دمی چند با شادروان دکتر قاسم غنی* (1)قسمت اول آغاز آشنایی
زیارت مقالهء کوتاه ولی کاملا جامع دانشمند ارجمند آقای استاد دکتر یحیی مهدوی با عنوان«نگاهی به خاطرات دکتر غنی»در مجلهء«آینده»[i]که براستی نمونهء ایجاز و بر خلاف آنچه به قلم زباندراز این حقیر ملاحظه خواهید فرمود،بکلّی خالی از حشو و زوایدست و بحکم دستور ادبی و هنری فرانسویها کاملا در حدود اندازه و میزان است،[ii] مرا متوجه ساخت که با آنهمه عوالمی که با شادروان دکتر قاسم غنی داشتم و بااحترام و عواطفی که نسبت به او دارم و برایش قائلم هنوز دربارهء کتابی که در نه جلد بصورت دلپسند و ممتازی دربارهء خاطرات و یادداشتهای او بهمّت بلند پسر گرانقدرش سیروس غنی در انگلستان بچاپ رسیده و انتشار یافته است و دختر فرزانهء آن مرحوم،ناهید غنی، از طریق لطف و عنایت برایم فرستادهاند،چیزی ننوشتهام و براستی که در نزد خود احساس شرمندگی کردم.
(*)ایراننامه از استاد گرامی و نویسندهء نامدار و کهنسال ایران جناب آقای سید محمد علی جمالزاده تقاضا کرد در صورت امکان نقدی دربارهء«یادداشتهای دکتر قاسم غنی»که تاکنون 9 جلد آن منتشر گردیده است برای چاب در ایراننامه مرقوم بفرمایند.جناب جمالزاده با توجه به سابقهء دوستی دیرین با شادروان دکتر غنی این استدعا را پذیرفتند و با فرستادن مقالهای نسبة مفصل دربارهء این کتاب«ایراننامه»را مورد لطف و محبت خاص خود قرار دادند. مقالهای که خوانندگان محترم قسمت اول آن را در این شماره مطالعه میکنند و دو قسمت دیگر آن در شمارههای پنجم و ششم از نظرشان خواهد گذشت،در حقیقت نقد همهجانبهء 9 جلد یادداشتهای دکتر قاسم غنی نیست.زیرا در این مجلدات مطالب مختلفی از یادداشتهای روزانهء اداری کماهمیت تا مسائل دقیق و مهم ادبی و تاریخی و علمی و فلسفی مورد بحث قرار گرفته است.آقای جمالزاده این یادداشتها را از نظرگاه خاصی که حائز کمال اهمیت است مورد بررسی قرار دادهاند.
مقالهء آقای مهدوی از راه تحقیق و صداقت آمیخته به انصاف و بصیرت برشته تحریر درآمده است و خدا را شکر گفتم که رفتهرفته در محیط ما هم افراد شاخصی ظهور یافتهاند که مراعات حقیقتگویی و انصاف و بیغرضی را در کار انتقاد شرط واجب کار میدانند و عیب و نقص را چنانکه در هر گوشهای از میدان وسیع ادب ما دیده میشود چنان به شاخ و برگ مزیّن نمیسازند که بصورت کمال و زیبایی جلوه نماید و حقیقت در پس پردهء عیبپوشی کاملا پنهان بماند.
در اینجا بخاطرم آمد که سی و شش سال پیشازاین مرحوم تقیزاده در مقالهای که «تاریخ زرتشت»عنوان دارد در مجلهء«یادگار»شمارهء فروردین و اردیبهشت سال 1328 هجری شمسی چنین نوشته است و برایش طلب مغفرت کردم:«در مقام تحقیق علمی باید میل و هوس ملّتپرستانه را در هر زمینه کنار گذاشت.»
ما در حق پروردگار عالمیان میگوییم«یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح»ولی افسوس که چهبسا بعضی از هموطنان ما کاملا برعکس این کلام عمل میکنند یعنی حسنات و صفات نیکو را ندیده میپندارند و میکوشند که صفات نکوهیدهء کسی را که مورد قبولشان واقع نشده است با شرح و تفصیلی که گاهی چندان حقیقتی هم ندارد با مبالغه و افراط بیان نمایند.
درست است که خداوند ستّار العیوب است ولی آیا میتوان منکر شد که کارش مبنی بر حساب و میزان و عدالت استوارست و با همه رحمت و بخشایشی که از صفات بارز اوست برزخ و جهنم و عذاب و عقاب هم در پایگاه اصول و قوانین لا یزالیاش جای بخصوصی دارد و حتی عقل حکم میکند(همان عقلی که نخستین آفریدهء خالق جهان است)که دربارهء اذاکروا موتیکم بالخیر هم باید تصدیق نمود که این دستور و بزرگواری شامل افرادی مانند شمر ذی الجوشن و امثال و نظایر او نخواهد بود.
اکنون میرسیم به اصل موضوع.دکتر قاسم غنی از دوستان گرانقدر من بود و او هم مانند تقریبا تمام دوستان واقعی معدودی که داشتم ندای یا ایتها النفس المطمئنّة، ارجعی الی ربّک راضیة مرضیة بگوشش رسید و به عالمی که آن را هزاران سال است که عالم بقا خواندهاند رفت.امروز دراین سن و سال تنها ماندهام و به یاد دوستان رفتهام،با خود چه گفتگوهایی که ندارم.گاهی به خود میگویم:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست یاران عزیز آن طرف بیشترند
گاهی که مغلوب افسردگی خاطر میشوم میگویم:
دیدی دلا نماند به سر روز واپسین جز غم ز دوستان کهن هیچکس مرا
چنانکه مرسوم شده است در اینگونه مواقع با اشاره به دوست عزیزی که به مسافرت ابدی رفته است اصحاب ادب و قلم آن بیت بسیار معروف را که از دو چشم و هزاران چشم سخن میگوید برای هزارمین بار در حقش مینگارند،ولی کیست که نداند که«رسول الموت الولادة»و ازاینرو بهتر است از این مقوله گذشته و به مطلب بپردازیم و نیز لازم است که از خوانندگان استدعا نمایم که نظر به سن و سالم که با چانه لغی توأم است بحکم اذا مرّوا باللغو مرّوا کراما زیاد مته به خشخاش نگذارند و خذ ما صفا ودع ما کدر عمل فرمایند.
دکتر قاسم غنی
این مرد عزیز بلاشک مرد نازنینی بود که از علم و معرفت و نکتهسنجی و زیبا شناسی و درویشصفتی باطنی نصیب وافی داشت و الحق جا دارد بگوییم که بتمام معنی آدم خوب و حتی مرد خدا بود و کسانی که از موهبت دوستی و مصاحبت او برخوردار بودند،قدر چنین نعمتی را میدانستند و همنشینی با چنین موجود با فیضی را مغتنم میشمردند.
راقم این سطور اولینبار در سال 1923 میلادی،یعنی چندسالی پس از پایان نخستین جنگ جهانی از نعمت حضور دکترمان در شهر برلن که محل انتشار روزنامهء«کاوه»بود برخوردار گردید.
ملاقات در همان ادارهء روزنامهء«کاوه»دست داد.مرحوم تقیزاده هم که در همانجا سکونت داشت(با دو سه تن دیگر از ایرانیان باذوق و معرفت خودمان)در آن مجلس حضور داشت.دکتر غنی از ایران آمده بود و برایمان خبرهای تازه آورده بود و با آن زبان شیرین و جذّابی که داشت حضار را در همان نخستین مجلس مجذوب و مفتون ساخت.قیافه و چشمهایش زنده و خندان و صحبت و گفتارش دلپسند بود و شنونده را مطلوب و خوشآیند بود.پسازآن مجلس اول باز در همان اطاق پذیرایی ادارهء روزنامهء «کاوه»چندمرتبهء دیگر محفلمان انعقاد یافت و باردگر با صحبتهای گرم و گیرای خود یاران را سرگرم و مفتون ساخت و همین آشنایی ساده و زودگذر اساس و پایهء دوستی دور و دراز استوار میان آن مرد خوب و بقول فرنگیها بتماممعنی«انترسان»و این حقیر خام و از همهجا کمخبر گردید.
اقامت دکتر در برلن کوتاه بود و از آنجا به پاریس رفت تا در آنجا در بیمارستان بزرگی و در نزد طبیب بزرگ و نامداری معلومات و تجربیّات طبّی خود را تکمیل نماید.
من دیگر از دکتر عزیزمان خبری نداشتم تا آنکه در اول سال میلادی 1931 از برلن
به ژنو آمدم و در دفتر بین المللی کار شغلی دست و پا کردم و مشغول کار شدم،و هردو سال بموجب نظامنامهء آن مؤسسه مجبور بودم بمنظور پارهای مطالعات و تحقیقات دربارهء کار صناعتی و کشاورزی و روزگار کارگران به ایران مسافرتی بنمایم.در یکی از این مسافرتها تجدید دیدار با دکتر عزیز نصیبم گردید.مقیم پایتخت شده بود و در خیابان کنت(بالای خیابان لالهزار)با خانوادهء خود در خانهای قدیمی سکونت د اشتند.
شبی از شبها که بنا بود در مصاحبت او به شمیران(تجریش)برای صرف شام به منزل مرحوم کلنل علینقی خان وزیری موسیقیدان مشهور که آدم خوب و سرفرازی بود برویم،طرفهای عصر به منزلش رفتم.هنوز به منزل برنگشته بود.در طالار انتظار چشم براه نشستم.شخص ایرانی دیگری هم با لباس خیلی ساده(گویا پیراهن و تنبان و عبای مستعملی)در انتظار دکتر بود.بر دیوار طالار انتظار یک پردهء نقاشی فرنگی آویخته بود و شخص دستار بسری را با قبا و لبّاده و ریش نشان میداد که در آزمایشگاهی با قرع و انبیق مشغول کارهای علمی بود.مردی که ذکرش گذشت،چون توجه مرا به آن نقاشی دید بسخن درآمد و گفت این تصویر محمد بن زکریای رازی طبیب مشهورست و دکتر غنی رسالهای دربارهء او و مقایسهء او در زمینهء علم طبّ با ابن سینا تألیف نموده است (گویا گفت که چنین رسالهای در تهران بچاپ هم رسیده است.ولی راقم این سطور تا کنون چنین رسالهای را ندیدهام و درست نمیدانم که آیا بچاپ رسیده است یا نه.ولی خود دکتر غنی دربارهء اینکه محمد بن زکریا در علم طبّ از ابن سینا دانشمندتر و مجرّبتر بود با من صحبت داشته است).
این برداشت رفتهرفته صحبت مرا با این شخص ناشناس که فهمیدم از اصحاب علم و دانش است بدازا کشانید و معلوم شد فیاض نام دارد و از اهالی مشهد است و برای پیدا کردن شغلی با کمک دکتر غنی به تهران آمده است.این همان مرد فاضلی است که با یاری دکتر غنی خدا را شکر رفتهرفته در تهران در کار علم و تحقیق بمقام بلندی رسید و به مشهد مراجعت کرد و در دانشگاه آن شهر(و حتی تأسیس آن دانشگاه)دارای کرسی ادبیات گردید و با همدستی دکتر غنی«تاریخ بیهقی»را بصورت محققانه و دلپسندی بچاپ رسانیدند و از زمرهء اهل فضل و کمال بشمار میرود.
عاقبت دکتر به خانه برگشت و با ما دو نفر(و با اتومبیل دکتر غنی)به منزل کلنل علینقی خان وزیری به تجریش رفتیم.من با شادروان کلنل از وقتی که برای تکمیل فنّ موسیقی چندی مقیم شهر برلن شده بود آشنایی پیدا کرده بودم.عموما با شادروان صمصام الملک بیات(اکنون درست لقب این مرد محترم که به کشاورزی ایران خدمات
گرانبهایی کرد در خاطرم نمانده است)باهم بودند.
بخاطر دارم در همان اوقات مرحوم خان ملک ساسانی هم از استانبول که در آنجا سمت شارژ دافری داشت معزول گردیده(بوضعی که واقعا شنیدنی است)و به برلن آمده بود.روزی ما هرسه نفر را یعنی کلنل و بیات و این حقیر را برای صرف ناهار به منزل خود میهمان کرد و گفت که کدبانویی پیدا کردهام از اهالی یونان که پلو و خورش ایرانی را بغایت خوب عمل می آورد.و من شخصا به طمع چنین مائدهای(علی الخصوص که مجالست با کلنل و بیات هم غنیمت بود)به منزل خان ملک ساسانی رفتم(که گویا سیّد بود ولی خود را ساسانی عنوان و نام خانوادگی داده بود و بغایت خوشصحبت بود هرچند بقول ژان ژاک روسو در مقدمهء کتاب«اعترافاتم»معتقد بود که سکّهء قلب اگر به کسی بدهیم که به او چیزی مقروض نیستیم نمیتوان گفت که او را فریب دادهایم).در موقع دعوتی که بوسیله تلفون از راقم این سطور بعمل آورد نام دو میهمان عزیز دیگر را هم گفت.ضمنا چون علاقهء مرا به نویسندهء معروف فرانسوی آناتول فرانس هم میدانست،گفت که دورهء کامل آثار او را خریداری کرده است و با لذّت تمام از الف تا یاء،همه را مطالعه کرده و بسیار محفوظ شده است.وعدهء غذای ایرانی و آثار فرانس جایی برای ردّ دعوت باقی نگذاشت.بدانجا رفتم و دو یار عزیز دیگر هم تشریف آوردند.قبل از همهچیز به سراغ دورهء کامل آثار مرشد خودم آناتول فرانس رفتم و چه دیدم.دیدم که مانند بسیاری از کتابهایی که در فرانسه بچاپ میرسد هنوز اولین اوراق هیچیک از مجلدات را چاقو از یکدیگر باز نکرده و چشم احدی بدانها نیفتاده است. بروی بزرگواری خود نیاوردم و غذایی که کدبانوی یونانی میزبان حاضر ساخته بد الحق کاملا تلافی کرد.
مقصود از این جملهء معترضه این بود که کلنل علینقی خان را قبلا میشناختم.نرسیده به میدان تجریش در سمت دست راست در کوچهء تنگ و باریک کوتاهی منزل داشت. در ته همان کوچه شادروان میرزا محمد علی خان فرزین(معروف به«کلوپ»)باغچهء مصفایی داشت و مرحوم تدّین معروف هم همسایهء دیواربهدیوار کلنل بود.
هوا سرد بود و زیر کرسی نشستیم.گذشته از میزبان و ما سه نفر تازه وارد،امیر شوکت الملک هم حضور داشت.صحبت همه از مطالب دلپسند بود و دکتر غنی چنان حضار را با گفتار آموزنده و شیرین خود محفوظ ساخت که زمان و مکان را فراموش کردیم.از تحقیقی که دربارهء مقایسهء بین ابن سینا و زکریای رازی دربارهء علم طبّ و مقام هریک از آنها کرده بود برایمان صحبت فرمود و گفت به چند دلیل بر من مسلّم
گردیده است که زکریا در این رشته از ابو علی سینا عالمتر و باتجربهتر بوده است و حتی در خاطر دارم که فرمود در این باب رسالهای هم نوشته است که گویا بچاپ هم رسیده بود و یا بایستی بزودی بچاپ برسد.
باز بخاطر دارم که از وقایع مدت اقامت خود در پاریس و تکمیل اطلاعات و تجربیات طبّی خود در بیمارستان آن شهر برایمان شرحی حکایت فرمود،و از آن جمله گفت روزی مریضی را آورده بودند که تب شدیدی داشت و بستری بود و ما جوانانی که بتازگی دورهء تحصیلات طبّی خود را بپایان رسانیده بودیم چنانکه مرسوم است با عنوان «آسیستان»بدنبال سر طبیب بیمارستان که دارای شهرت بسزا بود بعیادتش رفتیم.معلوم شد از الجزیره او را به پاریس آوردهاند و استاد سر طبیب ما پس از معایناتی تشخیص مرض را داد و گفت دچار مالاریا شده است.
دکتر غنی فرمود که من جسارت ورزیده بجلو رفتم و بعرض رسانیدم که نباید مالاریا باشد.سر طبیب نگاه تندی پر از سرزنش به من انداخت و براه خود ادامه داد.ولی فردای همان روز مرا به اطاق دفتر خود خواند و گفت من دیروز از حرف تو و مداخلهء جسورانهء تو زیاد خوشم نیامد ولی پس از تجزیهء خون و امتحانات دیگر مریضی که خیال کرده بودم گرفتار مالاریا شده است معلوم گردید که در اشتباه بودهام و تو حق میداشتهای،و این خود مایهء تعجب من گردیده است و اینک از تو میپرسم که تو از کجا دانستی که آن مریض مبتلا به مالاریا نیست.
دکتر گفت به او گفتم من پس از پایان تحصیلاتم به وطنم ایران برگشتم و در زادگاهم یعنی شهر سبزوار در مطب خود مشغول کار طبابت شدم و تقریبا میتوانم بگویم که چند صدو بلکه چند هزار مریضهای مالاریایی میداشتهام و هرگز ندیده بودم که لب آدم مالاریایی تبخال داشته باشد.دیروز دیدم لب بیماری که در خدمت شما به عیادتش رفتیم تبخال داشت و همین سابقهء مشاهداتم در سبزوار موجب جسارت گردید. استاد پزشک خیلی تعجب کرد و فرمود الحق درست گفتهاند که اساس علم طبّ بر تجربه است و همین کشف امروز هم دلیل تازهای است در این نظر.
یکبار دیگر که باز در تهران مشمول لطف و عنایت دکتر غنی گردیدم موقعی بود که بهمراهی همسرم باز برسم مأموریت در تابستان از ژنو به تهران رفته بودم.زنم دچار مرض حصبه گردید و در بیمارستان خصوصی دکتر یزدی که در آلمان تحصیلکرده بود و در همانجا باهم آشنا و دوست شده بودیم و زن آلمانی داشت(بیمارستانش در خیابان باغ
سپهسالار بود و سه چهار اطاق برای پذیرایی مریض بیشتر نداشت ولی از لحاظ پذیرایی و مواظبت محسّنات بسیار داشت)بستری شد.مرحوم دکتر علی اکبر داور که در آن تاریخ وزیر مالیه بود و با دوستی که از قدیم[iii]باهم داشتیم از یکی از پزشکان معروف تهران که با هم دوست بودند و در تهران رئیس بیمارستان دولتی شده و صاحب نام و شهرت گردیده بود و صاحب لقب و عنوان بود خواسته بود که معالجهء همسر مرا بعهده بشناسد.این دکتر هم قبول فرموده بود و الحق نهایت مراقبت را بمنصهء ظهور میرسانید ولی زیاد فرنگیمآب بود و سپرده بود که بمحض آنکه تب مریض به به 39 درجه رسید با حمّام گرم برود،و در مریضحانه تهیهء حمّام با هیزم و زغال گاهی روزی دوبار کار آسانی نبود.و از آن گذشته دستور داده بود که مریض جز شیر گرم چیز دیگر نباید بخورد. مریض مشرف به مرگ شده بود و همه سخت نگران بودیم که روزی دکتر غنی با طبیب دیگری که اتفاقا با آن طبیب دیگر خویشاوندی داشت و تقریبا هم لقب هم بودند وارد مریضخانه گردید و گفت مرض حصبه را اطبّای خودمانی بهتر معالجه میکنند و این شخص محترم طبیب و از دوستان من است و برای معاینه و معالجه با خود آوردهام. دستورهایی که این پزشک داد بکلّی با دستورهای طبیب دیگر متفاوت بود.از جمله تا چشمش به بیمار افتاد گفت این مریض گرسنه مانده است و باید به او غذای مقوی و زیاد داد و از آن جمله کباب جوجه تجویز کرد.مریض طولی نکشید که بطور بسیار محسوسی بهبود یافت و ما را ممنون دکتر غنی عزیز و آن طبیب بسیار مهربان(خدایش بیامرزد که مدتی است به عالم بقا شتافته است)نمود.این نیز باز اسباب مزید ارادتمندی من نسبت به دکتر غنی گردید.
دکتر غنی و آناتول فرانس و حافظ
دکتر غنی هم مانند من روسیاه،از مریدان و سرسپردگان نویسندهء نامدار فرانسوی آناتول فرانس بود که او را«پدر زبان فارسی»خواندهاند.دکتر کتابهایی از آثار او را به فارسی ترجمه و بچاپ رسانیده است ولی باید تصدیق کرد که ترجمه کردن زبان فرانس که از پارهای جهات بیشباهت بزبان خواجه حافظ خودمان نیست کار آسانی نیست بخصوص که این نویسندهء فرانسوی که با حکیم و نویسندهء فرانسوی مشهور موسوم به رونان (مؤلف کتاب بسیار مشهور«زندگانی مسیح»که در نظر کلیسای کاتولیکی مردود و مطرودست)دوستی و حتی خویشاوندی داشت،در بعضی کتابهایش از کلیسا و مراسم مذهبی کاتولیکی و مسائل غامض مربوط به آن آئین بتفصیل صحبت میدارد و کمتر اتفاق میافتد که ما ایرانیان از مطالعهء آن همه موضوعهایی که خارج از حیطهء
اطلاعات و ذوق و شوق ماست زیاد محفوظ بشویم.فی المثل دکتر غنی عنوان کتابی از کتابهای فرانس را که«کبابپزی ملکهء پدوگ»عنوان دارد«کبابپزی ملکهء سبا» ترجمه کرده و با شرح و تفصیل باثبات رسانیده است که ملکهء پدوگ همان ملکهء سباست در صورتی که خود فرانسویها عموما(شاید با استنثناهای نادری)به چنین مسألهای اهمیّت نمیدهند(با آنکه اگر اهل پاریس باشند میدانند که اسم یکی از«رستورانهای معروف»پایتخت فرانسه همین اسم را دارد.)مخلّص کلام آنکه این نوع ریزهکاریها از لطف و حسن کار نویسندهء فرانسوی مبلغی کاسته است و الحق که جای دریغ است که هموطنان ما شاید بتوان گفت که از مطالعهء کتابهای فرانس لذّتی را که باید درک نمایند درک نکردهاند و نمیکنند.بخاطر دارم بعدها روزی از روزها که دکتر عزیز ما به ژنو آمده بود و او را سخت افسرده و ملول یافتم و از پارهای جهات و از دست بعضی از هموطنانش نالان بود به او گفتم دکتر جان خودت بهتر از من میدانی که همین آناتول فرانس که پیر و رهنما و مراد ما شده است در جایی با آن لحن دلنشین و غیرقابل ترجمهء خود گفته است که خدا را شکر که دو نعمت به ما آدمیان ارزانی داشته است که هر غم و غصّهای را میزداید و از بین میبرد:یکی استهزاء و طعن و طنز،و دیگری ترحّم.خیلی لذّت برد و گفت الحق که حرف حسابی و با معنی عمیقی زده است.
در خاطر دارم موقعی که دیوان حافظ را با شادروان علامهء بزرگ میرزا محمد خان قزوینی بچاپ رسانیده بودند و به ژنو آمد و یک جلد برایم بیادگار آورد و مرا ممنون و مرهون الطاف خود ساخت روزی بعرضش رسانیدم که ای دکتر جان معنی درست بیت دوم نخستین غزل حافظ یعنی
به بوی نافهای کآخر صبا زان طرّه بگشاید الخ
بر من درست روشن نیست.تعجبکنان فرمود معنی کاملا روشن است و نمیدانم مشکل تو در کجاست.گفتم این کلمهء«کآخر»بنظر من یا زاید و یا نابجا میآید و اگر مقصود حافظ این است که بوی نافهای که صبا زان طرّه میگشاید فلان کار را میکند دیگر این کلمهء«کآخر»چه لزومی دارد.دکتر عزیز نخواست زیر بار برود و ایراد مرا بپذیرد تا آنکه بعدها یکتن از هموطنان دیگرمان که او هم به ژنو آمده بود و با او هم همین نکته را در میان نهادم مشکل را حلّ نمود و گفت فلانی کلمهء«ببوی»در اینجا به معنی«بامید آنکه»آمده است چنانکه در دیوان خود حافظ هم باز در غزلهای دیگری بهمین معنی آمده است.این تعبیر بنظرم سخت پذیرفتنی بود و قبول کردم و مسأله پایان یافت.بعدها باز روزی که دکتر غنی به ژنو آمد و نعمت دیدار نصیبم کرد مطلب را
بعرضش رسانیدم و بآسانی پذیرفت.
دکتر غنی و تصوّف
دکتر غنی با دیوان حافظ،تاریخ زمان حافظ را بطور بسیار مفیدی با مطالب سودمند دیگری در یک جلد و تاریخ تصوّف و کیفیّات ظهور و شیوع آن را بطرز بسیار روشن و سود بخشی به هموطنانش هدیه نموده است و هرکس از کسانی که به حافظ علاقه و عشق دارد از این کار بسیار گرانبهای دکتر خود را رهین منّت و سپاسگزاری و قدرشناسی میداند و دعا میکند که خداوند امثال این مرد عزیز را در میان ما مردمی که قرنهاست سعدی و حافظ را میخوانیم و لذّت میبریم ولی درست نمیدانیم که این دو مرد بزرگ و بزرگوار چه نوع اشخاصی بودهاند و چگونه میزیستهاند و با چه محیطی سروکار داشتهاند زیاد فرماید.
شوخطبعی دکتر غنی
دکتر بقدری شوخطبع و طبیعت مزاج بود که براستی هر دل مردهای را زنده میساخت و غم و غصّه را از وجود کسانی که با او نشستوبرخاست داشتند یکسره میزدود.برای نمونه دو فقره از کارهایش را در اینجا میآورم تا مشت نمونهء خروار باشد:یکبار که باز به ژنو آمده بود و اغلب از فیض حضور و صحبتش برخوردار بودم،روزی فراش پست برایم یک بستهء بزرگ سفارشی اورد که که با نخ بند از هر طرف آن را سخت بسته بودند.اسم و آدرس فرستنده درست خوانده نمیشدو با کمک قیچی ریسمان و گرهها را چیدیم و بسته را از لای ملافهء کلفتی بیرون آوردیم ولی معلوم شد که قوطی دیگری قدری کوچکتر باز با ریسمان از هر طرف بسته در درون آن قوطی بزرگ است.آن ریسمانها را هم باز کردیم و قوطی را باز کردیم و معلوم شد قوطی کوچکتری باز در درون آن است.چه درد سر دهم با کمک همسرم و بوسیلهء قیچی و کارد به آخرین قوطی که از یک پنجهء دست بزرگتر نبود رسیدیم و با تعجب و کنجکاوی و بیصبری هرچه تمامتر آن را هم باز کردیم و دیدیم مایحتوی آن فقط یکدانه پیازست.فورا شستمان خبردار گردید که چون من پیاز خام را دوست میداشتم و دکتر دوست نمیداشت و بنا بود برای صرف ناهار به منزل ما تشریف بیاورد خواسته است به من پیازخوار بفهماند که نشستوبرخاست آدمی که پیاز خام خورده با کسی که رغبتی به پیاز ندارد کار مطبوع و خوبی نیست.
یکبار دیگر با دوستان دیگری و از آن جمله مرحوم دکتر احمد فرهاد که با همسر خود به ژنو آمده بودند،خواستیم از هوای بسیار دلپذیر شامگاهان تابستان ژنو در ساحل دریاچهء لمان برخوردار باشیم و دستهجمعی راه افتادیم و در ساحل دریاچه در
قهوهخانهای که در میان باغ مصفّائی واقع بود دور هم نشستیم.خادم قهوهخانه آمد و پرسید چه میل دارید؟گفتیم بستنی امّا بگو ببینیم چه نوع بستنهایی داری.شروع کرد به تحویل دادن اسامی بستنیها و از آن جمله گفت«بستنی پسته».دکتر غنی تعجب کنان پرسید:پسته چه نوع چیزی است.این اسم را اولینبار میشنوم.جوانک خواست توضیحی بدهد ولی خودش هم ظاهرا از پسته جز نام چیز دیگری نشنیده بود و گفت الآن به مدیر خواهم گفت خودش بیاید و به شما بگوید که پسته چه نوع چیزی است.مدیر آمد و دکتر او را مخاطب قرار داده سؤال خود را تجدید کرد.مدیر هم مغز پسته پوست کنده را از مغازه خریده بود و برای ساختن بستنی بدستوری که شنیده و خوانده بود عمل کرده بود و همینقدر میدانست که از مشرق زمین به اروپا میآورند.دکتر باز مبلغی سؤالها از آن مردک بیچاره دربارهء پوست و وزن و مزه و رنگ و طعم پسته کرد و سرانجام مردک اقرار کرد که او نیز درست اطلاع کافی ندارد و شاید وقتی بستنی را خوردیم و مزهاش را چشیدیم و عطرش به دماغمان رسید خودمان بتوانیم تا اندازهای حدس بزنیم و حساب به دستمان بیاید که پسته چگونه متاعی است.
قسمت دوم نخستین مرحلهء دوستی
باطن دکتر غنی
تا اینجا جنبههای بیاهمیت و سطحی دکترمان معروض افتاد.اکنون وقت آن رسیده است که به موضوع اساسی این گفتار بپردازیم و دکتر غنی را قدری بهتر در بوتهء تفکّر و تجزیه قرار بدهیم یعنی قدری با تیزبینی بیشتری به باطن و اعماق روحی او آشنایی پیدا کنیم.اگر با حوصلهء کافی مجلدات خاطرات این مرد را از مدّ نظر بگذرانیم و آنچه را قدر و ارزشی ندارد(یا بقدر کافی ندارد)ندیده انگاریم و آنچه را باقی میماند در انبیق جوهرکشی ریخته بخواهیم شریه و چکیدهء آن را بدست بیاوریم،گمان میکنم با تعجب خواهیم دید که این مرد با آنهمه قیافهء خندان و پرنشاط و ابتهاج،درونی پیچیده و تار و پریشان دارد و اندک ناهمواری روحش را معذّب میدارد و بهیجان میآورد و سرتاپای مانند بسیاری از معاریف نامدار خودمان مانند عطّار و حافظ و آنهمه شعرا و اصحاب
فکر و معرفت دیگرمان دارای ظاهر و باطن بسیار متفاوت و متناقض میباشد.چنانکه یکجا از زبان حافظ میشنویم که
«صبا به تهنیت پیر می فروش آمد-که موسم طرب و وقت نای و نوش آمد»
و با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بادهء مستانه میزند،در جای دیگر نالهاش بگوش میرسد که:
اگرنه باده غم دل زیاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
و بصراحت هرچه تمامتر اعلام میدارد که:
سیاهنامهتر از خود کسی نمیبینم چگونه دود دلم چون قلم بسر نرود
و میترسد که اشک در غمش پردهدری کند و از دل بیچارهء خود سخن میگوید که:
دل ضعیفم از آن میکشد بطرف چمن که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
و از روزگار و مردم روزگار شکوه دارد که:
حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست زان میان گر بتوان به که کناری گیرند
از همه تلختر که دل سنگ را میسوزاند به صدای بلند مینالد که:
تا آبرو نمیرودم،نان نمیرسد
آنوقت است که میخواهد از دل تنگ آهی برکشد که:
آتش اندر جگر آ دم و حوا فکند
و از«شعر خونبار»خود صحبت بمیان میآورد و سرانجام کار به جایی میکشد که با دل سوخته و بالصراحه تمنّای مرگ میکند.
دکتر غنی،حافظ نیست و چنین ادّعائی هم نداشت ولی اگر صفحات یادداشتهایش را ورق بزنیم آشکار میبینیم که بسیاری از اوقات(یعنی عموما هروقت از رفت و آمدهای بیحاصل و از مشاهدهء احوال و اقوال اطرافیان خود خسته و منزجر میشود)به زبان شکوه صحبت میدارد و با لحن تلخ و تنفّر و انزجار خاطر درد دل میگوید.دلش از مشاهدهء پارهای کیفیّات بدرد میآید و جلو قلم را نمیتواند بگیرد و جای هیچ شکّ و تردیدی نیست که بدون سر سوزنی تصنع آنچه در این زمینهها نوشته است از راه دلسوزی واقعی است.جمعآوری آنچه در یادداشتهای خود به رسم بثّ شکوا نوشته است و طبع و نشر آن بصورت کتاب جداگانهای در بیان احوال اجتماعی این دورههای اخیر در کشور ایران خالی از فایدت نخواهد بود.ما در اینجا فقط به نقل پارهای ازین نوع درد دلها قناعت خواهیم ورزید:
دکتر غنی طبیعت جوانان را داشت و به معاشرت و نشستوبرخاست جوانان(ویژه با جنس جوانانی که فرنگیهای بیخبر آنها را«جنس ضعیف»میخوانند)رغبت خاصی
ابراز میداشت مع هذا عیب و نقص جوانها در نظرش بزرگتر و وخیمتر از معایب سالخوردگان بود و الحق که این نوع داوری را انصاف و معرفت هم تصدیق میکنند. گوش بدهید ببینیم حتی دربارهء کارمندان و اعضای سفارت خودش چه نوشته است:
«فساد در رگ و پوست و استخوان جوانان این دوره رسوخ یافته.همه لق و شل و ول و بیپرنسیب و کثیف و مادّی و بیحیا و وقیح هستند و هرقدر بخواهید افاده و توقّع و خودخواهی و خودپسندی.در تمام وزارت خارجه شاید بیش از بیست نفر آدمی که سرش به کلاهش بیرزد نتوان یافت.یکدسته لوطی بیسروپای بیشرف دزد خائن،قاچاقچی، شهوتران،قمارباز،بیحیا لیسانسیه شده و ورق پارهای به هر کثافتکاری بوده بدست آوردهاند و خود را به یک نفر دزد بیشرف بیهمهچیز در خارج(به نام وکیل،وزیر،مدیر،روزنامهنویس یا هر پدرسوخته دیگری)بسته پول و وقت دولت را هدر میدهند،رشوه میدهند،تهدید میکنند،از هیچچیز روگردان نیستند.الغایة تبر و الواسطة،همهچیز برای آنها مشروع و پسندیده و بجاست و از همه بدتر بیسوادی و جهل غریب که همه را فراگرفته.دروغ حال عادی آنهاست و همهچیزشان دروغ است.خاک بسر این مملکت و این تشکیلات.آن دستهء روشن و زرنگ و باصطلاح دیپلمات آنها اطلاعاتشان عبارت از آشنایی به لباسهای مختلف،مشروبات مختلف،مبادلهء کارت،بریج،و پوکر بازی و خموراستشدنهای دروغی است و بس…»(3/51-50)
اکنون دکتر غنی حرفهایی میزند که باحتمال بسیار نتیجهء مشاهدات و تجربهء شخصی خود اوست:
«چطور میشود به یکنفر خارجی گفت که در وزارت خارجهء دولت علّیهء ایران حفظ سرّ وجود ندارد.فی المثل فلان مأمور دولت که کار مهمّش دادن اطلاعات به دولت خودش است جرأت ندارد حقایق را به وزیر خود-اگر اتفاقا و تصادفا وزیر خودش خائن و جاسوس نباشد -بنویسد زیرا با همه احتیاطهایی که بعمل آورده و کاغذ را با قید «محرمانه و مستقیم»و هزار احتیاط دیگر بفرستد باز همینکه از روی میز وزیر برود،باحتمال قوی عین خبر بجایی که نباید برسد میرسد.از
پیشخدمت تا رئیس دفتر تا معاون تا حافظ اسرار تا متصدی رمز یا هر پدر سوختهء دیگری…»(3/51)
«…ملّتی شدهایم همه چیزمان دروغ،دین،پرستش خدا،نماز، روزه،حجّ،زکات،حزب،سیاست،عقیده،علم،رفتوآمد،سلام و علیک،ازدواج،اتّصال،مدرسه،همه و همه آغشته به دروغ و ریا و تظاهر شده.همهچیز این مردم حتی عشق و معاشقه و محبتشان که قاعدهء این یکی میبایستی راست باشد و حکایت از احساس کند،درست که سیر میکنم همهاش دروغ است،بدروغ عاشق میشود،بدروغ آه میکشد،بدروغ غزل میخواند.»(3/85)
سپس باز بشیوهء خود لبّ مطالب را بصورت فرمول بدین قرار بیان فرموده است:
«قانون[در ایران و در ارادت]وظیفهنشناسی و حماقت و خیانت و پدرسوختگی و شیّادی است.»(3/53)
دکتر در مقایسهء مردم مغربزمین(بخصوص امریکاییها)با مردم ایران هم مطالبی بیان کرده است که متضمّن نکات دقیقی است و ما تلخیص قسمتهایی از آن را در اینجا نقل میکنیم:
«بعضی از سیّاحان خارجی،امریکایی را سادهلوح و زودباور و بعباره اخری احمق و سطحی وصف کردهاند درحالیکه اینطور نیست. آنچه را این سیّاحان از مطاعن امریکا شمردهاند از مفاخر آنهاست… آزادی عقیده طوری است که دلیلی بر کتمان عقیده نیست حاجتی ندارد که در لفافه حرف بزند…جهتی نمیبیند که از ذکر خیالات آیندهء خود یا ثروت خود یا معاش خود حرف نزند.بلی در آنجا فرمول«استرذهبک و ذهابک و مذهبک»رایج نیست ولی در ایران…از سجایای عقلای قوم محسوب است…چرا؟برای اینکه،حاکم،مأمور دولت،آخوند، خان،متنفذ،شیّاد همه شغلشان غارتگری است و به قول یغمای جندقی:
این درد پیراهن آن و آن برد شلوار این مرز کیتی شهر سگسارست،گویی نیست،هست
باید عقیدهء اعمّ از عقیدهء مذهبی و اخلاقی و سیاسی و اجتماعی و علمی،هرچه باشد کتمان کند.چرا؟برای اینکه تکفیر نشود،تفسیق نشود،تخطئه نشود،تسفیه نشود،تحمیق نشود…البته باید شخص
محتاط زبان خود را حفظ کند،سکوت اختیار کند،گوش بدهد،گاهی تصدیق بدون تصور کند…بدروغ نماز بخواند،بدروغ روضه بخواند، بدروغ روزه بگیرد،بدروغ به کربلا برود،بدروغ به مکّه برود…بدروغ زندگی و با دروغ بمیرد…دروغ،دروغ،دروغ.»(3/55-54)
و باز دکتر بوسیلهء فرمول،چکیدهء نظر خود را بدین شکل درآورده است:
«من نادرا ایرانی دیدهام که مرکّب از این سهچیز نباشد: دروغگویی،دزدی،گدایی.»(3/55)
فرانسویها ضرب المثل مشهوری دارند و میگویند:«تنبلی مادر تمام معایب است». در ایران ما فقط آن عدهء قلیلی که جزو طبقهء اعیان و اشراف و رفیع جایگاهها هستند مجازند که مزهء تنبلی را بچشند و الا سایر مردم یعنی لا اقل نهصد و نود و نه در هزار مردم اگر بخواهند تن به تنبلی بدهند برای خود و عیال و اطفالشان معنی خودکشی و انتحار پیدا خواهد کرد.رویهمرفته ازاینجهت خاطرمان میتواند آسوده باشد ولی دکتر غنی آنچه را برای هموطنانش مادر تمام بدبختیها و فساد و گدایی تشخیص داده است دروغ است و در طیّ یادداشتهایش دفعات بسیار از دروغگویی مذمّت کرده چنانکه نوشته است:
«دروغگویی به همان علتهایی که گفته شد دیگر عادت و فطری و ملکه شده،حتی گاهی بدون هیچ سبب و علّتی دروغ میگوید.سنش را دروغ میگوید،نسب و نژادش را دروغ میگوید،در سیاست،در تجارت،در کسب و کار،در علم و هنر،در ورزش،در بازی،در قمار، در تفریح،در سلاموعلیک،در تعارف همهچیز دروغ میگوید»[iv].
(3/57)
عجبا که حتی یک تن ایلچی به نام اولئاریوس که از جانب آلمان در زمان شاه صفی به ایران رفته بود در کتاب خود اشارهای به دروغگویی ایرانیان دارد.نوشته است:
«ایرانیها مردمی باذوق و باهوش و فهمیده و مهربان و خوشرو و در موقع صحبت مؤدب هستند اما فقط در گفتن حقیقت بسیار صرفهجویی میکنند.»
دکتر غنی گذشته از رغبت ما به دروغگویی از گداصفتی هموطنانش هم سخت آزردهخاطرست و مینویسد:
«گدائی،همه گدا هستند،روح گدا دارند،مردک چیزدارست باز به هر خار و خسی دلبستگی دارد،همهجا مینالد،تکدّی میکند،مثل گدایان گردن کج میکند و به یک فلس بسته است.»(3/57)
عجبا که قرنها قبل از دکتر غنی شاعر عالیمقام خودمان هم صدای نالهاش بگوش میرسد که میفرماید:
بر خرد خویش بر ستم نتوان کرد خویشتن خویش را دژم نتوان کرد دانش و آزادگی و دین و مروّت این همه را بندهء درم نتوان کرد
و باز قرنها پیشازاین،خواجه عبد الله انصاری با آن فارسی چون عسل فرموده است«بندهء آنی که دربند آنی.»و ابو سعید ابو الخیر هم که براستی از بهترین نمونههای آزادمنشی و بزرگواری است گفته:«خدایت آزاد آفرید،آزاد باش»[vi]
تقیزاده در مقدمه بر کتاب«آزادی و حیثیت انسانی»[vii]نوشته است:
«آزادی به معنی حقیقی آن بیوجود شهامت افراد و مردانگی و مردی و استقلال فکر و سرفرازی و شجاعت اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در مقابل ارباب قدرت و جرأت و صراحت که این همه را میتوان در یک کلمهء خومانی«صفت»و لفظ فرنگی «کاراکتر»خلاصه کرد وجود پیدا نمیکند و این همان است که شانفور [فرانسوی]با اسناد به اسپارتیها گفته که شخص بتواند«نه»بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول خودمان«بیصفتی»نباشد.»
پس آیا نمیتوان معتقد بود که گداصفتی هم با«بیصفتی»خالی از ارتباط نیست و خود فقر و تهیدستی هم عذاب آسمانی است و حقیقت اساسی در این کلام آسمانی نهان است که«کاد الفقر ان یکون کفرا»و گویندگان عالیمقام خودمان هم و از همه بیشتر شیخ سعدی در نتایج وخیم و زشتی که از فقر و فاقه میزاید سخنان بلند زیاد دارند که حتی هموطنان کمسواد ما هم چهبسا از بردارند و تکرار میکنند که آدم گرسنه وقتی به گوشت حرام رسید نمیپرسد«کاین شتر صالح است یا خر دجّال».
مایهء تعجم گردید وقتی در کتاب«زمینهای دستنخورده»اثر نویسندهء بسیار بلند آوازهء روس داستایوسکی دیدم که دربارهء هموطنانش چنین نوشته است:
نکتهء عجیب که بآسانی نمیتوان راهحلّی برای آن یافت این است که روسها بکلّی در دروغگویی فرورفتهاند و در دنیا از آنها دروغگوتر
آدمی پیدا نمیشود و مع هذا همین مردم هیچچیز را در عالم باندازهء حقیقت و راستی مقدس و محترم نمیشمارند.»[viii]
از همهء اینها گذشته در زبان لاتینی(که بر من مجهول است)در کتاب خواندهام کلامی که از قدیم باقی مانده است بدین صورت: Omnis homo mendax یعنی«هر انسانی دروغگوست»و باید تصدیق نمود که دروغ عموما بیجهتی نیست و علّت آن بیشتر از احتیاج است،و وای به مردمی که اکثریت آنها حتی به حوایج زندگی نیازمند باشند.در عینحال نباید فراموش کرد که قرنها میگذرد که لابد از راه دلسوزی و بمنظور سبک ساختن بار فقر و مسکنت بسیاری از بزرگان معنی و ارباب فضل و کمال و شعرای نامدار و علی الخصوص پیران طریقت و عرفا و حکما و مرادها و پیشوایان معنوی ما مدّاح و ستایشگر فقر و تهیدستی و بیچیزی بودهاند و راز و نیاز را با آز قافیه ساختهاند و مریدان خام آنها منظور اصلی آنها را که عبارت از رضا و قناعت باشد نفهمیده و نسنجیده پذیرفته و به مردم بیسواد و کمتمیز و تشخیص توصیه کردهاند و بدون آنکه درست به معنی و مفهوم واقعی«الفقر فخری»پی برده باشند،عوام النّاس را درس گدایی و دریوزگی و درویشی آموختهاند و به آنها فهماندهاند که افتخار و سربلندی و عزّت آدمیزاد مؤمن و باخدا در این است که از راه دریوزه و سؤال بکف لقمه نان خشکی بدر آورد و شکم گرسنه به بستر پاره برود و شکر پروردگار علیم و رحیم و رزّاق را بجا بیاورد. در کتابی خواندم که عارف بزرگواری چون شیخ ابو الحسن خرقانی که بحق از عرفای بلند آوازه و عالیمقام ما بشمار میرود به شاگردان و سرسپردگان خود فرموده بوده است که اکنون روزهای بسیاری است[ix]که دلم دروغ میطلبد ولی ننوشیدهام.
من شخصا احتمال بسیار میدهم که همان شاگردان کمتمیز چنین سخنی را به استاد خود بستهاند و مع الاسف در کتابها هم باقی مانده است و هموطنان ما میخوانند و به به تحویل میدهند و برای چنین شیخ آزاده و وارستهای طلب مغفرت مینمایند.
به ما یاد دادهاند که«استر ذهبک و ذهابک و مذهبک»یعنی هرآنچه را داری و راهی را که میپیمایی و حتی دین و آیین خود را از اطرافیان خود پنهان بدار و شکّی نیست که صلاح و خیر و نفع مردم هم در اطاعت هرچه تمامتر چنین دستورهای حکیمانهای بوده است و الا روشن است که اگر برخلاف این دستور عمل میکردند جان و مال و عیال و هستی و عرض و ناموسشان در معرض خطر واقع میگردید و برای هیچ و پوچ بآسانی از اوج عزّت به حضیض ذلّت میافتادند.
مورخین و سیاحان و کسانی که با گذشته و تاریخ ما آشنایی دارند(و چهبسا تاریخ ما را بمراتب از خودمان بهتر میدانند و بهتر سنجیده و میسنجند)متفقّ القول هستند که در این آب و خاکی که ایران نام دارد عموما حکومت و سلطنت و اقتدار(مانند خیلی از جاهای دیگر دنیا)به تیغهء شمشیر بسته بوده است و تا از کشته پشتهها بوجود نمیآمده و آبادیها با خاک یکسان نمیشده و جوی خون راه نمیافتاده صاحب زور و بازو که عموما و بلکه بدون استثناء مرد قلچماق بیرحم و بیانصافی از رؤسای ایل و عشیرهای بوده است بر تاج و تخت کیان دست نمییافته است و همینکه حدود و حیطهء اقتدار و اختیارش از تعدادی چادر و خیمه تجاوز میکرده است و شعرا و گویندگان و ارباب لسان و بیان اقمار ثناگوی ظلّ اللّهی و خداوندگاری او میشدند و او را خاقان دو عالم و سلطان برّ و بحر و وارث تاج و تخت کیان و مالک رقاب امم و حکمران بیعدیل هفتاقلیم میخواندند و گرگ و برّه را از پرتو وجود بیمثالش انیس و مونس و برادر خواندهء یکدیگر میساختند و جهان و مافی جهان را در مقابل مرکبش بزانو درمیآوردند تا بر رکاب مبارکش بوسه بدهند،چنین وجودی خود را مالک مطلق همه و همهچیز میدانست و تعدّی و اجحاف و تجاوز را حقّ حقّه خود میپنداشت و کار بجایی میرسید که توانگران خود را بصورت گدایان و حتی دانشمندان به لباس دیوانگان درمیآوردند و گوشهگیری را پیشهء خود میساختند و میکوشیدند حتی المقدور بینام و نشان زندگی پر ادبار را بپایان برسانند.بهمین ملاحظه است که پیشوایان معنوی ما،ما را آنهمه از تقرّب به سلاطین و بزرگان و امرا و سران لشکری و کشوری ترساندهاند و کار بجایی کشید که در مثنوی مولای روم میخوانیم که
از برای مصلحت مرد حکیم دم خر را بوسه زد،خواندش کریم
و شاعر بنام دیگری در اثر اضطرار گفته:
گرفتم که خود مرگ لذّت ندارد نه آخر خلاصی دهد جاودانی اگر قلبتان نیست از قلتبانان اگر قلتبان است از قلتبانی
و حافظ که چه بسا انیس و جلیس امیران و بزرگان هم میشده است می الد که
حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست زان میان گر بتوان به که کناری گیرند
و جای تردید نیست که مقصود لسان الغیب ما زا«ابنای زمان»بقال سر کوچه و عطار راستا بازار شیراز نیست بلکه کسانی را در نظر دارد از قبیل پادشاه شیراز که وقتی هنوز بر سجّاده نشسته و در تعقیب نماز و عبادت دست بطرف آسمان دراز کرده بود و پسرش به او گفت که ای پدر بزرگوار همه میدانند که در جنگها همیشه غالب بودهای و در آن جنگها
خونهای بسیار بر خاک ریخته است.آیا به دست مبارک خودت چندتن را بهلاکت رسانیدهای،پس از اندک تأمل و تفکری سر برداشته اقلا هشتاد نفر را.
داستان قاضیگرای تاتار از خوانین آن قوم هم شاید شنیدنی باشد.نوشتهاند که دو سه قرنی پیشازاین هفت سال تمام در ایران زندانی بود و در همان بند نوشته بوده است:«من بتجربه آموختم که در این کشور پوسیده فقط در زندان میتوان سعادتمند بود.»
از شاعر معروف روم قدیم پیلوت نام(دو قرن قبل از میلاد مسیح)هم دربارهء ایرانیان آن زمانهای دورافتاده که ما شاید حق داشته باشیم از آن با سربلندی سخن برانیم کلامی باقی مانده است دربارهء نیاکان ما که شنیدنی است و من به هیچوجه ضمانت راست یا دروغ بودن آن را بعهده نمیگیرم.نوشتهاند که دربارهء ایرانیان زمان خودش و یا قبل از زمان شخص خودش نوشته است: Servan operam linguam liberan یعنی ایرانیان در عمل بنده و در سخن آزادند[x].
چیزی که هست تاریخ این داوری را تکذیب میکند چون پنجاه سال پیشازاین شاعر رومی،داریوش بزرگ در سینهء کوه بیستون چنین نوشته است:«ای تو که پس از من سلطنت میکنی از دروغ و ستمگری بپرهیز و هرکسی را که دروغ بگوید و یا ستم روا دارد بسزا برسان.»حالا چهکار داریم که آیا کسی را که همین داریوش بنام اسمردیس غاص که تاج سلطنت ایران را بر سر داشت بدست خود با تیغ بقتل رسانید واقعا غاصب و دروغگو بود و یا آنکه پادشاه واقعی و وارث بحقّ تاج و تخت ایران بود یا نه.باید صبر داشت تا تاریخ این نکته را هم مانند آن همه نکات تاریک دیگر روشن سازد.
آیا نمیتوان یقین داشت که گروهی از هموطنان ما که یادداشتهای دکتر غنی را میخوانند گاهی با اوقاتتلخی و خشم و غضب و شاید با بدزبانی خطاب به روح پر فتوح او بعتاب خواهند گفت ای مردم حسابی،مگر آبت نبود،نانت نبود،برای چه این همه از هموطنان خودت بدگویی کردهای.راقم این سطور کمترین شکّ و تردیدی ندارد که اگر این اعتراضها به گوش روح دکتر ما برسد و نخواهد خاموش بماند با رقّت هرچه تمامتر در جواب اصحاب ایراد و اعتراض خواهد گفت مگر از قرنها پیشازاین مربیّان معنوی و راهنمایان اخلاقی ما نفرمودهاند:
زان حدیث تلخ میگویم ترا تا ز تلخیها فروشویم ترا
تو ز تلخی چونکه دل پرخون شوی پس ز تلخیها همه بیرون شون
(مولوی)
***
به نزد من آنکس نکوخواه تست که گوید فلان خار در راه تست به گمراه گفتن نکو میروی جفایی تمام است و جوری قوی هر آنگه که عیبت نگویند پیش هنر دانی از جاهلی عیب خویش چه خوش گفت یک روزدار و فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است
(سعدی)
***
نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است دفع مرض
(سعدی)
دکتر غنی حافظهای قوی داشت و اشعار و کلامهای حیکمانه بسیار میدانست و باز در جواب هموطنانش خواهد گفت:
دردمندی که کند درد نهان نزد طبیب درد او بیسببی قابل درمان نشود
از زبان ذو النون خواهد گفت:«فساد بر خلق از ششچیز آید که یکی از آن زلّتهای سلف حجّت خویش کرده و هنرهای ایشان دفن کند.»و از قول شیخ ابو اسحق کازرونی:«یکی از واجبات است که همیشه حسّ اقرار و اعتراف به گناهان در آدمی بیدار باشد.»(فردوس المرشدیة).
و از قول خاقانی میگوید:
گرچه در نفت سیهچهره توان دید و لیک آن نکوتر که در آئینهء بیضا بینند
و جای تردید نیست که گفته و نوشتهء دکتر ما از راه خیرخواهی و دلسوزی است و همچنان که حکیم طوس فردوسی هزارسالی پیشازاین فرموده:
سخن گفتن کج ز بیچارگی است به بیچارگان بر بباید گریست اگر جفت گردد زبان با دروغ نگیرد ز بخت سپهری فروغ
و از قول مرد بزرگواری چون غزالی میگوید:
ای غزالی گریز از یاری که اگر بد کنی نکو گوید دوست دارم هر آنکه عیب مرا همچو آئینه روبرو گوید
و باز از زبان سعدی خواهد گفت:
کسی به حمد و ثنای برادران عزیز ز عیب خویش نباید که بیخبر ماند ز دشمنان شنو،ای دوست تا چه میگوید که عیب در نظر دوستان هنر باشد
و باز از زبان مولوی خواهد گفت:
چون سبب دانی دوا کردن جلی است چون سبب معلون نبود مشکلی است چون بدانستی سبب را سهل شد دانشت اسباب دفع جهل شد آینه کو عیب رو دارد نهان از برای خاطر هر قلتبان آینه نبود،منافق باشد او اینچنین آئینه را هرگز مجو
و باز از قول مولای روم این دستور عاقلانه را به ما خواهد گفت:
چونکه قبح خویش بینی ای حسن اندر آئینه،بر آئینه مزن
و باز در سودمندی و نفع عیبجویی کسانی که مورد محبت و علاقهء ما هستند میگوید:
مالش صیقل نشد آئینه را نقص جمال پشت پا هرکس خورد در کار خود بینا شود
و حتی این حدیث شریف را برایمان نقل خواهد کرد:«من غشّنا فلیس منّا»یعنی کسی که عیبی در ما سراغ کند و به ما نگوید از ما نیست.
و خلاصه آنکه چکیدهء فکر خود را در این چند کلمه باز از زبان شیخ سعدی به ما خواهد گفت:
هر آنکس که عیبش نگویند پیش هنر داند از جاهلی عیب خویش
و نیز ممکن است با شادروان تقیزاده همزبان شده بفرماید:
«در محیط ایران حفظ اخلاق و مبادی از مشکلترین امور دنیاست و در حکم آن حدیث است که«حفظ ایمان مشکلترست از روشن نگاهداشتن شمع ضعیفی در دست در موقعی که طوفان و تندبادی در صفحهء جهان از مشرق تا به مغرب بشدّت جریان داشته باشد.»
راقم این سطور هم در کتاب«خلقیات ما ایرانیان»که قبل از انقلاب در تهران بچاپ رسید ولی مطرود و مردود و ممنوع گردید و تمام نسخههای آن را(باستثنای نسخههای معدودی و از آن جمله نسخهای که در نزد خودم موجود است)جمعآوری کردند و معلوم نیست که آیا در جایی محفوظ است و یا از میان بردهاند،در جایی به رسم نتیجهگیری چنین آمده است:
«خرد به ما میگوید که شنیدن حقیقت و قدرت شنیدن حقیقت و
راستی و پذیرفتن آن هم مانند راست گفتم و صادق بودن و طرفداری از حقیقت و راستی از وظایف مقدّس انسانی است و کسی که جرأت و قدرت شنیدن حرف راست و پذیرفتن حقّ و حقگویی و راستی را(ولو از جانب بیگانه و دشمن)نداشته باشد آدم کاملی نخواهد بود.»
پس باید گفتهء مولوی را پذیرفت که فرموده:
بس عداوتها که آن یاری بود بس خرابیها که معماری بود
و باز در همین معنی دانشمندان بینای ما،به ما گفتهاند:
آینه گر عیب تو بنمود راست خودشکن،آئینه شکستن خطاست
و امیری همشهری من هم در دو بیت ذیل همین معنی را پرورانیده است:
به دوران دوکس را اگر دیدمی به گرد سر هردو گردیدمی یکی آنکه گوید بد من به من دگر آنکه پرسد بد خویشتن
و سعدی هم باز فرموده است:
از صحبت دوست برنجم کاخلاق بدم حسن نماید کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید
این دو بیت هم حکم امثالوحکم را پیدا کرده و بسیاری از هموطنان ما از بردارند:
دوست آنکس بود که عیب ترا همچو آئینه روبرو گوید نه که چون شانه با هزار زبان پشت سر رفته موبهمو گوید
چه درد سر بدهم،این قبیل تعالیم در ادبیان ما بقدری فراوان است که اگر در یکجا جمعآوریم خود دفتری میشود.پس ما حق نداریم که به دکتر غنی ایراد بگیریم که چرا با لحن تلخی از کردار و گفتار و پندار هموطنانش سخن رانده است وانگهی نباید فراموش کرد که او این سخنان را که از افسردگی خاطر حکایت میکند برای تسکین دل خود برشتهء تحریر آورده است و اگر میدانست که روزی بصورت کتاب انتشار خواهد یافت باحتمال بسیار بطریقهء دیگری به بیان مافی الضمیر میپرداخت.
[i]. شمارهء آذر 1361.
[ii]. شاعر خودمان هم فرموده است:«اندازه نگهدار که اندازه نکوست.»
[iii]. موقعی که او در ژنو تحصیل میکرد من در لوزان بودن و سپس در اوایل جنگ جهانی اوّل به برلن رفتم و مرحوم داور هم در مراجعت به ایران از طریق برلن به ایران برگشت و ایامی در برلن باهم بودیم که خود داستانی دارد که شاید روزی اگر توفیق آید شرحش را بنویسم.
[iv]. عجبا که در یک کتاب فرنگی هم به قلم یک سیّاح اروپایی دیدم که نوشته است افسوس که این ایرانیها با همه محسناتی که دارند معتاد به دروغگویی هستند و جای تعجب است که منظوری همه که نفع و فایدهای برایشان داشته باشد ندارند.
[v]. به نقل از مجلهء«هنر و مردم»منطبعه تهران،شمارهء 146-147،آذر و دی 1353 ش.
[vi]. به نقل از مقالهای به قلم شادروان دانشمند عظیم الشأن مجتبی مینوی با عنوان«آزادی و رشد اجتماعی مستلزم یکدیگرند»(در مجلهء«یغما»منطبعه تهران،شمارهء دی و بهمن 1342).باید دانست که دانشمندان محترم ما استاد دکتر صناعی و استاد دکتر جواد شیخ الاسلامی هم در همین معنی در آثار خود بیانات بسیار محققانه و سودمند دارند.خداوند امثالشان را زیاد(خیلیزیاد)کناد.
[vii]. به قلم راقم این سطور،چاپ تهران،امیرکبیر.
[viii]. به نقل از«صندوقچهء اسرار)(به قلم راقم این سطور)،چاپ تهران،جلد اول،صفحهء 61 و 64.
[ix]. در کتاب تعداد روزها هم نقل شده است و تأسف دارم که فراموش شده است ولی گویا اقلا دو هفته است.
[x]. من چون زبان لاتینی نمیدانم ضمانت نمیکنم که آیا عبارت لاتینی در متن درست یا نادرست است. نام شاعر به خط فرنگی Pelotte نوشته میشود.

