یادداشت 2
6-انتظار بیفرجام
رمانها و داستهانهایی که از ایران میرسد کمتر سیراب کننده است.اگر نویسندهای نفسش گرم است ساختمان داستانش معیوب است؛اگر ساختمان کتاب چندان بد نیست،اشخاصش واقعی نمینماید و یا گفتگوها طبیعی نیست؛اگر شیوهء نوینی بکار گرفته شده نویسنده اصول آن را درست جذب نکرده و مصنوعی جلوه میکند.اگر استعدادی است غالبا پرورش نیافته و از مزیت تربیت برخوردار نیست.احساس انسان پس از خواندن این آثار احساس کسی است که گرسنه بر سفرهای مینشیند که سیر و خشنود برخیزد،اما میبیند به غذایی بیمزه،پارهای شور و پارهای بینمک،نیمی پخته و نیمی سوخته مهمان است.
نمونهء جامعی از اینگونه رمانها دکتر بکتاش اثر تازهء علی محمد افغانی است که رمان شوهر آهو خانم او یکی از آثار عمدهء ادبیات معاصرست و من سابقا از آن به تحسین فراوان یاد کردهام.
در آن کتاب افغانی از مردم و محیطی سخن میگفت که درست و دقیق میشناخت.ساختمان داستان را نیز ظاهرا ماجرایی واقعی نظم بخشیده بود.نویسنده مطلبی در خاطر داشت که ظهور و بروز میجست،و قلمی شیوا و نیرویی تخیلی زنده و جوان او را در این ابراز مدد میکرد.حال که آثار دیگری از افغانی منتشر شده باید گفت که این نیرو که در اثر دوم وی شادکامان درهء قرهسو نیز دوامی داشت سستی گرفته است.
افغانی یک دوره معلومات طبّی و بخصوص اطلاعات مربوط به طّب استخوان را در قالب داستان دکتر بکتاش ریخته است.این البته عیب کتاب نیست؛حتی می توانست حسن آن باشد اگر ساختمان داستان و روابط اشخاص آن بر اصول درستی مبتنی بود.افغانی در این اثر به محیطی و افرادی پرداخته است که احوال آنها را درست نمیشناسد.زبان اشخاص و گفتگوی آنها عموما کتابی و خطابه مانند و خارج از میزان طبیعی است،و روابط افراد اصلی داستان،یعنی دکتر بکتاش،جراح استخوان،وزن انگلیسی او و منشی جوان و ولایتی او زنی از مشتریان که فریفته اوست(گرچه تناقضات کتاب خواننده را در مورد این فریفتگی سردرگم میکند)همه مصنوعی است. اما آنچه واقعا خواننده را بر ضد کتاب میشوراند و بر وقت تلف کرده بتأسف وا میدارد یک رشته وقایع شتابزدهای است که در آخر کتاب روی میدهد و همه منافی خصوصیات افراد و مخالف اوصافی است که از آنها قبلا بدست داده شده.
اگرنه این بود که افغانی مؤلف شوهر آهو خانم است ذکری از دکتر بکتاش مورد چندانی ینداشت.کتاب ناموزون و نپخته فراوان است.اما چون هنر می را گفته بودم روا ندیدم حال که گشته است عیب آن را نگویم.اگر افغانی بخواهد به کار نویسندگی ادامه بدهد و در خور شهرتی که شوهر آهو خانم بحق برای او کسب کرده است بماند باید زحمت آموختن را بر خود هموار کند و اصول کار خود را بیاموزد،و اگرچه عینک سواد نمیآورد،ولی با آن انسان اقلا عیب کار خود را بهتر میبیند.فعلا مجموعهء آثار افغانی انسان را به یاد برخی سلسلهها مثل تیموری و افشاری میاندازد که سری بزرگ دارند و گردن و اندامی نحیف.
7-تغییر فصل
وقتی به نوشتن این چند سطر شروع کردم قصدم گفتگو از افغان نبود.برعکس، میخواستم بگویم چقدر لذتبخش است وقتی که انسان در میان این همه داستانها و رمانهای ناقص و نپخته به کتابی برمیخورد که از نقص بری باشد و اثری عمیق و مطبوع در انسان بجا بگذارد.این تجربه بتازگی برای من حاصل شد وقتی که توفیق خواندن رمان تازهء جمالمیرصادقی را پیدا کردم.اگر از دکتر بکتاش ذکری کرده بیشتر مناسب تعریف به ضد بود.
تاکنون از میرصادقی بیشتر داستانهای کوتاه خوانده بودم.چند مجموعه از این داستانها منتشر شده است،از جمله چشمهای من خسته(طهران،اشرفی،1345)و شبهای تماشا و گل زرد(طهران،نیل،1347)و این شکستهها(طهران،رز،1350). در این آخری گرچه افراد داستانها متعلق به یک حلقهاند و در این حدّ بهم پیوسته و مربوط، هر داستان مضمونی و رویدادی جداگانه دارد.
برعکس،شب چراغ(طهران،آگاه،1355)داستان پیوستهای است که پیشرفت و تکاملی هم در هنر نویسندگی میرصادقی نشان میدهد.قلم او در این کتاب مطمئنتر، گفتگوها طبیعیتر و ترسیم افراد داستان استادانهتر است.موضوع کتاب موضوعی است که انسان منتظر است مکرر بتوسط نویسندگان مطرح شده باشد،ماجرایی است که در تاریخ معاصر ایران مکّرر دامنگیر دستههای مختلف شده،اما انحصار به ایران ندارد،بلکه دیرین و جهانی است؛و آن داستان یارانی است که در راه آرمانی و به آرزوی خدمتی و اصلاحی در راهی قدم میگذارند.اعتقاد به اصولی مشترک و طریقی واحد پیوند محبت آنان را استوارتر میکند و گرمی همدمی و اتحّاد مقاومت آنها را در برابری با مشکلات میافزاید.و به اعتماد کوشش و ایمان خود و غافل از مکر دوران و شگردهای روزگار به کامیابی خود و به آیندهای خندان و درخشان امیدوار میشوند.آنگاه ناگهان طوفان بلا برمیخیزد و سنگ فتنه میبارد و عواملی که یاران جوانسال در عالم خوشبینی و برنایی خود از صولت آنها غافل بودهاند دندان مینماید.خانهء آمال بهم میریزد و آبها از آسیا میافتد هریک،اگر از دست دژخیم و بیغولهء زندان و ضربت قانون در امان مانده باشد در گوشهای پناه میجوید و پس از چندی در مرداب نیازهای روزمرّه فرو میرود و بسا که از بد حادثه در دامن باده و افیون میآویزد و یا به مدد طبیعت بیشخواه و زیادهجو به اصحاب حرص و آز میپیوندد و همدم غوغای جاه و مال میشود و یاران دیرین و رؤیاهای شیرین گذشته را از یاد میبرد و دریغ ایمان گذشته و حسرت صفای آشفته را فرو میخورد و به جبران ایّام تلف کرده رنگی تندتر از رنگ جماعت به خود میگیرد و در تلاش و تقلب و تزویر بر دیگران سبقت میجوید.خیانت به مقاصد دیرین و ضربت به یاران دیروز نیز از فصول آشنای این کتاب است.
این ماجرا که برای گروههای انقلابی و اصلاحطلب،از هر نوع،پیش میآید،یکی داستانی است پر آب چشم.میرصادقی از نویسندگان معدود ایرانی است که به آن پرداخته و آن را موضوع کتابی ساخته.با این همه در رمان نسبة کوتاه شب چراغ نقصی هست که میرصادقی در اثر اخیرش بکلی مرتفع نموده،و آن این است که همرنگ جماعت شدن دوستانی که روزی سر در راه آرمانی و آرزوی دگرگونی و اصلاحی داشتهاند بیشتر از گفتهها و اقوال افراد افراد داستان برمیآید نه از ماجراها و اتفاقاتی که نویسنده بدست داده است.کار نویسندهء رمان تصویر است نه توضیح.در این اثر میرصادقی فرصت کافی به خود نداده است که دست از کوشش شستن و یا به فساد گراییدن افرادی را که یک روز مؤمن بودند و یا مؤمن مینمودند خواننده از خلال وقایع درک کند و خود به این نتیجه برسد.برعکس این بیان مکرر افراد است که در سراشیب سقوط اخلاقی یا به خود و یا به دوستان خود ایراد میگیرند،بی آنکه سقوط آنان در ضمن وقایع ممثّل شده باشد.این نقیصه چنانکه گفتم در اثر اخیر میرصادقی بکلّی برطرف شده و در آن با رمانی روبرو هستیم که از حیث ساختمان و اجرا در میان رمانهای فارسی کمنظیر است.
اصولا رماننویسی،از آن نوع که طرحی روشن و ساختمانی سنجیده و حساب کرده داشته باشد و اجزاء آن همه تابع این طرح کلی باشد و روابط افراد و برخوردهای آنها بطور طبیعی به هدف خاصّی که از آغاز معهود نویسنده بوده منتهی گردد،از زوائد و حواشی خالی باشد و خواننده را با رعایت صرفهجویی و بی توسّل به بیانات خطابی و مجرد به نتیجهء داستان راهبر شود با شمّ و شیوهء ادبی ما سازگار نیست،و بههرحال تاکنون کمتر بوده است.این البته عیبی نیست.مللی که ادبیات ارزنده به جهان آوردهاند در شیوه و دید ادبی یکسان نیستند،چنانکه غزل فارسی با وحدت دقیق وزن و قافیه و کثرت و تنوّع مضامین مخصوص ایران و کشورهایی است که آن را از ایران اقتباس کردهاند.این شیوهء خاص غزل است نه عیب آن،و نباید چون قطعات غنائی غربی عموما بیش از یک مضمون اساسی ندارد عذرخواه غزل شد و حال دفاعی بخود گرفت.اما اگر کسی دست به «رماننویسی»به شیوهء غربی میزند طبعا در نقد آن هم بکار بردن میزانهای غربی معتبر خواهد بود.
رمان تازهء میرصاقی را من با کمی تردید شروع کردم و با شگفتی بسیار مطبوعی بپایان آوردم،شگفتی از گیرندگی داستان و پرمغزی آن و از لذت زلال بیخللی که سراسر کتاب به انسان میبخشد،شگفتی از طرح استوار و ساختمان محکم و متناسب کتاب.اسم دراز و نامتعارف کتاب،بادها خبر از تغییر فصل میدادند(انتشارات شباهنگ،1363،ص 363)از عبارتی در قصهای لطیف گرفته شده از نوع قصههای کودکان که نویسنده آن را بعنوان مثالی از احوال برخی افراد داستان بکار میبرد(جا داشت جداگانه و مصوّر برای کودکان از 6 ساله تا 66 ساله چاپ میشد).داستان کتاب شبکهای از یک عده کاسبکارهای بازارچهای در کنار خیابان و برخی شاگردان و بخصوص پسران آنها در برمیگیرد.حکایت از زبان حمید پسر قصاب محل و شاگرد سال آخر دبیرستان است که با سه دوست خود،رحمت و اصغرفتو و ناصر،حلقهای را تشکیل میدهند که مرکز ثقل داستان است.
زبان کتاب زبان مرسوم کاسبکارها و لوطی مشدیها و نوچههای محلی از نوع سرچشمه یا خانیآباد یا ته خیابان شاهپور طهران است،زبانی گرم و رنگین و گیرا و آکنده به اصطلاحات و مثلها و دشنامهای مرسوم آن.پیداست که میرصادقی اینگونه مردم و محیط زندگی و خصوصیات آنها را بخوبی میشناسد،چنانکه از اغلب داستانهای دیگرش هم برمیآید(مثلا موضوع داستانهای«گرد و خاک»و«این برف لعنتی»از کتاب چشمهای من خسته مربوط به دکّان قصابی است و راوی اوّل شب چراغ نیز فرزند قصابی است و در کودکی به کارهایی گماشته میشود که مدتی حمید، روای بادها،نیز پیش میگیرد).گفتگوها همه طبیعی و روان و خوشآهنگ و مثلها و تشبیهات و تعبیرات کتاب همه از زندگی و محیط و تجربیات این کاسبکارها و نوچههای آنها گرفته شده.وصفها باوجود اختصار چنان با مهارت اختیار شده که شخصیت متفاوت افراد بزودی آشکار میشود و انسان همهء آنها را بچشم میبیند و سپس وقایعی که روی میدهد بتدریج بر وضوح شخصیت آنان میافزاید.در سراسر کتاب میر صادقی یک قدم اشتباه که تصور انسان را از بازیگران داستان مختل کند برنمیدارد. وقتی آقا رسول بنّا،رفیق وفادار و ملایمطبع و معتقد به قسمت آق علاء قصاب،پدر زورخانهکار حمید،میمیرد انسان حس میکند در عزای بازماندگان او شریک است. ضربات مشت و لگد مأموران که پدر معترض و عدالتجوی رحمت را از پای در میآورد به تن خواننده هم میخورد،و رقت احساسات حبیب سهکله،قدارهبند نیمهلوطی و زمخت و زورگوی محل را نسبت به دخترکی که حبیب هرروز او را بر قلمدوش خود سوار میکند و در بازارچه میگرداند خواننده نیز حس میکند.
نه تنها روابط اشخاص داستان بتدریج خصوصیات و خلقوخوی هریک را روشنتر میکند،بلکه خواننده شاهد نمّو تدریجی و تحوّل یا تکامل شخصیت افراد نیز هست،و این یکی از خصوصیات عمدهء این داستان و رمانهای خوب دیگر است؛یعنی داستان تنها مربوط به آنچه اشحاص آن«هستند»نیست بلکه به آنچه«میشوند»نیز مربوط است. رحمت،پسر کفاش بازارچه،که جوانی بیخیال و خوشباش است در نتیجهء یک رشته حوادث،از مرگ ناروای پدر و دل بستن به دختری خردسال و سپس دل دادن به مادر جوان و داغدیدهء دختر که اهل کتاب و اندیشه است و محشور شدن با افرادی که آگاهی سیاسی و طبقاتی دارند بتدریج بصورت سرکارگری متعهد و باصفت در میآید.رعنا دختری است جوان و خوش آب و رنگ و سستپا.شوهر میکند،شوهری ناباب،و بعد پرستار میشود؛به تمنای این و آن پاسخ میدهد و آخر برای تأمین مخارج شوهر ستمگر و معتادش به از ما بهتران میپیوندد.یک بار دست میکشد،ولی در دام متقلب دیگری میافتد و باز به خانهء عشرت برمیگردد.آخر به اتهامی نادرست بزندان میافتد.پس از رنج و آسیب بسیار آزاد میشود و ترسان به موطن خود کرمانشاه میرود و به عقد پسر خالهاش که همیشه خواهان او بوده در میآید و مغازهء گلفروشی دایر میکند.این همه مبتذل مینماید.ولی آنطور که میرصادقی ماجرا را ادا کرده انسان نمیتواند از همدردی با رعنا و عواطف ساده و بچهوار او خودداری کند و یا عشق نو دمیدهء حمید را نسبت به او نپذیرد.
در میان وجوه مختلف زندگی افراد که میرصادقی تصویر کرده است چند ماجرای عشقی جای دارد که بر گرمی داستان میافزاید.همچنین ماجراهایی از درگیری با عوامل حکومت و عناصر زورگو و غاصب جامعه.داستان طبعا از غرضهای اجتماعی خالی نیست.در حقیقت نویسنده صاحب اعتقادات روشن اجتماعی است و کتابش این اعتقادات را به وجه مؤثری تبلیغ میکند.معتقد به عدل اجتماعی و مقاومت در برابر ظلم و فشار است.جوانمردی و خدمت و وفاداری و انصاف را زیبا میبیند و میستاید و تحسین ما را نسبت به کسانی که واجد این صفاتاند برمیانگیزد،اما حسن کتاب این است که مؤلف دربارهء این مقاصد بقول معروف«شعار»نمیدهد و در محاسن این مقولات منبر نمیرود و داستان را با بیانات خطابی و خارج از داستان نمیآمیزد،بلکه اینها را در حدیث دیگران میآورد.وقتی پدر رحمت در نتیجهء ضربوشتم پاسبانان در بیمارستان میمیرد،طغیان در روح فرزندش جوانه میزند و نمو میکند.بعدها عشق به گیتی،زنی کتابخوان او را به عالم کتاب و تفکر اجتماعی میکشد و همدمی با رحیم خان،کارگر پخته و قدیمی چاپخانه و دائی گیتی،افکار او را نظم میبخشد. خواننده شاهد سیر طبیعی رشد افکار و نمّو شخصیت اوست.بیزاری از ظلم و زورگویی و شیفتگی نسبت به دلیری و درستپیمانی و یا انتقاد از فساد و تباهی هیچیک بصورت مجرد ادا نمیشود،بلکه همه از خلال رویدادها و گفتگوی افراد دستگیر خواننده میگردد.
البته اینکه کتابی غرض اخلاقی داشته باشد یا نه ارتباطی به ارزش ادبی آن ندارد. مادام بواری بدون غرض اخلاقی روشنی،و اگر قول برخی از جانماز آبکشهای معاصرش را بپذیریم،باوجود تأثیر نامطلوبش در اخلاق،یکی از بزرگترین رمانهای دنیاست،و غرض بسیار اخلاقی طهران مخوف آن را ارزش ادبی نمیبخشد.ولی این هم هست که اگر رمانی از جهت ادبی ممتاز باشد،بعد اخلاقی و اجتماعی آن اعتبار مخصوصی کسب میکند،و اگر درست است که آثار ادبی و تخیلی موجب تغییری در عواطف و احوال خواننده میشود این تغییر در جهت خوبی و بهتری و عواطف شریف انسانی صورت میگیرد و اثر نیکی و زیبایی درهم میآمیزد.
باوجود انتقاد گزنده و مؤثری که از خلال داستان نسبت به فساد و ستم و رشوه خواری و نامردی بدست میآید جوّ کتاب تار و تیره نیست،برعکس آب و هوایی آفتابی و روحیهای امیدوار و گاه طنزآمیز دارد که زبان شوخ و رنگین و پرمتلک چهار دوستی که قهرمانان جوان داستانند آن دلنشینتر هم میکند.
کمی پیش به صراحتی که در مقصود نویسنده دیده میشود و حکایت از حلّ تناقضات درونی و قرار یافتن و استوار شدن در یک رشته اعتقادات اجتماعی و اخلاقی است اشاره کردم.این خصوصیتی است که مثلا در آثار آل احمد که بعید نیست میرصادقی در آغاز نویسندگی تا حدّی به وی نظر داشته است کم دیده میشود.کافی است که بادها را با نفرین زمین یا مدیر مدرسه که دو اثر برجستهء آل احمد است بسنجیم؛ چه آل احمد کمتر به آشتی دادن تضادهای درونی خود توفیق یافت و باوجود فورانهای ادواری و کموبیش تبآلود صریحگویی که بهترین نمونهء آن را در سنگی بر گوری که پس از درگذشت وی منتشر شد میتوان دید.اصولا از صراحت آرام و بیگره و صفا و راست رویگی همسرش سیمین دانشور دور بود،و آب و روغنی که در وجودش مخلوط بود به آثارش نوعی سرگردانی مقصد میبخشد که غالبا بصورت انتقاد بدون ارائهء طریق جلوه میکند.
بادها رمانی گرم و گیرا و سنجیده و خوشساخت و خوشاندازه است که احساس خواننده را از منظرهء دنیا و زندگی تیزتر میکند و اندیشه و بینش او را وسعت میبخشد.در حقیقت کتابی سهل و ممتنع است.روانی وقایع و یکدستی و همواری زبان آن را آسان جلوه میدهد،ولی پیداست که نویسندهء آن به نکتههای فنّی حرفهء خود کاملا آشناست و در کار خود زیرک و کارآزموده است.بعد که کتاب را بپایان رساندم دیدم میرصادقی دو کتاب نیز در فن داستاننویسی نوشته.باید گفت از مواردی است که نویسنده علم و عمل را بدرستی جمع کرده و توفیق درخشان او تنها زادهء موهبت طبیعی نیست،بلکه نتیجهء کار و کوشش نیز هست.
8-نامهای ایرانی
گوشهای از تاریخ و تحولات اجتماعی ایران را در نامهایی که مردم برای فرزاندانشان انتخاب کردهاند میتوان دید،همانطور که در خانههایی که در طی زمان برای خود ساختهاند و لباسهایی که به خود پوشیدهاند میتوان مشاهده نمود.
با روی کارآمدن صفویان،نزدیک به پانصد سال پیش،و غلّو آنها در عصبیّت شیعی اسامی عمر و عثمان و سعد و خالد و عایشه و هند و اسامی کسانی که به خلافت علی رأی نداده بودند و یا با اهل بیت مخالفت ورزیده بودند عاطل شود و اسامی ائمه از علی و حسن و حسین تا جعفر و موسی و همچنین القاب آنان،یعنی مجتبی و باقر و صادق و کاظم و رضا و تقی و نقی و مهدی،یا ترکیب اسم و لقب امامان مثل محمد باقر و علیرضا و علینقی و نیز اسامی شهیدان کربلا چون عباس و علی اکبر و علی اصغر و قاسم رونق گرفت و ترکیب عبد با اسامی امامان،مثل عبد العلی و عبد الحسین و عبد الرضا و ترکیب محمد با اسم یکی از آنان مثل محمد علی و محمد حسین و حمد رضا و محمد مهدی مرسوم شد.طبعا اسامی و صفات پیغمبر مثل احمد و مصطفی،و نیز صفات و اسماء خداوند از صمد و رحیم و رحمن گرفته تا کریم و غفار و عزیز و ناصر و رفیع و جبّار همچنان در تداول باقی ماند،و ترکیباتی با-الله بتقلید ید الله و اسد الله(از القاب علی)،مانند فضل الله و روح الله و هبة الله رواج گرفت.ترکیبات با علی،مولای شیعیان، که بخصوص با غلّو در تشیع و یا مقامی که برخی سلسلههای درویشی برای علی قائلاند مربوط است از لطفعلی و صفی علی و مراد علی گرفته تا اسامی شیرینی مثل زلفعلی و چراغعلی و کلبعلی(سگ علی)و یقنعلی(یقین علی)و محرمعلی و سنبلعلی و اجاقعلی همه پس از صفویه و بخصوص در دورهء قاجاری که روال دوران صفویه در آن ادامه یافت مرسوم شد و برخی صفات و القاب علی چون حیدر و صفدر(و ضرغام؟).ترک زبانان نامهایی با جزء-قلی(پسر)مانند رضا قلی و نادر قلی و محمد قلی و عباسقلی،خاصه در دورهء افشاریان و قاجاریان که از قبائل ترک بودند بر مجموعهء اسامی افزودند.الله وردی (خداداد)ترکی نیز باید از زمان صفویه مرسوم شده باشد.
جالب این است که نام پادشاهان صفوی بجز عیاس و سلطان حسین،از اسماعیل و طهماسبت گرفته تا صفی و سلیمان از اسامی مخصوص شیعه نیست.
نامهایی که از اعتقادات عامه سرچشمه میگیرد،مثل شنبه و دوشنبه(بمناسبت تولد در این روزها)و صفر و رمضان و رجب و شعبان(به یمن زادن در این ماهها)و بمانی (بعنوان توصیهای به خداوند برای دور داشتن عزرائیل و معمولا پس از نماندن چند نوزاد قبلی)و بس کن(به امید جلوگیری از ظهور فرزندی دیگر)نیز خاصه در قصبات و دهات در دورهء قاجاریه که دورهء رسوخ تشیع است معمول گردید.
در این میان گاهگاه به مناسبت سنّتهای قدیمی در شهرها و دهات ایران،و یا شنیدن قصّههای کهن در قهوهخانهها و یا خواندن تواریخ و شاهنامه،به نامهایی مثل رستم و بهرام و خسرو و گودرز و فریدون،و یا در نتیجهء نشستن پای وعظ و شنیدن قصص الانبیاء به نامهایی مانند یعقوب و ایوب و سلیمان و یوسف برمیخوریم که ارتباطی با مذهب رایج ندارد.
از اواخر دورهء قاجاریه و بخصوص پس از انقلاب مشروطیت و بیدار شدن احساسات وطنی و ملّی توجه به ایران باستان و داستانهای شاهنامه فزونی گرفت و با ضعف تدریجی سنن اسلامی نامهایی مثل اردشیر و شاپور و دارا و فیروز و سیاوش و بیژن رواج مخصوص یافت.
در نامهای زنان،در کنار فاطمه و خدیجه و لیلا و خاتون(ترکی)که از دیرباز مرسوم بود،و زینب و رقیه و سکینه و صغری و کبری و امّ البنین(فاطمه)که یادگار تشیع است و اسامی گلها چون نرگس و سوسن و لاله و کوکب و مریم(به دو مناسبت)،و یک رشته اسامی که عموما حاکی از حسن ظنّ پدران و مادران نسبت به دخترانشان است،چون عفت و عصمت و شوکت و زینت(صورت کاملتر عفت الملوک و زینت السادات و نظایر اینهاست)و محترم و زهره و مرجان،کمکم اسامی نوآیینتری مثل شیرین و هما و شکوه و آذر(شاید در اصل بمناسبت آذرمیدخت؟)و توران(توراندخت)و ناهید و پریچهر و مهرانگیز و زرین و سیمین رایج گردید.
مقارن مشروطیت و در حقیقت کمی پیش از آن پژوهشهای اروپاییان در تاریخ باستانی ایران کمکم به زبان فارسی رخنه کرد و فتوحالت سلسلههای مادی و هخامنشیان ملت پرستان ایران را به ستایش ادوار کهن واداشت و وسیلهء مباهات و هم موجب حسرتی بدست ما داد.علم به اینکه زبان ما با اروپاییان از یک ریشه است نیز گلوی بسیاری را پر باد کرد و اسامی فارسی،خاصّه نام پادشاهان و قهرمانان تاریخ ایران رواجی گرفت،و اسامی داریوش و سیروس(تلفظ فرانسوی صورت یونانی کورش)و کامبیز(تلفظ فرانسوی کمبوجیه)و بعدا کورش و مهرداد اردوان و منوچهر و پرویز و هوشنگ و سهراب و ایرج و فرخ و انوشیروان مرسوم روز شد.نام پادشاهان ماد بعلت غرابت و دشواری تلفظ،و همچنین نام برخی از پادشاهان اشکانی بعلت ابهام سرگذشت آنها مثل ا(ر)شک(که بصورت ارشاک در میان ارمنیان باقیمانده)و ارد و بلاش و نیز یزدگرد و نرسی معمول نشد.تیرداد و ساسان و خشایار(وختصر خشایارشا،نه خشایارشاه که نادرست است ومختصرکنندگان درست پنداشتهاند)بعدا که جستجو برای اسامی ایرانی توسعه یافت بکار رفت.
با پیشرفتهای سریع سیاسی و اجتماعی سالهای نخستین حکومت عرفی و بیاعتنا به مذهب رضا شاه و عطف روزافزون توجه از مذهب به ملیّت،در میان بسیاری از افراد مدرسه دیده و غربی مآب و طبقهء مؤثر و اداری سقوط شاهنشاهی ایران و غلبهء خارجیان و محو افتخارات و انحطاط اجتماعی در نظر آمد و علت با معلول مشتبه گردید.این طبقه،اسامی افتخارآمیز ایرانی را براساس اسلامی مرجح شمردند و هرروز دامنهء جستجو را فراختر کردند،چنانکه نامهای کاوه و گیو و فرامرز و طوس و شهریار و نریمان تهمینه و رودابه و آذرنوش و ماندانا(دختر آستیاگ و همچنین دختر داریوش اول)و رکسانا(زن کمبوجیه و همچنین از زنان باختر که اسکندر گرفت) و آتوسا(شهبانوی آسوری و همچنین دختر کورش)به میان نامهای رایج راه یافت.پس از جنگ دوم جهانی که سدهای سنّت بیش از پیش شکسته شد و نوآوری مرسوم گردید مردم از مرز شاهنامه و تاریخ ایران باستان پیرنیا و پشتهای پورداود فراتر رفتند و با گوشهء چشمی به مقاومت ایرانیان در برابر تازیان،نامهایی چون بابک و مازیار و سامان و افشین و کوشیار و باوند و آرش بر فرزندان خود گذاشتند.برخی افراد نامهای کهنهنما یا اسلامی خود را به دست فراموشی سپردند و رسمی یا غیررسمی نام خوشآهنگ ایرانی یا فرنگی نما برای خود برگزیدند.بعید نبود که کسی که میان دوستان و خویشان«هوشی»یا «میترا»خوانده میشد از شناسنامهاش نام«آقابالا»یا«رقیه»سر درآورد.
درحین آنکه ملتپرستی و مباهات روزافزون به سوابق تاریخی و فضل پدر پیش میرفت توجه به غرب و اقتباس عناصری از تمدن غربی و کسب ظواهر آنکه از دوران صفویان آغاز شد و در عهد قاجاری توسعه یافت و در زمان رضا شاه سرعت گرفت و در دورهء محمد رضا شاه تشدید شد به سیر طبیعی خود ادامه میداد.انقلاب مشروطیت باوجود علمداری محمد طباطبائی و عبد الله بهبهانی و تقویت و پشتیبانی معاریف مجتهدین عراق اصولا به انقلابی در جهت پذیرفتن راه و روش غربی و رو تافتن از سنن اسلامی منجر شد که دنبالهء آن هفتاد سالی تا 1357 ادامه یافت.
اگر غالب نامهای این دوره از ملتپرستی و رو کردن به گذشتههای پیش از اسلام ایران سرچشمه میگرفت،برخی از اسامی نیز حکایت از فریفتگی نسبت به غرب میکرد چنانکه در دورهء پهلوی به نامهایی چون ویکتوریا و گلوریا و اولین و ماری و ژنا و ژینوس و دینا و آزیتا و ژاکلین و همچنین به اسامی فرنگی ماب تحبیبی و خودمانی مانند شوشو و میمی و دادا و زوزو خاصه در میان بعضی اقلیتهای مذهبی برمیخوریم.
پس از استعفای رضا شاه در طی جنگ دوم جهانی دورانی از آزادی فکری و اجتماعی و برخورد اندیشهها و مرامها و تشکیل احزاب پیشآمد و قیود اسامی.دیرین مانند قیود شعر گسیخته شد و ذهن پدران و مادران با آزادی بیسابقهای در انتخاب نامهای نوین و خوشآهنگ و غالبا شاعرانه برای فرزندانشان بکار افتاد ونامهایی چون ترانه نگار و غزال امید و نازنین و صبا و تابان و مژده و ناز و گیتی و دیدار روا شد و اسامی نونماتری چون پونه گیلان و هنگامه و پولاد نیز بیصاحبی نماند.
گاه در میان فرزندان خانوادهای که نامهای نوین دارند به اسمی قدیمی بر میخوریم،مثلا ژاکلین و پریناز برادری بنام عبد الله یا علیقلی دارند.این غالبا از آن روست که نامیدن فرزند ارشد بنام پدربزرگ هنوز در برخی خانوادهها مرسوم است.گاه نیز نشانهء تحول وضع اقتصادی خانواده است.
برخی اسامی میان اقلیتهای مذهبی مرسومتر است،مثلا رفیع و رحمت و آقا جان و رحیم و عزیز و حبیب و نور الله و ایران و طلعت و طوبی و کشور و زیور و ملکی جان (ملک جهان)در میان کلیمیان(و اینها غیراز اسامی مذهبی آنان چون موسی و هارون و یعقوب و اسحق و داود و ایوب و سلیمان و حزقیل و یهود است).اسامی از نوع عبد الله و مهدی و عباس در میان کلیمیان حاکی از افشار دیرپا و ناروای مسلمانان بر این اقلیت بسیار کهن و رنجدیدهء ایرانی است.در میان بهائیان برخی اسامی،از جمله یک رشته ترکیبات با-الله مثل عطاء الله و روح الله و احسان الله و ضیاء الله برای مردان،و روحانیه و ربانیه و جلالیه و نورانیه و کمالیه و روحیه و قدسیه و فریده و فائزه و وحیده برای زنان از رواج بیشتری یرخوردار بوده است.اما پس از جنگ دوم جهانی در نامهای منتخب بهائیان و مسامانان نوگرا،خاصه در شهرهای بزرگ،تفاوتی مشهود نبوده است.
اسمهایی مانند اسکندر و چنگیز و هلاگو و تیمور را باید حاکی از ستایش قدرت شمرد،هرچند در ذهن مردم این اسامی از نام دیگر شاهان ایران جدا نیست،خاصه اسکندر که ماجرای افسانهآمیز زندگیش را فردوسی و نظامی و دیگران بصورت میراث ادبی ایران درآوردهاند.در ادوار اخیر عبد الحسین فرمانفرما از حیث تنوع و جالبیّت نامهایی که بر فرزندان ذکور خود گذاشته،از جمله فاروق(لقب خلیفهء دوم)و الله وردی و خداداد و ابو البشر و حافظ برجسته است.
در اینباره سخن بسیار میتوان گفت:اسمهایی که بخلاف انتظار رایج نشدهاند،و اسمهایی که دولتی مستعجل داشتهاند،نامهایی که در میان قبایل ایران مرسوم است و نامهایی که زردشتیان خود میگذارند و نامهایی که در مناطق سنّینشین مثل کردستان و بلوچستان و طالش رواج دارد و اسامی که مردم در دهاتی که مردمش به یکی از لهجههای محلی سخن میگویند برمیگزینند.میان سالهای 1334 و 1351 که بگردآوردی عدهای از لهجههای ایرانی خاصه در آذربایجان و زنجان و قزوین و بعدا نواحی مرکزی ایران مشغول بودم اسامی مرسوم بعضی دهات تات زبان و جز آنها را یادداشت کردم.با اسامی شهر متفاوت است و گاه غریب.شاید در فرصتی دیگر نمونهای از آنها بدست بدهم.
نامهای ایرانی را یوستی دانشمند آلمانی در اواخر قرن نوزدهم با ذکر موارد گرد آورد و منتشر کرد.( f.justi,iranisches namenbuch.merburg,1985 ).این کتاب هنوز معتبر است و هنوز جانشینی نیافته است.اما تازگی مایر هوفر،دانشمند اطریشی،با پشتیبانی فرهنگستان علوم اطریش اثر دامنهداری را برای گرد آوردن و توضیح و ذکر موارد همهء نامهای ایرانی پیش از اسلام از فارسی باستان و اوستایی و ایرانی میانه و نامهای ایرانی که در منابع خارجی از بابلی و آسوری و یونانی و لیدیایی و لاتینی و ارمنی و چینی و تبتی و اسلاوی و جز اینها آمده است بنیاد گذاشته(. iranisches personennamenbuch heransgegeben von manfred mayrhofer und ru?diger schmitt,wien )که حال با نظارت او و دانشمندان آلمانی رودیگر اشمیت منتشر میشود و تاکنون چند دفتر آن بچاپ رسیده است.
9-دستبافهای فارس
کتابهای تحقیقی و در خور استناد این ایام کمتر در زبان فارسی بطبع میرسد، خاصه در رشتههایی غیراز تاریخ و ادب.ازاینرو دستبافتهای عشایری و روستایی فارس که باهتمام سیروس پرهام و همکاری سیاوش آزادی بطبع رسیده(طهران،امیر کبیر، 1364،قطع رحلی)بسیار مغتنم و در خور تحسین فراوان است.
نوشتن کتابهای مربوط به فرش ایران تاکنون کموبیش در انحصار مؤلفان غربی بوده است و از ایران،من جز همین دو مؤلف که پیش از این هم آثاری دربارهء فرش ایران منتشر کردهاند و پرویز تناولی که سالهاست فرشهای روستایی و ایلاتی را جمع میکند و دو کتاب نیز دربارهء آنها(از جمله فرشهای با نقش شیر)منتشر ساخته کسی را نمی شناسم که در این زمینه تحقیق اصیل کرده باشد.
«دستباف»در اصطلاح این کتاب،بطوری که پرهام توضیح داده است اعمّ است از انواع قالی و گلیم و جاجیم و زیلو و چنته و خورجین و جوال و نمکدان و مفرش و رو زینی و جل اسب و سوزندوزی،خواه گرهباف مثل قالی و خواه پودباف مانند گلیم. این مجلد که جلد نخستین از سه جلد نهائی شمرده شده شامل کلیات دربارهء دستبافهای فارس و سپس توصیف قشقایی و سابقهءآن،طوایف قشقایی،و نقشپردازی و رنگ آمیزی در دستبافتهای قشقایی است.خورجین و گلیم و سوزنی قشقایی و دستبافهای سایر عشایر و روستاهای فارس به جلدهای بعد محول شده است.
تحقیق،تحقیق دست اول است.پرهام برای گرد آوردن نمونههای لازم و سنجش آنها بیش از 14 سال به پژوهش و جستجو پرداخته و به یکایک روستاها و طوایف سر زده و با اهل بصیرت و کسانی که در نتیجهء عمری تجربه و ممارست چشمانی«آزموده» یدست آوردهاند گفتگو کرده.با این همه بخوبی توجه دارد که حس و گمان،حتی اگر از طرف آزمودگان باشد،اگر با حقایق عینی تایید نشود در همان مرحلهء گمان میماند و حد اکثر جز حدس اهل بصیرت نیست.این روش علمی،و پرهیز از تعمیم گمان از مزایای قسمت فنی کتاب است.
متاسفانه چنانکه پرهام بدریغ یاد آورده شده است بعلت بیاعتنائی به چنین پژوهشها و خوار شمردن این هنر ایلات و حصر توجه به بافتههای شهری و گرانقیمت و ضبط نکردن نمونهء کار عشایر و روستاها،امروز سابقهء این هنر و تحول نقشها و رنگها و بافتها در دستبافهای آنها روشن نیست و نمونههایی که با جدّ تمام گردآوری شده به بیش از حدود صد سال پیش نمیرسد،و با آنکه ذکر دستبافهای فارس را در منابع فارسی و عربی می یابیم از نمونههای کهنتر آنها چیزی بجا نمانده.پیداست که این وضع مخصوص فارس نیست.با این همه باید سپاسگزار مؤلفان کتاب بود که با کوششی پیگیر آنچه امکانپذیر بوده گرد آورده،مورد تحلیل فنی قرار دادهاند و بعد تاریخی آنها را در حد امکان باز نمودهاند و مجموعا نمونهای از پژوهشی درست و مبتنی بر علاقهء قلبی و عشق به زادگاه با ایثار وقت و مال بدست دادهاند.
توضیح نکات فنی در تحلیل نقشها و بافتها توسط آزادی انجام گرفته.از مزایای مهمّ کتاب سبک نگارش و نثر خوشآهنگ و شیوای آن است،چنانکه از پرهام میتوان انتظار داشت.کتاب به تصاویر فراوان مصور است،ولی چنانکه در مقدمه آمده تصاویر متأسفانه یکدست نیست.آنهایی که شیشهء رنگیشان در خارج با وسائل فنی درست تهیه شده(عمده توسط آزادی)طراز اول است و در مطبوعات ایران کمتر به نظیر آنها برمیخوریم.آنهایی که در شهرستان خاصه روستاها تهیه شده بعلت نقص وسائل غالبا نارساست.خوشبختانه شکلهای ترسیمی روشنگر است.
در طی این پژوهش مؤلفان توفیق یافتهاند برخی از اشتباهات مؤلفان غربی را برطرف نمایند.شوق ایراندوستی و نیز دلبستگی عمیق به سرزمین فارس در سراسر کتاب و بخصوص در مقدمه و فصول نخستین آن آشکار است و نثر کتاب را چاشنی عاطفی خاصی میبخشد.
10-فرش اردبیل
کسانی که موزهء ویکتوریا و البرت لندن را دیدهاند طبعا توجه نمودهاند که یکی از مستملکات بسیار برجسته و گرانبهای موزه قالی بزرگ نامبرداری است از دوران صفویه که به نام«قالی اردبیل»معروف است(برای تفصیل آن میتوان به مقالهء m.beattie در دفتر چهارم از جلد دوم encyclopaedia iranica ذیل “ardabil carpet” رجوع نمود).این فرش را که دکتر پرهام«چشم و چراغ موزه»خوانده است مدیران موزه در تالار بزرگی بصورتی چشمگیر و مشخص که حکایت از اهمیت آن میکند در زیر نوری قوی تعبیه کردهاند و کموکیف و سابقهء تاریخی آن را در لوحهء کنار آن توضیح دادهاند.تاکنون بیش از چندین میلیون نفر از مردم هنردوست و کنجکاو شرق و غرب از آن دیدن کرده و به دیدهء تحسین در این مشهورترین نمونهء قالی ایران نگریستهاند و نقش آن را زینتبخش کتابهای متعدد یافتهاند.و کیست که این قالی را ببیند و حسرت نبرد و دریغ نگوید از اینکه چرا نظائر آن باقی نمانده،و چرا از آن همه قالیهای گرانبها و زربفت که کاخهای شاهان تیموری و صفوی و افشاری را میآراست حتی یکی در ایران برجای نیست و چرا باید جنگهای داخلی و ویرانگریهای ادواری و آفات اقلیمی و بی اعتنائی به آثار هنری فرشها را نیز مانند بیساری آثار دیگر از میان بردهباشد.
ماجرای تعلق یافتن قالی اردبیل به موزهء ویکتوریا و البرت را دکتر پرهام با سوز درون و دریغ بسیار و بیانی جگرسوز شرح داده است:شرکت زیگلر،شرکتی سویسی و انگلیسی که در 1878 برای بافتن و صدور فرش در ایران شروع به سرمایهگذاری کرد و در سال 1900 دو هزار و پانصد دستگاه قالی بافی در ایران داشت،در 1888 قالی اردبیل را از«متولی نادان و خام طمع»مقبرهء شیخ صفی الدین خریداری نمود و سال بعد موزهء مزبور آن را بمبلغ دو هزار لیره از شرکت زیگلر خریداری کرد.آقای دکتر پرهام این ماجرا را از مصادیق دردناک و مغزگداز«تجاوز و تطاول فرهنگی استعمار…و به یغما بردن ثروتهای طبیعی این سرزمین»خواندهاند
در نادانی و خام طمعی آن متولی من هم تردیدی ندارم،اما در اینکه آیا باید شکر گزار نادانی و خام طمعی او باشیم یا بر او خرده بگیریم تردید بسیار دارم.
زن و شوئی خدمتگزار
چند روز پیش خانم مروارید گیو،همسر ارباب رستم گیو،بنابر یاداشتی که از انجمن زردشتیان نیویورک فرستاده بودند درگذشت.چندسال پیش یک بار هردو را در مراسم گشایش«درب مهر»(درستتر«در مهر»است)نیویورک دیدم.ارباب رستم قامتی کشیده و صورتی جازم و لاغر داشت و سالخورده بود.چندی بعد در اکتبر 1980 درگذشت.
زردشتیان از دیرباز رسم رایجی برای تأسیس بنیادهای نیکوکاری،بخصوص برای شادی روان خود و روان درگذشتگان خویش داشتهاند.کتیبهء شاپور اول در نقش رستم شرح درازی از بنیادهای خیریه که وی تأسیس کرده است دارد و در دیگر آثار پهلوی نیز ذکر اینگونه بنیادها فراوان است.وقف اسلامی در ایران بطور کلی دنباله و جانشین این بنیادهاست و مبتنی بر رسم و عادتی دیرین.
زردشتیان در دورههای جدید نیز این آیین نیکو را نگاهداشتهاند.بنیادهای پارسیان هند برای خدمت به مردم و تأسیس بیمارستانها و مدارس و مؤسسات خیریه توسط آنها فصل درخشانی از تاریخ زردشتیان هند است.
ارباب رستم از عاملان این آیین باستانی بود.فرزند نداشت.وی و همسرش کلیهء دارایی خود را وقف خدمت به همنوعان و همکیشان کردند.در یزد راه و آب انبار ساختند.در طهران بنیاد گیو را تأسیس نمود و برای زردشتیان بیبضاعت در«رستم آباد»خانههای ارزان بنا کرد.بعدها که مثل بسیاری از همکیشان خود ناگزیر به ترک سرزمین نیاکان شد به نیازهای زردشتیان امریکا پرداخت.در نیویورک و لوس انجلس و سانفرانسیسکو و شیک گو«در مهر»برای نیایش و جشن و آداب دینی و کلاسهای درس و جز اینها بنا گذاشت و سراسر دارایی خود را بر این تأسیسات وقف کرد،بطوری که امروز جامعهء زردشتی امریکا و کانادا در شهرهای عمده همه صاحب مرکز مجهّز و آبرومند هستند و کارهای آنها با نظمی و ترتیبی میگذرد که در جوامع مسلمان ایران عملا ناشناخته است.
این«در مهر»ها و سخنرانیها و گفتگوها و آدابی که در آنها انجام میگیرد ضمنا معرف ایران و فرهنگ باستانی آن است،چه زردشتیان هرکجا که هستند همه فرزندان اصیل این آب و خاکاند و تاریخ و فرهنگشان از تاریخ و فرهنگ ایران جدا نیست.
گیو و همسرش زن و شویی نیکبخت و روشنبین بودند.چه شادی بزرگتر از آن است که انسان شاهد کامیابی خود در خدمت به دیگران باشد و بتواند باری از دوش نیازمندی بردارد و دلی را شاد کند و در زندگی خادم هدفی و مقصودی بزرگتر از خود و برتر از نیازهای شخصی باشد.

