که نشان می‌دهند که در روایات ایرانی سیاوش نیز در شمار نخستین انسان بوده، ولی با گشت اسطوره به حماسه بسیاری از خطوط اصلی آن محو گردیده است.ضمنا می‌بینیم که گزارد اسطوره‌ها و حماسه‌های ملی به کمک دیگر روایات ملی،هم میسّر است و هم منطقی و ما الزامی نداریم که ریشهء روایات ملی،خود را دایما در روایات‌ بابلی و یونانی و جز آن جستجو کنیم،کاری که متأسفانه در این سالهای اخیر بدست‌ تنی چند از پژوهندگان ایرانی چه در زمینهء ادبیات انجام گرفته‌ است.

[1]. تو مر دیو را مردم بدشمار

4/310/140.

[2]. نخستین گیومرث آمد به شاهی… چو سی سالی به گیتی پادشا بود…

[3]. نک به دانشنامهء ایران و اسلام،ذیل:ابو علی بلخی.

[4]. این مطلب ما را به یاد عقاید متصوفه در مورد تجلی حسن خداوند در آدم می‌اندازد.در روایات مربوط به آدم نیز همان زیبایی و فضلی که به گیومرث و جمشید و سیاوش نسبت داداند هست.

[5]. نک به شاهنامه 3/207/3150-3156.

[6]. نک به دانشنامهء ایران و اسلام،ذیل:ابو علی بلخی.