برگزیده‌ها از آغاز شقایق تا فراترها نگاهی به شعر و نقاشی سهراب سپهری*

سهراب سپهری اندکی بیش از پنجاه ساب با زندگی کرد.با نسلی که در دههء اول قرن به دنیا آمدند بزرگ شد و به مدرسه رفت و با ایشان در آرزوی ایرانی آزاد وآباد سالهای دبیرستان و دانشگاه را پشت سر گذاشت و با ایشان طعم ناکامیهای سیاسی- اجتماعی را چشید.ولی بعد که آقایان،بهترین استعدادهای نسل،غم و غصه‌هایشان را دادند و رفاه مادی گرفتند از این معامله سرباز زد و صفای بیابانهای اطراف کاشان را به‌ چشم‌انداز معرکهء طبقهء پانزدهم مشرف بر رود«سن»و سکوت پاک ویلای منشعب از کیلومتر 53«اتو روت جنوب»ترجیح داد.و حاصل تجربیات خود را از این نیم‌قرن‌ زندگی برای ما گذاشت،و برای هرکس که پس از ما بیاید و بخواهد در احوال ما کنجکاوی کند.

سپهری هنرمندی صادق بود که با حساسیتی بی‌نظیر تغییر و تحولات زمانه را لمس‌ کرد و بر آنها شهادت داد.و از جملهء نادرترین کسانی بود که توانست با موفقیت در دو زمینه-نقاشی و شعر-به خلق آثار بپردازد.نقاشی نبود که بر حسب تفنن شعر هم‌ بگوید.شاعری نبود که گهگاه هوس کند قلم مو بدست بگیرد.شعر او و نقاشی او هردو جدی و برخوردار از والاترین ویژگیهای هنری بود.و موضوع این مختصر،ارتباط شعر و (*)-بنقل از پیامی در راه.نظری به شعر و نقاشی سهراب سپهری،مشتمل بر سه مقاله از:داریوش آشوری،«صیاد لحظه‌ها،گشتی در هوای شعر سهراب سپهری»؛کریم امامی،«از آواز شقایق تا فراترها،نگاهی به شعر و نقاشی‌ سهراب سپهری»؛حسین معصومی همدانی،«از معراج و هبوط،سیری در شعر سهراب سپهری».با سالشمار زندگی‌ سهراب سپهری،تهران کتابخانهء طهوری،1359.

پس از پایان مقالهء کریم امامی،دو قطعه شعر سپهری را از هشت کتاب(چاپ تهران 1358)نقل می‌کنیم: «آب»(ص 345-347)،«نشانی»(ص 358-359).

نقاشی سپهری با یکدیگرست.

نگارنده که طی بیست سال افتخار آشنایی و دوستی با این هنرمند را داشته است و به‌ جهات مختلف خود را مرهون لطف آن بزرگوار می‌داند،بخاطر اطلاعی که از دور و نزدیک بر احوال وی داشته است و نیز بخاطر دقتی که به یک مناسبت شغلی طی چند سال متوالی در کار نقاشان ایرانی می‌کرده است اینک به خود جرأت داده است این چند سطر را بنویسد،باشد که به معرفی بهتر و شناخت بیشتر او که بیقین از درخشانترین‌ چهره‌های هنر معاصر ایران بود کمکی شده باشد.

سپهری در ابتدا بعنوان یک نقاش نوپرداز شهرت یافت،دههء 1330.و زمانی که‌ مجوعهء نقاشیهای عرضه شده در یکی از نمایشگاههای او را یک آدم هنردوست یکجا خریداری کرد(1340)مورد غلبهء بسیاری از نقاشان پیر و جوان قرار گرفت.در حالی‌ که تا سال 1344 که چهار مجموعه از اشعار خود را انتشار داده بود خرج چاپ همگی را از جیب مبارک پرداخته و اغلب نسخه‌های آنها را نیز خود به دوستان و آشنایان هدیه‌ کرده بود.و بیقین تا سال 1346 که مجموعهء«حجم سبز»او را انتشارات روزن(که‌ یادش به خیر باد)چاپ کرد،دیناری بعنوان حق التألیف از کسی دریافت نکرده بود. و البته فراموش نکنیم که دعوای نقاشان«نوپرداز»و شاگردان کمال الملک(همشهری‌ سپهری)زودتر از جنجال«شعر نو»خاتمه یافت.

ننقاشیهای سپهری البته به سبک تابلوهای کمال الملک نبود،یعنی نه با آن دقت‌ وسواس‌گونه سعی در نمایش صحنه‌ای از طبیعت عینی با همهء جزئیاتش داشت و نه‌ می‌کوشید یک لحظهء حساس و گویا را روی پرده متوقف سازد.در عین حال اکثر و بلکه‌ تمام طراحیها و نقاشیهایی که از سپهری در بیینالها و نمایشگاههای مختلف تهران طی‌ سه دهه دیده‌ایم همه از طبیعت الهام یافته و خود به ترتیبی نمایشگر گوشه‌ای از طبیعت‌ مورد علاقهء او بوده‌اند.سپهری در اشعار خود گهگاه اشاره‌ای به نقاشیهایش دارد که‌ معروفترین آن همان چند خطی است که در شعر بلند«صدای پای آب»می‌خوانیم:

اهل کاشانم

پیشه‌ام نقاشی است.

گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ،می‌فروشم به شما

تا به آغاز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود.

چه خیالی،چه خیالی،…می‌دانم

پرداه‌ام بیجان است.

خوب می‌دانم،حوض نقاشی من بی‌ماهی است.

(«هشت کتاب»،ص 273)

یا در شعر«ساده رنگ»:

زن همسایه در پنجره‌اش تور می‌بافد،می‌خواند

من«ودا»می‌خوانم،گاهی نیز

طرح می‌ریزم سنگی،مرغی،ابری.

(همان،ص 343)

یا در شعر«غربت»:

یاد من باشد فردا لب سلخ،طرحی از بزها بردارم

طرحی از جاروها،سایه‌هاشان در آب.

(همان،ص 354)

پیش از نقل مورد بعد بطور معترضه بگویم که به مناسبتی آن بزرگوار به من گفت که‌ مقصودش از«سایه»در اینجا و در موارد مشابه«عکس»شی‌ء یاد شده در آب بوده است، تعبیری که از زبان مردم گرفته بود.به‌هرحال،یا در شعر«پرهای زمزمه»:

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشهء مرغی بکشم.

(همان،ص 378)

در یک دورهء کوتاه هم که سپهری ترکیبهای هندسی را آزمود،اشاره‌ای به آن در شعر «ای شور،ای قدیم»می‌یابیم:

من همهء مشقهای هندسی‌ام را

روی زمین چیده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

(همان،ص 412)حتی به نخستین شعر اولین مجموعهء اشعارش،«مرگ رنگ»هم که مراجعه کنیم‌ بیدرنگ جای پای نقاش را باز می‌شناسیم:

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می‌خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.

(همان،ص 11)

سکوت شاعر را تعبیری که از«طرح»و«رنگ»مدد می‌گیرد بیان می‌کند.در توصیف بهترین پرده‌های نقاشی سپهری عبارتی گویاتر و لطیفتر از گفتهء خود او-که‌ پیش از این نقل شد-نمی‌توان یافت:این‌که نقاش قفسی از رنگ می‌سازد و آواز شقایق را در آن زندانی می‌کند تا دل خریدار شاد شود،و البته فورا با شکسته‌نفسی اذعان‌ می‌کند که گزافه‌گویی کرده است و چنین توقعی را از پرده‌های«بیجان»او نباید داشت.

بیننده‌ای که مجموعهء نقاشیهای سپهری را مرور کند-این یک هزار و چند صد پردهء رنگ و روغنی یا گواش یا آبرنگی که در دوران فعالیت هنری خود آفرید و امروز هرکدام‌ در خانه‌ای یا دفتری یا موزه‌ای نگهداری می‌شود و ما«فرض»می‌کنیم روزی باز موقة گرد هم آورده شوند و به ترتیب توالی زمانی در نمایشگاهی پشت سر هم قرار گیرند-چه‌ خواهد یافت؟تکچهره‌های زیبارویان و بزرگان؟خیر.فرمهای انتزاعی مطلق بی‌هیچ‌ ارتباطی به طبیعت؟خیر.بازسازی صحنه‌های غرورآفرین تاریخی؟خیر.بزمهای‌ اساطیری؟خیر.بازی با خط و نقشهای تزیینی کهن؟خیر.کپیهء تازه‌ترین مدهای هنرمندانهء مکتب نیویورک یا پاریس؟خیر.

دستمایهء اصلی کارهای سپهری اشکال ساده شدهء طبیعت است.حتی یک خط راست-این ساده‌ترین وسیلهء بیانی در نقاشی-اغلب در کارهای سپهری طوری ترسیم‌ شده است که یا افق فراخ کویر را بیاد آورد و یا راستای درختی سر به آسمان نهاده را. کوههای دوردست که در ایران مرکزی هرکجا برویم در انتهای چشم‌انداز حضور دارند،تپه‌های مواج که از کوهها نزدیکترند،مسیر نهری که شیب تپه را می‌برد و قطاری‌ از درختهای بید را بسوی‌آبادی می‌برد،خانه‌های بهم چسبیدهءآبادی،بام قوس‌دار خانه، گوشه‌ای از در و دیوار خانه در ارتباط با شاخهء یک درخت،تنهء درخت،سرشاخه‌های آن، علفهای خشک و پاجوشهای اطراف تنه،یک گل وحشی-شقایق یا آلاله-اینجا یا کمی دورتر آنجا،چند تخته‌سنگ،یک برکهء کوچک…اینها موضوعهای مورد توجه‌ نقاش است.

در طراحی،سپهری سرعت عمل و تیزدستی را می‌پسندید،به منظور رها کردن‌ جزئیات کم‌اهمیت و رسیدن به جوهر اصلی اشیاء.و چشم خود را عادت داده بود تنها خطوط اصلی را ببیند.حتی گاه به تنگ کردن حوزهء دید خود از طریق بهم فشردن پلکها اکتفا نمی‌کرد و شب هنگام را برای طراحی انتخاب می‌کرد.در تاریکی کویر،زیر نور ستاره‌های رخشان،تنها اساسی‌ترین خطوط کوه و هامون و درخت را می‌توان دید.نه‌ بیش.به بازی سایه‌روشن نور نی اعتنایی نداشت،چه شب بود و چه روز.می‌گفت مثل‌ نقاشیهای مینیاتور هرچیزی را با ارزش ذاتی رنگ آن باید دید.برگ درخت همیشه سبز است و بصرف این‌که در سایه قرار گرفته باشد کدرتر و قهوه‌ای‌تر بنظر نمی‌آید.گل‌ شقایق همیشه سرخ است اگر همه در تاریکی شب دیده شود.

خورشید کویر که بسیاری از نقاشان را به ترسیم دایره‌های بزرگ اغرارآمیز ترغیب‌ می‌کند در نقاشیهای سپهری انگار وجود ندارد.سایهء علف را افتاده بر زمین نمی‌بینیم و سرخی لحظهء غروب را نقش شده بر آسمان کویر در پرده‌های سپهری مشاهده نمی‌کنیم. برای نقاش هیچ لحظهء خاصی مهم نیست و همهء لحظه‌ها مهمند.زمان جاری است و گذشت زمان را تنددستی نقاش«منجمد»نمی‌کند.چشم و دست سپهری با دوربین‌ عکاسی در مسابقه نیست.اگر کمال الملک در ضبط جزئیات تصویری با دوربین‌ عکاس به رقابت برمی‌خاست،سپهری از این لحاظ با کسی یا وسیله‌ای رقابتی ندارد. سرعت یک هزارم ثانیه با یک ثانیهء دریچهء دوربین برای او یکسان است.

راستی آدمها کجا هستند؟کویرنشینها؟بچه‌های دهاتی؟زنهای چادری؟

پیرمردهای چپق به دست و کلاه نمدی که همیشه روی سکوههای دو طرف در امامزاده‌ نشسته‌اند؟این راز بزرگی است،همین خالی بودن پرده‌های سپهری از آدمی جماعت. من که خود اقلا پانصد طراحی و نقاشی از سپهری دیده‌ام بیاد ندارم که در هیچ‌یک از آنها متوجه حضور انسانی شده باشم.یک استثنا پردهء بزرگی است که به سفارش بانک‌ مرکزی برای مؤسسهء علوم بانکی کشید و در آن فضانوردی سیب سرخ در دست در پهنهء کیهان شناور شده است.من خود این پرده را ندیده‌ام ولی از آنچه دربارهء آن شنیده‌ام‌ چنین برمی‌آید که از بقیهء کارهایش متفاوت است.پس چه بهتر که آن را در حد یک‌ استثنا نگاهداریم و همچنان از خود بپرسیم آدمها کجا هستند.

پاسخ آسان نیست.من خود هیچ گاه در این‌باره به صراحت از سپهری چیزی نپرسیدم. باوجودی که بعنوان یک خبرنگار می‌توانستم-حق داشتم-چنین سؤالی را مطرح‌ کنم.ولی سپهری بطور کلی تن به مصاحبه‌های مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی نمی‌داد.و هربار که گفتگویی داشته‌ایم خصوصی و خودمانی بوده است و با این تفاهم که سخن به‌ جایی درز نخواهد کرد.البته می‌توان بسادگی گفت که این چشم به طبیعت داشتن و پرهیز از آدمیان شگرد کار سپهری بوده است،همان‌طور که یک نقاش دیگر تصمیم‌ می‌گیرد تنها چهرهء آدمیان را تصویر کند و بس.من می‌توانم بگویم که پرهیز سپهری از به نقش درآوردن آدمیان به خاطر ملاحضات مذهبی نبود.و برای رسیدن به یک پاسخ‌ رضایتبخش‌تر شاید بهتر آن باشد که به برخی از خصوصیات اخلاقی او توجه کنیم.

سپهری آدمی بود بی‌اندازه خجول و منزوی.در اشعار خود بارها و بارها سخن از تنهایی خود به میان می‌آورد.مثلا در شعر«واحه‌ای در لحظه»:

به سراغ من اگر می‌آیید

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

(همان،ص 361)

یا در شعر«به باغ همسفران»:

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

(همان،ص 395)

برای پرهیز از مزاحمت اشخاص،زنگ تلفن خانه که بصدا درمی‌آمد سپهری هیچ‌ گاه اول خود گوشی تلفن را برنمی‌داشت.و هیچ‌گاه در نخستین شب نمایشگاه نقاشی‌ خود که دوستان و آشنایان و علاقه‌مندان همه جمع بودند و میدان برای جولان دادن از هر لحاظ مهیا بود حضور نمی‌یافت.همیشه گوشهء خلوتی را با کتابی و دفتری و چند ورق‌ کاغذ طراحی به مجالس رسمی و خانوادگی ترجیح می‌داد.این نکته(خجالتی بودن‌ سپهری)می‌تواند یکی از عوامل مؤثر در ایجاد این پدیده(خالی بودن پرده‌های سپهری از آدمیان)باشد ولی حتما یگانه عامل نیست و ریشه‌های عمیق‌تری را بایستی برای توجیه آن‌ جستجو کرد.

رنگ در نقاشیهای سپهری در کنار فرمهای برگرفته از طبیعت،از اهمیت یکسانی‌ برخوردارست و باتوجه به دید نقاش از کار خود،وقتی مشاهده می‌کنیم همهء رنگها و نیمرنگهای موجود در پرده‌های اول نیز از همان پهنهء طبیعی مورد علاقه‌اش دستچین‌ شده‌اند تعجب نخواهیم کرد.رنگها از کاتولگ رنگ فروش به روی بوم و کاغذ نقاشی‌ سپهری راه نیافته‌اند،از خاک بیابان و دامنهء تپه و ستیغ غبار گرفتهء کوه و سبزهء کنار جوی‌ و خشت خام دیوار و آب برکه بیرون جسته‌اند.هرچه رنگ می‌بینیم اصیل و تقطیر شده‌ از طبیعت است.بشمارم؟قهوه‌ای،اخرایی،خاکی،آجری،نخودی،ارده‌ای،گندمی، یشمی،ماشی،حنایی،خاکستری،دودی،مشکی و…

در مقابل این رنگهای اکثرا خاموش و نزدیک بهم گاه لکه‌های کوچکی از رنگهای‌ تند و پرمایه قد علم می‌کنند:سرخ آتشی،آبی لاجوردی،زرد زرد.این لکه‌ها نقطهء مقابل زمینهء کار هستند و آن را می‌شکنند،بسان آواز پرنده‌ای که ناگهان سکوت بیابان‌ را می‌شکند،یا طراوت مشتی آب چشمه که التهاب صورت عرق‌زده را فرو می‌نشاند یا خنکی سایهء یک تک درخت در مقابل داغی آفتاب زل کویر.

شگرد سپهری در نمایش طبیعت،اغلب گرفتن بخش کوچکی از آن و قرار دادنش‌ در گوشه‌ای از قاب عکس،به نحوی که بیننده بداند جزیی از کل را می‌بیند و هیچ وقت‌ جزء را فارغ از کل در حد خود کامل و تمام‌شده نپندارد.یک ریگ بیابان،هرقدر زیبا و پر نقش و نگار،تنها روی زمین کنار ریگهای دیگر قدر و قیمت دارد،نه کف دست‌ بیننده‌ای که آن را از زمین برداشته و ذره‌بین روی آن گرفته است.سپهری با حذف جزئیات کم‌اهمیت،ملایم کردن رنگها،و خاموش کردن نور افکن خورشید-که با سایه‌روشنهای مشخص خود وقت روز و جهات اربعه را به چشم مجرّب نشان می‌دهد- اشیاء تصویر کردهء خود را به بی‌زمانی می‌کشاند و آنها را چنان نشان می‌دهد که‌ «همیشه»-از ازل تا ابد-می‌توانند وجود داشته باشند.

علاقهء سپهری به هنر و مکاتب فلسفی خاور دور معروف است.یک سالی را هم که در ژاپن بسر آورد(1339)تا فنون حکاکی روی چوب را فرا گیرد باعش شد که بعضیها نقاشیهای او را تا مدتی«ژاپنی»بخوانند.البته شباهتایی بین کار او و نقاشی ژاپنی‌ می‌توان یافت که از آن جمله است توجه نقاش به طبیعت و مخصوصا گل و گیاه و نیز استفاده از حرکات سریع قلم موی آغشته به رنگ مشکی یا قهوه‌ای بر زمینه‌ای از رنگهای‌ خیس کمرنگ.اما اگر سپهری چیزی در ژاپن آموخت که زندگی او را شدیدا تحت‌تأثیر قرار داد این اصل بود که یک هنرمند جدی بخاطر هنرش زندگی می‌کند،باانضباطی‌ که کارش را روزبروز بهتر کند و آمادگی او را در جهت آفرینش آثار نابتر افزایش دهد. یک نقاش خوب تنها با چشم و دستش نقاشی نمی‌کند بلکه با تمام وجودش.همان‌طور که یک شاعر خوب نیز با شعرش و برای شعرش زندگی می‌کند.

پس از مراجعت از ژاپن بود که سپهری مشاغل اداری خود را کنار گذاشت و سعی‌ کرد یک هنرمند تمام عیار و تمام وقت باشد و از فروش پرده‌های نقاشی خود گذران‌ نماید.در آن وقت حتی تصور این‌که روزی از طریق نشر اشعار خود ممکن است صاحب‌ درآمدی شود تصور بعیدی بود.و در آن زمان باوجودی که نقاشیهایش در جمع‌ روشنفکران مرفه‌تر خریدارانی پیدا کرده بود،یقینا تصمیم او در محافل خانوادگی‌ «ریسک»بزرگی قلمداد شد.بریدن از آب آن جوی باریک کذایی(که اخیرا گندش‌ درآمده است)در سال 1341 شجاعت زیادی می‌خواست.

هربار که سپهری نمایشگاهی در پیش داشت،چهل تا پنجاه کار بزرگ را-و اگر تمایل به کار کردن در قطع کوچکتری داشت یک صد تا یک صدو پنجاه طراحی را-ظرف‌ چند ماه باهم آماده می‌کرد.و این مجموعه‌ها که از لحاظ موضوع و ویژگیهای اجرایی‌ کاملا یکدست و هماهنگ هستند هرکدام در واقع یک دوره از کار او را تشکیل‌ می‌دهند.این دوره‌ها اغلب اختلاف فاحشی از لحاظ موضوع باهم ندارند اما از نظر برداشت و اجرا تفاوتهایی میان آنها می‌توان یافت.مثلا در یک دوره گام رنگها تیره‌ می‌شود از رنگهای روشن برای شاد کردن چشم و دل بیننده خبری نیست و در دورهء دیگری برعکس.گاه چشم نقاش بیشتر در گوشه و کنارهای‌آبادی می‌چرخد و گاه‌ بیرون از آن.

یا اینکه در یک دوره می‌بینیم نقاش قلم‌مو را رها کرده و به کاردک روی آورده‌ است و در دورهء دیگری او را در کار آزمایش انواع وسایلی که ممکن است به جای قلم‌مو و کاردک حامل رنگ بشوند مثل اسفنج و قطعات گونی می‌بینیم.در اوایل دههء 50 سپهری بوته‌ها و گیاهان لاغر را رها کرد و به درختان تناور توجه نمود و تنه‌هایشان را باغ‌ باغ و جنگل‌جنگل کنار هعم نهاد.اواخر همین دهه در یک سلسله طراحیها و نقاشیهای‌ کوچک باز رجعتی به گذشته کرد و در خاطرهء کوچه باغهای آران و بیدگل و اردهال به‌ گردش پرداخت.

یک دورهء بسیار متفاوت،دورهء هندسی سپهری بود(1346)،که علاقه‌مندان‌ نقاشیهایش را غافلگیر کرد.بجای شکلهای آشنای طبیعت،نقاشیهای هندسی را- بیشتر مربع و مثلث-در ترکیبهای مختلف بر پرده نشانده بود.چیزی‌که خوشبختانه‌ ثابت مانده بود مجموعهء رنگهای سپهری بود.این پرده‌ها جماعت مشتاقان را چندان خوش‌ نیامد.خود او هم ظاهرا از این دوره احساس رضایت نکرد،چون در نمایشگاه بعدی باز به‌ راه سابق برگشت و همه نفس راحتی کشیدند.سپهری البته بطور خیلی جدی به تحول‌ کار خود می‌اندیشید و از این‌که روزی صرفا کارش به تکرار و تقلید آثار قبلی خود بکشد ناراحت بود.و از همین‌رو در دههء 50 تعداد نقاشیهایی که کشید به نحو محسوسی کمتر از تعداد نقاشیهایش در دههء چهل بود.در حالی‌که در دههء 50،هم شهرتش افزایش یافته‌ بود و هم تعداد خریداران پایانی نداشت.ولی به شهادت صاحب گالری،سپهری هیچ‌ گاه،حتی وقتی زیر فشار شدید مالی قرار داشت،حاضر نشد امضایش را زیر کاری‌ بگذارد که از وجودش بیرون نجوشیده بود،که دستش کشیده بود ولی ذهنش آن را تأیید نمی‌کرد.

به عقب که می‌نگرید،دههء 40 را-سالهای سی و چند سالگی نقاش را- بارورترین دورهء نقاشی او می‌یابیم و از قضا پخته‌ترین و بهترین اشعار او نیز(البته به نظر این کمترین)به همین سالها تعلق دارد:«صدای پای آب»(تابستان 1343)،«مسافر» (بهار 1345)و«حجم سبز»(نشر شده در سال 1346).اگر در مجموعه‌های قبلی‌ [«مرگ رنگ»(1030)،«زندگی خوابها»(1332)،«آوار آفتاب»(1337)،نشر شده در 1340)،«شرق اندوه»(1340)]گهگاه طنین صدای نیما یوشیج یا«مزامیر داود»در«کتاب مقدس»یا شورانگیزترین«غزلیات شمس»را از پشت صدای سپهری‌ به گوشمان می‌رسد،در«حجم سبز»صدایی جز صدای آشنای خود او نیست.بشنوید:

بی‌گمان در ده بالادست،چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند،که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آنجا آبی،آبی است.

غنچه‌ای می‌شکفد،اهل ده با خبرند

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

(همان،ص 347)

جز سهراب سپهری کدام شاعر معاصر ما را به شناختن قدر و قیمت ساده‌ترین‌ پدیده‌های طبیعی در این ایام وانفسا دعوت کرده است؟

اگر در پرده‌های سپهری به ستایش قطعاتی از مکانهای طبیعی برانگیخته می‌شویم، در اشعار او زمان و مکان و همهء روابط انسانی متبلور می‌شوند.امکانات کلام طبعا برای‌ چنین مباحثی از امکانات تصویر بیشترست.ولی فراموش نکنیم که شاعر باید به زبان‌ شعر سخن بگوید و مسائل را با دیدی شاعرانه ببیند و مطرح کند.اگر غیراز این بود که به‌ او فیلسوف و نویسنده می‌گفتند نه شاعر.و در بیان مسائل پیچیدهء اجتماعی سپهری یکی‌ از شاعرترینهاست.

همین قضیهء غربزدگی را که دیگر همهء اعظام قوم به آن پرداخته‌اند در این قطعه شعر ببینید:

حنجرهء جوی آب را

قوطی کنسرو خالی

زخمی می‌کرد.

(همان،ص 416)

باور ندارید که در همین سه خط ناقابل قضیهء غربزدگی مطرح شده باشد؟جوی آب‌ را نشانهء چه بدانیم؟طبیعت.و چون جاری است اگر بخواهید گذشت زمان را هم‌ می‌توانید به آن اضافه کنید.قوطی کنسرو خالی نشانهء چیست؟جامعهء مصرفی غربی.و چون عامل آزاردهنده قوطی کنسروست و طرف آزارپذیرنده جوی آب،معلوم است که در این میان شاعر از کدام طرف قضیه هواداری می‌کند.

انسان اگر خودش به هنگام گردش در یک خیابان شیب‌دار،گوش به زمزمهء آب در جوی کنار خیابان داشته باشد و بعد ناگهان صدای ناهنجار عبور یک قوطی خالی و تصادمهای مکررش را به دیواره‌های سیمانی جوی بشنود،خوب متوجه می‌شود که چگونه‌ سپهری از مشاهدهء یک رویداد ساده و حتی پیش پا افتاده توانسته است وسیله‌ای برای‌ بیان یک مفهوم عمیق اجتماعی بسازد.تعبیر آواز جوی آب و مجروح شدن حنجرهء جوی‌ توسط لبه‌های تیز قوطی کنسرو(که دست دهها نفر را هرروز می‌برد)دیگر مربوط به‌ توانایی شاعر و«جوهر شعری»او می‌شود.

و یا واکنش شاعر در برابر رشد سرطانی شهر تهران:

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان،آهن،سنگ.

سقف بی‌کفتر صداها اتوبوس.

گلفروشی گلهایش را می‌کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس،شاعری تابی می‌بست

پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد.

کودکی هستهء زردآلو را،روی سجادهء بیرنگ پدر تف می‌کرد.

و بزی از«خزر»نقشهء جغرافی،آب می‌خورد.

(همان،ص 280)

در این جنگ اسفالت و انبوه خانه‌های تنگ هم،همهء روابط طبیعی بهم خورده و معکوس شده است.شاعر که فقط بام خانه‌ها را با کبوترهایی که روی هره نشسته‌اند بیاد داردا از دیدن این همه سقف سیار که حتی یک کبوتر هم روی آنها ننشسته است تعجب‌ می‌کند.آدمها هم همه دارند کاری می‌کنند که نباید.گلفروش که رنگین‌ترین محصول‌ طبیعت را به شهرنشینان عرضه می‌کند و از نظر شاعر باید آدم مثبتی باشد در کار تغییر شغل است.و ملک الشعرای اتو کشیدهء پایتخت در یکی از باغهای شمیران ادای لم دادن‌ در«آغوش»طبیعت را درمی‌آورد و در این کار همان قدر از«سرچشمهء»الهام سیراب‌ خواهد شد که«آقا بزهء»نقشه به دهان از آب.

چندی پیش برای پیدا کردن یک تصور عینی از دنیای شعر سپهری چند روز از ایام فراغت اجباری خود را صرف یک کار آماری کردم.و طبق معمول نصف و نیمه.یعنی‌ این‌که نشستم و شعر«صدای پای آب»را به قصد یافتن پراستعمالترین واژه‌های سپهری‌ «فیش»کردم.که البته برای رسیدن به درستترین نتیجه بایستی تمام هشت کتاب را فیش می‌کردم.ناقص بودن تحقیق را ببخشید.ولی نتیجه‌ای که از همین مقدار کار بدست آمده جالب و در حد خود گویاست.ببینید:

واژه‌هایی که 10 بار یا بیشتر بکار رفته‌اند

من(41 بار)،دیدن(32 بار بصورتهای مختلف صرف شده.فعلهای دیگر نیز به‌ همین ترکیب بصورت مصدری شمارش شده‌اند.)،رفتن(25)،زندگی(20)،مرگ‌ (17)،صدا(15)،آب(14)،باران(12)،پیدا(12)،دست(12)،باغ(11)، تنهایی(10)،دانستن(10)،زمین(10)،شهر(10)،نور(10).

واژه‌هایی که بین 6 تا 9 بار بکار رفته‌اند

پدر(9)،خواندن(9)،داشتن(9)،عشق(9)،کوچه(9)،جنگ(8)،خواستن‌ (8)،شب(8)،گل(8)،ماه(8)،آواز(7)،پشت سر(7)،پله(7)،درخت(7)، گیاه(7)،چیز(7)،آمدن(6)،پرسیدن(6)،پنجره(6)،حمله(6)،خواهش(6)، روح(6)،قتل(6)،ما(6)،نماز(6).

واژه‌هایی که 5 بار بکار رفته‌اند

پا،تر،خاک،خوردن،در(همان درب)،زن(بطور اعم،نه همسر)،شاعر،شستن، شنیدن،ظلمت،فتح،قطار،کاشان،گذاشتن،گفتن.

واژه‌هایی که 4 با بکار رفته‌اند

اهل،بار،برگ،پریدن،تب،حقیقت،حوض،خانه،خورشید،دشت،رسیدن، روشنی،زنده،زیبا،سبز،سنگ،صبح،فکر،قانون،قفس،کبوتر،کتاب،گرفتن،گل‌ سرخ،واژه.

واژه‌هایی که 3 بار بکار رفته‌اند

آسمان،آینه،احساس،ادراک،باغچه،بشر،بلند،بلوغ،بهار،پاک،پر(با فتحه)،

پر(با ضمه)،تابستان،تازه،جریان،چنار،چیدن،حشره،خاطره،خالی،خوابیدن، خیال،دریا،دل،دهان،ذوق،رنگ،روییدن،سایه،ساختن،سار،ساده،سفر، سقف،سنجاقک،شبنم،شوق،شیشه،عروسک،غربت،فضا،کار،کعبه،گل، نیلوفر،لذت،مادر،محبت،مردن،موج،موسیقی،نان،نقاشی،وزن،وقت.

و اما چند توضیح دربارهء فهرستی که در بالا ملاحضه کردید.اولا که روشهای‌ مختلفی برای ارائهء این فهرست وجود داشت:یکی این‌که تمام واژه‌ها را بترتیب الفبایی‌ نقل کنیم،عینا همان‌جور که یک حسابگر الکترونیک می‌توانست بیرون بدهد.دوم این‌ که واژه‌ها را بر حسب معنی آنها به گروههای خویشاوند و نزدیک تقسیم‌بندی کنیم، مثلا گروه«پدیده‌های طبیعی»یا گروه«انسان و افعالش»و یک فهرست چند گروهی‌ پدید آوریم.اما سرانجام گفتیم چون در اساس یک کار آماری کرده‌ایم،بهترست که‌ دفعات استعمال هر واژه را ملاک جای دادن آن در فهرست قرار دهیم و همین کار را کردیم.البته بعضی از واژه‌ها را-مثل ادوات ربط و ادوات استفهام و حروف اضافه را -فیش نکریم و صور گوناگون فعل«بودن»را نیز بعلت کثرت بدیهی استعمال آنها از فهرست خارج ساختیم.

یکی دو نتیجهء کمّی هم از کار آماری خود گرفته‌ایم که بهترست آنها را قبل از بررسی کیفی واژه‌ها ارائه کنیم.در یک شمارش نسبة دقیق،طول شعر«صدای پای‌ آب»را در حدود 2300 کلمه تقویم کرده‌ایم.واژه‌هایی که در شعر سه بار یا بیشتر بکار رفته‌اند 138 موردند که باتوجه به دفعات تکرار آنها جمعا 792 مورد از 2300 کلمه‌ را تشکیل می‌دهند،یعنی 34 درصد که اندکی بیشتر از ثلث است.و اگر واژه‌هایی را هم که دو بار استعمال شده‌اند(50 واژه)به سر جمع کلمات تکرار شده اضافه کنیم،به‌ 892 مورد می‌رسیم که نزدیک به 40 درصد کل شعر را تشکیل می‌دهد.یعنی که‌ (الف)تکرار در شعر سپهری عامل مهمی است چه از لحاظ ضرب آهنگهای موسیقی‌ کلامی و چه از لحاظ تاکید بر مفاهیم و(ب)سپهری تعداد معینی واژه را دوباره و چند باره در اشعار خود بکار می‌گیرد که پیداست به آنها علاقه‌مندترست.ازاین‌رو دقیق‌ شدن در این واژه‌ها برای کسانی که مایل به کندوکاو جدی در دنیای شعر سپهری و رسیدن به اعماق آن هستند حتما ضروری است.نگارنده بعلت پیدا بودن خود در این‌ زمینه تنها به جستجوهای سطحی اکتفا خواهد کرد.

واژه‌های فهرست در واقع قسمت عمده‌ای از مصالحی هستند که سپهری برای ساختن شعر خود بکار می‌برد.این واژه‌ها به دلخواه شاعر جفت‌وجور می‌شوند تا احساس‌ و اندیشه و پیام او را به ما منتقل کند.و چون سه بار یا بیشتر در یک شعر بکار رفته‌اند می‌توانیم با اطمینان بگوییم که حضورشان تصادفی نیست و رشتهء الفتی بین آنها و شاعر برقرارست.بنابراین با بررسی آنها-با نگاه دقیق به آنچه هست و حتی به آنچه نیست‌ -ای بسا بتوانیم در جهت شناخت شخصیت واقعی سهراب سپهری چند گامی پیشتر برویم.

واژه‌هایی که هرکدام 10 بار یا بیشتر بکار رفته‌اند مخصوصا می‌توانند رازگشا باشند.تکرار«من»در شعری که نوعی حدیث نفس محسوب می‌شود و تجربیات شاعر را برمی‌شمارد طبیعی است و الزاما حاکی از شدت«خودپسندی»شاعر نیست.ولی‌ جالب است که پر استعمالترین واژهء بعدی«دیدن»است.برای کسی که به قصد کشف‌ و ضبط حقیقت اشیاء قدم به جهان گذاشته است«دیدن»و«رفتن»مهمترین کارست. بعد نوبت به«دانستن»می‌رسد.«پیدا»و«نور»با«دیدن»ارتباط نزدیک دارند و البته‌ هریک نیز می‌توانند سر رشتهء یک تحقیق در شعر و نقاشی سپهری باشند.و«زندگی»و «مرگ»ذهن همهء انسانها را در همهء اعصار به خود مشغول داشته‌اند و طبعا ذهن جویندهء سپهری را نیز به خود مشغول می‌دارند.«صدا»و«آب»و«باران»در بیشتر اشعار او بارها تکرار می‌شوند و کسی که بخواهد در تفسیر اشعار سپهری قدمی جدی بردارد بآسانی می‌تواند برای این سه واژه ارزش سمبولیک قایل شود.

اما مجموعهء واژه‌های فهرست برای من بیش از هرچیز به یاد آورندهء شخصیت سپهری‌ هستند،آن شخص بی‌اندازه مؤدب و مهربان و فروتنی که واقعا آزارش به مورچه هم‌ نمی‌رسید،که گاهی سرزده به ما می‌تابید و گاه ماهها ناپدید می‌شد و تنها از طریق‌ دوستان دیگر از حال او خبر می‌گرفتیم،که در انتهای«گیشا»در خانهء کوچکی با مادر و خواهرش زندگی می‌کرد.

نه صفتی را که در فهرست وجود دارند ببینید:بلند،پر،پیدا،تازه،تر،زنده،زیبا، ساده،سبز.همه مثبت و ستایش‌کننده.حتی یک صفت در این میان عیبجو و انتقاد کننده نیست.به همین ترتیب می‌توانیم طبیعت مورد علاقهء شاعر و آدمهای دوروبرش را و نوعی از زندگی را که به آن دلبسته بود و از دگرگون شدنش رنج می‌برد بآسانی باز شناسیم.همهء اینها در فهرست واژه‌ها و مهمتر از آن در خود اشعار انعکاس یافته است.و نکتهء واقعا جالب در مورد سپهری همین است که بین شعر سپهری و خود او(در حدی که‌ می‌توانستیم امکان شناخت او را نزدیک داشته باشیم)فاصله کم بود،و یا شاید بهتر باشد بگوییم اصلا فاصله‌ای وجود نداشت.

اگر در شعرش«یک برگ ریحان»موهبت بزرگی است،در زندگی واقعا سپهری‌ نیز چنین بود و رایحهء ریحان جای خودش را در خلوت،به عطر گرانقیمت ادوکلن‌ «بروت»نمی‌داد.و آنچه در شعر او در ستایش صفا و سادگی زندگی می‌خوانیم:

ابری نیست.

بادی نیست.

می‌نشینم لب حوض:

گردش ماهی‌ها،روشنی،من،گل،آب،

پاکی خوشهء زیست.

(همان،ص 335)

یا

آفتابی یکدست.

سارها آمده‌اند.

تازه لادنها پیدا شده‌اند.

من اناری را می‌کنم دانه،به دل می‌گویم:

خوب بود این مردم،دانه‌های دلشان پیدا بود.

می‌پرد در چشمم آب انار:اشک می‌ریزم.

مادرم می‌خندد.

رعنا هم.

(همان،ص 343)

در زندگی خود او نیز واقعا مصداق داشت.طبیعت برای سپهری مقدس بود و هرچیز طبیعی چه جماد و چه جاندار برای او به یکسان ارزشمند بود.یک ریگ به هیچ‌وجه‌ پستتر از یک درخت نبود و یک حشرهء کوچک هیچ دست کمی از یک انسان بزرگ و بالغ نداشت.سپهری البته با دیدی عرفانی و فلسفی به جهان می‌نگریست و برای‌ افزایش آگاهی خود پیوسته مشغول مطالعه بود.و شاید بتوانم بگویم که در زمینهء فلسفه و ادیان یکی از کتابخوانده‌ترین آدمهایی بود که شخصا می‌شناختم.در ابتدا به فارسی و فرانسه کتاب می‌خواند و بعد که انگلیسی را هم آموخت به آن زبان نیز مفصلا مطالعه‌ می‌کرد.و جالب آن‌که این همه مطالعه و معلومات کمتر خودش را بر ظاهر اشعار او تحمیل می‌کند.یکی از بارزترین ویژگیهای مجموعهء واژه‌های فهرست،سادگی‌ آنهاست.اغلب آنها کلمات معمولی یک یا دو هجایی هستند که حتی در سلک‌ واژه‌های فخیم ادبی هم قرار نمی‌گیرند.ولی در عین سادگی حمل لطیفترین و زیباترین‌ مفاهیم را عهده‌دار می‌شوند.

سپهری در طول زندگی خود چند بار به کشورهای دیگر سفر کرد.اول یک سال به‌ فرانسه برای آموختن فنون چاپ سنگی(لیتوگرافی)،بعد به ژاپن برای آموختن فنون‌ حکاکی روی چوب.و بعد هروقت که امکانات مادی فراهم می‌شد به هندوستان یا یونان یا فرانسه یا انگلستان یا امریکا:برای سیاحت،برای آموختن،برای برگزاری‌ نمایشگاه،برا معالجه.ولی هیچ‌گاه به جلای وطن راضی نشد و هیچ‌گاه از این همه‌ مسافرت،راه و رسمی را که رفتار و گفتار همیشگی‌اش را تحت‌تأثیر قرار دهد با خود سوغات نیاورد.

ولی سپهری بیش از هرکجا به کاشان دلبسته بود.و بیشتر اوقات ده سال آخر عمر خود را در آن شهر و روستاهای اطراف آن بسر آورد.کارگاهی در یکی از خانه‌های‌ قدیمی شهر اجاره کرده بود و با«لندرور»ی که خریده بود دشتها و دامنه‌ها را زیر پا می‌گذاشت و چشم‌اندازهای محبوب خود را دوباره و چند باره نظاره می‌کرد.برای‌ تجدید قوا،برای باز یافتن ارزشهای پاک و دست نخوردهء کهن در اجتماعی که چهار نعل‌ از زندگی سنتی خود دور می‌شد به کاشان می‌رفت.ولی شهر کودکی او نیز چون شهر کودکی همهء ما در هنگامهء«پیشرفت»مسخ شده بود.

اهل کاشانم،اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

(همان،ص 285)

سپهری در همهء مراحل کارهای خود دقیق و سختگیر بود.برای نقاشی بهترین کاغذ، بهترین بو و بهترین رنگها را بکار می‌برد.کلاف بوم و قاب تابلو-هرگاه که لازم بود

تابلو قاب شود-حتما بایستی از بهترین نوع باشد.خود نقاشیها که دیگر هیچ.اگر کمترین شکی نسبت به سلامت کاری داشت از به نمایش گذاردن آن خودداری‌ می‌کرد.باوجودی که در دو زمینهء حکاکی روی چوب و گراوور چاپ سنگی در بهترین مراکز هنری جهان کارآموزی کرده بود در کمتر زمانی این‌گونه آثار خود را به‌ نمایش گذاشت.حتما به این سبب که خاطر مشکل‌پسند او را راضی نمی‌کردند.

در کار شعر هم به همین‌گونه سختگیری می‌کرد.تصحیح همهء نمونه‌های چاپی‌ مطبعه را خود شخصا بعهده می‌گرفت و با انتشار کتاب هم کار خود را پایان یافته تلقی‌ نمی‌کرد.کسی که چاپ دوم شعر«صدای پای آب»را در هشت کتاب با چاپ‌ اول آن در فصلنامهء آرش مقایسه کند گذشته از غلطهای چاپی اصلاح شده و رسم‌ الخط متفاوت و متوجه بسیاری تغییرات و اضافات خواهد شد.

مثلا:

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ

(همان،ص 284)

در نخستین چاپ به این شکل بوده است:

قتل یک شاعر شوریده به دست گل سرخ‌[.]

(آرش،آبان 1344،ص 53)

باحتمال زیاد نسخه‌ای از هشت کتاب وجود دارد که سپهری آخرین اصلاحات‌ خود را در متن اشعار در آن وارد کرده است.

شعر سپهری در ادب معاصر ایران در اردوی شاعران نیمایی قرار می‌گسرد.هرچند که‌ و به مجادلهء شعر نو و شعر کهن علاقه‌ای نداشت،اما همان‌طور که در نقاشی نیز سبکی‌ ر برگزید که او را حداقل از نظر اجرایی در خیل نوپردازان قرار می‌دهد در سرودن شعر نیز خود را از قیدوبندهای بحور عروضی و مصراعهای مساوی و ردیف و قافیه رهانید. شعر او در عوض در اکثر موارد آهنگین است و با استفاده از تکرار صداها و کلمات از موسیقی کلامی بهره می‌گیرد.اما برترین ویژگی شعر سپهری غنای آن از نظر«جوهر شعری»است،خاصیتی که گاه آن را«دید شاعرانه»می‌خوانیم و گاه«شعریت» شعر،و خلاصه همان چیزی است که شعر ناب را از غیر شعر،از نظم،متفاوت می‌سازد.

سپهری اگر در شعر خود مسائل زمانه را می‌کاود و معمای مرگ و زندگی را می‌شکافد و مرگ را با زندگی برابر می‌خواند،در نقاشیهای خود بیشتر به ضبط جلوه‌های زندگی می‌پردازد.در جهان او اشیاء بظاهر بیجان نیز همه‌جان دارند و در آنها«شور خواستن»و«شوق رفتن»و«وزن بودن»وجود دارد.درخت و دشت و کوه و دریا همه‌ مظهر قدرت برتری هستند که نقاش می‌ستاید و بلکه می‌پرستد.و از همین‌روست که‌ ترسیم آنها برای سپهری نوعی نماز بردن است.انسانی که برای پرستش به بیابان می‌رود تنها می‌رود و در تنهایی خود دشت و دمن را پر از زن چادر نمازی و مرد کلاه نمدی‌ نمی‌بیند.و تفاوتی که میان دید یک توریست و دید یک عارف از همان دشت و دمن‌ وجود دارد حتما از همین دست است.شاید از این راه توجیه خالی بودن پرده‌های سپهری‌ از آدمیان آسانتر باشد.

برای خیلیها سپهری بهترین نمونهء یک هنرمند واقعی بود،انسان وارسته‌ای که به‌ استعداد و تواناییهای ذاتی‌اش متکی بود و برای پیشرفت خود به حمایت بزرگان و لطف‌ صاحبان گالری و چربدستی منتقدین هنری نیازی نداشت.از آغاز تا پایان زندگی خود فروتن بود،آن‌قدر که دوستان و آشنایان خود را اغلب خجلت‌زده می‌کرد.از اداهای‌ هنرمندانه آزاد بود و برای کسب موفقیت به نیرنگبازی و تقلب متوسل نمی‌شد.موفقیت و شهرت ماهیت زندگی‌اش را دگرگون نساخت و بطور خلاصه تمام فضیلتهایی را که از یک هنرمند اصیل ایرانی انتظار داریم دارا بود.

در زمانه‌ای که شکل زندگی ما دستخوش شدیدترین و سریعترین تغییرات شده بود و پول«نفتاورد»همهء ارزشهای اخلاقی و اجتماعی را آلوده ساخته بود،سپهری چون‌ پیامبری میان ما ظهور کرد و از لطافت قطرهء باران و طراوت آب و ظرافت بال پروانه و گلبرگ شقایق سخن گفت.راستی و پاکی را ستود.ما را به قناعت خواند و ما که‌ حرص پول کورمان ساخته بود تنها به او لبخند زدیم:زندگی ساده فقط برای«و یک- اند»!و حالا که زمانه‌ای دیگر شده است و به خود آمده‌ایم،«پیام»سپهری را بهتر درک می‌کنیم.به قول دوستی غایب که فضولة چند صفحه از نامهء خصوصی‌اش را نقل‌ می‌کنم:«…برای ما یار و تسکین بود.دور خودش رزا کمی نورانیتر کرد.بخشود حضور هزاران آزار را،هزاران خزندهء بی‌اثر را،همهء این آدمهایی را که خوابگردانه از گذرگاه‌ فصلها می‌گذرند.توجیه کرد مصرف نان گندم را.در وقوف و نگاه خودش توجیه کرد ودیعهء چشم را و درک را.تنهء کوچکی به ما زد که به کلی تنها نیستی،که همه چیز بد و کریه و ناهنجار نیست،که همه چیز هنوز بکلی از دست نرفته است،که جلو تو در تاریکی کسی راه می‌رود که یک شعلهء کبریت بدست دارد.و حالا اگر دیگر نیست‌ شعلهء کبریت در دل توست و تو کمی گرم و نورگرفته راه می‌روی.و از تاریکی و تنهایی یک ذره کمتر می‌ترسی.و هالهء گرم حضور او هنوز همدوش و همپای توست و قاصدک‌ را به دست تو داده است که از گذر بادها بگذرانی.»

دیگرچه بگویم؟سهراب سپهری هنرمندی بود که رسالتش را تمام و کمال بانجام‌ رسانید.انسانی بود که خصایل انسانی‌اش را با پول معاوضه نکرد.دوستی بود که قدر دوستی را شناخت و برای مادر«بهتر از برگ درختش»حتما پسری بود بهتر از گل. یادش عزیز و پیامش پایدار باد.

تجریش-21 مهرماه 1359

*** نمونه‌ای از شعرهای سهراب سپهری:

آب

آب را گل نکنیم:

در فرو دست انگار،کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشهء دور،سیره‌ای پر می‌شوید.

یا درآبادی،کوزه‌ای پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان،می‌رود پای سپیداری،تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید،نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست،چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان،گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان جای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آنجا،می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست،چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آنجا آبی،آبی است.

غنچه‌ای می‌شکفد،اهل ده با خبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود،آب را می‌فهمند.

گل نکردندش،ما نیز

آب را گل نکنیم.

***

نشانی

«خانهء دوست کجاست؟»در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزترست

و در آن عشق به اندازهء پرهای صداقت آبی است.

می‌روی تا ته آن کوچهخ که از پشت بلوغ،سر بدر می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فوارهء جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.

در صمیمیت سیّال فضا،خش‌خشی می‌شنوی:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانهء نور

و از او می‌پرسی

خانهء دوست کجاست.»