واژههای فارسی الاصل در لهجهء عربی حجاز
چکیدهء پژوهش
موضوع و زمینهء این پژوهش پیوستگی راههای رهسپاری واژههای فارسی الاصل در لهجهء عربی حجارست که بیشتر آن واژههای زنده در گفتار مردم را تکتک به نگارش درآوردهایم و طرز تلفظ آنها را به خط لاتین و موارد استعمالالت آنها را در روزگار کنونی در سرزمین حجاز منطقهء غربی کشور عربستان سعودی روشن کردهایم تا تطور واژههای فارسی الاصل را در این سرزمین مقدس ثبت کرده باشیم و به این منظور مقابل آنها را در زبان فارسی و تا حد امکان ریشههای آن واژهها را در فارسی و در زبان پهلوی هم نمایان کردهایم.
*** در لهجههای مختلف عربی امروز واژههای بسیاری یافت میشود که فارسی الاصل است.نسبت درصد اینگونه کلمات در لهجههای مناطق مختلف متفاوت است.دوری و نزدیکی چغرافیای و بیشی و کمی ارتباط و آمیزش با ایرانیان در این نسبتها مؤثرست. در سرزمینهای عربی مجاور ایران بسبب همسایگی و اختلاط مردم و ارتباطات دینی و اقتصادی بیش از هر جای دیگر در جهان عرب در زبان گفتاری مردم کلمات (*)آقای محمد صدیق العوضی که امنون با سمت دانشیاری زبان فارسی در دانشکدهء ادبیات ملک سعود، در شهر ریاض عربستان سعودی تدریس میکنند،سالها پیش برای گذرانیدن دورهء دکتری زبان فارسی به ایران آمدند و پس از چندسال تحصیل در دانشگاه تهران از این رشته فارغ التحصیل شدند و اینک در وطن خود بخ تدریس زبان فارسی مشغولند.مقالهء ایشان بخصوص برای کسانی جالبتوجه است که به پژوهش در زمینهء کاربرد کلمههای فارسی در زبانهای دیگر مشغولند.
فارسی الاصل یافت میشود.از میان این سرزمینها کشورهای خلیج* در درجهء اول و عراق در درجهء دوم قرار دارد.و بعد از آنها حجازست.
حجاز،منطقهء غربی کشور عربستان سعودی بسبب وجود حرمین شرفین در آنجا در نزد همهء مسلمانان و از جمله ایرانیان مقدسترین و گرامیترین سرزمینهاست.ارتباط مداومی که حجاز در طول تاریخ با ملل و اقوام مختلف داشته است شاید در همهء جهان بیمانند باشد.
واژههای فارسی الاصلی که در لهجهء امروز حجاز وجود دارد از چند طریق وارد شده است.
1-وجود فارسی زبانان در حجاز
از دیرباز برخی از مسلمانان ترجیح میدادند که ترک خانه و خانمان کنند و در سرزمین مقدس سکنی گزینند یا در جوار بیت الله الحرام در مکهء معظمه باشند و یا در مدینهء منوره در جوار مسجد النبی و در کنار تربت نبوی صلی اللّه علیه و سلّم.در این صد سالهء اخیر خانوادههای فارسی زبانی از ایران(عموما از استان فارس و مناطق جنوبی)و افغانستان به حجاز مهاجرت کردهاند و در آنجا مقیم شدهاند.
عامل دیگر در مهاجرت عامل فرهنگی بوده است.برخی از ایرانیان اهل سنّت از مناطق جنوبی ایران از دیرباز برای تحصیل علوم دینی به حجاز میآمدند و در حلقات علمی حرمین شریفین مکهء معظمه و مدینهء منوره به تحصیل علوم دینی میپرداختند و سالها در آنجا میماندند و به تحصیل یا تدریس مشغول بودند و سپس به وطن بازمیگشتند و به ارشاد و تدریس و افتا میپرداختند و این سنّت کمابیش هنوز هم ادامه دارد.
علاوه بر انگیزهء دینی و فرهنگی عامل اقتصادی هم در مهاجرت برخی از خانوادهها مؤثر بوده است.حتی پیش از استخراج نفت و پیشرفت سریع اقتصادی و اجتماعی کشور عربستان سعودی منطقهء حجاز از قدیم الایام از مراکز مهم و فعال تجارتی بوده است.و این خود موجب میشده است که کسانی به انگیزهء تجارت بدانجا مهاجرت کنند و اقامت گزینند.
غیراز عامل دینی و فرهنگی و تجارتی عامل سیاسی هم در مهاجرت مؤثر بوده است. پس از انقلاب در روسیه و تشدید محدودیت برای مسلمانان برخی از آنان از آسیای مرکزی-از سرزمین کهن ادب فارسی از بخارا و سمرقند و…به حجاز مهاجرت کردند. بسیاری از این مهاجران آسیای مرکزی از ترکزبانان و عدهایشان از فارسیزبانان (*)مقصود«خلیجفارس» بودهاند.
این نکته را هم در باب مهاجرت ایرانیان باید ذکر کرد که در دورهء شکوفایی اقتصادی-برخلاف کویت و دیگر کشورهای خلیج که هزاران کارگر و متخصص و بازرگان بدانجاها مهاجرت کردند-تعداد بسیار اندکی به کشور عربستان سعودی آمدند. 2-منطقهء حجاز چند جزیی از امپراطوری عثمانی بوده است و در تحت سلطهء ترکان برخی از کلمات فارسی که در ترکی رایج است بوساطهء حضور ترکان وارد لهجهء مردم حجاز شد که هنوز هم پارهای از آنها باقی و رایج است. 3-سالانه هزاران هزار فارسیزبانان ایرانی و افغانی برای زیارت به حجاز میآیند. اگرچه اقامت چند هفتگی آنان اثری در زبان مردم بومی ندارد،ولی احتمالا شاید برخی واژهها از طریق همین رفتوآمدهای کوتاه سالانه وارد شده باشد. 4-برخی کلمات فارسی الاصل از طریق زبان ادبی عربی وارد شده است. میدانیم که در زبان فصیح و ادبی عربی تعداد کلمات فارسی الاصل معرّب هست که از قدیم حتی پیش از اسلام وارد عربی شده است.اینگونه کلمات فارسی الاصل که از زبان ادبی گرفته شده است البته خاص لهجهء حجاز نیست و در دیگر لهجههای عربی نیز وجود دارد.
خلاصه اینکه کلمات فارسی الاصل عربی حجاز را که از طریق مختلف وارد شده است میتوان به چند دسته تقسیم کرد:یکی آنها که مستقیما از فارسی گرفته شده است بسبب وجود و حضور(چه دایم و چه موقت)ایرانیان در حجاز یا بسبب رفت و آمدهای برخی از مردمان حجاز به سرزمینهای فارسی زبان.و دستهء دیگر آنهایی است که غیر مستقیم وارد شده است یا از طریق زبان فصیح و ادبی عربی و یا از طریق ترکان آسیای مرکزی.برخی نامهای قریههای حجاز هست که بنظر میرسد فارسی باشد مانند سایه، ستاره،خمره،بیشه.
واژههای فارسی الاصلی را در این پژوهش گردآوری کردهایم آنهایی است که تا در این پنجاه سالهء اخیر مستعل بوده و هست.قسمتی از این واژهها دیگر کهنه شده است و بسبب تغییر محیط اجتماعی و شرایط زندگی دیگر بکار برده نمیشود.و حتی نسل جدید وجود آنها را نمیشناسد و نمیفهمد.ولی این لغایت کهنه تا سی چهل سال پیش از این رایج بوده است.ناگفته نماند که مقابل برخی از واژههای فارسی الاصل در زبان فارسی کلمات عربی استعمال میشده و برخی از آنها در فارسی از استعمال افتاده است و بجای آنها کلمات دیگری از زبان فارسی مستعمل است.
آجور a?ju?r آجر،(آگور).
ابریق* ibrig آفتابه،سبک شدهء آبریز،آبریگ جمع أباریق.
ابزار ibza?r ادویه،سبک شدهء بوابزار،بوافزار،جمع أبازیر.
استاذ،استاز** usta?z/usta?dh 1-معلم مدرسه و دانشگاه 2-عوض آقا هم استعمال میشود.استاد(استاذ)جمع اساتذة اسطی/اصطی ust?a/ust?a عنوانی است برای رئیس بنایان و آرایشگران و…که ماهر باشد(استا).
اسطوانه*** ustuwa?na 1-ستون 2-صفحهء گرامافون،جمع اسطوانات.
اصطوانه ustuwa?na 3-سیلندر گاز،جمع اسطوانات.
ایکّه ikka 1-خوشگل بینظیر 2-خال در ورق بازی.
بابوج baūbu?j یک نوع سرپایی بوده،کفش پوش.(پاپیچ،پاپوش).
بابونج ba?bu?naj بابونه(بابونگ).
باشا ba?sha در توصیف خوشگلی کسان و در تمجید از مخاطب بکار میرود(پاشا).
باله ba?la طاقچهء پارچه(بال+ه)جمع بالات.
بخت baxt بخت.
بخشه baxsha باغچه.
بخشیش baxshish انعام(بخشیش)جمع بخاشیش.
برجو barajaw بازی تیله بازی(برجاس).
برغل barghul برغول.
برمه barma 1-مته،مثقب درودگر2-دیگ سفالین(پرماه).
برنامج /barna?mij ubبرنامه،(برنامگ)جمع برامج.
برنی barni? یک نوع خرمای خوب در مدینهء منوره(برنیک).
برواز barwa?z قاب عکس،جمع براویز(فراویز).
برید bari?d پست(بریده).
(*)صدای حرف قاف مانند صدای حرف کاف فارسی است(گ،g).
(**)صدای حرف ذال با نقطه غالبا مانند صدای زای تلفظ میشود.
(***)تاء مربوطه در تلفظ مانند هاء غیرملفوظ بشمار میرود و ماقبل آن مفتوح است و چون وصل گردد تاء تلفظ گردد مانند:اسطوانة الغاز:سیلندر گاز. بستان busta?n (بوستان،بستان)،جمع بساتین.
بختشته bishtaxta صندوقچهء کوچکی است که جواهرات در آن نگاه میداشتند،و صرافان پول هم از آن استفاده میکردند.
بفته bafta 1-نوعی پارچهء سفیدست 2-در تعبیر برای بیان شدت سفیدی و تمیزی گویند:أبیض زی البفته،سفید چون بافته است.(بافته).
بقشه bagsha بقچه،جمع بقش(بق+چه).
بلبل bulbul بلبل،جمع بلابل.
بلّور ballu?r بلور.
بلید bali?d نفهم،کند فهم(پلید).
بنج banj بنگ.
بنجره banjara دستبند،الگوی زنان(پنجره)،جمع بناجر.
بندق bandug فندق.
بنجکه banjaka پنجگاه،مقام پنجگاه در موسیقی.
بنفسج banafsaji? بنفشه(بنفشگ) بوز bu?z پوزهء دهان در مورد انسان.
مبوز mubawwiz آدم اخمو.
بوسه bawsa بوسه.
بومه bu?ma بوم،بوف،جغد.
بهارات buha?ra?t ادویه،بهار+ات.
بهلوان bahlawa?n کسی که کارهای آکروبات و امثال آن بازی میکند(پهلوان). بیجامه bija?ma بیجامه،بژاما(پاجامه)،جمع بیجامات.
بجامه bja?ma بیرق bayrag بیرق(بیراق)،جمع بیاریق.
بیشه baysha روانداز نازک زنان از پارچهء سیاه(پیچه،پیشه).(پیش+ه).
تخّ tux تخّ،شیرهء پنبه،علوفهء گاو.
تخته taxta 1-سیاه تخته 2-نیمکت،جمع تخت.
تخمه tuxma پرشدن شکم.
ترمس tirmis 1-نوعی از باقالاست(ترش مزه).
ترنج turanj ترنج.
تمبول tabbaewl برگی است سبز که با آهک و فوفل خورند(پاکستانیان و اهل هند مقیم حجاز)و در هندی pan گویند.(تنبول)و (تملول).
تمرجی tumarji? پرستار(تیمارچی)جمع تمرجیة.
جادّه ja?dda جاده.
جاروف ja?ruf جاروب،جاروف.
جاموس jamu?s گاو میش،جمع جوامیس.
جرّه jarra دیگ باقلهپزی.
جزاف juzaf گزاف.
جزر juzar گرز.
جلّه julla 1-نوعی از ابزار ورزش است(گلوله،گلّه).
جمّار jumma?r جمار،دل خرما.
جمباز jumba?z ورزش ژیمناستیک(جانباز).
جنزیر jinzir زنجیر.
جوخ ju?x نوعی پارچه(جوخا).
جوز jawz گردکان(گوز).
جوهر jawhar 1-گوهر 2-نام مردان،جمع جواهر.
حربایه hirba?ya پرندهای است باندازهء خرمای درشت(هور پای).
حمله داریه hamla da?riyya مشغل حملهداری.
خام xa?m 1-ناپخته 2-بیتجربه.
خامه xa?ma مایهء…جمع خامات.
خان xa?n محلی سرپوش دارای دو سه دکان بود در نزدیکی مروه در مکهء معظمه و بنام خان السداره معروف بود.
خانه xa?na 1-خانهء نرد و شطرنج،2-مرتبهء اعداد.خانة الآحاد،خانة العشرات…بمعنی مرتبهء یکان و مرتبهء دهگان،3-جایگاه و منزلت در تعبیری مانند:مالک خانه:جایگاه و منزلتی نداری.
خربز xirbiz خربزه.
خرج xurj خرجین.
خرده xurda اشیاء فلزی و غیرمستعمل و کهنه که در حراج بفروش میگذارند.جمع خردوات.
خزندار xizinda?r خزینهدار خوذه xudha کلاه خود مخصوص لشکری و کادر آتشنشانی،جمع خوذات.
خشخاش xushxa?sh خشخاش.
خندق xandag سنگر ارتشیان(خندگ،کندک،کنده)جمع خنادق.
خولنجان xawlanja?n گیاهی است دارویی(خولنجان).
خیار xiya?r خیار.
خیش xaysh گونی،گنی،کیسهء شکر و گندم و غیره(خیش).
داده da?da زن مربی بچهها(داده).
دباره duba?ra طناب دولا از کنف یا پنبه(دوباره).
دبّور dabbu?r زنبور غیر عسلی،جمع دبابیر.
دربین dirbin دوربین.
درویش dirwish درویش.آدم خوب و متسامح.مدروش:درویش صفت، دروشه:درویش شدن(در پیش).
دسته dasta دسته:برای بیان عدد بعضی اشیاء 12 عدد.مثل:دستة منادیل:یک ذسته دستمال.
دستور dastu?r اجازه(دستور)گویند:دستورک:یعنی با اجازهء تو،در هنگامی که از پهلوی کسی رد شوند.
دغدغه daghdagha قلقلک(دغدغه).
دکّان dukka?n دکان،جمع ذکاکین: دکّه dakka سکوی،جمع دکک.
دمّله dummala دمّل،دنبل،جمع دمامل.
دهلیز dihli?z راهرو دالان در خانههای قدیم(دهله)جمع دهالیز.
دورق dawrag نوعی کوزه با گردن و ته باریک در حرم مکهء معظمه و در حرم مدینهء منوره فراوان است(دو رگ)دوره.جمع دوارق.
دولاب dawlab دولاب،کبلب،قفسه،جمع دوالیب.
دیوان diwa?n 1-اطاق نشیمنی و پذیرایی که برای مردان در سابق بود.
2-دیوان شسعر.جمع دواوین.
رخمه raxama 1-مرغ مردارخور 2-و صفت تنبلی کسان است.
رزّه razza چفته،حلقه برای قفل.
رصد rasd مقام رصد(راست).
رفّ raff رف.جمع رفوف.
رنده randa رندهء نجاری.
رنق randa فقط در تعبیر برخی از مردمان:کیف رنقک؟رفگت چطورست؟-حالت چطورست؟
روبیان rubya?n ملخ دریا(اربیان).
روشان rowshan روزنه،بالکن در عمارات قدیم(روشن)،جمع رواشین.
زاج za?j دارویی است(زاگ)
زبانخ zaba?nix اسفناج.
زرّادیه zarradiyya گاز،از ابزارها.
زرد zarad زرد،ساچمه.
زری zari? زری.
زلابیه zala?biyya نوعی حلواست،زلابی.
زرنباک zurunbak زرنباد،زرنبوک،دارویی است.
زنبیل zanbil/zinbil زنبیل.جمع زنابیل.
زنزانه zinza?na زندان،سلول زندان،جمع زنزانات.
زور،ظور zur/zur قوّت،زور.
زیبق zibag ژیوه،جیوه.
زیق zig ریسمان زیب(زیگ).
ساده sa?da در مورد چای که بی شیر باشد یا در مورد رنگ چیزیکه یک رنگ باشد،یا منقش نباشد(ساده).
ساذج/سازج sa?zij/sa?dhij ساده(ساذگ).
سبت sabat سبد.
سرادق sura?dig خیمهء بزرگ،(سراپرده)،جمع سرادقات.
سرداب sura?b سرداب،زیرزمین ساختمان.جمع سرادیب.
سبخه sabaxa زمین شورزای.
سرسری sarsari آدم بیسروپا،فرومایه.
سروال surwal شلوار زیرپوش.جمع سراویل.
سکّه sikka جادّه.
سلحفه sulhufa کاسه پشت.سنگ پشت.خشت پشت.(سوراخ پای).
جمع سلاحف
سمبوسک sambu?sak سمبویه.
سمبوک sambu?k کتشی کوچک(سنبک).
سمسار simsa?r دلاّل.جمع سمساسره.
سنجاب sinja?b سنجاب.
سندان sinda?n سندان.
سیب sib راهرو خانه(شیب).
سیسبان saysaba?n سیسبان.
سیخ si?x سیخ.جمع اسیاخ.
سیکه sika سهگاه(سیگاه*)مقام سه ژگاه در موسیقی.
شاکوش sha?ku?sh چکش.جمع شواکیش(چاکوچ-چاکوش).
شال sha? پارچهای است که مردان بر سر میپوشند و اکنون کلمهء (غشره)عوض آن است و در سابق هم کلمهء احرام معمول بوده است.جمع شیلان.
شبت shibt گیاه خوراکی،شوید،شبت.
شبریه shibriyya تخته روان که برای حمل کسان ناتوان در طواف و سعی دو نفر آن را میبرند(چار پایه).(چار پیه).
شرّاب shurra?b جوراب.جمع شراریب.
شربا shurba? شوربا.سوب.
شربوش sharbu?sh سرپوش سرقلیان.
شرشف sharshaf ملافه(چادر شب).جمع شراشف.
شرشوره sharshu?ra مردهشورخانه(سرشور+ه).
شطرنج shatranj شترنگ شمبر shambar چنبر،چیزهای دائرهای و گرد.جمع شنابر.
شمعدان shamada?n شمعدان.جمع شمعدانات.
شنان shins?n اشنان،درمنه،برگ گیاهی است که آن را عوض صابون بکار میبرند.
شوال shwa?l جوال.
شیره shira شیرهء شکر.
شیش shi?sh پنجره یا نردهای چوبین(شیشه).
شیشه shisha قلیان(شیشهء قلیان).
(*)مانند حرف یاء(ی)در کلمهء سیصد.
صاج sa?j ساج.
صرمه sarma یک نوع دمپایی است(چرم+ه).
صک sakk چک.جمع صکوک.
صنجه sanja 1-سنگ ترازو(سنگ+ه)2-ابزار موسیقی.
صهریج sihri?j آب انبار(چاه ریز).جمع صهاریج.
صیوان siwa?n خیمهء بزرگ(سایهبان).
طاره ta?ra دف(داره)وجمع طیران.
طازه ta?za تازه،در مورد گوشت و خوراکی،مانند شیر و دوغ گویند.
طاسه/طاصه ta?sa/ta?sa تاس.جمع طیسان.
طاقه ta?ga 1-پنجرهء باز(یا بسته:طاقچه)2-طاقهء پارچه.
طاقیه ta?giyya کلاه پارچهای عربان.جمع طواقی(تاک).
طاوه ta?wa تابه،تاوه.
طباشیر taba?shi?r گچ تخته سیاه(تباشیر).
طبق tabag سینی(تبوگ).جمع اطباق.
طبل tabl دهل(دبل).جمع طبول.
طبنجه tabanja تپانچه.
طراز tiraz ترازو،شکل.
طربوش tarbush کلاه نمدین(سرپوش).جمع طرابیش.
طرشی turshi ترشی.
طشت tasht تشت،لگن.جمع طشوت.
ططریز/تطریز tatriz گلدوزی با چرخ خیاطی.
طلخ(شاهی طلخ) talx چای تلخ که معمولا با خرما میخورند.
طنبور tanbur تنبور(دنبه+بره).
طیرمه tairama تارم.
عسکر askar لشکر.
عسکری askari پلیس.جمع عساکر(لشکری).
عفارم afarim آفرین.
عنبر anbar اطاق بزرگ مستطیل گونه در بیمارستانها و مدارس نظامی (انبار).جمع عنابر.
عنبربو anbarbaw نام نوعی برنج(بوی عنبر).
عنزروت anzaru?t نوعی صمغ است(انزروت).
غربال ghurba?l الک بزرگ(گربال).جمع غرابیل غنج ghunj ناز بیجا(غنج).
فرجار farja?r پر کار.
فرمان farama?n در گفتگو از اوامر مخاطب و فرمایشات آن بکن و مکن.
فستان fusta?n پیراهن زنانه(پستان پوش).جمع فساتین.
فشکه fashaka فشنگ.
فلّ full نوعی گل(فلّ).
فلز fliz فلز.
فنجان finja?n فنجان.جمع فناجین.
فهلوی fahlawi? آدم باکفایت(پهلوی).
فوفل fawfal نوعی از شیرینی خشک(پوپل).
فولاذ fawla?z پولاد(فولاذ).
فیروز fayru?z فیروزه،نگین کبود انگشتر قالب ga?lab (کالبد).جمع قوالب.
قانون ga?nu?n قانون.جمع قوانین.
قبّانی gabba?ni? کپونچی.
قبّه gubba گنبد مانند(کبه).جمع قبب،قباب.
قرمان garma?n مرد شهوت انگیخته(گرم+ان).
قفطان gufta?n خفتان.
قلویز galawiz پیچ،در پیچ مهره.
قماش guma?sh قماش،پارچه(کماش).جمع اقمشه.
قند(سکرقند) gand در ترکیب(سکرقند)شکر سرخ،کله قند.
قوز gawz برآمده از زمین(کوز).جمع قیزان.
کار ka?r گاهی به معنی کار استعمال میشود.
کاکی/خاکی xa?ki?/ka?ki? خاکی در رنگ پارچه.
کباب kaba?b کباب گوشت.
کبشه kabsha چمچمه(کفچه).
کراویا karawya نوعی داروی عطاری(کراویا).
کرته kurta از لباس زنانه(کرته).جمع کرت.
کردان karda?n نوعی گردنبند.
کشتبان kushtuba?n انگشتانهء خیاطی(انگشتبان).
کشکول kashku?l کشکول.جمع کشاکیل.
کعک kak کیک(کاک).
کفته kufta کباب کوبیده(کوفته).
کفیر kafkir کفگیر.
کمان kama?n ویلن(کمان).
کمر kamar کمربند چرمین.
کمنجه kamanja ویلن(کمانچه).
کهرباء kahraba برق(کاه ربا).
کهنه kuhna در بعضی تعبیرات گویند یعنی قدیمی است در مورد کسان و چیزها.
کوشان kawsha?n عوارض(کوش+ان)حق السعی،الزحمت.
کوشه ku?sha تختی بزرگ از چوب که برای عروس و داماد در شب عروسی تهیه میشود و در مراسم عروسی داماد و عروس بر آن مینشینند.
لاس la?s نوعی از پاچه(لاس).
لال la?l سرخ دل در ورق بازی.
لجام lija?m لگام اسب.
لوزیه lawziyya حلوایی است خشک.
لولب lawlab لوله.
لیفه lifa از کنف نخل است(لیف).
لیمون laymu?n لیمو.
لیمون بن زهیر laymu?n binzuhi?r لیموی(پادزهر).
مرزاب mirza?b ناودان در خانههای قدیمی.جمع مرازیب.
مرستک mrastk مرتب و منظم آراسته شده.
مزرکش muzarkash زرکش.
مرستان muristan تیمارستان،مارستان.
مندل mandal مندل،دائرهء خط عزیمت و جادوگری.
مهر muhur خاتم.
مهرجان mahraja?n فستیوال،جشن(مهرگان).جمع مهرجانات.
میدان mida?n میدان.جمع میادین.
میز mayz میز خوراک خوری.
میزاب miza?b ناودان کعبه.
نارجیل na?rjil نارگیل.
نازک nazik ظریف و ناز پرورده را گویند.
ناصور na?su?r ناسور.
نانخا na?naxa دانهء گیاهی دارویی(نانخواه).
نای na?y نی.
نرجس narjas نرگس.
نرد nard تختهء بازی نرد.
نسرین nisrin نسرین.
نشا nisha نشاسته.
نشادر nasha?dar نوشادر.
نفط naft نفت.
نموذج/نموزج namawzj نمونه.
نیشان nisha?n نشان،مدال.جمع نیاشین.نشّن ینشّن،نشانهگیری کردن.
نیله nila نیل(نیل+ه).
نیلی nili نیلگون.
هندازه hinda?za مقیاس طول پارچه فروشان بود،و اکنون متر بکار میرود (اندازه).
هندام hinda?za اندام.
هندسه handasa 1-علم هندسه 2-مهندسی.
هوند hawand هاون.
یاسمین ya?sami?n یاسمن.
یاقه ya?ga یخه،یقه.
یاور ya?war آجودان(یارور).
یخنی yaxni? گوشت یخنی.
یسر yusur چوبی است سیاه که تسبیح از آن سازند.
منابع:
1-ادی شیر،السید،کتاب الألفاظ الفارسیة المعربة-بیروت 1908 م.
2-برهان،محمد حسین بن خلف تبریزی متخلص به برهان،برهان قاطع،تصحیح دکتر محمد معین،چاپ دوم،کتابفروشی ابنسینا،1342 هـ.ش.
3-جوالیقی،ابی منصور بن احمد بن محمد بن خضر،المعرب من الکلام الأعجمی علی حروف المعجم،تحقیق و شرح أبی الأشباب أحمد شاکر،طهران 1966.
4-شوشتری،س.محمد علی امام،فرهنگ واژههای فارسی در عربی،انتشارات انجمن آثار ملی،تهران، 1347 هـ.ش.
5-عبد الرحیم،فانیا مبادی،الدخیل فی اللغة العربیة و لهجاتها،زنکو غراف رضوان،مطبعة او فست،حلب 1393 هـ.
6-عبد المنعم،محمد نور الدین،الألفاظ الفارسیة المصریة فی(دراسات فی الحضارة الاسلامیة)،دار الثقافة للطباعة و النشر 1979 م.
7-العنیسی،طوبیا،تفسیر الألفاظ الدخیلة العربیة،دار العرب للبستانی،القاهرة،1964-1965 م.
8-فرهوشی،بهرام،فرهنگ پهلوی،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،1346 هـ.ش.
9-هنداوی،محمد موسی،المعجم فی الفارسیة،مکتبة مطبعة مصر،القاهرة 1371 هـ.

