دو نامه‌ از ملک الشعراء بهار

دو نامه‌ از ملک الشعراء بهار

نامهء اول:

از صدها و بلکه هزارها نامه ای که ملک الشعراء بهار در طی مدتی قریب نیم‌قرن در مسائل خانوادگی،اجتماعی،سیاسی،ادبی و اداری نوشته است،معدودی از نوع اول‌ آن،نزد یکی از بازماندگان وی در امریکاست.این نامه‌ها را همسر بهار در سالهای آخر عمر خود به دخترش،پروانه،سپرده است،یقینا بعنوان یکی از عزیزترین یادگارهای‌ زندگی مشترک خود با بهار.با آن‌که نامه‌های خانوادگی کمتر مشتمل بر نکاتی است‌ که آیندگان را بکار آید و در خور ثبت و ضبط باشد،ولی این نامه‌ها دارای نکاتی است‌ قابل تأمل.

بهار این نامه‌ها را به دختری که از وی خواستگاری کرده و قرار بوده به همسری او در آید،نوشته است،به دختری که ندیده،و تنها وصفش را از یکی از دوستان خود شنیده‌ بوده است!در آن زمانها،همه چیز با دوران ما تفاوت داشته است که از جملهء آنهاست‌ مسألهء ازدواحج.بهار هنگامی که سی و سه ساله بوده و در تهران بسر می‌برده است و سرگرم کارهای مختلف ادبی و اجتماعی و سیاسی،در صدد برمی‌آید زن بگیرد و خانواده‌ای تشکیل بدهد.پس موضوع را با یکی از دوستان خود در میان می‌گذارد،آن‌ مرد،خواهر همسر خود را به بهار پیشنهاد می‌کند.بهار که لا بد خانوادهء دختر را می‌شناخته است،دختر را ندیده می‌پسندد و با این پیشنهاد موافقت می‌کند.آن دوست، موضوع را با خانوادهء دختر مطرح می‌سازد.آنان نیز با ازدواج دخترشان با بهار موافقت می‌کنند،و لا بد نیز اجازه می‌دهند که داماد آیندهء ایشان،ملک الشعراء بهار که مرد سرشناسی بوده است،از این ببعد،با دخترشان از طریق مکاتبه ارتباط برقرار کند بی آن‌که بین آنان دیداری دست بدهد و باهم به گفتگو بپردازد.با این مقدمات،بهار نخستین نامهء خود را به آن دختر می‌نویسد و او را در آن نامه«دوست ابدی»خود خطاب‌ می‌کند.این مکاتبه ادامه پیدا می‌کند تا آن‌که سرانجام محمد تقی بهار،ملک الشعراء با این دختر،سودابهء صفدری قاجار،ازدواج می‌کند.ما نخستین نامهء بهار را به همسر آینده‌اش که در چهار صفحه نوشته شده است،در این شماره از نظر خوانندگان‌ می‌گذارنیم.در این نامه و دیگر نامه‌های بهار خطاب به همسرش نکات قابل توجهی‌ بچشم می‌خورد که از آن جمله است:

به سبک رایج در آن زمان،تاریخ نوشتن نامه‌ها ذکر نشده است(بجز همین اولین‌ نامه).بهار همهء نامه‌های خود را بر روی کاغذهای«ادارهء روزنامهء نوبهار»نوشته است. در حالی که دختر برای نوشتن جواب نامه‌های بهار از کاغذ و پاکت باصطلاح«لوکس» استفاده کرده است.به شیوهء متداول در انشای آن زمان،که اصل بر رعایت ادب و احترام کامل بوده است،بهار نامه‌های خود را با عبارتهایی نظیر«دوست ابدی من»، «قربانت بروم»،«قربانت بروم عزیزم روحم»،«عزیزم،تصدقت شوم»آغاز کرده نه‌ ذکر نام دختر،و در آنها همسر آیندهء خود را با کمالات سرکار،شما،و تو مخاطب قرار داده است.نامه‌ها در کمال ادب و مراعات همهء جوانب اخلاقی نوشته شده است.

مروری اجمالی بر این نامه‌ها روشن می‌سازد که ملک الشعراء بهار در همه‌جا و در همه‌ حالات،و با هرکس همان ملک الشعرایی بوده است که او را از خلال آثارش‌ می‌شناسیم.چه گاهی در نامه‌های خود به شیوهء نگارش نامه‌های دختر محبوب خود ایراد می‌گیرد که چرا کلمه‌های عربی بی معنی یا عباراتی اغراق‌آمیز بکار می‌برد،ولی بعد خود وی متوجه می‌شود که دختر را گناهی نیست چه او از سبک انشای زمان پیروی‌ کرده است.پس می‌افزاید که این وظیفهء من است که بعدا طرز نوشتن را به تو یاد بدهم.

در جای دیگر وقتی می‌بیند که همسر آینده‌اش«یک خورده ساده‌تر و طبیعی‌تر و دوستانه‌تر»نامه نوشتن،معلم‌وار اظهار شادمانی و رضایت می‌کند.اگر دختر در یکی از نامه‌هایش به اغراق روی می‌آورد،و خود را«مظلوم روسیاه»می‌خواند،بهار اول‌ به شوخی می‌پردازد و از او می‌پرسد آیا با مرکب روی خود را سیاه کرده‌ای یا با زغال،و آن‌گاه به وی هشدار می‌دهد که«زن نباید اقرار به مظلومیت خود بنماید و محرومیت و بیچارگی خود را اعتراف کند…»اگر دختر در نامه‌های خود در خط مستقیم نمی‌نویسد و سطرها گاهی سر بالا یا سر پایین می‌شود،باز بهار با حوصله وارد بحث می‌شود و توضیح‌ می‌دهد که چون از طرز نگارش هرکس می‌توان به خلقیات او پی برد،بهتر است همیشه‌ در خط مستقیم بنویسی.

بهار،در این نامه‌ها بیش از هرچیز بر رسم نامعقول حاکم بر زمان خود حمله می‌کند که اجازه نمی‌داده‌اند زن و مرد پیش از ازدواج یکدیگر را ببینند،باهم حرف بزنند و پیش‌ از آن‌که بعنوان زن و شوهر باهم در زیر یک سقف زندگی کنند،باهم آشنا شوند.او هر جا فرصتی بدست آورده،این مطلب را دنبال کرده است،از جمله در یکی از عیدها،بهار به دیدن مادر همسر آیندهء خود رفته،و البته در آن روز نیز اجازه نیافته است که همسر خود را که در همان خانه بوده است ملاقات کند،ولی دختر،محرمانه و از پشت پنجره‌ای یا دری شوهر آیندهء خود را دیده،و بعد در نامهء خود به بهار نوشته است آن روزی که به خانهء ما آمده بودی،تو را دیدم.این جاست که بهار آتشی می‌شود و به او می‌نویسد«این‌که‌ جواب مکتوب تو را دیر نوشتم به تصور این بود که شاید این روزها بتوانم تو را ملاقات‌ کنم.بالاخره یقین کردم که شاهزاده خانم‌[مادر همسر آیندهء بهار]بقدری مقیدند و قدیمی پرست هستند که نمی‌شود بسهولت و بطور ساده با ایشان کنار آمد.روز عید هم بدون‌ زیارت تو برگزار شد تو مثل جماعت اجنه که بنی آدم را می‌بینند ولی آدم آنها را نمی‌بیند در روز عید مرا از پشت دریا پنجره نمی‌دانم کجا دیدی زیرا این طبیعی است خانهء خودت بوده‌ و در استراق نظر آزاد بوده‌ای ولی من بیچاره جرأت این‌که اسم تو را ببرم از ترس شاهزاده‌ خانم نداشته دست از پا درازتر مراجعت نمودم.»و آن‌گاه افسانهء زعفر جنی را،براساس‌ اعتقاد شیعیان بیان کرده است.از آنچه بهار در یکی دیگر از نامه‌هایش نوشته است‌ معلوم می‌گردد که وی حتی پس از انجام مراسم عقد،نیز اجازه نیافته بوده است که‌ همسر شرعی خود را ملاقات کند،و این جدایی و منع دیدار تا زمان عروسی همچنان ادامه‌ یافته بوده است.

در نامه‌ای که از نظرتان می‌گذرد،بهار خود را به همسر آینده‌اش معرفی می‌کند،از دار و ندار خود،خانوادهء پدری و مادری خود،و بویژه از اصولی که به آنها معتقد بوده‌ است سخن بمیان آورده و به زبان قلم از وی خواستگاری کرده است.

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

8 ربیع الاول*

دوست ابدی من قربانت شوم با این‌که شما را ندیده‌ام از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینهء عزیز ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده‌ام ولی نمی‌دانم احساسات شما از چه قرار است.عزیزم من‌ خودم را به شما معرفی می‌نمایم-یک جوان ثابت العقیدهء خوش قلب-فعال و ساعی-پر حرارت و باغیرت‌ در دوستی محکم و در دشمنی بااهمیت حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدینی بوده و در امان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده‌ام در فامیل ما خسّت و دورغگویی و اسراف و هرزه خرجی موجود نبوده‌ و نیست-به ما-یعنی من و خواهر و دو برادرم-همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان‌ خودتان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشرویی و آسودگی بخوریم-من از سن هجده سالگی که پدر وفات کرده است رئیس و بزرگتر خانوادهء خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزّت و آبرومندی اداره کرده‌ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می‌گذرد رئیس این خانواده بوده و برای خانوادهء خودم جز عزّت و سرفرازی‌ و استراحت چیزی بکار نبسته‌ام-شهرت و احترام من به قوهء هوش و سعی و اقدام خودم بوده است ولی چون‌ یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند نداشته‌ام هرچه بدست آورده‌ام صرف شده است.خودم در تهران مانده و مادرم بواسطهء مرض اعصاب و مفاصل در مشهد مانده و قادر به آمدن به تهران نشده است- زندگانی من در مشهد خیلی مرتب و آبرومند است.منازل شخصی و…و اثاث البیت خانوادگی مادر همشیره و برادر و قریب پانصد نفر بستگان پدری و چهل نفر بستگان مادری من نیز در خراسان‌اند ولی خودم‌ نظر به علاقهء کاری و نظریات سیاسی ناچار در تهران اقامت نموده و می‌خواهم داخل یک حیات فامیلی‌ جدیدی بشوم چون می‌توانم فامیل جدید خودم را به فضل خدا و قوهء سعی و عمل و معلومات خودم بخوبی و در نهایت آبرومندی اداره نمایم به این نیت مصمم شده و بوسیلهء عزیزترین دوستانم معتصم السلطنه ومرآت‌ السلطان با شما دست دوستی و وصلت داده و امیدوارم تا روزی که زنده بمانم دست خود را از دست شما بیرون نکشم و با شما زندگی کنم به شما اطمینان می‌دهم که من جز شما دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت مثل سایر جوانان جاهل و بی‌تجربه پیرامون هوا و هوسهای جوانی نگشته و در آتیه هم به‌ طریق اولی نخواهم گشت.من فطرة با عصمت و عفت و تعصب خانوادگی بار آمده و این حس شریف را تا عمر دارم از خود دور نخواهم کرد البته شما هم با آن سوابقی که به پدر محترم شما سراغ دارم و فعالیت و شرافتی که از مادر گرامی و بزرگوارتان و سایر بستگانتان اطلاع یافته‌ام با من همعیقده بوده و قدر یک دوست‌ صمیمی و همسر جدیدی را که می‌روید بقیهء عمرتان را با او بسر برید بخوبی خواهید دانست-شوهر شما کسی است که دوستی او برای عموم مردم باشرافت و نجیب ذی قیمت بوده و یک نفر از اخلاق و رفتار او مکدر نبوده و شاکی نیست.

بدیهی است که شما هم از این حیث با عموم همعقیده بوده و هیچ وقت از من شاکی نخواهید بود-زودتر با یک حس شریف و حرارت پاک و عقیدهء ثابت و مستحکمی خودتان را برای اداره کردن روح و قلب و خانهء (*)تاریخ تولد ملک الشعراء بهار را 12 ربیع الاول 1304 ه.ق.(آبان 1265)نوشته‌اند.از سوی دیگر،وی در تاریخ 4 ربیع الاول 1337 ه.ق.،سودابه خانم را به عقد خود درآورده است.بر این اساس،بنظر می‌رسد که تاریخ نگارش‌ نامه،8 ربیع الاول 1336 است.

من حاضر کنید شما صاحب دارایی و ثروت من و فرمانروای خانه و قلب من خواهید بود باید با نیتّی خالص‌ و صمیمی قلبی و بی آلایش از عهدهء این مسؤولیت و صاحبخانگی و دلداری و دلنوازی حقیقی برآیید من‌ به خداوند تبارک و تعالی متوسل شده و با شما متوصل می‌شوم و از خداوند درخواست می‌کنم که قلب شما با قلب من طوری متصل شود که جدایی و فاصله‌ای در بین موجود نباشد-عزیزم،بقدری میل دارم تو را ملاقات‌ کنم که حدی ندارد دوست داشتم که این مطالب را در حضورت عرض کرده و قلب تو را در موقع اظهار احساسات قلبیهء خودم بسنجم و احساسات تو را آزمایش نمایم-من رب النوع عشق و دوستی و صمیمیت و وفا داریم آیا تو هم با من در این عقیده همراه و هم آواز خواهی بود؟آخ-چه خوب بود که ما زودتر هم را می‌دیدیم و قبل از موقعی که تکمیل تدارکات به ما اجازهء ملاقات بدهد یکدگر را ملاقات می‌نمودیم دیگر این‌ طور بشود یا نشود نمی‌دانم در هر صورت منتظرم که تو هم احساسات خودت را زودتر بتوسط خط خودت‌ بتفصیل برای من بفرستی-من حالا جز خیال تو و فکر تو مشغولیت دیگری ندارم-می‌خواهم بنّا آورده و بین‌ قسمت مقدم منزل و قسمت مؤخر آن را دیوار کشیده و از هم تفکیک نمایم منزل حالیهء ما خیلی خوب و جدید البنا و مزین است.حیف است از این منزل خارج شویم.برای اطاق پذیرایی شما دو اطاق مجزی نموده و برای پذیرایی خودم یک اطاق و یک ناهار خوری و برای اطاق خواب هم اطاق دیگری موجود داریم برای‌ صندوقخانه و انبار و غیره هم اطاقها و زیرزمینهای مرتبی و محکمی مهیاست وسعت و دلوازی حیاط بقدر مکفی است گمان ندارم به شما بد بگذرد-فقط شما باید یک آشپزخانه و تمیزخانه با خودتان بیاورید و کلفت درست و امینی هم برای خودتان انتخاب نمایید.در قابلیت و نظافت آشپز خیلی دقت کنید ملاحظهء صرفه و غیره را ننمایید در امانت و صحت عمل کلفت هم دقت بفرمایید-از قول بنده خدمت خانم معظمهء خودتان سلام و عرض عبودیت تبلیغ نموده از طرف من دست ایشان را ببوسید.

والباقی عند التلاقی-قربانت م.بهار ***

نامهء دوم:

ملک الشعراء بهار،این نامه را حدود یک صد و ده روز پیش از وفاتش در پاسخ علی‌ اصغر حکمت نوشته است،حکمت که بی‌شک یکی از ستونهای اساسی تعلیم و تربیت‌ جدید در ایران است،در دوران خدمت طولانی خود،از تجلیل بزرگان علم و ادب ایران و ساختن بناهای یادبود برای آنان نیز غافل نبود.از جملهء این بناهاست،آرامگاه سعدی در شیراز که در اردیبهشت 1331 افتتاح گردید.حکمت در سال 1329،از بهار خواسته‌ بود،بمنظور شرکت در مراسم افتتاح آرامگاه سعدی،قصیده‌ای دربارهء استاد سخن سعدی‌ بسراید،همچنان‌که وی در سال 1316 نیز در مراسمی که به یادگار هفتصدمین سال‌ تصنیف بوستان و گلستان برگزار شده بود،شعر معروف«سعدیان چون تو کجا نادره‌ گفتاری هست…»را سروده بود.ولی نامهء حکمت هنگامی به دست بهار رسیده است‌ که وی«غرق تب و در کنج خانه افتاده»بوده است و پزشکان وی را از هرگونه فعالیتی منع کرده بودند.بهار در نامهء کوتاه خود،از شرکت در این عذر خواسته،و در ضمن‌ از بی‌توجهی اولیای امور نسبت به خود با زبانی مؤثر شکایت کرده و گفتنیها را گفته‌ است.

این نامه نخستین بار در مجلهء یغما،سال پنجم،شمارهء اول،فرودین 1331،ص 9 چاپ شده است.

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

12 دی 1329

قربانت شوم رقیمهء شریفه زیارت شد از بنده نطق و بیان و رمح و سنان خواسته‌اید که در حضور شاهنشاه‌ جلوه نمایم و عرض هنر کنم دریغ اضاعونی و ایّ فتی اضاعوا لیوم کریهة و سداد ثغر دو سال با حال تبدار و تن بیمار در تهران لابه کردم و حتی روزنامه‌ای نماند که غم استاد بهار را نخورد و کسی نماند که نام استاد بهار نبرد مع ذلک کار به فس‌فس و مس‌مس گذشت هرکس کلاه پارهء خود را محکم چسبید و در بیماری‌ بهار به پزشکی تنها اکتفا کرد…

امروز غرق تب در کنج خانه افتاده‌ام و حال آن‌که بایستی در سویس و در آسایشگاه افتاده بودم مگر روزی باز بکار آیم-بالجمله دوستان عزیز را تقریبان وداع می‌کنم اگر هم تب قطع شود نقاهت باقی است و طبیب از پرحرفی و فعالیت منع کرده است امیدوارم جوانان فاضل بتوانند عمل پیران منزوی را تعهد نمایند برای بندگان اعلیحضرت همیونی هم جوانان مناسبترند دولت جوان و ملک جوان و ملک جوان ان شاء الله به‌ همه خوشها بگذرد حضرت عالی هم سالهای سال به انجام این‌گونه خدمات به ملک و ملت موفق شوید تو بمان ای آن‌که چون تو پاک نیست زیاده دستم می‌لرزد.

ایام بکام باد م.بهار