اندیشۀ تجدد روشنفکران و دموکراسی

روشنفکر و دموکراسی دو مفهوم مرکزی و محوری اندیشهء تجدّد‌ اسـت‌.کـلمهء‌ “روشـنفکر” intellectuel)برای نخستین بار در فرانسه در دوران محاکمهء کاپیتان‌ دریفوس به کار رفت‌.بیش از صدها تن از نویسندگان آن دوران فـرانسه، افرادی چون مارسل پروست‌،آندره ژید،امیل زولا‌ و غیره‌ بیان نامه‌ای را امضاء کردند تـحت عنوان‌”بیان نامهء روشـنفکران‌”،و در آن از دولت فـرانسه خواستند که‌ به پروندهء دریفوس دوباره رسیدگی کند.اگر به ابعاد گوناگون این بیان نامه‌ توجه‌ کنیم،به این مسأله پی‌می‌بریم که در واقع مفهوم‌”روشنفکر”تنها به منزلهء یک مقولهء حـرفه‌ای و اجتماعی در جامعهء جدید اروپا تجلّی پیدا نمی‌کند،بلکه به‌ مثابه وجدانی جهانی تلقی می‌شود‌ که‌ از رسالتی سیاسی و اخلاقی‌ برخوردار است.ازاین‌رو است که نوشتهء امیل زولا در مورد محاکمهء دریفوس تحت‌ عنوان من مـتهم مـی‌کنم به چاپ می‌رسد و برنارلازار در مقالهء خود به نام‌‌ «حقیقت‌ دربارهء قضیهء در یفوس»،کلمهء حقیقت را نه به معنای متافیزیکی و الهی، بلکه به معنای حقوقی،اخلاقی و سیاسی آن به کار میگیرد.بی‌شک اصـل بـحث‌ (*پژوهنده در فلسفه و مؤلف‌ کتب‌ و مقالاتی در رشته به زبان فرانسه. دربارهء دموکراسی و روشنفکران نیز در رابطه با این مفهوم جدید از حقیقت‌ قابل طرح است.

در قرون وسطی طرح مسألهء حقیقت خارج از‌ دیـن‌ امـکان‌ پذیر نبود.از دیدگاه متفکری‌ چون‌ آگوستین‌ قدّیس عدالت حقیقی فقط در کشورهای حکم فرما می‌شود که بانی و حاکم آن مسیح باشد و از نظر توماس آکویناس خداوند نه‌‌ تنها‌ آفرینندهء‌ جهان مادی اسـت،بـلکه در وحـلهء اوّل منشاء‌ و واگذارندهء‌ قانون اخلاق‌ اسـت.بـرای نـخستین بار در دوران زنسان است که از کلمهء”حقیقت‌”به معنای‌ غیر دینی و غیر‌ مذهبی‌ آن‌ سخن به میان می‌آید.برای متفکری چون مـاکیا ولیـ‌ دیـانت‌ دیگر به خودی خود هدف نیست،بلکه حـربهء نـیزومندی است در مبارزهء سیاسی.و برای تامس مور]Moore[خدمت‌ به‌ حقیقت‌ از خدمت به شاه مهم‌ تر جلوه می‌کند،تا حدی کـه‌ بـرای‌ دفـاع از این عقیده پای برسکوی اعدام‌ می‌نهد.

به همین منوال،زمانی کـه به عصر روشنفکری‌ می‌نگریم‌،می‌بینیم‌ که مسألهء شناخت حقیقت به منزلهء شناخت حقیقت الهی نیست،بلکه به‌ مـنظور‌ سـنجش‌‌ نـقد ارزش‌هایی است که سنت آنها را یکبار برای همیشه به عنوان ارزشـ‌هایی‌ پذیـرفته‌ شده‌ تلقی‌ می‌کند.دید رو در مقاله‌ای تحت نام‌”فلسفه‌”در دائرهء المعارف‌ فیلسوف را به‌ عنوان‌ فردی معرفی مـی‌کند کـه مـتکی به اندیشهء خویش است و هدف اصلی او نقد‌ واقعیت‌ حاکم‌ و پیشنهاد و تکوین ارزشـ‌های فـکری و اجـتماعی‌ جدید است.به همین منظور ولتر به مثابه یک‌ روشنگر‌ با رجوع به ارزشـ‌های‌ روشـنگری هـمانند شکیبایی،عدالت،آزادی و عقل در محاکمهء کالاس‌ شرکت‌‌ می‌کند‌ و روسو دخالت در امور سایسی را به عنوان یـک وظـیفهء فلسفی در نظر می‌گیرد.همچنین‌ کانت‌ در پاسخ به این سؤال که‌”روشنگری چیست؟”در مقالهء خـود مـی‌نویسد:«روشـنگری‌ خروج‌ انسان‌ از صغارت خویش است،صغارتی که‌ خود مسؤول آن می‌باشد.»

بنابراین،متفکر مدرن از دیـدگاه‌ انـدیشمندان‌ دوران‌ جدید اروپا،به منزلهء فاعلی خود مختار است که دلیل وجودی خود‌ و انـدیشهء‌ خـویش را در هـستی خودش‌ جستجو می‌کند و نه در اصولی متعالی و وراء اجتماع.کلمهء فاعل sujet‌)در‌ اینجا دیگر به معنای لاتینی subjectum یـعنی مـطیع و ینده به کار نمی‌رود‌،بلکه‌ به‌ عکس به معنای آزادی از قید‌ و بند‌ اصـول‌ خـارج از انـدیشه است.فاعل فلسفی‌ کسی‌ است‌ که خود را به عنوان موضوع شناخت مطرح می‌کند.به هـمین دلیـل در‌ انـدیشهء‌ مدرن اروپا جوهر بشری با‌ در‌ نظر گرفتن‌ مسألهء‌ آزادی‌ انسان به عنوان انـدیشهء تـجدد… فاعل‌ اخلاقی‌ای‌ که از عقل علمی برخوردار است،مطرح می‌شود.در اینجا به‌ شعار‌ کانتی‌ “L Sapere aude ” [جرأت کن کـه بـدانی‌]برمی‌خوریم‌ و به فیشته(Fichte)که‌ در‌ جواب،در کتاب سرنوشت انان‌،می‌نویسد‌:”می‌خواهم بدانم‌”.پس مسأله‌ آزادی انـسان در رابـطه با شناخن او از خویش‌ و جهان‌ اطرافش مطرح مـی‌شود.بـه‌ هـمین‌ جهت‌،یکی‌ از مهمترین مسائلی‌ که‌ در برابر مـتفکران اروپایـ‌ مدرن‌ قرار می‌گیرد،مسألهء آموزش و تعلیم و تربیت انسان‌هاست.هدف از آموزش ابداع‌ انسان جـدیدی اسـت‌ که‌ به تنهایی قادر بـه انـدیشیدن باشد‌.از‌ هـمین رو‌،بـرای‌‌ فـیشته‌ فیلسوف با دانشمند”معلم‌ انسان‌هاست‌”.او هـمچنین در کـتاب ملاحظاتی در مورد انقلاب فرانسه می‌نویسد:«هدف از آموزش بیدار‌ کردن‌ استقلال فکر اسـت.»

در ایـنجا ما‌ روباره‌ با‌ مسألهء‌ شناخت‌ حـقیقت برخورد می‌کنیم‌.از‌ آنجا کـه‌ شـناخت برای روشنفکر مدرن اروپا که خـود را بـه عنوان یک روشنگر معرفی‌ می‌کند‌،عملی‌ است‌ که از طریق آن فرد به آزادی‌ خـویش‌ دسـت‌ می‌یابد‌، هر‌ فرایند‌ شناختی و یـا شـناساندنی،یـعنی هر آموزشی،بـه مـعنای نفی سلطه و روحیهء اقـتدار-طـلبی است.برای روشنفکر مدرن هیچ حقیقتی یکبار و برای‌ همیشه پذیرفته شده نیست.بنابراین از‌ دیـدگاه مـتفکران عصر روشنگری حقیقت‌ را باید هربار بـه نـوعی دیگر ابـداع کـرد.بـه همین جهت فیشته در کـتاب‌ خود می‌نویسد:«انجیل الهی تنها کسی حقانیت دارد که خود معتقد‌ به‌‌ حقیقت آن باشد.»پس برای روشـنفکر مـدرن حقیقت به شکل مطلق وجود نـدارد، زیـرا آچـه هـست راهـها و طرق مختلفی اسـت کـه برای وصول به حقیقت در برابر ما وجود‌ دارد‌.به عبارت دیگر،حقیقت برای روشنفکر مدرن به صـورت‌ ایـمان مـطرح نمی‌شود،بلکه به منزله عقیده‌ای(doxa)است کـه بـا دیـگر عـقاید در‌ بـرخورد‌ اسـت.

بنابراین:ارزش یک اندیشه‌ و با‌ میزان آزادی یک اندیشمند درمقام سنجش‌ عقاید و ارزش‌های دیگر به دست می‌آید.ازاین‌رو دلیل وجودی روشنفکر اعتقاد به تکثّر ارزش‌هاست،یعنی اعتقادی در جهت‌ عـکس‌ وحدت‌گرایی و ایمان‌ به این‌ فرض‌ که همه ارزش‌ها را می‌توان با معیار واحدی سنجید.زیرا اگر ما بر این عقیده باشیم که همه دربارهء اهداف زندگی اجتماعی و در مورد غایات‌ زندگی بـه‌طور کـلی به بکسان‌ می‌اندیشند‌،مقوله‌ای به نام فلسفه به ویژه فلسفهء سیاسی وجود نخواهد داشت،چرا که این مباحث زاییده و پروردهء اختلاف‌ نظر بین افراد یک اجتماع است.پس دموکراسی را مـی‌توان بـه عنوان‌ نهاد‌ سیاسی انتقاد‌ و اختلاف نظر بین افراد یک جامعه تعریف کرد و روشنفکر را خلاّق این اندیشهء انتقادی دانست.چون اگر‌ ما در مورد”غـایت‌”زنـدگی اجتماعی‌ به توافق نظر بـرسیم،آنـچه‌ باقی‌ می‌ماند‌،مسأله‌”طریق‌”است که یک امر فنی‌ است.در واقع مهم درک نسبی بودن ارزش اعتقادات انسان‌هاست ‌‌که‌ ثمرهء اصلی‌ اندیشهء تجدّد است.به گـفتهء یـکی از نویسندگان معاصر انگلیسی:«درکـ‌ نـسبی‌‌ بودن‌ ارزش اعتقادات و درعین‌حال تمسک و التزام به آنها چیزی است که انسان‌ متمدن را از انسان‌ وحشی متمایز می‌گرداند.»

دموکراسی شکلی از جامعهء سیاسی است که در آن ارزش‌ها‌ نسبی‌اند و بنابراین در برخورد‌ با‌ یکدیگر قرار مـی‌گیرند و انـتقاد از آنها امکان پذیر است.

به همین دلی،می‌بینیم که در جوامع دموکراتیک مرزهای واقعی‌ای وجود دارند که افراد در درون آنها از تعرض عقاید دیگران مصون‌ هستند.ازاین‌رو در یک جامعهء دموکراتیک مبارزه علیه اندیشهء اسـتبدادی و خـودکامگی فکری بـه شکل‌ یک عکس العمل طبیعی در میان روشنفکران جلوه می‌کند،زیرا جامعه همانند دستگاه زنده‌ای است که بـه‌ محض‌ برخورد با عنصری ضد دموکراتیک به مقابله‌ فکری با آن مـی‌پردازد.ایـن عـمل خود انگیخته بخشی از فرهنگ مدنی دموکراسی‌ را تشکیل می‌دهد که در حقیقت روشنفکران نقش مهمی در‌ ایجاد‌ و بقای آن‌ ایـفامی‌کنند.

‌ ‌روشـنفکر بنا به تعریف غربی آن دارای‌”وجدان شوربختی‌”است که او را در چهارچوب فکری انتقادی قـرار مـی‌دهد.ازایـن‌رو سنت روشنفکری در غرب‌ برپایهء سنجش‌ و نقد‌ قرار گرفته است و هر تحول و یا تفکر نوینی در بـرخورد با ارزش‌های سنتی و یا بهتر بگوییم ارزش‌های کهنه تعیین می‌شود.این‌ رفتار انـتقادی روشنفکر غربی را می‌توان نـتیجهء فـرایند‌ تاریخی‌ افسون‌ زدایی در فرهنگ غرب دانست‌.اندیشهء‌ تجدّد‌ هویت سیاسی و فرهنگی خود را در قالب معرفتی این فرایند می‌یابد.این افسون زدایی،همراه با کاهش نیروی‌ مذهب و سنت در‌ جامعهء‌ غرب‌،موجب پیدایش گـروه اجتماعی جدیدی شد که‌ در‌ صد‌ سال اخیر نام‌”روشنفکران‌”را به خود گرفت.”روشنفکر”در حقیقت‌ وارث اصلی انسانگرای(هومانیست)عصر زنسانس و”روشنگر”قرن‌ هجدهم‌‌ اروپاست‌،که با استفاده از روحیهء انتقادی خویش به جـنگ اسـاطیر‌ و خرافات‌ می‌رود و معتقد به ارزش‌های جهانی چون عقل،عدالت،شکیبایی،آزادی و زیبایی است که امروزه برخی از آنها‌ را‌ درچهار‌ چوب اعلامیهء جهانی حقوق بشر می‌یابیم.

در اینجا برای روشن شدن‌ مطالب‌ لازم است تـفاوتی بـین دو مفهوم “روشنفکر” intellectuel و جامعهء روشنفکران intlligentsia قائل شد.

intlligentsia کلمه‌ای است‌ روسی‌ که‌ در قرن نوزدهم ابداع شده و به معنای‌ جامعه‌ای از طرفداران اندیشه است‌ که‌،همچون‌ یک فرقهء مؤمن و معتقد،هدف‌ آن تبلیغ و تـرویج اصـول ایدئولوژیکی و مذهبی است.در عوض‌‌”روشنفکر‌” (intellectueI‌)کلمه‌ای است فرانسوی و به معنای فردی است که به دلیل وجدان‌ اخلاقی خاص خود‌ معتقد‌ به اصول کلی و جهانی‌ای است که شامل حال هـمهء انـسان‌ها مـی‌شود و به همین‌ دلیل‌ مدام‌ مـی‌کوشد تـا مـسائل جزئی را به شکلی‌ جهانی بیندیشد و یا برعکس.روشنفکر فردی تنهاست‌ و از‌ این جهت‌ آزاد و خود مختار است.در واقع این تنهایی اوست که بـه‌ او‌ امـکان‌ ارزیـابی‌ درست مسائل را می‌دهد.حوزه ارتگاای گاست(Iose Ortega Y Gasset)، فیلسوف مـعروف اسـپانیایی نیمهء‌ اول‌ قرن بیستم،در کتاب خود تحت عنوان‌ تماشاگر،روشنفکر را فردی معرفی‌ می‌کند‌ که‌ از زندگی‌ای درونی‌ برخوردار است و.«هر لحـظه.مـی‌داند کـه چه فکر می‌کند و برای چه فکر‌ می‌کند‌.»درحالی‌که‌ از نظر ارتـگاای گاست سیاستمدار از خویشتن خود بی‌ خبر است،زیرا‌ نه‌ برای خود بلکه برای هیاهوی دنیای خارج از خویش‌ زنـده اسـت.

در ایـنجا ما به مسأله‌ فرهنگ‌ و آموزش می‌رسیم.این واقعیتی است که بـرای‌ روشـنفکر متجدّد ایدهء فرهنگ از‌ ایدهء‌ انسان جدا نیست و از نظر او مهم‌‌ آشنا‌ کردن‌ انسان‌ها با ایدهء آزادی است.ازایـن‌رو وقـتی‌ کـه‌ کلمهء دانشنامه(encyeclopedie را در نظر می‌گیریم و به ریشهء یونانی ان می‌اندیشیم، می‌بینیم‌ که‌ این کـلمه از دو ریـشهء‌ یـونانی‌ kuklon به‌ معنای‌ دایره‌ و paideia به معنای تعلیم و تربیت تشکیل‌ شده‌ است.بنابراین،برای روشنفکر دائرهـء المـعارفی دو ارزش مـهم است:جهانی بودن‌ ارزش‌ها‌ و ترویج این ارزش‌های‌ جهانی از طریق‌ آموزش و تعلیم و تربیت.همین‌ بـرداشت‌ را در کـلمهء آلمانی Bildung‌ می‌یابیم‌. Bildumg از نظر ایده آلسیم آلمانی به معنای آشنا کردن‌ انسان به ارزشـ‌های‌ فـکری‌،اخـلاقی و زیبایی شناختی است.در‌ واقع‌ آنچه‌ مورد اهمیت است‌،از‌ بیرون نگرسیتن به این‌ ارزش‌ها‌ نـیست،بـلکه از دورن پذیرفتن‌ آنهاست.بنابراین روشنفکر مدرن کسی است که ارزش‌های جهانی‌ را‌ به صورت‌ وجـدانی شـوربخت در انـدیشهء‌ خوبش‌ می‌جوید و با‌ آنها‌ زندگی‌ می‌کند و تنها برخوردی ایدئولوژیک‌ با آنها ندارد.

به این تـرتیب وقـتی ما به فرهنگ روشنفکری نیم قرن اخیر ایران‌ می‌نگریم‌، می‌بینیم که بـه‌طور کـلی بـا ایدهء‌ روسی‌ intelligentsia‌ روبرو‌ هستیم‌ و نه با مفهوم‌‌ فرانسوی‌ intellectuel .ما در ایران با به معنای intellectuel یعنی‌ شـهروندی آزاد انـدیش روبـرو نیستیم،بلکه با‌ ایدئولوک‌هایی‌ طرف‌ هستیم که به‌ دنبال ترویج و تبلیغ یـک‌ مـذهب‌ و یا‌ یک‌ عقیدهء‌ ایدئولوژیک‌ خاص هستند.

با روشنفکری روبرو نیستیم که به جنگ افسانه‌ها می‌رود،بـلکه بـا فردی‌ سروکار داریم که افسانه‌ساز و افسانه‌پرداز است.ولی مهمتر اینکه‌ افسانه‌سازی نزد روشـنفکران مـعاصر‌ ایران از حالت حماسی به صورت‌ ایدئولوژیک تـغییر یـافته اسـت.روشنفکر ایرانی برای فرار از واقعیت جهان‌ بـه پنـدارهای مذهبی و ایدئولوژیک پناه می‌برد.به عبارت دیگر،روشنفکر ایرانی‌ بت‌شکن نیست‌،بلکه‌ بـت‌ساز اسـت،زیرا که در جستجوی تقدس در امـور اجـتماعی و فکری اسـت.بـه هـمین دلیل نیز او معمولا برخوردی احساسی بـا واقـعیت جهان دارد که او را به بررسی‌ اسطوره‌ای‌ و یا افسانه‌ای فرایند تعقل‌ وامی‌دارد.

بهترین گـواه ایـن رفتار را در تجدّد ستیزی روشنفکرانی می‌بینیم،کـه‌ به دلیل مخالفت بـا سـیاست غرب،با‌ اصولی‌ جهانی چـون دمـوکراسی، حقوق بشر‌ و عقل‌گرایی‌ که در غرب شکل گرفته است در می‌افتند و با پناه بردن بـه مـفاهیمی چون‌”هویت فرهنگی‌”،”بازگشت بـه اصـل‌”و “مـعنویت شرقی‌”با پیـشداوری و جـمع‌بندی‌های‌ شتاب‌ زده تکلیف تجدّد را‌ از‌ قـبل تـعیین می‌کنند و در ازای و در ازای بررسی رابطهء فرهنگ ایران با ارزش‌های جهانی از نقطهء نظر فلسفب و معرفت شناختی،پیـشاپیش و بـدون‌ هیچ‌گونه استدلالی پیرو سنت‌گرایی محض مـی‌شوند و بـدیلی که‌ در‌ بـرابر دمـوکراسی و حـقوق بشر مطرح می‌کنند بـازگشت به فرهنگ گذشته و سنت‌ است.

دو چهرهء اصلی این شیوهء تفکر آل احمد و شریعتی هستند که هـردو بـا وجود شناختی که از فرهنگ‌ غرب‌ دارنـد،از‌ تـمایلاتی جـهان سـومی بـرخوردارند و به تبلیغ ارزشـ‌ها و سـنت‌های این جهان برمی‌خیزند.آل احمد در غرب زدگی‌ می‌نویسد‌:

غرض از غرب تنها اروپا و آمریکا نیست.به تمام مسالکی مـی‌گوییم‌ غـرب‌ کـه‌ سازنده و مهمتر از آن صادر کنندهء ماشین‌اند و به کجا؟به تـمام مـمالکی کـه مـحتاج مـاشین و مـصنوعات ماشینی‌اند و مصرف‌کننده‌اند،این ‌‌دسته‌ دوم را می‌گوییم شرق. برای آل احمد غرب زدگی عبارت است از؛«عوارض‌ رابطه‌ خاص‌ اثتصادی میان‌ این دو دسته ممالک،که رابطهء دو طرف یم معامله نیست یـا رابطهء‌ دو طرف سک‌ معاهدهء،بلکه چیزی است در حدود رابطهء ارباب و بنده.»بنابراین‌،از نظر آل احمد‌:«ما‌ تا وقتی که تنها مصرف‌کننده‌ایم،تا وقتی که ماشین را نساخته‌ایم، غرب زده‌ایم.»و چاره،از نظر او،ایـن اسـت که باید«جان این دیو ماشین را در شیشه کرد و آن را‌ به اختیار خودمان درآورد.»ولی از نظر او برای موفق‌ شدن در این کار می‌بایست به ملیت اسلامی‌ای که در جامعهء ایران وجود دارد حیات دوباره بخشید.ایـن روحـیهء”بازگشت به‌ خویش‌‌”یا بازگشت به اصل‌ را می‌توان در نزد متفکری چون علی شریعتی نیز یافت.شریعتی در مقاله‌ای‌ در کتاب با مخاطب‌های آشنا می‌نویسد:

مـن کـه از غربت وحشتناک غرب می‌گریزم‌ و بـه‌ بـازگشت به خویش می‌خوانم،نه از آن‌گونه‌ سنت‌گرایان مرتجع و تنگ‌اندیش و بیگانه با جهان و ناآشنا با غرب و تمدن و فرهنگ و زبان و زمان امروز انسان‌های پیشرفته‌ام.وحشت من نـاشی از نـشناختن نیست‌ و دعوتم‌‌ به بـازگشت بـه خویش نیز از سرکهنه پرستی و گذشته‌گرایی نیست،وحشت از تبدیل یک‌ روح شرقی است به سک هیکل آمریکایی که بزرگترین خورندهء اسفناج در سال 1937 هنوز‌ هم‌‌ امام‌ و ابرمرد و مظهر ارزش‌های وجودی و قهرمان‌ حماسهء‌ جـاویدان‌ جـنوب است و مجسمه‌اش‌ در مدخل شهر[پالاس‌]پرستش می‌شود.

به‌طور مسلم آنجا که شریعتی خود را مخالف سنت‌گرایی و تنگ‌اندیشی‌ جزم‌گرایانه اعلام می‌کند،مخالفتی‌ با‌ او‌ از سوی طرفداران اندیشهء تجدد و مدرنیسم نیز صورت‌ نمی‌گیرد‌.

ولی جالب اینجاست کـه بـرای ابدئولوگی چـون شریعتی مظهر اندیشهء آمریکایی‌ و تجددگرایی غربی در مثال یک خورندهء آمریکایی اسفناج‌ خلاصه‌ می‌شود‌ و نه‌ در نمونه‌های بارزی چـون اعلامیهء استقلال آمریکا و یا اندیشه‌ها‌ و گفتارهای‌ متفکرانی چون پین،جفرسن،فـرانکلین،آدامـز و لیـنکلن.بی‌شک علت اصلی این‌ انتخاب شریعتی را می‌توان از لابلای‌ نوشته‌های‌ دیگر‌ او پیدا کرد.شریعتی‌ در مقالهء دیگری در همان کـتاب ‌ ‌مـی‌نویسد‌:

امّا‌ معجزه انسانی این قدرت را به دختر ما می‌تواند بدهد که اگر او بـرگردد بـه فـرهنگ‌‌ خودش‌،برگردد‌ به ایمان خودش،با تاریخ خودش پیوند پیدا کند،با این ایمان‌ و ایـن‌ سرچشمهء زایندگی و سازندگی اسلام رابطه پیدا کند،می‌تواند خودش را علیرغم جبر زمان و حـاکمیت‌ مطلق‌ روابط‌ تحمیلی‌ غـرب و قـرن،انقلابی بسازد،دگرگون بسازد و چهره‌ای نفی گنندهء همه‌ واقعیت‌ها بشود و به 50‌ سال‌ تلاش و توطئه برای تبدیل دختر ما،از یک زن مسلمان به یک‌ عروسک‌ شبه‌ فرنگی‌ بگوید نه.

و درجای دیگر می‌نویسد:

یـکی از همکفران از من پرسید:”به نظر تو‌ مهمترین‌ رویداد و درخشانترین موقعیتی که ما در سال‌های اخیر کسب کرده‌ایم چیست؟”گفتم در یک‌ کلمه‌ تبدیل‌ اسلام از صورت یک‌ فرهنگ به یک ایدئولوژی میان روشنفکران.

نتیجه‌ای کـه مـی‌توان از این‌ بحث‌ گرفت این است که روشنفکر ایرانی،به دلایل‌ زیر،از هیچیک از‌ ویژگی‌های‌ روشنفکر‌ مدرن برخوردار نیست:

-روشنفکر ایرانی دموکرات نیست،زیرا سیاستی که او از آن دفاع‌ می‌کند‌ غالبا‌ جای‌ بحث و تـردید نـدارد و خود را به صورت حقیقی مطلق بیان‌ می‌کند.

-روشنفکر‌ ایرانی‌ فردی خود مختار نیست،زیرا محتاج به ایدئولوژی و توده‌هاست،به همین دلیل نیز قادر نیست که‌ به‌ تنهایی بیندیشد و یـت بـرخلاف‌ ذهنیت و باورهای توده‌ها فکر کند.

-جهان و اجتماع برای‌ روشنفکر‌ ایرانی عنصرهایی افسون زده هستند و به همین‌ دلیل‌ او‌ روابط فکری و اجتماعی خود را برمبنای اصولی‌ مقدس‌ قرار می‌دهد.از همین جا است کـه روشـنفکر ایـرانی برخوردی ایدئولوژیک با مسألهء‌ حـقیقت‌ دارد.

-ایـن بـرخورد ایدئولوژیک با‌ حقیقت‌ موجب می‌شود‌ که‌ او‌ درگیر وحدت‌گرایی فکری شود و باکثرت‌گرایی فلسفی‌ و سیاسی‌ مخالفت کند.از آنجا که از بحث و گفتگوی مسالمت‌آمیز بـیزار اسـت و طـرف‌ مقابل‌ خود را به‌ عنوان دشمن سیاسی‌ و فکری خـود قـلمداد می‌کند‌ و نه‌‌”حریف‌”خود اسلحه‌ای که‌ مورد‌ استفاده‌ قرار می‌دهد،کینه‌توزی و دشنام است.

-این تروریزم فکری موجود در جامعهء روشـنفکران ایـران‌ از‌ مـاهیت ایدئولوریک‌ اندیشه و عملکرد روشنفکران‌ ایرانی‌ سرچشمه‌ می‌گیرد و به همین‌ دلیـل‌ مانع‌ پیشرفت دموکراسی و اخلاق‌ مدنی‌ای‌ است که برمبنای احترام به دو اصل‌ فردیت و خلاقیّت خود مختار فرد پایه‌ریزی شـده‌ اسـت‌.بـرای مصال،در فرانسه اگر ثابت‌ شود‌(که ثابت‌ شده‌ است‌)که نـویسندگانی چـون سلین‌(Celine),برازیاک (Btadillach)و یا دریو لاروشل(Dtieu Ia Rochelle)طرفدار نازی‌ها بوده‌اند و به فرانسه خیانت‌ کرده‌اند‌،نبوغ ادبی آنها مـورد تـردید قـرار‌ نمی‌گیرد‌ و به‌ مقام‌‌ آنها‌ به عنوان نویسندهء‌ و هنرمند‌ صدمه‌ای زده نمی‌شود.حتی نـویسنده‌ای چـون‌ البـر کامو که رئیس مجلهء کومبا(Combat)و مخالفت سرسخت برازیاک‌ بود‌،به‌‌ همراه فرنسوا موریاک و روشـنفکران دیـگر فـرانسه،نامه‌ای‌ به‌ دو‌ گل‌ نوشت‌ و از‌ او خواست که برازیاک را عفو کند.امّا در ایران امروز کمتر نـویسنده، هـنرمند و یا فیلسوفی را می‌توان یافت که اگر چنین موردی دربارهء او کشف شود‌، بتواند بـه کـار نـویسندگی خود ادامه دهد و ارزش کار فرهنگی او از بین نرود و یا دستکم مورد پرسش قرار نگیرد.چـون در ایـران روشنفکران به‌ندرت به اعتبار ارزش ماهوی و خلاقیت‌ کارشان‌ مورد ارزیابی واقع می‌شوند و داوری دربارهء کـار آنـان بـیشتر برپایهءزندگی شخصی و یا جهت‌گیری‌های سیاسی آنان قرار دارد.

به این ترتیب سؤال اصلی که در اینجا مـی‌شود ایـن است که‌ چه‌ فرهنگ‌ روشنفکری باید در ایران بوجود آورد که همزمان در جهت اسـتقرار نـهاد سـیاسی‌ دموکراسی و احترام به اصول حقوق بشر قدم بردارد؟ از آنجا‌ که‌ برخورد با فرهنگ غرب و تجدّدخواهی‌ در‌ مـیان روشـنفکران‌ ایـرانی به شکل یک فرهنگ ایدئولوژیک جلوه کرده،و از آنجا که روشنفکر به‌ مـعنای غـربی آن باید ضامن عملکرد انتقادی دموکراسی باشد‌،راه‌ حلی که‌ به نظر‌ می‌رسد‌ بازنگری به اصول تـجدّد و کـوشش در طرح و سنجش فلسفی و معرفتی آنها در چهار چوب فرهنگ روشنفکری جهان است.بـه هـمین منظور روشنفکران ایرانی باید از ناسیونالیزم و سنت‌گرایی روشـنفکرانهء خـود دسـت‌‌ بردارند‌ و با بازکردن مرزهای فکری خود بـه روی فـرهنگ‌های دیگر جهان‌ و علی الخصوص فرهنگ غرب،فرهنگ ایران را از جایگاه حاشیه‌ای و فقیرش بیرون آورنـد و سـعی کنند که آن را با فرهنگ‌های‌ طـراز‌ اول جـهان‌‌ هم‌گام سـازند.

روشـنفکران ایـران باید با قطب‌های فرهنگی و فکری جـهان مـکالمه داشته‌ باشند،چه ساختن یک فرهنگ‌ روشنفکری پیشرفته و خودمختار غیر ممکن‌ نـیست،ولی لازمـه آن توجّه روشنفکران‌ ایرانی‌ به‌ فرایند فـرهنگی در جهان امروز آسمان‌های جـهان مـا از نظر فرهنگی و فکری نیز روز بـه روز بـه ‌‌هم‌ نزدیکتر می‌شوند.بنابراین روشنفکر ایرانی تنها با پشت سرگذاشتن فرهنگ‌ ایدئولوژیکی کـه در‌ آنـ‌ غوطه‌ و راست و با رویارویی بـا واقـعیت‌های جـهان امروز بجای فـرار از آنـ‌ها-می‌تواند جامعهء ایران را‌ از بـی‌ثباتی ایـدئولوژیک به نظم و سامان فرهنگی،اخلاقی و سیاسی برساند برای رسیدن به‌ چنین هدفی، روشنفکران ایـران‌ بـاید‌ نخست برخی از عناصر سنتی فرهنگ خـود را مـورد پرسش و سـنجش قـرار دهـند،زیرا تنها از چنین راه اسـت که آزادی آنان از بردگی ذهنی،نه تنها در برابر فرهنگ ایران‌ که در مقابل فرهنگ‌های دیگر هم‌ مـمکن خـواهد شد.