از فضائل و مناقبخوانی تا روضهخوانی
گویا از نخستین روزهایی که اختلاف میان دو فرقهء شیعه و سنی پدید آمد-و آن از روز مرگ پیغمبر اکرم بود-هریک از دو گوره برای اثبات حقانیت خویش به تبلیغ و بیان عقاید و جلوه دادن مدارک و مستندات خود پرداختند.
در سقیفهء بنی ساعده:مجلسی که بیفاصله پس از رحلت پیغمبر،و در حالی که هنوز جسد وی دفن نشده بود،در محلی به همین نام برای انتخاب جانشین پیغمبر تشکیل شد،گروهی که در زمان حیات رسول نیز آنان را شیعه مینامیدند،به مخالفت با انتخاب ابو بکر و نیز با رای گرفتن در این باب در غیاب علی(ع)که داماد و پسر عم و وصی وی بود پرداختند و روزی که ابو بکر بعنوان خلیفهء مسلمانان در مسجد به منبر رفت یکیک برخاستند و در فضیلت علی و حقانیت او سخن گفتند.عبد الجلیل رازی صاحب کتاب النقض نام دوازده تن از آنان را با سخنانی که گفتهاند یاد کرده و در پایان سخنان ابو ایوب انصاری افزوده است:
«چون سخن بدین موضع رسید،نوحه و غریو و گریه از اهل مسجد برخاست و یک بار از مسجد بیرون آمدند.بوبکر متحیر بر منبر بماند.ابو عبیدهء جراح با جماعتی بیامد و ابو بکر را به خانهء خود برد و ا سه روز فتنه و آشوب بود.»
این اختلاف همچنان ادامه یافت و دامنهاش روزبروز وسیعتر شد.پیش از قتل فجیع امام حسین در کربلا و استقرار حکومت بنی امیّه به دستور معاویه بر منبر به علیّ بن ابی طالب دشنام میدادند و این روش ناپسند جز در دوران کوتاه حکومت عمر بن عبد العزیز(99-101 هـ/717-720 م)دوام داشت.
در این روزگاران از نحوهء تبلیغ شیعیان و طرفداران خلافت علی بر ضد بنی امیّه خبری در دست نداریم.میدانیم که پس از شهادت حسین بن علی گروهی به خونخواهی او برخاستند.پیشاهنگ این گروه مختار بن ابی عبیدهء ثقفیجراح(مقتول بسال 67/687) بود که انتقام سختی از قاتلان آن حضرت گرفت و عبید اللّه بن زیاد حاکم کوفه در زمان وقوع فاجعهء کربلا را کشت و خود نیز چندی بعد به دست مصعب بن زبیر بقتل آمد.از آن پس نیز قیامهای متعدد بر ضد خلفای بنی امیّه که بیشتر مسلمانان آنان را غاصب میدانستند و تجاهر به فسقو نادیده گرفتن دستورهای اسلام میکردند و از این گذشته ستمگری را از گذرانیده بودند صورت گرفت و سرانجام ابو مسلم خراسانی برایشان چیره شد و بساط بنی امیّه را برچید.چون قیام ابو مسلم و نیز قیامهای پیش از آن یکی از زمینههای مهم بحث ماست بعد از این بشر حتر در آن باب سخن خواهیم گفت.
اما نخستین و قدیمترین شهادتی که در باب مناقبخوانی و فضائلخوانی به دست ما رسیده هم از عبد الجلیل رازی است.چنان که میدانیم علت پدید آمدن کتاب نقض این بوده که مردی از سنیان متعصب و دشمنان مذهب شیعه(که بقصد توهین بدیشان آنان را ناصبی خوانند)کتابی در رد بر شیعه و غیبجویی از آنان نوشته و آن را«بعض فضائح الروافض»(بعضی رسواییهای شیعیان-رافضی نیز لقبی است که بقصد توهین به شیعیان داده میشد و به معنی خارجی،خارج از دین است)نامیده بود.صاحب نقص- گویا برای حفظ جان مؤلف این رساله،و این که ناگاه به دست شیعی متعصبی کشته نشود و بدنامی تازهای برای شیعیان که آن روز در اقلیت بودند ببار نیاورد-در هیچ جا نام نویسندهء این رساله را یاد نکرده است.اما بنا به تحقیق مصحح کتاب نام وی شهاب الدین تواریخی شافعی است.
از اتفاق اصل این نسخه به دست امام شهاب الدین محمد بن تاج الدین که از رؤسای شیعهء ری بوده است افتاد و او آن را برای عبد الجلیل رازی فرستاد.وی در کتاب خود نخست عبارات رسالهء ردیه را نقل کرد و سپس به هرجملهء آن جواب نوشت و کتاب خود را«بعض مثالب النواصب فی نقض بعض فضائح الروافض»نام نهاد و چون این عنوان بسیار دراز بوده،کتاب در عرف عام به«نقض»معروف شده است.یکی از فوائد بسیار فراوان این کتاب بینظیر خبری است که وی از قول مصنف بعض فضائح الروافض دربارهء مناقبخوانان بدست میدهد:
گفته است که:«در بازارها مناقبخوانان گندهدهن فراداشتهاند که ما منقبت امیر المؤمنین میخوانیم و همه قصیدههای رافضی و امثال او میخوانند و جمهوری راوفض جمع میشوند.همه وقیعت صحابهء پاک و خلفای اسلام و غازیان دین است که میخوانند،و صفات تنزیه که خدای راست و صفت عصمت که رسولان خدای راست و قصهء معجزات که الاّ پیغمبران را نباشد به شعر میخوانند و بر علی ابی طالب میبندند.»
عبد الجلیل در جواب«خواجهء ناصبی»گوید:
«عجب است از خواجه که در بازارها مناقبخوانان را میبیند که مناقب میخوانند. فضائلخوانان را ندیدی که بیکار و خاموش نباشند و هرکجا خمّاری و قمّاری باشد که در جهانش بهرهای نباشد و بحقیقت نه فضل بوبکر داند و نه درجهء علی شناسد برای دام نان و نام بیستی چند در دشنام راقضیان ازبر کرده است و مسلمانان را دشنام میدهد و آنچه میستاند به خرابات میبرد و به غنا و زنا میدهد و بر سبلت قدریان مجبّران میخندد،و این قاعدهء نو نیست که مناقبی و فضائلی در بازارها مناقب و فضائل خوانند اما ایشان(مناقبخوانان)همه عدل و توحید و نبوّت و عصمتخوانند و اینان (فضائلخوانان)همه جبر و تشبیهو لعنت…»
مؤلف در جای دیگر ضمن گفتگو از بلندی مرتبهء مرتضای کبیر شرف الدین محمد بن علی گوید:
«و قوامی رازی،تخلّص از قصیدهء توحید و مناقب بد و نیکو کرد که گفت:
تا صاحب الزمان،به رسیدن به کار دین اولیترین کسی شرف الدین مرتضاست»
عبد الجلیل در جایی دیگر گروهی از شاعران شیعی مذهب را یاد میکند:فردوسی و فخر جاجرمی شیعی بوده است،و در کسائی خود خلافی نیست که همه دیوان او مدائح و مناقب حضرت مصطفی و آل اوست،و عبد الملک بیان…و کافی ظفر همدانی اگر چه سنّی بوده است اما مناقب بسیار دارد در مدح علی و آل علی…و در دیوانش مکتوب است تا تهمتش ننهند به تشیّع،و اسعدی قمی و…امیر قوامی و غیر اینان…که همه توحید و زهد و موعظت و منقبت گفتهاند بیحد و اندازهاند.و اگر به ذکر همه شعرای شاعیمشغول شویم از مقصود خود بازمانیم،و خواجه ستائی غزنوی که عدیم النظّیرست در نظم و نثر،و خاتم الشعراش نویسندمنقبت بسیار دارد و این خود یک بیت است از آن جمله:
جانب هرکه با علی نه نکوست
هرکه گو باش،من ندارم دوست»
مؤلف نقص در جای دیگر در جواب مدعی که گفته است:«بنای مذهبشان بر شعرکهای رکیک مغازیها باشد»او چنین دست میاندازد:«عجب نیست که چون در بازارها این شعرهای غّرّاشنود که:
شکر ایزد که ما مسلمانیم
نه زقمّیم و نه ز کاشانیم
کجا اشعار و ابیات بزرگ در چشمش آید چون شعر کسائی و اسعدی و عبد الملک بنان معتقد و خواجه علی متکلم و…امیر قوامی و قائمی،و معنی هربیتی را بهای جهانی سزد؛و توحید و زهد و مناقب را دشمن ندارد مگر فلسفی اباحی خارجی!…
این است تمام آنچه در کتاب النقص دربارهء مناقبان و فضائلیان آمده و یا دربارهء منقبت تصریح یا بیتی از شاعران نقل شده است.از مطالعه در این گفتهها بدین نتایج میتوان رسید:
1-مناقبیان فضائلیان در بازارها میگشته و فضائل و مناقب میخواندهاند.در این ضمن هواداران هریک از دو گروه از شیعی و سنّی برایشان گرد میآمدهء و ایشان را چیزی میدادهاند.نیز ممکن بوده است که این خوانندگان از این راه به شهرتی برسند.
2-کتاب عبد الجلیل در نیمهء قرن ششم هجری(اواخر قرن دوازدهم میلادی)تألیف شده است.وی تصریح میکند که مناقب و فضائل خواندن قاعدهای نو نیست و سابقهای قدیم دارد.
3-شعرهایی که از مناقبیان نقل میکند،همه از شعرهای درجهء اول زبان فارسی است.وی یک بیت از سنائی و بیتی دیگر از قوامی رازی آورده است.اگرچه قوامی شاعر درجهء اول نیست،اما نمیتوان به هیچ روی اشعار او را رکیک دانست.در صورتی که بیتی که وی از فضائلیان آورده و آن را به طنز«شعر غرّا»خوانده بسیار رکیک و سست و از مقولهء منظومات عوام است.
4-در مورد کسائی گوید«خلافی نیست که همهء دیوان او مدائح و مناقب حضرت مصطفی و آل اوست.»
کسائی از استادان درجهء اول سخن پارسی است و شاعر بزرگی مانند ناصر خسرو همه جا شعر خود را به شعر کسائی مانند میکنند.متأسفانه دیوان وی از میان رفته است و از میان آن همه مدایح و مناقب تنها چهار بیت به ما رسیده است:
مدحت کن و بستای کسی را که پیمب
ر بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بودهست
و که باشد جز شیر خداوند جهان حیدر کرّار
این دین هدی را به مثل دایرهای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمب
ر چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار
در دیوان قوامی رازی نیز یکی دو قصیده در این زمینه میتوان یافت.سنائی نیز در حدیقه اشعار بسیار در ستایش پیغمبر اکرم و خاندان او و علی و امام حسن و امام حسین (ع)سروده و فصلی را به شرح فاجعهء کربلا و بدگویی از یزید و لشکر او و بیان مصائب خاندان پیغمبر اختصاص داده که گویا نخستین و قدیمترین ذکری است که از حوادث کربلا در شعر فارسی رفته است.
دو نکتهء دیگر نیز از اثر عبد الجلیل دربارهء خواندن مناقب و فضائل استنباط میشود: یکی مطالب و مسائلی که در طی مناقب مطرح میشده است.دوم گرفتاریها و عواقبی که برای این گروه پیش میآمده،و مجازاتهایی که دربارهء آنان اعمال میشده است. اکنون بشرح هردو نکته میپردازیم:
دربارهء مطالبی که شعرهای مناقب را تشکیل میداده است حریف عبد الجلیل گوید:«معجزات رسولان در حق علی اثبات کنندأ»و صاحب نقض در جواب وی نویسد:«پنداری این قائل بدان سبب که بسی روزگار نیست که سنّی شده است احوال این مذهب،سره نمیداندکه گاهی گوید شیخ جنید به روزی از بغداد به شام آمد،و شیخ شبلی به ساعتی از کوفه به بیت الحرام رفت،و معروف کرخی را از میان سنگ طعام آمد،و ابو الحسن(کذا و ظاهرا ابو الحسین)نوری را از درخت سلام آمد؛و آن پیران طریقت هرگز این دعوی ناکرده و این طاماتبه خود راه ندادهاند و خواجه به عشق مذهب نو اینها را کرامات نام برنهاده است و نداند که از معجزه بلیغترست که موسی عمران با درجهء نبوّت از مصر به یک هفته به مدین رسید و حضرت مصطفی که سید انبیاء است به چند روز از مکّه به مدینه آمد.پس اگر شیعهء امامیّه به وقت حاجت امام را برای ظهور حجّت معجزی اثبات کنند بدیع نباید داشت.یا دست از آن طریقه بباید داشتن یا چون بدان معترف است بدین هم مقّر باید بود…»20
ظاهرا اینگونه مطالب از آن چیزهاست که در گفتار فضائلخوانان راه مییافته است.در مقابل حریف وی دربارهء متن مناقب شیعه بیشتر توضیح میدهد:
«مغازیها بدروغ میخوانند که علی را به فرمان خدای تعالی در منجنیق نهادند و به ذات السّلاسلانداختند و بتنهایی آن قلعه را که پنج هزار مرد تیغزن اندر او بودند بستد؛ و علی در خیبر به یک دست برکند که به صد مرد از جای خود نجنبیدی،به دست میداشت تا لشکر رسول به آن گذر میکرد،و ابو بکر و عمر و عثمان و دیگر صحابه بر آن در که علی در دست داشت آمد و شد میکردند تا علی خسته گردد و عجز او ظاهر شود.»
باز در جای دیگر:«رافضیان گویند علی بن موسی الرضا در پیش مأموران خلیفه میشد،صورت شیری بر بالشی دیبا کرده بودند،در آن حالت جانور شد و قصد مأمون کرد و این محالی عظیم است.»
و نیز:«از محالات دیگر که رافضیان گویند آن است که گویند علی در چاه رفت و با جنیان جنگ کرد و بسیار جنّی را به تیغ بیازرد و از چاه برآمد و با تیغ خونآلود،و خبر داد که چندین جنّی و شیطان را کشتم و امثال این خرافات و بهتانها و ترّهات بر علی بندند و دفترهایشان مالامال از این خرافات باشد.»
جوابهای عبد الجلیل به گفتار مرد ناصبی چیزی به اطلاّع ما دربارهء فضائل و مناقب خوانی نمیافزاید.وی در مقام پاسخ به نخستین دعوی گوید که متعصبان بنی امیه و مروانیان که با فضیلت و منقبت علی طاقت نمیداشتند جماعتی از خارجیان و بیدینان را جمع کردند تا حکایتهای بیاصل در حق رستم و سهراب و اسفندیار و کاووس و زال وضع کردند و آنان را در بازارها میخوانند.
در مورد قلعهء سلاسل و انداختن علی با منجنیق در آن قلعه نیز گوید این مطلب در کتب معتبر و آثار معروفان شیعه مذکور نیست،و دربارهء زنده شدن تصویر شیر نیز گوید این حدیث در کتب شیعه هست و گفتهاند و گویند.چنان که ملاحظه میشود وی در برابر این دعاوی وضع دفاعی به خود میگیرد و در نتیجه چیزی از مطالب فضائل خوانان را باز نمیگوید.
در باب مجازاتهایی که به مناقبخوانان و فضائلخوانان تعلق میگرفته نیز گاه بطور ضمنی اشارات رفته است حضم عبد الجلیل در این زمینه گوید:«چون در بازارها منقبت خوانان منقبت خوانند،ترکان(در آن روزگار ترکان فرمانروایی داشتند)آن را شنوند و خود ندانند که آن چیست؛و آنها که پیش از این به سرّ و رمز روافض واقف بودهاند، چندی از این مناقبیان رافضیان را زبان ببریدند و در ساری خاتون سعید سلقم بنت ملکشاه که زن اسفهبد علی بود،ابوطالب مناقبی را زبان بفرمود بریدن،که اندر آن پیشه گریخته بود که هجوهای صحابهء پاک و قدحهای زنان رسول خدا خواند.»و در جای دیگر از مناقبخوان دیگری نام میبرد:«و خبیثی دیگر بود نام وی بوالعمید مناقبی و هم این مثال خواندی.از ری به تهمت الحاد بهسازی بگریخت و آنجا معتکف بود و قدح صحابه میخواند،ملحدان ساری و ارم او را نیکو میداشتند.بفرجام در آخر عمر شکلش بگردید و سرش به لقوه چون سر خوکان شد و بمرد.»
عبد الجلیل نیز در جواب مجازات ابو طالب مناقبی گوید:«خواجه ابو بکر خسروآبادی سنّی که حاکم قزوین بود او را گفتند صدّیق فضائلی که دشمن علی و آل است او ترا لعنت میکند.بفرمود تا در دار السّنّه که قزوین است فضائلی سنی را پاره پاره کردند»و نتیجه میگیرد که«پادشاهان در شهرها مانند این بسیار کردند و کنند که آن حوالت به مذهب و اعتقاد نکند…»
گویا شیعه عقیده داشتند که در حق ابو طالب مناقبی زبان بریده معجزی اتفاق افتاده است چه عبد الجلیل در باب وی گوید خواجهء سنّی«بایستی که فراموش نکردی که همان شب(ابو طالب مناقبی)علی مرتضی را به خواب دید که زبان در دهان او کرد و حالی به قدرت حق تعالی زبان وی درست و نیک شد و تا چهل سال بعد از آن تاریخ در ری و قزوین و قم و کاشان و آبه و نیشابور و جرجان و بلاد مازندران به زهد و توحید فضائل و مناقب میخواند…»
در برابر عبد الجلیل نیز از«پنگانک27ناصبی فضائلخوان»سخن میگوید که «نمرد تا ده علّت موحش بر وی ظاهر شد که همه مردم ری میدیدند و یکی از آن خود لقوه بود.او خود باری دوستدار ابو بکر و عمر بود بایست که به لقوه و گنددهن و برص مبتلا نشدی…
ظاهرا گاهی فضائل و مناقبخوانان به جای گردش در بازار،در جای ثابتی معرکه میگرفتهاند .قوامی رازی که نامش پیش از این یاد شد شاعری است شیعی که در قرن ششم میزیسته و با آن که صاحب نقص وی را«امیر قوامی»میخواند و این نشان داشتن منصبی در دستگاههای دولتی است،در عین حال به شغل ناوانوایی مشغول بوده و این کار در شعر او بسیار اثر کرده و مضامین فراوان دربارهء آرد و خمیر تنور و انبار گندم و دکان نانوایی در شعرش راه یافته است.گاه نیز معرکه میکرفته و در آن مدّاحی و مناقبخوانی میکرده است.وی در یکی از قطعههای خود شخصی را تهدید میکند که اگر بدو چیزی نبخشد یا مانع معرکهگیری او شود وی را هجو خواهد کرد.
در کتابخانهء ملی پاریس سه نسخهء خطی فارسی از داستان ابو مسلمنامه نگاهداری میشود که هریک از آنها ویژگیها و امتیازات خاص دارد.یکی از این سه نسخه که نشانهء آن 843 SuppiementPersan است نسخهای است ناقص که در هند کتابت شده است.با آن که بافت اصلی داستان در هرسه نسخه یکی است اما از جهت تفصیل و اختصار و سبک داستانسرای و یاد کردن جزئیات مختلف داستان با یکدیگر تفاوت دارند و نسخهء مورد نظر ما تنها نسخهای است که در آن دو سه قصیدهء منقبتخوانی در طی داستانهای گوناگون ابو مسلم نامه ثبت شده است.یکی از نکات اصلی کتاب ابو مسلمنامه این است که گوید پس از شهادت امام حسین(ع)و استقرار دستگاه ستمگر خلافت اموی و در تمام مدت حکمرانی این سلسله گروهی به خونخواهی امام حسین قیام کردند.اما پیش از این قیامها،افراد خاندان پیغمبر پیشگویی کرده بودند که پس از فاجعهء کربلا بنی امیه در حدود هزار ماه(دقیقا 950 ماه معادل 79 سال و دو ماه یا به تعبیر داستان هزار کم پنجاه ماه)حکومت خواهند کرد.در این مدت هفتاد و دو تن به خوانخواهی حسین بن علی(ع)قیام خواهند کرد و قیام تمام آنان بجز صاحب خروج هفتاد و دوّم سرکوب خواهد شد و تنها هفتاد و دومین قیامکننده موفق به انقراض بنی امیه و گرفتن انتقام خون امام حسین خواهد شد.به همین سبب در آغاز داستان، ابو مسلم بارها نیّت میکند که اگر در این یا آن واقعه(مانند مقابله با شیر بیشهء کشمیهن و کشتن آن)پیروز شود وی صاحب خروج هفتاد و دوم خواهد بود و بدیهی است که در تمام این حوادث پیروزی با اوست.ازاینروی انگیزه اصلی ابو مسلم و شعار اصلی که با اتکاء بدان مردم را به پیوستن به قیام خویش دعوت میکند جلوگیری از ستم غاصبان اتکاء بدان مردم را به پیوستن به قیام خویش دعوت میکند جلوگیری از ستم غاصبان بنی امیه،برانداختن بدگویی از خاندان پیغمبر در مسجدها و بر سر منابر و خونخواهی شهیدان کربلاست.ابو مسلم و یارانش چه در جلسههایی که برای تهیهء مقدمات قیام و مشورت در باب آن دارند،و چه در میدانهای جنگ،همهجا برای تشجیع و تشویق همزمانش از ظلمی که به خاندان رسول،خاصّه امام حسین رفته سخن میگوید و به صحرای کربلا گریز میزند و به ستایش افراد خاندان پیغمبر خاصه امیر المؤمنین علی و فرزندش حسین میپردازد و طرفداران بنی امیه را خوارج میخواند و با آن که کاتب این نسخهء خاصّ،سنّی است اما این امر مانع آن نیست که منقبت امامان را در ضمن کتاب بیاورد.
در این نسخه سه قصیدهء منقبت آمده که را سید قحطبه-یکی از پهلوانان لشکر ابو مسلم در میدان جنگ میخواند.این قصیده دارای 18 بیت است.نویسنده در مقدمهء آن گوید:
«و شاه ملک عرب سیّد قحطبه از شادی درآمدی به میدان،بر بادپایی سوار که با این وصف بود:بادپای،آهن خای،صخرهگشای،کوه پیمای،رعد صدای،برق نمای [عمودی]چهل من در سر دست و عمامه علم بر زبر سر بسته و دستارچهء قصب زربفت بر آن پیچیده نظر به جانب لشکر نصر سیّار انداخت و قصیدهای بنیاد کرد و میگفت:
گوش کن ای مؤمن پاک اعتقاد پاک دین وصف اصحاب رسول اولین و آخرین
در طی قصیده ابو بکر و عمر و عثمان و علی مورد ستایش قرار گرفتهاند و در مدح علی پیش از دیگران سخن رفته است.پس از آن مؤلف گوید:
«چون از خواندن ابیات فارغ شد نعره زد و گفت:ای خوارجان شوم دریغ که این چنین ذاتی( علی)را بسبب حظّ نفس و حبّ ناسزا میگویید.درآیید[و پاداش] ناسزای خود ببینید.»
یکی دیگر از دوستداران ابو مسلم محمّد اسماعیل سر برهنهء خوارزمی است.در احوال او در داستان آمده است که امیر المؤمنین علی در خواب او را نظر کرده ساخت و بدو گفت از این پس هیچ سلاحی بر سر تو کارگر نخواهد بود و اگر آن را به پولاد بزنی در هم خواهد شکست.از آن روز محمد اسماعیل با سر برهنه به میدان میرفت و پیاده جنگ میکرد و دشمنان خود را نیز با ضربهء سر میکشت.بر این محمّد اسماعیل حالت شوق و وجد غلبه دارد و مردی شوریده رنگ و دیوانه وضع است.دومین قصیدهء منقبت را این محمد اسماعیل در میدان میخواند:
«آن روز امیر ابو مسلم هرچه پوشیده بود سیاه بود.علم دولت آل محمّد بر سر او داشته بودند و عمامهء رسول بر گرد دستار سیاه خود بسته و در میان لباس جامهء امام محمد باقر پوشیه و تیغ امام حسین حمایل کرده و مصحف امیراز گردن آویخته و تبر آبرنگ آتشبار بر گردن نهادهو بر یمن و یار حافظانکلام ملک العلاّم میخواندند و موذّنان صلوات میفرستادند و صد و بیست خروار کوس و گورگه و نقاره مینواختند.در این وقت ناگاه از پیش صف پیادگان محمد اسماعیل سر برهنه بجستو سر در برابر امیر ابو مسلم فرود آورد و[رو]به معرکهء میدان نهاد.امیر گفت:چرا سر برهنه به میدان میرود؟ کیفیّت سر او را گفتند و محمد اسماعیل در برابر خوارجان و در میان میدان مناقبی آغاز کرد به آواز خوش و ادای دلکش،و میگفت:
ای دل ز بعد حمد حق[و]نعت مصطفی بر مؤمنان مناقب اصحاب کن ادا…
این قصیده دارای 23 بیت است و بدنبال آن چنین آمده:
«بعد از ادای منقبت زبان به مذمّت مروانیان برگشاد.محتاج(از سران خارجی) گفت هرگز ستایش ابو تراب بدینگونه نشنیده بودم.هر که سر او نزد من بیارد هرچه مراد او باشد،آن کنم.فضل بن ربیع بغدادی درآمد و گفت:ای خیرهسر،چرا پارهای سپند در میدان به سفالی نیاوردی که بسوزی از برای درآمدن مبارزان؟محمد اسماعیل گفت:آن سپند دل و جگر تو است که امروز خواهم سوخت…»
اما طولانیترین قصیدهء مناقب-که این قصیدهء محمد اسماعیل خوارزمی قسمتی از آن است-در یک مجلس مهمانی و رایزنی برای تهیهء مقدّمات قیام بوسیلهء شخص ابو مسلم خوانده میشود.عنوان یکی از داستانهای این نسخهء ابو مسلمنامه بدین شرح است:
«ذکر ضیافت کردن خواجه سلیمان تمام مؤمنان را و آمدن سهلان اردبیلی و پوشیدن امیر ابو مسلم خلعت امام ابراهیم[را]و به کرسی رفتن و خطبه خواندن و بیعت کردن یاران»
«بعد از آن(خواجه سلیمان کثیر)التماس مهمانی کرد.امیر قول کرد که فردا شب در خانهء خواجه محبّان جمع شوند.شب دیگر محمود شاه(کذا)محبّان را جمع کرد و با خواجه عثمان(برادر خواجه سلیمان)آمد به در خانهء خواجه سلیمان،و سهلان اردبیلی نیز حاضر شد.طعامها کشیدند و کرسی بلند نهادند.امیر ابو مسلم بر آن کرسی برآمد،جامهء سیاه پوشیده و درّاعهءسیاه بر سر بسته،و آن خلعتی بود که در زندان دمشق امام ابراهیم به ابو مسلم داده بودند که امانت پیغمبر بود-آن خلعت شریف در حجره پوشیده بیرون آمد که شکوه او تمام آن مجلس را فرو گرفت،و تیر خوارجکشی بر گردن نهاد و بر آن کرسی برآمد و بنیاد توحید ذوالجلال کرد و میگفت:
تا طوطی فصیح زبان شد سخنرا اوّل سخن به نام خدا کرد ابتدا دندانهء کلید رد گنج معرفت نام خداست،غیر خدا نیست با خدا مفتاح گنج خانهء اسماء اعظم است نام خدا بخوان و در گنج برگشا مجموع کاینات همه غرق رحمتند محروم نیست هیچ کس از رحمت خدا هرذرّهای ز جملهء ذرّات مظهری است از دوست تا به دشمن و از خوف تا رجا آن کس که جست،یافت،بجو تا بیابیش گنج آن زمان بری که نترسی ز اژدها نشنودهای مگر که در فیض بسته نیست بر خود مبند تا نشوی بستهء بلا آیینهای است دل که تجلاّی عشق یافت روشن شود هرآینه بیروی و بیریا مشتاق تست دوست،تو محتاج او ولیک ما از کجا و این شرف و عزت از کجا بر درگهی که جملهء شاهان گدا روند عیبی نباشد ار به گدایی رود گدا آن دم رسی به قاف قناعت زفای فقر کز کاف کفر و طای طمع دل کنی جدا از دوست غیر دوست نجویی به هیچ روی تا فانی فنا شودت باقی بقا بیگانه گر نهای،سخن آشنا شنو بیگانه گر شوی،نشوی هرگز آشنا گنج سخن عطیّه فیض الهی است آری از این غطیّه به ما میرسد عطا هرگوش نیست لایق این نکته،گوشدار کز دل روانبرآمد و در جان گرفت جا «بعد از این،نعت خواجهء کاینات…آغاز کرد و گفت:
تقدیر عقل کل ز کمال محمّد است تعظیم دین ز جاه و جلال محمّد است مه پرتوی ز شعشعهء نور مصطفی است خورشید ذرّهای ز جمال محمد است طوبی نهالی از شجر ختم انبیاست کوثر نمی زعینزلال محمد است خوشوقت آن که پیرو احکام شرع اوست خوشحال آن که طالب خال محمد است تمکین فرش از شرف خاک کوی اوست تشریف عرش گرد نعال محمد است درباگاه قرب که معراج کبریاست بی شرک شک محلّ و محال محمد است
«بعد از نّعت،منقبت اصحاب ادا نمود چنان که شاید و باید،به رغم اهانت خواجان نسبت به شاه مردان در منقبت امیر المؤمنین عل کرّم اللّه وجهه بیشتر کوشید تا سبب جدّو جهد آن محبّان شود[و]در آن خروج گفت:
ای دل ز بعد حمد حق و نعمت مصطفی بر مؤمنان مناقب اصحاب کن ادا یار نخست هست ابو بکر کز شرف بر فرق ساکنان فلک مینهاد پا سر حلقهء فتّوت و سرچشمهء کرم سر دفتر مروّت و سر خیل اولیا دیگر عمر که بحر صلابت نمی از اوست از وی گرفت شرع نبی رونق و بها منّاع کفر واقعه شد مانع فجور پشت و پناه شرع و پناه صف وغا عثمان که هست جامع قرآن باتفاق قد شد دومرتبه داماد مصطفا دریای جود،معدن بخشش مکان حلم بحر وجود و کان کرم منبع حیا دیگر به رغم خارجیان ار ره ادب بگشا زبان به منقبت شاه اولیا آن مطلع سخاوت و آن مجمع کرم آن صاحب کرامت،آن والی ولا آن شاهباز برج شریعت که از شرف تختش ز هل انیشد،تاجش ز انماآن کان معدلت که ز تعظیم و منزلت ارکان دین گرفت از او رونق و بها قانون خدا اشارت او داد میدهد صد بسته را نجات و دو صد خسته را شفا نورش ز نور احمد مختار مشتق است زان شمع شرع را رسد از نور او ضیا آمد میانهء حرم و کعبه در وجود وز نور او رسید رخ کعبه را صفا از یکدیگر در ید به بازوی زورمند در عهد مهد کدیدش کام اژدها بشنید از زبان محمّد به گوش صدق در کردن غزا ز چهل روزه ره ندا هفتاد گام جست ز خندق پیاده چیست برکند در ز خیبر[و]انداخت بر قفا در پلهء مخاطرهء دام منجنیق بنشت و در حصار سلاسل شد از هوا تا بت ز بام کعبه فرود آورد به زیر از امر حق به کتف محمد نهاد پا اشتر خرید از ملک و با ملک فروخت بهر ضیافت سر و سالار انبیا تا قرض خواجه باز دهد از ولایتش آمد برون قطار شتر از تل حصا حل کرد مشکلات جهان را چنان که شد طفل چهار ماهه بر احکام او گوا در سال قحط لشکر دین را طعام داد در روز گرم مکه[و]خود بود ناشتا در حیر جابرش سر گاو بریده گفت صدّقت یا امام که دوزی ز افترا داد او به سائلی ز سخا چاصد شتر پربار و زاغ چشم و دو کوهان و بادپا برخوان حدیث جمجمهء ابن کرکره احوال دشت ارژن و سلمان پارسا با قوتی که داشت به شصت و سه سال عمر هفده وطل به وزن بدش پستجو غذا اوراست این سعادت[و]اوراست این شرف بس روی[و]بیریا ز در لطف کبریا»
این منقبت بر روی هم دارای 49 بیت است.قسمت اول که ستایش خداست در بحر و قافیهء قسمت سوم که اصل منقبت است سروده شده و ستایش رسول در ضمن غزلی ردیفدار به همان بحر(بحر مضارع مثمن اخرب مقصور یا محذوف)و با قافیهء دیگر درون آن جای گرفته است.در داستان،پس از پایان این منقبت چنین آمده است:
«بعد از[آن]مدح شاهزادگان کوتین و جگر گوشکان رسول ثقلینامیر المؤمنین حسن و امیر المؤمنین حسین رضی الله عنهم آغاز کرد و بیدادیهای یزید و سختیهای مروانیان بر آن شاهزادگان و بر دوستان ایشان به نوعی ادا نمود که غریو آن آن انجمن برخاست و خروج هفتاد تن مردان و زنان و سر در سر آن کار کردن بیان کرد و روح آن مؤمنان که در راه محبت آن عزیزان به مراد نرسیدند و سر در نقاب تراب تیره کشیدند به تکبیر شاد کرد و آمرزش ایشان خواست و گفت:آن مقدار که برایشان خاک است بر شاما بقا باد…»سپس با عباراتی مؤثر و مطنطن گفت که ما بیش از این نمیتوانیم ناسزاگویی به خاندان پیغمبر را تحمل کنیم.اکنون هزار کم پنجاه ماه است که این ناسزاگویی ادامه دارد و باید بر ضدّ آن قیام کرد.آنگاه«خروش از آن مؤمنان برآمد و بیشتر جامهها پاره کردند و خواجه سلیمان بسیار گریست و همه اضهار یکدلی کردند و بیعت تازه ساختند…»
راوی داستان این مطالب و بیتها را در دهان ابو مسلم و یارانش گذاشته است،اما بدیهی است که اینها اصول اعتقادات خود اوست.ابو مسلم در آغاز قرن دوم هجری میزیسته و جزئیات اصول اعتقادی او بر ما روشن نیست و حتی گروهی او را دارای تمایلات مزدکی میشناسند.همین قدر میدانیم که وی کوشید تمام گروههای مخالف بنی امیه را گرد خود جمع کند و آنها را گرد شعار الرّضا من آل محمد(کسی از خاندان رسول که همه بدو رضا دهند)متحد سازد.این مقام جای بحث در این مسأله نیست،اما ابهام شعارهای ابو مسلم و سردرگمی و تردید و نیز تغییر عقیدهء او حتی در متن داستانی که قرنها پس از مرگ وی تدوین شده نیز منعکس است و گاه نویسندهء داستان را برای توجیه اعمال و رفتار او به دردسر میاندازد.
در هرصورت دستنویسهای گوناگون ابو مسلمنامه،که نویسنده 22 نسخهء آن را میشناسد و بسیاری از آنها را نیز دیده است بر این دعوی گواهی راستین است:هرجا که گویندهء داستان،یا صریحتر بگویم نقالی که این داستان را برای مردم باز میگفته و سپس نوشتن آن را آغاز کرده است شیعی بوده،ابو مسلم نیز تمایلات شیعی پیدا میکند. بعکس در صورت سنّی بودن گوینده،هیچ نشانی از عقاید شیعه در آن نمیتوان یافت و آنچه در آن یاد میشود ذکر چهار یار نبی و خلفای راشدین است.حتی میزان تعصّب و تصلّب گویندهء داستان نیز در طی صحنههای گوناگون آن نمودارست.
نسخهء ابو مسلم نامهء کتابخانهء ملی پاریس(843 SuppiementPersan ) که مورد استفادهء ماست در هندوستان،و در فاصلهء سالهای 1145 و 1146 /1733-1732نوشته شده است و نشان میدهد که اگر رسم منقبتخوانی در مجالس دینی نیز ترک شده باشد،دست کم اثر آن تا آن روزگار در کتابها باقی بوده است.
چنان که ملاحظه میشود مناقبخوانی بیشتر بصورت منظوم بوده و نمونههای نادری که از آن در دست داریم در قالب قصیده،غزل و قطعه استو با آن که عبد الجلیل رازی گفته است که شاعران استاد،بزرگانی مانند کسائی مروزی و سنائی و دیگران به سرودن مناقب میپرداختهاند،آنچه در دست ماست شعرهای سست و بسیار ساده و قابل فهم عوام است.
نکتهء دیگر این که لازم نیست مناقبگویان و مناقبخوانان رسما پیرو مذهب شیعه باشند.مناقب موجود در ابو مسلم نامه اثر شاعری سنّی مذهب است.در قرنهای هشتم و نهم و دهم هجری گروهی از سنیان وجود داشتهاند که آنان را سنّی تفضیلی یا سنّی دوازده امام مینامند.سنیان تفضیلی با وجود اعتقاد به حقانیت سه خلیفهء پیش از علی، وی را از آن سه تن برتر شمردهاند.سنیان دوازده امامی نیز پس از خلافت علی،به جانشینی یازده فرزند وی معتقدند و خلفای اموی و عباسی را غاصب میدانند.راوی ابو مسلم نامهای که مورد استفادهء ماست در باب اعتقاد خویش گوید:
«راه حق این است که بعد از حضرت رسالت پناه خلیفهء قائم مقام و جانشین آن سرور از روی تحقیق امیر المؤمنین ابو بکر صدیق است…و بعد از آن امیر المؤمنین عمر است…و بعد از آن امیر المؤمنین عثمان است…و بعد از آن امیر المؤمنین علی کرّم اللّه وجهه و بعد از آن امام حسن رضی الله عنه و بعد از آن امیر المؤمنین حسین رضی الله عنه که یزید خلافت را بزور از او گرفت و آن شاهزادهء کونین را به آن خفت و خواری در کربلای پر بلا کشتند و خلافت از فرزندان پیغمبر منقطع گردید و یزید پلید بسبب آن فعل زشت از امارت و سلطنت خود برخورداری ندید…»
ملاحظه میشود که در این سخنان اصلا اسمی از معاویه نیست و حال آن که او نخست بار بر روی علی شمشیر کشید و با توطئه خلافت را از امام حسن منتزع ساخت و آن را ارثی کرد و تمام کوشش او در دوران خلافت آن بود که زمینه را برای ولیعهدی و جانشینی پسرش یزید آماده کند و راه رسیدن به خلافت را برای او هموار سازد.منتهی وی برادر امّ حبیبه(رمله)دختر ابو سفیان و زن پیغمبر بود خال المؤمنینشمرده میشد و ازاینروی بیشتر سنّیان بد گفتن از او را جایز نمیدانند.
یکی دیگر از مسائل جالب توجه در مناقبخوانی،آداب و ترتیب آن،و آراستگی سر و وضع مناقبخوان است.در دو صحنه از سه صحنهء مناقبخوانی که در دست ماست، گوینده نخست با دقّت وضع لباس پوشیدن و آرایش و وصلههای جنگی مناقبخوان را شرح میدهد:
«سید قحطبه،بر بادپایی سوار(وصف اسب او)،عمودی چهل من در سردست،و عمامهء بر زبر سر بسته و دستارچهء قصب زربفتبر آن پیچیده…»در صحنهء دیگر – مناقبخوانی ابو مسلم-وی جامهء سیاه پوشیده و درّاعهء سیاه،خلعتی که در زندان دمششق از ابراهیم امام دریافت کرده بود،به بر کرده بر کرسی میرود و مناقبخوانی میکند.در صحنهء سوم که مناقبخوانی محمد اسماعیل سر برهنهء خوارزمی است، گوینده بجای توصیف او،که لباس و خلعت مناسبی نداشته است،آرایش ابو مسلم را توصیف میکند:علم دولت آل محمد بر سر او داشته بودند و عمامهء رسول بر گرد دستار سیاه خود بسته و در میان لباس جامهء امام محمد باقر پوشیده و تیغ امام حسین حمایل کرده و مصحف امیر از گردن آویخته و تبر آبرنگ آتشبار بر گردن نهاده…الی آخر.
این توصیفها به هیچ روی تصادفی نیست.مناقبخوانان میخواستهاند که در نخستین نگاه هیأت آراستهء آنان شنونده را تحت تأثیر قرار دهد.در حدود دو قرن و نیم پیش از نوشته شدن این نسخهء ابو مسلمنامه،مولانا حسین واعظ کاشفی در قنوتنامهء سلطانی بابی«در شرح حال ارباب معرکه و…آداب اهل سخن»نوشته و در آن معرکه را تعریف کرده و انواع آن را بشرح باز گفته است.دومین فصل این باب در شرح اهل سخن از معرکهگیران است و آنان را سه طایفه میداند:
1-مدّاحان و غرّاخوانان و سقایان(مداحان به نظم و غرّاخوانان به نثر مدح اهل بیت میخوانند).
2-خواصگویان و بساطاندازان.
3-قصهخوانان و افسانهگویان.
در میان این سه گروه نخستین دسته،یعنی مداحان و غراخوانان و سقایان بازماندگان مناقبخوانان،و حدّ فاصل میان ایشان و روضهخوانان هستند.دربارهء ایشان-جز سقایان-پس از این سخن خواهیم گفت.اما در این مقام سخن از علامتهای خاص آنان در میان است:
«اگر پرسند که آنچه خاصهء مداحان است از علامتها،چهچیزست؟بگوی: مداحان را علامت به جامه و خرقه نیست.بواسطهء آن که ایشان را همه نوع جامه پوشیدن جایزست.اما علامتی که خاصهء ایشان است نیزه است و توق شدّهو سفره و چراغ و تبرزین.»
سپس مؤلف به روش خود شرح میدهد که هریک از این علائم چگونه و در چه تاریخ به ایشان تعلّق گرفته و برداشتن آن سنت شده است.مثلا در مورد نیزه گوید که تجاشی پادشاه حبشه«نیزهای در غایت تکلف»برای علی(ع)فرستاده بود و او گاهی منافقان مدینه با جهودان اتفاق کردهاند بر قتل من،بواسطهء آن که من مدح حضرت رسول پیوسته میخوانم و من از ایشان ترسانم…امیر…آن نیزه را به حسّان داد و گفت پیوسته با خوددار تا ایشان نیز از تو هراسان باشند.حسّان نیزه را قبول کرد و آن علامت مدّاحان شد.»دربارهء توق نیز افسانهای از همینگونه نقل میکند که توق همان نیزه است به شرط آن که پرچمداشته باشد زیر«حسّان روزی وصلهای چند از الف نمدبر نیزه بسته بود و در دست گرفته،امیر پرسید که ای حسّان این چه معنی دارد؟گفت…این نیزه را علّمساختهام یعنی به مهر و محبت شما در عالم علم شدهایم…»توق هنوز هم جزء وسایل و زینتآلات دستههای سینهزنی وجود دارد و آن چوبی است بلند که بر سر آن دایرهای چوبی به قطر سی سانت متر نصب کرده و بر روی آن پوشی بلند از حریر بطول سه چهار متر و دوخته از حریرهای الون میآویزند چنان که چوب مذکور از دور بصورت ستونی پارچهای و الوان جلب نظر میکند و آن را مانند علامت در جلو دسته راه میبرند و چنان که حامل علم(باصطلاح دستههای سینهزنی:علامت)علامت کش خوانده میشود،بردارندهء توق را نیز«توقکش»مینامند.ظاهرا در روزگاران قدیمتر توق را در محلی که باید اهل محل در آنجا جمع شوند و پس از گرد آمدن بصورت«دسته» برای عزاداری براه بیفتند،نصب میکردند و بعلت بلندی،مردم آن را از دور میدیدند و به سوس آن میآمدند.اصطلاح«پاتوق»به معنی مرکز تجمع یا محل گذاران اوقات فراغت که اکنون به قهوهخانهها،کافهها،کلوبها با باشگاههای ورزشی اطلاق میشود از همین معنی توق گرفته شده است.
دربارهء«سفره»و«شدّه»و«چراغ»نیز مطالبی از همین قبیل در قتوت نامهء سلطانی آمده است که خواستاران میتوانند بدان رجوع کنند.فقط در مورد چراغ این نکته قابل توضیح است که معرکهگیران وقتی از حاضران معرکه«طلب»میکنند،یعنی در آغاز کار از چند تن،پولی نسبة قابل ملاحظه درخواست میکنند،این وجه را«چراغ»(چراغ اول،دوم،سوم و…)مینامند و پرداختن آن با اصطلاح«روشن کردن چراغ»بیان میشود.
در مورد علت تعلق گرفتن چراغ به مدّاحان در قنوتنامهء سلطانی چیزی گفته نشده است؛نیز در باب اینکه چرا طلب پول را«چراغ»میگویند،فقط در ضمن شرایط روشن کردن چراغ آمده است که:«تکبیر چراغ گدایی کند.»بدین معنی که در موقع روشن کردن چراغ از حاضران بخواهد که تکبیر بگویند.
اما تبرزین افسانهء خاص خود را داراست:«روزی صفیه خاتون را از نزدیک خویشان تبرّکات آورده بودند.از جمله یکی از تبرزینی بود در غایت تکلف،شاهزاده محمد حنفیّه آن را بدست گرفتی،روزی حسّان ثابت را دید که مدح نبی و ولی از مدّاحی ما منع کند بدین وصله با او حرب کن.پس مدّاحان تبرزین را از شاهزاده محمد حنفیّه گیرند.»
بدیهی است که اینگونه افسانهها قرنها بعد ساخته شده است.قدیمترین اشارهای که به تبر،و صورت سمبلیک آن تبرزین داریم،در همان داستان ابو مسلم است.تبر سلاح اصلی ابو مسلم را تشکیل میدهد.با این حال از نظر تاریخی نمیدانیم که آیا ابو مسلم در نبردهای خویش تبر بکار میبرده است یا نه.آنچه میدانیم این است که در دورهء اموی«موالی»یعنی افراد غیرعربی که مسلمان شده بودند،از حمل سلاحهای جنگی خاصه شمشیر،و نیز نیزه و تیروکمان محروم بودند و بهمین سبب در هنگام قیام ناگزیر بودند به وسایلی که سلاح جنگی نیست،اما کار جنگ از آن برمیآید،مانند
کادر،فلاخن،و تبر مسلح شوند.کارد نیز یکی از سلاحهای ابو مسلم است و فصلی در داستان او به رسیدن کاردی نظر کرده و معجزآسا به نام کارد خواجه محمد ماهان مشتری زربه ابو مسلم اختصاص یافته است.
در دورانهای متأخر،مداحان تبرزین بدست نمیگرفتند،اما تا روزگار ما سخنورانکه میتوان آنان را در زمرهء مرصّعخوانان(کسانی که نظم و نثر در یکدیگر خوانند)دانست،در موقع سخنوری تبرزین به دوش میگرفتند و چون نوبت سخن به حریف ایشان میرسید تبرزین را بدو رد میکردند.در صحنهء منقبتخوانی ابو مسلم نیز میبینیم که وی تبر خود ر به دوش میگیرد.
چنان که میدانیم تفاوت بین«مداح»و«روضهخوان»روشن است.مداح مردی است که آوازی خوش دارد و شعرهایی در مدح افراد خاندان رسول یا شرح مصائب ایشان،و نیز منظومههای پندآمیز و حاوی حکمت و موعظه و بیاعتباری دنیا و توجه داشتن به آخرت و مانند آن از بردارد و آنها را بر سر جمع یا آهنگ میخواند و کمتر اتفاق میافتد که جز بسم الله در آغاز سخن،هیچ جملهء غیر منظومی ادا کند.لباس مدّاحان نیز با لباس روضهخوانان فرق دارد و در هرصورت آنان هیچ وقت عمامه ندارند.گاهی عبا نیز بر دوش نمیکنند.
اما تفاوت ظاهری بین روضهخوان و«واعظ»روشن نیست.هر دو یک لباس میپوشند.هر دو مرصعخوانی میکنند و در گفتار خود نظم و نثر را در هم میآمیزند.اما از نظر مراتب تحصیلی و اطلاعات دینی،سواد روضهخوان بمراتب کمتر از واعظ است. واعظ غالبا سالها علوم دینی تحصیل کرده(گاهی دانشکدهء الهیات را تا دورهء دکتری نیز پیموده است).سخنرانی وی معمولا طولانی است و جز در بعضی موارد استثنایی(مانند مجالس ترجیم)یک ساعت یا بیشتر بطول میانجامد و در طی آن از مطالب مختلف دینی،تربیتی،اجتماعی،تاریخی،سیاسی،حقوقی و مانند آن سخن میگوید و اگر وعظ او برای روزهای متوالی(مانند ده روز اول.ماه محرم یا تمام رمضان)ادامه یابد، موضوعی را در نخستین روز طرح میکند و شرح همان مطلب را در روزهای بعد ادامه میدهد و گفتار خود را با استشهاد به آیات و احادیث و شعرهای فارسی و عربی و شرح حوادث تاریخی و نقل مسائل گوناگون زینت میدهد.
اما روضهخوان چنین نیست.منبر او تقریبا همیشه منحصرست به ذکر مقدمهای کوتاه و سپس گریز زدن به حوادث کربلا(در اغلب موارد و بندرت و بمناسبت ایّام خاصّ،شرح مصائب دیگر افراد خاندان پیغمبر)و پایان دادن سخن به شهادت کسی که روضه دربارهء او خوانده میشود روضهخوانان معمولا مجالس روضه،شواهد،اخبار و آیات و ابیات،و حتی مقامهای موسیقی و دستگاههایی که قسمتهای منظوم هرروضه باید در آن دستگاه خوانده شود،و هرگاه مطالب بسیار جزئیتر،مانند محلّ و تعداد تحریرهای آواز خود را ازبر دارند و بارها پیش از رفتن به منبر آن را تمرین کردهاند (روضهخوان باید صدای خوش داشته باشد وگرنه توفیق نخواهد یافت).این مجالس روضه در کتابهای خاصی نوشته شده است و روضهخوان زیر نظر استاد خود آن مجالس را حفظ و تمرین میکند.این کتابها کداماند،و اصلا چرا این گروه را«روضه خوان» مینامند؟زیرا روضه در لغت عرب به معنی باغ است و معنی دیگری ندارد.
کمال الدین حسین سبزواری متخلّص به کاشفی و معروف به حسین واعظ متوفی در 910/1504،یکی از شخصیتهای بسیار معروف قرن دهم بلکه سراسر تاریخ ادبی ایران است.وی پهلوان،جوانمرد،واعظ،مفسّر،متصدی مقامهای دولتی و در عین حال مؤلفی بسیار پرکارست.در مقدمهء کتاب معروفش روضة الشهدا سی و سه اثر بدو نسبت داده شده استو به این صورت هنوز میتوان آثار متعدد دیگری(از جمله فتوتنامهء سلطانی)را افزود.وی نه تنها در تمام علوم روزگار خود،حتی سحر و کیمیا،دست داشته بلکه تألیهایی هم از او در باب آنها باقی مانده است.
نکتهء مهم در زندگی کاشفی این است که وی بیش از آنچه ارزش واقعی آثار اوست مورد توجه نسلهای بعد واقع شده است.کتاب مخزن الانشاء وی سالها تنها نمونه و سرمشق برای منشیان بوده است.انوار سهیلی که تحریر دیگری است از کلیله و دمنه،با آن که از نظر ادبی در سطحی پایینتر از ترجمهء فارسی کلیله و دمنه اثر ابولمعانی نصر الله منشی قرار دارد،از طریق ترجمهء ترکی عثمانی به اروپا راه یافته و کلیله و دمنه در غرب نخست بار از طریق این کتاب شناخته شده است.از این گذشته این کتاب مدتی دراز -یک قرن یا بیشتر-درهند،برای هندیان و انگلیسیهایی که در صدد آموختن زبان فارسی بودند،کتاب درسی فارسی بوده است.تفسیر مختصر وی از قرآن،به نام مواهب علیّه بارها در ایران و هند چاپ شده و انتشار یافته است.قنوت نامهء سلطانی او،با وجود ناتمام بودن بزرگترین و مفیدترین متن دربارهء فتّوت در زبانهای فارسی،عربی و ترکی است.اما شاید معروفتر از تمام این آثار،کتاب روضة الشهدای او در شرح مصائب پیامبران و افراد خاندان پیغمبر اسلام خاصه شهیدان کربلاست.کتابهای که در خصوص کیفیت بشهادت رسیدن مقدسان دینی،و افرادی که با داشتن عقیدهء خاص مذهبی بر ضد دستگاه موجود قیام میکردند نوشته شده معروف به کتابهای«مقتل»یا «مقتل نامه»است.در آغاز کار شرح این گونه وقایع نیز مانند سایر حوادث در کتابهای تاریخ میآمده،و چون یاد کردن از آنها در نزد گروهی اهمیت مذهبی یا سیاسی یافته،کمکم کتابهای مستقل«مقتل»تألیف شده است.حسین واعظ نیز مانند مؤلفان دیگر،بیشک برای نوشتن اثر خود منابعی داشته و در بسیاری موارد در متن کتاب از آنها نام برده است و برای دیدن آن منابع میتوان به فهرست نام کتابها در پایان نسخهء چاپی رجوع کرد.
اما آنچه تا روزگار تألیف و انتشار روضة الشهدا بیسابقه بود این است که هیچگاه شرح مقاتل و مصائب تمام پیغمبران و افراد خاندان پیغمبر اسلام در کتابی که جامع تمام آنها باشد فراهم نیامده بود.حسین واعظ خود نیز این نکته را در مقدمهء کتاب تصریح میکند:«و هرکتابی که در این باب نوشتهاند اگرچه به زیور حکایت شهیدان آراسته است اما از سمت جامعیت فضایل سبطین( حسن و حسین)و تفاصیل احوال ایشان خالی است.»آنگاه مینویسد که به اشارهء شاهزادهای«سید میرزا»نام که هم شاهزاده و هم از خاندان پیغمبر بوده به تالیف این کتاب پرداخته است.
کاشفی عمری دراز یافته و شاید سنش از 80 گذشته بوده،و بنا به قرائنی دو سال پیش از مرگ در 908/1502 این کتاب را تألیف کرده و در مقدمهء آن به پیری خویش اشاره میکند.اما سال تألیف کتاب،یک سال پس از رسمیت یافتن دولت صفوی و جلوس شاه اسماعیل و اعلام مذهب شیعهء اثنی عشری بصورت مذهب رسمی دولت ایران است.این حادثه به توفیق بینظیر روضة الشهدا کمک بسیاری کرد.
روضة الشهدا پس از تألیف و انتشار بصورت تنها کتاب جامع ذکر مقاتل و مصائب به شیعهها و دیگر ایرانیانی که تازه به مذهب شیعه گرویده بودند عرضه شد.شیعیان در ایام عزاداری و روزهای جمعه در مجلسی فراهم میآمدند و کسی که صدایی خوش داشت، با یکی از مرصّعخوانان کتاب روضة الشهدا را بدست میگرفت و میخواند و دیگران میگریستند.چنین مجالسی به«روضهخوانی»،یعنی انجمنهایی که در آن روضة الشهدا خوانده میشد معروف گردید.روش خواندن روضه از روی متن مدتها دوام یافت همچنان که تعزیهخوانان نیز مدتها از روی نسخهای که در دست داشتند(و بدان فرد گفته میشد)میخواندند.پس از روضة الشهدا کتابهای دیگری در مقاتل تألیف شد که مهمترین آنها طوفان البکاء معروف به جوهری و اسرار الشهاده است.روضهخوانان نیز هم منبع روضههای خود را عوض کردند و به کتابهای جدیدتر روی آوردند و هم روش آن را تغییر دادند و روضههای خود را حفظ کردند و با سرمشق گرفتن از کار روضهخوانهای ماهر و موفق در تکمیل اجرای آن کوشیدند.اما نام این مراسم به یاد قدیمترین کتاب جامع فارسی که در مقاتل نوشته شده است همچنان«روضهخوانی»باقی ماند.
در پایان این گفتار بیمناسب نیست که دربارهء نحوهء برگزاری مراسم تعزیهداری شهیدان کربلا و یادآوری و تجلیل از خاطرهء دلیری و فداکاری آنان،و ستمی که از سوی یزید بر ایشان رفته است،در میان اهل سنّت نیز سخنی بگوییم.
کتاب ابو مسلم نامه با آن که جنبهء افسانهای دارد در این باب گواهی راستین و سندی معتبرست و نویسندهء سنّی آن بارها تصریح میکند که چگونه ابو مسلم و یاران او مردمی را که از ستمکاری و بیپروایی بنی امیه بستوه آمده بودند،با یادآوری و زنده نگاهداشتن صحنههای فاجعهء خونین کربلا گرد میآورده و عواطف دینی ایشان را تحریک میکرده و آنان را به پیکار با خلفای اموی وامیداشتهاند و پیش از این نمونهای از این صحنهها را در این گفتار آوردهایم.
اما در کتابهای تاریخ و متنهای ادبی و مذهبی نیز در این باب شواهد بسیار میتوان یافت و ظاهرا از همان نخستین روزهای پس از وقوع این حادثه زشتی آن آشکار شده و مردم را اندوهگین ساخته است.مؤلف تجارب السلف زیر عنوان«شهادت امام حسین» شرح این واقعه را چنین آغاز میکند:
«در شرح این قصه بسط سخن نمیتوان کرد،چه در اسلام واقعهای صعبتر از این اتفاق نیفتاده است؛زیرا که قتل عمر و عثمان اگرچه بر مسلمانان در غایت صعوبت بود اما قصهء حسین فاحشتر از همه اتفاق افتاد چه سر مبارک او را به دمشق بردند و فرزندی طفل را کنار او به تیر بزدند و برادرزادگان و ابناء عمّ او در پیش او بکشتند و عورات و اطفال را بر آن صورت که از ولایت حبشه و زنگ و هند برگان آورند،به بردگی به شهرها بردند و مجمل قصّه آن است که چون یزید تخت را ملؤث کرد همهء همت او بر آن مقصور گشت که از حسین و آن سه کس دیگر که معاویه وصیت کرده بود بیعت ستاند.»
سپس داستاننامه نوشتن کوفیان به امام حسین و دعوت او به حکمرانی در آن شهر و سپس روی گردانیدن ایشان از آن حضرت را یاد میکند:
«عمر به سعد بن ابی وقاص بیامد با لشکری عظیم،و بیشتر آن لشکر کوفیان بودند که نامه نوشتند به حسین و او را دعوت کردند.حسین گفت:نه شما مرا طلبیدید و نامهها نوشتید؟ایشان گفتند ما نمیدانیم که میگویی و التفات نکردند و در جنگ شروع نمودند و حسین با پس عم و برادران و یاران خویش جنگی عظیم کردند و همه کشته شدند رضی اللّه عنهم و بعد از همه حسین را بکشتند و شخص مبارک او را بر زمین انداختند و چندان بر او اسب تاختند تا ناپدید گشت.»
و این است عکسالعمل مردم دمشق که همگی دوستدار و هواخواه معاویه بودند در برابر این فاجعه:
«گویند چون سر مبارک حسین را به دمشق بردند و زین العابدین علی بن الحسین…در میان ایشان بود و او را با جماعت عوراتخاندان نبّوت بر شتران نشانده…در دمشق میگرداندند…پیری از اهل شام بیامد،پیش زین العابدین بایستاد و او را دشنام داد و اظهار شماتت میکرد.زین العابدین گفت:ای شیخ قرآن خوانی؟ گفت آری.گفت:این آیه خواندهای که:قل لا اسئلکم علیه اجرا المودة فی القربی؟گفت خواندهام.گفت مرا میشناسی؟گفت نه.گفت ذی القربی منم و نام و نسب خود را بگفت.پیر او را سوگند داد که راست میگویی زین العابدین تویی؟سوگند خورد که راست میگویم.پیر گفت به خدای من هرگز ندانستم که محمد را بغیر از یزید و خویشان او خویشاوندی دیگر هست.آنگاه پیر بگریست و از زین العابدین عذر خواست.گویند هفتاد کس از مشایخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردندکه ما پیغمبر را بغیر از یزید خویشی ندانستیم و همه از زین العابدین عذر خواستند و زاری کردند و او همه را عفو فرمود.»
مؤلف تجارب السلف در پایان این داستان حتی اعتراض رسول دولت روم بر یزید را نیز یاد میکند:«رومی گفت سبحان الله العظیم.چون شما با فرزند زادهء پیغمبر خویش این فعل کنید با دیگری چه خواهید کرد؟نصاری خاکی را که خر عیسی پای بر آن نهاده باشد تعظیم کنند و عزیز دارند شما دعوی اسلام میکنید و با نوادهء پیغمبر چنین بیدادها میکنید؟و برخاست و خشمناک بیرون آمد.»
این است نمونهای از داوری مؤلفان سنی مذهب دربارهء این حادثه و عکس العمل مردم در برابر آن.امّا صاحب نقص بصراحت میگوید که سنیان این مراسم را با آشوب و غریو و ولوله بر پای میداشتهاند.وی نخست اعتراض حریف سنّی مذهب خود و انتقاد او از شیعیان را در این باب بدین صورت نقل میکند:
«این طایفه روز عاشورا اظهار جزع و فزع کنند و رسم تعزیت را اقامت کنند و مصیبت شهداء کربلا تازه گردانند و بر منبرها قصه گویندو علما سر برهنه کنند و عوام جامه چاک زنند و زنان روی خود خراشند و مویه کنند.»و این خود وصفی کوتاه و انتقادی است از آنچه شیعیان در قرن ششم هجری(دوازدهم میلادی)در برگزاری مراسم عاشورا انجام میدادهاند.سپس در جواب وی گوید:
«اولا معلوم همهء جهانیان است که بزرگان و معتبران ائمه فریقین،از اصحاب امام مقدّم بوحنیفه و امام مکرّم شافعی،و علماء و فقهاء طوائف خلفا عن سلف این سنت را رعایت کردهاند،و این طریقه را نگاهداشتهاند.اولا خود شافعی که اصل است در مذهب،و مذهب بدو منسوب است،بیرون از مناقب،در حق حسین و شهدای کربلا… مراثی بسیار گفته است.»
آنگاه مولف مطلع دو قصیده از شافعی را نقل میکند و سپس مینویسد:
«تا آخر همه مرثیهء اوست،به صفتی که دیگران بر چنان معانی قادر نباشند؛و مراثی شهدای کربلا که اصحاب بوحنیفه و شافعی را هست بیعدد و بینهایت است.پس اگر عیب است اول بر بوحنیفه است و بر شافعی و اصحاب ایشان،آنگه بر ما.
«و چون فروت آیی معلوم است که خواجه بومنصور ما شادهبه اصفهان،که در مذهب اهل سنّت به عهد خود مقتدا بوده است،هر سال این روز تعزیت داشته است به آشوب و نوحه و غریو و ولوله،و بر علی و حسن و حسین علیهم السلام آفرین کرده،و بر یزید و عبید اللّه در اصفهان لعنت آشکارا کرده؛و کذلک شرف الاسلام صدر الخجندیو برادرش جمال الدین این تعزیت به آشوب و نوحه و غریو ولوله داشتهاند و هرکس به آنجا رسیده باشد دیده و دانسته باشد و هرگز انکار آن نکند.
«آنگاه در بغداد که مدینة السلام و مقر دار الخلافه است خواجه علی غزنوی حنفی دانند که این تعزیت چگونه داشتی تا به حدّی که روز عاشورایی در لعنت سفیانیان مبالغتی میکرد.سائلی برخاست و گفت:معاویه را چه گویی؟به آوازی بلند گفت: ای مسلمانان!از علی میپرسد که معاویه را چه گویی؟آخر دانی که علی معاویه را چه گوید!
«و امیر عبادی که علامهء روزگار و خواجهء معنی و سلطان سخن بود او را در حضرتالمقتفی لامر الله پرسیدند،روزی که فردا عاشورا خواست بودن،که چه گویی در معاویه؟جواب نداد تا سائل سه بار تکرار کرد.بار سوم گفت:ای خواجه سؤالی مبهم میکنی.نمیدانم که کدام معاویه را میگویی؟این معاویه را که پدرش داندان مصطفی بشکست و مادرش جگر حمزه بخایید و او بیست و چند بار تیغ روی علیّ مرتضی کشید و پسرش سر حسین علی ببرید،ای مسلمانان شما این معاویه را چه گویید؟مردم در حضرت خلافت-حنفی و سنّی و شافعی-زبان به لعنت و نفرین برگشودند،و مانند این بسیارست و تعزیت حسین هرموسم عاشورا به بغداد تازه باشد با نوحه و فریاد.
«و امّا به همدان،اگرچه مشبّههرا غلبه باشد…هر سال محد الدّین مذکّر همدانی در موسم عاشورا این تعزیت به صفتی دارد که قمیان را عجب آید.و خواجهء امام نجم…نیشابوری با آن که حنفی مذهب بود این تعزیت بغایت کمال داشتی و دستار از سر برگرفتی و نوحه کردی و خاک پاشیدی و فریاد از حد بیرون کردی.»
عبد الجلیل صاحب نقص چون اهل ری است در مورد اقامهء مراسم عاشورا بوسیلهء سنیان ری(که نیمی از ساکنان آن شهر را تشکیل میدادند و گروهی شافعی و جمعی حنفی بودند)توضیحات بیشتری میدهد و نام و نشان علمای اهل سنّت و محلّ مجلسهای نعزیت ایشان را یاد میکند:
«و به ری که از امّهات بلاد عالم استمعلوم است که شیخ بو الفتوح نصرآبادی و خواجه محمود حدّادی حنفی و غیر ایشان در کاروانسرای کوچک و مساجد بزرگ روز عاشورا چه کردهاند از ذکر تعزیت و لعنت ظالمان،و در این روزگار( عصر مؤلف) آنچه هرسال خواجهء امام شرف الائمه ابو نصر الهسنجانی کند در هرعاشورا به حضور امرا و ترکان و خواجگان و حضور حنفیان معروف و همه موافقت نمایند و یاری کنند و این قصه بوجهی گوید که دیگران خود ندانند و نیارند گفتن،و خواجه امام بومنصور حفده که در اصحاب شافعی مقدم و معتبرست…دیدید که روز عاشورا چه کرد و این قصه برچه طریق گفت و حسین را بر عثمان درجه و تفضیل چگونه نهاد و معاویه را باغیخواند در جامع سرهنگ؛و قاضی عمدهء ساوهای حنفی که صاحب سخن و معروف است در جامع طغرل با حضور بیست هزار آدمی این قصه بنوعی گفت و این تعزیت به صفتی داشت از سر برهنه کردن و جامه در بدن که مانند آن نکرده بودند.مصنف کتاباگر رازی است دیده باشد و شنوده؛و خواجه تاج اشعری حنفی نیشابوری روز عاشورا بعد از نماز در جامع عتیق دیدید که چه کرد در سنهء خمس و خمسین و خمس مائه(555)با اجازهء قاضی…پس اگر بدعت بودی…چنان مفتی رخصت ندادی و چنین ائمّه روا نداشتندی،و اگر خواجه…به مجلس حنفیان و شیعیان نرفته باشد آخر به مجلس شهاب مشّاط رفته باشد که او هرسال چون ماه محرّم درآید ابتدا کند به مقتل عثمان و علی،و روز عاشورا به مقتل حسین علی آورد،تا سال پیرار به حضور امیران و خاتون امیر اجلّ این قصّه به وجهی بگفت که بسی مردم جامهها چاک کردند و خاک پاشیدند و سرها برهنه کردند و زاریها نمودند.حاضران میگفتند که زیادت از آن بود که شیعه به زعفران جارکنند…و الاّ در بلاد خوارج و مشبّهه که روا ندارند تعزیت در عاشورا،دگر همه شفعویانو حنفیان و شیعه این سنت را متابعت کردهاند.پس خواجه پنداری از این هرسه مذهب بیزارست و خارجی است.پس باید که به خوزستان و کردستان شود تا نبیند و نشنود که تعصب او راست و کس را نیست…»
گفتار عبد الجلیل رازی دربارهء مراسم تعزیت داری اهل سنت سندی است سخت معتبر و گرانبها و بازمانده از قرن ششم هجری که در آن بسیاری از جزئیات این مراسم یاد شده و از لحاظ تصریح به جزئیات قضیه و دادن نام و نشان برپا دارندگان این مراسم و شهرها و محلههای آن و یاد کردن نام بزرگانی از اهل سنت(و حتی خلیفه لمقتفی لامر اللّه)در این گونه مجالس منحصر به فردست و ازاینروی در نقل آن اشباعی رفت.
خلاصهء نتایجی که از مطالعهء این سند میتوان بدست آورد بدین شرح است:
1-عبد الجلیل در شرح مفصّل خود،در میان پیروان اهل سنت هیچ یادی از سنیان حنبلی و مالکی نمیکند.ظاهرا پیروان این دو مذهب برپا داشتن این مراسم را روا نمیداشتهاند.
2-امیران و بزرگان شهر و زنان ایشان،تا مقام خلافت،و نیز بزرگان علما و قاضیان در اینگونه مجالس حضور مییافتهاند و بتصریح مؤلف گاه تعداد حاضران این انجمنها (از اهل سنّت)به بیست هزار تن میرسیده است.
3-معاویه به علت داشتن سمت کتابت وحی و لقب خال المؤمنین غالبا از طعن و لعن در امان بوده و سخنوران به لعن یزید اکتفا میکردهاند.اما گاه سائلی در مجلس، برای به دام انداختن واعظ عقیدهء او را در باب معاویه میپرسیده است و واعظان اگر معروف به علم کامل و دارای دلیری کافی بودهاند،بیآن که زبان به نفرین و بدگویی بگشایند،طوری دربارهء او سخن میگفتهاند که به لعن وی منجر میشده است.
4-در مجالسی که سنّیان برای اقامه تعزیت شهیدان کربلا میآرستهاند،اغلب از قتل عثمان و شهادت او نیز یاد میشده است(چنان که عبد الجلیل رازی شیعی نیز در کتاب خویش،صفحات 388-392،چنین کرده است).
5-در اینگونه مجالس نیز نوحه و آشوب و غریو و ولوله و روی خراشیدن و موی کندن و سر برهنه کردن علما و جامه چاک زدن عوام و خاک پاشیدن و ناله و فریاد بیرون از حدّ،آن چنان که مؤلف«بعض فضائح الروافض»به شیعه نسبت داده،وجود داشته است.
6- تقریبا در تمام شهرها و ولایتهایی که ساکنان آن حنفی یا شافعی بودهاند،حتی در همدان که مردم آن به تعصب مذهبی معروف بودهاند و چنان که از گفتار مؤلف نقض برمیآید«مشبّهه را غلبه باشد»و ظاهرا مقصود او سنّیان غیرشافعی و حنفی است،باز این مراسم را مجد الدین همدانی بصورتی برپای میداشته که قیمان را عجب میآمده است.
7-صاحب نقص تصریح میکند که در دو ناحیهء خوزستان و کردستان اجرای این مراسم را روا نمیداشته و مؤلف بعض قضائح الروافض را که در نظر وی دشمن خاندان پیغمبر و علی و فرزندان اوست تشویق به سفر خوزستان یا کردستان میکند تا این مراسم را نشنود و نبیند.عبد الجلیل رازی بطور ضمنی مردم این دو ناحیه را«خارجی» میخواند،اما گویا این نسبت بیشتر جنبهء جّدّلیو تبلیغی دارد تا حقیقت تاریخی.
استراسبورگ(فرانسه)
بیستم آذر ماه سال 1362 هجری خورشیدی
مطابق 11 دسامبر 1983 میلادی

