اصلاحات ارضی در افغانستان: از فروپاشی نظام سلطنتی تا سقوط طالبان
افغانستان به گفتۀ دو گیاه شناس اتحاد شوروی، واویلو (N. I. Vavilo) و بوکونیچ (D. D. Bukinich)، که از ماههای اوت تا نوامبر 1924 حدود 6 هزار کیلومتر را با اسب و پای پیاده در افغانستان گردش نمودهاند، شبیه به دنیای باستان است. این مطلب را میتوان از روی وضعیت مردم این سرزمین بیان داشت، یعنی جایی که دهقانان با لباسهایی فقیرانه، همراه با ریش و دستار و پایهای برهنه، در مقابل کلبههای خاکیشان تصویر برداری شدهاند. به طور مثال از دهقانان بامیان، که قلب هزارهجات افغانستان مرکزی است، به عنوان افراد غارنشین یاد شده است. این کشاورزان در زراعتشان از ابزارهای اولیه استفاده نموده و در مورد تراکتور و زراعت میکانیزه هیچ اطلاعی ندارند. در کتاب این دو گیاهشناس میتوان روستاییانی را مشاهده کرد که به منظور تهیۀ مواد سوختشان سرگین حیوانات چهارپا را با دست جمعآوری مینمایند یا کبوترها را نگهداری میکنند تا از فضولات آنها به خاطر حاصلخیز ساختن زمینهایشان استفاده نمایند. ”افغانستان هنوز هم در مرحلۀ یک کشور با اقتصاد مصرفی میباشد. [1]“ نه فقط هیچ مازاد زراعتی وجود نداشته، بلکه کمبود مواد غذایی درآنجا دیده میشود. به طور تخمینی، فیصدی زمینهای زراعتی بیشتر از 2 درصد مساحت کشور را در بر نمیگیرد، که حدود یک میلیون هکتار زمین میباشد: نصف این زمینها قابل آبیاری بوده و بقیۀ آن بهقسم زمین للمی (دیمی) کشت میشود. به گفته آنان، افغانستان کشوری است بدون آمار درست و قابل اعتماد و نفوس این کشور میان 6.5 میلیون تا 15 میلیون نفر گفته شده است.
با این حال، این کشور از لحاظ زراعتی یک کشور حاصلخیز است. آبیاری بهقسم ماهرانه انجام میشود و با گشودن مرزها، درآینده امیدوارکننده به نظر میرسد. واویلو و بوکونیچ از اصلاحات شاهامانالله استقبال میکنند (1919-1929). با استفاده از کود کیمیاوی (شیمیایی)، مکانیزهسازی زراعت و آبیاری میتوان اقتصاد زراعتی را انکشاف (گسترش) داد. همسایگی با اتحاد جماهیر شوروی، نزدیکی جغرافیایی، همراه با جمعیت دو طرف مرز که از لحاظ فرهنگی، قومی و زبانی باهم مشترکات دارند، میتواند در رشد و انکشاف زراعتی کمک نماید. به طور مثال، افغانستان میتواند کشت پنبه را توسعه و کشت گندم را کاهش دهد و میتواند گندم مورد نیاز خویش را از مناطق جنوب سیبری اتحاد شوروی تأمین نماید.
در سطور بعدی، مؤلفین این مقاله مجموعهای از روابط ارضی (زمینداری) را در آستانۀ کودتای سال 1978 پیگیری مینمایند و در مورد اصلاحات ارضی که رژیم جدید کمونیستی سعی به عملی نمودن آن کرد و دلایل ناکامی آن توضیح داده خواهد شد.
زراعت در افغانستان در آستانۀ کودتای سال 1978
تصویری که لویی دووپری (Louis Dupree) در کتاب تاریخی خود، افغانستان، که در سال 1980 به نشر رسیده است،[2] در خصوص وضعیت زراعت این کشور ارائه میدهد بسیار متفاوت است با تصویر دو گیاهشناس روس که پیشتر به آن اشاره شد. ارقامی که این نویسنده به نشر رسانده است مربوط به دورۀ پیش از دو کودتا، یعنی کودتای ناسیونالیستهای سال 1973 و کودتای کمونیستهای سال 1978، میباشد. براساس آمار داده شده، زمینهایی که کاملاً قابل کشت و زرع میباشد، 12 درصد از مساحت این کشور را تشکیل میدهد که حدود 7.844.000 هکتار زمین میشود. از آن جمله حدود 5.340.000 هکتار زمین قابل آبیاری (زمین آبی) و حدود 2.504.000 هکتار زمین للمی (دیمی) میباشد. بهعلاوه و بنا بر ارزیابی دووپری، 14 میلیون هکتار زمین دیگر نیز در این کشور قابل کشت میباشد به شرط عملی شدن برنامههای آبیاری و حاصلخیزنمودن زمین که در برنامه اول پنجساله (1956-1961) و برنامههای بعدی در نظر گرفته شده است. ارزیابی دووپری بر اساس آمار و گزارشات سالانه (Survey of Progress) وزارت برنامهریزی میباشد که اولین شمارۀ آن در سال 1959 منتشر گردید. اما ارزیابی ها و صحت ارقام در رابطه با مسئله کشاورزی همیشه ”نیاز به محک گذشت زمان“ دارد تا بتوان به عملی شدن ان پی برد.[3] خاصه اینکه هنوز کدستر قابل اعتمادی در رابطه با مجموعه زمینهای کشاورزی وجود ندارد .
دووپری همچنان یادآور میشود که اکثریت کشاورزان بیزمین، و نیز آنها که زمین کمی برای امرار معیشت در اختیار دارند، دهقانانی هستند که در بدل (ازای) دستمزد، بالای زمینها کار مینمایند.[4] کاری که ارزش ان بهطور سنتی بر اساس پنج عامل مهم تولید کشاورزی ارزیابی می شود: 1. مالکیت زمین یا خاک، 2. آب برای آبیاری، 3. تخم یا بذر، 4. ابزار و وسایل و نیز حیوانات برای حملونقل، 5. و بالاخره نیروی انسانی برای کار. کشاورزانی که جز نیروی بازو فاقد امکانات یادشده هستند، یکپنجم از محصول زمینی را که در اختیار دارند کسب میکنند. هر چند این یک اصل کلی و تئوریک است و برای نمونه شامل حاصلات باغها نمیشود و نیز دستمزد کشاورزان گاهی حتی کمتر از پایه این ارزیابی است. زمانی که دووپری این مطلب را مینوشت، روند میکانیزهنمودن زراعت، توزیع کود کیمیاوی (شیمیایی) و تطبیق پروژههای بزرگ آبیاری که در برنامه پنجساله پیشبینی شده بود، آغاز شده بود که باعث تغییر و افزایش دستمزد کار زراعتی شد، اما هنوز هم این دستمزدها در پایینترین سطح خویش قرار داشتند. شرایط اکثر دهقانان بسیار فقیرانه بود که به دلیل سیستم ربا برای یک عمر به دلیل در دست نداشتن وسایل تولید وابسته به مالکین بودند و مقروض بدانان.
در مقابل سوالی چون ”پس چرا آنان قیام نمیکنند؟“ دووپری به جای نظریۀ تقدیرگرایی شرقی یا اسلامی که در جامعه حاکم است و مانع ارائه پاسخی قانعکننده به این پرسش میباشد، نظری دیگر ارائه میدهد. به نظر وی، حمایت یک زمیندار بزرگ از کشاورزانش باعث ایجاد رابطۀ اقتصادی و اجتماعی پیچیدهای میان زمینداران بزرگ و کشاورزان میشود، درست مانند رابطۀ کارمندان با دولت.[5] به این مطلب دورتر خواهیم پرداخت.
ازسال 1932 بدینسو، افغانستان سیستم اندازهگیری بر اساس مقیاس متریک را پذیرفت، ولی هنوزهم مساحت زمین به جریب اندازهگیری میشود. بهطور رسمی، یک جریب مساوی با 1.936 مترمربع است که حدود یکپنجم یک هکتار میباشد. از واحدهای دیگر اندازهگیری سنتی هم همچنان به صورت بومی استفاده میشود که عبارت هستند از بستههای تخم، گاوآهن و نیز مساحت معادل با کار یکروز یک جوره گاو قولبهای (یک جفت گاو شخمزنی).
جمعیت این کشور در سالهای 1950، حدود 12 میلیون تخمین زده شده بود که بنا بر آن به هر یک از نفوس این کشور از 5/1 تا 4/1 هکتار زمین قابل زرع میرسد. به همین جهت و به دلیل نیاز به افزایش محصولات کشاورزی، یکی از دغدغههای مهم آن دوران گسترش زمینهای زیر کشت بود و بر همین اساس، ده سال بعد مفکوره ریفورم یا ایدۀ اصلاحات ارضی به منظور توزیع زمینهای دولتی و بعداً زمینهای فئودالان بزرگ، که تعدادشان اندک بود، برای دهاقین بیزمین با هدف تقویت کشاورزان کوچک آغاز شد. بر اساس تخمینهای سال 1968، ” تنها حدود 30 نفر از مالکین، صاحب بیشتر از یکهزار جریب زمین هستند“ که در جمع حدود 200 هکتار میشود.[6] هرچند این ارقام در جریان سالها و بنا بر منابع متفاوت متغیر بوده است. در 1953، فائو (FAO) مجموعۀ زمینهای قابل زرع را به 5/2 میلیون هکتار برآورد کرد که قسمت عمدۀ این زمینها را قابل آبیاری میدانسته است. جغرافیادان دانمارکی، هوملوم (Humlum)، پدر جغرافیای حجیم (بزرگمقیاس) افغانستان، از 2 میلیون هکتار صحبت میکرد،[7] در 1957 باز هم فائو این زمینها را به 9 میلیون هکتار تخمین میزد.
اما امروز با کمک تحقیقات واحد تحقیق و ارزیابی افغانستان(Afghanistan Research and Evaluation Unit) و نیز به خصوص به کمک مطالعات لیز الدن وایلی (L.A.Wily)،[8] متخصص اقتصادی در امور رشد و انکشاف روستایی و نظام ارضی، میتوان تصویر دقیقتری از وضعیت زراعتی افغانستان در اختیار داشت. بر اساس آمارگیریهای سالهای 1970، بر اساس دادههای سالهای قبل و بعد و بر اساس نتایج نسبی برنامۀ ثبت زمینها (Land Registration Programme) که در 1966 شروع شده بود، لیزالدن وایلی نیز وضعیت دگرگونی مالکیت زمین را تا زمان سقوط طالبان (2001) بررسی کرده است.[9] وایلی در 1975 مینویسد:
مجموعۀ نفوس افغانستان با پیشبینی رشد 5/2 درصد، چیزی بیشتر از 15 میلیون نفر میباشد. در 1968، 72 درصد جمعیت روستایی بوده که دارای زندگی وابسته به زراعت بودند. بهطور کلی، حدود 1.307.170 نفر تعداد مالکین یا زمینداران شناسایی شده میباشند. در مجموع، این زمینداران و کارگران آنها بر روی حدود 4 میلیون هکتار زمین به کار کشت مشغول بودند که حدود 5/2 میلیون هکتار از آن را کشت آبی تشکیل می داده است. در سال 1976، اوسط (میانگین) اندازۀ یک ملک کشاورزی، 5/3 هکتار میباشد.[10]
در 1979، زمینهایی که توسط دهاقین بیزمین کشت میشد به 20 درصد و در 1978 به 19 درصد میرسید. در سالهای 1970 میلادی، فیصدی دهاقین بیزمین حدود 35 درصد از نفوذ روستانشینان را تشکیل میداد که در 1990 این رقم به 30 درصد میرسید.[11]
با وجود اطلاعات وسیع ارائهشده در این عرصه، میتوان نتیجه گرفت که در آن زمان در افغانستان بیشتر واحدهای زراعی را قطعههای کوچک زراعی تشکیل میدادند که برای تأمین معاش یک زندگی مناسب کافی نبوده است. کشاورزان اکثراً مقروض میشدند و مجبور بودند مانند کشاورزان بیزمین، کارگران یا کشاورزان فصلی یک قسمت از سال را به کار در شهرها سپری کنند.
تحقیقات میدانی دربارۀ مقوله زمین در سالهای 1960 و 1970
در جریان تحقیقات میدانی در سالهای 1960 و 1970 در یک آبادی و یک شهر تجاری (تاشقرغان) در شمال و شمالشرق افغانستان است که با دنیای کشاروزان آشنا میشویم. در سالهای 1966 و 1968، زندگی طبقۀ دهقان در تاشقرغان همانند سایر نقاط افغانستان بر اساس تقسیم نابرابر حاصلات خرمنشدۀ گندم میباشد.[12] ابتدا سهم ملا داده میشود و بعداً سهم فقرا که دو سهم سمبولیک را در تقسیم حاصلات کشاورزی تشکیل میدهند. سپس سهم ارباب قریه داده می شود ، کسی که رئیس دهکده و به عبارتی رابط میان مردم دهکده و مقامات ولسوالی است، که از دو سهم اول کمی بیشتر است. بعد از آن باید از سهم افرادی نام برد که از دامهای دهکده محافظت میکنند و نیز سهم مسئول تقسیم آب دهکده و سهم کسانی که در برداشت محصول کمک میکنند که اغلب از میان دورهگردان میباشند. همانطوری که در بالا ذکر شد، محصولات با در نظرداشت پنج عامل تقسیم میگردد. اکثراً مالکین زمین خود چهار عامل را شامل میشوند و دهقانان صرفاً فراهمکنندۀ نیروی کار یا نیروی انسانی میباشند و یکپنجم برداشت محصول را دریافت میکنند.
اما در مورد حاصلات زمینهای للمی که سطح محصول مشخص نمیباشد، سهم دهاقین به تصمیمگیری مالک ارتباط مییابد و نظر به مناطق مختلف، سهم دهقان (شخمکار) یکهشتم محصول و نیز گاهی فقط یکدهم محصول میباشد. در نقاطی که زمینها در دست تعداد اندکی از فئودالان قرار داشته باشد و در نقاطی که تعداد دهقانان بیزمین بیشتر باشد، تقاضای کارکردن بر روی زمین افزایش پیدا میکند و زمینداران ثروتمند از موقعیت استفاده نموده، کشاورزان را استعمار مینمایند. سالهای خراب (خشکسالیها) یا مصارف استثنایی (مانند عروسیها) یا مراسم وفات (مراسم تدفین، فاتحه و خیرات) موجب میشود کشاورزان پول مورد نیازشان را از اربابان و مالکین زمین قرض بگیرند. به مرور زمان، این امر سبب میشود دهقانان زیر بار قرض فرو رفته و در این مواقع قطعهزمین کوچک خود را که تنها ملکیت آنهاست نیز به دلیل قروض خود از دست میدهند.
رابطۀ میان مالک زمین و کشاورز همیشه نامطلوب نمیباشد. مثلاً در تاشقرغان،[13] در صورتی که دهقان مجرد باشد، نان، لباس و محل اقامت وی توسط زمیندار فراهم میگردد و این امر اکثراً تضمینکنندۀ کار دایم برای کشاورز میباشد. دایرۀ پیچیدۀ مقروضبودن دهاقین به زمینداران، تضمین تداوم کار، الحاق به پیوندهای اجتماعی هنوز در سالهای 1960 و 1970 حاکم میباشد و موجب بازتولید و حیاط نظام اجتماعی روستایی میگردید. یک دهقان که بر سرِ زمین زمینداران کار میکند همانقدر فقیر و نادار میباشد که یک کارگر کشاورز. ماهیت رابطۀ زمیندار–دهقان گنگ و مبهم میباشد. زمیندار همزمان هم ارباب است، هم استعمارگر و هم حمایتکنندۀ کشاورز در مقابل، دولت و نمایندگان محلی آن در سطح ولسوالی میباشد. جایگاه زمیندار بزرگ، که در شمال به ”بای“یا ”بیگ“ و در جنوب به ”خان“ یاد میشود، در چوکات افراد بانفوذ محلی و نیز دولتی قرار دارد.
حکومت و کارمندانش در سازمانها ولایتی برای اهالی روستاها بیگانه و ناآشنا میباشند.[14] آنان (نمایندگان حکومت) اکثراً به زبان سطح محل حرف نمیزنند و احکام و ریفورمهای اعمالشده از بالا بهگونهای غیرقابل فهم باقی میماند. مردم روستاها حکومت و نمایندگان را بهمثابه دشمن تصور مینمایند. نمایندگان حکومت اکثراً دارای کلتور (فرهنگ) شهری هستند و مردم روستایی را عقبمانده تصور مینمایند. آنان خود را به دلیل رفتار و برخوردهای متفاوتشان، قیافه و طرز لباس پوشیدنشان – که اکثراً بهگونۀ غربی میباشد – تحصیلشان، غیرمذهبیبودن و تسلط برنوشتن از مردم روستایی متمایز میدانند.
وضعیت زندگی نامناسب کشاورزان در سالهای 1960 و 1970 اما دارای تعادل نسبی است، بدین معنی که در شرایط عادی و در صورت نبود خشکسالی و بحران، یک نظام اجتماعی دارای امنیت نسبی است که روابط قیمسالارانه به همراه وابستگیهای گروهی- فامیلی و روستایی و قومی آن را تضمین میکند. اما زمانی که این تعادلات با خطر مواجه گردند و شبکههای اجتماعی و همبستگی از کار باز بمانند، قرار وضعیت و حالت زندگی دهقانی با بحران مواجه میشود. پلانهای پنجساله و پذیرش معیارهای جدید برداشت محصول و میکانیزهشدن زراعت در این سالها که باعث توزیع 2 هزار تراکتور شد که توسط زمینداران متوسط و بزرگ خریداری شد و نیز همچنین رونق کولتور تجاری، روابط حاکم اجتماعی را زیر سؤال قرار داد.[15] بر اساس منطق حصول منافع بیشتر از کشت ومحصول، زمینداران بزرگ ترجیح دادند که کار کشت وزرع را در زمینهایشان به کارگران فصلی یا روز مزد واگذار کنند که دستمزد کمتری میگرفتند.
پیش به سوی اصلاحات ارضی: رئیس جمهوری محمد داوودخان
در ژوئیۀ 1973، محمد داوود پسر کاکای ظاهرشاه، با همکاری احزاب چپ افراطی کودتا نمود. وی نظام جمهوری را تأسیس کرده و خودش مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده گرفت. وی تحت تأثیر و فشار حزب دموکراتیک خلق افغانستان (PDPA)، که یک حزب مارکسیستی بوده و در سال 1965 توسط گروهی روشنفکر در کابل تأسیس شده بود، تصمیم به اصلاحات ارضی گرفت. این اصلاحات ارضی باید به شکلی از اشکال به منظور بهبود وضعیت دهاقین افغان صورت میگرفت و نیز از مدل اصلاحات ارضی کشورهای همسایه، ایران و پاکستان پیروی میکرد. در این دو کشور همسایه اصلاحات ارضی قبلاً تطبیق شده بود. هدف این اصلاحات ارضی توزیع مجدد زمینهای دولت، فئودالان بزرگ و بنیادهای مذهبی بود به نفع کشاورزان بیزمین و فقیر، همراه با تعیین حداکثر میزان مساحت مالکیت و نیز پرداخت خسارت به مالکان.
پروگرام راجستر (ثبت) املاک (1966-1977) که در قانون سروی و آمار 1965 پیشبینی شده بود و با کمک مالی و تخصصی ادارۀ USAID در حال اجرا بود، در زمان اصلاحات ارزی سال 1975 هنوز تا پایان خود راه طولانی در پیش داشت. هدف تأسیس یک کادستر پذیرفته نشد و پروژه متمرکز شد بر ثبت املاک، بعد از بررسی آرشیو املاک ولایتها و مشورۀ طرفین در صورت بروز اختلاف.[16]
قانون اصلاحات ارضی رئیس جمهوری داوودخان در 15 اسد 1354ش/ 6 اگوست 1975م بهطور رسمی منتشر گردید. این قانون یک سقف معینی را برای سطح مالکیت زمین تعیین مینمود. زمیندارانی که دارای زمینهای وسیعی بودند، زمینهایشان توسط دولت خریداری شده و مجدداً برای دهاقین توزیع میگردید. مقدار زمینی که برای یک زمیندار در این قانون اجازه داده شده بود 20 هکتار زمین آبیاری دو فصله (زمینی که در سال دو مرتبه حاصل میدهد) یا 20 هکتار زمین باغی یا هم 40 هکتار زمین للمی بود. براساس قانون 1975، زمیندارانی که مقدار زیادی زمینهای للمی در اختیار داشتند، میتوانستند از مازاد زمینهای للمی خود به صفت مستأجر دولت، در مقابل پرداخت اجاره به او، استفاده نمایند. در قضیۀ میراث، مستأجر زمین های للمی حق این را داشت تا زمینهایی که در اختیار دارد به یکی از اعضای فامیلش واگذار نماید. با این حال، حق اولیت واگذاری به قرار ذیل است: دهاقین بدون زمین که در نزدیکی زمینهای مورد ارث هستند، مالدارانی که در حال مسکنگزینیاند و شاگردان لیسههای زراعت. زمین واگذارشده، نظر به ارزش آن به مدت 25 سال به اجاره داده میشد و اجارهگیرنده سالانه 2 درصد از محصول خود را به دولت پرداخت مینمود.[17]سهم زمینهای توزیعشده در اصل نمیتوانست تا یک مدت معین به کسی دیگر انتقال یا به فروش رسد، اما زمینداران بزرگ توانستند از چنگ قانون فرار نمایند؛ آنان با واگذار کردن زمین به اعضای خانواده خود که در قانون پیش بینی شده بود در واقع زمینها را مجددا تصاحب کردند.
اصلاحات ارضی زمینها را نظر به حاصلدهی آنان به 3 طبقه و 7 دسته تقسیم نموده است. این طبقهبندی زمین مانند طبقهبندی قانون سروی و آمار 1965 بود که هدف اصلی از تطبیق آن توسط دولت به منظور ایجاد ادارۀ ثبت املاک و جمع آوری مالیات از زمین پیشبینی شده بود. تطبیق این ریفورم با موانع متعدد مواجه گردید؛ مشکلاتی چون تعیین حدود اربعه زمین و مشکلات آن، قوانین و حقوق پیچیده مربوط به آن و نیز عدم شایستگی و فاسدبودن افرادی که مسئولیت تطبیق این ریفورم را در محل داشتند.
یکی از اهداف اصلاحات ارضی داوودخان تحکیم و افزایش زمینهای دولتی (املاک دولتی) و طبقهبندی آنها بود. دولت در واقعیت ضرورت به زمین داشت برای توزیع بر اساس سنت حاکم به نوکران دولتی که به تقاعدی میرسیدند یا به جمعیت پشتونهایی که به انتخاب و یا به زور در زمینهای شمال کشور انتقال داده شده بودند.
اسنادملکی نامشخص و تدابیر زراعی سنتی و بیقاعده
تطبیق برنامۀ اصلاحات ارضی با مخالفتها و دشمنیهای زمیندارانی بهشمول اعضای خانوادۀ سلطنتی اسبق، زمینداران بزرگ یا رهبران طریقتهای صوفی، گیلانیخیلها، مجددیخیلها و خلیفههای شمالشرق مواجه گردید که مالک زمینهای وسیعی بودند. اصلاحات ارضی با موانع متعدد مواجه گردید که به شرح زیر میباشد: اولتر از همه پیچیدگی کتگوری (ردهبندی) زمینهاییکه باید مجدداً توزیع میشد و تنوع عناوین مالکیت زمین و یا نبود اسناد مالکیت بود. برخی از زمینها بدون هرگونه شرطی متعلق به دولت میشد، ولی برخی دیگر از زمینها براساس حق عرفی به منظور استفادۀ اهالی همان محلات در نظر گرفته شده بود. قسمت زیادی از زمینها توسط اهالی محلات بهطور دستهجمعی به گونۀ علفچر یا زمینهای زراعتی للمی استفاده میشد. برخی دیگر از زمینها برای بنیادهای مذهبی و به وقف داده شده بود. دولت از زمان سلطنت عبدالرحمن و بهویژه از زمان اماناللهخان خواهان کنترل این زمینها بوده است.[18] مالکیت شخصی افراد بر اساس قوانین مدنی، مذهبی و عرفی میباشد. مرز میان زمینهایی که بهطور مشروع تملک گردیده و زمینهایی که براساس تمدید مدت زمانی قبضه شده است، نامشخص است و این موضوع جروبحثهای متعددی را باعث میشد. رسوم و آدابی که مربوط به میراث زمین واملاک میشود، کاملاً در تضاد با شریعت اسلامی قرار دارد. در اکثر مناطق افغانستان، دختران از حق میراثگیری محروم گردیدهاند و با وفات پدرشان، حق آنان به برادران واگذار میشود. برخلاف، برخی اوقات یک مقدار خیلی کمی از محصول زمین برای آنان داده میشود. اسناد مالکیت همیشه قابل دسترس نمیباشد. این اسناد یا آرشیو نگردیده یا بهطور کتبی ایجاد نشدهاند. مدارک اندکی هم که وجود داشت، در اثر عدم ثبات و ناامنی آسیب دیده است.
به هرحال، استفاده از جریب به صفت واحد اندازهگیری زمین باعث از بین بردن واحدهای سنتی قدیمی که در ولایات مختلف وجود داشتند نشد. سطح زمینهای کشتشده با مقیاسهای سنتی اندازهگیری همچنان ارزیابی میشد و واحد کار یا مقدار تخم بذر برای معادل مساحت زمین مورد استفاده قرار میگرفت.
به این ترتیب، بهراحتی میتوان فهمید که اصلاحات ارضی در افغانستان نه تنها به منظور توزیع مجدد زمین و ایجاد توازن در روابط مالکیت ارضی یا نیز ابراز نقش و تحکیم محدوده قدرت دولت بود، بلکه بر اساس نیاز کشاورزی مکانیزهشده و متکی بر تجارت انگیزهای فراتر از اینها داشت و هدفش هماهنگسازی تدریجی کشاورزی و زراعت در افغانستان و از بین بردن ویژگیهای محلی و سنتی خاص کشاورزان بود.
با فرمان 1978 حزب دمکراتیک خلق افغانستان، هدف اصلاحات ارزی جدید ایجاد تحولات کلی در جامعه روستایی بود که فئودالی و منحط قلمداد میشد.
اصلاحات ارضی حزب دموکراتیک خلق افغانستان (PDPA)
حزب دموکراتیک خلق افغانستان در 7 ثور 1357ش/27 آوریل 1978م قدرت را به وسیلۀ کودتا به دست گرفت. در این زمان، حتی اگر زارعین افغان در وضعیت بحرانی قرار نداشتند، ولی در شرایط دشواری زندگی میکردند. اوضاع زندگی زمینداران کوچک و کشاورزان بیزمین هر روز سختتر میشد. زمینداران بزرگ مزارع خود را از طریق به مزدوری گرفتن روزمرۀ افراد و با استفاده از کشاورزان بی زمین که 35 فیصد کشاورزان را در احصائیه 1971 تشکیل میدادند، کشت میکردند تا بیشترین منفعت را از محصولاتی چون کشت پنبه، نیشکر یا چغندر به دست آورند. تولیدات پنبه که در 1956 به22 هزار تن میرسید، در آغاز پلان پنجسالۀ اول در 1970 به 76 هزار تن افزایش یافت. تولید چغندر قند از 35 هزار به 62 هزار تن و تولید نیشکر نیز از 38 هزار به 55 هزار تن افزایش یافت. برعکس، در تولیدات گندم و سایر غلهجات کاهش نمایان گردید. در 1956، تولیدات غلهجات 64 درصد کل تولیدات زراعتی را تشکیل میداد که در1970 این رقم 60 درصد رسید.[19] این امر، همانطور که دورتر خواهیم دید، دقیقاً همان چیزی بود که بوکونیچ و واویلو در سال 1929 پیشبینی میکردند؛ با این تفاوت که آنها به خرابی اوضاع زندگی کشاورزان اشارهای نکرده بودند.
بنابراین، شیوۀ زندگی دهقانی به خطر افتاده بود: دهقانان کوچک، که در کنار کشت قطعهزمین کوچک خود، و برای دریافت قسمتی از محصول مجبور به شخم زدن زمینهای دیگران بودند، که میبایست از این سهم خود به مرور زمان چشمپوشی میکردند یا همان کار را در قبال سهم کمتری قبول کنند؛ دیگر برایشان دشوار بود بتوانند روی حمایتهای صاحب زمین جهت گرفتن قرض – خواه به جنس باشد یا به پول – حساب کنند. همچنین، نمیتوانستند از امکانات مسکن یا دیگر حمایتهای مأموران دولتی برخوردار باشند. در سالهای 1960، 45 درصد از کشاورزان پول با بهره 33 درصد در سال قرض گرفته بودند، قروضی که هر سال افزایش مییافت.[20]
در فردای کودتا، در میان ماههای آوریل و نوامبر 1978، شورای انقلابی یک سلسله از فرامین را به منظور ایجاد اصول اساسی رژیم جدید و اعمال اصلاحات ارضی رادیکال منتشر نمود. در اینجا فقط فرامین 6، 7 و به خصوص 8 مورد نظر ماست که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
جامعۀ افغان بهطور کلی بر اساس جامعهای فئودالی، عقبمانده و قرون وسطایی تحلیل شده بود که بنا بر نظر حزب دمکراتیک خلق، فرامین شماره 6 ،7 و 8 قصد متحول کردن آن را از بنیان داشتند و بر اساس مبارزۀ طبقاتی میان فئودالها و طبقۀ استثمارشده، ”هدف اساسی اصلاحات ارضی از بین بردن روابط فئودالی و ماقبل فئودالی به منظور تضمین و تشویق مردم به سوی اعمار (ساختن) یک جامعۀ عاری از دشمنی طبقاتی و استثمار انسان به وسیلۀ انسان میباشد.“ این مطلب را داکتر صالح محمد زیری، وزیر زراعت نخستین حکومت پس از کودتا، در روزنامۀ کابل تایمز در 12 سپتامبر 1978 بیان نموده است.
فرمان شمارۀ 6 مورخ 12 ژوئیه 1978، سیستم گرویی و قسمت عمدهای از قرضههای دهاقین کوچک را لغو اعلام نمود. فرمان شمارۀ 7 مورخ 17 اکتبر 1978 در مورد تساوی حقوق مرد و زن بود و فرمان شمارۀ 8 مورخ 28 نوامبر همان سال مهمترین فرمان از نگاه شورای انقلابی، در مورد اجرای اصلاحات ارضی بود که باعث توزیع مجدد زمینهای ضبط شدۀ زمینداران بزرگ برای کشاورزان بیزمین و زمینداران کوچک بود.
فرمان شمارۀ 6 میتواند بهمثابه یک پیشزمینه برای اصلاحات ارضی و جزء لاینفک اقداماتی به حساب آید که هدفش ایجاد تحولات و یا از بین بردن جامعۀ دهقانی به دلیل فئودالی بودنش و آزاد کردن کشاورزان از یوغ آن.
همانطور که اشاره شد، دهاقین کوچک و دهاقین بیزمین، بهخصوص در مناطق روستایی، زیر فشار شدید قرض قرار داشتند. شرایط تأدیۀ قرض به طور عموم از طرف زمینداران بزرگ تعیین میشد؛ قرض باید بعد از یک سال به قسم جنس یا به گونۀ نقدی پرداخته میشد. بهطور مثال، و بنا بر نظر لوئی دوپره، ”اگر یک مرد مبلغ هزار افغانی قرض بگیرد، بعد از یک سال باید 1.400 افغانی باز پس گرداند. در صورتی که بعد از یک سال این مبلغ را پرداخته نتواند، 40 فیصد یا بیشتر از آن به کل مبلغ افزدوه میشد.“[21] برخی مواقع پرداخت قرض به شکل جنس، که اکثراً گندم بود، میتوانست مطالبه گردد، اما گندم یا جنس که در عوض قرض توسط طلبکار محاسبه میشد، به مراتب کمتر از نرخی که در بازار بود محاسبه میگردید که در واقع همان احتساب نرخ سود یا ربا بود که به این ترتیب از زیر بار چماق ممنوعیت اسلامی میگریخت.
اکثراً کشاورزان برای مصارف استثنایی خود ، همانند عروسی و تدفین، مجبور به گرو گذاشتن زمین خود بودند و به این ترتیب، وامگیرنده همهساله باید یک قسمت از حاصلات زمین خود، و برخی اوقات تا نصف آن را به طلبکار تأدیه نماید تا زمانی که قادر باشد قرض خود را بپردازد. در اکثر مواقع، کشاورز نمیتوانست قرض خویش را تأدیه نماید که در این صورت زمین متعلق به طلبکار میشد و کشاورز به این ترتیب مجبور به کار بر روی زمینی میشد که زمانی به وی تعلق داشت. بر اساس مفاد فرمان شمارۀ 6، مبلغ رهن میبایست در مدت 5 سال و با 20 درصد نرخ بهره توسط وامگیر تأدیه گردد. همچنین مبالغ وامهایی که در عوض زمین قبل از سال 1973 صورت گرفته شده بود ملغی گردید و کشور دارای زمینهایی عاری از قرض و بدهکاری میشد. قروض کشاورزان بیزمین، دهقانان روزمزد زمیندارانی که کمتر از 10 جریب زمین داشتند، نیز لغوگردید.
تطبیق (اجرای) فرمان شمارۀ 6 و رسیدگی به مجادلات به کمیتۀ حل منازعات در سطح ولسوالی و ولایت واگذار گردید. این کمیتهها متشکل از کارمندان محلی و نمایندگان دهاقین بودند. کمیتههای ولسوالی مسئولیت شناسایی افراد نیازمند را داشتند تا دولت بتواند از طریق بانک انکشافی جهت خرید کود کیمیاوی (شیمیایی) و داروهای آفات نباتی به انها قرضه (وام) بدهد.[22] متأسفانه ارائه این امتیازات با فساد اداری مواجه گردید. به هرحال، سکتور (بخش) بانکی پیشبینیشده برای ارایۀ قرضه به دهاقین کوچک در زمان تطبیق اصلاحات ارضی هنوز به بهره برداری نرسیده بود.
براساس نوشتههای نویسندۀ روزنامۀ کابل تایمز در شمارۀ 8 اکتبر 1978، کشاورزان فرمان شمارۀ 6 را به گرمی استقبال نمودند و در ادامه بیان چشمدید (مشاهدات) یکی از افراد مقروض را که حالا از زیر بار قرض رهایی پیدا کرده مینویسد: ”من یک غلام نیستم. زمین من برایم دوباره داده شد و من مجبور نیستم تا دیگران را صاحب یا مالک صدا بزنم.“
تسکین و رهایی کشاورزانی که زیر وامهایی فرو رفته بودند که توانایی پرداخت آن را نداشتند قابل درک میباشد. این قرضهها تهدیدی برای زمینهای آنان محسوب میگردید که تأمینکنندۀ معیشت فامیل بود، اما سیستم گرویی و قرضهگیری کاملاً به شبکۀ روابط متقابل ارتباط مییافت که هر چند روابطی ناعادلانه و نابرابر میبود، اما در بطن روابط اجتماعی جامعه جای داشت. در واقع این قرضهها، خواه جنسی باشد و یا پولی، اغلب با هدف خاصی به دهاقین داده میشد که آن زمانی بود که خان خود را در انتخابات پارلمانی نامزد میکرد. اهداف فرمان شمارۀ 6 رفع و مقابله با شرایط ناگوار و بسیار اسفباری بود که مسئلۀ قرضهها به آن دامن میزد، اما برای اینکار سنتها و عنعنات جامعه را به باد انتقاد کشیده و از ”پافشاری بر سنتهای غلط و رعایت عرف و عنعنات بیهودهای مانند مصارف گزاف و اسرافی در مراسم های خاص، بهشمول پرداخت مهر و مراسم نامزدی و عروسیهای بزرگ یا مراسم تدفین و فاتحهخوانی و غیره“ سخن میگفت. مدیر تحریریۀ کابل تایمز در 19 ژوئیه 1978 در حالی که از اسراف و مصارف گزاف با تأثر یاد میکرد، اما فرمان 6 را به دلیل وابستگی دهاقین به عنعنات دارای اثرات منفی قلمداد مینمود. در ادامه، ملاهایی که دشمن این فرمان ها بودند سعی و تلاش جدی نمودند تا دهاقین را متقاعد سازند که رژیم جدید زیر پوشش اصلاحات ارضی دین را هدف قرار داده است.
اما اهداف فرمان شمارۀ 7 مورخ 17 اکتبر 1978 ”از بین بردن روابط پدرسالارانه، ارباب و رعیتی میان زن و شوهر“[23] بود و خود حاصل یک پروسۀ طویلالمدت جهت آزادی زنان به شکل آمرانه و از بالا که از زمان اماناللهخان برای ایجاد تحولات و دگرگونیهای بنیادین اجتماعی آغاز شده بود، ولی بازتاب کمی در خارج از پایتخت داشت. فرمان شمارۀ 7 ”مصارف نامزدی“ و عروسی را به حداقل رسانید و مهریه را نیز محدود نمود. عروسیهای اجباری و عروسیهای اطفال منع و سن ازدواج برای مردان 18 سال و برای دختران 16 سال تعیین گردید.
فرامین شمارۀ 6، 7 و 8 هر سه نشاندهندۀ ارادۀ شورای انقلابی در خصوص ایجاد تحولات در جامعۀ سنتی میباشد، جامعهای که رسوم و عنعنات بهطور عمیق ریشه در بطن جامعه دوانده است و مردم آن میان عرف و مذهب تفاوت قایل نیستند. دولت در اینجا طالب اقتدار است؛ از طرفی برای انداختن نظم و طرحی نو در جامعه و نیز برای گرفتن حق قانونگذاری خود در رقابت و نیز مخالفت با قانون شرع و آنهایی که به صفت مفسرین مشروع آن تلقی میشوند.
در سپتامبر همان سال، روزنامههای افغانی مقالاتی را دربارۀ وضعیت دهاقین براساس طرحهای مارکسیستی برای خوانندگان خویش منتشر نمودند. بهطور مثال، از تاریخ 11 تا 16 سپتامبر، وزیر زراعت داکتر صالح محمد زیری یک سلسله مقالات را در روزنامۀ کابل تایمز تحت عنوان ”روابط فئودالی، اصلاحات دموکراتیک زمین“ و از سپتامبر تا اکتبر 1978، مصاحبهها و تحلیلهایی دربارۀ فرمان شمارۀ 6، اصلاحات ارضی، تحت عنوان ”آزاد سازی دهاقین!“ به چاپ رسانید. مقالات اصول و اهداف فرمانهای جدید را بیان مینمودند؛ بهشمول حذف روابط تولیدی فئودالی و تحول و دگرگونی تولیدات زراعتی به منظور خودکفایی کشور و رشد و افزایش صادرات زراعتی. داکتر صالح محمد زیری تأیید میکند که ”دلیل اصلی و اساسی این وضعیت [وضعیت بحرانی دهاقین] شیوههای حاکم است که بر روشهای تولیدی زراعتی که از قرون وسطی مورد استفاده بود و نیز روابط کهنه فئودالی میباشد.“[24]
فرمان شمارۀ 8، به تاریخ 28 نوامبر 1978 صادر گردید که در آن اصول اساسی و چگونگی این اصلاحات ارضی بیان شده بود. برای مالکیت زمین یک سقف معینی تعیین گردیده بود و کسانی که زمینهای بیشتر داشتند، زمینهایشان بدون پرداخت غرامت ضبط و به افراد بیزمین توزیع میگردید. زمینها، همانند اصلاحات ارضی رئیس جمهوری داوود، به 7 دسته و آن هم براساس ظرفیت تولیدیشان تقسیم شده بودند. زمینهای باغی یا تاکستانها که بلندترین کتگوری میباشد و یک فرد حق داشت حداکثر 30 جریب یا 6 هکتار داشته باشد، در مقیاس پایینتر دهقانانی که دارای زمینهای آبی نبودند میتوانستند حدود 300 جریب یا 60 هکتار زمین للمی داشته باشند.[25] کشاورزان به 6 دسته تقسیم شده بودند؛ از جمله دهاقین بیزمین که روی زمینهای دیگران کار می کردند و نیز مالدارانی که در مناطق که زمین توزیع میشد مسکن نداشتند و از باشندگان منطقه نبودند. نفوس مالداران به 5/2 میلیون نفر تخمین زده شده بود. مالداران نیز شامل افراد مستحق زمین در اصلاحات ارضی شناخته شدند. با توزیع زمین برای مالداران، آنان تشویق میشدند تا به صورت دایم مسکنگزین شوند و بنا بر مفکوره مجریان اصلاحات ارضی، این یگانه راه برای تغییر زندگی و بهبود سطح تولیدات آنان بوده است.
همانطور که دیدیم، در افغانستان زمینداران بزرگ بسیار اندک میباشند. مجریان فرمان اصلاحات ارضی تأیید میکنند که فقط 4 درصد زمینداران، به عبارتی فقط حدود 50 هزار نفر، را زمینداران بزرگ تشکلیل میدادند و بقیه، از جمله 2/1 میلیون نفر شامل اصلاحات ارضی شده بودند. در واقع 96 فیصد زمینداران دارای زمینهایی کمتر از مقدار تعیینشده در اصلاحات ارضی بودند. روزنامۀ کابل تایمز از 666 هزار فامیل دهقان بیزمین یاد نموده است که حدود 36 فیصد فامیلهای روستانشین میباشند. اجرای اصلاحات در ژانویه 1979 شروع شده بود و به نظر میرسید در اواسط 1979 به اهداف خود رسیده است. حدود 510.600 هکتار زمین به 213 هزار فامیل توزیع گردیده که به طور اوسط به هر فامیل حدود 12 جریب زمین توزیع شد. این معلومات بر اساس دادههای کابل تایمز میباشد.[26] سال 1979 همچنین سال ایجاد کوپراتیفها (تعاونیها) بود که با اختصاص بودجۀ مخصوص عملی شد. ایجاد کوپراتیفها و فارم(مزرعه)های دولتی با ایدئولوژی ”سوسیالیستی“ طبقۀ جدید حاکم در دولت مطابقت داشت و به منظور تنظیم زندگی دهاقین و با دغدغه طرحریزی مؤثر زراعتی و مالداری انجام گرفت.
اجرای اصلاحات ارضی به تیمهایی واگذار شده بود که اکثراً از شهرها آمده بودند و دید تعصبآمیزی نسبت به روستاییها داشتند. مقاومت بر علیه تطبیق اصلاحات ارضی با وجود خشونت رژیم فشار و به نام ضد اسلامی بودن آن شدت مییافت. جانشین ترکی، حفیظالله امین، به منظور کاهش حساسیتها در نوامبر 1979 فرمانی صادر نمود که در آن، مالکیت خصوصی به رسمیت شناخته شده بود. بعد از تهاجم اتحاد شوروی در دسامبر 1979، رهبر جناح پرچم، ببرک کارمل، به سمت ریاست جمهوری رسید و دور دوم از اصلاحات ارضی را اعلام نمود. در این دور از اصلاحات، تأکید بسیار بر توسعه و انکشاف کوپراتیفهای زراعتی و نیز نهادهای مختلف جهت تقویت روند پروسه تطبیق فرامین ارضی شد. این عمل در حقیقت به منظور جلب اعتماد دوبارۀ مردم مناطق روستایی بود که در اثر اصلاحات ارضی دورۀ اول احساسات فردی و مذهبیشان جریحهدار گردیده بود و نیز به نوعی باز گشت به عقب را امکان پذیر می ساخت.
خرید، فروش و میراثبری زمین سر از نو اجازه داده شد. حکومت از جرایم مالی به دلیل بدهیها چشم پوشید و نیز ضبط زمینهای مربوط به بنیادهای مذهبی، سران قبایل، سران مذهبی، ”روحانیون مهینپرست“ و افراد برجستۀ حامی رژیم جدید را ممنوع قرار داد. در ضمیمۀ فرمان شمارۀ 8، که در 1981 منتشر گردید، تذکر داده شده بود که ادامه تطبیق اصلاحات ارضی باید براساس سنن و عنعنات و ارزشهای مذهبی باشد.
بعد از ماه می 1986، یعنی در زمان ریاست جمهوری نجیبالله که سکرتر اول حزب و به جای ببرک کارمل انتخاب شده بود، ازاجرای اصلاحات ارضی که به دلیل استثنائات فراوان به نفع نخبگان حکومت و طرفداران رژیم از ماهیت خود دور شده بود، بهطور تدریجی چشمپوشی شد. بهاضافه اینکه تعداد بسیاری از روستاها خارج از کنترل حکومت و زیر نظر مخالفین مسلح رژیم قرار داشتند.
قبل از این تاریخ، ببرک کارمل در 26 فوریه 1980 و در جریان یک سخنرانی پذیرفته بود که حدود 10 درصد در تولید غلهجات و 25 تا 30 درصد در تولیدات پنبه و لبلبو در سال پیش از آن کاهش به وجود آمده بود و حدود 90 درصد زمینهای زراعتی بدون کشت باقیمانده بود.[27] چه واقع شده بود؟ چرا این شکست و ناکامی به وجود آمد؟
چرا شکست و ناکامی؟
حکومت تصور داشت که با ضبط زمینهای زمینداران بزرگ، که تعدادشان اندک است، و توزیع زمینهای آنان به دهاقین بیزمینی که اکثریت را تشکیل میدادند، و شامل نساختن اکثریت دهاقین و زمینداران کمزمین در اصلاحات ارضی، لغو قرضههای آنان با صدور فرمان شمارۀ 6 و ایجاد کوپراتیف برای ارایۀ کود، تخمهای اصلاحشده و داروهای حشرهکش و در موارد مشخص ارایۀ کردیتها (قرضه) میتواند حمایت اکثریت عمدۀ دهاقین از رژیم جدید را جلب نماید. چرا که نباید فراموش کرد و همانطور که ادواردز (Edwardes) به درستی به آن اشاره دارد،[28] خشونت حاکم بر تطبیق فرامین، غرور و تکبر مأموران دولتی مسئول اجرای آن و ادبیات مورد استفاده بهشمول شیوۀ تولید، اتحاد میان کارگران و دهاقین، خلق کارگر، مرگ به فئودالان و مرگ به مرتجعان و از این قبیل الفاظی بیگانه در مناطق روستایی و نیز مظنون به کفر والحاد بودند.[29] در واقع، کارمندان دولتی میخواستند خود را به صفت محافظین دهاقین نادار و طبقۀ کارگر در مقابل خانها و زمینداران بزرگ معرفی نمایند، اما با این کار باعث تحکیم همبستگی میان کلان و خرد، فقیر و ثروتمند جامعۀ روستایی گردیدند. روستانشینها کارمندانی را که از کابل به روستاها آمده بودند بهمثابه بیگانگان، افرادی که مردم روستایی را تحقیر مینمایند، بیدین و تطبیقکنندگان برنامۀ نامشروع تصور مینمودند. در حالی که حکومت، که در نتیجۀ کودتای آوریل 1978 روی کار آمده بود، بر حمایت دستهجمعی و وسیعی از دهاقین از تطبیق برنامۀ اصلاحات ارضی و ایجاد یک اجتماع از دهاقین، کارگران، روشنفکران و کارمندان دولتی برعلیه طبقۀ فئودالان بزرگ حساب مینمود. موارد یادشده یگانه عواملی نبودند که باعث عدم پذیرش روستانشین شدند، بلکه رشوهخواری، فساد کارمندان دولتی، خودکامگی تصامیم حکومتی و خودخواهی کارمندانش نیز تأثیرگذار بود. دولت در تصور مردم روستایی بعید به نظر میرسد متحد آنان باشد و آزادکنندۀ آنان محسوب گردد. دولت بهمثابه تهدید برعلیه نظم اجتماعی سنتی قلمداد می شد حتی اگر با عملی شدن برنامۀ اصلاحات ارضی و گذار به وضعیت زراعت کاپیتالیستی شکافی در این نظم سنتی پیشتر ایجاد شده بود.
ببرک کارمل در سندی که در 1984 توسط وزارت امور خارجه منتشر گردید، ”اشتباهات“ و عجله و شتابزدگی در دور اول برنامۀ اصلاحات ارضی را به صراحت میپذیرد. به منظور اصلاح و ادامۀ اصلاحات ارضی بر اساس بهترین معیارها کمیسیون مختلط تشکیل گردید که متشکل از اعضای سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و شورای وزیران بود. این کمیسیون تصمیم گرفت اصلاحاتی را در فرمان شماره 8 از طریق عملینمودن چهار برنامه جهت رفع نواقص و کمبودهای مرحلۀ اول و ”با رعایت اعتقادات دینی و سنتی مردم“[30] ایجاد سازد. وزارت آبیاری ایجاد گردید و قانونی در رابطه با تقسیم آب نشر گردید. در حقیقت، در دور اول اصلاحات ارضی در این مسئله غفلت صورت گرفته بود و آبیاری زمینهای دوباره توزیع شده باعث به وجود آمدن منازعات متعدد گردید که مورد سوء استفاده مخالفین مسلح گردید.
در واقع، برنامۀ چهار پلان در کمسیون طرح ریزی شد. پلان اولی امکان انجام یک تحقیق میدانی در خصوص شیوههای مالکیت زمین و نحوۀ تطبیق برنامۀ اصلاحات ارضی را فراهم نمود. پلان دوم تحقیقی را در مورد اشتباهات انجامشده و مطالعاتی در خصوص مشکلات قضایی پیشبینی نمود که اصلاحات ارضی باعث به وجود آمدن آنها شده است. پلان سوم برنامهاش ارایۀ کمک به دهاقین و توسعۀ فارمهای دولتی میکانیزهشده بود و بالاخره، پلان چهارم متمرکز بر بهبود سیستم آبیاری در کشور بود. کمیسیون مذکور کمیتههای روستایی را که متشکل از اهالی روستاهایی بود که اصلاحات ارضی عملی میشد، تشکیل داد. ”روحانیون وطنپرست“ نیز میبایست در این کمیتهها شامل ساخته میشدند.[31]
در 1981، اقتصاددان اتحاد جماهر شوروی، ولادیمیر گلوخودد (Vladimir Gloukhoded)، تحلیلی از اصلاحات ارضی افغانستان ارائه نمود که توسط آکادمی علوم اتحاد جماهر شوروی منتشر گردید. او در این تحلیل مشکلات ناشی از تطبیق اصلاحات ارضی را بیان نموده است. بعد از اشاره به وضعیت سیاسی داخلی آشفته، و بعد از محکوم کردن ”تخیلگرایی و انحراف چپگراها“[32] و بعد از انتقاد از عدم برنامهریزی در آماده کردن اصلاحات ارضی، اظهار تاسف میکند نسبت به ”عدم آماده بودن جامعه روستایی از لحاظ روانی (اجتماعی – روانی) برای دریافت زمینهای زمینداران بزرگ در حالی که دهاقین هنوز تحت سلطه روابط فئودالی بودند و تفکر و اندیشۀ اربابان بر روستاها حاکم بود.“[33] نویسندۀ مقاله یکی از دلایل مشکلات را ”عدم معلومات و سوءتفاهمهای اکثریت افغانهای بیسواد و بدون شعور سیاسی [دانست] که عمدتاً در مناطق روستایی قربانی این عمل بودند.“[34] پروپاگانداها بر علیه اصلاحات ارضی از طرفی بر واقعیتها استوار بود و از طرف دیگر بر عوامل ”روانی “به همین دلیل بسیاری از دهاقین به مخالفت با آن پرداختند. در پس عرایض رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان و دانشمندان شوروی ناکامی برنامۀ اصلاحات ارضی احساس میشد که همانطور که اولیویه روا به آن اشاره دارد، این ناکامی اصلاحات در واقع به نوعی ناکامی و یا عدم پذیرش ایدئولوژی حزب بود که اهدافش غیر واقعی بودند و نیز ساختارهایی که برای ایجاد آن تلاش میکرد غیر قابل زندگی قلمداد میشدند.[35]
فراتر از اختلافات و نزاع طبقاتی، روابط در سطح روستا و در چارچوب قوم (گروه قومی و همبستگی و نیز لایههای قبیلهای) متشکل از شبکۀ مغلق (پیچیده) از الزامات و تکالیف متقابل و بدون شک نابرابری قرار داشت که در برخی اجزای آن در حال فرسایش بودند اما امکان از بین بردن تمام بدون ریسک و به دلیل بقای اجتماعی–اقتصادی گروهای ضعیفتر وجود نداشت. شورای انقلابی با شکستن ”زنجیرۀ روابط فیودالی،“ در واقع باعث شکستن همبستگیهای اجتماعی شد و بنابراین سیاست، مردم روستا بیشتر به خانان و افراد مذهبی تکیه میکردند و از آنها در مقابل دولتی که برای آنان یک پدیدۀ بیگانه تصور میشد حمایت میکردند . همانطوری که الیویه روا مینویسد، ”اصلاحات ارضی به رژیم اجازه نداد تا برای خودش پایگاه اجتماعی ایجاد نماید، بلکه برعکس باعث به وجود آمدن اجماع دهاقین برعلیه دولت گردید.“[36]
در پایان باید گفت که اصلاحات ارضی از لحاظ اقتصادی پایدار نبود، اگر اهداف آن را حداقل ایجاد کتگوری جدیدی از بهرهبرداری زراعتی و دهاقین کوچک خودمختار بدانیم. هر نمره زمین توزیعشده حدود کمتر از 2 هکتار بوده و این مقدار زمین حتی برای تأمین معیشت زندگی یک فامیل کافی نبود. دهاقین که برایشان زمین توزیع شده بود، اکثراً کسانی که از توزیع زمین بر اساس اصلاحات ارضی سود برده بودند به بذر، به کود، به آب و نیز حتی به کردیت دسترسی نداشتند. مواد و اصلاحات پیشبینیشده در فرمان به صورت درست آن پیگیری نگردید. خانی که زمینش تصاحب شده بود، حاضر نبود پول و بذر به کسی بدهد که زمین به او رسیده و آن را مورد استفاده قرار میداد. به نظر میرسد که رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان امیدوار بودند که با توجه به کوچک بودن قطعهزمینهای توزیعشده و موانعی که برای مکانیزهکردن کشاورزی ایجاد کرده بود، تغییرات ایجاد شده توسط اصلاحات فقط به زمینهای مصادره شده محدود نشود. احتمالاً در بلندمدت به توسعۀ مزارع دولتی و تعاونیها امید بسته بودند. تعداد 1217 تعاونی در بهار 1980، 183000 خانواده را شریک کرده بودند و حزب امیدوار بود به کمک وسایل میکانیکی یک جامعۀ کشاورزی با تضمین تولید بیشتر در این تعاونیها ایجاد کند.[37]
استانهایی که به نظر میرسید برای مدتی موفق به اجرای این برنامه شدهاند، بهطور مثال در جنوب شرقی افغانستان بودند، جایی که زمینداران بزرگ حاکم بودند و جایی که خانها و دهقانان متعلق به یک قبیله یا یک گروه قومی نبودند.[38] بهتدریج و به سبب افزایش قدرت نیروهای مقاومت در دهات، مقررات وضع شده لغو میشد. در جایی که دولت کنترل خود را بر منطقه حفظ میکرد، شبهنظامیان خود را هم از میان کسانی استخدام میکرد که از اصلاحات ارضی بهره برده بودند.
در اکتبر 1990 و در راه بازگشت از شهر مزارشریف که تحت کنترل کابل قرار داشت و ملیشههای (شبهنظامیان) طرفدار حکومت حضور پررنگی در این شهر داشتند، تصمیم به سفری نیمروزه به ولسوالی تاشقرغان، که در 60 کیلومتری شرق این شهر قرار دارد، روانه شدیم. این ولسوالی منطقۀ تحت کنترل جمعیت اسلامی بود؛ یکی از احزاب مقاومت اسلامی. ما با یکی از قوماندانان جمعیت در محل دربارۀ برنامۀ اصلاحات ارضی صحبت نمودیم. در ابتدا وی برای ما گفت ”حکومت زمینهای بایها (خانان و زمینداران بزرگ) را از نزدشان گرفته و برای دیگران تقسیم نمود، اما زمانی که مجاهدین قدرت را در محل به دست گرفتند، آنان زمینهای توزیعشده را ملغی نمودند، اسناد مالکیت که از طرف حکومت بود به آتش زده شده و زمینهای ضبطشده دوباره به بایها مسترد گردید. ثروتمندبودن و فقیربودن افراد را خداوند خواسته است!“
پسر یکی از دوستان ما، که بای و زمیندار بزرگ تاشقرغان بود، در این مورد برای ما چنین بیان میدارد: ”پدرم با وجود اینکه زمیندار بزرگ بود، طرفدار آمدن تغییر و تحول بنیادین بود. وی با یکی از جناحهای حزب دموکراتیک خلق افغانستان روابط نزدیک داشت و زمانی که این جناح در سالهای 1978 و 1979 از قدرت کنار زده شد، پدرم به زندان پلچرخی برده شد و در قدم اول ملکیت پدرم به عنوان ملکیت دشمن دولت ضبط گردید. اما دهاقین ما . . .،“ دوست ما در ادامۀ سخنانش تأیید مینماید که ”تحفه یک قسمت از زمینهای ما را که توسط حکومت برایشان داده شد رد نمودند. این دهاقین میگفتند که’از مدتها است که بای ما را به کار استخدام نموده، وی مشکلات فامیل ما را حل مینماید، برای ما تخمهای اصلاحشده میدهد، برای ما نرگاوها برای شخم نمودن زمین میدهد؛ بدون بای ما هیچکاری کرده نمیتوانیم . . . و دولت برای ما چی خواهد داد؟‘ از همین سال [1980] دیگر صحبتی از اصلاحات ارضی نشد و همهچیز به حالت اول برگشت و دیگر در مورد توزیع زمینهای بای سخنی وجود ندارد.“
لغو قانون اصلاحات ارضی
در آوریل 1992، رژیمی که در نتیجۀ کودتای 1978 به وجود آمده بود، سقوط نمود. احزابی که در مقاومت قرار داشتند جمهوری اسلامی را اعلان نمودند.
حکومت برهانالدین ربانی با افتادن کابل در خزان 1966 به دست طالبان فروپاشید. این دو رژیم اخیر احکامی را که در مورد اصلاحات ارضی در میان سالهای 1978 و 1979 صادر شده بود لغو نمودند و تلاش کردند که برای مشکلات بیشمار برخاسته از فرمان شمارۀ 8 و سایر مشکلات بعدی ناشی از فروش زمینهای توزیعشده، حق میراثبری، ساختمانهای اعمارشدۀ بالای زمینهای توزیعشده و دعواهای افراد بازگشته از مهاجرت راه حلی بیابند. از جمله فرمان شمارۀ 57 در سال 2000 بهطور دقیق به حل این مشکلات میپرداخت.
فرمان شماره 57 خیلی مفصل است و تذکر داده است که تمامی زمینهایی که بر اساس اصلاحات ارضی سالهای 1978 و 1979 توزیع گردیده بود، باید دوباره برای مالکین ”مشروع“ آن برگردانده شود. در صورت تقاضای مالک اولی، یک مبلغ را هم برای جبران حاصلات سالهای گذشته باید پرداخته شود و اگر آن قطعه زمین به شخص سومی فروخته شده است، بر طبق این قانون شخصی که بعد از اصلاحات ارضی زمین خود را فروخته است باید که پول زمین را به شخص سوم باز پس دهد.[39] طالبان زمینهای دولتی را برای دهاقین نادار، کارمندان متقاعد یا مالداران در عوض یک مبلغ توزیع نمودند. افرادی که برایشان زمین توزیع میشد، میتوانستند طی مدت 10 سال این مقدار پول را پرداخت نمایند.
حامد کرزایی در سال 2002 رئیس جمهور ادارۀ موقت افغانستان شد. ادارۀ حامد کرزایی با صدور یک فرمان تمامی قوانین و فرامینی را که در مخالفت با قانون اساسی 1964 قرار داشت لغو اعلان نمود و به این ترتیب، فرمان شمارۀ 57 طالبان هنوز هم نافذ است. فرامین دیگری نیز در مورد خانهسازی توسط رژیم جدید منتشر گردید.
در چارچوب برنامۀ مالکیت ارضی، افغانها در عصری ناپایدار بسر میبرند، عصری که بر اساس سیستمهای قضایی متعددی بهشمول حقوق عرفی، حقوق اسلامی و حقوق و فرامین حکومتی که بر هم سوار و از هم تفکیکناپذیر هستند اداره میشود؛ عصر خودکامگی جنگسالاران، عصر فساد کارمندان دولتی، عصر پروژههای جدید به منظور ثبت و کادستر و نیز ایجاد ادارۀ املاک و نظام مندی اسناد مالکیت.[40] جای شگفتی نیست که در مناطق روستایی شاهد حسرتی باشیم نسبت به نظم، هر چند نسبی، دوران طالبان که تحت عنوان قوانین مذهبی ایجاد کرده بودند.
[1]Nikolaï Ivanivitch Vavilov and D. D. Bukinich, “Zemiedel’cheskiy Afganistan,” Bulletin of Applied Botany, of Genetics, and Plant Breeding, Supplement 33 (1929), 16.
نقل قول در خلاصۀ متن انگلیسی بدون تاریخ و منبع اصلی است.
[2]Louis Dupree, Afghanistan (Princeton: Princeton University Press, 1980), 43-44.
[3]Dupree, Afghanistan, 44.
[4]Dupree, Afghanistan, 148.
[5]Dupree, Afghanistan, 151; Pierre Centlivres et Micheline Centliver-Demont, “La grande misère des paysans,” Construire, 6 :2 (1980), 15.
[6]Dupree, Afghanistan, 153.
[7]JohannesHumlum, La géographie de l’Afghanistan (Copenhague : Gyldendal, 1959), 166.
[8]Liz AldenWily, Land Rights in Crisis: Restoring Tenure Security in Afghanistan (Kabul: AREU, Afghanistan Research and Evaluation Unit, 2003).
[9]Wily, Land Rights in Crisis, 18.
[10]Wily, Land Rights in Crisis, 18.
[11]Wily, Land Rights in Crisis, 18.
[12]Centlivres et Centliver-Demont, “La grande misère des paysans.”
[13]Pierre Centliver,Un bazar d’Asie Centrale. Forme et organisation du bazar de Tâshqurghân (Afghanistan) (Wiesbaden: Dr. L. Reichert Verlag, 1971).
[14]Centlivres et Centliver-Demont, “La grande misère des paysans.”
[15]Dupree, Afghanistan, 766-767.
[16]Wily, Land Rights in Crisis, 42.
[17]Vladimir Gloukhoded, “Économie de l’Afghanistan indépendant,” in L’Afghanistan: Le passé et le présent (Moscou: Académie des sciences de l’URSS, 1981), 239-262.
[18]Leon Poullada, Reform and Rebellion in Afghanistan, 1919-1929.King Amanullah’s Failure to Modernize a Tribal Society (Ithaca and London: Cornell University Press, 1973), 77.
[19]Statistical Pocket-Book of Afghanistan (Kabul: Department of Statistics, Ministry of Planning, 1350/1971-1972).
[20]Wily, Land Rights in Crisis, 22.
[21]Louis Dupree, Red Flag over the Hindu Kush, (Princeton: Princeton University Press, 1980), Part III, 5.
[22]Dupree, Red Flag over the Hindu Kush, 6.
[23]Dupree, Red Flag over the Hindu Kush, 7.
[24]روزنامۀ کابل تایمز (16 سپتامبر 1978).
[25]Erwin Grotzbach, “Die afghanische Landreform von 1978 – Durchführung and Probleme in geographischer Sicht,”Orient, 23/3 (1982), 394-413, qoute on 398.
[26]Grotzbach, “Die afghanische Landreform,” 402.
[27]Grotzbach, “Die afghanische Landreform,” 411.
[28]David B.Edwardes, Before Taliban. Genealogies of the Afghan Jihad (Los Angeles, London: University of California Press, 2002).
[29]Edwards, Before Taliban, 66-68.
[30]Achievements of the April Revolution in Afghanistan, (Kabul: Information and Press Department, Ministry of Foreign Affairs, 1984), 15.
[31]Achievements of the April Revolution in Afghanistan, 17.
[32]Gloukhoded, “Économie de l’Afghanistan indépendant,” 253.
[33]Gloukhoded, “Économie de l’Afghanistan indépendant,” 257.
[34]Gloukhoded, “Économie de l’Afghanistan indépendant,” 259.
[35]Olivier Roy, L’Afghanistan. Islam et modernité politique (Paris : Seuil, 1985), 115-123.
[36]Roy, L’Afghanistan, 122-123.
[37]Gloukhoded, “Économie de l’Afghanistan indépendant,” 262.
[38]Roy, L’Afghanistan, 120.
[39]Wily, Land Rights in Crisis, 54.
[40]USAID Country Profile, Property Rights and Resource Governance, Afghanistan (2011).

