برگزیدهها عبد الرحمن عمادی سرود فارسی از ابو نواس اهوازی*

ابو نواس اهوازی(-حسن بن هانی بن عبد الاول الصباح الحکمی الفارسی‌ الاهوازی)که در سالهای 145-146 ه.ق.،از مادری اهوازی بنام جلبان(-گلبان، گلبن)زاده شد[1]از همان کودکی که نزد عطاری شاگردی می‌کرد،شعر می‌گفت.او یک خوزی،از خوزستانی بود که تمدن و فرهنگ هزاره‌های بسیاری از ایلام و سومر گرفته‌ تا گندیشاپور را در پشت سر گذاشته در همان سالهایی که روز به فارسی(-ابن مقفع)را کشتند چشم بجهان گشود و با گروهی از بزرگان دانش و فرهنگ آن زمان همروزگار بود که در میان آنها خوزستانی کم نبودند.[مانند:نوبخت اهوازی و پسرش خرمشادماه و پسر راهویه ارجانی،در ریاضی-ابراهیم پسر ماهان پسر بهمن پسر نسک(معروف به‌ میمون و پسرش عبد الله از بزرگان آیین کهن دیصانی-عبد الله هلال اهوازی(مترجم‌ کلیله و دمنه)-سهل دشت میشانی که سپس رئیس حکمت‌کدهء مأمون شد-ابو ایوب‌ خوزستانی دبیر منصور خلیفهء عباسی و کسانی دیگر…].

(*)بنقل از:ناموارهء دکتر محمود افشار،جلد اول،دربرگیرنده سی و چهار مقاله،بکوشش ایرج افشار،با همکاری‌ کریم اصفهانیان،تهران 1364،ص 490-504.

به یاد شادروان دکتر محمود افشار(1311 ه.ق.-1362 ه.ش.)نامواره‌ای در سه مجلد مشتمل بر مقالاتی«در زمینه‌های مربوط به تاریخ ایران،قلمرو زبان فارسی،تحقیقات ادبی،شعر فارسی،مسائل فنی زبان فارسی،عقاید سیاسی دورهء قاجار،اسناد تاریخی،وضع فرهنگی شهری یزد و بالاخره مردمان ایرانی»در زیر نظر آقای ایرج افشار و جزء«مجموعهء انتشارات ادبی و تاریخی،موقوفات دکتر محمود افشار یزدی»در تهران بچاپ می‌رسد.چند ماه پیش‌ نخستین مجلد این نامواره منتشر گردید.

ابو نواس که د رپیرامون سال 198 ه.ق.در زندان(و به گفته‌ای در میخانه)درگذشت‌ از تواناترین شاعران زبان عربی بود کهمانند سوسن ده زبان ده‌گونه شعر داشته است.

او گاهی در شعرهای عربی خود واژه‌ها و جمله‌های فارسی بکار می‌برد که آنها را (فارسیات ابو نواس)نامیده‌اند.او برمکیان را که خاندانشان پدر در پدر نگهبان پرستشگاه‌ نوبهار بلخ و در دین مجوس(-مغان باستان)شناخته بودند،می‌ستود.

پس از مرگ ابو نواس،گروهی از دوستداران دانشمند ادب،به گردآوری و گزارش‌ شعرهای فراوان او پرداختند.ازجمله ابو عبد الله حمزة بن الحسن اصفهانی،دانشمند و تاریخ‌نگار نامدار(270/350-360 ه.ق.)به سرگذشت شعرهای ابو نواس دست‌ زده کتابی بنام دیوان ابی نواس و اخباره نوشت.قطعه‌ای که نگارنده در این‌جا می‌آورم از نسخهء خطی همین کتاب حمزهء اصفهانی است که در برلین به نشانی pm.190 نگهداری‌ می‌شود و دانشمند درگذشته،سید حسن تقی‌زاده،آن را در کتاب گاهشماری خود نقل‌ کرده است.قطعه بظاهر صورت نثر دارد.و تا آن‌جا که می‌دانم کسی شعر بودن آن را در نیافته و تاکنون گزارش نکرده و نشناسانده است.

نوشتهء ابو نواس این است:

«بحرمة النور بهار و کنک الرفتار؟و وثبة الکوبکار؟و شمسها الشهریاری و ماهها الکامکاری و جشن کاهنبار و ابسال الوهار و حرایرانشاه بده مرا یک باری».[2]

چنان‌که در زیر نشان خواهم داد،نگارنده این قطعهء ابو نواس را یک شعر و سرود (پهلوی-فارسی)در ستایش پرستشگاه نوبهار بلخ و بهشت گنگ ونوروز بهاری و گاهنبار مغان و عید ابسال در موسم بهار و آزادگان ایرانی(-ایرانشاهی)می‌دانم که از روزگار باستان،مردمان،بویژه خنیاگران،و نوازندگان و خوانندگان،شادمانه و پایکوبانه می‌خوانده‌اند،و شاعر اهوازی یا خود گفته،و یا آن را شنیده و بیاد داشته و به‌ این صورت درآورده و بیادگار گذاشته است.

ارزش این سرود شعر(پهلوی-فارسی)که نزدیک به سیزده سده پیش،از یکی از فرزندان خوزستان برجا مانده،نه‌تنها برای تاریخ شعر ایران بلکه برای واژه‌ها و باورهای‌ کهن و دیرپای فرهنگ ایرانی بسیار است.سیمای شعری این سرود کهن این است:

بحرمت نوبهاری‌ و گنگ رفتاری‌ و وثبه(-وشبه)کوبکاری‌ و شمس شهریاری‌ وماه کامکاری‌ و جشن گاهنباری‌ و ابسال وهاری‌ و حر ایرانشاری‌ بده مرا یک باری[3]

در این سرود(پهلوی-فارسی)،سرودخوان خنیاگر و رامشگر،یا شاعر،درخواست‌ می‌کند که به پاس بزرگداشت هشت‌چیز گرامی-(نوبهار-گنگ رفتار-و شبه‌ کوبکار-خورشید شهریاری-ماه کامکاری-جشن گاهنباری-عید ابسال و هار- حر ایرانشار).به او،از سوی کسی که روی سخن با اوست،یک بار داده شود.(بار بمعناهای:بار و بر،بزرگی و شکوه،آنچه که با زر وسیم و ساز رامشگری همراه است، طبق خوراک،رخصت درآمدن به درگاه و دربار و نزدیار،نام خداوند،نوشته‌ای‌ از نوشته‌های نویسندگان…در این‌جا مناسب می‌نماید).برگردان سادهء شعر این است:

بپاس و بزرگداشت و به حق:

اول:نوبهار[:که منوچهر پیشدادی برای گرامیداشت ماه درست کرده از پرستشگاههای نامدار مغان پیش از زردشت بود.گنبدش به رنگ سبز بود و بر آن‌ درفشهای برافراشته و بلندی از حریر سبز استوار کرده بودند و برمکیان سرپرستی آن را داشتند][4]و-آهنگ بیست و هفتم از سی آهنگ نوازندگی که باربد،رامشگر روزگار ساسانیان ساخته و نوبهاری نامیده می‌شد-بهار و گاه نورسیده که سرآغاز سال ایرانی‌ است و شکوفه(-بهار)تازه بهمراه دارد.

دوم:و به حق رفتار نیکوی دینداری که پیرو آیین گنگ است.[:گنگ gang در پهلوی‌ و کنگهه- kangha [5]در اوستا که در فرهنگها بنامهای:گنگ،گنگ دژ-بهشت‌ گنگ-گنگ بهشت-گنگ بهشت دژ هوخ-گنگ دژ هخت-گنگ ذژ هبرح-گنگ‌ دیز-گندزک-گنزک(بمعنی:گنجه و شیز آذربایجان)-بهارخانه-همیشک‌ وهار(-همیشه بهار)-گندژ…آمده،همه دربارهء یک جایگاه است.معنی آن جای‌ همیشه سبز و خرم و بهشت‌آسا و بهارگونه همچون مینوی آرزو شده است.آن پرستشگاه و بتخانه‌ای بوده که در افسانه‌ها جای آن را گاه در آذربایجان و یا بالای دریای فراخکرت‌ (-دریای مازندران)و گاه در بیت المقدس(-ایلیا)و گاه در بابل و گاه در توران‌ می‌دانسته‌اند که آژی دهاک(در بیت المقدس و بابل)،و کی‌کاووس کیانی در پیرامون دریای مازندران در البرز و افراسیاب تورانی در ترکستان،برای گرامیداشت‌ ستارگان هفتگانه و روندهء آسمانی ساخته بودند.در روایات زردشتی[6]و در شاهنامهء فردوسی[7]جای آن را توران و سازندهء گنگ دژ را سیاوش پدر کیخسرو کیانی شمرده‌اند.

این بهشت و بتخانهء افسانه‌ای پیش از زردشت که نمونهء دیگری از پرستشگاههای‌ دین پیش از زردشتیگری بوده،با نوبهار بلخ همانندیهایی داشته است.در آن گنگ یا دژ بهشت‌آسا،شب و روز در همه سال مانند بهار با یکدیگر برابر بوده در خود رمزی از برابری آدمیان نهفته داشت.در زبان فارسی گنگ معناهای چندی دارد که دو معنی آن برای این‌جا سودمندند.یکی این‌که گنگ بمعنی خوب و خوش و نیکو و زیباست.ازاین‌رو(گنگ رفتار)بمعنی:خوب‌کرداری می‌شود که به آیین وابسته به آن‌ پرستشگاه کهن باور داشته است.معنی دیگر گنگ را نام هریک از هفت روز هفته‌ نوشته‌اند یعنی:روزهای شنبه که وابسته به کیوان و یکشنبه وابسته به آفتاب و دوشنبه‌ وابسته به ماه و سه‌شنبه وابسته به بهرام و چهارشنبه وابسته به تیر و پنجشنبه وابسته به‌ زاوش و جمعه وابسته به آناهید،در نجوم پاستان گمان می‌شدند.

و چون در دین بوذسپ،که به نوشتهء بیرونی در آثار الباقیه(ساقطات ص 38-39) 2842 سال پیش از زردشت آیین ایرانیان را بنیان نهاد و ایرانیان مدتی نزدیک به سه‌ هزار سال تا آمدن زردتشت بر آن دین بودند،هفت ستارهء روندهء آسمانی،میانجیان خداوند و آسمان با آفریدگان زمینی گمان شده ستوده دانسته می‌شدند،ازاین‌رو نام گنگ مظهر آن دین کهن و دربردارندهء آموزشهای بوذسپ و چندوچون رفتار و کردار شگفت‌آور هفت ستارهء روندهء آسمانی پنداشته می‌شد.

چنان‌که همه می‌دانند در دین زردشتی سه شعار معروف:پندار نیک،گفتار نیک، کردار نیک از پایه‌های باوران دین است.کردار نیک را در اوستایی هوورشت‌ havarshta می‌گویند:یعنی خوب ورزیدن:خوب رفتار کردن-در شعر و سرودی که‌ ابو نواس بیادگار گذاشته(گنگ رفتار)درست به همان معنی:(کردار نیک یا (هوورشت)است.

زیرا چنان‌که نوشتم یکی از معناهای گنگ خوب و خوش و زیباست.روشن است‌ که اصطلاح(گنگ رفتار)در آیین مغان باستان،پیش از(نیکو رفتار)زردشتیان بوده‌ است‌].

سوم:و به حق رامشگر و رقاص خوب و هنرمندی که پایکوبی و نوازندگی می‌کند- به حق سپاهی خوب و دلیری که در مرزها دشمن را می‌کوبد.[وش- vash ،وشت‌ avsht در فرهنگهای زبان فارسی بمعنی:خوب و خوش و نیکو-واحدهای کوچک‌ سپاهی در زمان ساسانیان-هنر رقص-جست‌وخیز و پایکوبی-سوت و صدایی که‌ از دهن برآورند،حدود کشور دشمن،آمده.وشتن- vashtan در ادب فارسی و در دیلمی‌ بمعنی:رقصیدن و پایکوبی هنرمندان رامشگر است که ریشهء آن وش می‌شود.

از این‌رو بیگمان در شعر و سرود ابو نواس و سبه بوده است.مرکب از وش که در بالا آوردم و به- beh بمعنای:خوب-واژهء ستایش و شگفتی و یا bah -بمعنای:خوب و نیک-واژهء قسم و سوگند و ظرفیت زمانی و مکانی و تعلیل است.

بنابراین وشبه بمعنای هنرمند رامشگر و رقاصی‌ست که هنرش در بهترین اندازهء خود و مایهء شگفتی باشد و نیز سپاهی دلیری‌ست که در مرزبانی و دشمن‌کوبی نماد قهرمانی گردد.

در متن وثبة- vathbat آمده که در عربی بمعنی:یک‌بار جست‌وخیز است.به‌ این معنی نیز نادرست نخواهد بود.اما نگارنده معناهای وشبه را برتر می‌شمارم و گمان‌ دارم در اصل چنان بوده است.مگر این‌که وثبه را همریشه یا لفظی دیگر از وشبه‌ بشماریم.

کوبکار یعنی کسی که کارش کوبیدن است.مانند نوازنده و خنیاگر و سپاهی و لشکری و آهنگر و…]

چهارم:و به حق آفتاب و بخت شهریاری که فروغ و فرّه فرمانروایی است‌[:شمس‌ در عربی بمعنی:آفتاب است.در زبانهای سامی شمش بوده.در پهلوی واژهء هزوارشی‌ شمسیا- shamsia بمعنی: xyar -خور-هور آمده است.در فرهنگها شمسا را در لغت زند و پازند بمعنی نور و روشنایی آفتاب و ماه و چراغ و آتش نوشته‌اند.واژهء سن- sun در انگلیسی بمعنی آفتاب،و شم- sham که در برخی از زبانهای ایرانی بمعنی:شمع و نور آمده،و الههء شمی که برابر ناهید،و در قدیم ستایش می‌شده است،همه می‌رسانند که‌ شم ریشهء مشترک و کهن هردو گروه زبانهای سامی و ایرانی بوده است.در شعر ابو نواس شمس بیشتر بمعنی:بخت و فروغ مقدر است.

یعنی:همان شانس- chance در زبانهای اروپایی.دردیلمی شمس معنی‌ می‌دهد.

ازاین‌رو چه(شمس شهریاری)و چه(هور شهریاری)و چه(شانس شهریاری) بمعنی:فرّه و فروغ پیروزگری است که اگر با شهریاران همراه می‌شد کامیاب می‌بودند. و چون جنبهء تقدس داشت به آن سوگند خورده شده است.

-سه ماه بهار و سه ماه تابستان هنگام برتری روشنایی و آفتاب و بلند شدن پرتو مهر و روز،و کاهش تاریکی و شب و سرماست.(شهریاری شمس)به این معنی هم با (نوبهار)پیوند می‌یابد. پنجم-و به حق کامکاری(-ماه فروردین و نوروز نوین و جشنهای آن‌که نزد ایرانیان مقدس بوده و هستند).

ششم-و به حق جشن گاهنباری‌[به پندار مغان باستان آفریدگار جهان در یک‌ سال سیصد و شصت و پنج روزه شش پدیدهء بزرگ:آسمان،آب،زمین،گیاه،دام، انسان را آفرید.از این شش پدیدهء آفرینش انسان در آغاز ماه فروردین و در نوروز بهاری و آفرینش آسمان در ماه دوم بهار بوده است ازاین‌رو نوبهار در خود دو جشن گاهنبار را در بر داشته است.جشنهای گاهنبارها از دیدگاه دین و دنیا هردو گرامی و ارجمند بوده‌اند.]

هفتم-و به حق ابسال وهاری‌[:که نام جشن دیگر در سرآغاز بهار به یاد و گرامیداشت‌ این زمان بوده.

در زبان پهلوی در مینوی خرد^آبسالان- absalan و در پازند آوساران- awsaran نام جشنی‌ست که در بهار گرفته می‌شد.همین نام در عربی برای همین جشن و همین‌ موسم بکار رفته.در شعرهای کهن و دوبیتی گیلکی که از شرفشاه گیلانی برجا مانده[8][9] آوسال- avsal نامیده شده است.این نام مرکب است از(آو-آب)بمعنای:آب- نطفه-رونق و شکوه و آبرو-شرم-تری و تازگی و(سال).روی هم رفته معنی‌ (آبسال وهاری):آب و نطفه و شکوه بهاری سال می‌شود.این جشن نیز با(نوبهار)پیوند می‌یابد.]

هشتم-و به حق آزاده و آزادزادهء ایرانی(-ایرانشاهی)

[شار: shar که لقب همگانی شاهان غرجستان در قلمرو ایران قدیم بود-در دیلمی‌ شهر را گویند،ازاین‌رو ایرانشاری یعنی:ایرانشهری.در قدیم ایرانشهر نام کشور ایران و نام استان نیشابور بود.در پهلوی ایرانشتر نامیده می‌شود.ازاین‌رو ایرانشهری یعنی: ایرانی.واژهء حرّ- horr بمعنی:آزاده و آزادزاده،گرچه در عربی کاربرد قدیم دارد،اما بویژهبه هر فرد ایرانی‌تبار گفته می‌شود.در ادبیات عرب قدیم بنواحرار لقب ایرانیان‌ والاتبار بود.در هزارهء سوم و دوم پیش از مسیح یکی از تیره‌های بزرگ فرمانروا در باختر ایران و در زاگرس،هورها یا هوریان بودند که فرمانروایانشان به ایزدان هند و ایرانی باور داشتند ودر سازمان فرمانروایی و کشورداری هوری‌ها پادشاه و خانوادهء او و طبقهء بزرگزاده و فرمانروا از آریاها بودند که ماریانی- marianni یعنی:قهرمان و جوان‌ خوانده می‌شدند.کاربرد ارابه‌های جنگی را همینها رواج دادند.[10]

ازاین‌رو بخاطر می‌رسد که شاید کلمهء حرّ یادگاری از این مردم کهن بوده باشد که سپس دربارهء ایرانیان بکار رفت.]

نهم-به من یک بار بده

[بار در لغت‌نامهء دهخدا بیش از پنجاه و چند معنی دارد. از آن جمله‌اند:باروبر و میوه و بزرگی و شکوه و آنچه‌که با زر و سیم همراه است و ساز رامشگری و طبق خوراک و رخصت درآمدن بنزد یار و بزرگان و به درگاه و دربار و نام‌ خدا و نوشته‌ای از نوشته‌های نویسندگان و…که در شعر و سرود ابو نواس درخور و سازگار بنظر می‌رسند.].

سرود(پهلوی-فارسی)ابو نواس با 9 مصرع هجایی و موزون،دارای 20 واژه است‌ که چهارتای آنها(:حرمت-وثبه-شمس-حر)،عربی و 16 واژهء دیگر(پهلوی- فارسی)است.از واژه‌های وثبه(-وشبه)-شمس-حرّ،در بالا سخن گفتیم.اینک‌ دربارهء(حرمت)و(نوبهار)یادداشت زیر را می‌افزایم.

اول-حرمت- hormat یعنی:بزرگداشت-احترام-شکوه-آبروی ارج و بزرگی(به حرمت)یعنی:به حق-به پاس-برای بزرگداشت-به احترام:برای‌ سوگند دادن بکار می‌رود.به حرمت…او یعنی:سوگند به…او.

در لغت‌نامه حرمت را عربی نوشته‌اند و از حرام و احترام گرفته‌اند و چنین توجیه‌ کرده‌اند:آن‌چه که از جان و خواسته و آبرو،تعرض کردن بدان،حرام باشد.

حرمت را از آغاز شعر فارسی زبان بکار برده‌اند.از معروفی بلخی که‌ همدورهء رودکی بوده تا سعدی و دیگران.

نگارنده،این واژه را دارای بنیاد ایرانی می‌دانم.زیرا:در تلفظ مردم ایران و ازجمله‌ در دیلمی هورمت hurmat تلفظ می‌شود و مرکب از دو واژهء هور- hur و مت است.

هور در فرهنگها و ادب فارسی بمعناهای:آفتاب،بخت و طالع و شانس،روشنایی و غروغ،ستاره‌ای که هر هزار سال یک بار طلوع می‌کند،آمده و در جزء نخست نام هورمز، هورمزد(-اهورامزدا)دیده می‌شود.

جزء دوم مت است.مت در اوستایی بمعنی اندیشه و فکر است[11]در سانسکریت نیز متی mati یعنی:نماز،نیایش،اندیشه،آرزو،احترام،ارزش،آیین،و باور دینی[12] است.

مت نام یکی از نیاکان خواجه عبد الله انصاری و در زین الاخبار گردیزی[13]نام یکی‌ از بزرگان دستگاه سامانیان است.در لسان العرب آمده که مت واژهء اعجمی است.در جزء دوم نام گئومت،مغ شورشی زمان هخامنشیان بوده.متویه نام مردی از مرو رود خراسان بود که یکی دو نفر از صوفیان سدهء پنجم هجری از دودمان او بودند.در دیلمی‌ میان دامداران قدیمی،هومت و نیامت نامی بود که بر مردان می‌نهادند.

بنابر گواههای یاد شده،هورمت(-حرمت)بمعنی لفظی آن:آفتاب و روشنایی و طالع و بخت و اندیشه و فکر و احترام و ارج و آرزو و باور دینی است.و این درست همان‌ مفهومی است که از این واژه اراده شده و می‌شود.(هورمت)را حتی می‌توان خویشاوند واژهء(هورمز-هرمز)دانست.

دوم:نوبهار:1-نام پرستشگاه کهن و نامدار مغان باستان در بلخ بوده که برمکیان‌ سرپرستی آن را داشتند.مرحوم دکتر محمد معین این نام را nava-vihara و بمعنی: معبد تازه،و خود این پرستشگاه را را هم بودایی نوشته است.(مزدیسنا و ادب پارسی ص‌ 314-315 و حاشیهء برهان قاطع صفحهء 2183).

ولی(نوبهار)پرستشگاهی کهن و بسیار باارج در آیین پیش از زردشتی بوده که‌ گفته می‌شد منوچهر پیشدادی آن را برای ماه و ویژهء این سیاره درست کرده بود که در آن‌ جا بر پایهء دین پیش از زردشتی،هفت ستارهء رونده و بویژه ماه گرامی داشته می‌شدند. چنان‌که بیرونی در آثار الباقیه(ساقطات.عربی ص 38-39)آورده فاصلهء میان‌ زردشت و بوذسپ 2842 سال بود:بوذسپ بنیانگذار دین پیش از زردشتی بود که در مدت نزدیک به سه هزار سال تا آمدن زردشت ایرانیان بر دین او بودند.دین بوذسپ بر یکتاپرستی و پارسایی بوده ونماز و روزه داشت.و در آن ستایش و گرامیداشت‌ ستارگان،و ازجمله هفت ستارهء روندهء آسمانی که سرپرست هفت روز هفته هستند، همچون میانجی میان آسمان و خدا با آفریدگان پذیرفته می‌شدند.آنهایی که این بوذسپ‌ را با بودای ساکیامونی هندی که در سدهء ششم پیش از میلاد مسیح پیدا شد یکی کرده‌اند یکسره راه نادرستی را پیش پای خوانندگان خود نهاده‌اند.مسعودی در مروج الذهب‌ (ترجمهء ابو القاسم پاینده چاپ نشر کتاب،ج 1 ص 589-560)آورده که یکی از آن‌ هفت پرستشگاهی که پیروان بوذسپ ایرانی ساخته و گرامی می‌داشتند،نوبهار بلخ بود: «خانه نوهار را منوچهر در شهر بلخ خراسان بنیاد کرد.و کسی که پرده‌داری این خانه‌ را داشت پیش پادشاهان آن‌جا گرامی بود و دستور وی را می‌پذیرفتند.و فرمانش را گردن می‌نهادند و مال فراوان می‌دادند.وخانه نیز وقفها داشت،و پرده‌دار ان برمک‌ نامیده می‌شد و این برمک نام هرکسی بود که پرده‌دار نوبهار می‌شد و برمکیان نام از این‌جا داشتند.زیرا خالد بن برمک از فرزندان متولی این خانه بود.این خانه ازجمله‌ بناهای بسیار بلند بود و بالای آن نیزه‌ها نصب کرده و پارچه‌های حریر سبز بر آن آویخته بودند که هریک صد ذراع و کتر درازا داشت برای آویختن آن نیزه‌ها و چوبه نصب‌ کرده بودند که نیروی باد حریرها را به هر سو می‌کشانید…مساحت محوطهء نوبهار میلها بود که از یاد کردن آن چشم پوشیدیم.مسعودی گوید:دربار پادشاهان به سه چیز نیازمند است:خرد و بردباری و مال!…».

2-نوبهار بمعنی:موسم بهار و آغاز آن در ماههای فروردین و اردیبهشت است.3 -نوبهار بمعنی:شکوفهء نو و تازه-آورندهء زمان و گاه نو(-نو+وه-گه+آر-آرنده) است.4-در فرهنگها(نوبهاری)بمعنی:لحن بیست و هفتم از سی لحن موسیقی‌ باربد،رامشگر نامدار دورهءساسانی مده است.

پس مصرع:و هورمت نوبهاری(-به حرمت نوبهاری)همهء این معناها را دربر می‌گیرد.باید دانست که در نجوم طالع ایرج پیشدادی در خانهء ماه در برج سرطان یا لاک‌پشت بود که روزگاری آغاز سال ایرانیان و نوروزشان بشمار می‌آمد.فردوسی گفته‌ که فریدون طالع فرزندان خود را دید،طالع ایرج در ماه در خانهء کشف یا سرطان بود.

چو کرد اختر فرّخ ایرج نگاه‌ کشف دید طالع،خداوند ماه

بنابراین حرمت نوبهار بلخ نگفته خود پیداست.زیرا ایرانیان خود ونام کشورشان را از ایرج می‌دانستند.

[1]. پدربزرگش موالی یکی از فرمانروایان عرب خراسن بنام حکمی بود.ازاین‌رو در نام ابو نواس حکمی دیده‌ می‌شود.پدرش از لشکریان مروان بود که به اهواز آمده مادرش را بزنی گرفت.

[2]. سید حسن تقی‌زاده،گاهشماری،چاپ اول،زیرنویس ص 292.نشانهء پرسش روی رفتار و کوبکار از تقی‌ زاده است.

[3]. همچنان‌که در متن:شهریاری،کامکاری،باری،با حرف ی بکار رفته،در دنبال‌[نوبهار،رفتار،کوبکار، گاهنبار،ابسال و هار ایرانشار]نیز،بجای کسره در خواندن،باید حرف ی می‌بود.

[4]. علی بن مسعودی،مروج الذهب،ج 1 ترجمهء ابو القاسم پاینده،چاپ نشر کتاب ص 589-560؛ابو ریحان‌ بیرونی،آثار الباقیه چاپ زاخائو صفحات 204-206 و ساقطات ص 38-39.

[5]. اوستا،یشت پنجم،کردهء 14،بند 54.

[6]. بندهش و کیانیان از کریس تن سن ترجمهء دکتر صفا ص 124.

[7]. شاهنامه،ج 3 ص 617-620،چاپ بروخیم.

[8]. مینوی‌خرد،بند 1،پاره 99،ترجمهء دکتر احمد تفضلی ص 11:با این‌که در واژه‌نامهء مینوی‌خرد تألیف‌ مترجم یاد شده،ص 15 آبسالان بمعنی-(جشنی که در بهار گرفته می‌شد)آمده و درست بوده،بااین‌همه در ترجمهء ص 11 مترجم فاضل آبسالان را روز بهاری!ترجمه کرده که روشن نیست بر چه پایه‌ای است.

[9]. دیوان شرفشاه دولایی،عکسی از نسخهء حطی،بکوشش دکتر محمد علی صوتی.

[10]. تاریخ ملل قدیم آسیای غربی،از دکتر احمد بهمنش-چاپ دانشگاه تهران،ج 1 ص 164-165.

[11]. پورداود،گاتها،ص 89.

[12]. سراکبر(اوپانیشاد)،ص 578 اوب.

[13]. زین الاخبار گردیزی-چاپ عبد الحی حبیبی،ص 172.

علی دشتی

[مبدأ و معاد از نظر خیام‌]* هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری دهد ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

جلال الدین محمد(مولوی)

خیام اندیشه را نیاویخته ازاین‌رو دچار شک و حیرت و ناامیدی شده است.

شاید برای بسیاری از اهل فکر پیش‌آمده باشد که در راز قوت و انتشار ادیان اندیشیده‌ و از خود پرسیده باشند«آیا سرّ استیلای عقاید دینی بر نفوس بشری-در هر عصر و هر مکان و در تمام اقوام دنیا-انطباق آنهاست بر موازین عقلی و یا در این امر است که‌ اعتقاد به مبدأ و معاد یکی از احتیاجات مبرم روح آدمیزاد است.

سیر در عقاید گوناگون اقوام بشری-با همه اختلافات و تنوع آن-خواه‌ناخواه‌ (*)بنقل از:علی دشتی،دمی با خیام،چاپ چهارم،تهران،2536،مؤسسهء انتشارات امیر کبیر،ص 357-365.

شادروان علی دشتی کتاب دمی با خیام را به سه بخش کلی:در جستجوی خیام،در جستجوی رباعیات،و اندیشه سرگردان تقسیم کرده است.و در آغاز بخش«اندیشهء سرگردان»می‌نویسد:«این قسمت نخستین طرحی بود که د رذهنم صورت بست و غرض منعکس ساختن شبح خیامی بود که در تصورات خود داشتم.قسمت اول و دوم این‌ نوشته که به روش ساختن سیمای خیام و جستجوی رباعیات او اختصاص یافته است،در حقیقت مقدمه‌ای بود برای‌ رسیدن بدین هدف،و خود نمی‌دانم تا چه اندازه این منظور حاصل شده است.به‌هرحال در این قسمت پنج رباعی‌ خیام که نمایندهء پنج دایرهء تفکرات اوست،مطرح گردیده است:این آمدن از کجا و رفتن به کجاست:گر نیک نیامد این صور عیب کر است؛آمد مگسی پدید و ناپیدا شد؛هر لاله که پژمرده نخواهد بشکفت؛این دم که فرو برم برآرم یا نی.

اینک قسمت چهارم از بخش«اندیشهء سرگردان»در زیر عنوان«مبدأ و معاد از نظر خیام»از نظر خوانندگان‌ می‌گذرد.