انسان در گذرگاه گذشته و حال: ضرورت و روش شناخت فرهنگهای سنّتی در جهان معاصر
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
-مولانا جلال الدّین رومی
چیزیکه دست رشت ایرانیان از کار درآمد اگر بتوانیم تاروپودش را از هم باز و معلوم کنیم که هر رشته از کدام کارگاه بیرون آمده و چه دستی در آن اثر کرده است نکتهها و اسرار عجیب که اکنون همه در پردهاند بر ما کشف خواهد شد.متأسفانه هنوز چنانکه باید در این موضوع تحقیق و وارسی نشده و این رشته همچنان سربگم و نامعلوم باقیمانده است.
-استاد جلال الدین همایی
تداوم یک فرهنگ در گرو حقانیت و اعتبار انگارههای متشکلهء آن است.این انگارهها در دل یک فرهنگ ذات وجودی و نیز ترکیب سازمانی آن را تشکیل میدهد. یک فرهنگ مجموعهء بلافصل و منسجم این انگارههای هستیبخش و حقیقتآفرین است.تشکل و تجسم عینی فرهنگها عبارتاز سازمانهای اجتماعی،اخلاقیات فردی، و ضوابط و روابط پنداری و کرداری است که از همین انگارههای اصولی منشعب و معتبر میگردد.انسان در چهارچوب فرهنگ خود،هستی خویش و دیگران را با عوالم و رجاوند و سرمدی مربوط و منوط میبیند.[1]ولی انسان هرگز گیرندهء منفعل دادههای فرهنگی خویش نیست.همواره بین انسان و انگارههای فرهنگی او منطقی جدلی حکمفرماست.از قبل این منطق و از گذر طپشهای هستی؟؟آن فرهنگ در بستر تاریخ بحرکت میافتد.اوج شکوفایی یک فرهنگ هنگامی است که بین انسان و انگارههای پنداری و کرداریش تناسبی خلاّق و پوینده استوار شده است.اضمحلال فرهنگی هنگامی است که یکی از دو جهت این جدل خلاق از طپش وامانده است و تمایلات و غرایز ذاتی بشر و یا موازین سنگین یک فرهنگ حاکم مطلق العنان و منحصر بفرد روابط و مناسبات انسان و فرهنگ است.انقلاب فرهنگی،بمعنی دقیق کلمه، هنگامی است که به دلیل و در تعاقب این اضمحلال تغییری بنیادی و اصولی در ذات و ترکیب سازمانی یک فرهنگ داده شود.نتیجهء یک انقلاب فرهنگی متشنّج،با خروج از علایق گذشته زرتشت،عیسی،و یا بودایی طرحی نو بر اساسی کهنه درمیاندازد و سازمان و معنایی تازه به فرهنگ میدهد.[2]
شناخت یک فرهنگ سوای وقایعنگاری حوادث و تطورات تاریخی آن است.برای این منظور باید به قلب عناصر و انگارههای متشکلّهء آن راه برد.نهتنها تعیین و تبیین این عناصر و ذات وجودی آنها که ارتباط و تناسبات موضعی آنها نیز در مجموع تصویری کلی و اساسی از روند یک فرهنگ بدست میدهد.[3]
هر فرهنگ پویا و پایداری متکی بر و نیز متشکل از ضوابط و روابط متافیزیک گستردهای است که در تماس و تقاطع موضوعی و موضعی با یکدیگر طرح و نقش هنجارهای پنداری و رفتاری افراد و نهادهای اجتماعی را در عمیقترین لایههای وجدانی و اعتباری آنها پیریزی کرده ضامن بقاء و شکوفایی سرمایههای ازلی و سرمدی سنن هستیآفرین آن میگردد.ماهیّت این اتکاء ورای یک رابطهء سادهء علّت و معلولی بین اعتبار و حقانیت هنجارها و ضوابط کرداری و اعتقادی فی النفسه و درعینحال هم اجزاء متشکلهء ماهیّت و سازمان وجودی یک فرهنگند و هم محل اعتبار و انسجام آن.تداوم و توانایی یک فرهنگ در گرو مبادلات و مراودات عینی و ذهنی بین این روندهای هنجاری و نیز منوط و مربوط به درجهء اعتبار سازمانها و نهادهای اجتماعی و مکارم و مصالح اخلاقی است که بالطبع از آنها ناشی شده و بواسطهء حقانیت آنها معتبر میگردد.[4]
این ضوابط و روابط متافیزیک اسطقس سازمانی و بنیادی یک فرهنگ است.حتی هنگامی که شناخت و ارزیابی فرهنگها بر تابعیت و عضویت در آنها بظاهر سبقت گرفته باشد باز به دو دلیل عمده سعی در کشف و شهود طرحهای ازلی متشکلهء یک فرهنگ ضروری مینماید:اوّل آنکه بسبب ماهیّت شتابزدهء برخی ارزیابیهای سطحی در ذات وجودی این ضوابط و روابط تحریف و تخسیر و تبذیر میشود و ناظران سر در گم و یا مغرض تصویری مغشوش و غیرقابلانطباق با واقعیت و حقیقت از فرهنگهای سنتّی شرق و غرب بدست میدهند؛دوّم آنکه پرده برگیری و استنباط تاروپود سیاق و سازمان یک فرهنگ بالمآل اهمیّت حیاتی آنها را در حرکت استوار آن فرهنگ بر بستر تاریخ مشهود و ملموس میکند و این مهم برای بشر امروزی علیرغم استبعاد روز افزونش از مکارم و مصالح سنن قدیمی ضرور مینماید.
فرهنگ کهن و دیرپای ایرانی از دو چشمهء لایزال در طول حیات خود سیراب شده است:یکی سنن و آداب و ادیان ایرانی و دیگری اسلام.این دو منبع در طول قرون و اعصار سنّتگذار زندگی فرهیخته در مدنیّت ایرانی بوده است.بدین دلیل دوجانبه ماهیّت فرهنگ ایران با آنچه در دیگر جوامع اسلامی بچشم خورده و میخورد تفاوت فاحش و اساسی دارد.به صور و اشکال مختلف چه در تصوّف و عرفان نظری مولانا،چه در حکمة الاشراق شیخ مقتول،و چه در حکمة متعالیهء صدر المتألهین آثار و اطوار فرهنگ ایرانی در عالیترین دستاوردهای اسلام ایرانی مشهود و مسجّل است.این مهم کشف و شهود روندها و ضوابط و روابط فرهنگی را هم پیچیدهتر و ظریفتر و هم حائز کمال اهمیّت برای شناخت ماهیّت و جهت حرکات و تطوّرات اجتماعی قدیم و جدید میکند.هریک از واحدهای هنجاری مستتر در فرهنگ ایرانی حکم سلولهای زندهای را دارد که بتناوب بنیاد اصلی بافتها،اندامها و بالمآل کلّ عینیّت وجودی این فرهنگ را تشکیل داده بجنبوجوش میاندازد.[5]
قدر مسلّم آن است که حقیت نهایی مستتر و متمرکز در هر فرهنگی شالوده و اساس وجودی آن است.این حقیقت برتر و نیز حقایق دیگر منشعب از آن در وجهات و سکنات و همچنین نهادها و سازمانهای گروهی آن فرهنگ خود را بمنصّهء ظهور میرساند. استتار در فرمها،نمودها،و انگارههای مختلف خود خصیصهای ذاتی از ماهیّت این حقایق است.[6]چنان است که گویی بیپردگی و عریانی چیزی از ماهیّت و اهمیّت و کاربرد این حقایق میزداید.در یکی از مرموزترین و درعینحال گویاترین اشارات بضرورت این حجاب حافظ جرم اعظم منصور حلاّج را کشف المحجوب بیپروای او دانسته است:
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
یکی دیگر از مهمترین مسایل روش شناختی که در چگونگی پرداختن به فرهنگهای سنتی دخیل و مطرح است حرکت تاریخی و سکون اعتباری و سکون اعتباری آنهاست.با آنکه عناصر متشکلهء یک فرهنگ در محدودهء آن فرهنگ از اعتباری ازلی و سرمدی برخوردار است ولی بههرحال در جریان گذرای تاریخ است که آنها مجال تجلی و تجسم پیدا میکنند.ولی تفحص در مبانی یک فرهنگ ضرورة با سعی بر انجماد ذهنی آنها در لحظهای فرضی در تاریخ گذشته مناسبتی ندارد.طرح شناخت و ارزیابی ضوابط ساختمانی و عوالم روحی یک فرهنگ میتواند در جریان حرکت تاریخی آن و منطبق بر منطقی جدلی صورت پذیرد.در طول حرکت تاریخ یک فرهنگ آنچه باعث و بانی تغییر و تحوّل در ماهیّت و وجود آن میگردد روابط همگون و ناهمگون بین روندهای هنجاری است که نهاد ناآرام و درعین حال ازلی یک سنّت سرمدی را تثبیت میکند.حوادث تاریخی که در مجموع بستر گذار یک فرهنگ را در طول و عرض زمان و مکان تحدید و تعیین میکند خود زمینه و گسترهای است که بر فراخنای آن عوامل و عناصر پرجنبوجوش یک فرهنگ نقش یگانهء خود را بتناوب ترسیم کرده بثبت میرساند.بعد از آنکه بوسیلهء محققین علم تاریخ مسیر تاریخ یک فرهنگ بر ابعاد زمان و مکان نقش بست و بر جراید مکتوب و مشروح یک قوم بثبت رسید،وظیفهء بازیابی و ارزیابی آن روندهای هنجاری که شالوده و خمیرمایه یک سنّت دیرپا را تشکیل میدهد همچنان برای ارباب تحقیق و نظر باقی ماند.آنچه امروز پیش روی پژوهشگران و متفکرین درگیر با ساختارهای فرهنگی و اجتماعی است سعی در شناخت و ارزیابی ماهیّت و عملکرد آن دسته از عناصر متشکلهء یک فرهنگ است که از پس قرون و اعصار همچنان مطرح و در سرنوشت آدمی همچنان دخیلند.[7]فقط از این گذر است که مطالعه و بررسی تأویلی عوامل و عناصری که سنّتگذار یک فرهنگ پایدار بودهاند در جهان معاصر محلی از اعراب پیدا میکند و برای گوشهای پر بشر امروزی حرفی درخور شنیدن و سخنی شایستهء تأمّل باقی میگذارد.[8]
ولی محّل و ممرّ حضور و عبور این ضوابط و روابط فرهنگی کجاست؟برای این منظور باید به محضر عالی مظاهر و دستاوردهای عالیهء یک فرهنگ شرف حضور یافت.فلسفه و کلام،تصوّف و عرفان نظری،شعر و ادبیات،هنر و معماری،علوم و فنون ازجمله طرق مختلفی است در خطاب و نیز بزرگداشت حقایق سرمدی و استوار یک فرهنگ.همین علوم و فنون نیز خود راهگشای و راهبر کشف و شهود آن عوالم و حقایق است.چون اینها ماحصل فکر و روح بشر فرهیخته است پس در بطن فرهنگ به فرهنگ عرضه و خطاب شدهاند و بدین سبب در نهاد وجودی و عملکرد حضوری آنها میتوان پی به حقایق ازلی مختص آن فرهنگ برد.یکی از مهمترین روشهای حقّه و مثمر ثمر راه یافتن به حقایق اصولی مستتر در نهتوی یک فرهنگ همین راهیابی به بازتابهای علمی،فلسفی،و هنری آن است.استنباط شالودهء اعتباری و مرجعیّت نهادهای اجتماعی نیز راه به همین مقصد میبرد.ولی هرچه علم و هنر در محدودهء سنّتیتری فرم گرفته باشد تماس و ارتباط همگونتر و مستقیمتری با حقایق زیربنایی خود دارد.مع هذا علوم و فنون و هنرهای معاصر نیز بههرحال ارتباط خود را با تلاطم فرهنگهای مادر حفظ کردهاند.از این تداوم و تکاثر عینی و ذهنی بین فرهنگ و نمودهای مختلفهء آن به هر تقدیر گزیری نیست.
بطور کلی مظاهر تجلّی یک فرهنگ را به چهار گروه میتوان تقسیم کرد:(1) واضحترین سازمان عینی که ضوابط و روابط مستتر یک فرهنگ شالودهء اعتباری آن را تشکیل میدهد اجتماع مدنی و نهادها و گروهبندیهای مختلف متشکلهء آن است؛(2) یک فرهنگ همچنین در موازین اخلاقی که شالودهء مرجعیّت و حیثیّت رفتار فردی و گروهی است خود را بمنصّهء ظهور میرساند؛(3)آثار هنری نیز در تبلور و تجسم خصلتهای زیباشناسی انسان فرهیخته مجال نمود و ظهور به عناصر ذاتی یک فرهنگ میدهد؛و بالاخره(4)متون کلاسیک انواع علوم و مشارب و مکاتب فکری سرشار از عالیترین نمودهای خصائل هستیبخش و سنّتگذار یک فرهنگ است.با آنکه این تقسیمبندی ابتدایی بههیچوجه جامع و مانع نیست ولی طرحی کلی از بازنمودهای عینی عناصر ذاتی یک فرهنگ بدست میدهد.[9]
در این مقالهء کوتاه فرصت بحث مفصل دربارهء این چهار گروه نیست.با اشارهای گذرا به سه مورد اول توجه نزدیکتری به مورد چهارم یعنی متون کلاسیک خواهد شد.
تشکیلات سازمانی یک جامعه،نهادها و گروهبندیهای اجتماعی،طبقهبندیهای اقتصادی،چگونگی روابط تولیدی،ساختار و عملکرد دولت همه ازجمله مواضع و مواردی است که یک فرهنگ ماهیّت خود را در آنها بروز میدهد.این جوانب مختلف یک جامعه همگی معنی وجودی و نیز اعتبار و مرجعیّت خود را مدیون فرهنگ واضع خویش است.همگونی و سنخیت سترده و مبسوطی فرهنگ و بازنمودهای اجتماعی آن را به هم مربوط و متصل میکند.با مداقّه و مکاشفه در نهادهای مختلف اجتماعی میتوان به زیربنای فرهنگی آنها راه یافت.زیربناهای فرهنگی از تداوم وجودی بیشتری برخوردار است تا بازنمودهای اجتماعی آنها.چهبسا تغییرات گسترده و بظاهر بنیانی که در سیاست و مدنیّت رخ میدهد ولی زیربناهای فرهنگی همچنان در آنها محسوس و ملحوظند.بسیاری خصیصههای ذاتی و زیربنایی فرهنگ ایرانی به فرهنگ و تاریخ اسلام رخنه و نفوذ کرده است.همچنین برخی آداب و رسوم رومی و هلنی در چهارچوب مسیحیّت به حیات خود ادامه داده است.و نیز عقاید و مبانی فرهنگی عرب جاهلیت حضور گستردهای در جهاننگری اسلامی دارد.[10]ولی به هر تقدیر در خمیرمایهء نهادهای اجتماعی انگارههای فرهنگی مزمن را میتوان ردیابی و بازشناسی کرد.هم در تکتک نهادها و اندامهای اجتماعی و هم در روابط و مناسبات متقابل آنها با یکدیگر انگارههای هستیبخش یک فرهنگ محل و مدخل حضور مییابد.چه در حرکت و چه در سکون و چه در لحظات شکوفایی و چه در اوقات بحرانی نهادهای اجتماعی و بخصوص سازمانبندیهای سیاسی نظیر دولت عمیقترین مراجع فرهنگی خود را بروز میدهند.ولی این بروز همواره توأم با استتار و استعارههای ذاتی و خاص یک فرهنگ است.در هر فرهنگی رابطهء استتاری و استعارهای منحصربفردی بین انگارههای فرهنگی از یک سو و مظاهر اجتماعی آنها از سوی دیگر وجود دارد.چگونگی این پیوند و نیز علت وجودی آن فقط از گذر توجّه و تأمّل در واحدهای مشخص«فرهنگی-اجتماعی»میّسر است.حلول و حضور انگارههای فرهنگی در نهادهای اجتماعی امری صامت و ثابت نبوده و در صیرورت دائمی است.[11]به تعبیری این صیرورت مدام از فرهنگ به اجتماع انرژی و موتور حرکت تاریخ است.جوامع در بستر تاریخ در حرکتند زیرا که فرهنگ در جوامع و نهادهای متشکلهء آنها جاری است.رشد و نمو فرهنگها و جوامع بسوی تشخیص عالیترین انگارههای خود و یا سقوط و ذبول آنها به سخیفترین مدارج بربریّت همه در گرو رابطهء متقابل و متکامل فرهنگ و جامعه است.
بررسی روابط و مناسبات همهجانبهء فرهنگ و اجتماع به فرصت و تأمل بیشتری احتیاج دارد.
انگارهها و ضوابط فرهنگی همچنین در مکارم و موازین اخلاقی محضر حضور مییابد.معائیر و مدارج خوبی و بدی،زیبایی و زشتی،صواب و خلاف و غیره همگی ریشه در شریانهای حیاتی یک فرهنگ دارد.گناه و شرم دو خصیصهء فرهنگی بشر است که از قبل آنها موازین اخلاقی بر وجدانیات فردی حاکم میگردد.تعلق اخلاقی به یک فرهنگ و احساس گناه و شرم از شکستن مکارم عالیهء آن فرهنگ پدیدههای متقارنند. نزول و سقوط یک فرهنگ تناسب مستقیم با تزلزل و یا تشتّت انگیزههای فرهنگی گناه و شرم دارد.سیطرهء مستدام یک فرهنگ بر وجدانیات فردی جز از طریق تعبیه و تشدید مکارم معتبر اخلاقی میّسر نیست.اعتبار و مرجعیّت اصول اخلاقی امری جزمی و لایتغیّر است.در هیچ محدودهء فرهنگی تحکیم اصول اخلاقی نسبی و متغیّر امکانپذیر نیست. تخّلق و تعلّق انسانها به مبانی اخلاقی فرهنگشان البته همواره امری است تابع درجات و کیفیّات.ولی حقّانیت اصول متعالی یک فرهنگ متغیّر و تابع شرایط در نوسان نیست.
حدوث و قدم فرهنگ و مکارم اخلاقی مستتر در آن بههرحال امری است جزمی و مشمول منطقی جدلی.قدر مسلّم آن است که این دو لازم و ملزوم و مکمّل یکدیگرند. ولی آنچه در فاصله نزدیکتری با فهم و استنباط بشری قرار دارد کیفیّت و ماهیّت مکارم اخلاقی است تا انگارههای فرهنگی مولّد آنها.ولی این رابطهای تولیدی،بمعنی متعارف و امری یکجانبه نیست.فرهنگ و مکارم اخلاقی حضور و اعتبار یکدیگر را تثبیت و تأیید میکنند.به همین دلیل با مداقّه و مکاشفه در موازین اخلاقی ره به زیربنای فرهنگی و نیز علت العلل آنها میتوان برد.[12]
یکی دیگر از ارجمندترین دستاوردهای فرهنگی بشر که دستاویز انسان معاصر جهت راهیابی به عوالم معانی فرهنگ میتواند بود عنصر زیبایی و ذات زیباییآفرین و زیباستای آدمی است.[13]زیبایی و شناخت آن در هنر رمز رموز و راهگشای به سر چشمههای ازلی یک فرهنگ است.در لحظهء خلقت زیبایی،چه در بیتی از یک غزل و یا در طرفه چرخش قلمی در کنج صورتکی در یک مینیاتور،بشر خاکی ورای هستی محدود و مسدود خود قرار دارد و از خویشتن خویش بیرون آمده است.«خود»که نقاب زمان و مکان است بر اصل اصیلی که واسط و واصل انسان است به حقایق ازلی فرهنگ او در هنگام خلق زیبایی از چهرهء جان برداشته میشود.در مضمون کلام حافظ که:
حجاب چهرهء جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
صرفا و ضرورة به دنبال لحظهء غایی دیدار شاهد ومشهود در رستاخیز موعود نباید گشت.در پهنهء زندگی زمینی لحظات فراوانی میّسر بوده است که پرده از چهرهء جان برداشته میشود و انسان در خالصانهترین خلاصهء خود به کشف و شهود حقایق ازلی فرهنگ خود میرسد.در آن هنگام که حافظ از حجاب چهرهء خویش پرده برمیگیرد و یا بهزاد به ترسیم نقشی از هستی در خمجویی و یا رامش آهویی پرده برمیگیرد،غزل حافظ و تصویر بهزاد مناظر اعلیای است که در اوج زیبایی خویش روی به گلشن رازهای نهفتهء فرهنگ ایرانی دارد.این رازها که به صور و اشکال مختلف نقشپرداز و مایهگذار حرکت دیرپای فرهنگ ایرانی بوده است رمز اعجاز کلام و تصویر مقدّسی است که گاه بر زبان مولای روم جاری است و گاه بر قلم آقا میرک.
هم در ذات وجودی آثار هنری و نیز در تجارب و عوالمی که از ارتباط ذهنی و عاطفی با آنها به انسان متعلّق به آن فرهنگ دست میدهد حقایق متشکلهء یک فرهنگ متمرکز و مستتر است.[14]شاید به تعبیری صرفا در ذات همین برخورد است که جرقههای نور معرفت بر عناصر وجودی فرهنگهای سنّتی میتابد.یک تجسّم هنری ناب که خود در وهلهء اول از برخورد روحی متعالی با خصیصههای ذاتی یک فرهنگ پویا بوجود آمده است متبلور بار عظیم عاطفی و ذهنی است که در تماس و تقابل مجدّد با آن انسان معاصر تجارب اسلاف فرهنگ خود را دوباره تجربه کرده و زندگی میکند.در این«دوباره-زندگی»نهتنها بدیهیترین شرایط و مبانی تداوم یک فرهنگ مندرج است بلکه عالیترین دستاوردها و دستاویزهای یک نظام زندگی فرهیخته خود را در معرض شناخت ناظران و واقفان به حرمت و عظمت آنها قرار میدهد.
ولی عالیترین مظهر نمود یک فرهنگ همانا متون و دفاتر ماندگار و متعالیهای است که از پس قرون و اعصار نبض حیات مدنی پیشینیان را پیش روی ما میگذارد.این متون فرهنگ مجسّماند.هر برگ این متون جام جهاننمایی است که در صافی شفاف آن حجاب قرون از چهرهء محجوب فرهنگ و عناصر ذاتی آن برداشته میشود.
ولی دسترسی و شرف حضور یافتن به این متون امری ساده و مسجّل نیست.برخی از بدیهیترین و ابتدائیترین اسباب و لوازم این عمل هنوز در شرف تکوین است.دو شرط اساسی و اولیهء دستیابی به این هدف عبارتاستاز:(1)تثبیت صور حقیقی متون کلاسیک؛(2)ممارست و توانایی در فن تأویل و تفسیر.آنچه تاکنون ماهیّت اکثر قریب باتفاق برخوردهای مستقیم با متون کلاسیک را تشکیل داده است اولا تعیین و تثبیت این متون و صور صحیح آثار علمی و هنری و سپس انواع مختلف ستایشها و قدردانیها و تعظیم و تکریمهای خالصانه است که متأسفانه در این حدّ پاسخگوی مسایل فرهنگی معاصر نیست.در نهایت خلوص نیّت و با توانایی علمی اعجابانگیزی محققین علم و ادب معاصر متون ماندگار فرهنگ سنّتی ایران را کشف و ثبت کردهاند و ستایشها نمودهاند.[15] ولی چون اینقدردانیها و منزلتیابیها با فراغ کامل از مسایل حاد فرهنگی معاصر صورت گرفته بوده است و بظاهر نوعی گریز مصنوعی از واقعیتهای دشوار جهان پرآشوب فعلی بنظر میرسد.صرف ابرام و اصرار به رجعتی کلّی و اصولی به گذشتهای خیالی نیز راه به سویی نمیبرد.اصولا غرض از شناخت تأویلی عناصر فرهنگ سنّتی صرفا تقدیر و تکریم آنها نیست.با تکیه بر این عناصر ذاتی فرهنگ منظور استفهام و استنباط ماهیّت و سازمان وجودی آن فرهنگ و روندهای متکامل و یا متناقضی است که جهات حرکت تاریخی آن را تعیین کرده است.ولی این مهم بدون تأمل و توقف کامل بر محور یک متن و یا یک اثر هنری و یا یک نهاد اجتماعی و یا یک پدیدهء اخلاقی میّسر نیست.[16]
باید به نهانخانهء ذهن و روح مولانا و سعدی و حافظ از طریق شعر آنها،و یا به نهتوی فکر ملاصدرا از گذر الواردات القلبیه فی معرفة الربوبیه او،و یا به طرح پیچپیچ عبورومرور تصویر در مینیاتورهای بهزاد و آقا میرک راه یافت و سپس از آنجا که معبر زیبای فرهنگ ایران است نقبی به زندگی معاصر زد:اینجا که هنوز گونهای و طرحی بهم آمیخته از تصویر کامل دیروز سرنوشتساز ایرانی امروز است.
در این مطالعات باید به دنبال آنچنان ضوابط و روابط عمیقی گشت که در کنه و بیخ و بن فرهنگ هستی را بطور کلّی و موضع انسان را در آن بطور اخّص تعریف و تثبیت میکند.با رسوخ بدین عمق ما بناچار به ریشههای متافیزیک یک فرهنگ تنومند میرسیم که اولا به دلیل ماهیّت مرموز و مستور خویش و نیز بسبب پیچیدگی تاروپود آنها در نهتوی تاریخ به اشکال ارتباط ذاتی و حیاتی خود را با عوالم مشهود و ملموس باز مینمایند.ولی همچنانکه تنه و شاخه و برگ و گل و میوهء یک درخت به ریشههایی تو در تو و گسترده در زیر زمین و پنهان ز دیدهها متکی است،مشهودات و ملموسات عینی یک فرهنگ هم در سطح سازمانهای اجتماعی،نهادها و گروهها،سیاست و مدنیّت و نیز شخصیت انسانها و عوالم عاطفی و ذهنی آنها همگی منوط و مربوط به اصول جزمی مستور و محجوبی است که ریشههای فرهنگی یک قوم را تشکیل میدهد.[17]
باتوجّه به هرجومرج عظیم ایدئولوژیکی که امروزه توجّه و تمرکز روحی انسانها را به تشنّج و تفرقه انداخته است،ضرورت نقد و بررسی متون کلاسیک فرهنگ ایران بیش از پیش ضروری مینماید.شاید به تعبیری تداوم و اعتبار نحلههای فکری و عرفانی متعدد فرهنگهای سنّتی فقط از طریق همین مطالعات تأویلی آنها میّسر باشد.متون کلاسیک درطی قرون و اعصار حامل بار معنوی و هنجاری متبلوری بودهاند که عوالم و رجاوند و سرمدی را به جهان و هستی بشر پیوند میدهد.حرکات مستدیر این متون بر حول محور حقایق ازلی یک فرهنگ کل حرکت تاریخ را دربر میگیرد.دریافت ماهیّت و چگونگی این اتصال و حرکت تنها طریق دستیابی به سرچشمههای اعتباری و اعتقادی یک فرهنگ است.بنابراین بههیچوجه منظور از شناخت و ارزیابی متون کلاسیک، آشنایی با«تاریخ»یک فرهنگ نیست.آشنایی با تاریخ تحولاّت و تطورات یک فرهنگ البته حائز کمال اهمیّت است.ولی غرض از مطالعهء تأویلی متون قدیم دستیابی به عینیّت محض موضوعات موردتوجه متفکرین طراز اول یک فرهنگ است.[18]در یک متن کلاسیک فرهنگ و متفکر متعلق به آن در تقابلی رودررو عمیقترین عناصر متشکلهء یک سنّت سرمدی را در مدّنظر قرار میدهند.دستیابی به این قبیل ساختارها و بافتهای فرهنگی صرفا از طریق وقایعنگاری اعصار گذشته مقدور و میّسر نیست.با گذار از بازنمودهای فرهنگی-که اغلب در مشارب فلسفی،مکتب ادبی،و یا فرآوردههای علمی و هنری بمنصّه ظهور میرسد-و در بافت تأویلی آنهاست که میتوان اولا به ماهیّت و وجود چنین طرحهایی در بافت کلّی یک فرهنگ پی برد و ثانیا اهمیّت ذاتی آنها را در تداوم گذشته و حال و آیندهء یک روند فرهنگی بازشناخت.
قدرمسلّم آن است که در قوالب سنّتی خود این متون و مکاتب از حقانیّتی اصیل و اعتباری ذاتی برخوردار بوده و هریک بنوبهء خود سندی و بازتابی از حقیقتی ازلی که مایه و شالودهء تعریف و تبیین آنهاست بدست دادهاند.درگیری با این متون در جهان معاصر به دلیل موانع عدیدهای بصراحت نمیتواند برخوردی سنّتی و جزمیباشد.انسان امروز به هر تقدیر از محدودههای سرمدی و مقدّس خود به تعبیری شایع سر باز زده و با میراث فرهنگیاش برخوردی رویاروی و نه بالذّاته دارد.مع ذلک از این برخورد رویاروی میتوان سود بسوی بهرهوری و شناخت حقایقی جست که همانقدر در نظام زندگی معاصر دخیل است که در سازماندهی جوامع و فرهنگهای سنّتی.[19]
ماهیّت و چگونگی این رویارویی با متون کلاسیک نیز خود مسألهای قابلتأمل است.در برخوردی تأویلی با متون و مکاتب فکری سنّتی میتوان یا روشی صرفا استنباطی و استفهامی داشت و یا اینکه در عینحال به نقد و ارزیابی این مواضع و موازین دیرینه نیز پرداخت.اتخاذ یکی از این دو روش یک مسألهء صرفا روش شناختی نیست.این دو حکایت از دو جهانبینی بالنسبه متضاد میکند.برای استنباط تأویلی از یک متن و یا یک مکتب بدیهیترین و ابتدائیترین مراحل قرار گرفتن ذهنی در فضای فرهنگی و عاطفی ناظمان و واضعان آن متون و مکاتب است.بدین منظور نفوذی صادقانه و هوشیار در بطن ماهیّت و وجود متن و یا مکتب موردنظر ضروری و اجتنابناپذیر است. ولی درعینحال برای نقد و بررسی«عینی»از چنین پدیدههای فرهنگی فاصلهای ذهنی و عاطفی بین ناظر معاصر و منظور سنّتی ضروری است.[20]در چنین حالتی ناقد و متن مورد بررسی ضرورة در دو محدوده و حوزهء ذهنی مجزّا و مستقل از یکدیگر قرار میگیرند.در منطقی جدلی بین این دو روش تأویلی است که برخوردی عمیق،پویا و کنکاشگر با متون و مکاتب سنّتی میّسر است که درعینحال پاسخگوی بحرانهای فکری و عقیدتی جهان معاصر نیز میتواند بود.[21]
لزوم این روش دوجانبه و این منطق جدلی همچنین در بافت سنگین و بار عظیم معنوی دستاوردهای هنری بخوبی هویداست.در یک متن کلاسیک که نشانه و نمودار مسجّلی است از یک فرهنگ ریشهدار مسائل و مواردی بیش از مبانی مربوط به یک علم خاص مستتر است.تمامی تجارب فرهنگی و اجتماعی یک ملّت را میتوان از پس رموز و کنایات و اشارات و تنبیهات این متون استنتاج کرد.یک متن فلسفی، ادبی و یا عرفانی که از بوتهء آزمایش زمان پیروزمندانه بیرون آمده است حکم منشور متبلوری را دارد که با تابش اشعهء تفسیر و تأویل و استنباط بر آن انوار متعدّد و متلّونی بر حوزههای فرهنگی یک قوم تابیده شده شالوده و ساختار وجودی و ماهیّتی آنها را روشن میکند.
برای دست یافتن به این مهمّ مطالعات مبسوط و گستردهای در مبانی فلسفهء تأویلی معاصر جهت اتخاذ روش تحلیلی مناسب در مطالعهء متون کلاسیک فرهنگ سنّتی ایران ضروری است.از طریق مطالعهء این متون به روش تأویلی راه بسوی یافتن حقایقی ازلی میتوان برد که در پس این متون نهفته و ماهیّتپرداز هویّت و ماهیت فرهنگ ایرانی بوده است.در این مطالعات تأویلی تلفیقی استوار و همسنگ مورداحتیاج است از روشهای تعبیری معاصر و نفوذی هموزن و همهجانبه در محدودهء منسجم یک متن کلاسیک.انجام این امر مسألهای صرفا فکری و محدود و مسدود در برج عاج فراغت و غفلت از مسایل حاد بشر امروزی نیست.بررسی تأویلی متون کلاسیک فرهنگ ایران در جهان معاصر بیش از هردورهء دیگری ضروری مینماید.[22]این متون که تبلور منّور و گویای فرهنگ دیرپای ایرانی است طرحها و روندهای هنجاری این قوم را در طی قرون و اعصار حفظ و حراست کرده و نیز در تشکل ماهیّت و وجود ساخت و بافت جامعه و فرهنگ معاصر دخیل و درگیر بودهاند.نه بدون استنباط و نقد و ارزیابی این متون دستیابی به عناصر متشکلهء فرهنگ سنّتی میّسر است و نه بدون درک این عناصر دیرپا رویارویی با مسائل فرهنگ معاصر.متون کلاسیک که خود از تقابل و تداخل جدلی یک فرهنگ استوار با ارواح و افکار متعالی قدّیسان و متفکران ایرانی بوجود آمده است،ماهیّت این منطق جدلی را در خود حفظ کرده و بتناوب ناقل گویای آن در طول تاریخ بودهاند.[23]وجود حواشی و تعلیقات و تفسیرات مختلف و متعدد بر متون کلاسیک برخلاف تصّور برخی صاحبنظران معاصر دلیل رکود و جمود فکری نمیتواند بود.برخورد رویاروی و جاندار با متون کلاسیک در هریک از ادوار گذشته مبانی ساختاری فرهنگ ایرانی را به تعبیر و تفسیر و تأویلی مثمر و مؤثر در جهت تداوم انگارههای هستیبخش آن کشانده است.
با پیشرفتهای گستردهای که در طی قرن گذشته در علوم تفسیر و تأویل صورت پذیرفته است اسباب و ابزار حلول و دخول محتاطانه به بافت و روند فرهنگها بیش از پیش آماده و مهیّاست.در حالیکه قسمت عمدهء مطالعات فرهنگها در یکی دو قرن گذشته بیشتر در زمینههای تاریخی و یا ویراستاری صور اصّح متون صورت گرفته است در حال حاضر مطالعات تأویلی متون و بررسیهای تحقیقی مسایل فرهنگی و اجتماعی با اتکاء به دستاوردهای علوم اجتماعی و انسانی در رأس دستورالعمل ارباب تحقیق و نظر قرار دارد. باید با احتیاط کامل و باتوجّه وافی به ماهیّت و تناسبات وجودی هر فرهنگی ضوابط و ساختار هنجارهای رفتاری و پنداری مستتر در انگارههای ذاتی آن را بازیافت و بازشناخت.شاید به تعبیری در بحبوحهء خلجانهای عمیق فرهنگی معاصر بازشناسی این هنجارها و انگارهها و نیز دریافت ارتباط و تشکیلات سازمانی آنها با یکدیگر یگانه محل اعتبار و تداوم آنها باشد.
ریشهء این اعتبار را باید در پیچیدگی و انسجام متون ماندگار جستجو کرد.مایه و شالودهء هر متن اصیل که مهر تأیید فرهنگ خود را پذیرفته است شهادت و درعینحال تحقّقی است بر اصولی لایزال و سرمدی که حقانیّت آن فرهنگ را تعریف و تثبیت کرده است.[24]این اصول که همواره در حوزهها و ساختارهای فرهنگی مختلف مستتر است همگی بازتاب حقیقتی است که بالاترین مرجع و مأخذ حقانیّت یک سنّت دیرینه است.از خصلتهای دیرپای فرهنگهای سنّتی است که هم این اصول استوار و هم آن مرجع المراجع غایی را در پوششی از نمودهای رفتاری و اخلاقی مستور میکند.هیچ فرهنگی از استتار عناصر مقدس و ازلی خود در هالهای از استعاره و تمثیل مستثنی و متبری نیست.به تعبیر حقانیّت و اعتبار این اصول سرمدی از یک طرف و تداوم و اعمال نفوذ آنها در افکار و اعمال افراد از طرف دیگر در گرو همین استتار پردامنه است. پرداختن و مواجهه با این اصول ازلی مستتر در بازنمودهای فرهنگی شالوده و اساس گسترش علوم انسانی در مهد پرورش سنن دیرپاست.در گسترهء فرهنگ ایران فلسفهء مشّایی و اشراقی،کلام معتزلی و اشعری و نیز عرفان نظری،در جلوههای ادبی و هنری آنها، ازجمله مواقف مختلفی است که در آنها ماهیّت و وجود این انگارههای هستیبخش و نیز استعارهها و تمثیلات استتاری آنها اندیشیده و تجربه شده است.[25]
انسان،خلقت،هستی،و دیگر مفاهیمی اصولی از این دست بار عظیم فرهنگی را بدوش میکشند که سنّتگذار و هستیبخش اهمیّت و کاربرد تاریخی آنان بوده است. قدم اول در شناخت و ارزیابی هستههای وجودی هر فرهنگی تدوین و تثبیت این مفاهیم و نیز تشخیص روابط و مناسبات متافیزیکی آنان با یکدیگر و دریافت سهم گسترده و حیاتیشان در حرکت تاریخی فرهنگ بر پهنهء زمین و زمان است.آنچه به سمت وارثان یک فرهنگ دیرینه و در حال حاضر متشنج امروزه پیش روی ماست شناخت همهجانبه و اصولی آن دسته حقایق ازلی و سرمدی است که در ارتباط با یکدیگر فرهنگ سنّتی ما و نیز آشفتگی فرهنگی معاصر را بیکباره رقم زده است.در عصر تهاجم و تخاصم ایدئولوژیهای لجامگسیخته و تسلّططلب عبودیت و سرسپردگی تصنعی و بیارادت به موازین فرهنگهای سنّتی و نه عداوت و کینهتوزی مغرضانه و بیرویه بدانها راهگشای بشر خاکی از مخمصهء تنگ و تاریک ازخودبیگانگی و پوچگرایی است.وارثان فرهنگ توفنده و پرشتاب ایران در فردای عصر ایدئولوژیک خود بناچار رو به وظیفهء خطیر شناخت اصولی موازین و مدارج فرهنگ دیرینه و دیرپای خویش خواهند شتافت.در بامداد بیداری از خمار ملالآور و کسلکنندهء رمانهای عظیم و سخت توخالی نسیم جانپرور حقایق ازلی پاسداران و گنجینهبانان اصالت فرهنگ ایران را روح دوباره در کالبد خسته خواهند دمید و تبار و اعتبار آدمی یک بار دیگر نه در سرسپردگی به ایدهآلی میانتهی و یا تکلّفی به مکتبی کاذب که بر شناخت و حفظ حریم حرمت مدنیّتی فرهیخته رقم خواهد خورد.
[1]. این ارتباط ضمنی بین جهان هستی و عوالم و رجاوند و مقّدس اساس اعتبار یک فرهنگ است.برای بحثی مبسوط پیرامون این ارتباط ر.ک.:
. clifford geertz,the interpretation of cultures,new yor:basic books,1973;pp.87-125
[2]. در دل هر فرهنگ تضادی ذاتی عوامل و عناصر تکلّف و تفرقهء اخلاقی را بهم وصل کرده و موجب حرکت آن فرهنگ بر بستر تاریخ میشود.در هر انقلاب فرهنگی ضرورت ادغام این تکلّف و تفرقه از هم متلاشی شده،افکار و اعمال آدمی معنی وجودی خود را تغییر میدهد.برای اطلاع بیشتر در زمینههای این نظریهء فرهنگ ر.ک.:
philip rieff,the triumph of the therapeutic:uses of faith after freud,london:chatto and . windus,1966;pp.232-261
[3]. انگارههای متشکّلهء یک فرهنگ طرحهایی زیربنایی و ازلی است که همواره با جهانبینی متافیزیک و فراتاریخی آن فرهنگ توأم و همنواخت است.در جریان گذرای تاریخ و در مسیر حوادث سیاسی و اجتماعی،این انگارهها مجال تجلی و مجرای عبور مییابد.علیرغم انحصار تاریخی حوادث مختلف،همواره انگارههای فرهنگی یک قوم مجاری معیّنی را برای حرکت تاریخی تثبیت و تحدید میکند.اهمیت کتابینظیر سیر الملوک(سیاست نامه)خواجه نظام الملک(باهتمام هیوبرت دارک،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1355)در اشارهء مبسوط به همین ضوابط و انگارههای فرهنگی است که در همهشمولی فراتاریخیشان دورههای مشخّص یک فرهنگ را دربر گرفته توجیه و تفسیر میکند.
[4]. برای بررسی جامعی پیرامون موازین اخلاقی،سازمانها و روابط اجتماعی،و فرهنگ ر.ک.:
emile durkheim,moral education:a study in the theory application of the sociology of . education.with a new introduction by everett k.wilson.new york:the free press,1961;pp 15-126
[5]. وسیعترین و عمیقترین مطالعات پیرامون این ارتباط هنجاری بین اسلام و ایران بعنوان دو حوزهء فرهنگی توسط هانری کوربن صورت گرفته است.ر.ک.به کار عظیم او در این زمینه:
: henry corbin,en islam iranian:aspect spirituels et philosophiques.4 volumes.paris
. gallimard,1971
[6]. از قدیمترین منابعی که به کیفیت و ضرورت این استتار در قالب استعارهای اشاره کرده است جمهور افلاطون است.در این استعاره آدمیان به عروسکهای بهم زنجیر شده و واقع بین نوری از پشت و دیواری از جلو تشبیه شدهاند.تنها تصّور ایشان از هستی و حقیقت خویش تصاویر رقصانی است که بر دیوار مقابل میبینند.نگاه مستقیم به منبع نور بجز تجربهء تاریکی محض در دل نور بدنبال ندارد.پس تصّور حقیقت در نظر ایشان جز از طریق پرداختن به تصاویر حقایق میسر نیست.ر.ک.:
: plato,the collected dialogues,edited by edith hamilton caIRNs.princeton . princeton university press,1961;”republic,”7.514 sq.,7.532 b sq
همین معنی در کلام اعظم مولانا چنین است:
گفتمش پوشیده خوشتر سرّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه گوی این ؟؟به که پنهان ذکر دین پردهبردار و برهنه گو که من می نخسبم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو میخواه لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش از این از شمس تبریزی مگوی
جلال الدین محمد بلخی،مثنوی.بکوشش دکتر محمد استعلامی.تهران:زوّار،1360:دفتر اول:135-142، ص 15.
[7]. هانس گئورگ گادامر( hans-georg gadamer فیلسوف تأویلگرای( hermeneutician ) معاصر این خاصیّت فرهنگ را«تأثیرگذاری مدام تاریخ»( wirkungsgeschichte )مینامد.عینیّت فرهنگ همواره در ذات وجودی انسان متعّلق به آن فرهنگ حضور دارد.«انسان بیفرهنگ»تضاد در لفظ و معنی است.ولی فرهنگها همیشه ریشه در گذشتهای تاریخی و یا فراتاریخی دارند؛به همین دلیل«انسان بافرهنگ»انسان متعلق به گذشته است.ولی تعّلق انسان به گذشته تعّلقی یکسویه نیست.انسان در محدودههای تاریخی مشخّص همانگونه گذشته را«میسازد»که گذشته انسان را.برای بحث مفصّلی در این مورد ر.ک.به
[8]. بین واپسگرایی بعنوان مفّری از مسایل حیاتی امروزی و شناخت تأویلی گذشته بعنوان دریچهای بر ارزیابی انسان در گذرگاه گذشته و حال فرقی اساسی وجود دارد:نخستین یا به تحلیلی قهقرایی از واقعیات حیاتی منجر میشود و یا به تحفیری محتوم از عینیّت بشر در مقابل مقدسّات گذشتهاش؛دو دیگر کلیّت یک فرهنگ را محدود و مسدود به حوزههای تاریخنگاری نمیداند و بشر را در تقابلی پیوسته با انگارههای سرمدی فرهنگ خویش میبیند. برای مطالعهء جمعی پیرامون ارتباط گذشته و حال ر.ک.:
. edward shills,tradition,chicago:the university of chicago press,1981;pp.195-212
[9]. لازم به یادآوری است که ارتباط مفروض بین بازنمودهای عینی یک فرهنگ و عناصر ذاتی متشکّلهء آن مبتنی بر نظریههای«معنی شناختی»( cognitive )فرهنگ است و نه دیدگاههای«رفتارشناسی»( behaviorist ). نظریههای معنیشناختی که بزرگترین واضعین آنها در علوم مردمشناسی و جامعهشناسی لوی استروس(- levi straus )فرانسوی و کلیفرد گیرتز( cliford geertz )امریکایی هستند فرهنگ را تجسّم و تبّلور معارف عمومی در قوالب نمادی و تمثیلی مختلفه میشناسد.برای بحثی پیرامون این نظریههای فرهنگ ر.ک.:
roy g.d”andrade,”cultural meaning systems,”in richard a.levine eds.)culture theory:essays on mind,self,and emotion,cambridge university ) . press,1984;pp.88-119
[10]. برای مطالعات گستردهای در نفوذ فرهنگهای غیراسلامی در رشد و تکوین مراحل اولیهء اسلام ر.ک.به فصول اول تا ششم،جلد اول این کتاب:
m.m.sharif,a history of muslim philosophy,wiesbaden:otto harrassowitz,1963;2 . volmes
[11]. برخی انگارههای عمیق فرهنگی حتی پس از انقلابات عظیم حضور خود را در نهادهای فکری و اجتماعی ادامه میدهند.تعدّد روندهای فرهنگی ایران قبل از اسلام در فرهنگ اسلامی موضوع موردتوجه برخی صاحبنظران بوده است؛بعنوان مثال ر.ک.:
henry corbin,spiritual body and celestial earth:from ma-dean iran to shi”ite iran, . princeton:princton university press,1977
[12]. برای بحثی در این مورد ر.ک.:
emile durkneim,moral education:a study in the theory and application of the sociology of . education,new york:the free press,1961
[13]. مهمترین نظریهپردازی که در زمینههای فرهنگی هنر بررسیهای گستردهای داد زیباشناس ایتالیایی بنه دیتو کروچه(1866-1952)است.به همین اثر او در مبحث زیباشناسی ر.ک.:
.( benedito croce,aesthetic,boston:nonpareil books,1978(1909
[14]. به تعبیری راز بقاء و تداوم تاریخی آثار ارزندهء ادبی و هنری نظیر غزلیات حافظ و رباعیات خیّام همین خاصیّت ذاتی آنها در دوبارهسازی تجارب و عوالم خاص فرهنگی است.
[15]. از پس تعیین و تثبیت متون صحیح برخی آثار کلاسیک مطالعاتی جهت رسوخ به عمق انگارههای فرهنگی آنها نیز صورت گرفته است.از این قبیل مطالعات بسیار نادر باید از در کوی دوست شاهرخ مسکوب(تهران:خوارزمی، 1357)و از کوچهء رندان دکتر عبد الحسین زرینکوب(تهران:کتابهای جیبی،1349)نام برد.به زبانهای اروپایی هم مطالعات زیر قابلتوجه است:دربارهء مولانا جلال الدین رومی:
. a.schimmel,the triumphal sun:london:east-west phblications,1978 w.chitick,the sufi path of love:the spiritual teaching of rumi albany:stste university of . new york press,1983
دربارهء فرید الدین عطّار:
hellmut ritter,das meer der seele gott,welt und mensch in den geschichten fariduddin . ”attar,leiden:brill,1955
و مقالهء کوتاه ولی بسیار مهمّی دربارهء حافظ:
hans heinrich schaeder,”lasst sich die,”seelische entwicklung des dichters hafis ermitteln?” . orientalistische literatur-eitung,45(1942),cols.201-210
[16]. برای بحث مقدمّاتی مبسوطی پیرامون ضرورت این تأمل ر.ک.:
hans-georg gadamer,philosophical hermeneutics,berkeley:university of california press, . 1976,pp.1-104
[17]. در ضرورت این مستوری،کلام شیخ محمود شبستری حجّت است:
حدیث زلف جانان بس دراز است چه شاید گفت از آن کاین جای رازست مپرس از من حدیث زلف پرچین مجنبانید زنجیر مجانین ز قدش راستی گفتم سخن دوش سر زلفش مرا گفتا فروپوش
(گلشن راز،باهتمام صابر کرمانی،تهران:طهوری،1361،ص 75.)
[18]. برای بحثی پیرامون جوانب و محدودیتهای تاریخی این«عینیّت محض»ر.ک.به فصول اولیه:
. hans-georg gadmer,warheit and methode,op.cit
[19]برای بررسی عمیقی از نتایج برخورد«رودررو)با یک سنّت مذهبی ر.ک.:
. soren kierkegaard,the presem age,new york:harper and row.1962,pp.33-86
[20]. وجود فاصلهء ذهنی و عاطفی بین ناظر معاصر و منظور سنتّی درست نقطهء مقابل اصلی است که در حکمت متعالیهء ملاّ صدرا،بخصوص در مبحث حرکت جوهری،به«اتحاد عاقل و معقول»مرسوم است.
[21]. دربارهء تفاوت بین این دو روش تأویلی ر.ک.:
jurgen habermas,philosophical-political profile,cambridge:the mit press,1983,pp.189- . 197
[22]. شاید به تعبیری کّل ادبیات معاصر را تحلیلی و تأویلی از انگارههای فرهنگی سنتّی در تماس و تقابل با واقعیات جهان امروزی بتوان شناخت؛بخصوص باتوجه به شعرهایی نظیر«آخر شاهنامه»،«خان هشتم و آدمک» مهدی اخوانثالث و یا حکایاتی از قبیل بوف کور هدایت و شازده احتجاب گلشیری.
[23]. مقدّمههایی که بر شاهنامههای ادوار مختلف مینوشتهاند و در طی آنها حوادث متفاوتی را به فردوسی و جریان زندگی او نسبت میدادهاند ازجمله مواردی است که در آنها تداوم حضور یک متفکّر و یا یک اثر فرهنگی قرنها پس از تشکّل عینی آنها بچشم میخورد.در این مقدّمهها باید بدنبال امیدها و یأسهای متغیّر یک قوم گشت نه بازسازی«زندگی واقعی»فردوسی.
[24]. این مهّم یک از دلایل عمدهء تداوم معرفتشناسی( epistemology )واحدی است در طول تاریخ تفکّر ایرانی.
[25]. در حال حاضر مهمترین اثری که تحلیلی جامع ولی مقدماتی از این انگارهها بعمل آورده است کتاب پر ارج ایرانشناس فقید هانری کوربن است.ر.ک.:
. henry corbin,en islam iranian….op.cit

