نقد و بررسی کتاب‌ لئوناردو عالیشان‌ صبح دروغین

پاریس:انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران،1360

«صبح دروغین»،هشتمین دفتر شعر نادر نادرپور،حاوی 38 قطعه شعرست که‌ تاریخ نگارش آنها از بهار 1356 تا پاییز 1360 می‌باشد.چهار صفحهء نخستین این‌ مجموعه از بخشی است منثور تحت عنوان«سخنی در آغاز»که واکنش ذهنی و عاطفی‌ نادرپور را نسبت به«انقلاب»اخیر ایران نشان می‌دهد.قریب ده شعر از این دفتر نیز با همین مسأله سروکار دارند و عقاید نادر اجتماعی نادرپور را به ما ارائه می‌دهند.

اساسا حرف نادرپور در این مقدمه این است که«حسّ بیدار»ی از همان لحظهء نخست انقلاب به او«گفت که از ناهشیاری این برافروختگان باید ترسید»،حسّی که‌ «باور نداشت که هرچه پیش آید،از آنچه هست بهتر خواهد بود.»تا اینجا حرفی نیست‌ و نمی‌توان بر عقیدهء شخصی شاعر خرده گرفت.اما وقتی او می‌گوید«آن حسّ بیدار را با صاحبان مشتها در فرو کوفتن فساد،اختلافی نبود،»باید پرسید که در این دورهء 30 سالهء شعری خویش،جز در«سرود خشم»(1331)و دو یا سه شعر دیگر،ما کی‌ نادرپور را همگام با نیما یا شاملو یا اخوان یا فروغ یا…دیده‌ایم در فرو کوفتن فساد و اختناق؟

نادرپور می‌گوید،«و شگفتا که«روشنفکران متعهد»نیز در این راه،از آنان واپس‌ نماندند و ندانستند که در آرزوی راندن«استعمار»به یاری«استحمار»برخاسته‌اند،»و در شعر«خطبهء عزیمت»(ص 75-70)خطاب به این روشنفکران متعهد می‌نویسد:

اگر پیام شما حق بود

چرا چو موج زمین‌خورده

به پایبوس حقارت رفت؟

اگر کلام شما جان داشت،

چرا چو کاه پراکنده

ز خشم باد،به غارت رفت؟

چه زود،راه فنا پیمود:

رسالتی که رذالت بود!

سؤال این است:مخاطبان او دقیقا چه کسانی‌اند؟آیا روی صحبت او با امثال‌ شاملوست که نخستین جملهء صفحهء اوّل«کتاب جمعه»اش(4 مرداد 1358)با «روزهای سیاهی در پیش است»آغاز می‌شود؟و در همان ماههای نخست انقلاب با امثال یزدی و قطب‌زاده بمبارزه می‌پردازد؟حتما که این‌چنین نیست!اگر مخاطبان او امثال اخوان می‌باشند که در ماههای نخست خوش‌بین بودند(و چرا که نباشند؟که شاعر ساده‌دل است و در سیاست اغلب ساده‌لوح و حتی خطار و)و بعد رو برگرداندند،که این‌ هم درست نیست و نمی‌پندارم که نادرپور نیز چنین نیّتی داشته باشد چرا که خود در آخر «سخنی در آغاز»می‌نویسد:«من،این مجموع را نخست به هشیارانی هدیه می‌کنم‌ که در آستان حوادث اخیر،خطر رااز دور دیده بودند،و سپس،به کسانی عرضه می‌دارم‌ که غفلت دیروز را با بصیرت امروز خویش،جبران کرده‌اند و به نبردی مردانه با دشمنان‌ ایران،کمر بسته‌اند»در واقع«روشنفکران»شاعر و با سابقه‌ای که به یاری«استحمار» برخاستند،شعرای اغلب غیر متعهدی چون هوشنگ ابتهاج(هـ.ا.سایه)بودند(که بر حسب تصادف گویی«سایه»از یاران قدیمی و صمیمی نادرپور نیز هست).پس سؤال‌ همچنان بر جای خویش باقی است:مخاطبان نادرپور دقیقا کدام«روشنفکران‌ متعهد»اند؟

نیز،در رابطه با همین مسأله،نادرپور می‌نویسد:

پیمبران سخن!آری،

ایا بتان قلم در کف

که دست سُست شمایان را

ز پشت پرده،نخی جنباند!(ص 72)

آیا منظور او این است که شاعران باصطلاح«متعهد»ایران در توطئه‌ای دست داشتند (که هدفش تخریب ایران بود)؟اینان که بخشی از جوانیشان در زندان گذشت و بخشی‌ دیگر در ترس از زندان،و آن هم بخاطر عشقشان به ایران؟

در«تردیدی در طوفان»(ص 27-24)نادرپور ایران عصر شاه را به مردابی تشبیه‌ می‌کند و ایران ماههای شورش«انقلاب»را به جنگلی«پر از قیام درختان خشمگین،» و در مورد«مرداب»می‌نویسد:

مرداب:ذهن خفتهء آفاق،

آیینه‌دار غافل خورشید صبحگاه

مرداب:جای مردن ماهی،

طومار سرگذشت شب و درگذشت ماه.

از شاعر این بند بسیار زیبا باید پرسید که در آن سی سال که در«مرداب»می‌زیست و می‌نوشت چرا باری سخنی از ماهیت مرده و مردم‌خوار آن نبود؟و شاید این هم سؤالی‌ بیجا باشد چرا که به گفتهء شاملو(«امید ایران»،15 مرداد 58،ص 41)،مگر شاعر از جامعه حقوق می‌گیرد که فقط اشعار اجتماعی بسراید؟ولی این سؤال چندان بیجا هم‌ نخواهد بود اگر مخاطب،شاعری باشد که به«رسالت»کسانی«رذالت»گفته است‌ که از«مرداب»می‌نوشتند و نرخ گزاف این نوشتنها را هم می‌پرداختند.

در شعر«دادخواست»(ص 67-62)نادرپور ماهیت سیاسی و اجتماعی ایران را چنین توصیف می‌کند:

اینجا که منم،حریم رحمت نیست:

زندان مبشرّان خورشیدست،

اقلیم محافظان تاریکی،

در خود نپذیرد انقلابی را…

و در شعر دیگری خطاب به نصرت رحمانی می‌نویسد،«ما در میان معرکه دانستیم/کز واژه کار ویژه نمی‌آید،/وین حربه را توان تهاجم نیست»(ص 87).سؤالی که مطرح‌ می‌شود این است:اگر ایران انقلابی را بخود نمی‌پذیرد و اگر شعر در تغییر امور عاجزست‌ (که احتمالا همین‌طور هم هست)پس تکلیف شاعری که شاهد فاجعه است و سلسله‌ اعصاب حسّاس اجتماعی است که جیغ دردناک آن را در خود گذر می‌دهد،چیست؟ آیا باید مضامین شعر خویش را محدود به شمع و پروانه و درد هجران و گیسوی یار کند و بس؟مسلما این‌طور نیست.چرا که خود نادرپور هم دیگر نتوانسته است ساکت بماند.

شاعری که چشم دارد و عصب و اندک‌وجدانی،ناچارست از گفتن-اگرچه اقلیت‌ کوچکی آن را بخوانند و آن خوانندگان نیز قبل از گفتن او همه چیز را بخوبی خود شاعر (یا حتی بهتر از او)بدانند!

نکتهء دیگر آن‌که نادرپور اغلب شعرش را صریح و با زبان تصویری روشنی‌ می‌سراید؛به دیگر سخن،چون حرف نادرپور با تضّادی یا معیارهای ساواک نبود،بالطبع‌ شعرش نیز لزومی برای تمثیلی بودن و نمادی شدن Symbolic احساس نمی‌نمود. پس وقتی نادرپور می‌گوید:«و ز بیم حرامیان اندیشه/هر لفظ کزین دهان برون آید،/ ناچار،به رخ نهد نقابی را،»باید از او پرسید،کدام نقاب و در کدام شعر؟

نکته‌ای نیز که ممکن است کنجکاوی خواننده را برانگیزد،تضاد نادرپور گذشته‌ است،که همیشه می‌خواست مستقل و تابع وجدان خود باشد و به همین جهت هم، بعنوان مثال،با کانون نویسندگان ایران در مورد ده شب همکاری نکرد و خود را نیز به‌ هیچ حزب و ایدئولوژی خاصی پایبند ننمود،با نادرپوری که اکنون از سویی حزب‌ «سوسیالیست»فرانسه را«آفتاب شب»(ص 128)می‌خواند و از سویی دیگر کتابش‌ را برای انتشار به«نهضت مقاومت ملی ایران»می‌سپارد(هرچند نشر کتابی از شاعری‌ چون نادرپور،از هر جانب و به هر غرضی باشد،باز عملی است سزاوار سپاس).

در اینجا لازم به توضیح است که هرآنچه در صفحات قبل گفته شد نه نقد ادبی بود و نه چندان مربوط به کیفیت شعری نادرپور،و اگر خود او این‌گونه قضاوتهای سیاسی و اجتماعی را مستقیما وارد شعر خویش نمی‌نمود و آن را اساس«سخنی در آغاز»قرار نمی‌داد،ما را نیز حرفی نبود.

خلاصهء کلام این که هضم افکار و عقاید اجتماعی نادرپور برای نگارندهء این سطور امری است ثقیل و دشوار،و به همین علت«غزل 2»(ص 32-30)که از خلوصی خاص‌ و صمیمیتی ساده برخوردارست،بیشتر به دل وی می‌نشیند.در این«غزل»نادرپور برخوردی عاطفی با مسائل اجتماعی دارد و وزن شعرش نیز بسان هق‌هق گریه،حرفهای‌ ساده و صمیمی او را به گوش ما می‌رساند:«کهن دیارا،دیار یارا،به عزم رفتن،دل از تو کندم/ولی جز اینجا،وطن گزیدن،نمی‌توانم،نمی‌توانم.»کافی است که خواننده‌ طعم تلخ تبعید را چشیده باشد تا دلش میزبان همیشگی این شعر در غربت شود.

از لحاظ مضمون،موضوع دوّمی که در اشعار«صبح دروغین»جلب نظر می‌کند، تضاد بین پیری و جوانی یا پیری و کودکی است که آن را می‌توان در قریب نیمی از اشعار این مجموعه یافت.متأسفانه نادرپور از پیری زودرس و مزمن رنج می‌برد.شاید نخستین باری که از گذر زمان و ماهیت گذرای زندگی گله می‌کند در شعر«ناله‌ای در سکوت»(1329)باشد که شاعر آن را در 22 سالگی سروده است!چهار سال بعد از آن‌ در«ملال»(1333)می‌نویسد:

تو زین پیش،زیباتر از حال بودی

دریغا که امروز،دیگرنه آنی

مرا پیر کردی و خود پیر گشتی

جهانا!تو قدر جوانی چه دانی؟

و بعد با اشعاری چون«مسافر»(1337)و«دریچه‌ای رو به شب»(1346)همین‌طور ادامه می‌دهد تا به امروز.به دیگر سخن،وقتی نادرپور در«چراغ دور»( 107-103)می‌نویسد:

وقتیکه من،جوانِ جوان بودم:

…من هرکسی که بودم:ابلیس یا خدا، دیوانهء جمال جهان بودم‌ دلدادهء تمامی آفاق‌ مُشتاق عشقبازی با خاک و باد و آب. آه‌ای چراغ دور! ای ماه مهربان جوانی‌ بار دگر،به خانهء تاریک من بتاب…

باید پرسید که این نادرپور پرشور و شاد و جوان را در کدام یک از ادوار گذشتهء شعری‌اش می‌توان یافت؟

نادرپور همیشه در یک گذشته و یک آیندهء کمال مطلوب می‌زیسته است.زندگی‌ او بین«یادش بخیر»و«ان شاء اللّه»معلق است.مثلا در«خطبهء عزیمت»که در تهران سروده شده،می‌نویسد:

خوش آن دیار دل‌آگاهان‌ که نزد کس نبرم نامش‌ خوش آن طنین ترنمها در آسمان شفق فامش‌ رَوَم بسوی بهار آنجا…(ص 75-74)

و وقتی می‌رسد به«آنجا»،به آن«فردای مطلوب»،در پاریس،شعر«در زیر آسمان باختر»(ص 127-123)را می‌سراید و آنجا را«سرزمین غربت اندوهگین»می‌خواند و خود را در آن«غریب غمینی»می‌یابد.به دیگر سخن،«فردا»برای نادرپور به‌ زیبایی«دیروز»ی است که هرگز نبوده است،اما چون فردا برسد،روز از نو و سوز از نو…

ریشهء این سرگردانی زمانی نادرپور را،که فروغ آن را در 1341(«دفترهای زمانه» [«آرش»13-1]ص 103)گناه«روحیهء کهنه و پیر»نادرپور خواند،باید در جهانبینی‌ آشفتهء نادرپور جست.نادرپور در عصر نامساعدی به دنیا آمده است.از سویی دانش و آگاهی عمیق او از فرهنگ و شعر سنّتی فارسی او را بسوی جهانبینی لاهوتی و منظم و امن و امان ایران چند صد سال پیش می‌کشاند،از سویی دیگر طبع یاغی را،همصدا با شعرای اخوان قرن نوزدهم اروپا بطور اعم و فرانسه بطور اخص،که علیه خدایان زمین و آسمان انقلاب کرده بودند،به او می‌گوید که:تو در عصری به دنیا آمدی که در آغاز آن‌ نیچه مرگ خدا را اعلام کرده بود و داروین و مارکس و«خیام»فیتز جرالد هم نماز میّتش را خوانده بودند.نادرپور درگیر این دو جهانبینی است.از سویی کشش به ایمان و نظم حاصل از ایمان دارد که انعکاس آن را می‌توان در برخورد محافظه‌کارانهء او با شعرای‌ سنّتی و زبان شعر و وزن و قافیه و تناسب و قبلا تقارن نیز دید و از سویی دیگر فرزند نسلی است متأثر از جهانبینی ناسوتی و عرفی غربی که به«پیشرفت»و«ترقی» معتقدست(حال چه بصورت«تمدن بزرگ»و چه«نخستین انترناسیونال»مارکس)و به زمان چون خطی می‌نگرد که همواره مستقیما به پیش می‌رود و آن را بازگشتی نیست. در این جهانبینی«غربی»(که خود بعد از هگل نصیب غرب شد)،مرگ فرد«آخر خط»است برای آن فرد.درحالی‌که در جهانبینی لاهوتی و سنّتی ایران،مرگ مولوی، بعنوان مثال،تازه اول کار است و روز عروسی‌اش محسوب می‌شود با خدا.چون نادرپور «بی‌خداست»،از پیری و مرگ می‌هراسد؛چون نادرپور می‌هراسد،به زندگی زمینی‌ گذرا نیز نمی‌تواند خودش را تطبیق دهد.در«بیگانه»(1333)گفته بود:

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون می‌ترسم از مرگ

مرا راهی بغیر از زندگی نیست.

اگر در 28 سالگی نادرپور شعر«انتقام»را سرود که یکی از کفرآمیزترین اشعار معاصر فارسی است،دو سال بعد«گوماتای آسمان»را نوشت که در آن علت بی‌نظمی و بی‌معنائی زندگی را گناه شیطانی دانست که خدای خوب را کشته و بجای او بر تخت‌ نشسته است!البته نادرپور مدتها قبل این‌گونه توجیهات بچگانه را بسویی نهاد و می‌توان‌ گفت که بعد از«نیایش»(1338)و«نقاب و نماز»(1341)موقة به خدایی شخصی و عرفانی دست یافت و اگر هم نه،لا اقل از حمله به خدا،یا بهتر گفته باشیم،از حمله به‌ جای خالی خدا،دست شست.و شاید این«بازیافت»او بی‌ارتباط با رهایی اشعارش‌ از قالب چهارپاره نباشد.چرا که اگر در گذشته نادرپور رابطه‌ای بین دیروز و امروز و فردا نمی‌یافت و زندگی برایش پدیده‌ای بی‌معنی و غیر قابل توجیه بود و او در قالب چهار پاره خدا را به چهارمیخ می‌کشید،بعد که به آرامش نسبی روحی دست یافت،دیگر بشدت گذشته نیازی به برقراری نظم و انضباط در شکل شعرش احساس نشد.به دیگر سخن،نادرپور اغلب توازن دیرین خود را در شعرش حفظ می‌کند:نخست بصورت‌ عصیان و کفر در محتوی و نظم و انضباط در قالب شعر،حال اغلب بصورت سیر و سلوک‌ معنوی در محتوی و اوزان رهاتر نیمایی در قالب شعر(بعنوان مثال،نگاه کنید به«مدح‌ برهنگی»ص 41-39).

در زمینهء این عارضهء فلسفی و شخصی،گویاترین شعر نادرپور در«صبح دروغین»، «بیمار بیدار»(ص 23-21)نام دارد.این شعر بوضوح نشان می‌دهد که نادرپور کاملا آگاه از درد خویش است.می‌داند که«مغز پیر»ش از زیستن-اگر مفهومی والاتر و توجیهی فلسفی برای خود زندگی نیابد-امتناع می‌ورزد.این«مغز پیر»همیشه در جستجوی چیزی است والاتر و اثیری‌تر از آنچه که زندگی قادرست ببخشد.در«ذرّه‌ها» بدنبال«رازی از منظومه‌های کهکشان»می‌گردد،و در«واژه‌ها»«اندیشه‌های‌ جاودان»می‌جوید و حتی از«بدنهای صدفگون»«گوهری والاتر از کون و مکان» می‌طلبد.بصورتی دیگر می‌توان گفت،زمان برای نادرپور در اندیشیدن به ماهیت گذرای‌ زمان می‌گذرد!و طبیعی است که«لحظه‌های جاری بی‌بازگشت»نادرپور«طعمهء» این«مغز پیر»می‌شوند و این«ضحّاک»بر«سرنوشت و سرگذشت»او حکومت‌ می‌کند.تردید،از یک سو،و نیاز برای ایمان از سویی دیگر،روح نادرپور را دریده و به‌ دونیم کرده است.او نمی‌تواند بپذیرد که عصر«دوست»با عصر او فرسنگها فاصله دارد و باز در«غزل 1»(ص 29-28)می‌نویسد:

دوست در میانسالی،صبح معرفت را دید

من چرا نبردم ره،جز به شام نادانی

نور معنویّت را،در دل آرزو کردم

برف خجلتم بنشست،بر دو سوی پیشانی.

و باز می‌پرسد«کی توانمت دیدن؟ای چراغ یزدانی!»طبیعی است مادام که این نیاز موازنه شده با تردید حاکم بر تمامی افکار و عواطف اوست،«زهدان ذهن»او«گوری‌ برای کودک اندیشه»اش(ص 80)همچنان باقی خواهد ماند،و این«مغز پیر»گرچه‌ «آدمی‌کش نیست،اما[براستی که‌]زندگی‌خوار»خواهد بود.

مسأله از چند حالت خارج نیست.اگر نادرپور خدا را برای همیشه بیابد یا از یافتنش‌ چشم بپوشد،یا حتی اگر مانند خیام و حافظ(در غزلهایی خاص!)به«شک»با جدّیت‌ و عمقی بیشتر و تناقضی کمتر بپردازد،شعرش احتمالا پخته‌تر و محکمتر و بهتر خواهد شد.ولی اگر نادرپور در همین حالت مغشوش و ناپایدار،که گه با خداست و گه‌ بی‌خدا،همچنان بماند،باز تضاد غم پیری و شور جوانی را در شعرش خواهیم دید.چرا که‌ اگر فردای پیری مرگ هست و خدا نیست،پس راه گریزی هم نیست مگر به جوانی از دست‌رفتهء مطلوبی،که برمبنای اشعار گذشته‌اش،چندان مطلوب هم نبوده است.

اما این گفتهء فروغ که:نادرپور«از هیچ چیز جز از دردهای خودش متأثر نمی‌شود،» بدون توضیح ذیل چندان عادلانه نیست.اگر ده‌هزار نسخه از«برگزیدهء اشعار نادر نادرپور»در عرض چهار سال یا کمتر بفروش رفت،علتش این بود که«درد»نادرپور، یعنی معلق بودن بین جهانبینی لاهوتی و سنّتی ایران و جهانبینی ناسوتی و عرفی غرب، درد هزاران هزار ایرانی دیگر هم بود و هست!اکثر خوانندگان نادرپور را می‌توان در طبقهء تحصیل‌کردهء متوسط و اغلب میانسال و نسبة مرفه یافت که آنها نیز به گونه‌ای از این‌ «غربزدگی»ناقص رنج می‌برند.و این خود بحثی دیگر دارد که در این مختصر نمی‌گنجد.

نیز وقتی فروغ«وسواس»نادرپور را«در مورد خوانندگان شعرش و عقاید آنها»مورد انتقاد قرار داد،می‌بایست متوجه می‌شد که نادرپور در این جهان«بی‌خدای»ناامن و عاری از آسایش خاطر،محتاج تکیه‌گاه و پناهگاهی امن است و قابل اعتماد.ازاین‌رو نادرپور نه می‌خواهد و نه می‌تواند خوانندگان همیشگی خود را از دست بدهد.به گفتهء خود نادرپور،وقتی او شعر می‌گوید به دو قسمت می‌شود،یک قسمت خودش و دیگری‌ «نمایندهء خلق».و این«نمایندهء خلق»کارش دفاع از«قوهء فهم موکلین خود»است.در 1348 نیز نادرپور گفت:«غرض از شعر گفتن،فهماندن یا منتقل کردن ذهنیات خود به دیگری است…و الا چنین کاری چه ضرورت دارد و آیا در این صورت،با خود سخن‌ گفتن و ادعای شاعری نکردن پسندیده‌تر نیست؟»و این«وسواس»او در«صبح دروغین بصورت چهل و دو(!)«حواشی»در زیر نه شعر جلوه می‌کند که اغلب‌ غیر ضروری و زائدند و جز در یکی دو مورد به درک بیشتر و بهتر شعر کمک چندانی‌ نمی‌کند.

نکتهء دیگری که در«صبح دروغین»بچشم می‌خورد،خودستایی نسبة زیاد شاعرست‌ و شیفتگی او بر شعر خویش که اگرچه در شعر سنّتی فارسی امری است عادی،در شعر معاصر فارسی کمتر دیده می‌شود و چندان خوش‌آیند هم نیست.مثلا خطاب به معشوق‌ می‌گوید:

تو مثل تُنگ شرابی،که در تلألؤ صبح

ز تنگنای گلو تا نشیب سینهء او

پر از حرارت مستی و نور هشیاری است،

تو مثل تنگ شرابی،تو مثل شعر منی(ص 8-7).

و یا در مورد فکر خویش می‌نویسد:«از آسمان کی می‌تواند بر زمین آورد:/اندیشهء من، این مسیح روزگاران را…»(ص 62)؛و در«شبی با خویش»(ص 46-42)خود را «گویاترین»مرد،«بیناترین»مرد،و«با همه نادانی‌ام،داناترین مرد»می‌داند(و اگرچه این مسأله با چنین صراحتی در اشعار شعرای دیگر معاصر فارسی دیده نمی‌شود، باز باید معترف بود که اغلب شعرای معاصر ما گرفتار این عارضهء«خودبزرگ‌بینی»یا «شاه یک چشم بودن در میان کوران»هستند).

از لحاظ بیان شعری،نادرپور براستی شاعری است طراز اوّل!زبان او در«صبح‌ دروغین»مثل همیشه زیبا و در عین حفظ ماهیت سنّتی خویش،معاصرست.از این نظر نادرپور و اخوان محافظه‌کارترین شعرای معاصر ایرانی می‌باشند،هرچند اخوان بیشتر از زبان شعرای سبک خراسانی متأثرست و نادرپور بیشتر از سعدی و تا اندازه‌ای حافظ. یعنی اگر میان‌بر اخوان از«خراسان دیروز به مازندران(زادگاه نیما)امروز»بود،میان‌بر نادرپور در کارهای اخیرش از شیراز دیروز به مازندران امروزست.

از لحاظ تصویری،همانطور که دیگران نیز بدان اشاره کرده‌اند،نادرپور تصویرگری‌ است بزرگ!به دیگر سخن،تصاویر او کاملا منطبق با عواطف و افکاری هستند که‌ قرارست بیانگر آن باشند.تصویر نادرپور اغلب از تازگی و کیفیت رؤیتی خاص‌ برخوردارند.اما او باید مواظب باشد که کارش به جایی نرسد که دیگران نیز چون فروغ‌ بگویند:«تصویر به چه درد من می‌خورد؟»نادرپور باید از لحاظ فکری در تحول و تحرک و زنده باشد وگرنه شعرش بصورت تکه جواهری درخواهد آمد که مثل کارهای ظریف اصفهان از ریزه‌کاری و زیبایی ظاهر بسیاری برخودارست ولی میان‌تهی است‌ و حرف تازه‌ای برای ما ندارد.به دیگر سخن،فاجعه‌ای که پیش خواهد آمد همان است‌ که نادرپور در کمال فروتنی هم‌اکنون نیز بدان معترف است:«الفاظ رنگینم که از خون‌ و عصب خالی است/چون جلد ماران خوش‌خط و خال است»(ص 161).

نیز بخاطر این زبان تصویری بسیار قوی نادرپورست که کمتر می‌توان شعر«بدی» را در«صبح دروغین»دید.ضعیفترین شعر این مجموعه«به:محمد اقبال»(ص‌ 13-9)نام دارد که غیر تصویری‌ترین و«حرفی»ترین شعر این کتاب هم هست. انگیزهء سرودن آن«اعتراضی»است به نمایندگان ممالک مختلف که چرا در کنگرهء صدمین سال تولد محمد اقبال در دهلی نو به زبانهای اردو و انگلیسی سخنرانی کرده‌اند، نگرنه این که خود اقبال به«پارسی»می‌نوشت؟!اوّلا اعتراض نادرپور چندان منطقی‌ نیست؛دوّم،اگر هم هست،او می‌بایست انتقادش را از کنگره‌های مختلف ایران، یعنی از خانهء خود و نه همسایه،آغاز می‌کرد که در طی آنها اغلب سخنرانیها به زبانهای‌ مختلف اروپایی در مورد شعرا و دانشمندان ایرانی یاد می‌شد.سوّم،این نوشته بیشتر همان«اعتراض»منظوم و مقفی است تا«شعر».

شعر«دو،یعنی-یک»نیز بی‌عیب نیست و نخستین اشکالش در عنوان شعرست: یا«یعنی»زائدست یا علامت برابری«-».بند آخر نیز بیشتر به خطابه‌ای برای نومریدان‌ خانقاهی می‌ماند تا به شعر(هرچند مخاطبان نادرپور در این شعر بیشتر اهل شریعت‌اند تا طریقت):

آه‌ای برادران!

توحید،از دوگانگی آغاز می‌شود.

آری،دوگانگی:

یعنی به غیر خویش،کسی را شناختن

خود را،ز هرکه جز او،بیگانه ساختن

آنگاه به او رسیدن،در جاودانگی…(ص 54)

در این بند نه زبان تصویری شعر در کارست و نه«منطق شعری»بر آن حاکم.به دیگر سخن،این بند را می‌توان بصورت منثور و با همین منطق افقی ]linear?[ نثر نیز نگاشت.

اما بهترین اشعار نادرپور را اغلب آن دسته از آثار او تشکیل می‌دهند که«من» شخصی و همیشگی نادرپور در آنها غائب است.البته که غیبت کامل ذهنیت و شخصیت عاطفی شاعری از شعرش امریاست ناممکن و نیز نخواستنی.اما وقتی‌ نادرپور غرق مسائل خصوصی و دائمی خود می‌شود،شعرش هم تازگی خود را از دست‌ می‌دهد و هم احتمالا توجه و تمرکز حواس خواننده‌اش را(مگر آن دسته از خوانندگان‌ همدردی که در صفحات قبل به آنها اشاره شد).

شعر«قم»(1331)نخستین نوشتهء نادرپور در این زمینه بود که«من»در آن غائب و نبوغ تصویری نادرپور در اوجش بود.از اشعار مؤخرتر او«صبحانه»(1349)نیز به این‌ گروه تعلق داشت،گرچه امثال علی دشتی آن را آغاز زوال نادرپور دانستند و به‌ تمسخرش گرفتند(یغما،اسفند 50،ص 12).در«صبح دروغین»تا اندازه‌ای«گل و بلبل»(69-68)و خیلی بیشتر از آن،«هند»(ص 15-14)،به این دسته از اشعار عالی نادرپور تعلق دارند.تصاویر«هند»که از کیفیتی رؤیتی و در عین حال تجریدی و انتزاعی نیز برخوردارند،بخوبی ذات این شبه قاره را در پانزده سطر به ذهن و دل خواننده‌ منتقل می‌کنند.مثلا قدمت و مذهب و وصف حال و یأس هند را که شاعر ضعیفی‌ می‌توانست صفحات متعددی وقف توصیف آن بکند و آخر نیز از بیانش عاجز شود، نادرپور بخوبی در پنج سطر کوتاه ارائه داده است و این نمونهء بارز و بسیار زیبایی است‌ از ایجازی که بندرت در اشعار نادرپور دیده می‌شود:

گاوی فربه

بر چمنی بیکرانه چون ابدیّت

زیر سپهری،به دوردستی فردا

چشم چپش،سرخ‌تر ز خون دل لعل

چشم دگر،سبزتر ز خلوت بودا…

اشعاری از قبیل«هند»می‌باشند که به شاعر بودن نادرپور،به مفهوم واقعی آن،شهادت‌ می‌دهند،و بی‌شک نادرپور دربرگیرندهء شاعری است بزرگ که گاهی از پشت ابرها در می‌آید و چون آفتاب نیمروز می‌درخشد.شاید وقتی فروغ گفت:نادرپور«شاعرست،اما حیف که خودش را به نفهمی می‌زند،»منظورش همین مسأله بود در لفظی نامهربانتر، چرا که فروغ می‌پنداشت نادرپور فقط از ترس از دست دا دن خوانندگانش چون پیله‌ای به‌ دور این پروانهء باشکوه شعری خویش پیچیده است،و این البته قضاوتی است نادرست.

می‌توان گفت که«صبح دروغین»،به استثناء اشعار«اجتماعی»اش،ادامهء سه‌ کتاب اخیر نادرپور[«گیاه و سنگ نه،آتش»(1357)،«از آسمان تا ریسمان» (1357)،«شام بازپسین»(1357)]و یکی از مجموعه‌های مؤفق‌تر اوست.

خوانندگانی که انتظار تغییر و تحولی را نداشتند و نادرپور را آن‌سان که بوده و هست‌ می‌پذیرند،از این کتاب خشنود و راضی خواهند بود.و احتمالا نادرپور با اشعار اجتماعی خود تعداد زیادی از ایرانیان«آواره»را نیز به گروه طرفداران خویش خواهد افزود.

در خاتمه باید باز بتأکید گفت که ضعف بزرگ نادرپور در«صبح دروغین»و نیز در کارهای دیگرش،ناشی از اشتغال ذهنی کامل او به برزخی است که هزاران‌هزار ایرانی‌ دیگر نیز از آن در عذابند،و از این نظر،نادرپور هنوز می‌تواند ادعا کند که همانطور که‌ خود در مقدمهء«سرمهء خورشید»گفته بود،خوب یا بد،او«شاعر نسل و روزگار خویش» است.

حشمت مؤید

ژیل پرس:تلکس ایران Gilles preess:Telex Iran بنام انقلاب In the Name of Revolution

با مقاله‌ای بقلم غلامحسین ساعدی With an Essay by Gholam-Hossein Sa,edi

آپرتیور،نیویورک 1984 Aperture,New York 1984 رحلی کوچک(27*38 سانتی‌متر)،102 صفحه‌ قیمت 20 دلار 15*10.5,PP.102,$20.00

کتابهایی که در این پنج شش سال گذشته در اروپا و امریکا دربارهء انقلاب ایران‌ منتشر شده است اکثرا قلم‌زنی کم یا بیش باارزش یا بی‌ارزش کسانی است که در رشته‌های گوناگون اسلام و ایران‌شناسی تحصیل و تحقیق کرده غالبا خود را متخصص‌ مسائل ایران و سخنگوی علاقه‌ها و عقاید و آداب و زندگی مردم آن کشور می‌دانند.در میان این مؤلفان همه رقم آدم خوب و بد و صادق و دغلباز و فاضل و کم‌سواد می‌توان‌ یافت که همگی،چه ایرانی و چه خارجی،خود را دایهء مهربان‌تر از مادر دانسته سنگ‌ ملت مادرمردهء ما را به سینه می‌زنند.در میان ایشان استادان دانشگاه و سفیران و وزیران‌ و خبرنگاران و سیاحان و انواع دیگر مؤلفانی هستند که بتفاوت درجات صداقت و درایتشان هم دروغهای مردم‌فریب و افادات و پندهای ارزان‌قیمت تحویل می‌دهند هم غمخواری صمیمانه و اعتراف مخلصانه و تشخیصهای درست و هوشمندانه عرضه‌ می‌دارند.سائق برخی از این نویسندگان مهر ایران‌زمین و علاقه‌مندی به سرنوشت مردم‌ آن است،گروهی دیگر بازار آشفته‌یافته برای پامال کردن سوابق نه‌چندان پرافتخار خویش به مدح رژیمی و قدح رژیمی دیگر پرداخته‌اند.فهرست این‌گونه کتابها و نشریه‌ها و مقالات و جزوه‌ها که در این مدت نسبة کوتاه بقلم کارشناسان و ناظران امور ایران به زبانهای مختلف چاپ و منتشر شده است از مرز صدها گذشته و به هزاران رسیده‌ است.جمیع این نوشته‌ها،اگر عین مدارک و اسناد تاریخی را بدون دخالت و تصرف‌ شخصی عرضه نکرده بلکه صرفا به اظهار نظر و تفسیر وقایع و استنتاجهای صحیح و سقیم‌ خود پرداخته باشند،جالب اعتماد قطعی نبوده دیر یا زود به طاق نسیان سپرده می‌شوند.

کتاب حاضر بکلی از نوعی دیگرست.فراهم‌آورندهء آن ادعای تخصص در مباحث‌ دین و تاریخ ایران را ندارد و سخنگوی دستگاهی و بیانگر عقیدتی خاص نشده است. وی بجای قلم که حتما دچار سهو و لغزش می‌شود از دوربین عکاسی استفاده کرده و حدود یک‌صد عکس بسیار دیدنی را که هرکدام گویای واقعیتی انکارناپذیرست‌ جایگزین مباحث ملال‌آور و مشکوک اهل فن نموده است.

ژیل‌پرس عکاس مشهور و خبرنگار فرانسوی(متولد 1946 و از 1975 تاکنون مقیم‌ نیویورک)که برندهء چندین جایزهء عکاسی است و کارهایش را بارها به نمایش‌ گذاشته‌اند،پس از اشغال سفارت امریکا در تهران به ایران رفته و مدت پنج هفته‌ (دسامبر 1979 و ژانویه 1980)در اوج تظاهرات و شدت تب ضد امریکایی در اطراف‌ کشور سفر کرده،قم و تبریز و مهاباد و سنندج را گشته و با مهارتی خارق العاده‌ عکسهایی گرفته است که هرکدام همچون آینه‌ای است در برابر صحنه‌های دیدنی روز، چه در عرصه‌های پرجوش‌وخروش و آشوب و فریاد مانند میدانهای بزرگ و بهشت‌زهرا و دانشگاه تهران و چه در گوشه‌کنارهای خلوت معتادان سرخوردهء نومید که سر در گریبان‌ فرو برده،چسبیده به یکدیگر پشت به عابران و رو به دیوار،بی‌اعتنا به چهرهء عبوس‌ روزگار،چمباتمه زده سرگرم دودودم و بگیروبستان خود هستند.در تمام عکسهای‌ کتاب جوّ غیر طبیعی و حالت پرالتهاب و هیجان‌زدهء شهرها و زندگی آشفته و نگاه‌های‌ نگران و پرانتظار طبقات مردم با مهارت یک هنرمند تیزبین تسخیر شده است.البته‌ گفتگو نیست که عکاس هم شخصا مرام و مسلکی و حبّ و بغضی دارد و کاملا بیطرف‌ نیست و دوربین خود را به ضبط منظره‌هایی می‌گمارد که نشان‌دهندهء تمایلات سیاسی و مذهبی خود اوست،ولی به‌هرحال واقعیت آنچه را دیده و ضبط کرده و عرضه داشته است نمی‌توان منکر شد و ساختگی دانست.از جمله انبوه مردم است در نماز جماعت در زمین دانشگاه،در حال سینه زدن بدنبال جنازه‌ای،در خیابانهای اطراف سفارت،در بهشت‌زهرا و دیگر اماکن بزرگ.زنها،که ناشر کتاب آنان را یک چشم نامیده است‌ زیرا تنها یک چشمشان بدون چادر پیداست،در غالب صحنه‌ها نشان داده شده‌اند:در نماز تهران،در تظاهرات تبریز بطرفداری آیت اللّه شریعتمداری،در اجتماع ورزشگاه، بصورت گدایان کنار خیابان،در حالت مشق تفنگ،زیر گنبد آینه‌کاری حضرت‌ معصومه،در پارک خلوت شهر،در شیون بر عزیزی از دست‌رفته،در خرابه‌های جنوب‌ تهران و در بسیاری از منظره‌های دیگر.قهوه‌خانه‌ها،جاده‌های خلوت،کلاس تعلیم‌ اسلحه،مخروبه‌ها و زاغه‌های جنوب شهر،مردی که ساواک یک بازوی او را از بیخ‌ بریده است،خرید و فروش اسلحه در تهران و سنندج و مهاباد،بناهای ناتمامی که‌ تیرآهنهای افراشتهء آن حکایت از زمانی دیگر می‌کند،دیوارهای پر از شعارهای گوناگون‌ زنده‌باد و مرده‌باد،گروهی از روحانیون آذربایجان در اجتماعی برای بیان گله‌های خود از دولت،پیشمرگان کرد،خیابانهای ناحیهء گمرک با انبوه معتادان،دیوار سفارت‌ امریکا با عکسهای قربانیان حکومت سابق،فروشگاه بشقابهای یادگاری با عکسهای‌ پیشوایان روحانی،چند رزمندهء کرد بر فراز تپه‌ای پوشیده از برف،زندان تهران که از پشت میله‌های ریزباف آن سایهء قیافه‌هایی نگون‌بخت پیداست،منظره‌هایی عمومی از چند شهری که مؤلف بدان سفر کرده است با دسته‌های مردم عادی که ظاهرا بدون هدفی‌ مشخص در گوشه و کنار به تماشا ایستاده‌اند،نمونه‌هایی از عکسهای سیاه و سفید این‌ کتاب است که تماشای آنها در دل هر بیننده‌ای خاطرات تلخ و شیرین و احساسات‌ موافق و مخالف و کینه‌های تازه یا کهنه‌ای را بیدار می‌کند.از نظر فنی چنان‌که گفته‌ شد این عکسها بسیار استادانه بوده غالبا فضای بسیار وسیعی را دربرگرفته است.ناشران‌ کتاب در کنار هر عکس متن پیامهای رمزی را که میان پرس و همکارانش در پاریس‌ بوسیلهء تلکس مبادله شده است چاپ کرده‌اند که برای خوانندهء عادی غالبا همچون معما نامفهوم است.علاوه بر مقالهء دکتر ساعدی که در پایان کتاب قرار دارد ناشران مقدمه‌ای‌ در دو صفحه نوشته‌اند که خواندنی است.

این کتاب به زبان فرانسوی نیز در همین تاریخ منتشر شده است.کسانی که مایل به‌ آشنایی بیشتر با ژیل‌پرس و کارهای او باشند می‌توانند به شمارهء ماه اوت 1984 مجلهء American Photographer مراجعه کنند که مقاله‌ای دارد دربارهء ایرلند شمالی با عکسهایی که ژیل‌پرس گرفته است.این عکسها جزئی از کتابی است بنام «چشم در برابر چشم» Eye for an Eye) که در اکتبر 1985 بوسیلهء همین بنگاه‌ اپرتیور انتشار خواهد یافت.

جلال متینی

تاریخ ایران The Cambridge History of Iran از انتشارات دانشگاه کمبریج‌ جلد سوم در 2 بخش:سلوکیان،اشکانیان،و ساسانیان and Sasanian periods Vol.3,The Seleucid,Parthian

زیر نظر:احسان یارشاطر edited by Ehsan Yarshater

بهای هر بخش 50/74 دلار Cambridgh University press,1983,PP.1488

چاپ و انتشار سومین مجلّد از دورهء هشت جلدی«تاریخ ایران»از انتشارات‌ دانشگاه کمبریج در 1488 صفحه آن هم دربارهء بخشی از تاریخ ایران در دورهء پیش از اسلام(سلوکیان،اشکانیان،و ساسانیان:از 312 ق م تا 652 ب م)از جهات گوناگون‌ قابل توجه است.از جمله آن‌که این کتاب ارجمند درست در ایامی به دست‌ دانش‌پژوهان و دوستداران فرهنگ ایران در سراسر جهان می‌رسد که با کمال تاسف در چندسال اخیر،تمدن و فرهنگ ایران بخصوص ایران پیش از اسلام،در خود ایران و بتوسط هیأت حاکمهء ایران بشدت مورد ریشخند و اهانت قرار گرفته است.دورهء«تاریخ‌ ایران»قرارست مجموعا در هشت مجلد چاپ شود و در آن علاوه بر تاریخ،تمدن ایران از نظرگاههای گوناگون دینی،فلسفی،سیاسی،اقتصادی،علمی،و هنری نیز مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد.استاد فقید ای.جی.آربری در مقدمهء جلد اول این کتاب‌ که بسال 1968 منتشر گردید نوشته است انجام این کار مهم یعنی تألیف و چاپ کتاب‌ «تاریخ ایران»در سلسله انتشارات دانشگاه کمبریج هنگامی برای این دانشگاه میسر گردید که براساس گفتگوهای من با سفیر ایران در لندن،شرکت ملی نفت ایران‌ سخاوتمندانه پذیرفت که بخشی از هزینه‌های چاپ کتاب را بعهده بگیرد.و بدیهی‌ است شرکتهای ملی نفت ایران در اجرای سیاست عمومی دولت در آن روزگار به این کار دست زده بوده است.