از خاطرات معاصران – سبب مسافرت به مازندران

«…پس از تأمین انتظامات اولیه که شرح آن را باید در مجلدات عدیده نوشت، اولین تصمیمی که به مخیله‌ام خطور کرد مسافرت به مازندران بود.

من وطن خود ایران را خوبی می‌شناسم.ایالات و ولایات و شهرها و قصبات مهم‌ (*)بنقل از«سفرنامهء مازندران»،نوشتهء رضا شاه پهلوی(مربوط به سفر مهرماه 1305)،چاپ تهران،2535 شاهنشاهی.

سفرنامه‌نویسی در بین شاهان و رجال ایران در دوران قاجاریه رواج چنان‌که ناصر الدین شاه و مظفر الدین شاه سفرنامه‌هایی موجودست،مربوط به سفرهای خارج از کشور و سفرهای داخلی ایشان،از رجال دوران‌ قاجاریه نیز سفرنامه‌هایی در دست است.بجز این سفرنامه‌ها،از رضا شاه پهلوی دو سفرنامه باقی‌مانده است:سفرنامهء خوزستان و سفرنامهء مازندران(نخستین مربوط است به سفر وی در سال 1303 به خوزستان،که در همان سال در تهران‌ بچاپ رسید و سپس در سال 2535 شاهنشاهی در تهران تجدید طبع شد،و نیز سفرنامهء مازندران که در سال‌ 2535 شاهنشاهی چاپ و منتشر گردید).بی‌شک سفرنامه‌ها و خاطرات رجال هردوره از اسناد مهم و قابل توجهی‌ است که محققان و مورخان برای نگارش تاریخ آن عصر باید به آنها مراجعه نمایند.ولی بدیهی است که صحت و سقم‌ مطالب مذکور در هریک از این‌گونه کتابها موکول به آن است که اسناد و مدارک تاریخی و قرائن و شواهد دیگر،آراء نویسندگان سفرنامه‌ها و کتابهای خاطرات را تایید کنند.

رضا شاه در آغاز سلطنت خود،برای بازدید از کارهای در دست اقدام به مازندران عزیمت کرد.در این سفر 18 تن‌ (از جمله ولیعهد،محمد رضا پهلوی،چند تن از نمایندگان مجلس شورای ملی و امرای لشکر)همراه وی بودند. سفرنامهء مازندران تقریرات رضا شاه است که فرج الله خان بهرامی رئیس دفتر مخصوص وی آن را با انشای خود نگاشته است.

بخشهایی کوتاه از این کتاب،که نسخ آن بسیار نایاب است،برای آگاهی خوانندگان ایران‌نامه در این شماره‌ چاپ می‌شود تا بدین طریق با اوضاع و احوال مازندران در پنجاه و هفت سال پیش آشنا گردند.عنوانهایی که برای هر قسمت بکار رفته است در متن سفرنامه نیست.

ایران‌نامه

آن را تماما دیده‌ام،و حتی در اغلب قراء و دهکده‌های آن بیتوته کرده‌ام.تصور می‌کنم‌ احدی در ایران بقدر من به جزئیات اخلاق و عادات و رسوم اهالی واقف و آشنا نیست، زیرا افراد برجسته و مشخص آن را،در هر ضلعی از اضلاع مملکت باشند شخصا می‌شناسم و به اصول زندگانی،طرز تفکر،ایمان و عقیده،تخیلات و توهمات آنها واقفم.

مع هذا بعد از قبول سلطنت ایران،اولین سفری که در خاطر من نقش بست مسافرت‌ به مازندران بود.به دو دلیل:

اول-تا راه مازندران به تهران بازنشود،تهران نمی‌تواند آسایش نعمت داشته باشد. مازندران است که بزرگترین روزنهء اقتصادیات را به روی تهران می‌گشاید.چون فعلا راهی بین تهران و مازندران موجود نیست،من می‌خواهم شخصا بیندیشم که از کدام‌ طریق و با چه وسیله‌ای باید محظور سلسله جبال البرز را مرتفع سازم؟البرز را بشکافم و تهران را به مازندران متصل سازم،و نعمای مازندران را با نزدیکترین فاصله نصیب تهران‌ ساخته و در عین حال مازندران را نیز باوجود آن همه نعمتهای طبیعی،از فقر و فاقه و بی‌سامانی نجات بخشم.

دویم-مازندران خانهء من است.مسقط الرأس من است.احساسات و عواطف من‌ طبعا بطرف مازندران صعود می‌کند،و هزاران احساس و عاطفه هم طبعا از مازندران‌ بطرف من در پروازست.

ایام صغارت و طفولیت خود را بخاطر می‌آورم،مهر مادری را به مخیلهء خود خطور می‌دهم،دستگیریهای همان مهر و محبت را که وسیلهء من شده است از مدّ نظر می‌گذرانم،بی‌اختیار به مازندران مجذوب می‌شوم.بی‌اختیار به خود حق می‌دهم که‌ مفهوم وطن‌پرستی و شعائر ملی خود را از مازندران آغاز نمایم،و به همین مناسبت است‌ که به جانب مازندران عزیمت می‌نمایم…

هشت ماه قبل امر اکید داده بودم که باوجود فقر خزانه و موانع مختلفهء دیگر،هیأت‌ دولت مبلغ کافی برای تسطیح و ایجاد جادهء مازندران اختصاص بدهند،تا هرچه زودتر این مانع برداشته شود،و پایتخت مملکت به یک ولایت حاصلخیز برومندی اتصال یابد.

سابق بر این هم توسط مهندسین روس-آن موقعی که ایران می‌رفت آخرین رمق‌ حیات خود را از دست بدهد-این راه بازدید شده و رسیدگی در اطراف مخارج آن بعمل‌ آمده بود،لکن نظر به اشکال و صعوبت امر از یک طرف،و برآورد مخارج هنگفت از طرف دیگر،هیچ‌کس عملی شدن این نقشه را امید نداشت.فقط معاینهء جبال البرز و تصور شکافتن آن کافی بود که هر فکر شجاعی را مجبور به سکوت نماید.

من که علاقهء قلبی و قطعی به افتتاح این راه داشتم،کرارا یکه و تنها و بدون مشورت‌ با عمرو و زید به معاینهء سلسله البرز و تعیین خط سیر پرداخته،بعد از اکمال مطالعات و نظریات خود،امر قطعی دادم که به هیچ‌وجه نگاهی به این سوابق نومید کننده نینداخته، در کمال جدیت و امیدواری مشغول کار شوند.در ضمن اهالی بیکار و بدبخت اطراف‌ راه را دعوت کنند تا دربرداشتن موانع بذل کوشش نموده،و بواسطهء اجر و مزدی که‌ می‌گیرند،هم از ذلت فقر و گرسنگی رهایی یابند،و هم مساکن خود را به یک منبع‌ برومندی اتصال دهند که همیشه از خاطر قحط و غلا محفوظ بمانند،و تهران و سایر شهرهای ایران نیز از نعمتهای موفور مازندران بی‌بهره و نصیب نمانند.

هیچ فراموش نمی‌کنم روزی را که برای بازدید اطراف راه و تععین خط سیر،یکه و تنها تا دو فرسخی فیروز کوه آمده بودم.همین نقطه‌ای که فعلا پل فردوس ساخته‌شده،و روزی صدها اتومبیل و مسافر از روی آن عبور می‌کنند.

در تهران تصور می‌کردند که من به عمارت ییلاقی خود در شمیران،برای رفع‌ خستگی رفته‌ام.هیچ‌کس فکر نمی‌کرد یکه و تنها تا حدود فیروز کوه،راهی که هنوز ایجاد نشده و خیال ایجاد آن نیز هنوز از دماغ من تجاوز نکرده است،آمده باشم،تا محل‌ ساختمان پلی را تعیین کنم که عبور رودخانهء از ذیل آن را تسهیل سازد،و جاده را در بهار و مواقع طغیان آب از خطر سیل و خرابی مصون بدارد.تنها کسی که در این گردش با من‌ بود،فرج الله خان بهرامی رئیس دفتر مخصوص من بود،که ناهار مختصر مرا هم مشار الیه‌ با مرکوب خود حمل می‌نمود در ورود به مزبور و تصادف با رودخانه چون عبور را ممتنع یافته،ناچار از دو دهقان مجاور رودخانه خواهش کردم که ما راکول گرفته با دوش خود به آن طرف رودخانه برسانند.

دهقانهای بیچاره مرا نمی‌شناختند.اول وهله قیمت این حمل‌ونقل را گوشزد ما کرده،حاضر نمی‌شدند که با کمتر از یک ریال مرا در آن طرف رودخانه زمین بگذارند. من نیز از این تفریح و عدم‌شناسایی آنها استفاده کرده یک ریال را گزاف دانسته، پیشنهاد کردم که به اخذ ده دینار قناعت ورزند.بالاخره پس از چند دقیقه مباحثه و گفتگو،عمل را در چهارده دینار خاتمه داده،ما را بدوش گرفتند و وارد رودخانه و آب‌ شدیم.در وسط آب که سنگینی و ثقل بدن من،مرکوب بیچاره را تا درجه‌ای فرسوده‌ ساخته بود،بهانهء قاطعی به دست او داده،بر خاطر خود مسجل ساخت که هرگاه کمتر از یک ریال به او تأدیه شود،او عجز خود را در همین وسط آب از حمل راکب خویش ظاهر خواهد ساخت.من نیز مسؤول او را پذیرفتم.در وصول به ساحل،همین قدر که مشتی از لیره،طلا،اشرفی و در حدود هزار ریال در دست خود دید،حالتی به او دست داد که‌ تصور آن هیچ وقت از خاطره من فراموش نمی‌شود.من جاده را پیش گرفته و به راه‌ افتادم…

بالاخره مهندسین ایرانی که به هیچ‌وجه تشویقی ندیده بودند،و در کمال یأس و نومیدی صرف ایام می‌کردند،بر اثر صدور امر من راجع به ایجاد راه مازندران،میدانی‌ برای ابراز کوشش و مجاهده و دانش خود بازیافتند.من نیز شب و روز مراقبت کرده‌ موانع بودجه را مرتفع ساختم،و کارگردان را ترغیب و تحریض نمودم تا آن‌که پس از هشت ماه،مشکلترین قسمتها که عبارت باشند از گردنه‌های مرتفع کوهستان،شکافته‌ شد و مقدمات امر فراهم گردید.هنگامی که برای بازدید اوضاع لشکری و کشوری‌ خراسان در سرحدات شمال شرقی،باوجود گرمای مردادماه مشغول سرکشی امور بودم، تلگرافا به من اطلاع دادند که راه مازندران قابل عبور شده،و هیأت دولت اجازه‌ خواسته‌اند که برای اجرای مراسم افتتاح راه به مازندران و استرآباد حرکت نمایند.

واقعا این خبر مرا زاید الوصف مسرور ساخت.زیرا که این جاده را یکی از راههای‌ نجات،برای اوضاع اقتصادی اهالی پایتخت می‌دانم،و یقین دارم تجارت شمال را بکلی تغییر و ترقی خواهد داد…»ص 6-2

از تعیش و تفریح برکنارم

«شب و روز استراحت را بر خود حرام کرده‌ام.اساسا از بدو طفولیت وارد مرحلهء تفریح و تفرج و تعیش و خوشگذرانی و تن‌آسایی نبوده‌ام.بر طبق عادت همیشگی،در تمام شبانه‌روز بیش از چهار ساعت نمی‌خوابم،و اخیرا یک ساعت از آن چهار ساعت‌ نیز صرف تفکر و تتبع و تدقیق می‌شود.متصل به مطالعه و تحقیق احوال کشور ایران‌ مشغولم.مسائل تجارتی و فلاحتی و انتظامی و معارفی را عموما در نظر گرفته،با تناسب‌ الا هم فالا هم توجه به همه را وظیفهء ملی خود می‌شناسم.

البته اوضاع مالی مملکت،با حوادث فوق‌العاده‌ای که بر آن وارد آمده،و در معرض‌ چپاول خودی و بیگانه قرار گرفته بود،طوری نیست که بزودی بتوانم بهبودی کاملی را انتظار داشته باشم،ولی با نظریاتی که اندیشیده‌ام و افکاری که پیش‌بینی کرده‌ام، یقین قطعی دارم که پس از چهار سال دیگر،بودجهء مملکت را با تعادل ثابتی موزون، و گریبان مملکت را از استقراضهای خائنانه و خانه‌برانداز دوره‌های سلف،آسوده و مستخلص خواهم نمود.برخود فرض و واجب ساخته‌ام آنچه را که می‌دانم و می‌توانم، انجام دهم،و ذره‌ای فروگذار ننمایم.»ص 9

هیچ چیز در این مملکت درست نیست

«به وضعیات این مملکت،از سر تا ته که نگاه می‌کنم،به جزئی و کلی اصلاحاتی‌ که در هر رشته و هر شعبه باید بعمل آید،و همین‌طور به مسؤولیت خود در مقابل این همه‌ خرابی که توجه می‌کنم،حقیقة گاهی مرا رنجور می‌نماید.

هیچ چیز در این مملکت درست نیست.همه چیز باید درست شود.قرنها این مملکت‌ را چه از حیث عادات و رسوم،و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب کرده‌اند.من‌ مسؤولیت یک اصلاح مهمی را،بر روی یک تل خرابه و ویرانه برعهده گرفته‌ام.این‌ کار شوخی نیست و سر من در حین تنهایی،گاهی در اثر فشار فکر در حال ترکیدن‌ است.

مگر خرابی یکی،دو،ده و هزارست که بتوان یک حد و سدی برای آن قائل شد.

آیا کسی باور خواهد کرد طرز لباس پوشیدن را هم من باید به اغلب یاد بدهم؟هنوز در ایام سلام،که روز رسمی و دارای پروگرام معینی است،اشخاصی را می‌بینیم که‌ انصافا از حیث لباس،استحقاق عبور در هیچ خیابان و پس‌کوچه را ندارد.اغلب از وکلای مجلس شورا و وزراء،که طبعا برگزیدگان جماعت هستند،هنوز لباس پوشیدن‌ را بلد نیستند،و من در حین انعقاد سلام و رسمیت جلسه باید حوصله بخرج داده،و معایب اندام آنها را به آنها گوشزد نمایم.

چند روز قبل در تهران که برای سرکشی انبار غله و تأمین آذوقهء شهر رفته بودم، شخصی را دیدم که لباس خواب و زیرشلواری و پای لخت روی عمارت خود نشسته،و به سیگار کشیدن مشغول است،و زن و مردی را که از پهلوی او عبور می‌کنند، با نهایت لا قیدی می‌نگرد،و ابدا خیال نمی‌کند که احترام جامعه،مخصوصا زنها،برای‌ هر فردی لازم است.مجبور شدم که از اتومبیل پیاده شده و با دست خود این عنصر بی‌ادب و غیرمحترم را تنبیه نمایم.

اکثریت این مردم هنوز میل ندارند که درب عمارت خود را جارو کرده،دو قدم از زباله‌های منزل خود دورتر بنشینند.

صرف‌نظر از ادوار انحطاط و غلبه‌های عرب و مغول و غیره،یک صد و پنجاه سال‌ است که عده‌ای از افراد مملکت در سر حد اعلای فساد اخلاق نشو و نما کرده،و به آن انس و خو گرفته‌اند.در بحبوحهء این مذلت است،که من باید رقابت بین‌المللی را راجع‌ به امور سیاسی و اقتصادی مملکت خود فکر کنم.حقیقة گاهی این افکار گوناگون برای‌ خود من هم خنده‌آور می‌شود.

همه چیز را می‌شود اصلاح کرد.هر زمینی را می‌شود اصلاح نمود.هر کارخانه‌ای را می‌توان ایجاد کرد.هر مؤسسه‌ای را می‌توان بکار انداخت.اما چه باید کرد با این‌ اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده،و نسلابعدنسل برای آنها طبیعت‌ ثانوی شده است؟سالیان دراز و سنوات متمادی است که روی نعش این مملکت تاخت‌ و تاز کرده‌اند.تمام سلولهای حیاتی آنرا غبار کرده،به هوا پراکنده‌اند،و حالا،من‌ گرفتار آن ذراتی هستم که اگر بتوانم،باید آنها را از هوا گرفته و به ترکیب مجدد آنها بذل جهد نمایم.

اینهاست آن افکاری که تمام ایام تنهایی مرا به خود مشغول،و یک ساعت از ساعات خواب مرا هم اشغال کرده است.»ص 40-39

وزراء برای آگاهی از وضع مردم باید به شهرستانها سفر کنند

«این مملکتی است که با این صورت به دست من سپرده شده،و این است آن‌ مملکتی که من باید در آن تغییر ماهیت بدهم،و اینها هستند آن مردمی که باید لباس‌ عزت بپوشند و ابراز غرور ملی نمایند.

آیا با این وضعیت،با این روحیه اهالی،با این بدبختیهایی که در عروق و اعصاب‌ اهالی رخنه کرده،و طبیعت ثانوی مردم این سرزمین شده است،باز باید توقع داشته باشم‌ که در«شیرگاه»راحت بخوابم و آسایشی را برای خود قائل باشم؟ممکن نیست!

به رئیس کابینه گفتم به تمام وزراء در«تهران»ابلاغ نماید که فقط به اقامت پشت‌ میز وزارتخانه‌ها،و امضای چند دانه کاغذ اکتفا نکنند.غالبا بروند و ولایات،و در داخلهء ایران متواترا مسافرت کنند.مردم را ببینند و با آنها خلطه و آمیزش کنند.مملکت‌ خود را قبل از همه چیز بشناسند،تا اوامری که من به آنها می‌دهم،و تصمیماتی که باید اتخاذ شود،بتوانند از روی عقل و اطلاع و ایمان و عقیده بموقع اجرا بگذارند.هم آنها بفهمند که چه مسؤولیتی در مقابل من و اهالی دارند،هم اهالی بفهمند که وزراء و رجال‌ مملکت خارج از دسترس آنها نیستند،و هر مطلبی دارند،بدون ترس و بیم و بدون‌ وحشت و تضرع به اطلاع آنها برسانند،و اگر کسی به صحبت آنها وقعی نگذاشت،مستقیما به خود من مراجعه نمایند و دادخواهی کنند.»ص 32-31

چرا جنگلها رانابود می‌سازند؟جنگلها مال دولت و مملکت است

«نشیب جاده تقریبا از حد اعتدال خارج است.دود کوره‌های زغال هم در کمر کوه از سوزاندن درختان،برای تهیهء زغال برمی‌خیزد،با مه آمیخته می‌شود و یک خط آبی‌ رنگی در وسط مه سفید ترسیم می‌کند.

برای چه این درختان عظیم را این‌طور لاابالیانه قطع می‌کنند؟زغال می‌خواهند؟ بسیار خوب!چرا بجای این درختها نهال تازه غرس نمی‌کنند؟با این ترتیب ممکن است‌ تمام جنگل این حدود از بین برود،و تبدیل شود به یک قطعه خاک!چنان‌که علائم و آثار اضمحلال جنگل کاملا در این حدود آشکار شده است.

مگر این جنگلها(غیراز قطعاتی که متعلق به صاحبان معین است)،مال دولت و مملکت نیست؟خیر،اصلا دولت و مملکتی اخیرا در ایران نبوده که به این کلیات و جزئیات دقت کند!والا چگونه می‌شد که هر زغال‌فروشی با کمال بی‌پروایی،مالیهء مملکت را اینطور بعنوان زغال آتش زده،با ثمن بخس به نفع خود بفروشد؟اغلب این‌ درختهایی را که این‌طور لاابالانه زغال می‌کنند،چوبهای صنعتی است،و قیمت آنها یک فصل مهم از خزانهء مملکتی را تشکیل خواهد داد.باید در این باب فکر اساسی‌ بنمایم»ص 27-26

ترکمن صحرا و خوزستان،مصر ثانی و ثالث

«این بی‌وفایی از تمام رودخانه‌هایی که در زمین نرم و صحرا مسطح جریان دارند معهودست.رود گرگان چهار و پنج ذرع از سطح دشت پست‌ترست،و غالبا صحرا دچار خشکی است،در صورتی که رودی به این رودی گوارایی و عظمت از سینهء آن می‌گذرد.

اگر سدهایی بر این رود بسته شود،این سرزمین شاداب و سیراب می‌شود،و آب‌ گرگان هم بهدر نمی‌رود.

اراضی خوزستان در جنوب ایران،و صحرای ترکمان در شمال،از لحاظ زراعت و فلاحت قابل وصف نیست.حقیقة سعادتمندست آن مملکتی،که در شمال و جنوب‌ خود دارای این قسم اراضی باشد.نباتاتی که در این صحرا می‌روید،مثلا پنبه،اصلا قابل شباهت به پنبهء سایر نقاط ایران نیست،و گاهی ارتفاع و نمو آن تعجب‌آور می‌گردد. کاملا مورد خواهد داشت که خوزستان و این صحرا را،به«مصر»ثانی و ثالث موسوم‌ نماییم.این دو نقطه از آن نقاطی است که باید مورد توجه کامل قرار دهم،زیرا محصول‌ این دو نقطه،نه تنها احتیاجات اهالی ایران را،از حیث آذوقه و مواد اولیه بحد اعلی رفع خواهد کرد،بلکه اضافات آن،در ضمن صادرات یک مبلغی را تشکیل خواهد داد که‌ ممکن است اسم آن را سرمایهء مملکتی گذارد.»ص 78-77

اختلاط سیاست و مذهب در دورهء صفویه غیرقابل عفوست

«شهر«اشرف»بهترین نمونهء عزم شاه عباس صفوی است،و پس از اصفهان از هر نقطه‌ای بیشتر سلیقهء این پادشاه را بیان می‌کند.من شرح‌حال سلاطین ایران را،تا آن‌ میزانی که در تواریخ مسطورست بدقت دیده‌ام و عمق افکار آنها را،تا درجه‌ای که از صفحات تاریخ بتوان استقصاء کرد سنجیده‌ام.

بعد از فتنهء مغول،که در تاریخ عالم باید یک واقعهء کم‌نظیر شمرد،بعد از آن‌ هتاکیها و خونریزیها و قتل‌عامها که ایران را بالمرّه از هم متلاشی کرد،و از ایران و ایرانیت جز یک اسم چیز دیگری باقی نماند،و بعد از آن‌که مرور روزگار کار را به دورهء صفویه کشانید،اگرچه تتثبیت ماهیت ایران مدیون به زحمات شاه اسمعیل صفوی است، ولی اقرار باید کرد با آن‌که شاه عباس یک مصلح آزموده‌ای برای اخلاق جامعهء ایرانیت‌ شمرده نمی‌شود،مع هذا در تعمیر و عمارت و آبادانی خیالات قابل تمجیدی داشته،و از این جهت نام نیکویی برای خود ذخیره و بیادگار گذارده است.

بهمین ملاحظه است که من در ضمن سفرنامهء خود غالبا از او اسم می‌برم،و تلو هر عمارتی که از او می‌بینم،نام او را با میل و رغبت تجدید و تکرار می‌نمایم.

این‌که می‌گویم مشار الیه یک نفر مصلح آزموده برای اخلاق جامعهء ایرانیت شمرده‌ نمی‌شود،مربوط به چند دلیل است:

اولا طرز عیاشی و اسلوب تعیش اوست که طبعا نمی‌توانست در روحیات اهالی‌ بی‌تأثیر بماند.

ثانیا این پادشاه،با آن‌که به صفت جنگجویی متصف بوده،مع هذا چون قدرت‌ مطلقه‌ای در داخلهء خود نداشته،همین قدر که مثلا حاکم گیلان به مقام مخاصمهء او بر می‌آمده،مشارلیه مجاملهء با او را بر منازعه ترجیح می‌داده است.به این مناسبات،و در ضمن برای آن‌که باصلاح معروف آب چشمی از سایرین گرفته باشد،غالبا در مقابل‌ گناههای کوچک مجازاتهای بزرگ می‌داده است.

ثالثا آنچه که از همه مهمتر،و غیرقابل‌عفوست،اختلاط سیاست است با مذهب، که تمام سلاطین صفویه شریک در این اشتباه‌اند،و شاه عباس مخصوصا این اشتباه را خیلی غلیظ کرده است. اگرچه این اختلاط و امتزاج کاملا حکایت از ضعف قوای مرکز می‌نماید،ولی‌ سلاطین صفویه بمناسباتی که در این سفرنامه جای ذکر آن نیست،تا یک درجه متعمدا یا از روی بی‌فکری و اشتباه این خلط مبحث را تعقیب،و گاهی هم تشدید می‌کرده‌اند.

دلایلی که شاه عباس و سایر سلاطین صفویه را در تعقیب این موضوع مهم بخواهند تبرئه نمایند،بنظر من وافی و رسا نیست،زیرا که در قضایای تاریخی عمر یک نفر و عمر یک سلسله را نباید مأخذ قرار داد.بلکه عمر تاریخ را باید در نظر گرفت،که اتخاذ یک تصمیم نارسا،تا چه مدت و زمانی ممکن است که یک جامعه و امتی را بیچاره و فرسوده نماید.

شبهه و تردیدی نیست که مذهب و سیاست دو اصل مقدسی است که در تمام موارد، جزئیات این دو اصل باید مطمح نظر زمامداران عالم و عاقل باشد و دقیقه‌ای از آن غفلت‌ نورزند،ولی اختلاط آنها با یکدیگر نه به صرفهء مذهب تمام می‌شود،نه به صرفهء سیاست‌ اداری،و بالمآل در ضمن این اختلاط و امتزاج،هم مذهب سست و بلا اثر می‌گردد،و هم سیاست رو بتمامی و اضمحال می‌رود.اگرچه ضربت این تصمیم مهلک را خود سلسلهء صفویه در زمان سلطان حسین بهتر از همه دیدند،مع هذا نتیجهء این تصمیم غیر عاقلانه را نباید در دورهء صفویه ملاحظه کرد،بلکه باید با تاریخ همراه آمده،و تأثیرات آن‌ را در ایام سلطنت قاجاریه تماشا نمود که پایهء مذهب و سیاست بر روی چه منوالی‌ چرخید،و به چه فلاکتی منتهی شد.

آنهایی که مذهب و سیاست را مخلوط بهم نمایند،هم انتظامات دنیا را مختل‌ کرده‌اند،و هم انتظارات آخرت را تخریب نموده‌اند.گاهی هم بالمرّه،نتیجه،برعکس‌ مقصود بدست می‌آید،یعنی روحانیون کشیده می‌شوند به طرف دنیا،و سیاسیون به طرف‌ آخرت،و این همان اختلالات عظیمه‌ای است که اصول زندگانی مردم را دچار تزلزل‌ کرده،آنها را می‌راند به جانب ریا و تزویر و دروغگویی و فساد و دورویی.

نتیجهء این اختلاط ناصواب،تا به این حد ممتد می‌شود که مثلا فلان مجتهد روحانی‌ که کار اصلی او تصفیهء اخلاق عمومی است،ماهی هشتصد و پنجاه تومان از خزانهء دولت‌ می‌گیرد که عمارات سلطنتی را حلال نماید،تا مردم مجاز باشند که در آنها نماز بخوانند.در عوض فلان وکیل مجلس شورای ملی،که وظیفهء او ورود در سیاست اداری‌ است،در پشت تریبون شمایل پیغمبر را باز می‌نماید،که مردم به اسلامیت و آخرت‌ پرستی او تردید نیاورند،و او بر اثر این تزویر و تقلب مجال داشته باشد که علائق مادی‌ خود را تأمین و بالاخره موقعیت او،به هر درجه و پایه‌ای هست،دچار تزلزل و ارتعاش نگردد.

روحانی اولی،در عوض قناعت و توجه به آخرت که عین تزکیهء نفس است،فریفتهء دنیا و پول و ظواهر امور شده،ایمان و عقیدهء مردم را دچار شدیدترین تردید،و اصول تقوی‌ و پرهیزکاری را مجروح و لکه‌دار می‌نماید.

سیاسی دویمی که باید اصول زندگانی دنیایی مردم را راهنمایی کند،می‌رود دنبال عوام‌فریبی و ریاگویی و تزویر و دورویی،که این نیز بنوبهء خود در سست‌ نمودن ایمان عامه تأثیر بسزایی دارد.

دو سال قبل که سمت ریاست وزراء را داشتم،و برای سرکشی به قشون به منطقه‌ای‌ مسافرت کرده بودم،شیخ الاسلام آنجا را دیدم که جلوی مستقبلین افتاده و در تبریک‌ ورود من بلاغت و فصاحت مخصوصی بخرج می‌دهد،ولی در تمام مذاکرات او کوچکترین کلمه‌ای که بوی ایمان و اعتقاد و پرهیز و آخرت از آن استشمام شود،از دهان او شنیده نمی‌شد.در ضمن معلوم کردم که این شخص بدون اجازه و فرمان،لقب‌ شیخ الاسلامی را برای خود تخصیص کرده است.دلیل این تقلب را از او مؤاخذه کرده‌ بودند،جواب مضحکی داده بود،گفته بود:

«چون در تمام ایران شرط اول شیخ الاسلامی،بیسوادی است،من که بالمرّه سواد خواندن و نوشتن ندارم،لهذا از تمام شیخ الاسلام شیخ الاسلام‌ترم!»

بر من معلوم شد،که این شخص شیاد در محل خود دارای زندگانی بسیطی است. علاوه بر ملک و باغ و ضیاع و عقار،چهار باب خانهء شخصی،و شش زن دارد!روزها در مسجد به منبر می‌رود و موعظه می‌نماید،و اهالی را با حیله و تزویر محکوم کرده که هر کس سهمی از منال خود را بعنوان مال امام و زکوة به او بدهد.او از وضعیت خود استفاده‌ و کرارا سفرهای تفریحی نموده،بدون آن‌که کوچکترین قدمی در راه کار و زحمت و سعی و عمل بردارد،فقط از راه عوام‌فریبی در رأس اهالی محل قرار گرفته و پیرزنها نیز آب وضوی او را برای استشفاء و خیر دنیا و تأمین آخرت به یادگار می‌برند!تعجبی ندارد! نظیر این موضوع در اغلب نقاط ایران زیادست.هرکس دستش رسیده بقدر جربزه و استعداد خود،اسلام و اسلامیت را وسیلهء ریب و ریا،و تأمین منافع شخصی خود قرار داده است.

فلان رئیس که در مرکز سیاست مملکت قرار می‌گرفت،صراحت لهجه را در خود عمدا خفه می‌کرد،و برخلاف معتقدات خود،متظاهر به آخرت‌پرستی می‌شد.و عوام‌ فریبی را ترویج می‌کرد. فلان وزیر و فلان رئیس الوزراء که رسما و وجدانا مأمور انتظام ادارات و اصلاح‌ دنیای ایران بودند،دم از آخرت و هول قیامت می‌زدند،و با ریش و عبا و طرز لباس در قلوب عوام تهیهء منزل می‌کردند.

اما فلان معمم ظاهر الصلاح،که دیگر احتیاجی به تهیهء این مقدمات نداشت، مخفیانه عیش شبانه و بانگ نوش‌نوش به استقبال آخرت می‌فرستاد و بکلی می‌فرستاد و بکلی مجذوب‌ می‌گشت به آن نکاتی که در قاموس تقوی و پرهیزکاری و ایمان و اعتقاد به خدا و رسول، هنوز فهرستی برای آن تدوین نشده است.»ص 55-52

حافظ و ریاکاران

«البته اشخاصی را که من بار حضور می‌دهم،باید مؤدب و معقول باشند،و محکوم‌اند که موقعیت خویش را تشخیص بدهند،ولی هرگز صرف‌نظر نمی‌کنم از آن‌ سالوسهایی که مدار ماهیت خود را بر روی ریب و ریا،دروغ و تزویر و مکر و حیله قرار می‌دهند.

در بین شعرای ایران و گویندگان این مملکت،تنها کسی که بر ضد سالوس و ریا بوده حافظ شیرازی است،که فی الحقیقه تمام سعیش این بوده که پردهء بی‌آزرمی را از هم بدرد،و صراحت قول و حسن نیت و صفای قلب را جایگزین آن نماید،و به همین‌ جهت است که چون حقیقتی در بیان او بوده،شاعر عمومی ایران،و مورد رازونیاز تمام‌ سکنهء این مملکت واقع شده است.

من حافظ را بسیار می‌پسندم،و به خاطر خود می‌سپارم که یک روزی مقبرهء او،و همین‌طور مقبرهء سعدی و فردوسی را از این حالت ابتذال کنونی خارج،و آرامگاهی را برای این سه نفر گویندگان بزرگ دنیا دستور بدهم،که درخور لیاقت و شؤون اجتماعی‌ آنها باشد.»ص 64

بهره‌هایی که از بوستان سعدی می‌برم

«پس از فراغت از کار مکاتیب و تلگرافات،ملازمین شخصی خود را امر دادم،همه‌ به اطاق من بیایند و صحبت نمایند.شنیدن عقاید مختلف و صحبت با اشخاص نیز خود یک نوع تفریحی است که گاهی بی‌مزه نیست.پس از رفتن آنها و صرف شام،مقداری‌ از شب را به مطالعهء کتاب پرداختم.کتب تاریخ از سایر اقسام کتب بیشتر جلب دقت و نظر مرا می‌نمایند،و از قسمتهای تاریخی،مربوط به هر مملکتی که باشد،لذت مخصوص می‌برم،و به همین لحاظ غالبا در خوابگاه من یک سلسله کتاب تاریخ است‌ که مخصوصا در مواقع ناخوابی به آنها متوسل می‌شوم،و گاهی هم اتفاق می‌افتد که‌ مطالعهء کتاب،بکلی مانع از خوابیدن من می‌شود.

کتاب بوستان سعدی هم که به یک قطعه جواهر بیشتر شبیه است تا به کلمات‌ معمولی،کمتر ممکن است که از دسترس من دور بماند.دراین مدت استفاده‌های خوب‌ از این کتاب بزرگترین شاعر پارسی زبان برده‌ام،و همیشه ممارست در قراءت بوستان‌ سعدی دارم.دو حظّ مختلف و متفاوت از این کتاب می‌برم،یکی لطف کلام و ادبیات،و دیگری پند و موعظه و حکمت.»ص 72

یادداشتهای یومیهء اعتماد السلطنه

«بنقل بهرامی،قریب چهل و پنج سال قبل مرحوم اعتماد السلطنه در کتاب مطلع‌ الشمس،وضع این نواحی خاصه«فیروز کوه»و قلاع و حصار آن را مشروحا و در کمال‌ دقت و با نهایت امعان نظر شرح داده است.از آن زمان تا حال تغییر فاحشی رخ نداده الا اینکه قصبهء زیبای«فیروز کوه»از فرط اهمال اهالی آن کثیف‌تر شده و شایستهء اسمی‌ به این زیبایی نیست.

مرحوم اعتماد السلطنه مرد صاحب‌نظر و متتبعی بوده،آثار و علائم و نوشتجات او را می‌پسندم.اخیرا در کتابخانهء آستان قدس رضوی در مشهد،که به دیدن کتابهای مشغول‌ بودم،کتابهای مبنی بر یادداشتهای یومیهء اعتماد السلطنه به دست من افتاد.بردم منزل،و یکی دو شب بدقت مطالعه کردم.این کتاب دو جلد است،و یادداشتهایی است که این‌ شخص از گزارشات یومیهء دربار نوشته،و با خط زنش پاکنویس شده است.

هرکس بخواهد وضعیت دربار ناصر الدین را بفهمد،بهترین نمونهء آن همین دو کتابی است که اعتماد السلطنه نوشته است!…

پنجاه سال صحبت زن و شکار،حقیقة تعجب‌آورست!پنجاه سالی که موقع نمو تمدن و علوم در اقطار عالم بوده،و چنانچه به دیدهء تحقیق و تدقیق موشکافی شود،نمو ترقی و تمدن در اروپا و امریکا و مخصوصا در ژاپون،مربوط به همین پنجاه سالی بوده‌ که بشریت و مدنیت چهار اسبه به طرف تعالی و تجدد می‌دویده،و دربار ایران در این‌ ایام تمام فضائل خود را صرف امیال نفسانی می‌کرده است.

به خاطر دارم که مدیر جریدهء حبل المتین«کلکته»،تقویمی انتشار داده بود متصور به تصویر سلاطین قاجاریه،و در آن تقویم از روی سند و تاریخ مسجل کرده بود، در یک ثلث ایران،در ایام مزبور از کف رفته،و جزء ممالک خارجی شده است. تقویم مزبور چاپ شده و البته همه دیده‌اند.

چیزی‌که در یادداشتهای مرحوم اعتماد السلطنه بیشتر نظر مرا جلب می‌کرد،این بود که تقریبا در آخر یادداشت هرروز این عبارت را تکرار می‌کند«شکر خدا را که هنوز زنده‌ام!»

معلوم می‌شود فضیلت و تقوی،ذوق و قریحه،صنعت و ابتکار و علم و دانش اساسا مورد تکدیر و تدمیر دربار و صاحبان آن بوده است و این بیچاره،کمتر روزی بوده که به‌ زندگی خود مطمئن و امیدوار باشد.»ص 20-19

اقتباس مدنیت جدید و حفظ یادگارهای خوب ایران

«کرارا گفته،و باز تکرار می‌کنم که من به مدنیت جدید کاملا و بدون هیچ شبهه‌ای‌ معطوفم،ولی هرگز مایل نیستم که از ایران قدیم و یادگارهای خوب آن سلب ماهیت‌ نمایم.ایران من و وطن مقدس من،از آن نقاطی است که روزی سرمشق تمدن بوده و بر زبر هریک از خرابه‌های آن علائمی در اهتزازست که افتخارات آن برای نسل ایرانی و نژاد ایرانی قابل فراموشی و زوال نیست.محققا آن علائم و آثار باید با اصول حقیقی‌ تمدن جدید امتزاج یافته،تمدن مخصوصی را به پیشگاه جامعهء بشریت معرفی نماید،نه‌ آن‌که در زشت و زیبای ظواهر جدید،طوری مستغرق شود که ماهیت شخصی خود را نیز مستهلک و فراموش سازد.

کاش در این سفرنامه مجالی بود که در اطراف این موضوع مهم،زیاد بر این بحث‌ می‌شد.مخصوصا در قسمت عادات ملل،تأثیرات عناصر طبیعی،وجود افسانه‌های‌ تاریخ و سیر تطورات و تبدلات ملل،که فصلی است بسیار جذاب.افسوس که ورود در این بحث مهم مقصود از این سفرنامه را که مربوط به مازندان است،از بین خواهد برد.

دکتر گوستاولوبن،طبیب و فیلسوف معروف فرانسوی،راجع به تطورات و تبدلات‌ ملل شرح زیبایی دارد،که دشتی مدیر جریدهء شفق سرخ،آن را از عربی ترجمه کرده‌ بود،و بهرامی رئیس دفتر مخصوص من،آن را چندی قبل بنظر من رسانید.من دستور دادم‌ که خود مشار الیه از طرف من،مأموریت طبع آن را برعهده بگیرد و در مطبعهء قشون با مخارج من،آن را طبع نماید.مشار الیه نیز این مأموریت را انجام داد،و کتاب مزبور را با کتاب دیگری موسوم به اعتماد به نفس که باز ترجمهء آن مدیون به زحمات دشتی است، طبع و منتشر ساخت.دکتر گوستاولوبن در تألیف کتاب خود بسیار دقیق فکر کرده،ولی در ایران قرینه‌های تاریخی بسیارست که سرّ اتقاء و انحطاطهای ایران را،می‌توانند واضحتر سازند،و در صورت فرصت و مجال،امید که بحث در این موضوع مهم متروک‌ نماند.»ص 66

در مدرسه‌های نوین کفر و زندقه نمی‌آموزند

«پل رودخانه«سیاه رود»فعلا بد نیست.شاگردان مدارس دهات،که اخیرا تأسیس شده،با پرچمهای سه رنگ در کنار جاده صف کشیده،سرود می‌خواندند. سرود آنها،تقریبا با همان لهجهء مازندرانی،خالی از مزه نبود.شاگردها را نوازش کردم. معلمین و مدیرها را هم تشویق کردم که بر مراقبت خود در تربیت شاگردها بیفزایند.

منظرهء محصلین مدارس،و چهره‌های بیگانه آنها،از هرچیز بیشتر مرا متأثر می‌کند،اما تأثیری که پایهء آن فقط بر روی شوق و آمال بزرگ گذارده شده است،و بالاخره همین‌ نسل است که باید غرور ملی و عرق وطن‌پرستی،در دیباچهء دفاتر زندگی آنها نقش بندد.

از قیافهء شاگردها خوب حس می‌کنم که فعلا نه وزارت معارف داریم و نه معلم، نه وزارت صحیه داریم و نه طبیب،علی‌الخصوص قسمت صحی مازندران که باید در درجهء اول از اهمیت واقع شود.

در مراجعت به تهران،همین قدر که از گرفتاری احتیاجات اولیه خلاص شوم،باید فکری کامل برای معارف و صحیه مملکت نمود.از وزارت علوم و معارف فعلا یک اسم‌ بلامسما و یک وزارتخانه موجودست.ولی صحیه هنوز یک شعبه و اطاقی را از وزارتخانهء مجوف داخله تشکیل می‌دهد،که اصلا معلوم نیست چه می‌گویند و چه می‌کنند.

سیماهای زرد و مکدر و مالاریایی این اطفال بیگانه،همین اطفالی که باید آتیهء مملکت را مزین سازند،هر شخص وجدان و فکوری را بلرزه درمی‌آورد.برای‌ مازندران،اگر فکر عاجلی نشود،این نسل حالیه اعم‌از اطفال و یا زنهایی که در اراضی‌ شمالی کار می‌کنند،در شرف انقراض به نظر می‌آید…

ساری،مرکز سیاسی مازندران است،که در زمان قدیم هم پایتخت سلاطین و امرای‌ مستقل این حدود بوده است.

وضع معارف اینجا بسیار بدست.در این موقع،مازندران اصلا رئیس معارف ندارد. مدارس دولتی چهار باب است به اسامی:پهلوی،شاپور،تأیید،و یک باب اناثیه.در سه‌ مدرسهء قدیمه،طلاب به تحصیل مشغول‌اند.این مدارس موسوم‌اند به:امامیه،سلیمان خان،نواب علیه.

این مدارس،چنانچه از اسامی بعضی از آنها هم استنباط می‌شود،اخیرا افتتاح شده،و فقط عنوان افتتاح باب باید روی آنها گذارد،زیرا طول دارد تا بتوان اسم مدرسه به اینها اطلاق کرد.اهالی یک مقدار از ترس من،و یک مقدار بر اثر تشویق مستقیم و غیر مستقیم من،حاضر می‌شوند که اطفال خود را به مدرسه بگذارند.

به اعماق قلب اولیاء اطفال که مداقه شود،به مدارس طرز جدید خوش‌بین نیستند و تصور می‌کنند که در این مدارس کفر و زندقه به آنها می‌آموزند.هنوز نمی‌فهمم که بین‌ کفر و علم فواصل زیاد موجودست.البته فعلا ابتدای امر است،و باید مماشات کرد. دیری نخواهد گذشت،که حقیقت امر بر همه آشکار و ملتفت خواهند شد که بعد از این، زندگانی بدون مدرسه و تحصیل،امری است محال و محال و محال.

متأسفانه این سنخ افکار در ایران،منحصر به مازندران و مازندرانی نیست.اگر صلاح‌ می‌دانستم،در این سفرنامه که مربوط به مازندران است،شمه‌ای از گزارشات محلات‌ جنوبی تهران،نهضتهای چاله میدانی،و ابراز عقاید عمرو و زید نوشته شود،مشاهده‌ می‌شد،که نور فکر اکثریت فعلی تهران چندان مشعشع‌تر از مازندران نیست.

همان بهتر که از این مقوله چیزی گفته نشود،و این افکار و اخلاق یأس‌آور در قلب‌ خود من بیادگار بماند.»ص 43-41

*** «من از این مدارس،بیشتر از هرکس لذت می‌برم،و به ایجاد آن نیز بیشتر از هر کس اهمیت می‌دهم.این از آن مدارسی است که بشر نهال آن را غرس می‌کند،و فرشته‌های آسمان میوهء آن را می‌چینند.ایجاد تربیت و تمدن در یک منطقه‌ای که تا بحال بالمرّه از این کلمات مبرا و عاری بوده است!

یک قسمت عمده و یک علت اصلی مسافرت من به این نقاط،برای بازدید همین‌ مدارس بوده،و دیدن معلومات مفیده هستند.

صحرایی که عبور کاروانها و قوافل از آن ممتنع بود،امروز دارد به مدرسه و محل مطالعهء تاریخ و جغرافی می‌شود.

به مدارس اینجا باید زیاده بر این اهمیت داده شود،و بر تعداد آن نیز در هر سال‌ بیفزایند.»ص 82

این راهها لایق شؤون زندگانی امروزه نیست

«ما فعلا با تمام زحمتی که شوفرها می‌کشند،نمی‌توانیم ساعتی یک فرسخ راه‌ برویم،قدم‌به‌قدم باید پیاده شویم.قدم‌به‌قدم باید تمام شوفرها با اتفاق عابرین به هم‌ کمک کرده،و یکایک اتومبیلها را با شانه و دست از یک نهری عبور بدهند،فریاد استمدادست که بین شوفرهای همراهان طنین‌انداز شده،و یکدیگر را به معاونت‌ می‌طلبند.

گاهی که برای سبک ساختن اتومبیل خود،و تسهیل عبور آن از یک نهر،پیاده‌ می‌شوم و به منظرهء رقت‌آور سایر اتومبیلها و همراهان خود نگاه می‌کنم،بی‌اختیار این‌ فکر از مدنظرم می‌گذرد:

آیا روزی خواهد رسید که مردم ایران از همین راه پرمحنت و پرمشقت با یک وجد و نشاط و سهولت مخصوصی سوار قطار راه‌آهن شده،و این مناظر دلفریب جنگل و دریا را منظر نگاه خود سازند؟آیا روزی خواهد آمد که در این راه پرخطر و خفت‌آور،مردم ایران‌ در عوض ساعتی نیم فرسخ،ساعتی هفتاد و هشتاد کیلومتر،و در روی جادهء شوسه‌ حقیقی با اتومبیلهای مجلل خود طی طریق نمایند؟نمی‌دانم،خدا بهتر آگاه است،و معلوم نیست در پس پرده‌های غیب چه تقدیر شده است؟چیزی‌که مسلم است،این‌ است که من فعلا بیش از ساعتی نیم فرسنگ،و گاهی هم یک ربع فرسنگ بیشتر نمی‌توانم راه بروم.علاوه بر نهرها،اساسا لغزش شدید اتومبیل در این گل و باتلاق طوری‌ است که هر دقیقه انتظار چرخیدن و برگشتن و خرد شدن اتومبیلها،و تلف شدن‌ مسافرین می‌رود.دست و بال شوفرها از بس تقلا کرده‌اند از کار افتاده،و عرق از پیشانی هرکدام بشدت جاری شده است.حالا تمام آمال و آرزوی من در اطراف این دو کلمه سیر می‌کند:از تمدن قدیم و جدید،مدنیت مخصوص و جامعی تشکیل دادن،و ایران را به جانب آن مدنیت راندن و در سایهء آن آرمیدن.

آیا این آرزو و آمال سر خواهد گرفت؟آیا عمر من کفاف برآمدن این همه آمال و آرزو را خواهد داشت؟آیا با این خزانهء تهی و با این فقر فکری اهالی،تحمل این‌قدر محنت و مصیبت و مشقت ممکن است؟واقعا خود من هم نمی‌توانم فکر بکنم!»ص‌ 63-62

*** «به بندر قره سو که در مصب رود قره سو یا قرا سو یا قرا صو ساخته‌شده،رسیدیم.در بندر،آب دریا عقب رفته و دهانهء رود را پر کرده و آن را شبیه کرده است،به یک‌ رودخانهء بزرگ راکدی که عبور از آن ممکن نیست،مگر به واسطهء پلی بلند و چوبی و مندرس و خطرناک که ابدا شایسته حرکت اتومبیل نیست.بعضی از اتومبیلها گذشتند، اما چون نوبت به اتومبیلهای بارکش رسید،پل فرورفت،و نزدیک بود بکلی در رودخانه‌ بیفتد.اتفاقا به فرورفتن یک چرخ اکتفا کرد،ولی راه مسدود و پل شکسته شد،و جمعی از همراهان که عقب مانده بودند،دیگر نتوانستند بگذرند و همانجا ماندند.امر دادم از همان خط یسار رود قره سو به استرآباد بروند و پل را نیز قدغن کردم تعمیر کنند.» ص 75

*** «در چند فرسخی استرآباد رودخانه‌ای است،که اگرچه آب زیاد ندارد،ولی عمق‌ آن‌طوری است که برای عبور و مرور،باید روی آن پل ببندند،تا برای اتومبیل قابل عبور باشد.برای عبور من،از چوب و نی و شاخهء درخت،پل موقتی تربیت داده بودند.شوفر به‌ احتمال استحکام از روی آن کرد،و هنوز بیش از دو چرخ اتومبیل،به آن طرف پل‌ روی خاک نرسیده بود که تمام پل یکجا فروریخت.از اتفاقات عجیب،صدمه‌ای به‌ اتومبیل نرسید،من هم سلامت عبور کردم.ولی همراهان که عقب سر من بودند،و راه‌ منحصر بفرد آنها عبور از همین پل بود،تمام آن طرف رودخانه ماندند،و مجبورا چندین‌ ساعت وقت خود را صرف انداختن درخت و تهیهء جگن و گل و غیره نموده،تا صورت‌ ظاهری مجددا به پل مزبور دادند،ولی هیچ‌یک از شوفرها جرأت عبور از آن را نمی‌کردند،زیرا دارای استحکام نبود و خطر آن قطعی بود.بالاخره یکی از شوفرها که‌ جزو افراد نظامی بود استقبال از خطر کرده،با سرعت تمام از پل عبور،و دو اتومبیل دیگر نیز،با همین سرعت،متعاقب او حرکت نمودند که باز در مرتبهء ثانی پل فروریخت،و یک اتومبیل افتاد به گودال رودخانه.اتومبیل مزبور شکست،ولی شوفر آن فقط مختصر جراحتی برداشته بود.»ص 91

*** «با آن‌که فاصلهء بین ساری و علی‌آباد بیش از نیم ساعت یا سه ربع نیست،مع هذا، باکمال زحمت و مرارت توانستیم که این فاصلهء مختصر را،در ظرف پنج ساعت طی‌ نماییم.باران طوری راه را خراب کرده که قدم‌به‌قدم باید پیاده شویم؛و اتومبیلها را با دست ببرند.رویهمرفته قسمت اعظم راه را در بحبوحهء گل و لجن،که گاهی تا زانو فرو می‌رفتیم،پیاده طی کردیم. نظر به این‌که بردن اتومبیلها با دست نیز کار آسانی نبود،بالاخره مجبورا شروع کردند به بریدن شاخه‌های درخت،و تقریبا قسمت عمدهء راه را از شاخهء درخت مفروش‌ کردند،که بلکه اتومبیلها از روی آنها قادر به عبور باشند،و در گل‌ولای فرو نروند، مع هذا شاخهء درخت طاقت ثقل اتومبیلها را نیاورده،گاهی تخته‌های چوب زیر چرخ‌ اتومبیلها می‌گذارند که شاید دو قدم جلوتر بروند.عاقبت با این افتضاح،این مختصر راه‌ را طی کرده،و در اوایل شب وارد علی‌آباد شده،و بواسطهء فرط خستگی شوفرها و همرهان،در آنجا بیتوته کردیم.عزیمت به تهران قهرا به فردا موکول شد.»ص 94

آرزوها و آمال من

در ضمن این یادداشتها از تذکار یک موضوع مهمی که هیچ گوشی فعلا در ایران‌ طاقت شنیدن آن را ندارد،خودداری نمی‌کنم:

امتداد خط آهن ایران و متصل ساختن بحر خزر به دریای آزاد و خلیج‌فارس،جزو آمال و آرزوهای قطعی من است.آیا ممکن است که خط آهن ایران،با پول خود ایران، و بدون استقراض خارجی،و در تحت نظر مستقیم خود من تأسیس شود؟آیا ممکن است‌ که مملکت پهناوری مثل ایران از ننگ نداشتن راه‌آهن خلاص شود؟آیا در این موقعی‌ که دیگران در خطوط آسمان در طیران هستند،و تمام اراضی آنها مشبک از خطوط آهن‌ است،ممکن است که مملکت من هم از ننگ و عار بی‌راهی نجات یابد؟

آرزو و آمال غریبی است!خزانهء مملکت طوری تهی است که از مرتب پرداختن‌ حقوق اعضاءدوایر عاجزست،و این در حالی است که من،نقشهء امتداد خط آهن ایران‌ را در مغز خود می‌پرورم،آن هم با سیصد کرور تومان مخارج،بدون استقراض!

باید دید که در پس پردهء غیب چه مقدر شده است؟البته من این فکر خود را به احدی‌ ابراز نمی‌کردم،زیرا احدی با این فقر خزانه،این فقر جامعه و این وضعیت درهم‌وبرهم‌ تحمل استماع آن را نداشت،و تصور آن از حدود مخیلهء هرکس خارج بود.مع هذا،دیروز که دشتی،مدیر روزنامهء شفق سرخ،به اتفاق بهرامی،رئیس کابینهء من،به دفتر اداری‌ من در عمارت وزارت جنگ آمده بودند،و من مشغول مطالعهء نقشهء جغرافیایی ایران بودم، این فکر خود را به آنها گوشزد کردم و هردو را متذکر ساختم که اگر دست روزگار پیش‌ بینی کاملی برای ادامهء عمر من نکرده باشد،شما دو نفر شاهد باشید که امتداد خط آهن‌ ایران یکی از آمال دیرینهء من بوده،و دقیقه‌ای از خیال ایجاد آن منصرف نبوده‌ام.

هردو به سلامتی من دعا کردند.صمیمانه هم دعا کردند.ولی من در چهرهء هردو حس کردم که این آرزو را یک امر غیرعملی،و فقط در حدود آمال و آرزو فرض‌ کرده‌اند.»ص 10-9

*** «اطاقی که در علی‌آباد برای توقف من تخصیص داده‌اند،و من در آن مشغول‌ پروردن آمال و خیال هستم،اطاقی است بسیار محقر که شاید مسافرین عادی نیز به‌ زحمت در آن زندگی نمایند.من در امتداد خط شوسهء ساحلی،اگر موفق به انجام آن‌ شوم،ساختمان هتلهایی را در نظر می‌گیرم که بتواند با تمام زینت و جلال،مرکز آسایش مسافرین واقع شود.

بین خیال و عمل فاصله خیلی زیاد است!تنها نشسته‌ام و فکر می‌کنم.دنبالهء فکر و خیال و آمال و آرزو محدود نیست.هر قدر امتدادش بدهید،ممتد خواهد شد.

ساعت ده شب است.مطابق عادت معمول در اطاق خود تنها هستم.سکوت عمیقی‌ اطراف اطاق را فراگرفته،جز روشنایی شمع و چند کتاب چیز دیگری خاطر مرا نمی‌نوازد.اندیشه‌های دور و دراز از مقابل چشمم دفیله می‌دهند.مسافرت خود را بپایان‌ رسانیده،همه‌جا و همه چیز را دیده‌ام،همه را برأی العین تماشا کرده و به ماهیت آنها واقفم.جز خرابی و ویرانی،ذخیرهء دیگری برای من در مملکت انباشته نشده،از قصر گلستان تهران تا بنادر خلیج‌فارس و دریای خزر،همه‌جا خراب است.در همه‌جا خرابه‌هایی است که روی خرابه‌های دیگر انباشته شده،و مفاسدی است که بر زبر مفاسد دیگر انبوه شده است.به تمام آنها باید شخصا رسیدگی و به مقام تعمیر آنها برآیم. خزانهء مملکت تهی است.وزارتخانه‌ها دور از مراحل وظیفه‌شناسی هستند.متخصص‌ هیچ امری در مملکت وجود ندارد که کار را به دست اهل آن بسپارم.وسایل پیشرفت و سرعت عمل مفقودست.اخلاق عمومی در منتها درجهء انحطاط است.هیچ‌کس به وظیفهء خود آشنا نیست.لفاظی و شارلاتانی قایم مقام تمام حقایق واقع شده است.سالها نهال‌ تذبذب و تزویر و چاپلوسی و دروغ را آبیاری کردند،من میوه آن راباید بچینم.انشاء خط آهنی که در نظر گرفته‌ام،شاید متجاوز از دویست کرور تومان خرج داشته باشد. این پولی است که در هیچ تاریخی،خزانهء مملکت به داشتن آن معتاد نبوده است.از کجا این پول تأمین خواهد شد؟آیا از این خزانهء فقیر و تهی؟تعمیرات مازندران،ایجاد خطوط،تأسیس شهر،ایجاد دوایر و هتل و غیره میلیونها خرج دارد.از کجا و چه محلی‌ پرداخته خواهد شد؟ما قادر به انجام مصارف یومیهء خود نیستیم.در این صورت ایجاد کارخانهء قند و نخ وبرق و غیره موکول به پرداخت چه وجهی خواهد بود؟شکافتن البرز، زدن تونل،خرید ریل،ایجاد مؤسسات و غیره‌وغیره از کدام پول؟

افکار دور و دراز دارد خسته‌ام می‌کند،و با این موانع فوق تصور،هیچ کاری از پیش‌ نخواهد رفت.

اما من که تصمیم گرفته‌ام مملکت خود را بیارایم،تمام این موانع را زیر پا خواهم‌ گذارد،و قهراً باید به تمام آمال و آرزوی خود صورت عمل و حقیقت بدهم.فاصلهء بین‌ ساری و علی‌آباد را با این افتضاح طی کردن،لایق شؤون زندگی امروزه نیست.با نزول چند قطره باران از هر تصمیمی اجباراً منصرف شدن،با حقیقت زندگی آشنا نبودن‌ است…

فعلاً که جز با خیال و آرزو و طرح نقشه سروکار دیگری ندارم،و بناچار مدونات‌ امروز را باید به ترجمه و تفسیر فردا واگذارد.در بحبوحه‌ء این افکار و خیالات،چیزی‌که‌ دنباله‌ء آن را منقطع کرد،تمام شدن روشنایی شمع بود که نشان می‌داد،مدتی است از نصف شب گذشته،و چون سپرده بودم کسی به اطاق وارد نشود،پیشخدمت نیز قدرت‌ ورود به اطاق و تجدید روشنایی نکرده بود.پس از ورود،مشار الیه راپرتی از بهرامی، رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی،به دست من داد که عزیمت مرا به تهران تسریع‌ می‌کرد.دستور دادم که ساعت هفت صبح آماده حرکت باشند.»ص 97-96