برگزیدهها از «یادداشتها» بقلم صدرالدین عینی
صدرالین عینی(1878-1954 م)نویسنده و شاعر معروف تاجیکستان را بحق باید بنیانگذار ادبیات جدید فارسی تاجیکی دانست،چه وی در قرن بیستم مسیحی در بین نویسندگان و شاعران فارسی زبان تاجیکستان،چون کریم حکیم،تورسونزاده، پیرو سلیمانی،راضیهء آزاد،و امین جان شکوهی و غیره چهرهای سرشناس و نامدارست که آوازهاش به خارج از مرزهای تاجیکستان و اتحاد جماهیر شوروی رسیده.آثارش نیز به زبانهای عربی،انگلیسی،اسپانیایی،آلمانی،روسی،لهستانی،فرانسوی،چکی،و هندی ترجمه گردیده است.وی همچنین آثاری به زبان اوزبکی دارد،و بدین جهت بقول قدما در زمرهء شاعران و نویسندگان«ذواللسانین»تاجیکستان بشمار میرود.ولی بسبب آنکه،پس از انقلاب اکتبر،خط فارسی زبانان تاجیکستان نیز مانند خط دیگر ملتها و اقوام تابع اتحاد جماهیر شوروی به الفبای روسی( Cyrillic )تغییر داده شده است،با تأسف بسیار،دیگر برای ما ایرانیان و فارسی زبانان افغانستان-تا زمان حاظر -و آشنایان به زبان فارسی در هند و پاکستان و کشمیر،خواندن کتابهای عینی و دیگر شاعران و نویسندگان تاجیکستان ممکن نیست،و در نتیجه باوجود اشتراک زبان و میراثهای فرهنگی-تنها بعلت تغییر خط،سالهاست که ما ایرانیان نمیدانیم برادران و دوستان تاجیکستانی ما چه مینویسند و چه میسرایند و در این معامله ماییم که خود را مغبون میدانیم.البته برادران تاجیک ما در شرایطی چون ما بسر میبرند،زیرا آنان هم دیگر قادر نیستند نوشتههای پارسی زبانان معاصر ایران و نیز آثار شاعران و نویسندگان فارسیزبان سدههای پیشین را که به خط روسی نیست بخوانند،مگر آنکه خواندن خط فارسی-عربی را در دانشکده یا انستیتو محلی دیگر بیاموزند.
صدرالدین عینی که از ستم امیر بخارا و اطرافیانش بجان آمده و گرفتار حبس و شکنجه نیز گردیده بوده است،در دوران جوانی به«انقلاب»میپیوندد و سپس هنر نویسندگی و شاعری خود را نیز در خدمت انقلاب سوسیالیستی کمونیستی کشور شوراها قرار میدهد.و بدین جهت است که آثار معروف او مانند:آدینه،داخونده، غلامان،یتیم و…(بجز«یادداشتها»که بیشتر مربوط به دوران جوانی نویسنده است و به خط فارسی هم چاپ شده)همه در چارچوب برتری همان فکر و عقیده و ایدئولوژی سیاسی نوشته شده است.وی در زمانی که به اوج شهرت رسیده بود به ریاست آکادمی علوم تاجیکستان نیز نائل میآید*.
دورهء کامل پنج جلدی کتاب«یادداشتها»ی صدرالدین عینی را در سال 1362 سعیدی سیرجانی در تهران بچاپ رسانیده است(مقدمه 39 صفحه،متن کتاب 832، فرهنگ واژههای تاجیکی 125 صفحهء دو ستونی)و با این کار منّتی بزرگ بر همهء ما فارسیزبانان خارج از تاجیکستان دارد.خوانندگان«ایراننامه»با کتاب دیگری بنام «وقایع اتفاقیه»که در دو سه سال پیش بهمت سعیدی سیرجانی در ایران چاپ شده است آشنایی دارند،زیرا ما بخشهایی از آن کتاب را در شمارهء اول سال سوم«ایران نامه»در زیر عنوان«شیوهء اجرای عدالت در دوران پیش از مشروطیت»چاپ کردهایم. سعیدی سیرجانی علاوه بر آنکه کتاب یادداشتها را در کمال دقت و وسواس بچاپ رسانیده و فرهنگی از لغات رایج در تاجیکستان را که برای ما ایرانیان فارسی زبان رسانیده و فرهنگی از لغات رایج در تاجیکستان را که برای ما ایرانیان فارسی زبان ناآشناست در پایان کتاب لفزوده،مقدمهای خواندنی نیز دربارهء کتاب و مؤلف آن،و اوضاع و احوال بخارا و هیأت حاکمهاش در دوران پیش از انقلاب اکتبر نوشته است با اشاراتی گویا و خواندنی دربارهء نقش و اهمیت زبان فارسی.
ما بخشهایی از مقدمهء کتاب را که نوشتهء سعیدی سیرجانی است،با یک بخش از کتاب«یادداشتها»نوشتهء صدرالدین عینی را در اینجا نقل میکنیم و در پایان فهرستی (*)برخی از این اطلاعات از مقالهء soviet tajik Literature نوشتهء ابراهیمپور هادی متخصص متابهای منطقهء ایران، افغانستان،و تاجیکستان در کتابخانهء کنگرهء آمریکا که در مجلهء The middle east journal ،جلد بیستم، شمارهء 1(زمستان 1966)چاپ شده اقتباس گردیده است. کوتاه از لغات ناآشنا را که در نوشتهء عینی آمده است بنقل از«فرهنگ واژههای تاجیکی»کتاب مورد بحث میآوریم تا خوانندگان به معنی عبارتهای عینی بهتر پی ببرند.
پیشنهاد ما آن است که خوانندگان،نوشتهء صدرالدین عینی را چند بار بخوانند تا ببینند زبان فارسی رایج در تاجیکستان چقدر زیبا و گوشنواز و دلنشین است،بخصوص وقتی که نویسندهای نامدار چون صدرالدین عینی آن را بکار بگیرد. بخشهایی از مقدمه
ای بخارا شاد باش و شاد زی
نگاهی به بخارا در عصر سامانیان و در دورهء امیری ستمگر و دست نشانده* «نویسندهء یادداشتها در اوایل قرن بیستم در یکی از دهات«بخارای شریف»متولد شده است در خانوادهء متوسط حالی؛البته با مقیاسهای آن روز بخارا،نه با معیارهای دیده و از سر گذرانیدهء ما ایرانیان حیّ حاظر.بخارا که اکنون ضمیمهء جمهوری ازبکستان است و گوشهای از قلمرو گستردهء دولت جماهیر شوروی سوسیالیستی،و بتعبیر آشناتر ما ایرانیان روسیه،همان ولایت برکتخیز و بلند آوازهای است که روزگاری چشم و چراغ ماورءالنهر بود و مرکز حکومت آلسامان،و به قول مؤلف حدود العالم«مستقّر ملک مشرق»و از فیض فرهنگپروری امیران آزادهء سامانی مطلع زبانی که امروز من و شما بدان تکلم میکنیم و ادبیاتی که در طول هزار سال خوش درخشید و جهانیان را خیره کرد.
شهری،با گذشتهای چنین درخشان،که روزگاری مرکز فرمانروایی شهریار دانشپرور و آزادهای چون نصر بن احمد بود و درباری که شکوه معنویش به دستگاه پر طمطراق خلیفهء بغداد میزد،شهری که باوجود نامورانی چون رودکی و ابوطیّب مصعبی و ابوعلی و ابو عبد الله جیهانی و ابو الفضل بلعمی و ابو نصر فارابی و ابو علی سینا و ابو منصور بخارایی و ابو بکر نرشخی و دهها تن دیگر ار اعاظم فکر و دانش بشری آراسته بود،در اواخر قرن گذشته که مصادف با عهد جوانی نویسندهء این کتاب است،دوران انحطاط خود را طی میکرد،و بعنوان امیرنشین نیمه مستقلی محکوم امر و نهی تزاران روسیه بود،و مثل هر کشوری که قدرت بیگانه در آن رخنه کرده باشد،لبریز از استبداد و انحطاط و فساد.
سرزمین فلاکتزدهای بود،با فرمانروایی از سلسلهء منغیان و دم و دستگاهی برای گرفتن و کشتن و بردن و خوردن؛و با توانگران گرسنه چشمی که دست ارادتشان بسته بود و به شیوهء نامرضیهء ابر آذار از باران بذل و بخشش دریغ میکردند؛و با سرمایهداران حریص و ظاهر الصلاحی که از ربا خوردن علنی سالوسانه پرهیزکی مینمودند،اما دو برابر نرخ معمول از نیازمندان،ربای«به شریعت آراسته»میگرفتند؛و با مرشدان مستندنشینی که در خانقاه خود بساط سلطنت گسترده و از وجود جوانان سودازدهء راه گم کردهای چون«مخدوم گو»برای شهوت و شکم سیریناپذیر خود به قیمت هستی آنان بهرهگیری میکردند؛و با رندان خر نعل کن خلایق فریبی که با مشاهدهء عطش مردم ستم رسیدهء«امیر زده»،بساط دعوی مهرویت گسترده و شربت زهرآگین حماقت در حلق خلایق میچکاندند،و مریدان خوشباوری که به سودای رهایی از ظلم و تعدی امیر و علمدارانش به تعدی مکرر و ظلمی مضاعف تن میدادند؛با ملاّنمایان«دیندار تراشی»که نفور از هر بدیع و تازهای،در اوج ادعای وارستگی و خداجویی برای دو پول سیاه به بهانهء تحکیم فدرت بیمنازع خویش ارابه ران تندخوی بیگناهی را به مرگ زجرآلودی محکوم میکردند،و با طلبههایی که در تأسی بدان بدان پیشوایان،مدرسهء علوم دینیهء بخارای شریف را به خرابات مبدل میساختند؛و با معدودی مسلمان متدین که دامن خود را از این فتنههای آخر زمان فراهم گرفته و حتی در لحظهء مرگ،فرزندان خود را از تصدی قضاوت منع مینمودند؛و با اکثریت جاهل و بیتمیز و بلهوسی که برای تماشای مرگ یکی از همنوعان خویش روزهای بسیار به این در و آن در میدویدند و سرانجام لحظهای که به آرزوی شومشان میرسیدند،وحشتزده و نفرینکنان پا بفرار میگذاردند و از آنچه دیده بودند ساعتها و روزها دستخوش کابوس میشدند.
در دیاری چنین،هرچه هست ظاهرسازی است و ریا و فریب.روشنفکران و اصلاحطلبان لین سرزمین هم همه دلشان را بدین خوش کردهاند که لباس عوامانه پوشنده و با کنایه بیخاصیتی اعتراض خود را آن هم به شخص قلضی القضاة اظهار دارند.به شخصی که خود رکن اساسی حکومت است و هر خیروشری که میگذارد،اگر با مشیّت او نباشد بیتمشیت او نیست.
در آشفته بازاری چنین،همه دزدان آشوبطلب پیرامون مرکز قدرت حلقه زدهاند و همه جهدشان مصروف این است که از یک سو به تحکیم حصار نفوذناپذیری که بر گرد فرمانروا کشیدهاند پردازند و از سوی دیگر با چاپلوسیهای آزمندانهء خویش هر لحظه بر باد و بروت امیر بیچاره بیفزایند،و او را بی آنکه خود خواسته باشد بر مسند فرعونی بنشانند،و امر را بر مردک مفلوک چنان مشتبه کنند که با زمزمهء«سبحان ما اعظم شأنی»،نگاه رضایتی بر پشم و پوست رنگین خود بیفکند و با فریاد«این منم طاووس علیین شده»خم رنگرزی چاپلوسان را نادیده بگیرد.
خواننده با مطالعهء دقیق این مجموعه و پیوند صحنههای بظاهر پراکندهء آن با یکدیگر و آشنایی با اوضاع و احوالی که در آن مملکت میگذرد،خواه و ناخواه به همان نتیجهای میرسد که مردم بخارا دهها سال پیش رسیدند؛و جبر تاریخ و غفلت ملت و حرص توانگران و ظلم حکومت،سرنوشت ناگزیرشان را رقم زد و بر فرهنگ و ملیت و استقلالشان خط بطلان کشید؛ء براستی اگر عاشبتشان جز این بودی عجب نمودی.
رعیت محروم و سیه روزگاری که از ستم املاکداران امیر بخارا بجان آمده است و از بیم مالیات سنگین،دست از زمین زراعتی و بعبارتی جامعتر دست از هستی خود میکشد و متهوران انتقامجویش سر به راهزنی مینهند و بیدست و پایان کم جرأتش به طرف شهرها هجوم میآورند؛کارگران شور یده بختی که با سیستم جابرانهء بانکداری در زیر بار«مساعده»کمر خم کردهاند و عملا زر خرید صاحب کار شدهاند،زنان در کفن فراموشی پیچیدهء در اعمال غفلت نهفتهای که خاک نیستی بر سرشان ریختهاند و وجودشان را به دست تغافل سپردهاند،با چه دلگرمی و ایمانی حاظرند از استقلال خود دفاع کنند؟آن هم استقلالی که همه جلوههایش در وجود ستمگر مردمکشی به نام امیر بخارا خلاصه شده است و مشتی درباریان فرومایهء بیانصافش.اینجاست که مردم در مقابل تجاوز خارجی بی اعتنا میمانند و از اندیشیدن به سرنوشت خویش به هر صورتی پرهیز دارند.و در نتیجهء همین بیاعتنایی و پرهیز ملت است که به یک گردش چرخ نیلوفری علائم مرزی درهم میشکند و در پی این حادثه،علاوه بر مرز جغرافیایی، مرزهای بمراتب مهمتر سنّت و فرهنگ و زبان ملی،نیز پامال هجوم همسایهء قدرتمند میشود.
توجه بدین نکته سرگذشت عینی را،چون آیینهء عبرتی پیش چشم من گرفت،و من هم به نوبت خود لازم دانستم آن را در معرض تأمل و قضاوت هموطنانم قرار دهم.تا جوانان ایرانی با صحنههای عبرتآموز روزگاری آشنا شوند که مسیر تاریخ و سرنوشت بخارا و سمرقند و خوارزم و تاشکند و فرغانه را یکباره عوض کرد و برادران دینی و عز یزان هم زبان ما را محکوم فرهنگی بیگانه.
این نظرگاه تازه،مشوّق مؤثر من بود در چاپ این مجموعه،آن هم بصورتی که برای خوانندهء ایرانی و بخصوص خوانندهء جوان ایرانی قابل خواندن و فهمیدن باشد.
در عین حال دو خاصیّت قبلی هم به قوت خود باقی است:هم نثر روان عینی دلنشین و شوق انگیزست،و هم آشنایی با لهجهء تاجیکی و فرهنگ و زندگانی تاجیکستان برای همهء فارسی زبانان که در محدودهء امروزین بسر میبرند در حکم واجب عینی ملّی. هرچه باشد کسانی از مقولهء عینی بخارایی بتعبیری هموطن مایند،و گرچه دست پنهان استعمار چنان بیرحم زد تیر جدایی،که…
دربارهء مرزهای حقیقی وطن فارسی زبانان*
مفهوم وطن هم مثل اغلب کلیات معقول در اذهان مردم متفاوت است.سادهترین تعریف فیزیکی وطن محدودهء جغافیایی مشخصی است که قلمرو یک نظام و یک قانون باشد.اما این تعریف با همهء رواج عامیانهاش بندرت میتوان اذهان نکتهسنج را قانع کند.
مرزهای جعلی جغرافیایی،از نظرگاه دولتها و حکومتها شاید اعتبارکی داشته باشد، اما در نظر ملتها چنین نیست.کوه ابوقیس و سدّ سکندرهم نمیتواند دلهای ساکنان دو ساحل هیرمند را از هم جدا کند.هیچ دیوار آهنین و سیم خارداری نمیتواهند بر جذبههای همبستگی مشهدیان و بخاراییان غلبه نماید.همچنانکه با تحمل دویست سال سلطهء قهار جزیرهنشینان انگلیس،هنوز هم هندیها خود را هموطنان انگلیسیان نمیدانند. بفرض آنکه دو قرن هم تجاوز روسیه ادامه یابد مردم هرات و بلخ و کابل نیز پیوند مهر از همزبانان همدل و هم کیش خود نخواهند گسست…»ص 8-11 مقدمه
«البته مفهوم وطن و هموطنی را در یک خصیصه نمیتوان منحصر دانست.شاید مقولاتی از قبیل مرزهای جغرافیایی،وحدت دینی،منافع اقتصادی،و چندین عامل دیگر در تشکیل این مفهوم سهمی داشته باشند،اما رکن اساسی آن به عقیدهء مخلص وجود فرهنگ مشترک است و ستون اصلی خرگاهی که بهعنوان«فرهنگ مشترک»بر سر جماعات بشری سایه میافکند،زبان واحدست و بس.همهء ویژگیهایی که بین ابنای بشری تعلق و پیوندی بعنوان هموطنی ایجاد میکند،در گرو تفاهم است،و قویترین و نافذترین و بعبارتی قاطعتر،تنها وسیلهء تفاهم آدمیزادگان درک زبان یکدیگرست.
به اهمیت این عامل برجسته در مفهوم هموطنی،کسانی پی بردهاند که چندی در اقالیم غربت گرفتار درد بیهمزبانی بودهاند و با شنیدن کلمهء آشنایی از زبان مادری، در کوی و برزن پای غرورشان سست شده است و چنگ توّلا در دامن رهگذر افکندهاند. با این نظرگاه وطن من و شمایی که به زبان فارسی تکلم میکنیم منحصر به مرزهای جغرافیایی امروزین ایران نیست.این وطن اگر مصر و عراق و شام نباشد،البته خوارزم و سمرقند و غزنین و بلخ و کابل هست و کشمیر و لاهور و پهنهء وسیعی از اقلیم هند،و بعبارتی جامعتر همهء سرزمینهایی که مردمش با ما زبان و فرهنگ مشترک دارند،نیز هم.
باتوجه بدین نکته هموطنان ما نه تنها فردوسی و سعدی و حافظاند،که رودکی سمرقندی و نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و سنائی غزنوی و امیر حسن دهلوی و اقبال لاهوری و امیر علیشیر نوائی و فیضی دکنی و مولوی بلخی و سعد الدین قونیوی و عینی بخارائی و….صدها فقیه و حکیم و دانشمند و شاعر و نویسنده در شمول این دائرهء وسیعی قرار میگیرند که قلمرو فرهنگ و زبان فارسی بوده است و هست.فرهنگ بارآوری که جوهر تعالیم اسلامی را در خود کشید و روی از نژادپرستان اموی برتافت و مبلّغ تعلیمات خیر البشر در جناح شرقی ممالک اسلامی شد.
دشمنی با زبان فارسی*
همین فرهنگ عظیم و زاینده و پویا بود و جلوههای وحدت آفرینش،که جهانخوارگان غربی را به چارهجویی برانگیخت تا در طول دو سه قرن اخیر با استفاده از انواع حیل به جان آن افتند و قطعه قطعهاش کنند؛هندیان پارسیگو را به خواندن انگلیسی وادارند، تاجیکان بخارایی را به نوشتن حروف روسی مجبور کنند،و از این دردناکتر با توسل به لهجهء پشتو مردم غزنین و بلخ و کابل را از میراث ارزندهء نیاکان خویش بینصیب گذارند،و حتی در همین محدودهء موجود زبان فارسی با بدعتهای فرهنگستانی به جان زبان فراسی افتند،و با واژهتراشیهای و«ویرایشگری»های-اگر نه مغرضانه،باری ابلهانه-فارسی گویان بخارا و لاهور و کشمیر را زا جعلیات فرهنگستانی ما دچار حیرت کنند و از درک زبان رادیویی و مطبوعاتی ایران،محروم.
نفوذ این فرهنگ جهانگیر حریفان فرنگی را دچار بیم و متوسل به تدبیر کرد.چه مصیبتی برای جهانخواران غربی از این سنگینتر که در قلمرو شرقی اسلام مردم بلخ و بخارا با همان زبانی سخن گویند که ساکنان بنگال و دکن؛عارفان قونیه و ازمیر با همان فرهنگی پرورش یابند که صوفیان دهلی و کشمیر.در عرضهای بدین گستردگی، اگر مردم به فیض زبان واحد از دلهای هم باخبر باشند و به برکت فرهنگ مشترک در غم و شادیهای هم شریک،مگر میتوان بسادگی بلایی بر سر قندهاری آورد و همدانی را ساکت و آرام نگهداشت؟مگر میتوان مردم سند را به رگبار مسلسل بست و از فریاد انتقامجویانهء هموطن اصفهانیش آسوده ماند؟مگر میتوان حریم قدسی مشهد رضا را در هم شکست و از خودش مردم لکنهو در امان بود؟..»ص 12-13 مقدمه
«حاصل ناگزیر این استعمار فرهنگی آنکه جوان امروزین ایران اطلاعات جغرافیاییش دربارهء فلان دهکدهء گمنام امریکا و فلان شعبهء رود دانوب بمراتب بیشترست از اطلاعات نداشتهاش دربارهء خوارزم و خیوه و بخارا و رودآموی و درشتیهای او.باور ندارید،امتحانش آسان است،به خیابانهای اطراف دانشگاه تهران سری بزنید و از جوانانی که در حوالی این مرکز به خاموشی گراییدهء فرهنگ مملکت پرسه میزنند بپرسید بلخ و بخارا جزو قلمرو کدام مملکتند؟بپرسید نخشب د رکجای ایران واقع است؟ بپرسید نام مرکز جمهوری تاجیکستان چیست؟بپرسید لاهور در کدامین قارهء عالم واقع شده؟اگر از ده نفر جوان ایرانی دو نفر یافتید که به نیمی از سؤالهایتان جواب درستی دهند،همین مجموعهء سنگین هزار صفحهای را بردارید و بر فرق من بکوبید.
اگر نیرویی که در طی چهل پنجاه سال اخیر بین ما و هم زبانانمان در تاجیکستان و ازبکستان و افغانستان دیوار پولادین کشیده،نامش نیروی«تفرقهافکن و حکومت کن» استعمار نباشد،چه نامی دارد؟استعمار،استعمارست،شرقی و غربی ندارد.خاصیت قدرت تجاوز است که انّ الانسان لیطغی….
این نیروی استعماری است که در یک سوی جهان فارسی زبانان بخارا را وادار به تغییر خط و زبانشان میکند و در گوشهای دیگر زمام روابط فرهنگی ایران یعنی متولی فعلی زبان و فرهنگ فارسی را به دست نامسلمان و گرچه خوش نیّتی میسپارد که نه با زبان فارسی آشنایی دارد و نه از معارف اسلامی بویی برده است.این نیروی استعمارست که ارتقاء مقام استادان دانشکدهء ادبیات دانشگاه تهران را موکول بدین میکند که مقالهای به انگلیسی نوشته باشند و در مجلهای از جهان غرب منتشر شده زینت میدهند و زبان ملمّعی در کام پیشخدمت چلوکبابی و دربان مهمانخانه مینهند و توسل به زبان اجنبی را ضامن امتیاز نودولتان خود باخته میسازد.
این بیهویتی و بیفرهنگی محصول استعمارست که جوان تربیت نشدهء ایرانی را چون شاخ تر به هر طرفی متمایل میسازد و گاهی غربزدهاش میکند و زمانی عرب مآب،و سرانجام کارش را بدانجا میکشاند که لبریز از غرور جوانی در پایتخت هند،در خانهء فرهنگ ایران،به پیر روشن ضمیری که مشعلدار زبان فارسی در دانشگاه اسلامی علیگرست،پرخاش میکند که«زبان فارسی طاغوتی است و شما استادان فارسی همه عامل طاغوتید».*در دهر چومن یکی و آن هم کافر؟…»ص 14-15
وظیفهء ما ایرانان چیست؟*
«د رحال حاضر،من و شمایی که نام ایرانی بر خود داریم و در محدودهای به نام ایران زندگی میکنیم خواه و ناخواه متولی فرهنگ و زبان فارسی هستیم.زبان و فرهنگ فراوان غنائی که روزگاری از کرانههای غربی قسطنطنیه تا سواحل شرقی دریای چین و از فراز ماوراء النهر تا اغماق دکن قلمرو قدرتش بود،ابن بطوطه در دریای چین غزل سعدی میشنید،و سید اسماعیل جرجانی در ولایت خوارزم ذخیرهء خوارزمشاهی مینوشت،و مولوی در قونیهء روم بانگ«شمس من و خدای من»سر میداد،و امیر خسرو دهلوی به تقلید نظامی گنجوی خمسه میسرود،و به شعر حافظ شیراز سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی دستافشانی میکردند،و انعکاس این قدرت زمینی به اوج افلاک هم کشیده بود که،در آسمان چه عجب…»ص 15-16
مقدمه
«باری،اسمش را تعصب دینی میگذارید یا حمیّت ملی یا علائق فرهنگی،به هر عنوانی که باشد،وظیفهء ماست آثار پارسیگویان ممالک همسایه را بخوانیم و بفهمیم و چاپ کنیم و به دسترس خواستارانش بگذاریم.
این درد طاقتسوز را با که توان گفت که هنوز اغلب ادیبان و مدعیان ادب در سرزمین ما با آثار شاعر نازک اندیشهای چون بیدل دهلوی ناآشنایند و به تلقین فرنگی کجسلیقهای او را در ردیف ملک معارف قمی مینهند؟
چگونه چشم خجالت از پیش پای ندامت بر توان داشت که در دیار سعدی هنوز چاپ شایستهای منتشر نشده است از کلیات امیر خسرو،عارف صافی دلی که در خطهء دهلی جرعهکش خمخانهء رند شیرازی است.
نامش را غفلت بگذاریم یا تغافل که از چندین کتاب دلاویز همین عینی بخارایی، حتی یک نسخهاش در ایران منتشر نشده است و صد نفر را در میان کتاب دوستان ایرانی نمیتوان یافت که همین مجموعهء یادداشتها را قبلا دیده و خوانده باشند.
وظیفهء ما ایرانیان است که بعنوانمتولی زبان فارسی پاسدار این حریم حرمت باشیم و پاسبان خاطر همزبانانمان در اکناف جهان.به نویسندگان و شاعرانش حرمت نهیم.و خوانندهء آثارشان باشیم و تحسینگر توفیقهایشان.همزبانانن من و شما در ممالک دور و برمان چشم انتظار سلام صمیمانهء مایند و مشتاق کتاب و مجلهای که نثارشان کنیم»ص17-18 مقدمه.
«در طریقت وطنخواهی،این واجب عینی برعهدهء همت ایرانیان فرهنگپرورست که به یاد همزبانان و همدلان خویش در ممالک دوروبر و بعباراتی بهتر قلمرو پیشین فرهنگ و ادب فارسی باشند و اکنون که برنامههای بنیاد فرهنگ ایران متوقف مانده است،*شخصا-و هرکس به قدر همت و امکانات خویش-در این واجب ملی و به عقیدهء من مذهبی اهتمامی کند….»ص 17-18 مقدمه.
چند کلمه دربارهء فراز و نشیبهای زندگانی صدر الدین عینی*
«مجموعهای که پیش چشم تامل شما خوانندگان قرار گرفته،شرححال گونهای است از صدر الدین عینی،یکی از شاعران و نویسندگان برجستهء تاجیک در قرن حاضر و یکی از هموطنان من و شما و همهء کسانی که با فرهنگ و ادبیات فارسی پیوند با شیر اندرون شدهای دارند.
مجموعهء حاضر یادداشتهای روزانهء زندگی نویسنده نیست که بتقاریق بر کاغذ نشسته باشد و از تمّوجات و طغیانهای روح بشری به مقتضای حالات مختلف جلوههای گوناگون به خود گرفته باشد.
ظاهرا عینی در سالهای کهولت به نوشتن شرححال خود پرداخته است و به یاری حافظهء سرشار و نثر روانی که دارد صحنههای دوران کودکی و جوانی خود را تصویر و توصیف کرده است،و صد البته با رعایت مصلحت زمان و موقعیت ممتاز خویش در مملکت شوراها،آن هم در دوران سلطهء مطلقهء استالین،دیکتاتور بلند آوازهای که بی اندک تزلزل و تردیدی میتوان او را در ردیف جباران نامآور تاریخ گذاشت.
نخستین چاپ دورهء یادداشتها ظاهرا بین سالهای 1948 و 1953 انجام گرفته است و گویا بین تاریخ نگارش و انتشار این مجلدات فاصلهء زمانی چندانی نباشد.بنابرانی نویسنده در ایامی به بازسازی و صحنهپردازی حیات خود مشغول شده است که در اوج شهرت است و آثار تحقیقی و ادبی بسیاری از او منتشر شده است،و مرد،که بعد از انقلاب اکتبر به پیمودن پلههای شهرت و محبوبیت پرداخته،دیگر فاصلهء چندانی با والاترین مقام فرهنگی دیار خود ندارد و در اثنای فرهنگستان علوم تاجیکستان مینشیند و امکانات وسیع تبلیغاتی اتحاد جماهیر شوروی در خدمت نشر آثاری و بسط شهرت او درمیآید.
مردی در این شرایط و با پیوندها طبعا به انقلاب اکتبر بدهکارست و به رژیمی که او را از روستای منزوی سکتری به محافل علمی جهانی برده و از حجرهء نمور مدرسهء میر عرب بر صحنهء شهرتش کشانده،و از این همه بالاتر،از دل تاریک زندان و زیر ضربههای شلاق رهانیده و بر مسند حرمت و مقام عزتش نشانده است.
نویسندهاش در این شرایط و احوال خود را بدهکار حکومت میداند و این احساس مدیونی که در روابط انسانی نشانهء حقشناسی است و فضیلت طبع،در عالم نویسندگی تبدیل به حلقهای میشود که آزادی دستقلمزن را محدود میکند.و این حدود و قیود اگر از نظرگاه خواننده نادلنشین باشد،چندان ملامتی بر نویسنده نیست،که احسان کمندی است بر گردنش».ص 20-21 مقدمه.
«نویسندهء یادداشتها در روستای سکتری از نواحی بخارا در خانهء حقیر و خانوادهء فقیری قدم به جاهن هستی مینهد.افراد خانوادهء او عبارتند از پدری تهیدست و پرهیزکار و معتقد به مبانی دینی و به همان دلیل متنفر از دینفروشان روزگار،و دو سه برادری که رهزن اجل در کینگاه عمرشان نشست است.طبعا در این خانوادهء روستایی مادر و دخترانی هم بودهاند،اما بحکم آداب روزگار نشانی از وجود این محکومان غرور و تعصب در این صفحات نمیبینید.تنها شبح ضعیفی از مادر خانواده به چشم میخورد و بسرعت محو میشود،آن هم در لحظهای که جسد نیمه جان یبوه زن را بر الاغی مینهند و به خانهء برادش میبرند تا از پستوی تاریک خانه به گور سردش بسپارند.همین و بس.
زن بینوا-چون دیگر همجنسان خویش-چیزی است در حکم سایهء مرد،نه شریک زندگی او و همسر او.
پدر خانواده کوره سوادی دارد و علاقهمندست فرزندش هم باسواد شود،اما از این نگران است که پسرش بعد از ملا شدن در قطار مفتیان و قاضیان ولایت درآید و به شیوهء همصنفان خویش به تحکیم سلطهء جبارا پردازد و استخوانهای او را در قعر گور بلرزه افکند.
جوان هوشمند روستایی،پس از مرگ پدر با فقری که مایهء روسیاهی دنیا و آخرت است در کار دست و پنجه کردن است که حسن تصادفی یکباره مسیر زندگیش را تغییر میدهد،و توجه مرد جوهرشناسی از کدوکاری و سبزیفروشی بازش میگیرد و به مدرسهاش میگذارد.
جوان با ذوق روستایی در فضای سرد و بیروح مدرسه جویای اهل دلی و صاحب ذوقی است،غافل که زمین شوره را با سنبل مناسبتی نمیتواند باشد.
تصاویری که عینی از مدارس بخارا پیش چشم خواننده میگستراند حیرتانگیزست و عبرتآموز.مدارس معتبر شهر در قبضهء قدرت مفتیان موقوفهخواری است که دست نشاندهء قاضی کلانند و قاضی کلانی که بر کشیدهء امیر بخارا.پیداست که زین میان چه بر خواهد خاست.لاجرم عمر و استعداد جوانان در راهی تلف میشود که نه گرهگشای مشکلات دنیوی است و نه رهنمای به عوالم معنوی.همه هدفها در گرفتن شهریهای خلاصه میشود و همهء آروزها در تصاحب محرابی و نشستن بر مسندی،و همگان دلخوش بدین خیال که اکسیر میکنند…»ص 23-24 مقدمه
«دلم میخواست در زمان عینی بودم و در خلوتی به چنگش میآورم و در نهانخانهء ضمیرش بجستجو میپرداختم و میفهمیدم این فقیرزادهء روستایی اکنون که بر والاترین مسند علمی تاجیسکتان تکیه زده است،به همهء آروزهایش رسیده است؟از این نویسندهء بلند آوازهای که در روزگار جوانی هوادار انقلاب بوده و در این رهگذر علاوه بر تحمل ضربههای شلاق دژخیمان،عزیزترین برادر خویش را از دست داده است،میپرسیدم آیا اکنون به مراد دلش رسیده است و با درهم شکستن استبداد امیر بخارا حکومت عدالت پیشهء مردمپسندی بجایش نشانده است،و از آنچه اکنون در دیارش میگذارد احساس رضایتی دارد؟
البته تحولات چشمگیر انقلاب منکری ندارد و هر بخارایی بیغرضه شادمان است که در ولایتش دیگر کدکی با پای برهنه بر زمین یخ بسته نمیرود و جوانی در کارگاه ریختهگری مسموم نمیگردد،و مردم فریبی بر مسند خانقاه نمینشیند و ارابهکشی به جرممطالبهء دستمزدش سنگسار نمیشود.
بر من نتازید که مگر تحولاتی از این دست اندک است؟.خیر.نه اندک است و نه کمارزش.اما ریشهء این نابسامانیها در کجاست؟.اگر در بخارای امیری،مردم جرأت تبعیض و ستم وقتی اوج میگیرد که حاکمان دل بستهء مسند خویش باشند و به هیچ قیمتی نخواهند از اوج دقرت قدمی فروتر نهند،و برای دوام قدرت خود به همان وسایلی متوسل شوند که از آغاز تاریخ تا زمان حاضر بر یک اساس بوده است،اگرچه به نامها و صورتهای گوناگون.
بت اعظم،مثل هر آدمیزادهای اعمال خود را عین صواب میبیند طریقت خود را صراط مستقیم.کمتر دیکتاتوری در تاریخ میتوان یافت که برای جنایات خویش توجیهاتی نداشته باشد و بدین پندار گردن ننهاده باشد که من شبان گوسفندانم،اگر آزادشان بگذارم چنین و چنان میشوند…»ص 25-26 مقدمه «یادداشتهای عینی آیینهء بیزنگار تمام نمایی است از زندگی پدران ما و شما در واپسین دهههای قرن گذشته و سالهای نخستین قرن حاظر.در آن دورهها بلخ و بخارا با اصفهان و شیراز فرقی نداشته است و در سرتاسر فلات ایران و ماوراءالنهر آسمان به یک رنگ بوده و زندگی به یکسان ادامه داشته است.
این انقلاب اکتبر روسیه و نهضت مشروطهء ایران بود که یکباره شیوهء زندگی را در این پهن دشت حوادث دیگرگون کرد.یقین دارم شصت و هفتاد سالههایی که به خواندن این مجموعه رغبت فرمایند همهء صحنههای آن را آشنا خواهند یافت و در همهء غم و شادیهای نویسندهاش به فیض همدردی شرکت خواهند جست…»ص 30-32 مقدمه
«جوانانی که از سلطهء جابرانهء حکام و علمداران حکومت،و نظام فسادآفرین و ستمپرور طبقاتی در عهد امیر بخارا و شاه شهید بیخبرند و نمیدانند چگونه کودک خردسال نازپروردهء بیشعوری خود را مالک جان و مال رعیت میدانست،و ریختن خون صدها و هزارها مفر از این قربانیان جهل و بیخودی در کامش به همان سهولتی بود که فرو بردن قطرهء آبی،چه میدانند مردم در آن سالهای سیاه استبداد چه میکشیدند.
دختران تحصیل کردهای که امروز به فیض بینش علمی و استقلال اقتصادی، همدوش مردان ایستادهاند.آیا خبر دارند که مادرها و مادربزرگهایشان چه دوران تلخی را گذراندهاند و در چه جهنمی از تعصب و غرور و ستم جان دادهاند.
آنچه عینی دربارهء نکاح دختر 9 ساله نوشته است،افسانه نیست.این سرنوشت عمومی دختران مشرق زمین بوده است،و هنوز هم در روستاهای دورافتادهای که پرتو دانش ظلمات جهل را نزدوده است،نمونههای بیش و کمی میتوان یافت.
ای کاش قبرستانهای بینام و نشان بسخن میآمدند و به شما نسل جوان میگفتند چه مایه اجساد خونآلود دختر بچههای معصوم را در بامداد زفاف در آغوش گرفتهاند.
سی چهل سالههایی که از برکت تغییر اوضاع جهان،و توسعهء ارتباط عمومی ملتها و جانفشانیهای آزادگان بیپروا،حداقل بدین واقعیت پی بردهاند که انسانند و هر انسانی حق دارد از حیثیت بشری و آزادی فردی و حقوق اجتماعی بهرهمند باشد،و اگر محرومیت و اعتراضی دارند از مقولهء قطع ساعتهء برق است و کیفیت بیمهیای اجتماعی و یسش و کم حقوق بازنشستگی و کمبود وسایل تفریحی و یکنواختی برنامههای تلویزیونی،تنوعپسندان و افزونطلبانی از این گروه حق دارند اگر در عین بیخبری،در این روزگار پرهیجان هر تیر تهمتی که در ترکش کینه نهفتهاند نثار دل آزردهء مردان آزادهای کنند که در راه بیداری ملت و سرافرازی ایران و مبارزهء با استبداد از سرجان شیرین گذشتند و در برابر هیولای خونآشام جهل و بیخبری قد علم کردند.
از این دسته خوانندگان خواهشی دارم که متن یادداشتها را بدقت بخوانند و اگر در میان سالخوردگان فامیلشان کسی را نیافتند که شاهد عینی حوادثی از این قبیل بوده باشد،همّت کنند و به تواریخ عهد قجر نگاهی بیندازند تا بدانند که در حقیقت نقد حال ماست این…»ص 32-33 مقدمه
بخشی کامل از«یادداشتها»ی عینی «در روزهای مکتبخوانی
من واقعهء مکتبخوانی خود را در«مکتب کهنه»نام اثر خود به تفصیل ذکر کردهام. در اینجا تنها آن واقعهها را یاد میکنم که در آن اثر بیان نیافتهاند؛یا اینکه بطرز کوتاه قید شدهاند.
چنانکه در«مکتب کهنه»گفتهام،پدرم مرا در شش سالگی در مکتب پیش مسجد گذاشت،چون در آنجا کار من پیش نرفت مرا به مکتب دخترکان داد.این مکتب در حولی درون خطیب دیهه بوده،وی را زن او اداره میکرد.در آنجا از پسر بچگان،من و باز عبد الله نام یک بچهء غجدونی بود.از بس که عبد الله کلانسالتر و هم یک درجه دغلتر بود،دختران وی را نمیفاراندند و از معاملههای او میکیبیدند.اما به من بسیار نرمانه معامله میکردند و مانند برادر دوستداری مینمودند.
در سال دوم که من در آنجا میخواندم،از رباط قزاق نام دیهه،حبیبه نام دختری به آن مکتب آمد.رباط قزاق در جنوب غربی دیههء ما بوده در بین این دو دیهه تخمینا یک کیلامیتر راه بود.بنابراین آن دختر که به خانهء خود نرفته شب و روز در خانهء خطیب میایستاد و با دختر خطیب در یک خانه زندگانی میکرد.
حبیبه با دختر خطیب که قطیبه نام داشت،هم قد بوده؛هردوی آنها کلانسالترین دختران آن مکتب بودند؛اما حبیبه از دختر خطیب داناتر،گپزنتر و در کتابخوانی استاتر بود.او خط هم نوشته میتوانست.پدرم میگفت که«پدر حبیبه امام دیههء خود بوده از خوش سوادترین امامهای آن دور و پیش است و دخترش را خود خوانانده صاحب خط و سواد کرده است»؛اما او حیران بود که«چرا پدرش وی را در آنجا برای خواندن فرستاده است و در پیش زن خطیب او چه چیز بر زیاد میآموزد؟»،و اینچنین پدر تعجب میکرد که«باوجود به بیست درآمدن این دختر چرا پدرش او را تا حال بشوهر نمیدهد».
حبیبه از همه دختران دیگر به من مهربانتر بود،او سبقهایم را یاد میداد و او به من زاچهها(بازیچهها)ی خوشروی ساخته میداد.هرچند من آن وقتها معنی شعرهای عشقی را نمیفهمیده باشم هم،هرگاه که به من غزلهای حافظ را میآموخت معنیهای عشقی آنها را ارا شرح میکرد.سخن به بالای«یار»،«دلدار»،«معشوقه»یا«شاهد» رود،مثال کرده دختر خطیب را نشان میداد؛اگر در بیت کلمهء«عاشق»،«آشفته»، «دلداده»یا«دلشده»دیده شود،خودش را مثال آن کلمهها میشمرد.
دختر خطیب از این کار او ظاهرا در خشم میشد؛پیشانهء خود را ترش،ابروانش را چین و چشمانش را خشمگیننما میکرد؛لیکن در همان وضعیت در زیر لب میخندید و«تو حالا نگاه کرده ایست،این کارت را به مادرم میگویم،ترا چنان زنند که پدرت هرگز ترا آن چنان نزده باشد،عجب نیست که ترا به این کارت از مکتب پیش کنند»، میگفت.
حبیبه در جواب این سخنان او،«کاشکی پیش کنند»گویان آهی میکشید و این سخن او به نظر کس نه شوخی،بلکه جدّی برین مینمود.
دختران دیگر در بین خود از خوشرویی حبیبه و قطبیه گپ میزدند؛بعضی آنها حبیبه را خوشرویتر میدانستند و بعضیشان قطبیه را.باوجود این،هیچ کدامشان هیچ کدام اینها را دوست نمیداشتند و در غیب از آنها شکایت میکردند.در حق قطبیه «بد معامله،بد گپ،کلانگیر و از بالای پدر و مادرش کلانی میکند»میگفتند.در حق حبیبه باشد«سبک،سیر گپ،سازندهها برین غزل میخواند،به خوشرویی خود غرق»میگفتند.
اما این گپهای آنها به من معقول نمیشد.من به یگان دختر بد معاملگی،بد گپی کردن قطبیه را ندیده بودم و کلانگیریش را هم حس نمیکردم.مانند سازندگان، غزلخوانی کردن حبیبه که بیشتر سبب شکایت دختران دیگر میشد،به من بسیار خوش میآمد.
در وقتی که من در مکتب یک غزل حافظ را که با بیت زیرین سر میشود:
دست از طلب ندارم،تا کام من برآید یا جان رسد به جانان،یا جان ز تن برآید
میخواندم،بیبی خلیفه به من تکرار کناندن آن غزل را به حبیبه فرمود و خودش به خانهء خودش برای کارهای خانگیش رفت.
حبیبه بعد از به من دو سه بار خواناندن آن غزل،متاب را به دستش برداشته آن غزل را چنان دلسوزانه خواند که در چشمانش آب چرخزد و به من همآهنگ حزینانهء او چنان تأثیر کرد که پشتم وجرراس زدن گرفت.خصوصا وقتی که بیت زیرین را میخواند:
هر دم چو بیوفایان نتوان گرفت یاری ماییم و آستانش تا جان ز تن برآید
احوال او چنان دیگرگون شد که من گمان کردم همین زمان بیهوش گردیده بر زمین خواهد افتاد؛چشمانش را پوشید،قدری خاموش ماند.آبی که در درون چشمش در وقت سرود چرخ میزد،چکره چکره شاریده به رویش فرآمد.بعد چشمانش را کشاده بطرف من یک نگاه تبسمآمیز شرمگینانهای کرد.هرچند من آن وقتها از عشق و محبت تماما بیخبر باشم هم،این حالت او به من بسیار خوش آمد.این را هم حس کردم که او در دل خود دردی دارد و آرزو میکرد که«چه میشد یگان کار کرده آن درد را از دل او میبرآوردم،یا اینکه سبکتر مینمودم».البته هیچ کار کرده نمیتوانستم و چه بودن درد او را هم نمیدانستم.
حالا در یادم نمانده است که همانروز بود،یا روز دیگر،حبیبه بعد از تمامیت مکتب از من پرسید: -در خانههاتان گل هست؟ -هست.»گفتم در جواب. -به من پگاهانی یک دانه گل نوشکفتهء خوشبوی بیار. -بسیار خوب».گفتم من و به خانه روان شدم.با این سپارش آن دختر،در دل من خرسندی پیدا شده بود و خود بخود فکر میکردم:«شاید با آن گلی که من خواهم آورد، درد دل او برطرف شود،یا سبک گردد و آن آرزویی که در وقت غزلخوانی او در دل من گذشته بود،بوجود آید»…
در روی دریچهء ما دو گلبوتته بود که یکی گل سفید میکشاد،دیگری گل گلابی. روز دیگر پیش از برآمدن آفتاب پیش آن گلبوتتهها رفتم که برای حبیبه گل چینم.هر دوی آنها هم پر از گلهای نوشکفته بودند.گل هردوی آنها هم خوشبو بود.در اندیشه افتادم که از کدام اینها چیده برم،تا که به خوش آید و برای انتخاب کردن یکی از آنها گلهای هردویش را با دقت که دانههای شبنم هنوز از روی برگهای وی نپریده بودند،به نظرم بسیار خوش و دلکش نمود؛وی در آن وقت چنان زیبا مینمود، که روی اشکآلود حبیبه در وقت سرود مذکور بدان زیبایی نموده بود.
من گل گلابی را برای آن دختر مناسب دیده سه دانه از وی چیده گرفتم.با همهء این،«عجب نیست که به او گل سفید خوش آید»گویان،سه دانه از آن هم گرفتم و بطرف مکتب دویدم.وقتی که به دروازهء خطیب رسیدم،از ترس آنکه مبادا گلها را از دستم دختران چنگ زده گیرند،آنها را در زیر بغلم پنهان نمودم.چون از دروازه درآمدم قطبیه در رهرو به من روبرو آمد،«در بغلت چیست؟»گفته پرسید.
برای سرّ گلها را به او فاش نکردن،«کتاب»گویان،جواب دادم.لیکن از این جواب بر دروغ خود،خود ترسیدم؛چونکه کتابم در جلد و در دستم آویزان بود،این دروغ تماما روی راست بود.من به فکر آنکه او فهمید یا نی،باریکم به روی وی با دقت نگاه کردم.روی از روی حبیبه بسیار فرق داشت.اگر روی حبیبه به گل گلابی مانند باشد، روی او مانند گل سفید نمود.به من باشد،گل سفید آنقدر مقبول نبود.پدرم مرا بسیارها منع کرده بود که از گل گلابی نکنم،تا که او وی را غون داشته به عطار برده در بدلش گلاب گیرد.اما من هرگاه که چشم پدر و مادر را خطا میکردم،از گلبوتتهء گلابی گل میچیدم.
هرچه او پی نبرده است؛بی آنکه به بغل من دقّت کند،به یک دری که در آن طرف آن گاو میبستند،گذشته رفت.من رفته به مکتبخانه درآمدم.هنوز یگان بچه هم نیامده بوده است و حبیبه آن خانه را میروفت.
من در دو دستم دوخیل گل را گرفته به او تقدیم کردم.او«بارک الله»گویان گلهای گلابی را زود از دستم گرفته،اول بویید،بعد از آن دو دانهء آنها را از پیش گوشش،یک دانگی از دو طرف در زیر کلّه پوشش گذرانده مانده،به آیینه نگاه کرد و یک دانهء گل دیگر را بر سینهاش باسوزن بند کرد.پس از آن گلهای سفید را از دستم گرفته بویید و چشمش را قدری خشمآلود کرده و دست راستش را که در وی گلهای سفید بود،بطرف من جنبش داد و با یک آهنگ ناراضیانه:«این را چرا آوردی؟» گفت. -شاید به شما همین خوش آید،گفته فکر کردم»گفتم در جواب. -به خودت کدامش نغز مینماید،گلابی،یا سفیدش؟ -گلابیش. -چرا؟ -سببش را نمیدانم،به نظرم نغز مینماید. -حبیبه گل سفید را بر رخسارهاش نهتده از من پرسید: -به من کدامش میزیبد،گلابیش،یا سفیدش؟
-گلابیش»گفتم من. -چرا؟ -چونکه گلابیش به رویتان همرنگ است. او با شنیدن این جواب من«آ،بلاچه»گویان،خندید و مرا در بغل سخت کشیده از رویهایم بوسید.بعد از آن گل سفید را به من نشان داده:«این به روی که همرنگ است؟»گفته پرسید.
من بی هیچ ملاحظه و با سادگی کودکانه،با الهام آن فکری که دو دقیقه پیش از آن صحبت،در وقت روبرو آمدنم با قطیبه در دلم گذشته بود:«سفیدش به روی قطبیه آی طوطیّم همرنگ است»،گفتم در جواب.
این جواب من به او مگر از جواب اولیّم هم خوشتر آمد که قهقاس زنان خندید و مرا دوباره بآغوش کشیده،سرو رویم را از بوسهء سیرابتر کرد.بعد از آن مرا سر داده: -به من نگاه کن،به یگان کس این گپها را نگوی.گل گلابی به روی حبیبه آی طوطیم،گل سفید به روی قطبیه آی طوطیم همرنگ است،نگوی.اگر گویی من از تو بسیار خفه میشوم،گفت،و علاوه کرد«رو،در جایت نشسته سبقت را خواندن گیر». (من آبراز قطبیه را با این نام در آخر رومان«غلامان»تصویر کردهام).
ایام بهاران،وقت توتپزی بود.اکهام با سید اکبر خواجه از بخارا آمدند.آنها بعد از یک چند روز دمگیری،مانند هر سال به پیش خطیب درس سر کردند.سید اکبر خواجه که از کلانگیری به آدمهای کلان بزور گپ میزد،با من«یار بازی»شده ماند.او در مهمانخانهء پدرش که دو در آن به طرف چار باغ مسجد کشاده میشد،مینشست.هر وقت که من از مکتب دختران برآمده بطرف حولی میآمدم،جیغ میزد؛به من بازیچهها ساخته میداد و از احوال مکتب و از چگونه خواندن بعضی دختران همسایه گپ میپرسنید.در این میان از احوال حبیبه هم میپرسید.من با صافدلی کودکانه به همهء سؤالهای او بقدر دانش خود جواب میدادم.
یک پگاهانی که از حولی برآمده از پیش مهمانخانهء استاعمک گذشته به مکتب میرفتم،سید اکبر مرا جیغ زد.او عادة مرا بازگشت مکتب جیغ میزد؛امروز بر خلاف عادت خود در وقت رفت جیغ زد.من به او یک نگاه کرده:«به مکتب دیر میشود»،گویان،در راه خود دوام کردم. اما او تکرار جیغ زد:
-دیر نمیمانی،یک دهن گپ میشنوی،میروی،گفت. من به بازگشتن مجبور شده پیش او آمدم.او به دستم یک مکتوب سر بسته داده گفت: -این خط را به حبیبه ده،و جوابش را گرفته بیار،احتیاط کن که به او خط دادنت را هیچکس نبیند.
من خط را گرفته بردم.البته من آن وقت معنی و مقصد آن خط را نمیدانستم.همان روز فرصتی یافته،مکتوب را به حبیبه سپردم.او خط را از دست من گرفته،به طرف خلاجا رفت و بعد از فرصتی برگشته آمد.چشمانش از آتش غضب میدرخشیدند،لبانش مانند ورجه گرفتگان میلرزیدند،پوستهای روی و اطراف چشمانش میپریدند.به من نگاه نمیکرد.لیکن من هنوز چه بودن مسأله را نفهمیده بودم و به نیت او را به یگان کار دیگر مشغول کرده از فکری که او را به این احوال انداخته است،برآوردن:«جواب خط را کی نوشته میدهید؟»گفته پرسیدم.
او در حالتی که آتش خشم چشمانش از اولی هم زیادهتر گردیده بود،به من نگاه کرده از جایش خیست؛و«اینجا بیا»گویان،مرا از دنبال خود گرفته برد.
او راست به راهرو حولی رفته از آنجا به طرف حولی گاوبندی گذشت؛من هم از دنبال به آن طرف گذشتم.او در آنجا کفشش را از پا کشیده به سرگین گاو آلانده به پیش من با غضب پرتافت و: -انه،همین کفش را برده به دهان نویسندهء آن خط زن و:«جواب خطتان همین بوده است،گوی»گفت. …البته من آن کفش را گرفته نبردم.لیکن در بازگشت مکتب در وقتی که سید اکبر مرا جیغ زده چه شدن خطش و جوابش را پرسید،حکایت«کفش»را گفته دادم.
سید اکبر آتشین شد؛او از شدت غضب زبانش گرفته گرفته،«حبیبه کویک دختر احمق سبکپا بوده است.تو باقتتی جانب هر…او خورده است شرم نکرده ناچکانده آورده به روی من میزنی»،گویان،کشیده و کشاده یک تارسکی به روی من زد.
من اول تعجب کردم،بعد آتشین شدم و بعد از آن خندهام گرفت.تعجب کردم برای اینکه من به بدل خدمت خطبرداری خود اینگونه«مزد»میگیرم گفته،هیچ نه اندیشیده بودم،آتشین شدم،چونکه آن جزا تماما ناحقانه بود،خندهام آمد،چونکه او در سخن خود«…هر فلانیای که او خورده است،تو شرم نکرده چکانده آورده به روی
من میزنی»گویان،خودش را حقارت کرده بود.
البته من از او کینهء سختی در دل خود گرفتم.لیکن نقار گرفته نمیتوانستم؛چونکه من یم بچهء خردسال،او یک جوان پر قوّت کلانسال بود.ناچار صبر کردم تا فرصت انتقامگیری رسد.این فرصت هم بزودی رسید.
پسر عمک پدرم،ابراهیم خواجه،پس از وفات پدرش دعاخوانی و«دیوبندی»را در مهمانخانهء خود،در خانهای که پدرش مینشست،سر کرده بود.روزی به پیش او از دیههای دیوانهای را آوردند.این دیوانه یک آدم قد بلند تنومند ریش کلان بود.عمرش در میانههای 30-40 مینمود.
ابراهیم خواجه به پای آن دیوانه اشکیل انداخته قفل کرده و نوک زنجیر اشکیل را از تک سنج مهمانخانه گذرانده به ستونی که در میانهء آن خانه بود،بست.دیوانه در روی صفهء مهمانخانه مینشست،یا راست میایستاد،بجای دیگری حرکت کرده نمیتوانست.
اصول دعاخوانی ابراهیم خواجه برای دیوانهها مانند اصول ایشانان دیگر،بسیار ساده بود.او به دیوانه در یک شب و روز غیراز یک پارچه نان قاق که برابر کف دست آدم میآمد،دیگر چیزی برای خوراک نمیداد؛غیراز این،هرروز دوبار،پگاهانی و بیگاهانی،پشت دیوانه را برهنه کرده قمچین کاری میکرد.قمچینزنی ابراهیم خواجه هم مانند ایشانان دیگر ناشمر و تا مانده شدن دست خودش بود.
دیوانه به هرکسی که از دور به نظرش مینمود،یا از پیشش میگذشت،زاری کنان «چه میشود که برای خدا به من یک دهن نان دهیتان،آخر من هم بندهء خدا،یک جانزاد را از گشنگی کشتن درست نیست،به حال من رحم کنیتان…»میگفت و گریه میکرد.دل من به حال او بسیار میسوخت.هروقت نان خوردم یک پرچهاش را به او میدادم؛هرروز یک کف غولونگ یا توت مویز را از وی دریغ نمیداشتم.
کم،کم،دیوانه به من انس گرفت؛از او نترسیده در پیشش مینشستگی شدم.از او حرکتهای دیوانهوارانه نمیدیدم.فقط بعضی گپهای غلطی میزد که آن سخنانش را از دیوانگی زیادتر به شوتقه ریگی حمل کردن بهتر بود.مثلا او بسیارتر راست ایستاده به آفتاب گپ میزد،خلاص کردن خودش را از وی میپرسید و از او زاری کرده میپرسید که وی را خلاص کرده به پیش خود برد،تا که این هم مثل او در آسمان آزاد گشته،همهء روی زمین را تماشا کرده گردد.
دیوانه یک روز به من گفت. -چه میشود که به عمک ایشانت گویی هیچ نباشد روزی یک بار مرا سر دهد، من چار باغ مسجد را یک گردش کردهآیم.من قول میدهم که نمیگریزم و خودم آمده،اشکیل را به دست و پایم انداخته میخوابم.اگر تو همین نیکی را در حق من کنی،من آفتاب را گرفته به تو میدهم که سوار شده همهجا را تماشا کرده میگردی.
در همین وقت نظرم افتید که سید اکبر خواجه از مدرسه چه برآمده بطرف حولیش میآید.در دل خود گفتم:«فرصت انتقام رسید»،و به دیوانه او را نشان داده گفتم: -ایشان ترا سر دادن خواست،اما همین آدم نماند؛اگر من اشکیل ترا کشاده سر دهم،تو رفته همین آدم را زنی،چشمش به جایش میافتد،من بعد به بسته ماندن تو دلالت نمیکند.
سر ده،گفت دیوانه در حالتی که چشمانش مانند چشمان گرگ گوسفند دیده،از آتش غضب ششعلهور گردیده بود.
من به مهمانخانه درآمده نوک زنجیر اشکیل را از ستون کشاده سر دادم.دیوانه زنجیر را از تک سنج خانه کشیده لونده کرده به دست گرفته از جا خیست.بطرف چار باغ مسجد نگاه کرده قدم ماند.با اشکیل قدم ماندن دشوار بود و اشکیل بطرزی زده شده بود که در هر قدم ماندن یک پای از پای دیگر از یک وجب زیاده پیش نمیرود.اگر سست ماند،از نظر غائب شده رفتن«دشمن»ممکن است.شاید بهمین ملاحظه باشد دیوانه بجای قدم مانی عادی جفتک راست کرد و در هر جهیدن هردو پایش از زمین برابر جدا شده دو سه قدم مسافه را طی کردن گرفت و سید اکبر هنوز به خانهء خود نرسیده به او برخورده او را با دستش از زمین بلند برداشته بر زمین زد و خودش به سر سینهء او نشسته او را با کنده زانو زدن گرفت.
سید اکبر خواجه در اول برخورده از زمین برداشتن دیوانه فریاد جانکاهی برآورده: «دیوانه مرا کشت،خلاص کنیتان»،گفت ومگر بیهوش شد،یا نفسش به درون افتید که دیگر صدایی نبرآورد.اما با فریاد اولین او پدرش از حولی و آدمان دیگر از مدرسه چه و مسجد دوان آمده او را از دست دیوانه خلاص کردند و دیوانه را برده در جایش بستند.
من در آن وقت خطای خود را فهمیدم،چونکه اگر خلاص کاران یک چند دقیقهء دیگر دیر میماندند،سید اکبر را کشتن دیوانه معین بود.در آن وقت نقارگیری من نقارگیری ظالمانهای میشد؛حالا هم انتقام از حد زیاد گرفته شده بود.
چنانکه من از ترس پدر ضربهء از سید اکبر خوردهام را به کسی نگفته بودم،زیرا
اگر پدرمک میفهمید که در نتیجهء خطبرداری آن ضربه به من رسیده است،اول مرا تنبیه میکرد که چرا مکتوب یک جوان را به یک دختر قدرس بردهام،اینچنین هم از ترس پدر و هم از ترس سید اکبر واقعهء نقارگیری خود را هم به کسی نگفتم.
استاعمک غیراز کندهکاری خود،به استاخانههای دیگر هم نقشهای شینم کشیده میداد؛از این جمله کاسهگران،چیتگران و گلکاران برای کار خود به او نقشههای فرموده میگرفتند.او برای کاسهگر،یا چیتگر در کاغذ نقشههای مناسب میکشید و اطراف هر گل و نقش را سوزن میزد.آنها آن نقشه را برده بر روی کار خود مانده از روی کاغذ خاکهء انگشت میزدند و بعد از آن کاغذ را از روی کار برداشته گرفته جای خاکهء انگشت نشان کرده را بطرزی که در کاغذ نقشه اشاره شده است،با رنگهای گوناگون نقش میکردند.
از جمله کاسهگران در دیههء قزاق رباط،استایی بود که کاسه و طبقعای نقشین خیلی خوب میبرآورد.او برای هر خمدان به استاعمک سپارش داده نقشههای تازه بتازه میگرفت.آن استای کاسهگر پسری داشت که تخمینا 24-25 ساله بود.او در ئقت خردسالیش از درخت غلطیده یک پایش شکسته یوده استو در نتیجهء نادرست بستن شکستهبند پای چپش از پای راستش دو انگشت کوتاه شده مانده بود.او در پیادهگردی بسیار دشواری میکشید،بنابراین همیشه سواره میگشت.او هر هفته یک بار به پیش استاعمک آمده نقشهها سپارش کرده،روز دیگر آمده نقشههای تیار شده را گرفته میبرد.اما در روزهای آخر نقشه را تیار کنانده سحری میبرد و بازگشت آمده باز نقشهء دیگری سپارش میکرد.
همه از بسیار نفشه سپارش کنی او در حیرت بودند.استاعمک میگفت: -کاسهگران مقرری در هر سال یک بار برای کاسه یم نقشه و برای طبق یک نقشه،همگی دو نقشهء نو میگیرند.کاسهگران نامدار در هر خمدان برای کاسه،یا طبق یک نقشه میگیرند.اما این کاسهگر قزاق رباطی در روزهای آخر چنان نقشهء نو بسیاری از من برد که قریب در هر دانه طبق و هر دانه کاسه یک نقشهء نو میرسد.در این صورت کاسه و طبق سفالین او از کاسه و طبق چینی ده چند قیمت میافتد.نمیدانم این استا برای چه این کار را میکرده باشد؟ لیکن در آن روزها واقعهای روی داد که از همه پیشتر سبب بسیار نقشه سپارش کردن پسر کاسهگر قزاق رباطی را من فهمیدم.آن واقعه به این طریقه واقع شده بود.بعد از حشر رود نوشافرکام،قربان نیاز تغائیام به قاضی عجدوان،قاضی عبد الواحد،به کار ملازمی درآمده بود.در آنمیان تغائی چار بازار گردم،علی خان،از غجدوان دختر یک کاسهگر را به خود نامزد کرد.مادر کلانم بمناسبت ملازم قاضی بودن پسرش خواست که عائلهء وی را به توی خبرکند.من هم که از قاضی مذکور التفات دیده بودم،خواهش کردم که با مادر کلانم روم.پدرم راضی شد.ما به غجدوان رفته در خانهء کاسهگر خوابیدیم.نیم شبی«دزد آمد»گویان غلاغولا شده زود خاموش گردید.خرد و کلان همه از خواب خیستند.همهء زنان ترسان و لرزان پست پست باهم گپ میزدند.مردان در حولی بیرون بودند.پسر کاسهگر خبرآورد که:«آمدگان دزد نبوده مهمان بودهاند»،و با این خبر خود زنان را آسوده کرد
پگاهانی بر وقت مادر کلانم دسترخوانش را بردارانده به قاضی خانه رفت.من هم به امید دوباره دیدن آن موی سفید خوش زبان از دنبال او آویزان شدم.وقتی که به قاضیخانه درآمدیم،محرمان دسترخان مادر کلانم را برداشته به خودش راهبری کرده او را به حولی درون قاضی درآوردند.اما مرا بنابر پسر بچه بودنم-هرچند خردسال باشم هم-«نامحرم»گویان به حولی درون راه ندادند.من در حولی بیرون در پیش سیسخانه به دیوار وی پشت در مهمانخانهاش نشسته مرافعه میپرسید.اما او مرا ندید،یا دیده باشد هم نشناخت؛اگر شناخته باشد هم به من گپ زدن را لازم ندانست؛هرچه باشد آن التفاتی را که از وی چشم داشتم،به من نکرد.
در این میان به قاضیخانه،پسر کاسهگر قزاق رباطی لنگان لنگان درآمده آمد.در پهلوی او یک دخترک بود که به سرش جامهچه داشت.او دامن جامهء کاسهگر زادهء لنگ را با دستش محکم داشته میرفت.ملازمان قاضی و تماشابینان کوچکی همه جمع شده درون قاضیخانه را پر کردند.همه«دختر گریزه،نکاح قاضی خانگی»گویان با یکدیگر ذوقکنان گپ میزدند.من از جای نشستگیام خیسته از قفای گروه مردم به روی صفهء پیش مهمانخانهء قاضی برآمده باشم هم چیزی را دیده نمیتوانستم.یک وقت آواز قاضی برآمد: -دخترم،تو را که از راه برآورد؟ -مرا هیچکس از راه نبرآورده است،من به اختیار خود همین جوان را به شوهری خواستم،-این آواز دختر بود که با هیجان گریهآلود میبرآمد.
-اگر پدر و مادرت این کار ترا شنوند،چه میگویند؟مگر آنها به این کار تو راضی میشوند؟-این سؤال دوم قاضی بود. -حاظر،پدرم هم همین جوان است مادرم هم،من به راضی و ناراضی شدن پدر و مادرم کار ندارم،این آواز دختر بود که با آهنگ از اول هم جدیتر میبرآمد.
قاضی خطبهء نکاح سر کرد.بعد از خواندن قسم عربی خطبه و علاوهء تاجیکی آن با زبان تاجیکی به پسر کاسهگر خطاب کرده گفت: -شما که در حالت عاقل و بالغ بودن در این مجلس خیر حاظر میباشید،این دختر حاظر ایستاده را با نکاح مسلمانی قبول کردید،به زنی؟ -قبول کردم،-این آواز پسر کاسهگر قزاق رباطی بود. بعد از آن قاضی به دختر خطاب کرده پرسید: -شما که در حالت عاقله و بالغه بودن در این مجلس خیر حاظر میباشید،به این جوان حاظر ایستاده با نکاح مسلمانی تن خود را به زنی بخشیدید؟ -هزار بار بخشیدم.این آواز دختر بود که اکنون آرام مببرآمد و به گوش من شناس میرسید.اما نمیدانستم این«آواز»را از که و در کجا شنیدهام. گروه مردم به بالای کاسهء آبی که عادهء در مجلس نکاح میگذارند،در تلاش افتادند.پسر کاسهگر با دختر صفهء قاضی فرآده به طرف دروازه رفتند.دختر بطرزی که در وقت به قاضیخانه درآمدن بود،حالا هم دامن پسر کاسهگر را داشته در پهلوی او میرفت.من با دو خیز از آنها پیشتر از دروازهء قاضیخانه روآوردم.اما به چشمان خود باور نمیکردم.دختری که در پهلوی پسر پهلوی پسر کاسهگر از قاضیخانه میبرآمد،حبیبه بود.من با دیدن این حال در حیرت افتاده راست ایستاده ماندم؛حتی به حبیبه که راست از روبروی من برآمده بود،راه هم نداده بودم.
حبیبه هم مرا دید،اما او مانند من در حیرت نافتاد.تبسمکنان به من نزدیک شده با سرانگشتانش به سر سینهء من دوستدارانه زده به راه دادن اشاره کرد و: -هه،بالچه تو در اینجاها چه کار میکنی؟از همه پیشتر تو فهمیدی،دییه،به همه سلام گوی،گفت و عروس و داماد خوشبختانه از پیش من گذشته به اسپی که در پیش قاضیخانه در کوچه بستگی بود،سوار شده رفتند.
اکنون به من معلوم شده بود که حبیبه چرا آن غزل حافظ را که با بیت زیزین سر میشود:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان،یا جان ز تن برآید
با آواز حزین سروده گریه میکرده است.آن دختر قهرمان در شرائط استبداد فیآدالی عصر میانگی،محض با سختارادگی خود به همهء مانعهها پشت پا زده به جانان خود رسیده بود.اما راستی«جانان»حبیبه،به من مقبول نشده بود؛چونکه او بضمّ سخت لنگ بودن،بدنما هم بود.لیکن این حال داماد درجهء محبت،غیرت،وفاداری و سخت ارادگی دختر را بازهم بلندتر کرده نشان میداد.
اکنون به من معلوم شده بود که چرا پسر کاسهگر در هفتهء آخرین آنقدر بسیار نقشه سپازش کرده بوده است و البته برای با دختر علاقهء پنهانی بستن به بهانهء«نقشه سپارش کنی»به آنجا بسیارتر رفتوآی میکرده است.
اکنون به من معلوم شده بود که در حولی پدر عروس تغائیام کسانی که در نیم شبی آمده اول«دزد»گمان کرده شده بعد از آن«مهمان»شمرده شدند،همین داماد و عروس بودهاند که از ساکتری گریخته آمده به علاقهء هم کسبهگی شب به آنجا فرآمده بعد از روز شدن به قاضی خانه رفته بودهاند.
اینچنین اکنون به من معلوم شده بود که باوجود خط و سواد خوب داشتن حبیبه، چرا پدرش او را به مکتب بیبی خلیفهء ما فرستاده بوده است.البته این کار برای بستن راه عشقبازی حبیبه با پسر کاسهگر بوده است.(من آبراز حبیبه را در«داخونده»با نام گلنار تصویر کردهام)».ص 72-92.
(*)-عنوانهایی که برای بخشهای مختلف مقدمه انتخاب شده است،در متن کتاب نیست.
(*)-از تصمیمات نادرستی بود که در فاصلهء سالهای 1348 تا 1357 در دانشگاه تهران گرفته شد و بر اثر مخالفت اصولی هیأت آموزشی دانشکدهء ادبیات در چند گروه آموزشی این دانشکده بمرحلهء اجرا در نیامد.ج.م.
(*)-این پیر روشن ضمیر،پروفسور نذیر احمد استاد زبان و ادب فارسی دانشگاه علیگرست.ج.م.
(*)-بنیاد فرهنگ ایران،در دورهء شاه به سرپرستی استاد دانشمند پرهیز ناتل خانلری و با همکاری گروهی از استادان برحسته در ایران بکار پرداخت و منشأ خدمات متعدد بسیار سودمندی شد که آثارش امروز در جهان مشهودست.از جمله کارهای مفید این موسسه،در سالهای اخیر،تشکیل کلاسهایی بود در کشورهایی نظیر مصر و هندوستان،برای آشنا ساختن استادان و دانشجویان رشتهء زبان فارسی این کشورها با زبان فارسی معاصر و تحقیقات ادبی جدید در ایران.اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در زمان نخست وزیری مهندس مهدی بازرگان،دولت نقلابی،مردی را که 28 یا 29 سال بعنوان«کارپرداز»در راهآهن دولتی ایران سابقهء خدمت داشت بجای استاد خانلری و به ریاست بنیاد فرهنگ ایران منصوب کرد!ج.م.
برگزیدهها
فهرست برخی از لغتها و ترکیبها:
آبراز:سیما.
آلاندن:آلوده کردن.
آواز:صدا.
آی طوطی:عنوان احترامآمیزی برای زنان.
از راه برآوردن:بدر بردن،منحرف کردن.
استاخانه:کارگاه.
اشکیل:رشتهای که دو دست اسپ و امثال آن را به آن بندند.
اکه:برادر بزرگتر.
انه:تکیه کلامی است معادل:باری،اینک،اکنون،ایتاها.
انشگت:زغال.
ایشان:در بخارا ملاهای کهنسال را برای احترام با عنوان ایشان نام میبردند.
ایستادن:صیغههای«ایستادن»پس از صفت مفعولی بصورت فعل کمکی(معین)بکار میرود.
برآمدن:خارج شدن.
برین:مثل،مانند.
بضمّ:بضمیمه،بعلاوه.
بیگاهانی:غروب.
پارچه،قطعه،تکه.
پرتافتن:افکندن،انداختن.
پرچه:قطعه،تکه،پارچه.
پست پست:آهسته آهسته.
پگاهانی:بامداد،صبح.
پیشانه:پیشانی.
پیش کردن:بیرون کردن،رد کردن،راندن.
تارسکی:تغائی:بادر مادر(دایی).
تماشابین:تماشاچی.
تمامیت:تمام شدن،پایان.
توی(طوی)،جشن.
تیّار:آماده،مهیا،ساخته،روبراه.
جامه چه:لچک،سرانداز،چارقدواری که زنان هنگام کار کردن یا در خانه بجای فرنجی بر سر میاندازد.
جانزاد:جاندار،ذی حیات.
جیغ زدن:صدا کردن،احضار کردن.
چار بازار گرد:دوره گرد،پیلهور،دستفروش.
چکره:قطره،چکه.
چه بودن:چگونگی،کیفیت.
حولی:منزل،خانه،حیاط.
خطبرداری:نامهرسانی.
خفه شدن:دلتنگ شدن.
خلاجا:مستراح.
خلاصکار:نجاتبخش،نجات دهنده.
خواناندن:درس دادن،آموختن.
خمدان:کوزهء سفالپزی،کورهء آجرپزی.
خیستن:خاستن،برخاستن.
خیل:قسم،گونه.
دروازه:در خانه،در حیاط.
دستر خان:دستور خان،سفره.
دعاخوانی:بر سر بیمار یا دیوانه دعا خواندن، دعانویسی،وردخوانی.
دلفک شدن:زهره ترک شدن.
دمگیری:نفس تازه کردن.
دهیتان:دهید.
دیهه:ده.
دییه:تکیه کلامی است بعلامت اعتراض یا استفهام در آخر جمله آرند.معادل«دیگه»در لهجهء امروز تهرانیها.
رفتوآی:رفتوآمد.
رنگ کنده:رنگ پریده.
سازنده:نوازنده،مطرب.
سبق گرفتن:درس گرفتن.
سبکپا:جلف،هرزه،هرجائی،ولگرد.
سپارش:سفارش،دستور.
سردادن:رها کردن،ول کردن.
سر کردن:شروع کردن.
سنج:ستون چوبی مربع مستطیلی شکلی است
.که…
سیرگپ،پرحرف.
سیسخانه:اصطبل.
شار دیدن:سرازیر شدن و سر ریز شدن آب.
شناس:آشنا.
شوتقه ریگی:شوخی.
شیتم:موزون.
طبق:بشقاب بزرگ،قاب(دیس).
طوی(توی):جشن،غالبا مراد جشن عروسی یا ختنه سوری.
عصر میانگی:قرون وسطی.
عمک:عمو.
غلاغولا:سروصدا،قال مقال.
غولونگ:زردآلوی با هسته خشکیده،قیسی.
غون داشتن:جمع کردن،گردآوردن.
فاراندان:پسند کردن.
فرآمدن:فروآمدن،پایین آمدن.
قاق:خشک،خشکیده.
قاضی خانه:محکمهء قاضی.
قتنی:؟
قدرس:(دختر…):بالغ،به رشد رسیده.
قدم ماندن:قدم برداشتن،راه رفتن.
قدم مانی:راه رفتن.
قمچین کاری:شلاق کاری.
قهقاس زدن:«اس»پسوند اسم صوت است.
کافتن:کندن،حفر کردن.
کشاده:گشوده،از هم باز شده.
کلان:بزرگ،عظیم اعماز اشخاص و اشیاء.
کلانگیر:متکبر.
کلانی کردن:تکبر کردن.
کلّهپوش:کلاهی است از پارچه….
کوچگی:مربوط به اهل کوچه و بازار،عوامانه.
کیبیدن:رم کردن،پرهیز کردن،دوری کردن.
گپ:حرف،سخن.
گریزه:فراری،متواری.
گل گلابی:گل محمدی،گل سرخ.
لونده کردن:گلوله کردن.
ماندن:گذاشتن.
مانده شدن:خسته شدن.
مانندی،شباهت.
مرافعه پرسیدن:رسیدگی به دعوا.
مکتب خوانی:مکتب رفتن،درس خواندن.
ناشمر:بیشمار،بدون شمردن.
نرمانه:با ملایمت.
نغز:خوب.
نقار گرفتن:انتقام گرفتن،انتقام کشیدن.
نقارگیری:انتقامگیری.
نقشین:منقش،دارای نقش و نگار.
و جراس زدن:مورمور کردن.
ورجه گرفتن:مبتلا به تب و لرز و مالاریا شدن.
یگان:یک نوع،یک.این کلمه قبل از اسم میآید و نقش آن غالبا مانند پای نکرده است و از نشانههای نکره میباشد.

