زبان سعدی و پیوند آن با زندگی

سالها پیش از این،در شیراز مینو طراز،کنگره‌ای برای بزرگداشت دو گویندهء نامور شیراز،سعدی و حافظ،انعقاد یافته بود و نویسندهء این سطور نیز افتخار حضور در آن‌ کنگره را یافت و دو خطابه،یکی دربارهء شیخ اجل و دومی در خصوص لسان الغیب‌ شیراز بدان تقدیم داشت.

عنوان خطابهء مربوط به سعدی،«گفتگویی کوتاه دربارهء زبان سعدی و پیوند آن با زندگی»بود و در آن،چنان‌که رسم ایراد خطابه در مدتی محدودست،سخن بسیار کوتاه گفته شده و به شواهد و امثال بسیار استشهاد نیافته و نشان جمله‌ها و بیتهایی که‌ به شاهد گرفته شده بود،در آن نیامده بود.

این خطابه،چه در کنگره و چه پس از آن قبول عام یافت و اهل فضل و ادب چشم‌ رضا و مرحمت بر آن باز کردند و قسمتی از آن در کتابهای درسی فارسی دبیرستان درج‌ شد.اما نظر نویسنده همواره آن بود که آن را مورد تجدید نظر قرار دهد و شواهد کافی بر آن بیفزاید و نشانی شعرها و مطالبی را که بدان استناد شده بود بدست دهد.

اکنون این فرصت دست داده و با افزودن بعضی شواهد و مدارک خطابهء مذکور بصورت گفتاری درآمده است که به پیشگاه دوستداران و تحسین‌کنندگان سخن‌ سحرآفرین سعدی پیشکش می‌شود.

در میان استادان سخن پارسی کسانی که مانند رشید الدین وطواط،خیام،خاقانی، عطار نیشابوری،قاآنی،و قائم مقام فراهانی قدم در دو عرصهء نظم و نثر نهاده باشند بسیار نیستند.شاعران کمتر به نثر می‌پرداختند و نثرنویسان نیز گاهی به تکلف شعری‌ می‌سرودند و در میان این عدهء معدود هم کمتر کسی است که شعر و نثرش در یک پایه‌ قرار داشته باشد:یا مانند خاقانی شعر او از نثرش استادانه‌تر و زیباترست و یا چون قائم‌ مقام نثر وی را باید از شعرش برتر نهاد.

شاید در ادب کهن‌سال فارسی شیخ اجلّ سعدی تنها استادی باشد که در هر دو رشته وارد شده و شعر و نثرش همپایه و هر دو در حدّ اعلای زیبایی و فصاحت و بلاغت است و چون موضوع این گفتار بحث در باب زبان سعدی است،ناگزیر باید هم زبان شعر و هم‌ زبان نثر وی را مورد مطالعه قرار داد و این کاری است سخت دشوار،چه بزرگانی مانند شیخ اجلّ و خواجه حافظ و مولانا جلال الدّین از دیرباز،حتی از دوران زندگانی خود ایشان آثارشان مورد توجه و علاقه خاص و عام بوده[1]و محققان و اهل ادب دربارهء زندگی‌ و آثار و کیفیت کار ایشان تحقیق بسیار کرده و سخن بسیار گفته‌اند،ازاین‌روی گفتن‌ مطالبی که برای دانشوران حاضر در چنین محضری تازگی داشته باشد و توجه ایشان را جلب کند آسان نیست و بنده همین نکته را عذرخواه کمی بضاعت علمی و ناسازی‌ سخن خویش می‌سازد و در آغاز گفتار خود بدین قصور اعتراف می‌کند تا در پایان‌ کمتر شرمساری برد.

بسیاری از بزرگان ادب بر این عقیده‌اند که زبان فارسی امروز،که شاید بیش از صد سال است روی به سادگی و آسانی نهاده و گسترش یافته و خود را برای بیان مفاهیم‌ دقیق علمی و ادبی و فلسفی امروز آماده کرده و می‌کند،زبانی است که پایه‌های آن بر اساس گفتهء سعدی و زبان این گویندهء بی‌نظیر،و روشهایی که وی در سخن گفتن‌ مراعات می‌کرده،استوار شده است.

شادوران محمد علی فروغی در مقدمه‌ای که بر گلستان تصحیح شدهء خویش نگاشته، چنین گوید:«گاهی شنیده می‌شود که اهل ذوق اعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است،بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی‌ که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم،یعنی سعدی شیوهء نثر فارسی را چنان دلنشین‌ ساخته که زبان او زبان رایج فارسی شده است و ای کاش ایرانیان قدر این نعمت بدانند و در شیوهء بیان دست از دامان شیخ برندارند که به فرمودهء خود او حدّ همین است‌ سخندانی و زیبایی را؛و من نویسندگان بزرگ سراغ دارم(از جمله میراز ابو القاسم قائم‌ مقام)که اعتراف می‌کنند که در نویسندگی هرچه دارناد از شیخ سعدی دارند.»

به گمان من این حقیقتی است روشن و آشکار که بر قلم توانای مرحوم فروغی جاری‌ شده است.سعدی معلم اوّل زبان فارسی است و فارسی امروزی ما به زبان سعدی بیش‌ از زبان هر شاعر یا نثرنویس دیگری ماننده است،و نیز بنده عقیده دارد که تا امروز هیچ‌ فارسی زبانی،اعم از شاعر یا نثرنویس،وجود ندارد که مانند سعدی روح زبان فارسی‌ را دریافته و به رموز و ریزه‌کاریهای آن تسلّط داشته باشد.

بعبارت دیگر تاکنون هیچ فاسی زبانی این زبان دلپذیر و شیوا را به فصاحت و زیبایی سعدی تکلّم نکرده است و شاید بتوان حدس زد که از این پس نیز کمتر کسی‌ پیدا خواهد شد که به اندازهء شیخ اجلّ بدین زبان مسلّط باشد و این اندازه عبارات و استعارات و الفاظ و معانی زبان فارسی را مسخّر خویش بتواند ساخت.سعدی خود نیز به‌ این موهبت الهی که بدو ارزانی شده بود آگاهی داشته و در آثار خویش بسیار از آن یاد کرده است.[2]

تا روزی که شیخ اجلّ گلستان را ننوشته بود،کلیله و دمنهء بهرام شاهی،یعنی ترجمهء فارسی ابو المعالی نصر الله بن محمد بن عبد الحمید منشی از کلیله و دمنهء عربی ابن‌ مقفع،-معروفترین و به گفتهء امروزی‌ها موفقترین کتاب نثر پارسی بود و هرکس که‌ در میدان فضل و ادب خاصه در نثرنویسی خویشتن را صاحب داعیه می‌دانست یا به‌ شاگردی ابو المعالی گردن می‌نهاد و به تصریح یا تلویح اعتراف می‌کرد که در کار نوشتن از کلیه و دمنه بهره برده و از روش آن پیروی کرده است،یا آن‌که مانند ادیب‌ عبد الله بن فضل الله شیرازی معروف به وصّاف الحضره،بیهوده نثر خویش را با آن‌ ابو المعالی می‌سنجید و با آن برابرمی‌نهاد یا ادعا می‌کرد که در این راه از کلیله و دمنه‌ درگذشته است.[3]علاوه بر آن تاکنون در حدود چهل کتاب به سبک انشای کلیله‌ و دمنه بدست آمده است،از قدیم باز صاحبان تذکره‌ها و ارباب سیر و تراجم به شهرت و معروفیت بیمانند و زیبایی و تناسب نثر ابو المعالی اشاره کرده‌اند و از جملهء این گروه‌ یکی محمّد عوفی است که دربارهء کلیه و دمنهء بهرام شاهی چنین گوید:

«نظم و نثر تصرف قلم او را گردن نهاده و دقایق پیش خاطر او ایستاده و توسن بیان‌ رام طبیعت او گشته،و تا دور آخر الزّمان و انقراض علام هرکس رسالتی نویسد یا در کتابت تنوّقی کند،مقتبس فواید او تواند بود،چه ترجمهء کلیله و دمنه که ساخته است، دست‌مایهء جملهء کتّاب و اصحاب صنعت است و هیچ کس انگشت بر آن ننهاده است و آن را قدح نکرده و از منشآت پارسیان هیچ تألیف آن اقبال ندیده است و آن قبول‌ نیافته.»[4]

تنها کتابی که پس از کلیله و دمنه نگاشته شد و از نظر شهرت و محبوبیت و یافتن‌ قبول عام از آن درگذشت،گلستان شیخ اجلّ سعدی است،و این محبوبیّت و شهرت تا امروز نیز به قوّت روز نخستین باقی مانده بلکه روزبه‌روز بر افزون بوده است چنان‌که‌ اگر امروز هم از هر فارسی زبان درس‌خوانده‌ای نام معروفترین کتاب نثر فارسی را بپرسید،بی هیچ درنگ و تردیدی از گلستان نام می‌برد و کلیله و دمنه را در ردیف دوم، بعد از گلستان قرار می‌دهد.

نکتهء دیگری که باز پیش از وارد شدن به اصل مطالب باید بدان اشارتی کرد،این‌ است که بطور کلّی نثر فارسی و نمونه‌هایی که از آن در دست است از نظر شیوهء نگارش‌ از دو شاخهء بزرگ بیرون نیست:

یکی نثر مرسل،که نویسنده در آن تنها به نقل معنی و مطلب خویش در ساده‌ترین‌ صورت و کوتاه‌ترین عبارت نظر دارد و گرد صنعتگری و زیباییهای لفظی نمی‌گردد.

دوم نثر فنی،که آن را نثر مصنوع نیز می‌نامند و بنیانگذار آن را ابو المعالی نصر الله‌ منشی می‌دانند.[5]

در این نوع نثر،گاهی نظر اصللی نویسنده بیان مطالب خویش است،منتهی معانی‌ موردنظر را با جلمه‌هایی مصنوع و با رعایت آرایشهای لفظی بیان می‌کند،چنان‌که‌ نصر الله منشی خود از این گروه است.وی از«آیات براعت و معجزات صناعت که‌ کتاب کلیله بر اظهار بعضی از آن مشتمل است»[6]سخن می‌گوید.لیکن پیداست که‌ مقصد اصلی وی ترجمهء متن عربی کلیله بوده و آنجا که مطالب اساسی متن آغاز می‌شود یا بیان واقعه و حکایتی لازم می‌آید نوشتهء وی به سادگی می‌گراید و درهرحال در اظهار فضل و عرض هنر افراط بیش از حد روا نمی‌دارد.

لیکن گاهی نظر اصلی و مقصد نویسنده نشان دادن چیره‌دستی خویش در ادب و بلاغت و ابراز معلومات و عرضه داشتن صناعتهاست،بنحوی که معنی را فدای لفظ می‌کند.وصّاف از این گروه است و خود می‌گوید که نوشتن تاریخ را بهانه‌ای برای‌ نشان دادن هنر خویش در نوشتن نثر فنی و مصنوع قرار داده است.[7]

هر یک از این دو شیوهء نگارش عیبی و حسنی دارد و عیب این شیوه حسن آن‌ دیگرست و بالعکس.مثلا نثر مرسل ساده،موجز و به فهم نزدیک و مناسبترین شیوه برای‌ بیان مطالب دشوار علمی و فلسفی است.لیکن پیداست که ذوق خواننده از زیبایی و تناسب آن لذت بسیار نمی‌برد و طرفداران نثر فنی،مانند دبیران رسائل و غیرهم، این نوع نثر را بی‌رونق و عاری از چاشنی ذوق و هنر می‌دانند.در نثر فنی،وجود تشبیه‌ها و رعایت صناعتهای لفظی و معنوی نثر را رنگ و رونفی می‌بخشد لیکن نویسنده‌ ناگزیرست برای مراعات این دقایق راه اطناب بپیماید و نوشتهء او برای کسانی که در ادب و بلاغت دستی قوی ندارند دشوار و نامفهوم می‌نماید،چنان‌که نثر کلیله و دمنه،با آن‌که از صنعتگری مفرط بدورست،از طرف متأخران مورد همین ایراد قرار گرفت و مولانا حسین واعظ کاشفی بدین بهانه که عبارتهای کلیه دشوار و دور از ذهن و آمیخته با تعبیرها و ترکیبات شعرهای عربی و برای عامهء مردم نامفهوم است،تحریری تازه از آن‌ بنام انور سهیلی ترتیب داد.[8]

نکتهء مهم در مراعات صنایع لفظی این است که باید جانب اعتدال در آن برعایت‌ رسد و نویسنده از تصنّع و تکلّف بپرهیزد و غرق شدن در صنعتگری و بندبازیهای ادبی او را از مراعات تناسب باز ندارد،و این کاری است سخت دشوار که بیشتر نویسندگان نثر فنی از عهدهء آن برنیامده و در صنعتگری بیش از حد لزوم و تناسب راه افراط پیموده‌اند. کتابهایی مانند مرزبان‌نامه،تاریخ وصّاف و درّهء نادره از آن‌گونه کتابها هستند که‌ خواندن نثرشان حتی برای خواص نیز دشوارست و سرانجام نیز پس از دقت بسیار و مراجعه‌ به فرهنگ و خواندن صفحات متعدد،معلوم می‌شود که مطلب اصلی نویسند در یک‌ عبارت خلاصه می‌شود و مراد وی از سیاه کردن پنج صفحه به قطع رحلی،مثلا این بوده‌ است که بگوید امروز کالای فضل و ادب خریداری ندارد و بازار هنر به کسادی گراییده‌ است![9]

شک نیست که نثر فارسی،با وجود پیشرفت عظیمی که در زبان فارسی و خاصه‌ زبان شعر آن پدید آمده بود،نمی‌توانست به صورت مرسل باقی بماند و از همراهی با شعر که روزبروز زیباتر می‌شد عاجز آید.نثرنویسان می‌کوشیدند تا از صنایع و ریزه‌کاریهایی که موجب زیبایی شعرست در نثر سود جویند و در این راه از شاعران‌ پیروی کنند.بنابراین نثر مرسل برای طریق تکامل خویش چاره‌ای جز آن نداشت‌ که در راه صنعت بیفتد و تبدیل به نثر فنی شود.اما متأسفانه این نکته از نظر بسیاری از ادیبان نثرنویس پوشیده ماند که افراط در صنایع لفظی و آرایش کلام نیز نه‌تنها ذوق و ذهن را نفور می‌سازد و خسته می‌کند،بلکه از زیبایی کلام نیز که منظور و نظر و مقصد غائی نویسندگان اهل صنعت است می‌کاهد و آن را ساختگی و بی‌روح و متکلّف و پر زروق و برق و توخالی جلوه می‌دهد و کلامشان بسیار لفظ و اندک معنی می‌شود و اطناب‌ ملال‌خیز در آن راه می‌یابد و عروس نثر در زیر بار این زیورهای ساختگی سنگین و آرایشهای‌ بی‌تناسب زیبایی فطری خویش را نیز از دست می‌دهد و مقصود اصلی از نگارش آن بر خواننده پوشیده می‌ماند.

نخستین کسی که توانست در نثرنویسی سادگی را با صنعتگری درآمیزد،و از هر یک به اندازهء لازم سود جوید و تعادل را حفظ کند و به بیراههء افراط یا تفریط نیفتد شیخ‌ اجلّ سعدی است.

در قرن هفتم دو شیوهء ممتاز و مشخّص،یعنی نثر مرسل و نثر فنی در عرض هم رواج‌ داشت.نمونهء نثر ساده در این قرن تجارب السّلف هندوشاه،و نمونهء نثر فنی مصنوع و متکلّف آن تاریخ وصّاف است.سعدی در این سده برای نخستین بار توانست این دو قطب مخالف را به یکدیگر نزدیک سازد و از حسنها و مزایای هریک از این دو سبک‌ بهره‌مند شود و از عیبهای هر دو شیوه بپرهیزد.

گلستان وی نمونهء چنین نثری است که در عین آسانی و سادگی از رعایت صنعت و آرایش کلام در حدّ اعتدال نیز برکنار نمانده و در صنعتگری آن اندازه پیش رفته است که‌ بر دلفریبی عروس نکوروی نثر بیفزاید نه این که از زیبایی اصلی آن نیز بکاهد و آن را زشت و نادلپذیر فرانماید.به قول شادروان فروغی«پس از گلستان،نثر فارسی در قالب‌ شایستهء حقیقی ریخته شد و بعدها هر شعری هم که مانند شعر سعدی در نهایت سلاست و روانی باشد،در ترکیب شبیه به نثر خواهد بود،یعنی از برکت وجود سعدی زبان شعر و زبان نثر فارسی از دو گانگی بیرون آمده و یک زبان شده است.»[10]

یکی از رازهای توفیق عظیم گلستان نیز در همین نکته،یعنی آمیختن دو شیوه و رعایت حد اعتدال در صنعتگری و اقدام بدان تا حدّی که به سادگی و قابل فهم بودن نثر لطمه نزند،نهفته است.امّا مقصود اصلی بنده در این گفتار،بررسی این مطلب است که‌ چرا با وجود تقلید عدهء زیادی از نویسندگان و ادیبان بزرگ و استادان نظم و نثر از گلستان و شیوهء نگارش آن،هیچ‌کس نتوانست در این کار توفیق یابد،و با آن‌که ادیبان‌ و صاحب‌قلمان چنین نمونه و سرمشقی در پیش روی داشتند،در میان کتابهای بسیار متعددی که بعضی از آنها ریختهء قلم استادان پرآوازهء شعر فاسی یا هر دوست، آنچه به پیروی از گلستان نوشته شد،هیچ‌یک حتی قابلیت آن را نیافت که از نظر ارزش‌ ادبی،بی‌فاصله پس از گلستان قرار گیرد،چه رسد بدان که از گلستان درگذرد.

تا آنجا که به نظر بنده رسیده است تنها کسی که پس از گذشت قرنها در تقلید از شیوهء نگارش سعدی تا حدّی توفیق یافت و بدان نزدیک شد میرزا ابو القاسم قائم مقام‌ فراهانی است و همین توفیق وی در پیروی از شیوهء نگارش امروزی زبان فارسی را بنیان‌ نهاده‌اند،قرار داد.

شک نیست که قریحه و استعداد هنری سعدی که تا حدّ نبوغ می‌رسید،عاملی بسیار مهم در برتری انکارناپذیر و مسلّم آن بزرگمرد نسبت به پیروان و مقلدان خویش است، اما آیا باید توفیق نیافتن تمام کسانی را که از وی تقلید کرده‌اند یکسره به حساب برتری استعداد شیخ اجلّ گذاشت،یا می‌توان گفت علاوه بر این قدرت و استعداد استثنائی‌ شیوهء نگارش سعدی و سبک و زبان وی ویژگیهایی داشت که تقلیدکنندگان از شیخ‌ اجلّ نتوانستند آنها را دریابند و در نتیجه حتّی به حریم سعدی نیز نزدیک نشدند؟

اگر به گروه انبوه کتابهایی که به تقلید از گلستان نوشته شده است بنگریم، می‌بینیم توجه مقلدان بیشتر به شکل ظاهری کتاب و طرز تنظیم و تبویب و حتی‌ نام‌گذاری آن معطوف بوده و هیچ‌یک از آنان نخواسته یا نتوانسته است روح زبان سعدی‌ را درک کند و عاملی که زبان وی را چنین زنده و جوشان و خروشان و پرتپش و کهنه‌ نشدنی ساخته است بشناسد.گویا آنان گمان برده بودند که راز توفیق بیمانند سعدی در آن است که کتاب خود را گلستان نام نهاده و یا آن را به هشت باب تقسیم کرده و حکایتهایی کوتاه و بلند،آمیخته از نظم و نثر در هر باب گنجانیده است.درصورتی که‌ موفق‌ترین شاگرد شیخ-میرزا ابو القاسم قائم مقام فراهانی-هرگز نکوشید تا کتابی‌ همانند گلستان تألیف کند،بلکه توجه عمیق و دائمی وی همواره به روح زبان و شیوهء مشاهده و طرز بیان شیخ و دریافتن راز توفیق او معطوف بوده و سرانجام آن را درک کرده‌ و در حدّ توانایی ذوق و قریحهء خویش از آن سود جسته است.

در میان کتابهایی که به تقلید از گلستان نوشته شده بهارستان جامی و پریشان قاآنی‌ از همه معروفترست.چنان‌که ملاحظه می‌شود نویسندگان این دو کتاب،حتی در نام‌گذاری کتاب خود به گلستان نظر داشته و کوشیده‌اند کتابی هم‌حجم گلستان،کم‌ و بیش با همان اسلوب-یعنی بیان مطلب در لباس حکایت به زبان آمیخته از شعر و نثر-بپردازند.شاید علت این بوده که این مقلدان طرز تنظیم گلستان و صورت ظاهر آن‌ تألیف را مایهء توفیق شیخ و محبوبیّت این کتاب می‌یافتند.کار این‌گونه پیروان درست‌ مانند کار پیشه‌ورانی است که وقتی می‌بینند یکی از همکارانشان به سبب حسن سلوک با مشتریان و تهیه و عرضه کردن کالای مرغوب ترقی کرده و بازارش گرم شده و کارش‌ رونق یافته است،بجای این که آنان نیز روش کار او را پیش گیرند،بخطا گمان می‌برند که چون دکان وی در فلان خیابان واقع شده،یا فلان نام را بر بنگاه خود نهاده،کارش‌ گردان شده است و به پیروی از این ظنّ خطا می‌کوشند تا دکانی پهلوی دکان وی‌ بدست آورند و نامی مشابه نام او بر خود بنهند و چون چنین کردند،به انتظار گرمی بازار خویش می‌نشینند و البته نتیجه‌ای نمی‌گیرند چون سبب اصلی توفیق نسختین پیشه‌ور نام‌ یا محل دکان وی نیست،بلکه داشتن ابتکار و عرضه کردن کالای مرغوب و رعایت‌ درستی و راستی در کسب و جلب خریدار و تأمین رضای خاطر او و این‌گونه روشها وی را بدانجا رسانده است و اگر همچشمان بخواهند در کار خود توفیق یابند،باید به درستی‌ راز پیروزی او را دریابند و بدان عمل کنند.[11]

می‌دانیم که موضوع منشآت قائم مقام بکلّی با موضوع نوشته‌های سعدی تفاوت دارد. از قائم مقام مشتی نامه‌های سلطانی یا خصوصی و اخوانی بر جای مانده است.با این حال نوشته‌های او از آثار هرکس دیگر به نثر سعدی نزدیکترست.

اکنون باید دربارهء عاملی که شیخ اجلّ را بدان پایه از شهرت و محبوبیّت رسانید و از میان پیروان او فقط قائم مقام آن را شناخت و بکار بست گفتگو شود.

با مختصر توجه،و حتی با نظری اجمالی به شعر و نثر سعدی بی‌درنگ متوجه‌ می‌شویم که زبان وی،علاوه بر سادگی و روشنی بیمانند،پیوندی سخت استوار با زندگی مردم و زبان ایشان دارد.بسیاری از مضمونها و معانی شعر و نثر سعدی هست که‌ هرگز در آثار گویندگان و نویسندگان متقدّم بر وی دیده نمی‌شود و شیخ در آفریدن آنها مستقیم از زندگی مردم الهام گرفته و به زبان زنده و پویای مردم نیز آن را بیان کرده‌ است.مثلا در دوران سعدی،و شاید قرنها پیش از وی رسم بوه است که برای‌ نشانه‌گذاری در میان صفحات قرآن کریم از پر طاووس استفاده می‌کردند و این کار تا دوران آغاز تحصیل بنده و شاید پس از آن نیز مرسوم نبود.سعدی از این رسم الهام‌ می‌گیرد و با بیان شاعرانه،منزلتی را که نصیب پر طاووس شده است زادهء زیبایی وی‌ می‌شناسد(که البته درست هم هست)و آن را با سادگی و لطف کلامی که خاص خود اوست،با محبّت و حرمتی که نسبت به مردم زیباروی و خوشخوی ابراز می‌شود پیوند می‌دهد:

شاهد آنجا که رود عزّت و حرمت بیند ور برانند به قهرش پدر و مادر خویش‌ پر طاوسس در اوراق مصاحف دیدم‌ گفتم این منزلت از قدر تو می‌بینم بیش‌ گفت خاموش،که هرکس که جمالی دارد هرکجا پای نهد،دست ندارندش پیش

(کلیات سعدی،چاپ امیر کبیر:114)

گلستان سعدی صورت تکامل‌یافتهء مقامه‌نویسی در ادب فارسی است،اما اگر بعنوان نمونه مقامات حمیدی را که شاید الهام‌بخش شیخ در پرداختن گلستان بوده است‌ در نظر بگیریم از یکنواختی ملال‌خیز آن کسل می‌شویم:در مقامات حمیدی تمام‌ حکایتها از قول دوستی نقل می‌شود.در پایان تمام حکایتها نیز راوی،یا دوست نویسنده‌ غیبش می‌زند و معلوم نویسنده نمی‌شود که کار وی به کجا انجامیده و چه سرنوشتی یافته‌ است.حوادث و وقایع داستانها نیز هیچ‌گونه تنوع و تحرّکی ندارد،همه حکایتها با نثر آغاز می‌شود و با شعر پایان می‌یابد و یکنواختی آن تا حدّی است که تقریبا در همه‌جا فواصل شعرها و نثرها یک اندازه است،و انصاف را،چند بار می‌توان،چنین مطالبی را با جمله‌های یکسان و سجعهای متوالی دور از ذهن و ترکیبهای مدرسی و عالمانه بیان کرد که موجب ملال نشود؟

شاید چندین ترکیب،و شیوهء بیانی برای عربی‌زبانان مطلوب و دلنشین باشد؛و زبان‌ قالبی عرب،یا کلمات هموزن توالی سجعهای متوازی و متوازن را برتابد و طنطنهء الفاظ هموزن و همآهنگ به گوش شنوندهء عرب‌زبان خوش آید،چنان‌که بدیع الزمان همدانی‌ مبتکر مقامات و ابو القاسم حریری صاحب مقامات معرف این روش را از نثر قصّاص‌ (داستانسرایان)اقتباس کرده‌اند و کار ایشان مورد تحسین خوانندگان واقع شده و قبول‌ عام یافته است و حال آن‌که پیروی از آن خوش‌آیند طبع فارسی‌زبانان نشد و ملایم ذوق‌ و روح فارسی‌زبانان نیفتاد و مقامات حمیدی چنان‌که انتظار می‌رفت مورد توجه قرار نگرفت و آثار تقلیدکنندگان از آن نیز به تاراج حوادث رفت.

اما حکایتهایی که شیخ در گلستان آورده هریک بنحوی آغاز می‌شود و پایان‌ می‌یابد.گاه شرح یک واقعه بیش از دو سه سطر را نمی‌گیرد و گاه حکایتی بزرگتر از بزرگترین مقامه‌های حمیدی(مانند داستان مشت‌زن تهیدست-حکایت بیست و هفتم‌ از باب سوم در فضیلت قناعت)در میان می‌آید،گاه اصلا حکایتی نقل نمی‌شود و نویسنده شرح جدال خود را با مدعی در بیان توانگری و درویشی برای خواننده باز می‌گوید؛یا یک باب گلستان را تقریبا بی‌نقل حکایت-یا دست‌کم حکایت نسبة بزرگی-به پایان می‌آورد.[12]در هنگام شرح و بسط نیز نه‌تنها مقید به اظهار فضل و ساختن جمله‌های عالمانه نیست،بلکه بعمد می‌کوشد که بیانش تا آنجا که در فصاحت‌ و زیبایی خللی وارد نیاورد و به زبان و بیان عامّه تا سر حدّ امکان نزدیک باشد و چیزی که‌ در این میانه هرگز از نظر او دور نمی‌ماند الهام گرفتن از زندگانی مردم کوچه و بازار و مشاهدهء دقیق و آراستن صحنه‌ها و مظاهری از این زندگی واقعی است،درصورتی که‌ قاضی حمید الدین و دیگران(و از جمله وصّاف الحضره که کتاب خویش را پس از گلستان شیخ اجلّ و یا پیش روی داشتن چنین سرمشقی تألیف کرده است)در پرداختن‌ منشآت خویش بیشتر به کتاب و دفتر و فرهنگ لغت و آثار ادیبان و دانشمندان سلف و رساله‌های صنایع لفظی و علمهای بدیع و معانی و بیان نظر داشته و از زندگانی روزانه و ادراک و شرح زیباییها و صحنه‌های گوناگون آن غافل مانده‌اند.(قاضی حمید الدین‌ مقامه‌های خود را یا از مقامه‌های عربی ترجمه کرده و یا درست بدان سیاق و اسلوب نگاشته است).

برای اثبات توجه نویسندگان نثرهای مغلق و متکلف،به کتاب و فرهنگ و منابع و مآخذ مدرسی و عالمانه،به آوردن شاهدی نیاز نیست؛چه اولا این موضوع بیرون از گفتگوی ماست و ثانیا هر صفحه از کتابهایی نظیر تاریخ وصّاف و مرزبان‌نامه و جهان‌گشای جوینی و درّهء نادره و مانند آنها را که بگشاییم به واژه‌های عجیب و غریب‌ فراوان برمی‌خوریم که هیچ وقت در زبان فارسی مورد استعمال نداشته و بعضی از آنها، شاید فقط یک بار،بر قلم یکی ازاین نویسندگان جاری شده و ای بسا که او نیز آن کلمه‌ را برای نشان دادن کمال فضل و بلاغت خویش از فرهنگی بیرون کشیده است.در مورد صنعتهای لفظی نیز حال به همین منوال است:بعضی صنایع بدیعی هست که در گفتارهای روزانه مردم نیز بکار می‌رود(مانند تشبیه و استعاره و ارسال مثل و بعضی‌ سجعهای ساده و صنعتهای دیگری از این دست)و پاره‌ای دیگر از آنها،جز در گفتار ادیبان و عالمان به فنون ادب دیده نمی‌شود(مانند ترصیع و انوان گوناگون تجنیس لفظی و خطی و تام و ناقص و مطرّف و آراستن سخن به آیات قرآنی و احادیث و اخبار و ضرب المثلها و شعرهای عربی و حتی نقل خطبه‌ای تمام یا قصیده‌ای کامل از آثار فصحا و شاعران عرب).نویسندگان نثرهای مصنوع از میان صنعتهای لفظی نیز-بعلت‌ استغراق در کتاب و ادب رسمی کتبی-به گروه دوم بیشتر توجه دارند.

اگر بخواهیم شواهد کافی دربارهء الهام گرفتن سعدی از زندگانی و پست و بلند و سخت و سست و صحنه‌های گوناگون آن بدست دهیم،باید به جای این گفتار کتابی‌ نوشت.ازاین‌روی ناگزیر به اجمال می‌پردازیم و گوییم که سعدی کتاب جامعه را بیش از کتابهای مدرسه در مطالعهء دائم خویش دارد و هیچ چیز از عوامل و عناصر و صحنه‌های زشت و زیبای زندگی از نظر وی پنهان نمی‌ماند و از همهء آنها برای انگیختن‌ معانی و مضامین تازه مدد می‌گیرد.گاهی از زبان گل سرشوی خوشبویی که در حمام‌ از دست محبوبی به دست وی رسیده است،سخن ساز می‌کند تا خاطرنشان سازد که‌ کمال و نقصان همنشین در خلق و خوی آدمی مؤثرست.[13]زمانی به شرح آواز خوش‌ کودکی از حیّ بنی هلال می‌پردازد تا بازنماید که آوای دلنشین در وجود جانوران و ستوران نیز مؤثر می‌افتد اما در دل زاهدان خشک درنمی‌گیرد.[14]گاه همین معنی را با شکفته شدن برگهای لطیف گل از وزیدن نسیم سحرگاهی و لزوم شکافتن هیزم با ضربهء تبر،به خواننده القا می‌کند.[15]گاه سرگذشت اندوهبار خود را هنگامی که به دست‌ کافران فرنگ اسیر شده و او را در خندق طرابلس به کار گل گماشته بودند به شیواتر بیانی اظهار می‌دارد،و زمانی با شرح کشتی‌گیری که در این صنعت سرآمد بوده‌ و«سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی»و چون‌ «گوشهء خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی»و سرانجام در برابر بیوفایی و حق‌ناشناسی شاگرد همان یک فن ذخیره را در کار تنبیه وی می‌کند،خواننده‌ را با حقایق تلخ زندگی روزانه آشنا می‌سازد.[16]

خلاصه سعدی علاوه بر داشتن زبان فصیح و بیان شیوا-که در باب آن قرنهاست‌ سخن گفته‌اند-به آنچه در صحنه‌های گوناگون زندگانی مردم اتفاق می‌افتد توجهی‌ عمیق داشته و با بهره گرفتن از آنها در شعر و نثر خود را رنگارنگ و پرتنوّع و زنده و دلپذیر ساخته است.

در بوستان شیخ اجلّ نیز بارها به مضامین و معانی و حکایتهایی برمی‌خوریم که از هیچ منبع و مأخذ مکتوبی گرفته نشده است و بنده رعایت اختصار را از آوردن شواهد متعدّد از این کتاب بسیار فصیح و شیرین خودداری می‌کند.با این حال هیچ صفحه‌ای‌ از بوستان نیست که بگشاییم و در آن به موضوع و مضمونی تازه برخوریم.براستی کدام‌ کس توانسته است چشمارو،یعنی کوزهء سفالینی که در آن پول خرد می‌ریخته و از بام‌ فرومی‌افکنده‌اند مشبّه قرار دهد و مردم لئیم و ممسک را بدان مانند کند،[17]یا کدام‌ شاعر بوده است که تصنّع و تکلف را به پای چوبین که غازیان بر خود می‌بسته‌اند همانند سازد؟[18]

این تصویرها نیز در بوستان همگی تازگی دارند و برای آن‌که سخن بیش از حد دراز نشود از هرگونه شرح و تفسیری در باب آنها خودداری می‌کنیم.[19]

دهد نطفه را صورتی چون پری‌ که کرده است بر آب صورتگری؟ نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ‌ گلِ لعل در شاخ پیروزه رنگ‌ ز ابر افکند قطره‌ای سوی یم‌ ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم‌ از آن قطره لولوی لالا کند وز این،صورتی سرو بالا کند

202

قبا گر حریرست و گر پرنیان‌ بناچار حشوش بُوَد در میان‌ تو گر پرنیانی نیابی مجوش‌ کرم کار فرما و حشوش بپوش

205-206

سکندر به دیوار رویین و سنگ‌ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ

تو را سدّ یأجوج کفر از زرست‌ نه رویین چو دیوار اسکندرست

207

بداندیش بر خُرده چون دست یافت‌ درون بزرگان به آتش بتافت‌ به خُرده توان آتش افروختن‌ پس آنگه درخت کهن سوختن

217

عدو را بکوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون باهم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری،که مویی کز آن کمترست‌ چو پر شد ز زنجیر محکمترست

227

شرانگیز هم بر سر شر شود چو کژدم که با خانه کمتر شود

233

دو کس چه کنند از پی خاص و عام‌ یکی نیک محضر دگر زشت نام‌ یکی تشنه را تا کند زنده حلق‌ دگر تا به گردون درافتند خلق

233-234

به خردی درم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود بخوردم یکی مشت زورآوران‌ نکردم دگر زور بر لاغران

235

مگو شهد شیرین شکر فایق است‌ کسی را که سقمونیا لایق است‌ چه خوش گفت یک روز داروفروش‌ شفا بایدت داروی تلخ نوش

244

مترس از جوانان شمشیرزن‌ حذر کن ز پیرانِ بسیار فن‌ جوانان پیل‌افکنِ شیرگیر ندانند دستان روباهِ پیر

250

زیان می‌کند مرد تفسیردان‌ که علم و ادب می‌فروشد به نان‌ کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد و لیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان‌فروشان به رغبت خَرَد

256

خورش ده به گنجشک و کبک و حَمام‌ که یک روزت افتد همایی به دام‌ چو هر گوشه تیر نیاز افکنی‌ امیدست ناگه که صیدی زنی

دُری هم برآید ز چندین صدف‌ ز صد چوبه آید یکی بر هدف

272

نه مردم همین استخوانند و پوست‌ نه هر صورتی جان معنی در اوست‌ نه سلطان خریدار هر بنده‌ای است‌ نه در زیر هر ژنده‌ای زنده‌ای است‌ اگر ژاله هر قطره‌ای دُر شدی‌ چو خرمهره بازار از او پر شدی

283

طلبکار باید صبور و حَمول‌ که نشنیده‌ام کیمیاگر ملول‌ چه زرها به خاک سیِه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست‌ نخواهی خریدن به از ناز دوست

285

گر از دوست چشمت بر احسان اوست‌ تو دربند خویشی،نه دربند دوست‌ تو را تا دهن باشد از حرص باز نیاید به گوش دل از غیب راز

289

چو کودک به دست شناور برست‌ نترسد،وگر دجله پهناورست

289

چو مرد سماع است شهوت‌پرست‌ به آواز خوش خفته خیزد نه مست‌ پریشان شود گل به باد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تَبَر

293

گرفتم که مردانه‌ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا بکَن خرقهء نام و ناموس و زرق‌ که عاجز بود مردِ با جامه غرق

294

به میخانه در سنگ بر دَن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند می‌لاله‌گون از بَط سرنگون‌ روان همچنان کز بطِ کُشته خون‌ خُم آبستنِ خمرِ نُه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود شکم تا به نافش دریدند مشک‌ قدح را بر او چشم خونی پراشک

305

بهترست ارائهء این‌گونه شواهد را به همین جا پایان دهیم چه هر صفحه را که بگشایند در آن طرفه‌ای می‌بینند و مضمونی تازه در پیوندی استوار با زندگی روزانه می‌یابند و مقاله‌ به کتاب و رساله بدل می‌شود!

*** ممکن است دوستان چنین در خاطر بگذرانند که موضوع گلستان و بوستان حکمت‌ عملی و سیاست و اخلاق و آموختن راه و رسم زندگی است.بنابراین شگفت نیست اگر نویسنده یا گوینده‌ای در این موضوع از زندگانی مردم و صحنه‌های گوناگون و وسایل و لوازم آن سود جوید.

البته این تصور درست است،لیکن اولا هیچ شاعر یا نویسندهء پیش از سعدی نیست‌ که بدین نکته توجه یافته باشد.ثانیا شگفت‌تر این است که شیخ اجلّ نه تنها در مباحث‌ اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و خلاصه جلوه‌های گوناگون حیات مادی بشر به زندگانی‌ واقعی توجه دارد و معنیها و مضمونهای خود را از آن اقتباس می‌کند،بلکه در غزل و قصیده نیز از این حسن توجه غافل نمی‌ماند و برای بازنمودن عشق خویش در موقع‌ مقتضی حتی از لوازم آشپزخانه یعنی دیگ و هاون نیز درنمی‌گذرد:

نه هاونم که بنالم به کوفتن از یار چو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینم

568

و برای این شرح شیرین‌دهنی معشوق حتی از باریکی میان و شیرینی لعاب دهان زنبور بهره‌ می‌برد:

زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی‌ حقا که در دهانش این انگبین نباشد

485

و یا برای بیان شیرینی روزگار وصال و تلخی دوران فراق اولی را به ترنجبین و دومین‌ را به صبر تشبیه می‌کند:

ترنجبین وصالم بده که شربت صبر نمی‌دهد خفقان فؤاد را تسکین

742

و در بثّ شکوی و شرح دلتنگی و گلهء خویش از صاحب دیوان خود را به پیادهء عرصهء شطرنج و دیگران را به فرزین،و خویشتن را به بید و نودولتان را به کد و بن مانند می‌کند:

میان عرصهء شیراز تا به چند آخر پیاده باشم و دیگر پیادگان فرزین‌ چو بید بن که تناور شود به پنجه سال‌ به پنج روز به بالاش بر شود یقطین

743-744

کدام شاعرست که از جانور ناچیز و کریهی چون مگس مضمونهای متعدد و زیبا بیافریند:

گر برانی نرود،ور برود بازآید ناگزیرست مگس دکّهء حلوایی را

418

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش‌ مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

597

تا مگس را جان شیرین در تن است‌ گرد آن گردد که حلوا می‌کند

498

اما این تنها سماجت و ابرام مگس نیست که برای سخن‌آفرینی مورد توجه سعدی‌ واقع شده است.صدا و حرکات او نیز به شاعر الهام می‌بخشد:

مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد

293

و نیز:

چه لایق مگسان است بامداد نهار که در مقابلهء بلبلان کنند طنین

743

سعدی را بحق استاد مسلم غزل عاشقانه می‌دانند و الحق غزلها و دیگر شعرهای وی‌ در شیرینی و روانی مانند ندارد:

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی‌ باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند تا به بستان ضِمیرت گل معنی بشکفت‌ بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند

494

در این دو بیت تشبیه ذوق شاعرانه و ضمیر سخنور به بوستان و مانند کردن معنی به‌ گل آن تشبیهی سخت زیبا و دلپسندست.در مورد روانی شعر خود نیز سعدی سخنان‌ بسیار دارد و این دو بیت یکی از آن مثالهاست:

عروس ملک نکوروی دختری است و لیک‌ وفا نمی‌کند این سست‌مهر با داماد بر این چه می‌گذرد دل منه که دجله بسی‌ پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

710

این بیتها مثل تمام شعرهای سعدی در حد اعلای فصاحت و بلاغت است.با این‌ حال در نظر بنده تنوّع مضامین و کثرت معانی تازه و تشبیه‌های بدیع اگر بیش از فصاحت‌ و بلاغت سخن شیخ در دل خواننده اثر نکند کمتر از آن مؤثر نیست.مثلا تشبیه وعظ به‌ باران و مانند کردن گوش شنوای خلق به دهان صدف(که به اعتقاد قدما قطرهء باران را در خود می‌گرفت و به مروارید مبدل می‌کرد)در این بیت کاملا تازه و بی‌سابقه است:

چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق‌ که مرد را به ارادت صدف دهانی نیست

709

اینک نمونه‌هایی دیگر از این‌گونه مضامین و معانی که دارای پیوند مستقیم با صحنه‌ها و مظاهر گوناگون زندگی است.بدیهی است که در کار تهیه و ارائهء این شواهد استقصا نشده است و علاقه‌مندان می‌توانند خود نمونه‌های بسیار متعدد دیگر از شعر و نثر شیخ اجلّ استخراج کنند و بر آن بیفزایند:

گفتم ای دوستان روحانی‌ دیدن میوه چون گزیدن نیست‌ گفت سعدی خیال خیره مبند سیب سیمین برای چیدن نیست

457

جماعتی که ندانند حظّ روحانی‌ تفاوتی که میان دواب و انسان است‌ گمان برند که در باغ حسن سعدی را نظر به سیب زنخدان و نار پستان است‌ مرا هر آینه خاموش بودن اولیتر که جهل پیش خردمند عذر نادان است‌ وَ ما اُبَرِّی‌ءُ نَفسی وَ لا اُزَکّیها که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است

442

دیگر از آن‌جانبم نماز نباشد گر تو اشارت کنی که قبله چنین است‌ آینه در پیش آفتاب نهاده‌ست‌ بر در آن خیمه،یا شعاع جبین است

443

وجودی دارم از مهرت گدازان‌ وجودم رفت و مهرت همچنان هست‌ به گفتن راست ناید شرح حسنت‌ و لیکن گفت خواهم،تا زبان هست‌ بجز پیشت نخواهم سر نهادن‌ اگر بالین نباشد،آستان هست

451

می حلال است کسی را که بود خانه بهشت‌ خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند هرکه چون موم به خورشید رخت نرم نشد زینهار از دل سختش که به سندان ماند تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک‌ من چنان زار بگریم که به باران ماند هرکه با صورت و بالای تواش اُنسی نیست‌ حَیَوانی است که بالاش به انسان ماند

491

حسن دلاویز پنجه‌ای است نگارین‌ تا به قیامت بر او نگار نماند عاقبت از ما غبار ماند،زنهار تا ز تو بر خاطری غبار نماند

هم بدهد دورِ روزگار مرادت‌ ور ندهد،دورِ روزگار نماند

491

جرعه‌ای خوردیم و کار از دست رفت‌ تا چه بیهوشانه درمی‌کرده‌اند ما به یک شربت چنین بیخود شدیم‌ دیگران چندین قدح چون خورده‌اند؟ خیمه بیرون بر،که فراشان باد فرش دیبا در چمن گسترده‌اند تا جهان بودست جَمّاشانِ گل‌ از سَلَحدارانِ خار آزرده‌اند

492

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند وگر ملول شوی صاحبی دگر گیرند به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی‌ چو روی باز کنی دوستی ز سر گیرند قمر مقابله با روی او نیارد کرد وگر کند همه کس عیب بر قمر گیرند خدنگ غمزهء خوبان خطا نمی‌افتد اگرچه طایفه‌ای زهد را سپر گیرند

495

خون صاحب‌نظران ریختی ای کعبهء حسن‌ قتل اینان که روا داشت؟که صید حرمند صنم اندر بلد کیفر پرستند و صلیب‌ زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش‌ که اگر قامتِ زیبا ننمایی بچمند بندگان را نه گزیرست ز حُکمت نه گریز چه کنند؟ار بکشی ور بنوازی خدمند

500

اینجا شکری هست که چندین مگسانند یا بو العجبی،کاین همه صاحب هوسانند صد مشعله افروخته گردد به چراغی‌ این نور تو داری و دگر مقتبسانند من قلب و لسانم به وفاداری و صحبت‌ وینان همه قلبند که پیش تو لسانند

501

پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند صید را پای ببندند و رها نیز کنند بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش‌ کاین متاعی است که بخشند و بها نیز کنند

501

به بوی آن‌که شبی در حرم بیاسایند هزار بادیه سهل است اگر بپیمایند طریق عشق جفا بردن است و جانبازی‌ دگرچه چاره؟که با زورمند بَرنایند اگر به بام برآید ستاره پیشانی‌ چو ماه عید به انگشتهاش بنمایند درِ گریز نبسته است،لیکن از نظرش‌ کجا روند اسیران؟که بند بر پایند ز خون عزیزترم نیست مایه‌ای در تن‌ فدای دست عزیزان،اگر بیالایند!

فدای جان تو،گر جان من طمع داری‌ غلام حلقه بگوش آن کند که فرمایند هزار سرو خرامان به راستی نرسد به قامت تو،وگر سر بر آسمان سایند حدیث حسن تو و داستان عشق مرا هزار لیلی و مجنون بر آن نیفزایند مثال سعدی عودست،تا نسوزانی‌ جماعت از نَفَسش دمیدم نیاسایند

502

اخترانی که به شب در نظر ما آیند پیش خورشید محال است که پیدا آیند همچنان پیش وجودت همه خوبان عدمند گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند مردم از قاتلِ عمدا بگریزند بجان‌ پاکبازان بَرِ شمشیرِ تو عمدا آیند

503

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من‌ همچنان در دل من مهر و وفای تو بود منِ پروانه‌صفت پیش تو ای شمع چگل‌ گر بسوزم گنه من،نه خطای تو بود

505

ما چون نشانه پای به گل دربمانده‌ایم‌ خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود سعدی بدرنمی‌کنی از سر هوای دوست‌ در پات لازم است که خار جفا رود

506

مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت‌ گر به سنگش بزنی جای دگر می‌نرود خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم‌ گفت از این کوچهء ما راه بدرمی‌نرود زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل‌ چند مرهم بنهادیم و اثر می‌نرود

507

میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشکِ چو یاقوت در کنار آید مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت‌ که راضیم به نسیمی کزان دیار آید پس از تحمل سختی امید وصل مراست‌ که صبح از شب و تریاک هم ز مار آید

513

گو تو بازآی،که گر خون منت درخوردست‌ پیشت آیم چو کبوتر که برِ باز آید من خود این سنگ بجان می‌طلبیدم همه عمر کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است‌ بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

514

ز دست رفتم و بی‌دیدگان نمی‌دانند که زخمهای نظر بر بصیر می‌آید

جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می‌آید

515

کشتی هرکه در این ورطهء خونخوار افتاد نشنیدیم که دیگر به کران می‌آید یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد دیگر از وی خبر و نام و نشان می‌آید حاش للّه که من از تیر بگردانم روی‌ گر بدانم که از آن دست و کمان می‌آید کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست‌ کاین خدنگ از نظر خلق نهان می‌آید[20] سعدیا این همه فریاد تو بی‌دردی نیست‌ آتشی هست که دود از سر آن می‌آید[21]

516

گر از وصال تو کوته کنم زبان امید که هیچ حاصل از این گفت‌وگو نمی‌آید گمان برند که در عود سوزِ سینهء من‌ بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید

516

خفتن عاشق یکی است بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید دست در آغوش یار گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست‌ من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار آتشِ آه است و دود می‌رودش تا به سقف‌ چشمهء چشم است و موج می‌زندش بر کنار ای که به یاران غار مشتغِلی دوستکام‌ غمزده‌ای بر درست چون سگ اصحاب غار این همه بار احتمال می‌کنم و می‌روم‌ اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار

518

وعده که گفتی شبی با تو بروز آورم‌ شب بگذشت از حساب،روز برفت از شعار دور جوانی گذشت،موی سیه پیسه شد برق یمانی بجست،گرد بماند از سوار

519

خوش است درد که باشد امید درمانش‌ دراز نیست بیابان که هست پایانش‌ ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت‌ کمینه آن‌که بمیریم در بیابانش‌ اگرچه ناقص و نادانم این قدر دانم‌ که آبگینهء من نیست مردِ سندانش‌ حکیم را که دل از دست رفت و پای ز جای‌ سر صلاح توقع مدار و سامانش‌ گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق‌ نه ممکن است چو سعدی هزار دستانش

531-532

دوش آن غم دل که می‌نهفتم‌ باد سحرش ببرد سرپوش‌ آن سیل که دوش تا کمر بود امشب بگذشت خواهد از دوش‌ آتش که تو می‌کنی محال است‌ کاین دیگ فرونشیند از جوش

ای خواجه،برو به هرچه داری‌ یاری بخر و به هیچ مفروش

534-535

گرم بازآمدی محبوب سیم‌اندام سنگین‌دل‌ گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل‌ ملامت‌گویِ عاشق را چه گوید مردم دانا؟ که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل‌ اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند شتر جایی بخواباند که لیلی را بُوَد منزل

538

گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر می‌بینمت چو نیشکر شیرینی از سر تا قدم‌ او رفت و جان می‌پرورد،وین جامه بر خود می‌دَرَد سلطان که خوابش می‌برد از پاسبانانش چه غم؟

541

به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت من است‌ که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام‌ نقد هر عقل که در کیسهء پندارم بود کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام‌ زین سبب خلق جهانند مرید سخنم‌ که ریاضت‌کشِ محراب دو ابروی توام‌ دست موتم نکَند میخ سراپردهء عمر گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام

545

گوشم به راه تا که خبرمی‌دهد ز دوست‌ صاحب‌خبر بیامد و من بیخبر شدم‌ چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب‌ مهرم به جان رسید و به عیّوق برشدم‌ تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم‌ از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم‌ من چشم از او چگونه توانم نگاهداشت‌ کاوّل نظر به دیدن او دیده‌ور شدم‌ گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

549

تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم‌ با وجودش ز من آواز نیاید که منم‌ پیرهن می‌بدرم دمبدم از غایت شوق‌ که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم

562

مرا تا نقره باشد می‌فشانم‌ تو را تا بوسه باشد می‌ستانم‌ وگر فردا به دوزخ می‌برندم‌ بنقد این ساعت اندر بوستانم‌ نمی‌دانستم از بخت همایون‌ که سیمرغی فتد در آشیانم

566

فراق دوستانش باد و یاران‌ که ما را دور کرد از دوستداران‌ دلم در بند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران

هلاک ما چنان مهمل گرفتند که تقل مور در پای سواران

579

این قاعدهء خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن‌ برخیز و در سرای دربند بنشین و قبای بسته واکن‌ آن را که هلاک می‌پسندی‌ روزی دو به خدمت آشنا کن‌ چون انس گرفت و مهر پیوست‌ بازش به فراق مبتلا کن

585

بهشت است این که من دیدم نه رخسار کمندست آن‌که وی دارد نه گیسو لبان لعل چون خون کبوتر سواد زلف چون پرّ پرستو نه آن سرپنجه دارد شوخ عیّار که با وی بر توان آمد به بازو همه جان خواهد از عشّاقِ مشتاق‌ ندارد سنگ کوچک در ترازو

589

ماه و خورشید و پری و ادمی اندر نظرت‌ همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای‌ با همه جلوهء طاووس و خرامیدن کبک‌ عیبت آن است که بی‌مهرتر از فاخته‌ای

593

ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته‌ رخسارهء زمین چو تو خالی نیافته‌ چرخ مشعبد از رخ تو دل‌فریب‌تر در زیر هفت پرده خیالی نیافته‌ خود را به زیر چنگال شاهین عشق تو عنقای صبر من پر و بالی نیافته

594

ای روی تو راحت دل من‌ چشم تو چراغ منزل من‌ آبی است محبت تو گویی‌ کامیخته‌اند با گل من‌ گر تیغ زند به دست سیمین‌ تا خون چکد از مفاصل من‌ کس را به قصاص من نگیرید کز من بِحِل است قاتل من

586

بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان‌ به هر جفا که توانی که سنگ زیرینم‌ مرا پلنگ به سرپنجه‌ای نگار نکشت‌ تو می‌کُشی به سرپنجهء نگارینم‌ چو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگ‌ برفت در همه آفاق بوی مشکینم

568

ای صورتت ز گوهر معنی خزینه‌ای‌ ما را ز داغ عشق تو در دل دفینه‌ای

زیور همان دو رشتهء مرجان کفایت است‌ وز موی در کنار و برت عنبرینه‌ای‌ تدبیر نیست جز سپر انداختن که خصم‌ سنگی به دست دارد و ما آبگینه‌ای

595

قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی‌ و ابِ شیرین،چو تو در خنده و گفتار آیی‌ این همه جلوهء طاووس و خرامیدن او بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی‌ مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی‌ دل چنین سخت نباشد تو مگر خارایی

596

هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن‌ هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش‌منظری‌ صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین‌ یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری‌ ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان‌ تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری‌ بالای سرو بوستان رویی ندارد دل‌ستان‌ خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری

612

گفته بودم که دل به کس ندهم‌ حذر از عاشقی و بیخبری‌ حلقه‌ای گرد خویشتن بکشم‌ تا نیاید درون حلقه پری‌ وین پری‌پیکران حلقه‌بگوش‌ شاهدی می‌کنند و جلوه‌گری‌ پرده‌داری بر آستانهء عشق‌ می‌کند عقل و،گریه پرده‌دری‌ قلم است این به دست سعدی در یا هزار آستین دُرّ دری‌ این نبات از کدام شهر آرند تو قلم نیستی،که نیشکری

613

بار خصمی می‌کشم کز جور او می‌نشاید رفت پیش داوری‌ عقل بیچاره‌ست در زندان عشق‌ چون مسلمانی به دست کافری‌ بارها گفتم بگریم پیش خلق‌ تا مگر بر من ببخشد خاطری‌ باز گویم:پادشاهی را چه غم‌ گر به خیلش دربمیرد چاکری‌ ای که صبر از من طمع داری و هوش‌ بار سنگین می‌نهی بر لاغری‌ زانچه در پای عزیزان افکنند ما سری داریم،اگر داری سری

614

مه بر زمین نرفت و پردی دیده برنداشت‌ تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری‌ تو خو فرشته‌ای،نه از این گِل سرشته‌ای‌ گر خلق از آب و خاک،تو از مشک و عنبری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست‌ زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

616

هرگز این صورت کند صورتگری؟یا چنین شاهد بُوَد در کشوری؟ سرو رفتاری صنوبر قامتی‌ ماه رخساری ملایک منظری‌ عارضش باغی دهانش غنچه‌ای‌ بل بهشتی در میانش کوثری‌ بی‌تو در هر گوشه پایی در گِل است‌ وز تو در هر خانه دستی بر سری‌ خاکی از مردم بماند در جهان‌ وز وجود عاشقان خاکستری

618

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن‌ مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری؟ یا خلوتی برآور،یا بُرقَعی فروهل‌ ور نه به شکلِ شیرین،شور از جهان برآری‌ هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری‌ عودست زیر دامن یا گل در آستینت‌ یا مشک در گریبان،بنمای تا چه داری

619

چو بت به کعبه،نگونسار بر زمین افتد به پیش قبلهء رویت بتان فرخاری‌ دهان پرشکرت را مَثل به نقطه زنند که روی چون قمرت شمسه‌ای است پرگاری‌ به گرد نقطهء سرخت عذار سبز چنان‌ که نیم دایره‌ای برکشند زنگاری

621

جز صورتت در آینه،کس را نمی‌رسد با صورتِ بدیع تو کردن برابری‌ صید اوفتاد و پای مسافر به گل بماند هیچ افتدت که بر سر افتاده بگذری‌ صبری که بود مایهء سعدی دگر نماند سختی مکن،که کیسه بپرداخت مشتری

621

زخمِ شمشیر اجل به که سرِ نیش فراقت‌ کشتن اولیتر از آن کِم به جراحت بگذاری‌ تنِ آسوده چه داند که دل خسته چه باشد من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری؟ کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی‌ وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری‌ طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم‌ شکرست آن،نه دهان و لب و دندان که تو داری

622

گر آن‌که خرمنِ من سوخت با تو پردازد میسّرت نشود عاشقی و مستوری‌ اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق‌ کس از خدای نخواهد شفای رنجوری‌ ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری

به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن‌ میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری‌ چو سایه هیچ‌کس است آن کسی که هیچش نیست‌ مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری؟

625

زهی سوار که صد دل به غمزه‌ای ببری‌ هزار صید به یک تاختن بیندازی‌ تو را چو سعدی اگر بنده‌ای بود چه شود که در رکاب تو باشد غلام شیرازی‌ گرش به قهر برانی به لطف باز آید که زر همان بُوَد ار چند بار بگدازی

626

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟ چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی‌ خرّم تنی که محبوب از در فرازش آید چون رزقِ نیکبختان بی‌محنتِ سؤالی‌ همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه‌ با هم گرفته اُنسی وز دیگران ملالی‌ دانی کدام جاهل بر حالِ ما بخندد؟کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی‌ بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش‌ وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

633

روز روشن دست دادری در شب تاریک هجر گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی‌ دُر چکانیدی قلم بر نامهء دل‌سوز من‌ گر امید صلح باری در خطابت دیدمی‌ آه اگر وقتی چو گل در بوستان،یا چون سمن‌ در گلستان،یا چو نیلوفر در آبت دیدمی‌ ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال‌ اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی

636

بیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ‌ که بی‌تکلّفِ شمشیر،لکشری بزنی‌ مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند تو را چه شد که همه قلب دوستان شکنی

636-637

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی‌ ای بر در سرایت غوغای عشقبازان‌ همچون بر آبِ شیرین آشوبِ کاروانی‌ تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید تا خرمنت نسوزد تشویشِ ما ندانی‌ می‌گفتمت که جانی،دیگر دریغم آید گر جوهری به از جان،ممکن بود تو آنی‌ سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی‌ صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

640

در میان قطعه‌ها و مفردات سعدی این‌گونه مضمونها که با زندگی جاری مردم پیوند مستقیم دارد بیشتر دیده می‌شود:

مرکب از بهر راحتی باشد بنده از اسب خویش در رنج است‌ گوشت قطعا بر استخوانش نیست‌ راست خواهی چو اسب شطرنج است

813

در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر کوته‌نظر مباش که در سنگ گوهرست‌ کیمختِ نافه را که حقیرست و شوخگن‌ قیمت بدان کنند که پرمشک اذفرست

814

گر سفیهی زبان دراز کند که فلانی به فسق ممتازست‌ فسق ما بی‌بیان یقین نشود و او به اقرار خویش،غمازست

814

ماه را دید مرغ شب‌پره،گفت‌ شاهدت روی و دلپذیرت خوست‌ وین که خلق آفتاب خوانندش‌ راست خواهی به چشم من نه نکوست‌ گفت خاموش کن،که من نکنم‌ دشمنی با وی از برای تو دوست

815

خواست،تا عیبم کند پروردهء بیگانگان‌ لاغری بر من گرفت آن کز گدایی فربه است‌ گرچه درویشم،بحمد اللّه مخنّث نیستم‌ شیر اگر مفلوج باشد همچنان از سگ به است

815

صاحب‌کمال را چه غم از نقص مال و جاه‌ چون ماه‌پیکری که بر او سرخ و زرد نیست‌ مردی که هیچ جامه ندارد،به اتفاق‌ بهتر ز جامه‌ای که در او هیچ مرد نیست

816

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن‌ که نتوانی کمند انداخت بر کاخ‌ بلند از میوه گو کوتاه کن دست‌ که کوته خود ندارد دست بر شاخ

816

پسر نورسیده شاید بود که نود ساله چون پدر گردد پیر فانی طمع مدار که باز چارده ساله چون پسر گردد سبزه گر احتمال آن دارد که ز خُردی بزرگتر گردد غلّه چون زرد شد امید نماند که دگر باره سبز برگردد

817

هیچ دانی که آب دیدهء پیر از دو چشم جوان چرا نچکد

برف بر بام سالخوردهء ماست‌ آب در خانهء شما نچکد

820

تا سگان را وجوه پیدا نیست‌ مشفق و مهربان یکدگرند لقمه‌ای در میانشان انداز که تهیگاه یکدگر بدرند

821

آدمی‌سان ونیک‌محضر باش‌ تا تو را بر دواب فضل نهند تو به عقل از دواب ممتازی‌ ور نه ایشان به قوّت از تو بهند

823

هیچ فرصت و رایِ آن مَطَلَب‌ که کسی مرگ دشمنان بیند تا نمیرد یکی به ناکامی‌ دیگری شادکام ننشیند تو هم ایمن مباش و غرّه مشو که فلک هیچ دوست نگزیند شادکامی مکن که دشمن مُرد مرغ،دانه یکان‌یکان چیند

823

امیر ما عسل از دست خلق می‌نخورد که زهر در قدح انگبین تواند بود عجب که در عسل از زهر می‌کند پرهیز حذر نمی‌کند از تیره آه زهرآلود

824

روزِ گم‌گشتنِ فرزند،مقادیر قضا چاهِ دروازهء کنعان به پدر ننمایند باش تا دست دهد دولت ایام وصال‌ بوی پیراهنش از مصر به کنعان آید

826

صانعِ نفشبندِ بیمانند که همه نقشِ او نکو آید رزقِ طایر نهاده در پر و بال‌ تا به هر طعمه‌ای فروآید روزیِ عنکبوتِ مسکین را پر دهد تا به نزدِ او آید

827

به قفل و پرّهء زرّین همی توان بستن‌ زبان خلق و،به افسون دهانِ شیدا مار تبرّک از در قاضی چو بازش آوردی‌ دیانت از در دیگر برون شود ناچار

827

بردند پیمبران و پاکان‌ از بی‌ادبان جفای بسیار دل تنگ مکن،که پتک و سندان‌ پیوسته درم زنند و دینار قدر زر و سیم کم نگردد و اهن نشود بزرگ مقدار

828

پدر که جان عزیزش به لب رسید،چه گفت؟ یکی نصیحت من گوش دار،جانِ عزیز به دوست-گرچه عزیزست-راز دل مگشای‌ که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز

829

پروردگارِ خلق خدایی به کس نداد تا همچو کعبه روی بمالند بر درش‌ از مال و دستگاهِ خداوند قدر و جاه‌ چون راحتی به کس نرسد خاک بر سرش!

829

ای که دانش به مردم آموزی‌ آنچه گویی به خلق،خود بنیوش‌ خویشتن را علاج می‌نکنی‌ باری از عیب دیگران خاموش‌ محتسب کون‌برهنه در بازار قحبه را می‌زند که روی بپوش!

830

پیدا شود که مرد کدام است و زن کدام‌ در تنگنای حلقهء مردان به روز جنگ‌ مردی درونِ شخص چو آتش در آهن است‌ و اتش برون نیاید از آهن مگر به سنگ

831

گر بدانستی که خواهد مُرد ناگه در میان‌ جامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن؟ خرّم آن کو خورد و بخشید و پریشان کرد و رفت‌ تا چنین افسون ندانی دست بر افعی مزن

833

چو می‌دانستی افتادن بناچار نبایستی چنین بالا نشستن‌ به پای خویش رفتن به نبودی‌ کز اسب افتادن و گردن شکستن؟

834

نخواهی کز بزرگان جور بینی‌ عزیز من به خُردان برببخشای‌ اگر طاقت نداری صدمتِ پیل‌ چرا باید که بر موران نهی پای؟

835

بس دستِ دعا بر آسمان بود تا پای برآمدت به سنگی‌ ای گرگ نگفتمت که روزی‌ ناگه به سر افتدت پلنگی

838

ارائهء شواهد و امثال در این باب را با درج یک دو بیتی از سعدی پایان می‌دهیم. کسانی که به اروپا،خاصه به فرانسه و پاریس مسافرت کرده و ساعتی چند را با نشستن در قهوه‌خانه‌های زیبای آن روزگار گذرانیده‌اند می‌دانند که گروهی هنرمندان و نمایشگران‌ دوره‌گرد می‌آیند و به آروزی دریافت پولی اندک،در برابر آنان نمایش می‌دهند.یک‌ نوع از این نوع نمایشگران کسی(معمولا جوانی)است که شیشه‌ای پر از بنزین در دستی و شعله‌ای کوچک به دست دیگر دارد.در برابر تماشاچیان جرعه‌ای از بنزین را در دهان‌ خود می‌گیرد و به آهستگی آن را در برابر شعلهء کوچک افروخته می‌دمد و لهیبی دراز پدید می‌آورد.ظاهرا این نمایش بسیار قدیم است و در عصر سعدی نیز سابقه داشته،چه‌ در میان بیتهای پراکندهء وی می‌خوانیم:

بس،ای غلام بدیع الجمال شیرینکار که سوز عشق تو انداخت در جهان آتش‌ به نفط گنده چه حاجت که در دهان گیری‌ تو را خود از لب لعل است در دهان آتش[22]

در نقل این شواهد و مثالها،هرگز نمی‌توان دعوی استقصا کرد.چه بسیار موارد دیگر در گلستان،بوستان،قصیده‌های فارسی،قطعات،رباعیات،مفردات و رساله‌های منثور سعدی هست که رعایت اختصار را،از نقل آنها چشم پوشیده‌ایم.

پس از درگذشت شیخ اجلّ،مدتی دراز،تتبَع شیوهء وی متروک شد،یا دست‌کم‌ کسانی که به تقلید از وی پرداختند،روح کلام و جان سخن وی را درک نکردند و به‌ تقلید از ظاهر آن راضی شدند و البته هرگز نتوانستند به حریم سخن سعدی نزدیک شوند. اما در دوران بازگشت ادبی،در عصر زندیان و افشاریان،گروهی از گویندگان صاحب‌ نام شیوهء او را دنبال کرده و تا حدّی توفیق نیز یافته‌اند.مثلا ترجیع‌بند معروف هاتف‌ اصفهانی یا غزلهای مجمر و فروغی بسطامی از این لحاظ شاید با غزل شیخ قابل مقایسه‌ باشد.

اگر شما یک یا دو غزل فروغی بسطامی را مطالعه کنید،می‌توانید با اندکی مسامحه‌ آنها را همپایهء غزلهای شیخ قرار دهید،اما اگر مطالعهء خود را ادامه دهید و ده بیست غزل‌ را بخوانید،با آن‌که زبان فروغی همان است که بود،در خود احساس ملال می‌کنید و بی‌اختیار کتاب را می‌بندید.زیرا آن تنوّع و رنگارنگی که در غزلهای شیخ هست،در غزلهای فروغی دیده نمی‌شود.

البته مطالبی که در این مختصر بعرض رسید،فقط درآمدی است برای بیان این‌ مطلب،و بنده تنها در نظر داشت که این نکته،یعنی توجه شیخ به زندگانی جاری روزانهء مردم و صحنه‌ها و مناظر و نمونه‌های گوناگون آن را عرضه کند.اما برای تحقیق در این‌ مطلب،و اثبات میزان و کمّ و کیف آن،کاری دقیق و دشوار و طولانی لازم است:باید سراسر آثار شیخ را در مطالعه گرفت و تشبیهات و استعاراتی را که مستقیما ملهم از زندگی مردم است یادداشت و طبقه‌بندی کرد و آنها را با آنچه در آثار شاعران متقدم بر سعدی آمده است سنجید تا دیده شود که چه مقدار از این معانی که وی انگیخته و مضمونها که او ساخته است برای نخستین بار در دیوان و کلیات شیخ اجلّ آمده است. برای ادامهء این کار نیز،باید اندکی به آثار شاعران و نویسندگان بعد از سعدی-خاصه‌ مشاهیر ایشان،توجه کرد تا دریافته آید که آنان تا چه حد این نکتهء باریک را دریافته و بجای مطالعهء کتاب زندگی،به معلومات و اطلاعاتی که از کتاب و دفتر آموخته‌اند، متکی بوده‌اند؛و چون زندگی شور و تحرکی دیگر دارد،و از رکود معلومات و اطلاعات‌ دانشمندانه برکنارست،زبان سعدی نیز با الهام گرفتن از آن پرشور و زنده و کهنه‌ ناشدنی باقی مانده است.

در احوال میرزا ابو القاسم قائم مقام نوشته‌اند که وی نسخه‌ای کوچک از گلستان به‌ خط خویش نوشته بود،و همیشه آن را بهمراه داشت و اگر لحظه‌ای چند فراغت‌ می‌یافت،بی‌درنگ آن را باز می‌کرد و به مطالعهء گلستان می‌پرداخت.با این حال در منشآت قائم مقام کمتر دیده شده است که وی لغت یا ترکیب یا جمله یا تشبیه یا مضمونی را از شیخ اجلّ بعاریت گرفته باشد،و حال آن‌که خود می‌گوید که هرچه‌ دارد از سعدی آموخته است[23]و حق با اوست.آنچه قائم مقام از مطالعهء گلستان‌ دریافت،همان سرّ تازه ماند و کهنه نشدن انشاء آن بوده،و قائم مقام نیز با توجه به‌ همین نکته به زندگانی روزگار خویش،به اصطلاحات و عبارات و ضرب المثلهای رایج‌ عصر خود توجه کرد،از تصنع و تکلف برکنار ماند،از سجع‌سازی و قرینه‌پردازی بافراط پرهیز کرد و او نیز،مانند شیخ معانی و مضامینی در انشاء خویش انگیخت که پیش از وی هیچ کس آنها را بکار نبرده بود:چاقو و قلمدان،و پلوهای قند و ماش،و قدحهای‌ افشره و آش،و یابوهای دودرغهء پرخور و کم‌دو،و مانند این معانی موضوع تشبیه‌های وی‌ قرار می‌گرفت و اگر این‌گونه نوشته‌ها را با انشاء نویسندگان رسمی عصر قاجار و کسانی مانند میرزا طاهر شعری صاحب تذکرهء گنج شایگان بسنجیم،خواهیم دید که نثر قائم مقام با چه سادگی و شوری بر قلم وی جاری شده و میرزا طاهر دیباچه‌نگار با چه‌ تکلّفی بیتها و سجعها و ضرب المثلهای عالمانهء عربی و اشعار و احادیث را از نهانخانهء ضمیر بیرون کشیده و با تحمل چه رنجی بقول امیر نظام گروسی آن عبارتهای عهد شاه طهماسب را به یکدیگر پیوسته است.

یکی از نکته‌های اعجاب‌انگیز در تصنیف گلستان این است که دست‌کم یک باب آن-و گویا باب هشتم در آداب صحبت-در یک روز نوشته شده و دیباچه و هفت‌ باب دیگر آن در مدتی که حد اقل آن هفت روز و حد اکثرش بیش از یک ماه تا چهل روز نبوده پرداخته آمده است،با این حال،وقتی شیوهء کار سعدی را بدانیم متوجه می‌شویم‌ که این سرعت کار به هیچ روی شگفت‌انگیز نیست.زیرا سعدی دست‌کم پنجاه سال‌ زشت و زیبا و سخت و سست و پست و بلندهای زندگی را در سراسر قلمرو کشورهای‌ اسلامی-با آن چشم بینا و دید نافذ که خاصّ خود اوست دیده،و چکیدهء آن دیده‌ها و شنیده‌ها را که عمری در آن تأمل کرده بود،بی‌احتیاج به مراجعه به فرهنگ و دیوان و دفتر بر روی کاغذ آورده است.

*** شیوهء شیخ اجلّ،و راز توفیق وی در کار گویندگی و نویسندگی قرنها بر ادیبان و اهل قلم پوشیده ماند و گفتیم که نخست بار بعد از روزگاری دراز،قائم مقام بدان دست‌ یافت.خوشبختانه در عصر قائم مقام کسانی بودند که در کار وی به دیدهء تحسین‌ نگریستند.بزرگترین شاگرد و مقلدّ قائم مقام در کار ساده نوشتن حاج فرهاد میرزای‌ معتمد الدّوله پسر فاضل عباس میرزای ولیعهد بود که پس از دشمنیها و سیاهکاریهای‌ حاج میرزا آغاسی،و ابرام وی در نابود کردن آنچه از قائم مقام باقی مانده بود،منشآت‌ پراکندهء قائم مقام به همّت و کوشش چند سالهء وی از گوشه و کنار جمع‌آوری شد و انتشار یافت.[24]از حاج فرهاد میرزا نیز مجموعهء منشآتی به همان شیوهء قائم مقام در دست است‌ که با مقدمهء فرصت الدّولهء شیرازی در بمبئی بچاپ سنگی رسیده است.فرهاد میرزا شاهزاده‌ای فاضل و تحصیل‌کرده بود و از دانشهای فراوان اسلامی بهرهء فراوان داشت و از فرهنگ جدید اروپایی نیز بی‌بهره نبود،با این حال در کار نوشتن بجای اظهار فضل و ردیف کردن سجعها و تجنیسها به ساده‌نویسی گرایید و در شیوهء نگارش روش قائم مقام را دنبال کرد.

پس از فرهاد میرزا منشآت وی به همّت حسن علی خان امیر نظام گروسی که وی نیز مردی ادیب و فرهیخته و بهره‌مند از فرهنگ و ادب فارسی و عربی بود و از فرهنگ‌ اروپایی نیز اطلاع کافی داشت-گردآوری و طبع شد و انتشار یافت.پیرو مقتدر و موفّق مکتب قائم مقام همین امیر نظام گروسی است که علاوه بر سادگی انشاء و لطف‌ طبع خطّی خوش چون پر طاووس داشت و منشآت او نیز بارها بطبع رسیده است.

*** در عصر مشروطیّت،فرهنگ ایرانی و خاصّه نثر فاسی،بایست بسرعت برای گسترش یافتن در میان توده‌های مردم و طبقات مختلف جامعه آماده می‌شد،اصول‌ انقلاب،و مفهوم آزادی و حقوقی که مشروطیت و قانون اساسی به مردم ارزانی داشته‌ بود،می‌بایست به زبان خود مردم به آنان گفته می‌شد تا بسادگی و آسانی آن را دریابند.شک نیست که بزرگترین پیشقدرم در این کار علامهء فقید علی اکبر دهخداست‌ و در میان نویسندگان و خطیبان و روزنامه‌نگاران متعدّد صدر مشروطیت هیچ‌کس بیش‌ از او توفیق نیافت و نوشتهء هیچ نویسنده‌ای بیش از«چرند و پرند»های دهخدا در دل مردم‌ ننشست.در حقیقت دهخدا راه را برای ظهور نویسندگانی مانند هدایت و جمال‌زاده و اخلاف ایشان باز کرد،و گرچه نوشته‌های دهخدا از نظر سادگی و آشنایی به زبان ساده‌ و عوامانهء تودهء مردم و مهارت حیرت‌انگیز در کاربرد این زبان‌ها با منشآت قائم مقام و فرهاد میرزا و امیر نظام قابل مقایسه نیست،با این حال می‌دانیم که دهخدا به نوشته‌های این‌ بزرگان توجه داشته و شاید رگه‌ها و ترکیبها و نکته‌هایی از زبان مردم که گاه‌گاه در منشآت آنان در مورد سود جستن از زبان مردم دیده می‌شد،آن علاّمهء بزرگ را بدین فکر انداخته باشد که برای یافتن تفاهم با توده‌های وسیع مردم می‌توان زبان ادیبانه را یکسره‌ بکناری نهاد و به زبان عامّه که به صورتی محدود در نوشتهء آن سه استاد دیده می‌شد و به‌ زبان آنان شور زندگی و صفا و طراوت می‌بخشید روی آورد و بدین زبان با ایشان سخن‌ گفت؛و او به یاری ذوق و استعداد بیمانند و شور و شوق جوانی به دنبال این کار رفت و در این راه توفیقی بی‌نظیریافت،چنان‌که نوشته‌های او به امضای«دخو»در روزنامهء صور اسرافیل سکّهء قبول خورد و رنگ جاودانی گرفت و پایهء زبان و بیان هنری و ادبی‌ دورانهای بعد شد.

ظاهرا میراث سعدی،باهتمام این نویسندگان پاسداری شد و به فرزندان عصر مشروطیّت انتقال یافته و زبان امروز ما را بنیان نهاد.لیکن،این گفته‌های مختصر و پریشان،بیش از درآمدی برای طرح این مطلب نیست و برای تحقیق دقیق و علمی در این‌ باب به فرصت طولانی‌تر و دقت بیشتر و گردآوری اسناد و مداقّهء فراوان نیاز دارد که هیچ‌ یک از آنها برای نویسنده در این فرصت کوتاه مقدور و میسر نبوده است و خود بیش از هر کس به قصور در این باب و ناسازی گفته‌های خویش واقف است.ازاین‌روی کلام‌ خود را به دو بیت از شیخ اجلّ بپایان می‌برد:

گل آورد سعدی سوی بوستان‌ به شوخیّ و فلفل به هندوستان

چو خرما به شیرینی اندوده پوست‌ چو بازش کنی استخوانی در اوست[25]

محمد جعفر محجوب

پاریس،دوشنبه 27 خردادماه 1364 ه.ش.

موافق هفدهم ژوئن 1985 میلادی.

[1]. بای اثبات این دعوی شواهد بسیار در دیوان این بزرگمردان می‌توان یافت.رعایت اختصار را به ذکر یکی دو مثال از هریک اکتفا می‌کنیم و در مورد سعدی شواهد بیشتری می‌آوریم:

الف)حافظ:

عراق و پارس گرفتی به شعر خوش حافظ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست

(دیوان حافظ،بتصحیح استاد پرویز ناتل خانلری،تهران 1359،غزل 42)

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود

(همان مرجع،غزل 218)

ب)مولانا جلال الدین:

درست است که شعر مولانا در زمان حیات وی آفاق دنیای فارسی‌زبانان را فرانگرفت،اما بزرگان روزگار و مریدان بیشمار وی در خانقاه او گردمی‌آمدند و به سماع می‌پرداختند و به نوای غزلهای او دست‌افشانی می‌کردند. حتی کسانی از مریدان بوده‌اند که در همان روزگار لقب«مثنوی‌خوان»گرفته‌اند و مناقب العارفین افلاکی‌ سرشارست از داستانهای شأن نزول غزلهای دیوان کبیر که در حضور مریدان آغاز شده و در میان شور و حال و سرمستی‌ سماع بپایان آمده است.

ج)اما شیخ اجل سعدی،علاوه بر داستان معروف ابن بطوطه که اندکی پس از درگذشت شیخ اجل خوانده شدن‌ غزل وی را به توسط قایق‌رانان بر روی رود زرد روایت می‌کند،در غزلها و قصیده‌های خود شیخ و نیز در گلستان بارها به قبول عام یافتن شعر و نثر خویش اشارات صریح دارد مانند:«ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است،و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته،و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می‌خورند و رقعهء منشآتش که چون‌ کاغذ زر می‌برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه…الخ»(کلیات سعدی،چاپ امیر کبیر،تهران‌ 1356،ص 30)

زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی‌ سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست‌ بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت‌ نرفت دجله،که آبش بدین روانی نیست

(همان کتاب:709

در بارگاه خاطر سعدی خرام،اگر خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری‌ گه‌گه خیال در سرم آید که این منم‌ ملک عجم گرفته به تیغ سخنوری؟ بازم نفس فرورود از هول اهل فضل‌ با کف موسوی چه زند سحر سامری؟

(همان مرجع:755)

و طبیعی است که این‌گونه دعویها،اگر با حقیقت وفق ندهد مورد اعتراض گویندگان و سخنوران دیگر واقع‌ خواهد شد،بلکه شاعر به گفتن آن نیز جرأت نخواهد کرد.

علاوه بر تمام اینها،وصّاف الحضره،مردی که خود داعیهء سخنوری و سخندانی دارد و زبان به انتقاد و خرده‌گیری‌ از بزرگانی چون ابو المعالی نصر الله بن عبد الحمید مترجم کلیه و دمنه بهرام شاهی می‌گشاید(و پیش از او هیچ‌کس‌ انگشت بر حرف نصر الله ننهاده بود)در کتاب خویش که به سال 699 ه.ق.(پنج سال پس از درگذشت شیخ‌ اجل)تألیف شده است بارها کلام خود را به شعر سعدی می‌آراید.ازجمله در ذکر سلطنت سلطان ابو سعید این مصراع‌ شیخ را با ذکر نام گوینده نقل کرده است:

*صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

(تاریخ وصاف،چاپ افست،تهران 1338 ه.ش.از روی چاپ‌ سنگی 1269 ه.ق.بمبئی،ص 652)

*چنان‌که بلبل طبع سعدی می‌سراید از گلبن این سخن که گفته:

گرم باز آمدی محبوب سیم‌اندام سنگین‌دل‌ گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

(همان کتاب:620)

*در حال اثبات این ذکر،یکی از حاضران دو بیت از گفتهء سعدی شیرازی…برخواند:

گر خردمند ز اجلاف جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بدگوهر اگر کاسهء زرین بشکست‌ قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

(همان مرجع:99)

*شیخ سعدی شیرازی راست در این معنی تمثیلی لایق:

گلی خوشبوی در حمام روزی‌ رسید از دست محبوبی به دستم

(تا آخر قطعه)

و سپس می‌گوید:«و تعریب این ابیات وقتی کرده بودم.»آنگاه ترجمهء خود را از این قطعه به شعر عربی نقل کرده است‌ (همان:243)

نیز این بیتها را در کتاب خود از اشعار سعدی نقل کرده است:

آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان‌ یا به هر گوشه که باشد،که تو خود بستانی

(ص 260)

چه کسی که هیچ‌کس را به تو برگذر نباشد که نه در تو بازماند،مگرش نظر نباشد

(ص 525)

چه کند بنده که گردن نهند فرمان را چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را؟

(ص 551)

بعضی از این منقولات با آنچه در کلیات سعدی(چاپ امیر کبیر از روی چاپ مرحوم فروغی)آمده است اختلافهای‌ جزئی دارد.

[2]. مانند این موارد:

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی‌ باغ طبعت همه مرغان شکر گفتارند تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت‌ بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند

(کلیات سعدی/494)

حسن تو نادرست در این عهد و شعر من‌ من چشم بر تو و دگران گوش بر منند

(همان:500)

من آن مرغ سخنگویم که در خاکم رود صورت‌ هنوز آواز می‌آید که سعدی در گلستانم

(همان کتاب:564)الا ای که بر خاک ما بگذری‌ به خاک عزیزان که یادآوری‌ که گر خاک شد سعدی او را چه غم‌ که در زندگی خاک بوده است هم‌ به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد بسی برنیاید که خاکش خورد دگرباره بادش به عالَم برد مگر تا گلستان معنی شکفت‌ بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت‌ عجب گر بمیرد چنین بلبلی‌ که بر استخوانش نروید گلی

(بوستان،تصحیح و توضیح استاد غلامحسین یوسفی،تهران 1359،ص 125)

گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق‌ نه ممکن است چو سعدی هزار دستانش

(کلیات سعدی:532)

نماند فتنه در ایام شاه،جز سعدی‌ که بر جمال تو فتنه است و خلق بر سخنش

(همان کتاب:531)

از نقل شواهد بسیار متعدد دیگر در این باب،برای رعایت اختصار،چشم می‌پوشیم!

[3]. وصاف در این باب فصلی مشبع رانده است که بیش از دو صفحه از کتاب او را اشغال کرده است و نقل تمام‌ آن را روی نیست.جمله‌ای چند از این گفتگو را در زیر می‌آوریم:

«یکی از افاضل…بر این ترکیبات عثور یافت…آفرینها راند با آن‌که نظر ادراک از کنه حقایق آن قاصر بود. پس از لوح حافظه این قرائن در طرز موعظت از کلیله و دمنه برخواند:«کیست که با قضای آسمانی مقاومت تواند پیوستن…(عبارتی از کلیله را-از حافظه-نقل می‌کند)مقلدانه اعجاب بسیار کرد که پارسی بی‌خلل بر این طرز تنسیق کردن دلیل است بر کمال قدرت و سخنرانی و شاید که آن را قرآن پارسی گویند.در جواب گفتم…اول بشنو و بدان،پس مخیّر باش میان انصاف دادن و تعصب نمودن…(سپس به ایراد کردن به انشاء ابو المعالی می‌پردازد و گوید:)بدان که غزنوی…در ترجمهء این مواعظ دوازده قرینه:اول مثبت و ثانی منفی بر این طریق عطف تنسیق کرده‌ و دو قرینهء آخر را هر دو مثبت رانده و در میان اخوات اجنبی مانده.اما از آن جمله نه تکرار سمج نه شنیع ارتکاب‌ نموده،شش روابط است…و در سه قرینه معانی یأسرها و بیشتر الفاظ تکرار بی‌طائل است…و از راه آداب‌ کتابت…و شیوهء سخنرانی…سراسر عیب و عوار…و اینک خامهء وصافی در مقابلهء آن شصت و چهار قرینه به دو قسم،مشتمل بر سی و دو مثل بی‌مثال…تلفیق می‌کند…و در هر دو قسم یک رابطه مکرر نگذارد زیرا که بر مذاق‌ طبع لطیف تکرار…خوش نمی‌آید…»آنگاه پس از توضیحات مفصل دیگر شروع به قرینه‌سازی و سجع‌پردازی کرده‌ است و بقول خود در برابر دوازده قرینهء ابو المعالی(که آنها را نادرست و به تصریح خود از حافظ نقل کرده است) شصت و چهار قرینه می‌سازد بی‌آن‌که حوصلهء خواننده را برای مطالعهء این قرینه‌سازیهای بیهوده در نظر بگیرد. خواستاران مطالعهء آن می‌توانند به تاریخ وصاف:627-630 رجوع کنند!

استاد شادروان،عبد العظیم قریب گفته‌های وصاف را در مقدمهء کلیله و دمنهء چاپ خویش نقل و از ابو المعالی و مراتب سخندانی وی دفاعی شایسته کرده و بطلان دعویهای وصاف الحضره را بازنموده است،گذشته ازآن‌که:

بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد!

[4]. لباب الالباب عوفی،بتصحیح شادروان سعید نفیسی،چاپ تهران:87.

[5]. در این مقام با رعایت کمال اختصار سخن گفته شده است،ور نه نثر مرسل و نثر فنی هریک شاخه‌ها و شعبه‌های فراوان دارند که شرح آنها در گنجایش این گفتار نیست و برای اطلاع بیشتر در این باب می‌توان به‌ سبک‌شناسی استاد فقید ملک الشعرای بهار،جلد دوم رجوع کرد.

[6]. «و ممکن است که این سخن در لباس تصلّف بر خواطر گذرد،و در معرض تسوّق پیش ضمایر آید،اما چون‌ ضرورت انصاف نقاب حسد از جمال خویش بگشاید،و در آیات براعت و معجزات صناعت که این کتاب بر ذکر و اظهار بعضی از آن مشتمل است تأملی بسزا رود،شناخته گردد که تا در تحصیل همتی بلند نباشد،و رنج تعلّم هرچه‌ تمامتر تحمل نیفتد،در سخن،که شرف آدمی بر دیگر جانوران بدان است،این منزلت نتوان یافت.»(کلیله و دمنه، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی،چاپ سوم،تهران 1351،انتشارات دانشگاه تهران شمارهء 925،ص 17).

[7]. وصاف در چند جای کتاب خود این نکته را تصریح کرده است ازجمله:

الف)معلوم رای بلاغت آرای ارباب حقایق باشد که محرر و منشی را غرض از تسوید این بیاض،مجرّد تقیید اخبار و آثار،و تنسیق روایات و حکایات نیست فحسب،و الا خلاصهء آنچه این اوراق به ذکر آن استغراق یافت در موجزترین عبارتی کاللمحة الدّلّة مصونا عن الأطالة و مختصرترین اشارتی کسلسال االزّلال-بی‌زواید شواهد و امثال‌ -محرّر شدی.اما نظر بر آن است که این مجموعهء صنایع علوم،و فهرست بدایع فضایل،و دستور اسالیب‌ بلاغت،و قانون قوالیب براعت باشد،و اخبار و احوال که موضوع علم تاریخ است در مضامین آن بالعرض معلوم‌ گردد چنان‌که فضلاء صاحب طبع نکته‌یاب،که روی سخن در ایشان است،بعد از تأمل شافی انصاف دهند که در رشاقت لفظ و سیاقت معنی،و حسن مواقع تضمین،و لطف مراتع تحسین و تزیین،بر این نمط در عرب و عجم مسبوق‌ به غیری نیست،بل اگر با دگر کتب معارضه کنند از آنجا آبی به روی کار بازآید.مصرع و الحسن ما شهدت به‌ الّضرّات!(ص 147،دنبالهء دیباچهء جلد دوم)

ب)

چون این کتاب در بندگی حضرت…عزّ قبول یافت و به عواطف پادشاهانه و لقب وصاف الحضره اختصاص‌ دست داد…و اقبال و استحسان موالی عظام و فضلاء انام تالی آن گشت،بعضی از افاضل منشیان در حضرتی که‌ ذکر محاسن این کتاب می‌رفت تقریر کرد که در غرائب ترکیب،و براعت تضنیف و شیوهء سخن‌گستری و معنی‌رانی‌ هیچ نمی‌توانی گفت.همین قدر بیش نیست که مقاصد تاریخ در ضمن بدایع و صنایع دیرتر به فهم می‌رسد.هر چند جواب این بذله‌زن خوبروی و گرمابه تمام است که پرسیدند چه عیب داشت؟یکی از عیبجویان گفت:آب از سر حوض بسیار می‌ریخت!…آن حضرت جواب فرمود،و حاضران تصدیق کردند که موضوع این کتاب بدایع ترسّل‌ و علم معانی و سخنرانی است و حکایت بالعرض پیرایهء آن صور ساخته و چند جای شرح آن داده… (591-592)

ج)حتی مصحح و ناشر کتاب در آخرین صفحه آن آورده است:«چنانچه منصف خود ایراد نموده که مقصود اصلی او نه تاریخ‌نویسی و وقایع‌نگاری بوده بلکه آن را موضوع بدایع ترسلّ و علم معانی و سخنرانی نموده و حکایات را بالعرض پیرایهء آن صور ساخته،و از روی انصاف در سیاقت سخن‌طرازی و شیوهء فصاحت‌گستری مستغنی از اوصاف وصیت شهره او جمله قاف تا قاف است…الخ»(ختمیه،ص 708)

تمام کتابهای ادب شیوهء وصاف و مقصود او را از نوشتن این کتاب یاد کرده‌اند بی‌آن‌که عین گفتهء وی را بیاورند.برای ارائهء سند این قسمتها از متن استخراج و بدان تصریح شد.

[8]. این است خلاصهء سخنان حسین واعظ در انوار سهیلی:

«بار دیگر…بهرام شاه…مثال داد تا…ابو المعالی نصر الله…آن را هم از نسخهء ابن مقفع ترجمه فرمود و این‌ کتاب که حالا به کلیله و دمنه مشهور شده ترجمهء مولانای مشار الیه است و الحق عبارتی است در لطافت چون جان‌ شیرین…فامّا بواسطهء ایراد غرایب لغات…و مبالغه در استعارات و تشبیهات…خاطر مستمع از…ادراک خلاصهء ما فی الباب بازمی‌ماند…خصوصا در این زمان…که طباع ابنای آن به مرتبه‌ای لطیف شده که داعیهء ادراک معانی، بی‌آن‌که بر منصهء الفاظ جلوه‌گر باشد می‌دارند(!)…و از این جهت نزدیک شده که کتابی بدان نفاست‌ متروک…گردد…بنابراین…سلطان حسین…اشارت…فرمود که این کمینهء بی‌استطاعت…حسین بن علی‌ الواعظ المعروف بالکاشفی…کتاب مذکور را لباس نو پوشاند…و زیباروایات آن را…بر مناظر عبارات روشن… جلوه دهد…»(انوار سهیلی،تهران امیر کبیر،چاپ دوم 1341 ه.ش.ص 6-8)

چندی بعد،در عصر اکبر،پادشاه گورکانی هند،انور سهیلی نیز درست مورد همین انتقاد واقع شد و به سرنوشتکلیله و و دمنه گرفتار آمد.ابو الفضل،وزیر اکبر که تحریری تازه و ساده‌تر از انوار سهیلی بنام عیار دانش پرداخته است‌ در مقدمهء آن می‌نویسد:

«اگرچه انوار سهیلی به نسبت کلیله و دمنه مشهور به زبان اهل روزگارست اما هنوز از عبارات عرب و استعارات‌ عجم خالی نیست.باید که بعضی لغات انداخته دور از نقشهای سخن پرداخته به عبارتی واضح به همان ترتیب نگاشته‌ آید تا فایدهء آن عام شود و مقصود تمام گردد.بنابر حکم پادشاهی که ترجمان فرمان الهی است کتاب مذکور را به‌ دستور انوار سهیلی داد.آمد…»(محمد جعفر محجوب،دربارهء کلیله و دمنه،چاپ دوم،تهران خوارزمی،1349، ص 205).

[9]. وصاف الحضره در مقدمهء تاریخ خویش گوید در اواخر شعبان سال 699 حوادث و وقایعی را که پس از تألیف تاریخ جهانگشای جوینی روی داده بود تحقیق کردم و با خود اندیشیدم ک باید این حوادث بقید کتابت درآید و آنگاه شرح گفتگوی خاطر و خامه و دل نویسنده با یکدیگر دربارهء کساد بازار فضل و دانش و انکار خاطر و خامه از تحریر کتاب و نومید شدن دل و تهدید وی به ترک گفتن ایشان و بردن داوری به نزد عقل را می‌نویسد که سرانجام با دلیلهای عاقلانه ایشان را به دوستی و الفت باهم ترغیب می‌کند و همگان از فرمان عقل پیروی می‌کنند و خاطر و خامه قدم در راه موافقت برای نوشت کتاب می‌گذراند.آنچه وصاف در این زمینه نوشته،نمونه‌ای کامل است از دراز سخنهایی که بقول خود او«تطویل بلا طایل»است.

[10]. کلیات سعدی،چاپ مرحوم فروغی،چاپ امیر کبیر،تهران 1356،ص سیزده(مقدمه)

[11]. رستوران و چلوکبابی شمشیری و رواج کار او در تهران در این مورد نمونه‌ای گویاست.پس از وی کسانی، حتی در اروپا و امریکا کوشیدند که از این نام استفاده کنند و با نهادن آن بر روی دستگاه خود کالای خویش را رواج دهند غافل از آن‌که آنچه مایهء توفیق شمشیری بود روش کار وی بود نه نامش(که تصادفا هیچ مناسبت و ملایمت‌ و ارتباطی با دکان چلوکبابی ندارد!).

[12]. مقصود باب هشتم گلستان(در آداب صحبت)است.ابتدا یادآوری کنیم که«صحبت»در آن روزگار به‌ معنی دوستی و رفاقت بوده است.دیگر این که ظاهرا این همان باب است که شیخ در دیباچهء گلستان بدان اشاره و تصریح می‌کند که نوشتن-یا دست‌کم پاکنویس کردن-آن را یک روزه به پایان آورده است:«فصلی در همان‌ روز اتفاق بیاض افتاد،در حسن معاشرت و آداب محاورت،در لباسی که متکلمان را بکار آید و مترسّلان را بلاغت‌ بیفزاید»سپس گوید:«فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد».(کلیات سعدی، چاپ امیر کبیر،تهران 1356،ص 33)و از این قرار نگارش بیش از یکی دو هفته بطول نینجامیده است.

[13]. پیش از این گفتیم که وصاف این قطعه را در کتاب خود(ص 243)نقل و سپس آن را به شعر عربی ترجمه‌ کرده است.برای توجه خاطر خوانندگانی که با زبان عربی آشنایی دارند این ترجمه را نقل می‌کنیم:

اذا هو فی الحمّام طین مطیّب‌ توصّل من ایدی کریم الی یدی‌ فقلت له انت مسک و عنبر فانّی من ریّاک سکران معتدی‌ اجاب بأنّی کنت طینا مذلّلا فجالست للورد الجنیّ بمعهدی‌ فأثّر فی خلقی کمال مجالسی‌ و إلا انا التّرب الّذی کنت فی یدی

[14]. گلستان،حکایت بیست و هفتم از باب دوم در اخلاق درویشان،کلیات سعدی:85.

[15]. بوستان،ذیل حکایت پانزدهم از باب سوم در عشق و مستی و شور،کلیات سعدی:85.

[16]. گلستان،حکایت بیست و هفتم از باب اول در سیرت پادشاهان،کلیات:61-62.

[17]. بوستان،حکایت بیستم از باب دوم در احسان،بیت 1544 از چاپ استاد یوسفی،تهران 1359 ه.ش.

[18]. بوستان،چاپ استاد یوسفی،بیت 1714 از باب سوم در عشق و مستی و شور.غازی به معنی ریسمان باز و معرکه‌گیرست و پای به خود بستن عبارت است از پای چوبین و آن چوبی است که بازیگران به پای خود بندند و بلند شده با آن راه بروند.این بیت دیگر بوستان نیز مؤید این معنی است:

اگر کوتهی پای چوبین ببند که در چشم طفلان نمایی بلند

(بوستان،چاپ استاد یوسفی،بیت 2651 از باب پنجم در رضا)

[19]. شماره‌هایی که پهلوی هر بیت آمده نشان صفحهء بوستان در کلیات سعدی چاپ امیر کبیرست.

[20]. آقای خان ملک ساسانی که در دوران نخست‌وزیری عبد الحسین هژیر معاون وی بود نقل کرد که روزی‌ هژیر این بیت را بر روی کارت ویزیت خود برای ایشان نوشته بود.یکی دو روز بعد در مسجد سپهسالار تهران به‌ دست حسین امامی ترور شد!

[21]. در زبان فرانسوی ضرب المثلی هست نظیر این مصراع سعدی،که چند سال پیش عنوان فیلمی نیز قرار گرفته‌ بود: II n”ya pas de fume?e sans feu

[22]. این قطعه را در کلیات سعدی چاپ امیر کبیر،که از روی نسخهء شادروان فروغی بطبع رسیده است نیافتم. لیکن آن را در چاپهای دیگر کلیات سعدی دیده و بخاطر سپرده بودم و در اینجا نیز از حافظه نقل کردم.ازاین‌روی‌ ممکن است در نقل بعضی کلمات تحریفی روی داده باشد که به‌هیچ‌روی نمی‌توان به حافظه اعتماد کرد!

[23]. مقدمهء فروغی،تحت عنوان:سعدی و آثار او،کلیات سعدی،چاپ امیر کبیر/چهارده.

[24]. منشآت قائم مقام به همان شکل که فرهاد میرزا گردآوری کرده بود،در مدتی بیش از یک قرن به چاپهای‌ مکرر رسید.لیکن از حسن تصادف در روزگار ما،یکی از احفاد وی،شادروان سرهنگ جهانگیر قائم مقامی، مقداری قابل از دیگر نسخه‌های این سید جلیل را گردآوری کرد و در جزء انتشارات دانشگاه تهران به ماشین چاپ‌ سپرد و در نتیجهء کوشش وی امروز،به نسبت پنجاه سال پیش،نوشته‌های قائم مقام بیش از دو برابر شده است.

[25]. بوستان،چاپ استاد یوسفی،ص 7،بیتهای 126-127.