نگاهی گذرا به زندگی و افکارم
با نگاهی به زندگی گذشتهام، به اهمیت این نکته بیشتر پی میبرم که نه فقط باید دربارۀ جنبههایی بنویسم که مستقیماً به حرفهام در مقام تاریخدان مربوط میشود، بلکه باید تا جایی که به شناخت زندگی چهرههای علمی امریکا مربوط میشود، به زندگی سیاسیام نیز اشاره کنم که در تصمیمگیریهایم برای پرداختن به تاریخ و مطالعۀ خاورمیانه تأثیر بسزایی داشته و در دوران ازسرگیری سرکوب سیاسی نیز همچنان مؤثر است.
من در نیویورک بزرگ شدم و البته 3 تا 6 سالگیام را در شمال ایالت نیویورک سپری کردم. پدرم مدیر کارخانجات ریسندگی بود و مادرم، اگرچه بیشتر اوقات در منزل کنار من و برادرهای بزرگتر و کوچکتر از من بود، گاهی برای شرکت بازرگانی امریکایی-روسی امتورگ (Amtorg) کار میکرد. در واقع، من فرزند یک خانوادۀ کمونیست بودم.[1] از 6 سالگی به شدت به مقولههای سیاسی، مخصوصاً در سطح بینالمللی، علاقهمند شدم و خیلی زود با مردم کشورهای دوردست احساس همدردی میکردم. جورابهای کریسمس را با هدایایی برای کودکان حزب جمهوریخواه (Loyalist)[2] درگیر در جنگهای داخلی اسپانیا پر میکردم و در سال 1937، وقتی 7 سال بیشتر نداشتم، پس از بازگشت از اردوی تابستانی و دو ماه دوری از خانواده با این پرسش مادرم را شگفتزده کردم که ”جنگ اسپانیا در چه حال است؟“ و پاسخ او که ”نگران جنگ دیگری هستیم، ژاپن به چین حمله کرده است.“
بعد از تجربیات تلخ من و برادرم در مدارس دولتی، به مدارس پیشرفتۀ خصوصی رفتیم که در آنها تاریخ را با بازی و برنامههای جالب دیگر تدریس میکردند. در 11 سالگی، وقتی از ما خواستند تحقیقی دربارۀ رنسانس بنویسیم، تصمیم گرفتم نگاهی به قسمت شرقی دنیا بیندازم و در تحقیقم به چنگیزخان و بررسی دوران حکومت او پرداختم. همچنین، در نمایشنامهای با موضوع شورش دهقانان وات تیلور (Wat Tylor’s Peasant Revolt )[3] در نقش شاهریچارد و در نمایشنامهای با موضوع جنگهای ژاپن و چین در نقش یک زن چینی ظاهر شدم. در نمایشنامههایی با موضوع هند، که به همت دانشآموزان و معلمان ترتیب داده میشد، برادرم نقش اصلیتری، نهرو، را به عهده داشت.
در دبیرستان به تاریخ علاقهمند شدم، بهویژه به تاریخ امریکا. با این همه، معمولاً کتابهای درسی را نمیخواندم و مطالب بهتر و عمیقتری برای مطالعه پیدا میکردم. در آن زمان، کتابهای درسی مدارس خصوصی دورۀ پس از جنگ داخلی امریکا را طوری معرفی میکردند که گویا طی آن، مردمان حریص شمال و سیاهان غافل برای ویرانی جنوب دست به یکی کرده بودند. کمکم فکر کردم این امر نمیتواند واقعیت داشته باشد، گرچه نمیتوانستم میزان تغییرات کاملی را تصور کنم که گروهی از مورخان به رهبری اریک فونر (Eric Foner, b. 1943 ) در دورۀ بازسازی در دهههای اخیر صورت داده بودند. در دبیرستان، کمی دربارۀ تاریخ اروپا و تاریخ غیرغربی آموختیم، البته یک درس منحصربهفرد هم دربارۀ تاریخ جهان داشتیم.
من همواره در فعالیتهای سیاسی مشارکت داشتم، از جمله، در راهیپمایی 25 هزار نفری مدیسون اسکوئر گاردن (میدانباغ مدیسون) که گروههایی مانند شهروندان پیشرو امریکا آن را بر پا کرده بودند جزو پیشقراولان و سردمداران بودم؛ تظاهراتی که هلن کلر (Helen Keller, 1880-1968)، جین کلی (Gene Kelly, 1912-1996)، فرانک سیناترا (Frank Sinatra, 1915-1998) و هنری والاس (Henry Wallace, 1888-1965) در آن سخنرانیکردند. این رویداد پیشزمینهای بود برای برآمدن حزب پیشرو که والاس را برای ریاست جمهوری 1948 به پیش راند. در تابستان آن سال من 16 ساله بودم، در واشنگتن در یک سازمان ضد نژادپرستی، با نام کنفرانس جنوب برای رفاه بشر، کاری دارطلبانه داشتم و با زنعمو و عمویم که سردبیر روزنامۀ کار (CIO) بود، زندگی میکردم. نکته جالب برایم این بود که از من خواسته شده بود تا شهادتنامۀ کنگرۀ رهبر سیاهپوستان، مری مکلئود بیثون (Mary McLeod Bethune, 1875-1955)، را بنویسم. همچنین، در همان زمان مرا به منزلۀ فردی بیطرف به کنفرانس کوچک خبریای اعزام کردند که در آن، رهبر کمیتۀ فعالیتهای غیرامریکایی علت قرار دادن نام کنفرانس جنوب در فهرست ”غیرامریکایی“ را بیان کرد.
وقتی وارد کالج رادکلیف در منچستر شدم، عملاً از هاروارد جدا شدم، اما کلاسهایمان همچنان در هاروارد تشکیل میشد. تصمیم داشتم با توجه به علاقهام به سیاست، در رشتۀ علوم سیاسی درس بخوانم، اما نظر دوستانم این بود که علوم سیاسی آنچه را میخواهم به من نخواهد داد و پیشنهاد دادند علاقهام به رشتۀ تاریخ را دنبال کنم. من برنامۀ ویژۀ تاریخ و ادبیات هاروارد را انتخاب کردم که در آن فرد نهایتاً متخصص یک دورۀ تاریخی یا تاریخ یک کشور میشد. مطالعهام را بر قرن نوزدهم -که در این برنامه یک دورۀ طولانی از 1789 تا 1939 را در بر میگرفت- متمرکز کردم. زبانهای ایتالیایی و روسی را آموختم و زبان فرانسه را هم به مدد یکی از معلمان معروف دبیرستانم از قبل میدانستم که ما را مجبور میکرد فرانسه صحبت کنیم و روشش بعدها به نظرم روشی منحصربهفرد آمد. پس از اولین سفر خارجیام در تابستان 1948 به غرب و شرق اروپا بود که جذب ایتالیا، مردم جالب آن و زبان ایتالیایی شدم. موضوع پایاننامهام تغییرات در حزب سوسیالیستی ایتالیا تا سال 1922 بود.
در آن زمان، همچنان به شدت درگیر سیاست شده بودم و مانند بسیاری از دانشجویان چپگرای آن زمان به حزب کمونیست پیوستم. در امریکا، به سبب خطر زندانی شدن یا از دست دادن شغل کمونیستها، عضویت رسمی در حزب کمونیست به ندرت ممکن بود، گرچه حزب چنان تحت نظر افبیآی بود که دولت تقریباً همۀ اعضای آن را شناسایی کرده بود. با اینکه حزب خط مشی حزبی خاصی داشت که ملزم به تعقیب آن بودیم، تصمیم گرفتیم در گروههای هاروارد-رادکلیف خودمان بیشتر فعالیتهای سیاسیمان را بر اساس خط مشی عمومی خودمان و با عطف توجه به این خط مشی حزبی تنظیم کنیم. علاوه بر فعالیتهای صلحدوستانه که نیازمند غفلت بسیار نسبت به وضعیت اتحاد جماهیر شوروی بود، چنین اقداماتی بذر جنبشهای بعدی اجتماعی در امریکا را در دل خود میپروراند. همین حرکتها به شکلگیری شاخهای از انجمن ملی پیشبرد رنگینپوستان در هاروارد-رادکلیف منتهی شد و نیز کمپینی را به رهبری من به راه انداخت که منجر به گشایش کتابخانۀ لامونت به روی دختران دانشجو شد.
در زمان دانشجویی در رادکلیف، ازدواج کردم و از آنجا که همسرم در شرف اتمام دورۀ دکتری و در جستجوی شغل بود، یک برنامۀ فشرده انتخاب کردم و دورۀ تحصیل چهارسالهام را در سه سال و دو ترم تابستانی به اتمام رساندم. همسرم برای یک دورۀ تدریس سهساله در دانشگاه استنفورد پذیرفته شد و من نیز وارد دورۀ کارشناسی ارشد همان دانشگاه شدم. در دانشگاه استنفورد حس خوبی نداشتم، چرا که گروه آموزشی تاریخ که در حال حاضر فعال است، در آن زمان وجود نداشت. تنها زمان لذتبخش حضور یکسالهام در آنجا نوشتن و کار روی پایاننامهام با موضوع فلسفۀ تاریخ جیامباتیستا ویکو (Giambattista Vico, 1668-1744 ) بود؛ متفکری که به اصالت، ظرافت استدلال و هوش سرشارش شهره است.
وقتی به کالیفرنیا رفتم، انتقالم به حزب کمونیست آنجا قرار بود با نصف کردن یک اسکناس یک دلاری صورت پذیرد. بدین ترتیب که طرف کالیفرنیایی که نیمۀ دیگر اسکناس را در اختیار داشت قرار بود مرا بیابد. هیچکس به طرفم نیامد و با گذشت زمان و پی بردن به واقعیتهایی دربارۀ شوروی، علاقهام به حزب را از دست دادم و بر رویکردهای دیگری در زمینۀ سیاست مترقی متمرکز شدم. فعالیتهایم در این زمینه شامل تبلیغات علیه اعدام روزنبرگها و سالها فعالیتم در شورای دموکراتیک محلی کالیفرنیا بود.
با ناخرسندی از استنفورد بر آن شدم به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بروم، جایی که با من رفتار بهتری شد و تقریباً از همۀ استادانم راضی بودم. رانندگی با ماشین برای رفتوآمد دشوار و خطرناک بود، پس سوار قطار میشدم. بعدها، اتوبوس و در آخر، اتوبوس برقی را برای رفتوآمدهای طولانیام انتخاب کردم. در دومین سال تحصیلم، به منظور شرکت در سمینارهایی که دیروقت برگزار میشدند، سه روز هفته را در برکلی میماندم. گرچه تا آن زمان در زمینۀ تاریخ ایتالیا متخصص شده بودم، اما به نظرم آمد که افراد بسیاری ایتالیا را آنقدر دوست دارند که به تاریخ آن بپردازند و مطمئناً تاریخ ایتالیا به کرّات مطالعه شده است. پس میبایست رشتۀ دیگری انتخاب میکردم. در ابتدا در فکر مطالعۀ تاریخ روسیه بودم و با شرکت در یک دورۀ فشردۀ مطالعات روسیه در موضوع منتقدان ادبی بزرگ قرن نوزدهم شروع به کار کردم. اما فکر کردم مرزهای حقیقتاً جدید دانش، که در آنها میتوان اصیلترین چیزها را یافت، همان جایی است که جهان سوم نامیده میشود. همچنین، به این نکته نیز اندیشیدم که با وجود تعصبهای موجود در بسیاری از گروههای آموزشی و اساتید و نیز واقعیت عدم جذب و استخدام استادان زن، برایم بهتر است در زمینههایی مطالعاتم را ادامه دهم که جدید و در حال گسترش بودند و میتوانستم در آن از توانایی زبانشناختیام هم برای یادگیری زبانهای نادر استفاده کنم.
استاد بسیار محبوب من در برکلی، يوزف آر. لوینسون (Joseph R. Levenson, 1920-1969 )، مدرس تاریخ چینی، تأثیر شگرفی بر من داشت؛ تاریخدان و روشنفکری فوقالعاده که این روزها اهمیتش بار دیگر شناخته شده است. در فکر انتخاب تاریخ چین بودم، اما دو عامل مرا باز میداشت: اول اینکه چندین تاریخدان چینی در کشور بودند؛ افرادی مانند لوینسون که در زمان جنگ جهانی دوم در رشتۀ تاریخ چین و ژاپن آموزش دیده بودند و مطمئن نبودم بتوانم با آنها رقابت کنم. عامل دوم حافظۀ ضعیفم بود و اینکه یافتن واژگان چینی در فرهنگ لغات را دشوار میدانستم. احساس کردم به تاریخ خاورمیانه، بهویژه تاریخ ایران، جذب میشوم، اگرچه هیچ ایرانیای را نمیشناختم و با هیچچیز ایران ارتباطی نداشتم. ایران نیز مانند ایتالیا تاریخی طولانی دارد که ارزش تحقیق دارد؛ با سنتهای درخشانی در هنر، ادبیات و مذهب. دورۀ نخستوزیری مصدق و ملی شدن صنعت نفت در ایران بود که از نظر سیاسی ایران را به کشوری جالب توجه بدل ساخته بود. گرچه این جذابیت با نقشۀ امریکا برای برکناری مصدق در 1953 به پایان رسید و با آغاز انقلاب در 1978 بار دیگر اوج گرفت.
هیچکس در برکلی تاریخ خاورمیانه تدریس نمیکرد و من فقط توانستم دو سال عربی بخوانم و تقریباً هیچ چیزی به فارسی نخواندم. بنابراین، می بایست این دو زبان را خودم به صورت خودآموز، با شرکت در کلاسهایی تابستانی که بدین منظور برگزار میشد و نهایتاً با حضور در ایران، یاد می گرفتم. مشکل دورههای ناکافی آموزش زبان از کمبود دورههای تدریس تاریخ جدیتر بود. با آموختن زبان، توانستم کتابهای بسیاری بخوانم، چند واحد درسی علوم سیاسی و جامعهشناسی بردارم و از مجموع اینها، به علاوۀ مطالبی دربارۀ آسیای شرقی و اروپای مدرن، زمینهای برای آمادگی شرکت در امتحانات شفاهی ایجاد کنم. همیشه از اینکه افراد تصور میکنند گرفتن دکترا و پژوهشگر شدن بدون داشتن استاد راهنما غیرممکن است شگفتزده میشوم. داشتن زمینۀ مطالعاتی در آنچه امروزه تاریخ جهان نام گرفته است کمک شایانی به درک مراحل تاریخی میکند.
در آن زمان، نامآوران حوزۀ مطالعاتی خاورمیانه مردانی بودند که اساساً دورههای فقهاللغه را گذرانده و در مقام شرقشناس آموخته شده بودند. بسیاری از آنها گرایشات مذهبی داشتند و بر آن بودند -و بسیاری همچنان هستند- که تاریخ خاورمیانه را با تأکید بر اسلام و غفلت از دیگر عوامل در نظر بگیرند. در میان اسامی آنان احتمالاً فقط کلود کاهن (Claude Cahen ) مطالعات و رویکردی تاریخی داشت. در آن زمان، بدون اینکه خود بدانم، جزو اولین نسل متخصصان حوزۀ خاورمیانه بودم که در کسوت تاریخدان آموزش میدیدم.
طی سالهای تحصیلم در دورۀ دکتری از همسرم جدا شدم، به برکلی نقل مکان و دوباره ازدواج کردم. در همان دوره، دو مرد از افبیآی به سراغم آمدند و من، بدون اینکه بدانم بهترین پاسخ این است که بگویم فقط در حضور وکیلم صحبت میکنم، از صحبت کردن با آنها امتناع کردم. یکی از آنها گفت میخواستند دربارۀ بازسازی اردوگاههای جنگی زندانیان ژاپنی در جنگ جهانی دوم صحبت کنند و از من بپرسند مایلم به کدام اردوگاه بروم. البته منظور اصلیشان این نبود، اما با گفتنش موفق شدند مرا بترسانند.
به هر حال، طی سالهای تحصیلم در برکلی، مشاور تحصیلیام در هاروارد توصیهنامهای عالی برایم نوشت. سال بعد اما با افزودن این جمله که ”تنها تردیدهای من [دربارۀ او] تردیدهایی سیاسیاند“ مشکلات عدیدهای برای من ایجاد کرد. در برکلی، شگفتزده از جریانی که ظاهراً ابتدا در سطح دانشگاه و سپس در سطح کشور کمونیستها را هدف قرارداده بود، احساس کردم دیگر هیچوقت نمیتوانم از استاد راهنمای دکتریام درخواست توصیهنامه کنم. با این همه، با بورسهای تحصیلی خوب از دانشگاه و انجمن زنان دانشگاهی امریکا با موفقیت به تحصیلم در برکلی ادامه دادم.
پس از اخذ مدرک دکترا در 1955 و دفاع از پایاننامهای با موضوع ”گسترۀ تأثیر غرب بر تاریخ اجتماعی ایران مدرن،“ به مدت یک سال در پژوهشی گروهی مشغول شدم که دربارۀ آسیای جنوبی بود و در زمینۀ آن آموزش دیده بودم. اولین مقالهام –که آن را در 1957 منتشر کردم– دربارۀ مشکلات نیروی کار در پاکستان بود. در پایان سال 1956، شغل خاصی نداشتم و همسرم قصد داشت به مدت یک سال برای کمک به پدرش به شهر تاکسن در ایالت آریزونا برود. نتوانستم در آنجا شغل دانشگاهی یا زمینهای برای تدریس پیدا کنم و منشی رئیس امور فارغالتحصیلان دانشگاه شدم. رئیس بخش تاریخ ناگهان درگذشت و دو روز بعد از من خواستند تدریس دروس او را به عهده بگیرم و با درس دیگری که تدریسش به من محول شده بود، مجموعاً دوازده ساعت در هفته تدریس میکردم. بنابراین، تدریس دانشگاهیام رسماً در بهار 1957 آغاز شد.
تدریس من در امریکا با درخواست از افراد برجستۀ گروههای دانشگاهی مرتبط برای نوشتن توصیهنامهای برایم آغاز شد؛ همان ”شبکۀ مردان بزرگ“ که قبلاً گفتم. با اقداماتی که کرده بودم، هیچگاه توصیهنامهای نمیگرفتم. بنابراین دست به کاری زدم که اشتباه تلقی میشد: به بیش از 100 مرکز علمی نامه نوشتم. گرچه تا پیش از یافتن جایگاه تدریس در آریزونا پاسخهای اندکی دریافت کرده بودم، پس از اشتغال 4 پیشنهاد داشتم که در بینشان کالج اسکریپس در کلرمونت کالیفرنیا و دانشگاه آریزونا هم بود. کالج اسکریپس را انتخاب کردم و در آنجا به تدریس علوم انسانی، با تأکید بر غرب مدرن، و دروسی دربارۀ تاریخ آسیا مشغول شدم.
در 1958، موفق به دریافت بورسیه کمیتۀ پژوهش علوم اجتماعی برای سالهای 1959-1960 شدم تا برای مطالعۀ انقلاب مشروطه به ایران سفر کنم. از 10 سال پیشتر از آن زمان، دادگاه عالی اعطای گذرنامه به من را رد کرده بود و نمیتوانستم گذرنامهای داشته باشم.
کمی قبل از سفرم به ایران، از سوی کمیتۀ فعالیتهای ضد امریکایی برای ادای شهادت احضار شدم. کمیته در صدد تشکیل جلساتی در لوسآنجلس بود و اگرچه به واسطۀ شرایط سیاسی حاکم بر آن زمان این جلسات لغو شدند، اما من با در دست داشتن آن احضاریه نمیتوانستم از کشور خارج شوم. بنابراین، با وکیلی در نیویورک تماس گرفتم که میتوانست جلسهای خصوصی راجع به من با کمیته برگزار کند . یگانه راه جلوگیری از زندان رفتنم به جرم عدم پاسخگویی به پرسشهای کمیته اشاره به اصلاحیۀ پنجم قانون اساسی در مواجه با خودمقصرشماری ( self-incrimination ) بود. وکیلم گفت باید به چند پرسش پاسخ بدهم، از جمله اینکه کمونیست نیستم و این چیزی بود که رئیس کالج اسکریپس هم بر آن تأکید داشت. اما کمیته سوالات متعددی دربارۀ جاسوسی و دیگر فعالیتها پرسید که بدون نقض حقوقم امکان پاسخگویی به آنها نبود و مخاطرۀ زندانی شدن به جرم ناراستی را بالا میبرد. خوشبختانه گفتههای من در آن جلسه منتشر نشد. تجربۀ دلهرهآوری بود.
اقامت من در ایران به همراه همسرم، که پروژۀ دیگری را پیش میبرد، بسیار مفید بود. میتوانستم با افراد مسنی که انقلاب مشروطه را به یاد داشتند مصاحبه کنم. گرچه آنان منبع قابل اعتمادی برای دسترسی به واقعیتها نبودند، اما چیزهایی به من میگفتند که در منابعی نوشتاری که دربارۀ اعتقادات مشروطهخواهان نگاشته شده بود یافت نمیشدند. سیدحسن تقیزاده، از سران انقلاب مشروطه، به من گفت که تحصیل و آموزش باورهای قبلی او و همکارانش را کاملاً دچار تحول کرده و آنها را به شکاکانی مذهبی بدل ساخته بود که از سویی دیگر میبایست در مکانهای عمومی از خود تعصب مذهبی نشان دهند. او همچنین از گروهی افراد تأثیرگذار در پیش از انقلاب و نیز رهبرانی انقلابی نام برد که به فرقۀ ازلی تعلق داشتند، در حالی که پیروان دیانت بهایی انقلابی نبودند.
در این احوالات علاقهمند شدم توضیحی برای پیوند منحصربهفرد بخش عمدهای از علمای اصولی شیعه با انقلابیون پیشرو در اعتراضات علیه حکومت قاجار پیدا کنم؛ مسئلهای که سابقۀ آن به اعتراض موفقیتآمیز آنها به انحصار انگلیس بر تنباکو برمیگشت. فقط در ایران بود که بخش اعظمی از روحانیان اصولی با انقلابیون پیشرو در گروههای بزرگ علیه دولت و باجدهی آن به غرب متحد شدند. تلاش کردم ویژگیهای خاص روحانیان و گروههای پیشرو متحد آنها را در مقالات متعددی بهویژه در ”دین و بیدینی در ملیگرایی ایرانی“ در 1962، ”ریشههای اتحاد مذهبی تندرو در ایران“ در 1966 و در کتاب مذهب و شورش در ایران: جنبش تنباکو 1891-1892 در 1966 تشریح کنم.
در مقالات مفصلی که در این دوره نوشتم به تشریح تأثیرات سرکوب و امپریالیسم پرداختم و به روشهایی اشاره کردم که در گفتمان مخالفان در آسیا و جهان اسلام فراهم آمده بود. نتایج تحقیقم را در مقالات ”قوانین غربی علیه ارزشهای غربی: راه حلهایی برای مطالعۀ تطبیقی تاریخ روشنفکری آسیا“ در 1959 و ”نماد و خلوص در اسلام“ در 1963 آوردم.
در سال 1960 به کالیفرنیا بازگشتم و کمی بعد از همسرم جدا شدم. اوایل 1961 متوجه شدم که رئیس کالج اسکریپس بنا دارد به همکاری با من پایان دهد. بسیار ناراحت شدم، اما خیلی زود پروفسور گوستاو وان گرانباوم (Gustav von Grunebaum, 1909-1972 ) با من تماس گرفت و قرارداد همکاری یکسالهای برای کار در یوسیالاِی امضا کردم. پروفسور گرانباوم را از دانشگاه شیکاگو به یوسیالاِی آورده بودند تا مرکز بزرگ مطالعات خاورمیانه را در این دانشگاه دایر کند. در یوسیالاِی همۀ انتصابات مشاغل و مسئولیتها در گروههای آموزشی و دپارتمانها صورت میگیرد و نه در مراکز وابسته به دانشگاه. به این ترتیب، من و پروفسور گرانباوم هر دو در گروه تاریخ مشغول به کار شدیم. تا دو سال در آنجا به صورت استاد مدعو تدریس کردم، اما پس از چندی گروه تاریخ از من برای استادیاری تاریخ دعوت به همکاری کرد. رئیس گروه بدون مشورت با من موقعیت و حقوق ماهیانۀ مرا به استادیار سطح یک تنزل داد، اما پس از اعتراض من با بازگرداندن من به سطح دو موافقت کرد.
اوایل سال 1963 موفق به دریافت بورسیۀ گاگنهایم برای سالهای 1963-1964 شدم. از دفتر رئیس دانشگاه با من تماس گرفتند و خواستند به دیدار رئیس بروم. وقتی رفتم، رئیس و معاونش آنجا بودند. رئیس گفت که سوالی از من دارد و اگر پاسخ من رضایتمندانه باشد همهچیز تمام خواهد شد. از من پرسید که آیا عضو حزب کمونیست بودهام و من پاسخ دادم خیر. او گفت تمام شد، اما زیاد مطمئن نبودم. آن سال در هاروارد و اروپا صرف خواندن اسناد و نوشتن مطالبی در قالب مقاله و کتابی دربارۀ پیشزمینۀ انقلاب مشروطه شد. با این همه، تغییری جزیی که قرار بود در ارتقای مرتبه و میزان حقوقم اتفاق بیفتد، حاصل نشد. وقتی گرانباوم را در اروپا دیدم، گفت که معاون ناراضی بوده و میباید پس از بازگشت در 1964 به سوالات بیشتری پاسخ دهم.
در سال 1964، رئیس دانشکده با من صحبت کرد و گفت که فردی -که بعداً معلوم شد مأمور افبیآی بود- نزد او رفته و اتهاماتی به من وارد کرده است؛ اتهاماتی از قبیل کار کردن مادرم در امتروگ، دوستی من با چند ایتالیایی کمونیست و خیالبافیهایی دیگر نظیر قرار گذاشتنهای من با پیک جاسوس سفارت روسیه در زمانی که در ایران بودهام. هیچکدام از اینها ربطی به کمونیست بودن من نداشتند؛ تنها چیزی که به قوانین دانشگاه مربوط میشد. وقتی پاسخ دادم، رئیس گفت که قانع شده و قرار شد به سطح سه ارتقا پیدا کنم، اما با دخالت معاون به سطح دو رسیدم. از منبع موثقی شنیدم که معاون سعی دارد مرا وادار به ترک دانشگاه کند و احتمالاً با رسمی شدن من مخالفت میکرد. بنابراین، به دنبال مشاغل دانشگاهی دیگری رفتم و دو پیشنهاد نیز دریافت کردم. گروه تاریخ با جدیت به همکاری من با دانشگاه تأکید میکرد، اما مقامات بالاتر آن را پیشرفتی زودهنگام برای من میدانستند. قرار بود آنجا را به مقصد دانشگاه واشینگتن ترک کنم. برای آخرینبار با رئیس دانشگاه دیدار کردم که اتفاقاً در خلال این رویدادها گرانباوم را در جای دیگری دیده بود. گفت نمیداند معاونش چه کرده است، ولی بر اساس صحبتهای گرانباوم میتوانم بدون بررسیهای بعدی موقعیت و مسیر ارتقای دانشگاهی خودم را حفظ کنم. همو بود که بعدها خواست با پیشنهادهای عیان جنسی وارد حریم خصوصی من شود؛ پیشنهادی که هرگز آن را از سوی مافوقی دیگر نشنیدم. این تجربه باعث فشار روانی و استرس بسیار شد و هیچوقت بابت آن یا حقوق ازدسترفتهام طی سالها، به سبب نگهداشتنم در رتبۀ شغلی سطح یک، از من عذرخواهی نشد.
اوایل کارم در یوسیالاِی تعداد محدودی دانشجوی بااستعداد داشتم که طی سالهای بعدی نمرات بالایی میگرفتند. تا اینکه گروهی عالی از دانشجویان در دهههای 1980 و 1990 وارد دانشگاه شدند و اکنون همگی موقعیتهای تدریس خوبی دارند. همچنین، با مرکز مطالعات خاور نزدیک و سپس گروه آموزشی تاریخ رابطۀ دوستانهای پیدا کردم. بیشتر دوستیها و روابط نزدیک من با تاریخدانان متخصص در حوزههای مختلف شکل گرفت و نه تاریخدانان مناطق خاص. شاید به همین سبب از من همیشه چونان تاریخدانی با علایق میانرشتهای یاد میشود.
میدانستم که تعداد قابل توجهی اسناد و مدارک دربارۀ انقلاب مشروطه وجود دارد. پس از نگارش چند مقاله دربارۀ زمینه آن انقلاب، بر آن شدم تا با نگارش کتابم در زمینۀ جنبش تنباکو و چند مقاله دربارۀ سالهای قبل از انقلاب و سالهای آغازین آن بیشتر بر این موضوع تمرکز کنم. سپس، به مطالعۀ شخصیتهای بینالمللی مهمی چون سیدجمالالدین افغانی مشغول شدم. او معلم و فعال اجتماعی بسیار مؤثر دهههای پایانی قرن نوزدهم در جهان اسلام بود که شهرتش بیشتر به سبب اسلامگرایی، به معنای وحدت کشورها و مردم مسلمان جهان برای دفاع علیه امپریالیسم و بهویژه انگلیس، بود.
پژوهشگران ایرانی، ایرج افشار و اصغر مهدوی، مقالات افغانی را که در زمان تبعیدش از ایران در 1891 در خانه پدری مهدوی جامانده بود یافته و فهرستی از آنها را در 1963 تهیه کردند. از همۀ مقالات میکروفیلم تهیه کردم و کتابخانۀ پژوهشی دانشگاه یوسیالاِی آنها را خرید. از آنها و دیگر منابع برای بازسازی زندگی و آرای افغانی استفاده کردم. متوجه شدم که زندگینامههای موجود از او تماماً خیالی و بر اساس آن چیزی تنظیم شدهاند که او و پیروانش میخواستند مردم دربارۀ زاده شدنش در افغانستان و اعتقادات مذهبی سنی او باور کنند. آن مدارک و مدارک دیگر نشان میداد که بر اساس آنچه اقوام ایرانی او نوشته بودند، افغانی در ایران زاده شده، تحصیلات شیعی خود را در ایران انجام داده و در شهرهای مذهبی عراق تحت تأثیر باورهای نسبتاً متفاوت مکتب شیخی قرار گرفته است. در میان کتابهایش، که بعدها در مصر آنها را تدریس میکرد، آثاری از فلاسفه اسلامی متأثر از اندیشمندان آلمانی یافت میشود.
او هم مانند بسیاری دگراندیشان اسلامی برای فرار از سرکوب به تدریس این مقوله پرداخت که حقیقت منطقی (عقلی) برای نخبگان و مذهب ساده (سطحی) برای عوام مناسب است. این دیدگاه در غرب ”حقیقت دوگانه“ نامیده میشود و یادآور نظرات ابنرشد است. احتمالاً نفرت مادامالعمر افغانی از امپریالیسم بریتانیا ریشه در سفر او به هند در زمان ”شورش سپوی“ داشته است.
اسناد و مدارک موجود در کابل نشان میدهد که افغانی اولینبار در 1866 به افغانستان سفر کرد و آنجا غریبه بود. فعالیتهای ضد انگلیسی او به تبعیدش در 1868 منتهی شد. سپس، به استانبول رفت و سخنرانیاش دربارۀ مقایسۀ پیامبران با فلاسفه منجر به تبعید او در 1871 شد. از آنجا به مصر رفت. آموزههایش بر نسلی از اصلاحطلبان فعال، بهویژه محمد عبده، مؤثر افتاد. او حامی علم مدرن، خودباوری و مقاومت در برابر بریتانیا بود. با اخراج از مصر در 1897، از طریق ایران راهی هند شد. در آنجا مقالات متعدد و رسالهای با نام رسالۀ نیچریه به زبان فارسی نوشت.
در سال 1968، کتاب پاسخ اسلامی به ماتریالیسم: نوشتههای سیاسی و مذهبی سیدجمالالدین افغانی را با ترجمۀ مطالب مهم او و مقدمهای 100 صفحهای دربارۀ زندگی و عقایدش منتشر کردم. در این کتاب، رئوس یک زندگینامۀ دقیق را ارائه داده و نشان دادهام که چگونه افغانی روشهای فلاسفۀ اسلامی را برای جنبشهای مدرن به کار برده است. این عمل او با دیدگاه عام اسلامی متفاوت و برای مریدانش نیز مفهومی متفاوت داشت. در مقالهای به زبان فرانسه با عنوان ”مقاله در رد خطابة ارنست رنان،“ که در Journal des Débats به سال 1883 منتشر شد، بیان کرد که اسلام و مسیحیت در صدد خاموش کردن عقل و علم بودهاند و گرچه مسلمانان نیز مانند مسيحیان میتوانستند به عقلگرایی روی آورند، اما مردم عادی همواره مذهب را ترجیح دادهاند.
در 1972، زندگینامۀ مفصلی از افغانی منتشر کردم. همچنین، اولین جلد از یک مجموعۀ مقالات را با عنوان حکما، قدیسان و صوفیان جمعآوری و ویرایش کردم که دربرگیرندۀ تاریخ اجتماعی مؤسسات مذهبی بود. پس از آن، کتابهای فراوانی را دربارۀ ایران و اسلام ویرایش یا در تهیۀ آنها همکاری کردم. از میان آنها میتوانم به شیعهگرایی و خیزش اجتماعی (1981) اشاره کنم که با همکاری ژوان کوله ویرایش کردم. طی سالها، مجموعه مقالاتی دربارۀ ایران، مقاومت و انقلاب در خاورمیانه منتشر کردهام. موضوع دیگری که در سالهای اخیر دربارۀ آن کار کردهام سکولاریسم و بنیادگرایی است که در ورای دنیای اسلام با بررسی تطبیقی این پدیده در طیف گستردهای از کشورها، از امریکا تا جنوب آسیا، بدان پرداختهام.
در سال 1970 به مطالعات زنان علاقهمند شدم که منتج به نگارش مقالهای دربارۀ زندگی مذهبی زنان در بخشی از کتاب حکما، قدیسین و صوفیان شد. از آنجا که بسیاری شروع به نگارش مقالات پربار دربارۀ زنان در دنیای اسلام کردند، بر آن شدم تا مجموعهای از مقالات در این زمینه را به زبان اصلی گردآوری کنم. لوئیس بک نظری مشابه من داشت و با همکاری هم مجموعۀ عظیم زنان در جهان اسلام را با مقالات بسیار خوب از رشتههای مختلف در 1987 تدوین کردیم که اولین اثر در نوع خود بود. با دانشجوی سابقم، بث بارون، زنان در تاریخ خاورمیانه را در 1991ویرایش کردیم و با یاسمین رستمکلایی، از دیگر دانشجویانم، ویراستار مهمان شمارۀ ویژهای از مجلهای دربارۀ زنان و بنیادگرایی جهانی بودیم. یک فصل 60 صفحهای دربارۀ زنان در تاریخ خاورمیانه در مجموعهای زیر چاپ دربارۀ زنان سراسر جهان دارم و در حال حاضر مشغول کار روی کتابی دربارۀ تاریخ زنان خاورمیانه هستم.
در دهههای گذشته به پژوهش دربارۀ موضوع ایران، سکولاریسم و بنیادگرایی ادامه دادهام. طی سالهای 1973 و 1974 یک سال را در ایران صرف تحقیق در زمینۀ ویژگیهای اقتصادی و اجتماعی فرشها و صنایع دستی ایران کردم. متوجه شدم که لازمۀ این کار عکاسی است بنابراین، یک دوربین عکاسی خوب تهیه کردم، دربارۀ عکاسی مطالعه کردم و عکسهای فراوانی از قالیبافان، کارگران صنایع دستی و مراحل تولید فرش، تقریباً در همۀ استانهای ایران، تهیه کردم. معلوم شد که استعداد خوبی در عکاسی دارم، هرچند تا 20 سالگی نقاشی میکردم. در تابستانهای بعدی برای پروژهای عکاسی با موضوع قوم قشقایی در جنوب ایران به این کشور سفر کردم که منجر به برپایی نمایشگاهی در دانشگاه یوسیالاِی شد. همچنین، در زمینۀ موضوعات دیگری دربارۀ ایران تحقیق کردم و مقالاتی دربارۀ بحران حاصل از رونق درآمد نفتی ایران و خیزشهای اعتراضات مذهبی به رشتۀ تحریر درآوردم. اینها و برخی سخنرانیهایم شهرت مبالغهشدهای در خصوص پیشبینی من از وقوع انقلاب 1979 به دنبال داشت. طی سالهای تحصیلی 1976-1978 افتخار حضور در دانشگاه پاریس 3 در کسوت استاد مدعو نصیبم شد. در آنجا سخنرانیهایی به زبان فرانسه ایراد کردم و به پژوهش و نوشتن ادامه دادم. در همانجا دربارۀ یکی از علایقم مقالهای با عنوان ”فرهنگ مادی و تکنولوژی: بُعد فراموششدۀ تاریخ خاورمیانه“ نوشتم. تابستانها نیز برای ادامۀ پژوهش و عکاسی به ایران سفر میکردم. طی سالها تابستانهای بسیاری را در اروپا، بهویژه لندن، برای انجام تحقیقاتم در دفتر اسناد عمومی گذراندهام. همچنین، در کنگرههای بینالمللی بسیاری، بهویژه آنهایی که با حضور تاریخدانان، تاریخدانان اقتصادی و متخصصان حوزۀ آسیا و افریقای شمالی برگزار میشد، شرکت کردهام. متأسفانه از آخرین سفرم به اروپا در سال 1995، وضعیت سلامتیام امکان سفر به خارج از کشور را برایم ناممکن کرده است.
پس از انقلاب ایران، به یکباره همۀ توجهها به سمت ایران جلب شد. من نیز تصمیم گرفتم تاریخ ایران مدرن را با تمرکز بر این سوال بررسی کنم که چرا ایران از زمان جنبش تنباکو -و تاحدودی از نیمۀ قرن نوزدهم و نهضت بابی- تعداد قابل توجهی شورش و جنبشهایی با پیشزمینۀ مذهبی به خود دیده است. متعاقب آن، کتاب ریشههای انقلاب: تاریخچۀ تفسیری ایران مدرن (1981) را نوشتم که تجدید مطالعات و آرای من دربارۀ ریشههای قدرت علما بود و به بررسی نکات مثبت و منفی تلاشهای ایران برای مدرن شدن در سلسلههای قاجار و پهلوی میپرداخت. بحثهای تاریخ روشنفکری، اقتصادی و اجتماعی ایران مدرن را در نیز در آن گنجاندم. در سال 2003، نسخۀ تجدیدنظرشدۀ این کتاب را با عنوان ایران مدرن: ریشهها و نتایج انقلاب با سه فصل جدید دربارۀ توسعۀ سیاسی، فرهنگی واجتماعی-اقتصادی در ایران از سال 1979 به بعد منتشر کردم.
بنیاد راکفلر در سال 1980 بورس یکسالهای به من اعطا کرد که از آن برای مطالعه دربارۀ ایران سود جستم. در آن زمان، به مدت سه ماه پژوهشگر مدعو مرکز وودرو ویلسون (Woodrow Wilson International Center) واشنگتن بودم. در 1992، بورسیۀ یکماهۀ دیگری برای حضور در ویلا سربلونی، در شهر بلاجیو ایتالیا از آن مرکز دریافت کردم و در آنجا کتابی انتقادی دربارۀ هویت سیاسی نوشتم که به چاپ نرسید.
در اوایل دهۀ 1980 تعدادی مطلب برای روزنامهها و مجلات و همچنین چند مقالۀ علمی دربارۀ ایران معاصر نوشتم. سپس، مطالعۀ تطبیقی اسلام و سیاست را شروع کردم. از سنگال و نیجریه تا اندونزی سفر کردم و کل تابستان را در آنجا گذراندم؛ در مینانگکابو، سوماترا و شهرهای اسلامی که دربارۀ آنها مقالهای نوشتم و نیز مطالبی دربارۀ اسلامگرایان تونس و فصلی دربارۀ تاریخ یمن. مطالعات فراوانی دربارۀ اسلام و سیاست در گذشته و حال نوشتهام. در 1999 نیز کتابی دربارۀ دورۀ قاجار در ایران به رشته تحریر درآوردم.
زمانی رسید که متوجه شدم میتوان مطالب کتاب خوبی را بدون برگزاری کنفرانس قبلی گردآوری کرد. با این حال، چهار کنفرانس برگزار کردم و مطالب حاصل از آن را به انضمام فصول دیگری، که ویرایش یکی از آنها را با همکاری اریک هوگلند در زمان حضورم در مرکز ویلسون در واشنگتن به پایان بردم، به چاپ رساندم. مجموعۀ این آثار عبات بودند از انقلاب ایران و جمهوری اسلامی ( 1986)، نه غرب، نه شرق: ایران، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحد امریکا (1990) با همکاری مارک گازیوروفسکی و ایران و جهان پیرامون: تعاملات فرهنگ و فرهنگ سیاسی (2000) با همکاری رودی متیو. مطالب کنفرانس چهارم با موضوع بنیادگرایی تطبیقی مطالب دو شماره از مجلۀ مجادله: بحثهایی پیرامون جامعه، فرهنگ و علم ( 1991-1996) را تشکیل دادند.
نشریه مجادله مجلهای بود برای زمانۀ پساکمونیسم در اروپای شرقی و خیزش غیرمنتظرۀ بنیادگرایی و نظریههای بسیار نسبیگرایانه در علوم انسانی و اجتماعی. در فکر نشریهای بودم که بحثهایی دربارۀ اینگونه موضوعات و دیگر مطالب داشته و گروهی از ویراستاران و نویسندگان زبده را گرد هم آورد. نشریهای که قرار بود سه بار در سال منتشر شود میبایست ساختاری به این شکل میداشت: مقالۀ اول و طرح موضوع و بازخورد نسبت به آن مقاله در همان شماره. این مطالب معمولاً سفارشی بودند، گرچه با گذر زمان تعداد مقالات غیرسفارشی افزایش یافتند. اغلب بازخوردها بیشتر نسبت به موضوع مجله بودند و منتشر میشدند. در شمارۀ اول مقالهای با عنوان ”چه چیز در کمونیسم اشتباه بود؟“ به قلم اریک هابسباوم و پاسخی بر آن به قلم ریچارد پایپس را منتشر کردم. طی زمان، به بحث دربارۀ آرای استاد ساختارشکن دانشگاه ییل، پل دومان، پرداختیم که مقالات یهودیستیزانه او باعث جنبشی شده بود. همچنین به عقاید فروید، فوکو و توماس کوون، پرسشهای بسیاری دربارۀ زنان، جنسیت و تمایلات جنسی، معنای جنبشهای مذهبی بنیادگرایانه در سراسر جهان، کتابهای مؤثر و دیگر مسایل محل علاقۀ فرهیختگان پرداختیم. مجله بسیار مورد توجه قرار گرفت، اما با کاهش بودجۀ کتابخانه، ما نیز دیگر قادر به دریافت هزینۀ اشتراک برای ادامه انتشار آن پس از پنج سال نبودیم. هنوز هم درخواستهایی برای دریافت شمارههای پیشین از مخاطبان به دستمان میرسد. دو مجموعه از مباحث مجله در موضوعات خاص به شکل کتاب منتشر شدهاند.
در آیندهای نزدیک در موضوع کتابی دربارۀ تاریخ زنان در خاورمیانه کار خواهم کرد که روایتی است بر اساس پژوهشهای صورتگرفتۀ چندین محقق، بهویژه از دهۀ 1970. این روایت را در کتابی خواهم آورد که قرار است انتشارات پرینستون آن را منتشر کند. همچنین، چندین نقد و مقالۀ انتقادی که دربارۀ این موضوع نوشتهام و زندگینامهای به شکل مصاحبه به قلم ننسی گلافر در کتاب رویکردهایی به تاریخ خاورمیانه: گفتوگوهایی با تاریخدانان پیشرو خاورمیانه (1994) از من منتشر خواهد شد. همچنین، مشغول کار بر بخشی با موضوع ایران مدرن برای چاپ در کتاب تاریخ اسلام به روایت کمبریج هستم.
جایزه بالزان فرصتهای مشارکت من در دیگر پروژهها را با همکاری پژوهشگران جوان افزایش خواهد داد. همچنین، امکان انتشار اینترنتی چند صد اسلاید من از کشورهای مختلف، از سنگال تا اندونزی، برای استفادۀ رایگان دانشجویان و پژوهشگران را فراهم خواهد کرد. به علاوه، احتمالاً کتابی از عکسهایی رنگی که از زنان و مردان و مشاغل آنها در کشورهای اسلامی گرفتهام منتشر خواهم نمود. پروژهای دیگر، اعطای بورس تحصیلی و فرصت تدریس در گروه آموزشی تاریخ دانشگاه یوسیالاِی به پژوهشگران جوان خاورمیانه خواهد بود. پروژۀ سوم کنفرانسهایی برای گرد هم آوردن محققان جوان و استادان نامآشنا در موضوعاتی مانند تاریخ زنان، جنسیت، تمایلات جنسی در خاورمیانه، شیعهگرایی و سیاست مدرن خواهد بود. دریافت جایزۀ بالزان افتخاری غیرمنتظره بود که نصیب من شد و به من فرصت اجرای برنامههایی را خواهد داد که بیشتر به نفع پژوهشگران جوان و دنیای پژوهش است. فقط میتوانم آرزو کنم که این مطالعات به تفاهم بیشتر میان غرب و جهان اسلام کمک کند، آن هم در زمانی که رابطۀ میان این دو دغدغۀ امریکاست و با اقدامات اخیر به وخامت گراییده است. نظر شخصی من دربارۀ سیاست بیش از قبل تردیدآمیز است، اما هنوز هم دربارۀ موضوعاتی چون جنگهای بیدلیل، غفلت از فقرای داخل کشور و جهان و محدود کردن آزادیهای مدنی دیدگاههای پابرجایی دارم.
[1] برای این نسل از امریکاییها اصطلاح “red diaper baby” را به کار میبرند که به معنای تعلق داشتن به خانوادههایی با گرایشات چپ است.
[2] حزب جمهوریخواه اسپانیا که در جنگهای داخلی این کشور در مقابل نیروهای فرانکو مقاومت میکرد و طرفدار جمهوری اسپانیا بود.
[3] شورش سراسری دهقانان در انگلستان در سال 1831.

