تضمین غزلی از سعدی*
به یادگار هفتصدمین سال تصنیف بوستان و گلستان
سعدیا،چون تو کجا نادره گفتاری هست یا چو شیرین سخنَت نخل شکرباری هست یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست هیچم ار نیست تمنای تواَم باری هست «مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر تواَم کاری هست» لطف گفتار تو شد دامِ رهِ مرغِ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قَفس پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجاست بنهد رخت به امّید قَبَس «به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهء زلف تو گرفتاری هست» بیگلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو،بیشایبه،گفتاری نیست فارغ از جلوهء حسنت در و دیواری نیست ای که در دارِ ادب غیر تو دیّاری نیست «گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست» دل ز باغ سخنت وَرد کرامت بوید پیرو مسلک تو راه سلامت پوید دولت نامِ تو حاشا که تمامت جوید کآب گفتار تو دامان قیامت شوید «هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدهست ترا بر مَنَش اِنکاری هست»
(*)بنقل از مجلهء تعلیم و تربیت،شمارهء بهمن و اسفند 1316 شمسی،ص 646-648،(شمارهء مخصوص با عنوان «سعدینامه»).
روز نبود که به وصف تو سخن سرنکنم شب نباشد که ثنای تو مکرّر نکنم منکر فضل ترا نهی ز منکر نکنم نزد اعمی صفت مهر منوّر نکنم «صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست» هرکه را عشق نباشد،نتوان زنده شمرد و آنکه جانش ز محبّت اثری یافت،نمرد تربت پارس چو جان جسم تو در سینه فشرد لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد «باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلیهء عطاری هست» سعدیا نیست به کاشانهء دل غیر تو کس تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس ای دَم گرمِ تو آتش زده در ناکس و کس «نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست» کامِ جان پرشکر از شعر چو قند تو بُوَد بیت معمور ادب طبع بلند تو بود زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود سعدیا گردنِ جانها به کمندِ تو بود «من چه در پای تو ریزم که پسندِ تو بود سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست» راستی دفتر سعدی به گلستان مانَد طیّباتش به گل و لاله و ریحان ماند اوست پیغمبر و آن نامه به فُرقان ماند و آنکه او را کند انکار به شیطان ماند «عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داستانی است که بر هر سر بازاری هست»
تهران-خرداد 1316

