دربارهء بیتی از هجومنامهء فردوسی*

چنان‌که می‌دانید برطبق نصّ بعضی از متون کلاسیک فارسی از قبیل چهار مقالهء نظامی عروضی و مقدمهء شاهنامهء بایسنقری و غیره،سلطان محمود غزنوی به فردوسی قول‌ داده بود که در عوض نظم شاهنامه صله‌ای کلان به او بدهد.منابع مختلفه مقدار این صله‌ را از شکست هزار دینار و شست هزار مثقال طلا تا پیلواری زر و جز آن ذکر کرده‌اند.غیر قابل‌اطمینان بودن این داستان احتیاجی به ثابت کردن ندارد چون بسیاری از فضلا از سالها پیش در صحت آن تردید کرده‌اند.علی‌ایّ‌حال به دلائلی تصمیم گرفته شد که‌ بجای طلا،نقره به شاعر صله بدهند.وقتی رسول سلطان کیسه‌های سیم را پیش شاعر آورد فردوسی که طبع منیعش اجازه نمی‌داد چنین توهینی را تحمل کند،صلهء محمود را رد کرد و طبق بعضی روایات آن را بین حمامی و فقّاعی و آورندهء صله تقسیم نمود.[1]پس‌ از این واقعه،شاعر که از سلطان رنجیده بود به انشاد هجومنامه‌ای پرداخت که تعداد ابیات‌ آن را مختلف گفته‌اند.سپس این هجومنامه را به شاهنامه را به شاهنامه ملحق ساخت و از غزنه رخت‌ سفر بربست و رفت.

بعضی از مآخذ می‌گویند که فردوسی پیش از بازگشت از غزنه به مسجدی که‌ معمولا سلطان محمود در آنجا نماز جماعت می‌گزارد رفت و بر دیوار مسجد،روبروی‌ محلی که سلطان عادة مقابل آن به نماز می‌ایستاد این دو بیت را نوشت که:

بزرگ درگه محمود زاولی دریاست‌ چگونه دریا،کان را کرانه پیدا نیست. شدم به دریا،غوطه زدم ندیدم دُر گناه بخت من است این گناه دریا نیست.

(*)صورت مشروح سخنرانی آقای امیدسالار است در سمپوزیوم شاهنامه که در روزهای 14 و 15 مارس 1986 بتوسط گروه فرهنگی و تحقیقاتی ایران iran education and research group وابسته به دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌ انجلس(. u.c.l.a )برگزار گردید.

این دو بیت را از اشعار غیرحماسی فردوسی دانسته‌اند و بسیاری از منابع مختلفه هم‌ آنها را ذکر کرده‌اند،در حالی‌که مرحوم علاّمه قزوینی و مرحوم عباس اقبال آشتیانی‌ نشان داده‌اند،شاعری بنام نظام الدین محمود قمر اصفهانی که در اواخر قرن 13 میلادی، یعنی کمتر از 200 سال پس از مرگ فردوسی،می‌زیسته است،این دو بیت را به‌ ابو القاسم حسن بن احمد عنصری بلخی(ف 1039 م)،شاعر بزرگ دربار غزنویان‌ منسوب کرده است.[2]متن ابیات قمر اصفهانی این است:

به حسب حال خود از شعر عنصری بیتی‌ نوشته‌ام بده انصاف سخت زیبا نیست‌ شدم به دریا غوطه زدم ندیدم در گناه بخت من است این گناه دریا نیست

از آن‌جاکه فردوسی و عنصری همدوره بوده‌اند یعنی هردو در قرن یازدهم میلادی‌ می‌زیسته‌اند و از آن‌جاکه هردو کنیهء ابو القاسم داشته‌اند،گویا شعر ابو القاسم عنصری‌ که مضمونش هم ناامیدی از بدست آوردن صلهء مناسب از محمود است بآسانی به‌ ابو القاسم فردوسی که او هم از نگرفتن صله از همان سلطان محمود گله‌مند بوده است‌ منسوب شده و این داستان رفتن فردوسی به مسجد غزنه و نوشتن این ابیات بر محراب‌ مسجد بوجود آمده است.

و اما بازگردیم به متن هجومنامهء فردوسی بر محمود.این هجومنامه که با ابیات:

ایا شاه محمود کشورگشای‌ ز کس گر نترسی بترس از خدای‌ که پیش از تو شاهان فراوان بدند همه تاجداران کیهان برند(الخ)

شروع می‌شود از پایه و اساس نیمه مجعول است.نیمه مجعول است زیرا بسیاری از ابیات‌ آن در واقع سرودهء فردوسی است اما فردوسی این ابیات را بعنوان هجو محمود نسروده‌ است بلکه ابیاتی است که در سراسر شاهنامه بصورت پراکنده در مورد شاهان یا پهلوانان‌ دیگری وجود دارد و شخص یا اشخاصی غیراز فردوسی اینها را از متن شاهنامه برون‌ آورده،بهم پیوسته‌اند و با سرودن بعضی ابیات سست بهم مرتبط ساخته و هجومنامهء معروف را از آن بوجود آورده‌اند.این مطالب را هم مرحوم مینوی وهم مرحوم سعید نفیسی‌ سالهاست که نوشته‌اند و بر اهل فن روشن کرده.[3]امّا موضوع این مقاله تنها مضمون سه‌ بیت این هجومنامه است و این ابیات اینهاست:

اگر شاه را شاه بودی پدر به سر برنهادی مرا تاج زر و گر مادر شاه بانو بدی‌ مرا سیم و زر تا به زانو بدی‌ پرستارزاده نیاید بکار اگر چند دارد پدر شهریار

نگارنده خواهد کوشید که دو نکته را طی این مقاله نشان دهد:اول این‌که این ابیات

هجومنامه تحت‌تأثیر ابیات مشابهی در زندگینامهء عامیانهء فردوسی که در قصص رایج در افواه مردم ایران یافت می‌شود سروده شده است.دوم این‌که آن ابیات مذکور عامیانه نیز بنوبهء خود تحت‌تأثیر یک افسانهء معروف و موجود در فولکور بسیاری از کشورها که طبق آن‌ شاعری،شاهی را به حرامزادگی(یا به نانوازاده بودن)منسوب می‌کند ساخته‌شده است. موتیف شمارهء j 816.2 یعنی موتیف کسی را نانوازاده خواندن در متونی بسیار قدیمیتر از متون فارسی‌ای که هجومنامه را دربر دارند یا بدان اشاره می‌کنند یافت می‌شود و فی الواقع در ادبیات عامیانه و ادبیات کلاسیک شرقی و غربی سابقهء درازی دارد.و امّا قبل از پرداختن به اصل موضوع باید یادآوری شود که متن هجومنامه بدو موضوع در باب‌ سلطان محمود اشاره می‌کند و بدین وسیله او را موردتوهین و هجا قرار می‌دهد.اول آن‌ که شاه،شاهزاده نیست و پدرش غلام یا«پرستاری»بیش نبوده است.دوم آن‌که چون‌ شاه غلامزاده است،دست‌ودلبازی شاهزادگان واقعی را هم ندارد و به دلیل بی‌اصل و نسب بودن خود،زحمت شاعر را بجای طلا،با نقره پاداش می‌دهد و نسبت به او تنگ‌ چشمی نشان می‌دهد.[4]

در داستانهای عامیانهء ایران که هنوز در افواه مردم سایر است از هجومنامهء فردوسی بر محمود مکرر سخن رفته است و ابیاتی با مضمونی قریب به مضمونی چند بیت مذکور هم‌ آمده است،ولی در همهء داستانها شاه بجای«پرستارزاده»خوانده شدن«نانوازاده» نامیده شده است.مثلا در متن روایتی که در سال 1354 از یک کارگر کتابفروش 38 ساله در گذر جمع‌آوری شده است می‌خوانیم:

اگر مادر شاه بانو بدی‌ مرا سیم و زر تا بزانو بدی‌ همانا که تو نانوازاده‌ای‌ بهای یکی نان به من داده‌ای

(انجوی،1976:18)

در روایتی از یک کشاورز 81 ساله از همایونشهر اصفهان که در فروردین 1354 جمع‌آوری شده می‌گوید:

اگر مادر شاه بانو بدی‌ مرا سیم و زر تا بزانو بدی‌ همانا که شه نانوازاده است‌ بجای طلا نقره‌ام داده است

(انجوی،1976:23)

روایات بیضاء شیراز و قلعهء بابا خان ملایر،بیت دوم را بترتیب به صور زیر آورده‌اند:

یقینم که شه نانوازاده است‌ بجای طلا نقره‌ام داده است

(نجوی،1976:32)

گمانم که شه نانوازاده است‌ بهای لب نان به من داده است

(انجوی،1976:33)

در سه روایت بنقل از سه کشاورز شست و یک ساله،چهل و دو ساله،و پنجاه و پنج‌ ساله از اهالی فروتقهء کاشمر مضمون بیت موردبحث تنها به نثر گفته شده است: «فردوسی که دید پادشاه بخیلی کرده است شعر هجوی درست کرد و برای سلطان محمود فرستاد و فرار کرد رفت به طوس.سلطان محمود وقتی شعر را خواند دید فردوسی به شعر گفته است که تو نانوازاده هستی و بهای یک ته نا؟؟نان یعنی قرص نان‌]به من‌ داده‌ای»(انجوی،1976:36).

روایتی از یک کشاورز 61 ساله اهل مقصود بیک شهرضا-در نزدیکی اصفهان- دو بیت موردبحث را بصورت زیر ضبط می‌کند که:

اگر مادرت شهربانو بدی‌ مرا سیم و زر تا به زانو بدی‌ گمان می‌رسد نانبازاده‌ای‌ بجای طلا نقره‌ام داده‌ای

(انجوی،1976:41)

چنان‌که ملاحضه می‌شود در همهء این روایات سلطان محمود نانوازاده یا نانبازاده‌ خوانده شده است.پس از این‌که سلطان از اشعار شاعر درباب نانوازاده خوانده شدن خود مطلع می‌گردد بفکر فرو می‌رود و بقول معروف«از خودش شک پیدا می‌کند.»برطبق‌ متن بسیاری از این روایات سلطان پیش مادرش می‌رود و با تهدید یا با الحاح از او حقیقت اصل و نسب خود را جویا می‌گردد.مادر سلطان بالاخره اعتراف می‌کند و حقیقت حال بر سلطان کشف می‌شود.پاسخهای مادر سلطان در داستانهای مختلف با هم فرق می‌کند،اما مضمون همهء آنها یکی است.طبق بعضی از این داستانها مادر به‌ سلطان محمود می‌گوید که او هروقت حامله می‌شده دختر می‌زاییده است.بالاخره یک‌ بار شوهرش که می‌خواسته به سفر برود همسر حاملهء خود را تهدید می‌کند که اگر از سفر بازآمدم و دیدم که دوباره دختر زاییده‌ای تو و بچه را بضرب شمشیر خواهم کشت.زن‌ بیچاره بسیار ناراخت می‌شود و دست به دامن زن نانوای دربار،که او هم حامله بوده‌ است می‌شود و قرار می‌گذارند که اگر بچهء ملکه دوباره دختر از کار درآمد،آن را با بچهء زن نانوا که عادة پسرزا بوده است عوض کنند.ازقضا بچه،دختر از آب درمی‌آید و مجبور می‌شوند که آن را به زن نانوا بدهند و نوزاد او را که پسر بوده است از او بگیرند (یعنی موتیف k 1921.2 تعویض بچه‌ها).مادر سلطان محمود به فرزندش می‌گوید که در حقیقت تو همان پسر نانوا هستی که فردوسی گفته است(انجوی،

1976:18-19؛24؛32-33؛36-37).در یک دستهء دیگر از روایات مثلا روایات‌ ابهر زنجان،و صائین قلعه مادر سلطان محمود اعتراف می‌کند که بوسیلهء نانوایی اغفال‌ شده است(انجوی،1976:22).روایات بوشهر و همدان می‌گویند که مادر محمود اصلا دختر یک نانوا بوده است و به همین جهت فردوسی محمود را نانوازاده می‌خواند (انجوی،1976:22).یک روایت از گلپایگان هست که طبق آن سلطان محمود پس از دیدن شاهنامه حواله‌ای به فردوسی می‌دهد که بوسیلهء آن،وی می‌توانسته است نان‌ موردنیاز خود را تا آخر عم از یک دکان نانوایی بگیرد(انجوی،1976:16)و به این‌ مناسبت شاعر سلطان را نانوازاده می‌خواند.در همهء این روایات موتیف« j816.2 :شاعر شاه را نانوازاده می‌خواند»یا« j1661.1.2 :نتیجه‌گیری:شاه حرامزاده است»که‌ بنوبهء خود با تیپ داستانی شمارهء 655*که در تیپولوژی داستانهای عامیانهء aarne-thompson آمده است و با تیپ شمارهء 500 در index exemplorum مربوط است( tubach,1981 ).

قبل از این‌که به بررسی تاریخ این موتیف یعنی« j.816.2 :شاعر شاه را نانوازاده‌ می‌خواند»بپردازیم لازم است دو نکته را متذکر شویم.اول آن‌که یک داستان‌ فولکوریک که به فرهنگ غیرکتبی مردم تعلق دارد در هرجا و هردوره‌ای که باشد دارای دو صفت است:اول آن‌که خالق اصلی داستان یعنی کسی که برای اولین بار این‌ داستان را بوجود آورده است شناخته نیست.دوم آن‌که داستان حتما روایت متعددی‌ دارد.برای مثال اگر داستان آقا موشه و خاله سوسکه را در نظر بگیریم می‌بینیم که این‌ حکایت معروف که تقریبا همهء ایرانیان آن را شنیده‌اند این دو صفت را داراست.یعنی‌ اولا کسی نمی‌داند که نام و نشان خالق این داستان چیست،ثانیا در هر محلی که‌ تعدادی ایرانی اصیل وجود داشته باشند،چندین روایت مختلف از این داستان که در جزئیات باهم اختلاف دارند و در کلیات یکسانند می‌توان از افواه ایرانیان جمع‌آوری‌ کرد.هجونامهء الحاقی به شاهنامهء فردوسی هم همین دو صفت را داراست.یکی این‌که‌ خالق اولیه‌اش معلوم نیست و هرکس بتناسب ذوق خود بیت یا ابیاتی به آن افزوده است‌ یا از آن کم کرده و یکی این‌که برطبق قدیمیترین متونی که از آن ذکری کرده‌اند و همچنین طبق اطلاعات مذکور در منابع جدیدتر،در واقع هجونامه‌ها از حیث توالی و تعداد ابیات،و ساخت با یکدیگر متفاوتند،یعنی هجونامه،روایات متعددی نیز دارد.بنابراین، براساس موجود بودن این دو صفت بارز مطالب فولکلوریک در هجونامه،می‌توان آن را در زمرهء«فولکلور»شمرد.پس نادرست نیست اگر فرض کنیم که این هجونامه یا حداقل این چند بیت موردبحث ما براساس یک اصل و منشأ فولکلوریک یا شفاهی سروده شده‌ است و نه یک اصل ادبی.در واقع آقای متینی سالهای پیش ثابت کرده‌اند که بیوگرافیت‌ های فردوسی افسانه‌های عامیانهء رایج دربارهء او را اساس کار خود قرار داده با تغییر آنها بصورت ادبی زندگینامه‌ای مجعول از برای این شاعر بزرگ درست کرده‌اند(متینی، 1978).بنابراین به نظر نگارنده ابیات«پرستارزاده نیاید بکار…»و«اگر شاه را شاه‌ بودی پدر…»تحت‌تأثیر حکایات عامیانه‌ای که در آنها شاعری،شاهی را که به او صلهء کم‌بهایی می‌دهد نانوازاده می‌خواند درست شده است.یعنی اصل مصراع«همانا که‌ شه نانوازاده است»یا چیزی شبیه به آن بوده است.

و امّا دربارهء موتیف شمارهء j 816.2 :«شاعر پادشاهی را نانوازاده می‌خواند».این‌ موتیف چنان‌که گذشت مستقل از فردوسی و محمود در ادبیات شفاهی و کتبی ملل‌ مختلف موجود است.ساختمان این موتیف با موتیف شمارهء j1661.2.2 :«نتیجه‌ گیری:شاه حرامزاده است»متشابه و مربوط است.یکی از نویسندگان قرون وسطای‌ اروپایی بنام bonaventure des periers در کتابی بنام nouvelles recreations حکایتی دربارهء امپراطور رومی gaius octavius augustus و شاعر بزرگ رومی vergil آورده است که مضمونش به حکایت محمود و فردوسی‌ شباهت بسیاری دارد.[5]متن حکایت بقرار زیر است:«آورده‌اند که ویرجیل امپراطور آگوستس را به این دلیل که در اوایل کار همیشه به او نان صله می‌داده است نانوازاده‌ خوانده است.وقتی که آگوستس از این مطلب و هجو و یرجیل آگاه می‌شود بجای‌ عصبانی شدن می‌خندد و از آن ببعد شاعر را با اهدای هدایای گرانبها می‌ستاید.» ( hassell,1957:76 ).دو منبع دیگر یعنی comparetti و diehl همین حکایت را از قول‌ donatus بیوگرافیت رومی و یرجیل در همان دوران امپراطوری روم ذکر کرده‌اند. ( comparetti,1895:354-54;diehl,1911:2-3 27-28 ).با آن‌که روایتی‌ از این حکایت ابتدا در یک نسخهء متعلق به قرن 15 میلادی یافت شده است‌ امّا خود داستان حتما در حدود اواخر قرن سیزدهم میلادی و شاید هم زودتر به منابع کتبی‌ اروپایی وارد شده است( hassell.1957:80 ).در واقع طبق تحقیقات d”ancona و dunlop و gaster این داستان و یرجیل و آگوستس اولین بار د راروپا در مجموعه‌ای‌ بنام gemo novelle amiche که در حدود 1280 1300 میلادی نوشته شده‌ است و سپس در یک کتاب اسپانیولی بنام libro de los examplos که در حدود سالهای 1400 تا 1412 میلادی تحریر شده،ذکر گردیده است ( d”ancona,1912:ii:88-90 و قس dunlop,1888:ii:45-47 همچنین( gaster, 1924:63 and 195 ).همهء این علماء متفق القولند که این داستان اصلی شرقی دارد و باید از شرق وارد جامعه و بالاخره ادبیات اروپایی شده باشد( hassell,1957:78 ).و اما اگر داستانی بتواند در حدود سال 1280 میلادی وارد متون غربی شود،این داستان‌ باید بقطع یقین مدت مدیدی در افواه مردم غرب رایج بوده باشد و بقول معروف ابتدا در ادبیات شفاهی این مردم جای خود را باز کند و پس از آن‌که در ادبیات شفاهی جا افتاد و خصوصیات فرهنگی غربی را بخود گرفت(ازقبیل اسم قهرمانان اصلی داستان که باید از اصل شرقی به غربی گرانده شود و غیره)کم‌کم و بمرور زمان وجهه‌ای پیدا کند که‌ آن را قابل‌ذکر در ادبیات بدانند.پس دور نیست که این داستان حداقل یک قرن قبل از مدّون شدن در افواه تودهء اروپایی جاری و ساری بوده باشد.در این صورت تاریخ ورودش‌ به اروپا را حداکثر از حدود 1180 میلادی متأخرتر نمی‌توان شمرد.از طرف دیگر اصل‌ داستان شرقی است و در حدود 1180 میلادی به اروپا وارد شده است باید چند صد سالی هم پیش از این تاریخ در ادب و فولکلرور شرقی رایج باشد تا رفته‌رفته بتواند از طرق‌ معمول انتشر داستانهای شفاهی یعنی تجارت و تماسهای نظامی و دیگر انواع‌ ارتباطات فرهنگی میان اقوام،از فرهنگهای شرقی که زادگاه اصلی آنند به میان‌ توده‌های اروپایی راه یابد.در شرق هم مانند غرب این حکایت دو صورت داشته است. صورت اولیه که حتما شفاهی بوده و صورت ثانویه که کتبی بوده است.و باز در همان‌ فرهنگهای شرقی هم مدتی طول می‌کشد تا یک داستان عامیانه قابلیت درج در جنگها و مجموعه‌های ادبی را به نثر یا به نظم پیدا کند.با این حساب بیقین این داستان چند صد سالی هم در شرق بسربرده تا از افواه به متون راه پیدا کرده است.پس با احتیاط منطقی‌ حدود شایع بودن این داستان را در افواه مردم شرق می‌توان قرون نهم یا هشتممیلادی‌ تخمین زد.ناگفته نماند که روایتی از همین داستان در بعضی از نسخ عربی هزار و یک‌ شب که خود بر اصلی به زبان فارسی میانه( hazar afsanag )متکّی است موجود است که آن روایت را ریچارد برتن در یکی از مجلدات ترجمهء انگلیسی خود را الف لیله‌ و لیلة آورده است.خلاصهء متن آن حکایت بقرار زیر است:

سه حکیم به دربار پادشاهی می‌آیند.کسی برای پادشاه یاقوت بزرگ و بسیار نفیسی فرستاده بوده است.پادشاه به یکی از این سه تن رو می‌کند و می‌پرسد که«آیا به‌ نظر تو این یاقوت هیچ عیبی دارد؟»حکیم پاسخ می‌دهد که«بله،در میان این یاقوت‌ کرمی هست».6پادشاه تعجب می‌کند و از شدت کنجکاوی فرمان می‌دهد یاقوت را بشکنندو پس از شکستن یاقوت در میان آن کرم کوچکی می‌یابند.سپس حکیم به‌ پادشاه می‌گوید که وجود کرم را از گرمی یاقوت حدس زده بوده است.پادشاه که از ذکاوت حکیم مبهوت شده بوده است به وی مقداری نان به رسم انعام می‌بخشد.روز دیگر از حکیم دوم دربارهء اسب اصیلی که برایش پیشکش آورده بوده‌اند سؤال می‌کند و می‌پرسد که:«درنژاد این اسب چه می‌گویی؟»حکیم جواب می‌دهد که این اسب با شیر خر پرورده شده است(موتیف j 1661.1.5 )و می‌گوید که این مطلب را از دراز بودن گوشهای اسب کشف کرده است.از چوپان تحقیق می‌کنند و درستی حرف‌ حکیم دوّم هم ثابت می‌شود.این‌بار هم پادشاه به حکیم مقداری نان صله می‌دهد.از حکیم سوم در باب اصل و نسب پادشاه می‌پرسند.او جواب می‌دهد که شاه نانوازاده‌ است زیرا فقط می‌تواند با نان انعام بدهد مه با پول یا طلا که مرسومتر است.صحت گفتار حکیم سوّم هم در بازجویی از ملکهء مادر تأیید می‌شود.پادشاه طیّ سؤال از مادرش مثل‌ سلطان محمود در قصص عامیانهء ایرانی ملکه را به مرگ تهدید می‌کند و ملکهء مادر اقرار می‌کند که در جوانی با نانوای دربار رابطه برقرار کرده و پادشاه از تخمهء آن مردک‌ نانواست( burton.1887:17 ).با این حساب این موتیف j 1661.1.2 را،حداقل تا آن‌جاکه به مسألهء نانوازاده بودن محمود مربوط می‌شود می‌توان در محدودهء روایات سنتی‌ ایرانی که اساس هزار و یک شب را تشکیل می‌دهند قرار داد.ناگفته نماند که در بعضی‌ از متون هزار و یک شب بجای سه حکیم از یک حکیم نام برده شده است.

علی‌ایّ‌حال احتمال قریب به یقین هست که در حدود حدّاکثر قرون نهم یا هشتم‌ میلادی یا حتی بسیار زودتر از آن داستانی در باب روبرو شدن حکما یا حکیمی با پادشاهی بر سر زبانها بوده است.طبق این داستان حکیم از عمل پادشاه در صله دادن‌ به او و یارانش با نان حدس می‌زند که پادشاه حرامزاده یا از تخمهء یک نانواست.روایتی‌ از این حکایت شرقی(که چه بسا حتی اصل هندی داشته باشد اما نگارنده مدرکی در این باب نیافته است)بعدها یعنی در حدود قرن دوازده میلادی یا زودتر وارد فولکلور اروپا شده و بعدا به زندگینامه و ماجراهای مربوط به محمود غزنوی و فردوسی شده‌ بیتهای شفاهی آن به همین ترتیب وارد حکایات مربوط به محمود غزنوی و فردوسی شده‌ بیتهای هجونامهء کذایی را یعنی«اگر شاه را شاه بودی پدر(الخ)»ایجاد نموده یا حداقل‌ در ایجاد آنها نقش اساسی داشته است.اصل داستان اتهام شاعر به پادشاه حتم به نثر بوده و شاید بعدها به شعر عامیانه.این شعر عامیانه که طبق عروض اشعار فولکلوریک سروده شده بوده است کم‌کم بوسیلهء علمایی که زندگینامهء فردوسی را از حکایات شایع‌ در افواه سر هم کرده‌اند دستکاری شده،وزن صحیح عروضی بخود گرفته و در بیوگرافی‌های کتبی فردوسی گنجانده شده است.

اکثر ایرانی‌ها،چه باسواد و چه بیسواد،از وجود هجونامه مطلعند امّا بندرت‌ می‌توان ایرانیی را یافت که از ابتدا تا انتهای هجونامه را از حفظ داشته باشد.جالب‌ این‌جاست که باوجود حفظ نبودن همهء ابیات این هجونامه،کسانی که از وجود آن مطلعند دو سه بیت«اگر شاه را شاه بودی پدر…»و«پرستارزاده نیاید بکار…»و«اگر مادر شاه‌ بانو بدی…»را یا از حفظند و یا مضمون این ابیات را می‌دانند.این حقیقت بنظر نگارنده‌ مبین این است که محتوای این سه بیت حتما جزء سنّت فولکلوریک ایران است و به‌ همین جهت در اذهان مردم باقی می‌ماند و فراموش نمی‌شود.بطور یقین نمی‌توان گفت‌ که این ابیات شاه‌بیتهای هجونامهء فردوسی بر محمود هستند زیرا بیتهای دیگر هجونامه‌ مانند«ایا شاه محمود کشورگشای-ز کس گر نترسی بترس از خدای»یا«کف شاه‌ محمود والاتبار-نه اندر نه آمد سه اندر چهار»بمراتب از نظر فنون شعری بر ابیاتی که ذکر کردیم برتری دارند.بنابراین در یاد ماندن این دو سه بیت دلیلی بغیر از ارزش ادبی باید داشته باشد.این دلیل بنظر نگارنده تنها مربوط بودن مفهوم آنهاست با فولکلور غنی‌ ایران.

[1]. برای اطلاعات مفصل دربارهء همهء این حکایات مختلفی که در باب فردوسی و زندگی او در متون فارسی‌ مندرج است،نگاه کنید به متینی،1978.

[2]. دور نیست که نه‌تنها مناسبت داستان زندگی فردوسی با مضمون این دو بیت بلکه توافق کنیهء هردو شاعر یعنی ابو القاسم نیز در نسبت دادن دو بیت ابو القاسم عنصری به ابو القاسم فردوسی مؤثر بوده باشد.نگاه کنید به‌ مجموعهء مقالات عباس اقبال بکوشش دبیر سیاقی،و یادداشتهای قزوینی بکوشش ایرج افشار.

[3]. نگاه کنید به مجتبی مینوی فردوسی و شعر او.

[4]. می‌دانیم که پدر سلطان محمود یعنی سبگتگین(977-997 م)از غلامان برکشیدهء دربار سامانیان بود که‌ از سال(819-1005 م)در خراسان حکومت کردند.سبگتگین بتدریج در دستگاه سامانیان پیشرفت کرد و کارش از غلامی به حکومت خراسان کشید و حکومتش در خراسان مقدمهء پیشرفت و بالاخره سلطنت فرزندش محمود در آن خطّه‌ گردید.این‌که سلطان محمود در هجونامه«پرستارزاده»خوانده شده است اشارت به غلام بودن پدرش سبگتگین دارد.

[5]. آگوستس gaius octavius augustus پسرخواندهء ژولیوس سزار معروف است و بین سالهای 63 قبل از میلاد و 14 بعد از میلاد می‌زیسته است.و یرجیل هم همان شاعر بنام رومی یعنی publius virgilius maro می‌باشد که بین سالهای هفتاد تا 19 قبل از میلاد زندگی می‌کرده و کتاب حماسی معروف؟؟را به نظم ساخته‌ است.