بار و آیین آن در ایران (1)

بار در اصل به معنی«اجازه»است و آن آیین به تخت نشستن پادشاه و پذیرفتن‌ اشخاص است.بار یکی از مهمترین آیینهای درباری و کشورداری ایران و یکی از آشکارترین مثالهای پیوستگی و استمرار فرهنگ این کشور و نفوذ آن در فرهنگهای دیگر است.موضوع این گفتار پژوهش در جزئیات این آیین است در دوره‌های مهم تاریخ‌ ایران از زمان هخامنشیان تا عصر قاجار.

1-از زمان هخامنشیان برخی سنگ‌نگاشته‌ها از صحنهء بار شاهان هست که خود گواهی بر اهمیت بزرگ این آیین است.از آن جمله‌اند دو سنگ نگاشته از بار داریوش‌ اول(521-485 ق.م.)و اردشیر اول(465-425 ق.م.).سنگ‌نگاشتهء نخستین‌ (تصویر 1)در حفاریهای هیأت امریکایی در سال 1936 م.در محل گنج‌خانهء تخت‌ جمشید پیدا شد و اکنون در موزهء ایران باستان در تهران نگهداری می‌شود.در این سنگ‌ نگاشته که درازای آن 22/6 متر است،داریوش بر تخت نشسته است و جامهء گشاد و چین‌داری بر تن دارد که تا ساق پای او می‌رسد و در میانه با کمربندی بسته شده است. داریوش سبلتی با توک آویزان و ریشی بلند تا به سینه دارد.موی سر و ریش پادشاه جعد دار است و کلاه بلند معروف به کیداریس یا تیارا را بر سر دارد.در دست راست پادشاه‌ عصای بلند شاهی که سر آن دارای گلوله‌ای از زر است،و در دست چپ او گل نیلوفری‌ با ساقهء بلند و دو غنچه در چپ و راست دیده می‌شود.پادشاه با حالت افراشته نشسته‌ است و پشتی چرمی‌نشیمن تا شانه‌های او می‌رسد.پایه‌های نشیمن در بخش میانی به‌ شکل پنجهء جانور است و در جلوی آن یک چارپایه است که شاه پای خود را روی آن‌ گذاشته است و کفشی صاف و بی‌بند بر پای دارد.[1]در تصویر،در پشت پادشاه،ولی در (به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 1-داریوش بار می‌دهد.سنگ‌نگاشته‌ای است که در محل گنج‌خانهء تخت جمشید بدست آمد و اکنون در موزهء ایران باستان در تهران نگهداری می‌شود.

واقع در سمت راست او،خشایارشا ایستاده است.جامه و آرایش موی سر و ریش و سبلت او عینا مانند پادشاه است و در دست چپ او نیز نیلوفری به همان بزرگی و با دو غنچه دیده می‌شود.[2]خشایارشا دست راست خود را بلند کرده است و این نشان آن است‌ که او در حال سخن گفتن است.ایستادن خشایارشا در کنار پادشاه و یکسانی جامه و آرایش او با شاه و بویژه سخن گفتن او نه‌تنها دلیل بر این است که او در این زمان بعنوان‌ جانشین پدر برگزیده شده بود،بلکه نشانهء قدرت بزرگ او در زمان حیات داریوش نیز هست و این واقعه باید مربوط به پس از جنگ ماراتن( marathon )یعنی پس از سال‌ 490 ق.م.باشد،چه به گفتهء هرودوت(کتاب هفتم،بند 2-3)داریوش پس از این جنگ‌ خشایارشا را به جانشینی خود برگزید.در تصویر ما داریوش و خشایارشا در سطحی‌ بالاتر از اشخاص دیگر قرار گرفته‌اند.در تصویر،در پشت خشایارشا،ولی در واقع در پشت داریوش،مردی ایستاده است که دست چپش را روی مچ دست راست انداخته و حوله‌ای در دست راست خود گرفته است.تن‌پوش او همان جامهء گشاد چین‌دار ایرانی‌ است که تا قوزک پای او می‌رسد و مانند دیگران کفشی با سه‌بند به پای دارد(کفش‌ صاف و بی‌بند ویژهء شاه و شاهزاده است).این مرد کلاه باشلیک بر سر دارد و موی سر و صورت خود را در پارچه‌ای سه‌تو پوشانده است و ازاین‌رو برخی از محققان پنداشته‌اند که این مرد باید بدون ریش و لذا خواجه‌باشی حرم باشد که در دربار هخامنشی از نفوذ بزرگی برخوردار بودند.در این صورت روشن نیست که چرا حوله بدست دارد.ما پایینتر دوباره به این مطلب برمی‌گردیم.در کنار این مرد جاندار یا سلاحدار پادشاه که حلقه‌ای‌ در گوش دارد در جامهء مادی و شلوار و کفش سه‌بند ایستاده است.سلاحی که او حمل‌ می‌کند عبارت است از کمان و تبرزین و شمشیر معروف به آکیناکس( akinakes ).در پشت آنها دو سرباز کاخ در جامهء پارسی نیزه بدست ایستاده‌اند.در جلوی پادشاه مردی‌ در جامهء مادی و ریش جعددار کوتاه و گوشواره در حالی‌که در دست چپ عصای بلند دارد و دست راستش را جلوی دهانش گرفته بحالت خمیده و در سطحی پایینتر از تخت‌ شاهی ایستاده است و میان او و پادشاه دو اسفنددان نسبة بزرگ قرار دارند.این مرد بدلیل‌ عصایی که در دست دارد بارخواه نیست،بلکه خود رئیس بار و تشریفات دربار است، ولی در هرحال این صحنه یک رسم مهم بار را نشان می‌دهد و آن این‌که هنگام سخن‌ گفتن در حضور پادشاه می‌بایست دست خود را جلوی دهان بگیرند تا نفس آنها پادشاه را آزار ندهد.در پشت این مرد دو نفر در جامهء پارسی ایستاده‌اند که یکی از آنها نگهبان نیزه‌ دار کاخ است و دیگری دست راستش را بر روی مچ دست چپ انداخته و در دست چپ او سطل کوچکی دیده می‌شود.محتمل است که این مرد مأمور اسفنددانهاست و در سطل او دانه‌های اسفند است.از این گروه نه نفری شاه و شاهزاده و حوله‌دار و سلاحدار و رئیس بار در زیر سایه‌بان هستند و چهار نفر دیگر بیرون از آن.از آن‌جاکه بخش بالایی‌ سنگ‌نگاشته شکسته و از دست رفته است،از سایه‌بان تنها دو ستون چپ و راست آن‌ دیده می‌شود.ولی از راه سنگ‌نگاشته‌های دیگر تخت جمشید می‌دانیم که آسمانهء سایه‌بان نگارین و منگوله‌دار و دارای نشان اهورمزداست(تصویر 2).

تنها تفاوت مهم میان سنگ‌نگاشتهء بار داریوش که وصف آن گذشت با سنگ‌ نگاشتهء دیگر که بار اردشیر را نمایش می‌دهد(تصویر 3)در این است که در صحنهء بار اردشیر شاهزاده‌ای که بعدا باید جانشین شاه گردد نیست و بجای حوله‌دار شخصی با بادبزن ایستاده است که کارش خنک کردن هوا و راندن مگس است.جامهء این مرد عینا مانند حوله‌دار در تصویر پیشین است و او نیز همان کلاه را بر سر دارد و سروصورت‌ خود را در پارچه‌ای سه‌تو پوشانده است.از این‌جا روشن می‌گردد که مرد حوله‌دار نه‌ رئیس خواجه‌های حرم،بلکه مانند مرد بادبزن‌دار خدمتگار مخصوص شاه است و وظیفهء او این است که اگر بر صورت پادشاه عرق نشست با حوله خشک کند.به سخن دیگر مرد حوله‌دار و مرد بادبزن‌دار در واقع یک نفر هستند که مناسب محل بارگاه با بادبزن و گاه‌ با حوله ایستاده‌اند.همچنین پارچهء سه‌تویی که او بر صورت بسته است برای این است‌ که هنگام نزدیک شدن به پادشاه نه‌تنها موی سر و ریش او پوشیده باشد،بلکه با بالا کشیدن چین بالایی پارچه به روی دهان خود مانع از تماس نفس او با صورت پادشاه گردد.

دربارهء آیین بار در زمان هخامنشیان از سنگ‌نگاشته‌های یاد شده نمی‌توان چیز بیشتری خواند.ولی از گزارش برخی از مورخان یونانی جزئیات دیگری نیز روشن‌ می‌گردد.پلوتارخ در شرخ بارخواهی تمیس تکلس فاتح جنگ سالامیس پس از گریختن‌ از آتن و پناه آوردن به دربار اردشیر اول،می‌نویسد که او نخست خود را به ارتبان‌ ( artabanos )رئیس گارد کاخ معرفی کرد و پس از آن‌که ارتبان او را از جزئیات‌ تشریفات بار و لزوم رعایت حتمی آن آگاه ساخت او را به حضور پادشاه برد (. plutarch,themistokles,27ff ).

از شرح پلوتارخ و تصاویر بار که در بالا دیدیم می‌توان تشریفات بارخواهی را در دربار هخامنشی در خطوط کلی چنین ترسیم کرد که بارخواه نخست به رئیس بار که‌ همان هزاربد یا به یونانی chiliarch یعنی رئیس گارد معروف به هزارپاتی‌ ( hazarapati )بود رجوع می‌کرد و نام و تقاضای خود را می‌گفت و در صورتی که (به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 2-داریوش بار می‌دهد.سنگ‌نگاشته‌ای است از در شرقی تخت جمشید.

(به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 3-اردشیر بار می‌دهد.سنگ‌نگاشته‌ای است از در شمالی تخت جمشید.

پادشاه حاضر به پذیرفتن او می‌گشت،رئیس بار تشریفات بار را به بارخواه می‌آموخت و سپس دست او را می‌گرفت(ر.ک.یادداشت 36)و به حضور شاه می‌برد.مهمترین‌ نکاتی که بارخواه می‌بایست در حضور پادشاه رعایت کند این بود که در جلوی پادشاه به‌ رسم زمین‌بوسی خود را بخاک افکند،از مرز معینی به پادشاه نزدیکتر نشود،پیش از پادشاه لب به سخن نگشاید،هنگام سخن گفتن با پادشاه دست خود را جلوی دهان‌ بگیرد و مواظب سخن خود باشد.اگر بارخواه بیگانه و ناآشنا به زبان کشور بود مترجمی‌ همراه او می‌کردند،چنان‌که پلوتارخ در شرح بار یافتن تمیس تکلس بوجود مترجم اشاره‌ کرده است.

مهمترین باری که در دربار هخامنشی برگزار می‌شد هنگام جشنهای نوروز و مهرگان بود.جای برگزاری این‌بارها تالار صد ستون آپادانا در تخت جمشید بود که‌ داریوش آن را بهمین منظور ساخته بود.در این جشنها یا دست‌کم در یکی از این دو جشن بزرگان قومهای ایرانی و ساتراپها با پیشکشهای خود به پیشگاه پادشاه بار می‌یافتند و نمایش این واقعهء مهم هنوز بر روی پله‌های آپادانا دیده می‌شود.[3](تصویر 4).

هخامنشیان در آیین بار تقلیدهایی از دربارهای آشور و مصر نموده بودند.برای نمونه‌ ساختن پایهء تخت به شکل پنجهء شیر و نشستن شاه در زیر سایه‌بان و رسم باد زدن پادشاه‌ عینا در صحنه‌های بار فراعنهء مصر نیز دیده می‌شود.همچنین گذاشتن پا بر روی‌ چهارپایه و نیلوفر بدست گرفتن و برخی جزئیات دیگر عینا در صحنهء بار پادشاه آشور تیگلات پیلسر( tiglatpilesar )سوم(746-727 ق.م.)هست،اگرچه تشابه را نباید همیشه‌ دلیل تقلید دانست.ولی آنچه آیین بار در دربار هخامنشی را از آیین بار دربارهای مصر و آشور جدا می‌سازد معنویت آن است.شاه هخامنشی با همهء قدرت خود و باوجود همهء تشریفات سنگین و دقیق دربار او،نه آن شاه خدای‌گونهء مصری بود و نه آن سلطان مستبد و ستمگر آشوری.بلکه پادشاهی بود پدروار و آخرین مرجع قانون و آخرین امید بارخواه‌ که به کار او به اغماض و لطف می‌نگریست.[4]پلوتارخ در گزارش رفتن تمیس تکلس به‌ دربار اردشیر می‌نویسد اردشیر از آمدن او چنان شاد شد که دستور داد در میانهء شب جار بزنند که«من تمیس تکلس آتنی را در اختیار دارم»،که البته گویا پلوتارخ و مآخذ یونانی او مطلب را درست نفهمیده‌اند،بلکه محتملا به فرمان پادشاه در میانهء شب جار زده‌ بودند که«تمیس تکلس یونانی در امان من است».در هرحال تمیس تکلس که در مقام‌ فاتح سالامیس امید چندانی به لطف پادشاه نداشت،اکنون دیگر گمان کرده بود که‌ درباریان با شنیدن نام او بی‌مهری خود را به او آشکار خواهند ساخت و حتی وقتی

تصویرهای 4-8-از سنگ‌نگاهشته‌های پله‌های شرقی آپادانا هستند.

(به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 4-یک نژادهء مادی به پادشاه تخت هدیه کرده است.هزاربد رئیس تشریفات دربار در جامهء مادی و عصا بدست او را به تالار بار می‌برد تا در آن‌جا هدیه را به پادشاه نشان دهد.

هنگام بار از کنار فرماندهء گارد می‌گذشت شنید که خطاب به او گفت:«ای مار مکّار یونانی!فرشتهء نگهبان پادشاه تو را سرانجام به این‌جا کشانید.»ولی وقتی بجلوی پادشاه‌ می‌رسد و خود را بر خاک می‌افکند،پادشاه با او با لطف و مرحمت رفتار می‌کند و در پایان به او می‌گوید که دویست تالنت جایزهء کسی بود که تمیس تکلس را به این‌جا بیاورد و چون آورندهء او تو خود هستی این پول به خود تو تعلق می‌گیرد.

این رفتار پراغماض پادشاه با بارخواه،آخرین امید مردم بود که بار یافتن به حضور پادشاه بتوانند همهء بی‌عدالتیها و کارشکنیهای مأموران دولتی و درباریان را که در حق‌ آنها شده بود جبران کنند.به سخن دیگر-و ما این مطلب را در بخشهای دیگر این‌ گفتار دقیقتر نشان خواهیم داد-:بار دادن مترادف داد دادن و بارخواهی و باریابی‌ مترادف دادخواهی و دادیابی بود.ازاین‌رو یکی از معیارهای مهم داد دوستی پادشاه در چشم مردم این بود که او زودبه‌زود به بار نشیند و به گفتهء هرودوت(کتاب سوم،بند 68)نخستین بار که به هوّیت سمردیس یا بردیای دروغین شک بردند از این‌جا بود که‌ متوّجه شدند که او خود را چند ماهی است که به کسی نشان نداده است.بااین‌همه بار یافتن به حضور پادشاه چندان آسان نبود و بارخواه ممکن بود که با کارشکنی درباریان‌ روبرو گردد.بویژه جلب رضای رئیس بار بسیار مهم بود.رئیس بار چنان‌که پایینتر خواهیم دید همیشه رئیس گارد کاخ و اغلب یکی از نژاده‌های درباری و گاه از خویشان‌ نزدیک شاه بود.نفوذ این شخص بسیار زیاد بود و در سراسر تاریخ ایران این افراد در بیشتر توطئه‌های درباری دست داشتند.نخستین نمونهء یک‌چنین قدرتی همین ارتبان،هزاربد دربار اردشیر بود که بنابر گزارش دیودرس( diodoros b.11.cap.69 )در زمان خشایارشا نیز در همین مقام بود و خشایارشا به دست همین شخص به قتل رسید و او در توطئهء از میان‌ برداشتن داریوش برادر بزرگتر اردشیر نیز دست داشت و سرانجام هنگام اجرای نقشهء قتل‌ اردشیر کشته شد.

2-آیینهای درباری هخامنشی بوسیلهء اسکندر و جانشینان او پذیرفته شد و رومیان‌ نیز آن را از جانشینان اسکندر آموختند و از آن‌جا به دربارهای اروپای قرون وسطی نیز راه‌ یافت.این نفوذ آیینهای ایرانی به اروپا بعد از زمان هخامنشیان نیز همچنان ادامه داشت‌ و ازجملهء آیینهای ایرانی که به اروپا راه یافت یکی نیز آیین شوالیه‌گری است که همان‌ آیین اسواری ایرانی است.همچنین همراه این نفوذ فرهنگی برخی از موضوعهای ادبی‌ ایران نیز به اروپا رسید که مشهورترین آنها موضوع رمان تریستان و ایزلده است که به داستان پارتی ویس و رامین برمی‌گردد.[5]

در خود ایران اگرچه ما دربارهء جزئیات تاریخ پارت‌ها آگاهی چندانی نداریم، ولی جای شکی نیست که پارت‌ها خود را وارث هخامنشیان می‌دانستند،چنان‌که بر طبق گزارشی که سینکنلس( synknllos 284b-c )از قول آریان( arrian )آورده‌ است،بنیانگذاران نخستین سلسلهء پارت اشک اول(247 ق.م.-؟)و تیرداد (؟-211 ق.م.)خود را ازنژاد شاه هخامنشی اردشیر دوم(404-359 ق.م.) می‌دانستند و بنابر گزارش تاکیتوس( tacitus,ann.vi,31 )وقتی فرستادهء اردوان سوم‌ (10-38 م.)به دربار روم آمد،از رومیان پس دادن همهء سرزمینهایی را که به‌ هخامنشیان تعلق داشت مطالبه کرد.همچنین گزینش عنوان شاهان هخامنشی یعنی‌ شاهنشاه بوسیلهء مهرداد دوم(پیرامون 124-88 ق.م.)و پیش از آن برگزیدن نشان کمان‌ که نشان هخامنشیان بود و در پشت سکّه‌های پارتی بصورت کمانداری در حالت نشسته‌ دیده می‌شود،همه گواه بر این‌اند که پارت‌ها خود را نه‌تنها وارث کشور هخامنشیان، بلکه وارث آیینهای آنها نیز می‌دانستند.[6]گذشته از این،فرهنگ ساسانی که با آن بظاهر فرهنگ هخامنشی از نو زنده می‌گردد،خود در واقع چیزی جز ادامه فرهنگ پارتی‌ نیست.چه ساسانیان پس از پانصد و پنجاه سال که از پایان فرمانروایی هخامنشیان‌ گذشته بود،هیچ آگاهی مهمی از تاریخ یا حتی از نام شاهان هخامنشی نداشتند،[7]چه‌ رسد به جزئیات تاریخ و آیین آنها.بنابراین ارتباط فرهنگ ساسانی با فرهنگ هخامنشی‌ بی‌واسطهء فرهنگ پارتی اصلا قابل تصور نیست و بسیاری از آنچه ما امروز در زبان‌ پهلوی یا ترجمه‌های فارسی و عربی آن بعنوان مآخذ فرهنگ ساسانی می‌گیریم در واقع‌ مآخذ فرهنگ پارتی نیز هستند و آنچه را که در زیر شرح بار و تشریفات آن در دربار ساسانی می‌آید دربارهء پارتی هم معتبر است.

مسعودی می‌نویسد که او در سال 303 هجری در شهر استخر در نزد یکی از بزرگان‌ فارس کتابی دیده بود دارای 27 تصویر بسیار زیبا که شاهان ساسانی را تاج بر سر در جامهء رسمی نشان می‌دادند.[8]بعقیدهء کریستن سن این کتاب همان کتاب تاج نامگ‌ بوده است.[9]همچنین حمزهء اصفهانی در تاریخ خود شرح تصویر 26 پادشاه ساسانی را نقل کرده است.حمزه در چندین‌جا مأخذ خود را کتاب صور ملوک بنی ساسان می‌نامد و محتمل است که این کتاب همان کتابی باشد که مسعودی دیده بود.تصویری که حمزه‌ از شاهان ساسانی بدست داده است جامه و آرایش و سلاح شاهان را در مراسم تاجگذاری‌ و بار نشان می‌دهد.تاج شاهان در همهء این تصاویر یا سبزرنگ یا آسمانی‌رنگ و یا به هردو رنگ و در هر صورت در رده‌ای از طلاست.شاهان پیراهن و شلوار بتن دارند و جامهء آنها به رنگهای آسمانی و سرخ و سبز و یا منقش است و بندرت به رنگهای سیاه و زرد. در عوض سلاحی که شاهان در دست دارند کمی متنوعتر است.بیشتر آنها یا نیزه در دست دارند یا شمشیر.ولی برخی نیز کمان،گرز یا تبرزین در دست دارند و برخی حتی‌ در هردو دست خود سلاحی گرفته‌اند.[10]همچنین در سنگ‌نگاشتهء بیشاپور و برخی‌ ظروفی که از عهد ساسانی بدست آمده‌اند شاهان ساسانی دیده می‌شوند که بر تختی‌ نشسته و شمشیری بسته و یا در دست گرفته‌اند.[11]در شاهنامه تنها سلاحی که با آن‌ شاهان را بر تخت می‌بینیم گرزهء گاوسر است.[12]برطبق شاهنامه شاهان هنگام بار همچنین ترنج یا به از جنس زر که میان آنها تهی و انباشته به بوی خوش بود در دست‌ می‌گرفتند[13]و محتمل است که گل نیلوفری نیز که شاهان هخامنشی در دست‌ می‌گرفتند از زر و انباشته یا آلوده به بوی خوش بود.کلاهی که شاهان بر سر داشتند همان تاج بود که به گوهرهای گوناگون مزّین بود.ولی این تاج را بر سر نمی‌گذاشتند، بلکه در بالای تخت به زنجیر نازکی از طلا از طاق آویزان بود،چنان‌که چون شاه بر روی تخت می‌نشست چنان می‌نمود که تاج بر سر اوست.[14]از تصویر سکّه‌های‌ ساسانی می‌توان دید که شاهان ساسانی دارای سبلت و ریش و موی بلند و غالبا بافته‌ بودند و گردنبند و گوشواره و بازوبند نیز داشتند و در شاهنامه نیز شاهان فراوان با طوق و گوشوار و یاره وصف شده‌اند.[15]جامهء با شکوه و آرایش شاه را نویسندگان غرب نیز چون‌ theoplyacte simokatta و johannes chrysostome تأیید کرده‌اند.[16]تختی که‌ پادشاه بر آن می‌نشست به نام تخت زر(و در شاهنامه همچنین به نام تخت پیروزه و تخت‌ عاج)شهرت داشت و در دوره‌های بعد نیز بهمین نام خوانده می‌شد.این تخت مزیّن به‌ گوهرهای گوناگون و تصویر جانورانی چون میش و گرگ و صحنه‌های شکار بود و پایه‌های آن را از عاج و بشکل سر گاومیش ساخته بودند.تخته‌های آن از ساج و آبنوس‌ بود و بر روی نشیمن آن بالشی از دیبای زرد نهاده بودند و تکیه‌گاه آن به رنگ لاژوردی‌ بود.[17]صحنهء نشستن شاه بر تخت را در تصویرهای ظروفی که از دورهء ساسانی بدست‌ آمده‌اند نیز می‌بینیم.از آن‌میان در تصویر ظرفی متعلق به کتابخانهء ملی پاریس و در تصویر جامی متعلق به موزهء baltimore .در تصویر دوم پادشاه و بانو بر تختی نشسته‌اند و پادشاه به بانو دستهء گلی تعارف می‌کند.(تصویر 9)پادشاه شمشیر بسته است و هردو نفر بر روی بالشهایی نشسته‌اند،ولی بالشهای شاه بیشتر است.[18]در نظم و نثر فارسی‌ اصطلاح چهاربالش که پادشاهان بر روی تخت و گاه در پشت و دست راست و دست

(به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 9-پادشاه ساسانی بر تخت نشسته و به بانویی که در کنار اوست حلقه‌ای گل می‌دهد.این تصویر از ظرفی‌ است متعلق به موزهء baltimore .

چپ خود می‌نهادند مجازا بمعنی تخت و کنایه از تسلط بر چهارسوی جهان بکار رفته‌ است.[19]داستان تخت خسرو پرویز معروف به طاقدیس را فردوسی[20]و ثعالبی[21]و مورّخان دیگر آورده‌اند.برطبق گزارش آنها این تخت بسیار بزرگ و طاق‌دار بود و از همین‌رو آن را طاقدیس یعنی بشکل طاق و در واقع بشکل گنبد آسمان،می‌نامیدند. چون بر طاق آن صور فلکی را کشیده بودند و بر روی آن فرشهایی گسترده بودند و هم‌ تخت و هم فرش آراسته به صحنه‌هایی از سپهر و چهرهء شاهان و مجالس بزم و رزم و شکار بود.همچنین در ساخت تخت ساج و عاج و مقدار زیادی زر و سیم و گوهرهای‌ گوناگون بکار رفته بود و نیز در آن آلتی بود که ساعات روز و شب را نشان می‌داد.یکی‌ از مورّخان رومی به نام kedrenos نیز شرحی دربارهء این تخت دارد.[22]چنان‌که پیش از این اشاره شد تختی که شاه بر آن می‌نشست به تخت زر شهرت داشت و شاه هنگام بار حتما می‌بایست بر تخت زر نشیند،چون نشستن بر تخت زر یکی از نشانهای مهم‌ مشروعیت پادشاه بود و ازاین‌رو تخت زر را جز به شاه به کس دیگری هدیه نمی‌دادند[23] و اگر کسی جز شاه بر تخت زر می‌نشست در این مظان و گمان بود که در سر سودای‌ پادشاهی می‌پزد.[24]

مراسم بار در دربار ساسانی بر این‌گونه بود که بارخواه به سالاربار یا پرده‌دار (پهلوی: andemangaran-salar- [25]رجوع می‌کرد و درخواست بار یافتن می‌نمود. سالاربار نزد پادشاه می‌رفت و پس از گرفتن موافقت شاه بارخواه را بحضور پادشاه‌ می‌برد.[26]پرده‌دار مانند گذشته یکی از اسواران بود و گویا او را خرّم‌باش می‌گفتند[27]و او مقام و نفوذی برابر دبیر داشت.[28]هرکس در هر مقامی که بود می‌بایست نخست‌ بوسیلهء پرده‌دار از شاه اجازهء بار می‌گرفت.[29]روایت زیر اهمیت این مطلب را آشکار می‌کند:برطبق گزارش جاحظ روزی که یزدگرد پسرش بهرام را بدون آن‌که قبلا اجازهء بار گرفته باشد در بارگاه می‌بیند به او دستور می‌دهد که برود و پرده‌دار را سی تازیانه‌ بزند و شغل پرده‌داری را از او گرفته و به ارادمرد بدهد.بهرام پس از اجرای فرمان پدرش‌ می‌آید تا دوباره درون بارگاه گردد.ولی این‌بار پرده‌دار جدید مشتی به سینهء او می‌زند و به او می‌گوید اگر یک‌بار دیگر تو را در این‌جا ببینم شصت تازیانه‌ات خواهم زد.سی‌ برای ستمی که بر پرده‌دار پیشین نمودی و سی برای ستمی که می‌خواهی بر من کنی.[30] جز شخص پادشاه که با اسب تا جلوی ایوان می‌رفت و از همان جلوی ایوان سوار بر اسب‌ می‌شد،هیچ‌کس حق نداشت با اسب به حیاط کاخ درآید.[31]ازاین‌رو وقتی بارخواهی‌ با اجازهء قبلی شاه با اسب به کاخ درمی‌آمد.بزرگترین احترام را برای او یا برای کسی که او را فرستاده بود قائل شده بودند.[32]همچنین برای چنین کسی یا برای کسانی که‌ هنگام بار منشور و خلعت و لقب می‌گرفتند هنگام ترک بار اسب او را می‌خواستند[33]و کسی که مأمور خواستن اسب بارخواه بود بالای‌خواه نامیده می‌شد.[34]جز این موارد بارخواه دارای هر مقامی که بود می‌بایست در جلوی کاخ از اسب پایین می‌آمد و پیاده به‌ دهلیز کاخ می‌رفت و در آن‌جا می‌نشست تا سالاربار برای او اجازهء بار می‌گرفت.روایت‌ زیر اهمیت این مطلب را نشان می‌دهد:وقتی شاه ترکان به دربار هرمزد می‌آید،هرمزد با اسب تا دهلیز کاخ می‌رود.شاه ترکان با دیدن هرمزد از اسب پیاده می‌شود و بسوی‌ هرمزد می‌رود.هرمزد پس از زمان کوتاهی همچنان سوار بر اسب به ایوان برمی‌گردد. شاه ترکان منتظر می‌گردد تا هرمزد به ایوان خود می‌رسد.آن‌گاه خود بر اسب می‌نشیند تا پیش هرمزد رود.ولی پرده‌دار عنان اسب او را می‌گیرد.شاه ترکان ناچار از اسب فرود می‌آید و از دهلیز کاخ تا تالار بار را پیاده می‌رود.[35]سالاربار نخست بارخواه را در حالی‌که دست او را گرفته بود[36]به جایی که درتالار بار برای او در نظر گرفته شده بود می‌برد.در تالار بار میان پادشاه و بارخواهان‌ پرده‌ای افتاده بود.برطبق گزارش جاحظ و مسعودی میان پادشاه و پرده ده‌ ذرع و میان پرده و بارخواهان نیز ده ذرع فاصله بود.[37]سپس پرده‌دار پرده را بر می‌داشت و در پشت پرده شاه بر روی تخت و در زیر تاج و در جامه و آرایشی باشکوه و پر هیبت که وصف آن گذشت نمایان می‌گشت و بارخواه با دیدن شاه به رسم نماز زمین را می‌بوسید.[38]همچنین بوسیدن تخت و دست و انگشتری پادشاه نیز رسم بود. [39]رسم زمین‌ بوسی عینا مانند زمان هخامنشیان می‌بایست حتما بجای آورده می‌شد و زنان نیز از این رسم‌ معاف نبودند[40]طبری گزارش می‌کند که روزی یکی از نژادگان به نام جوانوی وقتی به‌ پیشگاه بهرام رسید از دیدن زیبایی و شکوه پادشاه چنان شگفت‌زده شد که آیین‌ زمین‌بوسی را از یاد برد.ولی شاه که علّت را دریافته بود چیزی نگفت.[41]گویا پس از آن‌که بارخواه زمین را می‌بوسید پیش از آن‌که به پادشاه نزدیکتر شود به روی او گرد مشک می‌زدند.[42]نخست پادشاه لب به سخن می‌گشود و پس از آن‌که نوبت به بارخواه‌ می‌رسید،او سخن خود را با انوشگ بوید anosag bawed بمعنی«بی‌مرگ باشید» آغاز می‌کرد[43]و گاه به دنبال آن عبارت و کامگ رسید o kamag rased بمعنی«و به‌ کامه رسید،کامروا باشید»را هم می‌افزود.[44]هنگام بار عافیت گفتن بر عطسه کردن‌ پادشاه و آمین کردن بر دعای او جایز نبود.[45]بارخواه هنگام سخن گفتن با پادشاه‌ دستمالی در جلوی دهان می‌گرفت.نام این دستمال در عربی بصورت فدام آمده است که بصورت پهلوی pandama و صورت اوستایی paitidana برمی‌گردد،ولی در شاهنامه‌ نام آن دستار یعنی«دستمال»است و عبارت دستار چینی نشان می‌دهد که دستمالی‌ ابریشمین بود.[46]در هرحال رسم دستمال در جلوی دهان گرفتن هنگام سخن گفتن با پادشاه برابر همان دست جلوی دهان گرفتن در زمان هخامنشیان است.بارخواه هنگام‌ بار دست در بغل(شاهنامه:دست کرده به کش)می‌ایستاد.[47]هنگام بار حاضران‌ مناسب مقام خود در ردیفهای مختلف نشسته و ایستاده قرار می‌گرفتند،ولی مآخذ ما دراین‌باره یک‌سخن نیستند.برطبق گزارش جاحظ و مسعودی در زمان اردشیر اول در سمت راست پادشاه و بفاصلهء ده ذرع از او جای اسواران و شاهزادگان بود و سپس بفاصلهء ده ذرع از آنها جای مرزبانان و اسپهبدان و بفاصلهء ده ذرع از آنها جای بذله‌گویان و دلقکان.جاحظ و مسعودی پس از شرحی دربارهء صفات اردشیر دوباره به تقسیم‌بندی‌ طبقات در زمان اردشیر برمی‌گردند و جاحظ از چهار طبقه:اسواران،موبدان و هیربدان، پزشکان و دبیران و ستاره‌شناسان،دهقانان و بزرگان،و مسعودی از هفت طبقه:وزیران و موبدان،اسپهبدان،چهار طبقهء بعدی از اهل تدبیر بودند و طبقهء هفتم نوازندگان و خنیاگران،سخن می‌گویند.برطبق گزارش هردو تن بهرام گور در این ترتیب تغییری داد و مقام خنیاگران را بالاتر برد،ولی بعد خسرو اول همان ترتیب اردشیر را برقرار ساخت.[48]برطبق گزارش فردوسی خسرو پرویز بر پایهء تخت طاقدیس سه تخت نهاده‌ بود.یکی پایینتر با تصویر میش و آن جای نشستن دهقانان یعنی نژادگان درجهء سوم بود. یکی در میانه از پیروزه که جای دستور یعنی وزیر بود.و یکی بالاتر به رنگ لاژورد که‌ جای اسواران یعنی نژادگان درجهء اول بود.و پادشاه هرگاه می‌خواست با وزیر سخنی‌ گوید وزیر از جای خود برمی‌خاست و نزد پادشاه می‌رفت.[49]نشانهای میش و پیروزه و رنگ لاژوردی از نشانهای پادشاهی بودند که در تاج و تخت و جامه و چادر و چتر و مهر و ظروف و فرشها و دیگر اسباب و آلات دربار نیز بکار می‌رفت.برطبق گزارش ابن‌ بلخی در بارگاه خسرو اول سه تخت زر در سمت راست و چپ و پشت خسرو بود که‌ بترتیب جای نشستن شاهان چین و روم و خزر بود و این تختها همیشه آن‌جا قرار داشت و کسی دیگر اجازهء نشستن بر آنها نداشت.همچنین در جلوی تخت خسرو یک تخت زر بود که جای بزرگمهر وزیر بود و پایین از آن تخت موبد موبدان و پایینتر از آن چند تخت‌ از بهر مرزبانان و بزرگان دیگر بود و در آن‌جا نیز جای هرکس معلوم بود.[50]این گزارش‌ در شاهنامه نیست و بجای آن آمده است که خسرو اول بر تخت زر با تاج و یاره و کمر زرین می‌نشست،وزیر در یک دست او و دبیر در دست دیگر او و بزرگان گرداگرد او می‌ایستادند.[51]

جای شک نیست که در دربار ساسانی جای هرکس و هر طبقه دقیقا معلوم بوده و اشخاص در دست راست و چپ و جلوی پادشاه در جای مخصوص خود می‌نشستند،ولی‌ گزارش دقیقی از ترتیب و نظم آن به ما نرسیده است.در هرحال هرچه مقام اشخاص‌ بالاتر بود جای آنها به پادشاه نزدیکتر بود و همچنین سمت راست پادشاه مهمتر از سمت‌ چپ او و جلوی او مهمتر از کنار او بود.[52]ولی تختی که دیگران در بارگاه بر آن‌ می‌نشستند از تخت شاه‌کوتاهتر بود و ازهمین‌رو زیرگاه نام داشت.[53]

بویژه هنگام پذیرفتن فرستادگان خارجی بر تشریفات بار می‌افزودند و در تالار بار پهلوانان با کمر زرین و گرزهای زرّین و سیمین در دو ردیف صف می‌کشیدند و در جلوی بارگاه حیواناتی چون فیل و شیر و پلنگ را به زنجیر زرّین می‌بستند.زنگ و نای‌ می‌زدند و طبل می‌کوفتند و پهلوانان دست‌جمعی به آواز بلند شعار می‌دادند و فرستادگان‌ خارجی در همان بیرون بارگاه از دیدن آن‌همه شکوه به دهشت می‌افتادند.[54]پایینتر خواهیم دید که هیچ‌یک از جزئیاتی که تاکنون آمد جنبهء افسانه ندارد و در دوره‌های بعد همهء این جزئیات را بتقلید از دربار ساسانی رعایت می‌کردند.

محل بار در تالارهای طاق کسری بود که زمین آن را فرش می‌کردند و دیوارها را با قالی و تصویرهایی که از موزاییک از صحنه‌های جنگ یا شکار یا بزم یا چهرهء شاهان‌ ساخته بودند می‌پوشانیدند.[55]ولی جای برگزاری بار همیشه در تالار نبود،بلکه گاه‌ پادشاه در باغ بار می‌داد.در این صورت تاج و تخت را به باغ می‌بردند و چتر می‌زدند. همچنین گزارش شده است که در باغ(یا در همان تالار بار)درختی مصنوعی می‌زدند که‌ شاخ و برگ آن از زر و سیم و میوه‌های آن،ترنج و به،از زر و گوهر و آکنده به بوی‌ خوش بود و تخت پادشاه را در زیر آن درخت می‌نهادند.[56][57]همچنین هنگام بار عینا مانند زمان هخامنشیان کسانی شغل باد زدن و مگس پراندن داشتند.[58]ساعت بار غالبا در آغاز روز بود و این بیشتر برای پذیرفتن اشخاص و دادخواهان و فرستادگان و رسیدگی به‌ امور کشور بود.ولی اگر بار با بزم همراه بود در این صورت بار در شب هم برگزار می‌گردید.[59]در مجالس بزم رئیس تشریفات بزم که لقب خرّم‌باش داشت و یکی از اسواران بود،وقتی شاه در مجلس می‌نشست آواز می‌داد که:«ای زبان،سر خود را بدار که امروز با پادشاه نشسته‌ای.»[60]جاحظ و مسعودی این مرد را همان پرده‌دار نامیده‌اند. ولی میان شغل پرده‌داری و لقب خرم‌باش ارتباط درستی نیست و از آن‌جاکه کار این مرد در مجالس بزم بود،پس او رئیس تشریفات بزمهای درباری و همان امیر مجلس دوره‌های بعد بود.باید در نظر داشت که سالاربار همهء کارها را خود بتنهایی‌ انجام نمی‌داد،بلکه گروهی برای انجام کارهای مختلف در زیر دست او کار می‌کردند.

همچنین دوگونه بار وجود داشت.یکی بار عام که مخصوص رسیدگی به شکایات‌ عموم مردم و پذیرفتن تبریکات و هدایای آنها بود.و دیگر بار خاص که مخصوص پذیرفتن‌ بزرگان کشور و نژادگان و فرستادگان خارجی بود.تقسیم جشنهای نوروز و مهرگان به‌ عامّه و خاصّه نیز بر همین اساس بود.در پنج روز نخستین این جشنها شاه برای عموم‌ مردم و طبقات پایینتر بار عام می‌داد و در روز ششم نژادگان را می‌پذیرفت.[61]صورت‌ پهلوی بار عام و بار خاص معلوم نیست.واژهء خاص در شاهنامه در معنی«نژاده»و در حالت جمع بصورت ویژگان می‌آید که بصورت abezagan در پهلوی برمی‌گردد.برای‌ عام بمعنی«تودهء مردم»در شاهنامه چند واژه است،چون مردم،انجمن،گروه،رمه. بیرونی در التّفهیم برای عامه واژه‌های گروه و حشم را بکار برده است و حشم عربی برابر رمه فارسی و رمگ پهلوی است و هردو واژهء عربی و فارسی در اصل بمعنی«گله»و مجازا هم بمعنی«ملت،گروه مردم»اند و هم بمعنی«سپاه»،چنان‌که در فارسی‌ باستان نیز- kara به هردو معنی«ملت»و«سپاه»است.[62]در روز بار عام هیچ‌کس از نژادگان اجازهء شرکت در بار نداشت.مسعودی گزارش می‌کند که روزی یکی از خواص‌ همراه با وزیر در روز بار عام انوشروان داخل تالار بار شدند.خسرو دستور داد آنها را بیرون کنند و وزیر را تا یک سال بار ندهند.[63]

تشریفاتی که جزئیات آن در بالا آمد اهمیت بار را در دربار ساسانیان نشان می‌دهد. ازاین‌رو آموختن رسوم بار بخشی از برنامهء تربیت شاهزادگان بود.برطبق شاهنامه از جملهء آیینهایی که سیاوخش و بهمن در نزد رستم می‌آموختند یکی هم آیین بار است.[64] وقتی خسرو پرویز در جنگ با بهرام چوبین با او روبرو می‌گردد،برای بهتر شناختن‌ دشمن خود از همراهان خود می‌پرسد:چگونه نشیند به هنگام بار؟و پاسخ می‌شنود: بکردار شاهان نشیند به بار،[65]و اسکندر در نزد قیدافه سوگند می‌خورد که تا بار هست به‌ فرزند او آسیبی نرساند،[66]یعنی به سخن دیگر بار با پادشاهی یکسان است و روزی که‌ دیگر بار نیست،پادشاهی هم نیست.بخاطر این اهمیت پادشاهان در روز تاجگذاری‌ خود یکی نیز تعهد می‌کردند که اجرای بار را همیشه نگهدارند و در بار آنها بر روی‌ همگان گشوده خواهد بود[67]و همین سخن را در دهان اسکندرهم گذاشته‌اند[68]تا مشروعیت او را بعنوان یک شاه ایرانی کامل کرده باشند.اهمیت بار را از این نکتهء ساده نیز می‌توان دید که در زبان فارسی کاخ شاهی را بارگاه و دربار می‌نامند.لذا عذر پادشاه‌ در ننشستن به بار تنها هنگام سفر یا بیماری[69]یا مرگ نزدیکان[70]و یا شنیدن خبری‌ ناگوار[71]پذیرفته بود.ولی اگر پادشاه بدون دلیل موّجه در زمان مقرر به بار نمی‌نشست‌ مورداعتراض بزرگان کشور قرار می‌گرفت.مثلا وقتی کیخسرو چند هفته‌ای به بار نمی‌نشیند بزرگان کشور او را«همنشین با دیو»می‌پندارند و گیو نزد زال به سیستان می‌تازد و به او می‌گوید که دیو کیخسرو را از راه برده است و او در بار را بسته است و زال با شنیدن‌ این خبر نزد کیخسرو می‌آید تا دلیل بار ندادن او را بپرسد.[72]و یا بهرام گور وقتی فرستادهء روم را که مدتی در پایتخت مانده،ولی هنوز بار نیافته است،بحضور می‌پذیرد،جنگ‌ ترکان را بهانهء دیر شدن بار می‌کند و بعنوان تلافی با او به ملاطفت خاص رفتار می‌کند.[73]برعکس پسر او یزدگرد دوم(439-457 م.)چون به پادشاهی رسید،باری را که شاهان در اول هر ماه می‌دادند از رسم انداخت و ازاین‌رو مورداعتراض بزرگان قرار گرفت.[74]

بدین‌ترتیب در زمان ساسانیان نیز پادشاه مانند زمان هخامنشیان در نظر مردم بعنوان‌ داور داوران و آخرین مرجع قانون بود که با رأی خود به شکایات پایان می‌داد و گناهان را عفو می‌کرد و اصولا در مورد گناهکاران بار یافتن به پیشگاه پادشاه بمعنی عفو یافتن از گناه بود.به سخن دیگر در چشم مردم بار محک سنجش عدالت پادشاه بود.بدین معنی‌ که هرچه او بیشتر بار می‌داد عادلتر بحساب می‌آمد.بااین‌همه این احتمال کم نبود که‌ درباریان و سالاربار دسیسه کنند و از بار یافتن بارخواهی یا دادخواهی جلوگیری نمایند. برای نمونه برطبق فردوسی و ثعالبی سرگش رئیس خنیاگران دربار خسرو پرویز سالار بار را با رشوه خرید تا از بار یافتن باربد جلوگیری کند.[75]ولی از سوی دیگر این‌ مشکلات نیز بر کسانی که دوستدار داد و قانون بودند پوشیده نبود و در رساله‌هایی که‌ دربارهء امور کشورداری نوشته می‌شد به این مسائل توجه داده می‌شد.ازجملهء این نوشته‌ها چندین پندنامه است که به اردشیر و انوشروان و بزرگمهر و بزرگان دیگر نسبت‌ داده‌اند و در یکی از آنها انوشروان یکی از وظایف وزیر را در این می‌داند که اگر بارخواهی را به بارگاه او راه ندادند به او گزارش دهد.[76]و یا همان افسانهء زیبایی که‌ دربارهء دادگری انوشروان شهرت دارد،در اصل از همین ترس سازش درباریان در جلوگیری از بار یافتن دادخواهان برخاسته است.برطبق این افسانه خسرو برای آن‌که‌ کسی به بهانه‌ای از بار بافتن اشخاص جلوگیری نکند،دستور داد که در جلوی بارگاه‌ زنجیری بکشند که دست کودک هفت ساله نیز بدان برسد و بر آن زنجیر زنگها ببندند تا هربارخواهی که آن زنجیر را کشید زنگها بصدا درآیند و آواز آن به گوش شاه رسد.یک‌ روز که زنگها بصدا درمی‌آیند خسرو دو تن را می‌فرستد تا ببینند چه کسی به‌ دادخواهی آمده است.آنها می‌روند و برمی‌گردند و می‌گویند که کسی نبود جز خری‌ که بقصد خارش خود تن را به زنجیر می‌کشید.این سخن خسرو را قانع نمی‌کند و دستور می‌دهد که بروند و دربارهء آن خر تحقیق کنند و روشن می‌شود که آن خر از گازری‌ است که بیست سال از خر کار کشیده و اکنون که خر پیر شده او را از خانهء خود رانده‌ است.به دستور خسرو گازر را مجبور می‌کنند که تا خر زنده است از او نگهداری‌ کند.[77]

3-پس از ظهور اسلام در همان زمان امویان نیز برخی از تشریفات بار ایرانی از جمله نشستن خلیفه در پشت پرده در دستگاه خلافت نفوذ کرد.[78]ولی با آغاز حکومت‌ عباسیان تشریفات بار مانند بسیاری دیگر از آیینهای ایران ساسانی بطور کامل در دستگاه‌ خلافت راه یافت.

در بارگاه عباسی شغل پرده‌داری در دست گروه بزرگی بود که آنها را حاجب و رئیس آنها را حاجب الحجّاب می‌نامیدند.مردی را که به این مقام برمی‌گزیدند می‌بایست خوش‌چهره و خوش‌اندام،ولی میان سال یا پیر باشد.[79]رئیس پرده‌داران‌ خود از بزرگان بود و گاه به مقامات بزرگی می‌رسید.برای نمونه عبد اللّه بن طاهر پرده‌دار مأمون که در این شغل چهارصد غلام در فرمان داشت،[80]فرزند همان طاهر بن حسین‌ بنیانگذار سلسلهء طاهریان بود که خود سپس در خراسان به فرمانروایی رسید (213؟؟230 ه.ق.).هنگام بار،خلیفه جامهء سیاهی بر تن می‌کرد و شمشیر پیامبر را می‌بست و کفش سرخی بپا می‌نمود و بر تحت بلندی بر بالشی از خز یا پوشیده به پارچهء ارمنی تکیه می‌زد.خلیفه در دست چپ خود در میان دو بالش شمشیر دیگری هم می‌نهاد و قرآن عثمان را روبروی خود می‌گذاشت.در پشت خلیفه و اطراف او غلامان سرایی با شمشیر و تبرزین و گرز،و خدمتکاران سقلابی یعنی روسی با بادبزنهای زرّین و سیمین‌ می‌ایستادند و در صحن سرای و نزدیکی آن کسانی کمان بدست مأمور زدن پرندگان و کلاغها بودند تا آواز آنها سکوت مجلس بار را نشکند.در تالار بار فرشهای ارمنی‌ می‌گستردند و در جلوی خلیفه پرده‌ای از دیبا آویخته بودند که با آغاز بار برمی‌گرفتند و پس از پایان بار دوباره فرومی‌انداختند.[81]هنگام بار حاجب الحجّاب وارد می‌شد و زمین را می‌بوسید و سپس بارخواهان را بحضور خلیفه می‌برد.نخست ولیعهد یا فرزند خلیفه و پس از او وزیر وارد می‌شد.پرده‌داران وزیر را تا نزدیکی تخت خلیفه همراهی‌ می‌کردند و سپس دور می‌شدند.وزیر زمین را می‌بوسید و اگر مفتخر می‌گشت دست‌ خلیفه را هم می‌بوسید و سپس در جای خود در پنج ذرعی سمت راست تخت قرار می‌گرفت.پس از وزیر امیر الجیش یعنی سپهسالار وارد می‌شد و زمین را می‌بوسید و در سمت چپ تخت جای می‌گرفت.پس از او اصحاب الدواوین(دواوین.جمع دیوان در پهلوی است)،یعنی متصدّیان امور دیوانی یا باصطلاح امروز وزرای کابینه،و کتّاب یعنی‌ دبیران وارد می‌شدند و پس از بوسیدن زمین هریک در چپ و راست تخت در جایی که‌ برای آنها معلوم شده بود می‌ایستادند.پس از آنها نوبت قوّاد یعنی سرداران بود و پس از آنها بنی هاشم یعنی اعقاب پیامبر و سپس قضاة و پیشاپیش آنها قاضی القضاة(برابر موبد موبدان[82])وارد می‌شدند و هریک در چپ و راست در جای خود می‌ایستادند.[83]به گفتهء صابی هیچ‌کس جز حاجب الحجّاب و امیر الجیش حق نشستن نداشت.[84]پس از آن‌که همه در جای خود قرار می‌گرفتند اذن العام یعنی بار عام(اذن ترجمهء بار است)آغاز می‌گردید.و لشکریان وارد می‌شدند و در صحن وسیعی به نام صحن السلام یا دار السلام، یعنی سرای بار یا بارگاه که جایی شبیه آپادانای تخت جمشید یا طاق کسری تیسفون بود، در میان دو طناب در صف می‌ایستادند.[85]اگر بارخواه بموجبی مورد بیمهری خلیفه قرار گرفته بود او را در جایی پایینتر از مقام او گاه نزدیک به در سرای و حتی بر در سرای‌ می‌نشاندند،چنان‌که وقتی مأمون فضل ربیع را که مورد بیمهری بود بار داد،او را نخست‌ در جایی بر در سرای نشاندند تا مأمون او را بحضور طلبید.[86]اگر بارخواه خود پادشاه و یا فرستادهء پادشاهی بود تشریفات بار با شکوه بیشتری برگزار می‌شد.از این نمونه است‌ باری که مقتدر(295-320)هنگام پذیرفتن فرستادهء دربار بیزانس داد و بدان مناسبت‌ کاخ و رهگذر فرستاده را سخت آراستند.[87]

بنابر گزارش صابی رسم زمین بوسیدن در آغاز رسم نبود.بلکه بارخواهان تنها به‌ گفتن«السّلام علیک أمیر المؤمنین و رحمة اللّه و برکاته»بس می‌کردند و گاه خلیفه‌ دست خود را که در پوششی پوشانده بود برای تجلیل از بارخواه می‌داد که ببوسد.ولی‌ سپستر بجای آن آیین ایرانی زمین بوسیدن رسم گشت.نخست ولیعهد و فرزند خلیفه و بنی هاشم و قاضیان و فقها و زهاد و قراء،یعنی قرآن‌خوانها از زمین‌بوسی و دست‌بوسی‌ معاف بودند.ولی کم‌کم آنها نیز باید این رسم را رعایت می‌کردند،مگر سپاهیان و تودهء مردم که افتخار زمین‌بوسی را نداشتند.[88]بارخواهان می‌بایست همه‌جامهء سیاه‌ می‌پوشیدند،چون رنگ سیاه شعار عبّاسیان بود،ولی هیچ‌کس حق پوشیدن کفش سرخ که لالک خوانده می‌شد(این واژه فارسی است)نداشت،چون سرخ رنگ کفش خلیفه‌ بود.[89]مهمترین نکاتی که بارخواهان می‌بایست در حضور خلیفه در گفتار و رفتار خود رعایت کنند عبارت بود از:کسانی که به خلیفه نزدیک می‌شدند می‌بایست مسواک‌ کرده باشند و بوی خوش بدهند ولی عطر زننده به خود نزنند.[90]هنگام بار کسی اجازهء آب‌ خوردن نداشت.[91]هنگام بیرون رفتن از نزد خلیفه می‌بایست مسافتی را به پشت بروند. هنگام بار آب دهان و بینی نیندازند و حتی‌المقدور سرفه و عطسه نکنند و سکوت را نشکنند.در حضور خلیفه نخندند و تا خلیفه از آنها نپرسد سخن نگویند و آهسته سخن‌ گویند و سخن خود را تکرار نکنند.[92]تصحیح سخن خلیفه و غیبت از کسی در حضور او و نام بردن از کسان دیگر به کنیهء آنها جایز نبود.[93]همچنین باریاب می‌بایست در حضور خلیفه از گفتن آنچه شنیدن آن خوشایند نبود بپرهیزد و فال بد نزند[94]و سخنی نیز نگوید که اگرچه راست باشد گزاف نماید.[95]صابی در توضیح مطلب سپسین حکایتی نقل‌ کرده است که موضوع را بخوبی تجسم می‌دهد:وزیری در شهری که مردمش شترمرغ‌ ندیده بودند برای پادشاه نقل می‌کند که مرغی هست که آتش‌خوار و آهن‌خوار است، ولی پادشاه سخن او را دروغ می‌شمارد.وزیر از این تهمت می‌رنجد و برای اثبات‌ ادعای خود دستور می‌دهد که چند شترمرغ برای او بیاورند.برای این کار خرج گزافی‌ می‌کند و با این‌حال شترمرغها جز یکی همه در راه می‌میرند.وزیر همان یکی را که‌ زنده مانده بود نزد شاه می‌برد تا شاه به چشم خود ببیند که آن مرغ آتش و آهن را می‌خورد و سخن او در آن روز راست بود.شاه پس از دیدن شادمانی وزیر به او می‌گوید که‌ نادانی تو امروز بر من بیشتر از آن روز ثابت گشت که چنان ادعایی را کردی.چون مرد خردمند نباید سخنی بگوید که چندان گزاف نماید که برای اثبات درستی آن خود را چنین به خرج و رنج اندازد.

دربارهء همین موضوع افسانه‌ای نظیر همین افسانه در کتاب قابوسنامه آمده است که‌ نشان می‌دهد که نه‌تنها این‌گونه آیینها،بلکه اصولا این‌گونه شیوهء نگارش،یعنی تجسم‌ دادن مطلب بوسیلهء حکایت و حتی برخی از خود این افسانه‌ها اخذ از سنّت ادبی ایرانی‌ در کتابهای ادب و آیین خسروان[96]بود.عنصر المعالی مؤلف قابوسنامه می‌نویسد که در شبی که او در مجلس بزم ابو الاسوار پادشاه گنجه بود و هرکس از شگفتیهایی که دیده‌ بود سخن می‌گفت،او نیز نقل کرد که در یکی از روستاهای گرگان در راه چشمه‌ای که‌ زنان از آن آب می‌برند کرم سبزی هست که اگر زنی هنگام بازگشت از چشمه پای بر آن کرم‌ نهد،آبی که در کوزه دارد در دم بگندد و او ناچار باید آن آب را بریزد و دوباره برگردد و آب بردارد.ابو الاسوار از شنیدن این سخن گزاف چهره درهم می‌کشد و چندروزی با عنصر المعالی سرگرانی می‌کند.عنصر المعالی پس از پی‌بردن بعّلت سرگرانی او فورا کسانی را از گنجه به گرگان می‌فرستد و آنها پس از چهار ماه محضری را به امضای‌ قاضی و بزرگان گرگان می‌آورند و گواه بر درستی آن قضیه پیش ابو الاسوار می‌نهد.ابو الاسوار پس از خواندن آن محضر لبخندی زده و به عنصر المعالی می‌گوید:«من خود دانم که از چون تویی دروغ نیاید،خاصه پیش چون منی.اما خود آن راست چه باید گفتن که چهار ماه روزگار باید و محضری به گوایی دویست معدّل تا آن راست از تو قبول کنند.»[97]

در زمان عبّاسیان نیز بارخواه دارای هر مقامی که بود می‌بایست قبلا اجازهء بار می‌گرفت.گردیزی گزارش می‌کند که روزی که معتصم برادر مأمون بیگاه با چند غلام‌ خواست به دیدن مأمون برود،عبد الّله بن طاهرکه حاجب مأمون بود او را راه نداد.[98] همچنین طبری گزارش می‌کند که برادر خلیفه هنگام اقامت خود در مرو در سال 132 هجری به حاجب خود سالم سپرده بود که ابو مسلم نیازی به گرفتن اجازهء بار ندارد و حتی‌ می‌تواند با اسب درون حیاط کاخ گردد.ولی با این‌حال ابو مسلم هربار در جلوی کاخ از اسب پایین می‌آمد و در دهلیز کاخ منتظر می‌نشست تا حاجب برای او اجازهء بار بگیرد.[99]

در وصفی که صابی از باری که خلیفه الطائع در سال 367 بمنظور اعطای لقب تاج‌ الملّه(یعنی تاج الدین)به عضد الّدوله داده بود آورده است،برخی از جزئیات دیگر از آیین بار در دربار عباسی روشن می‌گردد.در آن روز خلیفه جامه‌ای سیاه بر تن،کلاه‌ بلندی بر سر و قضیب یا عصای خلافت را در دست داشت و شمشیر پیامبر را بر کمر آویخته بود و بر بالشی از خز سیاه زربافت تکیه زده بود.پشت خلیفه غلامان بسیاری‌ ایستاده بودند و برخی از آنها بادبزن در دست داشتند.به فرمان عضد الدوله بر ستونهای‌ میان تالار پرده‌ای از دیبا در جلوی الطائع آویخته بودند تا چشم هیچ‌کس پیش از عضد الدّوله به خلیفه نیفتد.پرده‌داران خلیفه که بیست و هشت تن بودند همه سیاه پوشیده‌ و شمشیر بسته بودند و پرده‌داران عضد الدّوله از دو سوی ریسمانها ایستاده بودند.در این‌ هنگام دیلمیان و ترکان بدون سلاح وارد شدند.دیلمیان در سمت چپ و ترکان در سمت‌ راست ایستادند.پس از آن اشراف و قاضیان وارد شدند و در صحن ایستادند.سپس پرده‌ را برداشتند و چشم خلیفه به عضد الدّوله افتاد.در اطراف و پشت عضد الدّوله چند تن از مردان او قرار گرفته بودند.در این هنگام دو تن از سران پرده‌داران خلیفه بنامهای مونس‌ و وصیف پیش عضد الدّوله رفتند و به او گفتند زمین را ببوسد.پس از آن‌که عضد الدّوله زمین را بوسید آن دو بازوهای او را گرفتند و او را نزد خلیفه بردند و در آن‌جا عضد الدوله دو بار زمین را بوسید و چون در جلوی خلیفه رسسید به زمین افتاد تا دست و پای خلیفه را ببوسد و خلیفه دست راست خود را برای بوسیدن به سوی او دراز کرد و به او گفت که بر تختی‌ که بر سمت راست خلیفه بود بنشیند.عضد الدّوله نخست ننشست تا خلیفه او را سوگند داد و آن‌گاه عضد الدّوله تخت را بوسید و نشست.سپس مراسم اعطای لقب و دادن خلعت و شمشیر و گذاشتن تاج بر سر عضد الدّوله بعمل آمد.پس از پایان این مراسم عضد الدّوله از خلیفه اجازه گرفت که از در الدوّاری بیرون رود تا ناچار نباشد که به پشت بیرون رود چون او این کار را بدشگون می‌دانست.پس از آن عضد الدّوله در سرای خلافت سوار بر اسب شد و جلوی چشم خلیفه از در سرای بیرون رفت.[100]

از شرح بالا چنین برمی‌آید که بخاطر مقام عضد الدّوله می‌بایست در برخی از مراسم‌ بار تغییراتی می‌دادند.یکی از این تغییرات چشم‌پوشی کردن از رسم به پشت بیرون رفتن‌ از نزد خلیفه بود.ولی برای آن‌که عضد الدّوله هنگام ترک بار به خلیفه نیز پشت نکرده‌ باشد از در دیگری بیرون می‌رود.شرح پرده کشیدن به فرمان عضد الدّوله تا او نخستین‌ کسی باشد که خلیفه را می‌بیند،بدین‌ترتیب که صابی شرح داده است ناقص است. چون وقتی پرده را برمی‌داشتند همه خلیفه را می‌دیدند.گذشته از این در تالار بار خلیفه‌ پرده که بود،پس به چه سبب به فرمان عضد الدّوله پرده کشیدند و اصلا پرده‌داران‌ عضد الدّوله برای چه کارآمده بودند؟واقعیت می‌بایست چنین بوده باشد که خلیفه و عضد الدّوله توافق کرده بودند که دو پرده بکشند.یکی میان خلیفه و عضد الدّوله و دیگری‌ میان عضد الدّوله و دیگران و منظور از این کار این بود که پس از آن‌که پرده‌داران خلیفه‌ پردهء نخستین را برداشتند و عضد الدّوله مراسمی را که بارخواه می‌بایست انجام دهد بجای‌ آورد و در کنار خلیفه نشست،آن‌گاه پرده‌داران عضد الدّوله پردهء دوم،یعنی پرده‌ای را که‌ به فرمان عضد الدّوله آویخته بودند کنار بزنند،تا بدین‌ترتیب هم صورت ظاهری خلافت‌ برای خلیفه حفظ شده باشد و هم به مقام پادشاهی عضد الدّوله لطمه‌ای نخورد.بااین‌همه‌ از گفتگوی کوتاهی که هنگام زمین‌بوسی عضد الدّوله میان او و یکی از همراهان او بنام‌ زیار بن شهر اکویه درمی‌گیرد،روشن می‌شود که همراهان عضد الدّوله با زمین‌بوسی او موافق نبوده‌اند.[101]برطبق رسم ایرانی بارخواه می‌بایست یک‌بار زمین را ببوسد و همین‌ هم در دربار خلافت چنان‌که رفت نخست معمول نبود.ولی برطبق گزارش صابی‌ عضد الدّوله سه یا چهار بار و برطبق گزارش ابن جوزی حتی دوازده بار زمین را و بعد هم‌ پای خلیفه را بوسیده بود.در این‌جا هم حقیقت امر این بوده که عضد الدّوله مطابق رسم یک‌بار زمین را و سپس دست راست خلیفه را و هنگام نشستن تخت را بوسیده بود و جز این هرچه در گزارش این مؤلفان است بمنظور حفظ حیثیت خلیفه‌ای که در زمان‌ عضد الدّوله مقامش بیشتر از موبد موبدان زمان ساسانی نبود،از خود ساخته‌اند تا درعین‌ حال احساسات ملی و مذهبی خویش را که در سراسر نوشته‌هایشان آشکار است تسلی‌ داده باشند.ولی شاید مهمترین تغییری که به خواست عضد الدّوله در تشریفات بار داده‌ بودند،این بود که عضد الدّوله سواره درون سرای خلیفه گردد و سواره از آن‌جا بیرون رود. برطبق گزارش صابی هیچ‌کس حق نداشت که با اسب یا مسلح وارد سرای کاخ‌ گردد[102]و این رسم نیز چنان‌که پیش از این دیدیم از رسوم بار دربار ساسانی بود.ولی‌ در همان‌جا دیدیم که شخص شاه از این رسم برکنار بود و به فرمان او گاه کسانی از این‌ رسم مستثنی می‌شدند.عضد الدّوله نیز که عنوان شاهنشاه را برای خود برگزیده بود و خود را عملا جانشین ساسانیان می‌دانست به خود این حق را می‌داد که سواره به کاخ خلیفه‌ درآید و سواره از آن‌جا بیرون رود.

4-پس از آن‌که عبّاسیان بسیاری از آیینهای ایرانی را گرفتند،پذیرفتن آنها برای‌ سلسله‌های ایران دورهء اسلامی دیگر حتی مانع مذهبی هم نداشت و بدین‌ترتیب آیین بار پس از تبدیل برخی از اصطلاحات آن به عربی و ترکی و مغولی میان این سلسله‌ها رواج‌ یافت.

در مورد تشریفات بار در دربار طاهریان،نخستین سلسلهء ایرانی پس از اسلام، آگاهی زیادی نداریم.مدت فرمانروایی بنیانگذار این سلسله طاهر بن حسین‌ (206-207)که داعیهء استقلال داشت کوتاه بود و برطبق گزارش مورّخان در شب همان‌ جمعه‌ای که طاهر نام مأمون را از خطبه‌ها انداخت درگذشت.همچنین از تشریفات بار در زمان سه جانشین او چیزی نمی‌دانیم.تنها دربارهء محمد بن طاهر(248-259) پنجمین و آخرین فرمانروای طاهری گزارش شده است که وقتی یعقوب صفّار از امیر بار خواست،حاجب امیر او را بار نداد.[103]بااین‌حال باید گفت که پس از طاهر بن‌ حسین جانشینان او اگرچه در چارچوب محدود فرمانروایی خود الزاما به بار هم‌ می‌نشستند،ولی آن را بسیار ساده برگزار می‌کردند تا از هرگونه تشریفاتی که از آن بوی‌ استقلال‌خواهی آید و در نزد عبّاسیان خاطرهء طاهر بن حسین را زنده کند پرهیز کرده‌ باشند.برای تأیید این مطلب این نکته بسیار مهم است که طاهریان برخلاف سلسله‌های‌ پس از خود را نه به شاهان ساسانی،بلکه به رستم دستان می‌رساندند،[104]تا هم اهمّیت و هم وفاداری یک فرمانروای دست‌نشانده( vassal )را به عبّاسیان نشان‌ داده باشند.بدین معنی که همچنان‌که رستم نگهبان وفادار تاج و تخت ایران بود،آنها نیز نگهبان وفادار و بی‌ادعای خلافت عبّاسیان هستند.و از سوی دیگر عبّاسیان نیز به‌ همان اندازه به طاهریان نیازمندند که شاهان ایرانی به رستم بودند.

5-با یعقوب(247-265)بنیانگذار سلسلهء صفاری،جانشینی سیاسی و فرهنگی‌ ساسانیان از عبّاسیان عرب دوباره به میان ایرانیان باز می‌گردد و صرف‌نظر از دین در زمینهء ملیّت و زبان مشروعیّت خود را بازمی‌یابد.نشانهای صوری مشروعیّت شاهان‌ در این دوره عبارت بود از خواندن نام شاه در خطبه‌ها،زدن سکّه به نام او،کوفتن طبل بر در سرای او،داشتن نسبنامه‌ای که به یکی از شاهان ساسانی می‌رسید که غالبا جعلی و قاعدة بعدا ساخته می‌شد،روی دادن معجزات به دست شاه یا دربارهء او که آن را هم بعدا می‌ساختند،انگشتری فیروزه در انگشت کردن،داشتن تاج مرصع که بشکل تاج‌ شاهان ساسانی می‌ساختند،نشستن به تخت زر که آن را هم به شکل تخت شاهان‌ ساسانی می‌ساختند و یا ادعا می‌شد که اصلا همان تخت است،و دیگر به بار نشستن.[105]در ایران دورهء اسلامی یعقوب نخستین فرمانروایی است که همهء این شرایط در حق او انجام پذیرفته است و در گزارش کوتاهی که از زندگی او کرده‌اند بویژه موضوع‌ نسبنامه و بار اهمیت خاصی دارند.در مورد نسبی که برای او ساخته‌اند این نکته دارای‌ اهمیت بسیار است که با آن‌که برطبق تاریخ سیستان یکی از بزرگترین افتخارات‌ سرزمین سیستان را در این می‌دانستند که رستم دستان از آن برخاسته بود و بزرگان آن‌جا با فخر بسیار نسب خود را به او می‌رسانیدند،ولی با این‌حال نسب یعقوب سیستانی را نه به‌ رستم سیستانی بلکه به شاهان ساسانی و از آن‌جا به گیومرث می‌رساندند[106]و این پرهیز کردن از نام رستم در نسب یعقوب بدین معنی است که یعقوب با آگاهی تمام و برخلاف‌ طاهریان خود را فرمانروایی دست‌نشانده و وفادار نمی‌دانست،بلکه وارث بحق ساسانیان. اکنون از شرایط مهم این وراثت یکی هم این بود که وارث بر تخت زر نشیند و بار دهد.برطبق تاریخ سیستان وقتی یعقوب نیشابور را گرفت(این واقعه در سال 259 روی داد)بزرگان نیشابور بدو گفتند که او«عهد و منشور امیر المؤمنین ندارد.»یعقوب‌ حاجب خود را فرستاد همهء بزرگان شهر را گرد کرد:«بامداد همه بزرگان نیشابور جمع‌ شدند و به درگاه آمدند و یعقوب فرمان داد تا دو هزار غلام همه سلاح پوشیدند و بایستادند، هریک سپری و شمشیری و عمودی سیمین یا زرّین به دست…و خود به رسم شاهان بنشست و آن غلامان پیش او بایستادند.فرمان داد تا مردمان اندرآمدند و پیش او بایستادند…»یعقوب سپس حاجب خود را می‌فرستد تا شمشیری می‌آورد و یعقوب آن را به‌ حضار نشان داده می‌گوید:«امیر المؤمنین را به بغداد نه این تیغ نشانده است؟گفتند: بلی.گفت:مرا بدین جایگاه نیز هم این تیغ نشاند.عهد من و آن امیر المؤمنین یکی‌ است.»[107]مورخان دیگر یا مانند طبری اصلا این واقعه را ذکر نکرده‌اند و یا مانند گردیزی آن را بسیار کوتاه کرده و گزارش به بار نشستن یعقوب را بکلی زده‌اند و از حکومت او به نام فتنه یاد کرده و حتی برخی از صفات نیک را که مؤلف تاریخ سیستان‌ به یعقوب نسبت داده است از او گرفته و به برادر او عمرو که به اطاعت خلیفهء عبّاسی‌ درآمد نسبت داده‌اند.[108]نظام الملک مؤلف سیاستنامه از این هم فراتر رفته و آنچه را که‌ در اخبار یعقوب خوانده بود به دشمن یعقوب خلیفه نسبت داده است.[109]تنها مسعودی‌ است که در کتاب خود از یعقوب و کارهای او به نیکی یاد کرده و مطالب تاریخ سیستان‌ را تأیید کرده است.بنابر گزارش مسعودی یعقوب دو سپاه هزار نفری داشت[110]که یکی‌ گرزهای طلا و دیگری گرزهای نقره حمل می‌کردند و در روزهای عید و برخی روزهای‌ دیگر در جامه‌های فاخر در خدمت می‌ایستادند.[111]وقتی این گزارش مسعودی را با گزارش تاریخ سیستان مقایسه می‌کنیم جای گمانی نمی‌ماند که یعقوب به رسم‌ شاهان ساسانی[112]با شکوه تمام بر تخت می‌نشست و بار می‌داد و در مجلس او دو گروه بزرگ از سپاهیان آراسته در جامه‌های فاخر و سلاحهای زر و سیم می‌ایستادند.[113]دربارهء آیین بار در زمان یعقوب تاریخ سیستان گزارش جالب دیگری هم دارد و آن این‌که‌ یعقوب در جای بلندی به نام خضرا می‌نشست و بار عام می‌داد تا دادخواهان بدون رجوع به‌ حاجب به پای آن خضرا روند و با یعقوب سخن گویند.[114]

6-در زمان سامانیان نیز تشریفات بار رعایت می‌گردید.وصف یکی از مجالس‌ بار نص بن احمد را(295-301)رودکی در قصیدهء معروف خود آورده است.برطبق‌ توصیف او تالار بار را به فرش و پرده و گل می‌آراستند.امیر بر تخت و بزرگان در دو صف‌ می‌نشستند و غلامان به خدمت می‌ایستادند.[115]اگر بارخواه دارای مقام بلندی بود برخی‌ از بزرگان به پیشواز او می‌رفتند.برای مثال وقتی ابو علی سپهسالار خراسان به دربار نوح‌ بن منصور(366-387)رفت،وزیر و حجّاب و کتّاب به پیشواز او رفتند و او چون به‌ محلهء سهله در بخارا رسید از اسب پایین آمد و پیاده بسوی تخت رفت و چون به نزدیکی‌ تخت رسید زمین را بوسید و در میان حجّاب پیش تخت نوح رفت.[116]در زمان سامانیان نیز حاجبان از میان سپاهیان برگزیده می‌شدند و رئیس آنها را امیر حاجب بزرگ‌ می‌خواندند و اینان مانند دوره‌های پیشین فرمانده گارد شاهی بودند،چنان‌که مثلا نوح بن‌ منصور برای دفع فایق که خود زمانی حاجب بزرگ نوح بود لشکری از«خواص حجّاب و حشم»فرستاد.[117]این حاجبان از نفوذ بزرگی برخوردار بودند و بیشتر آنها از شغل‌ حاجبی به مقامهای بالاتر می‌رسیدند.برای نمونه البتگین(نیای مادری محمود غزنوی) که حاجب بزرگ عبد الملک بن نوح(343-350)بود در سال 345 بکر بن مالک را که‌ به بهانهء خلعت دادن فریفته و به بخارا کشانده بودند،پس از بازگشت او از بار امیر کشت‌ و خود به منصب سپهسالاری ترقی کرد،[118] ولی پس از آن با منصور جانشین عبد الملک‌ اختلاف بهم زد و به غزنه رفت و سلسلهء غزنویان آل البتگین را بنیان گذاشت.همچنین‌ کسانی چون انج و بکتوزون و ابو العبّاس تاش و فایق و ایلمنکو که هریک زمانی حاجب‌ نوح بن منصور بودند،سپستر به مقامات بزرگی ازجمله سپهسالاری خراسان رسیدند و همه برضد امیر سامانی شورش کردند.[119]قدرت فایق و بکتوزون حتی تا بدان‌جا رسید که با یکدیگر ساختند و امیر سامانی ابو الحارث را(387-389)گرفتند و کور کردند و برادرش عبد الملک را بجای او نشاندند.این حاجبان پس از آن‌که به مقامات دیگری هم‌ می‌رسیدند همیشه یا تا زمانی نام حاجب روی آنها می‌ماند.سامانیان برخلاف رسم‌ نیاکان ایرانی خود و به تأسی از خلفای عباسی حاجبان خود را کمتر از اصیل‌ زادگان ایرانی و بیشتر از غلام‌زادگان ترک برمی‌گزیدند.محتملا به این دلیل که از اصیل‌زادگان ایرانی هراس داشتند،ولی از ترکان وفاداری بیشتری امید می‌رفت.نتیجهء این سیاست این شد که نژادگان ایرانی در خراسان یکی پس از دیگری در شورشها از میان رفتند و سرانجام غلام‌زادگان ترک بی‌مدعی جای سامانیان را گرفتند.

7-با مرداویج(315-323)بنیانگذار سلسلهء زیاریان بار دیگر با مردی روبرو می‌گردیم که ما را از برخی جهات به یاد یعقوب لیث می‌اندازد.مرداویج نخست از یاران اسفار بن شیرویهء گیلی بود و اسفار پس از شکستن ماکان بن کاکی قصد داشت‌ در ری بر تخت زرّین پادشاهی نشیند و تاج بر سر نهد و شکوه ایران ساسانی را از نو زنده‌ کند،[120]ولی مرداویج بر او شورید و او را کشت و سپس خود برنامهء سیاسی اسفار را دنبال کرد،ولی توفیق او نیز محدود بود.برطبق گزارش مسعودی مرداویج پس از تفحص‌ از شکل تاج شاهان ساسانی دستور داد که بشکل تاج انوشروان تاجی از زر برای او ساختند و او بر تختی زر و گوهرنشان می‌نشست.[121]بنابر گزارش ابن مسکویه و ابن اثیر مرداویج دارای تاج مرصع بزرگی بود و جای نشستن او به سه بخش تقسیم می‌شد.در بخش بالا تخت زرّین او قرار داشت و پایینتر تختی از سیم بود که با فرشی پوشانیده بودند و پایینتر از آن نشیمنهای زرّینی نهاده بودند که جای نشستن بزرگان بود و هرکس در جایی که برای او تعیین شده بود می‌نشست.لشکریان در پشت او صف می‌کشیدند و جز حاجبان او هیچ‌کس حق سخن گفتن با او نداشت.[122]از این گزارش چنین برمی‌آید که مرداویج که نسب خود را به قباد ساسانی(488-531 م.)می‌رسانید،[123]نه‌تنها تاج، بلکه تخت و دیگر تشریفات بار را از دربار ساسانیان تقلید کرده بود.در دورهء اسلامی‌ کسان دیگری نیز بودند که خود را صاحب تخت ساسانیان می‌دانستند،از آن‌میان‌ فیلانشاه پادشاه کشور سریر در داغستان بود که نسب او را به بهرام گور می‌رساندند و معتقد بودند که یزدگرد سوم در گریز خود بسوی خراسان تخت زر و خزاین خود را به‌ مردی ازنژاد بهرام گور داد و او به این کشور آورد و در آن‌جا به پادشاهی رسید و ازاین‌رو کشور او را سریر یعنی تخت نامیدند و پادشاهان آن‌جا به نام صاحب السریر یعنی دارندهء تخت شهرت یافتند.[124]

در روزگار زیاریان نیز حاجبان قدرتی بزرگ داشتند و پس از مرگ منوچهر وقتی‌ پادشاهی به پسر خردسال او انوشروان(420-424)رسید دایی او با کالیجار با حاجب‌ بزرگ منوچهر هم‌پیمان شدند و انوشروان را زهر دادند.[125]

8-در بخش سوم این گفتار در شرح باری که خلیفه برای اعطای لقب به عضد الدّوله‌ داد،با برخی از تشریفات بار در دستگاه خلافت در بغداد آشنا شدیم.بنابراین می‌توان‌ تصور کرد که نظیر همان تشریفات در دربار آل بویه نیز برقرار بود.جز آن‌که بارخواهان‌ در دربار آل بویه اجباری به پوشیدن جامهء سیاه عبّاسیان نداشتند و در سرزمینی که آل‌ بویه از آن می‌آمدند پوشیدن جامه‌های رنگین مقبولیت بیشتری داشت.تنها رنگ جامهء علمای دین و علویان رنگ سفید یعنی رنگ تشیع بود.همچنین در دربار آل بویه‌ بارخواهان اجازهء آب نوشیدن داشتند و بدین منظور ظرف آب خنکی گذاشته بودند.این‌ رسم چنان‌که دیدیم در دربار خلفا معمول نبود و ازاین‌رو مردم بغداد به عضد الدّوله نام‌ تمسخرآمیز زریق الشارب یعنی«گنجشک آب‌آشام»داده بودند که درضمن کنایه‌ای‌ نیز به چشم آبی عضد الدّوله زده بودند.[126]

صابی در وصف باری که صمصام الدّوله در سال 376(تاریخ درست آن 375 است) هنگام پذیرفتن یکی از بزرگان بیزانس به نام بردس( bardas )داد و صابی خود شاهد آن بود،برخی از تشریفات بار در دربار آل بویه را شرح داده است.این بردس قبلا در زمان‌ عضد الدّوله از بیزانس گریخته بود،ولی عضد الدّوله او را گرفت و به زندان انداخت،تا این‌که جانشین او صمصام الدّوله او را به خواهش سپهسالار خود زیار بن شهر اکویه آزاد کرد تابه میهن خود بازگردد و پیش از رفتنش،او و برادر و پسرش را بحضور پذیرفت. در آن روز تالار بار را به فرشهای عضدی،یعنی فرشهایی که عضد الدّوله برای روزهای‌ بار تهیه کرده بود فرش کرده بودند و از درها پرده‌های دیبا آویخته بودند و لشکر دیلمیان در جامه‌های فاخر و سلاح بدست در دو صف میان دجله تا کاخ ایستاده بودند و همچنین‌ خدمتگاران در جامه‌های زیبا در روشن[127]ها ایستاده بودند.صمصام الدّوله در کاخی که‌ عضد الدّوله در بغداد ساخته بود در سدلّی[128]زرّین بالای سکوی بزرگی بر تخت زرّین‌ نشسته بود و در زیر تخت آب در جویی اندوده به سرب روان بود و در جلوی پادشاه در آتشدانهای زرّین عود می‌سوخت و بوی خوش می‌پراکند.آن‌گاه بردیس را با پسر و برادرش از میان دو صف گذراندند و حاجبان آنها را به پیش پادشاه هدایت کردند.بردس‌ به پادشاه سلام و تعظیم کرد و دست او را بوسید و سپس بر تختی که برای او نهاده و بالشی بر آن گذاشته بودند نشست و مترجم سخن او و پادشاه را ترجمه کرد.[129]

[1]. دربارهء جامهء پادشاه و جزئیات دیگر نگاه کنید به:هینتس(کتابنامه،الف 3)،ص 76 بجلو.

[2]. برخی این گل را گل انار و نشان برکت و سرسبزی و باروری دانسته‌اند،ولی محتملا یکی از نشانهای‌ فرمانروایی است.در میان تصویرهایی که بر روی پله‌های آپادانا دیده می‌شوند کسانی نیز در جامهء پارسی و مادی‌ هستند که همین گل را در دست دارند.این اشخاص از شاهزادگان و اعضای خانوادهء پادشاه هستند و ازاین‌رو اجازه‌ دارند نشان فرمانروایی را داشته باشند.ولی چون مقام آنها کمتر از پادشاه و ولیعهد است،گلی که بدست دارند بدون‌ غنچه است.(تصویر 5)غنچه نشان زاد و رست است و در این‌جا یعنی آن‌که گل غنچه‌دار در دست دارد تاج و تخت به‌ تخمهء او می‌رسد.

[3]. نمونهء هدایایی که برای پادشاه می‌بردند نقش شده‌اند.از آن‌میان حیواناتی چون شتر،گاو،اسب،استر، قوچ،و دیگر عرابه،تخت،پارچه.فرش و ظروف گوناگون.روشن است که کمتر این ظروف را بخاطر خود آنها می‌بردند،بلکه در آنها زر و گوهرهای دیگر و لاجورد و ادویه و شراب و غیره بود.سالاربار مأمور عرضه کردن هدایای‌ اشخاص به حضور پادشاه بود.ازاین‌رو این شخص را در حالی‌که عصای خود را در دست گرفته و یک دستش را به‌ روی مچ دست دیگر خود انداخته می‌بینیم که در میان کسانی که هدایا را با خود حمل می‌کنند روان است.انداختن‌ دستی به روی مچ دست دیگر که در برخی تصویرهای دیگر هم دیده می‌شود نشان این است که آن شخص از درباریان است،خواه از نژادگان یا از کارکنان آن‌جا.

[4]. در این‌باره نگه کنید به:والس(کتابنامه،الف 4)،ص 19 بجلو.

[5]. نگاه کنید به:کتابنامه،الف 4،ص 22 بجلو؛ب 37،50،51.دربارهء ارتباط داستان تریستان و ایزلده با (به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 5-چند نژادهء پارسی و مادی در حالی‌که با یکدیگر در گفتگو هستند به بار پادشاه می‌روند.اینها همگی از خویشاوندان پادشاه هستند و ازاین‌رو در دست خود گل‌ نیلوفر گرفته‌اند که نشان خانوادگی هخامنشیان است.ولی چون هیچ‌یک از آنها ولیعهد نیستند نیلوفر آنها غنچه ندارد.

قویس و رامین نگاه کنید به:

. r.zenker,die tristansage und das persische epos von wis und ramin,erlagen 1910

f.r.schroder,die tristansage und das persische epos “wis und ramin”,in:ger- . manisch-romanische monatsschrift.n.f.xi,1961,s.1-44

[6]. دراین‌باره نگاه کنید به نظریات احسان یار شاتر(کتابخانه،ب 47)،ص 517 بجلو و کلاوس شیپمان‌ (کتابنامه،ب 48)،ص 74 بجلو.

[7]. نگاه کنید به:احسان یار شاطر،«چرا در شاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشی ذکری نیست»،در:شاهنامه‌ شناسی،1،تهران 1357،ص 268-301؛ایران‌نامه،2،1363،ص 191-213.

[8]. مسعودی،التّتبیه(ب 26)،ص 92.

[9]. کریستین سن(ب 14)،ص 66 بجلو.

[10]. حمزهء اصفهانی،تاریخ(ب 28)،ص 34 بجلو.

[11]. گیرشمن(ب 42)7تصاویر شمارهء 214،225،226،242،244،246،259.

[12]. چهارم به تخت گیتی برنشست‌ یکی گزرهء گاوپیکر بدست

شاهنامه(ب 10)2/242/562

شهنشاه بر تخت زرّین نشست‌ یکی گرزهء گاوپیکر بدست

شاهنامه 4/244/2827

[13]. بیامد بر آن کرسی زر نشست‌ پر از خشم و بویا ترنجی بدست

شاهنامه(ب 10)4/612/3015

بهیی تناور گرفته بدست

شاهنامه 7/362/93

[14]. طبری(ب 21)،2،ص 946:«و کان کسری انما یجلس فی ایوان مجلسه الذی فیه تاجه و کان تاجه مثل‌ القّنقّل العظیم مضروبا فیه الیاقوت و الزبرجد و اللؤلؤ و الذهب و الفضّه معلّقا بسلسلة من ذهب فی رأس طاق مجلسه ذلک‌ کانت عنقه لا تحمل تاجه یستر بالثیاب حتی یجلس فی مجلسه ذلک ثم یدخل رأسه فی تاجه فاذا استوی فاذا استوی فی مجلسه‌ کشف الثیاب عنه فلا یراه رجل لم یره قبل ذلک الاّ برک هیبة له.»خسرو در بارگاه خود که تاج او در آن‌جا بود می‌نشست و این تاج باندازهء پیمانه‌ای بزرگ بود(قنقل را برابر 66 رطل و 6 هزار رطل گفته‌اند)و در آن یاقوت و زبرجد و مروارید و زر و سیم بکار برده بودند و با ذنجیری زرّین از طاق بارگاه آویخته بودند،چون گردن خسرو تاب این تاج را نداشت و خسرو را در جامه‌هایی می‌پوشاندند تا در جای خود می‌نشست و سر خود را به زیر تاج می‌برد و چون راست بر جای خود قرار می‌گرفت،آن جامه‌ها را از او برمی‌گرفتند.اکنون هرکس که او را برای نخستین بار می‌دید از شکوه‌ او خود را در جلوی او بر زمین می‌افکند.

ثعالبی،غرر(ب 29)،ص 699 بجلو:«و منها التاج الکبیر الّذی فیه ستّون منّا من الذهب الا بریز و کان مرصّا بالألی الّتی تحکی بیض العصافیر و الیواقیت الرّمانیّة الّتی یضعئ منها الظلام و یستصبح بها فی اللیالی المرخیة سدولها و قصب الزمرّد الّتی تسیل لها عیون الافاعی و کان یعلّق من الایوان سلسلة ذهب ذرعها سبعون ذراعا یعلّق بها التاج کیما یماس رأس الملک و لا یؤذیه و لا یثقله.»دیگر تاج بزرگ که در آن شصت من زر و مرواریدهایی به درشتی‌ تخم گنجشک و یاقوتهای اناری رنگ بکار برده بودند…و آن را از زنجیری از زر بدرازای هفتاد ذرع آویخته بودند تا بی‌رنج و بی‌فشار با سر پادشاه تماس گیرد.

شاهنامه(ب 10)7/324/3862 بجلو:

یکی حلقه‌ای بد ز زر ریخته‌ از آن کار چرخ اندر آویختهفرو هشته زو سرخ زنجیر زر به هر مهره‌ای درنشانده گهر چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج‌ بیاویختندی ز زنجیر تاج

و نیز نگاه کنید در فرهنگ ولف(ب 40)،زیر:آویختن،شمارهء 2.این‌که طبری می‌نویسد که شاه را در جامه‌ای می‌پوشاندند و پس از آن‌که در جای خود قرار می‌گرفت جامه را از او دور می‌کردند درست نیست،بلکه میان‌ پادشاه و بارخواهان پرده‌ای آویخته بود و پس از آن‌که شاه و بارخواهان در جای خود قرار می‌گرفتند آن پرده را به کنار می‌زدند.

[15]. شاهنامه(ب 10)1/172/682:

نشست از برِ تخت پیروزه شاه‌ چو سرو سهی بر سرش گرد ماه‌ ابا تاج و با طوق و با گوشوار چنان چون بود درخور شهریار

و نیز نگاه کنید به فرهنگ ولف(ب 40)زیر:طوق،گوشوار،یاره.

[16]. نگاه کنید به:نولد که(ب 38)،ص 453 و کریستن سن(ب 41)،ص 397.

[17]. شاهنامه(ب 10)7/362/90 بجلو:

جهاندار بر شادورد بزرگ‌ نشسته همه پیکرش میش و گرگ‌ همان زرّ و گوهر بر آن بافته‌ سراسر یک اندر دگر تافته‌ نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسندی لاژورد

و نیز نگاه کنید در فرهنگ ولف(ب 40)زیر:تخت،گاه،اورنگ،کرسی،شادورد.

[18]. نگاه کنید به:گریشمن(ب 42)،تصویر شمارهء 244 و 259.

[19]. نگاه کنید به:دهخدا،لغت‌نامه،زیر:چهاربالش.

[20]. شاهنامه(ب 10)،7/306/3634 بجلو.

[21]. ثعالبی،غرر(ب 29)،ص 698 بجلو.

[22]. نگاه کنید به:کریستن سن(ب 41)،ص 466 بجلو و آلفولدی(ب 49)،ص 536-566 و بوسه(ب 46)، ص 8 بجلو.

[23]. شاهنامه،(ب 10)2/266/856 بجلو:

سخنها همی‌گوی با پیلتن‌ به خوبی بسی داستانها بزن‌ بنزدیک او همچنان خواسته‌ ببر تا شود کار آراسته‌ جز از تخت زرّین که او شاه نیست‌ تن پهلوان از درِ گاه نیست

[24]. در تاریخ بلعمی در داستان بهرام چوبین آمده است که او پس از گریختن خسروبه‌روم اگرچه ظاهرا به‌ نیابت شهریار پسر خردسال هرمزد حکومت می‌کرد(:«یا مردمان،من این ملک نه مرخویشتن را خواهم که من ملک‌ به شهریار خواهم سپردن»)،ولی مردمان این سخن را از او نمی‌پذیرفتند چون می‌دیدند که او بر تخت زر می‌نشیند و تاج بر سر می‌نهد و بار می‌دهد:«بهرام ملک بگرفت و ایمن بنشست و کارداران به شهرها فرستاد و بر تخت زرین‌ نشست و تاج بر سر نهاد و خلق را بار داد و شهریار را به خانه اندر همی‌داشت و به خلق ننمودی تا بزرگ شود؛و خویشتن را ملک بخواندی و نامها که نبشتی سوی عمال ایدون نبشتی بر عنوان‌نامه:من بهرام بن بهرام بن جشنس‌ القیم الملک.»بهرام چوبین(ب 9)ص 29.در شاهنامه(ب 10)7/72/811 نیز به این مطلب اشاره شده است:

به یک سوی کرسیّ زرّین نهاد چو شاهان پیروز بنشست شاد

نشستن بر تخت زر در مورد کسانی که شاه نبودند جزو مناصبی بود که فرمان آن می‌بایست از سوی پادشاه صادر گردد.در همین داستان بهرام چوبین آمده است:«به حدود دامغان کوههاست میان قومش و جرجان و بدو اندر دیهها بسیار است و آن‌جا اندر مردمان کوهیان باشند،و ایشان را ملکی بود نامش قارن،و ز ملکزادگان بود،و نوشیروان ملکت بدو داد که او به نسبت بزرگ بود،و دستوری داده بود که بر تخت زرین نشیند.»بهرام چوبین(ب 9)ص 33.

[25]. شاهنامه(ب 10):

چو رامشگری دیو،زی پرده‌دار بیامد که خواهد برِ شاه بار… برفت از در پرده سالار بار بیامد خرامان برِ شهریار…

1/488/22 بجلو

[26]. چنین گفت با پرده‌داران اوی‌ پرستنده و پایکاران اوی‌ که از نزد پیروز بهرام شاه‌ فرستاده آمد بدین بارگاه‌ هم اندر زمان رفت سالار بار ز پرده دوان تا برِ شهریار بفرمود تا پرده برداشتند به ارجش ز درگاه بگذاشتند

6/24/234 بجلو

[27]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)ص 28:«و کان الموکّل بحفظ الستاره رجلا من أبناء الأساروة یقال له خرّم‌ باش.فاذا مات هذا الرجل و کلّ بها آخر من أبناء الأساروة و سمّی بهذا الاسم.».

مسعودی،مروج(ب 27)1،ص 288:«و کان الموکّل بالستارة رجلا من أبناء الأساروة یقال له خرّم باش؛ فاذا مات هذا الرجل و کلّ بها آخر من ابناء الأساروة و ذوی التحصیل و سمّی بهذا الاسم؛و هذا الاسم عامّ لکل من‌ رتب فی هذه المرّتبة و وقف هذا الموقف،و تفسیر ذلک:کن فّرحا مسرورا.»

برطبق شاهنامه نیز پرده‌دار از اسواران است(ب 10،1/172/687):

برون آمد از کاخ شاپور گرد فرستادهء سلم را پیش برد

[28]. ابن بلخی،فارسنامه(ب 16)ص 92 در مقایسهء مقام این دو نفر با یکدیگر می‌نویسد:«حاجب زبان پادشاه‌ است با نزدیکان و حاضران و کاتب زبان پادشاه است با دوران و غایبان.»

[29]. مگر آن‌که شاه کسی را رسما از رعایت این قانون معاف کرده باشد.شاهنامه(ب 10،4/552/2059):

ز دربان نباید تو را بار خواست‌ بنزد من آی آن گهی کت هواست

[30]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)ص 125-126:«فإنه یقال انّ یزدجرد رأی بهرام ابنه بموضع لم یکن له، فقال:مرّرت بالحاجب؟قال:و علمّ بد خولک؟قال:نعم.قال:فاخرج إلیه و اضربه ثلاثین سوطا و نحّه‌ عن السّتر،و وکّل بالحجابة أراد مرد.ففعل ذلک بهرام و هو إذ ذاک ابن ثلاث عشرة.و لم یعلم الحاجب فیم غضب‌ الملک علیه.فلما جاء بهرام بعد ذلک لیدخل،دفع أراد مرد فی صدره دفعة و قذه منها،و قال:إن أیتک بهذا الموضع‌ ثانیة،ضربتک ستین سوطا،ثلاثین منها لجنایتک علی الحاجب بالأمس،و ثلاثین لئلا تطمع فی الجنایة علیّ.فبلغ‌ ذلک یزدجرد،فدعا أراد مرد،فحلع علیه و أحسن إلیه.»

[31]. مگر آن‌که بقصد دیگری جز بار خواستن آمده باشد،چنان‌که فریدون با اسب درون کاخ ضحّاک می‌گردد و در واقع با این عمل پادشاهی ضحّاک را پایان یافته می‌گیرد.شاهنامه(ب 10)1/98/355:

به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ‌ جهان ناسپرده جوان سترگ

[32]. مثلا در مورد فرستادهء سلم و تور به درگاه فریدون.شاهنامه(ب 10)1/144/369 بجلو:

برفتند بیدار کارآگهان‌ بگفتند با شهریار جهان‌ که آمد فرستاده‌ای نزد شاه‌ یکی بَر منش مرد با دستگاه‌ بفرمود تا پرده برداشتند از اسپش به درگاه بگذاشتند

صورت درست مصرع آخر برطبق تصحیح نگارنده(فریدون،بیت 349)هست:بر اسپش. کاتبان و مصححان شاهنامه بخاطر نداشتن آگاهی درست از فرهنگ پیشین ایران در بسیاری جاها ضبط درست را بازنشناخته‌اند.

[33]. مثلا پس از خلعت گرفتن سام از منوچهر اسپ پهلوان را می‌خواهند.شاهنامه(ب 10)1/234/288:

یکی خلعت آراست شاه زمین‌ که کردند هرکس بر او آفرین… چو این عهد و خلعت بیاراستند پس اسپ جهان پهلوان خواستند

[34]. شاهنامه(ب 10)1/334/1481:

خروشیدن مرد بالای‌خواه‌ یکایک برآمد ز درگاه شاه

[35]. شاهنامه(ب 10)6/652/1308 بجلو:

چو خاقان بیامد بنزدیک شاه‌ ابا گنج دیرینه و با سپاه‌ چو بشنید شاه جهان بر نشست‌ به سر بر یکی تاج و گرزی به دست‌ بیامد چنین تا به درگه رسید ز دهلیز چون روی خاقان بدید، همی بود تا چونش بیند به راه‌ فرود آید او همچنین با سپاه‌ ببیندش و برگردد از پیش اوی‌ پُراندیشه بُد ز ان سخن نامجوی‌ پس آن‌گاه خاقان چنان هم بر اسپ‌ بیامد ابا موبد ایزد گشسب‌ فرود آمد از اسپ خاقان همان‌ بیامد برِ شاه ایران دمان‌ شهنشاه اسپ تگاور براند به دهلیز با او زمانی نماند درنگی ببُد تا جهاندار شاه‌ رسیدی به ایوان از آن بارگاه‌ چو خاقان برفت از پس شهریار عنانش گرفت آن زمان پرده‌دار پیاده شد از اسپ پرموده زود بر آن کهتری جادویها نمود خرامان بیامد بنزدیک تخت‌ مر او را شهنشاه بنواخت سخت

این روایت در تاریخ بلعمی نیز آمده است(بهرام چوبین،ب 9،ص 15):«و چون این پسر ملک ترک بنزدیک مداین‌ برسید،هرمز برنشست و پیش وی بیرون آمد از حرمت قرابت که پسر خالش بود.چون برابر وی آمد مردانشاه سپاه فرود آورد و پیش ملک زمین بوسه داد و آن پسر ملک ترک نیز فرود آمد.او را بپرسید.پس هرمز برنشست.پسر ملک ترک‌ نیز خواست که برنشیند.مردانشاه بله نکردش و دست بگرفت و از پیش ملک هرمز برفت تا در ایوان.»در چاپ مسکو (8/393/1297)پیش از بیت آخرین بیتی دیگر هم دارد که محتوای آن برابر جملهء آخر در تاریخ بلعمی است:

پیاده همان،شاه دستش به دست‌ بیاورد او را به جای نشست

یعنی:پرده‌دار پس از آن‌که جلوی اسب شاه ترک را گرفت و او را از اسب فرود آورد،پیاده در حالی‌که دست شاه‌ ترکان را گرفته بود او را به بارگاه برد.

[36]. شاهنامه(ب 10)6/652/1308 بجلو:

چو خاقان بیامد بنزدیک شاه‌ ابا گنج دیرینه و با سپاه‌ چو بشنید شاه جهان بر نشست‌ به سر بر یکی تاج و گرزی به دست‌ بیامد چنین تا به درگه رسید ز دهلیز چون روی خاقان بدید، همی بود تا چونش بیند به راه‌ فرود آید او همچنین با سپاه‌ ببیندش و برگردد از پیش اوی‌ پُراندیشه بُد ز ان سخن نامجوی‌ پس آن‌گاه خاقان چنان هم بر اسپ‌ بیامد ابا موبد ایزد گشسب‌ فرود آمد از اسپ خاقان همان‌ بیامد برِ شاه ایران دمان‌ شهنشاه اسپ تگاور براند به دهلیز با او زمانی نماند درنگی ببُد تا جهاندار شاه‌ رسیدی به ایوان از آن بارگاه‌ چو خاقان برفت از پس شهریار عنانش گرفت آن زمان پرده‌دار پیاده شد از اسپ پرموده زود بر آن کهتری جادویها نمود خرامان بیامد بنزدیک تخت‌ مر او را شهنشاه بنواخت سخت

این روایت در تاریخ بلعمی نیز آمده است(بهرام چوبین،ب 9،ص 15):«و چون این پسر ملک ترک بنزدیک مداین‌ برسید،هرمز برنشست و پیش وی بیرون آمد از حرمت قرابت که پسر خالش بود.چون برابر وی آمد مردانشاه سپاه فرود آورد و پیش ملک زمین بوسه داد و آن پسر ملک ترک نیز فرود آمد.او را بپرسید.پس هرمز برنشست.پسر ملک ترک‌ نیز خواست که برنشیند.مردانشاه بله نکردش و دست بگرفت و از پیش ملک هرمز برفت تا در ایوان.»در چاپ مسکو (8/393/1297)پیش از بیت آخرین بیتی دیگر هم دارد که محتوای آن برابر جملهء آخر در تاریخ بلعمی است:

پیاده همان،شاه دستش به دست‌ بیاورد او را به جای نشست

یعنی:پرده‌دار پس از آن‌که جلوی اسب شاه ترک را گرفت و او را از اسب فرود آورد،پیاده در حالی‌که دست شاه‌ ترکان را گرفته بود او را به بارگاه برد.

[37]. نگاه کنید به یادداشت پیشین.در میان تصویرهای پله‌های آپادانا کسانی هم در جامهء مادی و پارسی دیده‌ می‌شوند که دست کسی را گرفته و با خود می‌برند(تصویرهای 6-8).از عصایی که این اشخاص در دست دیگر خود دارند برمی‌آید که آنها همان سالاربار هستند و باتوجه به یادداشت پیشین و آنچه در بخشهای دیگر این گفتار خواهد آمد روشن می‌گردد که در زمان هخامنشیان نیز مانند دوره‌های متأخرتر رسم بود که سالاربار دست بارخواه را بگیرد و او را به بارگاه ببرد.توجه شود که آنچه بر روی پله‌های آپادانا آمده است نمایش جریان بار است و ازاین‌رو هر تصویری نمایش یکی از جزئیات این آیین است و چیزی هرگز جنبهء آزادی در هنر ندارد.از این مطلب که سالاربار یا هزاربد هم در جامهء پارسی دیده می‌شود و هم در جامهء مادی،باید چنین نتیجه گرفت که گارد شاهی از دو سپاه هزار نفری تشکیل می‌شد که فرماندهء یکی از آنها مادی و دیگری پارسی بود.به سخن دیگر سالار بار دو نفر بودند که به‌ نوبت خدمت می‌کردند.

[38]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 28 و مسعودی،مروج(ب 27)،1،ص 288:«فکان یکون بین‌الملک(به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 6-هزاربد در جامهء مادی و عصا بدست دست یک مرد نژادهء عیلامی را که از پادشاه بار یافته است گرفته و او را به پیشگاه پادشاه می‌برد.(به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 7-هزاربد در جامهء پارسی دست یک مرد نژادهء هندی را که از پادشاه بار یافته است گرفته و او را به پیشگاه‌ پادشاه می‌برد. (جاحظ:بینه)و بین أوّل الطبقات عشرون ذراعا.لأن السّتارة من الملک علی عشرة أذرع،و الستارة من الطبقة الأولی‌ علی عشرة أذرع.»

(38)-کارنامگ(ب 36)،در دهم،بند هفتم:«موبدان موبد و ایران اسپهبد و پشت اسپان سردار و دبیران مهست و در اندرز بد و اسپوهرگان به پیش اردشیر شدند و به روی افتادند و نماز بردند.»

شاهنامه(ب 10):

بفرمود تا پرده برداشتند از اسپش به درگاه بگذاشتند چو چشمش به روی فریدون رسید همه دیده و دل پر از شاه دید به بالای سرو چو خورشید روی‌ چو کافور موی و چو گل سرخ روی‌ دو لب پر ز خنده،دو رخ پر ز شرم‌ کیانی زبان پر ز گفتار نرم‌ فرستاده چون دید سجده نمود زمین را سراسر به بوسه پود

1/144/371 بجلو

چو بر تخت شد نامور شهریار بیامد به درگاه سالار بار بفرمود تا پرده برداشتند سپه را به درگاه بگذاشتند برفتند با دست کرده به کش‌ بزرگان پیل‌افگن شیرفشن‌ چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و بیژن،چو رهّام شیر چو دیدند بردند پیشش نماز از آن پس همه بر گشادند راز

4/218/2526 بجلو

چنین تا بنزدیک شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند چو دیدند زیبا رخ شاه را بر آن‌گونه آراسته گاه را نهادند همواره سر بر زمین‌ بر او بر همی‌خواندند آفرین

7/282/3340 بجلو

و نیز نگاه کنید به یادداشت 14.

[39]. شاهنامه(ب 10)1/302/1096:

ببوسید تخت و بمالید روی‌ بر آن نامور مُهرِ انگشت اوی

برطبق چاپ مسکو 1/198/947

[40]. وقتی سام شاه سیستان سیندخت را بار می‌دهد.شاهنامه(ب 10):

بیامد برِ سام یل پرده‌دار بگفت و بفرمود تا داد بار فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت‌ به پیش سپهبد خرامید تفت‌ زمین را ببوسید و کرد آفرین‌ ابرشاه و بر پهلوان زمین

1/318/1287 بجلو

گرانمایه سیندخت بنهاد روی‌ بنزدیک سالار دیهیم جوی‌ روارو درآمد به درگاه سام‌ مه بانوان خواندندش به نام‌ بیامد برِ سام و بردش نماز سخن گفت با او زمانی دراز

1/324/1365 بجلو

[41]. طبری(ب 21)،2،ص 859:«فدخل جوانی علی بهرام فراعه ما رای من و سامته و بهائه و اغفل السجود دهشا فعرف بهرام انه انما ترک السجود لما راعه من روائه.»

[42]. شاهنامه(ب 10): (به تصویر صفحه مراجعه شود) تصویر 8-هزاربد در جامهء مادی و عصا بدست دست یک مرد نژادهء خوارزمی را که از پادشاه بار یافته است گرفته و او را به پیشگاه پادشاه می‌برد. چو نزدیک شاه اندرآمد زمین‌ ببوسید و بر شاه کرد آفرین‌ زمانی همی‌داشت بر خاک روی‌ بدو داد دل شاه آزرم‌جوی‌ بفرمود تا رویش از خاک خشک‌ ببردند و بر وی فشاندند مشک‌ بیامد برِ تخت شاه،ارجمند بپرسید از او شهریار بلند

1/326/1382 بجلو

[43]. کارنامگ(ب 36)،در نهم،بندهای 16،20؛در دهم،بندهای 7و9؛در دوازدهم،بند 13؛در سیزدهم، بند 9 و 15.این اصطلاح در شاهنامه بصورت انوشه بدی(شاهنامه،ب 10،7/326/81)و در عربی بصورت عمرک‌ الّله(طبری،ب 21،2،ص 824و1048)آمده است.

[44]. کارنامگ(ب 36)،در نهم،بند 16.در شاهنامه نیز پس از انوشه بدی گاه دعای دیگری هم می‌افزاید که‌ بیشتر بصورت روان را به دیدار توشه(نوشه)بدی آمده است،ولی گاه هم تنها به عبارت آفرین خواندن یعنی«دعا کردن»بسنده می‌کند.نگاه کنید به فرهنگ ولف(ب 40)،زیر:انوشه،خواندن 2.

[45]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 90:«و من حقّ الملک-إذا عطس-أن لا یشمّت؛و إذا دعا،لم یؤمّن‌ علی دعائه.»

[46]. طبری(ب 21)،2،ص 1036؛نولد که(ب 38)،ص 343 و 367؛کریستن سن(ب 11)،ص 400. شاهنامه(ب 10):

دو مرد خردمند پاکیزه‌گوی‌ به دستار چینی ببستند روی‌ چو دیدند بردند پیشش نماز ببودند هردو زمانی دراز

7/362/88 بجلو

[47]. نگاه کنید در فرهنگ ولف(ب 40)،زیر:دست،شمارهء 45.

[48]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 23 بجلو؛مسعودی،مروج(ب 27)،1،ص 286 بجلو.

[49]. شاهنامه(ب 10):

سه تخت از بر تخت برپایه بود ز گوهر سراپای پرمایه بود کهین تخت را نام بُد میش‌سار سر میش بودی بر او بر نگار مهین تخت را خواندی لاژورد که هرگز نبودی بر او باد و گرد سدیگر سراسر ز پیروزه بود بر او هرکه دیدش دلسوزه بود هر آن کس که دهقان بُد و زیردست‌ ورامیش سر بود جای نشست‌ سواران بی‌باک روز نبرد شدندی بر آن گنبد لاژورد به پیروزه بر جای دستور بود که از کدخداییش رنجور بود چو بر تخت پیروزه بودی نشست‌ خردمند بودی و مهترپرست‌ چو رفتی به دستوری رهنمای‌ مگر یافتی نزد پرویز جای

7/312/3699 بجلو

[50]. ابن بلخی،فارسنامه(ب 16)،ص 97.

[51]. شاهنامه(ب 10):

بیامد نشست از برِ تخت زر ابا یاره و تاج و زرّین کمر به یک دست موبد که بودش وزیر به دست دگر یزدگرد دبیر همان گرد برگرد او بخردان‌ سخنگوی بوزرجمهر و ردان

[52]. رستم دست چپ اسفندیار را جای خود نمی‌داند و اعتراض می‌کند،شاهنامه(ب 10):

به دست چپ خویش بر جای کرد ز رستم همی مجلس آرای کرد جهاندیده گفت این نه جای من است‌ به جای نشینم که رای من است‌ بفرمود مهتر که بر دست راست‌ نشستن بیارای ز ان سان که خواست‌ چنین گفت با شاهزاده به خشم‌ که برز مرا بین و بگشای چشم… سزاوار من گر تو را نیست جای‌ مرا هست پیروزی و نام و رای‌ و ز آن پس بفرمود فرزند شاه‌ که کرسیّ زرّین نهد پیشِ گاه‌ بیامد بر آن کرسی زر نشست‌ پر از خشم و بویا ترنجی به دست

4/612/3007 بجلو

[53]. شاهنامه(ب 12):

سیاوخش بنشاندش زیر تخت‌ ز افراسیابش بپرسید سخت

2/268/868

برادرش را دید بر زیرگاه‌ نهاده به سر بر ز گوهر کلاه‌ چو آواز بهرام بشنید شاه‌ بفرمود زرّین یکی زیرگاه…

6/24/242/247

سکندر نگه کرد و او را بخواند بپرسید و بر زیرگاهش نشاند

5/134/404

[54]. شاهنامه(ب 12):

به درگاه شاه آفریدن رسید برآورده از دور ایوان بدید به ابر اندرآورده بالای اوی‌ زمین کوه تا کوه پهنای اوی‌ نشسته به در بر گرانمایگان‌ به پرده درون جای آزادگان‌ به یک دست بربسته شیر و پلنگ‌ به دست دگر زَنده پیلان جنگ‌ ز چندان گرانمایه گرد دلیر خروشی برآمد چو آوای شیر سپهری است پنداشت ایوان بجای‌ پری لشکری گردش اندر به پای

1/144/363 بجلو

دو رویه بزرگان کشیده رده‌ سراپای یکسر به زر آزده‌ به زرّین عمود و به زرّین کمر زمین کرده خورشیدگون سربسر به یک دست بربسته شیر و پلنگ‌ به دست دگر زَنده پیلان جنگ

1/172/684 بجلو

برآورده‌ای دید سر در هوا به در بر فراوان سلیح و نوا سواران و پیلان به در بر بپای‌ خروشیدن زنگ با کرّه نای

6/24/231 بجلو

[55]. نگاه کنید به:کریستن سن(ب 41)،ص 397.

[56].

شاهنامه(ب 10):

در باغ بگشاد سالار بار نشستنگهی ساخت بس شاهوار بفرمود تا تاج زرّین و تخت‌ نهادند زیر گل‌افشان درخت‌ همه دیبه خسروانی به باغ‌ بگسترد و شد گلستان چون چراغدرختی زدند از برِ گاه شاه‌ کجا سایه گسترد بر تاج و گاه‌ تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر بر او گونه‌گونه نشانده گهر عقیق و زبرجد همه برگ و بار فرو هشته از شاخ چون گوشوار همه بار زرّین ترنج و بهی‌ میان ترنج و بهی بُد تهی‌ بدو اندرون مشک سوده به می‌ همه پیکرش سفته برسان نی‌ که را شاه بر گاه بنشاندی‌ بر او باد از آن مشک بفشاندی‌ بیامد نشست او به زرّینه تخت‌ به سر برش ریزنده مشک از درخت

3/364/844 بجلو

[57]. شاهنامه(ب 10):

ز مزدک شنید این سخنها قباد به سالار فرمود تا بار داد چنین گفت مزدک به پرمایه شاه‌ که این جای تنگ است و چندان سپاه‌ همانا نگنجند در پیش شاه‌ به هامون خرامد کندشان نگاه‌ بفرمود تا تخت بیرون برند ز ایوان شاهی به هامون برند

6/146/277 بجلو

[58]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 27.

[59]. شاهنامه(ب 10):

چو خورشید بر تخت زرّین نشست‌ شب تیره را رخ به ناخن بخست‌ بفرمود تا رفت پیشش زریر سخن گفت هرگونه با شاه دیر به شبگیر قالوس شد بارخواه‌ ورا بار دادند نزدیک شاه‌ ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند

4/344/776 بجلو

درفشی بزد چشمهء آفتاب‌ سر شاه گیتی درآمد ز خواب‌ درِ بار بگشاد سالاربار نشست از برِ تخت زر شهریار

6/14/114 بجلو

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت‌ گه بار بیگانه اندرگذشت‌ بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهء رود و می‌خواستند

5/170/829 بجلو

[60]. جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 28 بجلو و مسعودی،مروج(ب 27)،1،ص 288:«فکان خرم باش إذا (مروج:هذا إذا)جلس الملک لندمائه و شغله(مروج:و معاقرتهم)أمر رجلا أن یرتفع علی أعلی(مروج:أرفع)مکان‌ فی قرار دار الملک(مروج:فی دار الملک و یرفع عقیرته)و یغرّد بصوت رفیع یسمعه کلّ من من حضر،فیقول:یا لسان! احفظ رأسک،فإنک تجالس فی هذا الیوم ملک الملوک(مروج:الیوم الملک).ثم ینزل.فکان هذا فعلهم فی کل یوم‌ یجلس فیه الملک للهوه،و لا یجتری أحد من خلق الّله أن یدبر لسانه فی فیه بخیر و لا غیره،حتّی تحرّک الستارة، فیطلع؟؟علیها فیؤمر بامر فینفّذه،و یقول:افعل یا فلان کذا،و تغنّی أنت یا فلان کذا و کذا(مروج:فکان ذلک‌ فعلهم فی یوم جلوس الملک للهوه و طربه.فتأخذ الندماء مراتبها خافتة أصواتها غیر مشیرة بشیء من جوارها،حتی‌ یطلع الموکل بالسّتارة فیقول:عن أنت یا فلان بکذا و کذا،و اضرب انت یا فلان بکذا و کذا من طریقة کذا و کذا،من‌ طرائق الموسیقی).»

[61]. بیرونی،التفهیم(ب 11)،ص 253:«زیراک خسروان بدان پنج روز حقهای حشم و گروهان بگزاردندی و حاجتها رواکردندی،آن‌گاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصّگان را.»بیرونی در آثار الباقیه(ب 30)،ص 218 بجلو،این مطلب را با توضیح بیشتری نقل کرده است:«و کان من آئین الا کاسره فی هذه الایام الخمسه أن یبدأ الملک‌ یوم النیروز فیعلم الناس بالجلوس لهم و الاحسان الیهم و فی الیوم الثانی یجلس لمن هو أرفع مرتبة و هم الدهاقین و أهل‌ البیوتات و فی الیوم الثالث یجلس لأساورته و عظماء موابذته و فی الیوم الرابع لأهل بیته و قرابته و خاصّة و فی هذا الیوم‌ الخامس لولده و صنائعه فیصل الی کلّ واحد منهم ما استحقّه من الرّتبة و الاکرام و یستوفی ما استوجیه من المبرّة و الانعام فإذا کان الیوم السادس کان قد فرغ من قضاء حقوقهم فنورز لنفسه و لم یصل الیه الآ أهل أنسه و من یصلح لخلوته‌ و أمر باحضار ما حصل من الهدایا علی مراتب المهدین فیتأمّلها و یفرّق منها ما شاء و یودع الخزائن ما شاء.»چکیده:آیین‌ ساسانیان در پنج روز نوروز چنین بود که روز نخستین تودهء مردم را،روز دوم دهقانان و خانواده‌هایشان را،روز سوم‌ اسواران و بزرگان موبدان را،روز چهارم خانگیان و نزدیکان و ویژگان را و روز پنجم فرزندان خود را می‌پذیرفت‌ و سپس روز ششم را برای خود و اهل انس و خلوت نوروز می‌گرفت و هدایای رسیده را بررسی می‌کرد.و نیز نگاه کنید به:سیاستنامه(ب 15)،ص 60.در شاهنامه بار عامی که خسرو پرویز در نوروز می‌داد چنین وصف شده است:

به نوروز چون برنشستی به تخت‌ بنزدیک او موبدی نیکبخت‌ فروتر ز موبد مهان را بدی‌ بزرگان و روزی‌دهان را بدی‌ به زیر مهان جای بازاریان‌ بیاراستندی همه کاریان‌ فرومایه‌تر جای درویش بود کجا خوردش از کوشش خویش بود فروتر بریده سی دست و پای‌ بسی کشته افگنده بر در سرای‌ ز ایوان از آن پس خروش آمدی‌ کز آوازها دل بجوش آمدی‌ که ای زیردستان شاه جهان‌ مباشید تیره‌دل و بدنهان‌ هر آن کس که او سوی بالا نگاه‌ کند،گردد اندیشهء او تباه‌ ز تخت کیان دورتر بنگرید هر آن کس که کهتر بود بشمرید وز آن پس تن کشتگان را براه‌ کز آن بگذری کرد باید نگاه‌ وز آن پس گنهکار و گر بیگناه‌ نماندی کسی نیز در بند شاه‌ به زندانیان جامه‌ها داد نیز سراپای و دینار و هرگونه چیز هر آن کس که درویش بودی به شهر که او را نبودی ز نوروز بهر به درگاه ایوانش بنشاندی‌ درمهای گنجی برافشاندی

7/326/3865 بجلو

برطبق این ابیات در بار عام نوروزی جای بارخواهان چنین بوده است:از همه نزدیکتر به خسرو موبد بود.پایینتر جای‌ بزرگان و روزی‌دهان یعنی دفترداران و حسابداران که مأمور ثبت مواجبها و بخششها بودند.پایینتر جای بازاریان یعنی‌ بازرگانان و کسبه.پایینتر جای مردم درویش،یعنی مردم بی‌سرمایه و روزمزد.پایینتر جای مردم بی‌دست و پای، یعنی کسانی که دست و پای خود را در اثر حادثه‌ای از دست داده بودند.پایینتر جای کشتگان(؟).پایینتر جای‌ زندانیانی که بمناسبت نوروز بخشوده شده بودند.و اما منظور از کشتگان چه کسانی هستند؟شاید باید آن را به زبر کاف‌ فارسی خواند.بنداری(ج 2،ص 244)بیت پنجم را چنین ترجمه کرده است:«و تحت الکل موضع إقامة الحدود و اجراء السیاسات.»

[62]. دربارهء معنی- kara نگاه کنید به:ویدن گرن(ب 52)،ص 139،152؛داندامف-پول(ب 53)،ص‌ 182 بجلو،195 بجلو.

[63]. مسعودی،مروج(ب 27)،1،ص 311:«جلس یومأ للناس،فدخل رجل من خاصّة أهل فنحاه وزیره،فأمر به قأن یقام و أن یحجب عنه سنة.»

[64]. شاهنامه(ب 10)،2/200/88 و 190؛4/684/3865.

[65]. شاهنامه(ب 10)،7/12/88 و 95.

[66]. شاهنامه(ب 10):

به داداردارنده سوگند خورد به دین مسیح و به تیغ نبرد که تا بوم و بارست و فرزند تو بزرگان که باشند پیوند تو نسازم جز از خوبی و راستی‌ نیندیشم از کژیّ و کاستی

5/176/911 بجلو

[67]. شاهنامه(ب 10):

گشاده‌ست بر هرکس این‌بارگاه‌ ز بدخواه و از مردم نیکخواه

5/332/11

مباشید ترسان به تخت و کلاه‌ گشاده‌ست بر هرکس این‌بارگاه‌ هر آن کس که آید به روز و به شب‌ ز گفتار بسته مدارید لب

6/180/251 بجلوx

[68]. شاهنامه(ب 10):

هر آن کس که آید بدین بارگاه‌ که باشد ز ما سوی ما دادخواه، اگر گاه بار آید ار نیم‌شب، به پاسخ رسد،چون گشاید دو لب

5/102/35 بجلو

[69]. مثلا انوشروان هنگام بیماری.شاهنامه(ب 10):

چنان شد ز سستی که از تن بماند ز رنج تن از بار دادن بماند

6/222/752

[70]. مثلا فریدون در مرگ ایرج.شاهنامه(ب 10):

درِ بار بسته گشاده زبان‌ همی گفت زار ای نبرده جوان‌ کس از تاجداران بر این سان نمرد که تو مردی ای نامبردار گرد

1/162/586 بجلو

و یا کیخسرو در مرگ فرود:

درِ بار دادن بر ایشان ببست‌ روان را به درد برادر بخست

3/8/50

و یا هرمزد در مرگ آیین گشسپ:

از اندُه درِ بار دادن ببست‌ ندیدش کسی نیز با می به دست

6/702/1899

[71]. مثلا خسرو پرویز هنگام شنیدن از زایچه پسر:

پُراندیشه شد زین سخن شهریار بدان هفته کس را ندادند بار

7/278/3298

[72]. شاهنامه(ب 10):

به سالاربار آن زمان گفت شاه‌ که بنشین پسِ پردهء بارگاه‌ کسی را مده بار در پیش من‌ زبیگانه و مردمِ خویش من… چو یک هفته بگذشت و ننمود روی‌ برآمد یکی غلغل و گفت‌وگوی‌ همه پهلوانان شدند انجمن‌ بزرگان فرزانهء رایزن…

و سرانجام گودرز پسر خود گیو را نزد زال می‌فرستد با این پیام:

به زال و به رستم بگویی که شاه‌ ز یزدان بپیچید و گم کرد راه‌ درِ بار بر نامداران ببست‌ همانا که با دیو دارد نشست

زال و رستم به پایتخت می‌شتابند:

بگفتند با زال و رستم که شاه‌ به گفتار ابلیس گم کرد راه‌ همه بارگاهش سپاه است و بس‌ شب و روز او را ندیده‌ست کس

زال به کیخسرو:

یکی ناسزا آگهی یافتم‌ بدان آگهی تیز بشتافتیم‌ از ایران کس آمد که پیروز شاه‌ بفرمود تا پردهء بارگاه‌ نه بردارد از پیش سالاربار بپوشد ز ما چهرهء شاهوار من از درد ایرانیان چون عقاب‌ همی‌تاختم همچو کشتی بر آب…

4/220/2562 بجلو

[73]. شاهنامه(ب 10):6/4/8 بجلو.

[74]. طبری(ب 21)،2،ص 871؛نولد که(ب 38)،ص 113،پی‌نوشت 2؛نولد که(ب 39)،ص 106.

[75]. شاهنامه(ب 10):

ز کشور بشد[باربد]تا به درگاه شاه‌ همی کرد رامشگران را نگاه‌ چو بشنید سرگش دلش تیره گشت‌ به زخم سرود اندرون خیره گشت‌ بیامد بنزدیک سالارِ بار درم کرد و دینار چندی نشار بدو گفت رامشگری بر درست‌ که از من به سال و هنر برترست‌ نباید که در پیش خسرو شود که ما کهنه گشتیم و او نو شود ز سر گش چو بشنید دربان شاه‌ ز رامشگر ساده بر بست راه‌ چو رفتی بنزدیک او باربد همش کار بد بود و هم باربد ندادی ورا بار سالارِ بار نه تیزش بُدی مردمی خواستار چو نومید برگشت از آن بارگاه‌ ابا بربط آمد سوی باغ شاه…

7/314/3738 بجلو

و نیز نگاه کنید به:ثعالبی،غرر(ب 29)،ص 694 بجلو.

[76]. شاهنامه(ب 10):

هر آن کس که آید بدین بارگاه‌ به بایسته کاری،نیابند راه، نباشم ز دستور همداستان‌ که بر من بپوشد چنین داستان

[77]. نگاه کنید به:نظام الملک،سیاستنامه(ب 15)،ص 55 بجلو.

[78]. نگاه کنید به:کتابنامه،ب 54،ص 129 بجلو.

[79]. صابی،رسوم(ب 22)،ص 71؛جاحظ،رسائل(ب 23)،ص 159 بجلو.صفت خوش‌چهرگی و خوش‌ اندامی او را برای خوشایند خلیفه در نظر گرفته بودند و میان‌سالی یا پیری او را برای آن‌که خطری برای زنان حرم‌ نباشد،چون این مرد بخاطر شغلی که داشت گاه لازم می‌نمود که در اندرونی به سراغ خلیفه رود.

[80]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 136؛بیهقی،تاریخ(ب 13)،ص 33.

[81]. صابی،رسوم(ب 22)،ص 90 بجلو.

[82]. نظام الملک،سیاستنامه(ب 15)،ص 60.

[83]. صابی،همان‌جا،ص 78 بجلو،91 بجلو؛جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 143 بجلو.

[84]. صابی،همان‌جا،ص 85.

[85]. صابی،همان‌جا،ص 79.

[86]. بیهقی،تاریخ(ب 13)،ص 32 بجلو.

[87]. صابی،همان‌جا،ص 11 بجلو.

[88]. صابی،همان‌جا،ص 31؛جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 7؛و نیز نگاه کنید به:فن کرمر،ب 43، 2،ص 246 بجلو.

[89]. صابی،همان‌جا ص 74 بجلو.

[90]. صابی،همان‌جا،ص 32.

[91]. صابی،همان‌جا،ص 68.

[92]. صابی،همان‌جا ص 33 بجلو.

[93]. صابی،همان‌جا ص 37،52،57.

[94]. صابی،همان‌جا،ص 59؛جاحظ،کتاب التّاج(ب 24)،ص 7،69،112.

[95]. صابی،همان‌جا ص 35 بجلو.

[96]. آیین خسروان بجای اصطلاح آیینهء خسروان furstenspiegel .

[97]. عنصر المعالی،قابوسنامه(ب 14)،ص 41 بجلو.

[98]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 136.

[99]. طبری(ب 21)،10،ص 59.

[100]. صابی،همان‌جا،ص 80 بجلو؛و نیز نگاه کنید به:ابن الجوزی،المنتظم(ب 31)،جزء هفتم،ص 7،98 بجلو.

[101]. صابی،همان‌جا،ص 82:«فقیل انّ زیار بن شهر اکویه أکبر تقبیل عضد الدولة الأرض،و قال:هذا هو الّله، و سمعه عضد الدولة،فقال لعبد العزیر بن یوسف:عرّفه انّه خلیفة الّله فی أرضه.»می‌گویند که زیار بن شهر اکویه زمین‌ بوسی عضد الدوله را بزرگ گرفت و گفت:آیا این خداست؟عضد الدوله شنید و به عبد العزیز بن یوسف گفت:او را آگاه کن که او خلیفهء خدا در زمین است.

از این گفتگو روشن می‌گردد که خلیفه در چشم عضد الدّوله تنها یک رهبر مذهبی بود که عضد الدّولهء شیعی برای‌ رضایت خاطر اهل تسنن وجود او را تحمل می‌کرد.

[102]. صابی،همان‌جا،ص 85.

[103]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 140.

[104]. مسعودی،التّنبیه(ب 26)،ص 300:«طاهر بن الحسین ابن مصعب بن زریق بن حمزة الرستمی من ولد رستم بن دستان.»

[105]. و نیز نگاه کنید به یادداشت نگارنده در:ایران‌نامه،1/1361،ص 43،زیرنویس 23.

[106]. تاریخ سیستان(ب 18)،ص 200:«یعقوب بن اللیث بن المعدل بن حاتم ماهان بن کیخسرو ابن اردشیر بن‌ قباد بن خسروا پرویز…»

[107]. تاریخ سیستان(ب 18)،ص 222 بجلو.

[108]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 138 بجلو.

[109]. نظام الملک،سیاستنامه(ب 15)،ص 13 بجلو.

[110]. نگاه کنید به پایان زیرنویس 36.

[111]. مسعودی،مروج(ب 27)،5،ص 112.

[112]. بنابر گزارش مسعودی یعقوب حتی قصد داشت بتقلید از ساسانیان شهر جندیشاپور را پایتخت خود کند،ولی‌ در همان جا درگذشت.مروج(ب 27)،1،ص 295:«و قد کان یعقوب بن اللیث الصّفّار أراد سکنی جندیسابور متشّبها بمن مضی من ملوک آل ساسان إلی أن مات بها.»

[113]. و نیز نگاه کنید به:خواندمیر،حبیب السّیر(ب 20)،2،ص 295؛مسعودی،مروج(ب 27)،5،ص 108 و 114 می‌نویسد که شرح‌حال یعقوب را در کتابهای اخبار الزمان و الأوسط بتفصیل آورده بود.ولی این کتابها بدبختانه‌ از دست رفته‌اند.

[114]. تاریخ سیستان(ب 18)،ص 265.گویا این خضراء جای بلند و گنبدی‌شکل بود در دشتی سبز که شاه بر آن به نشاط می‌نشست و یا بار می‌داد.نگاه کنید به:بیهقی،تاریخ(ب 13)،ص 80 و 197.دربارهء بار دادن عمرو لیث نگاه کنید به:بیهقی،تاریخ،ص 618 بجلو و 657.

[115]. تاریخ سیستان(ب 18)،ص 317 بجلو:

مادر می را بکرد باید قربان‌ بچهء او را گرفت و کرد به زندان… مجلس باید بساخته ملکانه‌ از گل و از یاسمین و خیری الوان… جامهء زرّین و فرشهای نو آیین‌ شهره ریاحین و تختهای فراوان… یک صف میران و بلعمی بنشسته‌ یک صف حرّان و پیر صالح دهقان‌ خسرو بر تخت پیشگاه نشسته‌ شاه ملوک جهان امیر خراسان‌ ترک هزاران به پای پیش صف اندر هریک چون ماه بر دو هفته درفشان‌ هریک بر سر بساک مورد نهاده‌ لبش می سرخ و زلف و جعدش چو ریحان…

[116]. جرفادقانی،ترجمهء تاریخ یمینی(ب 17)،ص 132.

[117]. جزفادقانی،ترجمه تاریخ یمینی(ب 17)،ص 100.

[118]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 160 بجلو

[119]. گردیزی،زین الاخبار(ب 12)،ص 168؛جرفادقانی،ترجمهء تاریخ یمینی(ب 17)،ص 40،92 بجلو، 127،157؛بیهقی تاریخ،(ب 13)،ص 865 بجلو.

[120]. مسعودی،مروج(ب 27)،5،ص 262:«و استولی أسفار بن شیرویه علی بلاد طبرستان و الرّی و جرجان و قزوین و زنجان و أبهر و قمّ و همدان و الکرج…و کان لا یدین بملّة الاسلام،و عصی صاحب خراسان و خالف علیه،و أراد أن یعقد التاج علی رأسه و ینصب بالرّی سریرا من ذهب للملک و یتملّک علی ما فی یدیه ممّا ذکرنا من البلاد.»

[121]. مسعودی،مروج(ب 27)،5،ص 270:«و طغی مرداویج و تکبّر و عظمت جیوشه و أمواله و عساکره،و ضرب سریرا من الذهب رصّعه بالجوهر،و عملت له بدنة و تاج من الذهب،و جمع فی ذلک أنواع الجواهر؛و قد کان‌ سأل عن تیجان الفرس و هیآتها فصوّرت له و مثّلت؛فاختار صفة تاج أنوشروان.»

[122]. ابن مسکویه،تجارب الامم(ب 25)،1،ص 317 بجلو:«و کان قد صاغ تاجا عظیما و رصّعه بالجوهر و ذکر أبو مخلد انه رآه قبل الحادثه بأیام جالسا علی سریر ذهب قد جعل علیه منصّة عظیمة و تفرّد بالجلوس علیه و جعل دونه‌ سریر فضّة و علیه فرش مبسوط و دون ذلک کراسی کبار مذهبة و غیر ذلک لیرتّب أصحاب الاوزاء مراتبهم فی‌ الاجلاس قال:و کان الکافة من الناس بالبعد قیاما ینظرون الیه ما ینطقون الا همسا اعظاما له و اکبارا لقدره.»

ابن اثیر،کتاب الکامل(ب 32)،8،ص 196:«و عمل له سریرا من ذهب یجلس علیه،و سریرا من فضّة یجلس علیه أکبارا قوّاده،و إذا جلس علی السریر یقف عسکره صفوفا بالبعد منه،و لا یخاطبه أحد إلاّ الحجّاب الذین رتبّهم‌ لذلک،و خافه الناس خوفا شدیدا.»

[123]. بیرونی،آثار الباقیه(ب 30)،ص 39.

[124]. مسعودی،مروج(ب 27)،1،ص 228.

[125]. بیهقی،تاریخ(ب 13)،ص 433.

[126]. یاقوت،معجم الادباء(ب 33)،5،ص 349 و 355.و نیز نگاه کنید به:بورگل(ب 55)،ص 78.

[127]. این واژه فارسی و بمعنی ایوان یا بالکن است.

[128]. این واژه فارسی است و اصل آن سه‌دله و بمعنی چادر سه‌تو است.

[129]. صابی،رسوم(ب 22)،ص 14 بجلو؛روذراوری،ذیل تجارب الامم(ب 34)،ص 111 بجلو.و نیز نگاه‌ کنید به:بوسه(ب 45)،ص 222 بجلو.