تأملی بر شعر معاصر
تأملی بر شعر معاصر
باعبوری از کارهای نادرپور
مدخلی بر حرف
نگاه به شعر معاصر،در احوال کنونی،تو را به سرزمین بایری میبرد که انکارت میکند،و در نگاه اول،نهتنها به عامل زنده،تازه نفس،و باروری برنمیخوری،بلکه، حتی،شعر معاصر را عاری از معیارها و اصول پذیرفته شدهاش میبینی،عاری از احترام و عاری از اعتبار میبینی،و بیبند و بار میبینی،و جا میخوری که خوب،این از آنچه نیست،پس آنچه بود کجاست؟و در یک کلمه:پس آن هنر شاعریمان کو؟ نگاه میکنم و
از سطحی،از کلیشه،از«فاضل»نفرت میکنم
از مومیایی و از موزه
از مردهشورخانه نفرت میکنم
از نبش قبر و از قالب،از قاری
و از شکلهای تکراری
از نوحه،از ردیف و قافیه،از شعر انجمن نفرت میکنم
از کهنه در شمایل نو
از نو در التزام کهنه
از حجره،از قم و از کدکن نفرت میکنم
و از تمام آنان که خواب قرون رفته میبینند
و فکر میکنند
که هیچ چیز بهتر از قرون رفته نیست
از رجعت،از فرو رفتن نفرت میکنم
از آنکه از اصیل،از دیگر،از متفاوت میترسد
و ز شکلهای شاد شکستن میترسد
از مغزهای شسته،از شستن نفرت میکنم
از مشتهای بسته،حلقهای باز
از صدای حلقههای بسته در ضمیر و حلقههای بیضمیر
از اعترافهای خاموش
و اعتراضهای ناچار
از مسجد،از خیابان،از خشم
و از قوارههای پشم
از خبط،و از خطای خود نگفتن نفرت میکنم
و در حواشی این نفرت است،که در نگاه به شعر معاصر،نادر نادرپور دریچه میشود،و پشت ایندریچه«صبح دروغین»تنهاست،شاعران واقعی خاموشند،نمینویسند،و یا مینویسند و رازهای کوچک و فنیشان را از انزوارهاشان بیرون نمیدهند.شعر معاصر نسل تازهای به خود نمیبیند.هیچ نسلی امروز در هیچ منظری چهره نمیمند،و چهرهء نسلهای بالندهء دیروز نیز،هنوز در پشت درهای سیاه و دردهای سیاه منتظر مانده است. ادیبان پاسدار،و دربانان ادبیات حجرههای دربسته،تئوریسینهای ادبیات قومی، تئوری سنتشکنان را در خدمت سنت میگیرند،و میشکنند.و دانشکدهء ادبیات را تکرار و تهوع و تقلید درگرفته است،وقتی که ارتجاع چون بختکی نفسگیر روی شعر افتاده است،و در انجمنهای ادبی دوباره شیر و چایی بهم تعارف میکنند و ذوق زبان از آب دهان محتضران میریزد…
*** «صبح دروغین»مرا به تأملهای تازهای در شعر نادرپور میبرد،دیدم که دربارهء شعرهای این کتاب نمیتوان بدون گذاری در سه کتاب دیگر او،که هر سه در زمستان سال 1356 منتشر شدهاند و ثقل شعر او را در خود دارند سخن گفت:
-«گیاه و سنگ نه،آتش»،مجموعهء شعرهای از 1339 تا 1344.
-«از آسمان تا ریسمان»،شعرهای سالهای 1345 تا 1349.
-«شام باز پسین»،از 1350 تا 1355.[1]
با آنکه انتشار یک جای این هر سه،در آن زمان برای شعر معاصر فارسی یک حادثه بود، امّا سکوتی هم که تا این زمان بر این هر سه گذشته است،خود به یک حادثه میماند.و یا بگمان سرایندهشان به یک توطئه.سکوت یا توطئه،و یا توطئهء سک.ت،هرچه باشد، اگر دیروز حیرت مرا برمیانگیخت دیگر امروز برنمیانگیزد.چرا که بر این حادثه حوادثی گذشت که خوانندگان شعر،شاعرانشان را،و ناقدان معیارهاشان را،و شاعران زبانهاشان را،به یکباره از یاد بردند.و نمیدانم آیا هنوز باید بر این سکوت لختی بگذرد، انگار!
حضور فردا در شعر
شبی که زلزله تاریخ را مسخر کرد،
ستون معرفت قوم بر زمین غلتید
و طاق رفعت اندیشهاش فرود آمد
و گاو،بال درآورد و بر کتیبه نشست
و نقش آدمیان پایمال حیوان شد
و خط میخی بر جای نعل حیوان رست.
شبی که زلزله از کوچههای عقل گذشت
چراغ سرخ خطر،راه بر او نگرفت
و او به وسعت و یرانی آن چنان افزود
که کس نشانی ازآبادی نخست نجست….
شبی که زلزله در پوستین خلق افتاد
گرسنه چشمی جان بیشتر شد از غم نان
و آبروی غنی را سرشک حاجت شست
و آنکه نامش بر خاتم نبوت بود
چو ماه کنعان در چاه نابکاران رفت
و ماه نخشب بر ماه راستین خندید
و دزد و چوپان،در گرگ و میش صبحدمان، به حکم پیشهء نو،جامهها بدل کردند
و از دروغ،سیهرو نگشت صبح نخست…
از قطعهء«فتنهای در شام»
تهران،اردیبهشتماه 1351
که انگار امروز گفته است،این همان صبح دروغینی نیست که امروز برایش عینا اتفاق افتاده است؟در اردیبهشت سال 1351 چه در سر نادرپور میگذشت که اینگونه از امروز گزارش میدهد؟جز آن حالت بینایی و استعداد پیشبینی آینده،و یا بقول رمبو شاعر فرانسوی Voyant بودن که در شاعران صمیمی هست؟
این پیشگوییها و کشف مناظر فردای هستی،معمولا در شاعرانی هست که رؤیاگرند،و یا در لحظاتی از شاعرانی هست که به رؤیاگری میگذرد.نمیگویم رویاپردازی و یا لحظاتی رؤیایی،منظورم این است که رؤیا مشغلهء عملی و حرفهای شاعر میشود.مشغلهء رؤیا،رویاگری،هنگامی دستمایهء کار شاعر میشود که از روزمرّه و همّ و غمهای خودش فاصله میگیرد،و حتی از دل مشغولیهایی که از سوی دیگران به او میرسد و متعلق به انسان اطراف اوست ولی شاعر حسش میکند.فقط در این جدایی است که میشود به تماشای جهان نشست،گذار زمان را ندید،و منظر زیبای کائنات را در برابر داشت.در چنین لحظهای است که شاعر رؤیاگر حسّ میکند که در او،حضوری هست،و یا موجودی هست که خودش را به او میگشاید و در او مینشیند. این رویاگر که در آن لحظه سرایندهء انزوای خود بود ناگهان کسی است که خواب کائنات میبیند و جهان را به رؤیا میبیند.او در مکانیسم همین خواب است که چشم باز میکند و بینا میشود تا دوربینی و پیشبینی کند.در چنین حالتی است که شاعر تمام خود را به روی جهان هستی میگشاید،و جهان هستی تمام خود را به روی او. شاعر جهان عظیم بیرون را خواب میبیند و خود در ضلع عظمت جهان مینشیند تا آنجا که کلمهها و تصویرهایش را همان جهان بیرون به او میدهد.و به جهان برون،او،جز سرمستیهایش چیزی نمیدهد،مستیهایی که از همان جام گرفته است،از جام جهان، جام جهانبین؟ گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
عجیب است که رشتهء حرف من خود بخود،و نه از سر قصد،به این شعر حافظ گره
خورد،و مرا به حقانیت این تحلیل روحی-روانی از شاعر بیشتر معتقد میکند.و من خیال میکنم که دید کائناتی و universel نادرپور،او را در«جام جهانبین» حافظ یک رمبوی voyant میکند.
حضور حافظ در اندیشهء نادرپور از دورهء«از آسمان تا ریسمان»و در همین قطعه و بویژه در شعرهای«شام بازپسین»و«صبح دروغین»بشدت بچشم میخورد،که بنظرم دورهء تأملهای نادرپور بر حافظ است.چون در بسیاری از اشعار این دو کتاب از تلنگرهای شعر اوست که تکان خورده است:قطعات«مرثیهء بهاری»،«رندانه»، «خرمن»،«شبی در کارگاه تندیسگر»،«زخم نهان»از کتاب شام بازپسین وقطعات «خوابی به بیداری»،«از رم تا سدوم»از کتاب صبح دروغین نمونههایی از این تکان و تأملاند،که غالبا از کارهای موفق او هم هستند.اشاره به این تکان و تأمل نه از آن جهت بود تا بگویم که آن دید جهانی و بشری که نادرپور شاعری«بینا»میسازد تغذیه از همان حس و اندیشهای میکند که از حافظ«لسان الغیب»میسازد.بله،خط مشترک آنها دید جهانی و بشری آنهاست که در یکی مکانیسم زندگی و مشرف به زندگی اوست و در دیگری حادثههای شعر او و چاشنیهای زندگی اوست.و این بسته است بطرز نزدیکی آنها به،و گمی آنها در کائنات.و بسته به مقدار مستی و بیخودیای است که به دنیا میدهند.و مقدار جذب و عطش،و مقدار پاداشی است که در مقابل، دنیا به ضمیر تاریک و تپندهء آنها میریزد و این پاداش،چنانکه گفتم،همان کلمهها و تصاویری است که این جهان به آنها میدهد و آنها جذب میکنند،و در این جذب است.بهمین جهت است که حافظ در اکثر اشعارش،و حتما در نود درصد آنها، «لسان الغیب»است،و نادرپور در چندین شعرش«بینا»و فروغ فرخزاد در چندان شعرش،و نیما در چندین و چندان شعرش،و….[2]
گسی ز شهر خبرآورد
که خانهها همه تاریکتر ز تابوت است
هوا هنوز پر از بوی خون و باروت است
تفنگداران،فانوسهای روشن را
به دود و شعله بدل میکنند و میخندند
و هیچ مستی در کوچهها نمیخواند
کسی ز شهر خبرآمد
که عشقها همه بیمارند
تمام پنجرهها چشمهای تبدارند…
که رقص آدمیان را فراز چوبهء دار
به یاد میآرند
و دارها،همگی بار آدمی دارند…
تو جامهدان سفر بربند
و رو به ساحل دیگر کن!
مگر که در شب بیحاصل غریبیها
غم تو،دانهء اشکی به خاک بفشاند…
از قطعهء«چکامهء کوچ»
15 دیماه 1344
شعر رؤیت جهان است،نه تعهد و تسلیم
این پیشگوییها را نادرپور من جز به همان جذب ناآگاهی که گفتم جهان تماشاهایش به او میدهد تعبیر نمیکنم،به همان دید بیمرز جهانی و انسانی،که در ارائهاش نه سایهای از سفارش و تصمیم است و نه تعهد و تسلیم.اصلا نادرپور سال 1433 در کوچههای تنگ«تعهّد»راه نمیرفت و شعرش در حدّ گزارش مسائل سیاسی روز نمیگنجد،و نمیخواست به مفهومی که،بقول خودش«متولیان تعهّد»،از این مقوله دارند در صف شاعران«متعهد»قرار بگیرد،نه در آن سالها،و نه حتی در سالهای پنجاه،سالهای شیاع تعهد،که شعر شاعران«متعهد»را ایدئولوژیها،سازمانهای سیاسی،بلندگوها،و کوچهها و میدانها جهت میدادند.تعهدهای جهت داده شده، هرگز،و یا بسیار بندرت،لحظههای شاعری زندگانی او را وسوسه کرده است،و محصولهای نادر این وسوسه،بجهت بیگانگی با سرشت او،مثل اکثر شعرهای مأمور و متعهّد روز،به سطح و سخره نزدیک شدهاند.و نا گفته پیداست که بحث من اصلا بر سر این وسوسههای او،لاتقل در این قسمت از مقاله،نیست.خودش در مقدمهء واحدی که بر همین سه کتاب مینویسد،زیر عنوان«محتوی»میگوید:
«تعهد شاعر»،در روزگار ما بازری گرم دارد و منظور از آن،توجه-و یا- موضعگیری شعر نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی است…اگر منظور از«تعهد»
پرداختن به مسائل زودگذر سیاسی و حوادث روزانهء اجتماعی باشد ناچار با رسالت شعر -که درهم شکستن دیوارهای زمان و دست یافتن به جاودانگی است-مغایرت دارد»[3]
درهم شکستن دیوارهای زمان و دست یافتن به جاودانگی؟پس او جهت شعرش را میشناسد،شعر او جهت از جهان میگیرد،قدرت تماشاست،وقتی که تماشا را در خواب و در رؤیا و رهایی میکند،یعنی در این گروه از شعرهای که مورد بحث مناند. چطور میشود هم در رؤیا بود از جهان اطراف،قدرت تماشاست.و فعل تماشا کردن یعنی فعل شناختن،فعل فهمیدن است،که فاعلش شاعرست و مفعول صریح و مستقیمش تمام هستی اوست.چشمی که خواب میبیند نمیبیند،ولی حتما، یا لااقل،در«رؤیت»دیگری،میبیند.و در این شعری که الآن از قطعهء«از آسمان تا ریسمان»نقل میکنم،میخواهم بگویم که همین رؤیت دیگرست که نادرپور را در چنان فاصلهای از روزمرّه میگذارد که شعرش را مربوط به دنیای بشریت میکند،نه مربوط به میدان توپخانه.او در همین«رؤیت دیگر»موفق به چنان مبادلهای با جهان میشود که گویی در ضلع بین زمین و آسمان نشسته فهم جهان میکند.کاش میتوانستم تمام این قطعهء طولانی را نقل کنم،ولی ناچار به امساک بنقل مصرعهایی از این شعر اکتفا میکنم که در تأمین قصدی که در این قسمت از نوشتهام دارم کمک میکنن:
زمین سقوطش را هر شب به خواب میبیند
وبیم مردن،عشق بزرگ آدم را
به عقل مور بدل کردهست
که زندگی را در زیر خاک میجوید
و خانههایی در زیر خاک میسازد
چه روزگار غریبی!
برادری سخنی بیش نیست
و معنی لغت آشتی،شبیخون است
پسر به خون پدر تشنهست
و رودها همه از لاشهها گرانبارند
و دام ماهی صیادها پر از خون است.
پیام دست،نوازش نیست
و پنجههای جوان،دیگر
به روی ساقهء نالان نی نمیلغزند
به روی لولهء سرد تفنگ میلغزند
و آنکه سایهء دیوار،خوابگاهش بود
به خشت سینهء دیوار میفشارد پشت
و برق خندهء تیر
نگاه خیرهء او را جواب میگوید
و او دوباره در آغوش سایه میخوابد.
پاریس،19 فروردینماه 1345
و در ادامهء شعر،به این تصویر وحشتناک جهانمدار میرسیم،به این رؤیت عجیبی مه شاعر را در فروردین سال 1345 در چنان فاصلهای از روزمرّه میگذارد که متعلق به زمان ما و متعلق به زبان میکند:
چه روزگار غریبی:
سحر،پیمبر اندوه است
و شب،مفسّر نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست:
شعاع آینهها چشم کاکلیها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید میترسد
که ریسمان،مارست و مار،رشتهء دار
و دار،نقطهء اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان،همه در خواب و دار،بیدار است.
در 19 فروردین سال 1345 در پاریس،نادرپور چه میدیده است؟آنقدرت تماشا که میگفتم اینجاست،این دیگر یک مشاهدهء معمولی نیست،مشاهده را همه میکنند، مشاهده را همه بلدند.انگار او،مست و نشئه از جام جهان،بینا،مستی و نشئگیش را به جهان میدهد و از جهان تصویری میگیرد که چنگ در تصویری دیگر میزند که خود،حلقه در تصویری دیگر زده است،و در این دار بست تصویر،نادرپور علامت دنیا را به ما میدهد،که علامت دنیای امروز ماست.و خود این تکه از شعر که در اینجا بعنوان نمونه و نمایی از روشندلی و بینایی شاعر آمد،اضافه کنم که،به جهت سیلان واژهها و گرهخوردگی تصویرها و فرم دوّار آن،بیشترین لذت را برای من تدارک میکند،شاید هم بجهت بیشترین همسایگیای که از نظر شکلسازی با برخی از تمایلات تکنیکی من بویژه در«دریاییها»و«دلتنگیها»دارد:شکلهای گرد و دایرهای بعضی قطعات که از تسلسل تصویرها و دخول هلالین وارشان درهم،ساختمان میگیرند،که البته در کارهای نادرپور بندرت دیده میشود،و در جای خود،در صحبت از شکل و ساختمان قطعات در رابطه با مکانیسم خیالپردازی این شاعر،از این مقوله و از چرا و چگونهء آن در حد و حوصلهء این مقال حرف خواهم زد.امیدوارم.
امّا در اینجا،که فعلا صحبت از محتوای شعر و دنیای درون شاعر بمیان آمده است، و بیشترین دلبستگیهای من هم به این شاعر از همین دنیا برمیخیزد،همچنانکه سرشت خود شاعر،یگانه و پرداخته از همین دنیاست،میخواهم چند نکته را نگفته نگذارم و بگذارم.
این گروه از شعرها که در آنها شاعر به رؤیت جهان میرسد،لزوما و همیشه متضمن نوعی پیشبینی و یا پیشگویی از فردای سرنوشت انسان نیست.ولی حداقل این هست که انسان شاعر را به نوعی شریک سرنوشت جهانیان میکند.در بسیاری از قطعات دیگر همین مجموعهها مثل:«خورشید واژگون»،«دری به جنون»،«از بهشت با حوا»و«در نور چراغ»از کتاب«شام بازپسین»،همان دید جهانی و cosmique ،شاعر را در مدار آن جذب و جذبه مینشاند بی آنکه پیامبرانه باشند.
سرخی در آسمان سپید سحرگهان
گلهای ارغوان را بر آبشار شیر
تصویر کرد
بادی کتاب سبز درختان را
تفسیر کرد
آنگاه در حریر چمن آتشی شکفت
آتش نبود
بر آب سبز دریا قایق بود
خورشید واژگون حقایق بود
یا انفجار عقدهء تاریکی
در آفتاب سرخ شقایق بود.
خورشید واژگون-تیرماه 1350
و یا در قطعهء«نور چراغ»وقتی که در زیر نور چراغ روی میز،زمان با دست،دست بی بازو،که از گوشههای میز میآید،و برگی از تقویم را میکند.ناگهان ای دیر یا ای زود!
جهان،میوهای رسیده
در بعضی از شعرهای«صبح دروغین»این دید جهانی و بشری از ضلعی میتابد که تصویر زمان و مکان را درهم میریزد.در قطعهء«دو،یعنی یک»شاعر طوری با خیالش کار میکند که آنچه از زمان میزاید و محصول خود زمان است:شکوفه،برف،یعنی ریتم فصلها،وقتی در برابر بعد بیمرز زمان:ابدیت،قرار میگیرند تصویر ذات مکان میشوند،که این هر سه با مفهوم چهارم:برادری که میآمیزند معنای کامل تمام جهان میشوند که در همان مصرع اول شعر طلوع میکند:
برف و شکوفه در ابدیت برادرند.
چطور میشود این مصرع را طور دیگر خواند؟و اینطور که من میخوانم به آدم تشنهای میمانم که به میوهای رسیده و دلش نمیآید گاز بزند.هیچکس حق ندارد به جهان زخم بزند!
جهانی که در دور و بر اینگونه تصویرها شکل میگیرد جهانی خاص،گسترده و مضاعف است،مضاعف از این جهت که قبل از نزدیکی شاعر به هستی اطرافش،و رهایی در خواب و رؤیای کائنات،واقعیت یک جهان بیشکل و بیان نشده این است که شکوفه و برف در ابدیت برادر هستند،ولی این واقعیت بیشکل،بمحض اینکه شاعر آن را به تصویر و خیال میکشاند و در ضلع زبان مینشاند،مضاعف میشود و عظمت میگیرد.چرا که از آن لحظه به بعد حضور انسان و در ذهن او،شاعر یا خواننده،بر آن سنگینی میکند.به همین سبب در کار نادرپور و عادت ذهن و زبان او،این نزدیکی همیشه تصویر پخته و پرداختهء خود را از دنیا قبل از شروع شعر دارد و غالبا در همان طلیعهء قطعه و در مصرع مینشیند:
حس میکنم که مویرگان شقیقهام
نقالههای درد جهانند
چار درد،صبح دروغین
حتی در شخصیترین شعرها،رؤیت جهان کافی است که شاعر را از گرایشهای به خود،که در نادرپور گاه مقاومتناپذیر میشود،و از گودال خویشتنها و منها بیرون بیاورد تا به فکر دیگران فکر کند و در خواب دیگران خواب ببیند.و در تورق«صبح دروغین»به اینجا،به«چراغ دور»که میرسم بحیرت میبینم که نادرپور،آگاه یا ناآگاه،خود از این مستی و دلدادگی،و از آن جام،حرف زده و چه اشارتهای بلندی دارد:
میخواستم که جام شب پر ستاره را با هردو دست بر لب سوزان خود نهم در یک نفس تهی کنم و بر زمین زنم.
چراغ دور،فروردین 1359
این کافی نیست،باید تمام قطعهء«چراغ دور»را خواند تا دلیل حیرت مرا دریافت،چون تمام این قطعه بنوعی تعبیر شاعرانهای است از آن تفسیر روحی-روانی که از حالتهای «رؤیاگری»در شاعران پیشگو و جهانبین،در ابتدای همین مقال دادهام
من هرکسی که بودم:ابلیس یا خدا
دیوانهء جمال جهان بودم
دلدادهء تمامی آفاق
مشتاق عشقبازی با خاک و باد و آب…
(همان قطعه)
و محصول آن،بیشترین شعرهای خوب نادرپوراند،محصول یک جور خطر کردناند: گمشدن در رؤیا،و قدرت احضار کائنات در خود،در خود بیخود،که بهای همان دیوانگی و دلدادگی است،که گاه،گفتیم،نه پیامبرانه و نه کاشف دردهای امروز و فردا و پسفردای انسان،گاه برعکس پیشگویانه و کاشف،از آن نمونهها که رفت.و از نمونههایی چون«شهمات»در مجموعهء«آسمان و ریسمان»و قطعاتی چون «تردیدی در طوفان»و«خورشید نیمهشب»از مجموعهء«صبح دروغین»که دریغم میآید بی اشارهای به آنها بگذرم.
در شهریور 1357 حوادثی از این نوع در درون او اتفاق میافتاد که آن همه حادثههای بیرون فقط توانسته بود به«تردید»ش ببرد،حادثههایی که اکثر شاعران و نویسندگان را -جز چند تن معدود-در کشور شاعر و در تمام دنیا به بیتابی و خشم و خروش،و اگر نه،به یأسی و تحسین کشانده بود که یا خود به«جنگل عصیان»میپیوستند و یا در همان«مرداب سکون»شان بی طاقت شده در پوست خود نمیگنجیندند: جنگل:پر از قیام درختان خشمگین
در خشم هرکدام:کنایاتی از کلام
این یک:سخنوری همه بیمایه در سخن
و آن یک:پیامبری همه بیگانه از پیام
مرداب:ذهن خفتهء آفاق
آیینهدار غافل خورشید صبحگاه
مرداب:جای مردن ماهی
طومار سرگذشت شب و درگذشت ماه
حیران میان جنگل و مرداب
ماندم بجای و تکیه زدم بر دو پای خویش:
-آیا کدام یک؟
مرداب پشت سر را در پیش رو نهم
یا جنگل جوان را از پیش رو نهم
یا جنگل جوان را از پیش دیدگان
برگیرم و قرار دهم در قفای خویش؟
تهران-14 شهریورماه 1357
و در 19 آذرماه همان سال هنوز،وقتی که همهء منتظران،خورشید کهنسال را مهربان و جوان میدیدند،و همه میگفتند«که آن معجزه نزدیک است»،تصویر دیگری در برابر چشم شاعر نقش میگیرد:
ناگهان برق در آن نقطهء موعود حریق افروخت،
پیری از شعله برون آمد
پیکر فربهء او،کوتاه
دیدهء سرخ برافروختهاش گریان…
پنجهء سوختهاش غرقه به خون آمد.
همه،خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
شدت گریه چنان بود که خندیدیم…
خورشید نیمهشب،19 آذرماه 1357
زبان غیب،حضور دوم برتر
نادرپور خودش نمیداند چه دستی است که در او شعر مینویسد،و مینویسد که این«پیشبینی»ها را«حس بیدار من»به من داد و توضیح میدهد که«امّا حس بیدار من،دعوی«غیبگویی»نداشت،بلکه بمدد شناسایی گذشته،از آینده خبر میداد.»[4]
از من و نادرپور گذشته شناستر،فرزانهتر،و بیدارتر بسیارند که دعوی غیبگویی نمیکنند،و غیبگویی نمیکنند.غیب را نه میگویند و نه کشف میکنند،غیب برای خود منظر نمیشناسد و نمیخواهد،غیب زبان میخواهد،و زبان غیب بودن یعنی در غیب حضور داشتن،حضور دوّم برتر،در این دنیا.اینگونه حضور داشتن غیراز شعور داشتن است.اوّلی حادثی و رفتنی است،دومی قدیمی و ماندنی.در اولی زبان کار میکند،و اوست که ماندی میشود،یعنی زبان به زمان میرسد،کار زبان را نباید قیاس از خود گرفت،عین کار نیکان،وگرنه نادرپور در هیجده سال پیش بدون آن حضور برتر،و بدون آن موهبت زبانیای که بتواند لحظههای خیال و خلود آن را شکار کند، چطور میتوانست به این پیشگویی برسد که روزی از دور به سرزمینش نگاه میکند و همهء آن«شوکت و آبادی»و تمدن و فرهنگ را در«عزا و ویرانی»میبیند،چون عرصهء بهم ریختهء شطرنج که«شاهش مات»شده و هیچ دست نجات دهندهای از هیچ سو نمیبیند:
راستی آیا کدامین دست با این نطع بد فرجام بازی کرد؟
یا کدامین فاتح اینجا ترکتازی کرد؟
از تو میپرسم الا ای باد غمگین بیابانی!
ای که آوای عزایت را در این و یانه میخوانی!
بنگر این بیغوله را از دور!
هرچه میبینی در او مرگ است و ویرانی
عرصهء جاوید آشوب و پریشانی مهرهء شاهش از این لشکرکشیها،مات با چنین شطرنج نفرین کردهء تاریخ هیچ دستی نیست تا بازی مند،هیهات!
آذرماه 1345،از مجموعهء«از آسمان تا ریسمان»
هیهات!چه هیهاتی!کیست که هیهات سال 1345 نادرپور را ار امروز در 1363 بر زبان نراند؟و نادرپور اصرار میکند که این شعرها را«همو بود(همان حسّ بیدار)که به من الهام کرد»[5]الهام؟ایت شعرها هیچ کدام عطیهء الهام نیستند.مگر اینکه آن حضور و احضار را که گفتم به حساب الهام بگذاریم،که تازه در آن هیچ حس بیداری فعالیت نمیکند.من دربارهء مکانیسم الهام و اینکه شعر تمام و یا تمام شعر چقدر بدهکار آن است قبلا بسیار گفتهام[6]و حرف از آن در اینجا رشتهء حرف را از من میگیرد.نادرپور میتواند بسیاری از شعرهای خوب دورهء رمانیسم شاعریش را به حساب الهام بگذارد چون هنوز در جهان رؤیایی از رؤیای جهانی،حادثهساز نبود،خودش را به تصویر میداد و نه غایت تصویر.امّا حالا،عجیب سختم میآید که مثلا«تردیدی در طوفان» را مدیون الهام بدانم،مدیون«شلاق سرخ صاعقه»میدانم که چشمهای شاعر را در خواب میگشاید و تلنگر میزند،و شلاق سرخ صاعقه،مائدهء کور الهام نیست،همان حضور مضاعفی است که گفتم تصویر پخته و پرداختهء خود را در همان طلیعهء قطعه مینشاند:
شلاق سرخ صاعقه بر پشت آسمان پیچید چون علامت وارونهء سؤال
از قلهء«خود»تا چاه«خود»
این است که میگویم نادرپور خودش را نمیشناسد.و یا میشناسد؟آنطور که خودش میخواهد.این،طرز شناخت من است و البته به او ربطی ندارد.هر شاعری زندگی و تربیت ذهنی خودش را دارد،که در میان زندگی و تربیت واژهها شکل و قوام میگیرد.و اتفاقا زندگی و تربیت واژهها نزد نادرپور چنان است که همیشه او را به شناخت بیشتر«خود»و کشف زاویههای آن«من»فردی سوق داده است که بنوبهء خود،چنانکه در سطور بعد خواهیم دید،در تحول دید و زبان نادرپور کم کم حرکتی همگانی میگیرد.تمال به این خودشناسی در او چنان است که ثقل سنگین روحیهء او، و محور و مدار شعر او میشود،سراسر شعر او را میگیرد و دار و ندار شعر او میشود،و در مغناطیس مقاومتناپذیری که دارد این خودشناسی در شعر او به خودخواهی،حتّی، میرسد.آنجا میرسد که خوانندهاش را دست کم میگیرد و میخواهد همان برداشت خودش را از قطعه به خواننده تحمیل کند،و فهم خودش را از گدشهای سیّال و دو پهلوی زبان در یک مصرع،به او دیکته کند.این همه حاشیهنویسی در زیر قطعهها،و توضیحهای نالازم،و شاهد آوردنها از هاتف اصفهانی تا حافظ،از روزنامهء کیهان تا اساطیر یونان، از حدیث نبوی تا عیسوی و موسوی،از چپ فرانسه و از راست و از متفقین جنگ جهانی، از فردوسی و سعدی تتا عرفی شیرازی….تا لاادری و،و،و،…اوف!آدم بستوه میآید. ریتم شعر را از خواننده میگیرد و چیز دندلنگیری هم جانشین آن نمیکند،خواننده را در متن لذت،لذت خواندن،ناگهان به«حواشی»حواله میدهد،با شمارههای 1 و 2 و 3 و 4 که گاه در یک قطعه به 10 میرسد،و خواننده هربار،با هر شماره،از اوج لذّت (رفعت؟)به حواشی(حضیض مذلت؟)میافتد،و در آنجا چیزی جز لذت خود نادرپور نمیبیند،چون نادرپور از این کار لذت میبرد،به خواننده اما برمیخورد،همان قدر که به شعر لطمه.چرا که لذت او در حدّ تفهیم خود به خواننده نیست،در حدّ دست کم گرفتن او و افسار زدن به حس و شعور اوست،و به قیمت این خودخواهی،تعبیرپذیری شعر را از شعر میگیرد.از میان صد نمونه به یکی دو نمونه اشاره کنم و بگذرم،که خود این مطلب انگار دارد آن قصد اصلی مرا به حاشیه و حواشی میبرد.
قطعهء«طلوعی از مغرب»را که در تیرماه 1360 در پاریس سروده شده است با آغازی اینچنین:
در سرزمین من،
بعد از طلوع خون،خبر از آفتاب نیست…
میخوانیم و ادامه میدهیم،و در اواسط قطعه به این دو مصرع میرسیم:
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم(1)
و با این عدد یک که در داخل پرانتز گذاشته شده است ناچار دو سه ورق میزنیم و بسراغ حواشی آخر قطعه میرویم و در آنجا میخوانیم:
«حواشی:
(1)-تعبیری است از ظهور دوبارهء«نیروی چپ»در عرصهء سیاست فرانسه و پیروزی حزب«سوسیالیست»در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ملّی آن کشور (بهار سال 1981 میلادی)»[7]
خوب،حلا بگوییم که این یکی را شاعر عمدا خواسته است از تعبیرات احتمالی دیگر برکنار نگاهدارد،و مخصوصا به خوانندهاش حق ندهد که به میل خود و به عشق خود این دو مصرع را در ذائقهء ادبیش مزهمزه مند و به تعابیر ناصواب و خطرناکی برسد و یا اصلا نرسد و این مصرع را خدای نکرده در همان مفاهیم کلمه به کلمهاش دوست داشته باشد.ولی این یکی دیگر از همانهایی است که به آدم برمیخورد:
کتاب«شام بازپسین»را باز میکنم و به غزل زیبای«غروبی در شمال» میرسیم که در رامسر با این مطلع سروده شده است:
شیر دریا خفته در آغوش نیزاران هنوز بیشه بیدارست از بانگ سپیداران هنوز
و با ادامهء زیبای:
دست شب نارنج سرخ آسمان را چیده است خون او جاری است از دندان کهساران هنوز
ما هم ادامه میدهیم تا در اواسط غزل که به این بیت میرسیم و میخکوب میشویم:
گریهء زمستانهاش در بزم هشیاران چرا؟ نم نم باران خوش است آخر به میخواران هنوز*
چون با این ستارهای که جلوی ردیف گذاشته شده است،خواننده خیال میکند که دیگر این«هنوز»از آن«هنوز»ها نیست،و با اشتیاق بسراغ حاشیهنویسی آخر قطعه میرود و در آنجا،همان ستاره را داخل پرانتز میبیند و میخواند:
«(*)اشاره است به این مصراع:
نمنم باران به میخواران خوش است.»[8]
خواننده اگر خیلی مؤدب باشد میگوید:خیلی از راهنمایی شما متشکرم!و اگر هم خیلی عصبی و بیادب باشد،زیر لب با خودش حرفهای نامربوطی میزند و از خیر بقیهء غزل میگذرد،و از طعم این بیت زیبای آخر غزل محروم میماند:
پرده را پس میزنم،مرغابیان پر میزنند گوشهای از آسمان،آبی است در باران هنوز
و بلافاصله به قطعهء بعدی«در نور چراغ»میرسد،که من را در همین سطور از شعرهای موفق و جهانبینانهء او دانستهام،و به این تصویر برمیخورد که،برگها اوراق زرینی که روزی بر درختان زمردگون
آیات سبز آشایی بود
در چشم سعدی،دفتری از معرفتهای خدایی بود* فکر میکنید با این ستاره چه سوغاتی میخواهد در حاشیهء آخر قطعه بیاورید تا این مصرع «غامض و پیچیده»را برای خواننده بگشاید؟دوباره ستاره داخل پرانتز میرود و میخوانیم:
(*)برگ درختان سبز،در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است،معرفت کردگار
سعدی»[9]
نمیدانم نادرپور چه تصویری از خوانندهاش دارد،و یا خوانندگانش را در میان چه گروههایی جستجو میکند،که این اصرار او در تفهیم خود به خواننده،گاه به لجبازی میماند.گو اینکه وقتی بیگانگی فارسی زبانان را در اینجا با زبان خودشان میبینم، گاهی هم به او حق میدهم.امّا این بیگانگی،دیگر آنقدرها هم نیست که در نثر روشن و روان و بیکنایهء مقدمهء«صبح دروغین»هم،وقتی از اشتباه و فریب طلایهداران و فریفتگان«آن جنبش ناهشیار و بد فرجام»حرف میزند و نتیجه میگیرد که:
«اعرابیان ناآگاه،در طلب کعبه،ره به ترکستان بردند.(1)»[10]
باز بعادت مقاومتناپذیر خود عدد 1 را داخل پرانتز بگذارد،و به تنها کنایهء مقدمه، که معروف خاص و عام است،حاشیه در آخر بنویسد که:
«(1)-سعدی گفت:ترسم نری به کعبهای اعرابی-کاین ره که تو میروی به ترکستان است.»[11]
این لجبازی را هرگز به این درجه در نادرپور ندیده بودم،به بیماری میماند.من واقعا نمیدانم،و نتوانستم حتی حدس بزنم،که از«سرمهء خورشید»تا«صبح دروغین»چه حوادثی در روحیه و در درون او گذشته است،دربارهء خود چه شنیده و چه خوانده است، از کی و از چی؟و یا چه تأملهایی بر خود کرده است که ناگهان خود را برای خوانندگانش غامض و تاریک و محتاج تفسیر دیده است؟در آن روزگار دربارهء شیوهء بیان او وشته بودم:«…در انتخاب مصالح و بیان خود(واژهها،ترکیبها،استعارهها) انس مردم ترازوی اوست…گویی در شعرش دسته علفی به دست میگیرد و این برهء انس را با خود از سنگلاخها و حتی از کویرها میگذارند،او به این مردم احتیاج دارد…
و نمیخواهد زمانی برگردد و پشت سرش را خالی ببیند…من این شعر را کلی و ساده خواندهام و شعر نادرپور کلی و سادهء موفقی است.»[12]امروز هم کموبیش همین نظر را دارم با این تفوت که دیگر آن کلی و ساده از بسیاری از قطعات او پا کشیده است،و منظر قدیم شعرهای او رابهم ریخته است.و در منظر جدیدش،امّا،همچنان فهمیدنی مانده است.حیرت من در این است که وسوسهء توضیح نه فقط در خارج از قطعه و در حواشی میآید-که این حواشی حتما با فاصلهء زمانی زیادی پس از آفرینش قطعه نوشته میشوند-بلکه عادت او به توضیحهای مصرّانه،گاهی در خود قطعه و بهنگام آفرینش آن سر میکشد،و به بعضی از مصرعهای شعرش شرح و بسط یک نثر را میدهد. و این البته در کار نادرپور عیب نیست و در حدّ سلیقههای شاعری شاعران میماند.و البته تا آنجا که توضیح،پرانتزی در داخل قطعه نشود و به ساختمان تمام قطعه مثل زائدهای نیاویزد نظیر آنچه که حضور این چهار مصرع در قطعهء«تردیدی در طوفان» میکند:
در گوش من:نسیم،همان نالهء مگس در چشم من:هلال،همان نعل واژگون زین نعل:بخت و نام فرومایگان،بلند وز آن مگس:تولّد آلودگی،فزون
و الاّ،توضیح و صراحت در مصراعهای نادرپور،در مواردی که با ساختمان فطعه عجین میشود و جزئی از هیأت یا هیکل آن میشود،نه تنها کار سادهای نیست،بلکه اگر هم باشد این ساده بودن از نوع همان«ساده»هایی است که خودش بحق میگوید که آسان نیست: برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست[13]
چون همان قدر که توضیحهای خارج از قطعه و آن حاشیهنویسیها،تصمیمی است، توضیحهای ناآگاه داخل قطعه طبیعی است،و تظاهری است از تربیت زبانی و سرشت شاعری او.و مثال را،عامدا،از دو قطعهای میزنم که در سطور پیشین،از جهتی،در ردیف بهترینها آوردهام:
مرداب پشت سر را در پیش رو نهم یا جنگل جوان را از پیش دیدگان برگیرم و قرار دهم در قفای خویش؟
«تردیدی در طوفان»از صبح دروغین
غیراز جوانی مستعار جنگل،مفهوم این سه مصرع را،شما و یا هرکس دیگری،از اهل ک.چه تا اهل تریبون،همانطوری میگفت و مینوشت که در این سه مصرع آمدهاند.
و در این مصرع زیر،فقط کلمهء«برون»را اگر«بیرون»بخوانید میبینید که نادرپور مثل شما حرف میزند و شما مثل او:
پیری از شعله برون آمد با کلاهی که شباهت به عرقچین لئیمان کلیمی داشت.
«خورشید نیمهشب»از صبح دروغین
لئیمان کلیمی؟عجب!پس آدم فقط خودخواه نباید باشد تا بتواند حرفهای عامیانه و بیمارگونه بزند!بدخواه هم باید باشد،که مختل فرزانگی است،و به خواننده حق میدهد که همینجا کتاب را ببندد و کنار بگذارد.اولین باری که نادرپور این شعرش را در نیمه شب یکی از کوچههای پاریس برایم خواند،ضربهء مضحکی به من زد.گفتم،شنید،و از سر استیصال حرفهایی زد،حرفهایی که نفهمیدم من،ولی مطمئن شده بودن که در چاپ کتاب عوض خواهد کرد.و کتاب،یک سال بعد چاپ شد،و دیدم آنچه که باید عوض شود آن مصرع نیست.
منطق و معنا در شعر
و نادرپور دیگر در این سر عمر عوض شدنی نیست،نه خودش و نه شعرش،و شعرش کافی است که خودش را،و بهترین و بدترین خودش را بپذیریم.که این هردو و هر سه در چشم من یگانه شدهاند:خالق معصومی که چیزی جز مخلوق خودش نیست،شعر، مخلوق او و او مخلوق شعرست.و این هردو،مخلوق ماندهاند،و تا مجهول نمانند،هردو در تلاش آنند که به زندگی خود معنا و منطق بدهند،هرکدام میخواهد که خود را در آن یکی مفهوم کند،یکی در خارج از قطعه و در حواشی،و آن دیگری در داخل قطعه و گاه در تلاشی.و این شاعر خودش را هنوز هم،و بلکه بیشتر از سابق،اینطور میخواهد: روشن،برهنه،واگرنه منطقی لااقل همسایهء منطق.[14]
معنا و منطق خودش را به شعر تحمیل نمیکند،تحمیل از سرایندهء قطعه است که برمیخیزد و گاه سراپای قطعه را زیر بار میگیرد،و در جهت قصد خود بکار میگیرد،منتها بخت نادرپور در این است که اصلا قصدهایش از همان اول غالبا در جهت شعر میروند و از باطن شعر برمیخیزند،و منطق و بیمنطقیشان،در همان مرحلهء قبل از سرودنزاده شده و تکوین گرفتهاند،معنا و منطقی که خارج از ارادهء او و نهفته در هوش اوست.وگرنه معنای شعر نادرپور اگر میخواست ناشی از عاریه،کشف و یا ابداع بوده و در خود قطعه و از خود قطعه سر درآورده باشد،با این اصراری که او در تفهیم خود به خواننده دارد ضایعهء وحشتناک شعر او،و خشکی،بیرمقی و کم جانی قطعههای او میشد،خطری که گاه شعر او را در همین کتاب«صبح دروغین»بر موی باریکی تا آستانهء سقوط میبرد و باز میگرداند.و عبور از خطر در شعر نادرپور،جرأتی است که دیگر ناشی از بخت او نیست،جرأتی است که تشرّف بر جهان واژهها و تسلط بر موسیقی کلام به او میدهد.
این بخت را،تا آنجا که به تجربه و تحقیق دیدهام،و در زندگی با شعر و شاعران شناختهام،غالبا شاعرانی دارند که بقول نیچه طبیعت دیونیرین( Dionysen )دارند، و نادرپور را من متعلق به این گروه از شاعران میبینم،یک دیونیزین:فرزانهء غریزی، که به تعبیر دیگر،غریزه فرزانگی دارد،و غریزهء هوش،که حیات تفکر او را با چاشنیهای زیباشناسی بویژه موسیقی ملام و تجسم خیال،و شور و عاطفه میآمیزد…و نجات او در همین است.چه بختی!
و برای خوانندهء بی طاقت و کم حوصله بلافاصله این توضیح را بدهم که تکیه بر واژهء «بخت»،که میبینیم در این سطور خود بخود و نه از سر عمد آمده است،هرگز به این غرض نیست که دیونیزینها بر سر این موهبت مینشینند تا«شاهکار»هایشان از ملکوت کبود،شسته و رفته بر صفحهء کاغذ بنشیند.ادارهء صفحهء سفید همان قدر برای آنها مسأله است که برای شاعران آپولینین( Apollinien )،که شعر را بر صفحهء سفید میآفرینند و از هیچ سویی به آنها هدیه نشده است،و بسیاری از شاعران تاریخ ایران و جهان از این دو گروه برخاستهاند.
شعر شاهد
امّا در آن مرحلهء قبل از تکوین،هرچیزی از دنیای بیرون،یک تکّه و یا کلّ آن،و آنچه بر این دو،و بر قلمرو این دو میگذرد و ربط مستقیم با زندگی انسان پیدا میکند، مستقل از انسان،و در بخث ما،مستقل از انسان شاعرست.و خیال شاعر و مکانیسم تصویرپردازی او،آن معنا و بیان نهفته در آن تکّه و در آن کل را میشکافد،رمزگشایی میکند،بروز میدهد و بر آن شهادت میدهد.و توانایی او در این کار بسته به میزان شهادتی است که میدهد،بمقدار آفتابی است که بر آن حوادث میتاباند،توانایی این که شعرش را«شعر شاهد»میکند یا نه.
قدرت نتدرپور در شهادت او نیز هست.مشکل است که کار شاعر،بعنوان یک هنرمند،هم شاهد کائنات و محتوای زمانش باشد و هم شاهد حیات هنری زمانش.که این دومی را اگر شهادت ندهد،انسان فردا و پسفردا عنایتی به شهادت اوّلی نخواهد داشت.چنانکه این مشمل را او در شماری از اشعار خود،از آن گروه که ن آنها را «شعر شاهد»نامیدهام،دارد.شماری از اشعار که بر عصر شاعر شهادت میدهند و او آنها را با ضمر آگاه و در بیداری و نه در رؤیا،و یا برچیده است،تصویرهایی تنها و جدا افتاده که درست به درد برچیدن میخورند:
تاج خروسهای سحر را بریدهاند «رستخیز»از آسمان تا ریسمان
و حرفهایی از این ردیف که:لالههای خونین،فریاد میکشند…. و تمام شعر«مرثیهای برای بیابا و برای شهر»در کتاب«گیاه و سنگ نه،آتش»که از لحاظ زبان تحولی در کارهای آن دورهء نادرپورست(سالهای 40)و طبق معمول با خطابهای از این تمام میشود:
آه،ای امید غائب! آیا زمان آمدنت نیست سنگ بزرگ عصیان در دستهای توست آیا علامت زدنت نیست؟
حرفهایی است که نتدرپ.ر در هوشیاری دستچین کرده است و مثل چینه ردیف کرده در کنار هم گذاشته است.
امّت،این حرف او،که از شهادت او بر جریانی برمیخیزد که در زمانهء ما بر ما آشناست،و با این خطاب در شعر میآید که:
آه،ای برادران! توحید،از دوگانگی آغاز میشود آری،دوگانگی: یعنی به غیر خویش،کسی را شناختن خود را ز هرکه جز او،بیگانه ساختن آنگه به او رسیدن،در جاودانگی
برعکس،در تشکّل قطعه و در تقدم و تأخر مطالب مطالب آن،یعنی باصطلاح در Contexte قطعه،چقدر درست نشسته است.که اگر نمینشست،از نادرپور فقط میتوانست تصویر یک خطیب را بدهد،که بر سکّویا منبرش بیخودی شور میزند،آنچنانکه شمار دیگری از اشعار او از میدهند.در اینجا ولی،ادامهء آن در یک انسجام فنی،و در یک بافت کم گوی و گزیده گوی مطالبی که در داخل قطعه،از دور و نزدیک جوابگوی هماند،خواننده را به جایی میبرد که این حرف را،نه چون یک خطبه در فاصلهای از گوش او تا منبر،بلکه در متن یک آب و هوا،مثل هوا جذب میکند.و کار شاعر هنرمند،ساختن همین آب و هواست.یعنی همان حیات هنری،شهادت دوگانه بر زمان و بر زبان.
این یکی از شگردهای نادرپورست،و یا حالا دیگر عادت ثانوی او،که با معانی نهفته در دنیای اطرافش،رابطهء یک طرفه ندارد،برعکس یک رابطهء بده و بستان دارد.زبانش طوری است که باندازهء آفتابی که میتاباند زیر تابش آنها قرار میگیرد.تا آنجا که مثل اینکه این زبان را،که منظری از دنیا را شکافته،همان منظری از دنیا به او داده است. برف و شکوفه،آیت توحیدند این تصویر،در وسط قطعه،جایی از فرم گرفته است،سکّوی همان خطابهء آخر قطعه است،اسباب حرف است،موجز و مختصر،که انگار تمام نادرپور در انگشت سبابهاش خلاصه شده است.
راز وصلت
شاید بگویید که همیشه همینطورست،و برای هر نویسنده یا شاعر،مسائل دنیا در زبان آنهاست که روشنی میگیرد.آری،امّا توفیق شاعر در آنجاست که قدر خودش را با طبیعت و با مسائل دنیای یگانه و واحد ببیند که خودش را جای آنها بگذارد،و در این تلاش عاشقانه،روشن که میکند روشن هم میشود،چون او خود آن طبیعت و خود آن مسألهء دنیایی است.و این جز ایمان و عزم و عطش نهانی وصلت میسّر نمیشود.
به این وصلت،نادرپور در شعرهای«گل و بلبل»و«چار درد»،«از نقطه تا دایره» و«قلب بالدار»،«شهابی در تاریکی»و«طوفان نوح»،«در سایهء کبود دو انگشت»[15] رسیده است،بعنوان نمونههای ذکر نشده و در نمونههای ذکر شدنی دیگر.و به این وصلت مثلا در قطعههای«عریضه»(شام بازپسین)،«پاریس و تأئیس»،«در پشت گره کروات»،«نوید»،«تنگ شراب و شعر من»(از صبح دروغین)و خود قطعهء «صبح دروغین»نرسیده است.و در بسیاری دیگر از همین کتابها….که این بسیاری دیگر تازه از آنهایی است که شاعر در آنها وسواس شکل داشته است و نه از نوع قطعاتی چون«به محمد اقبال»و«شعلهء کبریت»که زیادند و اصلا از این مقوله جدایند.که این مقوله و نمونههایش البته در جای خود حضور دیگری دارند و حرفی دیگر میطلبند، چرا که با همان تصویرهایش تنها و جدا افتادهشان از یک تصویرگر بزرگ میسازند. در آنها آن عطش نهانی وصلت نیست،و یا هست ولی سیراب و کامروا نیست.چون بطرز عجیبی این راز جادویی برای من تجربه شده است که این وصلت،هرجا که شاعر سربهوا،بیدرد،بیحیرت و بیسؤال میماند.و عجیب است-و یا که اصلا عجیب نیست-که این وصلت،هرجا که عواملی در شعر مطرح میشوند،و یا سایهشان را میبینیم که میخواهند انسان شاعر را از اضطرابهایش منصرف کنند،او،از میان هزار و یک جور دلهرهء آدم،فیالمثل مرگ،عجز،حقارت،تنهایی و…سایهاش را برمیدارد و شاعر را در شعرش تنها میگذارد.
با اینکه نادرپور در چشم من شاعری است آشنا به ایم موهبت مرموز،هم بعلت سرشت دیونیز یا ک خودش،که اشاره کردم،و هم بعلت توانایی اکتسابی سالها شاعری و تنفس در هنر کلامی،ولی باز گاهی شعرش،تا سطح یک شعر بد سقوط میکند. مأموریتش در کجای هستی و کون و مکان مینشیند،طوری رابطههای فوری و آسان و بیفاصله،از آن وصلت فاصله میگیرد و یا وصلت از فاصله میگیرد:
خورشید عالمتاب من،آیینهء بخت بلند من امید عمرو،دخترم،دیر آشنای دلپسند من گاهی که میآید به دیدارم چشم مرا در تیره روزی،نور میبخشد من،چون جوانان باز مییابم در ضعف پیری قوّت بینایی خود را (…تا آخر)
«در بازتاب شعلهء کبریت»از صبح دروغین و دست مرا زیر ساطور هم بگذارند زیر این مصرعها را امضا نمیکند:
که بگویم نادرپور را هم من شاعر شاهکارهایش میشناسم نه شاعر شعرهای بدش.چون این یک تقلب است که شاعرانی را با تکیه بر شعرهای«انقلابی و بنابراین خوبشان»! و شاعرانی را با پیش کشیدن شعرهای«غیر انقلابی و بنابراین بدشان»!قضاوت کنیم و در همان محکمه از حضار بخواهیم که حالا بیایید در حضور من رأی بدهید تا درجهء شعرشناسی شما دانشجویان عزیز و انقلابی را بشناسم!مع ذلک دانشجویانی که علیرغم تمایلات ادبی استادشان به نادرپور«رمانتیک و غیرسیاسی»و یا به یدالله رؤیائی«فرمالیست و غیراجتماعی»رأی میدهند(آن هم در محیط بایر فرهنگی و ارتجاع حاکم مذهبی)،اگر دهن کجی به استاد نباشد پوزخندی به کج دهانی او،امّا، هست.[16][17]
کدام«من»؟
نمیدانم چرا حرفی که از نادرپور میزنم به اینجا کشید،به حرفی که کس و ناکس دیگر از او میزند،و کس نادرپور را شناختن،شناختن«من»اوست،یعنی شناخت یکجای«شعر و زندگی»او،که به نظر من سخت تؤمانند،که نه تعهد میخواهد و نه تقلب.وآن تقلب که من گفتم اینجاست،یعنی آن من«شخصی-همگانی»او را ندیدن،و یا دیدن و نگفتن.چرا که این«من»دیری است که دیگران آن«من رمانتیک» و آن من«شخصی و فردی»نیست.و نادرپور خود،آگاه از این مقوله،و انگار دلآزرده،چنین مینویسد:که به نظر من دفاعی است نه لازم،نه مقنع،:
«شرط تعهد شاعر فقط آن نیست که هرگز از خویش نگوید و همیشه از همگان دم زند و به عبارت دیگر،«ما»را جانشین«من»کند.اگر عمق و اصالتی در کار شاع نباشد،این تعویض ضمائر،فریبی بیش نخواهد بود….من،بیگمان،از حدیث نفس آغاز کردهام،اما معلوم نیست که به حسب حال جمع نرسیده باشم و اگر محکمهء ظاهربینان،فقط به گناه استعمال ضنیر«من»محکومم کند،در انظار داوری زمان خواهم ماند.»[18]
نالازم است برای اینکه از اتهامی دفاع میکند که اتهام نیست،و نیست.کمکم در مورد نادرپور،در طول سالیان به این نتیجه رسیدهام که وقتی به نثر مینویسد،اهمیت زیادی و بیهودهای به فکر شایع و شیاع فکری اطرافش میدهد.وگرنه این چه دفاع معصومانهای است که اینجا از خود میکند،در برابر کدام ادعانامهء بی مدعا به؟مدعا به اگر«تعهد»ست،پس ادعانامه بیمحتواست،بر هیچ میرود.و نادرپور در برابر این هیچ،ناگهان ترسیده است،و ناگهان از«»بیرونش میآورد تا برایش پیدا کند،و چون خود را در آن محکمهقبههرحال،محکوم میبیند،پس شرطش را مینویسد،و منتظر«داوری زمان»میماند.با همهء چهرهء بیگناهی که این حرف از او ترسیم میکند،به نظرم نادرپور بیشتر در انتظار زمان داوری است تا داوری زمان.و زمان داوری فرا رسیده است،اگر نه برای همه،لااقل برای ما در«صبح دروغین»:
پیمبران سخن!آری، ایا بتان قلم در کف که دست سست شمایان را ز پشت پره،نخی جنباند! چه زود لفظ«تعهد»را ز نوک خامه فروشستید، ولی چه دیر به خود گفتید که نقش«مار»اگر زیباست به لفظ«مار»نمیآید.
و برای خودش،که میبینید،که البته خودش هنوز هم میتواند«در انتظار داوری زمان» بماند،اگر بخواهد،امّا برای من زمان امر کثیفی است،و من خود را سبکتر از آن و عادلتر از آن میخواهم.
مقنع نیست،چون از«فریب ضمائر»برای تئجیه امری میجوید که در اصل برآب میرود،و ضمایر نه خودشان و نه تعویضشان فریب نیستند،که اتفاقا این ضمیر من،گاهی از همان«ضمیر»در حدّ دستوریاش برمیخیزد،و گاهی همین ضمیر دستوری است که وجدانی برای آن یکی است.و استعار او هم،در همین مقدمه، به این گفتهء رمبو که«من،دیگری است( Je est autfre )جز از همین تعبیر برنمیخیزد،و نه تنها در شعر بلکه در حیات تن و تفکر.یعنی برای کشف اصالت خیال و خلق تصویر در نادرپور باید بسراغ همان وجدان،دل و درون مشروح او رفت تا دید که آن ej،و در زبان ما،آن«دم»،آن ضمیر شخصی متصل اول شخص مفرد،با«خود» او چه میکند که«دیگری»میشود.
بجز آن دو گروه شعر،که صحبتش رفت،یعنی اشعار جهانمداری با بینشهای پیامبرانه،و آنها که بر جامعه و کشئر شاعر شهادت میدهند-اشعار شاهد-،شمار عظیمی از شعرهای نادرپور شعر گریز و پناه است در خود،در کلام،در برداشتهای عشقی و روحانی و جسمی و…گاه با مغناطیسی از جادو وو کیمیا،و در همان مغاطیس ولی بسته و محصور.
در حصار این حرف،باید گفت که شعر نادرپور شعر هوای آزاد نیست،مع ذلک اگر این حرف درست نباشد،لااقل این هست که او در هوای آزاد شعرش،باصرار سکوهایی برای نشستن،و درها و پنجرههایی برای باز و بسته کردن میگذارد،درها و پنجرههایی برای پذیرفتن و پس زدن.او،مسافر تنهای این هوای گسترده و آزاد،اما هرجا که میگذارد منظرههایی را با خودش میبرد،بجای اینکه ببیند،مثل سایهاش که با خودش میبرد،طوری که من گمان میکنم که نمیبیند،بلکه با پوستهایش،ریههاش،و رگهاش میگیرد.و نیز با پاهاش،که حس حرکت و ریتم رقص را بدرقهء دید او میکنند.چه دید رسیده و پختهای!این،یک روی لیریسم نادرپورست که همان دید پخته به او کمک میکند که کنایهها،تصویرها و سمبولهایی را که طبیعت و از تابش آن منظرهها گرفته بود،با استادی بیرون بیاورد،و بر آن منظرهها،و بر طبیعت،که شما هم درآنید،باز بتاباند.بطوری که،در روی دیگر سکه،آن خود لیریک،با دیگری (با شما)ساخته میشود،نطفه و شکل میگیرد.یعنی آن ضمیر تنها و آن منی که در نور، در شب،در کویر،در درخت،در کبوتر،در آفتاب و آب وجود داشت،و در چاه«خود» بود(و یا در قلهء«خود»؟)،ناگهان آمیزهای شخصی-همگانی میشود.
اینقدرت را نادرپور در چهار کتاب اولش،تا«سرمهء خورشید»،و حتّی در بسیاری از قطعات مجموعهء«گیاه و سنگ نه،آتش»هنوز نداشت،اگر قطعات:از من تا خورشید،قلب بالدار،جاده خالی است،مرثیهای برای بیابان و شهر،نقاب و نماز،و خود قطعهء گیاه و سنگ نه…از نقطه تا دایره و چکامهء کوچ را از آن برداریم.
در سالهای عزلت
نادرپور«از آسمان تا ریسمان»و نادرپور«شام بازپسین»را باید کشف کرد و شکافت و شناخت تا فهمید که چه ثقلی را با خود تا«صبح دروغین»کشیده است.و در عزلت و سکوت سه سالهلش چه گذشته است،سکوتی مه درسی و پنج سال شاعری نادرپور بیسابقه است.«شام بازپسین»را که میبندیم،یعنی نادرپور 1355 را،به «تردیدی در طوفان»و«خورشید نیمهشب»،اولین شعرهای مجموعهء«صبح دروغین» میرسیم،و به این فکر میرسیم که عزلت نادرپور یک عزلت فنی نبوده است.یعنی عزلت تأمل بر زبان خود،تورق خود،و ورز،و راهیابی،و کشف جادو،و حفر تونل.
بلکه عزلت تأمل بر دیگران بوده است،دیگران فرزانه،دیگران بزرگ،و غوطه خوردن در فکر و اندیشهء آنان،تغنّی از خزائن فکری و فرهنگی قلههایی چون فردوسی، نظامی،مولوی و حافظ بوده است.یعنی شعر نادرپور در«صبح دروغین»،همان چهره را در زبان،و شیوههای بیان،و در زیباشناسی ساختمان قطعه ارائه میکند که قبلا در «شام بازپسین»میشناختیم.امّا در اینجا ضربهها و چاشنیهایی از فراست و فرزانگی و فریاد،از ستیز و از ستوه،شعرش را شعر ضرورت زمانه میکند.شاید اگر این ضرورت را نمیدید هنوز از عزلت بیرون نیامده بود.شاید هم نمیخواست که ادامهء عزلت دیروز او موازی انزوای امروز شاعرانی شود که شرم گفتنهای دیروزشان،امروز به نگفتن و خاموش شدن میکشاندشان.این ضرورت گفتن و خاموش نماندن،امروز برای نادرپور چنان است که کتابش را نهتنها به«هشیارانی هدیه»میکند«که در آستان حوادث اخیر،خطر را از دور دیده بودند»بلکه مشفقانه به آن گویندگانی عرضه میدارد«که غفلت دیروز را با بصیرت امروز خویش جبران»میکنند.[19]و همین ضربهها و چاشنیهای فراست و فرزانگی است که شعرهای این مجموعه را سهم بیشتری از اندیشه و تفکر او میدهد تا آن حسّها و خیالهایی که گفتم پشت و روی سکه را بهم میدوزند،تا آنجا که تمام قطعه را مانیست فکری شاعر میکند،قطعهء«خطبهء عزیمت»،که محصول همان چاشنیهاست و نشانههایی از ستیز و ستوه را در خطاب به همان گروه از شاعران،در مصرعهایی از این قطعهء بلند میبینیم:
صفای چهرهء کاغذ را
به چنگ خویش خراشیدم،
حروف را،همه،بند از بند
ز هم یک گسستم و پاشیدم
به یک نگاه یقین کردم
که از تمامی این الفاظ
یکی بکار نمیآید.
قلم ز پوستهء کاغذ
توقعی نتواند داشت
جز اینکه نطفهء معنایی
از این سفیده برآرد سر
وگرنه،زردهء خورشیدی
از او ببار نمیآید
و در ادامهای صمیمی و صادق،خطاب به همان«شاعران متعهد»و«بتان قلم در کف» میپرسد:
اگر پیام شما حق بود چرا چو موج زمین خورده به پایبوس حقارت رفت؟ اگر کلام شما جان داشت، چرا چو کاه پراکنده ز خشم باد به غارت رفت؟ چه زود راه فنا پیمود: رسالتی که رذالت بود! به آبروی شما سوگند! که آب رفته،دگر باره به جویبار نمیآید. ایا هیاکل نام آور! به طبل جنگ چه میکوبید؟ که طشت خالی رسوایی ز بام نام شما افتاد، وگر صدای خوف و خجالت بود: چنان به خاک سیه غلطید، کزو به چشم حقیقت بین بجز غبار نمیآید. ایا سلالهء چوپانان! که برق معجز موسی را به چشم سامریان دیدید،
کنون،به فال نکو گیرید طلوع گاو طلایی را! به شیر تازه وضو گیرید نماز صبح رهایی را! و گر امید شما،ای خلق! به بازگشت پرستوهاست، نظر ز پنجره بردارید، که نو بهار نمیآید
و آنچه را که حالا،بیاعتنا به«محکمهء ظاهربینان»در ادامهء همین قطعه میگوید،من دوست داشتم که در همان سالهای 1356،که«از نشانی تا کلید»را مینوشت میگفت:
مرا همیشه طلب این بود کز این دیار،جدا باشم ضمیر«من»به زبان راندم که همزبان خدا باشم مرا قصاص کنید ای خلق! گر ازنژاد شما باشم اگر شما همه نفرینید مرا سزد که دعا باشم که از دهان پر از دشنام پیام یار نمیآید
و برعکس حالا،پیام یار را باید از دهان پر از دشنام شنید،که سزای آنچه بر من و او رفته است جز ناسزا نیست،و دهان نادرپور را من اینطور میخواهم،پر از دشنام،و دهان همهء شاعران را،که باید دیر یا زود،از گریبانهاشان طلوع کنند تا شعر،طلوعی دوباره کند،که تا وقتی که شاعر در حاشیه زندگی میکند،شعر زندگی نمیکند.و آنچه مرا در این سطور تا به اینجا کشانده است،تلنگری است که حضور تنهای«صبح دروغین» در این میانه به من میزند:عبور از حاشیه و پرخاشی در خلاء،همینکه حرف دهان خود را بزنیم،و کینههای دل را از دل نگیریم،همانجایی که هستیم نباشیم،پسر پدر خود باشیم و نه پسر وقت.
و میبینیم که یادداشتهای من،از اینجا ببعد،در زمینهء زیباشناسی شعر امروز،از خلال همین شعرها،حرفهای دیگری است،که دیگر تأمل بر حرف دهان او نیست،و تأمل بر اندیشهء او نیست،بلکه یادداشتهایی است از همه سو که دید و به نگاه او میرسد،و به توقعهای ساختمان و معماری در شعر،و توقع شکل،چرا که جریان داشتن، بتنهایی کافی نیست،حتی برای آب.و این مبحثی است که ترجیح میدهم موعود بماند تا مخلوط،که شاید،در عمری باقی،باز همین صفحات بیایند.
«صبح دروغین»را باید خواند.این شعرها را همه باید بخوانند-به خود میگفتم وقتی که میخواندم-همه،در متن موجود زندگی،بی هیچ تعلقی،از انتشارات «نهضت مقاومت ملی»هم که باشد.این سه کلمه باد هوا هم باشد«صبح دروغین»کافی است که تصور نکنیم شوخیاند.
[1]. هر سه مجموعه از انتشارات مروارید،تهران،زمستان 1356.
[2]. این کاربرد«چندین»و«چندان»را به این صورت،بعنوان یک سلیقهء شخصی از من قبول کنید،که با استفاده(و یا سوءاستفاده؟)از مفهوم رایج آن و برای ابلاغ زودتر حرفم بکار بردهام،وگرنه،در خوشهچینی که گاه از حرفهای استاد محمد جعفر محجوب در پاریس داشتهام،آموختهام که این مفهوم رایج درست نیست.چرا که«چند» خود،مبهات بین 3 تا 9 است،و چندین(که نباید با«ین»عربی اشتباه شود)جمع چند نیست، بلکه آوردن«ین»و«ان»به دنبال چند در زبان فارسی به مفهوم این اندازه و این مقدار و یا آن اندازه و آن مقدار آمده است،و این مثال را هم یادم نیست از مدام متن کهن برایم نقل کرد:«….بزنید این گدای شوخ مبذز را که چندان نعمت به چندین مدت برافکندی».
[3]. از نشانی تا کلید،صفحهء هفتم.
[4]. از مقدمهء«صبح دروغین»،صفحهء ب
[5]. از مقدمهء«صبح دروغین»،صفحهء ب
[6]. رجوع کنید به فهرست موضوعی کتاب«از سکوی سرخ»،مسائل شعر،تهران انتشارات مروارید،سال 1357،و فهرست موضوعی کتاب«هلاک عقل:وقت اندیشیدن»،مقالهها،همان ناشر.
[7]. صبح دروغین،ص 132.
[8]. شام بازپسین،ص 46،ص 49.
[9]. شام بازپسین،ص 46،ص 49.
[10]. مقدمهء«صبح دروغین»،صفحهء ب و صفحهء د.
[11]. مقدمهء«صبح دروغین»،صفحهء ب و صفحهء د.
[12]. مجلهء«راهنمای کتاب»،تیرماه 1340.
[13]. صبح دروغین،صفحهء 41،از قطعهء«مدح برهنگی»
تو،ای غرور توانای آفریننده، تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار! برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
[14]. صبح دروغین،صفحهء 41،از قطعهء«مدح برهنگی»
تو،ای غرور توانای آفریننده، تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار! برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
[15]. به ترتیب از مجموعههای:«صبح دروغین»،«گیاه و سنگ نه،آتش»،«شام بازپسین»و«از آسمان تا ریسمان».
[16]. گزارش این«انتخابات»!را من در کتابی بنام«ادوار شعر فارسی،از مشروطیت تا سقوط سلطنت»به قلم محمد رضا شفیعی کدکنی خواندهام،تهران،1359.
[17]. این را هم بگویم که شفیعی کدکنی چند مقالهء منتشر شده در سالهای پیش از بلوای ملایان را سرهمبندی کرده و حالا باقتضای زمان،نام«ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت»به آن داده است.و برای اینکه آنها را به ریش ملاّ ببندد جا به جا حرفهای انقلابی مدروز را هم به تصنّع ذاخل متن میکند،که یعنی:دید انقلابی در نقد!و کلیشههایی که پیداست هنوز در الفت دهان مؤلف نیست،ولی برای انبسلط خاطر ملاّ خوب است.و ضمنا یکی دو نمونه هم برای انبساط خاطر ما«فرهنگ بورژوازی دلال»،«افزایش درآمد نفت و سسرمایهگذاریهای خارجی»…عوامل تغییر در مصرعهای نیمایی»اند!(ص 85 و 86)و یا:«چون بورژوازی ملی(در 28 مرداد)جای خود را به بورژوازی کمپرادور بخشید…در نتیجه روابط خانوادگی کلمات دگرگون میشود…،و کتاب شعرهای دریایی او(یعنی نگارندهء این سطور)حاصل همین بهم خوردن نظام معتاد روابط خانوادگی کلمات…است (83-80)و طربانگیزتر اینکه:فروغ(فرخزاده)،خود،نخستین مبشر جنگهای چریکی و مبارزهء مسلحانه است! (87).و ضمنا:یکی از ادوار شعر فارسی دورهء سیاهکل(؟)است…امپریالیسم و مسائل جهانخواری(در شعر البته!)…
[18]. از نشانی تا کلید،مقدمهء واحدی بر سه کتاب شام بازپسین،از آسمان تا ریسمان،و گیاه و سنگ نه آتش.
[19]. سخنی در آغاز،مقدمهء«صبح دروغین»،صفحهء ج

