فهرست سال ۳، شماره ۱

بخش فارسی

ویژۀ مردانگی ایرانی

آزمون‌های «مردانۀ» ازدواج در قصه‌های پریان ایرانی
ثمین اسپرغم،ابوالقاسم قوام و سمیرا بامشکی

اخراجی‌ها: نقش «لات» در ساخت «مرد ایدئال» گفتمان جمهوری اسلامی
علی پاپلی یزدی

مخمصة تبانی با مردانگی هژمونیک در «جایی دیگر» اثر گلی ترقی
امیرحسین وفا

مسئلۀ همجنس گرایی در اندیشۀ شیعی ایران معاصر
آرش نراقی

جستارهای گلچین

در آینۀ زمان: دربارۀ داستان رستم و شغاد در شاهنامه فردوسی و «خوان هشتم» اخوان ثالث
نسیم خاکسار

ایام ایران در مصر: سفر مصدق به قاهره در ۱۹۵۱
لیور استرنفلد

بخش انگلیسی

پیشگفتار: مردانگی ایرانی
مصطفی عابدینیفرد و سحر ع مهزادهجونز

مردی در بند، شاهی در کوه: موبد و سراب مردانگی در ویس و رامین
کامران چلیپا

مردانگی «تجویزی؟» فریب ورزی و خویشتن داری در فیلم های اصغر فرهادی
نیکی اخوان

اخت ل در مردانگی اودیپی در فیلم دختری شب تنها به خانه می رود
مهدی تورج

نگاهی به هویت مردانه در دو رمان معاصر کردی
کاوه قبادی

همجنس گرایی: چالش نوظهور اسلام
جنید جهانگیر و حسین عبداللطیف

تقابل مردانگ ِی مطرود و مردانگ ِی هژمونیک در رمان یوسف و فرهاد: دو مرد همجنس گرا
کلودیا یعقوبی

ملت سازی دگرجنس گراهنجار و برون هنجاریت هنری: تحلیلی بر مستند تراجنسیت در ایران
ایمی طاهانی بیدمشکی

فهرست محتوا سال ۷، شماره ۴، زمستان ۱۴۰۵

ایران نامگ: فصل‌نامهء ایران شناسی

سال 7، شمارۀ 4، زمستان 1405

ویراستار: محمد توکلی طرقی

 

بخش فارسی

تاریخ روابط ایران و کانادا: از نخستین پیوندها تا تأسیس سفارت، ۱۳۳۷-۱۲۹۱ش
جواد عب ّ اسی

نادرههای زمانه: ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی
حمید صاحبجمعی

آموزش اجتماعی و مذهبی در کتابهای درسی دورۀ رضاشاه (۱۳۲۰-۱۳۰۴ش)
حمیده سلطانیمقدم، سعیده سلطانیمقدم، و حمیده محمدی

نگاهی به صیونیزم و تاریخچۀ پیدایی آن
ناهید پیرنظر

“مقتضای زمان:” عبدالبهاء و انقالب مشروطۀ ایران
مینا یزدانی

تجار بابی-بهائی در خدمت امر در عهد قاجاریه: محمدتقی شیرازی و فعالیتهای تجاری، اصالحاتی و دیپلماتیک او در ایران و روسیه در نیمۀ دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم
سلیمان (س ُ لی) شاهور

تئاتر، اخالق، و تنویر افکار: علی نصر و نمایشنامهنویسی
سعید طالجوی

نقد کتاب: کامران تلطف،  برخورد مدرنیته، جنسیت و ایدئولوژی: زندگی یک رقصنده در تحولات انقلابی
مرجان دانشور کشکولی

بخش انگلیسی

اللهزاردر زمانۀ اشغال متفقین: روایتی محلی از جنگ جهانی دوم
آیدا مفتاحی

زندگی و زمانۀ میرزارضاخان افشار: سیاستمدار و پیشتاز هوانوردی
مهستی افشار

در جستجوی کشتی غرقشدۀ جهانی: تقی رفعت و تایتانیک
آرش پوراکبر

دستورکاری جدید برای پارسیپژوهی؟
گری ترامپف

ترجمه در مقام کنش انتقادی: ترجمه ادبی و نقد ادبی در ایران معاصر
بابک مظلومی

فهرست محتوا سال ۷، شماره ۳، پاییز ۱۴۰۳

ایران نامگ: فصل‌نامهء ایران شناسی
سال 7، شمارۀ 3، پاییز 1403
ویراستار: محمد توکلی طرقی

ویژۀ سهراب سپهری
ویراستاران مهمان: پونه شعبانی جدیدی و بهروز محمودی بختیاری

 

بخش فارسی

 

عطا و لقای سهراب سپهری برای معاصرانش و برای امروزیان
سعید یوسف

خوانش تحلیلی شعر”دوست“ سهراب سپهری در چهارچوب تحلیل انتقادی گفتمان فرکلاف
مهدیه آروین

آب را گل نکنیم: مقایسه گفتمان سمی در شعر “مرگ یک طبیعتگرا” از شیموس هینی و “آب”
از سهراب سپهری
مریم سلطان شهدتاج بیاد و فائزه دشتیزاد

بررسی مقایسه ای جنبه های نمایشی شعر“مسافر” سهراب سپهری و “یل کجکن و اژدهای
جهنم” قهار عاصی
فضل احد احدی

سهراب سپهری و تأثیر وی بر شعر معاصر فارسی در حوزۀ افغانستان
عیدمحمد شیرزاد قرصوبی

تأثیر اضطراب وجودی بر آثار سهراب سپهری و کاربرد آن در رواندرمانی
خاطره اربابی و پروانه رحمتی سنگ کر

 

بخش انگلیسی

 

مقدمۀ شمارۀ ویژۀ سهراب سپهری
پونه شعبانی جدیدی و بهروز محمودی بختیاری

سهراب سپهری، شاعری جهانی: مقدمه ای بر زندگی و آثارش
پونه شعبانی جدیدی

سهراب سپهری به عنوان شخصیتی افسانهای در رمان عقل آبی شهرنوش پارسیپور
م. ر. قانون پرور

اخلاق زیست‌محیطی سهراب سپهری: رسیدن به ملتقای درخت و خدا
بهار داوری

دگرگونی یک مفهوم: از ”آرامگاه عشق“ تا ”خلوت زیبایی“
ژینیا نوریان

 

 

فهرست محتوا سال ۷، شماره ۲، تابستان ۱۴۰۳

ایران نامگ: فصل‌نامهء ایران شناسی
سال ۷، شماره ۲، تابستان ۱۴۰۳
ویراستار: محمد توکلی طرقی

ویژهء ایرج پزشکزاد
ویراستاران مهمان: پونه شبانی جدیدی و مصطفی عابدینی‌فرد

 

بخش فارسی

خنده بر خود در آثار ایرج پزشکزاد
رؤیا صدر
 

رمان دایی‌جان ناپلئون و سنت ادبی آقا/خدمتکار
سرور کسمایی

 

جستارها

یادداشتهایی بر شرح جامع مثنوی معنوی از کریم زمانی
عبدالمجید یوسفی نکو

 

ویس و رامین یادگار رسمی منسوخ‌ شده
مصطفی سعادت

 

برابری‌خواهی جنسیتی در شعر پروین اعتصامی؟
بهنام فومشی

 

همه‌گیری و تاریخ: نقش پاندمیک‌ها در سیر تمدّن انسانی
حمید صاحب‌جمعی

 

راز جلال در نون و القلم
آرمان آرین

 

بخش انگلیسی


مقدمهء شمارهء ویژه ایرج پزشکزاد
پونه شبانی جدیدی و مصطفی عابدینی‌فرد

 

محاکمه نویسنده: ترجمه و شرحی بر داستان کوتاهی از ایرج پزشکزاد
علیرضا کورنگی

 

دایی جان ناپلئون، شاهکاری در طنز
دیک دیویس

 

ایرج پزشگزاد، نقادی اجتماعی: نگاهی بر طنز در دایی جان ناپلئون و آسمان ریسمون
محمد‌رضا قانون‌پرور

 

دایی جان ناپلئون و انگلیس‌هراسی ایرانیان
همایون کاتوزیان

 

ایرج پزشکزاد و حافظ‌‌ش: یادداشتی بر حافظ ناشنیده پند
پونه شبانی جدیدی و پتریشا هیگنز

فهرست محتوا سال ۷، شماره ۱ بهار ۱۴۰۳

ایران نامگ: فصل‌نامهء ایران شناسی

سال ۷، شماره ۱، بهار ۱۴۰۳

ویراستار: محمد توکلی طرقی

ویژهء رادیو ایران
ویراستار مهمان: خاطره شیبانی

 

بخش فارسی

چالش‌ها و موانع تأسیس و راه اندازی راديو در ايران
عباس پناهی و قربانعلی کناررودی

 

رادیو و کودک در تبریز دهۀ ۱۳۴۰
ناصر حسن‌زاده تبریز

 

رادیو در بیرجند
محمود فاضلی‌بیرجندی

 

جستارها

 

یک قرن دولت پدرسالار
محمد حسین بادامچی

 

سازمان جهانگری ایران در دورهء پهلوی، ۱۳۰۴-۱۳۵۷
سمیه بختیاری

 

وضعیت آرمانی و نظریهء زبانیت چالشی در نظریات رضا براهنی دربارهء شعر
لیلا صادقی

 

بخش انگلیسی

عصر طلایی رادیو ایران، ۱۳۱۹-۱۳۵۶: فرهنگ شنیداری مدرن
خاطره شیبانی

 

بنیان‌گذاری و گسترش رادیو در ایران
بیژن کیمیاچی

 

رادیو: تاریخ نوین فرهنگ موسیقی‌شنوی، ۱۳۱۹-۱۳۳۱
پویا نکویی

 

آوا‌سرای غربت و سیاست احساسی رادیوشنوی
نازلی اختری

 

رادیو فارسی بی‌بی‌سی: گسترهء همگان رسانشی، همگانگی و رسانش
پونه سعیدی

 

جستارها

 

غربزدگی: آزمون‌ها و رنجش‌ها
همایون کاتوزیان و  مراد معظمی

 

تجدد اشتباهی و ناقدانش: حسین العطاس و جلال آل‌احمد
علی میر سپاسی و تاد فری

فهرست سال ۶، شماره ۳-۴

فهرست سال ۶، شماره ۲

ویژۀ غربت ادبی
سردبیر: محمد توکلی طرقی
ویراستاران مهمان: کلودیا یعقوبی و اصغر سیدغراب

 

بخش فارسی

بازتاب زندگی ما در چهار دهۀ بعد از انقلاب در ادبیات و نگاهی به ادبیات تبعید
نسیم خاکسار

به هم ریختگی مرزهای واقعیت و خیال، جسم و روح، و خانه و ناخانه طی فرایند خلق انگار ۀ 19 دیاسپورایی: بررسی توکای آبی
پروانه حسینی فهرجی

میل، قدرت و کنشگری: شعرخوانی زنان شاعر ایرانی در برابر رهبر جمهوری اسلامی
مهدی تورج

بخش انگلیسی

مقدمه
کلودیا یعقوبی و اصغر سیدغراب

 شعر، مرهم ایرانیان تبعیدی
اصغر سید غراب

تبعید و غیبت از وطن واقعی: مضمون تبعید در ادبیات مذهبی
الن ویلیام

داستان مصور پرسپولی : س تبعید به روایت تصویر، خوانشی فراملی
لیلا صاد قبیگی

عشق غریبانه در رمان سرزمین سراب ها و نگاهی به هویت “چهل تکه” داریوش شایگان
احسان شی خالحرم

تحلیل نژاد و طنز در خودزندگی نامه نویسی دیاسپوریک: خاطرات کمدی ایرانی امریکایی
لیلا معیری پاسارگادی

شرح تبعیض نژادی ارمنیان ایرانی در امریکا: “شهروند وارتگز” اثر امید فلاح آزاد
کلودیا یعقوبی

فهرست سال ۶، شماره ۱

بخش فارسی

ویژۀ تاریخ‌نگاری علم
سردبیر: محمد توکلی طرقی
ویراستار مهمان: احمد کاظمی موسوی

درامدی بر چگونگی فرو ُش ِد علم در جهان اسلام
احمد کاظمی موسوی

برآمد و فروشد علم در اسلام
جان والبریج

قدی بر فصل ”برآمد و فروشِد علم در اسلام“
هرمز ابراهیم‌نژاد

چرا ما هرگز مدرن نشدیم: به دنبال علل رکود علم در ایران
کامران امیرارجمند

معمای “انقلاب علمی” در تمدن اسلامی
نجم‌الدین یوسفی

چند نکته راجع به افول علم در جوامع اسلامی
رسول نفیسی

جستارهای گلچین

سرقت علمی وتشتت نظری
لیلا صادقی

پیوند نافرجام: حزب توده و برابری‌خواهی زنان ایران، 1300-1320
لیلا سازگار

اشکال ناسیونالیسم
امیر حسن‌پور

نقش منازعات فرقهای در انحطاط آل‌بویه
هوشنگ شکری و علی رفیعی

بخش انگلیسی

”آیا هیندنبورگ سلطان است؟” دادگاه مجلهء کمونیست ایرانی پیکار در وایمار آلمان
شراگیم جناب‌زاده

 ترسیم نگاشت‌ناپذیر: بررسی انتقادی رمان بیلنگر از بهمن شعله‌ور
بابک مظلومی

تاریخ از خلال طلسمات: ارزش تاریخی رساله‌ای نویافته از دورۀ صفوی اثر ملاجلال منجم یزدی
بهزاد کریمی

حاکمیت و دولتمندی در دورۀ اولیهء حکومت قاجار: کوششی برای مفهوم‌پردازی
بهروز معظمی

فهرست سال ۵، شماره ۴

بخش فارسی

وَیژه استاد احمد اشرف
سردبیر: محمد توکلی طرقی
ویراستاران مهمان: امیر اسماعیل عجمی و محمد توکلی

خاطره‌ها و تحلیل‌ها: از کشف حجاب تا انقلاب اسلامی
گفت‌وگوی نگین نبوی با احمد اشرف

چالش‌های سرمایه‌داری خانوادگی در دوره پهلوی: دهه 1320-1350
علی‌اصغر سعیدی

پایه گذار جامعه شناسی تاریخی ایران: درنگی بر کارنامهء احمد اشرف
داریوش رحمانیان

احمد اشرف و جامعه شناسی تاریخی توسعه نیافتگی ایران
ناصر صدقی

ضرورت کاربرد جامعه‌شناسی تاریخی شهر در ایران در شهرسازی معاصر
پرویز پیران و محمدرضا حائری مازندرانی

مروری بر دیدگاه احمد اشرف درباره نابرابری اجتماعی در ایران
عماد افروغ

خدمات دکتر احمد اشرف به حرفۀ مددکاری اجتماعی در ایران
عزت‌اله سام‌ آرام

روستاییان و انقلاب ایران
منیژه دولت، برنار هورکاد، اودیل پوئش

گزیده‌ها

آیا اصلاحات ارضی کار امریکا بود: معرفی دو سند
احمد اشرف
متن مصاحبه ی دونالد ویلبر مشاور سی آی ای با حسن ارسنجانی
وزیر کشاورزی در باره ی اصلاحات ارضی (دهم نوامبر ۱۹۶۲)

دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی
مصاحبهء هرمز حکمت با علی امینی

بخش انگلیسی

اصلاحات ارضی و دگرگونی کشاورزی در ایران، ۱۹۶۲-۱۹۷۸
امیر اسماعیل عجمی

 روستاهای دهقانی‌-‌شبانی و انقلاب
ماری مارتین

فردگرایی و پیدایش شخص‌گرایی سیاسی در ایران پسانقلابی
آزاده کیان

اطاق بازرگانی بوشهر و اختلافات بازرگانان در آغاز دهء ۱۳۳۰
سهیلا ترابی فراسانی

یادداشت‌هایی در باره دست‌نوشتهء فارسی انجیل بخط گرجی
هلن گیوباسویلی و تمار عبدالله‌زاده

فهرست سال ۵، شماره ۲

بخش فارسی

یادها و جستارها

یلی ایمن(آهی)، ۱۳۰۸-۱۳۹۷ش/۱۹۲۹-۲۰۱۸م
ایرج ایمن

دلالت‌های شاه و شاهی در سرزمین‌های شرقی
عباس احمدوند

‫ویژگی های هنری و معماری کاخ گلستان از نگاه سفرنامه‌نویسان ‬
عباس پناهي و سمن کاشانی

از تجدد بومی تا سنت متجددانه در ایران
یاسر ‌فراشاهی‌نژاد

کمال عقل: سعدی و آداب صحبت
حمید صاحب‌جمعی

گم‌شده در تاریخ یا بررسیده در اوج؟ حاشیه و متن در حلقۀ شاعران قرن هشتم
فاطمه منتظری

آرمان‌ها و دغدغه‌های مردم بدخشان تاجیکستان در دوران سلطۀ شوروی
مریم معزّی

بر ما چه گذشت!
ضیاءالله میثاقی

سعید یوسف: شاعری همیشه در راه
نسیم خاکسار

سعید یوسف: شاعری از سرآمدان شاعران روزگار ما
رضا قنادان

نقد کتاب

پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی‌جاسازی
حامد مهراد

فهرست سال ۵، شماره ۱

بخش فارسی

ویژۀ استاد شیرین بیانی
ویراستاران مهمان: جواد عباسی

بانوی نخستین‌ها: نگاهی به تاریخ‌نگاری استاد شیرین بیانی
جواد عباسی

گرَوش به شاهنامه و حماسه‌های تاریخی در تبریز عهد مغول
جواد‌ راشکی ‌علی‌آباد

دمساز دو کیش
محمدجعفر یاحقی

جایگاه صنایع کارخانه‌ای در اقتصاد و جامعۀ عهد ایلخانان
سیدابوالفضل‌ رضوی

خیام کیست؟
طوبی ‌فاضلی‌پور

سیر تحول متون درسی تاریخ مغول و ایلخانی در نظام دانشگاهی ایران
قاسم قریب

شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان: دریچۀ آشنایی با تاریخ‌نگاری فرهمند
محمدتقی ایمان‌پور

تأملاتی در باب فراز و فرود حکومت سامانیان
سیدابوالقاسم فروزانی

تأملی واژه‏شناسانه در تاریخ بیهقی
فاطمه جهان‌پور

رویکرد نشریۀ عالم نسوان به مدرنیته و مسئلۀ حجاب در ایرانِ عصر رضاشاه
عباس پناهی

یاد‌ها و خاطره‌ها

عاشق ایران و ایرانی
سید ابوالقاسم  فروزانی

از پدر فرزند چنین باید: یادی از دکتر خانبابا بیانی (1288-1377ش)
نصرالله صالحی

بخش انگلیسی

نسخه‌های خطی و فناوری دیجیتال: مسیری برای بازپژوهی تاریخ ایلخانیان ایران
کریستین رک

فهرست سال ۴، شماره ۳-۴

بخش فارسی

ویژۀ استاد بدرالزمان قریب
ویراستاران مهمان: ژاله آموزگار و فیروزه قندهاری

یگانه بدر زمانه
فیروزه قندهاری

اثرشناسی بدرالزمان قریب
فیروزه قندهاری

استدلالی ديگر بر دو بُنی (ثنويت) در آيین مزديسنايی: ترجۀ فصل هفتم شکندگمانیگ وزار
ژاله آموزگار

نمایی از فقه زرتشتی در دوران ساسانیان
کتایون مزداپور

دانایی و نیکی بغانی
زهره زرشناس

بررسی و پژوهش کتیبه‌ها و نوشته‌های باستانی آرامی در گرجستان
هلن گیوناشویلی

مریم مجدلیه و گرایش زنان به مانویت: بازبینی مؤلفه‌های اسطوره‌ای و تاریخی
محمد شکری فومشی

بنیادهای فکر حقوقی در کلیسای شرق در قرون پنجم و ششم میلادی
نیما جمالی

ریشه‌شناسی نام زنان در شاهنامه فردوسی
یدالله منصوری

آذرکیوان: زندگی، شخصیت، آراء، و داوری‌های دیگران درباره‌اش
هوشنگ شکری

تلگرام و یغماگری هواخواهان: تولید متون خلاقانه در رسانه‌های اجتماعی در ایران
حسین کرمانی

بخش انگلیسی

پاره‌هایی دگر از معمای مانوی سغدی
کریستین رک

لاک‌پشت و غاز: داستان سغدی در کلیله و دمنه (پنجاتنترا)
یکلس سیمز-ویلیامز

روح زندۀ مانوی در شعر عرفانی
امید بهبهانی

فهرست سال ۴، شماره ۲

بخش فارسی

نگارش فارسی با کامپیوتر: مروری بر دشواری¬ها و راهکارها
بهروز پرهامی

اساطیر در کاخ اژدها
اعظم نیک¬خواه فاردقی

دیدار با فرشته: نگاهی به اندیشه¬های عرفانی داریوش شایگان
حمید صاحب‌جمعی

هویت باختگی در نفرین زمین اثر جلال آل‌احمد و گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتزجرالد
جعفر میرزایی پرکلی و ایمان بیرانوند

راهبردهای جنگی اعراب در فتح ایران تا سال ۲۳ق/۶۴۴م
سعید مؤکدی، اصغر فروغی ابری، جعفر نوری

از قنات به آب ‌لوله: سیر تحول آب بهبهان
فاطمه بینشی‌فر و مصطفی ندیم

بخش انگلیسی

جشن هنر شیراز
مهستی افشار

رنگ در مرز: حنا و فرماندهان ارتشی قرن نوزدهم بم
جیمز گاستوسن

تغییر مذهب اختیاری یهودیان ایران در قرن نوزدهم
ناهید پیر‌نظر

نقد کتاب

گنجینه‌های تاتیهودی (جهوری): زبان یهودیان کوهستانی قفقاز
دن شپیرو

فهرست سال ۴، شماره ۱

بخش فارسی

شراب ایرانی در جام فرنگی: نگاهی به فرم فضایی بوف کور
رضا قنادان

حذفیات کتاب صادق هدایت محمود کتیرایی
شهرام آزادیان

حقوق زنان در مطبوعات زن‌نگار ایران از۱۹۱۰ تا ۱۹۲۵م
علی باغدار دلگشا

پژوهشی در مبانی فکری نظریۀ ادبی حزب توده، ۱۳۱۰-۱۳۳۰ش
یاسر فراشاهینژاد

از مار تا مهر و میر: ارتباط زبانشناختی
شکوفه تقی

ایرانشناسی در گرجستان: حوزۀ زبانها، سنگ‌نبشته‌ها و آثار مکتوب پیش از اسلام
هلن گیوناشویلی

نقد

نقدی بر نقد: آیا شیوۀ تصیح طومارهای نقالی به بیراهه رفته است؟
محمد جعفری قنواتی

بخش انگلیسی

مقاومت پویا: مفاهیم اخلاقی در سووشون سیمین دانشور
ماگدالنا روجویچ

بررسی ادب، ادیب و ادبیات در زبانهای فارسی و عربی
شایان افشار

توان دولت و مردمسالاری ایران
میثاق پارسا

فهرست سال ۳، شماره ۴

بخش فارسی

ویژۀ استاد محمدعلی اسلامی ندوشن
با همکاری محمود فتوحی و جواد عباسی

ایراندوستِ واقع‌بین: تأملی در ایران‌پژوهی استاد محمدعلی اسلامی ندوشن
جواد عبّاسی

نبرد دو زبان: نقش دهقانان ایرانی در جدال دیرپای پارسی با عربی
محمود فتوحی

جانِ جهانِ ایران
محمد جعفر یاحقی

روزهای دیار روزها: شرح ماجرای سفربه یزد وندوشن
فرهاد طاهری

سنت کتابخوانی در مجالس و محافل عامه
حسن ذوالفقاری

رساله‌الطیر ابن سینا و تاثیر آن بر رساله‌الطیر غزالی و منطق‌الطیر عطار
مهدی محبتی

نگاهی انتقادی به شیوۀ تصحیح طومارهای نقّالی شاهنامه
کامران ارژنگی

رستم‌کُشی یا سهراب‌کُشی؟ بررسی تطبیقی رمان موقرمز نوشته اُرهان پاموک و داستان رستم و سهراب
اعظم نیکخواه فاردقی

حضور شاهنامه فردوسی در متون تاریخی فارسی در عهد سلاجقۀ روم
فرشته محمدزاده

این عمارت نیست، ویران کرده‌اند: نقد دو چاپ از نامه‌های عارف قزوینی‌
سعید پورعظیمی

گزیده‌ها

یادی از حقوق بشر
محمدعلی اسلامی ندوشن

گفتگویی با دکتر محمد‌علی اسلامی ندوشن
فرخ امیریار

بخش انگلیسی

خاطرات روزنامه‌نگار و غربت ایرانی: حقیقت، اخلاق حرفه‌ای، و واقعیت در میان روایت‌های سیاسی و شخصی
بابک الهی و اندریا هیکرسن

چالش اجرایی در نخستین کنفرانس بین‌المللی حقوق بشر
اندرو تامپسن

اقلیت‌های مذهبی در جمهوری اسلامی و حقِ حق‌داری
آنیا پستورحاتم

همجنس‌گرایی مردانه در قوانین وحوزۀ قضایی جمهوری اسلامی
آرش گویتو

فهرست سال ۳، شماره ۳

بخش فارسی

ویژه‌نامۀ استاد حمید نفیسی
با همکاری گلبرگ رکاب‌طلایی
ویژۀ حمید نفیسی

ترجمۀ متون غیرفارسی مرتبط با سینمای ایران: پیشنهاد روش
محمد شهبا

محلی شناسی

قنات باستانی وزوان
حجت رسولی

ادبیات

خط فارسی و خُلق و خوی ایرانی‬
حمید صاحب‌جمعی

مقایسهء عناصر داستانی ”مجنون و فصاد“ در سه مثنوی
عبدالمجید یوسفی‌نکو

یادبود

استاد احسان یارشاطر و حکمت یارشاطری
محمد توکلی طرقی

بخش انگلیسی

ویژۀ حمید نفیسی

مقدمه: نگرشی دیگر به فرهنگ ایران، تجلیل آثار حمید نفیسی
گلبرگ رکاب‌طلایی

شور ویدیو: فیلم‌های تجربی حمید نفیسی
سمران بهالا

رسانه‌های تبعیدی، غربتی، و قومی: آثار نفیسی از دیدگاه ارتباطات بین‌المللی
مهدی سمتی

آنچه خط برنماید: کاریکاتورهای حمید نفیسی
مایکل م.ج. فیشر

صعب و سهل/ریز و درشت: گفت‌وگویی با حمید نفیسی
کاوه عسکری

ده تز دربارۀ سینمای ایران
سارا سلجوقی

جهانیدن تصویری: پیوستگی هنر و مردم‌شناسی
مازیار لطفعیان

فهرست سال ۳، شماره ۲

بخش فارسی

ویژة فوکو در ایران
با همکاری بهروز قمری تبریزی و محمد توکلی

رعدی در آسمان آبی: انقلاب ایران در اندیشۀ فوکو
بهروز قمری تبریزی

‫گستره و محدودۀ تاریخ¬نگاری اکنون: فوکو و انقلاب ایران‬
عطا محامد تبریز

‫فوكو و انقلاب ایران از منظر تاریخ¬نگاری اسلامی‬
مهدی شفیعیان

فوکو در ایران
دانیل دوفِر

مصاحبه با میشل فوکو در ۱۹۷۹
فارِس ساسین

جستارهای گزیده

نظری به گنجینة کتاب های فارسی در کتابخانة بریتانیا
سیروس علائی

‫ابهامات فلسفی در افکار داریوش شایگان‬
عطا هودشتیان

‫استاد بالاخره ویزایش را گرفت‬
سعید یوسف

بخش انگلیسی

بازنگری فوکو و ایران: شورش، دین و نولیبرالیسم
میشل لیزنبرگ

اندیشۀ سکولار فرانسه: فوکو و معنویت سیاسی
برایان تورنر

فوکو و اپیکوریان انقلاب ایران
یدالله شهیب‌زاده

در قلب جدل: جنجال فوکو، چهل سال بعد
کوین گری و ردا فیصل

شرایط ایرانی: استعارات بیماری در داستان و فیلم ایرانی
بابک الهی

آزمون‌های «مردانۀ» ازدواج در قصه‌های پریان ایرانی

مقدمه

در بسیاری از قصه‌های پریان و افسانه‌های عامیانه، مردان شیفتۀ دختری می‌شوند که یا دختر پادشاه است یا خود فرمانروای سرزمینی است. آنها به خواستگاری دختر می‌روند، اما دختر یا پدر او برای خواستگاران شرایطی دشوار، خطرناک و عجیب تعیین می‌کنند که هر کسی توان برآوردن آنها را ندارد. شاهزاده‌خانم فقط به همسری مردی درمی‌آید که بتواند از عهدۀ آن شرایط دشوار برآید و خواستگارانی که در انجام این کارهای دشوار ناکام می‌مانند، به دست دختر یا پدرش کشته می‌شوند. در این قصه‌ها، غالباً مردان فقط شهرت و آوازۀ زیبایی و نیکویی دختر را می‌شنوند یا تصویری از او می‌بینند ونادیده شیفته‌اش می‌شوند و قدم در راهی پرخطر و دشوار می‌گذارند که سرانجامش اگر وصال نباشد، غالباً مرگ است. در بیشتر قصه‌ها، در پایان، مردی از طبقۀ فرودست جامعه موفق می‌شود که در آزمون‌ها پیروز شود و با شاهزاده‌خانم ازدواج کند. حال این پرسش‌ها پیش می‌آید که چرا مردان باید برای ازدواج چنین آزمون‌های دشواری را پشت سر بگذارند؟ چرا باید در انتخاب همسر برای یک شاهزاده‌خانم چنین سخت‌گیری‌هایی اعمال شود و مردان بسیاری در این راه کشته شوند؟ چرا در حالی که غالباً به نسب اشرافی خواستگاران توجه می‌شده است، در این قصه‌ها این موضوع اهمیتی ندارد؟ چرا در اغلب این قصه‌ها عروس و داماد از سرزمین‌های متفاوت‌اند؟

پاسخ این پرسش‌ها را باید در اساطیر و آیین‌های کهن مرتبط با باروری جستجو کرد. این‌گونه آزمودن مردان و تعیین شرایط دشوار برای آنها صورت‌هایی باقی‌مانده از دوران و آیین‌هایی است که در آنها، مردان برای ازدواج از سرزمین خود خارج و راهی سرزمین‌های دیگر می شدند تا با دختران طوایف و قبایل دیگر ازدواج کنند. در این جوامع، تبار و میراث خانوادگی از طریق زنان منتقل می‌شد و ازدواج ملکه و همسر او نقشی حیاتی بر تداوم باروری طبیعت و بقای زندگی داشت. ازدواج آنها نمودی از پیوند مقدس ایزدبانوی باروری و همسرش بود که تأثیری مستقیم بر طبیعت و حیات موجودات داشت و زایمندی طبیعت و جانوران را سبب می‌شد. به این ترتیب، در این جوامع، همسر ملکه که بارورکنندۀ او و در نتیجه طبیعت بود، جایگاه و مسئولیتی حساس داشت و لازم بود گزینش او با دقت هر چه تمام‌تر صورت گیرد تا شخصی انتخاب شود که ”توانایی“ لازم برای اجرای این مسئولیت مهم را داشته باشد. چنین می‌نماید که آزمون‌های ازدواج در قصه‌ها بازتابی از این آیین و صورت‌هایی دگرگون‌شده از اسطورۀ ”ازدواج مقدس“ و بارورسازی طبیعت است که با گذر زمان و تحت تأثیر فرایند ”گشتار“[1] به صورت‌هایی متفاوت در قصه‌ها نمود یافته‌اند. در بخش‌های بعدی، نخست انواع آزمون‌های ازدواج و ”مردانگی“ را در قصه‌ها و روایت‌های اسطوره‌ای بررسی می‌کنیم و با تعیین اسطوره‌بن‌های این روایات،[2] شباهت ساختاری آنها را با یکدیگر نشان می‌دهیم. سپس، به خاستگاه اسطوره‌ای و آیینی این آزمون‌ها در قصه‌ها و ارتباط آنها با اسطورۀ باروری می‌پردازیم. نویسندگان امیدوارند این پژوهش از جمله به کار محققانی بیاید که در صددند تأثیر ادبیات عامیانۀ ایرانی بر باورهای کنونی ایرانیان راجع به جنسیت و به‌ویژه انگاره‌های غالب مردانگی در فرهنگ ایرانی را دریابند.

آزمون‌های مردانۀ ازدواج در قصه‌ها و روایات اسطوره‌ای

در قصه‌ها، مردان جدا از خطرات و سفرهای دشواری که برای رسیدن به سرزمین دختر محبوب خود طی پشت سر می‌گذارند، باید از پس آزمون‌هایی نیز برآیند تا لیاقت و مردانگی خود را برای ازدواج با شاهدخت زیبا اثبات کنند. به‌طور کلی، می‌توان این آزمون‌ها را به سه دستۀ کلی تقسیم کرد: 1. آزمون‌های هوش، 2. آزمون‌های نیروی بدنی و شجاعت، 3. آزمون‌های مالی.

آزمون‌های هوش

آزمون‌های هوش، که در بسیاری از قصه‌ها آمده‌اند، معمولاً به صورت معما یا پرسش‌های دختر یا پدرش مطرح می‌شوند. برخی از این معماها پرسش‌ها یا خواسته‌هایی‌اند که می‌توان پاسخ یا راه‌کاری برای آنها یافت. برای نمونه، دختر برای ازدواج سه شرط معین می‌کند: 1. او چراغ شمع و لاله‌ای را به دست گربه‌اش می‌دهد و خود شروع به دایره زدن می‌کند. گربه رقصیدن آغاز می‌کند و مرد باید کاری کند که گربه چراغ را بیندازد؛ 2. مرد و دختر باید هر یک ده شیشه شراب بخورند. هر کس که دیرتر مست شود، برنده است؛ 3. مرد می‌باید گوسالۀ دختر را صد تومان، نه یک قران بیشتر یا کمتر، بفروشد.[3] در برخی قصه‌ها هم دختر از مرد می‌خواهد که رازهایی را کشف کند؛ مثلاً چرا مرد اذان‌گو در فلان شهر هر روز پس از اذان جیغ می کشد، خودزنی می‌کند و سپس بی‌هوش می‌شود؟ علت اینکه فلان گدا، هر چقدر هم به او پول بدهی، فقط می‌گوید ”انصاف نگه‌ دار!“ چیست؟ یا چرا مردی که قاطرش را در یک قفس آهنی نگه می‌دارد، هر روز سه‌بار با کتک پس‌ماندۀ غذای سگش را به قاطرش می‌خوراند؟ اما برخی دیگر از معماها اموری محال و بسیار دشوارند؛ مثلاً تقسیم کردن یک تخم‌مرغ به سه قسمت مساوی یا بخش کردن یک شلاق به چهار قسمت با یک ضرب، فراهم کردن چهل تشت اشک چشم، جمع‌آوری یک من ارزن از روی زمین بدون خاک و کم و کسر، تهیه کردن لباسی از سنگ آسیا، تشخیص دختر یا پسر بودن دو جوان یک شکل و کره یا مادر بودن دو اسب یک شکل و یک اندازه، ساختن قصری از استخوان فیل، شکستن تکمۀ فولاد با تبر چوبی، حمام کردن با آب جوش، نسوختن در آتش، خوابیدن در حمام فولاد داغ، خراب کردن برج ساخته‌شده از آهک و تخم‌مرغ با سه ضربه، بوسیدن شاهزاده‌خانم در چهل شب طوری که او بیدار نشود، صاف کردن مرواریدی ناصاف و عبور دادن نخی از آن، از بین بردن شاخ‌های سبزشده روی سر شاه و همسرش و مانند اینها.[4] معمولاً در این‌گونه مواقع و برای پاسخ به درخواست‌های محال، خواستگاران با دادن پاسخ‌هایی رندانه و گاه به کمک یاریگران خود پیروز معرکه می‌شوند. برای نمونه، وقتی از مرد خواسته می‌شود که پیراهنی از سنگ آسیا بدوزد، با درخواست محال مشابهی مثل نخ کردن شن‌هایی به شکل سوزن برای دوخت لباس حاکم را در تنگنا قرار می‌دهد و موفق می‌شود با دختر او ازدواج کند یا هنگامی که شرط ازدواج حمام کردن در آب جوش است، قهرمان به یاری غولی که با اخمش هوا سرد می‌شود، در آب سردشده فرو می‌رود و در آزمون پیروز می‌شود.[5] در برخی قصه‌ها هم آزمون به این صورت است که مرد باید قصه‌هایی زیبا برای شاهزاده‌خانم بگوید که او را خشنود سازد. گاهی هم او باید بتواند سکوت دختر را بشکند.[6] گاهی هم هوش و قدرت بدنی مردان با هم در یک آزمون سنجیده می‌شوند. برای نمونه، در برخی قصه‌ها جوان باید مانند قصۀ ”شیرین و فرهاد“ آب را از میان کوه عبور دهد و به سوی قصر دختر جاری سازد. این کار هم نیازمند درایت و زیرکی او و هم زور و قدرت بدنی اوست.[7] در برخی قصه‌ها، روساخت ماجرا با روایت‌های یادشده تفاوت دارد، اما ژرف‌ساخت همان است. مثلاً مردی پس از ازدواج به شهری دیگر می‌رود و شاه شهر شیفتۀ همسر او می شود. شاه برای از سر راه برداشتن وی به او مأموریت‌هایی دشوار می‌دهد. مرد همۀ این مأموریت‌ها را با موفقیت اجرا می‌کند و سرانجام با کشتن شاه به جای او به تخت سلطنت می‌نشیند.[8] اگر چه در این روایات دختر یا پدرش تعیین‌کنندۀ  مأموریت‌های دشوار نیستند، اما با توجه به ساختار کلی روایت و اسطوره‌بن‌های آن، یعنی رفتن به سرزمین بیگانه و انجام کارهای دشوار برای رسیدن به دختر -که در اینجا تبدیل به حفظ همسر شده  است- و به تخت شاهی نشستن که مشابه اسطوره‌بن‌های روایات مورد بررسی است، به نظر می‌رسد که این روایات هم صورتی از ساختار مورد بررسی‌اند که تحت تأثیر فرآیند گشتار به این شکل درآمده‌اند.

بن‌مایۀ آزمون‌های هوش یا معماگونه در روایات اسطوره‌ای و حماسی هم دیده می‌شود. در داستان ”فریدون و پسرانش،“ شاه یمن از پسران فریدون می‌خواهد که از میان سه دخترش، که بسیار به هم شبیه‌اند، مشخص کنند کدام‌یک بزرگ‌تر، کدام میانه و کدام یک کوچک‌تر است. همچنین، او به جادو باد و سرمایی سخت فراهم می‌آورد، اما به سبب فره ایزدی و دانش و مردانگی پسران، سرما بر آنها کارگر نمی‌افتد. پس از این آزمون‌ها، شاه یمن که به توانایی پسران پی برده است، دخترانش را به عقد آنها درمی‌آورد.[9] همچنین، در داستان ”زال و رودابه،“ زال باید به پرسش‌های موبدان پاسخ دهد تا شایستگی و آمادگی‌اش را برای ازدواج به منوچهر اثبات کند.[10] گفتنی است که قصۀ ”سه دروغ،“ که روایت‌های مختلفی از آن در شهرستان‌های ایران رایج است، اگرچه قصۀ پریان شمرده نمی‌شود، اما ساختاری کاملاً مشابه روایت‌های یادشده دارد. در این قصه، مردی می‌تواند با دختر شاه ازدواج کند که بتواند سه دروغ باورپذیر بگوید. کچلی در این آزمون موفق می‌شود و با دختر شاه ازدواج می‌کند.[11]

آزمون‌های نیروی بدنی و شجاعت

در گونۀ دیگر آزمون‌های مردانۀ ازدواج، توان بدنی و ”شجاعت“ مردان سنجیده می‌شود. از نمونه‌های این‌گونه آزمون می‌توان به جنگ با موجودات فراطبیعی یا جانوران درنده و کشتن آنها اشاره کرد. مثلاً در برخی از قصه‌ها، دختر از مرد می‌خواهد که شیر پاسبان اتاقش را بکشد و پس از کشته شدن شیر به دست او با وی ازدواج می‌کند.[12] در قصه‌ای دیگر، هر کدام از پسران شاه باید یک شب از درخت سیب باغ پدرشان که میوه‌هایش پس از رسیدن تبدیل به دخترانی زیبا می‌شوند، مراقبت کنند تا کسی آنها را نرباید. پسران اول و دوم در این آزمون شکست می‌خورند و دیوی دو سیب را می‌رباید، اما سومین پسر موفق می‌شود تا با تعقیب دیو و از بین بردن او، دختران درخت سیب را نجات دهد و با کوچک‌ترین دختر ازدواج کند.[13] اگرچه در این قصه صراحتاً نامی از آزمون یا شرط ازدواج به میان نیامده است، اما ساختار این قصه نیز با ساختار روایت‌های مرتبط با آزمون‌های مردانگی و ازدواج یکسان است. در صورتی دیگر از این نوع آزمون، مرد باید یک شب از اول غروب تا صبح با یک پیژامه در صحرا تاب بیاورد.[14] افزون بر اینها، روایات مربوط به اژدهاکشی قهرمانان در قصه‌ها را نیز با توجه با ساختار و اسطوره‌بن‌هایشان (رفتن به سرزمینی دیگر، کشتن اژدها و ازدواج) می‌توان گونه‌ای آزمون ازدواج دانست. در بسیاری از قصه‌ها، قهرمان در طول سفرش به شهری می‌رسد که اژدهایی راه آب را سد کرده است و هر روز یا هر هفته یک دختر از اهالی شهر طلب می‌کند تا برای چند ساعتی از جلوی آب کنار برود و اندکی آب به مردم برسد. قهرمان اژدها را می‌کشد و همواره پس از کشتن اژدها، دختری که او از چنگ اژدها نجات داده و غالباً دختر پادشاه شهر است، به صورت ”پاداش“ در اختیار قهرمان قرار می‌گیرد تا با او ازدواج کند. البته گاهی قهرمان می‌پذیرد و با دختر ازدواج می‌کند و گاهی به این علت که دل در گرو دختری دیگر دارد، این پیشنهاد را نمی‌پذیرد.[15] در برخی روایات هم مرد دختری را از دست دیوی که او را اسیر کرده است نجات می‌دهد یا دیوهای پاسبان او را می‌کشد و با وی ازدواج می‌کند.[16] در بعضی از قصه‌ها هم آزمون توان بدنی مردان با میزان خوردن آنها سنجیده می‌شود؛ مثلاً مرد باید سی خروار پلو بخورد.[17] می‌دانیم بسیارخواری یکی از ویژگی‌های پهلوانان بوده است. گاهی هم آزمون‌ها به صورت سفرهایی دشوار برای فراهم ساختن خواستۀ شاهزاده‌خانم است. برای مثال، خواستگار باید به کوه قاف یا مشرق زمین سفر کند تا جوجۀ سیمرغ را برای دختر بیاورد.[18]

آزمودن توان بدنی مردان برای ازدواج را افزون بر قصه‌های پریان در ادب پهلوانی و روایات اساطیری هم می‌توانیم ببینیم. این نوع آزمون رایج‌ترین گونۀ آزمون ازدواج در روایات اساطیری و حماسی است. البته آشکار است که نوع آزمون‌هایی که مردان در این دو گونۀ ادبی پشت سر می‌گذارند، متناسب با گونۀ آنها متفاوت‌اند. کهن‌ترین نوع این آزمون در روایات اسطوره‌ای آزمون کمان‌کشی است که احتمالاً ریشه‌ای هندواروپایی دارد.[19]در این آزمون، مردی موفق می‌شود دختر را به دست بیاورد که کمانی بسیار بزرگ و سنگین را بکشد که گاه از پهلوانان گذشته به یادگار مانده و گاه به فرمان پدر دختر برای آزمودن خواستگاران ساخته شده است. این آزمون را می‌توانیم در گرشاسب‌نامه، داراب‌نامه و هفت‌لشکر ببینیم.[20] در شاهنامه هم زال پس از پاسخ دادن به پرسش‌های موبدان، باید در میدان مسابقه مهارت خود را در تیراندازی نشان دهد.[21] آزمون کمان‌کشی در روایات اسطوره‌ای هندی هم دیده می‌شود. در راماین، شاه جاناکا برای خواستگاران دخترش، سیتا، مسابقۀ تیراندازی با کمان بر پا می‌کند و مقرر می‌دارد که سیتا را به همسری کسی درآورند که بتواند کمان شیوا را بکشد و با آن تیراندازی کند.[22] این آزمون در اسطوره‌های یونانی نیز نظیر دارد. در اودیسه، اثر هومر، پنه‌لوپ همسر اولیس از خواستگارانش می‌خواهد که تیری در کمان اولیس قرار دهند و آن را از میان دوازده تبر بگذرانند. هر کس که در این آزمون پیروز شود، پنه‌لوپ به همسری وی در خواهد آمد.[23] افزون بر این، گاهی که در روایات حماسی و اسطوره‌ای دختر خود پهلوانی نیرومند است، شرط ازدواج با وی به خاک رساندن پشت او در مبارزه است. برای نمونه، در بهمن‌نامه، همای پس از آنکه برای دومین‌بار از بهمن شکست می‌خورد، او را به همسرب خود برمی‌گزیند. از شرط‌های ازدواج با دختر بوراسب هم شکست دادن او و غلامش در مبارزه است.[24] در بانوگشسب‌نامه هم مردان برای ازدواج با بانوگشسب باید بتوانند او را از روی زین بربایند.[25] این بن‌مایه در داراب‌نامه و فرامرزنامه هم دیده می‌شود.[26] در اساطیر هندی هم مانند این آزمون را می‌توانیم ببینیم. بانوخدا دورگه (Durga) از جانب خدایان مأمور می‌شود دو اهریمن با نام‌های سومبهه (Sumbha) و نیسومبهه (Nisumbha) را از بین ببرد. او به هیئت زنی زیبا به هیمالیا می‌رود. سومبهه با شنیدن وصف او از زبان جاسوسانش کسی را به خواستگاری وی می‌فرستد. دورگه در پاسخ به این پیشنهاد می‌گوید که سوگند خورده است با مردی ازدواج کند که بتواند او را در نبردی تن‌به‌تن شکست دهد.[27] همچنین، در مهابهارات، پدر دراوپادی (Draupadi)، برای یافتن شوهری مناسب برای او یک مسابقۀ تیراندازی ترتیب می‌دهد. در این آزمون، ارجن (Arjuna)، پسر ایندرا، موفق می‌شود در مسابقه پیروز و به دامادی شاه پذیرفته شود.[28] گاهی هم شرط ازدواج شکست دادن دشمنی سرسخت یا کشتن حیوانات درنده است. در داستان ”گشتاسب و کتایون،“ قیصر روم که از انتخاب گشتاسب از جانب کتایون ناراضی است، برای ازدواج دو دختر دیگرش دو آزمون دشوار تعیین می‌کند: کشتن گرگ بیشۀ فاسقون و اژدهای کوه سقیلا. دو خواستگار که خود ناتوان از کشتن جانوران‌اند، از گشتاسب می‌خواهند این کار را صورت دهد. او می‌پذیرد و گرگ و اژدها را می‌کشد. بدین ترتیب، دو خواستگار موفق به جلب رضایت قیصر و ازدواج با دختران وی می‌شوند، اما در مراسم جشن و چوگان‌بازی که قیصر به مناسبت موفقیت دو دامادش ترتیب داده است، گشتاسب وارد میدان می‌شود و چنان هنرنمایی می‌کند که توجه قیصر جلب می‌شود. قیصر او را نزد خود فرامی‌خواند و با آگاهی از حقیقت ماجرا و کشته شدن گرگ و اژدها به دست وی، تاج و انگشتری را به گشتاسپ می‌بخشد و او را به تخت شاهی می‌نشاند.[29] همین‌طور، در حماسۀ آذری ”بابا قورقود“ هم مردان برای ازدواج با دختر ملک طرابوزان باید سه جانور وحشی را بکشند یا رام کنند.[30] در کوش‌نامه هم آبتین پس از آنکه توانایی خود را در گوی زدن اثبات می‌کند، موفق می شود با دختر طیهورشاه، فرارنگ، ازدواج کند.[31] افزون بر آزمون‌های یادشده، در بانوگشسب‌نامه و هفت‌لشکر، نوع دیگری از آزمودن نیروی بدنی خواستگاران دیده می‌شود. در این روایات، رستم برای تعیین دامادی ”شایسته،“ چهارصد تن از بزرگان را بر فرش می‌نشاند و سپس خود به تکان دادن فرش می‌پردازد. هرکس موفق شود روی فرش باقی بماند، داماد او می‌شود.[32]

آزمون‌های مالی

در گونۀ سوم آزمون‌ها از مرد خواسته می‌شود که مقدار معینی مال یا شیء ارزشمند تهیه کند. مثلاً مرد باید برای دختر ثروت و خانه و زندگی راحت فراهم کند یا برای او قصری با یک خشت از طلا و یکی از نقره، هفت بار شتر نقره، هفت نگین الماس برای تاج او، هفت خمره طلای ناب، یک قطار شتر مروارید که دانه‌هایش به اندازۀ تخم‌مرغ باشد، چهل شتر جواهر یا کفش جواهرنشان فراهم سازد.[33] در برخی قصه‌ها هم مرد باید با شاه مسابقه بدهد و هر دو به مردم پول دهند. هرکس زودتر پولش تمام شد، بازنده است.[34]

ساختار روایات و گشتارها

 با توجه به ساختار کلی روایات بررسی‌شده، می‌توان سه اسطوره‌بن اصلی مشترک را در آنها مشخص کرد: مرد خواهان ازدواج با دختری از سرزمین بیگانه است. مرد در آزمون ازدواج شرکت می‌کند و و موفق می‌شود. مرد با دختر ازدواج می کند و معمولاً به تخت پادشاهی می‌نشیند.

با دقت در ژرف‌ساخت روایت‌های بررسی‌شده می‌توان دریافت که این روایات تقابل دو مفهوم باروری و ناباروری را نشان می‌دهند. برای روشن‌تر شدن این شباهت‌ها، در جدول زیر اسطوره‌بن‌های ده قصه از قصه‌های یادشده و روایات اسطوره‌ای را ذکر می‌کنیم.[35]

جدول اسطوره‌بن‌های قصه‌ها و روایات اسطوره‌ای مرتبط با آزمون ازدواج

نام روایت نحوۀ آشنایی با دختر

(ناباروری)

طرح آزمون موفقیت و ازدواج

(باروری)

پیراهن عروسی از سنگ آسیا پسر فقیری دلبستۀ دختر شاه سرزمین دیگری است. شاه مقرر می‌کند که اگر پسر به مسئله‌هایی که او طرح کرده است، جواب دهد می‌تواند با دخترش ازدواج کند. پسر موفق می‌شود و با دختر ازدواج می‌کند.
 

دختر پریزاد

سه پسر حین شکار به قصر پریزاد می‌رسند. پسر باید دو قصۀ زیبا برای پریزاد بگوید. پسر کوچک‌تر دو قصۀ خوشایند برای دختر می‌گوید و با پریزاد ازدواج می‌کند. او دو برادر خود را زنده می‌کند.
گل‌چهره‌خانم حاتم وصف گل‌چهره را می‌شنود و راهی دیار او می‌شود. حاتم باید راز اذان‌گو، گدا و صاحب قاطر را کشف کند. حاتم راز هر سه مرد را کشف و با دختر ازدواج می‌کند.
شاه‌عباس و دختر پریزاد شاه‌عباس در پی کشف راز پیرمرد خرابه‌نشین به قصر دختر پریزاد می‌رسد. شاه‌عباس باید از شب تا صبح سه‌بار دختر را به حرف بیاورد. شاه‌عباس با گفتن قصه سه‌بار دختر را به سخن گفتن وامی‌دارد و سرانجام با او ازدواج می‌کند.
 

چوپان و فن هندی بابلی

 

______

پادشاه تعیین کرده است که هر کس فن هندی بابلی (سحر و جادو) را بیاموزد، دخترش را به او خواهد داد. چوپان فن هندی بابلی را می‌آموزد. با دختر شاه و دختر بابل هندی ازدواج می‌کند و وزیر دست راست شاه می‌شود.
 

پسر خارکن با ملا بازرجان

پسر به صحرا می‌رود. دختر او را می‌بیند و شیفته‌اش می‌شود. پسر به خواستگاری می‌رود. شاه می‌گوید که اگر پسر راز ملا بازرجان را کشف کند، دختر را به همسری او درمی‌آورد. پسر شاگرد ملا می‌شود و رمز (جادوگری) او را یاد می‌گیرد، با دختر ازدواج می‌کند و پادشاه می‌شود.
تیزتن تیزتن در طول سفرش به شهری می‌رسد. تیزتن اژدها را می‌کشد. تیزتن با دختر ازدواج می‌کند.
باغ سیب

 

سومین پسر در جستجوی دزد سیب‌ها راهی چاه می‌شود و دختران را ملاقات می‌کند. پدر پسران به آنها مأموریت می‌دهد که هر یک شبی از درخت سیب محافظت کنند. سومین پسر موفق به نجات دختران سیب و بازگشت از دنیای زیرین می‌شود، با دختر کوچک‌تر ازدواج می‌کند و به تخت پادشاهی می‌نشیند.
آکچلک کچل مسیر رودی را دنبال می‌کند تا به باغی می‌رسد. کچل باید دختر را از چنگ دیو نجات دهد. قصری بهتر از قصر پدر دختر و چهل شتر جواهر فراهم می‌کند. پسر موفق می‌شود، با دختر ازدواج می‌کند و به تخت شاهی می‌نشیند.
چوپان کچل چوپان به کنار چشمه می‌رود و دختر کدخدا را می‌بیند. کدخدا در پاسخ خواستگاری پسر از او می‌خواهد برای دخترش پول و خانه و زندگی فراهم کند. پسر به یاری یک بازرگان موفق می‌شود و با دختر کدخدا ازدواج می‌کند.  سپس، از چوپانی دست می‌کشد و به کاسبی مشغول می‌شود.
پسران فریدون پسران برای خواستگاری راهی یمن می‌شوند. شاه یمن با مطرح کردن پرسش و فراهم کردن باد و سرمای سخت پسران را می‌آزماید. پسران در آزمون‌ها موفق می‌شوند و با دختران شاه یمن ازدواج می‌کنند.
زال و رودابه زال راهی کابل و هند می‌شود. زال باید به پرسش‌های موبدان پاسخ دهد. او در میدان تیراندازی به هنرنمایی می‌پردازد. زال به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد، در میدان تیرندازی موفق می‌شود و با رودابه ازدواج می‌کند.
 

گشتاسب و کتایون

 

گشتاسب به روم می‌رود.

گشتاسب باید گرگ بیشۀ فاسقون و اژدهای کوه سقیلا را بکشد و در مسابقۀ چوگان و تیراندازی پیروز شود. گشتاسب موفق می‌شود. قیصر دامادی او را به رسمیت می‌شناسد و وی را به تخت شاهی می‌نشاند.
بانوگشسب‌نامه شاهزادگان هند و بسیاری از پهلوانان از بانوگشسب خواستگاری می‌کنند. خواستگاران باید بانو را از روی زین بربایند. آنها باید بتوانند روی فرشی که رستم تکان می‌هد باقی بمانند. گیو موفق می‌شود و با بانو ازدواج می‌کند.
بهمن‌نامه برزین برای شکار به مرغزاری می‌رود. دختر بوراسپ با کسی ازدواج می‌کند که بتواند هم غلامی سیاه و هم دختر را در نبرد شکست دهد. برزین می‌تواند زنگی را شکست دهد و دختر را از روی زین بیندازد و با او ازدواج می‌کند.
فرامرزنامه فرامرز با سپاهش به هند می‌رود. دختران جنگاور کید اسیر می‌شوند. دختران به ازدواج پهلوانان ایرانی درمی‌آیند.
گرشاسب‌نامه جمشید از دست ضحاک می‌گریزد و به زابل می‌رود. دختر گورنگ از جمشید می‌خواهد تا با کمانی که کسی را توان به زه کردن آن نیست، دو کبوتر را شکار کند. جمشید با دختر شاه زابل ازدواج می‌کند.
داراب‌نامه داراب به جزیرۀ سنکرون می‌رسد. سنکرون مقرر کرده است که هر کس کمانی را که نام اسفندیار بر آن است بکشد، دخترش را به زنی به وی بدهد و او را در مملکت خود شریک سازد. داراب موفق می‌شود کمان را بکشد، اما با دختر ازدواج نمی‌کند.
هفت‌لشکر پهلوانان از بانوگشسب خواستگاری می‌کنند. خواستگاران باید بتوانند کمان نریمان را بکشند و روی قالیچه‌ای بنشینند که رستم تکانش می‌دهد و از روی آن نیفتند. گیو در هر دو آزمون موفق می‌شود و با بانوگشسب ازدواج می‌کند.
کوش‌نامه آبتین به بسیلا می‌رود. آبتین توانایی چوگان‌بازی و دانایی خود را به طیهورشاه نشان می‌دهد. آبتین با فرارنگ ازدواج می‌کند.
بهمن‌نامه بهمن به مصر می‌رود. بهمن همای دختر شاه مصر، را در بازی چوگان شکست می‌دهد. بهمن با همای ازدواج می‌کند.
بابا قورقود  قان تورالی به طرابوزان سفر می‌کند. شرط ازدواج با دختر ملک طرابوزان رام کردن یا کشتن سه چهارپای وحشی است قان تورالی هر سه حیوان، شیر و گاو نر و شتر نر سیاه، را می‌کشد و دختر را از آن خود می‌کند.
رام و سیتا رام همراه بسوامتر از شهر خارج می‌شود و به شهر سیتا می‌رود. کسی می‌تواند با سیتا ازدواج کند که بتواند با کمان شیوا تیراندازی کند. رام در مسابقه پیروز می‌شود و با سیتا ازدواج می‌کند.
بانوخدا دورگه و اهریمنان سومبهه از بانوخدا دورگه خواستگاری می‌کند. بانوخدا دورگه با کسی ازدواج می‌کند که بتواند او را در نبردی تن‌به‌تن شکست دهد. __________
دراوپادی ارجن همراه با برادران به کنپلا می‌رود. کسی می‌تواند با دراوپادی ازدواج کند که در مسابقۀ تیراندازی پیروز شود. ارجن در مسابقه پیروز  و به عنوان داماد راجه دروپد پذیرفته می‌شود. ارجن و چهار برادرش با دراوپادی ازدواج می‌کنند.
پنه‌لوپ و اولیس در پی ناپدید شدن اولیس،  خواستگاران همسرش را  می‌خواهند. پنه‌لوپ با کسی ازدواج می‌کند که بتواند با کمان اولیس تیراندازی کند. خود اولیس که بازگشته یگانه کسی است که توانست از پس این آزمون برآید.

با توجه به جدول، خلاصۀ روایات و تقابل موجود در آنها می‌توان الگوی ساختاری روایت‌های مورد بررسی را بدین قرار مشخص کرد:  عامل ”نابارور“ از زادگاه خود دور و با عامل ”بارور“ آشنا می‌شود. عامل ”نابارور“ در آزمونی برای دست یافتن به عامل ”بارور“ شرکت می‌کند و پیروز می‌شود. عامل ”نابارور“ عامل ”بارور“ [و پادشاهی] را به دست می‌آورد.

با این حال، در برخی روایات تحت تأثیر فرایند گشتار تفاوت‌هایی جزئی دیده می‌شود. در برخی روایت‌ها، صراحتاً سخنی از آزمون و شرط ازدواج نیست، اما با توجه به ساختار قصه روشن است که در روایت‌های نخستین قصه، این موارد آزمون‌های ازدواج بوده‌اند. برای مثال، در قصۀ ”ترکۀ جادو،“ پس از راه یافتن سومین پسر به جایگاه دختر شاه پریان -که مستلزم پیمودن مسیری پرخطر و دشوار است- و اسیر کردن او، پری به پسر می‌گوید که او همانی است که سال‌ها در انتظارش بوده است و با وی ازدواج می‌کند.[36] در برخی از قصه‌ها هم جوان برای یافتن ”برگ ظلمات“ و ”برگ مروارید،“ که داروی چشم نابینای پدرش است، راهی قصر دختر شاه پریان می‌شود و در حالی که دختر خواب است، آن را از خوابگاه او می‌رباید، دختر را می‌بوسد و بازمی‌گردد. دختر پس از بیدار شدن در پی شخصی می‌گردد که برگ را ربوده است و پس از یافتن پسر، از او می‌خواهد که با وی ازدواج کند.[37] در قصۀ ”پادشاهی که سه فرزند داشت،“ پس از آنکه مرد موفق به کشتن شیری می‌شود و در قصۀ ”شاه‌اسماعیل و عرب زنگی“ و یکی از روایت‌های قصۀ ”گل به صنوبر چه کرد،“ هنگامی که جوانان دختران را در مبارزه شکست می‌دهند، دختران خود از مردان خواستگاری و با آنها ازدواج می‌کنند.[38] همچنین، در قصۀ ”سنگ صبور،“ با اینکه در ابتدای قصه سخنی از ازدواج نیست، اما پسر پس از به هوش آمدن و دیدن دختر کولی بر بالین خود در  روز چهلم گمان می‌کند که او چهل روز وی را تیمار داشته است و با او ازدواج می‌کند. در برخی روایت‌های این قصه هم پسر صراحتاً می‌گوید که نیت کرده است که با هر دختری که چهل سوزن را از بدن وی بیرون بیاورد و او را از طلسم برهاند ازدواج کند.[39] با توجه به ساختار و اسطوره‌بن‌های این روایات روشن است که این موارد در صورت‌های نخستین قصه آزمون‌های ازدواج بوده‌اند و بعدها رفته‌رفته تحت تأثیر فرایندهای گشتاری جنبۀ آزمون‌گونگی آنها کم‌رنگ و حذف شده، اما ساختار کلی ماجرا همچنان در قصه حفظ شده است.

همچنین، در برخی از قصه‌ها با بن‌مایۀ پرواز دادن باز برای انتخاب شاه روبه‌رو هستیم، بی‌آنکه سخنی از ازدواج و شاهزاده‌خانمی در میان باشد. به نظر می‌رسد که این قصه‌ها نیز با ساختار یادشده مرتبط‌اند و تحت تأثیر گشتار به این شکل درآمده‌اند. در این قصه‌ها، جوانی وارد شهری می‌شود و از قضا هم‌زمان با ورود او، اهالی شهر که شاهشان مرده است، باز یا شاهینی را پرواز می‌دهند تا شاه جدیدشان را انتخاب کنند. باز بر سر جوان تازه‌وارد می‌نشیند و او شاه آن سرزمین می‌شود.[40] اگرچه در این روایات، فقط دو اسطوره‌بن ورود به سرزمینی جدید و رسیدن به سلطنت وجود دارد و صراحتاً سخنی از آزمون و ازدواج نیست. اما با توجه به دیگر روایات و قصه‌ها و پیوستگی اسطوره‌بن‌های ورود به سرزمین بیگانه و آزمون و ازدواج با پادشاهی، می‌توان پنداشت که احتمالاً قصه‌های یادشده هم صورت‌هایی از این ساختارند که تحت تأثیر گشتار حذف و به این صورت درآمده‌اند.[41]

در برخی قصه‌ها، این دختران‌اند که باید آزمون‌هایی را پشت سر بگذارند. برای نمونه، در قصۀ ”سنگ صبور،“ دختر باید چهل شبانه‌روز بر بالین پسر بیدار بماند، دعا بخواند و هر روز فقط یک بادام و یک انگشتانه آب بخورد تا پسر دوباره جان بگیرد و با او ازدواج کند.[42] همچنین، در قصه‌های ”پادشاه و دختر چوپان“ و ”دختر خیاط و ملک‌التجار“ که پادشاه و ملک‌التجار با درخواست مواردی محال چون فراهم کردن پخته‌نپخته، ریشته‌نریشته و بافته‌نبافته و دوختن لباسی از گل، دانایی و شایستگی دختران را برای ازدواج می‌سنجند.[43] به این ترتیب و چنان که روشن است، در آزمون‌های ”زنانه“ میزان صبر و تدبیر زنان آزمایش می‌شود و ماهیت آزمون‌ها هم با وظایف آنها در جوامع سنتی (پرستاری، پختن، رشتن، بافتن و دوختن) ارتباط می‌یابد. در برخی از قصه‌ها هم پدرِ پسر خود تصمیم می‌گیرد که برای اطمینان از آمادگی فرزندش برای ازدواج او را بیازماید؛ مانند قصۀ ”باغ سیب“ که پسران باید از درخت سیب باغ پدرشان که میوه‌هایش تبدیل به دخترانی زیبا می‌شوند مراقبت کنند تا کسی آنها را نرباید. در قصۀ کردی ”تلی هزار،“ پدر با دادن کیسه‌ای زر به هر یک از پسرانش از آنها می‌خواهد که هر طور مایل‌اند آن را خرج کنند و بدین‌گونه میزان درایت و آمادگی پسران را برای تشکیل خانواده می‌آزماید. در این قصه، پسری موفق می‌شود که برخلاف دیگر برادران به زندگی معمولی و شیوۀ متعارف کسب درآمد راضی نمی‌شود و خطر می‌کند. او به وصال ”زیباترین“ دختر می‌رسد و مال بسیاری به دست می‌آورد.[44] در روایت‌های اسطوره‌ای و حماسی هم آزمودن پسر در خانوادۀ خود دیده می‌شود. در داستان ”زال و رودابه،“ منوچهر، پادشاه ایران، خود زال را پیش از ازدواج می‌آزماید.[45] همچنین، هنگامی که سیاوش به توران می‌رود، افراسیاب توانایی او را در چوگان‌بازی، کمان‌کشی و تیراندازی می‌سنجد و بعد فرنگیس را به عقد او درمی‌آورد. او سپس فرمانروایی بخشی از توران را نیز به سیاوش می‌دهد.[46] همچنین، فریدون خود به شکل اژدهایی بر سر راه پسرانش ظاهر می‌شود تا بدین ترتیب، با آزمودن آنها شایسته‌ترین فرزند را شناسایی کند و سرانجام ایران را به همین پسر، یعنی ایرج، می‌بخشد.[47]

شایان ذکر است که برخی از آزمون‌های مردانۀ ازدواج در قصه‌ها یادآور آیین‌های گذر هستند که با کمک پیران قوم و به منظور آمادگی جوانان برای ازدواج صورت می‌گرفت. جوانان با گذراندن این آیین‌ها شایستگی و آمادگی لازم برای رفتن به مرحلۀ بعدی زندگی را به دست می‌آوردند و اجازه می‌یافتند تا در فرهنگ قبیله و امور مقدس آنها سهیم شوند.[48] در قصۀ ”درویش و دختر پادشاه چین،“ درویشی پسر را از خانواده‌اش می‌گیرد و با خود به سفر می‌برد. سپس، تصویر دختر ”زیبارو“یی را به پسر نشان می‌دهد و پسر بلافاصله شیفتۀ دختر و خواهان وصال او می‌شود. درویش پس از آموزش هنرها یا مهارت‌هایی او را نزد دختر می‌برد و به وی کمک می‌کند تا به وصال دختر برسد. در این روایات، سفر و آموختن مهارت‌های گوناگون و استفاده از آنها برای به رسیدن به دختر مورد علاقه نوعی آزمون شمرده می‌شود.[49] درویش نیز نقشی مشابه مردان کهنسال قبیله یا جادوگرانی را ایفا می‌کند که در آیین‌های تشرف همراه نوجوانان و مجریان این آیین‌ها بودند.[50]

برون‌همسری 

 دیدیم که در بسیاری از روایات مورد بررسی، مرد برای یافتن دختر مورد علاقه‌اش از سرزمین خود خارج می‌شود و دختر را در شهر یا سرزمینی دوردست می‌یابد. غالباً دختر یا پدرش برای ازدواج شرایطی دشوار تعیین می‌کند که هر کسی از عهدۀ آنها برنمی‌آید و ما از آنها با عنوان ”آزمون‌های مردانۀ ازدواج“ یاد کردیم. در این روایات، قهرمان که غالباً مردی فقیر، اما ”توانمندتر“ از دیگران و بهره‌مند از حمایت نیروها و موجودات فرابشری در این آزمون‌ها موفق می‌شود و با شاهزاده‌خانم ازدواج می‌کند. در پایان برخی از قصه‌ها، مرد علاوه بر دختر تاج و تخت پادشاهی را هم به دست می‌آورد و به سلطنت می‌رسد. با توجه به ساختار روایات و شواهد موجود در آنها، به نظر می‌رسد که این ساختار و روایات بازتابی از آیین ”برون‌همسری“ و در پیوند با اسطوره‌های باروری‌‌اند که بنا بر شواهد، در گذشته‌های دور در بسیاری از سرزمین‌ها و از جمله ایران و سرزمین‌های همسایه‌اش رواج داشته‌اند. بنا بر این باور فرهنگی، مردان نمی‌توانستند با زنانی ازدواج کنند که از قبیلۀ خود آنها بودند یا توتمی مشابه آنها داشتند.[51] در این‌گونه جوامع که مادرتبار خوانده شده‌اند، زنان جایگاهی ارجمند داشتند و تبار و میراث خانوادگی از طریق آنها منتقل می‌شد. البته باید در نظر داشت که  مادرتباری به معنی مادرشاهی یا حکومت زنان نیست و تاکنون هیچ مدرک مستدلی مبنی بر وجود جوامعی که در آنها زنان حاکمیت مطلق داشته باشند، یافت نشده است. همچنین هیچ سندی هم پیدا نشده است که نشان دهد جوامعی وجود داشته‌اند که در آنها زنان هیچ نقش یا حرفی برای گفتن نداشته‌اند. پژوهشگران این جایگاه و اهمیت زنان در جوامع نخستین را با پرستش ایزدبانوی مادر مرتبط دانسته‌اند که الهۀ حاصلخیزی و باروری بود و دو فرضیه دربارۀ آن مطرح کرده‌اند: نخست آنکه چون در این جوامع ایزدبانویی در رأس خدایان بود، زنان چنین جایگاهی در جامعه داشتند و دیگر اینکه چون زنان چنین منزلتی در جامعه داشتند، ایزدبانویی در این جوامع در مرکز خدایان و مورد پرستش بود.[52] شایان ذکر است که برخی از پژوهشگران نیز قانون برون‌همسری را نشانه‌ای از عبور جوامع از وضعیت طبیعی و ساختارهای ابتدایی زندگی به سوی فرهنگ تفسیر کرده‌اند و این ازدواج‌ها را شکل سنتی رابطۀ تبادل هدیه و ارتباط متقابل میان گروه‌ها دانسته‌اند که در آنها، زنان به این علت که تداوم زیستی جامعه را تأمین می‌کردند و بنابراین ارزشمندترین ”دارایی“ گروه بودند، به مثابه ”هدیه“ مبادله می‌شدند.[53] بن‌مایۀ رسیدن به پادشاهی پس از ازدواج، که در قصه‌ها دیده می‌شود، یادآور اصل انتقال قدرت از طریق زنان در جوامع مادرتبار و گواهی بر وجود چنین رسم و باوری در ایران باستان است. از سوی دیگر، توجه به جایگاه و نقش مادربزرگ در میان برخی اقوام ایرانی، مانند بختیاری‌ها، نیز می‌تواند نشانه‌ای دیگر از اهمیت و نقش پُررنگ زن در ایران و جوامع سنتی باشد. در میان بختیاری‌ها که مادربزرگ را دالو می‌خوانند، زنان پیر و مادربزرگ‌ها اهمیتی بسیار دارند. دالو سدی در برابر انحرافات فکری و از هم پاشیدن خانواده و عامل انسجام آن است. او راهنمای جوانان، انتقال‌دهندۀ تجارب پیشینیان، آموزندۀ رسوم و هنرها و صنایع ایل به نسل جوان، پزشک خصوصی خانواده و مامایی حاذق است که حضور و حتی شنیدن نامش سبب آرامش خاطر زائوهای ایل می‌شود. اگر او از خانوادۀ سرشناسی باشد، نوعی ”دالوسالاری“ در خانواده پدید می‌آید و همۀ خانواده باید تابع او باشند و در همۀ کارها با او مشورت کنند.[54] گفتنی است که در افریقا و چین نیز مادربزرگ‌ها چنین کارکرد و مقامی دارند. در این جوامع، در همۀ تصمیمات خانوادگی باید با آنها مشورت شود و آنها به اصطلاح حق وتو دارند. در برخی جوامع که در آنها چندهمسری مرسوم است، همسر بزرگ‌تر چنین جایگاهی دارد. او راهنما و راهبر زنان جوان‌تر است و نقش نظارتی ویژه‌ای بر امور خانوادگی دارد. او مصون از ”کتک خوردن از همسر“ یا فرمانبرداری از اوست و غالباً یگانه زنی است که می‌تواند در شوراهایی شرکت کند که مردان برای تصمیم‌گیری دربارۀ امور مهم خانوادگی تشکیل می‌دهند.[55]

بنا بر شواهد، رسم برون‌همسری با آیین‌های باروری و حاصلخیزی طبیعت پیوند داشته است. آزمودن مردان پیش از ازدواج و رقابت میان آنها با یکدیگر برای ازدواج هم مرتبط با همین آیین‌های باروری و ازدواج ایزدبانوی باروری و ایزد گیاهی است. در این مراسم، کسی که نقش داماد/ایزد/شاه را ایفا می‌کرد، باید شرایط و ویژگی‌های خاصی می‌داشت تا بتواند وظیفۀ خود را در مقام تضمین‌کنندۀ ”باروری“ در جهان به درستی اجرا کند. همچنین، او هر از گاهی می‌بایست کفایت خود را برای اجرای ”وظایف الهی“اش در یک مبارزۀ دشوار به اثبات رساند که غالباً مرگبار بود و در پایان تاج فرمانروایی به حریف پیروز سپرده می‌شد.[56] به همین علت هم در گزینش وی دقت و سخت‌گیری‌های بسیاری اعمال می‌شد تا در این رقابت ”شایسته“‌ترین و ”سالم“‌ترین فرد انتخاب شود. در جوامع متفاوت، روش‌ها و رسوم گوناگونی برای انتخاب این داماد/ایزد/ شاه وجود داشته است که یادآور و مشابه آزمون‌های ازدواج در قصه‌هایند. در ادامه به شرح این آیین‌ها می‌پردازیم، اما پیش از آن بایسته است که آگاهی‌هایی دربارۀ آیین بارورسازی طبیعت و ”ازدواج مقدس“ فراهم سازیم.

آیین بارورسازی طبیعت و ازدواج مقدس

 مناسک ازدواج مقدس، که با فرهنگ‌های مادرتبار در ارتباط بود، حول پرستش و قربانی کردن دوره‌ایِ فرمانروایی مقدس می‌چرخید. این فرمانروا تجسد خدایی بود که گیاهان را تحت کنترل داشت و ایزد گیاهی یا ”ایزد شهیدشونده“ نامیده می‌شد. او همسر الهه‌ای بود که وظیفۀ افزونی محصولات و جانوران را بر عهده داشت و ازدواج این دو حاصلخیزی طبیعت را تضمین می‌کرد. ایزد گیاهی یا شهیدشوند هر ساله به هنگام خرمن می‌مرد و در پی آن گیاهان از بین می‌رفتند و هیچ موجودی زاد و ولد نمی‌کرد. پس گروندگان به این آیین می‌کوشیدند با بر پا کردن مراسمی که طی آن زن و مردی در نقش ایزدبانوی باروری و شاه- ایزد میرنده یا تمثال‌های آنها با هم ازدواج می‌کردند، رویش دوبارۀ گیاهان را یاری برسانند و از توقف این دور هر ساله جلوگیری کنند.[57] ایزد میرنده، که تجسم نیروی باروری به‌طور عام و گیاهان به‌طور خاص بود، در قیاس با الهه نقشی فرعی داشت و الهه شخصیتی مهم‌تر و نیرومندتر از او شمرده می‌شد. الهۀ مذکور که ”الهۀ مادر“ یا ”مادر کبیر“ خوانده می‌شد، از دوران باستان در مناطق گسترده‌ای از جهان و از جمله ایران و نواحی همجوارش مانند بین‌النهرین و هند پرستش می‌شد. او نخست به تنهایی و مستقل پرستیده شده و بعدها همراه با جفتش، که همان ایزد بارورکنندۀ او بود و در عین حال فرزند او شمرده می‌شد، ستوده می‌شد.[58]  تصویرها و پیکره‌هایی که از این الهه به دست آمده است، جنبه‌های ”مادر“ی و ”بارورانۀ“ او را آشکارا نمایان می‌سازد. در این نقوش او را با سینه‌هایی بزرگ و برجسته می‌بینیم، در حالی که سر انواع حیوانات اهلی و وحشی در جلوی بدن او و در ردیف‌های بسیار از سینه تا پاهای وی را پوشانده‌اند و زنبورها، گل‌ها و گاه پروانه‌ها اطراف بدن او را از کمر به پایین زینت می‌بخشند. پیکرک‌های یافت‌شده از او، وی را بسیار فربه نشان می‌دهند، در حالی که با یک یا هر دو دست مشغول فشردن سینه‌های خویش است. در برخی تندیس‌ها و نقوش هم او در حال زایش است و گاه فرزندی در آغوش دارد. او معمولاً از ران‌ها و تهي‌گاهي سخت درشت و برجسته بهره‌مند است كه احتمالاً نماد بركت و نعمت به شمار مي‌آيد. او حامي و پرورندۀ فرزند آسماني و خود نماد الهی فرزندزايی و مادری بود.[59] این ایزدبانو در بیشتر نقاط جهان، از یونان بزرگ گرفته تا آسیای صغیر، عراق، شام، آسیای میانه، ایران و افغانستان پرستش می‌شد. او بانوخدای آب، باران، زمین و برکت‌ بود و عمده‌ترین خصایصش مادری و باروری شمرده می‌شد. وی که جوان و شدیداً خواهان آمیزش جنسی بود، با نام‌هایی گوناگون چون دمتر (Demeter)، آرتمیس (Artemis) و آفرودیت (Aphrodite) در يونان، عنت (Anat) در فلسطين، ننه (Nanāi يا Nanā) در سوريه و آسياي صغير و ایشتر (Ishtar) در بين‌النهرين شناخته مي‌شد.[60]

ساختار کلی آیین بارورسازی طبیعت و ازدواج مقدس، که در مناطق گسترده‌ای از جهان برگزار می‌شد، بدین شکل بود که هر ساله در آغاز بهار، کاهنه و شاه-پهلوانی که نقش الهۀ باروری و جفتش را ایفا می‌کردند، در یک مراسم عمومی با هم ازدواج می‌کردند تا با بازنمایی دوبارۀ ازدواج آیینی الهۀ باروری و همسرش، برکت و بقای جامعه را تأمین کنند. در این آیین، پیش از برگزاری جشن ازدواج، نخست شاه پیشین و همسر ملکه را می‌کشتند و خونش را به نیت باروری بر گیاهان می‌پاشیدند و حتی گاهی گوشت او را می‌خوردند. سپس، سوگواری‌هایی برای شاه برگزار می‌شد. پس از آن، ملکه دوباره با پهلوان شهر ازدواج می‌کرد و جشن و همبستری‌های گروهی آغاز می‌شد. در این مراسم، مسابقات و بازی‌های ورزشی هم بر پا می‌شد که شاه می‌بایست در آنها شرکت کند و قدرت و توانایی‌های جسمی خود را در آنها به نمایش بگذارد. این روال کشته شدن شاه، سوگواری برای او و ازدواج دوبارۀ ملکه روندی هر ساله بود که به تقلید از اسطورۀ رفتن ایزد گیاهی به زیر زمین و بازگشت او و ازدواجش با ایزدبانوی باروری صورت می‌گرفت.[61] با گذر زمان و به تناسب شرایط جدید، روند این مراسم هم دچار تغییر و تحول شد. در حالی که در گذشته در این مراسم شاه-ایزد کشته یا حتی خورده می‌شد، در دوره‌های بعد، مرگ و زندگی دوبارۀ او و بازگشتش به زمین به صورت خلع کردن او از سلطنت، کتک زدنش و خارج کردن بتش از دروازه‌های شهر نمایانده می‌شد. پس از کتک زدن یا بیرون بردن شاه یا نماد او از شهر، مردم به عزاداری می‌پرداختند. بعد شاه را دوباره به تخت می‌نشاندند و مراسم جشن و اُرجی یا همبستری‌های جمعی به منظور تقویت باززایی آغاز می‌شد. همچنین، در آسیای غربی، این آیین دیگر هر سال برگزار نمی‌شد و دوره‌های چندین‌ساله‌ای و مثلاً پنجاه‌ یا شصت ‌ساله در نظر گرفته می‌شد که در انتهای آن شاه باید از سلطنت کنار می‌رفت. سپس، رفته‌رفته برکناری شاه از سلطنت هم از مراسم حذف شد و آیین یادشده به این صورت درآمد که پادشاه در آخر هر دوره‌ای که می‌توانست یک یا ده سال یا بیست سال باشد، موقتاً از سلطنت استعفا می‌داد و به جای او یک بزه‌کار محکوم به اعدام را برای چند روز، معمولاً پنج یا شش روز به سلطنت می‌نشاندند، یعنی تا آن زمان که خدای میرنده می‌بایست بمیرد. در پایان این دوره، آن فرد بزه‌کار را می‌کشتند و خون او را بر گیاهان می‌ریختند تا به این ترتیب آیین بارورسازی صورت گرفته باشد. سپس، پادشاه دوباره بازمی‌گشت و به سلطنتش می‌رسید. مدارکی در دست است که در ایران دورۀ هخامنشی هم این آیین اجرا می‌شده است. ظاهراً تا همین اواخر در بسیاری از دهات ایران هم رسمی مشابه وجود داشته است که در شش روز عید، حاکم محل را از کار برکنار و به جای او یک حاکم موقت را منصوب می‌کردند و او را به شدت کتک می‌زدند. صورتی دیگر از برگزاری این آیین در منطقۀ پنجوین در نزدیکی مرز ایران و کردستان هم گزارش شده است. در این مناطق، هنگامی که شاه پیر می‌شد و دیگر نمی‌توانست با زنش همبستری کند، زن و شاه را می‌کشتند و پسرشان جانشین او می‌شد.[62] بقایای این آیین امروز هم در برخی از آداب و رسوم در ایران زنده مانده است. حاجی فیروزها که امروزه در روزهای پایانی سال با صورت‌های سیاه و لباس های سرخ و با رقص و آواز آمدن بهار را نوید می‌دهند، یادگارهایی از همین آیین کهن‌اند که بازگشت ایزد گیاهی از جهان مردگان را نمایش می‌دهند و سیاهی چهرۀ آنها نشانۀ بازگشتشان از جهان مردگان و لباس قرمز آنها نمودار حیات دوباره‌شان است.[63] همچنین، احتمالاً رسم ”عروس گوله“ یا ”عروس گولی“ (عروس غول) یا ”پیربابو“ که هم‌زمان با آغاز سال نو در گیلان و مازندران اجرا می‌شود هم با همین آیین مرتبط است. در این نمایش آیینی، غولی عاشق دختری است، اما دختر به او توجهی نمی‌کند و کوسه را دوست دارد. کوسه و غول با هم درگیر شده، کوسه کشته می‌شود. سپس، غول دختر را می‌دزدد و فرار می‌کند. پس از مدتی، دختر از دست غول می‌گریزد و بر سر پیکر بی‌جان کوسه حاضر می‌شود. او با نوازش کوسه و کشیدن لباسش بر بدن او وی را دوباره زنده می‌کند.[64] ساختار و نشانه‌های موجود در این آیین و از جمله رنگ سیاه غول و لباس‌های قرمزش، دزدیدن عروس، بازگشت عروس و زاری او بر پیکر کوسه که سبب زنده شدن وی می‌شود، دادن تخم‌مرغ، گندم و برنج به اجراکنندگان این نمایش، زمان اجرای آن که آغاز بهار است و رقص و پایکوبی در این مراسم از مشابهت‌های این آیین با حاجی فیروز و آیین دیرینۀ پیوند مقدس شاه-ایزد و الهۀ باروری هستند.[65] چنین به نظر می‌رسد که آیین های میرنوروزی و کوسه برنشین نیز در پیوند با آیین یادشده باشند. مراسم میرنوروزی همراه با آغاز بهار و در خمسۀ مسترقه و گاه از اول تا سیزده فروردین برگزار می‌شد. در این مراسم، مردی را از میان طبقات پایین جامعه برمی‌گزیدند و حکومت شهر را برای چند روز به او می‌سپردند. او در این مدت اختیار کامل داشت و می‌توانست هر فرمانی که می‌خواست صادر کند. اما پس از این مدت، او را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند. شباهت این آیین با مراسم ازدواج مقدس و آزار شاه و خلع او از سلطنت، که پیش از این بدان پرداختیم، آشکار است.[66] در مراسم کوسه برنشین هم، که برخی آن را صورتی از آیین میرنوروزی دانسته‌اند، در آغاز بهار مردی کوسه، زشت و یک چشم را بر خری سوار می‌کردند و در شهر می‌گرداندند. او در حالی که بادبزنی در دست داشت، دائماً می‌گفت: ”گرم است“ و مردم به او گلوله‌های برف پرتاب می‌کردند.[67]

در حقیقت، این آیین‌ها ریشه در باور به ”برکت‌بخشی“ شاه داشتند. نزد معتقدان به این رسوم، شاه جایگاهی پُراهمیت و حساس داشت و هرگونه آسیب یا خدشه به توانایی‌ها و سلامت شاه می‌توانست حیات جامعه را با خطرات جدی مواجه سازد. از آنجا که به هر روی با پیری و سستی گرفتن توانایی‌های شاه-ایزد مصائب و بلایای بسیاری دامنگیر مردم می‌شد، در بسیاری مناطق با بروز نخستین نشانه‌های ضعف در وی، او را می‌کشتند تا روحش را پیش از آنکه دچار زوال قطعی شود، به جانشین جوان و نیرومندی منتقل کنند. کشتن شاه-ایزد به این علت بود که با بازداشتن روح او از فرار و انتقال آن به جانشین مناسب، از بروز بلا و خطر نابودی حیات جلوگیری کنند. باور بر این بود که اگر اجازه دهند شاه به مرگ طبیعی بمیرد، روح او که به اختیار خود جسم را ترک کرده بود بازنمی گشت یا حتی ممکن بود شیطان یا جادوگری آن را بیرون بیاورد یا سرگردان کند. به این ترتیب، آنها با کشتن شاه-ایزد پیش از ضعف و سستی گرفتن قطعی‌اش، اطمینان می‌یافتند که جهان دچار زوال و نابودی نمی‌شود.[68] همچنین، اگر شخصی که نامزد پادشاهی بود نقصی داشت، او را به سلطنت نمی‌نشاندند، چرا که شاه می‌بایست مانند خدا کامل باشد تا بتوانند وظیفۀ برکت‌بخشی‌اش را به خوبی ایفا کند. مثلاً اگر جایی از بدنش شکسته یا دندانش افتاده بود یا جای زخمی بر تن داشت، به او اجازۀ تاج‌گذاری نمی‌دادند، زیرا باور داشتند که از حکومت شاهی که نقص جسمانی دارد، بلایا و مصائب بزرگی پدید خواهد آمد.[69]

در برخی مناطق، قوانین و تابوهای گوناگونی مانند پرهیزهای غذایی، پرهیز از دیدن دریا، نتابیدن خورشید بر شاه در حالی که در بسترش است، کوتاه نکردن مو یا ناخن، عبور نکردن از پل، زندگی کردن در مکان‌هایی دور از مردم و ظاهر نشدن در انظار برای شاه تعیین می‌کردند و از او می‌خواستند برای حفظ سلامت خود و به تبع آن نظام طبیعت، آنها را رعایت کند.[70] گفتنی است که در برخی از قصه‌های مورد بررسی هم مواردی دیده می‌شود که یادآور تابوهای ذکر شده است. برای مثال، در قصۀ ”تیزتن،“ قهرمان بلافاصله پس از تولد در کاخی مورد مراقبت شدید قرار می‌گیرد و همۀ روزنه‌های قصر پوشانده می‌شود، به گونه‌ای که حتی نور آفتاب نمی‌تواند به داخل قصر بتابد.[71] اگرچه انگیزۀ شاه در این قصه پیشگویی رمالی است که گفته است فرزندش غربت‌کش می‌شود، اما به هر روی شباهت این نمونه با زندگی شاه-ایزدان و تابوهایی که باید رعایت می‌کردند انکارناپذیر است. همچنین، قصرها و اتاق‌هایی که در قصه‌ها شاهزاده‌خانم‌ها در آنها زندگی می‌کنند یا اسیر شده‌اند هم شباهت بسیاری به محل زندگی شاه-ایزدان دارد. آنها غالباً در سرزمین‌هایی بسیار دور، ناشناخته و دور از دید مردمان و در قصرهایی زندگی می‌کنند که رسیدن به آنها بسیار دشوار است و به همین سبب، تا پیش از رسیدن قهرمان همۀ مردان در رسیدن به ایشان و دست یافتن به وصال آنها ناکام بوده‌اند. اگرچه برخی این حضور شاهزاده‌خانم‌ها در مکان‌های دورافتاده را مرتبط با آیین‌های بلوغ دانسته‌اند،[72] اما توصیفات ظاهر و ویژگی‌های محل سکونت آنها ایشان را بیشتر به کاهنه‌هایی مانند می‌کند که در معابد و در آیین ازدواج مقدس با جامه‌ها و زیورهای زیبا انتظار شاه-ایزدان را می‌کشیدند.[73]

مختصر آنکه به سبب اهمیت و کارکرد شاه در جوامع یادشده، هر کسی نمی‌توانست به مقام پادشاهی برسد و کسی که برای این مهم برگزیده می‌شد، می‌بایست در مراسمی ”شایستگی“ و ”توانایی“ خود را برای دست یافتن به این مقام حساس اثبات کند. این سنجش میزان شایستگی شاه معمولاً به صورت شرکت در مسابقات و مبارزه با مدعیان صورت می‌گرفت. ظاهراً به همین منظور و برای یافتن ”شایسته“‌ترین و بهترین شاه بود که وصف ”زیبایی“های شاهزاده‌خانم‌ها را هرچه فریبنده‌تر و اغواگرانه‌تر در مناطق متفاوت و تا دوردست‌ها می‌پراکندند تا بدین ترتیب، بهترین مردان را به سرزمین خود بکشانند.[74] آنچه ما امروز در قصه‌ها به صورت عاشق شدن مردان با دیدن تصویری از شاهزاده‌خانم یا شنیدن وصف او و راهی سرزمین‌های دور شدن و پشت سر گذاشتن آزمون‌هایی دشوار برای ازدواج می‌بینیم، بازتاب همین رسوم است.

رسم آزمودن شاه-داماد در مناطق متفاوت

بنا بر شواهد، در گذشته و در بسیاری از مناطق جهان، تخت پادشاهی و آغوش ملکه هر دو ملازم یکدیگر بودند. مردی که موفق می‌شد با ملکه ازدواج کند، به پادشاهی نیز می‌رسید. اما مردان ملکه می‌بایست طی مراسم یا مسابقه‌ای شایستگی خود را برای همسری او اثبات کنند. این مراسم در مناطق متفاوت به صورت‌های گوناگون و گاه پیش از رسیدن به پادشاهی و گاه پس از آن صورت می‌گرفت.[75] برای نمونه، در میان لیبیایی‌ها مراسم انتخاب شاه-داماد به صورت برگزاری یک مسابقۀ دو اجرا می‌شد و سریع‌ترین دونده حق همسری ملکه و پادشاهی را به دست می‌آورد. در یونان نیز این آیین به همین صورت و به صورت شرکت در بازی‌های المپیک اجرا می‌شد. ظاهراً جایزۀ نخستین بازی‌های المپیک نیز نشستن بر تخت شاهی بود و قدیم‌ترین بازی‌های المپیک به صورت یک مسابقۀ دو به منظور دست یافتن به تخت شاهی برگزار می‌شد. یکی از آیین‌های ازدواج قرقیزها هم مسابقه‌ای است که ”تعقیب عشق“ نام دارد و در آن، مردان برای به دست آوردن عروس با هم به رقابت می‌پردازند. در این مراسم، عروس در حالی که تازیانه‌ای در دست دارد، سوار بر اسبی تیزرو می‌تازد. سپس، مردان تعقیبش می‌کنند و عروس از آنِ کسی خواهد بود که موفق شود او را بگیرد. عروس می‌تواند از تازیانه‌اش برای راندن خواستگارانی استفاده کند که دلخواهش نیستند. در میان کوریاک‌های آسیای شرقی نیز مسابقه‌ای مشابه دیده می‌شود. کوریاک‌ها چادری بزرگ و گرد درست می‌کنند و اطراف آن حجره‌های جداگانه‌ای قرار می‌دهند. عروس باید از همۀ حجره‌ها عبور کند، بی‌آنکه گرفتار هیچ‌یک از خواستگاران شود. زنان قبیله در این مراسم با عروس همراهی می‌کنند و انواع موانع را بر سر راه مردان قرار می‌دهند تا از دست یافتن آنها به عروس جلوگیری کنند. آنها در طول مسیر مردان را به دام می‌اندازند یا آنها را می‌زنند و به این ترتیب، خواستگاران شانس بسیار کمی برای موفقیت دارند. گویا در اروپای شمالی هم چنین رسمی رایج بوده است، چرا که در زبان‌های ژرمنی، انگلوساکسون و نروژی، واژه‌ای مشترک برای ازدواج وجود دارد که به معنای ”مسابقۀ عروس“ است.[76] در افریقای غربی، شاه پس از آنکه انتخاب شد، می‌بایست در زیر درخت بزرگی در محوطۀ مقدس خود می‌ایستاد و در آنجا با کسانی مبارزه می‌کرد که به سلطنتش اعتراض داشتند. در افریقای مرکزی هم شاه در هنگام کاهش توان و از بین رفتن سلامتی‌اش می‌بایست شخصاً از جان خود دفاع می‌کرد و جانشین تخت شاهی از طریق مبارزۀ مرگ و زندگی در میان مدعیان تعیین می‌شد. مدعیان آن‌قدر می‌جنگیدند تا فقط یک تن باقی می‌ماند. در انگلیس نیز بقایای چنین رسمی تا همین اواخر در مراسم تاج‌گذاری وجود داشت. در مراسم تاج‌گذاری، پهلوانی به میدان می‌آمد و  کسانی را که به حق شاه معترض بودند، به مبارزۀ مرگ و زندگی دعوت می‌کرد.[77] به نظر می‌رسد که رسم ”فرار شاه“ در روم هم یادگاری از این رسم بوده باشد. در این آیین، نخست مراسم قربانی صورت می‌گرفت و سپس، شاه می‌گریخت و رقیبان به دنبال او راه می‌افتادند. اگر دوندگان به او می‌رسیدند، باید تاج و احتمالاً جانش را به تیزپاترین دوندۀ آن جمع می‌بخشید. به نظر می‌رسد فرار شاه در اصل مربوط به مسابقۀ سالانۀ سلطنت بوده که در آن، تخت شاهی به شکل پاداش به سریع‌ترین دونده پیشکش می‌شد و هم‌زمان ملکه نیز به ازدواج او درمی‌آمد. در پایان هر سال، شاه می‌بایست برای ادامۀ سلطنتش دوباره می‌دوید و این کار آن‌قدر ادامه می‌یافت تا بالاخره شکست می‌خورد و برکنار و کشته می‌شد. به مرور زمان، این مسابقه به صورت مراسمی ظاهری درآمد و شکل تعقیب و گریز به خود گرفت.[78] مبارزه برای به دست آوردن پادشاهی در میان شاهان آسیای‌ غربی و از جمله شاهان ایرانی نیز وجود داشت. شاهان هخامنشی می‌بایست خصلت‌های ”پهلوانی“ می‌داشتند و هر ساله در شکار و تیراندازی‌های سنتی نوروز شرکت می‌کردند. اگر شاهی توانایی شرکت در چنین مسابقاتی را نداشت، دیگر نمی‌توانست در مسند پادشاهی باقی بماند.[79]

ظاهراً این آزمون‌ها متعلق به دوران غلبۀ فرهنگ مادرتباری است. در این جوامع رسم بود که زنان خانوادۀ شاهی همواره در خانه بمانند و با مردانی از تبار دیگر و کسانی که غالباً از سرزمین‌های دیگر می‌آمدند ازدواج کنند. این مردان به سبب ازدواج با این شاهزاده‌خانم‌های بومی به پادشاهی می‌رسیدند. بدین ترتیب، پسران نسل اندر نسل بر کشورهای گوناگون سلطنت می‌کردند. در این جوامع، ازدواج دختران ”نژاده“ با مردان عادی و بیگانگان و حتی بردگان ایرادی نداشت، به این شرط که خود مردان برای این امر شایستگی و شرایط لازم را داشته باشند. شاهزاده‌خانم‌ها باید از مردانی صاحب فرزند می‌شدند که از نظر جسمی و روحی-مطابق معیارهای جامعۀ ابتدایی- برای انجام وظیفۀ مهم زادن فرزند و ادامۀ نسل ”مناسب“ بودند. به همین علت هم بود که مراسم آزمودن شایستگی‌های شاه با دقت هر چه بیشتر اجرا می‌شد تا کسی برگزیده شود که از هرگونه ”عیبی،“ که ممکن بود در اجرای وظایف مقدسش در تضمین باروری و سعادت جامعه اختلالی ایجاد کند، پاک باشد. روشن است که خصوصیات شاهی که می‌بایست به تخت شاهی بنشیند، در جوامع و فرهنگ‌ها و دوره‌های گوناگون متفاوت بود، اما کاملاً منطقی و پذیرفته است که تصور کنیم در جوامع بدوی ”قدرت بدنی“ و ”زیبایی ظاهری“ از معیارهای مهم شمرده می‌شده است.[80]

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

 شباهت ماجرای انتخاب همسر ملکه، که سرانجام به تخت پادشاهی ختم می‌شد، به روند گزینش مردان برای ازدواج با شاهزاده‌خانم‌های قصه‌ها کاملاً آشکار است و پیوند این ساختار را با آیین‌های باروری روشن می‌کند. در قصه‌ها نیز مانند آیین‌های یادشده، با چنین سیری روبه‌رو هستیم:

جستجو برای یافتن زن  ←  گذراندن آزمون‌هایی دشوار  ←  ازدواج (←   تخت پادشاهی)

 

گذشته از اینکه اساطیر خود در طول زمان دچار تغییر و تحول می‌شوند، روشن است که قصه‌ها به سبب سرشتشان و نداشتن جنبۀ قدسی بیشتر تحت تأثیر تغییرات قرار می‌گیرند و گشتار می‌یابند. اگرچه اسطوره‌بن ”به تخت شاهی نشستن“ در برخی از قصه‌ها حذف شده است، اما حضور باقی اسطوره‌بن‌ها پیوند این قصه‌ها را با اسطوره و آیین‌های یادشده نشان می‌دهد. همچنین، شکل آزمون‌ها در قصه‌ها به تناسب طبیعت قصه‌ها و جنبۀ سرگرم‎‌کنندۀ آنها کاملاً تغییر یافته است. در حالی که در آیین‌های یادشده و نیز روایات حماسی، آزمون‌ها غالباً به صورت رزم و مبارزه یا مسابقات ورزشی است، آزمون‌های قصه‌ها بیشتر به صورت حل معما یا انجام کارهای محال یا دشوار درآمده است. در روایت‌های حماسی که به نسبت قصه‌ها به اساطیر نزدیک‌ترند، شایستگی مردان معمولاً از طریق کشتن جانوران درنده و اژدهایان، کمان‌کشی، تیراندازی و نیزه‌افکنی یا مبارزه با خود دختر و شکست دادن او آزموده می‌شود. در فضای پهلوانی این‌گونه متون هم، همچون اساطیر و آیین‌های یادشده، مرد مناسب برای ازدواج با شاهدخت و داماد شایسته شخصی شمرده می‌شود که به لحاظ جنگاوری و پهلوانی و مهارت‌های رزمی در جایگاه مناسبی باشد و معیارهای دیگری چون ”خوش‌چهره“ بودن یا ”عقل معاش“ داشتن یا مال‌دار بودن و ”زیرکی“ در درجات کمتری از اهمیت قرار دارند، اما در قصه‌ها که صورت آزادتر و گشتاریافته‌تر این ساختارها هستند و در طول سالیان به صورت شفاهی از نسلی به نسلی منتقل شده‌اند، با فراموش یا کمرنگ شدن اسطوره‌ها، ملاک و آزمون‌های انتخاب مردان -اگرچه گاه به صورت آزمون‌های توان بدنی و رزم هم دیده می‌شود- غالباً به شکل آزمون‌های هوش و سنجش میزان ”ذکاوت“ و ”درایت“ مردان یا توانایی آنها برای تأمین ”معاش“ و ”آسایش“ شاهزاده‌خانم‌ها درآمده است. به این ترتیب، به نظر می‌رسد که هرچه قصه‌ها متعلق به جوامع ”بدوی“تر و ”سنتی“تری باشند، آزمون‌های آنها هم خشن‌تر و با تأکید بیشتر بر توان بدنی‌اند و هرچه جوامع ”بالغ“تر باشند، آزمون‌ها هم از شکل نخستین و ”بدوی“ و تأکید صرف بر قوای بدنی فاصله می‌گیرند و صورت‌هایی ”منطقی“تر می‌پذیرند. با پیشرفت فرهنگی جوامع و بلوغ فکری آنها، برتری قدرت بدنی شاه/داماد/ایزد در اسطوره، در قصه‌ها به برتری درایت و زیرکی او نسبت به رقبا و تبار ایزدی و پیوندش با دنیای ایزدان به بهره‌مندی او از کمک‌های یاریگران فراطبیعی چون پریان و دیوها و غول‌ها تبدیل شده است.[81]

افزون بر اینها، می‌توان امیدوار بود که یافته‌های این پژوهش در خصوص آزمون‌های مردانۀ ازدواج ما را در درک و دریافت دیدگاه جامعۀ ایرانی از مردی و مردانگی و سیر تحول این مفاهیم نیز یاری ‌کند و تأثیر اساطیر و باورهای کهن را بر تلقی جامعۀ امروزی ایران از این مفاهیم نشان دهد. به عبارتی، می‌شود پرسید آیین‌ها و قصه‌های یادشده چه تأثیراتی بر تلقی ایرانیان امروز از مردی و مردانگی دارد؟ بررسی این موضوع و پرداختن به جنبه‌های گوناگون آن مجالی دیگر می‌طلبد و بحث دربارۀ آن را به پژوهش‌های بعدی و دیگر پژوهشگران واگذار می‌کنیم.

[1]الگوهای اسطوره‌ای غالباً تحت تأثیر عوامل و شرایط بیرونی عناصر قدیمی‌ و اصلی خود را از دست می‌دهند و عناصر جدیدی کسب می‌کنند. این فرایند گشتار نامیده می‌شود. بنگرید به

Claude Levi-Strauss, The Raw and the Cooked (New York: Harper & Row, 1969), 13.

[2]در نظریۀ اسطوره‌شناسی ساختاری کلود لوی استروس، به کوچک‌ترین واحد سازندۀ هر اسطوره، اسطوره‌بن (Mytheme) می‌گویند و مقصود از آن، هر جمله‌ای است که نشان‌دهندۀ واقعه‌ای اسطوره‌ای باشد. بنگرید به کلود لوی استروس، ”بررسی ساختاری اسطوره،“ ترجمۀ بهار مختاریان و فضل الله پاکزاد، ارغنون، شمارۀ 4 (1373)، 159-135؛ نقل از 140.

[3] علی‌اشرف درویشیان و رضا خندان، فرهنگ افسانه‌های مردم ایران (تهران: کتاب و فرهنگ، 1377-1383)، جلد 18، 179.

[4]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 136-137 و 271-272؛ جلد 2، 61، 167-170 و 301؛ جلد 3، 148-149، 358، 396-401 و 411-413؛ جلد 7، 68، 110، 510 و 563؛ جلد 8، 17؛ جلد 12، 212، 294 و 456-465.

[5]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 137-138؛ جلد 2، 301.

[6]علیرضا حسن‌زاده، افسانۀ زندگان (تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران و بقعه، 1381)، جلد 2، 965.

[7]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 12، 214-215؛ حسن‌زاده، افسانۀ زندگان، جلد 2، 796 و 854.

[8]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 155-158.

[9] ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق (تهران: مرکز دائره‌المعارف اسلامی، 1386)، جلد 1، 247-253.

[10]فردوسی، شاهنامه، جلد 1، 99-102.

[11]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 7، 437.

[12]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 5، 747؛ جلد 17، 576-577.

[13]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 307-308.

[14]حسن‌زاده، افسانۀ زندگان، جلد 2، 861.

[15]حسین اسماعیلی، ”داستان زال از دیدگاه قوم‌شناسی،“ در تن پهلوان و روان خردمند، به کوشش شاهرخ مسکوب (تهران: طرح نو، 1374)، 179-236؛ نقل از 208؛ درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 3، 192-193 و 207-214؛ جلد 7، 210.

[16]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 115 و 117؛ جلد 3، 358.

[17]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 137.

[18]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 172 و 396.

[19]سجاد آیدنلو، ”چند بن‌مایه و آیین مهم ازدواج در ادب حماسی ایران با ذکر و بررسی برخی نمونه‌های تطبیقی،“ جستارهای ادبی، شمارۀ 160 (1387)، 1-23؛ نقل از 4.

[20]ابونصر علی‌بن احمد اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه (تهران: دنیای کتاب، 1389)، 52-53؛ ابوطاهر محمدبن حسن‌بن علی‌بن موسی طرطوسی، داراب‌نامه (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1374)، جلد 1، 119-121؛ هفت‌لشکر: طومار جامع نقالان، به تصحیح مهران افشاری و مهدی مداینی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، 1377)، 201.

[21]فردوسی، شاهنامه، جلد 1، 247-253 و 254-255.

[22]راماین، به کوشش عبدالودود اظهر دهلوی (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1350)، جلد 1، 91-127.

[23] هومر، ادیسه، ترجمۀ سعید نفیسی (تهران: علمی و فرهنگی، 1370)، 472-489.

[24]ایرانشاه‌بن ابی‌الخیر، بهمن‌نامه، ویراستۀ رحیم عفیفی (تهران: علمی و فرهنگی، 1370)، 114-134 و 508-520.

[25]بانوگشسب‌نامه، به کوشش روح‌انگیز کراچی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، 1382)، 106-108.

[26] فرامرزنامه، به اهتمام مجید سرمدی (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1382)، 114-115، 118 و 156-157؛ طرطوسی، داراب‌نامه، 498.

[27]ورونیکا ایونس، اساطیر هند، ترجمۀ باجلان فرخی (تهران: اساطیر، 1381)، 170.

[28]مهابهارات، ترجمۀ میرغیاث‌الدین قزوینی، به کوشش سیدمحمدرضا جلالی نایینی (تهران: طهوری، 1358)، 172-190.

[29]فردوسی، شاهنامه، جلد 5، 20-51.

[30]باباقورقود، ترجمۀ فریبا عزب‌دفتری و محمد حریری (تهران: ابن‌سینا، 1355)، 173-188.

[31]ایرانشان‌بن ابی‌الخیر، کوش‌نامه، به کوشش جلال متینی (تهران: علمی، 1377)، 328-349.

[32] بانوگشسب‌نامه، 122-123؛ هفت لشکر، 200-202.

[33]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 118 و 431؛ جلد 3، 158، 160 و 404.

[34]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 5، 176-177.

[35]به علت کثرت تعداد قصه‌های مورد بررسی و مجال محدود مقاله و نیز به منظور جلوگیری از اطناب، از ذکر همۀ قصه‌ها در جدول خودداری شد.

[36]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 18، 57-64.

[37]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 349-355.

[38]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 17، 576-577؛ جلد 12، 251؛ جلد 8، 57-58.

[39]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 7، 242، 248 و 261.

[40]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 297-298؛ جلد 3، 23-24.

[41]درویشیان و خندان،  فرهنگ افسانه‌ها، جلد 2، 121.

[42]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 7، 242 و261.

[43]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 2، 38؛ جلد 5، 265 و 269.

[44]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 236 و 307-308.

[45]فردوسی، شاهنامه، جلد 1، 247-253 و 254-255.

[46]فردوسی، شاهنامه، جلد 2، 289-304.

[47]فردوسی، شاهنامه، جلد 1، 103-107.

[48]الیاده، رساله در تاریخ ادیان، ترجمۀ جلال ستاری (تهران: سروش، 1389)، 26.

[49]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه ها، ج 5، 517-513.

[50]الیاده، رساله در تاریخ ادیان، 29-31.

[51]James George Frazer, Totemism and Exogamy (New York: Cosimo, 2009), vol. 2, 228-299.

[52]R.A Kanyoro Musimbi‌, “Matriarchy,” in Routledge International Encyclopedia of Women: Global Women’s Issue and Knowledge‌, ed. Cheris Kramarae and Dale Spender (New York and London: Routledge, 2000), 318-320.

[53]بوریس وازیمن و جودی گووز، لوی استروس: قدم اول، ترجمۀ نورالدین رحمانیان (تهران: پردیس دانش، 1392(، 32-37.

[54]محمد افروغ، ”جایگاه دالو (مادربزرگ) در ایل بختیاری،“ نجوای فرهنگ، شمارۀ 3 (1386)، 125-128.

[55]Musimbi, “Matriarchy,” 318-319.

[56]جیمز جرج فریزر، شاخۀ زرین: پژوهشی در جادو و دین، ترجمۀ کاظم فیروزمند (تهران: آگاه، 1386)، 198 و 208-213.

[57]فریزر، شاخۀ زرین، 181-195 و 437-441؛ مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر (تهران: آگه، 1386)، 419 و 422؛ مهرداد بهار، از اسطوره تا تاریخ (تهران: چشمه، 1384)، 170.

[58]خسرو فانیان، ”پرستش الهه- مادر در ایران،“ بررسی‌های تاریخی، شمارۀ 43 (1351)، 211-248.

[59]فریزر، شاخۀ زرین، 80؛ بهار، پژوهشی در اساطیر، 393.

[60] بهار، پژوهشی در اساطیر، 393؛  بهمن سرکاراتی، سایه‌های شکارشده (تهران: طهوری، 1385)، 23.

[61] بهار، پژوهشی در اساطیر، 419؛ 424-428؛ بهار، از اسطوره تا تاریخ، 269-272 و 388؛ فریزر، شاخۀ زرین، 209-212؛ الیاده، رساله در تاریخ ادیان، 319-324.

[62] بهار، از اسطوره تا تاریخ، 270-273، 348-349 و 388-391.

[63] بهار، از اسطوره تا تاریخ، 330.

[64]علی بلوکباشی، نوروز: جشن نوزایی آفرینش (تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، 1388)، 40؛ جهاندوست سبزعلیپور، ”تحلیل اسطوره‌شناختی عروس گولی از آیین‌های باروری گیلان،“ نقد ادبی، سال 6، شمارۀ 22  (1392)، 113-136؛ نقل از 121.

[65]سبزعلیپور، ”تحلیل اسطوره‌شناختی،“ 131-132.

[66]بلوکباشی، نوروز، 41-44؛ بهار، از اسطوره تا تاریخ، 390-391.

[67]بلوکباشی، نوروز، 35-37؛ حسن ذوالفقاری، ”میرنوروزی،“ نجوای فرهنگ، سال 1، شمارۀ 2 (1385)، 13-20؛ نقل از 19.

[68]بهار، از اسطوره تا تاریخ، 271؛ فریزر، شاخۀ زرین، 295-296.

[69]فریزر، شاخۀ زرین، 147-150 و 303؛ بهار، از اسطوره تا تاریخ، 274274-274.

[70]فریزر، شاخۀ زرین، 220-223.

[71]درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 3، 192.

[72]اسماعیلی، ”داستان زال،“ 202-203.

[73]بهار، پژوهشی در اساطیر، 423-424؛ درویشیان و خندان، فرهنگ افسانه‌ها، جلد 1، 354؛ جلد 3، 370 و 465؛ جلد 5، 579 و 616.

[74]اسماعیلی، ”داستان زال،“ 209.

[75]فریزر، شاخۀ زرین، 209.

[76]فریزر، شاخۀ زرین، 209-210.

[77]فریزر، شاخۀ زرین، 212-213.

[78]فریزر، شاخۀ زرین، 211-212.

[79]بهار، از اسطوره تا تاریخ، 271.

[80]فریزر، شاخۀ زرین، 208-209.

[81]شایان ذکر است که این ساختار در قصه‌های شمارۀ B302* و B461* و A 465 * و 550 و C513 و 725 و 857* دیده می‌شود. بنگرید به اولریش مارزلف، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی (تهران: سروش، 1371)، 77، 109، 111، 121، 125، 148 و 163.

فهرست سال ۲، شماره ۴

بخش فارسی

ویژۀ عباس کیارستمی

پیشگفتار
خاطره شیبانی

چشم‌اندازهای متغیر: بررسی تطبیقی مؤلفه‌های مستند و داستانی در آثار عباس کیارستمی
سعید عقیقی

تناقضات نابازیگری: نگاهی به بازیگری در فیلمهای عباس کیارستمی
روبرت صافاریان

عباس و نیمکتش: نگارنامهای از فیلم آخر و ناتمام عباس کیارستمی
حسین خندان

باد: سپیدبختی و سینمادوستی
نگار متحده

جستارهای گلچین

دستورکارهای ایدئولوژیک در مطالعات تاریخ صدر صفویه:مطالعۀ تاریخ ایران در عصر صفوی
بهزاد کریمی

در ستایش صورت و نکوهش معنی: بررسی و نقد رستاخیز کلمات
صاحب‌جمعی

بخش انگلیسی

ویژۀ عباس کیارستمی

فراتر از سینما: نگاه کیارستمی به فیلمسازی
مریم قربانکریمی

پویایی فضاهای هموار زنانه در به ی موانع مردسا رانه در فیلم ده کیارستمی
پونه سعیدی

امواج ایستا: رویکرد عکاسی و آغاز ناخودآگاه در پنج
دانا هنرپیشه

عباس کیارستمی و درسهایی از تاریکی، افکت، نابازنمایی و ناهویدایی
تانیا شلینا کنت

کیارستمی و موضوع عشق بر روی پردۀ سینمای ایران
پروشات کلامی

مرزهای فیلم مستند و داستانی در سینمای کیارستمی
پرشنگ صادقی وزیری

جستارهای گلچین

شیوهای در طنز در ادبیات فارسی
همایون کاتوزیان

گذار از شرق به جهان سوم
داریوش آشوری

فهرست سال ۲، شمارۀ ۳

نامگ: مختصری در ریشه‌شناسی و معنی‌شناسی
نیما جمالی

فرهنگ و دموکراسی
علی میرسپاسی

مسئلهء غرب، ایدهء فرهنگ و زندگی روزمره در ایران پس از انقلاب
محمد رضایی و هادی آقاجانزاده

طلاق از منظر سینمای زنان
نسرین رحیمیه

اندیشه‌های نژادی اروپایی، ملی‌گرایی ایرانی و نؤریهء ”حملهء اعراب“ و انحطاط
رضا ضیاء‌ابراهیمی

كمال خجندي، رضاقليخان هدايت و محمدهاشم آصف رستمالحكما
جليل نوذري

نگاهی به بادکش های حجامت
محسن فارسانی

هفت شهر عشق: معرفی و بررسی یادها
حمید صاحب‌جمعی

بخش انگلیسی

برادر ُکردم،امیرحسن پور
تامس ریکس

آمیزش صنعت شعر عربی و سنت درباری فارسی
اصغر سیدغراب

اندرون و مرکز شهر: حرمسرای کاخ گلستان در دورهء ناصری
لیلا پورطواف

ارانی، کسروی و دیو بیخردی
آرشاوز مظفری

نامگ: مختصری در ریشه شناسی و معنی شناسی

نامگ /nāmag/ (هزوارشِ آن:[1] MGLTA) واژه‌ای است که در زبان‌های فارسی میانۀ زرتشتی و مانوی باقی مانده است.[2] صورت باستانی آن را می‌توان nāmanka*، متشکل از دو جزء nāman به معنای نام و پسوند ka- دانست که پسوند اسم‌ساز است. منتها، از آنجا‌ که اولاً این کلمه در هیچ‌یک از زبان‌های دورۀ باستانی باقی‌ نمانده، ثانیاً چون که نه n نهایی nāman در نامگ آمده است و نه جبران آن، باید تاریخ پیدایش این کلمه را دورۀ میانۀ زبان‌‌‌‌‌های ایرانی دانست.[3] به عبارت دیگر، نامگ صورت باستانی ندارد و در دورۀ میانه، از دو جزء nām و پسوند ag-، ساخته شده است.[4] ظاهراً کهن‌ترین ضبط کلمه در ۴ کتیبۀ کردیر، متعلق به نیمۀ دوم قرن سوم میلادی، آمده باشد؛ یعنی سندی قدیمی‌تر که حاوی کلمه‌ی نامگ باشد به دست ما نرسیده است. نامگ در این ۴ کتیبه‌ مجموعاً ۱۱ بار به کار رفته است.[5] این تعدد موارد استفاده نشان می‌دهد که نامگ در آن تاریخ واژه‌ای پذیرفته‌شده در زبان فارسی میانه بوده و لاجرم از پیدایشش در آن زمان مدتی نه ‌چندان کوتاه گذشته بوده.

نامگ سه معنای اصلی دارد: ۱. مطلق مکتوب همچون کتاب و هر چیزی که نوشته‌ شده باشد، ۲. سند، ۳. مراسله.

۱. نامگ در معنای مکتوب

در باب پانزدهم فرهنگِ پهلوی که مجموعه‌ای است از هزوارش‌ها و املاهای دشوار فارسی میانۀ زرتشتی،[6] نامگ را معادل کلمۀ آرامی כתיב /ketiv/ (در عربی کتیب، در سریانی ܟܬܝܒܗ) دانسته‌اند. کلمۀ آرامی به معنای نوشته، کتاب و هر چیز مکتوب دیگری است.[7] در سطر 22 کتیبۀ کردیر در نقش رجب چنین می‌خوانیم:

  1. … um ēn nāmag ēd-iz rāy nibišt kū…

۲۲. . . . و این نامه را نیز نوشتم که . . .[8]

نامگ در اینجا در معنای نوشته آمده است.

در معنای کتاب هم نامگ در نام چند کتاب فارسی میانۀ زرتشتی آمده است: ارداویرازنامگ و جاماسپ‌نامگ که باقی مانده‌اند.[9] نامگ در نام کتاب‌های دیگری که اصلشان از دست رفته نیز آمده است: خودای‌نامگ (xwadāy-nāmag)، طوطی‌نامگ، اسکندرنامگ، سندبادنامگ و اونگ‌نامگ (ēwēnag-nāmag لفظاً: آیین‌نامه).[10] نامگ همچنین در همین معنا در ترکیب کارنامگ در عنوان کتاب مهم کارنامگ اردشیر پاپکان نیز آمده است.[11] ترجمۀ تحت‌اللفظی آن نام چنین است: کتاب اعمال اردشیر پسر بابک. همچنین، در مادیان هزاردادستان[12] به نام کتاب‌های حقوقی ازدست‌رفته‌ای برمی‌خوریم که طرف استناد مؤلف آن کتاب بوده‌اند: دادستان‌نامگ،[13] مُستبارنامگ[14] (mustbār-nāmag لفظاً: تظلم‌نامه)، خویشکاری‌نامگ موبدان[15] (xwēškārīh-nāmag ī mowbadān)، خویشکاری‌نامگ کارفرمایان[16] (xwēškārīh-nāmag ī‌kārframān[ān]‌).

نامگ غیر از جزیی از عنوان کتاب‌های خاص، در معنای عام برای نامیدن نوع مشخصی از مکتوبات نیز به کار رفته است. مثلاً در مادیان هزاردادستان ترکیباتی را نظیر پرسش‌نامگ[17] (pursišn-nāmag) در معنای صورت‌جلسۀ بازجویی و سخن‌نامگ[18] (saxwan-nāmag) در معنای صورت‌جلسۀ دادگاه، هِشت‌نامگ[19] (hišt-nāmag) در معنای طلاق‌نامه و یزش‌نامگ[20] (yazišn-nāmag) در معنای صورت‌جلسۀ انجام مراسم ور می‌توان یافت. همچنین، در آن کتاب به نامگ‌دان[21] (nāmag-nīdān) به معنای بایگانی برمی‌خوریم.

۲. نامگ در معنای سند

 در مادیان هزاردادستان نزدیک به 20 بار نامگ در معنای مکتوبی دارای ارزش حقوقی آمده است. مثلاً در بندی از آن کتاب می‌خوانیم:

Ud ān-ī guft kū ka gōwēd kū-m ēn wizīr ō tō dād ēg-iš gil ud nāmag dād bawēd.

و آن گفته شده که اگر گوید که ”این قباله را به تو می‌دهم.“ پس گِل (مُهر) و نامه را داده باشد.[22]

۳. نامگ در معنای مراسله

 کتابی موسوم به آیین نامه‌نویسی (پهلوی: Abar ēwēnag ī nāmag nibēsišnīh) احتمالاً از اواخر دورۀ ساسانی باقی‌ مانده است.[23] کتاب مطابق عنوانش حاوی الگوهای گوناگون مراسله است. این کتاب چنین آغاز می‌شود:

Nūn nibēsīhēd pad sazīd nibišt nāmag-ē ō kas kas xwadāyān…

اکنون نوشته می‌شود، نوشته‌ای سزاوار، نامه‌ای به یکایک خداوندان . . .

همچنین، در بند ۱۸ آمده است:

Nāmag pad bēš pursišnīh hunsandīh dādan…

نامه برای غمگساری، تسلیت . . .[24]

همچنین، در کارنامۀ اردشیر بابکان آمده است:

  1. uš nāmag ō pāpak kard kū amā ēdōn ašnūd kū ašmā rāy pus-ē ast ī abāyišnīg pad frahang ud aswārīh abēr frahixtag.[25]

۲۷. و نامه به پاپک کرد که ما ایدون شنیدیم که شما را پسی هست که بایسته، به فرهنگ و اسواری بسیار فرهیخته.[26]

نامگ در فارسی دری

پسوند ag- ایرانی میانه که خود بازماندۀ aka- ایرانی باستان است، در گذر به فارسی دری g نهایی خود را از دست داده و در گویش‌های متفاوت به اشکال فتحه یا کسره تبدیل شده است.[27] از این رو، نامه صورت فارسی دری نامگ فارسی میانه است. از لحاظ معنی‌شناسی، نامه هر سه معنای نیای خود را حفظ کرده است.

۱. نامه در معنای مکتوب

در عناوین کتاب‌های مشخصی همچون شاهنامه، مرزبان‌نامه، مصیبت‌نامه، اسرار‌نامه، گشتاسب‌نامه، سیاست‌نامه، نوروزنامه و مانندشان آمده است. همچنین، برای اشاره به نوع مشخصی از مکتوبات هم از نامه استفاده می‌شود: فرس‌نامه، بازنامه، فتوت‌نامه، ساقی‌نامه، خواب‌نامه، سفرنامه و مانند اینها. نامه در این معنا از پرکاربردترین واژه‌ها برای برساختن کلمات جدید در فارسی معاصر است: فیلم‌نامه، نمایش‌نامه، نظام‌نامه، پایان‌نامه، اساس‌نامه، لغت‌نامه، دانش‌نامه‌، اجازه‌نامه، دعوت‌نامه، بخش‌نامه، آیین‌نامه، جشن‌نامه، یادنامه، شناخت‌نامه، شب‌نامه، شیوه‌نامه و مانندشان. همچنین، نامه اخیراً در عنوان بخشی از فصول کتاب هم به کار می‌رود: نام‌نامه و کتاب‌نامه. در عناوین بعضی متون روایی و نمایشی فارسی معاصر، ملهم از عناوین کتب قدما، نامه در معنای حکایت یا داستان آمده است: عارف‌نامه یعنی داستان عارف و نه کتاب مستقلی دربارۀ عارف قزوینی.[28] همچنین‌اند فتح‌نامۀ مغان (داستان فتح مغان)،[29] گنج‌نامه (داستان گنج).[30]

نامه همچنین برای اشاره به جراید دوره‌ای به کار می‌رود. در این معنا به طول دورۀ انتشار جریده می‌پیوندد: روزنامه، هفته‌نامه، دو‌هفته‌نامه، ماهنامه، فصلنامه، دوفصلنامه، سالنامه و گاهنامه.

نامه، خارج از ترکیباتی اینچنین، در معنای کتاب در فارسی کلاسیک آمده است:

یکی نامه بود از گه باستان

فراوان بدو اندرون داستان[31]

این معنا در فارسی امروز متروک شده است.

۲. نامه در معنای سند

نامه در فارسی دری برای اشاره به نوشته‌ای به کار می‌رود که ارزش حقوقی دارد. در این معنا، به عنوان عقد یا عمل یا وضع حقوقی‌ای منضم می‌شود که در آن نوشته درج شده است: اجاره‌نامه، وصیت‌نامه، وکالت‌نامه، عقد‌نامه، طلاق‌نامه، بیمه‌نامه، گذر‌نامه، گواهی‌نامه، شهادت‌نامه، رضایت‌نامه، عهد‌نامه، پیمان‌نامه، مقاوله‌نامه، بیع‌نامه، صلح‌نامه، دادنامه، بارنامه، وقف‌نامه، شناسنامه و مانند اینها.

۳. نامه در معنای مراسله

استعمال نامه به صورت مجزا در معنای کتاب در فارسی امروز متروک شده است. مراسله در فارسی امروز یگانه معنای نامه است، وقتی که مجزا و بیرون ترکیب به کار می‌رود. این معنا در فارسی کلاسیک نیز وجود داشته است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامۀ اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه‌ای مطلع آن رنج تن و آفت جان

نامه‌ای مقطع آن درد دل و سوز جگر

نامه‌ای بر رقمش آه عزیزان پیدا

نامه‌ای در شکنش خون شهیدان مضمر[32]

[1] هزوارش کلمه‌ای بوده است که صورت آرامی‌اش نوشته، اما صورت ایرانی‌ میانه‌اش خوانده می‌شده است. بنگرید به ژاله آموزگار یگانه و احمد تفضلی، زبان پهلوی: ادبیات و دستور آن (تهران: انتشارات معین، ۱۳۸۲)، 60-61.

[2] دیوید نیل مکنزی، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، ترجمۀ مهشید میرفخرایی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۳)، ۱۰۹؛

Desmond Durkin-Meisterernst, Dictionary of Manichean Middle Persian and Parthian (Turnhout: Breplos, 2oo4), 238.

[3] زبان‌های ایرانی را از لحاظ زمانی در سه دوره قرار می‌دهند: از آغاز تا سال ۳۳۱ق‌م و یورش اسکندر دوران باستان است. از ۳۳۱ق‌م تا ۸۶۷م، سال به سلطنت رسیدن یعقوب لیث صفاری و رسمی شدن زبان فارسی دری، دورۀ میانه است و پس از آن دورۀ جدید. بدین ترتیب، حیات زبان فارسی نیز به سه دورۀ باستان، میانه و جدید تقسیم می‌شود. فارسی باستان، زبان کتیبه‌های پادشاهان هخامنشی، نیای فارسی میانۀ زرتشتی یا پهلوی است که خود نیای زبان فارسی دری است. در اینجا فارسی دری را، که زبانی است که این مقاله به آن نوشته شده است، به دو دورۀ کلاسیک، از ۶۳۰م تا ۱۹۰۶م (سال انقلاب مشروطه)، و فارسی معاصر، از آن تاریخ به این سو، تقسیم کرده‌ام تا تحول معنایی واژه را در طول تاریخ زبان فارسی دری دقیق‌تر نشان دهم. برای آگاهی از تاریخ زبان فارسی بنگرید به محسن ابوالقاسمی، تاریخ زبان فارسی (تهران: سمت، ۱۳۹۴).

[4]Henrik Samuel Nyberg, A Manuel of Pahlavi (Wiesbaden: Otto Harrassowitz, 1974), vol. 2, 135.

[5]Philippe Gingnoux, Glossaire des Inscriptions Pehlevies et Parthes (London: Lund Humphries, 1972), 30.

[6] احمد تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار (تهران: سخن، ۱۳۷۶)، ۳۲۱.

[7]Henrik Samuel Nyberg, Farhan ī Pahlavik (Wiesbaden: Otto Harrassowitz, 1988), 12.

[8]Philippe Gingnoux, Les Quatre Inscriptions du Mage Kirdīr (Paris: Association pour l’Avancement des Études Iraniennes, 1991), 36.

[9] تفضلی، تاریخ ادبیات، ۱۶۷ و ۱۷۳.

[10] تفضلی، تاریخ ادبیات، ۲۶۹، ۳۰۴، ۲۹۹ و ۲۴۵

[11] تفضلی، تاریخ ادبیات، ۲۶۰.

[12] تفضلی، تاریخ ادبیات، ۲۸۶

[13]برای آگاهی از محتوای مادیان هزاردادستان -مختصراً برای بخش اول MHD و برای بخش دوم MHDA- بنگرید به

Maria Macuch, Das Sasanidische Rechtsbuch “Mātakdān I Hazār Dātistān” (Wiesbaden: Deutsche Morgenländische Gesellschaft, 1981), Teil 2; Maria Macuch, Rechtskasuistik Und Gerichtspraxis Zu Beginn Des Siebenten Jahrhunderts in Iran: Die Rechtssamlung Des Farroḫmard I Wahrāmān (Wiesbaden: Harrassowitz, 1993); Anahit Perikhani︠a︡n, The Book of a Thousand Judgements: A Sasanian Law-book, trans. Nina G. Garsoïan (Costa Mesa: Mazda, 1997); MHD, 11-2, 36, 2.

[14]Mātakdān I Hazār Dātistān, A5, 11.

[15]Mātakdān I Hazār Dātistān, A26, 15.

[16]Mātakdān I Hazār Dātistān, A38, 16-17.

[17]Mātakdān I Hazār Dātistān, 78, 4-5, 7, 14, 15; 98, 4; 100, 7,11 etc.

[18]Mātakdān I Hazār Dātistān, 4, 8; 9, 7; 73, 12-14 etc.

[19]Mātakdān I Hazār Dātistān, 87, 10.

[20]Mātakdān I Hazār Dātistān, A13, 7; A27, 8.

[21]Mātakdān I Hazār Dātistān, 78, 12-13.

[22]Mātakdān I Hazār Dātistān, A34, 2-3.

[23] تفضلی، تاریخ ادبیات، ۲۹۴.

[24]Jamaspji Dastur Minocherji Jamasp-Asana, Corpus of Pahlavi Texts (Bombay, 1913), 132  and 135.

[25] آوانویسی برگرفته از محسن ابوالقاسمی، راهنمای زبان‌های باستانی ایران (تهران: سمت، ۱۳۸۶)، جلد ۱، ۲۲۵.

[26] ترجمه برگرفته از ابوالقاسمی، راهنمای زبان‌های باستانی ایران، ۲۳۱.

[27] محسن ابوالقاسمی، دستور تاریخی زبان فارسی (تهران: سمت، ۱۳۹۴)، ۳۲۵.

[28] محمدجعفر محجوب، دیوان کامل ایرج‌میرزا (تهران: نشر اندیشه، 2536شاهنشاهی/1356ش)، 75-96.

[29] هوشنگ گلشیری، نیمۀ تاریک ماه (تهران: نشر نیلوفر، ۱۳۸۰)، 311-336.

[30] گلشیری، نیمۀ تاریک ماه، 517-532.

[31] ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، تصحیح جلال خالقی مطلق (تهران: دائره‌المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۶) جلد ۱، ۱۲.

[32] محمدتقی مدرس رضوی، دیوان انوری (تهران: علمی فرهنگی، ۱۳۷۶)، جلد ۱، ۲۰۱.

فهرست سال ۲، شمارۀ ۲

ماهنامه بنیاد و سیاست‌زدایی از غرب‌زدگی
علی میرسپاسی و مهدی فرجی

جایگاه شفیعی كدكنی میان شعر و نثر
رضا قنّادان

ناگفته‌های گرگ: مطالعه‌ای تطبیقی از دو داستان “گرگ” و آوای وحش
ناصر ملكی، بهمن فلاح، معراج كاظمی

شهرزاد: فرهنگ مردمی ، فرهنگ رسانه‌ای و بازنمایی جنسیت در عصر دیجیتال
خاطره شیبانی

نماد كورش در ادبیات فارسیهود
ناهید پیرنظر

بازسازی تاریخ ایران باستان از لابه‌لای اوستا و فهلویات
ابولعلاء سودآور

نفس و روح از نظر قرآن
سیداسماعیل طبیبی

جستارهای انگلیسی

نه فقط درباره، بلكه برای كارگران: تحلیلی بررابطه مطبوعات وكارگران در ایران بعد از 88
زپ كالب

غیبت مترجم: استراتژی تهیه ترجمه فارسی داستان‌های هندی در عهد گوركانیان
آنا مارتین

حافظ و تأویل صوفیانه
داریوش آشوری

تاریخ روابط ایران و کانادا: از نخستین پیوندها تا تأسیس سفارت (1291-1337ش/1912-1958م)

جواد عبّاسی

دانشیار پیشین گروه تاریخ، دانشگاه فردوسی مشهد

جواد عبّاسی Javad Abbasi <­jahistorian@gmail.com> دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ در دانشگاه تهران (1379) و دانشیار پیشین گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد (تا سال 1398) و استاد مدعو دانشگاه ایالتی اوهایو (1391-1394) با تمرکز آموزشی­–پژوهشی بر تاریخ ایران در دورۀ مغول­-­تیموری است. در سال‌های اخیر، بر پژوهش و نگارش در زمینۀ تاریخ روابط ایران و کانادا و تاریخ جامعۀ ایرانی­–­کانادایی متمرکز بوده است. تاریخ روابط ایران و کانادا به روایت اسناداز جمله دستاوردهای این بخش از پژوهش‌های اوست.­[1]

 

تاریخ برقراری روابط رسمی میان ایران و کانادا به حدود 70 سال پیش و تأسیس سفارت ایران در اتاوا در 1335ش/1956م و تأسیس سفارت کانادا در تهران در 1337ش/1958م بازمی‌گردد.[2] این روابط به نسبت زمان نه چندان طولانی­اش، در مقایسه با بسیاری از کشورهای اروپایی و نیز ایالات متحد امریکا، با فرازونشیب‌های کم‌مانندی همراه بوده است. بسته شدن سفارت کانادا در تهران پس از حدود دو دهه در سال 1358ش/­1980م در پی درگیر شدن در ماجرای گروگان‌گیری در سفارت امریکا در تهران و خارج کردن شش نفر از امریکاییان با پاسپورت کانادایی، بازگشایی دوبارۀ سفارت کانادا در سال 1369ش/1990م و قطع روابط دو کشور در سال 1391ش/­2012م و ناکام ماندن کوشش‌ها برای برقراری دوبارۀ مناسبات تاکنون (1403ش/2024م) نشان­دهندۀ بخشی از این فرازونشیب‌هاست.[3] در نوشتار پیش رو، پیشینۀ روابط دو کشور تا تأسیس سفارت کانادا در تهران به منزلۀ آخرین گام برقراری روابط رسمی دیپلماتیک میان دو کشور بر اساس اسناد آرشیوی بررسی می‌شود.

پیوندهای گاه­به­گاه از طریق سفارت ایران در واشنگتن و سفارت انگلستان در تهران

ارتباط محدود میان ایران با کانادا در دهه‌های نخست قرن بیستم به­واسطۀ سفارت ایران در واشنگتن و سفارت انگستان در تهران برقرار بود.[4] برای نمونه، در سال 1291ش/1912م و هنگامی که سفارت انگلستان در تهران ضمن اعلام خبر برگزاری هفتمین کنگرۀ کشاورزی مناطق خشک (دیمی) در کانادا از وزارت خارجۀ ایران برای فرستادن نماینده‌ای به این کنگره دعوت کرد، وزارت خارجۀ ایران پس از دریافت نظر وزارت فواید عامه و برآورد هزینۀ انجام این کار از سوی ادارۀ محاسبات وزارت امور خارجه (240 دلار)، شارژدافر ایران در واشنگتن (علیقلی‌خان) را به عنوان نمایندۀ ایران معرفی کرد (اسناد شمارۀ 1 تا 4). از اسناد موجود چنین برمی‌آید که این روند، یعنی پیگیری امور مرتبط با کانادا از مسیر سفارت ایران در واشنگتن، تا پیش از تأسیس سفارت ایران در اتاوا کماکان ادامه داشته است. در سال 1323 نیز هنگامی که موضوع تشکیل کمیسیون دائم مهاجرت از سوی ادارۀ بین‌المللی کار در مونترئال و همکاری ایران در این زمینه پیش آمد و هیئت دولت ایران با آن موافقت کرد، موضوع به سفارت ایران در واشنگتن ارجاع داده شد (اسناد شمارۀ‌ 5 و 6).

بر اساس اسناد موجود، دریافت روادید و اقامت و تابعیت ایرانیان در کانادا نیز از طریق کشور انگلستان و سفارت این کشور در تهران ممکن می‌شد. بر اساس یک سند، فردی با نام میرزاهرمزخان در نامه‌ای به ”ادارۀ انگلیس“ وزارت امور خارجه در سال1333 ق/1294ش/ 1915، با اشاره به تابعیت انگلیسی خود به دلیل اقامت و تحصیل در کانادا (کولونی دولت فخیمۀ انگلیس) از مانع ایجاد شده برای استخدام خود در وزارت عدلیه به دلیل همین تابعیت خبر داده است (اسناد شمارۀ‌ 7 و 8).

 

نخستین پیشنهاد برای ایجاد کنسولگری (1306ش/1927م)

اگرچه امور ایران و ایرانیان در کانادا در عمل در سفارت ایران در واشنگتن رسیدگی می­شد، اما از قرار معلوم این مسئولیت جنبۀ رسمی نداشت. در سال 1306ش/1927م، علی‌اکبر کاشف، تاجر ایرانی که برای تمدید ویزای تجاری خود در امریکا به ناچار به تورنتو رفته بود، در نامه‌ای به سفارت ایران در واشنگتن با اشاره به وضع ایرانیان در کانادا و بازار مناسب کانادا برای برخی کالاهای ایرانی و مشکلات تمدید ویزای خود پیشنهاد می‌کند که امور مرتبط با کانادا به سفارت ایران در واشنگتن واگذار شود و در صورتی که امکان تعیین کنسول موظف در شهرهای بزرگ کانادا (تورنتو، مونترئال و اتاوا) نیست، افرادی از ایرانیان ساکن این کشور به عنوان کنسول افتخاری تعیین شوند (اسناد شمارۀ‌ 9 و 10). اگرچه بر اساس اسناد موجود رسیدگی به امور مرتبط با کانادا تا زمان تأسیس سفارت کماکان از طریق سفارت ایران در واشنگتن پیگیری می‌شد، اما سند و گزارشی در مورد عملی شدن پیشنهاد علی‌اکبر کاشف مبنی بر ایجاد کنسولگری در شهرهای کانادا در دست نیست.

 

تجارت فرش ایران در کانادا از مسیر نیویورک

در گزارش علی‌اکبر کاشف دربارۀ وضعیت ایران و کالاهای ایرانی در کانادا بر اهمیت بازار فرش ایران و نیز محوریت ارامنۀ ایرانی در این زمینه در دهۀ نخست سدۀ چهاردهم خورشیدی (1306ش) اشاره شده است (سند شمارۀ 9). در آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران چندین سند مربوط به این تجارت در یک دهۀ بعد (­سال 1316ش) وجود دارد که آگاهی‌های گوناگونی پیرامون جزئیات این تجارت و گسترۀ آن به دست می‌دهد. این اسناد مربوط به حد فاصل اردیبهشت تا اسفند سال 1316ش/ ژوئن 1937 تا مارس 1938م و مربوط به تجارتخانۀ ”فرش‌های شرقی الکسیان“ هستند. بر اساس نوشتۀ سربرگ این اسناد، تجارتخانۀ یادشده با کشورهای ایران، مصر، سوریه و چین در زمینۀ تجارت فرش در ارتباط بوده است. بر اساس این اسناد، تجارتخانۀ الکسیان ابتدا فرش ایرانی را از طریق واسطه‌های فردی خریداری می‌کرده است، اما از سال 1316ش و برای متمرکز کردن خریدهای خود و احتمالاً اطمینان بیشتر از کیفیت و نیز قیمت مناسب‌تر، در پی برقراری ارتباط با شرکت فرش ایران برآمده است. بدین منظور و در نامه‌نگاری‌هایی ضمن اعلام پیش­پرداخت، درخواست فرستادن نمونۀ فرش‌های ایرانی آمده است. این نامه‌ها به دو مقصد نمایندگی شرکت فرش ایران در نیویورک-در برخی اسناد ”شرکت صنایع ایران“ با همان آدرس-و دفتر مرکزی شرکت در تهران نوشته شده اند. در این اسناد به موضوعاتی مانند نوع، اندازه، کیفیت و قیمت فرش‌ها، چگونگی و مسیر فرستادن آنها، وضعیت حقوق گمرکی و نقل و انتقال پول از طریق بانک‌های نیویورک، کانادا و ایران اشاره شده است که از قرار معلوم گاه با مشکلاتی مانند بالا بودن قیمت‌ها از نظر تجارتخانۀ الکسیان همراه بوده است. بر اساس این اسناد، مرکز تجارتخانه در کانادا و شهر همیلتون در استان اونتاریو واقع بود. روند نامه‌نگاری‌ها و محتوای گاه انتقادی آنها نشان­دهندۀ آن است که نبود مناسبات رسمی و دیپلماتیک و معاهدات بازرگانی و گمرکی میان ایران و کانادا دشواری‌هایی را در دادوستدهای بازرگانی میان دو کشور به همراه داشت (اسناد شمارۀ 11 و 12).

 

واگذاری امور ایران به دفتر تجارتی کانادا در قاهره

 در سال 1309ش/1931م، سفارت انگلستان در تهران طی نامه‌ای به وزارت امور خارجۀ ایران اعلام کرد که با توجه به تأسیس دفتر تجارتی کانادا در قاهره، امور ایران نیز در حوزه مأموریت این دفتر قرار گرفته است. وزارت امور خارجۀ ایران ضمن اعلام دریافت نامۀ مرتبط با این موضوع، از شارژدافر انگلستان در تهران درخواست کرد تا دربارۀ حدود وظایف و اختیارات این دفتر توضیح داده شود. سفارت انگلستان در تهران در پاسخ توضیحاتی دربارۀ اهداف و وظایف این دفتر و چگونگی ارتباط آن با ایران عرضه کرد. بر اساس اسناد مربوط، وزارت خارجۀ ایران موضوع را با سفارت ایران در پاریس نیز در میان گذاشته و دربارۀ آن نظرخواهی کرده است. سفیر ایران در پاریس نیز در نامه‌ای به وزارت خارجه ضمن توضیح دربارۀ پیشینۀ موضوع و توصیه به موافقت با آن، پیشنهاد تأسیس دفتر مشابه در ایران را نیز داده است. در نهایت نیز وزارت امور خارجۀ ایران در نامه‌هایی به وزارت مالیه و وزارت اقتصاد خواهان همکاری آنها با این دفتر شده است. بر اساس یادداشت ادارۀ اطلاعات و مطبوعات و ترجمۀ وزارت امور خارجه که به استناد گزارش مجلۀ کانادایی کانادین پاسیفیک رالوی نوشته شده است، هدف از ایجاد ادارۀ تجارتی دولت کانادا در قاهره توسعۀ تجارت با ممالک شرق نزدیک از قبیل مصر، سودان، فلسطین، قبرس، سوریه، عراق و ایران اعلام شده است. در نامۀ توضیحی سفارت انگلستان در باب وظایف مسئول این دفتر با نام یِوِز لامونتانی-با ترجمۀ فارسی در حاشیه-مشخصاً بر پیشرفت و توسعۀ تجارت میان ایران و کانادا تأکید شده و فراهم آوردن تسهیلات و از جمله دسترسی او به مأموران مربوط در ایران درخواست شده است (اسناد شمارۀ 13 تا 18). بنا بر اشاره‌ای در یکی از اسناد موجود در آرشیو وزارت امور خارجۀ ایران، ظاهراً دولت کانادا بعدها و پیش از تأسیس سفارت در ایران موضوع واگذاری امور تجاری به نمایندۀ تجاری کانادا در کراچی را نیز پیش کشیده، اما وزارت خارجۀ ایران با اظهار ناخرسندی در این زمینه خواهان ایجاد نمایندگی سیاسی کانادا در ایران شده بود (سند شمارۀ 19). همچنین، در یک سند از حضور ”وابستۀ بازرگانی“ کانادا در ایران در سال 1337ش/1958م و همزمان با عملی شدن تأسیس سفارت کانادا در تهران یاد شده است که از سوی مقامات انگلستان در ایران منصوب شده بود (سند شمارۀ 21).

 

روند تأسیس سفارت و برقراری روابط مستقیم میان دو کشور

روابط رسمی و مستقیم سیاسی میان ایران و کانادا در اسفند سال 1334ش/مارس 1956م برقرار شد و علی معتمدی، نخستین سفیر (وزیرمختار) ایران، یک ماه بعد و در ابتدای سال 1335ش به اتاوا اعزام شد. معتمدی یک ساختمان شامل چند اطاق در اتاوا اجاره و کار خود را به همراه چند کارمند آغاز کرد. مدتی بعد، سفارت به ساختمانی مجلل و بزرگ در یکی از بهترین نقاط شهر منتقل شد.[5] با این حال، تأسیس سفارت کانادا در تهران حدود دو سال تا اواخر سال 1336ش/اوایل سال 1958م طول کشید. از محتوای اسناد مرتبط با موضوع، شامل نامه‌های مبادله شده میان سفارت ایران در اتاوا با وزارت امور خارجه، چنین پیداست که تغییر و تحولات سیاسی داخلی کانادا از عوامل اصلی این تأخیر بوده است. بنا بر گزارش مورخ 24­/11/1336 معتمدی به وزارت امور خارجه که بر اساس اظهارات مقامات کانادایی تنظیم شده، اگرچه تأسیس نمایندگی سیاسی کانادا در ایران جزو برنامه‌های دولت لیبرال بوده، اما به دلیل ”تغییر اوضاع“ به تأخیر افتاده و دولت محافظه‌کار نیز به دلیل روبه­رو شدن با ”انحلال مجلس و بحران“ از این کار بازمانده است. بر اساس همین گزارش، دولت کانادا ضمن اظهار تأسف بابت این تأخیر، تأسیس سفارت کانادا در ایران را ”در رأس برنامۀ وزارت امور خارجه“ این کشور پس از روی کار آمدن دولت جدید-اعم از اینکه لیبرال یا محافظه‌کار باشد-اعلام کرده است (سند شمارۀ 19). بر اساس نامه بعدی معتمدی که پس از استقرار دولت جدید در کانادا و به دنبال مراسم تودیع او و دیدار با نخست‌وزیر، وزیر امور خارجه و معاون وزیر امور خارجۀ کانادا تنظیم شده، به عوامل دیگری مانند ”نداشتن اعتبار و اشخاص ذی­صلاحیت“ در خصوص این تأخیر نیز اشاره شده و بر پیگیری جدی موضوع تأکید شده است (سند شمارۀ 20). در یکی از اسناد موجود در آرشیو کانادا نیز به پیگیری‌های معتمدی در این زمینه اشاره شده است (سند شماره 21).[6]

از قرار معلوم، پس از پایان مأموریت معتمدی در سفارت ایران در کانادا و انتصاب او به عنوان سفیر ایران در لاهه، وزارت امور خارجۀ ایران طی تلگرامی به شمس‌الدین قریب که در مقام کاردار موقت ایران تا آمدن سفیر جدید-محمود اسفندیاری-مسئولیت ادارۀ سفارت ایران را بر عهده داشت، موضوع تأسیس سفارت کانادا در ایران را پیگیری کرده است. قریب نیز در نامه‌ای به وزارت امورخارجه با اشاره به تأکید مقامات کانادایی بر تأسیس نمایندگی سیاسی کانادا در آیندۀ نزدیک (در متن: به زودی)، از سخنان نخست‌وزیر کانادا دربارۀ ضرورت این کار در پارلمان کانادا (در متن: مجلس شورا) یاد کرده است. بنا بر همین نامه، روز بعد از این سخنان، رئیس ادارۀ خاورمیانه در تماس تلفنی با قریب خواهان دیدار با وی شده و ضمن تأکید دوباره بر تأسیس نمایندگی در ایران این پرسش را پیش کشیده که آیا دولت ایران مایل است نمایندگی دو طرف در سطح ”سفارت کبرا“ باشد یا ”سفارت“ (سند شمارۀ 22). از پاسخ دولت ایران به این پرسش آگاهی­ای در دست نیست، اما با توجه به تحولات بعدی وضعیت سفارت دو کشور چنین پیداست که موضوع در حد همان سطح سفارت دنبال شده است.

در آبان سال 1337 و در حالی که موضوع تأسیس سفارت کانادا در ایران با اعزام سفیر (وزیرمختار) از سوی این کشور قطعی شده بود، رئیس تشریفات وزارت امور خارجۀ کانادا در دیدار با وزیرمختار جدید ایران، محمود اسفندیاری،[7]درخواست کرده بود که با توجه به نزدیک بودن سفر نخست‌وزیر کانادا به تهران و تنگنای زمان برای اعزام سفیر پیش از آن، به پیشنهاد مقامات انگلستان الکساندر برودی با عنوان وابستۀ تجاری و کاردار (شارژدافر) این کشور پذیرفته شود تا مقدمات این سفر را پیگیری کند. اسفندیاری در گزارش این موضوع به نکات دیگری هم اشاره کرده که برای شناخت چگونگی ارتباط دو کشور پیش از تأسیس سفارت کانادا در تهران قابل توجه است. او از جمله به نقش مقامات انگلیسی در مناسبات دو کشور تا این زمان اشاره کرده و اینکه بنا بر گفته رئیس تشریفات وزارت امور خارجۀ کانادا از آنجا که وزیرمختار کانادا در ایران با تصویب ملکۀ انگلستان تعیین خواهد شد، تا انجام این کار نام وزیرمختار محرمانه خواهد بود و در معرفی فرد در نظر گرفته شده اشاره کرده که او از صاحب‌منصبان عالی‌رتبۀ وزارت خارجه و جزو هیئت نمایندگی کانادا در امور سازمان ملل متحد است. رئیس تشریفات همچنین درخواست کرده-خیلی با احتیاط و محرمانه-که دولت کانادا مایل است با وجود اقدام مقامات انگلیسی در تعیین کاردار موقت کانادا (برودی) در تهران، از آن پس امور میان دو کشور فقط از مسیر سفارتخانه‌های دو کشور دنبال شود (سند شمارۀ 23).[8]

 

نخستین سفیر کانادا در ایران

سرانجام وزارت امور خارجۀ کانادا در 7 نوامبر سال 1958م/­16 آبان 1337ش در نامه‌ای به وزیر خارجۀ ایران، علی‌اصغر حکمت، جورج برنارد سامرز را به عنوان نخستین وزیرمختار (Legation) کانادا در ایران معرفی کرد و از آمادگی این کشور برای ارتقای نمایندگی این کشور تا سطح سفارت (Embassy) در صورت تمایل دولت ایران خبر داد. در این نامه همچنین بار دیگر کاردار موقت (شارژدافر) بودن الکساندر برودی تا زمان استقرار وزیرمختار یادآوری شده است (سند شمارۀ 24). سفیر ایران در کانادا همچنین پیشینۀ کاری جورج برنارد سامرز (سند شمارۀ 25) را که به پیوست نامه‌ای از سوی رئیس تشریفات وزارت امور خارجه کانادا دریافت کرده بود به دفتر مخصوص شاهنشاهی فرستاد. یادداشت مورخ 24 دسامبر 1958م/­3 دی 1337ش نیز حکایت از موافقت شاه ایران با سفارت فوق‌العاده و وزیرمختاری سامرز دارد (سند شمارۀ 26). بر اساس اسناد موجود، وزیرمختار ایران در کانادا و دوستان او پیش و پس از اعزام سامرز میهمانی‌هایی را به افتخار او ترتیب داده بودند (اسناد شمارۀ 27 و 28).

پس از ورود و استقرار سفیر کانادا در تهران، محمود اسفندیاری در گزارشی به وزارت امور خارجه پیرامون مقام و جایگاه سامرز، روند اعزام او، برگزاری مراسم مرتبط با این اعزام و بازتاب انتصابش در نشریات کانادایی توضیحاتی عرضه کرد (سند شمارۀ 29). چنان­که از این توضیحات برمی‌آید، عکس‌ها و بریدۀ نشریات نیز به پیوست این گزارش برای وزارت امور خارجه فرستاده شده بود-در اسناد دریافت­شده از آرشیو وزارت امور خارجه در جریان اجرای این پژوهش این پیوست‌ها موجود نبودند. از سوی دیگر، سامرز نیز یک بار در مسیر سفر خود از نیویورک-طبق نامۀ محمود اسفندیاری به وزارت امور خارجه (سند شمارۀ 30)-و بار دیگر پس از استقرار در تهران در نامه‌هایی به سفارت ایران در اتاوا ضمن سپاس­گزاری از میهمانی‌های برگزارشده به افتخار او، گزارش مراحل سفر خود و از جمله توقف در بیروت و دیدار با سفیر و کاردار ایران در آن شهر، چگونگی استقرار در تهران و ارائۀ اعتبارنامۀ خود به شاه ایران را ارائه کرده است (سند شمارۀ 31).

بدین ترتیب، در روندی حدوداً دو ساله و با فرازونشیب‌هایی سفارت‌های دو کشور در پایتخت‌های یکدیگر تأسیس شدند. از آن پس، روند مسافرت‌های مقامات رسمی دو کشور آغاز شد و روابط در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی گسترش یافت؛ روندی که تا سال 1357ش/­1978م کماکان ادامه داشت و سفر شاه ایران به کانادا در 1344ش/­1966م و سفر ملکۀ ایران در 1350ش/­1971م به این کشور از یک سو و سفر وزیر خارجۀ کانادا در 1348ش و رئیس مجلس سنای این کشور در 1350ش به ایران از سوی دیگر از جمله نقاط اوج آن بود.

وقوع انقلاب در ایران و پیامدهای آن روابط دو کشور در 43 سال بعد (2022­-1980م/­1401­-1358ش) را وارد مرحلۀ تازه‌ای کرد؛ مرحله‌ای که   ”ناپایداری“ و ”تنش متناوب“ مهم‌ترین ویژگی آن بوده است. در مقابل، در این دوران مهاجرت گستردۀ ایرانیان به کانادا که جمعیت چند ده هزار نفری آنها را به صدها هزار نفر افزایش داده است، زمینه‌ساز نوع دیگری از روابط میان ایران و کانادا شد که با توجه به فرازونشیب شدید روابط سیاسی میان دو کشور می­باید از آن بیشتر به ”روابط اجتماعی­-مهاجرتی“ میان دو کشور یاد کرد.

 

 

 

 

پیوست‌ها

پیوست شمارۀ 1: نمایندگان سیاسی ایران در کانادا و کانادا در ایران (1359­-1335ش/­1979­-1956م)

نمایندگان سیاسی ایران در کانادا[9]

توضیحات دورۀ زمانی مأموریت نام و نام خانوادگی
برقراری روابط در اسفند 1334 و تأسیس سفارت ایران در فروردین 1335 20 اسفند 1334 تا مرداد 1337 علی معتمدی
بر اساس اسناد موجود، در فاصلۀ جابه‌جایی دو سفیر، شمس‌الدین غریب در مقام کاردار موقت عهده‌دار امور سفارت بود.[10] محمود اسفندیاری از آبان تا ابتدای دی­ماه 1337 وزیرمختار و پس از آن با ارتقای سفارت به درجۀ سفارت کبری به مرتبه سفیر کبیر ارتقاء یافت. آبان 1337 تا آبان 1341 محمود اسفندیاری
آبان 1341 تا آبان 1345 نورالدین کیا
بر اساس اسناد موجود، ظاهراً در فاصلۀ جابه‌جایی ورود سفیر (آبان 1345 تا اردیبهشت 1346) کاردار موقت، ع. بشیرالهی، عهده‌دار ادارۀ سفارت ایران در اتاوا بوده است.[11] اردیبهشت 1346 تا اسفند 1349 محسن مرآت اسفندیاری
بر اساس اسناد در تاریخ 10­/ 12/ 1349 ضیاءالدین قهاری کاردار موقت بوده است.[12]  اسفند 1349 تا دی 1351 محمد معظمی گودرزی
  دی 1351 تا آبان 1353 پرویز عدل
  آبان 1353 تا آذر 1357 فضل‌الله رضا
  آذر 1357 تا پیروزی انقلاب اسلامی ابوالحسن بختیار
  از پیروزی انقلاب اسلامی تا خرداد 1358 احمد کاظمی موسوی
کاردار موقت خرداد 1358 تا شهریور 1360 سیدمحمدحسین عادلی

 

 

نمایندگان سیاسی کانادا در ایران

توضیحات سال انتصاب نام و نام خانوادگی
ابتدا وزیرمختار و سپس سفیر 1337 / 1958 ژرژ برنارد سامرز

George Bernard Summers

سفیر 1341 / 1963 تامس پاول مالون

Thomas Paul Malone

سفیر 1346 / 1967 کریستوفر کامپل ابرتز

Christopher Compbell Eberts

سفیر 1351 / 1972 جیمز جورج

James George

سفیر 1356 / 1977 کنت داگلاس تیلور

Kenneth Douglas Tylor

در سال 1359 سفارت تعطیل و تبدیل به دفتر حفاظت از منافع کانادا، مستقر در سفارت دانمارک، شد.

پیوست 2: گاه‌شمار روابط سیاسی ایران و کانادا (1399 -1334ش/2020 – 1956م)[13]

1334­/­1955: برقراری روابط سیاسی رسمی میان دو کشور

1335­/­1956: تأسیس سفارت ایران در اتاوا

1337­/­1959: تأسیس سفارت کانادا در تهران / گسترش تدریجی مناسبات سیاسی، اقتصادی و علمی­–­آموزشی میان دو کشور در دهه‌های 1340 و 1350­/­1960 و 1970

1979­/­1358: کمک سفارت کانادا در مخفی شدن شش نفر از اعضای سفارت ایالات متحده امریکا به مدت 79 روز پس از تصرف آنجا توسط دانشجویان ایرانی

1980­/­1359: خروج شش امریکایی با پاسپورت کانادایی از ایران، خروج سفیر (تیلور) و بسته شدن سفارت کانادا در تهران. تعیین سفارت دانمارک به عنوان حافظ منافع کانادا در ایران و تبدیل نمایندگی ایران به سطح کاردار در کانادا

1988­/­1367: اعزام ناظران نظامی کانادا به ایران برای نظارت بر برقراری آتش‌بس میان ایران و عراق

1990­/­1369: از سرگیری روابط سیاسی میان دو کشور و تعیین سفیر کانادا در ایران پس از ده سال / گسترش مناسبات تجاری میان دو کشور

2012­/­1391: بسته شدن سفارت کانادا در تهران و اخراج دیپلمات‌های ایرانی از کانادا/ تعیین سفارت ایتالیا به عنوان حافظ منافع این کشور در ایران در پی بالا گرفتن مناقشه بر سر برنامه هسته‌ای ایران

2015­/­1394: پیشگامی کانادا در صدور قطعنامه پیرامون وضعیت حقوق بشر در ایران

2016­/­1395: اظهار تمایل جاستین ترودو برای برقراری دوباره مناسبات سیاسی میان دو کشور/ رأی دادگاه عالی استان آنتاریو به مصادره دارایی‌های غیردیپلماتیک ایران به ارزش 13 میلیون دلار

2018/­1397: تصویب طرح توقف گفت‌وگوهای مربوط به از سرگیری روابط دو کشور در پارلمان کانادا در پی خروج امریکا (دونالد ترامپ) از توافق‌نامه جامع همکاری‌ بر سر برنامه هسته‌ای ایران (برجام)

2024­–­2020­/ 1403-­1399: رویارویی دولت کانادا با دولت ایران در پی سقوط هواپیمای مسافربری اوکراینی با اکثریت مسافرانِ عازم کانادا در اثر شلیک موشک توسط نیروهای نظامی ایران و ادامه تنش در روابط دو کشور

  

پیوست 3: اسناد[14]

Picture1

  1. سند شمارۀ GH1330-K59-P26-2، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

2. سند شمارۀ GH1330-K59-P26-1، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

3. سند شمارۀ GH1330-K59-P26-6، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

4. سند شمار، GH1330-59-P10-4، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

5. سند شمارۀ SH1323-k6-p4-7، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

6. سند شمارۀ SH1323-k6-p4-10، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

7. سند شمارۀ CH1333-K49-P42-1، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

8. سند شمارۀ CH1333-K49-P42-1، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

Picture1

9. اسناد شمارۀ SH1306-K38-P32-4, 5، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

10. سند شمارۀ SH1306-K38-P32-6، آرشیو وزارت امور خارجه

 

 

Picture1

Picture1

11. اسناد شمارۀ NLAI-244-000163-0033-36، آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

Picture1

Picture1 Picture1

12. اسناد شمارۀ NLAI-244-000163-0025, 31, 32، آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

Picture1

13. سند شمارۀ SH1309-K27-P52.327-17، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

14. سند شماره SH1309-K27-P52.327-8، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

15. سند شمارۀ SH1309-K27-P52.327-17، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

16. سند شمارۀ SH1309-K27-P52.327-9، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

17. سند شمارۀ SH1309-K27-P52.327-2

Picture1

18. سند شمارۀ SH1309-K27-P52.327-4

Picture1

Picture1

19. اسناد شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-2,3، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1 Picture1

20. اسناد شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-10,11، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

21. Reference Number: RG20-A-4, Volume: 1701, File: 817-I5-2, pt 1, p 51, Library and Archive Canada

Picture1

22. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-9، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1 Picture1

23. اسناد شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-12,13، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

24. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-27، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

25. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-29، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

26. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-39، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

27. سند شمارهۀ SH1333.41-k5-p250.5-38، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

28. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-34، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

Picture1

29. اسناد شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-36,37، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

30. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-34، آرشیو وزارت امور خارجه

Picture1

31. سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-35، آرشیو وزارت امور خارجه

 

[1]بنگرید به جواد عباسی، تاریخ روابط ایران و کانادا به روایت اسناد (تهران: ندای تاریخ، 1402).

[2]حسینقلی امیراصلانی، کانادا دیروز و امروز (تهران: بی‌نا، 1345)، 228؛ محمود برازش، آشنایی با کشورهای جهان: کانادا (مشهد: انتشارات آفتاب هشتم، 1388)، 68 و 75.

[3]برای آشنایی با وضعیت مناسبات دو کشور در دوران انقلاب تا بسته شدن سفارت کانادا در تهران و از جمله نقش کانادا در موضوع گروگان‌گیری در سفارت امریکا بنگرید به یاسر نورعلی‌وند، ”روابط ایران و کانادا و چشم‌انداز آن،“ دیدبان امنیت ملی، شمارۀ 44 (آذرماه 1394)، 34-29 و نیز

Robert Wright, Our Man in Tehran: The Truth Behind the Secret Mission to Save Six Americans during the Iran Hostage Crisis and the Ambassador Who Worked with the CIA to Bring Them Home (New York, Other Press, 2011; “Canada Closes Embassy in Iran, Removing Remaining 4 Personnel,” New York Times (29 January 1980), Section A, Page 9; at https://www.nytimes.com/1980/01/29/archives/canada-closes-embassy-in-iran-removing-remaining-4-personnel.html%20(27.

دربارۀ مسائل مربوط به روابط دو کشور در دهۀ 1390ش/­2010 بنگرید به

Ferry de Kerckhove, “Canada and Iran: Looking Beyond the Present,” Canadian Defense & Foreign Affairs Institute(September 2012); at: https://d3n8a8pro7vhmx.cloudfront.net/cdfai/pages/43/attachments/original/1413677289/Canada_and_Iran_Looking_Beyond_the_Present.pdf?1413677289; Anderson, Ryan J., “The Case for Restoring Relations with Iran,” Policy Brief (January 2019); at

https://www.queensu.ca/cidp/sites/webpublish.queensu.ca.cidpwww/files/files/publications/Policy%20Briefs/5-1_CIDP_PB_Anderson_Jan19.pdf%20(30-10-2021); MajidBozorgmehri and Sonaz Nasiri, “Iran and Canada Relations Main Obstacles and Bilateral Perspectives,” International Journal of Political Science, 9:1 (Spring 2019); at https://ijps.stb.iau.ir/article_671990_bb6578326a0a5bb05af584bee34db0a9.pdf%20(30-10-2021);

Senate Canada, Standing Senate Committee on Foreign Affairs and International Trade, “Iran in Focus: Current Issues for Canadian Foreign Policy” (December 2012); at https://sencanada.ca/content/sen/committee/411/aefa/rep/rep09dec12-e.pdf.

 

[4]امیر اصلانی، کانادا دیروز و امروز، 228؛ سند شمارۀ 21.

[5]امیراصلانی، کانادا دیروز و امروز، 228.

[6]بر اساس اسناد آرشیو کانادا، از سال 1955م/1333م دولت ایران پیگیر مبادلۀ سفیر میان دو کشور بوده است و پیشنهادهای مختلفی میان دولتمردان و دیپلمات‌های کانادایی و از جمله سفیر این کشور در مصر دربارۀ چگونگی پاسخ به درخواست ایران مطرح بوده است. در این اسناد ضمن اشاره به اصرار و حساسیت ایران در این زمینه و از جمله احتمال نارضایتی دولت ایران از کم­توجهی به این کشور در مقایسه با کشورهای دیگر و از جمله کشورهای عرب، گزینه‌های مختلف از جمله فرستادن نمایندۀ تجاری، تعیین سفیر غیرمقیم و فرستادن سفیر و نمایندۀ تجاری به همراه یکدیگر مورد بحث قرار گرفته است. بنگرید به

Library and Archive Canada /Reference Number: RG20-A-4, Volume: 1701, File: 817-I5-2, pt 1, pp. 53-78.

[7]بر اساس پروتکل چهار صفحه‌ای مربوط به تشریفات پذیرش سفیر جدید ایران در اتاوا که به امضای منشی فرماندار کل کانادا رسیده است، محمود اسفندیاری در 12 نوامبر سال 1958م/21 ابان 1337ش در مراسمی اعتبارنامۀ خود را به فرماندار کل کانادا تحویل داد. بنگرید به آرشیو وزارت امور خارجه، اسناد شماره‌های SH1333.41-k5-p250.5-4,5,6,7.

[8]با توجه به وابستگی کامل امور کانادا به انگلستان تا دهۀ 1930 میلادی، بسیاری از امور مرتبط با ایران و کانادا ذیل سیاست‌ها و برنامه‌های دولت انگستان قرار داشت. هنگامی که در سال 1904م/1283ش دولت انگلستان کوشید از مشارکت دیگر کشورها در امتیاز نفت دارسی بهره­مند شود، به سراغ لرد استراتکونا (Lord Strathcona) رفت که ثروت هنگفتی در کانادا به دست آورده و موجد راه‌آهن سراسری کانادا بود و او حاضر به کمک به دارسی در این زمینه شد. بنگرید به علی‌اصغر شمیم، ایران در دورۀ سلطنت قاجار (تهران: انتشارات بهزاد، 1387)، 290-291. در نگاه ایرانیان نیز کانادا جزو مستعمرات انگلستان در نظر گرفته می‌شد. برای نمونه، عین‌السلطنه در گزارش تحولات دوران جنگ جهانی نخست می‌نویسد: ”مستعمرات انگليس كانادا و استراليا و غيره به وجه اتم و اكمل از وطن مادرى خود همراهى مى‏كنند. “به نوشتۀ همو، انگلستان در این دوران از کانادا گندم وارد ایران می‌کرد و در ابتدا قرار بود رضاشاه را به کانادا تبعید کنند. بنگرید به قهرمان­ميرزا سالور عين‏السلطنه، روزنامۀ خاطرات عين‏السلطنه (تهران: اساطیر، 1374)، جلد 6، 4380؛ جلد 10، 7897 و 7969. همچنین، برای شناخت رایج در ایران ازکانادا و تحولات آنجا در دورۀ ناصری بنگرید به محمدحسن­خان اعتمادالسلطنه، تاريخ منتظم ناصرى (تهران: دنياى كتاب، 1367)، جلد 2، 1160 و 1165؛ جلد 3، 1565، 1647، 1869 و 1999.

[9]دفتر آموزش و ارزشیابی، سیاستگذاران و رجال سیاسی در روابط خارجی ایران (تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، 1369).

[10]آرشیو وزارت امور خارجه، سند شمارۀ SH1333.41-k5-p250.5-9.

[11]آرشیو وزارت امور خارجه، سند شمارۀ SH1342.49-k7-p410.4-41,42.

[12]آرشیو سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، سند شمارۀ NLAI-297-000415-0003.

[13]محمودرضا برازش، آشنایی با کشورهای جهان: کانادا (مشهد: انتشارات آفتاب هشتم، 1388)؛ مرضیه ساقیان، کانادا (تهران: مؤسسۀ چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1374)، 198-197؛ ”پیشینه روابط ایران و کانادا،“ دسترس­پذیر در

https://old.iranintl.com;

”گذری بر روابط ایران و کانادا در تاریخ،“ دسترس­پذیر در

https://kiusk.ca

 

“Canada-Iran Relations”, at

https://www.canadainternational.gc.ca/iran/canada-iran/canada-iran.aspx?lang=eng;

“Timeline: Canada’s diplomatic relationship with Iran,” at

https://globalnews.ca/news/6389129/timeline-canada-iran-relationship and https://nationalpost.com/pmn/news-pmn/canada-news-pmn/a-timeline-of-the-relationship-between-iran-and-canada;/

“Canada-Iran relations before and since PS752”, at

https://www.toronto.com/news-story/10303656-canada-iran-relations-before-and-since-ps752.

 

[14]برای بازیابی اسناد در آرشیوهای وزارت امور خارجۀ ایران و سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران از همکاری خانم بهاره زرگری، پژوهشگر مطالعات آرشیوی، بهره برده‌ام. وامدار و سپاس­گزار ایشان هستم.

بازتاب زندگی ما در چهار دهۀ بعد از انقلاب در ادبیات و نگاهی به ادبیات تبعید

نسیم خاکسار <Nasim Khaksar <n.khaksar@yahoo.com در دانشسرای تربیت معلم اصفهان و همدان تحصیل کرده است. تا اولین بازداشتش در 1346، در روستاهای آبادان و بویر احمدی آموزگار بود. فعالیت‌های ادبی‌اش را در داستان­نویسی از سال 1344 آغاز کرد. پس از انقلاب، مجبور به ترک وطن شد و در هلند اقامت گزید. در دهۀ 1990 برای چند سال در بنیادهای تئاتری در هلند و نیز دانشکدۀ زبان­های شرقی در اوترخت، با سمت نویسندۀ مهمان، کار و تدریس کرده است. از او در زمینه های گوناگون داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، شعر، ترجمه، سفرنامه و نقد ادبی حدود 31 جلد اثر منتشر شده است. دو مجموعه داستان بقال خرزویل و بین دو در و رمان بادنماها و شلاق­ها و یک مجموعه نمایش­نامه با نام زیر سقف و سفرنامۀ سفر تاجیکستان و کتاب شعری از او با نام زیبا باش به زبان هلندی منتشر شده‌اند. شماری از داستان­ها و مقاله‌های او به زبان­هاي سوئدي، آلماني و انگليسي و فرانسوي در گزيده­هاي داستاني و جنگ­هاي ادبي ترجمه و چاپ شده‌اند. او تاکنون موفق به دریافت دو جایزۀ ادبی شده است: دیپلم افتخار بهترین کتاب برای نوجوانان (پراگ، 1980) و جایزۀ بین­المللی نویسندگان آزاده جهان از بنیاد لیلیان هلمن و دشیل همت (نیویورک، 1992).

ادبیات، شعر و داستان از بودن انسان در جهان روایت­هایی دارد. در این روایت­ها، با زبانی تمثیلی و استعاره‌ای، نمادین و کنایه‌ای و در ساختارهایی چندلایه شرحی داده می‌شود از چگونه بودن و چگونه پدیدار شدن هستی اجتماعی و یکۀ انسان در موقعیت‌ها و حوادثی تاریخی، اجتماعی، سیاسی و عاطفی که برای او رخ داده است. در این روایت­ها معلوم می‌شود این هستی چه بازنمودهایی در این موقعیت‌ها پیدا کرده و بر او چه رفته است. شعر و داستان در تلاش برای ارائۀ این بازنمودها از شخصیت انسان و ماجراهای او در این موقعیت‌ها هر کدام روایت‌ها و شیوه‌های بیانی خود را دارند. بر بنیاد این روایت­ها، واقعیت زمان حال بازآفرینی و آینده‌ نیز پیشگویی می‌شود. از این نظر ادبیات (شعر و داستان) در کنار تاریخ و فلسفه ایستاده و با آنها در روایت انسان و زمانه‌اش همراه است.

دادن گزارشی مختصر از روایت زندگی مردم ما از انقلاب به بعد و واقعیت‌های برخاسته از دل آن در طی این چهل سال، واقعیت‌هایی چون انقلاب، جنگ ایران و عراق، اختناق‌های بعد از آن در جامعه، بستن مطبوعات، ممنوع کردن فعالیت­های سازمان‌های سیاسی، محدود کردن آزادی و حقوق زنان و به دنبال آن، زندان و تبعید و نشان دادن بازتاب این همه در شعر و داستان وظیفه‌ای است که این جستار به عهده دارد.

تبعید دوره‌ای است در این سال­ها که ما به اجبارِ دور افتادن از وطن و پرتاب شدن به بیرون از آن ناچار شدیم به آن فکر کنیم. بارها از خودمان پرسیده‌ایم وطن چیست؟ فقط پاره­خاکی است از جهان که دور از ماست که یاد و خاطره­های فراوان از آن داریم یا بخشی از وجود ماست؟ چیست وطن که در خواب و بیداری رهایمان نمی‌کند. فکر کردن به این پرسش­­ها و پرسش‌های دیگر اکنون بخشی از ادبیات جهانی است. ما در این دورۀ طولانی تبعید بعد از سال 57 و پیش از آن، از تاریخِ نوشتن داستان ”میرزا،“ اثر بزرگ علوی، در آبان­ماه 1347 تاکنون، از زاویه‌های گوناگون به این مفهوم و به هویت خودمان در تبعید فکر کرده‌ایم.

برای یافتن تعریفی از چگونگی روایت­های شعر و داستان از زندگی ما طی چهل سالِ بعد از انقلاب 57 راه­های گوناگونی پیش روی ماست. یکی بررسی تاریخی است با تقسیم­بندی زمانی و دوره­بندی تاریخی و حفظ زنجیرۀ زمانی با توجه به مضمون­های آن طی این چند سال که به چه مسائلی پرداخته و چه مسائل و موضوعاتی مورد نظر آن بوده است؛ دوم بررسی جمال­شناختی و توجه به پیوندهای ساختاری فرم و محتوا و شیوه‌های به­کارگیری زبان در آنهاست؛ سوم بررسی جامعه­شناختی است، به این معنا که زندگی کدام اقشار و طبقه و صنف‌هایی از جامعه در پرتو نگاه ادبیات قرار گرفته است؛ و چهارم بررسی معناشناسانه که کنایه‌ها و زبان­های نمادین و استعاری به­کاررفته در داستان‌ها و شعرها را میدان جست­وجوی خود می‌کند و دست آخر، چه بسا راه­های دیگری که حتماً هست و تحقیق در آنها ممکن است دریچه‌های دیگری به سوی پرسش­هایی دیگر و تازه­تر بگشاید.

در این جستار، با حفظ دوره­بندی زمانی و توجه به راه­های برشمرده، چند متن داستانی و شعر را برگزیده و به بیان روایت و خوانش آنها از این موقعیت‌ها می‌پردازم.

بازتاب وقایع روزهای انقلاب در شعر

نخست دو شعر از شاملو به ترتیب زمانی.

صبح

ولرم و

کاهلانه

آبدانه‌های چرکی باران تابستانی

بر برگ‌های بی‌عشوۀ خطمی

به ساعت پنج

در مزار شهیدان

هنوز

خطیبان حرفه‌ای در خواب­اند

حفرۀ معلق فریادها

در هوا

خالی­ست

و گلگون­کفنان

به خستگی

در گور

گرده تعویض می‌کنند

به تردید

آبله‌های باران

بر الواح سرسری

به ساعت پنج صبح[1]

نام شعر ”صبح“ است و در 2 اردیبهشت 1358 سروده شده است. صبح طلوع روز است، اعلام پایان شب، تیرگی و ظلمت. اما این صبح صبحی نیست که شاعر به تماشای آن برای نشاط دریچه گشوده باشد، زیرا در همان نخستین دم تماشای آن به جای دیدن بارانی روح­افزا، فرود آمدن ”ولرم و کاهلانۀ“ آبدانه‌هایی چرکین می‌بیند بر ”برگ­های بی­عشوۀ خطمی.“ گُلی-که به تعبیر پاشایی در تفسیرش بر این شعر-”می‌کوشد به هیئت گُلی جلوه کند، اما میسرش نیست؛ در قالب کنایی زمانی که از روی ریا می‌کوشد صبح و بهار را القا کند و توفیق نمی‌یابد.“[2]

در واقع، شاعر به آنچه می‌گذرد و به انقلابی که روی داده و در راه رسیدن آن گلگون­کفنانی بر خاک افتاده‌اند به تردید نگاه می‌کند. او با این تعبیر که گلگون­کفنان به خستگی در گور گُرده تعویض می‌کنند، از ناآرامی و نگرانی آنها نیز سخن می‌گوید و از خالی بودن وضعیت معلقی که انقلاب با خود پدیدآورده است. انگار این وضعیت معلق به سویی می‌چرخد که باران صبح دلکش را به آبدانه­هایی چرکین بدل کرده است.

شعر دوم، ”در این بن بست،“ در فاصلۀ دو ماه پس از این شعر سروده شده است. بند اول این شعر چنین است:

دهانت را می­بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می­دارم

دلت را می­بویند

روزگار غریبی­ست، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه­بند

تازیانه می‌زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

شاعر در این شعر دیگر از دورۀ تردید و موقعیت معلق فریادها در هوا عبور کرده و به دوره‌ای رسیده که با قاطعیت می‌گوید قصابان، که کنایه‌ای است از آدمکشان حکومت برخاسته از انقلاب، بر هر گذر ایستاده‌اند یا به خانه‌ها حمله می‌کنند؛ برای کشتن عشق و چراغ و جراحی کردن تبسم بر لب­ها. پس باید عشق را و خدا را و چراغ را در خانه پنهان کرد و به تلویح، برای حرکتی دیگر. ضربۀ نهایی بر گُرده انقلاب فرود آمده و شاعر خبر مبارزه‌ای از نو را از حنجرۀ شعر فریاد می‌زند و به صورت­های دیگر در شعرهای دیگرش.

بازتاب وقایع روزهای انقلاب در داستان

”فتحنامۀ مغان“ نوشتۀ هوشنگ گلشیری (آذرماه 1359) روایت گونه­ای ”ما“ی جمعی است از انقلاب. روایتی از آغاز حرکت­های اعتراضی مردم، از ماه­های پیش از بهمن ماه 57 و فتح پایگاه­های حکومت شاه تا برقراری آغازین حکومت جمهوری اسلامی. حکومتی که نشان می‌دهد از همان آغاز آزادی زنان و اندیشه و بیان و اجتماعات مردمی را برنمی‌تابد و با دمکراسی و فرهنگ مدرنیته بیگانه است. روایت ”فتحنامۀ مغان“ از زبان یک مای جمعی و با این جمله آغاز می‌شود: ”بالاخره، ما هم شروع کردیم.“ و این ”ما“ گزارشی می‌دهد از کارهای خودشان که درهای شیشه‌ای سینماها را پیش از آن شکسته بودند، بانک­ها را هنوز نتوانسته‌ بودند، چون همیشه یکی دو پاسبان جلو هرکدام به نگهبانی ایستاده است و مانده میخانه‌ها و مجسمۀ وسط میدان شاه و در ادامه می‌گوید برای حمله بردن به میخانه‌ها دچار تردید بودند، زیرا ”اغلب میخانه­چی‌ها آشنا بودند و سلام­و­علیک داشتیم. تازه از خود مردم بودند. “و همین مای جمعی در ادامۀ گزارش خود از میخانه‌ها به یک ”من“ فردی میان خودشان می‌رسد؛ و آن آقا برات است. این آقا برات برخلاف آن مای جمعی یک شناسنامۀ مشخص و روشن دارد. در جوانی در حزب توده فعالیت داشته، زندان افتاده، برانداختن مجسمۀ شاه را پیش از کودتای 28 مردادماه 1332و نصب آن را سر جای پیشین­اش بعد از آن دیده است. یک زمان کارمند اداره‌ای بوده و بعد به واسطۀ ساواک اخراج شده. برای مدتی کتابفروشی باز کرده، نتوانسته ادامه بدهد از آزار و اذیت ساواک، دست آخر رفته میخانه­چی شده تا میخانه‌اش پاتوقی باشد برای جوانان و دانشجویان، همکاران و هم­حزبی‌های سابقش. به همت و بی­باکی همین آقا برات است که آن مای جمعی جرئت می‌کند و می‌رود سراغ مجسمۀ میدان ‌شاه. و اسب و سوار را از بالای پایه‌اش با سیم بکسل به زیر می‌کشند. برات که بالای ستون رفته بود تا سیم بکسل را بیاندازد گردن اسب و سوار، تیر می‌خورد به بازویش و زخمی می‌شود، اما آن ”ما“ خوشحال است. برات هم خوشحال است که کاری کارستان کرده. جمع بالاخره به پیروزی رسیده و اسب و سوار سقوط کرده‌اند؛ و این یعنی پیروزی انقلاب، یک پیروزی تام و تمام. اما این شادی دوام نمی‌آورد و حکومت تازه­مستقرشده رفته­رفته اسباب در بند کشیدن مردم رها را از نو فراهم کند. هرکس مخالف نظرات آقا باشد ضد انقلاب نامیده می‌شود. کم­کم بین این مای جمعی اختلاف و نزاع می‌افتد: ”ما هم می‌رفتیم و می‌گفتیم مرگ بر آمریکا. حسن­آقا بزاز می‌گفت: ’امپریالیزم که شاخ و دم ندارد، همین چیزهاست، همین قر و فرهاست. سینما هم نباشد، نباشد. من که شهید ندادم تا باز همان فیلم‌ها را بیاورند. من موسیقی می‌خواهم چه کنم.­“‘[3]

روزی این مای جمعی به خود می‌آید که می‌بیند به میخانۀ قهرمانشان، آقا برات که دیگر آشکارا مشروبی هم نداشته و فقط پاچه و حلیم­بادمجان و از همین‌ها توی بساطش بوده، حمله شده و میخانه‌اش درب و داغان و خودش را هم به جرم دائر کردن مکانی برای فساد و مشروب­فروشی محکوم به شلاق خوردن کرده‌اند در ملأ عام. با همۀ بهت­زدگی می‌روند به تماشای شلاق خوردن او و حتی بچه‌هایشان را هم سر دست بلند می‌کنند برای خوب تماشا کردن. و این یعنی گذاشتن نقطۀ پایان بر آرزوها و امیدهایی که قرار بود با آمدن انقلاب به ثمر برسد. در برگ‌های آخر، گزارشی می‌آید از زبان همین مای جمعی که دیگر آقا براتی هم در میانشان نیست، فقط خبر و شایعۀ بطری‌های مشروب غارت­شدۀ اوست که ریخته شده در گودالی کم­عمق در صحرایی در همان نزدیکی­ها. خبر از زبان یک تراکتورچی پخش شده که قرار بوده به دستور پاسدارهای اسلام بطری­ها را در جایی دور ببرد و زیر خاک کند. با پخش این خبر همه راه می‌افتند در ظلمت شب که بطری‌ها را از زیر خاک دربیاورند و بنوشند از آن ام­الخبائث اجدادی، و بعد یک­به­یک زانو بزنند به انتظار تا نوبتشان برسد برای تازیانه خوردن. استعاره‌ای برای بیان شکست مطلق و همان تقدیری که حافظ در بیانی دیگر در بیتی از یکی از غزل­­هایش از آن سخن می‌گوید:

من آن شکل صنوبر را ز باغ سینه برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد[4]

گلشیری با این پاراگراف داستان را تمام می‌کند:

یکی‌مان را دراز کردند. دوتایی پاهایش را گرفتند و دو تا دو دستش را. پارچه­ای سیاه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدایی نمی‌آمد، از هیچ­کس. بعد دیگر آنها هم نشستند بر خاک، حلقه­زده به گرد ما بر مرز روشنایی چراغ­های ما، چپیه بر سر و صورت بسته. فقط چشم­هاشان را می‌دیدیم. و ما، همۀ ما، پشت به ستاره‌های قدیمی، هنوز قدیمی، تا دو چپیه به سر دو پایمان را بگیرند پا دراز کردیم، و دراز به دراز، فروتن و خاکی، دراز کشیدیم و تا نوبتمان، نوبت حد اسلامی‌مان برسد، گلوی بطری به دهان گرفتیم و آخرین قطره‌های آن تلخ­وش ام­الخبائثی را به لب مکیدیم و بعد مست سر و صورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم­نشستۀ اجدادی، و منتظر ماندیم.[5]

در ”فتحنامۀ مغان“ گذشته حضور دارد. ما همان درگیری را با حکام سلطه‌گر مذهبی داریم که مردم در دورۀ حافظ با شیخ و شحنه و محتسب و امیر مبارزالدین داشتند. نام داستان استعاره‌ای است برای حکومت ملایان. اگر داستان در بیان ریشه­دار بودن استبداد و جهل و ریای مذهب در تاریخ ما و فرهنگ جامعۀ ما موفق است، در سویۀ دیگر تکرار همان روایت شکست مطلق است در نگاه حافظ و اخوان و با همان سویۀ تقدیری و تسلیم شدن به آن. و این نگاه فاصله دارد با نگاه شعر شاملو در بن­بست که از این دایرۀ تقدیری بیرون می‌زند.

وقتی شاملو در نگهداری کردن از عشق و چراغ و لبخند در فضای بن­بست کج و پیچ سرما دریچه‌ای باز می‌گذارد به سوی امید و رهایی که در شعرهای بعدی‌اش گاه به کنایه و گاه آشکارا فریادشان می‌زند، ”فتحنامۀ مغان“ با زانو زدن ما و انتظار کشیدن نوبتمان برای تازیانه خوردن روایت را تمام می‌کند.

از این دورۀ زمانی، سه داستان دیگر نام می‌برم: ”مرگ در کاسۀ سر“ از جواد مجابی (مرداد 1358)، ”قابلۀ سرزمین من“ از رضا براهنی (مهرماه 1358)، و ”بزرگ­بانوی روح من“ از گلی ترقی (تألیف تابستان 1358). ”مرگ در کاسۀ سر“ روایتی است از برخاستن گردبادی از هزاران هزار حشرۀ زردرنگ با بال­های سبز از دم امامزاده‌ای در روستایی که همه­­چیز را می‌‌کند و با خود می‌برد: ”مردم از آن ده که هیچ یادگاری از گذشته‌اش با آن نمانده بود کوچ کردند. ده اکنون گودالی سراسری است که در آن مرگ آرمیده است.­“[6]

در ”قابلۀ سرزمین من“ قابله‌ای را با چشم بسته برای زایمان زائویی می‌برند. در آن­جا متوجه می­شود زائو یک مرد لندهور است، کنایه‌ای از زاده شدن انقلاب از زهدان تاریخ مذکر یا تاریخ مردسالار ما.

دو سطری که از داستان سوم، ”بزرگ­بانوی روح من،“ می‌آورم گویای حرف­های بسیاری است از آن روزها: ”زنم ناگهان خدا را کشف کرده و هیجان­زده است. شب­ها با عجله فقه می‌خواند و روزها دوان­دوان به کلاس ارشاد خانم­ها و تعلیمات دینی می‌رود“[7] و ”دلم شور پسرم را می‌زند. زنم گریه می‌کند و معتقد است که پسرمان را منحرف کرده‌اند. سر نماز دعاش می‌کند و از خدا می‌خواهد که ماده بمیرد. امپریالیزم نابود شود و ما همه خوشبخت شویم.­“[8]

 

جنگ و بازتاب آن در ادبیات داستانی

هر جا جنگ رخ دهد، مصیبت و ویرانی با خود می‌آورد. رمان­ها و داستان­های کوتاه فراوانی در جهان دربارۀ جنگ و ویرانی‌های آن نوشته شده است. وداع با اسلحه از همینگوی و کهن­ترین داستان جهان از رومن گاری دو نمونه از این آثارند. در ایران نیز جنگ و مصیبت‌هایش موقعیتی پیش آورد که نویسندگان ما بر بنیاد تجربۀ مستقیمی که از جنگ بین ایران و عراق داشتند آثاری بلند یا کوتاه خلق کنند.

رمان زمستان 62  از اسماعیل فصیح با سفر جلال آریان، استاد بازنشستۀ دانشکدۀ نفت آبادان، و دکتر منصور فرجام از تهران به اهواز آغاز می‌شود. آنها که در تهران در اتاق کار یکی از دوستانشان  تصادفی با هم آشنا می‌شوند، تصمیم می‌گیرند در این سفر طولانی با هم هم‌سفر شوند. جلال آریان به اهواز سفر می‌کند تا ادریس، پسر به­­جنگ­رفتۀ مستخدمش، مطرود، را که به علت جنگ از آبادان بیرون زده پیدا کند. دکتر منصور فرجام هم که به قصد کمک به نیروهای بسیجی در حال جنگ از امریکا به ایران آمده، به اهواز می‌رود تا یک مرکز آموزش کامپیوتری برای نیروهای جوان مستضعف خوزستان و بچه­های جنگ‌زده در آن­جا راه بیاندازد. در دگرگونگی‌هایی که در کار و زندگی آنها در منطقۀ جنگ­زدۀ اهواز رخ می‌دهد، ماجراهای رمان ساخته می‌شود. ایثار و فدا کردن خود و ریاکاری عده‌ای که در این هنگامه قدرت گرفته‌اند، کانون ماجراها و درگیری­های آدم­های اصلی این رمان است. دکتر منصور فرجام در آن محیط بلازده، که مرگ از آسمانش می­بارد، خسته و دلزده از دزدی ودغل­کاری­های آدم­هایی که سر نخ امور را در دست دارند، روانۀ جبهه می‌شود و در آن­جا در خط اول جبهه کشته می‌شود، اما پاسپورت و همۀ مدارکش را به سربازی با نام فرشاد کیان­زاده می­دهد، که عاشق دختری است، تا بتواند با پاسپورت و مدارک او به خارج برود و به نامزدش بپیوندد. جلال آریان، استاد سابق دانشکده، هم که به نقل از خودش در این سفر به اهواز در ”رشتۀ جنازه­کشی کارشناس“ شده است، برای نجات زنی با نام مریم-که ابوغالب مدام در پی آزار آنهاست-با او ازدواج مصلحتی می‌کند تا مریم بتواند همراه دخترش از آن محیط فلاکت­زده بیرون بروند. گفت­وگوی یکی از دوستان جلال آریان با او در این باره هم گویای وضعیتی است که مریم در آن اسیر شده و هم فضای نکبت­زدۀ شهری را بیان می کندکه اسیر جنگ و چپاول و زورگویی مشتی سودجو شده است: ”یه چیزهایی هست که عیان نیست. ولی زجرش می‌ده. همون دست یا دست­های پدرسوخته‌ای که شوهرش را کشتند، همون دست یا دست­هایی که ممنوع­الخروجش کرده‌ن، همون­­ها هم حالا می‌خوان آن­قدر زجرش بدن تا مجبور بشه خودش رو روی دست و پای ابوغالب بندازه.­“[9]

چند نمونۀ دیگر از بسیار آثاری که در این زمینه خلق شده­اند عبارت­اند از دو رمان زمین سوخته از احمد محمود و عقرب روی پله‌های راه­آهن اندیمشک از مرتضاییان آبکنار و سه داستان کوتاه ”حفره“ از قاضی ربیحاوی، ”دو رهگذر،“ از رضا رهگذر و ”قنات“ از نسیم خاکسار.

 

 دورۀ اختناق و زندان و اعدام­ها

این دوره که از 1360 شروع می‌شود، دورۀ ادامۀ حوادث جنگ است و دورۀ کشتارهای رژیم در بین مبارزان سیاسی و توّاب­سازی و مهاجرت و به تبعید رفتن. از این دوره دو داستان نام می­برم که تاریخ تألیفشان یک سال و هفت ماه با هم فاصله دارد: ”مرایی کافر است“ از نسیم خاکسار (فرودین 1365) و شاه سیاه­پوشان از هوشنگ گلشیری (دی و بهمن 1366).

روایت هردو داستان دربارۀ زندان­های سیاسی است. ”مرایی کافر است“ روایت پدیداری بخشی از وجود مردم مبارز ما در زندان به صورت توّاب است. توّاب واژه‌ای است بیرون­آمده از دل مذهب و برای متفاوت کردن بعضی از بعضی، در ردیف نشانه‌گذاری­هایی چون کافر، مسلمان، منافق و مرتد و غیره. داستان روایت یک دوره از انقلاب است، روایت حضور و فعالیت بیشترینه‌ای از جوانان زیر بیست سال در سازمان‌های سیاسی و روایت از مذهبی است که حکم الله را در زندان­هایش اجرا می‌کند. خدا در این داستان به هیئت شکنجه‌گری ظاهر می‌شود تازیانه در دست که از قربانی‌اش می‌خواهد تسلیم شود و بنویسد و بگوید هر آنچه را حکومت الله فرمان می‌دهد. این خدا دیگر خدای موسی نیست که از میان بوته‌ای با او سخن می‌گوید و جبرئیلش همان جبرئیلی نیست که مولوی یکی از آنها را در خدمت خود دارد: ”من نهانی ز جبرئیل امین/ جبرئیل دگر امین دارم.­“[10] حاج­آقا لاجوردی صورت واقعی و ظاهرشدۀ این الله جابر و جبرئیل او در زندان است. تکه‌ای از این داستان را می‌آورم:

روز چهارم­پنجم ديگر جاي سالمي توي بدنم نبود. دست به هرجاي تنم مي‌زدم چنان نيشتري از درد در جانم مي‌خليد كه تصور باز شلاق خوردن را نمي‌توانستم بكنم. دو تا حفرۀ گنده از خون و استخوان در كف پام درست شده بود كه نگاه كردن به آنها مرا در هم مي‌پيچاند. وقتي پاسدارها كشان‌كشان مرا از سلولم بيرون مي‌كشيدند تا به اتاق حاج­آقا ببرند، نگاهم بدجوري ترحم­آميز شده بود. خودم اين را احساس مي‌كردم. روي تخت كه درازم كردند سعي كردم به زخم‌هاي پايم فكر نكنم، اما نشد. اولين ضربه كه فرود آمد درد تا مغز استخوانم تير كشيد. تحملش سخت بود. بانگ‌هايي از حنجره‌ام بيرون مي‌آمد كه توأمان آه و فرياد و ناله بود. حاج­آقا آرام ايستاده بود و هيچ حرف نمي‌زد. وقتي دست از سرم برداشتند، پاهايم به همه­چيز شبيه بود جز پا. ديدن آن رشته‌هاي آويزان خون و گوشت دلم را ريش­ريش مي‌كرد. آن لحظه كه حاج­آقا دستش را بلند كرد و گفت كافي است، انگار دنيایي را به من بخشيده بودند. دلم مي‌خواست هرچه زودتر مرا بيندازند توي سلول تا با زخم‌هايم تنها بمانم. اما حاج­آقا كمي بالاي سرم ايستاد و بعد از آنكه نگاهي به چشمان ترحم­آميزم كرد به پاسدارها گفت دوباره شروع كنند. همين لحظه بود كه فرياد زدم: ”حاج­آقا ببخش! هرچي بگي به چشم. “

حاج­­آقا گفت:‌ ”بگو‌ توبه! “

گفتم:‌”توبه. توبه، حاج­­آقا. “

حاج­­آقا از سر دلسوزي نگاهي به زخم‌هاي تنم كرد و در حالي كه سرش را تكان مي‌داد به پاسدارها گفت:‌ ”بازش كنين.­­“[11]

هوشنگ گلشیری در شاه سیاه‌پوشان با استفاده از یکی از داستان­های منظوم نظامی گنجوی روایتی دیگر از زندان­های همین دوره به دست می‌دهد. نویسنده‌ای پایش به زندان کشیده می‌شود، کوتاه­مدت، و در آن­جا چیزهایی می‌بیند از جمله توّابی با نام سرمد که شب­ها او را می‌برند تیر خلاص به زندانی‌های سیاسی‌های محکوم به اعدام بزند. وقتی به خانه برمی‌گردد، شبیه به شاه سیاه­پوشان در منظومۀ نظامی گنجوی لباس سیاه تنش می‌کند. در ظاهر، با تمهیدی داستانی که به مجلس ترحیم دوستی می‌رود، اما خود می‌داند ”‌با این پیراهن سیاه، چند سال، چند قرن بر او گذشته بود که موهاش همه دانه­دانه سفید شده بود؟“[12]

در داستان گلشیری، روایتی هم به دست داده می‌شود از جوان­های کشته­شده در جنگ که در هر کوچه و خیابان برایشان حجله برپا کرده‌اند، از بیداد سانسور کتاب و چاپ نشدن آثار نویسندگان و شاعران در داخل و فرستادن مطلب به خارج برای انتشار و از عزا و سیاه­پوشی یک ملت.

انقلاب و سپس جنگ طولانی بین ایران و عراق و در نهایت اختناق و سرکوب آزادی سبب شد که گروه­گروه ایرانیان در دوره‌های مختلف راه مهاجرت و تبعید پیش بگیرند، تبعید و مهاجرتی که از نظر تعداد جمعیت در تاریح معاصر ایران بی­سابقه بوده است.

دورۀ تبعید

این دوره که از همان سال اول بعد از انقلاب آغاز می‌شود، در دهۀ شصت اوج می‌گیرد. سعید سلطانپور، شاعر و کارگردان تئاتر و از اعضای هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران، در تیرماه سال 1360 تیرباران می­شود. کانون نویسندگان ایران دیگر در ایران جایی برای فعالیت ندارد. بسیاری از نویسندگان و شاعران به اجبار وطن را ترک می‌کنند. هویت تبعیدی و هستی آنها در تبعید برای شاعران و نویسندگان تبعیدی و گریخته از وطن موضوعی برای بررسی و پرسش می‌شود. ساعدی که در سال 1361 به تبعید آمده است در پاریس گاهنامۀ الفبا را منتشر می‌کند. ساعدی در یکی از همان شماره‌‌های نخستین الفبا با نوشتن مقاله‌ای با نام ”دگردیسی و رهایی آواره‌ها“ برای یافتن هویت تازۀ ما در تبعید، بین مهاجر و آواره یا تبعیدی تفاوت می‌گذارد: ”آواره درست است که هجران و درد دوری از وطن را همچون مهاجران دارند، ولی خود به انتخاب خویش جای خویش برنگزیده است. “و در دنباله می‌نویسد: ”آواره قدرت انتخاب ندارد. او به اجبار به گوشه‌ای پناه برده که پناهش داده­اند. “و از دگرگونگی او می‌نویسد که ”آواره مدت­ها به هویت گذشتۀ خویش به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. “و در نهایت، کار و تلاش و مبارزه برای تغییر شرایطی که موجب این آوارگی برای او شده است جزئی مهم از وجود او می‌داند: ”آواره‌ها تلی از اجساد عزیزان پشت سر خویش گذاشته‌اند. زندگی خوش بر آنان حرام باد. عالم برزخ را آواره‌ها نابود خواهند کرد. مباد و مبادا که آواره‌ها آرام نشینند و تن به مرگ تدریجی بسپارند.­­“[13]

مرگ تدریجی برای تبعیدی یا آواره، و سوز و گداز از دوری وطن و احساس گناه در ادبیات یک نسل پیش از ما کفۀ سنگینی داشت. داستان ”میرزا“ از بزرگ علوی ماجرای زندگی غم­بار میرزا، تبعیدی یا آواره‌ای سیاسی است که سال­ها بیرون از وطن زندگی می‌کند. در این داستان که در 1347 نوشته است، به نقل از میرزا در گفت­وگو با دوستش آمده است:

من مدتی است مرده‌ام. عشق من آن روزی مرد که آن خبر را در روزنامه با موافقت من، بله با موافقت کامل من، منتشر کردند. من عشق خود را به زن و فرزند کشتم. شما که دلیری کردید و پا روی سنن کهنه گذاشتید و طاهره را به زنی گرفتید و مهری را مانند فرزندانتان بزرگ کردید، شما پدر واقعی او هستید، نه من ترسو و بی­عرضه. وقتی طاهره به ملاقات من نیامد، یقین کردم که حادثه‌ای رخ داده است . . . اگر من از جانم نمی‌ترسیدم و روز بعد یا وقتی خبر قتل سه نفر را، مدت‌ها پیش از آنکه درروزنامه­ها منتشر شود، شنیدیم به خانه‌اش می‌رفتم و با او چند کلمه رد و بدل می‌کردم تا حقیقت را دریابم. بله، آن­­وقت، آن­وقت خیلی چیزها صورت دیگری به خود می­­گرفت. شاید همان روزها مرا می‌کشتند. من می­مُردم. اما عوضش یک عمر مردار نمی‌شدم. بگویید که مرده است.[14]

نسیم خاکسار چند دهه بعد، در بهمن­ماه 1366، در مقدمه‌ای با عنوان ”از نفی تا باور“ که بر مجموعه داستان بقال خرزویل نوشته است، با بررسی شرایط تازۀ تبعید و با توجه به همین برداشت‌ها از هویت تبعیدی در گذشته می‌نویسد: ”آن­قدر از اینها گفته بودیم و نوشته بودیم که نه تنها این سخن‌ها باور خودمان شده بود، بل باور آنهایی هم شده بود که در بیرون از میهن بودند. و بعد دیدیم که ما، خودمان، فوج­فوج به کسانی پیوستیم که سال­ها تحقیرشان کرده بودیم. شاید این هم از آن نوع طنز و نیشخندهای تاریخ است که گاه­­به­گاه رخ می‌دهد.­“[15] او سعی می‌کند این باورهای پیشین دربارۀ هویت تبعیدی را که در ذهن و زبان ما جای گرفته بود به پرسش بگیرد. نسیم خاکسار در پایان همین مقدمه می‌نویسد:

واقعیت این است که بین تبعیدیان دارد غولی پا می‌گیرد. غولی که درست چشم به آینده دارد. غولی که با قهر پنجه بر خاک می‌کشد تا سهم خود را از فردای جهان طلب کند و یا سهمی در ساختن جهان آینده داشته باشد. انسانی که می‌داند بار سخت و سنگینی بر دوشش است و شکیبا و پُرکار در کارگه خلوتش به ساختن و پرداختن خود و جهان نو سرگرم است.[16]

در ادبیات این دوره از تبعید، تبعید دیگر نه برزخ و تابوت ما، بل موقعیتی می‌شود که می‌توان از فاصله به وطن نگاه کرد و از زبان رسمی که سانسور سنت و مذهب و استبداد در وطن بر آن سایه و سلطه دارد، دور شد و با زبانی شفاف به کندوکاو لایه‌های پنهان زندگی­مان و به موضوعاتی چون زندان، فرار از مرز و چگونه بودن یا نبودن ما در بیرون از ایران پرداخت. در این دوره، در عرصۀ رمان، نمایشنامه و داستان کوتاه و خاطرات فرار و زندان کارهای قابل بحث و فراوانی خلق شده است. چند اثر که در پرتو همین نوع نگاه نو به تبعید نوشته شده‌اند عبارت­اند از میهن شیشه‌ای از فهمیه فرسایی، بازنویسی روایت شفق از اکبر سردوزامی، همنوایی شبانۀ ارکستر چوب­ها از رضا قاسمی، قوی‌تر از شب از محسن یلفانی، بادنماها و شلاق­ها از نسیم خاکسار، پایان یک عمر از داریوش کارگر، گُسل از ساسان قهرمان، خاطرات زندان از شهرنوش پارسی­پو، دنیای ما و شاه هلند از سردار صالحی و داستان­های کوتاه ”مرغ عشق“ از عدنان غریفی و ”دیوار“ از کوشیار پارسی.

انقلاب و بازخوانی روایت آن در رمان

برای این بخش، به ترتیب زمانی، روایت سه رمان را می‌آورم که دو تای آنها در تبعید نوشته شده­اند. سوره الغراب از محمود مسعودی (1367ش/1988م، پاریس)، خسرو خوبان از رضا دانشور سال 1994(1373ش/1994م، سوئد) و خانۀ ادریسی‌ها از غزاله علیزاده (1371-1372، تهران). در هر سه رمان چگونگی و چرایی انقلاب و شکست آرمان­های آن در زبانی داستانی بازآفرینی شده است.

سوره الغراب از محمود مسعودی چند روایت تمثیلی است در قالب یک روایت کلی. آدم­های جامعه یکی­یکی به کلاغ تبدیل شده‌اند یا یک کلاغ بر شانه دارند؛ کلاغی که از جمله به نقل یکی‌شان در کتاب می‌گفتند: ”بدشگون و منقار لقی. و جز ناروزنی و پشت­هم­اندازی و دروغگویی کار دیگری بلد نیستم.“[17]

این آدم­های کلاغ­شده، متأثر از داستان تمثیلی سفر پرندگان از فریدالدین عطار در منطق الطیر، سفری در پیش می‌گیرند برای بیرون آمدن از خودشان و تبدیل شدن به سیمرغ . نویسنده در این رمان با استفاده از استعارۀ آبگینه تک­تک آنها را در برابر آینه می‌گذارد. کلاغ­ها شکست نهایی سفر خود را در آینه می‌بینند. در این سفر که به شکست منتهی شده، از گذشته و حال یک ملت روایتی تمثیلی داده می‌شود. سوره ‌الغراب داستانی است کاملاٍ بومی و اقلیمی و از نظر به­کارگیری عناصر داستانی در خانوادۀ داستان­های صادق هدایت و بهرام صادقی و ساعدی قرار می‌گیرد:

خوشم آمد ریختند به جان شهر و همه­جاش را سیاه کردند. شهر خوب است مثل حجرالاسود سیاه باشد. این طوری گرمای تابستان را هم توی خودش ذخیره می­کند، بعد، می‌شود زمستان ازش بهره­برداری کرد. نمی‌دانم چرا حجرالاسود را نمی‌آورند بگذارند توی میدان بزرگ ما. ثواب دارد. چون که با آوردنش یک اسمی هم برای میدان بزرگ پیدا می‌شود. برای همین­ها بود که وقتی آن دور دورها یک پرچم سرخ عین خون کلاغ از توی جمعیت فوران زد، همه از رنگش خوشمان آمد و از زور خوشحالی آن­قدر ذوق کردیم که بنا کردیم به شعار دادن. قرار نبود کسی شعار بدهد. ولی همه یک­هو آن­قدر خوشحال شدند که شعار دادند:” یا مرگ یا آزادی، یا مرگ یا آزادی.­“[18]

خسرو خوبان از رضا دانشور نیز رمانی است تمثیلی و شالودۀ آن بر ریشه‌دار بودن اعتقاد به ظهور، امید به منجی یا باور امام زمانی در فرهنگ دینی ما ایرانیان استوار است. رضا دانشور با استفاده از اسطوره‌های ایرانی، روایتی دیگر از وضعیت امروز ما در این رمان به دست می‌دهد؛ روایت ملتی که هر بار برای نجات خود و به امید رهایی از دست قدر قدرتی، سلطانی، حاکمی مستبد، خسرو خوبانی برمی‌گزیند و به رهبری و راهنمایی او قیام می‌کند، اما هرگز به آزادی دست نمی‌یابد. در کتاب آمده است:

مأمور ساواک در نخستین گزارش خود توجه ”رئیس را به نکات بدیع و جالب و تیپیک“ فعالیت دشمنان دولت جلب کرده و شرح داده بود . . . اهالی این ده، رسماً در انتظار حکومت امام زمان روزشماری می‌کنند و هر جمعه دو اسب، هر محله اسبی جداگانه برای استقبال از ورود احتمالی ایشان، با گروهی مستقبل بر سر راه می‌فرستند.[19]

تاریخ این دهکده نیز به دورۀ اسطوره‌ای فریدون برمی‌گردد؛ زیرا ضحاک را در غارهای مجاور آن حبس کرده بودند. اسکندر هم از آن مکان گذشته بود. و جنگاوران آن در هر دوره بنا به موقعیت هوادار گروهی می‌شدند و لباس رزم می‌پوشیدند.

آخرین نشانه‌های جنگاوری اعقاب آن پاسبانان غار که حراست از ضحاک را به عهده داشتند، زمانی است که یزید ملعون سر حضرت حسین علیه السلام را می‌برد و همگی جوانان دژ لباس رزم می‌پوشند و به کربلا می‌روند و مختار ثقفی را در قیام انتقامی‌اش مدد می‌کنند.[20] 

رمان دو جلدی خانۀ ادریسی­ها روایتی است حجیم از حوادث یک انقلاب که در عشق­آبادِ ترکمنستان می‌گذرد. رمان برای فرار از سانسور تمهیدی داستانی دارد در جابه­جایی مکان برای نشان دادن چهره‌ای از انقلاب ایران.

از رمان‌های دیگری که چگونگی رخ دادن انقلاب ایران را در ساختار خود بازتاب داده‌اند می‌توان به این دو نمونه نیز اشاره کرد: در حضر از مهشید امیر شاهی و خانۀ مسجد به زبان هلندی از قادر عبدالله.

 

حضور چشمگیر زنان نویسنده در ادبیات داستانی ایران

در بررسی ادبیات این سال­ها  باید از حضور چشمگیر نویسندگان زن در ادبیات ایران در شعر و داستان نیز نام برد و کارهای درخشانی که کرده‌اند. برای نمونه، انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو (1379)، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم از زویا پیرزاد (1380)، و ماهی­ها در شب می‌خوابند از سودابه اشرفی (1383).

چراغ‌ها من خاموش می‌کنم روایت زنی است ارمنی با نام کلاریس که وجودش را در خدمت و رسیدگی به امور همسر و سه فرزندش، یک پسر و دو دختر دوقلو، گذاشته است. سخت احساس تنهایی می‌کند، اما فکر کردن به خانواده و عشقی که به آنها دارد برایش مهم‌تر از زندگی درونی خودش است. این تناقض وجودی او در حرف زدن‌های مدام او با خود و تقسیم این حرف‌ها به صدای این­ور و آن­ور مغزش به خوبی در رمان نشان داده می‌شود:

چراغ را خاموش کردم و از اتاق بیرون آمدم. توی راهرو گلدوزی روی میز تلفن را صاف کردم. حتماً تا یکی دو سال دیگر دوقلوها هم از وظیفۀ قصه­گویی هر شب معافم می‌کردند. مثل آرمن که خیلی سال بود توقع قصه‌ نداشت. فکر کردم وقت می‌کنم به کارهایی که دوست دارم برسم. ور ایرادگیر ذهنم پرسید: ”چه کارهایی؟“

در اتاق نشیمن را باز کردم و جواب دادم: ”نمی‌دانم“ و دلم گرفت.[21]

در بررسی کلی این آثار فقط می‌توان گفت حضور چشمگیر زنان نویسنده با توجه به شمارۀ قابل توجه آثارشان در این سال­ها نشان از بیداری زنان ما در جامعه دارد، آن هم وقتی حکومت مردسالار برخاسته از این انقلاب با تمام قوا سعی کرده است آنها را خانه نشین کرده و از حضور مستقل آنها در اجتماع جلوگیری کند.

[1]احمد شاملو، ”صبح،“ کتاب جمعه، سال 1، شمارۀ 1 (4 مرداد 1358)، 72.

[2]ع. پاشائی، ”آبدانه‌های چرکی باران تابستانی،“ کتاب جمعه، سال 1، شمارۀ 1، (4 مرداد 1358)، 75.

[3]هوشنگ گلشیری، ”فتحنامۀ مغان،“ در نیمۀ تاریک ماه (تهران: انتشارات نیلوفر، 1380)، 321.

[4]شمس­الدین محمد حافظ، دیوان حافظ، تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری (چاپ 3؛ تهران: انتشارات خوارزمی، 1362)، 300، غزل 142. بعد از خواندن چند داستان و شعر، می‌خواستم با استفاده از همین بیت از حافظ برای این جستار این نام را بگذارم: روایت­های داستان و شعر از درختی که به جز محنت و اندوه باری نداشت. این عنوان جدا از آنکه با نمونه‌های داستانی و شعری که مختصری از روایت آنها می‌آورم هم­صدایی دارد، میدان گردش ذهنی و جست­وجوگری این جستار را نیز نشانه­­گذاری می‌کند. حافظ، به گمان من، عصارۀ اندوه و نومیدی وجود خود از شکست­های سیاسی و اجتماعی مردم ایران برای کسب استقلال و آزادی در طی زمان بعد از حملۀ اعراب به ایران تا عصر خود، را در این بیت ریخته است. او در این بیت شکست را مطلق می‌کند. آن شکل صنوبر یا درخت صنوبر را که ریشه در امید و آرزوهایش داشته از باغ سینه‌اش بر می‌کند و بیرون می‌اندازد، چون حاصلی جز اندوه برایش نداشته است. حس شکستی که هفت قرن بعد مهدی اخوان ثالث نیز در شعری با نام ”آن­گاه پس از تندر،“ که بعد از شکست جنبش ملی مصدق در کودتای 28 مرداد 1332 سروده، آن را تکرار می‌کند.

[5]گلشیری، ”فتحنامۀ مغان،“ 335.

[6]جواد مجابی، ”مرگ در کاسۀ سر،“ کتاب جمعه، سال 1، شمارۀ 1 (4 مرداد 1358)، 19.

[7]گلی ترقی، ”بزرگ­­بانوی روح من،“ کتاب جمعه، سال 1، شمارۀ 5 (8 شهریور 1358)، 39.

[8]ترقی، ”بزرگ­­بانوی روح من،“ 49.

[9]اسماعیل فصیح، زمستان 62 (چاپ 3؛ تهران: نشر پیکان. 1382)، 191.

[10]جلال­الدین محمد مولوی، کلیات دیوان شمس تبریزی (چاپ 7؛ تهران: امیرکبیر، 1358)، 661، غزل 1755.

[11]نسیم خاکسار، ”مرایی کافر است،“ در مرایی کافر است (پاریس: انتشارات خاوران، 1368)، 64-65.

[12]هوشنگ گلشیری، شاه سیاه­پوشان (سوئد: انتشارات باران، 1380)، 79.

[13]غلامحسین ساعدی، ”دگردیسی و رهایی آواره­ها،“ الفبا، دورۀ جدید، جلد 2 (بهار 1362)، 1-5.

[14]بزرگ علوی، میرزا، در داستان‌های کوتاه فارسی (تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه، 1383)، 50.

[15]نسیم خاکسار، ”از نفی تا باور،“ در بقال خرزویل (چاپ 2؛ لندن: انتشارات اچ ­اند ­اس مدیا، 1391)، 2.

[16]خاکسار، ”از نفی تا باور،“ 11.

[17]محمود مسعودی، سوره الغراب (چاپ 2؛ سوئد: نشر باران، 1996)، 23.

[18]­مسعودی، سوره الغراب، 125.

[19]رضا دانشور، خسرو خوبان (سوئد: انتشارات افسانه، 1373ش/1994م)، 9.

[20]دانشور، خسرو خوبان، 12.

[21]زویا پیرزاد، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم (چاپ 7؛ تهران: نشر مرکز، 1381)، 19.

درآمدی بر چگونگی فروشُدِ علم تجربی در جهان اسلام

احمد کاظمی موسوی ahmadkazemi@yahoo.com> Ahmad Kazemi-Moussavi> (دانش‌آموختۀ دکتری دانشگاه مک‌گیل، 1991) استاد حقوق و تاریخ تحولات اسلامی است که اینک در دانشگاه جورج واشینگتن تدریس می‌کند. او همین رشته‌ها را سال‌ها در دانشگاه‌های مریلند، ویرجینیا و همچنین در دانشگاه بین‌المللی مالزی درس داده است. پیش از 1980، در کسوت معلم، قاضی دادگستری و دیپلمات و نیز استاد دانشگاه‌های تهران، آزاد و مذاهب اسلامی در ایران کار کرده است. تاکنون هشت کتاب و دو ترجمه و بیش از 100 مقاله در زمینه‌های مسائل مختلف اسلامی، تاریخ و آموزشی به زبان‌های انگلیسی و فارسی منتشر کرده است. آخرین اثر ایشان، خاقان صاحب‌قران و علمای زمان، برندۀ جایزۀ کتاب سال تاریخ 1399 شد.

خاورمیانه و اروپا از دیرباز با هم در ارتباط نزدیک بوده‌اند و پیوسته داد‌و‌ستد فرهنگی، دینی و اقتصادی داشته‌اند. خیزش علمی اروپا از قرن شانزدهم میلادی مدرنیتی را پدید آورد که خاورمیانۀ اسلامی هنوز در شناخت و هضمش دشواری و درنگ دارد. می‌دانیم که ”علم“ در اسلام نیز بسیار مطرح بوده است، اما جایگاه علوم طبیعی در میان انبوه علوم اسلامی که اغلب سر از ”فقه و خبر“ درمی‌آورند کجاست؟ چرا جهش‌های علمی اندیشمندان مسلمان با پشتوانۀ فلسفه و ریاضیات‌–‌به‌ویژه در سده‌های بین سوم تا هفتم هجری‌–‌کارکردِ پیشرفت‌سازی مانند انقلاب علمی اروپا نداشته است؟ اینها سؤال‌هایی‌اند که هنوز پاسخ درستی دریافت نکرده‌اند. جان والبریج، استاد دانشگاه ایندیانا، در کتاب نیک‌اندیشه‌ای با نام خدا و منطق در اسلام، ضمن طرح این سؤال‌ها کوشیده است نقش تعقّل و خردورزی مسلمانان در فهم و نقل و گسترش دیانتی را بازنماید که قرآن و سنت پیامبر اسلام به بار آورده بودند. او از این نقش با عبارت ”خلیفه‌گری عقل از وحی“ یاد می‌کند که عنوان دوم کتابش است. جان والبریج کارکرد این خلیفه‌گری را نخست در مفهوم عقلانیت جستجو می‌کند، اما کدام عقل؟ عقل منطقی یا الهامی یا عقل علمی، ریاضی و نسبی؟ او با طرح مباحث حدیثی و فقهی نخست به عقل سخن‌نویسی و روایت حدیث می‌پردازد و پس از طرح چند گزاره از فلسفۀ فارابی و پیروانش و اشاره‌ای به عرفان سهروردی و ابن‌عربی، سرانجام به عقل منطقی می‌رسد، یعنی برداشت مسلمانان از منطق صوری و عقلانیتی که فراگرد آن پدید آورده‌اند. در پایان، کارکرد این منطق و عقلانیت آن را در شبه‌قارۀ هند و تا حدی در ایران طی سده‌های نوزدهم و بیستم بررسی می‌کند.[1]

 برخورد دنیای اسلام با فلسفۀ یونان سرگذشت دلکشی دارد که سرآغاز خردورزی علمی-فلسفی مسلمانان می‌شود. در نیمۀ قرن دوم هجری که زمان اوج کشورگشایی و پهناوری اسلام بود، مسلمانان به صرافت دست یافتن به فنون و دانش‌های سرزمین‌های به‌دست‌آمده و پیرامون آن افتادند. آنان از اوایل قرن دوم هجری ترجمه از فارسی را شروع کرده بودند. بصره که ملتقای سه فرهنگ عربی و فارسی و هندی بود، نویسندگانی چون روزبه پور داوذیه معروف به ابن‌مقفع (م. 142ق) به بار آورده بود که بخش‌هایی از خدای‌نامه، آیین‌نامه، نامۀ تنسر و کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به عربی فصیح درآورده بود. او سپس با کمک ابن‌بهریز بخش‌هایی از رساله‌های ایساغوجی (کلیات نخستینۀ منطق)، انالوطیکا (قیاس منطقی)، و قاطیقوریا (مقولات) را نیز به عربی ترجمه کرد.[2] با این همه، خلیفۀ عباسی زمان، منصور دوانیقی، یعنی همان خلیفه‌ای که بعدها دستور قتل ابن‌مقفع را داد، به فکر دست یافتن به اسرار بیشتر از دانش یونان افتاد. انگیزۀ این توجه به درستی دانسته نیست. بسیاری از مورخان، از جمله والبریج، شیفتگی به علم نجوم و پیش خواندن سرنوشت خود را عامل این رویکرد پنداشته‌اند. گفتنی است چهل سال پس از مرگ منصور که نوبت خلافت به مأمون عباسی رسید، او نیز توجه ویژه‌ای به ستاره‌شناسی داشت. به هر حال، در زمان اوست که کتابخانۀ خلیفه مبدل به بیت‌الحکمه به معنای تازه‌تری شد و سرانجام سر از بیت‌المحنه درآورد که مفهوم آزمونگاه عقاید دست‌اندرکاران تفکر اسلامی داشته است.

ابن‌ندیم داستان معروفی را که در زمان خودش بر سر زبان ها بود در کتابش آورده است: شبی مأمون، خلیفۀ عباسی، ارسطو را در خواب دید که به او می گوید: ”کارها را از روی عقل بسنج و درست انجام بده. “گفته می‌شود که این رؤیا یکی از انگیزه‌های رویکرد مأمون به کار ترجمۀ دانش عقلانی یونان به عربی بوده است. او به امپراتور بیزانس نامه نوشت که کتب قدیمۀ یونان را برای ترجمه لازم دارد. امپراتور، هرچند با بی‌میلی، این امر را پذیرفت و دست فرستادگانی را که از بغداد برای بردن کتاب‌ها آمده بودند باز گذاشت. اما کتاب‌ها به آسانی به دست نیامدند، چون از زمان مسیحی شدن امپراتوری بیزانس آموزش فلسفۀ قدیم به کلی ممنوع شده بود. فرستادگان خلیفه به امپراتور اصرار کردند که دستور دهد قفل کتابخانۀ معبدی را بشکنند که از زمان مسیحی شدن امپراتور کنستانتین (م. 337‌م) بسته شده بود. آن‌گاه، آن‌گونه که ابن‌ندیم در الفهرست نوشته، ”کتب فلسفی و علوم اوایل در اسلام رو به افزایش گذاشتند.‌“[3]

در اینجا می‌بینیم که عنصر عقل در مفهومی مشخص‌تر از عرف جاری زمان چهره می‌نماید. می‌توانیم در اصالت رؤیای مأمون و افزون‌گویی‌های پیرامون بیت‌الحکمه شک کنیم، اما در این نمی‌توانیم شک کنیم که عامل عقل به مفهوم معتزلی خود در رویکرد اندیشمندان این سرزمین‌ها به علوم ریاضی و عقلی نقش بزرگی داشته است. در همین دوره بود که دانشورانی چون محمد بن موسی خوارزمی (م.232ق) و حنین بن اسحاق عبادی (م. 264ق) با داشتن پیشینۀ زرتشتی و مسیحی به بغداد روی آوردند. آنان فقط به حمایت مالی خلفای زمان متکی نبودند، چرا که هر خلیفه نگاه متفاوتی به مسئلۀ علم داشت، بلکه از پشتیبانی امیران و رؤسای قبایل نیز برخوردار بودند.[4] نوشته‌های ریاضی و منطقی چنین اشخاصی بود که کارکردهای علمی و فلسفی دانشمندانی چون فارابی، بیرونی، ابن‌سینا، ابن‌رشد، خواجه نصیر، و سرانجام قطب‌الدین شیرازی (م. 710ق) طی قریب به پنج قرن به بار آورد. اما این کارکردها هیچ‌یک در زمان خود حرکت و تکانی را پدید نیاوردند که لازمۀ پیشرفت تجربی و پیشبرد فنی است. حتی دستاوردها و اهمیت چهره‌هایی چون خوارزمی، خیام، و قطب‌الدین شیرازی تا قرن نوزدهم مجهول ماند تا آنکه اروپاییان آنان را برای مسلمانان بازشناسی کردند.

جان والبریج چند فرض و نظر را که احتمالاً گویای علل روی ندادن این ”اتفاق“ در دنیای اسلام بوده است مطرح می‌کند. اول اینکه آیا اساساً وقوع چنین اتفاقی ضرورت داشته است؟ چه بسا این امر خارق‌العاده‌ای بوده که تصادفاً در اروپای قرن شانزدهم پیش آمده و سرنوشت آیندۀ این اتفاق و درستی و نادرستی راه و فوائد آن هنوز نامعلوم است. البته این سؤال برای ما که اینک در حال استفاده از مزایای این اتفاق هستیم فعلاً پاسخ‌ناپذیر است. دوم، مخالفت شدید فقها و دین‌باوران که رواج فلسفه و علوم تجربی و حتی ریاضی را-به سبب قطعیتی که این علوم پدید می‌آورند-مانع اعتقاد دینی و ایمان‌ورزی مردم می‌پنداشتند. ابوحامد محمد غزالی (م. 505ق) یکی از سردمداران مخالفان تدریس علوم طبیعی و ریاضی بود که در آن زمان بخشی از فلسفه به شمار می‌رفتند. او با آنکه فهم خوبی از فلسفه نشان داده بود، در چند کتاب خود و به‌خصوص در المنقذ من الضلال و إحیاء علوم الدین طبیعیات و ریاضیات را بی‌ارزش و بعضاً گمراه‌کننده قلمداد کرده است. غزالی در إحیاء علوم الدین خود می‌نویسد: ”بخشی از طبیعیات خلاف شرع و دین و حق است، پس آن جهل است و علم نیست تا آنرا در ردۀ اقسام علوم به شمار آوریم.‌“[5] با این همه، غزالی منطق را می‌پذیرد و کلیات آن را در مقدمۀ المستصفی، که مهم‌ترین کتاب او در اصول فقه است، می آورد و می‌گوید که آن معرفه المعرفه و مقدمۀ همۀ علوم است.[6] جان والبریج مخالفت غزالی با فلسفه و علوم طبیعی را چندان مهم و اثرگذار نمی‌بیند، چون پس از غزالی هم ابن‌رشد (م. 595ق)، فیلسوف منطقی، در اندلس ظهور کرد که نیم قرن پس از او خواجه نصیر طوسی با تأسیس رصدخانۀ مراغه شمار بسیاری از دانشوران ریاضی و طبیعی از جمله قطب‌الدین شیرازی و نجم‌الدین کاتبی قزوینی را به کار گرفت و آنان آثار ارزشمندی در فلسفه، منطق و ریاضیات از خود باقی گذاشتند.

باید بیفزاییم که در این دوره سه اثر مهم به زبان فارسی نوشته شد که نشان‌دهندۀ دیدگاه این دانشمندان به علم است: أساس الاقتباس در منطق، زیج ایلخانی در ستاره و گاه‌شناسی، و درّه ‌التاج در حکمت نظری و عملی. دو کتاب نخستین از خواجه نصیر است که در بزنگاه دشواری از تاریخ ایران موفق به تأسیس نهادی علمی و گردآوری اهل فن و دانش در مراغه شد. پس از او، قطب‌الدین شیرازی طبیب و ریاضی‌دان زمان است که چند سالی پس از درگذشت خواجه درّه‌ التاج را دانشنامه‌وار نوشت. او در این کتاب از منطق، علم، صنعت، طبیعت و ریاضیات سخن گفت، اما نگاه او به طبیعت و صنعت کاربردی و نتیجه‌پرور به نظر نمی‌رسد؛ یعنی نتوانست از پوسته‌ای که جو زمان فراگردش تنیده بود پا فراتر بگذارد. او مثل معمول حکمت نظری را به سه بخش تقسیم می‌کند: ”اول علم مابعدالطبیعه، دوم علم ریاضی و سوم علم طبیعی. اول را علم اعلی گویند، دوم را علم اوسط و سوم را علم اسفل.‌“[7] این‌گونه بخش‌بندی علوم پیشینۀ دیرینه‌ای در تاریخ اسلام دارد، اما کسی مثل او که در ریاضیات و موسیقی از نوادر زمان بود و در بحران ناشی از حملۀ مغول و قتل خلیفۀ عباسی می‌زیست، می‌توانست در بازنویسی فلسفی‌اش این فکر را بپرورد که طبیعت و مقوّمات و عناصرش-که از آنها در کتابش با همین نام‌ها گفت‌وگو کرده-[8]‌می‌توانند در چارچوب تجربی مستقلی بیرون از داوری ماورائی و طبقه‌بندی مرسوم به بحث گذاشته شوند.

عامل دیگری که برای تعلیل رکود مسلمانان در تحصیل تفکر علمی و بینش تجربی ذکر می‌شود، حملات اقوام صحراگرد و هجوم و ایلغار مغول است. والبریج این توجیه را نیز ناکافی می‌بیند، چون برخی از حکمرانان مغول و به‌ویژه هلاکو، غازان و اولجایتو به برقراری نظم و پیشرفت علم نجوم علاقه نشان می‌دادند که منجر به تأسیس رصدخانۀ مراغه به صورت یک نهاد علمی شد. این نهاد دست‌کم دوونیم سده در دنیای اسلام باقی ماند و کتاب‌هایی چون زیج ایلخانی، اساس الاقتباس، و درّه ‌التاج به بار آورد که دستاورد برخی از آنها مثل زیج ایلخانی منبع الهام بخشی برای روش ریاضی کپرنیک شد.[9]

واپسین عاملی که جان والبریج برای تحلیل رکود جهان اسلام-در زمانی که از نظر گستردگی و ثروت هنوز پیشتاز کشورهای قرون وسطا بود-می‌آورد عرفان و تصوف است. تصوف دوره‌ها و رویه‌های گونه‌گون دارد. آنچه از نوشتار والبریج می‌توان دریافت این است که او بیشتر حکمت متعالیۀ مکتب اصفهان را در نظر دارد که در قرن هفدهم، یعنی عصر آغاز رونق علمی و تجربی اروپا، چرخش تفکر فلسفی اسلامی را به محور دورتری از طبیعت موجود یعنی به سیر پیچیدۀ استعلای انسان و گردش از مبدأ تا معاد برکشید. این نظر نیز چالش‌ها و پاسخ‌های خودش را بر‌می‌انگیزد که به فلسفۀ رفاه و آسایش نهایی انسان و چگونگی زندگی با معنویت بر‌می‌گردد.

بحث نهایی جان والبریج در این کتاب دربارۀ چگونگی فهم و کارکرد مباحث و مقولات منطق صوری در جهان اسلام-به ویژه در ایران و هند-در مقایسه با اروپاست. به نظر او، طرح اصلی منطق در اسلام را، مانند همۀ حوزه‌های فلسفی دیگر، ابن‌سینا ریخته است. ابن‌سینا در کتاب الشفاء و سپس در الإشارات و التنبیهات شکل گویایی از منطق صوری عرضه کرد که بعداً به دست فخر رازی و خواجه نصیر طوسی شرح بیشتری یافت. فقیه معاصر خواجه نصیر، نجم‌الدین کاتبی قزوینی (م. 675ق/‌1276م) درآمدی بر منطق با نام رساله الشمسیّه نوشت. این رسالۀ مختصر با حواشی و شروحی که اشخاص نامداری چون سعدالدین تفتازانی (م. 729ق) و سید شریف جرجانی (م. 816 ق) بر آن نوشتند به متن درسی منطق در ایران و عراق و هند بدل شد. این رساله و حواشی‌اش، که ظاهراً بیان خوبی دارند، درون‌مایه‌های اصلی منطق را در بستری از مباحث الفاظ قرار می‌دهند، به‌گونه‌ای که مجالی برای بازاندیشی در محتوای مطالب باقی نمی‌ماند. منطقی که از کتاب الشفاء ابن‌سینا به اساس الاقتباس طوسی رسید از فنون نُه‌گانه‌ای با عناوین زیر سخن می‌گوید: 1. مدخل (کلیات خمس) که آن را به یونانی ایساغوجی گویند،. 2. مقولات که آن را قاطیغوریاس گویند، 3. قضایا (عبارات) که آن را باری ارمیناس گویند، 4. قیاس یا انولوطیقای اول، 5. برهان یا انالوطیغای دوم، 6. خطابه یا ریطورغا، 7. جدل (احتجاج) یا طوبیغا، 8. مغالطه یا سوفسطیغا، 9. شعر یا بوطیغا.[10]

اینک به نحوۀ چیدمان مضامین و گستردن مطالب در رسالۀ شمسیّه نگاه کنیم که مقالات تلخیص‌شدۀ آن در وبگاه ویکی‌فقه آمده است:

در مقالۀ اول کتاب، بحث مفردات در ضمن چهار فصل بیان شده است: دلالت لفظ بر معنا، معانی مفرد، مباحث کلی و جزئی و مبحث تعریفات در این بخش مورد بررسی قرار گرفته است. در مقالۀ دوم کتاب، قضایا و احکام آن در ضمن یک مقدمه و سه فصل تبیین شده است. نویسنده ابتدا قضیه را قولی می‌داند که بتوان قائل آن را صادق یا کاذب نامید. سپس، قضایای حملیه و شرطیه و انواع آن را با ذکر مثال توضیح می‌دهد. در بحث از احکام قضایا نیز مباحث تناقض، عکس مستوی، عکس نقیض و تلازم شرط‌ها را بیان می‌کند. نویسنده در مقالۀ سوم کتاب در پنج فصل به موضوع قیاس پرداخته است. وی پس از تعریف قیاس به تعریف صغری، کبری، حد وسط و اشکال چهارگانه‌ای که از چگونگی قرار گرفتن حد وسط ایجاد می‌شود می‌پردازد. در آخرین فصل کتاب به معرفی قیاس مرکب، قیاس خلف، استقرا و تمثیل می‌پردازد. در خاتمۀ کتاب، دو مبحث مطرح شده است: ابتدا مواد قیاس که عبارت باشد از یقینیات و غیر یقینیات ذکر شده است. وی قیاسی را که از اقسام شش‌گانه یقینیات تشکیل شده باشد برهان نامیده است. در ادامه، اقسام شش‌گانۀ غیر یقینیات، مانند مشهورات، مسلمات و مقبولات را نیز با ذکر مثال معرفی کرده است.

پیداست که مخاطبان این‌گونه منطق‌نویسی باید طلاب علوم فقهی باشند تا بتوانند آن را در استنباط احکام شرعی به کار برند، نه اندیشه‌ورزان فلسفی که نیاز به مقولات کمّ و کیف و عَرَض و جوهر دارند. چون در گزارۀ شمسیه ”مقولات“ به‌کلی حذف شده‌اند و خطابه و شعر هم فن دانسته نشده و کنار گذاشته شده‌اند. آنچه در مرکز توجه قرار دارد رابطۀ معنا با لفظ است که منطق اسلامی را در مبحث الفاظ اصول فقه در خدمت تفسیر ادلۀ فقهی درمی‌آورد. در واقع، آگاهی از موازین منطقی بیشترین دستاوردهای خود را در اصول فقه پدید آورد. نمونۀ آن را در اصول فقه شیعه در کار شیخ مرتضی انصاری (م. 1281ق) در قرن نوزدهم می‌بینیم. او با آگاهی از شیوۀ استدلال منطقی توانست قواعد تازه‌ای در اصول فقه مانند ”ورود“ و ”حکومت“ در احکام معارض شرعی و ”اصول عملیۀ چهارگانۀ“ را برای برون‌رفت از تعارض قوانین پیشنهاد کند. به هرحال، این دستاوردها در مقایسه با گسترشی که منطق در اروپای هم‌عصر خواجه نصیر و کاتبی قزوینی یافته بود چشمگیر نیستند. اینک به نوشتۀ جان والبریج در خصوص رشد منطق در اروپا بنگریم:

در دانشگاه‌های اروپای سده‌های میانین، دانش‌آموختگان ارشد هنرهای فنی می‌توانستند منطق و فلسفۀ طبیعی را به دانشجویان کارشناسی بیاموزند. به نظر می‌رسد که این امر دو اثر در گسترش منطق و فلسفۀ طبیعی در اروپای آن زمان داشته است. اول اینکه این دو رشته بسیار فشرده‌تر از پیش آموخته شدند. پژوهندگان روشن‌ضمیر جوان وادار به تمرکز بر منطق شدند، حتی به بهای رها کردن مفاهیمی چون تثلیث که فقط استادان الهیات اجازۀ تدریس و نوشتن دربارۀ آن را داشتند. دوم اینکه پژوهندگان جوان مرزهای منطق را گسترش دادند و شاخه‌ها و رویکردهای تازه‌ای چون فلسفۀ زبان و موضوعاتی را بنا گذاشتند که ما آنها را معرفت‌شناسی و حتی متافیزیک به شمار می‌آوریم.[11] در جهان اسلام وضع بسیار فرق داشت، چون برنامۀ آموزشگاهی چندانی دربارۀ اینکه پژوهندگان جوان چه بیاموزند و چه بنویسند پدید نیامده بود. از این رو، گسترش منطق در محدودۀ عملکردهای از‌ پیش‌ مشخص ‌شدۀ دیرین باقی ماند. منطق شکل ارسطویی خود را، آن‌گونه که ابن‌سینا برداشت کرده بود، حفظ کرد، ولی گسترش آن بیشتر به صورت یافتن مسائل بغرنج‌، قلم‌فرسایی و توضیح و تهذیب درآمد.[12]

به این ترتیب، می‌بینیم که در اروپا چگونه فلسفۀ زبان و معرفت‌شناسی از درون منطق رشد کردند و نگاه‌ها و بینش‌های فلسفی متفاوتی به بارآوردند که راه را برای استوار کردن آگاهی و دانسته‌های نظری به روی تجربه و کاربرد ریاضی آن هموار ساختند. شکی نیست که این معرفت‌شناسی و فلسفۀ زبان حوزه‌ها و کاربردهای بسیار وسیع‌تری از معرفه المعرفه غزالی و مباحث الفاظ اصولی داشته‌اند. آخرین سؤال این است: خاورمیانه که هم‌مرز یا نزدیک به اروپا بوده و پیشینۀ پرورش مدنیت‌های کهن را داشته و با یونان را نیز در پیوند بوده است، چگونه پیام یا هشداری از ماجرای عروج علم به حوزه‌های جدید دریافت نکرد؟ بخشی از پاسخ را البته می‌توان در جریاناتی چون فتواهای مفتیان عثمانی بازیافت که 400 سال ورود صنعت چاپ به خاورمیانه را به عقب انداختند، اما می‌دانیم که ماجرای رکود علم تجربی در خاورمیانه ریشه‌ها و عوامل جغرافیایی و تاریخی بسیاری دارد که مجال دیگری برای بررسی می‌طلبد.

[1]See John Walbridge, God and Reason in Islam: The Caliphate of Reason (Cambridge: Cambridge University Press, 2011).

2بنگرید به ابن‌ المقفع، آثار ابن ‌المقفع (بیروت: منشورات دار مکتبه الحیاه، 1978)، 5-13. همچنین، ابن‌مقفع و ابن‌بهریز، المنطق لإبن المقفّع و حدود المنطق لإبن بهریز، ویراستۀ محمدتقی دانش‌پژوه (تهران: انجمن فلسفه و جکمت، 1356)، 29-31 و 63. طبق نوشتۀ ابن‌ندیم، ایرانیان بخش‌هایی از متون منطق و پزشکی را در عصر انوشیروان، نیم قرن پیش از هجرت، از یونانی به زبان پهلوی برگردانیده بودند. بنگرید به مقدمۀ کتاب مذکور و ابن الندیم، الفهرست، ترجمۀ محمدرضا تجدد (تهران: نشر بانک بازرگانی، 1346)، 303.

3ابن الندیم، الفهرست، ویراستۀ یوسف علی طاویل (بیروت: دارالکتب العلمیه، 1416ق/1996م)، 397-398؛ برگرفته از

Walbridge, God and Logic in Islam, 55.

4‌دانش‌پژوهان ایرانی دربارۀ نقش بیت‌الحکمۀ بغداد و مأمون در معرفی دانش‌های یونانی به جهان اسلام پژوهش‌های خوبی صورت داده‌اند که از آن جمله است یوسف کرامتی، بیت‌الحکمه: از افسانه تا واقعیت (تهران: میراث مکتوب، 1393). این کتاب در سایت حلقۀ کاتبان منتشر شده است. همچنین بنگرید به سیداحمد هاشمی، ”زمینه‌ها و انگیزه‌های نهضت ترجمه،“ که در سایت راسخون در دسترس است. در زبان انگلیسی، بنگرید به

Dimitri Gotas, Greek Thought, Arabic Culture: The Graeco-Arabic Translation Movement in Baghdad and Early ‘Abbasid Society (London: Routledge, 1998).

5ابوحامد محمد غزالی، إحیاء علوم الدین (بیروت: دارالکتب العلمیه، بی‌تا)، جلد 1، 34. همچنین، بنگرید به ابوحامد محمد غزالی، المنقذ من الضلال، ترجمۀ زین‌الدین کایی‌نژاد (تهران: نشر ذوالمجد طباطبایی، 1340)، 49-54.

6ابوحامد محمد غزالی، المستصفی من أصول الفقه (تهران: نشر احسان، 1390)، 42 و 45. باید بیفزاییم که غزالی سه کتاب محک النظر، معیار العلم و القسطاس المستقیم را نیز در زمینۀ منطق نوشته است. در القسطاس المستقیم کوشید که منطق را به زبان قرآنی بازگو کند که چندان موفق نبوده است.

7قطب‌الدین محمود بن مسعود شیرازی، درّه التاج لغرّه الدبّاج، تصحیح سیدمحمد مشکوه (تهران: انتشارات حکمت، 1369)، 153.

8قطب‌الدین شیرازی، درّه التاج، 621-657.

[9]Walbridge, God and Logic in Islam, 98.

10محمد بن محمد بن حسن طوسی، أساس الاقتباس، تصحیح مدرس رضوی (چاپ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، 6.

[11]Paul Vincent Spade, Personal Communication (8 January 1990), in God and Reason in Islam, 119.

در زمینۀ نقش دانشگاه‌ها در گسترش منطق و فلسفۀ طبیعی بنگرید به

Edward Grant, The Foundations of Modern Science in The Middle Age (Cambridge: Cambridge University Press, 1996), 33-51 and 172-174.

[12]Walbridge, God and Reason in Islam, 119-120.