مطالعۀ تطبیقی انقلابهای ایران
مقالۀ حاضر ترجمۀ فصل ششم کتاب نیکی کدی با عنوان ایران و دنیای مسلمانان: مقاومت تا انقلاب است که برای آشنایی بیشتر با نحوۀ نگرش تحلیلگران غربی دربارۀ انقلاب اسلامی به فارسی برگردانده شده است. به نظر میرسد برخی از کاستیها و اشتباهات تحلیلی که احیاناً در این نوشتار راه یافته است، ناشی از عدم آشنایی نزدیک مؤلف با مسایل ایران و انقلاب اسلامی و نیز استفادۀ او از برخی منابع تحلیلی -که نتوانستهاند جانب انصاف را رعایت کنند- باشد. ولی به هر حال، انتشار چنین مطلبی جهت فراهم آوردن هر چه بیشتر زمینة گفتوگو، نقد و تبادل افکار در حوزۀ مباحث انقلاب اسلامی سودمند به نظر میرسد.
انقلاب 1356-1357ش/1978-1979م ایران، علاوه بر ویژگیهای منحصربهفرد، دارای ویژگیهایی است که نیازمند تحلیل مقایسهای است. این مقاله به دو نوع بحث مقایسهای خواهد پرداخت: 1. در ابعاد داخلی، مقایسه با شورشها و نهضتهای انقلابی دیگر از سال 1269ش/1890م به بعد؛ 2. در ابعاد خارجی، مقایسه با دیگر انقلابهای بزرگ جهان، با به کارگیری آن دسته از تئوریهای انقلاب که با مورد ایران مطابقت میکنند. انقلاب 1978-1979م از دیگر انقلابهای بزرگ، با توجه به محوریت یک ایدئولوژی مذهبی ارتدوکس، متفاوت است. همچنین، این انقلاب با انقلابهای جهان سومی پیش از 1979م نیز از باب شهرمحور بودن آن فرق دارد.
مردم ایران که در زمان ثبات عموماً برای آشکار ساختن نارضایتی از صاحبان قدرت بیمیل به نظر میآیند، در 90 سال اخیر در شماری از قیامها و انقلابهای بزرگ درگیر شدهاند. به استثنای برخی قیامهای بعد از جنگ جهانی اول در استانهای شمالی، تمامی این شورشها به سراسر شهرهای بزرگ ایران و برخی مناطق قبیلهای محصور گسترش یافتهاند. در واقع، ایران از نظر تعداد و عمق نهضتهای شورشی و یا انقلابی در دنیای مسلمانان، هندو و یا غرب نظیری ندارد و تنها با چین، ویتنام و احتمالاً روسیه قابل مقایسه است.
دو انقلاب بزرگ ایران در قرن بیستم با ایدههای رایج در باب انقلابهای مدرن تطابق چندانی ندارند. با وجود این، تردیدی نیست که انقلاب اسلامی 1978-1979م براندازی تمامعیار سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیکی یک نظم قدیمی را فراهم آورد و اهمیت پیروزی مشروطیت 1284-1290ش/1905-1911م به لحاظ گسترش مشارکت و جایگزینی سیستم سیاسی در حدی هست که بتوان بدان نام انقلاب نهاد. پارهای دیگر از نهضتها نیز عناصر انقلابی داشتهاند. قیام سراسری علیه اعطای امتیاز تنباکو به بریتانیا در 1270-1271ش/1891-1892م، قیام در استانهای گیلان، آذربایجان و خراسان بعد از جنگ جهانی اول، شورش در آذربایجان و خراسان بعد از جنگ جهانی دوم، نهضت مردمی ملی کردن صنعت نفت تحت رهبری مصدق در 1330-1332ش/1951-1953م و تظاهرات عمومی ضد حکومتی اوایل دهۀ 1340ش/1960م همگی شامل تلاشهایی برای براندازی سلطۀ خارجی بر اقتصاد ایران و برپایی یک جامعه و دولت مستقل بودند.
کوشش برای مقایسۀ معنادار بین شورشهای مختلف ایران و همچنین مقایسۀ آنها با قیامهای سایر کشورهای مسلمان و غیرمسلمان مستلزم قراردادن نهضتهای ایران قرن بیستم در چارچوب تاریخ جدید ایران است. در دورۀ سلطنت قاجار (1175-1304ش/1796-1925م)، ایران بهطور فزایندهای تحت نفوذ و سلطۀ اقتصادی غرب، بهویژه بریتانیای کبیر و روسیه، قرار گرفت. قدرتهای غربی در ایران نیز همانند بسیاری از کشورهای جهان سومی خواهان انعقاد قراردادهایی بودند که عوارض گمرکی را به 5 درصد محدود میکرد. بدین ترتیب، منطقۀ تجاری مناسبی برای واردات کالاهای غربی فراهم میآمد که اغلب منجر به فروش ارزان محصولات صنعتی کارگاهی ایران میگشت. هر چند در سال 1254ش/1875م فرش به یک محصول صادراتی عمدۀ ایران تبدیل شد، اما رشد صادرات فرش به بهای سقوط تولید سایر پیشهوران و جابهجایی حرفهای متعاقب آن و نارضایتی دیگر صنعتگران بود.
کاهش صادرات صنایع دستی ایران تا حدی با افزایش صادرات کشاورزی، بهویژه تریاک، پنبه و میوهجات و خشکبار، جبران گردید. تجاری شدن کشاورزی و فرش که در دورۀ پهلوی (1304-1357ش/1925-1979م) نیز تداوم یافت، موجب افزایش قشربندی اقتصادی میان صاحبان زمین و آب و کارگاهها از یک سو و آنهایی که برای این افراد کار میکردند از سوی دیگر گردید. وجود بهبود عمومی وضعیت یا افزایش رفاه پرسشی است که پژوهشگران دورۀ قاجار دربارۀ آن اتفاق نظر ندارند، اما افزایش قشربندی و آسیبپذیری روستاییان در مقابل قحطی که به دلیل وابستگی آنها به زمین زیر کشت محصولات تجاری، مانند تریاک که با روزگار بازار نامساعد مواجه بود، حاصل آمده بود، منابع نارضایتی جدیدی را برای روستاییان فراهم آورد و همانند مسئلۀ از دست رفتن موقعیت پیشهوران به شکایات ساکنین شهرها یاری رسانید. به هر حال، ایران به طرز متفاوتی از کشورهایی چون مصر و ترکیه عمل کرد، چرا که در کشورهای مزبور اروپاییان بیشتری ساکن بودند و این کشورها با اروپا تجارت بیشتری داشتند، در حالی که در ایران ساختار بازار بومی عمدتاً دستنخورده باقی مانده بود. تجار ثروتمندی که به صادرات و واردات اشتغال داشتند و بازرگانان متمول محلی در تمام انقلابهای ایران نقش مهمی ایفا کردهاند.
سلاطین قاجار برای تقویت دولت و ارتش، جهت مقاومت در برابر تجاوزات فراوان دولتهای غربی و یا دولتهای همسایه، در مقایسه با حکام کشورهایی چون ترکیه، مصر و یا تونس اقدام چندانی نکردند. ترکیه تلاشهایی را در آغاز قرن هجدهم برای تقویت ساختار نظامی، فنی و آموزشی خود به انجام رسانید. مرحلۀ اول این تلاشها در اصلاحات سلطان محمود در دهۀ 1200 و 1210ش/1820 و 1830م به اوج خود رسید. مصر تحت رهبری محمدعلی پاشا، تا موقعی که قدرتهای غربی محدودیتهایی را ایجاد کردند، دگرگونیهای قابل ملاحظهای را در دو زمینۀ استقلال اقتصادی و قدرت نظامی حکومت در دهۀ 1220ش/1840م به خود پذیرفت. ولی ایران توسعۀ متوازنی نداشت. اصلاحات عمده، ولی بیحاصل، عباسمیرزا، ولیعهد فتحعلیشاه (1168-1212ش/1789-1833م)، و صدراعظمهایی چون امیرکبیر (1186-1230ش/1807-1851م) و میرزاحسینخان سپهسالار (1207-1260ش/1828-1881م) اثر چندانی در نوسازی ارتش، نظام اداری و سیستم آموزشی ایران بر جای ننهاد و تنها نیروی نظامی جدیدی که از سلسلۀ قاجار باقی ماند نیروی اندک بریگارد قزاق تحت فرماندهی افسران روسی بود که در سال 1258ش/1879م تشکیل شد.
قلت دگرگونی قابل درک است، چرا که ایران در مقایسه با کشورهای مدیترانهای و خاورمیانه تماس بسیار کمی با غرب داشت و دارای سرزمینی خشک با جمعیتی پراکنده بود. بنابراین، تمرکزبخشی به این کشور بسیار مشکل بود. سایر کشورهایی که وضعیت مشابهی داشتند، برای مثال افغانستان و مراکش، نیز بهطور نسبی تمرکز و نوسازی اندکی در قرن نوزدهم به خود دیدند. سلاطین مجبور بودند قدرت خود را به گروههایی تفویض کنند که پیوند مستحکمی با مرکز نداشتند. در این میان، قبایل صحرانشینی بودند که اغلب در چارچوب کنفدراسیونهایی عمدتاً با هدف نحوۀ ارتباط با قدرت مرکزی سازمان یافته بودند و توان بسیج، قدرت سواره نظام، زبان و فرهنگ متفاوت و موقعیت جغرافیایی آنها -که اغلب نزدیک مرزها بود- آنها را واحدهای نیمهمستقل ساخته بود. پیوند آنها با حکومت اغلب به پرداخت خراج سالیانه و یا وظایف نظامی در زمان جنگ محدود میشد. برخی از حکام یا خوانین محلی، هر چند که حکومت مرکزی کنترل فزایندهای را بر آنها اعمال میکرد، قدرت قابل ملاحظهای بهویژه در دورۀ سلطنت ناصرالدینشاه (1227-1275ش/1848-1896م) داشتند.[1]
فقدان تمرکزگرایی در ایران به قدرت فزاینده و نفوذ علمای شیعه نیز مرتبط میشد. در اوایل قرن نوزدهم، بعد از یک دوره تحول طولانی، مکتب اصولی یا اجتهادی علما بر مکتب رقیب اخباری چیره گشت. مکتب اخباری ادعا داشت که اعتقادات فردی را باید از قرآن و سنت حضرت رسول و ائمه دریافت کرد و نیازی به پیروی از راهنمایی مجتهدین، یعنی کسانی که ادعای حق اجتهاد (کوشش برای استنباط نظریۀ صحیح) دارند، وجود ندارد. اصولیون در مقابل مدعی بودند که هر چند مبانی اعتقادی در قرآن و سنت نهفته است، وجود مجتهدین ذیصلاحی جهت تفسیر دین برای مؤمنین ضرورت دارد. با رواج یافتن نظریۀ اصولی، بهویژه در دورۀ مرجعیت عام شیخمرتضی انصاری در اواسط قرن نوزدهم، هر مؤمنی لازم بود از فتاوی یک مجتهد زنده تبعیت کند و هنگامی که تنها یک مجتهد اعلم وجود داشت، فتاوی او بر مجتهدین دیگر اولویت مییافت.[2] علمای اصولی موقعیت قویتری در مقایسه با علمای سنی دارند، چرا که مجتهدین غیرمعصوم به عنوان مفسرین قصد و نیت دوازدهمین امام معصوم غایب شناخته میشوند.
علمای شیعه علاوه بر قدرت نظریشان که در سیاست، مذهب و حقوق تأثیر مینهاد، دارای قدرت اقتصادی و اجتماعی نیز بودند که باز بالغ بر قدرت علمای اهل سنت بود. علمای شیعه، برخلاف اکثریت علمای سنی، مستقیماً مالیات مربوط به زکات و خمس را جمعآوری و هزینه میکردند. همانند برخی از علمای سنی، آنها اموال وقفی زیادی را در کنار داراییهای شخصی خود در اختیار داشتند، قضاوت عمدتاً تحت کنترل آنها بود، تعلیمات ابتدایی توسط آنها انجام میشد، بر رفاه اجتماعی نظارت مینمودند و حکام مکرراً سعی در جلب نظر آنها داشتند و حتی مبالغی نیز به آنها پرداخت میکردند. هر چند بسیاری از علما عموماً روابط حسنهای با سلطنت داشتند، ولی در برابر تعدیات قاجار به محدودۀ قدرت خود مقاومت کردند، در حالی که در بسیاری از دولتهای سنی علما بهطور فزایندهای تابع و زیردست حکومت گردیدند. برخی از علمای ایران برای دولت کار کردند، اما هرچه از قرن نوزدهم سپری شد، منازعات بین علما و قدرتهای غیردینی (سکولار) افزایش پیدا کرد.
استقلال نسبی علما اتحاد آنها با بازار، پیشهوران، تجار و . . . را تسهیل نمود. بازار از دیرباز مرکز اقتصادی، اجتماعی و مذهبی شهرهای کوچک و بزرگ بوده است و حتی در زمانهای اخیر نیز جمعیت فراوانی را در برگرفته و سهم قابل توجهی در اقتصاد دارد. در دهۀ 1210ش/1830م، بازاریان در خصوص حجم عظیم واردات محصولات خارجی که منجر به تضعیف تولید و تجارت آنها میشد، نارضایتی خود را به دولت اعلام داشتند. با فرض وجود معاهداتی که تعرفههای گمرگی ایران را محدود میساخت، برای زمامداران حتی اگر دارای توان بیشتری بودند، میدان عمل وسیعی وجود نداشت.
صرف نظر از اینکه اشخاص یا گروههای معینی در نتیجۀ فشار غرب بر ایران منتفع یا متضرر شده بودند، گروههای متنوعی در جامعه وجود داشتند که دلایلی برای ناخشنودی از قاجار و تعدیات غرب داشتند. پیشهورانی که موقعیت خود را از دست داده بودند آشکارا ناراضی بودند. حتی تجار موفق فکر میکردند که رفتار مطلوبتری با بازرگانان غربی میشود. برای مثال، غربیها از عوارض جادهای و مالیاتهای داخلی معاف بودند، در حالی که تجار ایرانی باید چنین هزینههایی را تقبل میکردند. علما با گامهای محدودی که سلسلۀ قاجار به سوی غربی نمودن سبک آموزش برداشت و برای مثال به مسیونرها اجازه داده شد در ایران به مسیحیان تعلیم دهند، مخالفت کردند. آنها همچنین به گامهایی که در جهت اصلاحات و اعطای امتیاز به غربیها بود اعتراض نمودند. روستاییان عموماً چنان پراکنده و متأثر از کنترل زمینداران بر زمین و آب بودند که نتوانستند به سازماندهی جنبشهای نارضایتی بپردازند، گرچه آنهایی که مهاجرت کردند و به صورت کارگران فرودست شهری درآمدند در شورشهای شهری دورۀ قاجار و بهویژه در انقلاب 1978-1979م مشارکت نمودند.[3]
در میان ناراضیان قرن نوزدهم، یک گروه کوچک، اما در حال رشد، روشنفکری نیز وجود داشت که بسیاری از آنها موقعیتهای تجاری و یا حکومتی داشتند. این گروه راه و رسم غربی را آموخته بودند. غالباً دانش آنها از غرب به نحو غیرمستقیم، یعنی از طریق مسافرت به هند، استانبول، مصر و یا به وسیلۀ مهاجرت به نواحی ماورای قفقاز روسیه، حاصل گردیده بود. صدها هزار ایرانی که بیشتر آنها کارگر بودند به نحو نیمهدایمی در ماورای قفقاز اقامت داشتند و گروه روشنفکران ایران را حمایت میکردند. تعدادی از ایرانیان تحصیلکرده، بهویژه میرزاملکمخان و سیدجمالالدین افغانی، به کشورهای فرانسه و انگلیس نیز مسافرت نمودند. آنهایی که به خارج از کشور رفتند، عموماً با مشاهدۀ اقتصاد غربی و توسعۀ سیاسی یکه خوردند. در نوشتههای آنان، راه و رسم غربی تحسین و حکام خودکامه، کارگزاران حقیر، روحانیون و محاکم فاقد قانون و وضعیت نامطلوب زنان در ایران نقد شده است.[4]
همنوایی مکرر بازاریان و بسیاری از علما از یک سو و لیبرالها و رادیکالهای سکولار از سوی دیگر، عمدتاً بر مبنای وجود دشمنان مشترک (یعنی سلطنت و حامیان خارجی آن) بوده است تا توافق واقعی دیگری در خصوص اهداف. علما میخواستند قدرت خودشان را گسترش دهند و اسلام شیعی را با قاطعیت اجرا نمایند. لیبرالها و رادیکالها نیز در پی یک دموکراسی مستحکم و توسعۀ اقتصادی بودند و بازاریان میخواستند شرایط مطلوب برای اقتصاد خارجی و وضعیت رقابتی آن را در کشور محدود سازند. اتحاد بسیاری از علما، بازاریان و تعدادی از روشنفکران سکولار قدرت خویش را برای اولینبار زمانی نشان داد که شاه به یک تبعۀ بریتانیا امتیاز انحصاری خرید، فروش و صادرات تنباکوی ایران را اعطا نمود. این امتیاز به دنبال اعطای یک سری امتیازات به اروپاییان بود، اما در این مورد چنین امتیازی محصولی را شامل میشد که به نحو وسیعی در ایران کشت و صادر میشد، سودمند بود و با تولیداتی که سابقاً بهرهبرداری نشده بود تفاوت داشت. زارعین و تجار با احساس تهدید نسبت به امرارمعاش خود و همچنین به لحاظ عِرق ناسیونالیستی برانگیخته شدند. اعتراضات فعال و اغلب تودهای در بسیاری از شهرهای ایران در سال 1270ش/1891م، که عمدتاً به وسیلۀ علما و مشارکت بازاریان و بعضاً تشویقهای پشت پردۀ روسها رهبری میشد، زمانی به اوج خود رسید که استعمال توتون و تنباکو به نحو موفقیتآمیزی تحریم شد و در حکم محاربه با امام زمان تلقی گشت. شاه مجبور شد این امتیاز انحصاری را در اوایل سال 1271ش/1892م لغو نماید.[5]
از ترکیب قیام تنباکو در سالهای 1270-1271ش/1890-1891م با نهضتهای انقلابی و شورشهای بعدی یک حرکت اساسی ضد امپریالیستی و ضد سلطۀ خارجی شکل گرفت. هر چند این حرکت در بسیاری از مستعمرات و دول وابستۀ دنیا به وجود آمد، ولی حرکت ضد امپریالیستی در ایران در مقایسه با بسیاری از دیگر کشورهای خاورمیانه قویتر بود و در شکل شورشها و انقلابهای تودهای پدیدار شد. علیرغم اینکه بیگانگان در ایران در مقایسه با سایر کشورهای خاورمیانه کنترل مستقیم چندانی نداشتند، مردم ایران در مقابل سلطۀ خارجی بیش از مردم اغلب کشورها مقاومت نمودند. مقاومت ایرانیان در مقایسه با افغانستان کمتر به شکل آشکار و نظامی بود. در افغانستان، همانند ایران، دورههایی از همزیستی با خارجیان جای خود را به دورههایی از شورشهای فعال سپرد، اما حس ضد خارجی ایرانیان همواره قوی بوده است.
در میان سرزمینهایی که در موج اولیۀ فتوحات مسلمین تحت انقیاد درآمدند، ایران تنها منطقۀل بزرگی بود که زبان و بخش بزرگی از فرهنگ باستانی خویش را حفظ کرد. این فرهنگ البته به نحو قابل ملاحظهای به وسیلۀ اسلام تعدیل یافت. تشیع، مذهب دولتی ایران از سال 550ش/1501م، در مقایسه با مذهب تسنن مقاومت بیشتری در برابر نفوذ خارجی از خود نشان داد. بخشی از قدرت شیعه در این رابطه در اصرار آن بر پاک بودن به لحاظ شرعی (ممنوعیت تماس فیزیکی با کفار، جلوگیری از ورود کفار به مساجد و زیارتگاهها و امثال آن) نهفته است. برای بسیاری از ایرانیان افزایش نفوذ اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی غربیها عمدتاً به مثابه غصب حقوق مؤمنین تلقی میشد. بدین ترتیب هر چند، نوع نارضایتی گروههای مختلف متفاوت بود، خشم و انزجار اقتصادی، سیاسی و مذهبی در هم تنیده میشد. حکومتها، که به مثابه خادم کفار خارجی محسوب میشدند، تقریباً به اندازۀ خود خارجیها مقصر تلقی میشدند. ایرانیان حکومت خود را مسئول غارتگریهای غرب میدانستند و این امر در تحولات سال 1891م، در انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت تحت رهبری مصدق، تظاهرات 1342ش/1963م در خصوص آیتالله خمینی و انقلاب 1978-1979م خود را نشان داد.[6] نمونههای مشابهی نیز در جاهای دیگری، بهویژه در میان اخوانالمسلمین و سایر گروههای نظامی مسلمان در کشورهای عربی و جاهای دیگر، مشاهده گردید. اما در ایران این مسئله پیروان انقلابی فراوان و گستردهای جذب کرده بود. حمله به هر رژیمی که اجازۀ دخالت غرب در ایران را میداد به نحو قاطعی توسط نمایندگان مورد احترام علمای سنتی و بازار مورد تأیید قرار میگرفت. بخشی از نیروی مقاومت ایرانیان در برابر غرب از باور دیرپایی سرچشمه میگرفت که مطابق آن، کفار غربی در صدد تضعیف ایران و اسلام بودند. برای بسیاری، تشیع و ملیگرایی اجزای یک کل واحد بودند.
دو نهضت مهم ایران در قرن بیستم که آشکارا شایستۀ عنوان انقلاب میباشد (انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی) اهمیت این دیدگاه در بین ایرانیان را نشان میدهد. رویدادهایی که به اولین انقلاب ایران در این قرن منجر شد، تا حدی نتیجه تداوم و تشدید قیام تنباکو در دهۀ 1270ش/1890م بود. قدرت اقتصادی و سیاسی بریتانیا و روسیه بعد از سال 1271ش/1892م به سرعت رشد کرد. پیروزی قیام تنباکو 5 هزار پوند بدهی جهت پرداخت به کمپانی بریتانیا به لحاظ از دست دادن امتیاز انحصاری تنباکو به دوش ایران نهاد. در 11 اردیبهشت 1273ش/1 می 1894م، میرزارضا کرمانی تحت تأثیر فعالیتهای پاناسلامیستی سیدجمالالدین افغانی در استانبول علیه شاه، ناصرالدینشاه را به قتل رساند. جانشین بیمار شاه مبالغ هنگفتی را خرج درباریان و مسافرتهای پرهزینه به خارج از کشور کرد. مظفرالدینشاه پولهایش را از محل دو مورد وام از روسیه -که بر مبنای اعطای امتیازات بیشتر اقتصادی به آن کشور دریافت شد- به دست آورد. بریتانیا از روسیه عقب نماند و با به دست آوردن امتیازات بیشتر که در رأس آنها امتیاز دارسی قرار داشت، این قضیه را تلافی کرد. امتیاز نفت دارسی به استخراج نفت خاورمیانه برای اولینبار بعد از اکتشاف آن در سال 1287ش/1908م انجامید.
جنگ روسیه و ژاپن در سالهای 1283-1284ش/1904-1905م و انقلاب 1284ش/1905م روسیه به نهضت اعتراض علیه حکومت (اپوزیسیون) در ایران، که از سال 1280ش/1901م در حال رشد بود، نیرو بخشید. بعد از یک قرن شکستهای پیدرپی آسیا، یک قدرت آسیایی یکی از قدرتهای اروپایی را در هم شکسته بود و غرور آسیا را تقویت نموده بود. این احساس بهویژه در کشورهایی همچون ایران که نفوذ و فشار روسیه را تجربه کرده بودند، قدرت زیادی داشت. عدۀ زیادی اهمیت این امر را در این نکته میدانستند که تنها قدرت آسیایی که دارای قانون اساسی بود، تنها قدرت اروپایی را که قانون اساسی نداشت شکست داده بود و قوانین اساسی به عنوان ”راز قدرت،“ غرب تلقی گردید. در ایران، همانند تعدادی از کشورهای آسیایی، رسالاتی در باب قوانین اساسی و فضایل آن انتشار یافت و اخبار پیروزیهای ژاپن با شادمانی منتشر میگشت. انقلاب روسیه نشان داد که یک قیام تودهای ممکن است یک سلطنت استبدادی را تضعیف و وادار به پذیرش قانون اساسی نماید. همچنین، جنگ روسیه و ژاپن و انقلاب روسیه کشور روسیه را موقتاً از سیاست داخلی ایران بیرون کشید و این امر کسانی را به حرکت تشویق نمود که فکر میکردند در صورت تهدید سلسلۀ قاجار روسیه مداخله خواهد کرد.[7]
انقلاب مشروطه در اواخر 1284ش/1905م، زمانی که تجار آبرومند قیمت قند را به دلیل افزایش قیمتهای بینالمللی افزایش دادند، آغاز گردید. چرا که تجار کتک خوردند و شورشی در خیابانها به راه افتاد. زمانی که عدهای از علما بست نشستند، شاه قول تأسیس یک عدالتخانه و اعطای امتیازاتی دیگر را داد، ولی وعدۀ او عملی نشد و شورش جدیدی در سال 1285ش/1906م بر پا گشت و با بست نشستن مجدد علما در قم و بست نشستن 12 هزار نفر بازاری در سفارت بریتانیا نهضت بالا گرفت. بدین ترتیب، پادشاه قول به پذیرش یک قانون اساسی داد و نمایندگان مجلس انتخاب شدند. قانون اساسی 1285-1286ش/1906-1907م بر اساس قانون اساسی بلژیک تدوین گشت، ولی شرطی اضافه گشت که مطابق آن، کلیۀ قوانین از حیث سازگاری با شریعت اسلام میبایست به تأیید هیئتی مرکب از حداقل پنج نفر مجتهد میرسید. طراحان قانون اساسی قدرت واقعی را برای مجلس و هیئت وزیران منظور نمودند تا پادشاه.
زمانی که در سال 1287ش/1908م، مجلس طی کودتایی توسط شاه جدید یا محمدعلیشاه بسته شد، انقلاب به خشونت گرایید. فداییان و مجاهدین انقلابی علیه شاه در شمال کشور سر به شورش برداشتند و سپس همگام با قبایل بختیاری که از جنوب حرکت کرده بودند، برای فتح تهران به سمت جنوب به راه افتادند. در دور دوم مشروطه، بین میانهروها که توسط روحانیون رهبری میشدند و دموکراتها که برنامههایی برای اصلاحات ارضی و اجتماعی داشتند شکاف افتاد. اما این بریتانیا و روسیه بودند که در سال 1290ش/1911م تیر خلاص را به انقلاب زدند. روسیه اولتیماتومی به ایران داد و ضمن طرح پارهای خواستهها، درخواست نمود که ایران مشاور امریکایی خود، مورگان شوستر، را که هوادار ملیگرایان بود برکنار نماید. بریتانیا نیز که در سال 1286ش/1907م پیمان حسن روابط را با روسیه امضا کرده بود، از درخواستهای روسیه حمایت نمود. نیروهای روسیه و بریتانیا در 1290-1291ش/1911-1912م وارد ایران شدند و مجلس بسته شد.[8]
هر چند مجلس قوانینی در جهت اصلاحات اجتماعی، قضایی و آموزشی به تصویب رسانید، انقلاب عمدتاً سیاسی بود و از طریق ایجاد یک قانون اساسی و مجلسی به سبک غرب به کاهش اختیارات پادشاه و قدرتهای خارجی مساعدت نمود. این موارد بهترین ابزار برای محدود ساختن خودکامگی به شمار میرفت. برخی از انقلابیون انتظار داشتند ایران و مردم آن قادر شوند راه و رسم اسلامیتر را بازگردانند، در حالی که برخی دیگر امیدوار بودند بیشتر غربی شوند. البته هدف هر دو اینها معطوف به رهایی از سلطۀ غرب بود. در این انقلاب، بر خلاف انقلاب 1978-1979م، برخی از رهبران روحانی یک ایدئولوژی سیاسی جدیدی را اتخاذ کردند. آنهایی که از انقلاب حمایت کردند از اینکه سهم زیادی از مناصب پارلمانی را به دست آورده و حق وتویی در خصوص قانونگذاری داشتند خشنود بودند. یکی از علما رسالهای در باب دفاع از مشروطه به عنوان بهترین حکومت ممکن در زمان غیبت امام غایب نوشت، اما در خصوص اینکه این رساله در سطح وسیعی مطالعه شده باشد شواهدی در دست نیست.[9] بسیاری از علما قانون اساسی را به عنوان ابزاری در جهت محدود ساختن قدرت شاه و افزایش قدرت خودشان پذیرفتند و برخی نیز با مشاهدۀ قوانین و فرایندهای سکولاریستی از خواب غفلت بیدار گشته و خط مشی انقلابی را رها کردند. هرگاه انقلاب 1284-1290ش/1905-1911م مسبوق به تجربیات ریزتری بود، همانند قیام علیه امتیاز فراگیر بارون ژولیوس دو رویتر در سال 1251ش/1872م و قیام تنباکو در سال 1270ش/1891م. انقلاب 1978-1979م بر پایۀ خشم و انزجار و همینطور سازمانهایی بود که در اعتراضات و نهضتهای قبلی شکل گرفته بودند. دورۀ بعد از جنگ جهانی دوم با پیدایش جنبش چپ مشخص میشود، بهویژه حزب توده که مهمترین اقدامات آن برگزاری یک تظاهرات عمومی در خصوص میادین نفتی و دامن زدن به نهضتهای خودمختاریطلب در آذربایجان و کردستان بود که مورد اخیر مقاصد منطقهای جالب توجهی را آشکار ساخت. سپس، نهضت ملی شدن صنعت نفت به جریان افتاد که احساسات عمیق ضد امپریالیستی را نشان میداد و با ملی شدن نفت در سال 1330ش/ 1951م و دو سال نخستوزیری مصدق به اوج خود رسید. مصدق با کمک ایالات متحد و بریتانیای کبیر سرنگون شد. بعد از این تحولات، بحران اقتصادی و سیاسی 1339-1343ش/1960-1964م را شاهدیم که نکته برجسته آن تظاهرات 1342ش/1963م هست که منجر به کشته شدن افراد زیادی و همچنین تبعید رهبر مذهبی نهضت، آیتالله خمینی در 1343ش/1964م گردید. حکومت پهلوی عکس سیاستهای قاجار را به اجرا گذاشت و بعد از 1304ش/1925م، ایران در معرض نوسازی، سکولارسازی و تمرکزگرایی باشتاب قرار گرفت. بهویژه بعد از 1340ش/1961م، شاه رشد سریع صنایع کالاهای مصرفی را تشویق نمود و به خرید تسلیحات حتی فراتر از ظرفیت بودجههای در حال رشد و متکی به درآمدهای نفتی ایران اصرار ورزید و اصلاحات ارضی را که بر کنترل و سرمایهگذاری دولت در مزارع بزرگ و مکانیزه تأکید داشت به اجرا نهاد. روستاییان و عشایری که جایگاه خود را از دست داده بودند، به شهرها سرازیر شدند و در شهرها قشر کارگران فرودست (Sub-Proletariat) را تشکیل دادند. مردم از سبک زندگی آبا و اجدادی جدا میشدند، فاصلۀ فقیر و غنی زیاد میشد، فساد شایع و کاملاً آشکار بود و پلیس مخفی با بازداشتهای مستبدانه و اعمال شکنجه ایرانیان را در تمام سطوح در برابر رژیم قرار داد. حضور و نفوذ خارجیها وخامت بیشتری به اوضاع بخشید.
اقدامات شاه در جهت افزایش قیمت نفت اوپک در سال 1352ش/1973م، به شکل مضحکی یکی از علل بسته شدن دست و پای وی گشت. او پول نفت را در جهت افزایش افراطی سرمایهگذاری و خرید تسلیحات -که اقتصاد قادر به تحمل آن نبود- به کار گرفت. ایران با تورم، کمبود و افزایش مهاجرت از روستا به شهر به نحو لجامگسیختهای مواجه گشت که با مسایل دیگری در هم آمیخته بودند. هنگامی که درآمدهای نفتی بعد از 1354ش/1975م کاهش یافت، به لحاظ اقتصادی تعهداتی بیش از حد توان بر دوش ایران قرار گرفت. شاه برای برقراری آرامش اقتصادی جمشید آموزگار را در سال 1356ش/1977م به نخستوزیری برگزید، اما گامهایی که او برای کاهش تورم برداشت دشواری و نارضایتی بیشتری را به بارآورد. تقلیل سازندگی، که از قبل کاهش یافته بود، موج عظیم بیکاری را دامن زد که بهطور اخص مهاجرین جدید شهرها را تحت تأثیر قرار داد و کاهش منابع مالی علما نارضایتی آنها را افزون ساخت. در 1355ش/1977م، شاه تا حدی متأثر از اظهارات رئیس جمهور ایالات متحد، جیمی کارتر، و عفو بینالملل، کنفدراسیون بینالمللی حقوقدانان، روشنفکران و متخصصین شروع به جمعآوری دادخواستها و نامههایی در جهت انجام فراخوانی برای گسترش حقوق دموکراتیک نمود.[10] طبقۀ بزرگ تحصیلکرده و دانشجو و طبقۀ تازه سیاسیشدۀ فقرای شهری که توسط شبکۀ مساجد پشتیبانی شده و تحت نفوذ قرار داشتند، ستون فقرات یک خط مشی تودهای را فراهم ساخت.
در اوایل 1356ش/1987م، روزنامۀ نیمهرسمی اطلاعات یک مقالۀ فرمایشی و موهن را علیه آیتالله خمینی، که در آن موقع در عراق به رژیم حمله میکرد، منتشر نمود. تظاهراتهای توأم با تلفات بهگونهای پیدرپی برگزار شد. از آن پس، موقع برگزاری سوگواری سنتی اربعین شهدا تظاهرات تکرار گردید و نیروهای مذهبی، لیبرال و چپ به تدریج علیه رژیم در کنار هم قرار گرفتند. آیتالله خمینی به فرانسه رفت، جایی که به راحتی میتوانست با رهبران انقلابی در ایران ارتباط برقرار کند. رهبری جبهۀ ملی لیبرال به توافقی با وی دست یافت و امتیازات اعطایی شاه بسیار معدود بود و خیلی دیر داده شد. اقدام شاه در تعیین شاهپور بختیار به عنوان نخستوزیر به اخراج وی از جبهۀ ملی انجامید. بختیار قادر به جلوگیری از بازگشت آیتالله خمینی به ایران نبود. آیتالله حتی برای بسیاری از سکولارها یک رهبر انقلابی نمادین گشته بود. در بهمن 1357ش/فوریه 1979م، همافران نیروی هوایی برای انقلابیون در تهران قدرتی فراهم آوردند و نخست وزیر انتخابی آیتالله خمینی، مهدی بازرگان، آغاز به کار کرد.
بعدها، حداقل تا سال 1362ش/1983م، انقلاب بهطور پیوسته و فزایندهای به سوی نوعی از رادیکالیسم مذهبی مطلقگرا که آیتالله خمینی بدان باور داشت حرکت کرد. ابتدا، وزرای جبهه ملی استعفا دادند. سپس، هنگامی که کارکنان سفارت امریکا از سوی دانشجویان پیرو خط امام به تاریخ 13 آبان 1358ش/4 نوامبر 1979م به گروگان گرفته شدند، بازرگان و وزیر خارجه وی، ابراهیم یزدی، ظاهراً به دلیل عدم تواناییشان برای آزاد ساختن گروگانها وادار به استعفا شدند. ابوالحسن بنیصدر بعد از مدتی شغل خود را به عنوان رئیسجمهور تحویل گرفت، اما قدرت وی در حال کاهش بود و در خرداد 1360ش/ژوئن 1981م برکنار گردید. حزب جمهوری اسلامی برای کنترل هیئت دولت و مجلس وارد عمل شد. این حزب یک مرتبه انحصار واقعی حکومت را به دست آورد. اما حزب جمهوری اسلامی بعداً انسجام خود را از دست داد و شایعات فزایندهای شنیده میشد که در میان گروههای حاکم در باب مسایلی چون اصلاحات ارضی بیشتر، قدرت شخصی و سیاست خارجی اختلاف افتاده است. در حالی که تندروهای مذهبی، از نوع آیتالله خمینی، ابتدا در حال صعود بودند، در اوایل 1362ش/1983م محافظه کاران قدرت فراوانی به دست آورده و جلو اقداماتی را که در جهت اصلاحات ارضی و ایجاد یک انحصار در زمینۀ تجارت خارجی بود مسدود نمودند. نفوذ بازار و سایر طبقات متوسط در حال گسترش بود و حرکاتی در جهت عادیسازی اوضاع سیاسی و کنترل مرکزی بر روی تندروهای مذهبی در حال انجام بود. عادیسازی اوضاع در سال 1364ش/1985م در راستای تشویق ایرانیها و خارجیان برای مساعدت به سازندگی اقتصادی و نظامی، علیرغم اختلافات شدید، ادامه داشت.
در میان آن دسته از تئوریهای انقلاب که دو تحول عظیم ایران در این قرن را روشن میسازند، تئوری منحنی جی (J) انقلاب از آن جیمز سی. دیویس (James c. Davies) و کالبدشناسی انقلاب کرین برینتون به چشم میخورند. دیویس عنوان میکند که انقلابها زمانی به وقوع میپیوندند که بعد از یک دورۀ رشد اقتصادی قابل ملاحظه یک دوره کوتاه و تند و تیز انقباض و تنزل اقتصادی پدیدار شود. سی ای. لابروس (C. E. Labrousse) قبلاً در توصیف انقلاب فرانسه عنوان کرده بود که این انقلاب بعد از یک دوره پیشرفتهای اقتصادی که به دنبال آن یک اُفت شدیدی اتفاق افتاد، به وقوع پیوست.[11] منحنی جی (J) دیویس شرایط پیش از انقلاب ایران در دهۀ 1350ش/1970م را با تجربه مطابقت میدهد. انقلاب مشروطه نیز ممکن است با درجاتی کمتر با این مدل تطابق داشته باشد، چرا که عدهای از پژوهشگران دورهای از رشد در اواخر قرن نوزدهم را مشاهده کردهاند که به دنبال آن مشکلات اقتصادی ناشی از ولخرجیهای شاه و متأثر از بحرانهای اقتصادی و سیاسی روسیه بعد از سال 1904 تجربه شده است.
غیر از مدل دیویس، یک الگوی تطبیقی دیگر که به بهترین وجهی با انقلاب اسلامی متناسب است گونهشناسی برینتون میباشد که بیشتر حالت توصیفی دارد تا توضیحی.[12] مشکلات سیاسی، اقتصادی و مالی یک رژیم باستانی و قدیمی که با روشی کهنه فرمانروایی میکرد و به زور میخواست خود را همنشین گروههای جدید نماید، در بحرانهای کوچکتر که مقدم بر انقلاب بود و همچنین در انقلاب اسلامی به وضوح مشاهده گردید. چنین بحرانهایی، در اشکالی نسبتاً متفاوت، ویژگی وضعیت مالی قبل از انقلابهای انگلستان در قرن هفدهم و فرانسه در قرن هجدهم بهطور اخص بود که برینتون در باب آنها بحث کرده است. جدایی سیاسی روشنفکران و نخبگان از دربار -که شامل شخصیتهای حکومتی نیز میگشت- ویژگی ایران در دهۀ 1350ش/1970م همانند روسیه در اوایل قرن بیستم بود. حرکت تدریجی و تا حدی غیرمنتظره از تظاهرات تا انقلاب که برینتون آن را به عنوان خصلت انقلابهای مورد مطالعۀ خویش عنوان میکند، در خصوص ویژگیهای هر دو انقلاب ایران نیز صادق است. تا اواخر تابستان 1356ش/1978م، بعد از برگزاری تظاهراتهای بسیار بزرگ و شورشهای عظیم، اکثریت روشنفکران ایران بر این رأی بودند که نهضت پایان یافته و با توجه به وعدههای شاه، بهویژه در خصوص انتخابات آزاد، به هدف خویش در خصوص آزادی دست پیدا کرده است و اشخاص زیادی که به جناح آیتالله خمینی نهضت نزدیک بودهاند، گفتهاند که او و پیروانش انتظار نداشتند شاه به این زودی سرنگون شود.
انقلاب اسلامی ایران تا حدی با الگوی رادیکالیزه شدن رو به رشد موجود در تمام چهار انقلاب مورد بررسی برینتون نیز مطابقت دارد. قرار دادن آیتالله خمینی در مقیاس چپ یا راست کار آسانی نیست. از یک سو، وی به اعمال ظاهر متون مقدس باور داشت، البته به استثنای زمانی که او را قانع نمیکرد، و از سوی دیگر او نه تنها یک ضد امپریالیست دوآتشه بهویژه در خصوص ایالات متحد و اسرائیل بود، بلکه همچنین شخصی بود که نگران حال مستضعفین بود. این نگرانی در برنامههایی چون تهیۀ مسکن شهری و خدماترسانی دولتی نمایان شده بود. شاید صفت ”مردمگرا“ (Populist) نزدیکترین صفت سیاسی در این خصوص باشد. چرا که این واژه در تاریخ امریکا بهطور همزمان ویژگیهای چپگرایانه و راستگرایانه و اجزای بیگانههراسی و احیاناً بنیادگرایانه را بهطور ضمنی در خود جای داده است. شورشهای پوپولیستی که در غرب برای کارگران فرودست جذابیت داشته است، بعضی اوقات تبدیل به جنبشهای خودکامگی و حتی فاشیستی گردیده است و عدهای بر این نظرند که یک چنین تحولی در ایران اتفاق افتاده و یا در حال وقوع است.[13]
برینتون در گونهشناسی انقلاب خود مدعی است که طی دورۀ ترمیدور جزء رادیکال انقلاب محو میشود. در این دوره، دولت فضیلت و عدالت مالیات بیش از اندازهای از اکثریت مردم میگیرد، در حالی که آنها به روشهای ملایمتر برای مدت زیادی عادت کرده بودند. به دنبال این حرکت ضد رادیکالی، یک حکومت خودکامه و معمولاً نظامی حاکم میشود. در فرانسه، ناپلئون دیکتاتوری را حاکم نمود و در روسیه، استالین جایگزین سیاست نپ (NEP) شد. هیچکدام از این مراحل تا اوایل سال 1365ش/1986م در ایران اتفاق نیفتاده است، اما هر دو مرحله محتملالوقوع میباشند. ایران گامهای بلندی به طرف عادیسازی روابط اقتصادی و سیاسی با رژیمهایی که به لحاظ ایدئولوژیک با آنها فاصله زیادی دارد، برداشته است. در این زمینه ترکیه، پاکستان و برخی کشورهای غربی و اروپای شرقی قابل توجه میباشند. هر چند بسیاری از سیاستهای داخلی و خارجی ایران ملایمت پیدا نکرده است، افزایش قدرت جناح محافظهکار در حکومت و ادغام اعلامشدۀ سپاه پاسداران در نیروهای مسلح ممکن است علایم ترمیدور آینده باشد.
با پیدایش تاریخ اجتماعی، توضیح و تبیین انقلابها بسیار کلیتر از مقایسههای پدیدارشناسانۀ برینتون شده است. هر چند انقلاب اسلامی در گفتمان تعلیل اجتماعی-اقتصادی قابل توضیح است، اما ایران کمتر به نحو تمام و کمال با بیشتر طرحهای تطبیقی اجتماعی-اقتصادی موجود در مقایسه با منحنی اساسی جی (J) و یا گونهشناسی متنوعتر برینتون تطابق دارد. نزدیکترین مدل اجتماعی اقتصادی انقلاب به تحلیل تجربۀ ایران، بدون در نظر گرفتن اصلاحات علمی یا جرح و تعدیلاتی که اخیراً در آن انجام شده است، شبیه یک فرمول مارکسیستی است.[14] فرض اساسی این فرمول بدین قرار است که انقلاب زمانی اتفاق میافتد که روابط تولید، بهویژه کنترل و مالکیت ابزارهای اصلی جامعه برای تولید، تغییر میکند و جذب این نظم اقتصادی جدید در ورای توانایی اشکال قدیمی قدرت سیاسی و سازمان دولت میباشد. این وضعیت اساسا قبل از هر دو انقلاب ایران ایجاد شده بود.
طی انقلاب مشروطه، فاصلۀ اکثریت گروهها و طبقات تعیینکنندۀ اقتصادی، طبقۀ در حال رشد تجار بزرگ و متوسط، ملاکان، بهویژه آنهایی که محصولات فروشی آنها در حال رشد بود، و خوانین قبایل از یک سو و سلسلۀ قاجار از سوی دیگر در حال افزایش بود. شاه کار چندانی برای ایجاد شرایطی که در آن تجارت توان رشد داشته باشد انجام نداد یا سعی چندانی در خصوص تقویت دولت جهت محدودسازی سلطۀ خارجی به عمل نیاورد. همچنین، قاجارها هیچ استراتژیای برای افزایش وفاداری علما نداشتند، بلکه برعکس سلطنت از یک سو به عوامل نارضایتی علما بیشتر دامن زد و از سوی دیگر از رشد قدرت مستقل آنها نیز جلوگیری نکرد. هر چند هنوز ایران یک بورژوازی قدرتمند در شکل مدرن آن نداشت، گروههایی که منافع آنان در عقلایی کردن اقتصاد، تشویق تجارت و تولید و کاهش کنترل خارجی بود، به لحاظ اندازه و میزان نفوذ در حال رشد بودند. آخرین شاهان قاجار سرمایههای دولت را برای فراهم کردن یک زندگی لوکس و انجام مسافرتهای خارجی برای برگزیدگان دربار و اعضای خانواده سلطنتی حیف و میل میکردند. در انقلاب اسلامی، منازعۀ بین طبقات بزرگ و حکومت خودکامه روشنتر بود.
سیاست قاجار در خصوص نوسازی به ایجاد یک قشر قابل ملاحظۀ تحصیلکرده در جامعه مساعدت کرد. بسیاری از اعضای آن بوروکرات و تکنوکرات گشتند و افراد خارج از این قشر وارد حرفهها، هنرها یا صنعت خصوصی شدند. همچنین، بسیاری از صنعتگران برخاسته از ردههای پایین بازار بودند. علاوه بر نارضایتیهای کارگران و کارگران فرودست از امتیازات رو به رشد خارجیان و ثروتمندان، طبقات جدید و نسبتاً برخوردار متوسط و بالادست و بازاریان ثروتمند نیز ناراضی بودند. آیندۀ اقتصادی آنها اغلب به شکل مستبدانه و غیرعقلایی از طریق صدور حکمی از بالا تعیین میشد و این در حالی بود که آنها از کل فرایند مشارکت واقعی در ادارۀ امور خودشان و فرایند سیاسی حذف میشدند. موفقیتها و شکستهای نوسازی طبقات مختلفی، از فقرای شهری گرفته تا طبقات متوسط جدید، به جای نهاد که با حکومت خودکامه سازگار نبودند و چنین تضادهایی همچنین از سوی اقلیتهای ملی احساس میشد که به لحاظ اقتصادی تحت ستم بوده و زبان و فرهنگ آنها مورد انکار قرار میگرفت.
نارضایتیهای متعدد در دو کوشش ایدئولوژیک اصلی تجلی یافت که قبلاً در مرحلۀ بدوی انقلاب مشروطه موجود بوده است: تمایل لیبرالی یا چپگرایانه برای غربی کردن و خواست اسلامی برای بازگشت به اسلام اصیل، بهویژه آنگونه که توسط آیتالله خمینی و اطرافیان او تفسیر میشد. آیتالله خمینی و اطرافیان او غلبه نمودند. بنابراین، این انقلاب به انقلاب اسلامی ملقب شد. اما ناسازگاریها و مخالفتهایی که منجر به انقلاب شد، حداقل به همان اندازۀ صبغه فرهنگی، صبغۀ اجتماعی-اقتصادی نیز داشت.[15]
مقایسه انقلابهای 1905-1911 و 1978-1979م با همدیگر میتواند کمک زیادی به فهم ما از ایران قرن بیستم بنماید و به همان اندازه به مقایسۀ آن دو با پارادایمهای فراهم آمده توسط پژوهشگران غربی مساعدت کند. هر چند نکات تشابه و افتراق فراوانی میتواند خاطر نشان شود، مهمترین وجه مقایسه ممکن است به عنوان یک پارادوکس ظاهری تبیین شود: انقلاب مشروطه منجر به یک قانون اساسی و شکل حکومت تقریباً به سبک و سیاق غرب گردید در حالی که انقلاب اسلامی بعد از 50 سال نوسازی اتفاق افتاد و منجر به یک جمهوری به سبک و سیاق اسلامی و یک قانون اساسی که بر اسلام پافشاری میکرد شد. این امر یک افتراق ساده بین دو قانون اساسی نیست. انقلاب مشروطه برخی از امور را سکولار میکرد، در حالی که انقلاب اسلامی، علیرغم غربی شدن کلیۀ امور که از قبل به وقوع پیوسته بود، به اسلامی کردن میپرداخت. مطمئناً انقلابیون در دهۀ اول و دهۀ هشتم قرن بیستم برای نفی خودکامگی، استقرار یک دموکراسی با ثبات و قانون اساسی جنگیده بودند. بنابراین، آرمانهای هر دو دهه تشابه فراوانی داشت. با این حال، ایدئولوژیهای رهبران انقلابی در این دو انقلاب کاملاً متفاوت بود. چرا؟
پاسخ به این سؤال بهطور قابل توجهی در ماهیت دشمن متصور برای هر کدام از گروههای انقلابیون نهفته است. در مشروطه، آنها در حال جنگ علیه یک رژیم و سلطنت سنتگرا بودند که تلاش بسیار قلیلی در باب نوسازی و یا اصلاحات سودمند انجام داده بود. بنابراین، اصلاحگران غیرروحانی و همچنین برخی روحانیون آزادیخواه به آسانی باور کردند که تقلید از پارهای راه و رسمهای غربی تنها راه مبارزه با غرب متجاوز است. اصلاحگران خواهان سبک غربی ارتش، اصلاحات قانونی، حکومتی کاملاً سازمانیافته و توسعۀ اقتصادی مدرن شدند. هنگامیکه بعد از جنگ روسیه و ژاپن قوانین اساسی مورد توجه و علاقه واقع شد، ایدۀ اقتباس یک قانون اساسی در راستای محدود ساختن خودکامگی و دستیابی به راز قدرت غرب به شدت قوت گرفت.
هر دو بخش قانون اساسی مشروطه ایران، که تا 1357ش/1979م معتبر بود، عمدتاً از قانون اساسی بلژیک اقتباس شد. قصد این بود که یک سلطنت مشروطه با قدرت بسیار محدود و یک نخستوزیر و کابینهای که میبایست مورد تأیید پارلمان قرار میگرفت و همینطور تضمیناتی برای آزادیهای اساسی به وجود آید. رهبران انقلابی در مشروطه الگوی خود را در لیبرالیسم و مشروطهگرایی به سبک غرب یافتند و بسیاری از علما به اقتباس قانون اساسی پشتگرم شدند. برخی دیگر همگام با آشکار شدن مفاهیم سکولارسازی کنار کشیدند و بسیاری سعی نمودند ابعاد اصلی غربیسازی را مسدود نمایند.[16] اما رشد نیروهای بورژوازی جدید و ایدههای سکولاریستی تا دهها سال بعد از 1290ش/1911م تداوم یافت.
در 1356-1357ش/1978-1979م، دشمن متصور، تغییر یافت و واکنش ایران متفاوت بود. سلطنت پهلوی به مدت 50 سال غربی کردن ایران را پیش برد. در آن دوره عرفها، باورها و امتیازات ویژۀ نه تنها علما، بلکه بسیاری از بازاریان، روستاییان، عشایر و فقرای شهری مورد تهاجم واقع شد. سلسلۀ پهلوی به عنوان ابزار غرب یا قدرتهای غربی و در رأس آنها ایالات متحد و اسرائیل تلقی شد. ایرانیان نتوانستند برای مدت زیادی ارتش قدرتمند، سبک غربی صنایع و قواعد حقوقی و سیستمهای آموزشی جدید را به عنوان راهحلهایی برای مسایل ایران بپذیرند. حتی قانون اساسی لیبرال در معرض دستکاریهای مستبدانه بود. رژیم بسیار غربی به نظر میآمد و ایرانیان شروع به جستجوی ریشهها نموده و بازگشت به ارزشهای ”اصیل“ ایرانی و یا اسلامی را آغاز کردند. قرائت جدیدی از ناسیونالیسم که ارزشهای لیبرالی را به دورۀ پیش از اسلام نسبت میداد و توسط روشنفکرانی چون میرزاآقاخان کرمانی در قرن نوزدهم و احمد کسروی در قرن بیستم مورد شرح و بسط قرار گرفت، در مقیاس وسیعی توسط شاهان پهلوی به خدمت گرفته شده بود. شاهان پهلوی اصول ماقبل اسلام را در سخنرانیهای خود و سبکهای معماری ترویج مینمودند و محمدرضا یک سری جشنهای موهومی در باب دوهزاروپانصدمین سالگرد ساختگی پادشاهی ایران به راه انداخت و به نحو بیثمری مبدأ تقویم ایران را از تاریخ هجرت حضرت محمد به تاریخ پایهگذاری سلسلۀ پادشاهی پیش از اسلام ایران تغییر داد.
هر چند بسیاری از ایرانیان تحصیلکرده به نسخههای لیبرالی و یا چپگرایانۀ خویش از ناسیونالیسم غربی چسبیده بودند، از دهۀ 1340ش/1960م، برخی از روشنفکران بازگشت به ایدههای جدیدی را آغاز کردند. جلالآل احمد در مقالۀ معروفی به ”غربزدگی“ حمله کرد. او بر این باور بود که ایرانیان باید بیشتر به راه و رسمهای خودی و شرقی توجه نمایند. سپس، وی سعی نمود برای خودش اسلام را مجدداً کشف کند، هر چند ارزیابی انتقادی وی از سفر حج خودش در باب اینکه او در این زمینه توفیق یافته باشد ایجاد تردید میکند. در همین حال، اپوزیسیون روحانی و مذهبی رشد کرد. این رشد از طریق انتشار مقالات جدید و تجدید چاپ آثار اصلاحگران مذهبی با دیباچههای نو، همچون تجدید چاپ آثار جمالالدین افغانی و آیتالله نائینی که در سال 1288ش/1909م اولین دفاع مستدل مذهبی از نظام مشروطه به سبک غرب را نوشته بود، انجام میشد. سازمان مجاهدین خلق با الهام از خطیب و قهرمان انقلابیون پیشرو اسلامی، علی شریعتی (1312-1356ش/1933-1977م)، تفاسیر جدیدی از اسلام را با ایدههای سوسیالیستی ترکیب نمود.[17] به هیچکدام از این گروهها و یا افراد نباید عنوان ”بنیادگرا“ و یا حتی ”سنت گرا“ داد. بسیاری از آنان میخواستند از شرور به هم مرتبط استبداد داخلی و ”غربزدگی،“ که وابستگی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی به غرب است، رهایی یابند.
شمار فزایندهای از ایرانیان قرائتهای مترقی یک ایدئولوژی اسلامی در شکل بازگشت به ارزشهای خودی و نبرد با غربی شدن را برگرفتند. بسیاری از عقاید لیبرال و حتی چپگرایانه در لایههای مختلف تجدید حیات اسلامی یافت میشد. عقاید لیبرال توسط مهدی بازرگان و آیتالله شریعتمداری نمایندگی میشد که هر دو آنها در انقلاب اهمیت داشتند. تفاسیر مترقی از اسلام ریشه در آرای آیتالله طالقانی، که شخصیتی مردمی بود، و شریعتی و تفاسیر چپگرایانۀ عمدتاً برخاسته از مجاهدین خلق داشت. بسیاری تا سالهای 1356-1357ش/1978-1979م همچنان به حمایت خود از اجرای قانون اساسی مشروطه ادامه دادند، اگر چه آنها بر اجرای مادۀ ناظر بر تشکیل هیئتی مرکب از حداقل پنج نفر از علما برای تضمین مطابقت قوانین با شریعت، تأکید داشتند.
حتی تفاسیر آیتالله خمینی، که در نهایت غلبه یافت، علیرغم تأکیدات بنیادگرایانۀ آن بر اخلاقیات و جزییات مبتنی بر قرآن، در واقع سنتی نبود. این تفاسیر شامل اجزای جدید ایدئولوژیکی متناسب با یک انقلاب اسلامی و حکومت مستقیم توسط روحانیون بود. برای تشیع، نظریۀ آیتالله خمینی مبنی بر حکومت مستقیم روحانیون تازگی داشت. این نکته نه تنها به وسیلۀ پژوهشگران غربی از جمله من، بلکه همچنین توسط یک حامی مسلمان آیتالله خمینی خاطر نشان شده است.[18] پیروزی قرائت مطلقگرایانۀ آیتالله خمینی از اسلام در حالی که به نظریههای موجود در باب قدرت علما نظریۀ حکومت مستقیم را اضافه مینمود، به این دلیل نبود که بیشتر مردم واقعاً این را به قرائتهای لیبرالتر و یا مترقیتر متفکرین اسلامی روحانی و غیرروحانی دیگر ترجیح دادند، بلکه به این دلیل بود که در کنار مطلقگرایی نظری، کاریزمای وی و ویژگیهای رهبری او مؤثر بودند. آیتالله خمینی سازشناپذیرترین مخالف پهلوی، نظام پادشاهی، کنترل خارجی و سلطه فرهنگی بود.
مابین جهانبینی مانوی آیتالله خمینی و سایر متفکران مسلمان و پدیدۀ گستردهتر جهانِ سومگرایی (Third Worldism) تا حدی همگرایی وجود دارد. دیدگاه مانوی (ثنویتگرایانه) جهان را به صورت دو بخش وسیع مسلمین تحت ستم و برحق از یک سو و ستمگران غربی و یا وابسته به غرب از سوی دیگر مشاهده میکند و ایدئولوژی کلیتر جهان سوم به نحو مشابهی خود را از نظر اقتصادی استثمار شده و به لحاظ فرهنگی استعمارشده توسط یک غرب امپریالیست میبیند. چنین تصوراتی از ”ما“ و ”آنها“ و یا از جهان سوم و غرب اهمیت مسایل داخلی، طبقه و سایر تعارضات درون هر فرهنگی را کمتر نشان میدهد. شریعتی، بنیصدر، قطبزاده و دیگران مستقیماً تحت تأثیر عقاید مختلفی از جهانِ سومگرایی، از جمله تئوری وابستگی متأثر از مارکسیسم و افکار فرانتس فانون، قرار داشتند.[19] آمیزۀ مانویت سکولار جدید، اسلام ”سنتی“ و دشمنی سازشناپذیر با نظام پادشاهی، وابستگی و امپریالیسم یک ایدئولوژی ساخت که انقلابیون را از ستمگران غربی و غربیشده متمایز میکرد؛ همچنان که ایدئولوژی مشروطه انقلابیون را از خودکامگان سنتی و غیرنوساز متمایز مینمود.
آمیزۀ اسلام و جهانِ سومگرایی با مشرب ضد غربی و ضد امپریالیستی، بهویژه در بین دانشجویان و آن بخشهایی از جمعیت شهری که یا فقیر و یا در اقتصاد سنتی بودند، مطابقت میکند. انقلابیون در مشروطه از تعدیات روسیه و بریتانیا ناراضی بودند، ولی خشم اصلی آنها مستقیماً علیه سلطنت قاجار و عدم توانایی آن برای سازماندهی به یک دولت و ملت قوی و کارامد بود. اگر چه خشم انقلابیون در 1356-1357ش باز علیه یک سلطنت و یک شاه بود، ولی قضایا با انقلاب مشروطه فرق میکرد. در انقلاب اسلامی، شاه به عنوان یک ابزار سربهراه غرب تلقی میشد که کنترل وی بر فرهنگ و اقتصاد، بهگونهای تهاجمیتر از حادترین وضعیت سال 1284ش/1905م بر ایران سایه افکنده بود. ایرانیان متعلقات غربی را با گرفتاری خود مرتبط میدانستند و آنها فکر میکردند که مسایل فرهنگی و اقتصادی آنها تنها از طریق بازگشت به آنچه آنها به عنوان راه و رسمهای ناب اسلامی تلقی میکردند، قابل حل است. بنابراین، بیش از هر چیزی توجه به رشد سریع و استثماری نفوذ غرب، حکام غربیساز و اشکال جدید امپریالیسم در دورۀ مداخله میتواند این معما را حل کند که چرا واکنش ایرانیان در انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلاب مشروطه ضد مدرنتر و به لحاظ اسلامی سنتگرایانهتر بوده است.
[1] بنگرید به
Gene R. Garthwaite, Khans and Shahs: The Bakhtiari in Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 1983); Gene R. Garthwaite, “Khans and Kings: The Dialectrics of Power in Bakhtiari History,” in Modern Iran, eds. M. Bonine and N. Keddie (Albany: State University of New York Press, 1981), 159-172; Willem M. Floor, “The Political Role of the Lutis in Iran,” in in Modern Iran, 83-95; Ervand Abrahamian, Iran between Two Revolutions (Princeton: Princeton University Press, 1982); John Malcolm, The History of Persia (London: J. Murray, 1815); Nikkie .R. Keddie, Roots of Revolution (New Haven: Yale University Press, 1981), chaps. 2-3.
برای اطلاعات بیشتر بنگرید به مقالات انسانشناسانۀ متعدد در خصوص عشایر ایران.
[2]بهویژه بنگرید به
Juan R. Cole, “Imami Jurisprudence and the Role of the Ulama: Mortaza Ansari on Emulating the Supreme Exemplar,” in Religious and Politics in Iran, ed. Nikki R. Keddie (New Haven: Yale University Press, 1983), 33-46; Mortaza Ansari, Sirat an-Najat (n.p., 1883).
[3] در خصوص روستاییان و انقلاب بنگرید به
Nikki .R. Keddie, “Iranian Revolutions in Comparative Perspective,” American Historical Review, 88 (1983), 576-598; quote on 583, n. 5.
[4] دگرگونی در طرز تلقیهای ایرانیان در این زمان مطابق اسناد مربوط به ایران در دفتر خارجی بریتانیا آشکار است. بنگرید به
Nikki .R. Keddie, “Religion and Irreligion in Early Iranian Nationalism,” in N. R. Keddie, ed., Iran: Religion, Politics, and Society, ed. Nikki R. Keddie (London: Frank Cass, 1980), 13-52.
[5] بهویژه بنگرید به
Hamid Algar, Mirza Malkum khan )Berkeley and Los Angeles: University of California Press, 1973(; Nikki R. Keddie, Sayyid Jamal al – Din ‘al-Afghani (Berkeley and Los Angeles: University of California Press, 1972); Mangol Bayat, Mysticism and Dissent: Socio-Religious Thought in Qajar Iran (Syracuse: Syracuse University Press, 1982).
منابع فارسی در اینجا آمده است:
Keddie, “Iranian Revolutions,” 584, n. 6.
[6]Nikki .R. Keddie, Religion and Rebellion in Iran: The Tobacco Protest of 1891-1892 (London: Frank Cass, 1966).
منابع فارسی، فرانسه، روسی و انگلیسی در همین منبع نقل شده است.
[7]Richard W. Cottam, Nationalism in Iran (Pittsburgh: University of Pittsburgh Press, 1979); Keddie, Roots of Revolution.
[8] ادبیات متنوعی به زبان فارسی در خصوص این انقلاب وجود دارد که آثار کلاسیک ارزشمندی از ناظمالاسلام کرمانی، احمد کسروی، مهدی ملکزاده و سیدحسن تقیزاده و همینطور کارهای اساسی عمدهای از فریدون آدمیت و هما ناطق را شامل میشود. برای مطالعۀ کتابهای اصلی انگلیسی بنگرید به
Edward G. Browne, The Persian Revolution of 1905-1909 (Cambridge: Cambridge University Press, 1910); Robert A. McDaniel, The Shuster Mission and the Persian Constitutional Revolution (Minneapolis: Bibliotheca Islamica, 1974).
برای آثار جدیدتر بنگرید به فصلهای سوم و پنجم همین کتاب.
[9] این کتاب در سال 1288ش/1909م توسط آیتاللّه نائینی نوشته شد. علیرغم تأکید حامد الگار و دیگران، من کتابی به فارسی و یا به زبانهای اروپایی که قبل از انتشار آن با مقدمۀ آیتاللّه طالقانی در سال 1334ش/1955م به آن استناد کرده باشد مشاهده نکردهام. بنگرید به
Hamid Algar, “The Oppositional Role of the Ulama in Twentieth-Century Iran,” in Scholars. Saints, and Sufis, ed. Nikki Keddie (Berkeley and Los Angeles: University of California Press, 1972), 231-255.
نائینی ظاهراً بعد از مدت کوتاهی از انتشار کتاب عقبنشینی کرد. بنگرید به
Abdul Hadi Ha’iri, Shi’ism and Constutitionalism in Iran (Leiden: Brill, 1977), 124 and158.
[10] وقایع اقتصادی و سیاسی دهۀ 1350ش/1970م در این منبع مورد بررسی قرار گرفته است:
Fred Halliday, Iran: Dictatorship and Development (Harmondsworth: Penguin, 1979); R. Gram, Iran: The Illusion of Power (London: Croom Helm, 1979); Keddie, Roots of Revolution, chap. 7.
[11] بنگرید به
Davies, “Toward a Theory of Revolution,” in When Men Revolt and Why, ed. James Chowning Davies (New York: Free Press. 1971), 137-147; Crane Brinton, The Anatomy of Revolutino (rev. ed; London: Vintage Books, 1965); G. E. Labrousse, La Crise de l’Economie Francaise a’fin de l’Ancien Regime et au Debut de la Revolution (Paris: Presses Universitaires de France, 1944), introduction.
[12] جیمز بیل به ارتباط بین آرای برینتون و رویدادهای 1356-1357ش/1978-1979م عنایت داشته است. بنگرید به مقالۀ او با عنوان
James A. Bill, “Power and Religion in Revolutionary Iran,” Middle East Journal, 36 (1982), 22-47, esp. 30.
در خلاصهای که برینتون در کتاب خود، کالبدشناسی انقلاب، از الگوی چهار انقلاب بزرگ ارائه میدهد، تطابق این مطلب آشکار است. بنگرید به
Crane Brinton, The Anatomy of Revolution, 250-251.
[13] مقایسۀ خمینیسم و جنبشهای سوسیالیست ملی در این منابع یافت میشود:
Richard W. Cottam, “The Iranian Revolution,” in Shi’ism and Social Protest, eds. Juan R. I. Cole and Nikki R. Keddie (New Haven: Yale University Press, 1986); Said Amir Arjomand, “Iran’s Islamic Revolution in Comparative Perspective,” World Politics (April 1986).
[14] دیدگاه اساسی مارکس و انگلس، با تغییراتی، در آثار چندی بعد از مانیفست کمونیست بیان شده است. کارهای تئوریک متأخر در باب مطالعۀ تطبیقی انقلاب که متأثر از مارکس میباشند شامل آثار تدا اسکاچپول، چارلزتیلی، اریک هابزبام، جرج رود و برینگتون مور میباشد. هر چند این آثار عناوین متنوعی را شامل میشود، حرف زیادی بیش از مارکس در خصوص نوع نیروهایی که در ایران منتهی به انقلاب میشوند برای گفتن ندارند. اسکاچپول برخی از نظریات خود را به دنبال انقلاب ایران تعدیل کرده است. بنگرید به
Tedda Skocpol, “Rentier State and Iranian Revolvtion,” Theory and Society, 11 (1982), 265-283; with comments by Eqbal Ahmad, Nikki R. Keddie and Walter L. Goldfrank in Theory and Society, 11 (1982), 285-304.
[15] علاوه بر کتب نقل شده به وسیلۀ گراهام و هالیدی بنگرید به
Nikki R. Keddie and Eric Hooglund (eds.), The Iranian Revolution and the Islamic Republic (Washington: Middle East Institute in cooperation with Woodrow Wilson International Center for Scholars, 1982), 127-131; Shaul Bakhash, The Reign of the Ayatollahs (New York: Basic Books, 1984); Gary Sick, All Fall Down (New York: Random House, 1985).
[16] اختلاف نظر بر سر نقش علما در انقلاب مشروطه در این منبع بحث شده است:
Kiddie, “Iranian Revolutions,” 594, n. 17.
[17] در خصوص این روشنفکران بنگرید به
Keddie, Roots of Revolution, chapter 8.
بخشی که یان ریچارد نوشته است، شامل مهم ترین منابع فارسی است.
[18]Kalim Siddiqui et al., The Islamic Revolution: Achievements, Obstacles, and Goals (London: Open Press in association with the Muslim Institute, 1980), 16-17.
این منبع شامل مهمترین مراجع و منابع فارسی است. هر چند برخی از علمای صفویه در خصوص حکومت علما سخن گفتهاند، ولی آنها هنوز انتظار داشتند که شاه زمینههای نظامی و سایر امور رهبری کند.
[19]Gregory Rose, “Velayat-e Faqih and the Recovery of Islamic Identity in the Thought of Ayatollah Khomeini,” in Religion and Politics in Iran, ed. Nikki R. Keddie ( New Haven: Yale University Press, 1973), 166-188; Nikki R.Keddie, “Islamic Revival as Third Worldism,” in J. – P. Digard (ed.), Le cuisinier et le philosophe: Hommage a Maxime Rodinson (Paris: G. P. Maisonneuve et Larose, 1982), 275-281.
بسیاری از سخنرانیها و کارهای آیتالله خمینی در این منبع ترجمه شده است:
Hamid Algar )ed.(, Islam and Revolution: Writings and Declarations of Imam Khomeini )Berkeley: Mizan Pressو 1981).

