داستان طلسم جمشید از بوستان خیال*
ذکر اضطراب خواتین از غایب شدن سلطان و غیره و خواب دیدن عالیه خاتون شاه آگاه را و به رهنمودی او به جانب مسجد و حجرهء بلقیس رفتن و با شاه آگاه ملاقات کردن و چارهء کار سلطان جستن
راوی چنین آورده که چون کار خواتین از ناله گذشت و بیتابی از حددّ گذشت، عالیه خاتون اسمی که شاه آگاه تعلیم کرده بود[که]در حال اضطراب بخواند ورد کرد.
(*)استاد گرامی آقای محمد جعفر محجوب با نقل داستان طلسم جمشید از کتاب«بوستان خیال»، خوانندگان«ایران نامه»را بطور مستقیم با سبک بیان و نگارش فارسی زبانان شبه قارهء هند در دورهای کمی بیش از دو قرن پیش آشنا ساختهاند.اگر میبینیم مؤلف بوستان خیال،کتاب مفصل چهارده پانزده جلدی خود را در فاصلهء سالهای 1155 تا 1169 ق.(43-1744/56-1788 م)در هندوستان به زبان فارسی نوشته است دلیلی جز این ندارد که در آن روزگار زبان فارسی هوز زبان رسمی مردم شبه قارهء هند بود و آثار منظوم و منثور فارسی در آن خطهء پهناور خوانندگان بسیار داشت،ولی چنانکه میدانیم در حدود هفتاد هشتاد سال پس از نگارش آخرین جلد این کتاب بود که دولت انگلستان برای تحکیم سلطهء سیاسی و اقتصادی خود زبان انگلیسی را بجای زبان فارسی بعنوان زبان رسمی هندوستان اعلام کرد و در نتیجه بمرور زمان شیرازی و خراسانی و اصفهانی و تهرانی را با لاهوری و پنجابی و دهلوی و کشمیری بیگانه ساختند.آیا غمانگیز نیست که در چهل و چندسال اخیر کسانی با در دست داشتن شناسنامهء ایرانی بجدّ در صددند که زبان فارسی را از برخی از استانهای ایران امروز برانند،همچنانکه دولت انگلستان در یک قرن و نیم پیش زبان فارسی را از هندوستان راند.شگفتا که اینان خدمت به«خلقها»را مستمسک کوششهای خود قرار میدهند در حالی که خود نیز خوب میدانند که غرضی جز این ندارند که رشتهء الفت و همدلی تبریزی و اردبیلی و سنندجی و اهوازی را با تهرانی و کاشانی و اصفهانی و شیرازی و گیلانی ببرند،و از «برد»فرهنگی زبان فارسی بکاهند.
شب سوم او را سنه دست داد.شاه آگاه حاضر شد.گفت:ای فرزند معلوم کردم که چه حال داری و در چه مصیبت گرفتاری،بدان که در این قلعه مسجدی است که او را مسجد سلیمان میگویند و حجرهء بلقیس است.به آن مسجد بروید در آن حجره سه روز عبادت کرده مطلب خود از حقتعالی بخواه،و سه سخن دیگر که مذکور میشود گفت و گفت البتّه دعا مستجاب خواهد شد.ملکه بیدار شده گلپوش را طلبیده گفت:مرا به مسجد سلیمان برسان که تا به حجرهء بلقیس نشسته دعوت بخوانم که مرشد فرمود،و به ملک گفتهای فرستاد که صندوق سلاحی از وقت آصفی بن آصف نزد تو امانت است و کسی قفل آن نمیتواند گشود،پیش من بفرست بعد از مراجعت امانت ترا به تو باز رسانم.ملک دانست که به موجب ارشاد این این سخن گفته و الاّ راز صندوق کس نمیدانست.صندوق سلاح نزد عالیه فرستاد.عالیه اسمی خوانده آن صندوق برگشود.سلاح آصفی با شمشیر دو دمهء آصفی از آن برآورده سلاح پوشیده شمشیر بسته از خواتین رخصت شده با جمعیّت دو هزار پری و فوج دیوان رکاب انداخته متوجّه شد.دوازده منزل از گلزار باغ،آن مسجد بود.در منزل ششم ارقبوس بن قرطبوس خبر ملک معلوم کرده به کینه خواهی(26 الف) بر سر ملکه آمده چند دیو را هلاک کرد.آخر ملکه به میدان رفته از شمشیر آصفی او را کشته با فتح داخل مسجد شد.دید که از یشم کافوری ساخته طلا کاری و مرصّع کردهاند و حوضی بیست در بیست در میان دارد و از آب زلالپرست و خزانه و بدر رو معلوم نیست.دیوان ساخته بودند و طلسم داشت که بعد یک ماه آب او خالی شده از آب دیگر پر میشد.القصه ملکه داخل مسجد شد و لشکر پریزاد را بیرون گذاشت و خود به حجره بلقیس درآمده وضو کرده عبادت بجاآورده و روزه داشت.روز سیّوم شاه آگاه رسیده طعام و میوه آورده ملکه افطار نموده بر قدم درویش افتاده و گرفتاری سلطان و غیره بیان کرد و خواب خود نیز ظاهر کرد.شاه فرمود اگر این روی نمیداد طلسم فتح نمیشد. اکنون فتح موقوف برآمدن شوهرتست و در نصیب او فتح طلسم نوشتهاند.خاطر جمعدار و خواتین را نیز بگو که خاطر جمع دارند که طلسم از دست خواجه اسماعیل شکسته خواهدشد و سلطان با رفقا نجات خواهدیافت و ما به دنیا میرویم شهزاد را بیاریم و [راه]فتخ را به او نشان دهیم.ملکه خرّم سده دست شاه را بوسه داد و پرسید که شما چگونه دانستید که من اینجا آمدهام که خود را رسانیدید و اوّل در خواب ارشاد کردید؟ شاه فرمود موکّلان به من خبر دادند و از علم معلوم کردم که این طلسم از اسماعیل مفتوح خواهد شد و در انتظار بودم که تو اسم خواندی.در خواب ظاهر شده مسجد و حجره نشان دادم و صندوق سلاح آصفی را به تو نمودم و خود را در اینجا رسانیدم.این همه موافق علم الهی بود که تقدیر شد.ای فرزند هزار افسوس که آن لغزش از تو واقع شد و الاّ حق تعالی ترا و شوهر ترا و سلطان را طلسم گشا آفریده بود.بایست فرزند تو در پنج سالگی فیل را از زمین بردارد و دیوار را از از پای درآورد.لیکن تا سالها باید مثل مردم زندگی کند و اگر بر ضرورت کاری بظهور آید آزار جسمانی دمار از روزگارت برآرد و الم روحانی او را زار و ناتوان سازد.آخر رفتهرفته حقتعالی به او قوّت صاحبقرانی عطا کند.ملکه گفت:ای عارف کامل در آنچه واقع شد تقدیر الهی دخیل یا آنکه تقصیر من بود؟ شاه آگاه بخندید و جوابی نگفت.ملکه مرخص شد به جزیرهء گلزلر رفت.ملک ساطوع استقبال کرد و ملکه احوال بیان کرد.همه خوشوقت شدند.
اکنون به داستان شاهزاده اسماعیل رجوع کنم که ضرور شد
چون شهزاد(26 ب)بعد قتل شدید متوجّه شام شد هرجا که خارجیی بود در سامان مشغول گردیده،خلیفه نزار بسیار مردم فرستاد که لشکر جمع کرده در دفع آن علوی کوشید و سرداری که او را ارصد ملعون فیافه میگفتند با پنجاه هزار سوار به این مهم نامزد کرد،و آن ملعون دو صد علوی را به دست خود شهید کرده بودند،هریک ده دوازده هزار سوار جمع کرده بودند و فرزندان ملاعین کربلا باهم اتفاق کردند و عهد بستند که علوی را کشته به مغرب روند و هرجا که علویان را بیابند با دوستداران قتل نمایند.فوج خوارج از صد و پنجاه هزار سوار متجاوز بود و شهزاده سی هزار سوار داشت و قوی هیکل بود. القصه شش فرسخی شام ملاقات فریقتن روی داد.بعد از رسل و رسایل معرکهء کارزار آراسته شد.حنیف به میدان آمده افطار و امجال را زخم زد و لفواط را شهید کرد.حارس به میدان رفته او را به جهنّم فرستاد.روز دیگر اجمود از طرف خوارج آمده بگزر رفته بت گرز او را به خاک یکسان کرد و ارسق حازان را زخم زد.امیر یعقوب رفته ارسق را کشت.باز طبل زده تلخاص امیر یعقوب را با مؤمن دیگر زخم زد.امیر یعقوب رفته ارسق را کشت.ارصد خاک بر سر کرد و گفت:فردا من رفته شهزاده اسماعیل را طلب کرده میجنگم.اغلب که غالب شوم،شما به هیأت اجتماع به کمک من بیایید او را کشته باز لشکر او را پراکنده سازید.لشکر او پیش لشکر شما حکم نمک در آب دارد.یک زنده تخواهد رفت،از من غلط شد بایستی روز اوّل مغلوبه کرد.این گفته به میدان آمد و شهزاد را طلب کرد. شهزاد مرکب برانگیخت.ارصد نیزه انداخت شهزاد از دستش بدر کرد و جمیع حربههای او را رد نمود.بیت به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند آنگه دوال کمر
یک روز و یک شب برابر جنگیدند.روز دویّم شهزاده بر او غالب شد.خوارج به حکم او رو به شهزاده کردند.شهزاده ارصد را از زین برکنده سپر ساخت.آنها که شمشیر علم کرده بیهختیار میآمدند پهلوان خود را پارهپاره ساختند.پس خبردار شده نفرین به بزرگان خود نمودند.اما طرفه مغلوبهای در میان آمد که کسی مثل آن ندیده بود.نظم
دو لشکر به یکدیگر آمیختند قیامت ز گیتی برانگیختند دویدند بر جانب یکدگر به گرز و سنان و به تیغ و تبر
القصه تا دو روز مغلوبه بود.اما لشکر بیسردار جنگ نمیکند.چون آن لعیان عداوت به اهل بیت داشتند(27 الف)بعد قتل سرداران میجنگیدند.روز سوم کار بر مؤمنان تنگ شد و کسی نماند که زخمی نبود.امّا با آرزوی شهادت جنگ میکردند. شهزاده پانصد خارجی را به دست خود کشت.اما چون کار به مؤمنین تنگ شد دست به دعا برداشتند.هنوز دعا باتمام نرسیده بود که به اجابت رسید و گردی برخاست.شصت علم نشان شصت هزار سوار نمودار شد.خبر رسید که فیروزه و امیر نصیر الدّین و مجاهد الدّین و جلال الدّین یا شصت هزار سوار رسیدند.امیران رسیده بر لشکر خوارج زدند.آن ملاعین پشت داده راه شام گرفتند.شهزاده تعاقب کرده کشته میرفت تا به شام رسید.از خوارج دو سه نفر بیش نمانده بود.شهزاده جلوریز داخل شهر شده حکم قتل عام کرد و فرمود این تختگاه قاتلان امام حسین است.باید که کسی را نگذارید که بیخ خوارج کنده شود.بیت
مجملا قتل عام باید کرد قتل مردم تمام باید کرد!
اما پیش از قتل عام عبد اللّه بن طلحهء بصری با شهزاده ملاقات کرده احوال بعضی که غریب بودند بیان کرد.شهزاده امان داد و باقی را به جهنّم واصل کردند.مگر جمعی گریخته در مغارات جبل مخفی گشتند.بالفعل در شام خارجی نمانده پنج لک خارجی را در دمشق،از عوام و بازاری و سپاهی روانهء سقر کردند.پس حکم شد که لاش ملاعین جمع کرده سوختند،عجب فتح نمایان شد!القصه شهزاده آمده بر تخت دمشق قرار گرفت و مقابر یزید و مروان و عبد الملکو ولید و هشام را کنده از فضلهء آدم پر کرد و شهزاده ارادهء بغداد کرد که تخت خلیفه را زیر و زبر سازد.در تهیّه بود که شاه آگاه از هوا رسید. شهزاده جسته دست شاه را بوسه داد و نهایت خوشوقت شد و بر مسند خود نشاند و خود به ادب بنشست و احوال پرسید.شاه فرمود خواهم گفت.اما بگو چه اراده داری؟فرمود که اراده چنین است که بغداد رفته مسند جدّ خود را از اهل غصب باز رهانم.شاه گفت:
حالا این اراده را موقف کن،وقت آن نرسیده است.هنوز سلطنت بنی عباس از تقدیر مقدّرست و تو را کاری پیشآمده که باید سرانجام دهی.پس شاه از گرفتاری سلطان بیان کرد و کار عالیه خاتون ظاهر نمود.شهزاده مکدّر شده گفت اکنون مرا چه باید کرد؟فرمود به کوه قاف رفته جدّو پدر را نجات بده که فتح این طلسم به نام تو از علم یافتهام.شهزاده از شنیدن فتح طلسم که در قسمت من است خوشوقت گردیده(27 ب) پس امرا طلب کرده فرمود که بر فتح شام اکتفا کردم و مهّم بغداد موقوف برآمدن به امیر فیروزه مقرر کرده در شهر گذاشت و رعیّت را استمالت نموده با مقامات سرافراز کرد و امیر نصیر الدین را به نیابت مقرر کردند و[گفتند]از صوابدید ابو الخیار بیرون نروید و سیّد عبد العظیم را معزّز نگهدارید و هر خدمت که خواسته باشد بدهید.القصه امیر نصیر الدین را به مهدیّه با سرداران مرخص کرد و امیر فیروز با فوج عظیم در شام ماند. شهزاده بر تخت شاه آگاه نشسته متوجه قاف شد.چون خبر به خلیفهء بغداد القاهر باللّه رسید کمر او شکست که قریب پنج لک خوارج کشته شدند.با وزیر خود ابن مقله ظاهر کرد و در این باب مشورت کرد.ابن مقله گفت:ای خلیفه لشکر خود را به کشتن دادی،بنای دولت خود به آب نهادی،باید که با ایشان صلح کنی و اکنون که چنین شد باید که به راه تغافل زنی،چرا که چنین معلوم شد که ایشان با جنّتیان وصلت کردهاند و محمّد مهدی بهد زخمی شدن به قاف رفته،اگر محمد مهدی بر بغداد لشکر دیوان را کشد کار چون شود؟بهتر آن است که چند روز تغافل کنی تا معلوم شود که این خبر راست است یا نه،آنگاه موافق آن تدارک باید کرد.خلیفه را رای وزیرپسند آمده از مهمّ علویان درگذشت.امیر نصیر الدّین به غرب رفته قرار گرفت و فرزند خود امیر مجاهد الدّین را به افرا یقیه فرستاد.اکنون تا آمدن شهزاده از قاف در مغرب و مصر و شام حادثهای روی نداد که مرقوم شود.
آمدیم بر داستان شهزاده اسماعیل که با شاه آگاه متوجه قاف گشته بوده است
در اندک زمان پر یزادان به جزیرهء گلزاررسانیدند.ملک ساطوع از گرفتاری سلطان بیدماغ بود و دعای اللهم عجّل فرج آل محمّد صلّی اللّه علیه و سلّم پیوسته بر زبان داشت و خواتین نیز میخواندند.اما ملک ابو الخیر جنّی منجّم را طلب کرده احوال شکست طلسم پرسید.ابو الخیر گفت در همین چند روز شکسته شود و شکنندهء طلسم فرزند سلطان باشد و شاید آن شخص تا فردا از دنیا برسد.ملک را از این سخن قول عالیه خاتون صدق شد تا اینکه تخت شاه آگاه و شهزاده در مجلس ساطوع گذاشتند.ملک برخاسته سر در قدم شهزاده گذاشت.ابو الخیر گفت:همین فتح طلسم خواهدکرد.پس ملک مجلس آراسته و گله مزاج سلطان کرد.شاه آگاه فرمود مقدّر چنین بود.چون شکست طلسم به دست(28 الف)فرزند بود چنین ئژواقع شد.اما ای جان فرزند تو مفت دندانهای خود را از دست دادی!ملک بخندید.پس شاهزاده متوجّهء باغ شد تا با خواتین ملاقات کند. شاه آگاه با ابو البخیر مشورت پیدا کردن لوح طلسم در پیش گرفت.ابو الخیر گفت:یا شاه،شما تصفیهء باطن دارید و صاحب علمید.آنچه شما را معلوم است مرا نباشد.فرمود راست میگویی لیکن این طلسم در ملک جنّ ساختهشده سعی تو در پیدا کردن آن دخل دارد.آنچه کشیدی معلوم کن که من هم شریکم.اما شهزاده به باغ رفته به خواتین ملاقات کرد و فرزند را در بغل کشید و همه را تسلی داد و همه خواتین عالیه خاتون را دعا میکردند که بسبب او ملاقات شما میسّر شد و امیدوار خلاصی سلطان شدیم.اما شاهزاده آن روز از باغ برنیامد.روز دیگر برآمد،با شاه و ملک.ابو الخیر ملاقات کرد و ابو الخیر احوال لوح معلوم کرده رسیدند.شاه گفت آنچه معلوم شده این است که آذر کیوان سرکردهء حکمای عصر جمشید بود.این طلسم او ساخته و او شاگرد آغاذیمون مصری بود. هزار سال عمر یافت و به زور ریاضت خود را به نفوس مجرّده ملحق ساخت چنانچه بعد فوت روح او به زحل پیوست.اکنون تا از او اعانتی نشود لوح بدست نیاید.شاه آفرین کرد که خوب دریافتی لیکن به چه طریق اعانت کند؟ابو الخیر گفت این را حضرت دانند.آنچه بر من ظاهر شد عرض کردم.شاه گفت:چه مضایقه،ما میگوییم!پس دیگر به شاهزاده گفت:در این طلسم ستارهء زحل دخل تمام دارد که ریاست این طلسم به دست سیاهپوشان است و این حکیم ذرکیوان نام داشت،کیوان نام زحل است.من تو را دعوت زحل تعلیم میکنم.چون تو آن را بخوبی و از اشیای خوفناک نترسی از روح آذر کیوان مدد حاصل شود و لوح را نشان دهد.شهزاده فرمود جدّ و پدرم طلسم شکستند من هم امیدوارم که طلسم بشکنم و اگر بترسم طلسم چگونه شکسته شود؟شاه گفت پس روز شنبه من تو را به موضع زحل برده دعوت زحل تعلیم کنم.آن را بخوان هرچه هست ظاهر خواهدشد.القصه آخر شب شنبه ساعتی باقیمانده شاه آگاه شهزاده را برداشته بر چشمهای که سعاد برآمده بود برده زیر آن درخت گذاشت و بخورات زحل گداخت و دایرهای کشید شمشیر برهنه برده بر او گذاشت و فرمود تا سه روز غذا سوای کنجد سیاه نخوری،آن را نیز حواله کرده گفت:هرچه از خوف روی دهد نترسی.شهزاده(28 ب) قبول کرده شروع نمود.شاه آگاه متوجّه شهر شد،باز به خاطر رسید شاید متوهّم شود.اولی اینکه من هم رفته به گوشهای قرار گیرم و متوجّه احوال او باشم.آمده در عقب درخت پنهان شده نشست.اما چون شهزاده اسماعیل هفت ساعت دعوت خواند، اژدهای سیاه آتشفشان نمودار شد و متوجّه او گردید.دهن او مانند غار گشاده بود.ترسی به دل شاهزاده راه یافت،لیکن خود را قایم داشت.همچنین تا سه روز،دیو سیاه، گاهی غول،گاهی فیل و امثال آن ظاهر میشدند و شهزاده را میترسانیدند.شهزاده خود را قایم داشت.روز سیّوم زنگیی مسلّح در کمال صلابت پیدا شد و بر شهزاده سلام کرد. چون خواندن تمام کرده بود قدری باقیمانده بود جواب سلام نداد.آن زنگی بر کنارهء دایره نشست و گفت ای اسماعیل تو خود را مسلمان میگویی ترک واجب که جواب سلام باشد به عمل آری!شهزاده منفعل شده با خود گفت حالا تمام کرده از این معذرت کنم.باز آن زنگی شروع به سخن کرده که ای اسماعیل ظاهرا قصد شکستن طلسم داری،مبارک است.امّا به شرطی که از حکم من بیرون نروی.شهزاده به اشاره گفت: البته.زنگی پرسید در باب یزید و مروان چه میگویی؟از زبان شهزاده برآمد هزار لعنت.زنگی گفت:پس طلسم شکنی شما معلوم شد که لعن اهل قبله میکنی.شهزاده از غصّه خواندن دعوت فراموش کرد و گفت:به هر زمین که رسیدیم داشت شیطانی، -این مادر قحبه نمایندهء یزید و مروان در ملک جنّیان از کجا رسید؟بیاختیار گفت: ای حرامزاده سرت در کس مادر یزید و مروان کرده!تصوّر کرده بودم که رویت سیله و دلت سفیدست.آنچه معلوم شد دلت سیاهتر از روی است.زنگی بجوش آمد و گفت: باش ای علوی!بزرگان تو بزرگان ما را کشتهاند،من تو را کی خواهم گذاشت.بر شهزاده ثابت شد که از نسل مروان است.به غصّهء تمام در او نگاه میکرد.آن زنگی شمشیر کشیده بر شهزاده دوید که ای ابوترابی مرا میترسانی،نمیدانی که من یکی از ارکان طلسمم تا تو را یاری نکنم طلسم را نمیتوانی شکست.شهزاده گفت:ای حرامزاده یاری تو به کار من نیاید،امّا اینکه من تو را بکشم شکی نیست.این گفته شمشیر برهنه که در دایره بود برداشته نصیحت مرشد فراموش کرده قدم از دایره بیرون گذاشت.لیکن هنوز قدم چپ بیرون نگذاشته بود کهشاه آگاه آگاه شده رسید.زنگی شاه آگاه را دیده گریخت و خنده زنان از چشم شاهزاده ناپدید شد.اما پای شاهزاده سیاه شده(29 الف)و آتش در رگ و پی افتاد و به مرتبهای سوزش کرد که بیهوش شد. شاه آگاه ملامت بسیار کرد و از ابو الخیر پرسید چه باید کرد؟گفت:تا پای به آب چشمه رسد بهتر شود.ملک باید پای را در چشمه غسل دهد و آن چشمه را محافظی بود که او را بقلان یک چشمی میگفتند و آن حرامزاده یک لمحه از چشمه جدا نمیشد و حربه بر او کارگر نمیآمد.ابو الخیر گفت شنیدهام که قاتل او شمشیر آصفی باشد و شاهزاده از درد پا مینالید.آخر آگاه معلوم کرد که شمشیر آصفی در دست شهزاره اسماعیل است و آن شمشیرباز از ملک ساطوع طلب داشته،چون جنّتیان آمدند مقرّر شد که پر یزدان در ساعت خواب بقلان تخت شهزاده بر چشمه گذارند.اگر میسّر آمد پیش از بیداری دیوان خود در چشمهء آب اندازد و شسته صحّت یابد.چند پریزاد تخت شهزاده را گرفته در ساعت خواب بر سر چشمه رسیده تخت گذاشته از ترس،پر یزیدان گریختند.شهزاده دیوی دید که برابر چهار منار قد دارد و یک چشم در پیشانی است،چنانچه غیراز شهزاده هرکه میدید زهرهاش آب میشد.امّا شهزاده قصد کرد که پای در چشمه اندازد ناگاه دیو بیدار شد و بغرّید و گفت:ای آدمی ابلیس تو را آورده که تو را بکشم.بمجرد این سخن لرزه بر اندام دیو افتاد و رنگش متغیّر شد،چرا که خبر داشت که قاتل او آدمیباشد لیکن باور نمیکرد.اکنون که شهزاده این سخن گفت حالش تباه شد و بر شهزاده دوید که برداشته بر زمین زند.شهزاده که طاقت برخاستن نداشت شمشیر آصفی را کشیده در دست داشت.همینکه دیو خم شد که دست اندازد شهزاده شمشیر انداخت.قضا را چنان در زیر بغل او رسانید که دست و سینه را قلم کرده از پشتش سر بیرون کرد،او به جهنّم پیوست.شهزاده پا را در چشمه شسته قدری آب چشمه گرفته به جزیره مراجعت کرد.شاه آگاه فرمود این آب برای جمیع امراض سوای مرض موت بکار آید.پس شهزاده را در دایرهء دعوت نشانده گفت اینبار به مکر ابلیس لغزش کردی،باز به دام مکر کسی گرفتار نشوی!بعد سه روز فیلسواری رسیده سلام کرد سؤال مطلب نماید.از او لوح طلب کن.لیکن پیش از اینکه او بیاید شش به همان صورت برای فریب خواهد آمد و انواع غلقات خواهند کرد.باید که از جا نروی و با ایشان سخن مگو الاّ با صاحب تاج هفت کنگره که آخر همه آید.شهزاده چنان کرد و از هیچ نترسید(29 ب)تا آنکه همان زنگی باز آمد به شهزاده گفت:من عقیدهای که داشتم برگشتم،تو را اعانت میکنم.شهزاده قطع دعوت نکرد و با خود گفت:حالا به فریب تو گرفتار نخواهم شد! زنگی مأیوس و گریان برگشت.شهزاده دعوت تمام کرد.اوّل شش فیلسوار آمده انواع گفتگوها کردند.شهزاده گوش نکرد.آخر سواری مهیب شکل با تاج هفت کنگره رسید. از فیل پایین آمده نزد شاهزاده نشست و سلام کرد و سؤال مطلب کرد.شهزاده درخواست لوح جمشیدی کرد.گفت:ای جوان قدم در راه خطرناک میگذاری با خبر باش. شهزاده گفت:خدا و رسول حافظاند.گفت:اول این درخت برکن،نقبی نمایان شود.داخل شو به صحرا رسی.فیلی در آن خواهی دید که از مستی درختان را برکند و سنگ از کوه جدا میسازد.اسمی که میخواندی بر خود دمیده مقابل فیل شو و خرطوم او را به دست آر.اگر خرطوم را جدا کردی فتح طلسم کنی،اگر او خرطوم زد هلاک شوی،
انا لله و انّا الیه راجعون!
شهزاده گفت هنوز زندهام و تو آیت مرگ خوانی؟گفت در صورتی که قصد این کار کردی داخل امواتی.شهزاده گفت اگر خرط.م او بکنم پس چه کنم؟گفت:لوح از دماغ او بر خواهد آمد.یعنی بعد کندن آتشی در او گرفته بسوزد و لوح و شمشیر جمشیدی که سیهتاب نام دارد از خاکستر برآید.این گفته آن تا جدار غایب شد و شها آگاه حاظر گردید.شاهزاده به احوال گفت.گفت:قوّت خود را به این درخت بیازمای!شاهزاده دامن به میان زده اسم خواند درخت کنده داخل نقب شد.ساطوع و شاه همانجا ماندند.اما شاهزاده دو فرسخ طی کرده به صحرایی رسید که از کمال حرارت یاد جهنّم میداد و درختان بیبرگ بسیار بودند.هم در آن وقت فیلی نمودار شد و از غصّه بطرف شهزاده دوید.اول پنجاه و شش درخت از خرطوم برکنده شهزاده ایستاده اسم میخواند.اما فیل بعد کندن درختان خود را بر کوه زد و صد من سنگ از کوه جدا کرد و هربار بطرف شهزاده میدوید و شور میکرد.آخر متوجّه شاهزاده شد،شورکنان مانند اژدها خرطوم میگردانید.شاهزاده الحفیظ میخواند.فیل نزدیک رسده خرطوم به شهزاده انداخت که بپیچد.شهزاده دست دراز کرده خرطوم را گرفت،هردو به زور آمدند.فیل قوت میکرد که خود را خلاص کند وشهزاده زور میکرد که خرطوم برکند. تمام روز زور میکرد،آخر قریب شام خرطوم کند وآتش در بدن فیل گرفت.فیل میسوخت،تمام صحرا روشن شد و در روشنی شهزاده(30 الف)میدید که بر سر درختی زنگیی مسلح تیروکمان در دست گرفته در کمال صلابت نشسته شهزاده را تهدید میکرد که بدن تو را از تیرها غربال خواهم کرد.بعضی تفنگ هم داشتند،میگفتند تو را نشانه میکنیم.شهزاده با خود گفت:آن فیلسوار زنگیان به من نگفت آیا چگونه دفع کنم؟در این فکر خواب نکرده اسم میخواند و فیل میسوخت.قریب صبح اندک چشمش گرم شد.[چمن چشم گشود]از زنگیان نشانی نبود.فیل سوخته تودهء خاکستر شده بود.شهزاده خاکستر تفحص کرده لوح و شمشیر برآورد.لوح از فولاد بود و از جوهر آن نوشته نمایان میشد.شهزاده لوح را بوسید در بغل گذاشت و شکر الهی بجاآورد.ناگاه خیمهء ملک ساطوع ظاهر شد.شاه آگاه با شاهزاده ملاقات کرد،احوال شنیده شکر الهی بجاآورد.در باغ رفته به خواتین احوال ظاهر کرده خاطر آنها مطمئن شد.پس متوجّه لوح شد.نوشتهای یافت که ای دوست آورندهء لوح،بدان،چون لوح به دست آوردی خود را در چشمه بینداز.چشمهء جامجم خواهد برآمد،و از چشمه آمده متوجّه گرفتن جام شو.چون دست به جام رسد سوی هوا پرواز خواهد کرد.باید که لوح را چنان به هوا بیندازی که به آن جام بخورد و هردو بر زمین آیند.هردو را بردار و خود را داخل چشمه کن،باز آنچه بینی موافق بعمل آر.شهزاده مطابق نوشته عمل نمود داخل چشمهء جامجم گردید.
اکنون دو کلمه از احوال سلطان و رفقا بیان کنم
(این فصل قدری کمتر از شش صفحه است و از برگ(30 الف)آغاز میشود و به برگ (32 ب)پایان مییابد.در میان آن نیز عنوان زیر با مرکب قرمز آمده است:اما قدری از داستان سلطان باعتبار ریاست واجب البیان است.در آن فقط شرح گرفتاری و سرگردانی کسانی است که به طلسم افتادهاند.آنان خود را گرسنه و تشنه در بیابان مییابند و آتش گرسنگی ایشان به هیچ روی فرو نمینشیند.پس از مدتی سرگشتگی و آوارگی خویشتن را در پای قصری مییابند که محبوبان ایشان در آن نشسته بر آنان خنده میزنند و کوچکترین توجّهی به عاشقان خود ندارند.محبوبان همان لباسها را که در آغاز طلسم شرح آن رفته است پوشیدهاند و در جواب ناله و زاری و اظهار عجز و نیاز عاشقان لب به خنده میگشایند و چون ناله و فریاد گرفتاران از حدّ گذشت و گفتند که ما به سودای شما جام هفتم را از چشمه نوشیده و خود را بدین روز انداختهایم در جواب میگویند:شما بیجا کردید و سرتان را به سنگ زدید که از سر هوس جام نوشیدید و حال آنکه هیچکس شما را بدین کار نخوانده بود.سرانجام چون گرسنگی عاشقان را بیتاب کرده بود از معشوقان درخواست لقمهء نانی برای سدّ جوع میکنند و چندان در این کار اصرار میورزند که دختران ناگزیر لقمهای از باقی ماندهء غذای خود را به دست خدمتکاران برای ایشان میفرستند و آنان روز و روزگار خود را بدین روش میگذرانند تا فرجی روی نماید.این مطلب با طول و تفصیل بسیار و شرح تجمّل و زینتهای پر یزادان طلسم آمده است و چون هیچ مطلبی تازه و مربوط به طلسم یا گشایش آن نداشت از نقل آن چشم پوشیدیم. عنوان بعدی چنین است): ایشان را در این حالت گذاشتم دو کلمه از شهزاده اسماعیل گوش کنید
چون جام و لوح را گرفته از چشمه برآمد خود را بر لب دریا دید.در لوح نوشته یافت که این اسم خوانده بر جام دم کن،آنقدر وسعت بهم رساند که تو در آن بنشینی.تو را کشتتی شده از راه دریا به شهرستان اول[طلسم]که خضرا نام دارد برساند.سیر آن شهر کن،اگر بر کسی عاشق شوی در لوح نظر کن.شهزاده چنان کرده در شهری درآمد در کمالآبادی،محبوبهای در کنار دریا در غرفه دید،عاشق شد!در لوح نظر کرد نوشته دید که شهر برآی.کوهی بینی که سراپای آن سبزه رسته،بالای کوه لرو،چشمهای بینی مدوّر،بر سر چشمه بنشین و این جام که با تست از آب چشمه پر کن و این اسم که بر لوح مرقوم است صد بار بخوان.پیری از آن چشمه برآید.به او بگو که[میخواهم] آن قد باران در این شهر ببارد که مردم بستوه آیند و اطاعت نمایند.آن پیر باز به چشمه رود و باران به شهر نزول کند.چون مردم عاجز شوند چارهجو گشته نزد تو آیند.تو اهل شارستان مانند فقیری سبزپوش نماید.از تو پرسند که تو کیستی که در این کوه از باران محفوظ ماندی؟بگوی مرد خدایم.آنها گویند توانی آفت باران از ما دفع کنی؟[بگوی] به شرطی که ماهون جنّی که حاکم این شهرست بیاید و استدعا کند و آنچه بگویم قبول کند تا آفت باران دفع شود.چون آید بگو:اوّل اطاعت من که طلسم گشایم و نامم منصورست.دویّم دخترت سبزبخت را به من ده.ماهون بگوید به چه دلیل تو را طلسمگشا بدانیم؟لوح و جام بنما.ماهون تو را اطاعت کند و جمیع امرا را به بیعت تو درآرد.آن وقت جام بریز.باران بایستد و آفتاب برآید و مردم به تو اعتقاد کنند.ماهون (33 الف)مطیع شود و دختر خود سبزبخت به نظر تو درآرد.بگوی آن را به چه صیغه به من میدهی؟بگوید به اسم نکاح.بگو من کدخدایم.اگر بفروشی خرید کنم.ماهون از این سخن آزرده شود و برخیزد.تو جام پر کن،باران شدت کند.بیقرار شده به کنیزی تو راضی شود و زایجهء طالع خود را طلب نموده احوال خود را تفحّص کند و از زایجه برآید قسمت سبزپوش بر کنیزی طلسم گشاست و کنیزی او به سلطنت است،و قسمت سبزبخت سلطنت شارستان اوّل است.اگر ملک ماهون چنین نکند شهر از باران خراب شود و از قهر طلسمگشا در تاب انداخته گردد.سبزبخت این زایجه به مادر خود را در کنارت نشاند.گل عشرت از باغ وصال او برچین که مال تست.لیکن تا این مقدّمه چنین صورت نگیرد فریفتهء حسن او نشوی که حسن فریبنده دارد.شهزاده موافق لوح به عمل آورد تا سبز بخت را به تصرّف درآورد و شهزاد حظّی که مباشذت سبزبخت اندوخت طاقت قلم نیست که بیان کند!و از قلعهء سبزپوش فرّاش خانهء جمشیدی برآمد و آن دوازده قلعه پر از اژدها داشت او را شهزاد به حکم لوح کشت.القصّه از شارستان اوّل به حکم لوح با ملک ماهون و فوج او به شکل سبز شده کوچ نموده متوجّه شارستان دویّم که شهر دویّم طلسم جمشید بود گردید.
دو کلمه از بنای طلسم بیان کنم
اصل این است که چون جمشید طلسم ساخت فرزند خود خورشید را که از پریزاد تولّد شده بود جمشید ثانی لقب داده در طلسم پادشاه کرد.بنی آدم نیز رفاقت او اختیار کردند.حکیم آذرنمودبن آذرکیوان به رفاقت او مقرر و وزیر او شد و جمعی پریزادان برای اظهار علامات بر ظاهر طلسم مقرر گشتند.چنانچه هرکه به چشمه رسیده جام میخورد او را خدمتکاری میکردند چنانچه در احوال سلطان و غیره گذشت.آن پریزادان تابع پادشاه طلسم میباشند و به کار خود مشغولند.متابعت ایشان به جهت لوح باشد که آذرکیوان به زور طلسم ساخته به جمشید ثانی داده بود.در این زمانه سلطنت با اولاد دختر جمشیدست که جمشید سیه قبا میباشد30و این بعد جمشید ثانی واقع شد. تفصیل این اجمال آن است که چون جمشید بعد ترتیب طلسم به دنیا رفت از دست ضحّاک آواره شد.آخر از دست آن ظالم به قتل رسید و ضحّاک بر ملک او مسلّط شد.دو دختر جمشید یکی شهرناز و یکی ارنواز به دست ضحّاک(33 ب)افتادند.هردو را در تصرّف آورد و هردو را تعلیم سحر نمود چنانچه فردوسی میگوید:بیت
بیموختشان سر بسر جادویی همه کژی و زشتی و بدخویی
31 چون ضحاک بعد از هزار سال از دست فریدون به سزای اعمال خود رسید،ارنواز که از ضحاک حامله بود گریخت،فریدون بر او دست نیافت.آخر کار با یکی از جنّیان قاف که ساحر بود و سلوان نام داشت درآمیخت به شرط اینکه در طلسم پدرش او را داخل کند.به قاف رفت و داخل طلسم شد و با جمشید ثانی که پادشاه طلسم بود ملاقات و با برادر محبّت پیدا کرد.باز با برادر دغا نمود.لوح دزدیده به سلوان داد و با برادر معرکه آراسته بر او غالب شد،برای اینکه شیاطین تابع صاحب لوح میباشند.ارنوار بعد از قتل برادر سلطنت به سلوان داد.او را نیز کشته خود بر تخت نشست و پسری که ضحاک داشت او را سحر آموخته بر تخت نشانده جمشید سیهقبا لقب داد ومقرّر شد که بعد از این هرکه پادشاه شود چنین نام و لقب داشته باشد،و از جمشید ثانی دختری سعد نام ماند و سعد چنان در مزاج او(-ارنوار)دخل کرد که او را نکشت بلکه وزیر پسر خود گردانید و مقرر کرد که تا سلطنت در اولاد من باشد وزارت در خانهء سعد باشد،امّا به شرطی که دختر باشد ونامش درست باشد(؟)و نام آن سعاد باشد.بر این اقرارنامه نوشتند چنانکه از آن وقت تا این وقت شش هزار سال گذشته که جمشید سیه قبا پادشاه است و از اولاد ضحاک است و وزارت در خاندان سعادست و آنکه حالا موجودست سعاد گوهرپوش نام دارد و پریزاذان که گرفتاران طلسم را واله میسازند تابع جمشید سیه قبا و سعاد هستند و این یزادان هستند که بطنا بعد بطن به این خدمت مأمورند،به شکل کسانی که صاحب جمالند متشکّل میشوند.آن پری که از چشمه برآمده سلطان را به جنگ قرطبوس فرستاد هم سعاد بود،و آن عنبر پوش که سلطان را آخر فریفت بصورت دختر جمشید سیهقباست که ملکه مشکینموی عنبرینپوش نام دارد و دیگران نیز امیرزادهء این طلسمند.اما سعاد اصلی که وزیر جمشیدست کیوان او را مدد میکند و در خواب احوال طلسم به او میگوید و سبب این آنکه سعاد دختر جمشید ثانی بود.بعد هلاک پدز توسّل به حکیم کرد که حالا مدد میرسد و آذرکیوان در واقعهء عمر طلسم و فتح آن به او فرمود و گفت بعد شکستن طلسم سلطنت باز به اولاد تو خواهد(34 الف)رسید و تا آن زمان وزارت در خاندان تو ماند و هریک بعد از تو وزیر شود این اسم به او تعلیم کن تا نمط وصیّت کن تا کرسینشین وزارت هرکه از بطن توباشد این اسم به ولیّعهد خود یاد دهد چون تو منظور منی،این مهربانی بجاآورد.
آمدیم بر قصّهء حال که اختیار طلسم در دست جمشید سیه قبا و سعادست
جمشید کافر و جادوگرست و سعاد خداپرست،و دل او از حکمت پرست.احوال آغاز و انجام طلسم بر او معلوم بود و سعاد ثانی که با سلطان ملاقات کرد نایب اوست که به حکم او مجوز[منع]شرابخواری سلطان گشت،و آن عنبرینپوش که دل سلطان مایل اوست دختر خالهء ملکه مشکینموی عنبر ینپوش است که دختر جمشید سیه قبا باشد و آن عنبر ینپوش سورانه نام دارد و سیه پوشان دیگر که محبوبهء شهزادگان و رفقای سلطانند بصورت دخترات امرای جمشیدی برآمده دل ایشان را ربوده و جمعی که بر چشمهء جام جم برای گرفتار ساختن مردم مقرّرند باید که به بهترین اشکال مشکّل شده دلربایی کنند،و باقی هر شش و هریک خاصّانند و اینها اهل شعبدهاند و کاری بجز فریب ندارند،و جمشید سیه قبا آدمیزادست از اولاد ضحاک و مادر او هم پری است و از طرف مادر نسبت به جمشید میرساند و از طظرف پدر نیز اولاد ضحاک است چنانکه مذکور شد و این طلسم هفت شهر دارد که او را شارستان میگویند.شهری که جمشید در او میباشد شارستان اعظم نام دارد و آن هفتم است و آن مقام دریا32و قصرها دارد و رباط عشرت نیز گویند که سلطان در آنجا میباشد و این سر رشته بر شهزاده از لوح و قدری از زبان اهل آن معلوم شد. (از این پس شاهزراده اسماعیل پیش میرود و یکایک شارستانها را فتح میکند و شرح آن تا اواخر برگ(52 الف)بطول میانجامد و صحنهها با اندک اختلاف همه یکنواخت است.پس از گشودن شارستان هفتم جمشید سیه قبا موّفق به گریز میشود و باقی مطلب در ذیل عنوان بعدی میآید):
اکنون دو کلمه از احوال خیرمآل شهزاده اسماعیل گوش کنید
راوی گوید چنین آوردهاند که چون شهزاده در شهر داخل شد ملک(52 ب)ساطوع را بر تخت نشانید و طبل جمشید صدا نداد.از سعاد و عبد الحکیم سبب این پرسید.گفتند چنان ظاهر شد که بدون قتل سیه قبا و شکستن طلسم مشکین سواد،بر تخت نشستن ساطوع مستقل نگردد،برای این صدا نداد و لوحی جمشید دارد که از آن تمام طلسم در حکم اوست.شهزاده فرمود احوال لوح بیان کن.گفت:آذرکیوان به قدر یک درم لوحی از حدید ساخته و نقشی بر او کنده آن را نفس المطاع نام است و ضابطه است که بازوی صاحب تخت شکافته لوح را در او پنهان کرده از بالا بخیه زنند.مادام که آن شخص زنده است،مردم طلسم از جنّ و پری تابع او میباشند.چون پادشاه در حالت[موت]نشان ولیّعهد مقرّر کند بازو را شکافته آن را برآورده در بازوی او بدوزند و چنین هم که بعد مردن برمیآرند.این را آذرکیوان برای جمشید کرده بود.ارنوار به دغا آن لوح را از بازوی جمشید ثانی برآورد.چنانکه شبی ضیافت کرده بیهوشی داده[لوح]را گرفته در بازوی شوهر-سلوان-گذاشت.باز او را گسسته در بازوی پسر خود جمشید سیه قبا بست. شهزاده فرمود این معلوم شد.لیکن بزرگان من کی نجات خواهند یافت؟گفت اسیران طلسم حوالهء مردم عجبستاناند که این مقام است،و مردم آنجا تابع صاحب لوحند.در این مقدّمه هم قتل جمشید دخیل است.من به دختر خالهء خود نوشته بودم که سلطان را بیارد.جواب نوشت که من غیر جمشید اطاعت کس نکنم اگرچه طلسمگشا باشد.باز به او نوشتم:تو خداپرست و جمشید ابلیسپرست.چرا اطاعت او میکنی؟گفته فرستاد که ما را اطاعت او لازم است.ای شهر یار مثل سعاد،جمیع مراتب فهمیده،چنین نویسد از دیگران چه توقّع؟این بسبب لوح است.باز پرسید که عجبستان چگونه جایی است که مردم او مطیع جمشیدند؟عرض کرد که عجبستان از حصار طلسم جام جمشیدی است که مقامدار آن طلسم است.اهل آن مکان پریزادان صاحب جمال باشعورند و سعاد نیز از آن جمله است.اینها تابع آن لوحند و تابع جمشید.شهزاده فرمود در صورتی که آن لوح موجب بیعت مطلق اهل طلسم باشد پس این مردم چرا بیعت من اختیار کردهاند و با من شمشیر میزنند؟گفت:مردم طلسم دوفرقهاند.خداپرستان بسبب لوح طلسم و جام تابع شهر یارند،آن لوح را بر ایشان اثری نیست و جمعی که کافرند هنوز محبّت جمشید در دل دارتد و از دل مطیع آن کافرند،بلکه در این لشکر هم باشند که دل ایشان راغب به جمشید باشد(53 الف)شهزاده گفت تو آنها را میشناسی؟گفت:سخت مشکل است که منافقان در لشکر باشند و لوح خبر ندهد.سعاد گفت:
مشکلی نیست که آسان نشود شاه باید که هراسان نشود….الخ
چند کلمه در تحلیل داستان
پیش از این گفتهایم«آنچه بیش از همه جعفری(مؤلف بوستان خیال)را به خود جلب کرده طلسمبندی و طلسمگشایی و پس از آن شرح شگفتیهای برّ و بحرست.»33و در همان مقام از ضعف او در شرح و بیان صحنههای نبرد نیز یاد کردهایم.شرح این طلسم،و نیز جنگهایی که بصورت حوادث طاری و عرضی در آن اتفاق افتاده است، (جنگ سلطان با قرطبوس دیو و غیره)به خوانندهء گرامی مجالی میدهد تا آنچه را که پیش از این گفتهایم خود با متن داستان بسنجید.در همان گفتار گفتهایم که اگرچه مؤلّف خود گفته است که میخواهد«شطر دویم را عبارت از احوال صاحبقران اصغر شاهزاده بدر منیر باشد در عالم مبالغه به طبق رموز حمزه نویسد»34اما در حقیقت هنگام نگارش آن،هم از رموز حمزه متأثر بوده است و هم از ابومسلمنامه.از ابومسلمنامه بدین جهت که سرگذشت داستانی ابومسلم نیز در همان دوران تاریخی زندگانی واقعی او، یعنی اواخر عصر اموی و طلوع دوران عباسیان آغاز میشود و به پایان میرسد.از این روی یاز دیو و جادو و پریزاد و جنّ و کوه قاف و عفریتهای آن در این کتاب خبری نیست،و حداکثر جادویی که در این کتاب مطرح است آنکه کسی به جادویی برف و باران بر لشکرگاه ابومسلم ببارد و آنان را گرفتار سرما کند و این جادویی سابقهای سخت کهن دارد و در شاهنامهء فردوسی نیز یاد شده است.علاوه بر این چون دوران ابومسلم،از ولادت او گرفته تا مرگش از آغاز قرن دوم هجری تا سال 137 هـ.ق.است بنابراین از جنگ با کافران در آن خبری نیست.در این روزگار اسلام به اوج فتوحات خویش رسیده و خاورمیانه و ایران و شمال آفریقا را گرفته و از مغرب تا قیروان و شبه جزیرهء ایبریا رفته و از شرق نیز تا درّهء رسند به پیش تاخته است.در چنین روزگاری،عنصر مخالف،در سرزمینی چنین پهناور کسی جز«خوارج»نمیتواند بود.ابومسلم دشمنان خود را«خارجی»مینامند و آنان را به خروج از دین و سبّ خاندان رسول اکرم متهم میکند؛در صورتی که در رموز چنین نیست.روزگار جوانی و پهلوانی حمزه روزگار کفرست و-خاصّه در رموز حمزه-وی را«فراش پیغمبر آخر الزمان»لقب دادهاند که میرود تا«کاف کفر را از صفحهء گیتی براندازد»و زمینه را برای ظهور و بعثت رسول اکرم آماده سازد.بنابراین عنصر مخالف و دشمن حمزه کافرانند نه مسلمانان خارجی.نیز چون عصر حمزه در هرحال در دوران پیش از اسلام واقع است،در آن عناصر غیرطبیعی از دیو و پریزاد و جنّ و گلیم گوش و سگسار و دوالپا و غیره بسیارند.حمزه خود نیز به کوه قاف میرود و با اسماء پری ازدواج میکند و فرزندی(گویا بدیع الزمان) از او میآورد و بر سر این کار داستانها پدید میآید.اسماء زنی حسودست و غیرت بسیار بر شوهر دارد و میخواهد او را در قاف نگهدارد و همین امر کار حمزه را با او به اختلاف میکشد و حمزه به قهر از او جدا میشود.ذکر جنگ با دیوان و اهریمنان و پریان در رموز حمزه پیش از اتمام ثلث اوّل کتاب آغاز میشود و فقط در آخرین فصل آن است که این ماجراها بپایان میرسد و لشکر انبوه حمزه و فرزندان او در جنگی از میان میروند و حمزه و عیّارش عمر و بتنهایی در صحنه میمانند و سرانجام این قهرمان در جنگ احد،در عصر اسلام و پس از ایمان آوردن به رسول اکرم(ص)بشهادت میرسد.در بوستان خیال این دو کیفیّت بهم آمیخته است.عصر قهرمانان آن عصر اسلامی(دوران خلافت فاطمیان در مصر)است.عنصر دشمن در آغاز کار«خوارج»اند که با علویان و «ابوترابیان»دورگهای از نوع«جمشید سیه قبا»آمیختهای از اولاد جمشید و ضحّاک و پریزادان بدل میشود.
امّا در مورد خاصّ ساخته شدن طلسم جمشید،به گمان بنده دو داستان مهمّ و بسیار شناخته در ذهن مؤلف بسیار تأثیر گذاشته و الهامبخش وی بودهاند:یکی داستان گنبد سیاه(شب اول)در هفت پیکر نظامی،و دیگری داستان گنبد بنفش(بهشت ششم)از هشت بهشت امیر خسرو دهلوی.35اینک تفضیل این اجمال:
وی در آغاز طرح«طلسم بیضا»چنین گوید:«المعزّ الدین اللّه…..در فهم و فراست و جود و سخا و شجاعت مثل و مانند نداشت و مسافر دوست بود.غریبان را در مهمانخانهای فرود میآورد و پذیرایی میکرد و از ایشان دربارهء عجایب شهرها و زنان زیبای هر شهر میپرسید36و این درست شبیه همان کاری است که پادشاه سیاهپوش در داستان گنبد سیاه هفت پیکر نظامی کرده است و چون یک بار در این باب(در گفتار هشت بهشت و هفت پیکر،ایران نامه،سال اول،شمارهء 3)سخن گفتهایم دیگربار بر سر آن نمیرویم.تعداد جامهایی که گرفتاران طلسم مینوشند هفت،و تعداد همراهان سلطان با خود او دوازده تن است و چنانکه میدانیم از قدیمباز دو عدد هفت و دوازده در تمام جهان،و خاصّه در ایران،همواره مورد توجه قرار داشتهاند و این توجه در مذهب شیعه (هفت امامی-دوازده امامی)همچنان بر جای است.تعداد گنبدهای نظامی نیز هفت است و بهرام با دختر پادشاهان هفت اقلیم عروسی میکند و آنان را در هفت گنبد مینشاند.زیبارویان فریبندهء طلسم نیز هفت تناند که هریک،یک شب دل از خواستار خود میربایند و شب دیگر او را به دیگری وامیگذارند.در داستان گنبد سیاه، با اینکه همهء وسایل عیش و عشرت،و وصال خوبرویان متعدد برای شاه فراهم بوده است،وی دل به وصال کسی میبندد که دسترسی بدو میسّر نیست و چون در این کار پای میافشارد،و حتّی یک شب دیگر نیز بدان نازنین مهلت نمیدهد،ناکام بازمیگردد خود را در همان سبد میبیند که راهنمای او بدین دنیای پررنگ و نگار بوده است عین همین افزون طلبی و دل بستن از این محبوبه به آن دیگر در گرفتاران طلسم وجود دارد و حاصل آن نیز سرگشتگی در طلسم و ناکامی از وصال تمامی آنها و حتّی تکدّی در یوزه از آنان برای سدّ رمق است و این زمینه(تم)همان است که پایهء اصلی داستان گنبد سیاه را تشکیل میدهد.اما دوّمین دلبری که در طلسم جمشید گرفتاران را به نوشیدن جام دوم وامیدارد جامهء بنفش بر تن دارد.داستان گنبد بنفش نیز درست مانند داستان گنبد سیاه آغاز میشود:بازرگانی توانگر در روم است که پسری هوشمند دارد و فرزند وی خواستار دانستن عجایب گیتی است و مسافران را به مهمانسرای خویش میخواند و از«عجبهای گیتی»از آنان میپرسد تا روزی مسافری بدو میگوید:
زان عجبها که در جهان دیدم هرچه کس مسافری دید بیش از آن دیدم لیک از هرچه دیدهام به نخست زان عجبتر ندیدهام بدرست کز دیار فرنجه شش مهه راه هست شهری و مردمان چو ماه نیمه گویا و نیمهای خاموش خامشان کسوت بنفش به دوش من ز گوینده باز جستم راز کز خموشان خبر چه گوید باز کاین همه خلق را خموشی چیست چون بنفشه بنفش پوشی چیست؟ پاسخم داد مرد کارشناس کاندر این کارگاه پر وسواس هست گرمابهای ز وضع حکیم سیمیا خانهای عجب تقسیم گنبدش را شمار نا پیدا گم شد آن کس که شد در او شیدا آدمی کاندر او درون آید از پس چند گه برون آید یا بمیرد به آمدن در حال یا بماند خموش تا ده سال اندر آن خامشی بود بیهوش پرنیان بنفش کرده به دوش چون سخن را گره گشاید باز همه گوید،مگر فسانهء راز تا کسی کان طرف بود رایش خود نهد روی در تماشایش وان که در شد در آن تماشاگاه بار دیگر در او نیاید راه گرچه سالی در او بود کموبیش در نیابد نشان ز رختهء خویش37
بازرگانانزاده بدین سودا در حمّام میرود و داستان ادامه مییابد و پس از حوادث بسیار-که جای آن در این گفتار نیست-سرانجام به شهری میرسد و بیدرنگ او را به پادشاهی برمیدارند و وی پس از رتق و فتق امور به حرمسرا میرود:
چون درون رفت بوستانی دید پر مه و زهره آسمانی دید ماهرویان به هر طرف جمعی آفتابی به پیش هر شمعی روی تعظیم بر زمین سودند نطع گلگون به گل درآموزند: هفت بت بود شاه پیشین را هر یکی قبله ماه و پروین را هر شب آن را که نوبتی بودی شاه با او نشاط فرمودی38
شاه نو با شش بانوی حرم در شش شب پیاپی به عشرت میگذارند و هریک از آن بانوان درگاه دیدار او دسته گلی به دستش میدهند.امّا:
چون به هفتم فکند قرعهء فال بود ماهی ز اختران به وبال کاردان حرم نمودش راز که همه پردهها چو کردی باز زین یکی پرده به که درگذری تا نبینی ز چرخ پردهدری کاوّلین خسروی که ما را بود بر وی این راز آشکارا بود کردی اندر نهان شکرخندی وین فسانه برون نیفگندی نی به نوبتگه آمدی آن ماه نی به نوبت بدو رسیدی شاه
شاه دلیل پرهیز شاه پیشین را از هفتمین بانو میپرسد و وکیل سرای سوگندها میخورد که از راز آن خبری ندارد.حسّ کنجکاوی جوان را آسوده نمیگذارد و سرانجام به خلوت سرای بانوی هفتم میرود:
چون درون شد در آن ارم خانه دید ارم خانهای جداگانه صنمی دید آفتاب درفش شقّهای بر تن از حریر بنفش دستهای از بنفشه داشت به دست شاه را داد و کردش از بو مست چشم شه چون به نازنین افتاد از عجب خواست بر زمین افتاد نیکوان گرچه دیده بود بسی زان نکوتر ندیده بود کسی دلش از عاشقی نماند صبور زد چو پروانه خویش را بر نور39
شاه آرزوی بوس و کنار و وصال میکند.معشوق نیز راه میدهد.لیکن میگوید بهترست هردو به حمّام برویم و سر و تن بشوییم وسپس به کامجویی بپردازیم.در حمّام-و شاید پس از شستوشو-شاه میخواهد نازنین را در کنار گیرد:
صنمش گفت:صحن حلوا پیش جز چشیدن دگرچه ماند بیش؟ باری اوّل ز بوسه بستان داد پس تو دانیّ و گنجدان مراد شه دهن برد پیش چشمهء نوش بوسه داد و ز ذوق شد بیهوش چون به خود باز زنده شد،حالی دید عفریت خانهای خالی!
40بازرگانزاده گریان و مدهوش و برهنه از حمام بیرون میآید.هر جامهای که پیش او میآورند نمیپوشد و آهنگ جامه بنفش میکند.
گمان نمیرود که مشابهت فراوان این صحنهها با آنچه در طلسم میگذرد جایی برای توضیح اضافی داشته باشد،فقط بافت استان،و شاخ و برگ آنقدری جابجا شده است.امّا تأثیر این دو داستان در ذهن سازندهء طلسم بخوبی آشکارست.در جای دیگر نیز میگوید:«ریاست این طلسم با سیاهپوشان است»و آخرین و هفتمین ملکه جامهء سیاه در بر دارد.
محرومیّت جنسی مؤلف نیز در صحنهء شرح روابط شاهزاده اسماعیل با دختر ماهون جنّی آشکارا سر میکشد.طلسمگشا اولا باید دختر خان حاکم را به کنیزی بگیرد نه به صیغهء دیگر چون«کنیزی طلسمگشا از سلطنت است!»و نیز گوید:«شهزاده حظّی که از مباشرت سبزبخت اندوخت،طاقت قلم نیست که بیان کند!»و عجب آن است که این هوسناکی و گرفتاری،و نیز اعتقاد به بیوفایی زن در تمام داستانهایی که از روزگار باستان تا امروز در هند نوشته شده گریبانگر داستانسرای هندی است!
نقاط ضعفی از قبیل تفنگ داشتن جنّیان ء زنگیان طلسم نیز جایجای در نظر میآید.با این حال،بوستان خیال،سالیان دراز در هند جزء کتابهای بسیار خواندنی و طرف توجّه بوده است.نشان آن وجود نسخههای خطی فراوان آن در کتابخانههای جهان است.دو نسخهء نسبة کامل آن را پیش از این در گفتار«بوستان خیال»(ایران نامه،سال دوم،شمارهء 1)شناساندهایم.در ضمیمهء این گفتار نیز دو نسخهء کامل دیگر از آن را برای خواستاران معرّفی میکنیم.امّا نسخههای ناقص،و اجزاء مختلف داستان،که هر جلد آن در جای داستانی مستقلّ است،لا تعدّ و لا تحصی است و تقریبا در تمام کتابخانه وجود دارد و یاد کردن آنها مجالی فراخ میطلبید و زیاده فایدتی نیز بر آن مترتب نیست.چونکه صد آمد نود هم نود پیش ماست.علاوه بر این چون داستان بیش از حد دراز بوده،خلاصههای متعددی نیز از آن تهیه کردهاند که در کتابخانههای مختلف گیتی پراکنده است و این امر دست کم سلیقهء مردم فارسی زبان و فارسی خوان هند را از نیمهء دوم قرن دوازدهم ببعد،در انتخاب داستان و وسیلهء سرگرمی و وقت گذرانی خویش نشان میدهد.گمان نمیرود که دست کم داستانسرایان و قصّهخوانان حرفهای در ایران از وجود چنین داستانی بیخیر مانده باشند.وجود قرائنی در داستانهای متأخر ایرانی این حدس را تأیید میکند.مثلا وجود سلاحی کارساز چون«شمشیر زمرّد نگار»در داستان امیر ارسلان،روی گردهء«شمشیر آصفی»در بوستان خیال ساختهشده است،گو اینکه ذوق و سلیقهء مؤلف امیرارسلان شمشیر زمرّد نگار را برّاتر و جالب توجّهتر از سرمشق اصلی از آب درآورده و حال آن نظیر چنین سلاحی در داستانهای معروف ایرانی،نظیر رموز حمزه و اسکندرنامه و مانند آنها به نظر بنده نرسیده است.استفاده از اطّلاعات جدید (مانند وجود امریکا)در داستانسرایی را نیز ممکن است نقیب الممالک از«خیال» اقتباس کرده و«تماشاخانهء فرنگ»و جزئیات مربوط به کلیسا و عبادت مسیحیان و حوادثی مانند دزدیدن خاج اعظم و مانند آنها را در امیرارسلان آورده باشد،چون اینگونه صحنهها نیز در داستانهای ایرانی بیسابقه است.
پایان
استراسبورگ-سهشنبه 17 مهرماه 1363 هجری خورشیدی مطابق نهم اکتبر 1984 میلادی
ضمیمه
با آنکه دستنویس بوستان خیال تقریبا در تملم کتابخانهها وجود دارد،بعلت درازی بیش از حدّ داستان نسخهء کامل یا نزدیک به کمال چندان زیاد نیست.پیش از این دو نسخه از این نوع،یکی محفوظ در کتابخانهء دیوان هند در لندن و دیگری در کتابخانهء بادلیان در اکسفرد معرفی شده است.دو نسخهء کامل از این کتاب نیز،یکی در کتابخانهء بهار هندوستان،و دیگری در کتابخانهء بانکیپور در همان کشور در فهرست آن دو کتابخانه به نظر رسید.از آنجا که ممکن است نسخههای کامل کتاب مذکور توجّه جوینده را جلب کند،در این مقام دو نسخهء موجود در هند،و بعنوان نمونه یک نسخهء منتخب از این کتاب را-که هم در کتابخانهء بهارستان نگاهداری میشود معرفی میکنیم:
الف؛نسخهء موجود در کتابخانهء بهار هندوستان.این نسخه ظاهرا باید از دیگر نسخههای بوستان خیال مرتّبتر و کاملتر باشد و دست کم قطع و اندازهء تمام مجلّدهای آن یکی است،و منتخبی از بوستان نیز درست بهمان قطع بهمراء دارد.شرح آن در صفحات 320-328 فهرست دستنویسهای این کتابخانه بقرار ذیل است:*شمارهء448-350 برگ(700 صفحه)؛هر صفحه 25 سطر،اندازه:2/1 10*17
بوستان خیال،یکی از محبوبترین و درازترین داستانهای عوامانهء فارسی نوشتهء میر محمد تقی الجعفری الحسینی الاحمدآبادی متخلّص به خیال متوفی به سال 1173 هـ.ق./1759 م،زادهء گجرات.کتاب دارای مجموعهء عظیمی از افسانههای تاریخی و داستانهای عجیب و غریب است که با طول و تفصیل بسیار به شرح حوادث و اقدامات بی پایان و تقریبا یکنواخت سه قهرمان خیالی:شاهزاده معز الدّین ابوئمیم،شاهزاده خورشید تاج بخش و شاهزاده بدر منیر که بترتیب صاحبقران اکبر و صاحبقران اعظم و صاحبقران اصغر نامیده شدهاند اختصاص یافته است.نیز در این داستان خیل انبوهی از قهرمانان و شخصیتهای خیالی مربوط به انواع جنّ و پری و آدمیزاد وارد صحنه میشوند.مؤلّف این کتاب را به دستور مخدوم خویش نوّاب رشید خان بهادر و نوّاب میرزا علی خان بهادر(پسران جعفر خان ناظم بنگال) نوشته است.مؤلف کار خود را در 1155/1742 در شاه جهانآباد آغاز کرد و در ذی الحجهء 1169/1755 در مرشد آباد به پایان آورد.
کلّ اثر که کمتر از پانزده جلد نیست به سه بهار بزرگ تقسیم شده است.دو بهار اوّل بر روی هم دارای شش جلدست در صورتی که بهار سوم به تنهایی نه جلد را در برمیگیرد.بهار اول که عبارت از دو جلد نخستین است مهدینامه نامیده شده و مقدّمهای است بر کلّ کتاب.در مقدّمه احوال سلطان ابو القاسم محمّد مهدی و دیگر نیاگان و اسلاف سلطان معزّ الدین آمده است.
بهار دوم یا گلستان اول که جلدهای سوم،چهارم،پنجم،ششم و هفتم را در برمیگیرد معزّنامه یا قائمنامه یا حتی صاحبقراننامه خوانده شده است و محتوی شرح داستانهای زندگی خلیفه معزّالدّین القائم بامرللّه(فاطمی)یا صاحبقران اکبر است.این قسمت نیز به یک مقدّمه یا جلد اوّل و دو گلشن:جلد دوم و جلد سوم بخش شده است و هر گلشنی از دو گلزار تشکیل میشود.
مؤلف بهار سوّم یا گلستان دوّم شامل مجلّدهای هشتم تا پانزدهم را خورشیدنامه خوانده و داستانهای شاهزاده معزّ الدّین،شاهزاده خورشید تاجبخش و شاهزاده بدرمنیر را در آن یاد کرده است.این قسمت به هفت جلد تقسیم شده که بر جلد دوّم آن ضمیمهای افزوده شده است مشتمل بر دو دفتر که هریک را مؤلف شطر نامیده و بدان دو،عنوان خاصّ شاهنامهء بزرگ داده است.
شرحی مبسوط و با ذکر جزئیات از این داستان عظیم در فهرست دستنویسهای کتابخانهء با دلیان(اکسفرد)،شمارهء 480،بدست داده شده است.ترجمهء خلاصهء اردوی این کتاب که به وسیلهء عالّم علی Alim Ali صورت گرفته در یک جلد به نام زبده الخیال به سال 1834 در کلکته چاپ شده است.
این مجموعه تمام داستان را در چهارده جلد مجزّا در بر دارد که ترتیب آن اندکی با نسخهء موجود در کتابخانهء بادلیان متفاوت است.جلد اوّل آن در عین حال جلد اوّل از بهار اوّل است که مهدینامه خوانده شده و چنین آغاز میشود:
تبارک الذّی جعل السّماء بروجا و جعل النّهار سراجا و قمرا منیرا
پایان:آخر شد جلد اول مهدینامه. *شمارهء 449-245 برگ(490 صفحه)اندازه و تعداد سطرها مانند شمارهء پیشین. آغاز جلد دویّم مهدینامه.آمدیم بر سر داستان.راویان اخبار و ناقلان آثار چنین آوردهاند که چون کوچک سلطان شاهزاده اسماعیل با شاه آگاه متوجه کوه قاف گشت…
آخرین سطرهای این مجلّد دقیقا با آنچه در پایان جلد دوّم از بهار اوّل(شمارهء 10)نسخهء بادلیان است میخواند.آخرین کلمات این جلد:«تمام شد جلد دویم مهدینامه»پیش از این جملهء مؤلف آمده است:
ان شاء اللّه تعالی و تقلس بعد از این شروع در معزّنامه نمایم و به توفیق ایزدی آن را تمام کرده به خورشیدنامه پردازم.
تاریخ:20 Aghan سال 1293 بنگالی.این نسخه و مجلّد پیش از آن به خط نستعلیق زیبا به دست شیخ اثیر الدین بوهاری Bu?ha?ri نوشته شده است.
*شمارهء450-349 برگ-سطرها و اندازه مانند مجلّد پیشین.
این نسخه که«جلد سیّوم بوستان خیال»نامیده شده بر طبق آنچه در پایان کتاب آمده،محتوی دو جلد از معزّنامه و در نتیجه گلشن اول(در دو گلزار یا دو جلد)از بهار دوّم یا گلستان اوّل است که با جلدهای چهارم و پنجم کلّ اثر تطبیق میکند.آغاز:
ابتدای سخن به نام خداست که کریم و رحیم و راهنماست
پایان:تمام شد جلد معزّنامه هردو به خط خام سید ابو الحسین(ظ:ابو الحسن)به تاریخ پانزدهم ماه کاتک سنهء 1294 بنگه.خط نستعلیق معمولی هند.
*شمارهء 451-229 برگ(458 صفحه)-سطرها و اندازه همان.
این جلد که بر طبق آنچه در خاتمهء آن آمده جلد سوّم معزنامه است،مجلد چهارم بوستان خیال نامیده شده.آغاز:
بعد حمد حضرت ربّ الانام جلّ جلاله و عم نو اله
پایان:الحمد للّه و المنّه که جلد سیّوم معزنامه باتمام رسید.ان شاء اللّه تعالی بعد از این شروع در جلد چهارم نمایم…بی تاریخ،نوشته شده به دست کاتب مجلّد قبلی.
*452-192 برگ(384 صفحه)-سطرها و اندازه همان.
جلد چهارم از بهار دوم که معزّنامه خوانده شده است یا قسمت پایانی گلستان اوّل:جلد پنجم بوستان خیال.آغاز:
آغاز جلد چهارم از بهار دویّم از کتاب بوستان خیال که آن را معزّنامه گویند.هر حمدی که بر زبان هر فردی جاری شود…
پایان:به خاطر گذشت که گلستان اوّل را از کتاب بوستان خیال در این مقام ختم نماید…بی تاریخ،نوشتهء کاتب پیشین.
*453-297 برگ(594 صفحه)-سطرها و اندازه همان.
جلد دوّم از بهار سوّم یا گلستان دوّم بوستان خیال موسوم به جلد ششم بوستان خیال که در حقیقت نهمین جلد از کلّ اثر را تشکیل میدهد.آغاز:
آغاز تاریخ کتاب الاعظم شاهنامهء خورشیدی از تحریر حکیم اسقلینوس الهی.اما راویان اخبار و ناقلان آثار و محدّثان این داستان کهن الخ…
پایان:الحمد للّه و المنّه که جلد دویم بهار سیّوم کتاب بوستان خیال که خورشیدنامه نام دارد باتمام رسید. ان شاء اللّه تعالی شروع در جلد سیّوم خواهد رفت الخ…بی تاریخ،نوشتهء همان کاتب.
*454-250 برگ-سطرها و اندازه همان.
این نسخه«جلد هفتم بوستان خیال»نامیده شده اما در اصل با دهمین جلد کلّ کتاب تطبیق میکند و بنا بدانچه در خاتمهء آن آمده جلد سوّم از بهار سوّم است.آغاز:
نیکوترین محامد و عالیترین اثنیه سزاوار جناب حضرت خالق الرّبه است الخ… پایان:اما…مناسب چنان دید که جلد سیّوم را از بهار سیّوم از کتاب خیال در اینجا باتمام رساند و جلد چهارم را مصدّر به احوال صاحبقران اکبر شاهزاده معزّ الدّین گرداند و جلد چهارم نیز مشتمل بر احوال هر سه صاحبقران خواهد بود و التوفیق من اللّه الملک الودود.حقتعالی از گناهان مؤلّف این کتاب محمد تقی الجعفری الحسینی متخلّص به خیال درگذرد.
خط نستعلیق روش هندی.تاریخ:جمعه دوم چیت 1290 بنگالی مطابق 1300 هـ.ق.-کاتب:اثیر الدین بوهاری.کتاب به کلمات:«جلد سیوم خورشیدنامه»پایان مییابد.
*455-198 برگ(396 صفحه)-سطرها و اندازه همان.
چهارمین جلد از سوّمین بهار،موسوم به جلد هشتم بوستان خیال.آغاز:
انواع محمدت و ستایش و اقسام شکر و نیایش خداوندی را سزاست که گردنکشان عالم سر به درگاه او بر خاک مذّلت نهاده الخ…
پایان:جلد چهار بهار سیّوم کتاب بوستان خیال نیز در این مقام باتمام رسید.تاریخ:یکشنبه 12 چیت 1292 بنگالی مطابق 1303 هـ.ق.کاتب:اثیرالدین بوهاری.در پایان خاتمه آمده است:جلد چهارم خورشیدنامه. 456-172 برگ(344 صفحه)-سطرها و اندازه همان. این مجلد که نهم خوانده شده،در آغاز کتاب پنجمین جلد بهار سوّم یاد شده است وچنین آغاز میشود: زبان انسان شمع انجمن سخن وقتی تواند شد الخ…
شایان یادآوری است که آغاز این جلد کلمه به کلمه با جلد چهارم از بهار سوم،مطابق دوازدهمین جلداز کلّ کتاب در کتابخانهء ایندیا آفیس(شمارهء 844)و نسخهء بادلیان تطبیق میکند.کاتب:ابو الحسن.
*457-184 برگ(368 صفحه)-سطرها و اندازه مانند پیش.
این مجلد که«بوستان خیال جلد دهم»بر پشت آن نوشته شده است در هیچجای متن عنوانی ندارد.نسخه با شرح داستانهای صاحبقران اکبر آغاز میشود:
اما راویان اخبار و ناقلان آثار چنین روایت کردهاند که چون صاحبقران اکبر پوست درخت نخل قهرم کند ریسمان او بافته روان شد تا به منزل شیرویه رسید.به دست کاتب نسخهء قبلی نوشته شده است.
*458-148 برگ-سطرها و اندازه همان.
این جلد که بر عطف آن جلد یازدهم نوشته شده است بر طبق گفتهء مؤلف در آغاز(برگ 1 الف)و نیز در پایان آن، شطر اول از جلد چهارم بوستان خیال است.این مجلّد و مجلّدهای بعدی محتوی تقدیم نامهای به نوّاب سراج الدّولهء بنگال است.مؤلف در آغاز این جلد چنین مینویسد:
آغاز جلد یازدهم از بوستان خیال که مشتمل است بر احوال صاحبقران اصغر شاهزاده بدرمنیر و احوال صاحبقران اعظم شاهزاده خورشید تاجبخش و متعلّقان آن دو پاشاه عالی شأن و ملاقات طالبان با مطلوبان و وصال عاشقان با معشوقان و محبّان با محبوبان…امّا بعد چنین گوید اضعف عباد اللّه المتعال محمد تقی الجعفری الحسینی المختلّص به خیال که چون جلد هفتم بهار سیّوم که به خورشیدنامه علم اشتهار در عالم برافروخته و جلد سیزدهم باعتبار اصل کتاب بوستان خیال که موشّح و مزّمن به نام نامی…نوّاب منصور الملک سراج الدّوله بهادر هیبت جنگ است باتمام رسیده،شروع جلد چهارم نموده میآید؛و چون دو جلد سابق و کمال مشتمل بر احوال صاحبقران اعظم و متعلقان او بود،این جلد را مصدّر به احوال صاحبقران اصغر شاهزاده بدرمنیر اگر نمایم از انصاف دور نباشد و اکنون که کتاب نزدیک به تمامی رسیده ارادهء مصنّف آن است که در این جلد ان شاء اللّه تعالی احوال صاحبقران اصغر و صاحبقران اعظم و متعلقان او را ذکر نموده خورشیدنامه را باتمام رساند.و این جلد چون مشتمل بر دو احوال است به دو شطر ترتیب یابد:شطر اوّل احوال صاحبقران اصغر و دویّم احوال صاحبقران اعظم و متعلقان او و جلد پانزدهم که خاتمة الکتاب است تتمّهء احوال صاحبقران اکبر شاهزاده معزّالدّین ابوتمیم و بقیهء طلسم بیضا و کتخدایی آن صاحبقران اکبر و رفقای آن شاهزادهء نامور بقید تحریر درآورده کتاب را به نام اعلای…نواب منصور سراج الدّوله بهادر هیبت جنگ…تمام سازد…
و باز در پایان کتاب:باتمام رسید شطر اوّل از جلد چهاردهم در زمان کارفرمایی…نوّاب منصور الملک سراج الدّوله بهادر هیبت جنگ…مسوّد این اوراق…محمد تقی الحسینی المتخلّص به خیال…کمر همّت به اختتام کتاب بوستان خیال به نام نامی و القاب گرامی او وابسته است. بیتاریخ،خط نستعلیق هندی خوانا،کاتب:عبد الرّحیم.
*459-309 برگ،قطع و تعداد سطرها مانند قبل.
شطر دوم از جلد چهاردهم بوستان خیال که بر پشت آن نوشته شده است:جلد دوازدهم.آغاز:
آغاز شطر دویم از جلد چهاردهم که مشتمل است بر دو فصل…راویان اخبار و ناقلان آثار بعد از حمد پروردگار و نعمت سیّد ابرار الخ…
در پایان این جلد گفته شده است که مؤلف چهار جلد از پانزده جلد اثر خویش را به نوّاب سراج الدّولهء بنگال تقدیم داشته است و باحتمال قویتر مقصود او آخرین چهار جلد اثر خویش بوده است.
نسخه به خط نستعلیق خوش به دست اثیرالدّین کاتب چند مجلّد از آنچه تاکنون یاد شد نوشته شده است. بیتاریخ.چهار برگ،نوشتهشده به دست کاتبی دیگر،و محققا متعلق به بعضی مجلّدهای دیگر این اثر در پایان این نسخه یافت میشود.
*460-198 برگ(396 صفحه)قطع و تعداد سطور همان.
پانزدهمین یا آخرین جلد بوستان خیال که بر عطف آن«جلد سیزدهم»نوشته شده است.مؤلّف در آغاز آن بصراحت میگوید این جلد پانزدهم است که پس از تکمیل چهارده جلد نوشتن آن را آغاز کرده است و آن دارای دو فصل و یکح خاتمه است:
«و اینک شروع در تحریر جلد پانزدهم که مشتمل بر دو فصل و خاتمة الکتاب است نمود…»این جلد با شرح بعضی کارهای برجستهء نوّاب سراج الدّوله پایان مییابد.
آغاز:الحمد للّه الاوّل بال اوّل و الاخر بلا آخر و لا معقّب الخ…نام کاتب در پایان نیامده،اما محققا نسخه به خط اثیرالدین بوهاوی است.تاریخ:16 محرم 1302 هـ.ق.
تقریبا تمام مجلدات دارای یاداشتهایی است به خطّ اهدا کنندهء آن مولوی سید صدرالدّین احمد،مبنی بر اینکه تمام مجلاّت تحت نظارت وی بازبینی و مقاله شده است.
بدین قرار ظاهرا باید بهترین و صحیحترین نسخهء کامل و یکنواخت بوستان خیال که 13 جلد آن به دست دو کاتب و دو جلد به دست کاتبی دیگر نوشته شده است همین نسخهء موجود در کتابخانهء بهار هندوستان باشد.چون قطع تمام مجلّدات این نسخه و تعداد سطور آن نیز مساوی است میتوان حجم دقیق کتاب را محاسبه کرد و آن عبارت است از شش هزار و دویست و چهل و دو صفحهء 25 سطری و بر روی هم کل کتاب بالغ بر یک صد و پنجاه و شش هزار و پنجاه بیت است.
ب-دومین نسخهء نسبة کامل در کتابخانهء بانکیپور هندوستان محفوظ است که در صفحات 184-198 جلد هشتم فهرست دستنویسهای فارسی این کتابخانه معرّفی شده است.پیش از آوردن شرح مذکور گوییم که در ضمن شناساندن جلد اوّل این نسخه خلاصهء همان مطالبی که در فهرست بهار آمده،یاد شده است با افزون دو نکتهء گوچک:یکی آنکه مؤلف بوستان خیال که زادهء گجرات است شاگرد ثابت شاعر بود.42دوّم اینکه نام مترجم اردوی خلاصهء کتاب را عالم علی کرایه( Kara?ah )نوشته است و چون غیراز این دو نکته هیچ مطلب تازه در آن نیست از نقل آن چشم میپوشیم.در ضمن در فهرست بانکیپور برای ترجمهء اردو به تاریخ ادب هند تألیف کارسن دوتاسی:1/186 رجوع داده شده است.قطع مجلّدهای گوناگون این نسخه متفاوت است و مؤلف فهرست در شرح هر جلد اندازهء قطع،سطرها و اندازهء قسمت مکتوب صفحات هر جلد را به دست داده است بدین شرح: *شمارهء 749-201 برگ،هر صفحه 25 سطر،اندازهء کتاب 8*12،اندازهء قسمت مکتوب:4/1 5*2/1 9 آغاز تبارک الّذی جعل السّمآء بروجا…،خطّ نیمه نستعلیق،بی تاریخ،آغاز قرن نوزدهم میلادی. *750-368 برگ،هر صفحه 15 سطر 6*10-2/1 4*4/3 7،همان کتاب،جلد دوم از بهار اول،آغاز: ذکر رفتن سلطان ابو القاسم محمّد مهدی و پادشاهزادگان و بعضی امراء عرب…نقلهء این اخبار از تشابه تحقیق چنین آوردهاند…تعلیق عادی،بیتاریخ،قرن نوزدهم.
*751-350 برگ،19 سطر،2/1 8*12،4/1 6*4/1 9،همان کتاب،برگ 1 تا 54 مقدمهء بهار دوّم یا جلد سوّم، آغاز:
هرگونه ستایش که در دل هر ستایشکننده بگذرد…برگهای 56-170 جلد چهاردهم،آغاز:ابتدای سخن به نام خداست…این قسمت دارای تاریخ 17 شعبان 1274 است.برگهای 171-350 جلد پنجم،آغاز:بعد از حمد و ثنای حضرت ربّ العالمین و نعت دلگشای سیّد المرسلین…جلدهای سوم و چهارم نیم شکسته و جلد پنجم به خطّ تعلیق زیبا نوشته شده است.
752-153 برگ،14 سطر،9*12،6*9،همان کتاب جلد ششم.آغاز:
حمدی که اگر تمام دریاهای روی زمین مرکّب شود…الخ،جای عنوانها در این نسخه سفید مانده است.تعلیق عادی،بیتاریخ،قرن 19،کاتب:محمد احسن.
*753-282 برگ،15 سطر،6*2/1 9،2/1 3*4/1 6،همان کتاب،جلد هفتم.
آغاز:به نام خدایی که مشت خاک…،نیم شکستهء عادی،تاریخ دهم ذیالقعدهء 1235 هـ.ق. *754-320 برگ،21 سطر،4/1 9*4/3 13،4/1 6*10،همان،این جلد قسمتی از بهار دوّم است و در آغاز،جلد سوم از بهار دوّم خوانده شده است.
آغاز:بعد حمد حضرت ربّ الانام جلّ جلاله و عمّ نواله و نعمت رسول الکرام…الخ،نیم شکسته،بیتاریخ،قرن 19.
*755-407 برگ،21-23 سطر،7*11،5*8،همان،جلد هشتم.آغاز:
ادای حمد و سپاس ربّ العالمین حکیم و علیم و نعت و درود سیّد المرسلین…الخ،به خط کاتبان مختلف بیتاریخ،قرن 19،کاعذ نسخه در صفحات آغازین کتاب شکسته و خرد شده است.
*756-108 برگ،18-21 سطر،4/1 7*4/3 11،2/1 5*9،همان،جلد نهم.آغاز:
بعد از ستایش خداوند غفور الرّحیم و الصّلوة…این نسخه از پایان ناقص است و با این کلمات ختم میشود:مهتر با خود فکر کرد که کاری برآید از همین راه خواهد برآمد.برگشته نزد خسرو آمد و گفت…به دست چند کاتب نوشته شده،بیتاریخ،قرن 19.
*757-244 برگ،15 سطر،4/3 5*9،2/1 3*2/1 6،همان،جلد دهم(دفتر یا شطر اوّل)آغاز:
نیکوترین محامد و عالیترین اثنیه سزاوار جناب حضرت خالق البّرایاست…،خطّ تعلیق معمولی،تاریخ:12 رجب 1227(ه.ق.)
*758-216 برگ،22 سطر،4/3 7*12،4/1 5*4/3 9،همان،نسخهای دیگر از جلد دهم.مثل قبلی آغاز میشود.نیم شکسته،بیتاریخ،قرن 19.
*759-263 برگ،25 سطر،4/1 8*12،2/1 5*4/3 9،همان.جلد دهم(دفتر یا شطر دوّم).آغاز:
آغاز دفتر دویّم از کتاب شاهنامهءبزرگ کخ مشتمل است بر احوال ظفرمآل…الخ،خط تعلیق شتابزده، بیتاریخ،قرن 19.
*760-180 برگ،19 سطر،9*4/1 13،4/1 6*9،همان.جلد یازدهم.آغاز:
المرجب عمت مبامنه و یتلوه النصف الاخیر بعون الملک اللطیف الخبیر علی ید اضعف عباد اللّه و احوبهم محمد بن محمد بن الکشی احسن اللّه عاقبته لمحمد والد اجمعین یرحم اللّه عبدافاک امین.بخش دوم با داستان لهراسب آغاز میگردد که صفحهء نخستین آن دارای لوحه است با عبارت:نصف اخیر از شهنامه از قول حکیم فردوسی رحمة اللّه علیه تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است:سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).پایان متن صفحهء آخر کتاب چنین است:
هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
بعد حمد اللّه ذی العزه الفاهره(؟)و الحجّه الباهره الذی ابتعث محمد امین خیرا روته العرب مولدا و افضل جرائیها محتدا فعلیه صلوات اللّه عدد الرمل و الحصی و ما طلعت علیه شمس الضحی انفق(؟)الفراغ من ثمیقه(؟)بحسن عنایة الرّب و توفیقه صحوة(؟)یوم الخمس فی عشر اخیر من شوال سنه احدی اربعین و سبعمایه للشاب المقبل أرغون الشمسی الکریمی الکازرونی اند اللّه ظل سیده و طاول عمره علی انامل العبد الضعیف الغریب النحیف المحتاج الی رحمة اللّه تعالی علی نعمه السابغه و الطافه و السابقه و امّنک حسن المنقلب الخاتمه.رأفتک یا رحمن الدّنیا و رحیم الاخره.
7-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،بنشان 1511.H،اندازه 16*26 سانتیمتر،288 برگ،با 12 مجلس،خط نسخ،بخط مسعود بن منصور احمد متطیّب در شیراز،مورخ شوال 772 هجری قمری(برابر هجدهم آوریل 1371 میلادی).
آغاز این دستنویس افتاده است و با این بیت از داستان هوشنگ آغاز میگردد:
بفرمان یزدان پیروزگر بداد و دهش تنگ بسته کمر
صفحات کتاب در شش ستون و 33 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 99 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است. تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است:سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).پایان متن صفحهء آخر کتاب چنین است:
هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
و قد فرع من تحریر هذا الکتاب لمسی بشاه نامه بعون اللّه تعالی و حسن توفیقه و صلی اللّه علی خیر خلقه محمد و آله اجمعین کتبه العبد اصغر المذنب مسعود بن احمد المتطیّب اصلح اللّه شانه فی شهر شوال سنه اثنین و سبع و سبعمایه بمدینه شیراز.حمد اللّه تعالی.صفحهء آخر دارای دو لوحه و حاشیهسازی است و در کتیبههای بالا و پایین صفحه عبارتی به کوفی
8-دستنویس دار الکتب قاهره بنشان تاریخ فارسی 18،494 برگ،با 51 مجلس، خط نستعلیق،کاتب ناشناس،مورخ؟
این دستنویس مقدمهء منثور را ندارد و با متن اصلی شاهنامه آغاز میگردد.دو صفحهء نخستین دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و میان بیتها هم تزیین شده است و هر صفحه هفت بیت دارد که سه بیت آن را چلیپا نوشته اشت و لوحهء بالای صفحات دارای این عبارت است:رب یسر بسم اللّه الرحمن الرّحیم و تمم بالخیر-آغاز کتاب اول شاهنامه من تصنیف فردوسی.صفحات دیگر کتاب در چهار ستون و 33 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 66 بیت است.ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.متن شاهنامه در این دستنویس به چهار دفتر تقسیم شده است.دفتر نخستین ار آغاز تا پایان داستان فرود.در پایان دفتر نخستین نوشته است:تمت تمام شد کتاب اول شاهنامه.دفتر دوم از آغاز داستان کاموس کشانی تا پایان پادشاهی کیخسرو.صفحهء نخستین این دفتر دارای سرلوحه است با عبارت:آغاز کتاب دوم شهنامه.و در پایان این دفتر نوشته است:تمام شد دفتر دوم شاهنامه فردوسی.دفتر سوم ار آغاز پادشاهی لهراسب تا پایان پادشاهی قباد.صفحهء نخستین این دفتر دارای سرلوحه است با عبارت:آغاز کتاب سیوم شهنامه.و در میان عبارت پس از کتاب نوشته است: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.و در پایان این دفتر نوشته است:تمام شد دفتر در آخر روز.دفتر چهارم ار آغاز پادشاهی انوشیروان تا پایان کتاب.صفحهء نخستین این دفتر دارای سرلوحه است با عبارت:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 374 هجری قمری است و پایان متن صفحهء آخر کتاب چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزگرد بماه سپندار آورد زرد(؟) ز هجرت سه صد سال و هفتاد و چار بنام جهان داور کردگار
تمت تمام شد.
بر طبق گزارش آقای عبد المنعم محمد موسی مدیر دار الکتب در نامهء مورخ 26/3/1980 تاریخ این دستنویس سال 733 و بر طبق کتابشناسی فردوسی3سال 773 هجری قمری است.ولی نگارنده در این دستنویس تاریخی ندید.این دستنویس بخاطر متن بسیار فاسد و خط نستعلیق خوش آن نمیتواند از سدهء هشتم و از سال 733 هرگز.
9-دستنویس دار الکتب قاهره،بنشان تاریخ فارسی 73،221 برگ،با 67 مجلس، خط نستعلیق،بخط لطف اللّه بن محییبن محمد…،در شیراز،مورخ 796 هجری قمری (برابر 1394 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء کهن آغاز میگردد،ولی صفحهء نخستین آن افتاده است و آغاز صفحهء دوم آن چنین است:خواجه بلعمی بران داشت تا از زبان تازی بزبان فارسی گردانید…پایان مقدمه به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات بوده است با عبارت:باسم الملک الوّهاب.همچنین صفحهء نخستین پادشاهی لهراسپ دارای سرلوحه است.صفحات کتاب در 6 ستون و 31 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 93 بیت است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس 384 هجری قمری است. پایان متن صفحهء آخر کتاب چنین است:
سرآمد کنون قصهء خسروان بروز همایون و بخت جوان تن شاه محمودآباد باد سرش سبز و جان و دلش شاد باد بدو ماند این نامه را یادگار بشش بیور ابیاتش آمد هزار ز هجرت سیصد سال و هشتاد و چار بنام جهان داور کردگار
پس از بیتها لوح چهار گوش بزرگی دارد که در میان آن ترنجی است و اطراف ترنج را گل و بوته انداخته است و بیرون لوح را هم حاشیهسازی کرده است.در کتیبهء بالا و پایین لوح دو بیت شعر نوشته و در کتیبهء ترنج تاریخ آمده است.در بالا و پایین حواشی نیز چهار عبارت کوچک هست که ناخواناست.عبارت کتیبههای لوح و ترنج درون آن چنین است:
تمة الکتاب بعون الملک الوّهاب…و صلی اللّه علی آله و صبحه(؟)اجمعین کتبه…العبد الضعیف المحتاج…لطف اللّه بن محیی بن محمد…فی شهور سنهست و تسعین و سبعمایه الهجریه النبویه فی دار الملک شیراز حماه اللّه تعالی…
بعون بخت سلطانی که چون او نبیند تخت دولت تا جداری درین دفتر ز لطف و…….. عیان آوردهام خرّم بهاری
10-دستنویس مؤسسهء شرقشناسی کاما در بمبئی،309 برگ،با 45 مجلس،خط نسخ،کاتب ناشناس،بدون تاریخ،از ثلث نخستین سدهء هشتم هجری قمری.
دستنویس ناقصی است که پایان آن و برخی از صفحات دیگر آن افتاده است و آنچه مانده است درهم ریخته است.از مقدمهء منثور آن تنها یک صفحهء فهرست مطالب بخش اشکانیان و ساسانیان مانده است.گویا آخرین برگ آن از داستان جنگ بهرام چوبینه با پرموده در زمان پادشاهی هرمزدست و بقیهء برگهای آن افتاده است.از داستهانهای دیگر نیز داستان رستم و سهراب را ندارد و افتادگیهای بسیار دیگر نیز دارد.از همه بدتر اینکه برگهای مانده نیز چنان از اطراف و میانهء متن رفتگی و خوردگی دارد که استفادهء از آنها نیز دشوارست.صفحات کتاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شده و هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است.دو صفحهء نخستین متن دارای سرلوحه هستند،ولی بخش بزرگ آنها رفته است.
دربارهء این دستنویس در ایران سخن بسیار رفته است و آقای مهدی غروی در مقام معاون رایزنی فرهنگی ایران در هند نخستین بار متوّجه اهمیت و قدمت این دستنویس شدهاند و آن را معرفی کردهاند.4ایشان براساس تصویرهای این دستنویس معتقدند که این دستنویس متعلق به دورهء پیش از ایلخانیان،یعنی از نیمهء نخستین سدهء هفتم هجری است.
نخستین اینکه ویژگیهای رسم الخط این دستنویس نشان میدهد که تاریخ آن از نیمهء نخستین یا ثلث نخستین سدهء هشتم تازهتر نیست.این دستنویس در بخشی که نگارنده از شاهنامه تصحیح کرده است یعنی تا پایان کیقباد،دو تا از روایات بزرگ الحاقی را ندارد که عبارت باشند از:کشتن رستم پیل سپید و گرفتن دژ سپند را،و دیگر: آوردن رستم کیقباد را از البرز،که این هم در تعین اعتبار و قدمت این دستنویس نکتهای مثبت بشمار تواند رفت.ولی از سوی دیگر روایات الحاقی دیگر را دارد و بویژه اعتبار این دستنویس در ضبط واژهها از دستنویسهای فلورانس مورخ 614 و لندن مورخ 675 و استانبول مورخ 731 و قاهره مورخ 741 کمترست.البته این یک مطلب استثنائی نیست و ما دستنویس لنیگراد مورخ 733 را هم داریم که اعتبار آن با تاریخ آن نمیخواند.و از اینرو دستنویس کاما را نیز میتوان بخاطر و ویژگیهای رسم الخط آن از ثلث نخستین سدهء هفتم هجری و حتی از نیمهء نخستین سدهء هفتم باشد،براساس متن آن هرگز.بنده از فن شریف تصویرشناسی سررشته ندارم و به چشم من همهء نقاشیها یک شکلاند. ولی این نکته به گوشم خورده است که گاهی کاتبی متنی را مینویسد و جای تصویرهای آن را خالی میگذارد،ولی به عللی کار مصّور کردن کتاب مثلا صد سال به عقب میافتد و از این تصویرهای کتاب صد سال جوانتر از متن کتاب میگردد. حالا شاید در مورد دستنویس کاما عکس آن انجام گرفته است.یعنی ک نفر نخست تصویرهای کتاب را کشیده و صد سال بعد یک نفر دیگر آن را کتابت کرده است!بیخود نیست که در مقدمهء منثور شاهنامه دربارهء این کتاب آمده است:و چیزها اندرریننامه بیابند که سهمگین نماید و این نکوست چون مغز او بدانی!
چون ما در این گفتار دیگر دربارهء این دستنویس سخنی نخواهیم داشت از اینرو در اینجا اندکی از رسم الخط آن یاد میکنیم:حرفهای پ،چ را با یک نقطه،ولی حرف ژ را با سه نقطه مینویسد.حرف ی را بصورت ی و(؟؟؟)مینویسد.در صورت نخستین دو نقطه در شکم آن و در صورت دوم دو نقطه در زیر آن مینهد.قاعدهء ذال و علامت تشدید را رغایت میکند.که را بصورت کی و چه را گاه به واژهء سپسین پیوند میدهد:شها من جکردم،بهانه جداری،جگفتند.آنک و آنج مینویسد.یای لینت را میان واژههای انجامیده به مصوب و کسرهء اضافه بصورت همزه مینویسد:فرستادهء سلم، خیمهاء پلنگ و اگر بجای کسرهء اضافه یای وحدت،یای نکره،ضمیر دوم شخص مفرد و یا مصوب دیگر بیاید،یای لینت را بشکل دندانهء حرف ی مینویسد،گاه با نقطه و گاه بینقطه،و گاه هم به بصورت الف:کدخدایی،رهایی،بپوییم،توایم.
11-دستنویس کتابخانهء چستربیتی در دبلین،بنشان 114.P.sM،با 5 مجلس، خط نسخ،کاتب ناشناس،مورخ؟
دستنویس ناقصی است از شاهنامه که آغاز آن تا اواخر داستان منوچهر افتاده است و از میانهء روایت گرفتن رستم کوه سپند را آغاز میگردد و برخی از صفحات آن هم درهم ریخته است.صفحات در شش ستون و 33 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 99 بیت است.ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است: سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).پایان متن صفحه آخر چنین است:
هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین
تم الکتاب الموسوم بشاهنامه بحمد اللّه و حسن توفیقه و الصّلوة و السّلام علی نبیه محمد و آله و صحبه الطیبین الطاهرین و سلّم تسلیما دایما کثیرا.
شد ختم ز فضل حق بنوک خامه در دولت سلطان جهان شهنامه مانند کتاب،کاتب از دولت شاه خواهد که شود شاد بزرّ و جامه در گوشهء کتاب تاریخ را نوشته،ولی ناخواناست.کتابخانهء چستربیتی آن را سال 800 هجری قمری(1398 میلادی)و در کتابشناسی فردوسی سال 799 تعیین کردهاند.
12-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،بنشان 1515.H،اندازه 18*26 سانتیمتر،622 برگ،با 50 مجلس،خط نستعلیق،بخط هبة اللّه بن محمد بن مسعود بن یحیی بن مسعود قاضی مرشدی،مورخ یکم ربیع الثانی 803 هجری قمری (برابر نوزدهم نوامبر 1400 میلادی).
دو صفحهء نخستین کتاب دارای دو ترنج است.سپس مقدمهء منثور آغاز میگردد: سپاس و آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان را آفرید و بندگاه را اندر جهان پدیدار کرد… و این مقدمه همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین مقدمهء منثور دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و در کتیبههای آن نوشته است:
درین لوح لطیف سیم پیکر بصد آیین و زیب و زینت و فر نوشته نظم فردوسی طوسی که….باد در فردوس انور
صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با عبارت:آغاز داستان شاهنامه. صفحات کتاب در چهار ستون و 23 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر بدون تصویر و سرنویس دارای 46 بیت است.در صفحات این دستنویس جای چند مهرست که یکی ار آنها عبارت العبد حاجی محمد دارد با تاریخ 0909 این دستنویس روایت سده و همه روایت کشتن رستم پیل سپید و گرفتن دژ سپند و روایت پادشاهی گرشاسپ را که همه الحاقیاند ندارد.ولی روایات الحاقی دیگر را دارد و در واژههای آن دستبرد کم نیست. تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است و پایان صفحهء آخر ان چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد بماه سفند ارمذ روز ارد ز هجرت شده سیصد از روزگار چو هشتاد و چار از برش برشمار
تم الکتاب المسمی بشهنشاه نامه(؟)من اقول افضل الشاعرین و اکمل النتقدمین مولانا فردوسی روح اللّه تعالی روحه و جعل فی اعلی علیین درجته فی غرهء شهر ربیع الثانی سنه ثلاث ثمانمایه…کتبه اضعف عباد اللّه و اقل خلق اللّه المعبود و الموجود الغنی هبة اللّه بن محمود بن مسعود بن یحیی بن مسعود قاضی المرشدی.
به بخشایش کریم و پادشاهی ببخشا بر نویسنده الهی
13-دستنویس کتابخانهء دانشگاه لیدن در هلند Universitsbibliothek Leiden بنشان 494.rN-.ro،547 برگ،با 19 مجلس،خط نستعلیق،بخط عماد اللّه بن عبد الرّحمن کاتب،مورخ شنبه پانزدهم رمضان 840 هجری قمری(برابر بیست و سوم مارس 1437 میلادی).
تین دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان را آفرید و بندگان را اندر جهان پدیدار کرد…و این همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.صفحهء نخستین مقدمهء منثور دارای سرلوحه است و در کتیبهء آن به خط کوفی نوشته است:ذکر اعلی.دو صفحهء نخستین متن اصلی دارای چهارلوح در بالا و پایین صفحات است و متن در دو ستون یازده بیت نوشته شده و میان بیتها را هم تزیین کرده است.در کتیبهء لوحههای بالا پایین صفحات نوشته است:
سکهء کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند کافرم گر هیچکس در زمرهء فرسی نشاند اوّل از بالای کرسی چون سخن آمد فرود او سخن را برگرفت و باز با کرسی نشاند
صفحات دیگر کتاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند و هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.در این دستنویس کتاب به دو مجلد تقسیم شده است.مجلد نخستین تا پایان کیخسرو آن با عبارت بپایان میرسد:تمت مجلد اول شاهنامه بعون اللّه تعالی و حسن توفیقه.مجلد دوم با پادشاهی لهراسب آغاز میگردد و صفحهء نخستین آن دارای سرلوحه است یا عبارت:پادشاهی کردن لهراسب.تاریخ ختم شاهنامه در این کتاب سال 400 هجری قمری است:بسر شد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).پس از آن بیتهایی در ستایش و نکوهش محمود آمده است.پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
ار آن پس نمیرم که من زندهام که تخم سخن من پراکندهام
تمام شد کتاب شاهنامه از گفتار شاهنامه از گفتار ملک الشعرا حکیم منصور ابو القاسم فردوسی رحمة اللّه علیه کتبه العبد عماد اللّه بن عبد الرّحمن الکاتب عفا اللّه عنه فی یوم السّبت خامس عشر رمضان سنه اربعین و ثمانمایه.و در پایی در گوشهء راست صفحه نوشته است:دیده شد.
14-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن بنشان 1403.ro،513 برگ،با 93 مجلس،خط نستعلیق،بخط…بن محمد شیر…،مورخ چهارشنبه یازدهم رمضان 841 هجری قمری(برابر هشتم مارس 1438 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان آفرید و بندگان را از جهان پدید کرد…این همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.صفحهء نخستین متن مقدمهء منثور دارای سرلوحه است با عبارت و اذکرو اللّه الاعلی.پس از مقدمهء منثور ترنجی در میان صفحه دارد که گویا متنی هم در آن نوشته که در میکروفیلم سیاه است و دیده نمیشود.پس از آن دو تصویر تمام صفحهای دارد و سپس متن اصلی آغاز میگردد.دو صفحه نخستین متن اصلی دارای چهار لوح در بالا و پایی صفحات است و در کتیبهء آنها نوشته است:کتاب شاهنامه-گفتار فردوسی-بفرمان اپدشاه غازی-سلطان محمود غازی.متن این دو صفحه در دو ستون و 11 سطر و صفحات دیگر در چهار ستون و 27 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 54 بیت است.در کنارهء صفحات بخط نستعلیق جدیدتری بیتهای فراوانی افزودهاند.و جز آن یک نفر دیگر نیز بخط زشت و کودکانهای بیتهایی افزوده است.در تاریخ هفتم ماه صفر 1091 یک نفر این دستنویس را خوانده و این واقعه را در چهار بیت سروده و در آغاز کتاب افزوده است.در کنارهء همان صفحه نوشته است که محمد شاه نامی در تاریخ 29 ربیع الاول سنه 6(سال 6 تقویم الهی برابر 968 هجری قمری)این دستنویس را از صفحات برای شرف الدین نامی که مهر او در همان صفحه هست خریداری کرده است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد بماه سفند ارمه روز ارد ز هجرت شده سیصد از روزگار چو هشتاد و چار از برش برشمار
پس ار آن چند بیتی از هجونامه آمده است و سپس در پنجاه و پنج بیت سست کاتب دربارهء دستنویس اساس خود و سرگذشت خود توضیحاتی داده است که ما پایینتر در بخش دوم این گفتار از آن خواهیم کرد.پایان صفحهء آخر این دستنویس چنین است:
هرکه خواند دعا طمع دارم زانک من بندهءگنهکارم
تمام شد کتاب شاهنامه بمبارکی و طالع سعد در وقت چاشتگاه روز چهارشنبه یازدهم ماه مبارک رمضان فی تاریخ احدی و اربعین و ثمانمایه بدست….بن محمد شیر…
15-دستنویس کتابخانهء دانشگاه کمبریج University Library Cambridge بنشان 420.ro،282 برگ،با یازده مجلس،خط نستعلیق،کاتب ناشناس،مورخ 841 هجری قمری(برابر 1437/1438 میلادی).
از مقدمهء منثور آن افتاده است و انچه مانده افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه است.صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با عبارت:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.صفحات کتاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.این دستنویس تنها نیمهء نخستین شاهنامه،یعنی تا پایان کیخسرو را دارد. صفحهء آخر کاتب بیتهایی از خود افزوده است و کاتب با این بیت بپایان میرسد:
کنون تاج و اورنگ لهراسب شاه بیارایم و برنشانم بگاه
در گوشهءراست صفحه تاریخ 841 به رقم نوشته شده است:
16-دستنویس کتابخانهءملی پاریس Bibliotheque Nationale paris ،بنشان suppl.pers.394 ،557 برگ،با 49.مجلس خط نستعلیق،بخط یعقوب بن عبد الکریم،مورخ سهشنبه پنجم ذوالقعده 841 هجری قمری(برابر سیام آوریل 1438 میلادی).
این دستنویس با متن اصلی آغاز میگردد و مقدمهء منثور را ندارد.دو صفحهءنخستین دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و در کتیبههای آنها نوشته است:
آفرین بر روان فردوسی آن سخن آفرین فرخنده او نه استاد بود و ما شاگرد او خداوند بود و ما بنده
دو صفحهء نخستین در دو ستون و 11 سطر و صفحات دیگر در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است.ولی در برخی صفحات بیتهایی را نیز چلیپا نوشته شده و میانهء آنها را گل و بوته انداخته است.در این دستنویس چند صفحهای هم جدولبندی شده،ولی سفید مانده است.در کنارهء برخی از صفحات کسی با امضای لاری توضیحاتی به نثر دربارهء مطالب کتاب افزوده است. تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است،پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار به نام جهان داور کردگار تن شاه محمودآباد باد سرش سبز و جان و دلش شاه باد بدو ماندم این نامه را یادگار بشش بیور ابیاتش آمد شمار هزاران درود و هزاران ثنا ز ما آفرین باد بر مصطفا و بر اهل بیتش همیدون چنین همی آفرین خوانم از بهر دین تمت الکتابة الشاه نامه من المنشات استاد الشعرا فردوسی الطوسی علیه الرحمة و الغفران فی یوم الثلثا خامس من شهر ذو القعدة الحرام لسنه اربع و اربعین و ثمانیه علی ید العبد الضعیف النحیف المحتاج الی رحمة الملک الرؤف الرّحیم یعقوب بن عبد الکریم اصلح اللّه شانه.
17-دستنویس کتابخانهء ملی پاریس،بنشان suppl.pers.494 ،671 برگ، با 17 مجلس،خط نستعلیق،بخط محمد سلطانی،مورخ پنجشنبه بیست و هفتم جمادی الاول 848 هجری قمری(برابر یازدهم سپتامبر 1444 میلادی).
این دستنویس مقدمهء منثور را ندارد و با متن اصلی آغاز میگردد.دو صفحهء نخستین دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و میان بیتها نیز تزیین سده است.متن این دو صفحه در دو ستون و 9 سطر و صفحات دیگر در چهار ستون و 21 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 41 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.از صفحهء سوم تا هفت صفحهای کنارهء صفحات رفتگی دارد و به متن آسیب خورده است.در این دستنویس شاهنامه به دو مجلد تقسیم شده است.مجلد دوم با داستان لهراسب آغاز میگردد که صفحهء نخستین آن دارای سرلوحه است با عبارت:بسم اللّه تیمّنا یذکر.عبارت سرنویسهای کتاب را نیز تزیین کرده است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس هم سال 384 و هم سال 400 هجری قمری است:
بنام جهان داور کردگار ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار به ماه سفند ارمد روز ارد بسر شد کنون قصّهء یزدگرد ز هجرت شده پنج هشتاد بار که گفتم من این قصّهء شاهوار
پس از آن بیتهایی در ستایش و هم نکوهش محمود از هجونامه آمده است.متن پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السّلم و بر آل و اولاد او اجمعین ابر طیّبین و ابر طاهرین
تمام شد کتاب شاهنامه بفرخی و فیروزی بحمد اللّه و حسن توفیقه رحم اللّه لناظمه و لکاتبه و لمن نظر فیه و لمن دعاله و قال امین و فرع من کتابته یوم الخمیس السّابع و العشرین شهر جمدی الاول لسنة ثمان و اربعین و ثمانمئه الهجریة و صلی اللّه علی محمد و اله علی ید العبد الفقیر محمد السّلطانی احسن اللّه احواله.
18-دستنویس کتابخامهء پاپ در واتیکان Biblioteca Apostolica Vaticana ، بنشان 118. MS.pers ،564 برگ،بدون تصویر،خط نستعلیق،بخط علی بن نظام دامغانی در یزد،مورخ 848 هجری قمری(برابر 1444 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و ستایش مر خدایرا عز و جل خدای هردو جهانست و آفریدگار زمین و زمان است….این همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین کتاب هر یک دارای یازده سطر و دو لوحاند و در لوحهها کتیبهای دارد بخط کوفی:
بر شاهان عالم شاهنامه فزون آمد ز گنج خسروانی برانند(؟)چون فردوسی اعلی فروزاننده چون سبع المثانی
5 صفحهء نخستین متن اصلی هم دارای سرلوحه است با عبارت:بنام ایزد بخشاینده.در برخی صفحات برای تصویر جای خالی گذاشتهاند،ولی کتاب نامصور مانده است. صفحات کتاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند و هر صفحه بدون جای خالی و سرنویس دارای 50 بیت است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری ثمری است.متن پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
سرآمد کنون قصّهء خسروان به فال همایون و بخت جوان ز هجرت شده پنج هشتاد بار به نام جهان داور کردگار
کتبه العبد الفقیر علی ابن نظام الدامغانی احسن اللّه عواقبه فی شهور ئمان اربعین و ثمانمایه بدار العبادة یزد عمرها اللّه و سلام علی المرسلین و الحمد اللّه رب العالمین.
19-دستنویس انستیتوی خاورشناسی فرهنگستان علوم شوروی در لنینگراد Vostokovedenija Akad.Nauk sssR Institut ،بنشان 1654.s،با 27 مجلس، خط نستعلیق،بخط محمد بن جلال رشید،مورخ اوایل رمضان 849 هجری قمری(برابر اوایل دسامبر 1445 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و آفرین خدای را جلّ جلاله که این جهان و آن جهان آفرید و ما بندگان را اندر جهان پدید آورد…این مقدمه همان مقدمهء کهن است ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین کتاب دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و هر صفحهای یازده سطر دارد.صفحهء نخستین متن اصلی نیز دارای سرلوحه است با عبارتی بخط کوفی:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.صفحات در شش ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند و هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 75 بیت است.بخش بزرگی از آغاز این دستنویس از جای خود به میانهء کتاب رفته و برگهای آن هم درهم ریخته است.این دستنویس متعلق به نوهء محمد علی شاه قاجار بوده به نام عماد الدوله بن عماد الدوله بن محمد علی ملقب به دولتشاه ابن خاقان فتحعلی شاه قاجار و آن را در تاریخ 18 جمادی الاولی سال 1317 هجری قمری از دار السلطنهء قزوین برای سفیر روس هدیه فرستاده است و این مطلب را بخط خود در گوشهء راست پایین صفحهء آخر کتاب نوشته است.در آغاز و پایان کتاب نیز مهر او با امضای عماد الدوله و تاریخ 1304 هست.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است.متن پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد به ماه سفند ارمز(؟)روز ارد ز هجرت شده پنج هشتاد بار به نام جهان داور کردگار
خرده العبد الفقیر الی اللّه الحمید محمد بن جلال الرّشید فی اوایل رمضان المبارک سنه 849.
20-دستنویس کتابخانهء بادلیان در اکسفورد Bodleian Library ،بنشان .4 ṣMs.pers.c. 539 برگ،بدون تصویر،خط نستعلیق،بخط عبد اللّه بن شعبان بن حیدر اشترجانی،مورخ چهارم شعبان 852 هجری قمری(برابر 3 اکتبر 1448 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و ستایش مر خدایرا عزّوجل که خدای هردو جهان است و آفریدگار زمین و زمان…ولی مقدمهء کهن را ندارد و تنها شرح افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه است.دو صفحهء نخستین کتاب دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات است و متن هر صفحه را در سیزده سطر نوشته است و در کتیبهء لوحهها آمده است:
سکهای کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند تا نپنداری که کس در زمرهء فرسی نشاند اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن او دگر بازش به بالا برد و بر کرسی نشاند
صفحهء نخستین متن اصلی نیز دارای سرلوحه است با این عنوان بخط کوفی:کتاب فردوسی طوسی رحمة اللّه علیه.صفحات متاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند و هر صفحه بدون سرنویس دارای 50 بیت است.در این دستنویس جاهایی را برای تصویر خالی گذاشتهاند،ولی بیتصویر مانده است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری است:سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).متن پایان صفحهء آخر کتاب چنین است:
پس از مرگ بر من کنند آفرین هر آنکس که دارد هش و رای و دین
تم الکتاب الموسوم بشاهنامهء افصح المتکلّین و املح المتقدّمین الفردوسی الطوسی اصلح اللّه شانه فی رابع شعبان المعظم سنه اثنی و خمسین و ثمانمایه کتبه العبد الضعیف المحتاج عبد اللّه بن شعبان بن حیدر الا شتر جانی عفا اللّه عنها.
خطم هرچند دیدن را نشاند بنابر حکم مخدومی نوشتم
21-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،بنشان 1496.H،اندازه 25*34 سانتیمتر،686 برگ،با 37 مجلس،خط نستعلیق،بخط محمد بن محمد بن محمد علی مشهور به بقال،مورخ ششم ذوالحجّه 868 هجری قمری(برابر دهم اوت 1464 میلادی).
این دستنویس نیز جزو کتابهای وقفی صفویه در مقبرهء شاه صفی بوده است و در صفحهء نخستین آن عبارتی از شاه عباس بزرگ(989-1038)در وقف کتاب آمده است:هو.وقف نمود این کتاب را کلب آستانهء علی ابن ابی طالب علیه السّلم عباس الصفّوی بر آستانهء منوّر شاه صفی علیه الرحمه که هرکه خواهد بخواند مشروط آنکه از آن آستانه بیرون نبرد و هرکه بیرون برد شریک خون امام حسین علیه السلم بوده باشد 1017.در بالای همین صفحه و چند جای دیگر کتاب مهر وقف خورده است با عبارت:وقف آستانهء متبرکهء صفیه صفویه و تاریخ 1017.دو صفحهء بعدی دو تصویر تمام صفحهای دارد.متن این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان را آفرید و بندگان را در جهان پدیدار کرد…این مقدمه همان مقدمهء کهن است که به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه مانجامد.صفحهء نخستین مقدمهء منثور دارای سرلوحه است و عبارت لوحهء آن بخط کوفی و چنین است:باسم الصمد المعین.دو صفحهء نخستین متن اصلی دارای چهار لوح در بالا و پایین صفحات و در کتبهء آنها بخط کوفی نوشته است: کتاب شاهنامه-من کلام افصح الشعرا-حکیم فردوسی-رحمة اللّه علیه.متن این دو صفه در دو ستون و 9 سطر نوشته شده است.صفحات دیگر در چهار ستون و 21 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 42 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را نیز چلیپا نوشته و میان آنها را گل و بوته انداخته است.در این دستنویس شاهنامه به دو بخش تقسیم شده است.بخش نخستین تا پایان پادشاهی کیخسرو.پایان این بخش چنین است:
هزاران درود و هزاران سلام بجان محمد علیه السّلام
تمام شد نصف اول شهنامه والسلم.بخش دوم با پادشاهی لهراسپ آغاز میگردد.صفحهء نخستین آن دارای تصویر بزرگ و سرلوحه است و در سرلوحهء آن بخط کوفی نوشته است: لهراسپنامه.از تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس تنها بیت:سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…آمده است و پس از آن بیتهایی در ستایش محمود دارد و کتاب چنین بپایان میرسد:
چو شهنامهء نامی اتمام یافت امیدست که خواهی بسی کام یافت
و صلی اللّه علی خیر خلقه محمد و آله و صحبه اجمعین الطیبین الطاهرین و الحمد للّه رب العالمین در تاریخ ششم ماه ذوالحجّة الحرام سنه ثمان و ستین و ثمانمائه الهجریة الهلالیة المحمد به علیه افضل الصلواة و اکمل التحیات و سلّم تسلیما کتبه العبد محمد بن محمد بن محمد علی المشهور ببقال.و السّلام.
22-دستنویس انجمن آسیایی بنگال در کلکته Asiatic society bengal ،بنشان 69.ON،637 برگ،بدون تصویر، خط تعلیق،بخط قوام الدین،مورخ شوال 882 هجری قمری(برابر ژانویه 1478 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد که آغاز آن رفتگی دارد،ولی همان مقدمهء کهن است که پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین متن اصلی دارای چهار لوح و حاشیهسازی است.متن صفحهء نخستین در دو ستون و نه بیت و متن صفحهء دوم در دو ستون و هشت بیت نوشته شدهاند.لوحههای بالا و پایین صفحات گویا دارای عنوانی هم هست که در میکروفیلم دیده نمیشود و یا شاید هم خالی مانده است.صفحات دیگر در چهار ستون و 21 سطر جدولبندی شده و هر صفحه بدون سرنویس دارای 42 بیت است.در آغاز کتاب بخط دیگر نوشته است: ابیات این شاهنامه پنجاه هزار و پانصد بشمار درآمد.همچنین در آغاز کتاب به انگلیسی خط متاب را شکستهء نستعلیق شناخته است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است و پایان صفحهء آخر متاب چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد به ماه سفند ارمذ روز ارد
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار بنام جهان داور کردگار
تمت هذا الکتاب بعون ملک الوهاب بخط عبد الضعیف النحیف…قوام الدین بلعبادی(؟)فی یوم الجمعه وثت الظهر در ماه شوال شهر اثنین ثمانمایه…من الشاهنامه من کلام ملک الفضلا افضل الشعراء المعروف بفردوسی طوسی رحمة اللّه علیه.
یلوح الخط فی القرطاس دهرا و کاتبه رمیم فی الترابی
23-دستنویس کتابخانهء ملی اطریش دروین Bibliothek oesterreichiscche National ،بنشان873 ṣMxt. بدون تصویر،خط نستعلیق،بخط سسدی(؟) بن محمد بن علی مرشدی،مورخ جمعه پانزدهم شوال 882 هجری قمری(برابر بیستم ژانویه 1478 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:حمد وسپاس و ستایش مر خدایی را که این جهان و ان جهان بقدرت بالغ پدید آورد….این مقدمه همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.سر صفحهء نخستین کتاب را برای تزیین جدولبندی کردهاند،ولی خالی مانده است.صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با عبارت:شاهنامهء مولانا فردوسی.صفحات کتاب در چهار ستون و 27 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 54 بیت است.در کنار صفحات برخی توضیحات به ترکی عثمانی آمده است.متن شاهنامه در این دستنویس به دو دفتر تقسیم شده است.دفتر نخستین تا پایان پادشاهی کیخسرو و با این بیت بپایان میرسد:
هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السّلام
دفتر دوم با پادشاهی لهراسب آغاز میگردد.سر صفحهء نخستین این دفتر را برای تزیین جدولبندی کردهاند،ولی آن هم خالی مانده است.صفحهء ما قبل آخر این دستنویس افتاده است و از اینرو تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس معلوم نیست. متن پایان صفحهء آخر چنین است:
هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السّلام
تمّت الکتاب بعون الملک الوهاب و صلی اللّه علیه و علی اله و اصحابع و ازواجه و ذریاته و سلّم فی وقت صلوة العر یوم الجمعه خامس عشر شهر شوال لسنه اثنین ثمانین ثمانمایه علی یدّ العبد الضعیف المنیب الخاطی سسدی(؟)بن محمد بن علی المرشدی.اصلح اللّه شانه و احواله و غفر ذنوبه…(تاریخ را به عدد هم نوشته است)
نوشته بماند بخط سیاه نویسنده در خاک گردد تباه نوشته بماند بخط غریب نصر من اللّه و فتح قریب
24-دستنویس کتابخانهء چستربیتی در دبلین،بنشان 157.p.sm،572 برگ، با 29 مجلس،خط نستعلیق،بخط محمد بقال،مورخ جمادی الاول 885 هجری قمری (برابر ژوییهء 1480 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و آفرین خدایرا که این جهان و آن جهان را آفرید و بندگان را در جهان پدیدار کرد…این مقدمه همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین کتاب دارای چهار لوح و حاشیهسازی است و در هر صفحه 9 سطر نوشته است.در کتیبهء لوحهها بخط کوفی نوشته است:الحمد للّه تعالی و بقدسه-الحکم للّه تعالی و بقدسه-القوه للّه تعالی و بقدسه-القدره للّه تعالی و بقدسه.صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با این عنوان بخط کوفی:من کلام حکیم فردوسی.این صفحه در چهار ستون و 18 سطر و صفحات دیگر در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است. متن کتاب در این دستنویس به دو بخش تقسیم شده است.بخش نخستین تا پایان پادشاهی کیخسرو و اینگونه بپایان میرسد:
هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السّلام
تمام شد نصف اول شاهنامه و الحمد لله رب العالمین و السّلم.بخش دوم کتاب با پادشاهی لهراسب آغاز میگردد و صفحهء نخستین آن تیز دارای سرلوحه است با عنوان: کتاب لهراسبنامه.تاریخ ختم شاهنامه در این کتاب سال 400 هجری قمری است:
بماه سفند ارمد روز ارد بسر شد کنون قصّهء یزدگرد ز هجرت شده پنج هشتاد بار که گفتم من این قصّهء شاهوار
پس ار آن بیتهایی در ستایش و هم نکوهش محمود از هجونامه میآید و کتاب چنین بپایان میرسد:
هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السّلام
تم الکتاب بعون الملک الوهاب و الصلوة علی محمد و اله اجمعین در تاریخ شهر جمادی الاول سنه خمس و ثمانین و ثمانمایه العبد محمد بقال.
25-دستنویس کتابخانهء جستربیتی در دبلین،بنشان 158.p.sM،593 برگ، با 25 مجلس،خط نستعلیق،کاتب ناشناس،مورخ دوشنبه بیست و سوم جمادی الاوّل 885 هجری قمری(برابر سی ویکم ژوییهء 1480 میلادی).
دو صفحهء نخستین کتاب دارای دو تصویر تمام صفحهای است.پس از آن مقدمهء منثور آغاز میکردد:سپاس و آفرین خدایرا جلّ جلاله که این جهان و آن جهان آفرید و ما بندگانرا پدید کرد…این مقدمه همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.صفحهء نخستین مقدمهء منثور دارای سرلوحه است و عبارتی هم دارد ولی در میکروفیلم خوانا نیست.دو صفحهء نخستین متن اصلی دارای چهار لوح و حاشیهسازی است و در کتیبهء لوحههای بالا و پایین صفحات آمده است:
بر شاهان عالم شاهنامه فزون آمد ز گنج خسروانی برافروزانده چون فردوس اعلی فروزاننده چون سبع المثانی
5 این دو صفحه در دو ستون و یازده سطر و صفحات دیگر در چهار ستون و 23 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 46 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.دوازده صفحه از کتاب را که بیشتر آنها دارای تصویرند از جاهای مختلف کتاب جدا کرده و در پایان کتاب گذاشتهاند.خط کتاب یکدست نیست.مقدمهء منثور و نیمهء دوم کتاب به یک خط زشتتر و نیمهءنخستین کتاب به یک خط بهترست.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال384 هجری قمری است و پایان کتاب چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد به ماه سفند لرمد روز ارد گذشته از آن سال سیصد شمار برو بر فزون بود هشتاد و چار ز ما بر روان محمد درود همی تا بود روز و شب تاروپود
تم الکتاب بعون الملک الوّهاب فی یوم الاثنین ثالث عشرین شهر جمادی الاوّل سنه خمس و ثمانین و ثمانمایه الهجریة صلّی اللّه علیه و علی آله و صحبه اجمعین و سلّم تسلیما ابدا کثیرا.
26-دستنویس کتابخانهء طوپقاپوسرای در استانبول،بنشان 1489.H،اندازهء 5/25*5/35 سانتیمتر،540 برگ،با 37 مجلس،خط نستعلیق،کاتب ناشناس،مورخ 887 هجری قمری(برابر 1482 میلادی).
کتاب با مقدمهء منثور آغاز میگردد:سپاس و آفرین خدایرا جل جلاله که این جهان و آن جهان آفرید و ما بندگان را اندر جهان پدید و…این همان مقدمهء کهن است،ولی پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد و در پایان آن فهرست مطالب میآید. دو صفحهء نخستین کتاب دارای چهار لوح و حاشیهسازی است و متن در یازده سطر نوشته شده است.در کتیبهء لوحههای بالا و پایین صفحات بخط کوفی نوشته است:هذه کتاب -شاهنامه مولانا-فردوسی-طوسی علیه الرحمه.صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با کتیبهای بخط کوفی با عنوان:لهراسبنامه(؟).صفحات کتاب در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.متن کتاب در این دستنویس به دو بخش تقسیم شده است.بخش نخستین تا پایان پادشاهی کیخسروست. پایان صفحه را برای عبارت پایان این بخش جدولبندی کردهاند،ولی خالی مانده است.همچنین سرصفحهء آغاز بخش دوم،یعنی آغاز پادشاهی لهراسپ را برای لوحهبندی خالی گذاشتهاند،ولی تزیین نیافته است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است و پایان متن صفحهء آخر چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد بماه سفند ارمد روز ارد ز هجرت شده پنج و هشتاد بار(؟) بنام جهان دادگر کردگار
تمت الکتاب الموسوم بشاهنامه من کلام ملک الشعرا فردوسی غفر اللّه له فی یوم الجمعه لسنه سبع و ثمانین و ثمانمایه الهجریه.
27-دستنویس کتابخانهء بریتانیا در لندن،بنشان 18188 ṣAdd. 500 برگ،با 72 مجلس،خط نستعلیق خوش،بخط غیاث الدین بن بایزید صرّاف،7مورخ بیست و سوم جمادی الثانی 891 هجری قمری(برابر بیست وششم ژوئن 1486 میلادی).
این دستنویس مقدمهء منثور را ندارد و با متن اصلی آغاز میگردد.صفحهء نخستین متن دارای سرلوحه است با عنوان:کتاب شاهنامکه من کلام حکیم فردوسی.صفحات در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.برخی از صفحات کتاب از جای اصلی خود بیرون رفتهاند.از جمله از اواخر داستان جنگ مازندران تا میانهء داستان سیاوش یعنی بیش از هفتاد صفحه بپایان ضحاک رفته است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال چهارصد هجری قمری است:سرآمد کنون قصّهء یزدگرد…(مانند دستنویس 675).پایان متنت صفحهء آخر کتاب چنین است:
هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کنند آفرینـ
وقع الفراغ من تحریره العبد الضعیف النحیف غیاث الدین بن بایزید صرّاف فی 23 جمادی الثانی سنه 891.
28-دستنویس کتابخانهءطوپقاپوسرای در استانبول،بنشان 1056.H،اندازهء 22*5/34 سانتیمتر،594 برگ،با 52 مجلس،خط نستعلیق،بخط هبة اللّه بن جلال الدین محمود بن مسعود قاضی کازرونی در شیراز،مورخ سهشنبه سوم جمادی الثانی 891 هجری قمری(برابر ششم ژوئن 1486 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به ثقی و علیه التوکلی.
افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال
این مقدمه همان مقدمهء بایسنقری است و از مقدمهء کهن چیزی ندارد.دو صفحهء نخستین کتاب دارای چهار لوح و حاشیهسازی است و متن هر صفحه در سیزده سطر نوشته شده است.صفحهء نخستین متن اصلی دارای سرلوحه است با عنوان:آغاز کتاب شاهنامه. صفحات در چهار ستون و 25 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 50 بیت است.آغاز پادشاهی لهراسپ دارای سرلوحه است با عنوان لهراسبنامه بخط کوفی.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است و پایان متن صفحهء آخر چنین است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد بماه سفند ارمد روز ارد ز هجرت شده سیصد از روزگار چو هشتاد و چار از برش برشمار شفیعم محمد امامم علیست بدین هردو باهم ری هم وصیسث(؟)
فرع من تحریر هذه الابیات و تقریر تلک الاشعار المسی بشاهنامه من اقوال افضل المتقدمین ابو القاسم المسمی بفردوسی فی یوم الثلثا ثالث شهر جمادی الثانی سنه احدی و تسعین و ثمانمایه الهجریه بدار السلطنه شیراز.کتبه اضعف عباد اللّه و اقل خلق اللّه المعبود الغنی المغنی هبة اللّه بن جلال الدین محمود بن عماد بن مسعود القاضی الکازرونی الهاسمی(؟)اصلح اللّه لهم و ستر عیوبهم و غفر ذنوبهم.و در دو گوشه:الخط یبقی زمانا بعد کاتبه-و صاحب الخط تحت الارض مدفون.
این دستنویس روایت سده و روایت کشتن رستم پیل سپند و گرفتن کوه سپند و روایت پادشاهی گرشاسپ را ندارد.
29-دستنویس کتابخانهء دولتی برلین Deutsche staatsbibliothek بنشان 24255.ro.sM،اندازه 25*36 سانتیمتر،318 برگ،با 87 مجلس،خط نسخ،بخط شمس الدین علی بن محمد بن حسینی فشتقی کرمانی،مورخ پنجشنبه نوزدهم رجب 894 هجری قمری(برابر هجدهم ژوئن 1489 میلادی).
این دستنویس با مقدمهء منثور آغاز میگردد:حمد و ستایش مر خدای را که این جهان را و آن جهان را بقدرت بالغ پدید آورد…این مقدمه همان مقدمهء کهن است که پایان آن به افسانهء محمود و فردوسی و هجونامه میانجامد.دو صفحهء نخستین متن دارای چهار لوح و حاشیهسازی است و در کتیبهء لوحهها بخط کوفی نوشته است:الحمد للّه تعالی-الحکم للّه تعالی-القوه للّه تعالی-القدره للّه تعالی-این دو صفحه در چهار ستون و یازده سطر و صفحات دیگر در شش ستون و 29 سطر جدولبندی شدهاند.هر صفحه بدون تصویر و سرنویس دارای 87 بیت است،ولی در برخی صفحات بیتهایی را هم چلیپا نوشته است.تاریخ ختم شاهنامه در این دستنویس سال 384 هجری قمری است:
سرآمد کنون قصّهء یزدگرد ز ما بر محمد علیه السّلام هزاران درود و هزاران ثنا ز ما بر محمد شه انبیا
تمه الکتاب شاهنامه من تألیف حکیم ابو القاسم ابو منصور بن احمد الفردوسی الطّوسی نوّر مرقده فی الیوم الخمیس تاسع عشر شهر اللّه لا صب رجب المرجب لسنه اربع و تسعین و ثمانمایه الهجریه صاحبه و مالکه حضرة شهر یار و شهر یارزادهء اعظم اقدم لکم افتخار اعاظم لا کابر فی الزّمان خواجه کریم الدّوله و السّعاده و لا قبال و الدّین حسن بن عالیحضره افاده دستگاه خلایق پناه مخدوم و صاحب قران اعظم افتخار الصواب الکبار الموید بتایید الملک الصّمد خواجه علا الدّوله و الدنیا قال محمد الفخرآبادی الرّامجردی رفع اللّه معارج اقتدار هما اعالی رب…(؟)فالسعاده.علی ید العبد الضعیف النحیف الفقیر الحقیر المحتاج لکی رحمة اللّه الملک المتعالی شمس الدّین علی بن محمد بن الحسینی الفخر دین الفشتقی الکرمانی عفا اللّه عن سیآتهم…
این دستنویس قبلا به کتابخانهء پادشاه عثمانی سلطان عبد الحمید(1839-1861) تعلق داشته است و مهر او جایجای در کتاب هست.
یادداشتها:
(1)-نگاه کنید به:
A.M.piemontcse,nuova luce zu firdausi?:unoáás?a?hna?ma””datato 614 h./1217 a.a.firenze,annali delp . Instituto orientale di napoli,volume 40(N.S.XXX),1980.pp.1.91
(2)-دربارهء برخی مشخصات دیگر دستنویسهای شاهنامهء کتابخانهء طوپقاپوسرای نگاه کنید به:
.( Fehmi Edhem karatay,topkapi sarayi Mu?zesi ku?tu?phanesi…,Istanbul 1961(T.S.M.Yayinlari,NO.12
(3)-ایرج افشار،کتابشناسی فردوسی،چاپ دوم،تهران 2535،رویهء 213.
(4)-نگاه کنید به:سیمرغ 3/2535 و:مجموعهء سخنرانیهای دومین جشن طوس 2535،رویهء 45-56.
(5)-سبع المثانی به تعبیری سورهء فاتحه است چون از هفت آیه تشکیل شده است.و به تعبیری که در تفسیر ابو الفتوح رازی آمده است هفت معنی است که قرآن بر آن مشتمل است:امر و نهی و بشارت و اندرز و مثل و قصص و تذکیر نعیم.نگاه کنید به:علی اکبر دهخدا،لغتنامه،ذیل سبع المثانی.
(6)-نام کاتب در کتابشناسی فردوسی،رویهء 218 چنین آمده است:بهاء الدین بن قوام الدین بن کمال الدین یوسف علمدار.
(7)-نام کاتب در کتابشناسی فردوسی،رویهء 219 به نادرست:هبة الله بن جلال الدین محمود شیرازی آمده است.

