خداوند این را ندانیم کس همان رخش رستمش خوانیم و بس
یکی از کتبی که شاید بیش از هر اثر دیگری در ادب فارسی مورد مطالعه و تدقیق اهل فن قرار گرفته باشد«شاهنامهء فردوسی»است.اما باوجوداین همه مقاله و کتاب که دربارهء حماسهء ملّی ما نوشته شده است تعداد نسبة کمی از فضلا به مطالعهء مقایسهای بین موتیفهای فولکور یک مذکور در«شاهنامه»،و آنچه که در ادبیات و داستانهای دیگر اقوام وجود دارد دست زدهاند.تنها عدهء انگشتشماری از اهل فنّ که اسامی آنها در اثر ممتاز ایرج افشار یعنی«کتابشناسی فردوسی»آمده است این رشتهء تحقیق را وجههء همّت خود قرار داده و در این راه کوششی مبذول داشتهاند.از طرف دیگر مطالعات مقایسهای بین این حماسه و داستانهای عامیانهء ایرانی یا غیر ایرانی نیز درست حکم کبریت احمر را دارد.[1]درحالیکه بسیاری از ابیات و داستانهای شاهنامه بدون توجّه به آنچه که در حکایات شفاهی موجودست درست قابل درک نیست.
همهء ما،یعنی کسانی که با ادبیات مکتوب سروکار داشتهایم،تا همین چند سالهء اخیر؛که بهمّت یکی دو پیشکسوت مثل صادق هدایت و انجوی شیرازی کمکم شروع کردیم که نظری هم به داستانهای عامّه بیفکنیم؛فکر میکردیم که در شأن یک ادیب یا محقّق نیست که به خرافات و لاطائلاتی که در بین عامّهء بیسواد شایع است هم التفاتی بنماید.درحالیکه حکایات مکتوب،چه آنهایی که در«شاهنامه»وجود دارد و چه آنهایی که در دیگر کتب قدما اعّم از نوشتههای متصوفه یا موّرخین و غیرهم هست اکثرا بر یک صورت اصلی شفاهی متکّی است.یعنی هر داستانی ابتدا شفاها نقل میشده است و بعدها کمکم در نوشتههای قدما بوجه تمثیل یا اندرز یا به دلیل دیگری بکار گرفته شده است.[2]چون روشن است که خطّ و فنّ نوشتن قرنها پس از بوجود آمدن زبان و محاوره پدید آمده است.
حکایات«شاهنامه»هم همین وضع را دارد.بسیاری از این حکایات بدوا در افواه عامه پراکنده بوده است و بعدها کمکم برخی از آنها در ادبیات مکتوب و حماسی وارد شده،که آخر الامر روایتی از آنها در اثر فردوسی به دست ما رسیده است.نویسندگانی مانند طبری و مسعودی و دینوری و حمزهء اصفهانی در کتب خود مکرّرا از تعدّد روایات حماسی و اساطیری شایع میان ایرانیان یاد میکنند.
فردوسی هم بحکم شاعر بودن و سلیقهء شخصی و شاید بسیاری ملاحظات دیگر گاهی اوقات راه تلخیص و اجمال سپرده،آنچه را که بنظرش مهم نمیآمده یا ذکرش را بمناسبتی لازم نمیدیده است بنظم درنیاورده.داستان گرشاسپ که متن پهلوی آن هم در دست است و بچاپ رسیده است (Nyberg,1933) از همین قسم افسانههای پهلوانی است که فردوسی خود جز بصورت بسیار خلاصه و فشرده،در حکایت زال و رودابه،از آن ذکری نکرده است(شاهنامه،1:202،205).اسدی طوسی در اینباره میگوید:
به شهنامه فردوسی نغزگوی که از پیش گویندگان بردگوی بسی یادِ رزم یلان کرده بود از این داستان یاد ناورده بود… دبیر وی آورد زی من پیام گزین دهخدا لولوی نیکنام اگز زان که فردوسی این را نگفت تو با گفتهء خویش گردانش جفت[3]
(گرشاسپنامه:ص 20:17-16 و ص 21:33-31)
اینگونه مثال از آن دسته از داستانهای حماسی که فردوسی آنها را وارد شاهنامهء خود نکرده است در سراسر متون فارسی و عربی بصورت پراکنده بسیارست.بنابراین نظر تئودورنولد که میگوید حماسههایی که پس از شاهنامه نوشته شدهاند،من جمله «گرشاسپنامه»معمولا حاوی داستانهایی هستند که ساخته و پرداختهء خود ناظمین این کتب است بنظر مردود میرسد (No?ldeke,1930:133-135)
در این مقاله نگارنده در نظر دارد که بیت معروفی از شاهنامه را با استفاده از روایات ارمنی و قصص عامیانهء فارسی مورد بررسی قرار دهد.
به روایت«شاهنامه»وقتی که رستم بحد بلوغ میرسد افراسیاب به ایران حمله میکند و بزرگان ایران سراسیمه به زابلستان میروند تا از زال مدد جویند.زال به ایشان میگوید که او دیگر پیر شده است و توانایی جهانپهلوانی ندارد امّا پسرش رستم را نیروی این کار هست:
چنین گفت پس نامور زال زر که تا من ببستم به مردی کمر سواری چو من پای بر زین نگاشت کسی تیغ و گرز مرا برنداشت بجایی که من پای بفشاردم عنان سواران شدی پاردم شب و روز در جنگ یکسان بدم ز پیری همه ساله ترسان بدم کنون چنبری گشت یال یلی نتابد همی خنجر کابلی
(شاهنامه،2:49:30-25)
سپس اضافه میکند که باید بارهای جنگی از برای رستم یافت تا او بدین کار یعنی دفع افراسیاب و نجات ایران کمر بندد.زال گلههای اسب خود را به درگاه میخواند تا رستم از میان آنان بارهای شایستهء خود برگزیند.امّا هر اسبی که رستم میگیرد و دست خویش بر پشت او فشار میدهد زیر نیروی پهلوان پشت خم کرده شکم بر زمین مینهد.تا آنکه بالاخره گلهای اسب از کابل میآید:
چنین تا ز کابل بیامد زرنگ[4][5]فسیله همی تاخت از رنگ رنگ
(شاهنامه،2:52:58)
در میان اسبان این گله چشم رستم به مادیانی میافتد که بهمراهی کرّهای باندازهء خودش میگذرد.رستم میخواهد کرّه را به کمند خود بگیرد.
کمند کیانی همی داد خم که آن کرّه را بازگیرد ز رم به رستم چنین گفت چوپان پیر کهای مهتر اسپ کسان را مگیر بپرسید رستم که این اسپ کیست که دو رانش از داغ آتش تهی است چنین داد پاسخ که داغش مجوی کزین هست هرگونهای گفتوگوی همی رخش خوانیم و بور ابرش است به خو آتشی و به رنگ آتش است خداوندِ این را ندانیم کس همی رخش رستمش خوانیم و بس
(شاهنامه،2:53:70-65)
مسألهء جالب توجه در این ابیات آن است که چوپان به رستم میگوید:«ما این کرّه را«رخش»یا«رخش رستم»مینامیم و صاحبی هم برایش نمیشناسیم،امّا نمیگوید که اسم رخش یا تعلق داشتن را به رستم از کجا میداند.از طرف این چوپان قطعا رستم را هم نمیشناسد زیرا اول به او اخطار میکند که:
«ای مهتر اسپ کسان را مگیر».
جای دیگر هم وقتی رستم بهای اسب را از او میجوید پاسخ میدهد که:
چنین داد پاسخ که گر رستمی برو راست کن روی ایران زمی
(شاهنامه،2:54:58)
سؤال در این است که اگر چوپان رستم را نمیشناسد،پس از کجا میداند که این اسب مال اوست؟از آن گذشته به چه دلیل میگوید که ما این کرّه را رخش میخوانیم؟آیا خودش این اسم را بر اسب نهاده است یا کس دیگری در نامگذاری اسپ رستم دست داشته است؟
این پرسشها در متن شاهنامه و دیگر متون کلاسیک فارسی و عربی که نگارنده در آنها تفحّص کرده است بیجواب ماندهاند.امّا پاسخ به این پرسشها در یک حماسهء ارمنی بنام«رستم زال»آمده است.
داستان ارمنی«رستم زال»را که ماکلر خلاصهای از آن را در«مجلهء آسیایی»به زبان فرانسه انتشار داد بقرار زیرست(نک: (Macler,1936:539-560 :
هنگامی که سپاهیان«الفاسیان چپ پیشه»،پادشاه توران به ایران حمله میکنند، زال پیرمردی بوده است و پسری بنام رستم داشته است که تازه به عنفوان بلوغ رسیده بوده. در اینحال،و با حکومت اجانب در ایران،همهء امید زال به این پسر متکی بوده است. هنگامی که رستم به چهارده سالگی میرسد پدرش به او میگوید:«ای رستم،گرز ما در حیاط قصرست،برو آن را از جا بردار.اگر توانستی این کار را بکنی،من مأموریتی به تو محوّل خواهم کرد وگرنه تیر و کمانت را بردار و برو با دیگر کودکان بازی کن». رستم به حیاط قصر میرود و گرز را برداشته آن را بر شانه مینهد و پیش میآید.زال با دیدن این منظره او را در آغوش میگیرد،بر پیشانیش بوسه میزند و خدا را شکر میکند.[6]بعد از این زال به رستم میگوید که به اصطبل برود و اسبی درخور خود انتخاب کند و باز پیش او برگردد.اینجا درست مثل روایت«شاهنامه»هر اسبی که رستم به پیش میکشد و بر پشتش دست مینهد زیر نیروی پهلوان پشت خم میکند. زال از مشاهدهء این وضع ناامید میشود و با اعتراض به فرزندش میگوید که برود و با کودکان بازی کند و اضافه میکند که:«ما تا رستخیز در اسارت دشمن باقی خواهیم ماند».رستم که از اعتراض زال خشمگین شده است به او میگوید:«اینها که تو به من عرضه کردهای اسپ نیستند بلکه مشتی خرند».زال جواب میدهد که رستم باید برود و از میان هفت اسپی که در تپهها رها هستند یکی را برای خود انتخاب کند و پیش پدر بیاورد.رستم هم کمندش را برمیدارد و راهی تپهها میشود.در آنجا چشم پهلوان به گلهای اسب میخورد و در میان آنها کرّهای نظرش را جلب مینماید.پهلوان با خود میگوید:«این است اسبی که من میخواهم».سپس بسوی چوپان میرود و به او دستور میدهد که آن کرّه را برایش بگیرد.چوپان میگوید:«این کرّه گرفتنی نیست».رستم از او میپرسد:«مگر مال کیست؟»چوپان پاسخ میدهد:«این کرّه به رستم پسر زال تعلق دارد».پهلوان میپرسد:«آیا تو رستم را میشناسی؟»چوپان جواب منفی میدهد.رستم میگوید:«پس از کجا میدانی این کرّه متعلق به اوست؟» چوپان در جواب میگوید:«روزی دیدم که اسپی از دریا بیرون آمد[7]و مادیانی را پوشاند و دوباره به دریا بازگشت،امّا در حال بازگشتن گفت:بزودی کرّهای از این مادیانزاده خواهد شد.این کرّه را به هیچ کس مدهید مگر به رستم پسر زال».رستم که این را میشنود میگوید:«اگر چنین است این کرّه را برای من بگیر»،و مشتی زر به گلهبان میدهد.گلهبان میگوید:«هان پس تو رستمی.برو و خودت او را به کمند آور».رستم هم کرّه را در کمندش گرفتار میکند و بر او سوار میشود (552-553 Macler,1936^) .
روایتی از داستان رستم و رخش که از ولمرز شهسوار جمعآوری شده است بقرار زیرست:
«میگویند هر اسپی را که رستم برای خود انتخاب میکرد زود از دست میداد چون هیچ اسبی طاقت سنگینی رستم را نداشت و نمیتوانست رستم را سواری بدهد و وقتی رستم پشت آن اسب مینشست کمر اسب میشکست و میمرد.[8]از این جهت رستم خیلی ناراحت بود.روزی از پدرش زال خواست تا برای او فکری کند.زال هم مثل همیشه پر سیمرغ را آتش زد و وقتی سیمرغ حاضر شد زال از او چاره خواست.سیمرغ گفت:«رستم باید برود کنار دریا.[9]اسبش آنجاست».اینجا روایتها مختلف است: عدهای میگویند وقتی رستم به کنار دریا رسید،آنجا مادیانی دید که میچرد و کرّهای همراه اسوت که آن کرّه همان اسب رستم بود.عدهای میگویند کرّهای که اسب رستم شد از دریا بیرون آمد.و عدهای دیگر میگویند،مادیانی از دریا بیرون آمد که شکم داشت و همانجا کرّهای زایید که آن کرّه اسب رستم شد.بهرحال رستم اسب خود را پیدا کرد و نامش را رخش گذاشت(انجوی:1975:92).حتی یک مقایسهء سطحی بین روایت«شاهنامه»و داستان ارمنی نشان میدهد که این هر دو روایت از منشاء واحدی سرچشمه گرفتهاند ولی قطعا از یکدیگر اخذ نشدهاند.از خصوصیات متشابه بین دو داستان میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1-انتخاب رخش در حین تسلّط افراسیاب بر ایران صورت میگیرد.
2-زال که در روایت ارمنی پیرمردی است،در روایت«شاهنامه»هم بحد کهولت رسیده است چه خود میگوید:
«کنون چنبری گشت پشت یلی».
3-در روایت ارمنی زال نیروی پسر جوانش را امتحان میکند.نحوهء این امتحان آن است که از او میخواهد تا گرزش را از جای بردارد.این نکته مستقیما در روایت «شاهنامه»نیامده است امّا مصراعی در این داستان گوییا به این امتحان اشاره دارد زیرا زال در بیان نیروی خودش به پهلوانان میگوید:
«کسی تیغ و گرز مرا برنداشت».
سپس اضافه میکند که علی رغم پیری من،رستم جوان هست که پس از من جهان پهلوانی کند.ابیات زیر را که متعلق به یکی از نسخ لنینگراد است و مصحّحین مسکو در متن قرار ندادهاند،بهمراهی بیت 30 در صفحهء 49 متن مبیّن این ادّعاست.
سپاسم ز یزدان[گر این بیخ سست][10]شد از وی یکی شاخ فرّخ برُست که از وی همی سر به گردون رسد ببینم به مردی که تا چون رسد من ار باز ماندم ز تاب و توان نمانم جهانی بیجهانپهلوان
(شاهنامه، n.21:49:2
گویا در روایت مورد استفادهء فردوسی هم اشاره به امتحان زال از رستم بوسیلهء برداشتن گرز او بوده است که زال قبل از این که رستم را به جهانپهلوانی نامزد کند به پهلوانان میگوید
«کسی تیغ و گرز مرا برنداشت».
در روایت ارمنی از نام اسب رستم یعنی رخش ذکری نشده است بلکه تنها قضیهء متعلق بودن اسب به رستم توجیه گردیده است.در این مورد«شاهنامه»از روایت ارمنی متفاوت است.امّا چنانکه ماکلر خود مینویسد،او این داستان را خلاصه کرده است و نگارنده هم به متن اصلی آن دسترسی ندارد تا تحقیق شود که آیا در متن روایت نام رخش آمده بوده است یا نه.[11]علی ایّ حال دور نیست که اگر قبول کنیم که داستان ارمنی و روایت«شاهنامه»منشاء واحدی دارند،نام رخش هم بوسیلهء اسب دریایی مذکور در حکایت«رستم زال»گذاشته شده باشد زیرا چوپان در روایت«شاهنامه»به رستم میگوید:
خداوند این را ندانیم کس همان رخش رستمش خوانیم و بس
و امّا روایت شفاهی که از مجموعهء انجوی شیرازی نقل کردم گویا خود مخلوطی از سه روایت است.یعنی جمعآورنده سه داستان را که هر سه دربارهء رخش بوده است و هر سه آغاز متشابهی داشته درهم آمیخته و پس از نقل آغاز مشترک این سه داستان نوشته است:«اینجا روایتها مختلف است.عدهای میگویند…الخ».این سه روایت هیچ یک با روایت«شاهنامه»و روایت ارمنی وجه تشابه چشمگیری ندارند باستثنای مسألهء اسب دریایی که هم در روایت ارمنی دیده میشود و هم در روایت شفاهی ایرانی (البته بصورت مادیان دریایی و کرّهاسب دریایی).درهرحال بنظر نگارنده منشاء داستان شفاهی فارسی از اصل روایات«شاهنامه»و ارمنی جداست.
از آنچه که گذشت چنین بنظر میآید که صورت بدوی (Urform) داستان ارمنی و روایت«شاهنامه»را بتوان بصورت زیر بازسازی کرد:
«در زمان حکومت افراسیاب در ایران زال که پیر شده است میخواهد تا جهان پهلوانی را به فرزندش رستم بسپارد.وی ابتدا نیروی پسرش رستم را امتحان میکند و پس از اطمینان یافتن از قدرت وی او را میگوید تا اسپی درخور خود انتخاب کند. پهلوان هم پس از آزمایش اسپان متعدّد،بالاخره در کنار دریا یا رودخانه یا در تپهها به اسبی جادویی بنام رخش برمیخورد که از جهیدن اسپی دریایی بر مادیانی زمینی زاده شده بوده است.این اسب دریایی پس از پوشاندن مادیان و معین کردن اسم کرّه و نام صاحب کرّه به دریا بازمیگردد».
پس بیت شاهنامه که طبق آن چوپان به رستم میگوید:
خداوند این راندانیم کس همان رخش رستمش خوانیم و بس
باحتمالی بر نصّ همان صورت بدوی داستان قرار دارد که روایت ارمنی هم از همان حکایت بوجود آمده است.این که چوپان اسب را رخش میخواند بدون آنکه رستم را دیده باشد یا او را بشناسد ممکن است که اشاره به سخنان اسب دریایی در روایت ارمنی داشته باشد.
فهرست منابع شرقی:
یی1-اسدی طوسی.(1345).«گرشاسپنامه».بتصحیح حبیب یغمائی.تهران:طهوری
2-افشار،ایرج.(1976)«کتابشناسی فردوسی».تهران:انجمن آثار ملّی
3-انجویشیرازی،ابو القاسم(1975).«مردم و شاهنامه».تهران:امیر کبیر
4–(1976).«مردم و فردوسی».تهران:سروش
5-بهار،محمد تقی.(1314)«تاریخ سیستان».تهران:خاور
6–(1318).«مجمل التواریخ و القصص».تهران:خاور
7-خالقیمطلق،جلال.(1361):یکی داستان است پر آب چشم.«ایراننامه»سال اول.شمارهء 2-ص ص 164-206
8–(1362).گردشی در گرشاسپنامه.«ایراننامه».سال اول شمارهء 3 ص ص:388-424 و شمارهء 4،ص:513-560 و سال دوم،شماره 1،ص ص:94-148.
9-«شاهنامهء فردوسی،متن انتقادی»(1966).زیر نظر برتلس.مسکو:انتشارات دانش ده جلد.
10-شهسواریان،آردیس.(1345):داستان رستم زال طبق روایت ارمنی.«پیام نوین»جلد هشتم-شمارهء 1،ص ص:87-90
11-طبری،محمد بن جریر.(1960)«تاریخ الطبری».الجزء الاوّل.تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم. دار المعارف بمصر.
12-مسعودی(1965).«مروج الذهب و معادن الجواهر».بتصحیح شارلپلا.بیروت:منشورات الجامعة اللبنانیّة.دو جلد
فهرست منابع غربی:
(به تصویر صفحه مراجعه شود)
[1]. از استثاءهای انگشتشمار میتوان از مقالهء خالقیمطلق دربارهء رستم و سهراب(خالقیمطلق،1361)و (Soroudi,1980) و (Coyajee.1928) نام برد.
[2]. البته هستند پارهای از داستانهای عامیانه که اصلی مکتوب دارند یعنی از یک منشاء مکتوب وارد دنیای فولکور شده کمکم با تغییرو تحولاتی در افواه عامه شایع شدهاند.آلبرت واسیلسکی Albert Wesselski در مطالعات خود موجود بودن چنین حکایاتی را نشان داده است.برای اطلاع از عقاید وینک (Kiefer,1974) امّا این نکته بدیهی است که چون خطّ سالهای سال پس از اختراع زبان بوجود آمد،ادبیات هم ابتدا صورت شفاهی داشت و بمرور زمان با اختراع خط صورت کتبی بخود گرفت.حتی میدانیم که بسیاری از حماسههای بزرگ دنیا مثل«ایلیاد»و«اودیسه»
ق؟؟یا کتب بزرگ مذهبی مانند«ویدا»ی هندوان و«اوستا»ایرانیان سینهبسینه و شفاها نقل میشده است این نکته را بسیاری از نویسندگان قدیم اسلامی هم در کتب خود متذکر شدهاند.
[3]. برای بحث کافی دربارهء«گرشاسپنامه»نگاه کنید به مقالات ارزندهء خالقیمطلق در«ایراننامه»تحت عنوان:گردشی در گرشاسپنامه(خالقیمطلق،1362).
[4]. مثلا نگاه کنید به«مجمل التواریخ و القصص»ص ص 42-41 و 89 و 189-187 و غیره که به داستان کوشپیلدندان اشاراتی نیز شده است.از داستانهای مربوط به پهلوانان معروف«شاهنامه»میتوان از داستان مرگ رستم نام برد.از این حکایت دو روایت مشهور موجود بوده است که طبق یکی از آنها رستم را چنانکه فردوسی در شاهنامه آورده است نابرادریش شغاد بهمراهی پادشاه کابل میکشد.طبق روایت دوم بهمن پسر اسفندیار به سیستان سپاه آورده و چهانپهلوان را بانتقام خون پدرش اسفندیار بقتل میآورد.این روایت اخیر در متون عربی بسیار یافت میشود مثلا:
«وسار[بهمن]الی سجستان طالبا بثأرابیه،فقتل رستم و اباه دستان و أخاه إزواره و ابنه فرمرز»(طبری،1960: 568)مسعودی هم به این روایت اشارهای دارد:«ثم ملک بعده[یعنی بعد بشتاسف]بهمن ابن اسفندیار بن بشتاسف بن لهراسف.فکانت له حروب مع رستم صاحب سجستان الی أن قتل رستم و والده دستان«(مسعودی،1965،ج 1: 272).در یک کتاب عربی دیگر بنام نهایة الارب فی اخبار الفرس و العرب که تا آنجا که نگارنده میداند هنوز بچاپ نرسیده و بصورت نسخهء خطی موجودست روایت سوّمی از مرگ رستم ذکر شده است که طبق آن جهانپهلوان در اثر زخمهایی که در جنگ با اسفندیار(در متن اسفندیاد مینویسد)برمیدارد مدت کوتاهی پس از مرگ شاهزادهء جوان درمیگذرد (Browne,1900:211) .
[5]. مرحوم بهار در حاشیهء صفحهء 23«تاریخ سیستان»نوشتهاند:لفظ زرنگ قدیمیترین نام سیستان و زاولستان است و در کتیبهء داریوش«زرنگا»آمده است و آن شهر اکنون خراب است و به عقیدهء«زرنگ»و«زریه» که در اوستایی به معنی دریاست و«دریه»به همین معنی در فرس هخامنشی و«زریا»در پهلوی و«دریا»به زبان امروزی همه یکی است و مراد دریای زره یا هامون میباشد که نام شهر هم شده است».این نظر محققا مردودست. هیچ رابطهای بین دو واژهء drayan در فرس هخامنشی و zrayan در اوستایی که هر دو به معنی دریاست با صورت فارسی باستان zra?ka که نام قدیمی سیستان و زابلستان باشد وجود ندارد و اصلا ساختمان این دو واژه از نظر فنولوژیکی یا آواشناسی قابل تطبیق نیست زیرا حتی اگر تبدیل z و d را در آغاز دو واژه براساس رابطهء بین اوستایی و فارسی باستان قبول کنیم.سیلاب دوّم زرنگ یعنی-?ka ایجاد اشکال میکند.البته تبدیل دو واژه به هم غیر ممکن نیست امّا ازان کارهاست که بقول خودمان هزار من سریشم لازم دارد.
و امّا زرنگ که در متن شاهنامه آمده است در دو نسخه درنگ ضبط شده.ضبط یک نسخه بیاوردزنگ میباشد (sh.ll:52:n.14) علی ایّ حال چه زرنگ و چه درنگ محلّ واژه در مصراع اول طوری است که از نظر دستوری گویا این لغت فاعل جمله است و معنی مصراع اینطور بنظر میرسد که«بدینگونه بود تا آنکه زرنگ/درنگ از کابل بیامد».به همین دلیل نگارنده ابتدا گمان میکرد که شاید زرنگ یا درنگ نام چوپان یا مثلا گلّهدار زال بوده است،چون نمیشد این واژه را با در نظر گرفتن قرارش در جمله نام محلّی دانست.یعنی نمیشد فرض کرد که گلهای که از کابل آمده است از زرنگ هم آمده باشد.از طرف دیگر واژهء زرنگ قطعا نام محلّ است به استناد تاریخ این واژه.بنابراین گمان میکنم که اگر زرنگ را در مصراع اول و فسیله را در مصراع دوم بیت دو جزء ترکیب زرنگ فسیله بمعنی فسیلهء زرنگ بگیریم مفهوم بیت درست بدست آید.به این معنی که زرنگ فسیله را بعنوان یک واحد ملکی فاعل جمله قرار دهیم و آن را به«فسیله یا خیل اسبان زرنگ»معنی کنیم.در این صورت معنی بیت این میشود که:«این بود تا فسیلهء زرنگ از کابل بیامد و اسبان رنگارنگ آن میتاختند».
و امّا چنانکه گذشت صورت فارسی باستان زرنگ zra?ka بوده است که در کتبیههای مختلف هخامنشی من جمله کتیبهء بیستون یک خط 61 آمده است.در متون یونانی هم بصورت (Zarangai) ؟؟در هرودت و آریان (Arrian) و هم بصور (drange?ne?) ؟؟در پولیبیوس (polybius) و (Drangia?ne?) ؟؟در نوشتههای استرابو (Strabo) بکار رفته است (kent,1953:211) واژهء درنگ که قاعدهء صورت اوستایی آن چیزی مانند zranga? *میبوده است اصلا گویا بمعنی«شیب تند»یا«کوه»بوده کما این که این واژه هنوز هم در زبان بلوچی بصورت da?rang و بمعنی«شیب تند»محفوظ است.نک: (Morgenstierne.1973:154) .بنابراین چه زرنگ و چه درنگ اگر در بیت ترکیب ملکی درنگ فسیله یا زرنگ فسیله را به معنی فسیلهء کوهی بگیریم پر بیراه نرفتهایم. زیرا در یک داستان ارمنی که در این مقاله به آن اشاره خواهم کرد هم رستم اسبش را در میان اسپان گلهای که در تپههای یله هستند مییابد.
[6]. قس«شاهنامه»:
«کسی تیغ و گرز مرا برنداشت».
گویا فرستادن رستم برای برداشتن گرز پدرش،زال، امتحان زور بازو و مردانگی پهلوان بوده است که در شاهنامه تنها تلویحا به آن اشاره شده درحالیکه در داستان ارمنی این نکته با تفصیل بیشتری بیان گشته است.
[7]. در داستانهای عامیانه موتیف شمارهء B 71 به«اسب دریایی»یا«اسب آبی»تعلق دارد (Thompson,1955) داستانهای مربوط به اینجانور در ادبیات و فولکور ملل مختلف پراکنده است.مثلا در افسانههای ایرلندی (1982,11:83 O,Grady) ،در حکایات عربی من جمله«هزار و یک شب» (Chayvin,1892-1922.vll:7.373.n.l) و جاهای دیگر. Howey در اثر ارزندهء خود مطالب بسیاری در باب اسبان دریایی جمع آورده است نک (133-225 Hoey.1958:) .
[8]. قس موتیف F 531.2.8:Giant Who can find only one horse able to carry him.
[9]. چنانکه نگارنده در جای دیگر متذکر شده است بین آب و پهلوانان اروپایی عموما خ اندان رستم خصوصا یک رابطهء مخصوصی هست (Omidsalar,1984) در داستان رستم و اسفندیار هم وقتی که رستم از سیمرغ برای کشتن اسفندیار چاره میجوید سیمرغ پهلوانان را به کنار دریایی میبرد.آنجا رستم از درخت گز بلندی که در کنار آب رسته است شاخی جدا میکند و تیر گزینی را که مرگ اسفندیار در آن است میسازد:
همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک بمالید بر تارکش پرّ خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش گ
[10].این بیت در پاورقی چاپ مسکو بصورت زیر آمده است:
سپاسم ز یزدان کزین بیخ سُست شد از وی یکی شاخ فرّخ برست
بنظر نگارنده«کزین بیخ سست»که مصراع دوم را آغاز میکند باهم خوانده شود.حاصل بیت آنکه زال میگوید: «خدای را سپاس دارم که اگر این ریشه(که من باشم)سست شد و به ضعف گرایید،شاخی جوان و تنومند(که رستم باشد)از آن برآمد.»
[11].مقالهای به فارسی دربارهء رستم زال در منابع ارمنی بچاپ رسیده است که متأسفانه دسترسی به آن برای نگارنده مقدور نیست و نمیدانم که آیا به مسألهء موردبحث در این مقاله ارتباطی دارد یا نه.نک(شهسواریان، 1345:90-87)

