بوستان خیال درازترین داستان عوامانهء فارسی
یکی از خصوصیّات داستانهای عوام،ناشناس ماندن مؤلف داستان است،زیرا بطور کلی اینگونه داستانها در میان مردم پدید میآیند،بوسیلهء مردم تکامل مییابند و اگر خواستها و تمایلات آنان را منعکس کنند قرنهای متوالی زبانبهزبان و سینهبهسینه انتقال پیدا میکنند و بر اثر گذشت زمان رفتهرفته نام مؤلف اصلی آن فراموش میشود. برای مثال امروز هیچکس پردازندهء داستانها و روایات حماسهء ملی ایران را نمیشناسد: بزرگانی مانند فردوسی و اسدی طوسی و خواجوی کرمانی و دیگران همه روایتی منثور، کتبی یا شفاهی یا آمیختهای از هردو صورت در اختیار داشته و آن را بنظم آوردهاند و البته این امر به هیچ روی از جلالت قدر و دخالت مؤثر آنان در جاویدان ساختن این آثار نمیکاهد.
با این حال نه چنان است که این قاعدهء کلی همهجا و همه وقت مصداق داشته باشد.ابو طاهر طرسوسی(یا طرطوسی یا طوسی)راوی و گزارشگر داستانهای داراب نامه،ابو مسلمنامه و قران حبشی داستانسرایی نامور بوده و اگر جزئیات زندگی و تاریخ حیات او به ما نرسیده باری نامش بر جای مانده است.همچنین است فرامرز بن خداداد ابن عبد الله کاتب ارجانی مؤلف داستان سمک عیار و راوی آن صدقة بن ابی القاسم شیرازی،و مولانا محمد بیغمی مؤلف داستان فیرزه شاه که زیر عنوان داراب نامهء بیغمی انتشار یافته است.[1]در باب مؤلف قصهء حمزه از قدیم گفتگوهای فراوان رفته است و گروهی ابو بکر باقلانی معروف را نویسندهء آن میدانند.[2]بالاخره آخرین و در عین حال معروفترین داستان عوامانهء فارسی امیر ارسلان است که مؤلف آن میرزا محمد علی نقیب الممالک نیز ناشناس نیست،گو اینکه بعضی در انتساب این اثر بدو تردید کردهاند.
بوستان خیال نیز داستانی است که نویسندهء آن در آغاز داستان نه تنها خود را معرفی میکند،بلکه مقداری از سوانح حیات خویش را نیز باختصار باز میگوید و پیش از وارد شدن در متن داستان از سیب تألیف کتاب نیز سخن در میان میآورد و تاریخ دقیق شروع نگارش اثر خویش(1155 ه.ق.)را بهمراه ماده تاریخی که برای آن ساخته است(فرمایش رشیدی بدست میدهد گو اینکه تصنیف این کتاب عظیم پانزده جلدی چهارده سال بطول انجامیده است.
نویسندهء این سطور نخست بار با نام بوستان خیال در هنگام مطالعهء تاریخ ادبیات تألیف هرمان اته(ترجمهء روانشاد دکتر رضازادهءشفق،چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب) آشنا شد.اته کتابشناسی نامور بوده و فهرست نسخههای خطی فارسی کتابخانهء دیوان هند در لندن(ایندیاآفیس)و نیز فهرست نسخههای خطی کتابخانهء بادلیان اکسفرد را تدوین کرده است.وی در هنگام مطالعهء این نسخهها برای تدوین فهرست،یادداشتهای لازم برای تألیف کتابی موجز اما دقیق و پرمطلب دربارهء ادب فارسی را نیز فراهم آورده است.اسلوب تألیف کتاب نیز تازه است:وی ادب فارسی را به دو بخش مهم و طبیعی نظم و نثر تقسیم میکند،و دربارهء هریک،از روی نسخهاهایی که خود دیده است سخن در میان میآورد.البته اگر بخواهیم در یک جملهء کوتاه دربارهء کتاب وی داوری کنیم باید بگوییم بیشتر اطلاعاتی که در کتاب خود بدست میدهد جنبهء کتابشناسی دارد و مربوط به نسخههای این دو کتابخانه است و در آنها اکثر نسخ،کتابهایی است که در شبه قارهء هند تدوین یا دستکم تحریر شده است.بوستان خیال نیز یکی از اینگونه کتابهاست.
بنده اکنون آنچه را که در کتاب تاریخ ادبیات اته خوانده بود بخاطر ندارد.آن کتاب نیز فعلا در دسترس نویسنده نیست اما بیشک مطالب وی خلاصهء همان گفتارهایی است که در فهرستهای این دو کتابخانهء در مقام معرفی این داستان بزرگ آورده است.با آنکه مؤلف در مقام کتابشناسی که مشغول تدوین فهرست نسخههای خطی است فرصت نداشته تا کتابی بدین بزرگی را در مطالعه گیرد و از کم و کیف حوادث و ارزش ادبی و هنری آن بدرستی آگاه شود،با این حال چون کتاب مذکور تا کنون انتشار نیافته،و حتی خلاصهای از مطالب آن نیز بنظر کسی نرسیده است،نخست آنچه را که این مؤلف در این دو فهرست دربارهء ویژگیهای کتابشناسی آن آورده است باختصار نقل میکنیم و سپس به بحث و تحلیل و نقد متن آن میپردازیم.اما پیش از نقل نوشتههای اته یادآوری کنیم که نسخهء کامل بوستان خیال در هیچ کتابخانهای موجود نیست.با این حال کمنقصترین نسخهءهای آن همین دو نسخهء موجود در کتابخانههای دیوان هند و بادلیان اکسفردست.نسخهء بادلیان از پانزده مجلّد دو جلد کسر دارد و یکی از آن دو جلد را مجموعهء موجود در ایندیاآفیس تکمیل میکند.علاوه بر آن مجلدهای پراکندهای از این کتاب در کتابخانههای موزهء بریتانیا و کتابخانهء مجلس شورای ملی و برلین و دیگر جاها موجودست که معرفی آنها حاصلی ندارد.تقسیمبندی کتاب بسیار پیچیده است.از آنجا که نام کل کتاب«بوستان خیال»است مؤلف آن را به گلزارها و گلستانها و گلشنهای گوناگون بخش کرده و چون قهرمان اصلی هر قسمت تغییر میکند عنوانهای فرعی مهدینامه،معزنامه،قائمنامه و صاحب قراننامه را نیز برای آنها قائل شده و چندان به تقسیمات تودرتو پرداخته است که راه بردن بدانها در نخستین نظر آسان نیست.در هرحال این است خلاصهء گفتار اته در فهرست نسخههای خطی کتابخانهء بادلیان،که تمام کتاب را در ذیل شمارهء 480 آن معرفی میکند:
بوستان خیال:یکی از بزرگترین و معروفترین داستانها(ی عوامانه)یا مجموعهای از قصههای تاریخی و داستانهای دیووپری،دارای پانزده جلد یا چهارده کتاب که دوتای آن در این نسخه مفقودست تألیف میرمحمد تقی الجعفری الحسینی اهل احمدآباد گجرات هند متخلّص به خیال،که در دوران فرمانروایی محمد شاه و جانشینان وی میزیسته و بیش از چهارده سال وقت صرف تدوین آن کرده است.نگارش جلد نخست به سال 1155 هجری قمری(1743-1742 م.)در شاه جهانآباد آغاز شده و آخرین جلد سال 1169 ه.ق.(1756-1755 م.)در ماه ذی الحجّه بپایان آمده است.کتاب به ممدوح جوانمرد مؤلف نواب رشید خان بهادر که به نام میرزا محمد علی رفیع الله شهرت داشته و به تقاضای او این کتاب نوشته شده،و دو برادر دیگرش نواب محمد اسحاق خان بهادر و نواب میرزا علی خان بهادر پیشکش گردیده است.بوستان خیال به سه بهار تقسیم میشود:بهار اول متضّمن جلد اول و دوم و موسوم به مهدینامه است و حکم مقدمهء تمام اثر را دارد و در آن داستان فرمانروایی سلطان ابو القاسم محمد مهدی و دیگر نیاکان و پیشینگان سلطان معز الدین بازگفته شده است:
«مخفی نماند که در اصل خروج سلطان ابو القاسم محمد مهدی گرفته تا آخر سلطنت القائم بامر الله هر مذکوری که هست تعلق به مقدمة الکتاب معزّنامه دارد و همه را مقدمهء این کتاب توان گفت برای اینکه ذکر آباء و اجداد هر صاحب قرانی در مقدمهء آن صاحب قراننامه مینویسند.افصح الکلام مولانا شرف الدین علی یزدی در کتاب ظفرنامه که مشتمل بر احوال صاحب قران گیتیستان امیر تیمورست به همین دستور نوشته،احوال آباء و اجداد صاحب قران را در مقدمة الکتاب مستطاب یاد کرده.»(قسمت آخر شمارهء 10-برگ 249 ب).
بهار دوم یا گلستان اول عبارت است از جلدهای سوم،چهارم،پنجم و ششم (شمارههای 11تا14 مجموعه)و به نام معزّنامه یا قائمنامه خوانده شده و عبارت از داستان فرمانروایی خلیفه معز الدین القائم بامر الله است.این بهار به یک مقدمه(سومین مجلد، شمارهء 11)یا جلد اول و دو گلشن تقسیم شده است.مقدمه«در ذکر سلطنت جدّ بزرگوار صاحب قران روزگار معز الدّین یعنی سلطان فلک اقتدار القائم بامر الله قائم الملک و وفات آن بزرگوار و جلوس والد ماجد صاحب قران بر تخت سلطنت»است.
گلشن اول یا کتاب دوم از بهار دوم«مخبرست از ابتدای نشو و نمای صاحب قران و بیان عاشق شدن او بر ملکه شمسهء تا جدار عذب البیان و مرخص شدن آن جناب از خدمت پدر والا گهر خود سلطان اسماعیل المنصور بقوة الله به بهانهء ملکگیری به تلاش محبوبه و ملاقات کردن او با حکیم قسطاس و سیر فرمودن عجایبات ارسطو را…»این گلشن خود به دو گلزار تقسیم شده که گلزار اول چهارمین جلد مجموعه(شمارهء 12)و گلزار دوم پنجمین آن(شمارهء 13)است.
گلشن دوم یا کتاب سوم از معزّنامه که«مشتمل است بر احوالی که صاحب قران را بعد از برآمدن از عجایبات ارسطو رو داد تا رسیدن به منزل معشوقه»نیز به دو گلزار بخش میشود که گلزار اول مجلد ششم(شمارهء 14)و گلزار دوم مجلد هفتم از مجموعه(شمارهء 15)است.
بهار سوم یا گلشن دوم عبارت است از مجلدهای هشتم،نهم،دهم،یازدهم، دوازدهم،سیزدهم،چهاردهم و پانزدهم(شمارههای 16-23)و عنوان خورشیدنامه دارد و مشتمل بر سرگذشت دو فرمانرواست یکی صاحب قران اعظم سلطان البیض شاهزاده خورشید تاجبخش و دیگری صاحب قران اصغر شاهزاده بدرمنیر.این بهار خود به هفت کتاب تقسیم میشود:کتاب اول(جلد هشتم از کلّ مجموعه،شمارهء 16)؛کتاب دوم (جلد نهم شمارهء 17)خود دارای ضمیمهای است کلان مشتمل بر دو دفتر یا شطر(که ظاهرا جلد دهم،شمارههای 18و19 را تشکیل میدهد)و چنانکه از پایان شمارهء 19 برمیآید در آنجا،بپایان میرسد:«مسوّد این اوراق رنگین سیاق مناسب چنان دانست که شطر دوم از جلد دوم از بهار سیّم کتاب بوستان خیال(را)که خورشیدنامه نام دارد در این مقام با تمام رساند و جلد سیّوم مصدّر به احوال صاحب قران اکبر نموده به فتح طلسم حکیم اشراق…الخ»در آغاز همین مجلد شمارهء 19 آمده است:«آغاز دفتر دویّم از کتاب شاهنامهء بزرگ».عین این آغاز و پایان در نسخهء موجود در کتابخانهء دیوان هند نیز موجودست.در هر صورت در پایان شمارهء 17 این نسخه آمده است:«این جلد را در اینجا باتمام رسانیده شروع در جلد سیوم کتاب بوستان خیال نمایم و آن جلد..الخ»بدین ترتیب مؤلف خود نیز در تقسیمبندی دچار تناقض گویی شده است. برای رفع این مشکل میتوان چنین پنداشت که در اصل این دو شطر یا«دفتر»که شاهنامهء بزرگ خوانده شده قرار بوده است به صورت کتاب سوم در آید اما بعد به صورت ضمیمهای به کتاب دوم الحاق شده است.
کتاب سوم(مجلد یازدهم بوستان خیال)در این نسخه وجود ندارد زیرا در پایان مجلد بعدی(شمارهء 20)نوشته شده است:تمام شد جلد چهارم خوردشیدنامه(برگ 317 ب). کتاب پنجم(جلد سیزدهم،شمارهء 21)از آن روی جلد سیزدهم دانسته شده است که مؤلف در مقدمهء آن گفته است:«چون جلد چهارم بهار سیوم بوستان خیال که تمام و کمال مشتمل بر احوال صاحب قران اصغر شاهزاده بدر منیر بود باتمام رسید شروع در جلد پنجم الخ…)»و در پایان همین کتاب آمده است:«تمام شد جلد سیزدهم بوستان خیال».
کتاب ششم(جلد چهاردهم)نیز در این نسخه موجود نیست.کتاب هفتم(مجلد پانزدهم،شمارههای 22 و 23)مشتمل برد و فصل و یک خاتمه است.در پایان شمارهء 23 آن را جلد شانزدهم خواندهاند.اما در واقع چیزی جز دومین نیمهء جلد پانزدهم نیست چه شمارهء 22 دارای دو فصل و شمارهء 23 مشتمل بر خاتمهء همین کتاب است.در آغاز شمارهء 22(برگ 2 الف)آمده است:به توفیق ایزد بنده نواز و عنایت طالع کارساز چهارده جلد از هر سه بهار کتاب بوستان خیال…باتمام رسید و اینک شروع در تحریر جلد پانزدهم که مشتمل بر دو فصل و خاتمهء کتاب است…»و در پایان برگ 143 ب:«باتمام رسید فصل دویم از جلد پانزدهم بوستان خیال،اکنون شروع به تحریر خاتمهء کل کتاب میشود».در جلد پانزدهم فصل دوم از برگ 59 الف آغاز میشود و برگ 1 رویهء ب از شمارهء 23 آغاز خاتمهء کتاب است:«خاتمة الکتاب بوستان خیال در ذکر کتخدایی صاحب قران…الخ»[3]
حکیم طوس،وقتی از نظم کردن توقیعهای کسری فراغت مییابد چنین میسراید:
سپاس از خداوند خورشید و ماه که رَستم ز توقیع شاه و سپاه[4]
امیدوارم خوانندهء عزیز کمتر از بنده در تقسیمهای ملال خیز و تودرتوی این کتاب عظیم سر در گم شده باشد!در هر صورت از این پس در فهرست بادلیان،اته آغاز و انجام هر مجلد و اندازهء قطع و تعداد سطرهای هر صفحه و تعداد برگهای هر جلد را یاد کرده است.خواستاران این جزئیات میتوانند بدان کتاب رجوع کنند.اما در این مقام آنچه یاد کردنی است اینکه تعداد برگهای نسخهء بادلیان،بدون در نظر گرفتن دو جلدی که ناقص است به 3168 برگ(6336 صفحه)بالغ میشود.در بعضی مجلدهای این نسخه هر صفحه دارای 32 سطرست،بعضی دیگر صفحات 21 سطری یا سطری یا 19 سطری دارند و همین محاسبهء سرانگشتی میتواند انگارهای از عظمت و طول و تفصیل این کتاب را به خواننده بدهد و برای آنکه که این محاسبه کمی دقیقتر شود یادآوری میکند که جلد یازدهم کتاب که در نسخهء بادلیان موجود نیست در نسخهء دیوان هند وجود دارد و دارای 205برگ(410 صفحه)شانزده سطری است.اما نسخهء دیوان هند نیز بیش از سیزده جلد را در برندارد و جلد چهاردهم در هیچیک از این دو نسخه نیست و بنده تحقیق نکرده است که آیا آن را در کتابخانههای دیگر میتوان یافت یا نه.اما در حال حاضر،همین قدر از کتاب که در این دو نسخه موجودست 6746 صفحه را در برگرفته است.
شرحی که اته برای معرفی نسخهء دیوان هند،در فهرست این کتابخانه نوشته،قسمتی تکرار مطالب فهرست بادلیان و قسمتی دیگر آغاز و انجام مجلدها و تعداد برگها و سطرهای این نسخهء خاص است.تنها نکته قابل ذکر که واپسین سخن در باب نوشتههای اته است اینکه وی در فهرست بادلیان(که پیش از فهرست دیوان هند نوشته شده) مرتکب اشتباهی شده و فرمانروایان افسانهای یا صاحب قرانان را دو تن(صاحب قران اعظم و صاحب قران اصغر)دانسته است.در صورتی که آنان سه تن هستند.این اشتباه را مؤلف بطور ضمنی و بیآنکه تصریح به خطای خود در فهرست بادلیان بکند اصلاح کرده است.وی در ضمن معرفی دفتر چهارم از بهار سوم(جلد دوازدهم کل کتاب)پس از یاد کردن جملهء آغازین کتاب این چند سطر را که کمی بعد آمده نقل کرده است:
«چون جلد سیوم بهار سیوم کتاب بوستان خیال باتمام رسید شروع در تحریر جلد چهارم
نمودیم…مخفی و مستتر نماند که جلد اول تمام و کمال مشترک به احوال صاحب قران اکبر و اعظم و اصغر مع توابعات بود و جلد دوم تمام و کمال مشتمل بر احوال صاحب قران اکبر شاهزاده معزّ الدین تاجور،و جلد سیّوم همگی به احوال صاحب قران اعظم شاهزاده خورشید تاجبخش مع متعلّقاته بقلم آمده…الخ»و در پایان کتاب افزاید: «الحمد الله و المنّه که جلد چهارم از بهار سیوم که فقط بر احوال صاحب قران اصغر شاهزاده بدر منیر مشتمل بود باتمام رسید.باقی احوالات مهتر توفیق و احوالات دیگر در جلد دیگر..الخ»و بدینترتیب بر وجود سه صاحب قران در این داستان تصریح میکند.
با آنکه کتاب بیش از حد طولانی است(و همین امر یکی از علل یکنواختی و ملال خیزی آن است)و گمان نمیرود هیچگاه از روی آن در قهوهخانه(که مؤلف به وجود آن در دوران حیات خود تصریح میکند)نقل گفته شده باشد،وجود نسخههای متعدد از آن در کتابخانههای گوناگون نشان شهرت و اهمیت آن بوده است.بنده در کتابخانهء مجلس شورای ملی به نسخهای از معزنامه برخورد که از نظر قطع و حجم یکی از بزرگترین کتابهای آن کتابخانه بود و طول و عرضی قریب 75*50 سانتیمتر و نزدیک به هزار برگ داشت و با خطی بیش از حد درشت نوشته شده و تمام صفحات آن جدولکشی شده بود و جلدی زیبا و گرانبها داشت.ظاهرا در آن روزگار که یکی از وسایل مهم سرگرمی خواندن اینگونه قصهها بوده است(و مؤلف باز در این باب اطلاعات قابل توجهی عرضه میکند)گروهی از رجال و اعیان نسخههای این کتاب را برای استفادهء شخصی مینویساندهاند و اینکه اته آن را داستانی بسیار مشهور میخواند پر بیراه نیست،گو این که ما ایرانیان از آن اطلاع درستی نداریم!
برای آنکه طرح پیچیده و تقسیمبندیهای گیج کننده و تویبرتوی کتاب اندکی سادهتر جلوه کند،و خوانندگان را تصویری روشنتر از ساختمان اصلی این کتاب در دست آید،و در ضمن روشن شود که داستانسرا چگونه توانسته است کتابی بدین درازی بنویسد و رشتهء داستان را چنین پر طول و تفصیل ادامه دهد،توضیح مختصری ضروری است.از این پس دربارهء بعضی نکات این توضیح،در هنگام معرفی و نقد کتاب، بشرحتر سخن گفته خواهد شد.
مؤلف که تصریح میکند قصهء حمزه الهامبخش وی در پرداختن این داستان بوده است،بنای داستان را بر روی پایهء تاریخی قرار میدهد و برای این کار از تاریخ خلفای فاطمی مصر استفاده میکند:نخست بجثی سخت مختصر از آباء و اجداد فاطمیان مصر بمیان میآورد و از بعضی کتابهای تاریخی-که ظاهرا فقط نامی از آنها شنیده بوده- یاد میکند.عبید الله مهدی بنیانگذار خلافت فاطمی در شمال افریقاست.وی پس از رسیدن به قدرت خویشتن را خلیفه و امام خواند.جانشینان وی ابو القاسم و المنصور نام دارند که از آنان نیز در این داستان یاد شده است.جانشین المنصور المعز الدین الله کسی است که در دوران حکومت وی قاهره(که آن روز فسطاط نامیده میشد)فتح شد (969 م.)و سه سال بعد وی پایتخت خود را به قاهره-که به فرمان سردار فاتحش جوهر در شمال فسطاط قدیم بنا شده بود-انتقال داد و سلسلهء فاطمی را به اوج قدرت رسانید.
در روزگار معزّ قدرت فاطمیان در تونس و الجزایر و قسمتی از مراکش مستقر شد.وی جزیرهء سیسیل(صقلیه)را نیز بگشود و مصر را مقر حکومت خود قرار داد.پس از معزّ، خیلی زود قدرت فاطمیان سیر نزولی خود را آغاز کرد.سیسیل به سال 1072 میلادی بتوسط نرمانها به رهبری فرمانروای ایشان روژهء اول تسخیر شد و سلجوقیان سوریه و بیت المقدس را به سال 1070 میلادی از فاطمیان بازپس گرفتند.در آغاز قرن دوازدهم تفرقهها و انشعابات در خلافت اساس رژیم ایشان را متزلزل ساخت.مستعلی از نزار خلیفهء فاطمی جدا شدو خود ادعای خلافت کرد و اسماعیلیان به دو گروه نزاریّه و مستعلویّه تقسیم شدند.اسماعیلیان یمن نیز از قبول خلافت الامر باحکام الله سرپیچیدند و سرانجام صلاح الدین ایوبی به سال 567 ه.ق.(1171 م.)خلافت فاطمی را در مصر برانداخت.در کمتر از یکقرن بعد نیز بازماندههای نزاریان در ایران به دست هلاکو خان مغول قلع و قمع شدند.
(در بوستان خیال مسائل تاریخی مطلقا موردنظر نیست.نامهایی مانند المعز لدین الله و القائم بامر الله دستاویزی است برای آنکه داستانسرا حوادث عجیب و غریب و ماروراء طبیعی و افسانهآمیز خود را بدیشان نسبت دهد؛[5]و این کاری است که پیش از وی در داستانهای حماسی دینی،مانند خاورنامه و خاوران نامه(قهرمان اصلی هردو مولای متقیان علی بن ابی طالب ع)و قصهء حمزه ورموز حمزه(پهلوان اصلی حمزة بن عبد المطلب-در تحریر ایرانی-و حمزة بن ابراهیم در نسخههای عربی)راه آن هموار شده بوده است.)
پس از مهدی و قائم و معز نویسنده یکسره خود را راحت میکند و برای آنان فرزندان و نوادگانی به نام خورشید تاجبخش و بدر منیر میتراشد و سیر داستان را دنبال میکند. باتمام این احوال،و با قهرمانان متعدد،کش دادن داستان تا این حدّ امکانپذیر نیست؛زیرا عناصر داستان،یعنی مصالحی که برای پرداختن بنای هر داستان،خاصه اینگونه داستانهای حماسی-دینی بکار میرود محدودست:جنگ است و کشور گشایی و عشق و عیّاری و مبارزه با کفر و جدال با دیو و جادو و پریزاد و شکستن طلسمهای گوناگون و سیر عجایب برّ و بحر؛و از این مایه مواد اولیّه و مصالح ساختمانی داستان تا چند میتوان سخن گفت؟اینجاست که یکی از فوت و فنهای داستانسرایی، که شاید نخستبار بوسیلهء این نویسنده بکار گرفته شده باشد،به داد وی میرسد.این «حیله»را در اصطلاح سینماگری flash back گویند و توضیح آن در یکجمله این است که داستانسرا،در ضمن شرح واقعه به عقب بازمیگردد و داستانی را از گذشتههای دور یا نزدیک آغاز میکند و جریان آن را ادامه میدهد تا به وضع حاضر و صحنههای موجود پیوند یابد.
جعفری حسینی-متخلص به خیال-در یکی از مجلدهای کتاب خویش برای شکستن طلسمی یکی از شرایط را این نکته قرار میدهد که باید شکنندهء طلسم در طی حوادثی پردردسر برود و کتابی را که خواندن آن کار هرکس نیست-بدست آورد و آن کتاب را یا خود بخواند و یا به فلان وزیر یا حکیم که قادر به خواندن آن است بسپارد و آن مرد دانا کتاب را از آغاز تا پایان در حضور قهرمان داستان و شکسنندهء طلسم،و گروهی دیگر از حاضران-که حضور آنان نیز خود مقتضی تهیهء مقداری مقدمات و مرغّبات است-بخواند؛آنگاه شکسنندهء طلسم برای گشودن آن عزیمت کند!خواندن این کتاب-که خود داستانی مستقل است-دو جلد از مجلدهای پانزدهگانهء بوستان خیال را تشکیل میدهد.شکستن طلسم نیز،با طول و تفصیلی که نویسنده برای آن قائل شده یک مجلد کامل دیگر را در برمیگیرد.بدینقرار،در عین حال که حوادث بوستان خیال به یکدیگر پیوسته است و تمام مجلّدهای دراز پانزدهگانهء آن یک داستان را پدید میآورد،هر جلد آن داستانی جداگانه است.بیهوده نیست که در بسیاری از کتابخانههای گیتی یکی دو مجلد از این افسانهء پایانناپذیر نگاهداری میشود!
جعفری مؤلف داستان از کودکی به شنیدن اینگونه داستانها رغبتی تمام داشته و همین اشتیاق موجب شده است که کار تحصیل را رها کند.اما علت روی آوردن او به نگارش داستان حادثهای کوچک و بیاهمیت و نوعی همچشمی با یکی از قصهء خوانان بوده است.وی در آغاز بوستان خیال این ماجرا را بتفصیل شرح داده است و چون گفتار او گوشهای از وضع اجتماعی و صحنههایی از زندگی مسلمانان هند در قرن دوازدهم را شرح میدهد،و داستان نیز تاکنون بطبع نرسیده است،این قسمت را از زبان خود او نقل میکنیم.بدینترتبب نمونهای از انشاء داستان نیز به خواننده ارائه میشود:[6]
«بر ضمیر عذرپذیر ارباب دانش و اصحاب بینش واضح و لایحباد که این احقر عباد اللّه المتعال،محمد تقی جعفری الحسینی المتخلّص به خیال را از بدو فطرت میل طبیعت به شنیدن حکایات دیرین و افسانههای شیرین بر وجه اتّم بود و برای این لذت پیوسته ممنون کسانی که افسانهای بخاطر داشتند میبودم و به هر نوع که ممکن میشد از ایشان استماع مینمودم.چون کاروان سنین این کمترین از عشرتآباد دهلی برآمده علم غربت به جانب دار الشوق جوانی برافراشت،هنوز قدم اول نیز در آن سر حدّ نگذاشته بود که از بین راه سر حلقهء کاروان را که عبارت از دل سکونت منزل باشد با راهزن عشق اتفاق ملاقات افتاد و آنچه از اطمینان دربار این قافله بود به یکدم در ربود!کشف این رموز،لاله رخسارهای که سرو قامت او در گلشن اهل قرابت این بی بضاعت پرورش یافته بود آتش محبت در کانون سینهء این بیچاره درانداخت و سنبل زلف آن عنبرین گیسو سررشتهء جمعیت این خاکسار را به پریشانی مبّدل ساخت؛و از اتّفاقات حسنه که آن شکرلب را به شنیدن افسانههای شیرین آنقدر میل خاطر بود که شوق بنده در مقابل آن در حساب نیاید و این همه اشتیاق که مرا بود بر آن هرگز نپاید.من این لطیفهء غیبی را عطیّهء کبری شمرده به آنچه در خاطر داشتم وسیلهء ازدیاد مهر و محبت میساختم،و چون مایهای که مرا بود باتمام رسید،حکم حاکم از آن تختنشین عمر و مملکت دل صادر گردید که از هرجا که دانی و توانی حکایات تازهء مربوط شیرین را برای ما تحصیل کرده آورده باش تا کوکب اقبالت در نظر ما به اوج عزّت سیّار تواند بود و الا تو دانی!من بیچاره به امید لطف و بیم غضب آن ماهرخسار کتب درسی را بر طاق نسیان گذاشته همگی همت به تحصیل فرمایش او مصروف میداشتم و از هر طریق که حکایات تازه بدست میآمد فراگرفته به طریق هدیه پیش آن ماه خوبان میبردم؛و هنوز سالی بر این نگذشته بود که روزگار ناسازگار به مقتضای طبیعت و جبلّت خود یکبارگی سنگ تفرقه در میان من و او را انداخت و زمانهء خانه برانداز مرا از او جدا ساخت به نوعی که هیچگونه اصلاحپذیر نشد.عالم در نظرم تیره و تار نمود و شهر احمدآباد گجرات که مولد و منشأ احقرست با آن وسعت بر من تنگتر از گور جهودان گردید.به این سبب برآمدن فقیر از وطن مألوف به جانب شاه جهانآباد که به فرّ قدوم میمنت لزوم حضرت خدیو گیهان رشک بهشت برین بود اتفاق افتاد و این واقعه در سنهء سابع از سلطنت این پادشاه غازی روی نمود.
«مخفی نماند که احقر از داستان غرابت بیان خود آنچه برای تصنیف این کتاب ضرور بود به قید قلم درآوردم،والا سرگذشت مغفول بود،غرابتی هم داشت،لیکن اوقات مستمعان از آن شریفترست که مصروف استماع آن شود!بالجمله در شاه جهان آباد منصبی حاصل کرده در تلاش جاگیر میبودم تا در سنهء حادیعشر از سلطنت این مرجع سلاطین هفت کشور در توپ خانهء والا به قسمت خود راضی شده اوقات میگذرانیدم و به تحصیل کتب عربیّه که میراث آباء و اجداد من بود بسر میبردم و چون نوبت درس من به شرح مطوّل رسید،مرض نزلهای عارض شد و گفتگو را مختصر گردانید!عجب زحمتی و طرفه ایذائی در آن مرض کشیدم که هنگام تحریر این سطور آن حالت یاد کرده به خود میلرزم.تا هشت ماه کامل از تب شدید و درد دندان سر از بالش برنداشتم.آخر به سعی حکیم امام الدّین تخفیف کلّی حاصل شد.لیکن در سینه ناسور[7]پدید آمد.به سبب آن به بویی از روغن اکتفا میکردم تا به حموضات و لبنیّات چه رسد و آن ناسور به تصدق حضرت خامس آل عبا حضرت سید الشهدا که در عالم واقعه لعاب دهن مبارک را بر موضع ناسور به انگشت مبارک مالیدند بند شد و دیگر هرگز درد نکرد و سدّ تدبیر شکسته شد.
«غرض از این گفتگو آن بود که در ایّام ما بین الصّحة و المرض احقر برای انبساط طبیعت هرروز به قهوهخانه میرفتم و اوقاتی بسر میبردم.در آن مکان اکثر مردم صاحب هر فنّ و اولو الافهام هرگونه سخن میآمدند و هرکس به طرز خود در آن جا صاحب اختیار میباشد،اگر خواهد متکلّم شود و اگر خواهد ساکت باشد و کسی مزاحم احوال کسی نیست.حاصل جای خوشی است و برای مردم بیکار یا مستغنی از تلاش روزگار نیز بنگاه معقولی،لیکن این ضعیف را در آن مقام به سبب میل طبیعت اصلی و بطالت ایّام با یکی از معرکه آرایان میدان سخن که خود را ربّ النوع این فن میگرفت ربط زیاد اتفّاق افتاد.تصنیف افسانههای شیرین و حکایات رنگین آنقدر به خود نسبت میداد که نقد از تعداد آن عاجز میآمد.لیکن بنده از آن بزرگ غیراز سه چهار افسانهء تمام و ناتمام نشنیدم و آخر که کاشف بعمل آمد در هر افسانه ایشان تصّرفی کرده بودند و الاّ افسانههای قدیم بود،و آن تصرّف نیز چندان محمود نبود؛و مرا لذّتی از این بالاتر نبود که ایشان افسانه بگویند و من در پرده سخنهایی بعرض ایشان رسانم و ایشان نفهمند و آن را مدح شناسند و سر افتخار به گردون رسانند و خود را در مرتبهء عقل از رتبهء ارسطور و افلاطون بگذرانند و مرا تعجّب عارض شود که از معروضات ضحک است؛و ضمیر منیر ایشان از نقوش عالم عربیّت و فارسی مطلق معرّا بود و میفرمودند که تصنیف افسانهها از جمله نتایج کثیرهء عقل است و از عطایای عظیمهء ایزدی،به هرکس ندادهاند! اکثر دیدهام که در حضور ایشان دوستی به من غزل تازهای را خواندن تکلیف میکرده، من شروع به خواندن مینمودم،ایشان چین به جبین متوّجه جانب دیگر میبودند تا غزل خود را تمام میکردم؛و در وقت ادای قصهء امیر حمزه یا افسانههای دیگر چیزی چند به خود میبستند و خود را به جایی میبردند که توسن فلک به گرد ایشان نمیرسید.پرتو شمعم و مشعل سخنوری ایشان به محافل و اسواق هم رسیده بود.چنین هم اتفاق افتاده که روزی افسانهای را از شخصی شنیدند و فردای آن به نام خود پیش یاران خواندند و در یک مقام از آن افسانه میمونی از طرف خود آوردند.یکی که از واقفان بود بر روی ایشان آورد که من این افسانه را از فلانی شنیدهام.بعد از غصّهء بسیار فرمودند که این میمون خود مال من است،سابق در افسانه نبود!یکروز میفرمودند که علم عربی و فارسی کسب است،از هرکس میتواند شد و تصنیف افسانه تعلّق به عقل و دانایی دارد،از نادان نیاید که طالب علم باشد،که آن چیز دیگرست و این علم دیگر دارد!حیرت کردم و این سخن بر من گران آمد.عرض کردم که مشفق من کسی از اهل علم متوجّه این امر نشده،اگر میشد به نوعی سرانجام میداد که از غیر او ممکن نشود.فرمودند اینها همه حرف و صوت است،تا نشنوم باور نکنم.گفتم من جاروبکشی آستان اهل علوم ندارم،اما اگر متوجه شوم افسانهای درست کنم که سروربخش خاطرها گردد.فرمودند زبانی به کار نیاید،و رو به دیگران کرده گفتند که یاران این کار را مانند طالب علمی یا شاعری تصّور کردهاند.آنها نیز به سبب آشنایی تصدیق ایشان کردند.من چون انقطاع این سر رشته را دوست میداشتم خاموش ماندم.
نظم
به وقت سخن با کمال غرور همی گفت آن مرد ز انصاف دور که تصنیف افسانه مشکل بود کند هرکه این کار عاقل بود برش خواندن علم آسان بود که کسب است و در کار نادان بود علی الرّغم ان مرد پر مدّعا به این کار شد طبع من مبتلا یکایک به این کار پرداختم نخستین یکی داستان ساختم
«اما چون در میان آن مرد و من صحبت بدین منوال افتاد به خاطرم گذشت که من هم داستانی به هم بافته به سمع دوستان که طالبان این فن بودند رسانیدم.تحسین زیاده کردند.باز دو سه داستان دیگر درست کرده در محفلی که ایشان نشسته بودند به سمع ایشان رسانیدم،اما نام خود نبردم.بلکه گفتم قصهء تازهای بدست من افتاده،لیکن به محنت تمام یاد گرفته به عبارت خود به قید قلم درآوردم.ایشان نیز چون حرص به فراگرفتن قصص تازه داشتند در تحسین با دیگران شریک بودند،برای اینکه علوفهء پادشاهی کفاف خرج ایشان نمیکرد،به این وسیله چیزی از مردم حاصل میکردند.اما چون بر ایشان ظاهر شد که این تصنیف فلانی است زبان را گردانده شروع به(شرح) معایب کردند و میفرمودند که قصه به فارسی خوشآینده نیست،به هندی شیرین مینماید.گاهی میگفتند پادشاه دو جا چرا عاشق شد و گاهی میفرمودند این قصّه جنگ دارد جنگ مخصوص قصهء امیر حمزه است،و امثال این حرفها گفته از کمال غصّه برمیجستند و شور میکردند و کسی که تعریف میکرد به او کاوش میکردند که تو شعور نداری،چه میدانی که من شصت سال کوس سخنوری زدهام مهارت در این فن دارم.اگر مردی آرمیده مزاج بود خاموش میشد و گر اندک تند طبع میبود به تمسخر و درشتی ایشان را خاموش میکرد.جمعی به سبب کبر سنّ و غوغا و عدم انصاف به او طرف شدن را تضییع اوقات میدانستند و بعضی نمیخواستند که انقطاع این گفتگو شود و بعضی به سبب پیری او را ماهر این فن دانسته باور میکردند.
«این صحبت امتداد یافت و راستی که باعث خوشی احقر هم بود،هم در آن ایام عزیزی به من گفت که در فلان موضع داستانی از قصهء امیر حمزه گم شده باید بسازی،و این حرف به جدّ گرفت.چون خاطر او عزیز بود ساختم و او نیز گفته بود که ایشان هم ساختهاند و پیش من خواند و آنچه من ساخته بودم پیش ایشان بیان کرده فرمودند خوب نساخته و بر روی من هم آوردند.گفتم هرچه دیگران بگویند.گفتند وقوف دیگران معلوم نیست مگر فلانکس.آن شخص از ارباب دولت بود و ایشان متوسّل او بودند.او نیز ایشان را در این فن ماهر میدانست.من قبول کردم.لیکن گفتم من و شما هردو داستانهای خود پیش او بخوانیم به شرط اینکه نامهای خود نبریم،هرکه را پسند کند. قبول کرده پیش او رفتیم و تقریر کردیم.داستان احقر را بسوّد و او در حضور جمعی اعتراف به عدم شعور خود کرد؛و نقل غریبتر این است که نوبتی آدم عمدهای چند ورق قصه پیش ایشان(فرستاد که تکمیل کنند)بنظر من درآوردند.گفتم یک ورق دیگر میباید که این قصه تمام شود.گفت میخواهم از آن صاحب دولت چیزی اخذ کنم.به یک ورق چیزی نخواهد داد.گفتم هرگاه اراده چنین است سه چهار جزء نوشته ارسال دارید تا چیزی بدست آرید.بازگفتم در این مکان چهار عاشقاند و معشوق ایشان گم شدهاند.شما یک طلسم چهار عنصر بسازید و آن را چهار مرحله قرار دهید و در هر مرحله یکی از آن چهار معشوق را مستقر گردانید.اول عاشقان را در آن مراحل گردان کرده سپس به وصل معشوق برسانید البته طول خواهد کشید و به مطلبی که مدّنظر دارید میرسید.ایشان صفحهای را سیاه کرده آوردند،دیدم املا نداشت تا به انشا چه رسد! گفتم چنین نمیباید بلکه چنین میشاید.به زبان عجز بیان کردند و گفتند آنچه تقریر کردید بتحریر درآوردید.مرا اطاعت ایشان مناسب مزاج افتاد.کاغذ برداشته دو ورقی نوشتم.ایشان پیش کارفرما فرستادند.از آنجا رقعهء تحسینآمیز به ایشان رسید.به احقر گفتند حالا لازم شد که تو این را تمام کنی.عبارت من مثل این عبارت نخواهد شد.من در غیبت او هرروز قدری مینوشتم.در آن ایّام برای من اقسام قهوه و غیره میپختند و انواع خوش آمد میکردند تا به چهار جزء رسید.باز از زبان شخصی معلوم شد که میگفت این مرد پیش من برای درس میآید و به من میگفت به وضع قدیم خود گفتند که ما و شما در آن تحریر شریک بودیم،و آن مرد به دکن رفت.
«در اسباب تصنیف این قصه چند صفحه به ذکر ایشان سیاه شد.اما از این کتاب بوستان خیال نیز چند جز وی مرتب گشت.لیکن به ربع هم نرسیده بود که به مساعدت طالع سازگار به خدمت فیض موهبت ماه سپهر اقبال و معدن الطاف،گوهر بحر فتّوت، سراپا مروت،نوّاب مؤتمن الدوله رشید خان بهادر مسمّی به میرزا علی اتفاق ملازمت روی داد.آن تازه نهال گلشن فیض و احسان چند جز وی از قصه استماع کرده تحسین بیشمار فرمود و اشاره فرمودند که باتمام رساند.از ته دل متوجّه تحریر شدم و هرروز نوشتن بر خود لازم کردم و کلمهء فرمایش رشیدی که در عدد هزار و صد و پنجاه و پنج است با تاریخ شروع و سنهء هجری مطابق شد.چون این گلشن از کتاب بوستان خیال با تمام رسید آن را مجلّد نموده به نظر همایون ایشان درآوردم.برادر بزرگ نواب مذکور،نوّاب اسحاق خان بهادر از تصنیف این کتاب خبر یافته به شوق تمام شروع به مطالعه کردند و عنایات دربارهء فدوی نمودند و قدر این ذرّه را به آسمان رسانیدند و متوجّه مطالعهء کتاب شدند که جلد دویّم به اندک زمانی باتمام رسید و شروع به نوشتن جلد سوم نمودیم.به یمن الطاف هردو کوکب سپهر عزّ و اقبال جلد سیوم نیز بزودی سرانجام یافت.نوّاب عالی از تفضّل بیشمار کتاب مذکور را به نظر مبارک پادشاه فلک جاه ملایک سپاه رسانیدند و چندین مرتبه از جناب شهنشاهی طبقطبق گلهای تحسین آورده دامان این کمترین را گلستان ساختند و به انعامات وافره امیدوار فرمودند و به حکم جهان مطاع فدوی را در رکاب خود گرفتند و کامیاب گردانیدند.ایزد متعال این هر سه کوکب سپهر دولت و اقبال را که عبارت از نواب اسحاق خان و میرزا علی خان و نواب رشید خان باشند در سایهء آفتاب دولت ابد مدت…بر مدارج بلند متصاعد و در ترقی دارد.»[8] صرفنظر از آنچه دربارهء وضع زندگی نحوهء وقت گذرانی در قهوهخانه و مباحثی که در آن مطرح میشده از این مقدّمه بدست میآید،در ظاهر انگیزهء مؤلف برای دست زدن به چنین تألیفی که رونویس کردن آن سالها وقت میگیرد،بچگانه بنظر میرسد: مردی مدعی و لاف زن در قهوهخانه کوس سخنوری میزند و مؤلف با لذت تمام میکوشد سخنانی بدو بگوید که در ظاهر ستایش جلوه کند اما در باطن نکوهش باشد و سرانجام برای آنکه نشان دهد پرداختن افسانه نیز از طالب علمان برمیآید تصنیف کتاب را آغاز میکند.اما حقیقت امر چیز دیگرست که گاهگاه از خلال سطور آن بچشم میخورد:مؤلف دربارهء مرد مدعی میگوید:«ایشان…حرص به فراگرفتن قصص تازه داشتند…برای اینکه علوفهء شاهی کفاف خرج ایشان نمیکرد.بدین وسیله چیزی از مردم حاصل میکردند.»و در جای دیگر از قول او میآورد:«میخواهم چیزی از آن صاحب دولت اخذ کنم،به یکورق چیزی نخواهد داد.»جان کلام همین جاست.در آن روزگار افسانهگویی و قصهخوانی بیش از آنکه امروز در تصور ما آید خواستار و خریدار داشته است.از روزگار محمود مسعود غزنوی میگذریم که در دربار خود محدّثان(قصهگویان)متعدد داشتند شبی مسعود بر اثر شنیدن قصهای از بو مطیع سگزی شانزده هزار دینار بدو بخشید.[9]در زمانی بسیار نزدیک به روزگار مؤلف میر سید علی مصوّر ترمذی متخلّص به جدایی و ملقب به نادر الملک در کتابخانهء شاهی سالها به ساختن تصاویر قصهء امیر حمزه اشتغال داشت و در این کتاب یک صفحه نوشته بود و یک صفحه تصویر و جمعا یک هزار و چهارصد مجلس داشت[10]و بنده بتصادف در کتابخانهء ملی پاریس به کتابی موسوم به«مینیاتورهای هندی قصهء حمزه تألیف فن هانیریش گلوک برخورد که به قطعی بسیار بزرگ(بیش از دو برابر قطع رحلی)به سال 1925 م.درآلمان چاپ شده و بسیاری از مینیاتورهای گرانبهای قصهء حمزه را که اکنون در موزههای مختلف جهان پراکنده است گراور و معرفی کرده بود.»[11]اینگونه خرجهای گزاف برای تدوین کتابهای افسانه،و وجود قصهخوانان متعددی که در دربار پادشاهان (خاصه پادشاهان هند)و دستگاه امیران و سرداران ایشان به حشمت و نعمت میرسیدند مؤلف بوستان خیال را وا میداشته تا در قهوهخانه باب گفتگو را با اهل این فن بگشاید و خودی بنماید تا بلکه از این راه از نیز«چیزی از مردم حاصل کند».منتهی چون از حریف خود داناتر و مستعدتر بوده به حرفهای بیهوده و کارهای خردهکاری قانع نشده و چنانکه میبینیم سرانجام به یاری و پشتیبانی سه برادری که ممدوح و کارفرمای تألیف بوستان خیال بودهاند به دستگاه شاهی راه یافته و«به حکم جهان مطاع»سرانجام او را «در رکاب خود گرفتند و کامیاب گردانیدند»و این است میوهء شیرینی که از آن گفت و شنیدهای قهوهخانه برای محمد تقی جعفری حسینی متخلص به خیال ببار آمده است.
چنانکه بارها مذکور افتاده است کتاب براساس حوداث تاریخی و با شرکت ابتدایی قهرمانان آن حادثه پایهگذاری شده و سپس قهرمانان واقعی(که آنان نیز در این کتاب آفرینندهء حوادث خیالی و موهومند)جای خود را به قهرمانان خیالی تفویض کردهاند.این راه را بسیاری از داستانسرایان متقدم بر جعفری هموار کرده بودند. داستانهایی مانند دارابنامهء ابو طاهر طرسوسی،ابو مسلمنامه هم از او،اسکندرنامه (تحریرهای مختلف آن)،قصهء حمزه،خاورنامه وخاوراننامه[12]و تیمورنامه»[13]همه در همین زمینه نوشته شدهاند.از این روی مؤلف برای طرحریزی و بنیانگذاری داستان خود دشواری زیادی نداشته است.وی تصریح میکند که داستان خود را به روش رموز حمزه نوشته است:
«این را نیز باید دانست که مصنف این اوراق متانت سیاق یعنی محمد تقی الجعفری الحسینی متخلّص به خیال را چنان بخاطر رسید که از بهار سیوم کتاب بوستان خیال، شطر دویم را که عبارت از احوال صاحب قران اصغر شاهزاده بدر منیر باشد در عالم مبالغه به طبق رموز حمزه نویسد و در امر ترتیب نیز از ارواح مصنفان این قصهء عالیه استمداد جوید به دو جهت:یکی اینکه این کتاب مستطاب مشتمل بر اقسام سخن باشد.دویم بعضی از معاصران نسق این قصه را از بس بسیار شنوده بودند نمیشنودند،لیکن تا وقتی که این قصه را تمام و کمال ندیده بودند.از آن جمله میر بدیع الزمان نام سیّد بود که هفتاد سال او در خواندن شنیدن قصهء حمزه گذشته بود غفر اللّه له[14]…»با این حال قصهء او از یکجهت،از لحاظ توالی وقایع و جایگزین شدن نوه و نتیجه و نبیرهء قهرمانان به جای نیاگان خویش و وجود عناصر تخیلی عجیب و غریب مانند جن و دیو و غول و پری و ساحر و مانند آن به رموز حمزه میماند.اما از سوی دیگر حمزهء افسانهای در دورانی میزیسته است که هنوز رسول اکرم به پیغمبری مبعوث نشده و از مسلمانی نشانی نبود.از این روی حمزه عنوان«فراش پیغمبر آخر الزمان»میگیرد و مأموریت خود را «برانداختن کاف کفر از صفحهء گیتی»اعلام میکند.در صورتی که قهرمانان بوستان خیال از نسل پیغمبرند و در دوران رواج و رونق مسلمانی زندگی میکنند.از این روی دادن مأموریت پیکار با کفر بدیشان زیبنده نیست.بنده نمیداند که جعفری با داستان ابو مسلمنامه آشنایی داشته است یا نه(احتمال قوی این است که آشنا بوده،چون در همانروزگار نسخههای متعددی از ابو مسلمنامه در هند تحریر شده و او که با این حدیث خواستار قصههای مختلف بوده حتما از وجود آن اطلاع داشته است)اما در هر صورت داستان وی از یکجهت نیز به ابو مسلمنامه شباهت دارد:در ابو مسلمنامه همهجا گفتگو از غصب حقوق خاندان پیغمبر بوسیلهء بنی امیه،خونخواهی شهیدان کربلا و مبارزه با خوارج است.در بوستان خیال نیز همهجا عناصر مخالف،به جای کفار،خارجیان هستند.خارجیان اجداد خلفای فاطمی را به شهادت میرسانند.خارجیان بر سادات و علویان ستم روا میدارند و آنان را مستأصل میکنند و به جنگ وا میدارند.هدف فاطمیان نیز برانداختن این عناصر یعنی هدف ابو مسلم در داستان ابو مسلم نامه است.اما حوادث ابو مسلمنامه به وقعیات زندگی نزدیکترست و در آن از دیو و غول و پریزاد و ساحران عجیب و غریب،بدانسان که در تحریرهای مختلف قصهء حمزه آمده است خبری نیست و حال آنکه بوستان خیال از این جهت پیروی از قصهء حمزه را ترجیح داده است.مؤلف اصول عقاید مردم افریقیه(کشورهای شمال افریقا بجز مصر)را که صحنهء حوادث کتاب اوست چنین توضیح میدهد:
«در این عصر مردم افریقیه در عقاید سه فرقه بودند:جمعی خلفا را دوست میداشتند اما یکی را از دیگری افضل تر(کذا)میدانستند؛و اکثری خلیفهء اول و ثانی را دوست میداشتند و از سوم و چهارم خوش نبودند؛و سیوم میگفتند بعد پیغمبر خلافت و ریاست بنی امیه را بود.اول خلیفه عثمان دوم خلیفه معاویه،سوم خلیفه یزید و چهارم مروان. بعد از آن ریاست به آل مروان رسید و ابن ملجم پیرو مرشد قوم شد و این حرامزاده خوارج بودند و مخفی بسر میبردند.[15] و در جای دیگر از زبان یکی از مخافان گوید:«ملک عروس گفت چون آل پیغمبر کشته میشوند مناسب آن است که دفن کنید.گفت از ملک تو نمیدانی!بدان که استادم علم بسیار داشت و آنچه به من تعلیم کرده بر دل من نقش بسته،میگفت که رسول خدا هرگز از ابو تراب راضی نبود چنانکه
الدُّاخِصام[16]در قرآن-
نعوذ با للّه
– در شأن او نازل شد.و آیهء
وَ مَن یَشری نفسَهُ ابتِغاء مَرضات اللّ[17]هِ در حق ابن ملجم ملعون که قاتل ابو تراب است آمده پس اولاد چنین کسی قابل دفن نیستند،فردا همه را خواهم سوخت.راوی گوید که ملاّ محسن فانی در کتاب دبستان المذاهب نوشته که چنین فرقهای در نواحی کابل دیدهام که اعتقاد آن ملاعین همین بود.[18]»
بدیهی است که مؤلف از وضع اجتماعی و دینی و اصول اعتقادات مردم شمال آفریقا در آن روزگار و با آن کمی ارتباط،اطلاع نداشته و آنچه بر زبان ایشان جاری کرده همان اصولی است که در بین مسلمانان شبه قارهء هند و نواحی نزدیک بدان(مانند افغانستان)رواج داشته است.سند او هم کتاب دبستان المذاهب است که در هند نوشته شده است.مؤلف از این کتاب استفادههای دیگری نیز کرده است که در جای خود یاد خواهد شد.
مؤلف خود شیعی دوازده امامی است و عقاید خود را از زبان یکی از قهرمانان داستان بیان میکند:
«من به دینی که شهزادهء من دارد گرویدم،تو به من آن دین را بتفصیل تعلیم کن. مهتر گفت:بعد از اقرار به وحدانیّت الهی و نبوّت رسالت پناهی و دوستی اهل بیت و اصحاب آن حضرت(یعنی خلفای راشدین)در مقدمّهء امامت امام اول حضرت علیّ بن ابی طالب را باید دانست و امام دوّم امام دوم امام حسن و امام سوم امام حسین و چهارم زین العابدین و پنجم امام محمد باقر و ششم امام جعفر صادق و هفتم امام موسی الکاظم و هشتم امام علی بن موسی الرضا و نهم امام محمد تقی و دهم امام علی النقی و یازدهم امام حسن عسکری و دوازدهم امام محمد بن الحسن المهدی المنتظر را باید دانست علیهم الصلوات و السلام.القصه مهتر تمام اعتقاد مسلمانی به ملکه آموخت و او نیز از صدق دل با دایه و کنیزان قبول کرد.»[19]
بدین قرار در بوستان خیال مؤلف وقتی«شیعه»میگوید مرادش اسماعیلیان است. در نظر وی قهرمانان داستان اگرچه از اولاد اسماعیل هستند امّا دعوی پادشاهی دارند نه امامت(و این امر مخالف حقایق تاریخی است).وی گوید کسی که میخواسته است مردم را گمراه کند کتابی نوشته و به حیلهگیری آن را در میان مردم رواج میدهد و در آن نوشته است:
«ایها الناس،
بدانید و آگاه باشید که بعد از حضرت امام جعفر صادق رضی الله عنه امامت به پسر او اسماعیل از ربّ جلیل مقرر گشت.هرچند آن امام در حین حیات پدر خود به دار السلام رفته بود امام هفتم است و پسر او اسماعیل امام هشتم است (در اینجا نیز مؤلف خطا کرده و اسماعیل را هم امام هفتم دانسته است و هم امام هشتم!)پسر اسماعیل محمد امام نهم است و پسر محمد احمد امام دهم است و پسر احمد قاسم امام یازدهم است و حالا امام دوازدهم محمد مهدی است(در حقیقت نیز ابو محمد عبید اللّه المهدی خود را امام منتظر خوانده بود)که شما را از بادیهء ضلالت کفر به سرچشمهء هدایت اسلام رسانید…هرچند امام منتظر یعنی محمّد مهدی اظهار آن مصلحت ندانسته شما را منع کند شما ممتنع نشوید و دست از این عقیده که ارشاد کردم برندارید.آنچه به من از عالم غیب رسیده گفتم،دیگر شما دانید و کار شما و هرکه مهدی را مهدی موعود نداند با او جهاد کردن واجب و مال او مباح است…اگر امام گوید که من امام نیستم شما این سخن قبول نکنید و اگر به مهر خود نویسد که بعد امام جعفر صادق امام موسی کاظم است و امام محمد بن حسن عسکری میشوند(کذا)باور ندارید.شما را به گفتهء او چه کار به دین خود کار داشته باشید![20]»در صورتی که در نظر داستانسرا محمد مهدی گوید:«امام امام است.من لیاقت جاروبکشی آستانهء امام ندارم،دعوای پادشاهی دارم.لعنت خدا بر مفتری باد.[21]»
مخالفان حکومت این خاندان برعکس به حکومت بنیامیّه و بنیعبّاس معتقدند و علویان را مستحق حکمرانی نمیدانند:«شاهنامه به سلطان نوشت که ای ابو القاسم عبث فتنه برانگیخته و دعوی حکومت کردهای که تا آل بنی امیه و بنیعبّاس باشند حکومت به تو نمیرسد.ارث شما فقرست نه سلطنت و کدام یک(از شما)دعوای ریاست نمود که به سزا نرسید؟اولی آنکه این سودا از سربدر کنی و گوشهای نشسته مانند جدّ خود علی به نان جو بگذارانی و از آن زیاده نیستی،که او را کشته خلافت(را) دیگران گرفتند و از کشتن او ابن ملجم درجهء بلندی یافت…[22]»و سیّد در جواب او مینویسد:«ای ولد الزّنا آنها که از اولاد علی کرّم اللّه وجهه خروج کرده و به درجهء شهادت رسیدند سبب این بود که در زمان امام باوجود منع امام خروج کردند.حالا غیبت امام است.ای ملعون،من که جدّم مصطفی علیه السلام پادشاه دین و دنیا باشد از سلطنت بینصیب باشم و اولاد شمر و مروان پادشاه شوند؟!ای خارجی ناپاک،اگر تو نیایی من برای خدمتگاری تو رسیدم![23]»
امّا تنها خارجیان نیستند که اینگونه با فاطمیان دشمنی میورزند.خلفای فاطمی نیز هنوز از گرد راه نرسیده مخالفان را با قساوت تمام نابود میکنند و حتی از تفتیش عقاید ایشان نیز پروا ندارند:
«پرسیدند کشندگان او کیستند؟گفت چهار سگ شکاری را به همین نیّت نگاه داشتهام که اگر شمران زنده بدست آید گوشت آن سگ را به این سگها بخورانم.اکثر خارجی را آویزان کرده اشارت به این کلاب کردهام که گوشت او را پارهپاره کرده خوردهاند.مردم از این کلمات بخنده افتادند.اما سیّد محمد فرمود شمران را بیارند، چون آوردند فرمود اگر شیعهء یکرنگ شوی ترا نجات دهم.گفت ای سید عزّ الدین…
من امید شفاعت در حشر از شمر و ابن ملجم دارم…مهتر وفا و شهره او را سرنگون آویخته سگان را سر دادند.اول مرتبه سگی رسیده رخساره و یک چشم او را پاره کرده خورد. سگ دویم رخسار دویم و سگی حلقش دریده خورد و به این نوع گوشت و پوست بمعه (کذا)استخوان خوردند و خونی که افتاده بود لیسیدند و مردم شادیکنان گفتند:
دل از نشاط خرم شد دشمن دین سوی جهنم شد
بعد هفت هزار اسیر را آوردند.هزار تن ایمان نیاوردند آنها را واصل جهنم کردند و آن شش هزار را گل معرفت بر پیشانی مالیدند(دربارهء گل معرفت بعد توضیح داده خواهد شد)دو هزار کس منافق برآمدند آنها را نیز کشتند و چهار هزار کس لعنت به شمر و مروان کرده به اهل ایمان پیوستند.[24]»
اگرچه مؤلف داستان در مقام شرح طلسمات و عجایب و به صحنه آوردن دیوان و جادوان از اینگونه مسائل دور میشود،اما زمینهء اصلی داستان و علت واقعی تمام نبردها و درگیریها همینگونه تعصّبات مذهبی است که اساس داستان،یعنی بقدرت رسیدن و جهانگیری فاطمیان بر آن نهاده شده است.
نیاکان این سیّدی که بر اریکهء قدرت هزار تن اسیران ایمان نیاورده را«واصل جهنم»میکند،و دو هزار منافق را دستور کشتن میدهد،وقتی هنوز به حکمرانی و فرمانروایی نرسیده بودند،همه عابد و زاهد و گوشهنشین بودند و همگی در معرض ستم «ظالمان»واقع شده و بشهادت رسیده بودند.نویسنده در آغاز داستان فصلی مشبع از مظلومی ایشان برمیخواند تا وحشیگری و انتقامجویی آنان را توجیه کند.بیفایده نیست که چند صفحه از آغاز داستان را نیز،برای باز نمودن طرح نویسنده بیاوریم تا روش او را در داستانسرایی نموداری باشد:
«ذکر اجداد صاحبقران،اینکه اول کسی که از اجداد معز الدین بر تخت نشست که بود؟
اما راویان چنین آوردهاند و در صفحهء تواریخ ثبت کرده که صاحبقران به ده واسطه به سید الصالحین جعفر بن محمد صادق رضی اللّه عنه میپیوندد[25]و صاحب مرآت الجنان حمد الله مستوفی[26]ذکر نسبت او را از کتاب عیون التواریخ.بدین موجب نقل کردهاند: اول کسی که از جدّ کلان صاحبقران بر تخت نشست مهدی که نام محمد داشت پسر عبد اللّه بود راضی لقب،و او پسر قاسم بود که به متّقی ملقب بود،و قاسم پسر احمد ملقّب به وفی بود.پدر(او)احمد نام داشت لقب او وصی بود،او پسر اسماعیل بن حضرت امام جعفر صادق بود.اما محمد مهدی نیز لقب داشت و لقب او قائم بود.
نظم
خیال این زمان ساحری ساز کن گذشته بگو قصد اعجاز کن ز طبع هنرپرور خود نگار که آید پی نقل مجلس بکار و لیکن به تاریخ مانا بگو پسندیدهء طبع دانا بگو ز تاریخ رکنی بنه استوار به رویش عمارات زیبا برآر
«چون این سررشته از روی تاریخ معلوم شد،راویان بیان کردهاند که چون امامزاده حضرت اسماعیل که پسر بزرگ حضرت صادق بود در حین حیات پدر بزرگوار به رحمت ایزدی پیوست پسر او محمّد بن اسماعیل را ابو جعفر منصور دوانقی به زهر شهید کرد و یکی از عمارات بغداد بدست آورده به گچ داد و پیوسته برای محافظت دنیای خود با بنیفاطمه این سلوک میکرد.منصور خلیفهء دویم عباسیان بود،اما چون محمد بن اسماعیل بدین طریق از دنیا رفت پسر خود احمد را وصّی خود کرد و او به وفیّ ملقب گشت و سید احمد از ترس خلفای عباسیّه با پنجاه و نه نفر که همه سادات بنیفاطمه بودند بجانب طوس گریخت و این شصت نفر در مغارات با محنت و اندوه در کمال عسرت اوقات میگذرانیدند.هارون رشید کمر به قتل سادات بسته تفحّص احوال ایشان میکرد.ناگاه خبر این شصت نفر به او رسید.نامه به حاکم طوس که قحطبه نام داشت نوشت که آن سادات را به هر نوعی زنده بدست آور و عمارتی در طوس بساز و در او حجره ها قرار بده و در وسط آن چاه عمیق بکن و در هر حجره بیست نفر مقیّد کن و منتظر باش تا من برسم. قحطبه ملعون نصف شب فوج بر سر ایشان فرستاده در خواب ایشان را دستگیر کرده به نوعی که هارون به آن ملعون نوشته بود در سه حجره محبوس کرد و به خلیفه نوشت.هنوز هارون داخل طوس نشده بود که قحطبه به جهنّم پیوست.پسر او سعید خبرآمدن هارون شنیده به استقبال رفته او را داخل طوس کرد.هارون سعید را خلعت ماتمی پدرش داد اما خلعت حکومت عطا نکرد.روزی سعید را طلبید و گفت میخواهی خدمت پدرت به تو دهم؟گفت مختاری.گفت بگو مرا چقدر دوست میداری؟گفت چندان که هرچه دارم فدای تو بکنم.هارون رخصت کرد و باز طلبیده سخن سابق را اعاده کرد.گفت امیر را از جان نیز عزیزتر دارم.بازش مرخص کرد.بعد از دو ساعت باز طلبید.بار سیوم باز حرف اول ذکر کرد.این مرتبه آن شقی گفت:از ایمان نیز خلیفه را دوستتر دارم. هارون خوشوقت شده خادمی را طلبیده گفت اگر راست میگویی و خدمت پدر میخواهی آنچه این خادم بگوید بعمل آر.آن ملعون او را بدان خانه آورد.خادم کلید یک حجره از سعید گرفته بگشود.بیست سیّد را بیرون آورده شمشیر به دست کافر داد که:امر خلیفه است،اینها را گردن بزن و در این چاه انداز!آن شقی ناپاک بیست مظلوم را شهید کرده در آن چاه انداخت.باز حجرهء دویم را گشوده بیست مظلوم دیگر را که از نهایت فاقه زرد و ضعیف شده بودند گفت:اینها را بکش.آن شقی آنها را نیز به درجهء شهادت رسانید.پس حجرهء سیوم گشوده بیست مظلوم باقی را که سید احمد وفی در آن بود برآورده نوزده کس را شهید کرد.چون نوبت به احمد رسید گفت ای ظالم شوم دستت بریده باد!روز جزا که جدّم از تو سئوال کند که به چه سبب شصت فرزند مرا تا ناحق شهید کردی چه جواب خواهی داد؟از این سخن لرزه بر آن شقی افتاد.آن خادم بانگ بر آن مرتد زد که ترس خلیفه از دلت مگر بیرون رفت که او را فرصت حرف زدن دادهای؟ آن شقی احمد را نیز با برادران ملحق ساخت و اجساد آنها نیز در چاه انداخت؛و احمد را پسری بود قاسم نام،از کمال زهد و تقوی و اجتناب از مناهی متّقی لقب داشت و سیّد مذکور در خانهای که حوالی مدینه بود بسر میبرد و از سجّادهء عبادت برنمیخاست. زوجهء او از دوختن و آتش کردن وجه قوت سیّد میکرد و سیّد را نمیگذاشت که از خانه برآید،چرا که جاسوسان خلیفه در هر ملک به طلب سادات میگشتند.اما سیّد را دوستی بود که گاهی هدیه میآورد و نام او ابو صابر بود و زنی جمیله داشت.ناگاه یهودیی شامون نام از خانهء ابو صابر گذشت.زن ابو صابر بر غرفهء بالا خانه نشسته بود،چون عفّتی نداشت تماشای آمد و رفت مردم میکرد و خود را مینمود و بالیده نام داشت،با شامون چارچشم شد و مایل یکدیگر گشتند.یهودی را تکلیف کرد که شبی که شوهرم بخواب رود من بر این بالاخانه بیایم تو هم بیا.شامون گفت به شرطی که باز تو همراه من به خانهام بیایی و باز نام شوهر نبری.بالیده قبول کرد و به خانهء یهودی رفت.اما چون ابو صابر زن را به خانه ندید بگریه درآمد.اما یهودی همسایهء سیّد قاسم بود و دیواری در میان حایل داشت و چون هردو باهم سخنان رازونیاز آغاز کردند سیّد تمام شنید.روزی بالیده بعد رفتن(یهودی)بر دیوار آمده نظر بر خانهء سید انداخت.سید آن وقت در صحن خانه بود.سیّد را بشناخت.چون یهودی به خانه آمد به او گفت:علاج این دشمن بغلی کن وگرنه رسوا شوم.یهودی گفت:این مرد از آن حمله نیست که پرده دری کند.زن بفریاد آمد.مصرعه:دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد.این سیّد با شوهرم آشناست و ابو صابر معتقد اوست.همینکه خبر یافت یهود مبلغی زر برای نذر برداشته به خانهء عبد اللّه شامی که حاکم مدینه بود رفته ملاقات کرد و گفت:ما هرچند بیگانهء دین شماییم اما چون هواخواهان شما و خلیفهایم ظاهر میکنیم که سیّد قاسم پیوسته رفض میکند و من میشنوم.عبد اللّه یهود را مرخّص کرده سیّد را طلبید و این سخن بر روی او آورد.سیّد قسم خورد که بر من تهمت است.من مردی بیچارهام به گوشهای نشسته، مرا با این سخنان چه کار؟جمعی دیگر هم گواهی دادند که این مرد از آن جمله نیست و سخن کافر در حق مسلمان نباید شنید و عبد الله سیّد را مرخص کرد.سیّد به خانه آمد.
«اما ابو صابر غمناک پیش سیّد آمد و احوال زن خود گفت که از چهار روز بالیده پیدا نیست.سیّد فرمود غایبانه بیا و او را طلاق بده.با آنکه از سرّ کار واقف بود امّا نگفت.ابو صابر گفت:دوست میدارم که او پیدا شود و سنگسار کنم.سیّد خاموش شده حرفی نزد و مشغول عبادت شد.لیکن بالیده به شامون گفت:این رای بدتر شد.حالا اگر نمیگفت هم خواهد گفت برای اینکه بدو خواهد رسید که تو او را به خانهء حاکم کشانیده بودی.یهودی آن قحبه را به خانهء خویشان خود برد و به بغداد رفت. آن وقت خلیفه معتصم بود.نزد او رفته گفت:سیّد قاسم نبیرهء امام جعفر صادق ارادهء خروج دارد و جمعی به او متّفق شدهاند،عبد الله نیز حامی اوست.معتصم چهار سرهنگ همراه یهود کرد.آنها بطریق دزدان داخل خانهء سید شدند.از اتقاق ابو صابر نیز مهمان سیّد بود.هردو را شهید کردند.زوجهء سیّد به خانهء همسایه گریخت و پسر سیّد که عبد اللّه نام و راضی لقب داشت در آن وقت هفت ساله بود،همراه مادر رفت،صدای دزد بلند شد،آن سرهنگان راه بغداد گرفتند.یهود به خانه آمده بالیده را طلبیده گفت:مصرعه:چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار.شوهر تو نیز کشته شد!
«امّا منتقم حقیقی بعد از سه شب آتش غضب به خانهء یهودی انداخت.او با بالیده و با اسبابخانه سوخته به جهنم پیوستند.چنانچه خاتون زن سیّد ماتم شوهر گرفت و از آن جا برآمده به کنار دریای شور خانهای از نی درست کرده ساکن شد.سیّد عبد الله مزدوری ماهیگیران کرده وجه قوت حاصل میکرد.ماهیگیران چون واقف شدند که ایشان چه کسانند خدمت میکردند.ده سال کامل بدین منوال گذشت.صالحه خاتون بیمار شد و مرض اشتداد کشید.سیّد عبد الّله خدمت مادر میکرد.هم در آن ایّام از حجاز سوداگری با مال بسیار از دریا برآمد.نام وی ابو عبد اللّه صوفی بود،مردپاک اعتقاد و دوستدار اهل بیت،برای حجّ آمده بود.چون لشکرش به کنار دریا فرود آمد مردم او را گذر بر خانهء سیّد افتاد.دیدند جوانی در سنّ هفتده هجده مانند آفتاب نشسته گریه میکند.احوال پرسیدند.ماهیگیری گفت سیّدزاده است.چون مادرش سخت بیمارست گریه میکند. مردم این خبر به خواجه بردند.خواجهء رحیم دل خود زر برداشته به خانهء سید آمد.مشت زری و قدری غلّه و بعضی ادویه به سیّد داد و گفت:ای صاحبزاده تو این قلیل را صرف معالجهء سیّده بکن تا من ازحجّ مراجعت کنم.همینجا خواهم آمد و آنچه مصلحت وقت خواهد بود بعمل خواهد آمد.سیّد خواجه را دعا کرد.خواجه برای حج روانه شد.اما صالحه خاتون روز عرفه به دار السّلام شتافت.سیّد عبد اللّه از بیکسی و تنهایی آه جگر سوز کشیده مینالید و بر وضع فقرا نزد قبر مادر نشست.اما خواجه بعد از ادای حج مراجعت کرده به آن مقام آمده تفحصّ احوال سیدّ نمود.گفتند پس از آنکه مادرش رحلت کرده او بر قبرش فقیر شده.خواجه پیش سیّد آمده در گریه با او موافقت کرده گفت:ای صاحبزاده اکنون ترا از بودن اینجا چه فایده؟همراه من بیا تا شرایط خدمت بجا آرم.سیّد اوّل قبول نمیکرد.آخر به سماجت خواجه راضی شده همراه ابو عبد اللّه به کشتی نشست.خواجه بسیار حرمت میکرد.وطن خواجه در افریقیه بود. روان شده اول به بصره رفت.از آنجا به مصر روانه شد.از قدم سیّد آنقدر انتفاع در تجارت حاصل گشت که مال او چهار چند گردید.پس به وطن آمد.آن وقت حاکم افریقیه از طرف المقتدر با للّه عبد العزیز بود ویکلک و ده هزار سوار همراه داشت. چن خواجه داخل مغرب شد،دختر خواهر حقیقی خود که جمیله خاتون نام بود با سیّد کدخدا کرده تمام شهر را ضیافت نمود و عبد العزیز را آنقدر نقد و جنس داد که شرمنده شده به خانهء خواجه آمده مبارک باد گفته احوال پرسید.خواجه گفت خواهری در عرب داشتم،این پسر اوست،دختر خاله را به او منسوب کردم.عبد العزیز گفت:ای خواجه عجب از شما که تا حال خواهرزادهء خود را به ملازمت ما نیاوردید.پس خلعت گرانمایه طلبیده به سیّد عبد الله داد.سیّد در کمال رفاه اوقات بسر میبرد و شکر الهی میکرد و اغلب اوقات نیمچه حمایل کرده به سیر صحرا و بازار پیاده میرفت و گاهی سوار هم میشد و چند غلام در جلو میبودند.روزی بر اسبی سوار شده شاطری در جلو انداخته متوجّه سیر صحرا شدند.به دریا میرسید دید که جمعی از غلامان عبد العزیز مرد پیری را به باد کتک گرفتهاند و میگویند تا اقرار نکنی که دختر میدهم دست از تو بر نمیداریم.او میگفت:این شدنی نیست که من سیّد باشم و دختر به غلام دهم. سیّد عبد اللّه این ماجرا دیده در میان ایشان آمد و احوال پرسید.آن پیر گفت:ای جوان من مردی سیّدم و عبد الکریم مدنی نام دارم.از ترس مخالفان جلای وطن اختیار کردهام در این سرزمین اوقاتی بسر میبرم.دختری دارم.این غلام شاه وصف او خدا داند از کجا شنیده به من پیغام کرد که دختر خود به عقد من درآر.ای جوان انصاف کن.دختر سیّده چگونه به غلامی رسد؟این ننگ چه سان بر خود قرار دهم؟اکنون اینها مرا تنها یافته میگویند که دختر به معقل غلام ده یا ترا هلاک میکنیم.اگر من میدانستم که ایشان به سیر آمدهاند متوجّه این باغ نمیشدم.سیّد عبد اللّه پیش معقل آمده گفت:ای معقل کمی زن در عالم نیست.چه لازم که دختر سیّد را بجبربستانی،و کتخدایی که به عدم رضای اولیا واقع شود البتّه میمنت ندارد.دست از این بیچاره بردار.معقل و یارانش که دشمن اهل بیت و قریب به سی غلام بودند پیشآمده گفتند:ای سوداگرزاده ترا به این سخنان چه کار؟حقتعالی ترا دولتی داد.بفراغت بخور،به قاضیگری مردم چه کار داری؟به راه خود برو،برای خاطر خواجه چیزی نمیگوییم والا اگر کسی دیگر این نصیحت میکرد تا حال او را پارچهپارچه میکردیم،نمیدانی که غلامان شاهیم پروای کسی نداریم.سیّد فرمود آخر اندیشه از روز جزا هم باید کرد و آغای[27]شما هم به این ستم راضی نخواهد شد.دست از این مرد بردارید.معقل گفت:حالا که تو سفارش او کردی او را نخواهم گذاشت تا رقعه نوشته به خانهء خود فرستاده دختر را طلبیده ندهد و در این باغ عقد نکند و به ما نسپارد!عبد الکریم گفت
لا حول و لا قوة الا با للّه،
بدتر شد که حالا چنین میگویند.اما سیّد عبد اللّه به ایشان گفت:ای نابکاران از این شرارت باز آیید!بهزاد پیشآمده لجام مرکب سیّد عبد اللّه را گرفته تکانی داد و دو سه قدم بر عقب دوانید و گفت برو آبروی خود را نگاهدار،والا هرچه بینی از خود بینی!
«عالم در نطر سیّد تاریک گشت.لیکن ضبط خود کرده به ملایمت گفت:ای معقل و ای بهزاد برای خدا و رسول خدا امروز دست از این مرد بردارید.فردا شما به هر قسم که باشد راضی کرده کار خود بکنید بلکه به آغای خود بگویید تا او این مرد را راضی سازد.این مرتبه بهزاد دشنام داده چوبی بر کلّهء اسب سیّد زد.سیّد آن چوب از دستش بدر کرده بر مغزش زد که پریشان شد.غلامان ریختند و شمشیر و چوب میزدند. سیّد عبد الکریم نیز چوب بدست آورده در میان ایشان افتاد.سیّد از اسب پیاده شد از تیغ شروع به حرب کرد.شاطری که همراه بود این ماجرا را دیده رفته ابو عبد اللّه را خبر کرد.
«اما هردو سیّد حرب میکردند.غلامان سی کس و اینها دو کس بودند.باغبانان نیز به حمایت غلامان سنگ و کلوخ میزدند و اینها را مجروح میکردند.ناگاه سیّد عبد الکریم قدم به جنّت نهاد.عبد اللّه قاتل عبد الکریم را با معقل به جهنّم فرستاد. شمران نیزهای بر ران سیّد زد که ترازو شد.سیّد زخمدار شده قریب شانزده غلام را روانهء سقر کرد و خود نیز به درجهء شهادت رسید.
«اما خواجه از شاطر احوال را دریافته پیش عبد العزیز رفته شکوهء غلامان کرد. عبد العزیز خواست که جمعی را فرستد که غلامان زخمدار رسیدند و از دست سیّد داد زدند که شانزده نفرما را داماد خواجه قتل کرد،ما هم او را کشتیم.چون خبر قتل سیّد به گوش خواحه رسید آه از نهاد از برآمد و زار زار بگریست.عبد العزیز به خواجه گفت: حالا چه داری؟خواهرزادهات شانزده نفر را کشت و هفتده را زخم زد.اما خوب شد که چنین کس کشته شد وگرنه فتنه برپا میکرد.اما تو در عوض شانزده تن از غلامان خود داخل سرکار کن تا از غضب من در امان باشی وگرنه لازم بود که خانه ترا ضبط میکردم و کمال احسان دربارهء تو بجای میآورم که این سلوک میکنم،هر غلامی حکم فرزند من داشت.خواجه چون دید که این حرامزاده بر سر طیش است همان دم غلامان خود را طلبیده از نظر عبد العزیز گذارنید.آن بیانصاف شانزده غلام چیده گرفت.خواجه جان خود مفت دانسته از دار الاماره بیرون آمده داخل خانه شد و ماتم سیّد گرفت.ابو الجبّار نام منجمی به دیدن او آمده او را به آن حال دیده در گریه با او شریک شد.خواجه لاش سیّد را دفن کرده مقبرهای بنا کرد.منجّم مذکور تسلّی میداد.
ذکر ولادت صاحب خروج مغرب جدّ معزّ الدین ابو القاسم محمّد مهدی
«راوی گوید که قریب صبح غلامی به خواجه گفت:وجیهه خاتون از آن مرحوم حامله بود.در این وقت پسری متولّد شد.چون این خبر به گوش خواجه رسید از پدرش یاد کرده نالهء بلند برداشت و به ابو الجبّار گفت گمان ندارم که به این کم طالعی پسری برآمده باشد که روز فوت پدر تولّد شد.ابو الجبار طالع او معلوم کرده به خواجه گفت:
نکویی گر رود زین دهر نیکوتر شود پیدا چو گیرد قطرهای راه عدم گوهر شود پیدا
تو این پسر را کم طالع میگویی و من از علم نجوم طالع از را به مرتبهای بلند مییابم که اجداد او هرگز این طالع نداشتهاند و به گمان من این مولود صاحب سلطنت مغرب شود. خواجه گفت که تو به این سخنان غم مرا غلط میکنی،کسی عقب مرده نمرده(؟) ابو الجبّار گفت من دروغ نگفتهام.خواجه حیرت کرده گفت خدا بر همه چیز قادرست. پس نام مولود محمد کردند و لقب مهدی نمودند.روز دیگر خواجه تحایف و زر معقول گرفته پیش عبد العزیز آمده گذرانید.عبد العزیز دیده شاد گشته پرسید ای خواجه زحمت کشیدی،اگر خدمتی باشد بفرما.گفت ای امیر من سوای آن خواهرزاده فرزندی نداشتم.قضا چنین خواست،سر امیر سلامت باشد و دیشب پسری از زوجهء او تولّد شده غم مرا غلط ساخت چنانکه بساط ماتم برداشته مسند شادی گستردم.امیدوارم که حکم نوبت شود.[28]امیر چون بندهء زر بود گفت ای خواجه مبارک باشد و میگویند:
جهان را ندارند بیکتخدا یکی میرود دیگر آید به جا
«خوب کردی که شادی را پیش گرفتی،یک نوبت چه که صد نوبت بنوازند.یک خلعت رسوم نیز ز به آن طفل عطا کرد.پس خواجه به خانه آمده نوبت به نوازش درآورد و مردم که میآمدند بجای تعزیت تهنیت میدادند.روز سوم شادی گذر شمران بر خانهء خواجه افتاد.پرسید چه هنگامه است؟گفتند به خانهء خواجه از سیّد عبد الله مقتول پسری تولّد شده نوبت شادی اوست.شمران گفت:ای ابله ماتم بجای نیاورده شروع به شادی کردی؟کی گذارم که اواز نقارهء شادی پسر قاتل معقل به گوش من رسد و حکم کرد تا نقارهها را دریدند.خواجه همان ساعت پیش امیر رفت و گلهء شرارت شمران کرد و مبلغی دیگر پیشکش نمود.چون امیر گاییدهء اشعب طمّاع[29]بود شمران را طلبیده بدشنام گرفت و گفت:ای حرامزاده آنچه شدنی بود شد و عوض غلامان خود غلامان او گرفتم، داماد او کشته شد.دیگر این چه مادر بخطایی بود که تو کردی؟باز چند گردنی زده قید کرد.امیر از خواجه عذر خواسته گفت نقاره خانهء خاص برده بنوازند.چون نقاره خانهء امیر به نوازش درآمد ابو الجبّار گفت:این هم دلیل سلطنت این مولودست که در شادی او نوبت پادشاهی مینوازند.
«خواجه ضیافت تمام اعیان شهر کرد و مساکین را آنقدر داد که مستغنی شدند.اما روزی غلامان جمع شده آمدند که خواجه بهتر آن است که شما شفاعت کرده شمران را خلاص کنید وگرنه نتیجه برای شما بد خواهد شد خواجه ناچار مبلغ دیگر به امیر داده شمران را از زندان برآورد.اما آن حرامزاده در فکر قتل مولود بود میگفت هرگاه که قایم یابم او را بکشم.اما خواجه چون دید که غلامان باز سر شرارت دارند ترسید مبادا آفتی به این مولود رسانند.در فکر شد که آن مکان را تغییر دهد.چهارده فرسخی از افریقیه سرایی بود کهنه و زمین بسیار در احاطه داشت اما خراب بود و آن را رباط قدیم میگفتند.با مشورت ابو الجبّار مقرر کرد که زر خرج کرده آن رباط راآباد سازد و از سر نو بنا نهد تا از شر غلامان در امان باشد…»[30]
از دوران زندگی این کودک است که داستانهای پهلوانی و دلیری وی آغاز میشود: «چند کلمه از داستان گیتیستان اول اسماعیلیه محمد مهدی پر ضرورست- واضح باد که تولد محمد مهدی در سنهء 259،دو صد و پنجاه و نه و هجری اتفاق افتاد.هنوز دو سال تمام نشده بود که خواجه او را با مادرش وجیهه خاتون در رباط قدیم که نو تعمیر شده بود آورد.چون چهار ساله شد به معلم سپردند.در اندک زمان کتب متداوله را تحصیل کرد.بعد از آن ابو الجبّار علم حکمت و نجوم غیره تعلیم کرد.چون سن او به هشت رسید ورزش و فنون سپاهگری میآموخت.در ده سالگی امتیاز بر دیگران حاصل کرد.اکثر اوقات به شکار رفتی و صیدها آوردی.روزی هوس شکار کرد.چون داخل شکارگاه شد از اتفاق شیر از طرفی که قراولان بازداشته بودند رها شده به طرف محمد مهدی آمد.قضا را سیّد برای بول نشسته بود و سنّش دوازده ساله بود.ناگاه شیر رسیده متوجه سید شد.هایهای از قراولان بلند شد.اما شیر به قصد سیّد جست به فونی که از سیّد گذشت.چون برابر رسید سیّد کاردی کشیده بر شکم آن اجل برگشته فرو برده تا بند دست در شکم او غایب شد.شیر بیفتاد و یک ناخن او در ران سیّد رسیده خون روان شد. شیر را پارهپاره کرده قراولان تصدّق شدند و صدقه دادند.چون خبر نمودار شدن شیر به خواجه رسید وجیهه خاتون شنید به فریاد فغان درآمدند که در این اثنا خبر سلامتی سیّد و کشته شدن شیر رسید.نقارهء شادی به نوازش درآوردند،زر بسیار به فقرا و مساکین دادند و شادی کردند.خواجه گفت:ای فرزند،من بعد به شکار نروی.خدای نکرده اگر چشم زخم به تو میرسید ما همه هلاک میشدیم.سیّد فرمود ای پدر یزرگوار گفتهاند.شعر
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرّد رگی تا نخواهد خدای
اگر حیات باقی است آسیبی نمیرسد.ابو الجبّار گفت:شعر
شهان را ضرورست رسم شکار که آید پی صید دلها بکار
اما این شیر کشی و بهادری سیّد چنام شهرت گرفت(که یاران خواجه گفتند بهترست) که نذری برای عبد العزیز به وسیلهء ملک معظم بفرستی و فرستاده بگوید که شیری قصد طفل کرده بود،باری به خیر گذشت که قراولان رسیده کشتند.چرا که دشمنان در کمیناند،مبادا قصه به نوعی بگویند که امیر پسرت را صاحب خروج دانسته فتنه برپا کند.خواجه چنین کرد.نذری فرستاد و عریضهای نوشت.ملک معظم رفته نذر گذرانیده احوال کشتن شیر به نوعی ظاهر کرد که امیر خلعت مهربانی برای سیّد فرستاد.القصه چون خلعت به سیّد رسید خواجه خلعت پوشانیده تهیهء جشن گرفت.»[31]
ظاهرا جعفری باید برای پراختن آغاز داستان خویش از ابو مسلمنامه الهام گرفته باشد.ابو مسلم نیز در خاندان خود در بدترین اوضاع و احوال ممکن چشم به جهان میگشاید.اگر در بوستان خیال محمد مهدی دارای نیایی توانگرست،ابو مسلم از آن نیز محروم است.پدرش به جرم دوستی خاندان رسول به دست خوارج کشته میشود.مادرش را کور میکنند و از شهر بیرون میاندازند و خلیفهء وقت حکم میکند که هیچکس چیزی بدو ندهد تا از گرسنگی بمیرد.اما در آن داستان نیز خواجه سلیمان کثیر از بزرگان مرو شاهجان که در باطن مهر اهل بیت میورزیده است از ایشان حمایت میکند و ابو مسلم خردسال را زیر بال تربیت خویش میگیرد.
از سوی دیگر عنوان«صاحب خروج»نخستبار در ابو مسلمنامه میآید.وی را «صاحب دعوت»و«صاحب خروج هفتاد و دوم»مینامند.داستان خروج ابو مسلم نیز با کشتن شیر بیشهء کشمیهن آغاز میشود.در این بیشه شیری بوده است که راه را بریده بود و مردم از بیم او از آن راه رفت و آمد نمیکردند.ابو مسلم که شنیده بود پس از کشته شدن امام حسین(ع)هفتاد و یک صاحب خروج قیام میکنند و سر در سر این کار میگذارند و تنها صاحب خروج هفتاد و دوم است که پیروز میشود،با خود نیّت میکند که اگر من شیر بیشهء کشمیهن را کشتم و مردم را از بیم او رهانیدم معلوم میشود که صاحب خروج هفتاد و دوم هستم.سپس باوجود ممانعت اطرافیان به کشتن شیر میرود و او را میکشد.
معمولا عناصر تشکیل دهندهء اینگونه داستانها(داستانهای حماسی دینی- تاریخی)عبارتند از جنگ،چه جنگ تنبهتن و جدال در کوچه و بازار و چه جنگ سپاهی با سپاه دیگر در میدان نبرد،عیاری و شبروی،جاسوسی و کسب خبر،عاشقی و ماجراهایی که از پی آن اتفاق میافتد،سحر و جادو و نبرد با جادوگران موجودات نیرومند تخیلی مانند دیو و پری و غول و جن،سیر عجایب برّ و بحر و طلسمبندی و طلسم گشایی و سرانجام تبلیغ برای دین حق.نویسندهء هر داستان بتناسب طبع و سلیقهء خویش از این عناصر داستانی به نسبتهای گوناگون استفاده میکند.اینکه حریف مدعی و بیمایهء جعفری در ضمن گفتگوهای خود میگوید:«جنگ مخصوص قصهء امیر حمزه است»پر بیراه نیست.در قصهء حمزه عنصر نبردهای میدانی و تنبهتن بر دیگر عناصر غلبه دارد و نیمی از داستان،بلکه بیشتر را شرح نبرد دلیران و نحوهء کار فرمودن سلاحهای گوناگون و کشتی گرفتن در میدان جنگ و حیلههای جنگی در برگرفته است و مثلا عنصر شرح شگفتیهای دریا و خشکی در آن بسیار زیاد نیست.چنانکه عرض کردم این امر مربوط به سلیقه و علاقهء داستان پردازست که آگاهانه ناآگاه بیشتر به یکی از این مصالح داستانسرایی علاقهمند میشود و آن را بیشتر بکار میبرد.بیشتر قصه خوانانی که در محافل و اماکن عمومی(مانند قهوهخانهها)داستان میزنند باقتضای وضع و حال مجلس خویش به شرح صحنههای نبرد بیشتر توجه دارند،چه در آن مقام مجال زبان آوری و خواندن شعرها و بحر طویلهای مناسب و بر زبان راندن عبارات مطنطن و آکنده از سجع و موازنه فراخترست و شنونده را بیشتر جلب میکند.بوستان خیال از این جهت ضعیف است.پیداست که مؤلف آن سابقهء قصهخوانی در محافل عمومی نداشته و داستانهای خود را به زبان بیان نمیکرده بلکه آنها را مینوشته و برای مطالعه به کارفرمای خود میسپرده است(و در مقدمهء کتاب این نکته را تصریح میکند).برای دریافتن ضعف وی در بیان صحنههای نبرد میتوان به همین صحنهء شیرکشی محمّد مهدی توجه کرد.در ابو مسلمنامه داستان شیر کشتن ابو مسلم با مقدمات و مرغّبات فراوان همراه است از شرح درازی فوق العادهء قد و قامت شیر گرفته تا صولت و چالاکی آن،و بیم دادن یاران ابو مسلم را از روبرو شدن با آن جانور هولانگیز و سفارش ابو مسلم به یاران و دوستان پیش از مقابله با جانور،و سه بار نعره زدن او یکی در هنگام دیدن شیر و یکی در مقام رویارویی با آن و سوم پس از کشتن شیر همراه است؛و برای آنکه شور هیجان داستان بیشتر شود نویسنده ابو مسلم را وا میدارد که پس از کشتن شیر کشیدن نعرهء سوم را فراموش کند و هواخواهان خویش را در اضطراب اندازد و بسیار جزئیات دیگر که یاد کردن آن را در این مقام روی نیست.
اما در صحنهء شیرکشی بوستان خیال بچه سیّد دوازده ساله برای«بول کردن»بر زمین نشسته است و همانطور نشسته در میان جست زدن شیر کاردی میکشد و چنان در شکم آن اجل برگشته فرو میبرد که«تا بند دست در شکم او غایب»میشود!ملاحظه میفرمایید که صحنه به هیچ روی رنگوبوی حماسی ندارد و از دار و گیر و بانگ و فریاد و سر و صدا و شکوه و طنطنهء داستانهای حماسی خبری در آن نیست.
در حقیقت از میان عناصر مختلف داستانسرایی آنچه بیش از همه جعفری را به خود جلب کرده،طلسمبندی و طلسمگشایی و پس از آن شرح شگفتیهای برّ و بحرست.وی هنوز به تصنیف بوستان خیال دست ناگشوده برای تکمیل داستانی ناتمام،دوست خود را چنین راهنمایی میکند:«در این مکان چهار عاشقاند و معشوق ایشان گم شدهاند.شما یک طلسم چهار عنصر بسازید و آن را چهار مرحله قرار دهید و…»این طلسمبازی و طلسمسازی در سراسر داستان دست از سر مصنّف برنمیدارد و علاقهء وی بدان تا حدّی است که گاه طلسم اندر طلسم میسازد و قهرمان داستان در راه تهیهء مقدمات شکستن طلسمی به طلسم دیگر برمیخورد و اگر نگوییم نیمی از این کتاب پایانناپذیر،باری یکثلث آن یا بیشتر صرف تعریف طلسمها و تشریفات شکستن آنها شده است. خلاصه اگر صحنههای نبرد در بوستان خیال کمتحرک است و پهلوانان در آن کرّ و فرّ و بود و نمودی ندارند،و اگر حوادث عیاری در آن بیآب و رنگ است و به صحنههای عیاری سمک و ابو مسلمنامه که هیچ به عیاریهای مهتر نسیم در اسکندرنامه و عمر و امیهء ضمری در رموز حمزه نیز نمیماند،اما در هیچیک از داستانهای عوام-تا آنجا که به نظر این ضعیف رسیده است-طلسمبندی و طلسمگشایی با این طول و تفصیل و تنوع و رنگارنگی دیده نمیشود.گویی قوهء تخیل«خیال»در این زمینه از هر زمینهء داستانی دیگر مبتکرتر تواناترست.بهترست در این باب مثالی بزنیم:
به روایت این داستان المعز لدین الله ابو تمیم معد در فهم و فراست وجود و سخا و شجاعت مثل و مانند نداشت و مسافر دوست بود.غریبان را در مهمانخانهای فرود میآورد و پذیرایی میکرد و از ایشان دربارهء عجایب شهرها و زنان زیبای هر شهر میپرسید.[32]سرانجام مسافری ابو المکارم نام از راه میرسد و از جبل اعلی و قریهء فردوس که خود آنجا را دیده بود سخن میگوید و با طول و تفصیل بسیار شرح میدهد که در آن جا دختری است زیبا که مال و خواستهء فراوان برای شوهر وی طلسم کردهاند و شوهرش کسی است که بتواند لوح این طلسم را بخواند و آن را بگشاید.گفتار ابو المکارم شاهزاده را مشتاق دیدار و وصال دختر میسازد.معز را ملازمی بود همشیر و همسال و هم مکتب که اصلا مصری بود و پدرش ابو صالح،از دانشمندان عصر،در راه به دست دزدان کشته شده و مادر پس از مرگ پدر فرزند را به دنیا میآورد و نام او را جوهر و کنیهاش را ابو الحسن قرار میدهد.(در تاریخ نیز ابو الحسن جوه سردار المعز لدین الله و فاتح فسطاط -قاهرهء بعدی-است)پادشاه این فرزند را تربیت میکند و وی به عیاری میپردازد و خود مبتلای عشق دختری دیگر به نام شاهزاده خلدانه میشود.بدین ترتیب معز باید به وصال دختر-موسوم به شمسهء تا جدار-برسد و جوهر نیز از وصال خلدانه برخوردار شود. اما این کار مستلزم خواندن لوح طلسم بیضاست.این لوح باید در پای طلسم بیضا در حضور جنس پریزادان و نوع انسان و تمام بزرگان روزگار خوانده شود و سپس شاهزاده بر اساس دستورات آن به گشادن طلسم بپردازد.جلد اول معزنامه در این مقام بپایان میرسد.در جلد بعدی که گلشن دوم از گلستان اول معزنامه است،شاهزاده معز الدین باید خود را برای خواندن لوح طلسم آماده کند.راهنمای او در این کار قسطاس حکیم است. وی به شاهزاده میگوید که تو باید به ملک یونان بروی و به شجرة العقل دست یابی و ثمرة الفهم را از آن بچینی و بخوری تا خواندن لوح ترا میسر شود.اما وقتی شاهزاده بسوی جزایر یونان میرود،در سر راه او باز طلسمی است که شرح اصول طلسم و شکستن آن خود یک مجلّد از کتاب را در برمیگیرد!معز الدین در آغاز سفر عجایب و اسراری میبیند که تمام آنها افسانههایی معمّاگونه است در شرح بیوفایی دنیا و غفلت مردم آن و ناشنیدن پند حکیمان و قابلیت و استعداد فطری شخص برای درک سعادت و مانند آنها. به اینگونه سئوالها پس از آنکه شاهزداه به شجرة العقل دست یافت و ثمرة الفهم را خورد جواب داده میشود و راز منظرههای عجیبی که در راه دیده است بدو گشاده میگردد. تهیهء اینگونه مقدمات خود یک جلّد مستقل کتاب را در برمیگیرد.[33]تنها قسمتی کوتاه از پایان این مجلد به شرح پیدایی یک صاحب قران نامطلوب و دشمن روی موسوم به جمشید اختصاص یافته است که بعدها باید بصورت حریفی در برابر قهرمانان داستان قرار گیرد.
در جلد بعدی،که ظاهرا آخرین جلد موسوم به معزنامه از بوستان خیال است هنوز شاهزاده معز الدین به رهبری حکیم قسطاس خود را آمادهء خواندن لوح طلسم میکند!در آغاز این جلد گوید:«سابق بر این رقمزدهء کلک بلاغت آیین شد که آن شهریار بعد از تناول ثمرة الفهم به تصفیهء قلب مشغول شد و بعد از آنکه که از این کاروبار بازپرداخت شروع به خواندن کتب حکمت نموده در عرض چهل روز آنچه بایست به برکت آن ثمره تحصیل کرد تا به حدی که…خواندن خط(مقصود خواندن خط لوح طلسم است)را یاد گرفت…بعد با حکیم گفت…اکنون چه کنم؟حکیم گفت اول باید ایلچی به جبل اعلی و شهر فردوسی فرستی و ابو عامر را از حقیقت خود اعلام کنی بعد از آن تو نیز روانه شو…»[34]
اما شرح همین ایلچی فرستادن و روانه شدن یک مجلّد دیگر را که دارای 337 برگ است در برمیگیرد و باز طلسم اندر طلسم در راه خواندن لوح طلسم بیضا پیش میآید و موانع بسیار شاهزاده را از رسیدن به مقصد بازمیدارد و در آخرین صفحات این جلد قرار میشود که در جبل اعلی و شهر فردوس مجلس خواندن لوح آراسته شود و پادشاهان و بزرگان بسیار،از مخالف و موافق در آن حضور یابند و شاهد این صحنه باشند.
اینجا خوانندهء عزیز ناگزیر گمان میکند در آغاز مجلد بعدی،خواندن لوح طلسمی که دو سه جلد از کتاب صرف رسیدن بدان و فراگرفتن علم خواندن خط آن شده است آغاز خواهد شد و دوختن این پالان خردجّال بپایان خواهد آمد.اما زهی تصور باطل!این رشته هنوز سر دراز دارد.مؤلف در آخرین عبارت این مجلد مینویسد:«اما چون لوح طلسم بیضا مستلزم خواندن شاهنامهء بزرگ است،مسوّد این اوراق محمد تقی جعفری الحسینی المتخلص به خیال را چنان بخاطر گذشت که گلستان سیوم را از کتاب بوستان خیال در این مقام ختم نماید…و خواندن لوح را مقدمة الکتاب تاریخ الاعظم سازد…و این گلستان مسمی به معزنامه گردید!…»[35]
در جلد بعدی،جلد اول از خورشیدنامه که گلستان دوم از بهار سوم است(!)پس از صرف دو سه مجلد برای تهیهء مقدمات خواندن این لوح سرانجام کوهی گران موشی خرد میزاید!مضمون لوح این است:بسم الله الرحمان الرحیم-ای فرزند سید المرسلین و زبدهء اولاد خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلّم.ای ابو تمیم معز الملک والدین،ای تعلیم یافتهء موکلان کواکب سبعه در مقام الدّعوات،ای سیر کنندهء عجایبات معلم اول، ای شکنندهء طلسم سبع سباع ای صاحب قران اکبر،
إقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا.[36]دیگر در لوح چیزی نبود جز اینکه:ای صاحب کتاب خورشیدنامه را بخوان![37]
بدینسان شکستن طلسم بیضا در گرو خواندن کتاب خورشیدنامه و موقوف به پایان آن-که پایان بوستان خیال نیز هست-میماند و صاحب قران اکبر در پایان کتاب با شمسهء تا جدار عروسی میکند!
اما خورشیدنامه خود نه جلد از این کتاب عظیم را تشکیل میدهد.اگر در مجلدات قبلی سرگذشت صاحب قران اکبر شاهزاده معز الدین و پدران و نیاگان او آمده است،در خورشیدنامه نیز جهانگشاییها و داستانهای صاحب قران اعظم-شاهزاده خورشید تاج بخش-و صاحب قران اصغر-شاهزاده بدر منیر-آمده است.آنان در زمان گذشته -در گذشتهای بسیار دورتر از روزگار صاحب قران اکبر-میزیستهاند و از این روی دست مؤلف برای آراستن صحنههای عجیب و غریب و دور از طبیعت در بیان سرگذشت ایشان بازترست.کتاب خورشیدنامه نیز به این آسانیها قابل خواندن نیست زیرا خطوط آن مانند ریگ روان متحرک است(باز هم جلوهای از طلسمسازی)و برای خواندن آن باید چراغدان سلیمانی را برافروخت و در پرتو آن این کتاب را مطالعه کرد(شاد باد روان مؤلف که این کتاب را از خط متحرک به خط صاف و سادهء فارسی برگردانیده و در اختیار ما گذاشته است!)اما چراغدان سلیمانی کجاست؟آن نیز در طلسمی دیگرست. باز شاهزاده همت میکند و این طلسم را نیز میشکند و هفت دیو موکل چراغدان را که قامت هریک صد گزاز دیو بعدی بلندتر بوده و رنگ آنان به رنگ کواکب هفتگانه است میکشد و چراغدان را برای مطالعهء تاب حاضر میکند.خوشبختانه بنیانگذاران طلسم بدو گفتهاند که یا خود باید این کتاب را که موسوم به خورشیدنامه یا شاهنامهء خورشید است بخواند یا آنکه دیگری را نایب خویش سازد(البته شاه و شاهزاده فرصت کافی ندارد که کتابی بدین مهملی و مفصلی را بخواند!)از این روی دو حکیم را مأمور میکند و آن دو حکیم این کتاب را از آغاز تا پایان در پای طلسم میخوانند کتاب «تاریخ اعظم یا شاهنامهء خورشیدی»از تحریر حکیم اسقلینوس الهی و متضمن سرگذشت شاهزاده خورشید تاجبخش و برادر توأم او بدر منیرست که نخستین صاحب قران اعظم و دومین صاحب قران اصغرست. چنانکه ملاحظه میشود نویسنده هنوز در کار پرداختن طلسم است و این طلسم تنها در پایان اثر بیپایان او گشوده خواهد شد.نیز حاصلی ندارد که بیش از این به شرح سرگذشت صاحب قرانان اعظم و اصغر بپردازیم.ماجرای آنان نیز همان ماجراهاست که در سرگذشت صاحب قران اکبر یاد شده است.جز اینکه در این مجلد گفتگو از طلسم -که دیگر شورش درآمده-کمترست و صحنههای عیاری جایگزین آن شده است. در این داستان سر حلقهء عیاران مهتر توفیق نامی است که برادر خواندهء صاحب قران اعظم است و«آب چشمهء طمع خورده»و وصلههایی از سقراط حکیم بدو رسیده که به یاری آنها به اشکال مختلف درمیآید و صد ذرع جستن میکند و بسرعت تمام میدود و انگشتریی دارد که هروقت اراده کند میتواند به نیروی آن خود را غایب سازد و در این گونه تنگناها وصلههای عیاری او هم با خود عیار غایب میشوند و در نتیجه کسی نمیتواند آنها را از او بگیرد.
سرگذشت صاحب قران اعظم و صاحب قران اصغر نیز با وارد شدن حوادث فرعی تازه طولانیتر میشود.در این مقام باید به یکنکته اشاره کنیم و توضیح بیشتر آن را به بعد بگذاریم و آن این است که صاحبقران اصغر به یاری طلسمی ناگهان به دنیای جدید (امریکا)میافتد و ماجراهای او در آن قاره ادامه مییابد!از این ماجراها یکی آن است که در دنیای جدید شاهزادهای طالقان نام به صاحب قران اصغر برمیخورد.وی عاشق دختری است که دستش از دامان وصال او کوتاه است و صاحب قران اصغر برای رسانیدن او به وصال اقدام میکند و نیز میکوشد تا تمام«پادشاهان»امریکا را به «اسلام»دعوت کند.در این میان طالقان نیز جامی از شربتی مخصوص که یکی از حکیمان ساخته است مینوشد و قدرتی خارج از حد عادی مییابد و فرزندان بسیار از او بظهور میرسد که هریک ماجراهای پهلوانی خاص خود دارد.
گمان ندارم که بیش از این بتوان دربارهء حوادث یکنواخت و مکرر و ملالخیز این کتاب بسط کلام داد.از این روی شرح ماجراهای کتاب را در همین مقام کوتاه میکنیم.داستان مثل تمام داستانهای نظیر خویش خوشعاقبت است.تمام شاهزادگان و نامداران به مراد خویش میرسند و با مطلوب خود عروسی میکنند و عمری به خوشی و شادکامی میگذارنند.
در پایان این گفتگو ناگزیر باید به بعضی از ویژگیها که نخستبار در داستان بوستان خیال بچشم میخورد اشاره کرد.جعفری حسینی خود میگوید که در عصر او، وارد ساختن عناصر تازه د داستان اهمیتی داشته است.وی از حریف مدّعی خود نقل میکند که در افسانهای از دیگران«میمونی از طرف خود آورده بود»و چون بدو میگویند که این افسانه از دیگران است در جواب میگوید:«این میمون خود مال من است.سابق در افسانه نبود.»همین مؤلف در مقام انتقاد از حریف خویش گوید:«در هر افسانه ایشان تصرفی کرده بودند و الاّ افسانههای قدیم بود و آن تصرّف نیز چندان محمود نبود.»اگر از زبان خود او همینگونه تصرّفات را ملاک هنرمندی افسانهسرا و معیار آن قرار دهیم،باید بگوییم که جعفری نیز در افسانهء دراز خویش عناصری تازه آورده است که بعضی«محمود»وبعضی«نامحمود»است.از جملهء این نوآوریها یکی«گل معرفت»است:«بر قبر سید رکن الدین(از اجداد قهرمانان داستان)به قدرت الهی درختی رسته گل کرد که رنگ سوسن و بوی گلاب داشت.چون شب شد در عالم واقعه عزّ الدین و عبد الرحیم سید رکن الدین را در خواب دیدند.به ایشان گفت:ای فرزندان این گل را گل معرفت میگویند.خواص این آن است که هر قافله که از این طرف بگذرد سردار آن را وفا(نام عیار عز الدین)دزدیده بیاورد و این گل بر پیشانی او بمالد.اگر مؤمن است نقش سفید بر پیشانی او ظاهر خواهد شد.از او خمس مال گرفته او را رها کنید، و گر منافق است نقش سیاه بر جبین او پیدا شود.از او نصف مال بگیرید و بگذارید و خاطر خود را مطمئن نگاهدارید که مال شماها آنچه بود ده برابر آن خواهد بود،و گر دشمنی بر شما خواهد آمد مدد شما بر ذمّهء شهداست.آخر تخت ارش قسمت عز الدین خواهد بود و زوج این دختر بلند اختر(کسی)خواهد بود که چون گل بر سر بگذارد و رنگ گلاب پیدا کند و پژمرده نشود و زخم شهادت به این صورت گل کرده…»[38]
درصحنههای بعدی نویسنده همین«گل زخم شهادت»را به صورت وسیلهای برای تقتیش عقاید باطنی هرکس مورد استفاده قرار میدهد:«بعد هفت هزار اسیر را آوردند. هزار تن ایمان نیاوردند،آنها را واصل جهنّم کردند و آن شش هزار را گل معرفت بر پیشانی مالیدند دو هزار کس منافق برآمدند آنها را نیز کشتند…»شاید در عرصهء افسانه اینگونه اندیشهها-که بیشک از تعصب کور نویسنده مایه میگیرد-باز تا حدّی قابل تحمّل باشد.اما گاه اتفاق میافتد که اینگونه افکار و داوریها را در عالم واقع نیز باجرا میگذارند.در آن مقام است که زشتی آن بدرستی دستگیر همه کس میشود.
جعفری صحنهء قسمتی از حوادث داستان خود را در«دنیای جدید»یعنی امریکا قرار داده است.اگر در نظر بگیریم که وی نگارش داستان خود را به سال 1155 هجری قمری یعنی نزدیک به 249 سال قمری پیش آغاز کرده است،توانیم گفت که نوشتهء او یکی از اشارات بسیار قدیمی است که در نثر فارسی به کشف امریکا شده است،گو اینکه مؤلف در این باب اطلاع علمی نداشته و آنچه میگوید افسانهآمیزست:
داستان پر ماجرای صاحب قران اصغر شاهزاده بدر منیر در آمریکا جریان مییابد.در خورشیدنامه،حکیم اسقلینوس الهی به سیف الدوله بهرام شاه گوید که خداوند او را دو پسر توأم عطا خواهد کرد که یکی خورشید شاه صاحب قران اعظم و دیگری شاهزاده بدر منیر صاحب قران اصغرست و دربارهء بدر منیر گوید:«لیکن نه در این عالم بلکه در عالم دیگر.پادشاه از سخن حکیم در تعجب شد و گفت:سبحان اللّه حکیم صاحب!ما هرگز نمیدانستیم که در عالم آخرت هم خطاب صاحب قرانی عالم آخرت خواهد بود؟پادشاه گفت که هماکنون بفرمودند که خطاب آن فرزند صاحب قران اصغر خواهد بود لیکن نه در این عالم.حکیم گفت:مراد من از غیراز این عالم،آخرت نیست بلکه دیگرست چنانکه نقل میکنم:
«ای شهریار بدان که چون شاهزاده بدر منیر در سنّ پنج رسد او را شوق تمام به تیراندازی و تیغبازی و ورزش پهلوانی و صید افکنی بهم رسد و استخوان آن سر حلقهء دلاوران بنیآدم به مرتبهای مستحکم و کلان باشد که آنچه در هفت سالگی از او بظهور رسد از دیگران در سیزده سالگی هم بعمل نیاید.لیکن او…در ده سالگی از چشم شاه و سپاه غایب شود و در عالمی که زیرا این آسمان باشد اما زمین آن از زمین هفت اقلیم بیرون باشد وارد شود و در ممالک آن سرزمین صاحب قران شود…
«پادشاه…پرسید ای حکیم عالیقدر آیا زمینی در عالم هست کهآباد باشد و ماورای اقالیم سبعه باشد؟حکیم گفت:ای شهریار در دریای اوقیانوس که او را بحر البحور[39]گویند جزیرهای است که سه هزار فرسخ عرض اوست و طول آن را حقتعالی بهتر میداند و در آن جزیره ممالک بسیار واقع است نام شهرها و مکانهای آن جزیره بیشتر با نام ممالک این هفت سبعه مناسبت دارد[40]و در آن جزیره نیز هفت اقلیم با چندین شهر،ممالک عظیمه و چندین شهرآباد و چندین پادشاه اولو العزم دارد و اختلاف ادیان…چنانکه در این ممالک است در آنجا هم هست و چون آن ممالک از خط استوا بیرون است(؟)بلکه ربع مسکون علی حده است آن را هم مردم این دنیا دنیای نو و ارض الجدید ممالک ماوراء الخط گویند.احیانا اگر مردم آن دنیا وارد این دنیا شوند،این را دنیای نو و ینگ دنیا میگویند کم اتفاق شده که مردم آن دنیا به این طرف آمده باشند یا مردم این طرف به آن طرف رفته باشند.احتمال دارد که شاهزادهء کوچک به آن طرف رود.»[41]در جایی دیگر از زبان زنی سالخورده گوید:«در عهد حضرت داود علیه السلام از تلامذهء حضرت لقمان علیه السلام حکیمی بود که او را حکیم آذرنوش سیاح نام بود.در عالم ریاضت و حکمت ثانی سقراط و افلاطون او را توان گفت.در اصل ساکن همین شهر(شهری که شاهزاده بدر منیر در امریکا بدان وارد میشود)بود و این سرزمین ماورای هفت اقلیم را ماوراء الخّط نام است،و زمین نو نیز گویند،چه این اقلیم ماواری خط استواست.چهار هزار فرسخ در چهارچهار(هزار)فرسخ عرض و طول این زمین،یک گوشه به مغرب رسیده و گوشهء دیگر به ختا و ختن کشیده،ممالک بسیار و مداین بیشمار دارد و بعضی از سلاطین این سرزمین مسلمانند(!)و اکثر کافر،ادیان مختلف دارند.این ملک عنبرستان نام دارد و دار الملک او را که این شهر باشد غرابت نگار میگویند. پادشاه(آن)سلطان رکن الدین غریبنواز خداپرست است.جهان خسرو اصل نام اوست.اما آن حکیم عالیقدر که آذرنوش نام باشد در سیاحت بود.روزی زایچهء طالع این سرزمین را دید،معلوم کرد که در این اقلیم از ملک مغرب زمین در صغرسنّ شاهزادهای وارد شود که دین حق در جمیع این ممالک رواج دهد و تمام ملکها را مسخّر سازد و علم صاحب قرانی به گنبد گردون برافرازد.»[42]
بر طبق داستان پیشبینی حکیم آذرنوش صورت وقوع مییابد.شاهزاده بدر منیر به نیروی سنگی که در واقع آن نیز طلسمی است ناگهان در خردسالی از جای برداشته میشود و در سرزمینی تازه-همین دنیای نو-فرود میآید.اما چون هنوز خردسال بوده و به ارشاد و تربیت نیاز داشته است،مؤلف او را با پوریای ولی[43]که حکیمی کامل و عارفی و اصل و پهلوانی بیمانند بوده و در امریکا ورزشخانه داشته و به ارشاد و تکمیل جسمی و روحی بزرگزادگان میپرداخته است روبرو میسازد.
وقتی شاهزاده بدر منیر به ینگ دنیا افتاد،بر در شهر ورزشخانهای دید و پیری که به صلابت تمام بر کرسی نشسته نو خاستگان را تعلیم ورزش میکند.در این اثنا زنی سالخورده موسوم به سرفراز خاتون جویای حال شاهزاده میشود و سرانجام او را مییابد. در نخستین مجلس گفتگوی آن دو،زن در ضمن توضیح دادن علت خواستاری شاهزاده دربارهء آن پیر چنین گوید:«آن ورزشخانهای که بر در شهر دیدی ورزشخانهء پوریای ولی،آن مرد معمر بود که او را بر کرسی نشسته دیدی.در عالم سلوک…شاگرد داماد من است و در صلاح و ریاضت مثل خود ندارد و در فنون مبارزت و علم کشتی و امثال آن رستم و اسفندیار حلقهء غلامی او را در گوش باید کشند،ولی کامل است…ای شاهزاده ترا به فرزندی او میدهم و سعادت خود بدان،و شاگرد و فرزند او باش که آخر به دولت صاحب فرانی خواهی رسید.»[44]
«…سرفراز خاتون پوریای ولی را طلب داشته گفت:«ای پهلوان زمان،و ای ولی دوران،کسی که ما از سه پشت انتظار او را داشتیم اینک حقتعالی او را رسانید.اکنون باید او را تربیت کنی،و فنون شجاعت به او تعلیم نمایی.عن قریب کوس صاحب قرانی او در عالم نواخته میشود.چون حکیم پوریا شاهزاده را دید دست او را بوسید و گفت:حقّا که تو صاحب قران روزگاری،برای اینکه در همین نزدیکی حکیم زرطوس استاد خود را به خواب دیدم گفت ای پوریا امروز و فردا این صاحب قران در این ملک میرسد.زهی سعادت تو که او را تربیت کنی.بعد از آن ترا به من نمودند.حقا که همین صورت بود!شاهزاده…همراه پوریای ولی به ورزشخانه آمد.پوربا او را به فرزندی گرفت و شروع به تعلیم ورزش کرد.شاگردان خود را که بهرام زورآور و افراسیاب کشتیگیر و اسفندیار فیل زور نام داشتند سفارش کرد که با او به ادب و حرمت سلوک کنید که هرکدام از شما از دولت او به دولتی خواهید رسید.شاگردان گفتند ای استاد عالیجناب،این چه سخن است که میفرمایید و شما او را به فرزندی گرفتهاید او صاحبزادهء ماست.القصه این نوخاستهها اکثری امرازاده بودند که به سبب بزرگی پوریا ولی پدرانشان ایشان را به ورزشخانهء او میفرستادند چرا که به برکت تعلیم او کثری پهلوان زمانه شده بودند.
«اما شاهزاده بدر منیر،سابق نیز ورزش کرده بود و در اینجا از سر نو شروع کرد و زور خداداد نیز بسیار داشت.چون وقت شام شد شاگردان به خانههای خود رفتند.پوریای ولی شاهزاده را به خانهء خود آورد.زن او مهربان خاتون نام داشت.پوریای ولی حقیقت شاهزاده را پیش او بیان کرد.مهربان خاتون گفت:الحمد لّله که حقتعالی ما بیفرزندان را در این وقت فرزندی چنین عطا کرد.شاهزاده را در بغل گرفت و مهربانی زیاده بعمل آورد.اما شاهزاده خانهء پوریا را مانند خانهء امرای جلیل القدر یافت.چیزها مهیّا و موجود بود.برای شاهزاده نیز جایگاه علی حده برای خوابگاه و خلوت مقرر کردند و خدمتگاران برای خدمت آن شهریار جدا کرد.القصه شاهزاده اینگونه اوقات میگذرانید که روز مشغول ورزش و تیراندازی و اسبتازی و امثال آن میبود و شبها در خانهء پوریای ولی به مقام خود بسر میبرد.زور و قوت آن شاهزادهء فلک شوکت هرروز دراز دیاد بود.»[45]
پوریای ولی،در ماجراهای عاشقانه نیز راهنما دستگیر شاهزاده است و وقتی بدر منیر عاشق ملکه روشن جمال میشود«یک زن از طرف پوریای ولی بر اخبار شاهزاده موکل بود.از این ماجرا که میان ملکه و او واقع شد مطلع گشته به پوریا نوشت.چون شاهزاده به ملاقات آن ولی زمان که شاهزاده را بمنزلهء پدر مهربان بود فایز شد پوریا با او خلوت کرده گفت:ای فرزند عالیقدر و ای شاهزادهء گرامی منزلت یقین بدان هرکه تو او را دوست میداری آخر در قسمت تو خواهد بود و این امر از سالها مقررست.لیکن تو از این ممرّ غمگین مباش که برای ورزش تو نقصان دارد.بعد از آن اسمی به شاهزاده تعلیم کرد که وقت ورزش این اسم الهی در دل میخوانده باش تا این فکر ورزش و زور قوت ترا نقصان نکند…»[46]
بدر منیر بر اثر آشنایی با پوریای ولی به دربار شاه شهر غرابت نگار راه مییابد: «سلطان رکن الدین غریبنواز که پادشاه آن دیار بود شنیده بود که پوریای ولی نجیبزاده ای صاحب جمال را که غریب این ملک است به فرزندی گرفته،او حالا سیزده سال دارد لیکن در زور و قوت هیچکس برابر او نیست و صاحب قران وقت خودست.سلطان پوریا را بسیار عزّت میکرد و بودن او در ملک خود از جملهء مغتنمات میشمرد و او را ولی کامل میدانست.کس فرستاده گفت که چه معنی دارد که شما فرزند خود را تا حال به ملازمت ما نیاوردهاید.آخر صفت غریبنوازی ما برای چه روزست؟البته او را پیش ما آرند تا منظور نظر عاطفت گردانیم.پوریا گفت:این فرزند من بسیار جلیل القدرست،فرزند خود شاهزاده مظفر را بفرستید تا او را گرفته به خدمت شما بیاورد.من نیز همراه میآیم.سلطان قبول کرد.روز دیگر پسر خود شاهزاده مظفر را به شوکت تمام به خانهء پوریای ولی فرستاد.پوریا شاهزاده را برداشته در بارگاه سلطان رکن الدین که پادشاه بزرگ و…خسرو خسروان بود،هفتصد هزارکس سواران داشت و…قریب چهل پهلوان نامی و چهارصد کرسینشین داشت آورد.آن روز بارگاه را برآراسته بود که پوریای ولی و شاهزاده مظفر شاه جلیل القدر را برداشته داخل بارگاه شدند.شاهزاده سلطان را ملازمت کرد.سلطان در آن خردسالی دلاوری به نظر درآورد که چشم او از دیدن شاهزاده روشن شد.به بیاختیاری شاهزاده را نزدیک طلبیده در بغل گرفت و خطاب فرزند کرده در پهلوی فرزند خود شاهزاده مظفر نیمتختی مانند نیمتخت شاهزاده مظفر برای بدر منیر فرش کردند.فیل و اسب و شمشیر و خنجر با خلعت خاص به او عنایت کرد.بعد از آن در مقدمهء منصب شاهزاده با پوریای ولی مشورت بجای آورد. پوریا گفت:ای پادشاه این را از صاحب معامله باید پرسید که به چند راضی میشود.
پوریا وقت آمدن شاهزاده را آنچه بایست تعلیم کرده بود.چون سلطان از شاهزاده پرسید که ای فرزند دوازده هزار تومان سالیانه مقرر میکنم راضی هستی یا نه؟شاهزاده فرمود: ای سلطان عالیجناب اول اینکه من به نوکری راضی نیستم.حقتعالی پدر مرا آنقدر داده که تمام عمر را به رفاه تمام کفایت کند،و اگر سلطان غریبنواز به جدّست من البته نوکر شوم،هر دلاوری که او را به اعتبار دلاوری و پهلوانی علوفه میدهند او را با من به جنگ آرند.اگر بر من غالب آمدند از علوفهء او مرا زیاده دهید والا مختارید.من بیعلوفه هم خدمت میکنم.»[47]
طبیعی است که این پیشنهاد قبول میشود.زورآورترین پهلوانان بارگاه بهمن و شیرافکن نام داشتند و چهل هزار تومان سرخ مقرری داشتند.شاهزاده روی قالیچه مینشیند و هیچیک از آن دو نمیتوانند آن قالیچه را تکان بدهند.بدر منیر کمر هردو را گرفته بر سر دست برمیدارد و آنان حلقهء غلامی او را در گوش میکشند«و از روی پهلوانی بر همه مقدم نشست.و چون سال چهاردهم از عمر شاهزاده بدر منیر شروع شد پوریای ولی گفت ای فرزند اکنون وقت آن رسیده که ترا با دختر حکیم(حکیم آذرنوش سیاح)کتخدا کنم.اولی آن است که خود رقعه بر سرفراز خاتون نوشته روشن جمال را از او خواستگاری کنی.شاهزاده…رقعه به سرفراز خاتون نوشت.حسب و نسب خود را در او مندرج نموده روشن جمال را خواستگاری نمود.چون رقعه به سرفراز خاتون رسید…در جواب نوشت که پوریای ولی میداند که جهاز عروس پیش من نیست اگرچه در همین ملک است؛و اصل این مقدّمه آن است که حکیم آذرنوش…اسباب و اشیاء و مال بسیار به هم رسانیده و طلسمی بر آن بسته در آن مدفون ساخته است…پس اگر تو همان صاحب قران موعودی باید آن طلسم را شکسته جهاز عروس را برآوری بعد از آن کدخدا شوی.شاهزاده آن را مطالعه کرده به پوریای ولی داد.پوریا گفت ای فرزند البته که فتح طلسم مذکر در دست تست،لیکن هنوز ساعت آن نرسیده،بعد از چهل روز آن ساعت سعید خواهد رسید.باید که تا رسیدن ساعت مذکور تو به خواندن این اسم مشغول باشی در خواندن این اسم قیدی و پرهیزی نیست،خواه در خانه بخوانی خواه در صحرا اما بهترش اینکه در صحرا خوانده شود.شاهزاده از صبح آن روز شروع در خواندن آن اسم الهی کرد و ضابطهء شهزاده بود که اکثر اوقات تنها به سیر صحرا رفتی و به گوشهای نشسته به خواندن اسم اشتغال فرموده،و این طریق را از پوریای ولی فراگرفته بود.»[48]بدیهی است که درضمن شرح این حوادث گوشههایی از زندگی واقعی آن روز هندوستان نیز نمایان است:نحوهء استخدام سرداران و امیران،افزودن بر مقرری ایشان بر اثر اظهار شجاعت و دلیری،مرشد داشتن پهلوانان ورد خواندن و ذکر گرفتن ایشان،در خانه یا در صحرا بر طبق دستور مرشد و نیز دایر بودن ورزشخانه در آن سامان..
اکنون شاهزاده باید طلسم آذرنوش سیاح را بشکند و جهاز عروس زن آیندهء خود را برآورد.آنچه از طلسم ظاهر بود میلی بود که باید از زمین کنده شود.گروهی پهلوانان برای این کارآمده و البته توفیق نیافته بودند.بزرگ آنان،خولاک مشت زن به بدر منیر گوید:«شهریار چرا خود را نیازماید؟شاهزاده فرمود من استادی دارم،بیگفتهء او کاری نمیکنم.از او میپرسم،اگر اجازت بدهد قوت خود را بر این میآزمایم…اگر مشتاق قوت آزمایی هستی آنقدر صبر کن که ما از استاد خود اجازت حاصل کنیم…القصه شاهزاده به خدمت پهلوان زمان و حکیم دوران پوریای ولی آمده احوال را گفت.پوریا گفت ای فرزند عالیقدر…از چهل روز چند روز دیگر در خواندن اسم باقیمانده؟ شاهزاده فرمود سه روز.گفت در این سه روز خوانده با تمام رسان.روز چهارم که پنجشنبه خواهد بود اول صبح سوار شو و طلسم را فتح کن.پادشاه را هم خبر میکنم تا آن روز حاضر باشد و تماشا ببیند.»[49]
شاهزاده طلسم را میشکند و اموال آن را که بیش از حدّ تصور وی بوده بیرون میآورد و خود با اثاثهء سلطنت نقابی بر روی آویخته از طلسم باز میگردد و نامه به شاه رکن الدین نوشته او را دعوت به مهمانی میکند و در پایان آن میگوید:اگر به مهمانی من نیامدی برای جنگ آماده باش!
سلطان با وزیران خود و نیز پوریای ولی رای میزند و پوریا وی را به پذیرفتن دعوت اشارت میکند«پادشاه و جمیع ارکان چون حکیم پوریا را ولیّ کامل میدانستند و خاطر ایشان از عقل کامل او جمع بود،قبول کردند.»[50]شاه به مهمانی صاحب قران اصغر میآید و چون چشمش به خواستهها و اموال برآمده از طلسم میافتد باوجود غریبنوازی دیگ طمعش بجوش میآید و قصد تصاحب آن را میکند.اما«در خلوت حکیم پوریای ولی به پادشاه گفت:ای شهریار اولی آن است که این همه اسباب را با خزانه و جواهر و خانه و بارگاه به این صاحب قران مسلّم داری و شیوهء غریبنوازی را بتقدیم رسانی و حال آنکه فشرد دست اوست که طلسم را شکسته است.پادشاه گفت ای حکیم جانب شاگرد خود را مرعی داشتی و حق ما را فرو گذاشتی!»[51]حکیم-درست همانگونه که در دستگاههای پادشاهی روزگار مؤلف معمول بوده است دیگر چیزی نمیگوید. شب پادشاه اجداد خود را به خواب میبیند که او را ملامت میکنند و میگویند بعد از این باید«در امور ملکی تابع رای حکیم پوریای ولی باشی.»51و اینها همه مطالبی است که مؤلف غیرمستقیم به کارفرمایان و ممدوحان خود القا میکند که از فرمان بزرگان و رای پیران سرنپیچند.تا پایان داستان صاحب قران اصغر پوریای ولی گاهگاه بصورت حکیم و مرشد و منجم ظاهر میشود و خاصه د مواقعی که وی غایب است یا گرفتاری پیش میآید وی رمل کشیده حوادث را پیشگویی میکند.[52]
بدیعی است که شاهنامهء فردوسی آن شهرت و محبوبیتی را که بهعنوان حماسهء ملّی در ایران بدست آورده است در هند نمیتواند داشت،زیرا این کتاب با تاروپود زندگی آن قوم در طول تاریخ پیوندی ندارد.و جز در یکی دو سه جنگ-که تمام آنها هم به ضرر هندوان پایان یافته-در آن از هند یادی نشده است.از همینروی داستانهایی مثل قصهء حمزه(در درجهء اول)و ابو مسلمنامه و داستانهای بسیاری که از سنسکریت به فارسی ترجمه شده بود،(مانند بهار دانش و تحریرهای مختلف طوطی نامهها و غیر هم)بیش از شاهنامه در هند خوانده میشدهاند.با این حال مؤلف،که احتمالا ایران را ندیده و فارسی زبان مادریش نبوده است با شاهنامه خوب آشناست و حتی برای معتبرتر ساختن اثر خویش گروهی از قهرمانان خود را با سوابقی که در شاهنامه آمده است پیوند میدهد و نیز از کسانی مانند آذر کیوان صاحب دساتیر که در آن روزگار دعوی دانستن دین و زبان ایران باستان داشتند یاد میکند.وی در آغاز جلد اول بوستان خیال طلسمی ساخته است به نام طلسم جمشید و دربارهء آن گوید:
«از زمان جمشید کیانی آدمیان با دیوان اختلاط داشتند.بنابراین جمشید به سیر قاف آمده صد حکیم در رکاب او بودند.در وقت مراجعت حکیمان را بخاطر رسید که نشانی از خود در قاف بنا کنند.جمشید نیز خود حکیم بود.در این امر به جدّتر شد و به استمداد جنیّان در این سرزمین طلسمی ساختند و آن را طلسم مشتاق جمشید نام گذاشتند.آن طلسم از چشم مردم ناپدیدست لیکن از آثار او چشمهای ظاهرست و او را جام جمشید میگویند.»[53]طلسم با آنکه با دیگر طلسمهایی که تاکنون دیده شده است تفاوت بسیار دارد از شرح آنکه بسیار و طول و مفصل است در میگذریم.اما مؤلف در میان طریقهء شکستن آن گوید:«آنچه معلوم شده این است که آذر کیوان سر کردهء حکمای عصر جمشید بود و این طلسم او ساخته و او شاگرد آغاذیمون مصری بود. هزار سال عمر یافت و به زور ریاضت خود را به نفوس مجرّده ملحق ساخت چنانچه بعد فوت روح او به زحل پیوست.اکنون تا از او اعانتی نشود لوح بدست نیاید…و پس دیگر به شاهزاده گفت:در این طلسم ستارهء زحل دخل تمام دارد که ریاست این طلسم به دست سیاهپوشان است و(گذارندهء این طلسم)آذر کیوان نام داشت و کیوان نام زحل است و من ترا دعوت زحل تعلیم میکنم،چون تو او را بخوانی و از اشیاء خوفناک نترسی از روح آذر کیوان مدد حاصل شود و لوح را نشان دهد…»[54]
چون نام این طلسم،طلسم جمشیدست مؤلف از دختران جمشید:شهرناز و ارنواز نیز به مناسبت یاد میکند:«چون جمشید بعد ترتیب طلسم به دنیا رفت از دست ضحاک آواره شد آخر از دست آن ظالم بقتل رسید و ضحاک بر ملک او مسلط شد و دو دختر جمشید یکی شهرناز و یکی ارنواز به دست ضحاک افتادند.هردو را او در تصرف آورد و هردو را تعلیم سحر نمود چنانچه فردوسی گوید:
بیاموختشان سربسر جادویی همه کژی و زشتی و بدخویی[55] چون ضحاک بعد از هزار سال از دست فریدون به سزای خود رسید ارنواز از ضحاک حامله بود و گریخت.فریدون بر او دست نیافت.[56]آخر کار با یکی از جنیان قاف که که ساحر بود و سلوان نام داشت در آمیخت به شرط آنکه او را در طلسم پدرش داخل کند.به قاف رفت و داخل طلسم شد و با جمشید ثانی که پادشاه طلسم بود(این جمشید ثانی نیز پسر جمشید و برادر ارنواز است به روایت مؤلف)ملاقات و با برادر محبت پیدا کرده باز با برادر دغا نمود و لوح را دزدیده به سلوان داد و با برادر معرکه آراسته بر او غالب شد برای اینکه شیاطین تابع صاحب لوح میباشند.ارنواز بعد از قتل برادر سلطنت به سلوان داد،بعد او را نیز کشته خود بر تخت نشست و پسری که از ضحاک داشت او را سحر آموخته بر تخت نشانده جمشید سیه قبا لقب داد…»[57]باز در جای دیگر گوید: «جمشید گفت به زور سحر دمار از روزگارش برآرم و مرا غافل مدان،انتظار میکشم که در اینجا بیاید،و اینکه جمشید و آذر کیوان وصیّتنامه نوشتهاند که پادشاه طلسم هر که باشد اطاعت طلسمگشا کند من هرگز قبول ندارم.بر حکم ارنواز عمل دارم که نوشته تا ممکن است خداپرستان را هلاک باید کرد و ارنواز برای محافظت طلسم به زور سحر حیلهها برانگیخته که آن را غیراز من کسی نمیداند.»[58]
از این پس نیز باز فصلی مشبع دربارهء جمشید و فرزندان او و آذر کیوان و ارنواز و دیگران رانده است که چیز تازهای دربرندارد و یاد کردن آن موجب ملال است.[59]
گاه نیز مؤلف«بند را آب میدهد»و فراموش میکند که حوادث در دوران المعز لدین الله و القائم بامر الله یعنی در قرن سوم هجری میگذرد،و سخن از توپ و تفنگ در میان میآورد و شگفت آنکه این سلاحها با سلاحهای سرد مانند گرز و شمشیر و نیزه در آن واحد بکار میرود:
«آن حرامزاده با گرزگران رو به قلعه نهاد.اهل قلعه پناه بر خدا برده توپ و تفنگ سر دادند و دل بر مرگ نهادند.اما شدید پروا نکرد.سپر بر سر کشیده میرفت.خوارج اگرچه کشته میشدند اما چون پادشاه و سپهسالار میدیدند ناچار پیش میرفتند.از یک طرف نقب میدوانیدند و دمدمه(توپ)تیار(آماده)میکردند.اهل قلعه دیدند قیامتی بر پا شد.امروز خوارج دست بردار نیستند.سادات کفن بر سر بسته(؟)مستعد شهادت بودند…اما شدید تا به پای قلعه رسید و مهتر وفا قاروره میزد و تیر ناوک میانداخت…[60]اما مردم قلعه به شلیکهای پیدرپی دمار از روزگار خوارج بر میآوردند و از پای قلعه دور میکردند…»[61]از این قبیل شواهد در کتاب بسیارست و همین مقدار برای مثال کافی است.این لغزش را نیز میتوان به پای ضعف مؤلف در پراختن صحنههای نبرد گذاشت.
در این داستان از فساد مالی و طمعکاری و رشوهخواری عیاران(چنانکه در رموز حمزه و اسکندرنامه دیده میشود)نشانی نیست.اما عطش سیریناپذیر جنسی و بدبینی به زنان و به همهء آنان به چشم خیانتکاری نگریستن در مؤلف نیز مانند تمام نویسندگان داستانها در هند،دیده میشود.وی هر قهرمانی را زنان و معشوقههای متعدد میدهد.از آن مضحکتر اینکه از شرطهای شکستن طلسم جمشید یکی را نیز تصرف هفتصد دختر بکر در یک هفته قرار میدهد.دشمنان و شخصیتهای مخالف داستان را با نسبت دادن کارهای زشت و نامتعارف صحنههای قبیح شهوترانی در نظر خواننده زشت جلوه میدهد و در میان آنان پسر را به هم بستری با مادر وا میدارد و مردی را که سنّی از او گذشته است مفعول قرار میدهد و ساحران را به صورتی مشمئز کننده در کثافت غوطه میدهد و به ارتکاب کارهای منکر و شنیع وا میدارد فقط برای اینکه آنان را زشت و نفرتانگیز فرا نماید و با این حال صحنههای کتاب تقریبا بکلی یکنواخت است و این همواری کسل کننده نمیگذارد کسی داستان را که بیش از حدّ نیز طولانی است-به پایان برد.
از صحنهآرایی وزیران موافق و مخالف(مانند بزرگمهر و بختک در قصهء حمزه و ارسطو و جالینوس در اسکندرنامه و هامان وزیر و مهران وزیر در سمکعیار و بالاخره شمس وزیر و قمر وزیر در امیر ارسلان)در بوستان خیال خبری نیست،و این سنت داستانسرایی که بیشتر جنبهء ایرانی دارد در آن فرو گذاشته شده است.اما شخصیتها،و حتی صاحبقرانهای مخالف و دشمن روی وجود دارند-میدانیم که در عرصهء تاریخ فاطمیان و خلفای عباسی حریف و دشمن و همچشم یکدیگر بودند و از دادن نسبتهای زشت و جعل کردن نسبنامههای توهینآمیز دربارهء یکدیگر نیز خودداری نداشتند.این حوادث در داستان نیز انعکاس یافته یک صاحبقران بدنیت و بدکار نیز بر ساختهشده است که جمشید پسر کافور اخشیدی است.مؤلف گوید:«شخصی بود از اولاد سلاطین فرغانه،محمد نام داشت و تولد او در بغداد شده بود.چون محمد به سن تمیز رسید در سلک امرای خلفای عباسیه انتظام یافت…به مرتبهای شد که القادر با لله عباسی او را به ایالت دمشق نامزد کرد و او در ملک مذکور مسلّط شد و از خلیفه اخشید خطاب یافت. چون منصب خلافت به قاهر عباسی رسید مصر به او ارزانی داشت.او را خزانه و حشم بسیار بهم رسید…او را غلامی بود کافور نام،حبشی و لفظ اخشید به معنی شاهنشاه است.چون اخشید فوت شد دو پسر گذاشت یکی ابو الحسن و یکی ابو القاسم.کافور اتالیق ایشان بود و به نام ابو القاسم سکه زد و خطبه خواند و او را بر تخت نشاند.اما تمام پادشاهی به دست کافور بود.بعد پانزده سال ابو القاسم فوت شد،ابو الحسن را بر تخت نشانید.در سلطنت ابو الحسن کافور را پسری تولّد شد که آثار شرارت و بیحیای از ناصیهء او هویدا بود و در خانهء ابو الحسن دختری بوجود آمد.چون ابو الحسن شنید که در خانهء کافور پسر تولد شد او را طلبید و فرمود که در محل ما باشد.اما آن حرامزاده قوت اصلی به مرتبهای داشت که هرگاه گریه میکرد تمام محل از غوغای او پر میشد!…نام آن غلام جمشید بود.نام دختر ابو الحسن سر وسهی گذاشته بودند.به اشتراک شیر سروسهی همشیر آن حرامزاده بود…و هر ماه قویتر میشد تا اینکه چهار ساله شد،در این سنّ درختان کوچک را از بیخ برمیکند و خواتین محل سرا را آزار میداد؛غافل کرده در فرج آنها چیزی میانداخت،در خواب چهرهء آنان را سیاه میکرد و چون به مکان ضرور میرفتند آفتابه برداشته میگریخت…روزانه میخوابید،شبها بیدار مانده کنیزان را ایذا میداد…شبها برخاسته لعاب اسپغول بر موضع مخصوص ایشان میریخت،بعضی را سرخی میمالید و بچه گربه در اِزار کنیزان میانداخت…روزی زن ابو الحسن صندوقچهای گشوده بود،اکثر ادویه بود،از شوهر نام آنها میپرسید.یک چیزی برآمد نام آن هم پرسید.گفت این زهر قاتل است.جمشید میدید و میشنید.روزی پیش پدر( کافور)آمده گفت ای بیغیرت چرا سلطان را کشته بر تخت نمینشینی که مانند غلامان دست بسته ایستادهای.»[62]این جمشید با مکتبداران نیز داستانها از شرارت دارد و سرانجام نیز آنان را میکشد تا آنکه حکیم ملحدی بدان صفحات میآید که در جستجوی صاحبقرانی است جمشید را میبیند و او را صاحبقران مییابد و تحت تعلیم قرار میدهد.جمشید ابو الحسن(اخشیدی)را زهر داده بجای او مینشیند و خروج میکند و بر خواهر رضاعی خود عشق میآورد.تا پایان این مجلد داستان(گلشن دوم از معزنامه)داستانهای خروج و قوت یافتن کار اوست تا در جلدهای بعدی بتواند حریفی قوی پنجه برای المعز لدین الله(که در تاریخ نیز مصر را فتح کرد و به حکمرانی اخشیدیان پایان داد)باشد.مؤلف در پایان این مجلّد مینویسد:«و این چند داستان به ذکر آن پلید آلوده گردید و باقی قصهء جمشید در ضمن احوال شهریار مذکور کنم،و این گلزار سیّوم مشتمل است بر ذکر رفتن شهریار به جبل الصفا و خطاب صاحبقرانی اکبر یافتن،و از موکلان سبعهء سیاره زور یافتن و طلسم سبع سباع شکستن و محاربات با جمشید و کفار دیگر کردن و در جشن نوروز نشستن و…خواندن لوح…»بر همین قرار مؤلف در پایان هر جلد طرح داستانهای مجلّد بعدی را ریخته به خواننده ارائه میدهد.
از بیم درازتر شدن این سخن باقی یادداشتها را فرو میگذاریم و گفتار خود را در همینجا با یادکردن دو نکتهء کوتاه بپایان میبریم:نخست اینکه اگر جعفری رشتهء سخن را بدین حد دراز نکرده و کوشیده بود تا داستانی پر تحرکتر و متنّوعتر،با حجمی معقول و مناسب پدید آورد شاید اثر وی از اینکه هست خواندنیتر میشد.گویا وی در این زمینه گرفتار ابرام کارفرمایان در ادامه دادن داستان بوده،با خود به سودای یافتن اجرت بیشتر آن را چنین کش داده و نامهای متعدد:مهدینامه،معزنامه،قائمنامه، صاحبقراننامه،خورشیدنامه،شاهنامهء بزرگ تاریخ الاعظم،شطر الجلد را برای اجزاء آن برگزیده است.
دوم اینکه در آن روزگار در زمانی که نثر فارسی در ایران به اعلا درجهء انحطاط خود در عصر افشاریان و زندیان رسیده بود،نوشتن چنین نثری در احمدآباد گجرات در قلب هندوستان مایهء اعجاب و نشان عظمت نفوذ و محبوبیت زبان فارسی در شبه قارهء هندست.در عین حال دوستداران زبان ادب فارسی باید از این مؤلف پر کار و دوستدار فرهنگ فارسی و ایرانی سپاسگزار باشند و نام وی را به نیکی یاد کنند.
استرامبورگ هشتم شهریورماه 1362 مطابق با سیام اوت 1983
یادداشتها و توضیحات:
(1)-هیچشک نیست که نام اصلی این داستان،قصهء فیروزشاه است.علاوه بر آنکه قهرمان اصلی داستان فیروزشاه پسر ملک داراب است و استاد صفا در مقدمهء مختصری که بر این کتاب مرقوم داشتهاند دربارهء نام داستان نوشتهاند:«در پشت اولین صفحهء این نسخهء…ضمن خطوط مختلف یادگاریها…کتابداری که بایست عضو کتابخانهء«روان»بوده باشد در معرفی نسخه نوشته است:«قطعهء من دارابنامه»(مقدمه ص سیزده)و این مطلب به هیچ روی نمیرساند که نام این«قطعه»هم دارابنامه بوده باشد(و از این گذشته اظهارنظر کتابداری که میزان اطلاعش بر ما معلوم نیست هیچگونه ارزش علمی نمیتواند داشت)این قصه در زمان قدیم به عربی ترجمه شده و متن عربی آن«فیروزشاه»نامیده میشده است.در کتابخانهء بخش عربی دانشگاه استراسبورگ نسخهای چاپی و خلاصه شده از این قصه وجود دارد که در دو مجلد 144 صفحهای بقطع رقعی به نفقهء دار المعارف مصر انتشار یافته است.این قصه را سه تن خلاصه و بازنویسی کردهاند به نامهای:حسن جوهر،محمد احمد برانق و امین احمد العطار.متن چاپ سربی شده است و تاریخ ندارد.اما پیداست که از روی نسخهای مقصلتر تحریر شده است و قهرمانها و حوادث داستان همگی با دارابنامهء پیغمی فارسی تطبیق میکند و نام آن نیز فیروزشاه است.
(2)-این قصه در تمام ممالک اسلامی رواج و محبوبیت فراران داشته است و گفتگو دربارهء آن مستلزم تحقیق بلکه تألیفی جداگانه است.نویسندهء این سطور امیدوارست که یادداشتهای فراوانی را که دربارهء این قصه در طی سالیان دراز گرد آورده است در آتیهء نزدیک انتشار دهد.
(3)-اته:فهرست نسخههای خطی فارسی موجود در کتابخانهء بادلیان:ستونهای 439-442.
(4)-این بیت در شاهنامهء چاپ اتحاد جماهیر شوروی در حاشیهء نقل شده و از ملحقات دانسته شده است.(جلد هشتم،ص 275).
(5)-برای تکمیل که فایده صورتی از نام و تاریخ فرمانروایی خلفای فاطمی را یاد میکنیم:
اول-خلفایی که در مغرب حکموت کردند(297-361 هـ.ق./909-972 میلادی)
1-ابو محمد عبد الله المهدی 297-322 هـ./909-934 م.
2-ابو القاسم محمد(عبد الرحمان-القائم بامر الله)322-334 هـ./934-946 م.
3-ابو الطاهر اسماعیل-المنصر بنصر الله 334-341 هـ./946-952 م.
4-ابو تمیم معد-المعز لدین الله 341-361 هـ./952-972 م.
دوم خلفایی که در مصر حکومت کردند(361-567 هـ./972-1171 م.)
4-ابو تمیم معد-المعز لدین الله 361-365 هـ./972-975 م.
5-ابو منصور نزار-العزیز با لله 365-386 هـ./975-996 م.
6-ابو علی-المنصور الحاکم بامر الله 386-411 هـ./996-1020 م.
7-ابو الحسن علی-الظاهر لاعزاز دین الله 411-427 هـ./1020-1035 م.
8-ابو تمیم معد-المستنصر با لله 427-487 هـ./1035-1094 م.
9-ابو القاسم احمد المستعلی با لله 487-495 هـ./1094-1101 م.
10-ابو علی المنصور-الامر باحکام الله 495-524 هـ./1101-1130 م.
11-ابو میمون عبد المجید-الحافظ لدین الله 524-544 هـ./1130-1149 م.
12-ابو المنصور اسماعیل الظافر بالله 544-549 هـ./1149-1154 م.
13-ابو القاسم عیسی-الفائز بنصر الله 549-555 هـ./1154-1160 م.
14-ابو محمد عبد الله-العاضد با لله 555-567 هـ./1160-1171 م.
چنانکه ملاحظه میشود چهارمین خلیفه ابو تمیم معد-المعز لدین الله-بیست و پنج سال فرمانروایی داشته که بیست سال آن در مغرب و پنج سال در قاهره بوده است.سرگذشت داستانی بوستان خیال مربوط به چهار خلیفهء نخستین است و از آن پس فرزندان خیالی المعز لدین الله،صاحبقران اکبر شاهزاده معز الدین و صاحبقران اعظم شاهزاده خورشید تاجبخش و صاحبقران اصغر شاهزاده بدر منیر دنبالهء داستان را ادامه میدهند.
[1].
[2].
[3].
[4].
[5].
[6]. مطالب بوستان خیال از روی نسخهء محفوظ در کتابخانهء دیوان هند در لندن نقل میشود.این نسخه که بدست دو سه کاتب مختلف نوشته شده است خط نستعلیقی خوش و روشن دارد.لیکن معمولا کاتبان اینگونه آثار که جنبهء علمی و تحیقی ندارد،از سواد درست بیبهرهاند و در نتیجه معمولا نسخهء داستانهای عوام از غلطهای فاحش و گاه مضحک آکنده است.درعینحال نوشته شدن نسخه در هند و بدست کاتبی که فارسی زبان مادری او نیست و خود بدان زبان سخن نمیگوید و گاه میزان اطلاع او از آن بسیار اندک است مزید بر علّت میشود.نویسندهء این سطور گاه برای حدس زدن صورت درست مطالب به زحمت افتاده و پس از مدتی تفکر تأمل آن را بازیافته است.اما چون یاد کردن اینگونه لغزشها هیچ فایدهای در بر ندارد،از یادآوری خطاها صرفنظر کرده صورت درست آن را در متن میآورد.این کاری است که به نظر بنده باید در هنگام چاپ و نشر این داستان یا متنهایی نظیر آن نیز بهعنوان عملیترین ومعقولترین راهحل مشکلات آن برگزیده شود.
[7]. ناسور کلمهای سریانی و معرّب شده،به معنی ریشی که دایم چرک از آن تراوش کند و به هیچ صورت بهبود نیابد.معمولا این زخم در اطراف نشست پدید میآید،اما پیدایی آن در جاهای دیگر نیز امکان دارد علّت آن وجود کانونی چرکی در درون بدن است که عضلات و جوارح بدن را میخورد و مجرایی ساخته راهی به بیرون میگشاید.درمان آن به عمل جراحی دشوار و دقیق نیاز دارد و غالبا عود میکند.ناسور را به زبان فرانسوی فیستول ( fistule )گویند.
[8]. بوستان خیال،نسخهء محفوظ در کتابخانهء دیوان هند،جلد اول به نشانهء e.833 برگهای 4 ب تا 7 الف.
[9]. تاریخ بیهقی،به تصحیح شادروان دکتر علی اکبر فیاض،انتشارات دانشگاه فردوسی،مشهد 1350 خورشیدی،ص 153 به بعد.
[10]. تذکرهء پیمانه در ذکر ساقی نامهها و احوال ساقینامه سرایان،ذیل تذکرهء میخانه،تألیف احمد گلچین معانی،انتشارات دانشگاه فردوسی،شمارهء 69،مشهد 1359،ص 306 در ذیل ترجمهء غزالی مشهدی.مؤلف اطلاع مربوط به قصهء حمزه را از آیین اکبری:1/78 نقل کرده است.
[11]. عنوان اصلی کتاب(برای استفادهء خواستاران) aturen des hamzae romans die indisvhen mini و نام مؤلف ان vonheinrich ghuck است.
[12]. خاورنامه قصهای است منثور و کوچک در شرح فتوحات و جنگهای افسانهای مولای متقیان علی بن ابیطالب و مؤلف آن معلوم نیست.خاوراننامه منظومهای است بزرگ(بین سی تا چهل هزار بیت)اثر ابن حسام شاعر قرن هشتم هجری در همان زمینه،اما مطالب آن با آنچه در خاورنامه آمده است تفاوت دارد.
[13]. کتابی است بزرگ به نثر از نوع داستانهای عوامانه که قهرمان اصلی آن امیر تیمور گورکان حوادث آن همه خیالی و افسانهآمیزست.حجم کتاب به اندازهء نیمی از شاهنامهء فردوسی است و در تاشکند به چاپ سنگی رسیده است.
[14]. بوستان خیال،نسخهء ایندیاآفیس،جلد ششم به نشان e.839 ،برگهای 71 ب و 72 الف.
[15]. بوستان خیال،ایندیاآفیس،ج 1،به نشان e.833 برگ 27 ب.
[16]. قرآن کریم:2/204
[17]. قرآن کریم:2/207
[18]. بوستان خیال،ایندیاآفیس،ج 1،برگ 14 ب.
[19]. همان کتاب،جلد سوم مهدینامه(قسمت اول)به نشان e.835 برگ 73 الف از مقدمهء بهار دوم که عبارت از دفتر قائمنامه باشد.
[20]. همان مرجع،جلد اول به نشان e.833 برگ 84 رویههای الف و ب.
[21]. همان مرجع،جلد اول به نشان e.833 برگ 86 ب.
[22]. همان مرجع،جلد اول به نشان e.833 برگ 90 الف.
[23]. همان مرجع،جلد اول به نشان e.833 برگ 90 ب.
[24]. همان مرجع،جلد اول به نشان e.833 برگ 46 رویههای الف و ب.
[25]. آوردن دعاهایی نظیر کرّم الله وجهه برای مولای متقیان و رضی الله عنه برای امام صادق گواهی است بر اعتقاد مؤلف به مذهب سنت و جماعت و با این حال وی به امام بودن ایشان معتقدست.
[26]. مرآب الجنان از حمد الله مستوفی نیست و اگر حافظهء بنده بر خطا نباشد از یافعی(ابو محمد عبد الله عفیف الدین)است.کتابهای معروف مستوفی،تاریخ گزیده و نزهة القلوب در جغرافیاست.
[27]. آغا(یا آقا)کلمهء مغولی است به معنی بزرگتر در برابر آینیکه به معنی کوچکترست.این صفت برای مذکر و مؤنت هردو بکار میرود.بانی مسجد گوهرشاد و زن شاهرخ تیموری گوهرشاد آغا نامیده میشد و چون اصل کلمه مغولی است در فارسی آن را با(ق)یا(غ)هردو میتوان نوشت.ظاهرا در این اواخر(آغاز دوران قاجار یا پایان عصر صفوی)منشیان درباری به فکر تمیز دادن بین آقای مذکر و مؤنث افتاده مؤنث(یا خنثی)را با(غ)و مذکر را با(ق) نوشتهاند.لیکن در آثار متقدم چنین تمایزی وجود ندارد.
[28]. نوبت،ونوبت زدن اصطلاحی است اداری.چنین مرسوم بوده است که بر درگاه حاکم هر شهر،در وقت اقامهء پنچ نماز واجب نقاره میزده و این کار را نوبت زدن میگفتهاند.سعدی راست:
گر پنج نوبتت به در قصر میزنند نوبت به دیگری بگذاری و بگذری
(کلیات سعدی،چاپ امیر کبیر،تهران 1356،ص 753) و«نوبتی»نوازندهء نوبت را گویند.هم شیخ اجل راست:
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
(همان مرجع:418) این کار از لوازم و متعلقات حکومت بوده است و در این داستان نیز آن را نشان دولت و سعادت نوزاد میگیرند.
[29]. اصل:اشعث طماع،و آن سهو است.اشعب یکی از ظریفان مدینه بود که با فرزندان خلفای اول برآمد و عمری درازیافت و به سال 154 هـ.ق./771 م.درگذشت.وی مردی خوش صدا و بسیار آزمند بود چنانکه آزمندتر از اشعب(اطمع من اشعب)مثل شده است.اخبار وی در کتابهای ادب بسیارست.در صورتی که اشعث نام اشعث بن قیس کندی از امیران قبیلهء کنده است که به سال 632 میلادی با جماعتی از قبیلهء خود نزد پیغمبر اکرم آمد و اسلام آورد و در جنگهای یرموک و قادسیّه و نهاوند و صفّین حضور داشت.وی به سال 600 میلادی(21 سال پیش از هجرت)زاده شد و به سال 661 میلادی درگذشت و نام وی هیچگونه رابطهای با آزمندی و طمعکاری ندارد.
[30]. بوستان خیال،نسخهء ایندیاآفیس،ج 1،به نشان e.833 ،برگهای 7 ب تا 11 الف.
[31]. همان مرجع،همان شماره،برگ 14 رویههای الف و ب.
[32]. برای دیدن نظایر اینگونه صحنهآراییها به رسالهء هفتپیکر و هشتبهشت از نویسندهء این سطور که در شمارهء سوم ایراننامه انتشار یافته است رجوع کنید.
[33]. بوستان خیال،گلشن دوم از گلستان اول(معزنامه)نسخهء ایندیاآفیس به نشان e.837
[34]. بوستان خیال،آخرین جلد از معزنامه،ایندیاآفیس،به نشان e.838 ،برگ 2 رویههای الف و ب.
[35]. همان کتاب،برگ 377ب.
[36]. قرآن کریم:17/14
[37]. بوستان خیال،ایندیاآفیس،جلد اول از خورشیدنامه،به نشان e.839 ،برگ 2 ب.
[38]. بوستان خیال،ایندیاآفیس،قسمت اول به نشان e.833 ،برگ 16 ب-در ضمن مؤلف مضمون پژمرده نشدن قگل را از یکی از قصههای طوطینامه گرفته است و آن قصه شب چهارم،حکایت ششم«داستان مرد لشکری و زن صالحه او و دادن او دسته گل مرشوی را»است.در این داستان مردی لشکری برای یافتن نان پاره عزم شهری دیگر میکند و«زن صالحش چون با خدای خویش نیازی داشت و در پاکدامنی رابعهء عهد بود،دسته گلی به وجه یادگار شوی را بداد و گفت:
-نشان عفت و صلاحیت من همین است که این اوراق هرروز با طراوت و نضارت خواهند بود و هر ساعت شکفته و تازه و تر خواهند نمود.نعوذ با لله اگر پژمرده گردند و دیگرگون شوند،بدان کار من تباه شد،و غبار آلایش بر دامن پاک من نشست…الخ»-طوطینامه،جواهر الاسمار،چاپ بنیاد فرهنگ،تهران 1352،ص 74-ممکن است این قصه با تفاوتهای اندک در سایر تحریرهای طوطینامه و دیگر مجموعههای قصه نیز آمده باشد.
[39]. این ترکیب درست نیست.جمع مکسر«بحر»به معنی دریا«بحار»است و بحور جمع بحربه معنی وزن شعر در علم عروض است.
[40]. این سخن مؤلف درست است.در تمام طول تاریخ مهاجران از نقطهای به نقطهء دیگر تمایل داشتهاند که نام روستاها و شهرهایی را که از آن هجرت کردهاند،بر نقاطی که در آن مستقر میشوند بگذارند،و این امر خود را راهگشای حل بسیاری از مسائل تاریخ و پیش از تاریخ دربارهء مهاجرت اقوام گوناگون است.
[41]. بوستان خیال،نسخهء ایندیاآفیس جلد اول خورشیدنامه به نشان e.839 ،برگ 16 الف.
[42]. همان کتاب،همان جلد،برگ 27 رویههای الف و ب.
[43]. استاد فقید بزرگوارم روانشاد جلال الدین همایی معتقد بود که نام این پهلوان پوریای ولی به بای موحدهء تحتانی است و مرکب از پور+بای به معنی سرور و سید و رئیس و سالار قوم همان است که در ترکی و فارسی به بیگ و بگ بدل شده و در تونس نیز هنوز به صورت بای به معنی فرمانروا و حکمران مورد استعمال دارد.در هر صورت وی از پهلونان وشاعران و عارفان قرن نهم و اهل خوارزم بوده و قتالی تخلص داشته است.برای ترجمهء حالش میتوان به تذکرههای تراجم صوفیان و از جمله ریاض العارفین هدایت،فرهنگ سخنوران اثر گرنبهای استاد فقید دکتر عبد الرسول خیامپور و تاریخ ورزش باستانی در ایران اثر شاعر فقید شادروان حسین پرتوبیضایی رجوع کرد.در مرجع اخیر بیشتر جنبههای پهلوانی پوریای ولی تشریح شده و اسنادی در این باب ارائه گردیده است.
[44]. بوستان خیال،نسخهء ایندیاآفیس،جلد اول خورشیدنامه به نشان e.839 ،برگ 38 ب.
[45]. همان کتاب،همان جلد،برگ 38 ب و 39 الف.
[46]. همان کتاب،همان جلد،برگ 41 الف.
[47]. همان کتاب،همان جلد،برگ 41 ب و 42 الف.
[48]. همان کتاب،همان جلد،برگ 43 رویههای الف و ب.
[49]. همان کتاب،همان جلد،برگ 45 الف.
[50]. همان کتاب،همان جلد،برگ 56 الف.
[51]. -همان کتاب،همان جلد برگ 57 ب.
[52]. مثلا در همین کتاب،برگهای 66 ب و 70 ب.
[53]. بوستان خیال،جلد اول نسخهء ایندیاآفیس،به نشان e.833 ،برگ 13 ب.
[54]. همان کتاب،همان جلد،برگ 28 الف.
[55]. بیت در شاهنامه(چاپ اتحاد شوروی:1/51)چنین است:
بپروردشان از ره جادویی بیاموختشان کژی و بدخویی
[56]. این قسمت خلاف گفتهء فردوسی است:
برون آورید از شبستان اوی بّان سیه موی و خورشید روی بفرمود شستن سرانشان نخست روانشان از آن تیرگیها بشست ره داور پاک بنمودشان ز آلودگی پس بپالودشان که پروردهء بتپرستان بدند سراسیمه برسان مستان بدند پس آن دخترانِ جهاندار جم به نرگس گلِ سرخ را داده نم گشادند بر آفریدون سخن که نوباش تا هست گیتی کهن…الخ
شاهنامه،چاپ اتحاد شوروی:1/69،بیتهای 311-316
[57]. بوستان خیال،نسخهء ایندیاآفیس،جلد اول به نشان e.833 ،برگ 33 رویههای الف و ب.
[58]. همان کتاب،همان جلد،برگ 34 الف.
[59]. همان کتاب،همان جلد،برگ 45 الف.
[60]. همان کتاب،همان جلد،برگ 42 ب.
[61]. همان کتاب،همان جلد،برگ 44 الف.
[62]. بوستان خیال،گلشن دوم از معزنامه،نسخهء ایندیاآفیس،به نشان e.837 ،برگ 138 ب.

