رویین تنی در اندیشهء ایرانی
انسان در سحرگاه تاریخ اندیشه،قبل از آنکه به نامگذاری خدایان و پهلوانان اساطیری بپردازد،قرنها و قرنها در مبارزه با دشواریها و ناکامیها،توانسته است به بزرگترین راز هستی یعنی یشگفتی وجود خود راه یابد و تصاویری از تاریک و روشنهای آن را با این باور که به حقایقی ازلی دستیافته در قالب رمز و استعاره باز نماید.از آن جمله ضعفهای تن آسیبپذیر میرنده را به نیروی خیال به جاودانگی بدل کند و با هشیاری تمام سرانجام تحقق این آرزوی محال را برای موجودی که خود با هزار و یک بند سخت به زمین،شهوات و کوردلیهای غفلت انسانی بسته است،زیرکانه بنگرد.مفهوم رویین تنی که موضوع اصلی دلکشترین و پرمعناترین بخش حماسههای جهان را تشکیل میدهد،منبعث از همین اندیشهء ظریف انسانی است که اگرچه بصورتهای مختلف متجلی شده و گاه شدت و ضعفی در بیان آن دیده میشود،اما همواره بازگوکنندهء بزرگترین آرزوی انسان یعنی آسیبناپذیری و حتمیترین سرنوشت او یعنی شکنندگی و میرایی است.حماسهء گیل گمش،قدیمترین اثر ادبی بازمانده از اعصار کهن،داستان تلاش نافرجام انسان است برای دست یافتن به اکسیری که مرگ هراسانگیز را از او دور کند.اما با همهء پیشرفتهای دانش تا زمان ما،هنوز این در همچنان به روی آدمی بسته مانده و این سخن همچنان استوارست که«سراسر همه مرگ را زادهایم».چه، جاودانگی صفت بارز خدایان است و آدمیان را بر این عرصه گذر نیست.
باوجود این کم نیستند زمینیانی که-به اعتقاد افسانه-تا پایگاه بلند خدایان فرا رفته،عمر جاودانه یافتهاند.در سنتهای ایرانیان قدیم،اینان هفت تناند که تا روز رستاخیز میپایند،آنگاه همگام با بهرام ورجاوند
ز عالم ببرند تخم بدان نشینند با کام دل بخردان[1]
در ادیان سامی نیز انتظار رجعت و ظهور در آخر زمان،با اندیشهء جاودانگی مقدسانی همراه است که چنین مهم خطیری در پیش دارند.
در این میان گاه دلاوران و برگزیدگانی از تیرهء آدمیان نیز که بهرهای ازنژاد الوهی دارند،یا به دلیلی خاص موردنظر خدایان قرار میگیرند،از این امتیاز برخوردار میشوند که همواره پیروزمند و آسیبناپذیر بمانند تا آنگاه که«زمان»در رسد و بهرهء آدمی را فرا یاد پهلوان رویین تن آرد.اما داستان این یادآوریها خود پرمعناترین بخش آفریدههای ذوق و روح آدمی است و در عین شباهتهای بسیار که در اینگونه آثار دیرین ادب اقوام مختلف هست،باز تفاوت در جزئیات واقعه،بخصوص جدالی که به مرگ قهرمان رویینتن میانجامد از جالبترین صحنههایی است که معیارهای معنوی و اخلاقی ملتها را نمودار میسازد و با تعیین بهای زندگی بر ارزشهای انسانی رفعت میبخشد.
در حماسهء ملی ایران،اسفندیار از چنین موهبتی برخوردارست.وی نیمهء خدایی خود را از تلاش برای گسترش دین بهی بدست آورد.در زمان پادشاهی گشتاسب،پدر اسفندیار،زردتشت دین خود را آشکار کرد.سرتاسر غرب و شمال ایران را بسوی بلخ در نوردید و پس از ماجراهای بسیار توانست اعتماد و اعتقاد درباریان را به خود جلب کند. او نه تنها پشتیبانی گشتاسب را برای مقاومت با دشمنان خواست،بلکه از اسفندیار و مادر او(کتایون در شاهنامه و هوتس در اوستا)نیز قول حمایت گرفت.به همین جهت در آثار زردتشتی از گشتاسب و زنش به نیکی تمام یاد شده است.
زراتشتنامه ماجرای رویینتنی اسفندیار را از روایات مذهبی چنین توصیف کرده است:زرتشت در ازای معالجهء اسب سیاه محبوب گشتاسب که هر چهار دست و پایش در شکم رفته بود از او چهار چیز خواست.یکی آنکه:
بفرمای گفتن به اسفندیار یل نامور مفخر روزگار که بامن به پیش تو پیمان کند که تا قوّت دین یزدان کند کمر بندد از بهر دین خدای نیاردش فرمان دین زیر پای
اسفندیار به فرمان پدر سوگند خورد:
که باشد زراتشت را یار و پشت به دست و به تیغ و به لفظ درشت کسی کو بتابد ز فرمان اوی برون آرد از کالبد جان اوی[2]
به پاداش این قول یاوری،زرتشت از چهار آرزوی گشتاسب،رویین تنی را به اسفندیار ارزانی داشت.بدینسان که در مراسم درون(نان و آشامیدنی مقدس هوم)به گشتاسب،پشوتن و جاماسب بترتیب می،بوی شیر به نشانهء آگاهی بر جهان مینو، دانش هست و نیست و بیمرگی عرضه کرد و برای برآوردن چهارمین آرزو:
…بدادش به اسفندیار از آن یشتهء خویش یک دانه نار
و اسفندیار چون آن دانهء انار را خورد:
تنش گشت چون سنگ و روی نبد کارگر هیچ زخمی بر اوی[3]
از زمانهای کهن در باب تقدس انار و شناخته شدن آن بعنوان یکی از مظاهر فراوانی و باروری سخن بسیارست.اما ارتباط آن را با جاودانگی در میتولوژی یونان و داستان روییدن درخت انار از خون به ناحق ریختهء دیونیزوس بهتر از هر مورد دیگر میتوان دریافت که همسان گیاه سیاوشان در شاهنامه هربار مظهر باز رستن و زندگی دوباره است.این رمز زندگی تجدید شوندهء گیاهی در اساطیر کهن،صورت دیگری است از تقدس دانهء انار بعنوان هستهء جاودان روینده.بنابراین بنظر میرسد داستان رویین تنی اسفندیار پس از خوردن انار از افسانههای آریایی قبل از زرتشت سرچشمه گرفته و به همین جهت نمیتوان برای ضربهپذیر بودن چشمهای وی دلیل قانعکنندهای یافت.
اما بطور کلی در روایات مذهبی زرتشتی سخنی از آسیبناپذیری اسفندیار نیست و تنها وی به پاکی،دلاوری و مردانگی ستوده شده است.وجود اسفندیار در این نوشتهها همچون پشتوتن و جاماسب،موهبتی است که ایزد تعالی در مقابل یاوری و گسترش دین به گشتاسب داده است.آنچه«که هرگز هیچ پادشاه را نبود.دادار اورمزد او را پسری داد چون پشتوتن که هرگز نمیرد،پیر نشود و عاقبت دین به مزدیسنان بر دست او به جهان آشکاره کند.و دیگر پسری داد چون اسفندیار که در عالم به مردانگی او کس نبود و دستوری و وزیری چون جاماسب حکیم…»[4]حتی کتب تاریخ نیز به اسفندیار در دستگاه گشتاسب مقامی والا ندادهاند.مجمل التواریخ از بازماندگان عهد لهراسب چون به پهلوانان میرسد از کیخسرو بتفصیل و از اسفندیار باختصار با صفت نوخاسته یاد میکند.[5]شاید همین جوانی اسفندیار موجب کم توجهی بدوست.
عدم توجه به اسفندیار در آثار زردشتی به اندازهای است که جنگ با خیونان و غلبه بر ارجاسب تورانی نیز به گشتاسب و نه به اسفندیار نسبت داده شده،حال آنکه ایاتکار زریران که خود یک منظومهء حماسی-مذهبی است دلاوری اسفندیار را در میدان جنگ چنین مینمایاند:«اسفندیار یک تنه ارجاسب را با بیست هزار سرباز به میدان کشید و در زمانی اندک یک تن خیونی زنده نماند.جز ارجاسب که او را سپندیات (اسفندیار)بگرفت و یک دست و یک پای و یک گوش و یک چشمش را با آتش داغ کرد و اورا به دم خری بسته به کشورش فرستاد…»[6]این توصیف که طعم تند تعصب آن را اغراقآمیز و دور از روح پهلوانی کرده،ردپای صورت خاصی از روایات مذهبی- حماسی است که در مشرق ایران موجب پیدایش شخصیت والای حماسی اسفدیار،در مآخذ شاهنامه فردوسی شده است.بخصوص اگر حدس بنونیست استاد خاورشناس فرانسوی را دربارهء تعلق آن به دورهء اشکانی و براساس روایاتی از شمال شرق ایران بپذیریم.[7]
حاصل این بحث آنکه در روایات مذهبی باوجود بیان رویینتنی،از اسفندیار در مقابل دیگر پهلوانان و دلاوران سخن بسیار در میان نیست،حتی آبان یشت که در آن به مناسبت،از یاری اردو یسور ناهید به همهء شاهان و پهلوانان ایرانی و تورانی سخن رفته و این قسمت را میتوان بخش رزمی دورترین اساطیر و تاریخ این تیره از آریاییان برشمرد، در مورد اسفندیار سکوت کرده است.این نکته میرساند که آنچه از خصوصیات اسفندیار بخصوص داستان رویینتنی و رودررویی او با رستم در حماسهء ملی ایران راه جسته- همچنانکه بسیاری محققان گفتهاند-شاید داستانی از دیدگاه خاص مردم مشرق ایران بوده که فردوسی با گزیدن آن بعنوان منبع نظم شاهنامه آن را جاودانه کرده است.روایات بعد از اسلام از جمله روایت مجمل التواریخ نیز از همین مسیر عبور کرده و این نقل ساده خلاصهای است از صورت مبهم آن:«بناکام اسفندیار به سیستان رفت و هرچند رستم او را تاج وتخت پذیرفت و پیشآمدن،نپسندید جز بند نهادن.تا حرب افتاد و تیری بر چشمش رسید و بمرد.»[8]
از همین اولین گام،تفاوت مفهوم جاودانگی پشوتن و رویینتنی اسفندیار از دیدگاه آثار مذهبی آشکار میشود و آن در فاصلهء دین است با حماسه یا اعتقاد تحقق این آرزو که عاقبت در پایان دور دوازده هزار سالهء تلاش انسان به یاری اورمزد علیه اهریمن، سلطنت جاوید اهورامزدا استقرار مییابد و این امری حتمی و قطعی است و در مقابل آن دریافت این واقعیت که برای جایگزین کردن نیکی و روشنایی و آزادگی در روی زمین نیاز دائم به نبرد و مبارزهء انسانها در برابر یکدیگرست.به عبارت دیگر،بیمرگی خدایان حتی آنگاه که در آدمیان سریان مییابد رمزی است از ثبات و کمال دائم و منتظر،حال آنکه رویینتنی آرزویی است که تنها انسان را در نبردپایدارتر و تواناتر میگرداند و هراس شکست را از یاد او میزداید.به همین جهت است که در شاهنامه رویینتنی همچون یک صفت عام در مورد قهرمانان متعدد بکار میرود.اسکندر و بیژن نستوهی خود را در میدان جنگ چنین مینمایانند:
سکندر بدو گفت من روینم از آزار سختی نگیرد تنم[9]
***
دلاور بدو گفت من بیژنم به جنگ اندرون دیو رویینتنم[10]
حکیمان رومی در عزای اسکندر او را پیل رویینهتن[11]میخوانند و دشمنان به رستم صفت رویینتن میدهند.افراسیاب چون رستم را به شیده فرزندان پهلوان خود معرفی میکند میگوید:
به مردم نماند به روز نبرد نپیچد ز بیم و ننالد ز درد ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز برآرد ز دشمن همی رستخیز تو گفتی کهع از روی و ز آهن است نه مردم نژادست کآهرمن است[12]
رستم فرخزاد نیز در میدان جنگ خود را به رویینتنی میستاید:
اگر نیزه بر کوه رویین زنم گذاره کند زان که رویین تنم[13]
از این قبیل شواهد در شاهنامه بسیار میتوان جست که همگی نشان میدهد چگونه فضای حماسی،رویینتنی را همچون یک صفت بارز پهلوانی در شخصیتهای مختلف متحقق میدیده است.تا بدان جا که از«بزرگان رویینتن و رایزن»سخن بمیان میآورد و گاه صلابت پهلوانی را از جسم ایشان فراتر برده روح و روان ایشان را نیز در بر میگیرد:«خردمند و رویینروان».اما در همهء این موارد سختجانی پهلوان صفتی است زاییدهء قدرت جسمی و ابزار گران و اختصاصی او نه موهبتی ایزدی.افراسیاب در توصیف رستم پس از ذکر دلاوریها و کینستاییهای وی،برای تحذیر پولادوند که یک تنه راهی میدان نبردست:
بگفت آنکه این رنجم از یک تن است که او را پلنگینه پیراهن است نیامد سلیحم بدو کارگر بر آن ببر و آن خود و چینی سپر[14]
پهلوان دیگر ایرانی،گیو که در باز گرداندن کیخسرو به ایران،تنها و بیسپاه با لشکریان پیران و پس از آن با فرستادگان افراسیاب به نبرد برمیخیزد،هربار زره سیاوش را که اسلحه بر آن کارگر نیست بر تن دارد.بدین ترتیب رویینتنی خود تعبیر دیگری است از پلنگینه پیراهن و ببر و زره.چه،روی علاوه بر آنکه نام فلزی است سفید مایل به آبی،آلیاژی است از قلع و مس به رنگ زرد طلایی موسوم به برنج یا برنز که صلابت و سختی بسیار دارد.در روزگاران کهن،بعضی ابزاز جنگ،بخصوصو آلات موسیقی خاص نبرد را از این فلز میساختهاند.ذکر نای رویین،کوس رویین،خم رویین(نقارهء بزرگ)در آثار حماسی فارسی مکررست.در برگزاری مراسم عزاداری، بخصوص مرگ پهلوانان،کوفتن آلات برنجین مرسوم بوده،این رسم از کهن هنوز در سوگواریهای مذهبی بخصوص حرکت گروه عزاداران همراه با ضربههای منظم سنج بر پاست،در اساطیر کهن نیز ذکر ناقوس برنجین و دیگر آلات موسیقی از این جنس هست که در مراسم عزاداری پرسفونه شب هنگام نواخته میشده و در تاریکی محض محل اجتماع عبادتگاه بر هیجان سرودها و شیونهای حاضران میافزودهاست.[15]
در ادب فارسی،از رویینه آلت،بتان زرین و رویین،دیگ رویین،هاون رویین تن و رویینه سم(اسب روییننعل)شواهد بسیار میتوان یافت که در عین بیان جنس، سختی و ماندگاری و مقاومت را نیز در بر دارد.[16]اما این صفت به معنی سختی و صلابت بیشتر در بیان حماسی برجسته و مشخص شده که نه تنها دلاوران تیزچنگ و استوار را به آن متصّف میبینیم،بلکه در وصف اسب،دژ،چنگ،استخوان حتی اراده و اندیشه نیز رویین و رویینتن بیان خاص پهلوانی و حماسی خود را اعمال میکند.در تاریخ بخارا هنگام توصیف وقایع شهر بیکند میخوانیم:قتبیة بن مسلم بسیار رنج دید به گرفتن او که بغایت استوار بود و او را شهرستان رویین خواندهاند.[17]در اساطیر ایران نیز قلعهای بسیار رفیع که ارجاسب تورانی،خواهران اسفندیار(همای و به آفرید)را در آن به بند کرده بود و اسفندیار پس از طی هفت خان و طرح حیلهء بسیار با جامهء بازرگانان بدان راه یافت،روییندژ،(دز)خوانده شده که دور از دسترس بودن و صلابت با نام آن هماهنگی دارد.
حال باید دید آیا سختی و مقاوم بودن و صفاتی دیگر از این قبیل براساس اندیشهء آسیبناپذیری،گرد واژهء رویینتنی پیدا آمده یا تعبیری دیگر نیز برای آن میتوان جست؟اگر در روایات مذهبی خوردن انار تقدیس شده از دست زرتشت عامل رویین تنی اسفندیار انگاشته شده بود،در شاهنامه سخن از زنجیر پولادینی است که زرتشت از بهشت برای گشتاسب آورد و بر بازوی اسفندیار بست و:
بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار[18]
در خان چهارم از هفت خان اسفندیار،زن جادو«گنده پیری تباه-سر و موی چون برف و رنگی سیاه»به طلسم این زنجیر که اسفندیار در گردنش میاندازد از پای در میآید،این پیر جادو که در مرگش آسمان تیره میگردد و باد و گردی سخت سیاه روی خورشید وماه را میپوشاند،گویی همچون هر افسون دیگر در مقابل نیروی باطل السحر طلسم اسفندیار از تغییر شکل بازمانده و از پای درآمده است.چه،او که اولین بار:
بسان یکی ترک شد خوبروی چو دیبای چینی رخ،از مشک موی[19]
در مقابل زنجیر«از خویشتن شیر کرد»یا به روایت غرر السیر تبدیل به شیری شد که از
دهانش آتش میجهید[20]و سر آن داشت تا هر لحظه با هیأتی تازه حمله آرد.اما اسفندیار که به نیروی زنجیر واقف بود:
بدو گفت بر من نیاری گزند اگر آهنین کوه گردد بلند
پس:
بیارای زان سان که هستی رخت[21]
این زنجیر نغز پولاد که تنها در این مورد بخصوص،اسفندیار را از گزند پیر جادو محفوظ میدارد،از سوی دیگر یادآور نیروی ظفر یابندهء بهرام ایزد بر ایندر دیوی است که در مقابل امشاسپند اردیبهشت قرار گرفته.ایندر که در کتاب نهم دینکرت«دیو فریفتار» خوانده شده همچون زن جادوی هفت خان خیال آدمی را از اعمال نیک منصرف میسازد و به خود مشغول میدارد.ایزد بهرام بر این دیو غلبه یافته وچنانکه در بهرام یشت از سرودهای مذهب زرتشتی آمده نیروی باطل کردن هرگونه سحر و جادویی را نیز دارد.[22]
بهرام بصورتهای گوناگون از جمله در کالبد شاهین تصویر شده و آنچه در اینجا موردنظر ماست،اثر درماندهی و پیروزی بخشی پر اوست که در میدان جنگ نصیب گروه نیکان و نثار آورندگانی میشود که مورد حمایت بهرام قرار گرفته باشند.در سرودهای مذهبی زرتشتی از این خاصیت چنین سخن رفته است:زرتشت از اهورامزدا پرسید اگر از مردان بسیار بدخواه بواسطهء ساحری آزره شود چاره چیشت؟اهورامزدا گفت:پری از مرغ و ارغّن بزرگ شهپر بجوی.این پر را به تن خود بمال،با این پر ساحری دشمن را باطل نما،کسی که استخوانی از این مرغ دلیر با خود دارد هیچ مرد توانایی او را نتواند کشت.[23]ردپای این اعتقاد در داستان رستم و اسفندیار و درمان همهء زخمهای رستم در یک شب بوسیلهء چارهگری زال از سیمرغ دیده میشود.
بنابر همین معتقدات،ایرانیان باستان پرندگان نیرومند و بلند پروازی چون سیمرغ، شاهین،باز و عقاب را خوش یمن میدانستند.و فرّ نیروی ایزدی را که ضامن پیروزی نیکان بود بخصوص بصورت شاهین میانگاشتند.[24]فرّ نه تنها عامل غلبه و فرمانروایی بلکه موهبتی اهورایی بود که با پیوستن به پهلوان و شاه،حتی شخص زرتشت پیامبر،رهبر مینوی او بحساب میآمد.کسانی چون افراسیاب با همهء زورمندی در نبرد،بارها برای بدست آوردن فرّ به بارگاه ایزدان فدیه میآوردند و نثارها میکردند،اما چون خوی اهریمنی داشتند فّر از ایشان میگریخت.نبرد جمشید و ضحاک بر سر یافتن فرّ از داستانهای دلکش اساطیر ایرانی است.
از سوی دیگر استقرار پادشاهی نیک که به اعتقاد پیشینیان تنها از طریق یافتن فرّ ممکن میشده از جمله مواهبی است که امشاسپند شهریور پاسدار آن است.شهریور که در اوستا از آن به امشاسپند کشور جاودانی اهورامزدا،سرزمین فناناپذیر و بهشت برین[25] تعبیر شده و در عالم روحانی نمایندهء سلطنت ایزدی و اقتدار خداوندی است،در جهان مادی موکول است بر جواهر هفتگانه:طلا،نقره و دیگر فلزات که قوام صنعت و دنیا و مردم بدوست.[26]
بدین ترتیب زنجیر پولادین اسفندیار از سویی نشانهء شهریور،سلطنت فرهمند نیک اهورایی است که زرتشت بعلامت تقدس و حفظ بر بازوی اسفندیار بسته و او را همچون کریشنا در آیین هندو که سرو طبقهء کشتریاست مظهر سلحشوران و مبارزان قرار داده و از سویی دیگر باطل السحری است که نیروی بهرام پیروزمند را در مقابلهء با ایندر دیو دشمن اردیبهشت بکار گرفته و آن را از پای درآورده است.بعلاوه در معتقدات عامیانه، دیو از آهن میگریزد و تعویذ برنجین همراه دعاهای مخصوص از دیر باز برای حفظ کودکان و جوانان بخصوص هنگامی که به جنگ میرفتهاند،بسته میشده است.
اما در همهء این موارد زنجیر بیش از آنکه موجبی برای آسیبناپذیری تن باشد گویی وسیلهای است که روح و فکر پهلوان را در مقابل وسوسه و فریب محافظت میکند.
گفتگو دربارهء شباهت هفت خانهای رستم و اسفندیار در شاهنامه،بسیارست. گروهی آن را ناشی از صورت تقلیدی افسانهها دانسته و گمان بردهاند که هفت خان اسفندیار بمنظور عظمت دادن به شخصیت او به تقلید از هفت خان رستم ساختهشده است.[27]اما بعضی دیگر با اشاره به سنّت داستانهای حماسی طی این مراحل را برای هر پهلوان و قهرمان،اعماز حماسی و دینی بطور جداگانه،نمودار تزکیهء نفس و گذشتن از عقوبات و تنگناهای حیات روحی او شمردهاند.[28]حال اگر همچون متفکران هندو از زمانهای بسیار دور برای همهء داستانهای حماسی،تفسیرهای متعدد[29]از جمله عرفانی قائل نشویم و مثلا سرتاسر کتاب عظیم رامایانا را از این دیدگاه شرح مبارزات و نبردهای درونی راما(انسان حقیقتجو)برای بازپس یافتن سیتا(عشق تعالیبخش و پاک)ندانیم،باز ناچار مراحلی چون طی هفت خان رستم و اسفندیار و گذشتن از آتش را برای سیاوش،بیان تمثیلی تربیت نفس و آزمایش روح پهلوان بشمار آریم و از آنجا که زنجیر محافظ اسفندیار تنها در خان چهارم او را در کشتن زن جادو یاری میدهد و در دیگر نبردها اسفندیار هرگز در صدد بهره گرفته از آن نیست،پیداست که نه تنها در معتقدات اساطیری،بلکه به تأثیر آن در حماسهء ملی نیز داشتن زنجیر نغز پولاد هرگز عامل شهرت او به رویینتنی نبوده است.
در اینجا بعنوان یک نکتهء معترضه از کشته شدن اژدها در خان سوم به دست اسفندیار و غرقه شدن در خون اژدها و بیهوش گشتن اسفندیار از دود زهر آن یاد میکنیم که شبیه صحنهء رویینتنی زیگفرید،قهرمان حماسهء ژرمنی نیبلونگن لایدست[30]این شباهت تأییدی است بر مفاهیم رمزی کشتن اژدها در آثار اساطیری و حماسی و امکان تفسیر عرفانی هریک از این موارد و هم نشان میدهد که حفظ از بلیات بخصوص پاک نگاهداشتن روح از نیروهای اهریمنی تعبیر دیگری است از رویینتنی در منابع ایرانی.
انجام فرائض روزانهء مذهبی از دیرباز یکی از مهمترین عوامل حفظ و صیانت جسم و روح انسان تصور شده.بنابر نوشتههای زرتشتی نیایش و دعا حرزی است که نه تنها چون زنجیری پولادین اسفندیار پیرزن جادو را از حرکت و حمله باز میدارد،بلکه تن را نیز مقاوم میکند.این ادعیهء حفظ در هریک از سرودهای زرتشتی(یشتها)بهگونهای متناسب با ایزد و امشاسپند مورد ستایش ادا میشود.در هرمزدیشت،زرتشت نیایش کنان میگوید:ای مزدا،آیا پیرو دین پاک به دروغ پرست غلبه خواند نمود؟و اهورامزدا با قاطعیت پاسخ میدهد:کسی که از برای من در این جهان مادی…این اسامی را آهسته،زمزمه کنان و به آواز بلند در روز و شب بخواند به چنین کسی نه در این روز و نه در این شب کارد کارگر نشود،نه تبرزین،نه تیر،نه تیر،نه خنجر،نه گرز…سنگهای فلاخن بدو نرسد.[31]با آنکه در این بند محافظت ایزدی شامل بدن از ضربهء تیر و تبرزین و خنجرست،اما بلافاصله،هم در این یشت تکیه بر صیانت معنوی نیز میشود:و این بیست اسامی مانند جوشن و زره به ضد گروه…اهریمن و مفسد بکار رود.چنانکه گویی هزار مرد از یک مرد تنها محافظت کنند.
غیراز نامهای نیک اهورامزدا،فروهرهای مقدسین نیز یاری دهندهاند و علاوه بر آن موادی که در مراسم مذهبی بکار میرود نیز از نیروی حفظ تن برخوردارست.«فرشتهء هوم»موکل گیاهی به همین نام که با آداب خاصی شیرهء آن تهیه میشود و در مراسم مذهبی از آن مینوشند و جرعهای بر آتش مقدس میافشانند،مرگ را میراند و بند اسارت دشمن را میگسلد.ستایش آن در هفت یشت بزرگ چنین است:به هوم زرین رنگ و بلند روییده درود میفرستیم به هوم دور دارندهء مرگ.[32]در بهرام یشت،سرود ایزد حامل پیروزی برای جنگاوران،دگرباره از هوم چنین یاد شده است:هوم از زوال رهاننده را دربر میگیرم…نگهدارتن…کسی که یک شاخه هوم،با خود نگهدارد در جنگ از بند اسارت دشمن برهد.[33]
وجود این شواهد متعدد،در اندک بازماندهء آثار اعتقاد و تفکر ایرانیان قبل از اسلام مؤید این معناست که اندیشهء رویینتنی نه تنها بعنوان واقعیتی ممکن تلقی میشده، بلکه در موارد متعدد نیرویی روحانی و معنوی بوده که به تشجیع مؤمنان در تخلق به نیکی و راستی و مقابله با دشمن و پلیدی میپرداخته است.اما جز یک بار،آن هم در مورد اسفندیار،دیگر هرگز در انسانی مصداق نیافته است.بدین جهت است که تبلور همهء اندیشههای جاودانگی تن آدمی را باید در داستان رستم و اسفندیار جستجو کرد.و از آنجا که در آثار زرتشتی دربارهء این واقعه بطور کامل سکوت شده و تنها منابع حماسی-و بارزترین و برجستهترین صورت آن در شاهنامه-است که این واقعه را مورد توجه قرار داده،باید گفت جنگ رستم و اسفندیار در برداشتن همهء عناصر اساطیری بهترین تجلّی ادب و اندیشهء ایرانی از رویینتنی است.و چنانکه در آغاز این گفتار اشاره شد،ارزشهای انسانی و عرفانی مندرج در بافت وقایع این داستان است که برتری آن را بر داستانهایی از این دست در ادب دیگر ملل میکند.
در اولین روبرویی با ماجرای رستم و اسفندیار نارسایی ذکر دو عامل رویینتنی (انار در اسناد مذهبی و زنجیر در شاهنامه)نظر را به خود جلب میکند.چه هیچیک از این دو نمیتواند دلیل آسیبپذیر ماندن چشم را توجیه کند و در همهء منابع ایرانی نیز در واقع این نکته مسکوت مانده است.دربارهء علت این سکوت دو حدس میتوان زد:یکی آنکه روایات مذهبی و اساطیری در ایران،قبل از آنکه بصورت شاهنامه و حتی خداینامههای مأخذ آن مدوّن گردد،در طول تاریخ بارها معرض دستبرد حوادث شده و جمعآورندگان،هربار از باقیماندههای پراکنده به ثبت و نگارش آن قسمت اکتفا کردهاند که بیشتر مربوط به اصول و ادعیه و احکام مذهبی و مورد استفادهء هرروزه بوده است.طبیعی است در چنین احوالی پرداختن به داستانها و وقایعی که همچون حقایقی مسلّم در یاد همگان بوده غیرضروری دانسته شود.حدس دیگر آنکه مطالعهء اساطیر ملل مختلف چنین مینمایاند که شاعران و فلاسفه و روحانیان هستند که با پرداختن هرچه بیشتر به مبانی فکری انسانی در رمزهای اساطیری و توضیح و تعلیل،آنها را روشنتر و کامل میکند.به عبارت دیگر میتوان حدس زد که بیان جزئیات و صورت کامل افسانهها بتدریج زادهء ذهن هنرمندان متفکرست و الا در تخیلات انسان اسطورهساز ابتدا اشیاء،اشخاص،گیاهان و حیوانات از عرصهء زمان و مکان فراتر رفته،حالت رمزی به خود میگیرد،آنگاه به گذشت زمان در اذهان خلاق هنرمندان بحرکت درمیآید و بازگوکنندهء روابط انسان و طبیعت،انسان و درون او،و انسان و انسان میشود جایی که باور و هنر درهم میآمیزد و هریک مکمل دیگری میشود.که میداند؟شاید مراسم روحانی و رعبانگیز«اسرار الوزیس»که یونانیان قدیم در ایامی خاص و با شکوه تمام برگزار میکردهاند صورت نهائی خود را از منظومهء سرود همر برای دیمتر پیدا کرده باشد.[34]منظور آنکه اگر از زمانهای کهن برخلاف اساطیر هند و یونان که به دفعات و بوسیلهء متفکران و هنرمندان بسیار مورد بازگویی و تفسیر قرار گرفته در داستانهای باستان ایران،به خیلی نکات از جمله چگونگی رویینتنی اسفندیار و راز چشمهای آسیبپذیر او پرداخته نشده،بدان سبب است که یا از نظر نویسندگان دورانهای گذشته امری بدیهی مینموده،یا جنبهء خاص مذهبی داستان[35]مانع کنجکاوی دربارهء جزئیات آن شده است.
وجود روایات شفاهی در سنّت مزدیسنا راجع به زرتشت که اسفندیار را در آبی مقدس شستشو داد تا رویینتن شود،اگرچه در هیچیک از نوشتههای مذهبی و حماسی که امروز در دسترس است ذکر نشده،تنها موردی است که میتواند رویین تنی اسفندیار را بدانگونه که در شاهنامه آمده توجیه کند.[36]زیرا تنها در همینروایات شفاهی است که دلیل آسیبپذیر بودن چشم،بستهشدن غیر ارادی پلکها هنگام برخورد با آب عنوان شده است.
آب در اساطیر همهء اقوام،بعنوان خاستگاه هستی و برپای دارندهء آن،نیرویی آفریننده و اکسیر حیات شناخته شده و در سرزمینهایی زرتشتی نه تنها بعنوان برکتدهندهء زمین و رمه و فزایندهء ثوت و مملکت ونژاد نیک ستوده شده بلکه با در اختیار داشتن فرّ ایزدی،شاهان و پهلوانان و دلاوران را به بارگاه عظمت خود کشانده و باوجود نثارها و فدیههای فراوان چه بسیار که آرزوی ایشان را هم برنیاورده است.[37] تصور آب حیات و جایگاه آن در ظلمات تمثیلی است از نیروهای دور از دسترس اما آرزویی که از دیرباز در اذهان آریاییان خاصه مردم ایران جای داشته است.این دلیل رویینتنی همانندی اسفندیار با دو نیم خدای دیگر،کریشنا و آشیل،رویینتنان اساطیر هند و یونان را بیاد میآورد.
کریشنا دلاور برگزیدهء جنگ بهاراتا که به یاری دوستان خود برادران پاندو موفق به کشتن دایی خویش پادشاه ستمجوی ماتورا شد،هفتمین فرزند خواهر پادشاه بود.منجمی گفته بود که یکی از خواهرزادگان در آیند پادشاه را از پای در خواهد آورد.پادشاه خواهر را دستگیر کرد و دستور داد تا همهء فرزندان او را بکشند.شش فرزند حلاک شدند. هفتمین که به تدبیر مادر و برای حفظ او با دختر گاوبانی معاوضه شده بود،در جوانی مردی نیرومند و دلیر گردید و چون در کودکیبوسیلهء مادر در آب مقدس شستشو یافته بود، در جنگ بهارتا از ضربههای دشمن در امان ماند و با دلاوری بسیار بنیاد ستم را برانداخت.اما پاشنهء پایش که در دست مادر مانده بود و با آب تماس نیافته،ضربهپذیر و بالاخره موجب مرگش گردید.[38]
آشیل قهرمان حماسهء ایلیاد نیز ماجرایی شبیه به کریشنا دارد.وی پسر پادشاه پله و تتیس دختر اسیانوس خدای اقیانوسها بود.مادر وی میخواست عوامل فانی وجود فرزندان خود را که از پدر بارث میبردند زائل کند.شش فرزند اولی خود را در آتش فرو برد،اما همه مردند.هقتمین فرزند یعنی آشیل را نیز شامگاهی در آتش فرو برده بود که پدر در رسید و او را رهانید.از طبیبی ماهر خواست که سوختگیهای بدن وی را مداوا کند. طبیب برای معالجهء استخوان پاشنهء پای طفل از جسد یکی از ژئانها در ایام حیات بسیار تیزتک بود استفاده کرد.به همین جهت آشیل در دویدن قوّت فوق العادهای یافت.اما چنانکه خواهیم دید همین قسمت بدن او آسیبپذیر ماند.سپس تتیس کوک را در آب استیکس(رودخانهء زیرزمینی که در دوزخ جریان داشت)شستشو داد. خاصیت این آب چنان بود ک هرکس و هرچیز در آن فرو میرفت رویینتن میشد. اینبار نیز پاشنهء پای آشیل بواسطهء تماس دست مادر به آب نرسید و همچنان آسیبپذیر باقی ماند.[39]
در مقایسهء افسانهء رویینتنی اسفندیار،کریشنا و آشیل باوجود شباهتهای کلی-که وجود یک منشأ قدیم و مشترک آریایی را در این باب ثابت میکند-تفاوتهای قابل توجه وجود دارد از این قرار:
1-آشیل و کریشنا در کودکی و بمنظور رستن از مرگی بسیار نابهنگام رویینتن شده بودند.اسفندیار در جوانی و در ازای پذیرفتن مسؤولیت حمایت از دین،این موهبت را بدست آورد.به عبارت دیگر یاری و گسترش دین بهای رویینتنی اوست و وی با آگاهی و اختیار آن را پذیرفته،در حالیکه قسمت ازلی را برای آشیل و کریشنا بر اساس افسانه بیحضور ایشان کردهاند.
2-مادر و محبت سرشار او در مورد این دو پهلوان عامل رویینتنی است،و اسفندیار را پرورش روحانی زرتشت از بین آدمیان برکشیده و ممتاز کردهاست.آن دو تعهدی ندارند تا بهایی در برابر مهر مادر بپردازند و این یک هدفی مشخص و روشن در پیش دارد که حدودش بدقت تعیین شده است.
3-آسیبپذیر ماندن پاشنهء پای آشیل و کریشنا که محل تماس انگشت مادرست
هیچگونه قصوری متوجه ایشان نمیکند.جبری است زادهء تقدیر محتوم،و این بازی سرنوشت است که عامل مرگزا در انگشتان نوازشگر مادر که آرزومند جاودانگی فرزندست مینشاند.اما آسیبپذیر ماندن چشم اسفندیار پیروی از یک غریزه است و بهم برآمدن پلکها بطور غیر ارادی در آب،آب مقدس،که هیچ صدمهایی برای چشم ندارد،نیست مگر یک نوع ترس.ترسی نابجا که خود مرگآفرین است.اینجاست که در اساطیر آریایی جبر را همچون یک حقیقت مسلّم حاکم بر زندگی انسان میتواند دید. حال آنکه در حماسهء ملی ایران ردپاهای اختیار آشکار میشود.این ضعف و ترس و خطاست که ناآگاهانه مرگ میآفریند و فراموشی انسان از این غفلتهاست که خود را اسیر جبری موهوم میانگارد.به همین نسبت اختیار در شاهنامه روابط علّی داستانی را تقویت میکند و به وقایع هرچه بیشتر صورت واقعی و انسانی میبخشد.
4-محل آسیبپذیر از نظر موقعیت آن در بدن انسان نیز شایستهء تعمق است.پاشنهء پا انتهاییترین قسمت اندام بشمار میرود.گویی راز آسیبپذیری آن در سرآمدن دوران نیاز به پهلوان و زورآوران است.کریشنا در مذاهب قدیم هندو بعنوان هشتمین مرحلهء تجلّی ویشنو مظهر محبت و خوشبختی است.هم او در جهان اساطیر قهرمانی است که دوران تاریکی ظلم و ستم را درمینوردد و چون خود مظهر سلحشوران(کشاتریا)است تسلط قانون و آرامش و نظم سپاهیان را جایگزین آشوب و بیقانونی میسازد که همین بیقانونی موجب ستم است پایان زندگی کریشنا چنان است که چون جنگ بهاراتا به پیروزی خیر انجامید و وی به پایتخت بازگشت بر آن شد تا از فسق و فجور قوم خویش جلوگیری کند.اما سران قبیله همچنان در بادهگذاری و بزم آنقدر افراط ورزیدند که عقل و اراده را از کف دادند.کریشنا نتوانست این موجها را کند.ملول و مأیوس از کشته شدن فرزندان و بتاراج رفتن اموال به جنگ پناه برد و بزاری پرداخت.شکارچیی او را از دور دید شکار پنداشت.تیر رهاشده به پاشنهء کریشنا اصابت کرد و او را کشت. پس از آن شهر نیز در قعر آبهای دریا فرورفت و ناپدید شد.به عبارت دیگر رزمندگان زیر دست خود او هستند که با تکیه بر نیرویی که فقط هنگام جنگ با پلیدی،اهورایی است و پس از آن اگر قدرت و خشونت نابجا بکار رود اهریمنی میشود،دوران سلطهء سلحشوران(کشاتریا)را بسر میآورند و شکارچی عاملی است ضعیف ناآگاه و بیغرض که به خیالی،هستی او را خاتمه میبخشد.
دوران کوتاه زندگی آشیل نیز در اساطیر یونان-بلافاصله پس از قهرمانیها در جنگ تروا پایان میپذیرد.وی که هنگام تحویل جسد هکتور قهرمان تروا عاشق پولیکسن دختر پریام شده موافقت میکند که بدون اسلحه وارد معبد شود.در این موقع تیر پاریس،برادر هکتور به راهنمایی آپولون بر پاشنهء او فرود میآید و موجب مرگش میگردد.آپولون به آن جهت راز آسیبپذیری وی را به پاریس آموخت که آشیل بموقع از جنگ دست نکشید و به کشتار ادامه داد باز باید بیاد آورد که اندیشهء اسطورهساز بشر برای در اختیار گرفتن این نیروی سرکس بدست دارد.
اما برخلاف آشیل و کریشنا،اسفندیار چشمانی حساس و ضربهپذیر دارد که در سر اوست.در قسمتی از بدن که با فکر و اندیشه ارتباط نزدیک دارد.اگر پاشنههای کریشنا و آشیل به کار دویدن و چابکی در میان جنگ میآید،چشمان اسفندیار وسیلهای است برای نگریستن به جهان پیرامون و عمیق شدن در حقایق مندرج در ذرات هستی و لحظات آن.بصری است که تنها راه یافتن بصیرت است.و این نکتهء بسیار پرمعناست که تعبیر عارفانهء داستان رستم و اسفندیار را-آنچنانکه شیخ اشراق بدان پرداخته-دلکش و پرمغز مینمایاند.اما پیش از آنکه به این جنبهء پراهمیت پرداخته شود گفتنی است که اگر مرگ در مورد رویینتنان هند و یونان رمزی از پایان دورهء سلحشوری است.حماسهء ملی ایران حکایت از آن دارد که سروری پهلوان به دورهء خاص خاتمه نمیپذیرد.بلکه در نیمهء راه نیز اگر کوچکترین انحراف در هدف راستی وی پیدا شد،رویینتنی از او دور میشود.
در اساطیر هند و یونان،شاید یک دورهء تاریخی تسلط نظامیان در سیمای کریشنا و آشیل موجه نموده شده و تفسیرهای متعدد اساطیری نیز به این نکته متوجه بوده است،اما در حماسهء مدوّن ملی ایران-که از جهت زمانی نسبت به دیگر حماسهها تأخیری حدود هزار سال داشته و فرستی برای سنجیدهتر و پختهتر شدن-سپاهیگری و نیروی دلاوران همچون یکی از اجزاء انفکاکناپذیر اجتماع تلقی شده که یاوری همهء ایزدان و فرشتگان بدرقهء راه پهلوان است،اما تنها تا آن زمان که از این توانایی در بکرسی نشاندن حق استفاده شود.بمحض آنکه کوچکترین شائبهء خودپرستی یا خودکامگی و غرور، ناموری به محبوبی اسفندیار را در نبردی علیه آزادگی وادارد،یکباره توانایی ایزدی او رنگ اهریمنی به خود میگیرد و هم آن نیروهای مینوی به مبارزه با او برمیخیرد.
پیش از این دربارهء ایزد بهرام که بصورت مرغی بلندپرواز حامل فرّ نیروی پیروزی بخش ایزدی تجسم یافته سخن رفت.در داستان رستم و اسفندیار گویی حضور سیمرغ،ارادهء مینوی راستی را بر شکست و مرگ اسفندیار نشان میدهد.و نکته آنجاست که در این داستان با آنکه اسندیار قهرمان دینی است و آنچنانکه دیگران نیز دریافتهاند[40] جنگ با رستم و لو بظاهر برای اشاعهء دین زرتشت در خاندان رستم درمیگیرد که هنوز بر آیین کهناند،باز همهء مراسم برای جلب یاری ایزدان در درماندهی و پیروزیبخشی بوسیلهء زال صورت میگیرد و در شاهنامه از ادای این مراسم بوسیلهء اسفندیار ذکری نیست.البته میتوان رویینتنی و اطمینان به موفقیت را موجب این بیتوجهی دانست. اما خود این موضوع دقیقهای است که از نظر سازندگان و راویان این افسانهء حماسی پنهان نمانده.رستم خسته و مانده از کارزار برگشته و اسفندیار که به یمن رویینتنی همچنان تندرست و استوارست با یاران از رنج وی چنین یاد میکند:
بر آن سان بخستم تنش را به تیر که از خون او خاک شد آبگیر ز بالا پیاده به پیمان برفت سوی رود با گبر و شمشیر تفت برآمد چنان خسته زان آبگیر سراسر تنش پر ز پیکان تیر[41]
و او را چنان گمان است که رستم با این همه آزار که در جنگ او دیده«چون به ایوان رسد-روانش ز ایوان به کیوان رسد.»غافل از آنکه زال چارهء بیچارگی را در خواندن سیمرغ یافته و با انجام مراسم خاص او را پذیره شده است:
از ایوان سه مجمر پرآتش ببرد برفتند با او سه هشیارگرد فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پرّ بیرون کشید زمجمر یکی آتشی بر فروخت به بالای آن پرّ لختی بسوخت چو پاسی از آن تیرهشب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندرآمد دژم بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد[42]
این مراسم در دیگر کتب اخبار همراه با قربانی گوسفندست و متناسب با آنچه در بهرام یشت آمده:اهورامزدا گفت اگر مردمان بهرام اهورا آفریده را آنچنانکه شاید نثار پیش آورند…هر آینه به ممالک ایران لشکریان دشمن داخل نشوند…از برای او باید یک گوسفند بریان کنند.سفید یا سیاه یا رنگ دیگر،یکرنگ.
این قربانی و نذورات را زال به روایت ثعالبی پس از راهنمایی سیمرغ در حال سجده به او تقدیم داشت.[43]حال آنکه در شاهنامه پس از پایان تدبیر،سیمرغ زال را در آغوش فشرد و«از ارو تار و ز خویشتن پود کرد.»این تفاوت روایات اگرچه بسیار جزیی است اما دیدگاه خاص حماسی مآخذ فردوسی را که کمتر مذهبی و خرافی و بیشتر خردمندانه و معقول است نشان میدهد.استاد صفا در داستان زال و رودابه مقایسهای کرده است بین روایت غرر السیر و شاهنامه.وی معتقد است ثعالبی این داستان را با حذف موارد اساطیری آورده،اما فردوسی از هر مأخذی استفاده کرده بواجب رعایت امانت را نموده است.[44]مواردی نظیر برخورد با سیمرغ نشان میدهد که حذف نکات اساطیری لااقل در قسمتهای دیگر غرر السیر-اگر هم صورت گرفته باشد-از آن جهت بوده که ثعالبی به این آثار از دیدگاه تاریخ نگریسته و به این مناسبت بعضی قسمتهای اساطیری را که ظاهرا نامعقول مییافته حذف کرده است.اما فردوسی در شاهنامه،اساطیر را خردمندانه به شکلی معقول درآورده و بخصوص از شرح مراسمی که بیشتر رنگ مذهبی داشته و شاید خود نمیپسندیده،صورتی را برگزیده که بیشتر از جهت حماسی و داستانی قوی باشد تا وصف.
در مورد سیمرغ و استفاده از پر و استخوان آن در رفع جراحات و یافتن راز اسفندیار نیز چنین برمیآید که پیروزی رستم در حماسه بواسطهء حمایت سیمرغ،در واقع تحقق قدرت مذهبی ایزد بهرام است منتها در مورد گروهی که از دیدگاه مذهب رایج زمان بددین و از جهت دید حماسه،پاکاندیش اهوراییاند.پس باوجود عدم توجهی که در روایات دینی به اسفندیار شده و ما تنها با سیمای حماسی وی روبرو هستیم،چون رویینتنی او مبدأ مذهبی دارد،ناچار باید داستان وی را شکست دین حامی سیاست زمان در مقابل آزاداندیشی غیردینی برشماریم.و این نکته از دلائلی است که با اعتقاد به پیدایش این داستان در دورهء اشکانی سازگاری دارد.
اما علاوه بر دیدگاه خاص راویان داستان رستم و اسفندیار،بعضی شواهد در متون مذهبی نیز هست که داوری دائمی بهرام،ایزد پیروزی،را بین مبارزان نشان میدهد.به عبارت دیگر ریشهء اندیشهء حمایت از راستی و حق را در این مورد نه فقط در روایات حماسی بلکه در آثار زرتشتی نیز میتوان جست.عواملی که بر رویینتنی اسفندیار یعنوان یک مبارز راه دین اثر میگذارد و انحراف از راه حق را و لو در یک مورد نمیپذیرد.«زرتشت از اهورا پرسید…کجا بهرام…را نام برده به یاری خوانند؟…گفت وقتی دو سپاه برابر همدیگر ایستند،چهار پر در سر راه هردو بیفشان.هریک از دو سپاه که نخست ام خوب ساختهشده و خوب بالا را و بهرام اهورا آفریده را نثار بپیش آورد پیروزی نصیب او شود.[45]آیا این گفته رمزی از لزوم توجه دائم به حقیقت نیست؟و آیا بهمن یا سیمرغ این سیمای تجسمیافتهء فرّه ایزدی که اینبار نیز همچون زمان جمشید و کی کاوس از اسفندیار گسسته،از غرور رویینتنی که اسفندیار را به خود فریفته است نگریخته؟آیا این غرور نیست که چشمان حقیقتبین را کور میکند و از دیدن و دریافتن راستیها باز میدارد.
راز چشمان آسیبپذیر اسفندیار در همین فریفتگی است.فریفتگی به نیروی رویینتنی که وسیلهای برای اثبات و انتشار دین بوده اما بتدریج با غفلت آمیخته است.غفلتی که یک بار در لحظهء غوطه ور شدن در آب،پلکها بهم آورده و از روبرو شدن بیواسطه با حقایق باز داشته و هم در آن لحظه جرثومهء غفلت از آزادگی را در اعماق ذهن او نهفته است غفلتی که پس از ساله بالاخره او را به قربانگاه جاهطلبی میکشاند.حال آنکه روشنبینی و آگاهی،در صورت رمزی نگاه،از موهبتهایی است که بهرام،ایزد پیروزی و دلاوری روز نبرد،به پاکدینان ارزانی میدارد و بر آن تأکید میورزد.«به او بهرام اهورا آفریده سرچشمهء صلب و قوت بازوان…داد و آنچنان قوهء بینایی که ماهی کر در آب داراست که تموجی به درشتی مویی…تواند دید…آنچنان قوهء بینایی که اسب داراست که در شب تیره و بیستاره پوشید از بر یک موی اسب را…تواند شناخت.و آنچنان قوهء بینایی که کرکس زرین طوق داراست…[46]گویی اسفندیار در جنگ با رستم نه تنها این ریزبینی و ژرفنگری را از دست داده بلکه در زمرهء کسانی است که ایزد مهر بر ایشان خشم گرفته«از پاهای آنان ثبات و از چشمهای آنان بینایی و از گوشهای آنان شنوایی»[47]را اسب کرده است.
با چنین بینشی است که آسیبپذیری چشم اسفندیار در تعابیر عارفانه ارجی بیش از عرصهء حماسه یافته است و شبیه این معنا را نه تنها در آثار صوفیانه بلکه از دیرباز در تمثیلهای عرفانی اساطیر ملل مختلف میتوان جست.یوگی هندو که دل را محل تمرکز نیروی معنوی ذهن در وجود انسان میشمرد،تعبیری چنین دلانگیز از آن دارد:«نیلوفر دل هشت گلبرگ دارد…در مرکز این نیلوفر قرص خورشید قرار یافته که مرتبهء اول کلام مقدس است مقرّ بیداری»[48]و خورشید مظهر روشنایی جائیدان و بیداری و هشیاری قلب رمزی است از چشم.
برهمان انسان کبیر و کامل فلسفههای هند با تصویری چنین باشکوه به آفرینش طبیعت دست یازیده:«آفتاب از چشم،ماه از روح…آسمان از سر و زمین از پای او نشأت کرده.»سرودهایی که در مراسم قربانی و مرده سوزان خوانده میشود و به فنای جسم و آمیختن اجزاء آن با طبیعت نظر دارد،به این نکته اشاره میکند که:چشمانت به آفتاب رود و نفست به باد.[49]گیل گمش این دلاور دیرین کهنترین حماسهها نیز از دیگران چنین ممتاز شده:میباید در چهرهء او نظر کنی.چشمان او بمانند خورشید میدرخشد.[50]در قدیمترین بازماندهای اوستا:«کالبد اهورامزدا مثل خورشید»تصور شده و دگر باره آمده که:خورشید چشم اهورامزداست.[51]
براساس این زمینهها،در اندیشهء گذشتگان است که شیخ اشراق،شهاب الدین سهروردی،رویینتنی اسفندیار را در مضمونی عارفانه از متن حماسه بیرون کشیده و به آن صورتی اخلاقی و معنوی داده است.و تعبیر وی چنان با منظور روایتگران اصلی داستان انطباق یافته که احتمال وجود چنین دید عمیق عرفانی را در آفرینش این ماجرا هم از زمانهای بسیار دور نمیتوان منکر شد.به عبارت دیگر بنظر میرسد که رویینتنی در منابع ایرانی چه در آثار ادبی و مذهبی قبل از اسلام و چه پس از آن همواره مفهومی عرفانی و اخلاقی داشته و هرگز بدان چون واقعیتی مورد اعتقاد نگریسته نشده است.به همین جهت است که در شاهنامه و در جنگ با رستم مادر نگران جان اسفندیارست، جاماسب مرگ او را به دست رستم پیشبینی میکرد و در میدان جنگ هرگز کسی به دلیل رویینتنی از بخاک افتادن و جان دادن وی دچار حیرت نمیشود.
اکنون ببینیم شیخ اشراق در رسالهء عقل سرخ ماجرای کشتهشدن اسفندیار را چگونه تعبیری عرفانی کرده است:پنداری آن دو پاره گز که حکایت کنند دو پر سیمرغ بود… چه در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آیینهای یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هر دیده که در آن آیینه نگرد خیره شود.زال جوشنی از آهن بساخت چنانکه جمله مصقول بود و در رستم پوشانید و خودی مصقول بر سرش نهاد و آیینههای مصقول بر اسبش بست،آنگه رستم را از برابر سیمرغ در میدان فرستاد.اسفندیار را لازم بود در پیش رستم آمدن.چون نزدیک رسید پرتو سیمرغ بر جوشن و آیینه افتاد.از جوشن و آیینه عکس بر دیده اسفندیار آمد چشمش خیره شد.هیچ نمیدید.توهم کرد.پنداشت که زخمی به هردو چشم رسید.زیرا که دیگر آن ندیده بود.از اسب درافتاد و به دست رستم هلاک شد.[52]
در این بیان،سیمرغ رمزی است از حقیقت و نهایت معرفت.زال رستم را با پوشانیدن زره و خود مصقول،آیینهوار در برابر این آفتاب معرفت قرار میدهد.رستم خود در این تصویر رمزی است از انسان کامل و پیر واصل،و اسفندیار انسان غافلی است که طاقت رویارویی مستقیم با حقایق متعالی را ندارد و از حشمت و هیبت شعاعی چند از خورشید معرفت از پای درمیافتد.
در لحظهء مرگ گویی درخشندگی جمال سیمرغ حقیقت،کوردلی اسفندیار را که از لحظهء فرورفت در آب مقدس با بر هم نهادن پلکها همراه شده بود زائل کرد.سرسپردگی محض و عبودیت بیانکار همواره گرد تفکر آزاد تاری میتند که اگرچه گاه در آغاز لطیف و مطبوع و راحتبخش مینماید اما بتدریج دستوپاگیر میشود.هدفهای اصلی رفتهرفته از یاد میرود و بهرهگیریهای نابجا از این تعهد بوسیلهء کسانی که در هر حال منافع خود را بر همه چیز ترجیح میدهند خفقان فکری و تسلیم خفتبار بر شخص متعهد تحمیل میکند.در مورد اسفندیار لحظهء اصابت چوب گز و خیرگی شناخت مرگ،یکباره پردههای اوهام را از مقابل دیدگان او به یک سو میزند و به یک لحظه در مییابد که آنچه پدر خواسته و او با غرور رویینتنی حق پنداشته،نیست مگر بدعهدی با پیمان آزادگی و سرافرازی.یکباره چهرهء واقعی پدر،گشتاسب ود مهر[53]بر او آشکار میشود و خسته و آزرده در تنها لحظات باقی ماندهء حیات،بهمن پسر خود را برای تربیت به رستم میسپارد.گویی همچون«انکیدو»در داستان گیل گمش با آنکه شکست مییابد،چنان به مردانگی حریف دل میبازد که مشتاقانه فریاد برمیدارد:من برادر خود را در نبرد یافتم.[54]
این بیداری که در واپسین لحظات حیات برای اسفندیار حاصل میشود،اندیشهء دیرین نیاز بشر را به شناخت مرگ نیز در بر دارد.چه،گذشتگان این حقیقت مسلّم را دریافته بودند که انسان تا مرگ را نشناسد و به آن همچون واقعیتی انکارناپذیر ننگرد، برای حفظ آسایش نسبی حیات به هر پستی تن درنخواهد داد.
آرزوی تکیه زدن بر تخت پادشاهی،اسفندیار،شاهزادهء جوان و محبوب،سلحشور دیندار و با فرهنگ را چنان به خود مشغول میدارد که چون از تأخیر پدر در وفای به عهد بجان میآید نهیب میزند که:
بهانه کنون چیست من بر چهام پر از رنج پویان ز بهرکهام؟
این نخستین مرحلهء کوردلی اوست که جز خود،کسی یا حقیقتی را نمییابد که ارزش رنج بردن و بدان چشم دوختن داشته باشد.غبار غفلت چون بر آیینهء دل نشست هر لحظه تارتر میشود.اسفندیار خفّت بند را در زندان پدر میچشد اما آن توانایی روحی را ندارد که بخود آید و از پیشنهاد بند بر رستم بهراسد.او به رویینتنی خود چنان فریفته است که در پایان نخستین روز جنگ،رستم را خسته و از اسب فروافتاده بخود وامیگذارد، اما چون دگر روز او را سالم و آمادهء نبرد میبیند باز در گمان نمیافتد.
رستم را با پرومته مقایسه کردهاند که آتش را در اختیار آدمیان گذاشت و بدیشان آگاهی و تمیز ارزانی داشت.[55]در باب این مقایسه حرف است.اما اینکه او به راهنمایی سیمرغ و با تیر گز چشمان اسفندیار را بر حقیقت گشود سخنی بجاست.
پیکان تیر گز از آب رز سیراب بود.آیا نه بدان معنا و رمز که شراب در اندیشههای دیرین اساطیری و زرتشتی گشایندهء درهای حقیقت به روح آدمی است؟و آیا نه همان هدیهء بهشتی است که چشمان گشتاسب را بر مینو گشود[56]و ارداو یراف را به سیر در جهان دیگر برد؟[57]
وجود مراسمی بسیار قدیمی در یونان کهن،که شباهتی با سوگواری ایرانیان بر مرگ سیاوش دارد،اهمیت اندیشیدن به مرگ و عمیق شدن در اسرار آن را همراه با نوعی تطهیر روح و تزکیه نفس در گذشتههای اساطیری ملل مختلف نشان میدهد.این مراسم هر سال مقارن فرارسیدن بهار در شهری نزدیک آتن بنام«الوزیس»انجام میگرفته و طی آن مردمی که خود را از هرگونه نقص و گناه اخلاقی مبرا مینمودهاند،راه درازی را با تحمل مشقات فراوان و با مرسم خاص میپیمودند تا شب معهود در تارکی محض معبد، گوش به نوای اندوهزا و دلخراش روحانیان و دانندگان اسرار بدارند و در شیون و زاری الههء دیمتر برای از دست دادن دختر محبوبش شرکت جویند.در اعتقاد ایشان این نیایشها آغاز دوستی و آشتی بین سرزمین زندگان و دنیای مردگان بود.چه،چنین گمان داشتند که رأفت و مهر ایزد بانو دیمتر که موجب سرسبزی و حیات باروری روی زمین است،شامل حال کسی است که میمیرد و به جهان زرین میرود.زیرا در بین خدایان و نسل جاودانان او تنها کسی است که با از دست دادن فرزند دلبند مرگ را شناخته و به فراق مبتلا شده است.
اما چنین حمایت و محبت و برخورد نیکو در سرزمین تاریکی و مرگ تنها برای کسانی حاصل میشود که به اسرار دست یابند و مرگ را بشناسد.دریابند که مرگ نه تنها نازیبا و زشت نیست بلکه رسیدن به آن درک زندگی جاودانه است.انسانی که برای پیبردن به اسرار از گناهان دنیوی پاک شد و بر اثر عشق به حقیقت جهانی زیباتر و والاتر از هستی مادی دست یافت او مرگ را براحتی استقبال میکند.زیرا جهان دیگر را دنبالهء این دنیا میشناسد.چنین مردمی به نیروی امید از مرگ هراس به خود راه نمیدهند و در این جهان نیز با کفّ نفس و دوری از شهوات با تعادلی انسانی درخور مردمی شریف میزیند.
موضوع اصلی این مراسم،داستان اساطیری ربوده شدن پرسفونه دختر دیمتر الههء باروری و کشاورزی بوسیلهء هادس خدای دوزخ و جهان تاریکهاست.هادس سخت دلباختهء پرسفونه است و برای آنکه او را نزد خود نگاهدارد،وقتی ناچار میشود دختر را نزد مادر به روی زمین بفرستد با خوراندن چند دانهء انار او را وامیدارد تا هرسال هشت ماه روی زمین و در کنار مادر و چهار ماه بقیه را زیر زمین و نزد او بگذراند.این داستان که در عین حال تمثیلی از رویندگی گیاه و سر از خاک بدرآوردن مجدد آن در هر بهاران است،با معتقدات ایرانیان باستان در مورد سیاوش و عزاداری بر مرگ او[58]که تا زمان ما بنام سیاوشان-البته با صورتی دگرگونه-همچنان در فارس و نواحی مرکزی ایران باقیمانده،ارتباط نزدیک دارد.
اما آنچه در این سوابق فکری و فرهنگی اقوام آریایی به اندیشهء رویینتنی مربوط میشود،جزئیات تشریفات انجام آن مراسم است که به پشتوانهء مفاهیم اساطیری چشمان آسیبپذیر اسفندیار میافزاید سالکان این طریق براساس نوشتهها و مدارکی که از دوران باستان برجای مانده به شبهنگام در تالاری بزرگ گرد هم میآمدند و سراسر شب را در تاریکی مطلق با گوش فرادادن به صدای رسای راهب خاص که همه را در وحشت از جهان دیگر فرو میبرد میگذرانیدند.در ضمن مراسم لحظهای که پرسفونه مورد حملهء هادس قرار میگیرد و فریاد استغاثه سرمیدهد،مریدان نیز به شیون و زاری میپرداختند و با نواختن ضرباتی بر ناقوص مخصوص برنزی که اعلام مرگ میکند آن لحظه را مجسم مینمودند.درست بهنگام طلوع آفتاب پردهها در محلی که راهب مخصوص توجیه اسرار الوزیس نشسته کنار میرود و روشنایی روز همهجا را فرا میگیرد.حدس زدهاند که مبحث اصلی و اساسی در اسرار الوزیس خیره شدن چشمها بر اثر نورست.روشنایی مشعلها در این موقع چنان خیرهکننده بوده که مریدان و آشنایان به اسرار ناچار بودهاند چشمهای خود را ببندند و این امر نشاندهندهء نقش اساسی تأمل و در خود فرو رفتن و درونبینی است.انسان در این حالت به خلصه فرو میرود و تمرکز فکر به او مجال اندیشیدن به اسراری را میدهد که در جستجوی آن است.[59]
با این شواهد،بسختی میتوان گمان داشت که در پیدایش شخصیت حماسی اسفندیار و اندیشهء رویینتنی در منابع ایرانی،این خاطرهء مشترک باستانی اقوام آرایی موردنظر نبوده است.به عبارت دیگر شخصیت مذهبی اسفندیار-چنانکه پیش از این نموده است-رابطهء بسیار ضعیفی با رویینتنی وی دارد:حال آنکه احتمالا این یادگار دیرین که از خاستگاه اساطیر اولین بردمیده و در قالب بینش خاص آفرینندگان حماسهء ملی-که چه بسا با روشنبینی بسیار در صدد مقابله با ظاهربینان و قشریون مذهبی و سیاسی روزگار خویش بودهاند-بر سیمای اسفندیار تاریخی و مذهبی تحمیل شده است:
در عرفان ایرانی،اندیشهء رویینتنی با همهء زمینههای اساطیری آن با جاودانگی در هم آمیخته و آسیبناپذیری تن به رهایی از قید دلبستگیهای مادی تبدیل شده است.این قیود که به تعبیر شیخ اشراق در عقل سرخ همچون حلقههای زره داودی در طول زمان دستوپای تفکر را میبندد و بالوپر تعالی انسان را از پرواز باز میدارد،فراهم آورندهء بیشترین رنجی است وی هنگام این زندگانی متحمل میشود.
همین رنج است که عارف را وامیدارد تا برای تحمل آسان مرگ و از دست دادن همهء علایق،در پی یافتن چشمهء زندگانی راهی ظلمات شود.آب حیاتی که عمر جاودان جسم و روح در اساطیر و عرفان از آن میجوشد.هم آن چشمه است که اسفندیار و آشیل و کریشنا در آن غوطهور شدند.اما هریک به طریقی از آن محروم ماندند.از این چشمه تنها نوشیدن آب،کافی نیست باید در آن کاملا غوطهور شد.انسان از حقیقت والای آفرینش تنها جرعه برنمیگیرد بلکه در آن غرقه میشود تا شایسته ابدیت گردد.
ظلمات نیز تمثیلی دیگر از تاریکی و فرو بسته شدن پلکها برای حصول تمرکز فکر و توجه به درون است.رسیدن به ظلماتی که خود مرحلهای بسیار دور از دسترس نوراهان است سرگردانی بسیار دارد.طی راههای دراز پرمضیقه و روبرو شدن با راهزنان چابک رباینده در پیش است.هفت خانی است که رستم،اسفندیار،و گرشاسب از آن گذشتهاند و هفت وادی سیروسلوک است که سالکان عارف و صوفی در پیش دارند و با این همه چه دیریاب است آن ظالمان را به رهبری خضر درنوردد و به چشمهء آب حیات رسد.از آن نوشد و بر آن غسل برآرد و نه از مرگ بلکه از رنج زندگی ننگین برهد.
اسفندیار از آن پاکی نهاد که آدمی را چنین به خود آورد،برخوردار است،اما تضاد آرام نیافتهء اندیشه و رفتار او را میآزارد،شوق دست یافتن و پاس تعظیم آزادگی. این نبرد درونی در لحظهء فرو رفتن تیر گز در چشم او یکباره سر باز میکند و همهء پلیدی خود را بیرون میریزد.خونی که از چشم اسفندیار بر رخسارش جاری میشود روح و وجود او را تطهیر میکند.او غسلکنندهء راستین در خون خویش است.
تا هرکجا شکوه و جلوهء این داستان را به آفرینندگان اصل حماسی آن منسوب بداریم،با عظمت صحنهء مرگ اسفندیار،یعنی حساسترین جایی که یکیک اجزاء و گفتار و حرکات جان میگیرد،از آن اندیشهء فردوسی و بیان توانای استاد توس است. مرگ اسفندیار همچون کریشنا و آشیل بلافاصله پس از برخورد تیر گز با چشمان او فرا نمیرسد.به عبارت دیگر مرگ اسفندیار تنها پایانی نیست بر یک حیات جسمانی.بلکه آغاز مرحلهای است که با همهء کوتاهی مجال،بیش از تمام زندگی،دلاوری و حادثه آفرینی اسفندیار او را بزرگ میکند.در این فرصت اندک،او مجال مییابد تا به روشنی تمام دوست از دشمن باز شناسد و جمال حقیقت را بیپرده ببیند.نه شکوهای و گلایهای،نه شیونی و نه فریاد دردی.همه آرامش است و روشنبینی و همه مردی است و آزادگی.
بدینسان اندیشهء رویین تنی در منابع ایرانی،از طریق اسطوره،مذهب،حماسه و تصوف پیوسته در فرهنگ مردم این دیار جای در خور داشته و آسیبناپذیری را از تن و کالبد تا روان و پایندگی اندیشه پیموده است،و از راههای مستقیم و غیرمستقیم در دیگر معتقدات خودنمایی کرده.چه کسی میداند؟شاید بتوان مسألهء معاد جسمانی و روحانی را که مباحث متعدد و طولانی آن در تاریخ مذاهب اسلامی از جمله اسمعیلیه و شیخیه درخور تأمل است از این دست دانست.یا امید به رستگاری انسان را در آخر زمان بهیاری مقدسان جاوید که همواره در سیمای سلحشوری درست ایمان و پاکرای نموده شدهاند،تصوری جاودانه از رویینتنی بشمار آورد.
اردیبهشت 1356
[1]. زرتشت بهرام پژدو.زراتشتنامه،تصحیح روزنبرگ و دبیر سیاقی،تهران 1338.ص 98.
[2]. همان کتاب صفحه 67 و 77.
[3]. همان کتاب صفحه 67 و 77.
[4]. صد در نثر و صد در دربن دهشن،(بدون مشخصات)،ص 75.
[5]. مجمل التوایخ و القصص،تصحیح ملک الشعراء بهار،تهران 1318.ص 91.
[6]. ذبیح اله صفا،حماسهسرایی در ایران،تهران 1333.ص 122 و 124.
[7]. ذبیح اله صفا،حماسهسرایی در ایران،تهران 1333.ص 122 و 124.
[8]. مجمل التواریخ،ص 52.
[9]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[10]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[11]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[12]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[13]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[14]. فردوسی،شاهنامه،چاپ مسکو،1963-1971.ص-7/30 و 108 و 4 281 و 6/286.
[15]. سعید فاطمی،اساطیر یونان،تهران 1347.1/204.
[16]. دهخدا،لغتنامه.ذیل رویین.
[17]. ابو بکر نرشخی،تاریخ بخارا،تصحیح مدرس رضوی.تهران 1317.ص 22.
[18]. شاهنامه،6 178 و 179
[19]. شاهنامه،6 178 و 179
[20]. ابو منصور ثعالبی،غرر اخبار ملوک فرس و سیرهم،تهران 1341.ص 315.
[21]. شاهنامه،6/179.
[22]. پورداود،یشتها،تهرن 1347 ص 2/112 و 120.
[23]. پورداود،یشتها،تهرن 1347 ص 2/112 و 120.
[24]. پورداود،فرهنگ ایران باستان،مقالهء شاهین.
[25]. یشتها.1/93.
[26]. ابوریحان بیرونی،اثار الباقیه،تصحیح زاخائو،لایپزیگ 1923.ص 221.
[27]. حماسهسرایی در ایران،ص 229.
[28]. بهمن سرکارتی،مجلهء دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی،شمارهء 46 ص 189.
[29]. داریوش شایگان،ادیان و مکتبهای فلسفی هند،تهران 1346.ص 247.
[30]. بریتانیا،ذیل: zigfrid و epic poetry
[31]. یشتها،1/57 و 135،2/131.
[32]. یشتها،1/57 و 135،2/131.
[33]. یشتها،1/57 و 135،2/131.
[34]. اساطیر یونان و روم،1/177.
[35]. شاهرخ مسکوب،مقدمهای بر رستم و اسفندیار،تهران ص 17؛محمد علی اسلامی ندوشن،داستان داستانها، تهران 1351.مقالهء گشتاسب.
[36]. مقدمهای بر رستم و اسفندیار،ص 23.
[37]. یشتها،آبان یشت و مقدمه.
[38]. بریتانیا؛امریکانا،ذیل کریشنا،ویشنو؛ادیان و مکتبهای فلسفی هند،ص 247.
[39]. بریتانیکا؛امریکانا،و پیر گریمال،فرهنگ اساطیر یونان و روم،ترجمهء دکتر بهمنش،ذیل آشیل.
[40]. مقدمهای بر رستم و اسفندیار.
[41]. شاهنامه،6/291 و 294.
[42]. یشتها،2/129.
[43]. غرر السیر،ص 366.
[44]. حماسهسرایی در ایران،ص 200.
[45]. یشتها،2/128 و 126 و 1/455.
[46]. یشتها،2/128 و 126 و 1/455.
[47]. یشتها،2/128 و 126 و 1/455.
[48]. ادیان و مکتبهای فلسفی هند،2/684.
[49]. گزیدهء اوپانیشادها،ترجمهء دکتر رضازاده شفق،تهران 1345.ص 21.
[50]. احمد شاملو،«گیل گمش،کهنترین حماسهء بشری»،کتاب هفته،تهران 1340.ص 41.
[51]. یشتها،1/306.
[52]. شیخ اشراق،مصنفات فارسی،تصحیح دکتر نصر و هنری کربین،تهران 1348.ص 233.
[53]. مجمل التواریخ،ص 418:«اما پارسیان از عهد کیومرث…هریک را به لقبی خواندندی.گشتاسب را ودمهر به سبب غدری که با پسرش اسفندیار کرد.»
[54]. گیل گمش،ص 43.
[55]. داستان داستانها،ص 115
[56]. زراتشتنامه.
[57]. ارداویرافنامهء منثور؛اردوایرافنامهء منظوم.
[58]. تاریخ بخارا،ص 20.
[59]. اساطیر یونان و روم،1/190.

