روش پرورش و آموزش در فرهنگ قدیم و در مکاتب و مدارس قدیمه و هدف از آن
بسم الله الرحمن الرحیم
روش پرورش و آموزش در فرهنگ قدیم و در مکاتب و مدارس قدیمه و هدف از آن*[1]
پیشگفتار
یکی از دوستان دانشمند که در دانشگاه برکلی به تدریس زبان فارسی اشتغال دارند از نویسندهء این سطور-که در تاریخ نگارش این سطور در کالیفرنیا اقامت دارم- خواستند که دربارهء چگونگی تحصیل طالبان علوم در مدارس قدیمه و روش و هدف آنان و ادوار تحصیلی بر نهج قدیم،مقالهای بنویسم تا ایشان برای آگاهی محققان و دانشمندان غربی که دربارهء فرهنگ ایرانی کار میکنند و نسبت به این موضوع بیاطلاعند و دسترسی به مرجعی برای پژوهش ندارند،آن را به یکی از زبانهای زندهء روز برگردانند.
نویسنده،چون از پیش در این زمینه یادداشتهای مختصری در ایران فراهم کرده و سابقهء ذهنی داشتم و خود نیز برههای از دوران اولّیهء تحصیلی خود را به روش قدیم و در همان حجرات مدارس قدیمه و تلمّذ نزد استادان ادبیّات و سطوح برگزار کرده و هنگام تدریس در دانشکدههای حقوق و الهیات و ادبیات تهران و برخورد با دانشگاهیان و دانشجویان،در مدت متجاوز از سی سال متوجه شده بودم که بیشتر تربیتشدگان دورهء اخیر در فرهنگ جدید ایران،نیز از روش تحصیل در مدارس قدیم و در واقع از فرهنگ پیشین ایران ناآگاه و از پارهای اختصاصات و مزایا و گسترش و شکوفایی آن در برخی از قرون گذشته که شرایط مقتضی موجود بوده است بیخبرند،ازاینرو پیشنهاد آن عزیز (*)این مقاله در دو شماره از نظر خوانندگان ایراننامه میگذرد.
دانشی را از جان و دل پذیرفتم و باندازهء دانایی و توانایی خود در این راه گامی بر میدارم.امیدوارم باتوجه و عنایت خداوند متعال توفیق اتمام آن را پیدا کنم. آنچه را در این مقاله مینویسم بیشتر از مشاهدات و گاهی از مسموعات خودم در دوران زندگی تحصیلی خود پیش از سال 1310شمسی به سبک قدیم میباشد.و من اللّه التوفیق و علیه التکلان.
13 جون 1983 م-23 خردادماه 1362 ش-اول رمضان 1403 ق
کالیفرنیا-پیدمن-علی اکبر شهابی
در این گفتار پایهء پژوهش و گزارش بر روی دو موضوع اساسی نهاده شده است:
دورهها یا درجات سهگانهء تحصیلی:دورهء مقدماتی،دورهء سطح و دورهء خارج.
کیفیت تحصیل در مدارس قدیمه و وصفی از ساختمان و حجرات و مدرس و مسجد مدرسه و زندگی انفرادی یا اشتراکی طالبان علم در مدرسه و روابط اخلاقی معلّم و متعلّم و هدف آنان از تحصیل و تقسیم محصّلان به طلبه و بطله و اکثریت نوع دوم در هردوره و…
دورههای تحصیلی
طالبان علم که در عرف فارسی زبانیان به طلبه1شهرت دارند،اگر از همان آغاز سواد آموزی قصد ادامهء تحصیل و رسیدن به مقام اجتهاد و به تعبیر نادرست امروز«فارغ التحصیل شدن»میداشتند بایستی سه دوره یا درجهء تحصیلی را بپایان رسانند:
دورهء مقدماتی،دورهء سطح،و دورهء خارج.پیش از دورهء مقدماتی،سوادآموزی یا دورهء تهیه و آمادگی میبایست انجام یابد.اینک مختصری دربارهء سوادآموزی که مقدمهء دورهء مقدماتی است توضیح داده میشود،پس از آن بترتیب به شرح دورههای سهگانه میپردازیم:
سوادآموزی عمومی (مقدمهء دورهء مقدماتی)
سوادآموزی عمومی معمولا در جایی به نام مکتب یا مکتبخانه در نزد آموزگاری که عالبا زن فراگرفته میشد.
این زن در برخی از آن جمله در زادگاه نویسنده(تربت حیدری) به نام آتو[2]خوانده میشد.
آتوها علاوه بر تعلیم الفبا و قرآن و مختصری نظم و نثر سادهء فارسی و خلاصه اداره و نظم مکتب،در مجالس زنانه که برای سوگواری یا سرور برپا میشد،به خواندن مرثیه یا منقبت و مدیحه دربارهء پیشوایان دین میپرداختند و مجلس را،چنانکه مقصود صاحب مجلس میبود اداره میکردند.
در هریک از محلات شهر،بتناسب جمعیت و وسع و توانایی آنان برای فرستادن کودکان خود به مکتب،یک یا چند مکتبخانه و به همان تعداد آتو وجود داشت.
آتوی مکتب در محل خود جزء زنهای بنام و مورد احترام و اعتماد و مراجعهء اهل محل میبود.چون بسیاری از کسانی که بعدا دارای مقامات علمی یا بازرگانی یا کشاورزی یا هر مقام و شخصیتی در اجتماع شده بودند،مقدمات سوادآموزی،خاصّه تعلیم قرآن را- که به فراگرفتن و قراءت آن در آن زمان ارج بسیاری میدادند-نزد همان آتوها فرا گرفته بودند،ازاینرو همیشه حرمت آموزگار نخستین را بر خود لازم میشمردند و به آتوی پیشین خود همیشه خود را حقشناس نشان میدادند.این اخلاق نتیجهء پرورش درست و قدرشناسی از معلم بود که بیشتر مردم نسبت به معلمان گذشتهء خود بر وفق این جمله که از پیشوای دین رسیده و زبان بسیاری از سوادآموختگان بدان گویا میبود رفتار میکردند.جمله این است:من علّمنی حرفا،صیّرنی عبدا(هرکس یک سخن به من بیاموزد مرا بندهء خود کرده است).
روش سوادآموزی در مکاتب
عموما کودکان را از سن شش سالگی به مکتب میفرستادند و در نه سالگی دوران سوادآموزی در مکتب پایان مییافت.بچههای باهوش از پنج سالگی به مکتب میرفتند.شاگردان در مکاتب زنانه مختلط از پسران و دختران و از همه طبقات میبودند.
در دورهء نوآموزی نگارنده(حدود 1295 شمسی)روش تعلیم به نوآموزان بدینگونه آغاز میشد.هر نوآموزی جزوهء کوچکی را که مشتمل بر الفبا و یا چند سورهء کوچک از قرآن چاپ شده بود تهیه میکرد و با خود به مکتب میآورد.در چگونگی تنظیم جزوه و روش تعلیم،بتناسب آن زمان و محدود بودن اطلاعات و روشهای آموزشی،در نتیجهء تجربه و ممارست و علاقهمندی،نکات تربیتی و حسن ذوق و سلیقه بکار برده شده بود تا نوآموزان با تحریک و شادی و رغبت به فراگرفتن وادار شوند.
نخستین روزی که نوآموز به مکتب میرفت،یکی از اولیای او نیز همراه میبود و هدیه و شیرینی هم به مبارکی آغاز سوادآموزی به مکتب میآوردند و به آتو میدادند.هر نوآموز متناسب با وضع زندگی خود،قالیچهء کوچک و مستعمل یا پلاس و تخته پوست و زیلو و خلاصه زیرانداز کوچکی از خانه میآورد و هرکدام آن را روی زمین خاکی خانه پهن میکرد و بر روی آن مینشست.همهء نوآموزان در یک اطاق در کنار هم مینشستند.آتو هم در گوشهء بالای اطاق بر روی مسند خود مینشست و چند ترکهء چوب نازک در پیش رویش گذارده شده بود.«فلکه»[3]ای هم در گوشهای از اطاق برای مجازات شاگردان شریر بچشم میخورد.اگر پسری مستحق مجازات میشد پاهایش را به فلک،و اگر دختری بنا بود مجازات شود دستهایش را در فلک میکردند و چند ترکه میزدند.
آتو یکی از شاگردان بزرگتر و باهوشتر را که در درس از دیگران پیش بود به نام «خلیفه»انتخاب میکرد که به نوآموزان تازه وارد یا عقبمانده کمک و در غیاب او از بچهها مراقبت کند.
چون در آن اوقات،در خانهء بیشتر مردم متوسط و کشاورزان و پیشهوران، کارگاههای کوچک پارچهبافی بنام«فرت»وجود داشت و پارچههای پوشیدنی و مورد نیاز افراد خانواده از همان کارگاهها فراهم میشد،در گوشهء اطاق درس نیز گاهی فرتی برپا بود و خود آتو یا دختران و بستگان وی پشت دستگاه مینشستند و صدای ابزار بافتنی در فضای اطاق درس طنینانداز بود و گوش بچهها را نوازش میداد!و با آوای دسته جمعی آنان که حروف و کلمات یاد گرفته را با آهنگ موزونی بلند تکرار میکردند در هم آمیخته میشد.
جزوهء چاپی الفبا بدینگونه تنظیم شده بود.در بالای صفحهء اول جزوه پس از بسم الله الرحمن الرحیم،این عبارت به خط درشت نوشته شده بود:هو الفتّاح العلیم(خداوند گشاینده درها و بسیار داناست)پس از آن این شعر متناسب فارسی بچشم میخورد:
اوّل کارها به نام خدا بس مبارک بود چو فرّ هما
آنگاه تمام 28 حرف الفبا از«ا»تا«ی»بترتیب پشتسرهم نوشته شده بود.این الفبا چون ابتدا برای فراگرفتن قرآن کریم آموخته میشد،حروف مخصوص زبان فارسی (پ،چ،ژ،گ)در آن آورده نشده بود.پس از فراگرفتن قرآن هنگام تعلیم کتابهای فارسی آن حروف نیز آموخته میشد.
روش تعلیم الفبا در مکاتب
با روشهای گوناگونی که از ابتدای فرهنگ جدید در دبستانها برای تعلیم الفبا متداول گردید و در آغاز،برخی از آنها کشور عثمانی آن زمان و بعضی از کشورهای دیگر تقلید شده بود(از قبیل الف بصدای بالا و پایین و…)و تاکنون تطور بسیار در آن راه یافته و رو بتکامل رفته است،باید منصفانه اذغان کرد که تعلیم الفبا به روش قدیمی سادهتر و سریعتر انجام مییافت و آن همه تصنع و تکلّف و پیچیدگی که در روشهای نو پیدا شد در آن روش مستقیم و اصیل وجود نداشت.در مکاتب قدیمی که غالبا آموزندهء الفبا معلوماتش از حدود قراءت قرآن و خواندن برخی کتب فارسی تجاوز نمیکرد،نه استاد آموزنده شکایتی از دشواری تعلیم الفبا میداشت و نه به نوآموز تلقین شده بود که فراگرفتن الفبا کاری دشوارست،در صورتی که در فرهنگ نو یکی از مسائل مشکل،تعلیم الفبا در دبستان میبود.
از اشتباهات بزرگ برخی از پیشگامان فرهنگ نو این بود که در آغاز پیدایش دبستان و دبیرستان به روش جدید،بسیاری از رسوم و روشهای سودمند قدیمی در آموزش و پرورش را طرد کردند و ناچار شدند خود روشهای تازهای یا اختراعی یا تقلیدی برگزینند که چون هنوز آزمایش نشده بود،نقائص بسیار داشت چنانکه برای همین تعلیم الفبا که در روش قدیم کاری بسیار ساده و بیاشکال بود،متخصصان تعلیم و تربیت جدید آن را بسیار دشوار نشان دادند و پیوسته مدعیان تخصص روشهای گوناگونی به دستگاه آموزش و پرورش کشور ارئه میدادند و اولیای امور نیز آنها را به آموزگاران توصیه میکردند.پس از سالها که مسؤولان امور آموزش و پرورش کشور و آموزگاران در این امر ساده دچار سرگردانی شده بودند برخی از فرهنگیان باتجربه و علاقهمند،متوجه شدند که روش قدیمی تعلیم الفبا بر اثر تجربهء هزار ساله و اصالت آن بسیار ساده و متناسب با فهم و ذوق نوآموز ایرانی است،ازاینرو کوشش کردند که تا اندازهای روش قدیم را زنده کنند.
در مکاتب قدیمی تعلیم الفبا بدینگونه آغاز میشد:
نخست اسامی کامل 28 حرف الفبا از الف تا ی(الف،ب،ت،ث،جیم…تا آخر) به نوآموز از روی جزوهء چاپی بخشبخش و ترتیب آموخته میشد.استاد با آوای بلند هر حرفی را چند بار روشن ادا میکرد و نوآموز همدرس،همگی باهم و با آهنگی موزون و با حرکات سر و تن و گردن و خموراست شدن،آن حرف را چند بار تکرار میکردند.
پس از یاد گرفتن حرف اول،حرف دوم و سیم را تا آخر بطریق تمرین و تکرار میآموختند.
در تعلیم حروف،همان شکل کامل هر حرف مورد آموزش قرار میگرفت و از تکثیر علامات بعنوان شکل اول و شکل وسط و شکل آخر،درابتدای تعلیم سخنی بمیان نمیآمد.اشکال اوّل و وسط و آخر در ضمن ترکیب کلمات خودبخود فراگرفته میشد.
پس از آنکه نوآموز تلفظ و اشکال حروف را بخوبی یاد میگرفت،علامات حرکات و سکون و تنوین و ضوابط دیگر به وی آموخته میشد.در جزوهء چاپی در زیر و زبر خطی افقی علامات بدینگونه نوشته شده بود:
(به تصویر صفحه مراجعه شود) نوآموزان پس از آنکه نامهای علامات را از آتو یاد میگرفتند همگی بلند و با آوای موزونی نام علامات را باهم بدینگونه تمرین میکردند:
«یک زبر،یک زیر،یک پیش،دو زبر،دو زیر،دو پیش،جزم،الف همزه، تشدید،مدّ کشیده،یا علی مدد!»
پس از فراگرفتن الفبا و حرکات و ضوابط،تعلیم حروف الفبا با حرکات آغاز میشد بدینگونه:ا،ب،ت،تا آخر و کودکان پس از شنیدن از استاد همگی باهم چنین میخواندند:الف زبر،ا،ب زبر،ب تا آخر.پس از آن،حروف با حرکت زیر خوانده میشد:الف زیر،ا،ب زیر،ب تا آخر.سپس با حرکت پیش:الف پیش،ا،ب پیش،ب تا آخر.
چون آموختن حرکات ساده و مفردپایان مییافت آتو به تعلیم حرکات مرکب یعنی اقسام تنوین بمنظور آموختن قرآن میپرداخت بدینگونه:
ا،با،تا،تا آخر و ا،ب،ت،تا آخر و ا،ب،ت،تا آخر و کودکان پس از یاد گرفتن تلفظ،همگی همآوا چنین میخواندند:الف دو زبر،ا(ان)،ب دو زبر،با(بن)،ت دو زبر،تا(تن)تا آخر،و الف دو زیر،ا(ان)،ب دو زیر،ب(بن)،ت دو زیر،ت(تن) تا آخر،و الف دو پیش،ا(ان)،ب دو پیش،ب(بن)،ت دو پیش،ت(تن)سپس هر حرفی را با سه تنوین بدینگونه با آوایی موزون ادا میکردند:
الف دو زبر،انّ،دو پیش،انّ،دو زیر،ان،ب دو زبر،بنّ،دو پیش،بنّ،دو زیر،بنّ،تا آخر…
پس از اینکه حرکات و تنوین آموخته میشد و شاگردان بواسطهء تکرار و تمرین آنها را خوب یاد میگرفتند،هریک از حروف الفبا با یکی از حروف صدادار نرم(الف)
ترکیب و بدینگونه تعلیم میشد:الف،الف،آ.ب الف،با.ت الف،تا،تا آخر.
چون آموختن این بخش هم پایان مییافت،برای آنکه نوآموزان حروف را بخوبی بشناسند و طوطیوار فرانگیرند،حروف الفبا را درهم میریختند و آنها را بترتیب الفبای ابجدی درمیآوردند بدینگونه:ا ب ج د ه و ز ح ط ی ک ل م ن س ع ف ص ق ر ش ت ث خ ذ ض ظ غ لا[4]
روش تعلیم این الفبا بدینگونه بود که شاگردان همگی با آوای شیرینی از حروف در هم ریخته سؤال میکردند:«ای الف سرگردون ب را در کجا داری؟بعد همه«خط بر»[5]خود را روی ب میگذارند و همآوا پاسخ میدادند:«انه ب(این است ب). آنگاه نوبت به ب و ت میرسید که:«ای ب سرگردون ت را در کجا داری؟)و باز نوک خطبرها همه بر روی ت قرار میگرفت و آوای«انه ت»(این است ت)از همه بلند میشد.به همین ترتیب تا آخر حروف الفبا.
حرف«لا»که در الفبای معمولی پیش از«ی»و در الفبای ابجدی در آخر آورده میشد.جزء حروف 28 گانه بحساب نمیآمد بلکه فقط برای نشان دادن شکل و تلفظ الف نرم و مصوّته است که چون همیشه ساکن است،هیچگاه در اول کلمات دیده نمیشود بلکه یا در وسط یا در آخر کلمات قرار میگیرد مانند:باد و هوا.شاید یکی از علل انتخاب حرف ل برای نشان دادن علامت الف نرم این باشد که در این کار معاملهء بمثلی انجام یافته است زیرا در میانهء نام«ا»(الف)ل واقع شده است،ازاینرو برای نشان دادن علامت الف مصوته آن را در میان«ل»قرار دادهاند بدینگونه«لا»و آن را چنین تلفظ میکردند:لام الف،لا.
برای فرق میان الف نرم و الف زمخت یعنی همزهء اول کلمات که آن را نیز الف میگویند،در مواردی که احتمال اشتباه میرفت از دومی به«الف همزه»(ا)تعبیر میکردند.
آغاز آموختن قرآن کریم
پس از اینکه مقدمات اولیه یعنی آموختن و شناختن حروف و حرکات و سکون و ضوابط پایان مییافت،تعلیم قرآن کریم آغاز میشد نخستین سورهء درس سورهء کوتاه فاتحه
(الحمد لله ربّ العالمین)
انتخاب شده بود.پس از آن سورههای کوچک دیگر که جمعا در جزوهای به نام عمّ جزء(چون تا سورهء نبأ(عمّ)را داشت)جمعآوری شده بود کمکم آموخته میشد تا عمّ جزء تمام شود.پس از تعلیم سورههای کوچک،نوبت،به سورههای بزرگ میرسید.
نوآموزان باهوش و استعداد معمولا در شش یا هفت ماه و نوآموزان متوسط،کموبیش در یک سال و کماستعدادان و تنبلها در مدتهای دراز(یا هیچگاه)تمام قرآن را فرا میگرفتند،و دشواری خاصّی در تعلیم خط و زبان فارسی و عربی نه برای آموزنده و نه برای نوآموز وجود نداشت.
تعلیمدهندگان قرآن عموما زنانی بودند که سواد خودشان از همان خواندن قرآن و برخی کتب سادهء فارسی بیشتر نبود و بیشتر آنان نوشتن نمیدانستند.
در فرهنگ جدید که در دبستانها جزء برنامهء تعلیمات دینی چند سورهء کوچک و آیات سادهء قرآن گذارده شده بود،بر اثر پارهای تلقینات سوء و آشنا نبودن آموزگاران به روش تعلیم قرآن،این درس از مشکلترین کارهای آموزگاران میبود.گاهی برخی از مغرضان برای نشان دادن اشکال تعلیم قرآن،در نوشتههای خود آیاتی از قبیل
فسیکفیکهم اللّه
را مثال میآوردند که چگونه چنین کلمات دشواری را به کودکان معصوم یاد بدهند؟در صورتی که یک زن عامی همان کلمات را با تمام قرآن در مدت شش ماه با روش ساده به کودکان میآموخت بی آنکه گمان کند کار دشواری انجام داده است[6].پس از فرا گرفتن قرآن و موافق اصطلاح معمول مکتبخانهها،پس از ختم قرآن مجید،چند کتاب کوچک و سادهء فارسی به نظم یا به نثر که مشتمل بود بر اصول و فروع و پایههای نخستین دین و دستورات آموزندهء اخلاقی و قصّههای شیرین مذهبی از قبیل:عاق والدین،ترجمهء برخی از کلمات قصار علی علیه السلام(صد کلمه)،به عروسی رفتن فاطمهء زهرا ع و مکتب رفتن حسنین به نوآموزان تعلیم میشد و سوادآموزی عمومی در همینجا خاتمه مییافت.بیشتر کودکان،خاصّه فرزندان طبقات پیشهور و کشاورز و بیبضاعتان، پس از اتمام دورهء کوتاه مکتب نخستین به تحصیلات خود خاتمه میدادند.پسران دنبال کارهای خانوادگی و کمک به پدر میرفتند یا پدر آنان را برای فراگرفتن یکی از صنایع آن روز از قبیل:نجارّی،آهنگری،مسگری،زرگری،بنّایی،قالیبافی،نمدمالی،چاقو سازی و غیرها نزد استادی بعنوان شاگردی میگذارد تا هم صنعتی فراگیرد و هم کمکم مخارج زندگی خود را بدست آورد.
دختران،پس از اتمام این دوره در خانه به کارهای خانهداری و عموما به فراگرفتن کارهای هنری مخصوص زنان از قبیل:گلدوزی،خیّاطی،بافندگی،قالیچهبافی، پارچهبافی بوسیلهء دستگاههای کوچک بافندگی که در بیشتر خانههای کشاوزران و پیشهوران وجود داشت و در برخی شهرهای خراسان«فرت»نامیده میشد،میپرداختند و علاوه بر اینکه بسیاری از پارچههای پوشیدنی موردنیاز خود و افراد خانواده را فراهم میساختند پارهای از آنها را از قبیل:جوراب،دستکش،دستمالهای ظریف ابریشمی و چادرهای پیچازی و رنگین ابریشمی و کچین که لحاف را در آن میپیچیدند و به نام چادر شب رختخواب معروف بود و کلاه و عرقچین و پارچههای گلدوزی تزیینی و سایر لوازم زندگی،بوسیلهء دلالهای زنانه که به خانهها برای فروش و عرضهء اینگونه متاعها رفت و آمد داشتند یا بوسیلهء کسبهء بازار بفروش میرساندند و کمکی به مخارج خانه میکردند.معمولا دخترهای طبقهء متوسط در همین دوره که باصطلاح«دختر در خانه» میبودند بخشی از جهیزیّه خود را از کارهای دستی یا از پول فروش آنها فراهم میساختند.
از میان نوآموزانی که دورهء سواد آموزی را بپایان میرسانیدند عدهء کمی بسبب علاقهء به درس خواندن و داشتن توانایی مالی یا بواسطهء آنکه از خاندان علمی و روحانی میبودند یا بجهت آنکه خانوادهء آنان علاقه و آرزو داشتند که فرزندشان ملاّ شود،پس از سوادآموزی دورهء مقدماتی میشدند.
این نکته در پایان این قسمت شایستهء یادآوری است،که خانوادههای درس خوانده و بامعلومات چه از روحانیون و چه از سایر مردم،در تربیت و تعلیم چه بطور مستقیم که خود پدر یا برادر بزرگتر از طریق آوردن مربّی و معلم به خانه کمک بسیاری به تعلیم و تربیت فرزندان میکردند.«…پارهای از حساب یعنی«خلاصة الحساب»مرحوم شیخ بهائی و بخش از شرائع و شرح لمعه را در خدمت والد ماجد بزرگوارم خواندم…»[7]
1-دورهء مقدماتی
معلم دورهء مقدماتی معمولا محل کار خود را در یکی از حجرههای مدارس قدیمه قرار میداد و آموزشگاه او به نام مکتب7که در دورهء سوادآموزی نیز همان نام را داشت خوانده میشد.
در سابق که هنوز فرهنگ عمومی منحصر به معارف قدیمی و محل تحصیل مدارس قدیمه میبود در هر شهری بتناسب بزرگی و جمعیت چندین مدرسه وجود داشت و برخی از آنها دارای ساختمانهای بسیار باشکوه و محکم میبود و پیوسته بوسیلهء مردم خیّر ومتمکّن بر تعداد آنها افزوده میشد.در بیشتر دهستانها نیز یک یا چند مدرسهء کوچک برای تعلیم و تعلم طالبان علم ساخته بودند.
وضع و روش تعلم در دورهء مقدماتی
مکتبهای دورهء مقدماتی را معمولا یک نفر اداره میکرد و این معلم اگر سیّد بود در زادگاه نویسندهء این سطور او را«جناب آقا»و اگر سیّد نبود او را«جناب آخوند»خطاب میکردند.
در هر شهری که چند تن معلم مکتبدار برای تعلیم مقدمات وجود داشتند،یکی دو تن از آنمیان شهرت به حسن تعلیم و حسن خلق و پرهیزکاری میداشتند.از جمله در محل ما سیّد بزرگواری بود که به جناب آقا یا آقای مشلول شهرت داشت(چون از هردو پا فلج و زمینگیر بود).این مردپارسا و پرنیرو در حدود دو نسل از مردم زمان خود را مقدمات آموخته و به آداب و اخلاق پسندیده پرورش داده بود.
نگارندهء این سطور و همهء افراد ذکور خانواده نزد همین معلم روحانی مقدمات را آموختیم.مرحوم پدر بزرگوار دانشمندم رضوان اللّه علیه نیز در حدود سی سال پیش از زمانی که نگارنده نزد وی تلمذ میکردم،نحو و صرف را نزد همین استاد جلیل القدر فرا گرفته بوده است.اینک برای اینکه جوانان امروز بدانند در زمانی که بظاهر نه نامی از فرهنگ بود و نه این همه دستگاههای گسترده و بودجهء فراوان وجود داشت،اینگونه معلمان روحانی و پرهیزکار و باایمان و فعال در گوشه و کنار این کشور وجود داشته است،مختصری از خاطرات و مشاهدات پدرم را دربارهء این معلّم و مربی واقعی در اینجا میآورم:«مقدمات را تا حدود دوازده سالگی در تربت،نحو و صرف و قراءت را در نزد مرحوم سیّد جلیل آقای سیّد محمود که از پا علیل یعنی بکلی مشلول و زمینگیر بود بطور کامل خواندم.سیّد مذکور در حقیقت آیت بارزهای از آیات الهیه بود.با آن حال مقدمات و قراءت را تحصیل بلکه تا حدی تکمیل کرده و در سطح فقه هم تا اندازهای زحمت کشیده بود…در زهد و تقوی کمنظیر بود و با نهایت اقتصاد از همان حق التعلیم اعاشه مینمود و غالبا کسر بودجهء معاش را از طریقهء عمل صحّافی جبران میکرد و در عین حال تا آخر عمر که معمّر هم شد دست از تعلیم و تعلم برنداشت و با آن حال شاید پانزده بار توفیق زیارت عتبات عالیات یافت.رحمة اللّه علیه.»[8]
شاگردان این مکاتب همه پسر بودند و در یک اطاق و گاهی در دو اطاق به هم پیوسته روی زمین بر فرش خود مینشستند.معلم نیز در گوشهای روی فرش یا تخته پوستی نشسته بود.معلم ما-مرحوم آقای مشلول-چون در ساعات فراغ به کار صحّافی و شیرازهبندی کتب میپرداخت،میز چوبی کوچک و کوتاهی در پیشش قرار داشت.
شاگردان تازهوارد معمولا در جلو و نزدیک معلم مینشستند و درس تازه را فرا میگرفتند.شاگردان دیگر نیز مشغول تمرین و تکرار درس بودند و مشکلات خود را از «جناب آقا»میپرسیدند.
یکی از شاگردان باهوشتر و قدیمیتر بعنوان خلیفه،دستیار بود و به شاگردان ضعیف و عقبمانده کمک میکرد.
وضع تربیت در فرهنگ نو و کهنه
یکی از موارد تمایز میان فرهنگ قدیم و جدید موضوع مهم و اساسی پروش است، چه در خانوادهها،نخستین پایگاه تربیت و چه در آموزشگاهها که باید کانون تربیت باشد.
تربیت در آموزشگاه
در فرهنگ جدید از همان آغاز پیدایش تمام توجه به«آموزش»معطوف شد و به همین سبب در اصطلاح و تعبیر هملفظ تعلیم(آموزش)بر کلمهء تربیت(پرورش)پیشی گرفت «تعلیم و تربیت»که بعدا«آموزش و پرورش»شد.
وضع این اصطلاح بخوبی حاکی از طبع و اندیشهء گردانندگان فرهنگ نو بود.نتیجهء این تفکر و رفتار این بود که در آموزشگاهها به مسائل اساسی تربیتی یعنی آموختن و عادت دادن نوآموزان به امور مربوط به زندگی فردی و اجتماعی از قبیل:مسائل بهداشتی، اخلاقی،اقتصادی،سیاسی،صرفهجویی،نظم در کارها و احترام به سنن و قوانین، آداب معاشرت و روش سخنگویی،وقتشناسی و تنظیم برنامه برای تقسیم اوقات و صدها از این نکات و دقائق که بنیاد تمدن و پیشرفت جامعهها را فراهم میسازد،توجهی نمیشد و معلم خود را موظف به تربیت دانشآموزان نمیدانست،تمام کوشش وی در این بود که آنچه از نتیجهء کارش محسوس و نمایان است از قبیل نمرهء خوب گرفتن در درس و پذیرفته شدن در امتحان و اول شاگرد شدن در دروس و نظایر اینها مورد توجه باشد نه اینکه از تربیت درست شاگردان آدم و انسان بسازد،ازاینرو بر اثر زحمات آموزگار،دانشآموزان بااستعداد و ساعی ناگزیر بودند مغز خود را طوطیوار،انباشته از دانستنیهای تازه و محفوظات گوناگون بکنند بی آنکه فایده و معنی آنها یا هدف از آموختن را بفهمند.
گردانندگان فرهنگ جدید که مدعی بودند،اساس فرهنگ نو را از فرهنگ غرب گرفته و باید در تعلیم و تربیت روش غربیان را ادامه دهند،به این نکتهء اساسی توجهی نداشتند که علت اصلی پیشرفت مردم کشورهای غربی در علوم و صنایع و کشفیات جدید،توجه اوّلی آنان به هستهء مرکزی و بنیادی تمدن و فرهنگ یعنی پرورش درست فرزندان کشور و ایجاد عادت نظم و تربیت و رعایت وظائف و حقوق خود و دیگران و احترام به قوانین و مقررات کشور،در میان نوآموزان و هنرآموزان بوده است.
اگر افراد اجتماعی چه رؤسا و کارمندان ادارات و چه کارفرمایان و چه کارگران کارخانهها و چه مدیران و دبیران و آموزگاران و دانشآموزان و دانشجویان و سایر افراد اجتماعی دارای تربیت صحیح نباشند.از وجود هزاران دانشمند و متخصص و هنرمند در آن اجتماع سودی عاید نمیشود.
آموختن معلومات به دانشآموزی که پایهء تربیتش درست و منظم و تربیت در کارها برای او عادت شده باشد مانند رانندگی در جادّهء هموار و اسفالته و دارای علامات راهنمایی است که هر راننده را بزودی و سلامت به مقصد میرساند و تعلیم در محیطی که بنیاد تربیتی دانشآموزان نادرست باشد همچون رانندگی در راههای ناهموار و پرپیچ و خم و دارای دستانداز و بریدگی و بدون علائم راهنمایی است که یا راننده در آن جادّه به مقصد نمیرسد یا پس از صرف وقت و نیروی بسیار و تحمل مشقّات و خسارات فراوان با خستگی و کوفتگی به مقصد میرسد.
کسانی که مانند نویسندهء این سطور مدتها عهدهدار مسؤولیتی در فرهنگ جدید کشور بوده و از نزدیک به نقائص تعلیم و تربیت در آموزشگاهها برخورد کردهاند،میدانند که در نتیجهء فقدان تربیت صحیح،متأسفانه محیط تعلیم در دبستانها و دبیرستانها و وضع و رابطهء آموزگار و دبیر با دانشآموز مانند رانندگی در جادهء خاکی و ناهموار میبود و از این جهت معلمان جوان و تازهکار و آموزگاران کمتجربه که قدرت و تسلط ادارهء کلاس را، بواسطهء بینظمی شاگردان،نداشتند،بیشتر وقتشان صرف ایجاد نظم و آرامش کلاس میشد و چنانکه میبایست از آموزش آموزگار نتیجهای متناسب با صرف وقت و نیرو، گرفته نمیشد و غالبا وقتی هم برای آموختن باقی نمیماند،خاصّه از هنگامی که توجّه اولیای امور فرهنگ به کمیّت مدارس و تعداد بیشتر دانشآموزان شد و به اندازهء احتیاج، مدرسه و کلاس وجود نداشت و گاهی هر مدرسه ناگزیر بود چندین برابر ظرفیت واقعی خود شاگرد بپذیرد،مشکل آموزش چند برابر شد و موضوع تربیت بکلی از میان رفت.
عدهء کمی از معلمان واقعی و مؤمن میبودند که گاهی در ضمن درس به نکات تربیتی نیز اشاره میکردند.
تربیت در خانواده
در خانوادهها نیز که کانون نخستین تربیت بشمار میرود،پس از گسترش فرهنگ نو،بیشتر پدران و مادران خاصّه در خانوادههای پولدار و مرفّه موجبات خوشگذرانی و تفریحات ناسالم برای آنان فراهم شده بلکه ترویج میشد،تربیت کودکان خود را،به گمان خود به عهدهء دبستان و دبیرستان واگذار میکردند و بچهها از تربیت اصلی و اولی در خانوادهها محروم میشدند.از طرفی میان آنچه دانشآموز دربارهء بسیاری از مسائل بهداشتی،اخلاقی،دینی و غیرها در مدرسه میآموخت با آنچه در محیط خانه میدید اختلاف فاحش وجود داشت.زیرا بر اثر پیدایش پارهای از آداب و اخلاق غربیان در زندگی خانوادههای مرفه و به گمان خود آزادیخواه و«متجدد»و گسترش تدریجی آنها در میان دیگر خانوادهها،پایهء اخلاق و عادات و سنن دینی و مراسم ملّی پسندیده رو به سستی گذارد و کارهای ناروا که پیش از آن پرهیز میداشتند، اکنون در بسیاری از خانوادهها و در حضور کودکان و دانشآموزان انجام مییافت از قبیل:دایر کردن مجالس قماربازی و بادهگساری و شبنشینیهای مخالف بهداشت و اخلاق و نشان دادن فیلمهای زیانآور و مجلات شهوتانگیز و جنائی و نظایر اینها.
این اخلاق فاحش میان محیط مدرسه و کانون خانواده،اثر تعلیم و تربیت مدرسه را از میان میبرد زیرا فی المثال دانشآموز از معلم و کتابهای بهداشتی و اخلاقی آموخته بود که بادهگساری و قماربازی برخلاف اصول بهداشتی و موازین عقلی و احکام دینی است ولی در میان خانوادهء خود و خویشاوندان و آشنایان همان کارهای ناروا را معمول و رایج میدید،در نتیجه دستورات کتاب و معلم و مدرسه بیاثر میشد.
تربیت در فرهنگ قدیم
درفرهنگ گذشته با همه محدودیت و نبودن وسایل گستردهء امروز برای آموزش و پرورش، بر رویهم از نظر کیفیت،روش پرورش و آموزش بهتر بود زیرا هم عموم خانوادهها توجه تمامی به تربیت فرزندان خود داشتند و هم مکاتب و مدارس نسبت به تربیت نوآموزان و شاگردان اهتمام بسیاری مبذول میداشتند.وضع زندگی و تربیت در خانوادهها عموما مشابه هم بود،چه آنکه هنوز مردم به متجدد و متقدم و آزادیخواه و مرتجع و شمال شهری و جنوب شهری تقسیم نشده بودند.همچنین اصول پرورش در خانه و مدرسه کاملا باهم هماهنگ و یکی مکمّل دیگری میبود.در خانوادهها پدران و مادران از همان هنگام که فرزندشان دارای فهم و رشد میشد،مسائل اولی و ضروری زندگی و آیین و سنن دینی و ملی را به آنان میآموختند از قبیل:آداب سخن گفتن،خوردن،آشامیدن،خوابیدن، چگونگی آمیزش با خویشاوندان و دوستان و بزرگتران و آداب حضور در مجالس و مجامع عمومی،اصول و فروع دین،احترام به پدر و مادر و بزرگان خانواده و معلمان،بدی دروغ گفتن و سخنچینی کردن،احترام به نان و خوراکیها و رعایت صرفهجویی در مصرف آنها،پرهیز از آلوده کردن آب و دور ریختن نان و خوردنیها و از اسراف و تبذیر و نظایر اینها که پایهء تربیت فرد را در اجتماع میسازد.
نویسنده چنان ادّعایی ندارد که در تمام خانوادهها در آن دوره تربیت به نحو احسن انجام مییافت یا فرزندان همگی خانوادهها آداب و اخلاق خوب را از بزرگان خانواده فرا میگرفتند یا خود بزرگان همه دارای تربیت خوب میبودند،اگر چنان اجتماعی فراهم شود«مدینه فاضله»افلاطون از عالم خیال وارد مرحلهء عمل میشود و با علل و مقتضیات جاری در جهان و صفات و خصائل آدمیان ظاهرا چنان مدینه و اجتماعی جایش فقط در اندیشه و خیال آرزومند است.ولی چون روش عمومی در تربیت یکسان میبود،هر کودک نوآموزی که وارد مکتب و مدرسه میشد،مقداری از مسائل و آداب زندگی و اجتماعی را فراگرفته بود و روش تربیت در خانه هماهنگی با روش پرورش در مدرسه میداشت نه مغایر آن،و این امر کمک بسیاری میبود برای آموزش و پرورش در مدرسه.
از نکات ظریف که در روش تربیت قدیم وجود میداشت این بود که برای سهولت یاد گرفتن و نقش بستن مسائل تربیتی و آموختنی بصورت جملات کوتاه شیوا و موزون،منظوم یا منثور که کمکم حکم امثال جاری پیدا میکرد از بزرگان خانوادهها و از استادان به کودکان آموخته میشد تا بر اثر تلقین و تکرار،آداب و اخلاق پسندیده جزء عادات شود.این جملات را غالب مردم کموبیش یاد گرفته بودند و در مواقع مقتضی بدانها استشهاد میکردند.در واقع این جملات کوتاه مشتمل بر بسیاری از اصول اولیهء اخلاق و آداب اجتماعی است.
در اینجا برای آگاهی جوانان که آن دوران را درک نکردهاند نمونهای از آنها آورده میشود:
دروغگو دشمن خداست،راستی مایهء رضای خداست،نان برکت خداست،بی حرمتی به نان مایهء قهر خداست،کاسب حبیب خداست(الکاسب حبیب اللّه)،صلهء رحم موجب خشنودی خداست،کار کردن عیب نیست،بی رنج گنج میسر نمیشود…
هرچه کنی به خود کنی گر همه نیکوبد کنی هیچکس از پیش خود چیزی نشد هیچ آهن خنجر تیزی نشد هرکه نان از عمل خویش خورد منّت از حاتم طائی نکشد ترا تیشه دادند که هیزم کنی ندادند که دیوار مردم کنی تیغ دادن در کف زنگیّ مست به که افتد علم را نادان به دست دوستی با مردم دانا نکوست دشمن دانا به از نادان دوست
جور استاد به ز مهر پدر،من علمنی حرفا صیّرنی عبدا،علم بی عمل چون درخت بی ثمرست،بیادب محروم ماند از لطف ربّ.و صدها از اینگونه دستورات تربیتی و اخلاقی که بتدریج جزء امثلهء جاری و رایج در میان مردم شده و بیقین در گفتار و رفتار عدهء بسیاری،خاصّه خردسالان که هنوز دارای اندیشهء ساده و روحی پاک و بیآلایش میبودند تأثیر بسزایی میداشت و بسیاری از آنان تا مدتی و جمعی تا آخر عمر آن دستورات در نظرشان شریف و مقدس بود و به مفاد آن رفتار میکردند.
مواد آموزشی در دورهء مقدماتی
آموختنیهای اولیّه در مکاتب دورهء مقدماتی عبارت بود از یاد گرفتن خط و تمرین نوشتن(مشق خط)خواندن کتابهای فارسی و نامهنگاری و فراگرفتن تجوید قرآن و مسائل دینی و اخلاقی و مقدماتی صرف و نحو عربی و سیاق.
چون فرهنگ گذشته زادهء فکر و تجربهء دانشمندان ایرانی مسلمان بود و بر روی مبانی دینی و معارف اسلامی استوار شده و قرآن کریم و علوم اسلامی به زبان عربی بود ازاینرو فراگرفتن مقدمات زبان عربی نخستین مادهء آموزشی بشمار میرفت.برای پایهگذاری آموزش عربی،نخست چگونگی تلفظ حروف مخصوص زبان عربی و تعیین مخارج صوتی هریک از حروف در دانش سودمندی بنام«تجوید»(نیکو کردن سخن)به شاگردان آموخته میشد.این آموزش به طریق سمعی و بصری انجام مییافت.معلم نخست خود هریک از حروف را چند بار آهسته و روشن ادا میکرد و شاگردان گوش میدادند و گفتهء معلم را تقلید و تکرار میکردند،در ضممن بیان مطلب،معلم مخرج هر حرف را که از حلق یا فضای دهان یا چسباندن زبان به کام یا به دندانهای کرسی یا به دندانهای پیشین یا چسباندن لبها بهم،ادا میشود،به شاگردان نشان میداد.معمولا جزوههای چاپی علم تجوید دارای اشکالی مشجّر بود که مخارج حروف را با خطوط و رسوم نشان میداد.
علم تجوید که شاید واضعش از دانشمندان ایرانی بوده،چنانکه بیشتر علوم ادبی عربی از قبیل صرف و نحو و لغت و معانی و بیان و غیرها بوسیلهء ایرانی تدوین و تألیف گردیده است،از علوم مختصر و مفیدی است که برای تعلیم درست مخارج و اصوات حروف عربی برای غیرعرب زبانان بهترین وسیله است.سبب اصلی وضع و ابتکار علم تجوید مانند بیشتر علوم ادبی عربی درست تلفظ کردن آیات قرآن و فهم معانی آنها بوده است.این نکات در اینجا شایان یادآوری است که ادا کردن کلمات عربی بر مبنای قواعد علم تجوید و از مخارج مخصوص خود در میان ایرانیان،چه مردم باسواد و آشنا به زبان عربی و چه مردمان عامی و بیسواد،مخصوص تلاوت قرآن مجید و خواندن نماز و دعاهای عربی است ولی کلمات بسیاری که از عربی داخل زبان فارسی شده است و دارای مخارج مخصوص زبان عربی است،در محاورات فارسی زبانان،مانند کلمات فارسی تلفظ میشوند چنانکه فیالمثال کلمات:ثواب و صواب هردو با«س»و کلمات قاضی و غازی هردو با«ز»و امل و عمل هردو با«أ»تلفظ میشوند.حتی اهل علم و طلاّب نیز هنگام مذاکره و مباحثه و خواندن متون کتابهای عربی،کلمات عربی را با لهجهء فارسی و مخارج حروف فارسی ادا میکنند.
پس از اینکه چگونگی تلفظ کلمات عربی به شاگردان از طریق تجوید آموخته میشد،لغتنامهء کوچکی از لغات عربی به فارسی که منظوم بود جزء دروس نخستین پایهء تعلیم زبان عربی بود.
مواد درسی در طول قرار داشت نه در عرض
دو نکتهء دقیق آموزشی که در روش قدیم متداول بود و شایستهء پیروی است در اینجا بمناسبت یادآوری میشود:
یکی آنکه از دورهء مقدماتی به بالا،دروس آموختنی در طول هم قرار میگرفتند نه در عرض.پس از آنکه نوآموز و دانشآموز یکی از مواد درسی را بخوبی فرامیگرفت آن درس کنار گذارده میشد و درس دیگری آغاز میشد،چنانکه ابتدا علم تجوید برای تعلیم مخارج حروف و تلفظ صحیح آنها تدریس میشد و بر حسب هوش و استعداد، نوآموزان در مدتی کوتاه یا متوسط و دراز آن را فرا میگرفتند و پس از آن تعلیم مقداری از لغات عربی که یاد گرفتن آنها برای هر مبتدی لازم است شروع میشد.در ترتب و تقدّم و تأخر مواد درسی،آنچه پایه و مقدمه برای درس بعدی بود مقدم قرار داده میشد چنان که مثلا برای تدریس زبان عربی نخست علم تجوید و پس از آن مقداری لغت،سپس مقدمات علم صرف آنگاه یک دورهء مختصر علم صرف و پس از آن کتاب کوچکی در نحو تعلیم میشد و پس از آنکه شاگرد در مدت دو یا سه سال آشنا به زبان عربی شد و کتب مقدماتی را بپایان رسانید نوبت به تعلیم کتب مفصلتر در صرف و نحو و معانی و بیان میرسید. حداکثر دروس اصلی طلاّب در آخر دورهء مقدماتی و در تمام دورهء سطح عموما از سه درس در هفته تجاوز نمیکرد.
این روش کاملا موافق اصول تعلیم و تربیت و نتیجهء آزمایش آموزندگان و مربیّان در ادوار و قرون بسیار میبود و موجب تمرکز فکر نوآموز در یک یا دو موضوع متقارب میشد و مطالب درس بخوبی در حافظ نقش میبست،چون از شرایط اولیّهء فراگرفتن،فراهم کردن موجبات استقرار فکر در یک موضوع و جلوگیری از پراکندگی آن است.
بنیانگذاران و برنامهسازان،فرهنگ جدید،بکلی برخلاف تجربه و منطق در تنظیم برنامههای ابتدائی و متوسط و بلکه دورهء عالی موادّ دروس را در عرض هم قرار دادند، چنانکه در دورهء اول متوسط دانشآموز گاهی در هفته نزدیک بیست درس مختلف باید فراگیرد از قبیل فارسی،دستور،حساب،هندسه،صرف و نحو و قراءت عربی،تاریخ، جغرافیا،فیزیک،شیمی،زبان خارجی،نقاشی،خط،رسم،تعلیمات دینی، کارهای دستی،ورزش،علوم طبیعی،علوم اجتماعی،اخلاق و غیرها.
این نوع برنامهء نادرست موجب میشد که هیچیک از درسها خوب یاد گرفته نشود و مدت هریک از دروس بیش از مدت ضروری و لازم برای فراگرفتن آن درس ادامه یابد. شاگردی که هنوز تازه از ابتدائی وارد متوسطه میشود و در سنین میان 12 و 13 سالگی میباشد یکباره این همه فشار به مغز کوچکش وارد شود و هنوز فکرش در موضوعی تمرکز نیافته باید به موضوع دیگری بکلی مخالف موضوع اول توجه کند،بیقین توانایی فهم و درک این همه موضوعات و مسائل گوناگون را ندارد و در نتیجه هیچ کدام را خوب فرا نمیگیرد و نمیتواند بخاطر بسپارد،در صورتی که اگر مواد در طول هم قرار بگیرد چنان که در روش قدیم معمول بود یعنی بجای اینکه در برنامهء متوسط هفتهای چهار ساعت مثلا زبان خارجه یا ریاضی و تاریخ و جغرافیا و فارسی در تمام دوران متوسطه(شش سال)گذارده شود،و هفتهای ده یا دوازده ساعت گذارده میشد با دو یا سه درس اصلی دیگر به همین نحو و با این ترتیب برای هر درسی دو یا سه سال بیشتر در برنامه گذارده نمیشد.بیقین،درسها بهتر فهمیده و بخاطر سپرده میشد چون بسبب تمرکز فکر در تمام هفته در دو یا سه موضوع همیشه مسائل آن موضوع در خاطر میبود و بعد از دو یا سه سال آن موضوع و مادّه را بخوبی فرامیگرفت و از برنامه حذف میشد و درسهای دیگر به همین نحو در برنامه با ساعات زیاد و دوران کوتاه ادامه مییافت.
با روش فعلی دانشآموز شش سال در دبیرستان زبان میخواند و کمتر دانش آموزی یافت میشود که پس از پایان شش سال زبان را باندازهء رفع حاجت بداند ولی اگر در هفتهای 12 یا 14 ساعت زبان و چند درس دیگر را نیز به همین نحو بخواند در مدت دو یا سه سال این دروس را بخوبی فرامیگیرد و لازم نیست در تمام شش سال آنها را در عرض هم بخواند.
نکته دوم که در روش تعلیم مواد و مسائل درسی متداول بود و مایهء سرعت فراگیری و بهتر در حافظه ماندن میشد این بود که چون استادان و معلّمان،در نتیجهء تجربههای ممتد متوجه این نکته شده بودند که آموختن از طریق منظوم هم برای فراگرفتن مطالب و حفظ آنها آسانتر و هم بواسطه تنوع و آهنگ و موسیقی که در شعر وجود شوق و رغبت نوآموز به یاد گرفتن بیشتر میشود ازاینرو در اغلب علوم متداول که کتابهای بسیاری به نشر نوشته شده بود و در دورههای سهگانهء تحصیلی جزء کتب درسی گزیده شده بودند و اغلب دانشآموزان متون آنها را حفظ میکردند تا مطالب همیشه در نظرشان باشد.
از جمله،چنانکه اشاره شد نخستین کتاب مقدماتی و پایه برای فراگرفتن زبان عربی لغتنامهء منظومی بود به نام«نصاب الصبیان»این کتاب مشتمل است بر مقداری از لغات متداول در زبان عربی که با سبکی شیرین و شیوا و آموزنده به فارسی ترجمه گشته و با هر لغت عربی یا چند لغت عربی که یک معنی دارند فارسی آنها آورده شده است. مؤلف کتاب بدر الدین مسعود معروف به ابو نصر فراهی است که مولدش فراه از شهرهای پیشین سیستان بوده و در قرن هفتم هجری میزیسته است.در تألیف کتاب کمال ذوق و سلیقه بکار رفته و با حجم کمش(در حدود دویست بیت)محتوایش بسیار سودمند و متنّوع است و به همین جهت در مدت شش قرن این مجموعهء مختصر و نفیس در دبستانها و مکاتب ایران و افغانستان و هندوستان و ماوراءالنهر و ترکیه،چون دائرةالمعارف کوچکی پایهء زبان عربی و اطلاعات عمومی اطفال مسلمان این کشورها بوده است.
اینکه از آن تعبیر به دائرةالمعارف کوچک شد،بدان جهت است که علاوه بر ترجمهء لغات متداول عربی که فراگرفتن آنها برای مبتدیان درس عربی ضروری است، مشتمل بر بسیاری از مسائل لازم آموختنی و اطلاعات عمومی است که دانستن آنها برای دانشپژوه بلکه مردم عادی و پیشهور و کشاورز و بازرگان لازم است.اینک نمونهای از مزایا و محتویات آن ذکر میشود:
برای اینکه منظومه یکنواخت نباشد و برای اینکه نوآموزان از همان آغاز کار به اوزان مختلف شعر فارسی آشنا شوند،کتاب کوچک خود را در نه بحر عروضی مشهور و متداول فارسی سروده است.در نصابهایی که امروز در دست است در دو بیت اول نام هر بحر بیان شده است[9].فی المثال در بحر متقارب که در بحور بسیار متداول در شعر فارسی است،چنین آمده است:
به بحر تقارب تقرب نمای بدین وزن میزان طبع آزمای فعول،فعول،فعول،فعول چو گفتی بگو ای مه دلربای اله است و الله و رحمن خدای دلیل است و هادی،تو گو رهنمای
در بحر مجتثّ مثّمن محذوف این قطعه آمده است:
بریز در صدف خاطر ای هنرپرور ز بحر مجتثّ دلکش سفینههای گهر مفاعلن فعلا تن مفاعلن فعلات بخوان ز بعد وی این قطعهء نصاب ازبر قریب و رکن و حمیم است،خویش و ابن،پسر ولید و طفل،بچه،امّ و والده مادر
دیگر از مزایای این منظومهء مختصر آن است که نامهای دوازده ماه را به زبانهای فارسی و عربی و ترکی و رومی آورده است.در آن عصر عموم مردم در محاورات روزانه و در تاریخها نامهای 12 ماه عربی قمری را استعمال میکردند ولی در میان کشاورزان برای شناخت فصول چهارگانه و در میان منجّمان در نوشتن تقویمها و در بین مستوفیان و عریضهنویسان و دیوانیان نام ماههای دیگر هم متداول بود.ابو نصر همهء آنها را در مجموعهء خود آورده است.
نام دوازده ماه خورشیدی به زبان فارسی:
ز فروردین چو بگذشتی مه اردیبهشت آید بمان خرداد و تیر آنگاه که مردادت بیفزاید پس از شهریور و مهر و ابان و آذر و دی دان که بر بهمن جز اسفند ارمذ ماهی نیفزاید
نام عربی ماههای شمسی که دیوانیان ومنجمان و کشاورزان تا همین اواخر در حسابها بکار میبردند و به نام دوازده برج شهرت داشت بدینگونه آورده شده است:
برجها دیدم که از مشرق برآوردند سر جمله در تسبیح و در تهلیل حیّ لا یموت چون حمل،چون ثور،چون جوزا و سرطان و اسد سنبله،میزان و عقرب،قوس و جدی و دلو و حوت
نام رومی ماههای دوازدهگانه که در تقویمها و برخی تواریخ بکار برده میشد و هم اکنون در بیشتر کشورهای عربی متداول است:
دو تشرین و دو کانون و پس آنگه شباط و آذر و نیسان،ایارست حزیران و تموز و آب و ایلول نگهدارش که از من یادگارست
ماههای عربی قمری:
ز محرّم چه گذشتی،بودت ماه صفر دو ربیع و دو جمادی ز پی یکدیگر رجب است از پی شعبان،رمضان و شوّال پس به ذی القعده و ذی الحجّه تو کن نیک نظر نام سالهای ترکی که هرکدام نام جانوری است و از زمان حکومت ترکها و مغولان در ایران میان اهل دیوان و مستوفیان و تقویمنویسان تا همین اواخر متداول بود بدین ترتیب است:
سیچقان و اود و بارس توشقان و لوی پس ئیلان و یونتوقوی است نامهای سال پیچی و پس تخاقوی و ایت است بعد از آن تنگوزدان،تو ای پسر صاحب کمال
در تقویمها و نوشتهها و محاورات نام هر سال،پیش از کلمهءئیل آورده میشد مانند:
سیچقان ئیل،توشقان ئیل،ئیلانئیل و غیرها.برای هر سالی در تقویمها آثار و خواصّی نوشته میشد.نامهای فارسی سالهای ترکی بدین قرار است:
موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار زین چار چو بگذری نهنگ آید ومار آنگاه به اسب و گوسفند است حساب همدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
نامهای«کواکب سبعه»:
هفت کوکب که هست عالم را گاه از ایشان نظام و گاه خلل قمرست و عطارد و زهره شمس و مریخ و مشتری و زحل
نامهای فارسی آنها:
کواکب مه و تیر و ناهید و میدان چو خورشید و بهرام و برجیس و کیوان
نیز عدد کامل هریک از ماههای شمسی که موافق حساب دقیق دانشمندان ریاضی و هیأت قدیم برخی 31 روز و 32 روز و برخی 29 و 30روز است با حروف ابجد بدین گونه بیان شده است:
لا(31)و لا،لب(32)،لا و لا،لا،شش مه است لل(30+30)کط(29)کط،لل شهور کوته است[10]
همچنین برای آگاهی از وزن مخصوص هریک از نه فلز معروف در آن عصر وزن مخصوص هریک از کلمات با حروف ابجد بدینگونه بیان شده است:
نه فلز مستوی الحجم را چون برکشی اختلاف وزن دارد هر یکی بی اشتباه زر،لکن،زیبق،الم،اسرب،دهن،ارزیز[11]حل 100 71 59 38 فضّه[12]،ید،آهن یکی،مسّ و شبه[13]،مه،صفر[14]،ماه 54 40 45 46
آنچه آورده شد،نمونهای بود از محتویات فرعی نخستین کتابی که برای فراگرفتن زبان عربی در دورهء مقدماتی،حکم مقدمه و مدخل را داشت.از اینگونه مطالب سودمند،غیراز موضوع اصلی که ترجمهء لغات عربی به فارسی است،باز هم موضوعات تاریخی و مسائل دستوری و ادبی که برای اطلاعات عمومی کمال اهمیت را دارد در این مجموعهء منظوم مختصر فراوان آورده شده است.
پس از آنکه شاگرد مبتدی از راه خواندن و ازبر کردن نصاب تا اندازهای آشنا به لغات عربی و معانی آنها میشد،معلم شروع به آموختن مبادی صرف میکرد و کتابهای متداول تا همین اواخر عبارت بود از امثله و شرح امثله و عوامل جرجانی(منظوم).در این کتابهای مقدماتی شاگرد آشنا به چگونگی اشتقاق افعال و صفات فاعلی و مفعولی از مصدر و صرف افعال و ازمنهء سهگانه و وجوه افعال میشد.پس از تعلیم مبانی مقدماتی علم صرف،متن یکی از کتابهای مختصر در علم صرف در دورههای اخیر کتاب صرف میر(تألیف میر سید شریف جرجانی)[15]میبود در بیشتر مکاتب تدریس میشد و پس از اتمام آن متن یکی از کتب مختصر نحو از قبیل:هدایه یا صمدیّه برای تدریس نحو انتخاب میگردید.کتابهای مقدماتی و نخستین در صرف،فارسی میبود ولی کتب نحو چون دربارهء ترکیب کلمات و جمله و کلام میباشد از همان آغاز امر متون عربی آنها انتخاب میشد.
روش تدریس بدینگونه بود که استاد نخست عبارت کتاب را میخواند،پس از آن مطلب را از خارج بیان میکرد،سپس عبارات کتاب را معنی مینمود و مواردی که ابهام یا اشکالی میداشت توضیح میداد.
آزادی شاگردان در سؤال و اشکال کردن
از مزایای شایان ذکر در روش قدیم که از دورهء مقدماتی شروع میشد و در دورههای سطح و خارج بحد کمال میرسید،آزاد بودن شاگردان در سؤال کردن از استاد و ایراد گرفتن از وی و گاهی بر کتاب،و مباحثه و مجادله کردن با وی میبود.
در چگونگی تألیف کتب درسی و غیردرسی قدیم مؤلفان روشی برگزیده بودند که مواردی که جای سؤال و اشکالی بنظر میرسید،خود اشکال محتمل را بعنوان«ان قلت–اگر بگویی»مطرح میکردند و پس از تحلیل و توضیح اشکال با جملهء«قلت- میگویم»جواب مستدل را بیان مینمودند.در مواردی از درس نیز که مدرّسان اشکالی بنظرشان میرسید آن را برای آزمون شاگردان مطرح میکردند و اگر شاگردان از پاسخ عاجز بودند خود بدان،جواب قانعکننده میدادند.شاگردان خود را ملزم نمیدانستند که حرف استاد را چون استادست بپذیرند،بلکه اگر اشکالی بر گفتهء استاد بنظرشان میرسید با کمال آزادی در بیان و اطمینان خاطر آن را مطرح نموده ادلّهء خود را اظهار میکردند.و گاهی یکی از شاگردان قوی مدتی با استاد بحث و یکی و دو میکرد، پس از آنکه دلیل قانعکننده از سوی استاد ارائه میشد،گفتهء او را میپذیرفت و خاموش میشد.
برای اینکه شاگردان عادت به سؤال کردن و ایراد گرفتن و به عبارت روشنتر عادت به دقت و تعمق در فهم مطالب بکنند نه اینکه طوطیواری یاد گیرند،در نخستین جملهء کتاب فارسی صرف میر:«بدان ایّدک اللّه تعالی فی الدارین که کلمات لغت عرب بر سهگانه است…»که نخستین کتاب مقدماتی در صرف است،استاد این چند بحث را برای شاگردان بدینگونه مطرح میکرد:
«اگر کسی بحث کند که چرا مصنّف کتاب«بدان»گفت و«بخوان»نگفت؟جواب گوییم:چون«بدان»،«بخوان»را دربر دارد و«بخوان»،«بدان»را دربر ندارد.»
و:«اگر کسی بحث کند که چرا«بدان»گفت و«اعلم»نگفت؟
جواب گوییم:«بدان»کلمهای است فارسی و«اعلم»لغتی است عربی و چون کتاب فارسی است مناسب آن است که جملهء اول آن فارسی باشد.»
و:«اگر کسی بگوید که«ایّد»(تایید کند)فعل ماضی است چرا معنی مضارع میدهد؟جواب گوییم:در زبان عربی فعل ماضی در چهار جا معنی مضارع میدهد که یکی از آن موارد،دعاست و چون«ایّدک اللّه»برای دعاست از این جهت معنی مضارع میدهد».به همینگونه در همهء کتابها و همه مسائل برای ورزش فکر و عادت دادن شاگردان به استقلال فکری و دقت و تعمق در مطالب،راه بحث و پژوهش برای روشن شدن مطلب باز بود.
در این مورد نیز در فرهنگ جدید،باز بر اثر شتاب و اشتباهکاری اولیای امور و توجّه به کمیّت یعنی به فزونی آموزشگاه و دانشآموز،از روش آزمایش شدهء قدیم پیروی نشد و روش معلّم سالاری و تقریری معمول گردید به این معنی که معلم تقریر درس، و کار شاگرد گوش دادن میبود.و موضوع سؤال و اشکال گرفتن و بحث بکلی منتفی شد.برخی از معلمان که دارای معلومات وسیعتر و اطلاعات جامعتری بودند و غالبا این گونه معلمان کسانی بودند که یا اصولا تحصیلات خود را به سبک قدیمی و در مدارس قدیمه بپایان رسانده و یا بهرهای از معلومات قدیمه میداشتند در کلاس اجازهء سؤال و بحث میدادند ولی بیشتر معلمان بواسطهء محدودیّت معلومات و ترس از اینکه نتوانند پاسخ شاگرد را بدهند،اجازهء سؤال کردن و ایراد گرفتن به شاگردان نمیدادند و برخی از سؤال و اشکال شاگرد میشدند و به وی تندی میکردند.این روش یکی از عللی است که بیشستر شاگردان سطحی بارآیند و مطالب را تقلیدی فراگیرند نه استقلالی و اجتهادی.
باری،برای سهولت و یکنواخت شدن تعلیم مقدمات عربی که عبارت بود از صرف و نحو و مختصری منطق،استادان این فن چند کتاب مختصر و مفید را که در حدود هشت،نه کتاب میشد،انتخاب کرده و در یک مجلد به نام جامع المقدمات جمعآوری نموده بودند.بیشتر آنها در دورهء مقدماتی تدریس میشد.
دروس مهم دورهء مقدماتی که عبارت بود از فارسی و تجوید و مسائل ضروری دینی و مشق خط(به هر سه نوع متداول:نسخ و نستعلیق و شکسته)و ترسّل(نامهنگاری)و سیاق[16]و قواعد صرف و نحو عربی باختصار معمولا در مکاتب و نزد آخوند مکتبدار فرا گرفته میشد.
پس از اتمام این دوره اگر در محل از مدارس قدیمه وجود میداشت،طالبان علم که هر فرد بنام«طلبه»و چند تن بنام طلاّب شهرت داشتند حجرهای در یکی از مدارس قدیمه اختیار میکردند و در حوزهء درس استادان که جایگاه مخصوص برای تدریس میداشتند حضور مییافتند.
معمولا،در آن زمان،شهرها بتناسب بزرگی و جمعیت دارای چند مدرسه برای تحصیل طلاب علوم دینی میبودند و در دهستانهای متوسط و بزرگ نیز یک یا دو مدرسه وجود داشت.
علاوه بر جایگاه تدریس رسمی(مدرس)در هر مدرسه،در برخی از حجرات بزرگ نیز یا صاحب حجره یا مدرس به تدریس میپرداختند و برخی از مدرّسان تا آخر عمر در مدرسه زندگی میکردند یا حجرهای برای مطالعه میداشتند.
کسانی که هدفشان اندوختن همان ممایه معلوماتی بود که در دورهء مقدماتی فراگرفته بودند مانند بیشتر آخوندهای دهستانها،روضهخوانان،مسألهگویان،پیشهوران،بیشتر بازرگانان و محررّان و منشیان به همان تحصیلات دورهء مقدماتی اکتقا میکردند و وارد زندگی اجتماعی میشدند ولی آنان که هدفشان ملاّ و مجتهد شدن میبود اگر در همان محل خودشان حوزهء درسهای دورهء سطح وجود میداشت به ادامهء تحصیل در همان محل ادامه میدادند و کسانی که توانایی مالی میداشتند به مراکز حوزههای بزرگ مانند:مشهد، اصفهان،شیراز،قم مسافرت میکردند.
[1]. طلبه که لغتی است عربی،جمع طالب است و معنی طالبان علم میدهد ولی فارسی زبانان این کلمه را مفرد استعمال میکنند(یک طلبه)چنانکه کلمات عمله و فعله که در زبان عربی جمع عامل و فاعل است و معنی جمع دارند،در زبان فارسی به معنی مفرد استعمال میشوند.
[2]. آتون بر وزن خاتون زنی باشد که دختران را تعلیم چیزی،خواندن و نوشتن و نقش و دوختن دهد(برهان قاطع).در تلفظ عمومی امروز«ن»آخر کلمه حذف شده و«آتو»گفته میشود.اصطلاح عمومی در بیشتر شهرستانهای ایران برای نخستین زن آموزگار«ملا باجی»بود.
[3]. فلک یا فلکه وسیلهء مجازات در مکاتب قدیمی میبود.و آن عبارت بود از چوب گرد مستطیلی در حدود یک متر که در دو طرف آن سوراخی تعبیه و طنابی از هردو سوراخ رد شده بود و دو سر آن بهم گره میشد.پای شاگرد را که باید مجازات شود در داخل طناب قرار میدادند و چوب را به دور خود میچرخاندند تا طناب به پا محکم بچسبد. آنگاه خود استاد یا یکی از شاگردان بزرگ به دستور استاد چند چوب به پای خطاکار میزد.اگر خطاکار دو تن بودند از هرکدام یک پا به فلک میشد.در مکاتبی که آموزگاری مدبر و باتجربه میداشت فلک بیشتر برای ارعاب بود برای اعمال.
[4]. طریق نوشتن و ترکیب معمولی حروف ابجد(که به آنها حروف جمّل هم میگفتند)و تلفظ آنها بدین صورت است:ابجد،هوّز،حطی،کلمن،سعفص،قرشت،ثخّذ،ضظغ.این حروف بجای ارقام و اعداد نیز در میان نویسندگان و شاعران،خاصه در تعیین مواد تاریخی بکار میرود بدینگونه که الف تا ی حطی حروف بترتیب نمایندهء از 1 تا 10،و از ک کلمن تا ص سعفص نمایندهء اعداد از 20 تا آخر 90،و از ق قرشت تا آخر نمایندهء از 100 تا هزار است.فی المثل:ن معادل 50 و ث مساوی 500 و غ برابر 1000 و یب نمایندهء 12 و کد نمایندهء24است.
[5]. خط بر نشانهای بود که کودکان از کاغذ بصورت پیکان(فلش)درست میکردند که معمولا در ازای آن به اندازهء درازی انگشت میانه بیشتر نبود و برای نشان دادن حروف و کلمات و نشانی قرآن یا کتاب تا آنجا که خوانده شده بود لای قرآن و کتاب گذارده میشد.
[6]. «…در شش سالگی درست بخاطر دارم به آموزگار زنانه سپردند و در مدت شش ماه قرآن مجید را خوب آموختم.»-اندیشهء شهاب،تألیف پدر بزرگوار دانشمندم مرحوم حاج شیخ عبد السلام(شهاب الدین)قدّس سرّه، انتشارات زوار،چاپ مشهد 1357.
[7].اندیشهء شهاب،ص 21. مکتب که لغتی است عربی و به معنی جای نوشتن است و اگر بصورت مکتبه درآید معنی جای کتاب بسیار یعنی کتابخانه را میدهد،در اصطلاح فارسی زبانان متناسب با معنی اصل کلمه استعمال میشود زیرا مکتب جای نوشتن و خواندن است ولی در کشورهای عربی بجای این کلمه«کتّاب»استعمال میشود که هیچ تناسبی با اشتقاق و معنی آن ندارد،چه آنکه کتاب موافق صرف عربی جمع کاتب به معنی نویسندگان است.این کلمه برخلاف قیاس به کتاتیب جمع بستهاند.در متون قدیمی فارسی از جمله گلستان سعدی و مثنوی مولوی نیز کتّاب به معنی مکتب آمده است و گویا در نتیجهء برخورد گوینده به مکاتب کشورهای عربی بوده است.مولوی گوید:
چونکه با کودک سروکارم فتاد پس زبان کودکی باید گشاد که برو کتّاب تا مرغت خرم با مویز و جوز وفستق آورم
[8]. اندیشهء شهاب،ص 21.
[9]. به عقیدهء آقای دکتر محمد جواد مشکور(در مقدمهء نصابی که با حواشی و تعلیقات چاپ شده است.تهران 1349 شمسی).سرلوحههای اول هر باب که بحور و اوزان عروضی در آن ذکر شده از ملحقات میباشد.
[10]. در سال 1304 یا 1305 که در ایران قانون تبدیل ماههای عربی و ترکی به فارسی از مجلس شورای ملی گذشت،برای سهولت حساب در ادارات و بین مردم،شش ماه اول 31 روز و پنج ماه دوم 30 روز و آخرین ماه سال 29 روز مقرر شد مگر در سالهای کبیسه که آخرین ماه سال 30 روزست.
[11]. ارزیز:قلع.
[12]. فضّه:نقره.
[13]. شّبه:برنج.
[14]. صفر:روی.
[15]. میر سید علی شریف جرجانی استرآبادی از دانشمندان و مؤلفان کتابهای گوناگون و نفیس در علوم و ادب (740 تا 816 ق.).
[16]. سیاق بخشی از حساب بود که با رموز مخصوصی برای نوشتن واحد پول رایج(تومان،ریال،قران،دینار، شاهی و کسور آنها)و واحد اوزان(من،چارک،سیر،مثقال)بکار میرفت.معلوم نیست اصل این اشکال و ارقام کی و از کجا به ایران آمده است.ولی از شباهت بسیاری از آنها به خط عربی(کوفی)میتوان حدس زد که این ارقام از نوع هزوارشی است که از آرامی وارد زبان پهلوی شده بوده است(مقصود از هزوارش کلماتی بوده است که به زبان سامی(عربی یا آرامی)نوشته و فارسی تلفظ میشده است،چنانکه مثلا«لحم»و«یوم»مینوشتند و «گوشت»و«روژ»میخواندند).این ارقام نیز چنان وضعی دارند.مثلا این اشکال در سیاق:؟؟؟ بترتیب ده و صد و هزار خوانده میشوند و چنانکه مشاهده میشود همان اشکال؟؟؟(ده)ما؟؟؟(صد)و الف خط کوفی را دارند که مختصر تغییری در آنها راه یافته است.سیاق تا همین اواخر در بازار و دفاتر بازرگانان معمول میبود. شاید نزد برخی از بازاریان و مردم قدیمی هنوز هم معمول باشد.

