سرو و تذور1

به دل گفت ناکار دیده هجیر که گر من نشان گو شیر گیر بگویم بدین ترک با زور دست‌ چنین یال و این خسروانی نشست‌ ز لشکر کند جنگجو انجمن‌ برانگیزد آن بارهء پیلتن‌ بدین زور و این کتف و این یال اوی‌ شود کشته رستم به چنگال اوی‌ ز گردن نیاید کسی جنگجوی‌ که با او به روی اندر آرد به روی‌ ز ایران نباشد کسی کینه‌خواه‌ بگیرد سر تخت کاووس شاه‌ چنین گفت موبد که مردن بنام‌ به از زنده دشمن بدو شاد کام‌ اگر من شوم کشته بر دست اوی‌ نگردد سیه روز و خون آب جوی‌ چو من هست گودرز را سالخورد دگرپور هفتاد و شش شیر مرد… پس از مرگ من مهربانی کنند ز دشمن به کین جان‌ستانی کنند چو گودرز و هفتادپور گزین‌ همه نامئار با آفرین‌ نباشد به ایران،تن من مباد چنین دارم از موبد پاک یاد که چون برکشد از چمن بیخ سرو2 سزد گر گیا را نبوید تذرو…

فردوسی در داستان رستم و سهراب،این ابیات را از زبان هجیر،نگهبان دژ سپید که‌ به دست سهراب اسیر گردیده بوده است سروده.با آن‌که موضوع این مقاله بحث دربارهء رستم و سهراب نیست،ولی نگارنده ناگزیرست برای طرح مطلب اساسی این مقاله، به بخشی از این داستان(شاهنامه 2/438-485/82-847)اشاره‌ای بکند.

سهراب،فرزند رستم و تهمینه،در«خان»شاه سمنگان و دور از پدر دیده به جهان‌ می‌گشاید و در زیر نظر مادر خود پرورش می‌یابد.نشانه‌های نیرومندی از آغاز کودکی در وی نمایان است چنان‌که چون به ده سالگی می‌رسد دیگر کسی را یارای نبرد با او نیست.ولی در این مدت دراز هرگز کسی دربارهء پدرش با او سخنی نگفته بوده است. پس روزی سهراب از مادر خود بجدّ می‌خواهد که«گستاخ با من بگوی»پدرم کیست. شاید سهراب از سوی نوجوانان همسن و سال خود مورد تحقیر قرار گرفته بوده است که با آن‌که زور بازویت از همهء ما بیشترست آیا با سربلندی می‌توانی به ما بگوی که پدرت‌ کیست!و بدین ترتیب پاکدامنی مادرش نیز مورد تردید قرار گرفته بوده است.ظاهرا چون‌ سهراب به وجود چنین نقطهء تاریکی در زندگی خود پی می‌برد،خشمگین بسراغ مادر می‌رود و او را نیز تهدید می‌کند که اگر این راز را از من پنهان بداری«نمانم ترا زنده اندر جهان».ولی مادر با سرافرازی به او پاسخ می‌دهد که«توپور گوپیلتن رستمی»و آنگاه‌ برای اثبات مدعای خود«سه یاقوت رخشان و سه بدرهء زر»ی را که پدر از ایران برایش‌ فرستاده بوده است به فرزند می‌سپارد.سهراب همین‌که در می‌یابد نژادش به رستم و زال و سام پهلوانان نامدار ایران می‌رسد،تصمیم می‌گیرد با لشکری بیکران به ایران حمله کند و کی‌کاووس شاه ایران و همهء پهلوانان ایرانی را نابود سازد و رستم را بر تخت شاهی ایران‌ بنشاند و مادرش را بانوی شهر ایران کند و سپس به توران حمله برد و افراسیاب را نیز از تخت شاهی توران فروکشد.زیرا در نظر او«چو رستم پدر باشد و من پسر»دیگر کسی‌ را در جهان حق آن نیست که صاحب تاج و تختی باشد!سهراب به اندرزهای مادر که‌ وی را از این کار برحذر می‌داشته است نیز گوش فرانمی‌دهد و به گردآوری سپاه و برگزیدن اسب می‌پردازد.از سوی دیگر افراسیاب چون از این ماجرا آگاه می‌گردد دو تن از سرداران خود را با دوازده هزار سپاهی گرد و دلیر به یاری سهراب می‌فرستد و به آن‌ دو سفارش می‌کند بکوشید تا در نبردهایی که در پیش است پدر و پسر یکدیگر را نشناسد،چه اگر رستم به دست سهراب کشته شود،کشور ایران را بسادگی بجنگ‌ خواهیم آورد و آنگاه سهراب را نیز بطریقی نابود خواهیم ساخت،و اگر هم سهراب‌ به دست رستم کشته شود این خود ضربه‌ای است کاری بر جهان پهلوان ایران.

سهراب بی‌آگاهی از این توطئه،با لشکری عظیم،پدرجویان به ایران روی می‌نهد. دژ سپید نخستین محلی است که سهراب و تورانیان با ایرانیان روی در روی هم قرار می‌گیرند،هجیر نگهبان دژ به جنگ سهراب می‌رود ولی کاری از پیش نمی‌برد و اسیر می‌گردد.گردآفرید نیز پس از نبردی دلیرانه با سهراب،چون تاب مقاومت در برابر او را در خود نمی‌بیند،می‌گریزد و به دژ پناه می‌برد.در این هنگام است که ایرانیان مقیم دژ درمی‌یابند آنان را یارای پایداری در برابر این پهلوان جوان«تورانی»نیست.پس گژدهم پیر نامه‌ای به کی‌کاووس می‌نویسد و او را از حملهء دشمن و زیادی سپاه خصم و نیرومندی سهراب فرمتندهء سپاه که جوانی است چهارده ساله،آگاه می‌سازد و تصریح‌ می‌کند که به نظر من در ایران و توران کسی هماورد او نیست.گژدهم نامه را با پیکی به نزد شاه ایران می‌فرستد و سپس شب هنگام،به همان ترتیب که در نامه نوشته‌ بوده است،ایرانیان همگی از راه پنهانی دژ به داخل کشور گریزند.روز بعد دژ سپید بی هرگونه مقاومتی به دست سهراب می‌افتد.از طرف دیگر کی‌کاووس پس از آگاهی‌ از حملهء دشمن،لشکری گران برای جنگ با سهراب-که همه او را تورانی‌ می‌پنداشته‌اند-گرد می‌آورد.در این سپاه عظیم بجز شاه ایران و پهلوانان طراز اول‌ ایران،رستم نیز به تقاضای کی‌کاووس و بنا به توصیهء گژدهم شرکت کرده است.و بدین ترتیب صد هزار تن از سپاهیان ایران به فرماندهی کی‌کاووس بسوی دشمن متجاوز حرکت می‌کنند و پس از مدتی به دژ که در تصرف سهراب بوده است می‌رسند.

در نخستین روز،سهراب با جامهء جنگ و سوار بر اسب بر ستیغ بلندی می‌رود تا بر سپاه ایران مشرف باشد،و آنگاه فرمان می‌دهد تا هجیر را به نزد او بیاورند.سهراب‌ به هجیر می‌گوید دربارهء شاه و پهلوانان ایران که در این جنگ حاظرند از تو پرسشهایی‌ می‌کنم،اگر پاسخ مرا براستی بگویی ترا پاداش خواهم داد و اگر به گرد کژی و نادرستی بگردی«همان بند و زندان بود جای تو.»هجیر قول می‌دهد که جز حقیقت‌ چیزی بر زبان نخواهد آورد،و آنگاه سهراب دربارهء سراپردهء بزرگان سپاه ایران که‌ به رنگهای گوناگون بوده است و درفشها و سپاهیان و پیلانی که در هر قسمت متمرکز بوده‌اند از هجیر سؤال می‌کند و هجیر در پاسخ به ترتیب شاه ایران،طوس نوذر،گودرز کشوادگان را از دور به او معرفی می‌کند.بعد سهراب به درفش اژدهار پیکر و سراپردهء سبز رنگی اشاره می‌کندکه تختی گرانبها در آن قرار دارد و«اختر کاویان»را در پیش آن‌ نصب کرده‌اند و آنگاه نام پهلوانی را که بر آن تخت نشسته است از هجیر می‌پرسد،نام‌ همان پهلوانی را که باوجود آن‌که بر تخت نشسته است قامتش باندازهء یک سر از کسی‌ که در پیش او بپای ایستاده بلندترست،و نیز می‌افزاید این پهلوان کیست که در بین‌ سپاهیان ایران مردی را همتای او نمی‌بینم؟از شرح و تفصیلی که سهراب دربارهء این‌ پهلوان می‌دهد آشکارست که او همهء نشانیهایی را که مادرش دربارهء رستم به او داده بوده‌ است،اینک به چشم خود در این پهلوان می‌دیده،ولی می‌خواسته است نام او را از زبان‌ هجیر بشنود.اما هجیر که سخت از نیرومندی سهراب در هراس بوده و می‌پنداشته است‌ اگر سهراب،رستم،صاحب این سراپردهء رنگ را بشناسد،نخست او را از پای در خواهد آورد و سپس دیگر پهلوانان ایران را،بدروغ به سهراب پاسخ می‌دهد که این‌ سراپرده،از آن مدی چینی است که بتازگی به نزد شاه ایران آمده است و چون سهراب‌ نام آن مرد چینی را می‌پرسد جوای می‌دهد که نامش را نمی‌دانم.هجیر سپس در پاسخ‌ به دیگر پرسشهای سهراب،گیو گودرز،فریبرز و گرازه را نیز در سپاه ایران به او معرفی‌ می‌کند.ولی سهراب که هنوز فکرش متوجهء سراپردهء سبز رنگ بوده است،بار دیگر بطرف آن سراپرده و درفش اژدها پیکرش باز می‌گردد و نام پهلوانی را که در آن سراپرده بر تخت نشسته است از هجیر می‌پرسد و می‌گوید:هجیر،تو در بین پهلوانان ایران نامی از جهان پهلوان در آن نباشد؟هجیر جواب می‌دهد چون فصل گل و گلستان است شاید رستم برای بزم به زابلستان رفته باشد.سهراب این پاسخ سست و نامعقول را نابخردانه‌ می‌خواند و به او می‌گوید از پیر و جوان،هرکس این پاسخ ترا بشنود به تو خواهد خندید و آنگاه بتندی با او اتمام حجت می‌کند که اگر رستم را به من بنمایی ترا از همه چیز در جهان بی‌نیاز خواهم کرد،ولی اگر راستی را از من پنهان بسازی زنده نخواهی ماند.با وجود این،هجیر از حرف خود برنمی‌گردد،فقط اشاره‌ای به دلاوریهای رستم می‌کند و آشکارا به سهراب می‌گوید بدان که ترا تاب پایداری در برابر رستم نیست.

ابیاتی که در آغاز این مقاله نقل کردیم مربوط است به این قسمت از داستان،که‌ هجیر تصمیم می‌گیرد ولو به بهای از دست دادن جانش،از معرفی رستم به سهراب‌ خودداری کند تارستم زنده بماند،و در سایهء بقای جهان پهلوان ایران،ایران و شاه ایران و پهلوانان ایران و مردم از گزند دشمن مصون بمانند،در حالی که اگر او به مجاورت‌ دروغی که به سهراب گفته است کشته شود،پدر سالخورده‌اش،گودرز،و هفتاد پور گزین وی انتقام کشته شدن او را از دشمن خواهند کشید.هجیر برای اثبات درستی‌ تصمیم خود در این باب به تمثیلی از قول موبد می‌پردازد:

که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گر گیا را نبوید تذرو

در ضبط این بیت در نسخه‌های خطی شاهنامه اختلافاتی بچشم می‌خورد؛بجای‌ «برکشد»،در بعضی از نسخه‌ها«برکند»،«برکشم»و….آمده است.در معنی فعل‌ «برکشیدن»نیز در این بیت در بین صاحب‌نظران اتفاق‌نظر وجود ندارد و آن را به معانی‌ «کندن»،«بالیدن و نمو کردن»،و«بیرون کشیدن»دانسته‌اند و چون باز هم ابهام‌ موجود در بیت از بین نمی‌رود،بعنوان راه‌حل،ضبطهای«برکند»و«برکشم»در نسخه‌های خطی دیگر را بجای«برکشد»پیشنهاد کرده‌اند چه در شاهنامه«بیخ کندن» و«بیخ برکندن»بارها آمده،در حالی که از«برکشیدن»بمعنی«کندن»در این کتاب‌ نشانه‌ای بچشم نمی‌خورد و مطالبی از این‌گونه.3همچنان‌که ما در این مقاله به داستان‌ رستم و سهراب کاری نیست،به ضبطهای مختلف بیت مورد بحث،و معانی گوناگون‌ «برکشیدن»و امثال آن نیز کاری نیست،اما آنچه در همهء نسخه‌ها در این بیت مشترک‌ است تمثیل سرو و تذروست:هجیر می‌گوید هنگامی که رستم و گودرز هفتاد پور گزین او که هریک چون سرواند به دست سهراب کشته شوند و وجود نداشته باشند، سزاوارست که تذرو هیچ گیاه دیگری(کنایه از هجیر)را نبوید.

از این بیت چنین برمی‌آید که بزعم موبد و شاعر یا موبد،تذرو به درخت سرو علاقه بسیار دارد،بطوری که فی‌المثل یا در آن درخت آشیانه خود را می‌سازد،یا بر علاقه بسیار دارد،بطوری که فی‌المثل یا در آن درخت آشیانه خود را می‌سازد،یابر شاخسار سرو می‌نشیند،و یا بیشتر در سرزمینهای پوشیده از سرو زندگی می‌کند و غیره.و با قبول این اصل،موبد گفته است که اگر به فرض محال همهء درختهای سرو هم از زمین‌ ریشه کن بشوند و دیگر سروی در جهان باقی نماند،باز سزاوارست که تذرو به هیچ‌ درخت و گیاه دیگری روی نیاورد(یا سزاوار نیست که تذرو به گرد هیچ گیاه و درخت‌ دیگری بگردد).و یقینا بدین سبب بوده است که در برخی از فرهنگهای فارسی دربارهء «تذرو»نوشته‌اند«مرغ معروف خوش رفتار که اکثر در پای سرو رغبتی دارد…» (آنندراج).و براساس همین عقیده است که در یکی از کتابهای قراءت فارسی دورهء اول‌ دبیرستان در دوران پهلوی‌ها این ابیات در زیر عنوان«میهن پرستی»یا چیزی تظیر آن‌ چاپ شده بود.

البته بجز این بیت فردوسی،ابیات دیگری نیز وجود دارد که همین معنی را کم و بیش تأئید و به علاقه یا ارتباط تذرو با سرو اشاره می‌کند مانند:

نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو

شاهنامه 3/680/9

بر سر سرو زند،پردهء عشاق تذرو ورشان نای زند بر سر هر معزوسی

منوچهری،ص 127

گلش پر ز بلبل،چمن(اصل:سمن)پر ز سرو خروشان ز سرو نو آیین تذرو

کوش‌نامه، f.205 a

در حسرت آن دست بختش‌ شاخی بدر آرد از درختش‌ یعنی که چو سرو بن بریزد سروی دگرش ز بن بخیزد

تا چون به چمن رسد تذروی‌ سروی بیند بجای سروی‌ گر سرو بن کهن نبیند در سایهء سرو نو نشیند

لیلی و مجنون،نظامی،تهران،ص 58

تنها بنشست زیر سروی‌ چون در پر طوطیی تذروی

لیلی و مجنون،نظامی،مسکو،ص 187

بالین طلبید زاد سروش‌ وز سرو فتاده شد تذروش

همان کتاب،ص 509

که در آغوشم آمد زاد سروی‌ چو طاووسی به مهمان تذروی

شیرین و خسرو،امیر خسرو،ص 267

خرامان جام بر کف چون تذروی‌ شکفته لاله‌ای بر شاخ سروی

همان کتاب،ص 102

قمری وقت صبح بر سر سرو شرح می‌کرد راز دل به تذرو

ساقی‌نامهء عمرانی(منتخب اشعار

فارسی یهودیان ایران)،ص 252

تو در باغ جهان آن تازه سروی‌ که گردد طوطی جانم تذروی

جامی(لغتنامهء دهخدا)

سرود آفرین خواست طبع تذرو اشارت به او کرد انگشت سرو

ملا طغرا(فرهنگ آنندراج)

برانگیخت بویی ز مینای سرو که صد رنگ مستی رود بر تذرو

همان شاعر

میفشان دانه در راه تذروی‌ که مأوا گیرد از سروی به سروی

رهی معیری

آنچه در این مختصر مورد بررسی و پژوهش قرار می‌گیرد آن است که ببینیم آیا این‌ علاقه و دلبستگی تذرو به سرو که در شعر فارسی به آن اشاراتی گردیده است،چیزی از نوع عشق بلبل و گل یا شمع و پروانه و امثال آن است که اهل فن از آن به سنّتهای ادبی‌ تعبیر می‌کنند یا نه.4

با آن‌که شاعران فارسی زبان،سرو و تذرو را بارها(تذرو بمراتب کمتر از سرو)در اشعار خود آورده‌اند،ولی حقیقت آن است که در شعر فارسی،تعداد ابیاتی که در آن به عشق و دلبستگی تذرو به سرو تصریح یا اشاره شده باشد انگشت شمارست.اما برای‌ پاسخ پرسشی که در این زمینه طرح کرده‌ایم،لازم است موضوع را در حد امکان با استقصای بیشتر مورد بررسی قرار بدهیم.برای این کار نخست کاربرد تذرو و سرو را در شاهنامهء فردوسی از نظر می‌گذرانیم.زیرا هم بیت مورد استناد ما در صدر مقاله از این‌ کتاب ارجمندست،و هم به نظر نگارندهء این سطور،چنین برداشتی از تذرو و سرو،در اشعار بازمانده از درون پیش از فردوسی دیده نمی‌شود.5

در تمام شاهنامه 31 بار کلمهء تذرو بکار رفته است،24 بار در قافیه و هفت بار در متن بیتها.از آن 24 باری که تذرو و در قافیه آمده است 14 با تذرو با سرو قافیه شده است‌ و 10 بار با«مرو»(نام شهر).6اینک به ترتیب کاربرد تذرو را در این ابیات مورد بررسی قرار می‌دهیم:

تذرو و سرو در قافیه

شیوهء راه رفتن و خرامیدن تذرو:

1-به بالا بکردار آزاده سرو به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

1/149/364

2-به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانی چو غرو و به رفتن تذرو

1/203/1335

3-به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانش چو غرو و به رفتن تذرو

3/778/217

4-به رخ چون بهار و به بالای سرو میانها چو غرو و به گشتن تذرو

6/1627/2322

5-میانت چو غرورست و بالا چو سرو خرامان شده سرو همچون تذرو

7/2172/1004

6-نگه کرد خسرو بدان زاد سرو به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

9/2848/3055

تذرو و گل:

7-خرامان بیامد به نزدیک سرو چنانچون به پیش گل آید تذرو

1/66/71

8-بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو

3/681/19

خرامیدن تذرو بسوی گل

9-خرامان به گرد گلان بر تذرو خروشیدن بلبل از شاخ سرو

4/1074/156

10-ندیدند چیزی جز از بید و سرو خرامان به زیر گل اندر تذرو

9/2884/3702

دلبستگی و عشق تذرو به سرو:

11-که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گر گیا را نبوید تذرو

2/485/842

12-نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو

3/680/9

تذرو پرنده‌ای ناتوان در چنگال باز،با اشاره‌ای ضعیف به تذرو و سرو

13-به چنگ من اندر بسان تذرو که بارش برد بر سر شاخ سرو

5/1178/734

پر رنگین تذرو

14-چو از آمدنشان آگاه سرو بیاراست لشکر چو پر تذرو

1/71/182

تذرو و مرو در قافیه

پر رنگین تذرو

15-چو با من سپاه اندر آید به مرو کنم روی گیتی چو پرّ تذرو

8/2199/1492

16-بیاراست لشکر چو پرّ تذرو بیامد ز زابلستان سوی مرو

8/2279/45

17-به آموی و راه بیابان و مرو زمین بود یکسر چو پرّ تذرو

8/2440/2274

18-از ایشان یکی گورسان کن به مرو که گردد زمین همچو پرّ تذرو

9/2837/2862

19-وز آن روی بهرام شد تا به مرو بیاراست لشکر چو پرّ تذرو

9/22/28/2595

شیوه و سرعت پرواز تذرو

20-بر آن سان بیامد به نزدیک مرو نپرّد بدان گونه،پران تذرو

8/2200/1513

21-قلون بستند آن مهر و همچون تذرو بیامد ز شهر کشان تا به مرو

9/2824/2637

22-سپاه از بخارا چو پرّان تذرو به یک هفته آمد سوی شهر مرو

10/2992/451

خرامیدن تذرو در گلستان و در زیر گل

23-برفتند هردو برابر ز مرو خرامان چو در زیر گلبن تذرو

8/2369/1019

24-برفتم ز درگاه شاهی به مرو بگشتم چو اندر گلستان تذرو

8/2370/1034

تذرو بی سرو در متن ابیات

شیوهء راه رفتن تذرو

25-به رفتن تذرو و به دیدن بهار سراسر پر از بوی و رنگ و نگار

8/2586/368

ناتوانی تذور در برابر باز

26-به ژوپین،گراز،و تذروان به باز بگیریم یکسر به روز دراز

2/416/560

27-تذروان به چنگال باز اندرون‌ چکان از هوا بر سمن برگ خون

4/1071/111

تشبیه چشمه به چشم تذرو

28-چو چشم تذروان یکی چشمه دید یکی جام زرّین برش پر نبید

2/342/421

تذرو نام پرنده:تذرو،تذرو سفید،تذرو و زرین.

29-تذروان و طاووس و کبک دری‌ بیابی چو بر کوهها بگذری

3/619/1732

30-خورشها ز کبک و تذرو سفید بسازید و آمد دلی پر امید

1/31/164

31-تذروان زرین و طاووس نر همه سینه و چشمهاشان گهر

7/2147/541

اگر این 31 بیت شاهنامه را که در هریک از آنها لفظ«تذرو»آمده است بدقت مورد مطالعه قرار دهیم به نتایج زیر می‌رسیم:

1-در چهارده بیتی که تذرو با سرو در قافیه آمده است:

الف-در دو مورد،«سرو»نام درخت معروف نیست،بلکه سرو در این بیتها نام‌ شاه یمن است(بیتهای 7 و 14).

ب-در دو مورد دیگر با آن‌که«تذرو»با«سرو»(بمعنی درخت)در یک بیت‌ قافیه شده است و پرنده‌ای نیز در این دو بیت بر شاخ سرو به نغمه‌سرایی مشغول است، برخلاف انتظار ما،لین«بلبل»است که بر«شاخ سرو»می‌نالد و می‌خروشد نه تذرو (بیتهای 8و9).و در همین دو بیت که بلبل بر شاخ سرو خواندن است،تذرو یا در«زیر گلان»آرام گرفته است و یا«به گرد گلان»می‌گردد،و او را با«سرو»سرو کاری نیست.

ج-در یک بیت با آن‌که بین تذرو.و سرو علاقه و دلبستگی بچشم می‌خورد و بدین‌ سبب است که تذرو به گرد«نسرین»نمی‌گردد،ولی«گل نارون»و«شاخ سرو»هر دو در نظرش یکسان می‌نماید.(بیت 12).

2-در ده بیتی که تذرو با مرو قافیه شده است(بیتهای 15 تا 24)،چون کلمهء اساسی در هر بیت لفظ«مرو»ست نه«تذرو»،شاعر باتوجه به موضوع مذکور در هر بیت از رنگین بودن پرهای تذرو و یا تیزی پرواز این پرنده بهره جسته و«تذرو»را بعنوان‌ قافیه«مرو»برگزیده است.

3-اما در هفت بیتی که«تذرو»در متن بیت قرار گرفته،شاعر دیگر ضرورتی‌ برای آوردن لفظ«سرو»ندیده و بدیهی است که در این ابیات سخنی از«سرو»و علاقه‌ و عشق تذرو به این درخت نیز بمیان نیامده است.

بطور کلی در این 31 بیت:هفت بار شیوهء خرامیدن تذرو(بیتهای 1 تا 6،25)،شش‌ بار پرهای رنگین تذرو به مناسبتهای مختلف(بیتهای 14،15،تا 19)،پنج بار خرامیدن‌ تذرو در گلستان و در کنار گلها(بیتهای 7،9،10،23،24)،سه بار سرعت پرواز تذرو (بیتهای 20 تا 22)،سه بار ناتوانی تذرو در برابر پرندگان شکاری مانند باز(بیتهای 13،26،27)،سه بار بعنوان نام نوعی از پرندگان(بیتای 29 تا 31)،دو بار با اشاره به‌ عشق و دلبستگی تذرو به سرو(بیتهای 11،12)،یک بار قرار داشتن تذرو در زیر گلان‌ (بیت 8)،یک بار تشنه چشمه به چشم تذرو(بیت 28)مورد استناد قرار گرفته است.و اگر بیت دیگری ره هم که در لغتنامهء دهخدا بنقل از«فردوسی»مذکورست-و در فهرست لغات شاهنامه تألیف ولف نیامده است-بر این فهرست بیفزاییم:

چه نام است این مرد بر سان سرو به سرخی رخانش چو خون تذرو

می‌بینیم باز با آن‌که سرو و تذرو در دو مصراع پی در پی بعنوان قافیه بکار رفته است،در بیت،نه به دلبستگی و اشتیاق تذرو به سرو اشاره‌ای شده است نه به هیچ‌یک از موضوعهایی که در ابیات پیشین دربارهء تذرو گفته شده است،بلکه شاعر-فردوسی‌ باشد یا دیگری-سرخی رخان مردی را که با قامتی چون سرو بوده است به خون تذرو همانند کرده است،که من بین سرخی خون تذرو و کبوتر و مرغ و خروس تفاوتی‌ نمی‌بینم،و این امر نشان می‌دهد که چون در مصراع دوم خواسته است به سرخی رنگ گونه‌های‌ آن مرد اشاره کند،چاره‌ای جز این نداشته است که بسراغ خون تذرو برود زیرا با آن‌که‌ خون دیگر پرندگان نیز مانند خون تذرو سرخ است،ولی چه باید کرد که نام هیچ‌یک از پرندگان،جز تذرو،با«سرو»قافیه نمی‌شود!

پس از بررسی کاربرد لفظ«تذرو»در شاهنامه،به طرز استعمال کلمهء«سرو»نیز در این کتاب نظری اجمالی می‌افکنیم.با آن‌که بیش از صد بار کلمات سرو(در قافیه یا در متن بیت)،سروسهی،سرو سیمین،سرو کشمر(در گشتاسپ نامهء دقیقی)و نیز متجاوز از بیست بار ترکیب سرو بالا و سرو بن در شاهنامه بکار رفته است،جز در چهارده‌ بیتی که سرو با تذرو در قافیه آمده است و بدان اشاره کردیم،در بقیهء ابیات به عشق و دلبستگی و ارتباط تذرو به این درخت اشاره‌ای نیز نگردیده است.در مصراعهایی هم که‌ فردوسی«سرو»را در قافیهء مصراعی آورده،در مصراع دیگر کلمات:غرو،پرو،و مرو را در برابر آن ذکر کرده است.

سرو و غرو(:نی،قصب)

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو برش کوه سیم و میانش چو غرو

1/135/108

دگر گفت کان کشیده دو سرو ز دریای با موج بر سان غرو

1/208/1430

کنون چنبری گشت بالای سرو تن پیلوارات بکردار غرو

سرو و پرو(:ستارهء پروین)

به بالای تو در چمن سرو نیست‌ چو رخسار تو تابش پرو نیست

1/154/464

سرو و مرو

همی گفت و بر سان قمری ز سرو بیامد برادرش تازان به مرو

9/2832/2780

چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو که بنهفت بالای آن زاد سرو

10/3005/669

به نظر من آنچه دربارهء سرو و تذرو در شاهنامهء فردوسی گفتیم،بطور مطلق در شعر فارسی مصداق دارد،گرچه اعلام‌نظر صددرصد قطعی در این باب مستلزم بررسی تمام‌ متون منظوم و منثور فارسی باتوجه به شیوهء«بسامدی» frequency است،که نه امروز این کار برای یک تن امکان‌پذیرست و نه در سالهای آینده.ولی اگر براساس‌ «نمونه‌برداری» sampling موضوع مورد بحث را مورد مطالعه و تحقیق قرار بدهیم،به نتایجی می‌رسیم که مورد قبول صاحب‌نظران و پژوهشگران می‌تواند بود. بعلاوه در این بررسی نه فقط کاربرد سرو و تذرو را در شعر فارسی مورد توجه قرار می‌دهیم‌ بلکه آنچه را که شاعران دربارهء ارتباط پرندگان با گیاهان گوناگون در اشعار خود آورده‌اند نیز طوسی که بحث سرو و تذرو را در آن بپایان رسانیدیم،سه دیوان دیگر از شاعران‌ نواحی مختلف ایران را-بعنوان نمونه-از این نظرگاه مورد پژوهش قرار می‌دهیم.این‌ شاعران عبارتند از:منوچهری دامغانی،قطران تبریزی و حافظ شیرازی.

منوچهری دامغانی را از این جهت برگزیده‌ایم که هم دوران زندگیش به فردوسی‌ نزدیک است،و هم از نظر جغرافیایی متعلق است به قومس که در دامنهء کوهستان‌ طبرستان(مازندران امروزی)قرار دارد.بعلاوه وی بخشی از عمرش را نیز در گرگان و مازندران گذرانیده و بدیهی است که با جنگلهای این منطقه و درختهای گونه‌گون این جنگلها و از جمله سرو آشنایی کامل داشته است،و به همین سبب است که وی بیش از هر شاعر فارسی زبان به تصویر طبیعت در شعر خود پرداخته است.و این‌که او را «شاعر طبیعت»خوانده‌اند سخنی بجاست.برای اثبات این مدعا لازم است بگوییم که‌ در دیوان منوچهری که حداکثر مشتمل بر 2777 بیت است،نام 63 پرنده.46 گل‌ مختلف آمده است و وصف خزان،بهار،کوه،جنگل،باغ و بوستان و امثال آن نیز در شعرش فراوان است.منوچهری با آن‌که در ابیات متعدد هم از درخت سرو و هم از پرندگان گوناگون نام برده است چنان‌که از بلبل 30 بار،فاخته 16 بار،طاووس 15 بار، قمری 13 بار،طوطی 12 بار،باز 9 بار،درّاج 6 بار در شعر خود یاد کرده،از تذرو بیش از دو بار نام نبرده است آن هم بدین شرح:

بر سر سرو زند پردهء عشاق تذرو ورشان نای زند بر سر هر مغروسی‌ بر زند نار و بر سروسهی،سروسهی‌ بر زند بلبل بر تارک گل قالوسی

ص 127

سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون سپر خیزران بر سر مرد سوار گشت نگارین تذرو پنهان در مرغزار همچو عروسی غریق در بن دریای چین

ص 179

در بیت اول که سرو و تذرو در قافیه نیامده است(و این از موارد بسیار استثنائی در شعر فارسی است)،با آن‌که بیان شاعر از ارتباط تذرو با سرو حکایت می‌کند زیرا این تذروست‌ که«پردهء عشاق»را بر سر شاخسار سرو می‌زند،ولی بلافاصله در بیت بعد می‌بینیم که نارو،پرنده‌ای دیگر،نیز بر درخت سروسهی به خواندن آهنگ«سروسهی» مشغول است.و در نتیجه اختصاص تذرو به سرو در بیت پیشین تا حدی ضعیف می‌شود. حقیقت آن است که در نظر منوچهری که نام 65 آهنگ و پردهء موسیقی بوده است‌ نه این‌که بخواهد بگوید که هر آهنگی را کدام پرنده می‌خوانده است.در مثال دوم که‌ تذرو بتنهایی-بی ذکر سرو-در متن بیت آمده،تذرو و نگارین پنهانی در مرغداری به گشت و گذار مشغول است نه بر شاخهء سرو،در حالی که از درخت سرو در دو بیت پیش همین‌ قصیده یاد شده است.از این بررسی اجمالی نتیجه می‌گیریم که شاعری چون منوچهری‌ نیز از تذرو فقط دو بار در متن ابیات خود یاد کرده است که یک بار تذرو بر سر درخت‌ سروست و یک بار در مرغزار.

دیوان قطران را از بین سبب مورد مطالعه قرار داده‌ایم که وی نخستین شاعر آذربایجانی است که(با آن‌که لهجهء محلیش آذری بوده نه ترکی)اشعار خود را به پارسی‌ دری سروده است.او بی‌هرگونه تردیدی دیوان اشعار شاعران خراسانی و ماوراء النهری را بدقت مطالعه می‌کرده و از آنها از جهات مختلف الهام می‌گرفته است و یقینا از طبیعت‌ سرزمینی هم که در آن می‌زیسته نیز غافل نبوده است.در دیوان قطران در حدود 115 بار لفظ«سرو»و ترکیبات آن،بیشتر در متن ابیات،و بندرت در قافیه،آمده است که شاعر در هیچ‌یک از این بیتها کلمهء تذرو را بکار نبرده است.گرچه در برخی از همین ابیات‌ قطران تبریزی،پرندگان دیگری را می‌بینیم که بر شاخسار سرو به نغمه‌سرایی مشغولند مانند:

سرو و حمام(:کبوتر،و هر مرغ طوق‌دار مانند فاخته)

چرخ چون پرّ حمام و دشت چون پرّ تذرو باغ پر بانگ تذرو و سرو پر لحن حمام

ص 229

سرو فاخته

تا داد باغ را سمن و گل به نو نوا بلبل همی سراید ب گل به نو نوا رود و سرو ساخته بر سرو فاخته‌ چون عاشقی که باشد معشوق او نوا

ص 5

ساخته چون لحن مطرب فاخته دستان به سرو خاسته چون بانگ عاشق نالهء کبک از قلل

ص 199

بلبل از بویهء معشوق شده شعر سرای‌ فاخته از طرب یار شده دستان زن‌ گویی این بر سر سروست یکی مطرب نغز گویی آن نای همی‌سازد بر شاخ سمن

ص 288

سرو و قمری

چو بلبل با درخت گل به شعر اندر عتاب آید ز قمری شعر بلبل را ز سروستان جواب آید

ص 414

هزار آواز با گلبن به فریاد و عتاب اندر کند با سرو بن قمری به دلشادی خطاب اندر

ص 421

سرو و سار

گل برون آمد ز پرده چون تو ای عیار یار همچو من نالید بلبل بر سر گلزار زار

همچو تو بالد لندر کنار باغ سرو همچو من نالد همی در دامن کهسار سار

ص 443 بعلاوه قطران در شعر خود بیش از ده بار نیز لفظ تذرو را بکار برده است که در سه‌ مورد آن به محل زندگی این پرنده هم اشاره گونه‌ای شده است.این سه بیت عبارت است‌ از: تذرو،در سبزه و خوید و باغ

نه آواز کبک آید اکنون ز کوه‌ نه بانگ تذرو آید اکنون ز خوید

ص 466

سحرگهان بشنو زاری من ار نکند تذرو زاری در سبزه،کبک در کهسار

ص 103

چرخ چون پر حمام و دشت چون پر تذرو باغ پر بانگ تذرو و سرو پر لحن حمام

ص 229

کاربرد تذرو در شعر قطران منحصرا برای بیان این مقاصدست:اشاره به بانگ و زاری‌ تذرو(در سه بیت بالا)،تشبیه گل و گلزار و رنگ و آب معشوقه به تذرو(ص 6،179، 195،221،376)،تشبیه اشک خونین به تذرو(ص 455)،تذرو بعنوان پرنده‌ای‌ ضعیف در برابر شاهین(ص 218،269،338)،و تذرو بعنوان نام یکی از پرندگان‌ (ص 428).

در شواهدی که در دیوان قطران دربارهء تذرو موجودست دو مورد زیر بیشتر قابل‌توجه‌ است.یکی بیت:

چرخ چون پرّ حمام و دشت چون پرّ تذرو باغ پر بانگ تذرو و سرو پر لحن حمام

که با آن‌که شاعر در کنار سرو دو بار لفظ تذرو را بکار برده،گفته است«سرو پر لحن‌ حمام»است و«باغ پر بانگ تذرو»نه بعکس تا شاهدی باشد بر دلبستگی تذرو به سرو. و نیز در این بیت:

رود و سرود ساخته بر سرو فاخته‌ چون عاشقی که باشد معشوق او نوا

قطران به عشق فاخته به سرو تصریح کرده است،در حالی که اگر شاعر دلبستگی و عشق تذرو را به سرو قبول داشت،در حد گل و بلبل،حتی با مراعات وزن شعر و با کمی دستکاری می‌توانست تذرو را در این بیت بجای فاخته بر سر سرو بنشاند!

بدین ترتیب در شعر قطران تبریزی نیز باوجود آن‌که 115 بار سرو و بیش از ده بار تذرو بکار رفته است،بندرت این دو کلمه در یک بیت آمده،و در این‌گونه ابیات هم،شاعر هرگز به مطلبی اشاره نکرده است که بتوان آن را به عشق تذرو به سرو تعبیر کرد.

در دیوان حافظ نزدیک به هشتاد بار سرو و ترکیبات آن مانند سرو سیم اندام،سرو چمن خلد،سرو ناز حسن،سرو سهی،سرو خرامان،سرو آزاد،سرو بالا،سرو روان، سرو بن،سرو چمن و…در متن ذکری از تذرو شده باشد.همچنین نگارندهء این سطور در تمام‌ دیوان حافظ تنها در سه بیت زیر به لفظ تذرو برخورده است:

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند

ص 128

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خویش خرام‌ در کمینم و انتظاز وقت فرصت می‌کنم

ص 242

نه هر کو نقش نظمی‌زد کلامش دلپذیر افتد تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم

ص 245 بطوری که ملاحظه می‌شود حافظ نیز با آن‌که عمر خود را در شهری گذرانیده است که‌ سروهای زیبای آن و گلستانهایش همواره شهرهء آفاق بوده است هرگز در شعر خود به‌ دلبستگی تذرو به سرو اشاره‌ای نکرده است.

بررسی اجمالی شعر برخی دیگر از شاعران پارسی‌گوی‌7نیز نشان می‌دهد که‌ استعمال سرو و تذرو در شعر آنان،در کلیات و شاید در جزئیات،با آنچه دربارهء شاهنامهء فردوسی و دیوان منوچهری و قطران تبریزی و حافظ گفتیم تفاوتی ندارد.چنان‌که علاوه‌ بر مثالهایی که در صفحهء 555 نقل کرده‌ایم،سرو و تذرو یک بتر در ویس و رامین(ص‌ 328)،دو بار در کوش‌نامه(b225،a209.f)،دو بار در گرشاسپنامهء اسدی طوسی(ص‌ 29،337)،یک بار در فرامرزنامهء نخستین(ایران نامه،سال اول،ص 37)،سه بار در شعر نظامی(به نقل از لغتنامهء دهخدا)،و سه بار در شیرین و خسرو امیر خسرو دهلوی‌ (ص 66،102،276)؛سرو و مرو هفت بار در ویس و رامین(ص 136،175،187، 247،272،413،426)و یک بار در بوستان سعدی(بیت 1790)؛تذرو و غرو دو بار (ص 323،453)،غرو و سرو،و تذرو و پرو(به ترتیب ص 310،340)هرکدام یک بار در گرشاسپنامهء اسدی در قافیه بکار رفته‌اند.در این بیتا هم که سرو و تذرو در قافیه آمده‌ است،باز نشانه‌ای از علاقهء این پرنده به سرو مشاهده نمی‌شود مانند:

به باغ دلبری آزاده سروست‌ به دشت خرّمی نازان تذروست

ویس و رامین،ص 319

به پهنای کشتی است و بالای سرو سرشته رخ از برف و خون تذرو

کوش‌نامه،a 209.f

پر از میوه و سایهء بید و سرو همه کوه نخجیر و کبک و تذرو

کوش‌نامه،b225.f

که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو به دیوار باغ آمد از شاخ سرو

گرشاسپنامه،ص 29

سراینده سار و چکاوک ز سرو چمان بر چمنها کلنگ و تذرو

گرشاسپنامه،337

برآمد بر صبا هر زاد سروری‌ چو باز جرّه بر پشت تذروی

شیرین و خسرو،امیر خسرو دهلوی،ص 66 و در ابیاتی که تذرو با غرو و پر قافیه شده است باز وضع بدین منوال است:

همه باغ طاووس و رنگین تذرو خرامندهء در سایهء نوژ و غرو

گرشاسپنامه،ص 323 و در بیت زیرین که سخن از مرغی چون تذروست،نه خود تذرو مورد بحث ما،معلوم‌ می‌شود آن مرغ چون تذرو نیز در بیشه بید و سرو زندگی می‌کرده است!شاید بدین سبب‌ که تذرو و سرو در قافیه آمده‌اند گرچه در این بیت شاعر می‌توانسته است لفظ«غرو»را نیز بجای«سرو»بکار ببرد!

یکی گفت مرغی چو رنگین تذرو همانجاست در بیشهء بید و سرو

گرشاسپنامه،ص 453

بطور کلی شاعرانی که از آنان نام بردیم بجز چهار تنی که جداگانه از ایشان سخن‌ گفته‌ایم مقصودشان از ذکر تذرو در شعر مطالبی از این‌گونه بوده است:تذرو بعنوان‌ پرنده‌ای ضعیف که مورد حملهء باز،شاهین،باشه،شهباز و درّاج قرار می‌گیرد و در خسرو و شیرین نظامی(چاپ دستگردی،ص 393)،نظامی(به نقل از فرهنگ آنندراج)، جلاّب بخاری(لغت فرس،ص 4)،انوری(دیوان،ص 59)،شیرین و خسرو امیر خسرو دهلوی(ص 66،303،306)؛اشاره به نقش و نگار پر تذرو در فرخی‌ سیستانی(به نقل از امثال و حکم دهخدا،ص 543)،معزی(به نقل از تاریخ ادبیات در ایران،ج 2/522)؛تشبیه سرخی روی به خون تذرو(کوش‌نامه،a 209.f)؛تشبیه اشک خونین به پر تذرو در شعر عبد الواسع جبلی(ص 36)؛تشبیه گل لاله به تذرو و در شیرین و خسرو امیر خسرو دهلوی(ص 102)؛دوربینی تذرو در منطق‌الطیر عطار (ص 37)؛تذرو نام یکی از پرندگان(کوش‌نامه،b225.f).

از طرف دیگر همانطوری که دربارهء فردوسی و منوچهری و قطران و حافظ گفتیم،در شعر دیگ شاعران نیز درخت سرو اختصاصی به تذرو نداشته است،بلکه شاعران به سلیقهء خود-و بیشتر به فرمان وزن و قافیه-پرندگان مختلف را بر سر شاخسار سرو می‌نشانیده‌اند.از جمله در ابیات زیرین بر درخت سرو به خواندن مشغول است: بلبل و سرو

نفیر بلبل از تیمار جفت و نالهء صلصل‌ گه از بالای سرو آید گه از شاخ چنار آید

لامعی،تاریخ ادبیات در ایران،2/389

به قدح بلبله را سر به سجود آور زود که همی بلبل به سرو کند بانگ نماز

منوچهری،صور خیال،ص 39

کنون بلبل به شاخ سرو بر توراة می‌خواند چرای آهوان هر ساعتی در گلستان باشد

فرخی سیستانی،صور خیال،ص 393

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلانگ زد که چشم بد از روی گل بدور

حافظ،ص 172

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی‌ می‌خواند دوش درس مقالات معنوی

حافظ،ص 345 در حالی که رودکی،نغمهء بلبل را از شاخسار بید می‌شنیده است و سار را بر درخت سرو می‌دیده(تاریخ ادبیات 2/381)،اسدی طوسی،سار و چکاوک را بر شاخ درخت سرو سراینده می‌دیده است،در همان هنگامی که تذرو و کلنگ بر چمنها می‌چمیده‌اند (گرشاسپنامه،ص 337)،و یا وی در بیت دیگری جفتی کبوتر رنگین چون تذرو را بر شاخ سرو توصیف کرده است(گرشاسپنامه،ص 29)،و منوچهری از قمری و بلبل بر درخت چنار(بترتیب ص 112،113)و در جای دیگر از بلبل بر درخت ارغوان‌ (ص 109)یاد نموده،و قطران تبریزی از عندلیب بر درخت عرعر(ص 447)و از قمری‌ بر چنار(ص 430)یاد کرده است.

موضوع دیگر آن است که در کتابهایی مانند تحفة الغرائب تألیف محمد بن ایوب‌ طبری،عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات قزوینی،عجائب المخلوقات و غرائب‌ الموجودات تألیف محمد بن احمد طوسی،نزهت‌نامهء علائی تألیف شهمردان بن ابی‌الخیر که در آنها بخشهایی به معرفی گیاهان و پرندگان اختصاص یافته است،و نیز در اکثر فرهنگهای فارسی(بجز دو فرهنگی که از آنها نام برده‌ایم)در ذیل کلمات‌ «سرو»و«تذرو»به عشق و علاقهء این پرنده به درخت سرو اشاره‌ای نگردیده است. همچنین در شواهدی متعددی که برای طرز کاربرد این دو کلمه در لغتنامهء دهخدا ذکر شده‌ است بخصوص در تمام ابیاتی که تنها یکی از این دو کلمه در بیتی آمده است،و نیز در اکثر بیتهایی که هردو کلمه در آنها بکار رفته است از این عشق و دلبستگی اثری بچشم‌ نمی‌خورد.در کتاب امثال و حکم دهخدا نیز در زیر کلمات:سرو،تذرو،عشق،وطن، گل،بلبل و امثال آن نیز مطلبی که علاقه‌مندی تذرو را به سرو برساند،دیده نمی‌شود. فقط در عجائب المخلوقات طوسی اشاره‌ای بسیار مجمل به نشستن تذرو بر«درخت»بطور مطلق شده است:«باز قصد وی کند و سینه بر وی زند تا درخت برخیزد پس وی را در هوا بگیرد.به آراستگی وی کس مرغ نبیند.در ولایت مازندران باشد و در بقعه‌های‌ گرم سیر.»(ص 526)و در سراج اللغات نیز به بسیاری تذرو و در«بیشهء اسرآباد و مازندران»اشاره شده است.

و اما پرسش آن است که چرا این پندار بوجود آمده است که تذرو و عاشق درخت‌ سروست،و چرا براساس این تصویر،عشق تذرو به سرو در ردیف دیگر سنّتهای ادبی رایج‌ در شعر فارسی دری درآمده است.

به نظر نگارندهء این سطور آنچه موجب بوجود آمدن چنین تصوری شده است در درجهء نخست چیزی جز وجود همین بیت فردوسی نیست:

که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گرگیا را نبوید تذرو

چرا؟زیرا سرایندهء این بیت فردوسی است،یکی از شاعران درجهء اول ایران،نه شاعری‌ درجهء دوم و سوم.بعلاوه این بیت در یکی از مشهورترین بخشهای شاهنامه،یعنی داستان‌ رستم و سهراب آمده است که خوانندگان بسیار داشته است و دارد،نه فی‌المثل در سرگذشت اشکانیان که فردوسی تاریخ پانصد سالهء آنان را در کمتر از یک صد بیت‌ سروده است،و کسی جز مجققان آن ابیات را نمی‌خواند.همچنین فردوسی مضمون این‌ بیت،یعنی عشق شدید تذرو به سرو را،هم از قول«موبد»8نقل کرده است،و هم‌ بعنوان تمثیلی برای بیان عشق و علاقهء فوق‌العادهء هجیر به ایران و رستم و دیگر پهلوانان‌ ایران تا بدان حد که وی آماده است جان خود را برای حفظ آنان فدا کند.بدیهی است‌ وقتی همهء این موضوعها دست بدست هم می‌دهد،خواننده تصور می‌کند که عشق تذرو به سرو اگر از نوع عشق لیلی و مجنون،و یس و رامین،و شیرین و فرهاد نباشد حداقل در حد عشق بلبل به گل و پروانه به شمع است.و سپس در شعر شاعرانی که با فردوسی و شاهنامه‌اش مستقیم یا غیرمستقیم سروکار داشته‌اند،این برداشت تقلید شده است و پس‌ از مدتی فرهنگ‌نویسان با ملاحظهء چند مثال و شاهد در این باب،قطع و یقین حاصل‌ کرده‌اند که تذرو به سرو بسیار علاقه‌مندست و هرجا سروی باشد و سروستانی،تذروان‌ بر شاخسار درختان سرو منزل و مأوا می‌گزینند،در حالی که در یادداشت شمارهء یم به‌ این مطلب تصریح می‌کند،در حالی که درخت سرو،آن هم سروی که در ایران بیشتر شناخته شده‌ است در شرایطی اقلیمی خاص دیده می‌شود.

باتوجه به آنچه گذشت عامل اصلی بوجود آمدن تصور عشق تذرو را به سرو در قافیهء شعر فارسی باید جست زیرا شواهد معدود این موضوع را در ابیاتی می‌بینیم که در قالب و فرم مثنوی سروده شده و شاعر ناگزیر بوده است با قرار دادن یکی از این دو کلمه در قافیهء یک مصراع،کلمهء دیگر را در مصراع بعد بیاورد.و چنان‌که دیدیم امکان انتخاب شاعر در چنین بیتهایی زیاد نیست چنان‌که فی‌المثل هرگاه سرو را در قافیهء یک مصرع آورده‌ است،در مصرع بعد ناگزیرست از کلمه‌های تذرو،پرو،غرو،و مرو یکی را انتخاب‌ کند،و هرگاه شاعر در مقابل سرو،تذرو را آورده است همانط.ری که در مورد شاهنامه‌ دیدیم از چهارده شاهد فقط دو مورد آن مربوط به عشق و علاقهء تذرو به سروست و دوازده‌ مورد آن مربوط به مطالبی دیگر دربارهء تذرو.

حاصل سخن:

در برخی از فرهنگهای فارسی به فارسی،به عشق و علاقهء تذرو به درخت سرو تصریح گردیده است.شاعران فارسی زبان نیز بندرت در اشعار خود چنین عشق و دلبستگی را مطرح ساخته‌اند که قدیمیترین شاهد آن در شاهنامهء فردوسی است.در این‌ مقاله این موضوع مورد یررسی قرار گرفته است که آیا عشق تذرو به سرو،چیزی از نوع‌ عشق بلبل و گل یا شمع و پروانه و امثال آن است که اهل فن از آن به سنّتهای ادبی رایج‌ در شعر فارسی تعبیر می‌کنند یا نه.

تعداد ابیاتی که از آنها عشق و علاقهء تذرو به درخت سرو استنباط می‌گردد بسیار کم‌ است و به هیچ‌وجه در خور سنجش با شواهد فراوان مربوط به گل و بلبل یا پروانه و شمع، سنّتهای ادبی رایج در شعر فارسی،نیست. در چند بیت نیز که شاعر سرو و تذرو را در قلفیه آورده است،«سرو»نام شخص‌ است نه نام درخت.و بدیهی است که در این‌گونه بیتها موضوع علاقهء تذرو به سرو نمی‌تواند مطرح شد.

این عشق و دلبستگی حداکثر در یک بیت بیان شده است و گاه در یک مصراع،در حالی که مثالهای مربوط به گل و بلبل و امثال آن در شعر فارسی در قطعات ده‌ بیست بیتی هم مطرح گردیده است.

حتی در بسیاری از ابیاتی هم که سرو و تذرو در قافیه آمده است،شاعر عموما به‌ خرامیدن و طرز حرکت تذرو،زیبایی پرها یا سرعت پرواز او،بیان ضعف تذرو در برابر پرندگان شکاری چون باز و شاهین و نظائر آن،و یا سرخی خون او اشاره کرده است.

همچنین شواهدی داریم که شاعر در یک بیت تذرو و یک پرندهء دیگر را با سرو آورده است که گاه در این‌گونه بیتها بیان شاعر از علاقهء پرنده به سرو هم حکایت می‌کند، ولی باوجود این شاعر در چنین مواردی به علاقهء پرندهء دیگر به سرو اشاره کرده است نه به‌ دلبستگی تذرو به این درخت.

با آن‌که غزل و عموما اشعار عاشقانه مناسب‌ترین محل برای طرح عشق تذرو به‌ سروست(اگر چنین عشقی وجود داشته باشد)همانطوری که در غزل فارسی عشق گل به‌ بلبل بارها و بارها بصورتهای گوناگون مطرح شده است،از جمله در غزلیات حافظ به‌ چنین عشقی اشاره نگردیده،در حالی که حافظ چندین بار به نغمه‌سرایی بلبل بر شاخسار سرو تصریح کرده است.

از ابیاتی دلبستگی این پرنده به این گیاه استنباط می‌گردد که شاعر بیت را در قالب و فرم«مثنوی»سروده است که هردو مصرع مقفی است و سرو و تذرو در قافیه آمده‌اند،با یک استثناء در یکی از ابیات منوچهری(بر سر سرو زند پردهء عشاق تذرو…)

اگر فردوسی و دیگر شاعرانی که تذرو و سرو را در قافیه آورده و آنگاه به عشق تذرو به این درخت نیز تصریح یا اشاره کرده‌اند،شعر خود را درر قالب و فرم قصیده،غزل،و قطعه سروده بودند هرگز هیچ‌یک از این دو کلمه را در«قافیه»قرار نمی‌دادند،زیرا چنان‌که می‌دانیم تعداد کلمات مناسب برای چنین قافیه‌ای محدود و عبارت است از: سرو،تذرو،پرو،مرو،و غرو.و به همین جهت است که شاعران حتی در غزلیات خود این دو کلمه را در قافیه نیاورده‌اند،و اگر هم شاعری نظیر امیر خسرو دهلوی در غزل پنج‌ بیتی خود به مطلع: ای گلستان ترا بالای سرو وز تو زیب قامت زیبای سرو

تحفة الصغر،دیوان،ص 331

لفظ سرو را بصورت«ردیف»شعری آورده و هفت بار آن لفظ را نیز در غزل خود بکار برده باشد،چون گرفتار«قافیه»نبوده است حتی یک بار هم به تذرو اشاره‌ای نکرده‌ است تا چه رسد به ذکر عشق تذرو به سرو،در حالی که چنین غزلی جایی مناسب است‌ برای طرح موضوع مورد بحث ما.

پیش از فردوسی،بیتی که در آن به دلبستگی تذرو به سرو تصریح یا اشاره شده باشد به نظر نگارندهء این سطور نرسیده است.

خلاصه آن‌که بنظر می‌رسد عامل اصلی بوجود آمدن تصور عشق تذرو را به سرو باید در قافیهء شعر فارسی دری جست.

یاداشتها:

(1)-از دوست ارجمند آقای قاسم تهرانی مؤید که از نظر علمی اطلاعات سودمندی دربارهء سرو و تذرو و در اختیارم قرار داده‌اند سپاسگزارم.خلاصه‌ای از آنچه را که ایشان در پاسخ تقاضای من دربارهء موضوع مورد بحث‌ نوشته‌اند،در حدی که در این مقالهء مختصر مفید می‌نماید برای آگاهی خوانندگان نقل می‌نماید:

سرو به سه«ژانر»(رّده)مختلف از خانوادهء کالجها اطلاق می‌گردد:( Cypress(cupressus که همه گونه‌های آن‌ درختان بلندست،( cedar(cedrus که مانند ردهء پیشین شامل درختان بلندست و بهترین نمونهء آن را در کشور لبنان‌ می‌توان دید،و( juniper(cupressaceac یا سرو کوهی که گونه‌های مختلف آن شامل درختان بلند تا بوته‌های کوتاه‌ است.هریک از این سه رده بترتیب شامل 12و5و40 گونهء مختلف است.ردهء cupressaceac در آسیا و از جمله در ایران گزارش شده است که در بین آنها به بلندی 3 تا 18 متر وجود دارد.برای تفصیل‌ بیشتر ر ک:

. Den Auden,P.and B.K.Boom.1965.Manual of cultivated conifers.Martinus Hijhoof,The Hague,pp.146-207,526

از تذرو یا قرقاول( Pheasant )16 رده و 49 گونه و 122 گونهء فرعی در جهان معرفی گردیده است که برخی از آنها متجاوز از سه هزار نیز در چین و دیگر کشورهای آسیایی شهرت داشته‌اند.قرقاول در شرایط اقلیمی و آب‌ و هوای بسیار متفاوت زندگی می‌کند و بدین جهت به ناحیه‌ای معین اختصاص ندارد.سه گونه از قرقاولها در محدودهء جغرافیایی ایران قدیم که شامل افغانستان و قفقاز نیز می‌گردد زندگی می‌کنند.نکتهء جالب‌توجه این است که قرقاول‌ روزها عموما در بین بوته‌ها و پوششهای نباتی کوتاه نواحی مختلف بسر می‌برد و شب را درختان بلند می‌گذراند.

برای تفصیل بیشتر ر ک:

Delacour,jean,1957.the pheasants of the world.allen publishing co,salt lake city.pp.351

از طرف دیگر در این موضوع تردیدی وجود ندارد که درخت سرو از دیر باز در ایران شناخته شده بوده است.از جمله نوشته‌اند که این درخت نشانهء ایران باستان بوده است(مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی،به نقل از لغتنامهء دهخدا). در کتابهای لغت به سه قسم مشهور آن:سرو آزاد،سرو سهی،و سرو ناز نیز اشاره گردیده است.موضوع بسیار جالب‌ توجه ارتباط زردشت پیامبر ایرانی و درخت سروست بدین شرح:دقیقی در«گشتاسپ‌نامه»و در ظهور زردشت پیامبر، و پذیرفتن دین بهی از طرف گشتاسب تصریح می‌کند که زردشت پس از آن‌که گشتاسپ دین او را پذیرفت،درخت‌ سروی را در پیش«آذر»بکاشت:

یکی سرو آزاده را زرد هشت‌ به پیش در آذر اندر بکشت‌ نبشتش بر آن زاد سرو سهی‌ که پذرفت گشتاسپ دین بهی‌ گوا کرد مر سرو آزاده را چنین گستراند خرد داد را چو چندی برآمد بر این سالیان‌ که بر گرد او برنگشتی کمند چو بالا برآورد بسیار شاخ‌ بکرد از بر او یکی خوب کاخ… فرستاد هر سو به کشور پیام‌ که چون سرو کشمر به گیتی کدام‌ ز مینو فرستاد زی من خدای‌ مرا گفت از اینجا به مینو برآی

شاهنامه 6/1499/62-76

ابو الحسن علی بن زید بیهقی مشهور به ابن فندق(درگذشت 565 ق.)در کتاب«تاریخ بیهق»کاشتن دو درخت سرو را به زردشت نسبت داده است:یکی در ده کشمر(ترشیز فعلی)و دیگری در ده فریومد طوس.وی‌ می‌نویسد زمانی که متوکل خلیفهء عباسی به ساختن جعفریه مشغول بود،وصف سرو کشمر را که قرنها از کاشتن آن‌ می‌گذشت،شنید،پس امر کرد آن درخت را ببرد و بر گردون بنهند و جمله شاخه‌های آن را در نمد بدوزند و به بغداد بفرستند تا آن درخت را ببیند و سپس چوب آن را در بنای جعفریه(در شهر سامره)بکار ببرند.گبران(زردشتیان) حاظر شدند پنجاه هزار دینار زر نشابوری به خزانهء خلیفه بپردازند تا وی از بریدن این درخت که از نظر عظمت بی‌نظیر بود و از نظر دینی آن را مقدس می‌شمردند و 1450 سال از زمان کاشتن آن می‌گذشت دست بازدارد،آنان به مأموران‌ خلیفه یادآوری کردند که بریدن این درخت مبارک نیست.مع‌هذا خلیفه از رأی خود بازنگشت و درختی را که ساقش‌ بقطر 27 تازیانه(هر تازیانه‌ای برابر ارشی و ربع)بود بریدند و چون درخت بر زمین افتاد زمین بلرزید و…و پس‌ شاخه‌ها و فروع درخت را بر یک هزار و سیصد اشتربار کردند و به نزد خلیفه فرستادند،ولی هنگامی که درخت به یک‌ منزلی جعفریه رسید،آن شب غلامان،متوکل خلیفه را کشتند.به نوشتهء این کتاب سروده فریومد نیز 291 سال پس‌ از سرو کشمر به فرمان امیر اسفهسالار ینالتکین بن خوارزمشاه سوزانده شد.ینالتکین از تجربهء قطع سرو کشمر پند گرفت و سرو فریومد را نبرید و چون آن را به آتش سوزانید دیگر حادثه‌ای رخ نداد!البته مؤلف کتاب در ذکر سالها دچار اشتباهاتی شده است از جمله سال 232 را که سال جلوس متوکل است سال قطع درخت ذکر کرده است و… ر ک:لغتنامهء دهخدا،ذیل:کشمر. دربارهء«قرقاول»آنچه را که در فرهنگ فارسی معین آمده است برای آگاهی خوانندگان نقل می‌کنیم: «قرقاول:پرنده‌ای است از راستهء ماکیان که جثه‌ای باندازهء مرغ خانگی دارد.جنس نر این پرنده که بنام خروس‌ جنگی یا خروس کوهی نیز نامیده می‌شود شباهت کاملی به خروس خانگی دارد.با این تفاوت که بجای تاج‌ گوشتی بر روی سرش دارای پرهای کاکل مانندی است.بعلاوه پرهای دمش نیز از خروس خانگی کمترست و در عوض تعدادی از این پرها(خصوصا یک زوج از آنها)بسیار طویل می‌شود و شکل آنها نیز مستقیم است و طول آنها گاهی تا دو متر هم می‌رسد.پرهای جنس نر رنگ‌آمیزیی زیبا و درخشان دارد و مخلوطی از زرد طلایی و سبز و قهوه‌ای و دارای جلای فلزی است.ولی پرهای جنس ماده تیره‌تر و درخشندگی کمتری دارد.جنس ماده از نر آن کوچکترست…از این پرنده به نامهای تذرو،تذرج،تدرج،ترنگ،تورنگ،خروس صحرایی،و خروس کوهی نیز یاد شده است.»

(2)-ضبط این مصرع در چاپ کتابفروشی بروخیم،تهران:«چو تن سر کشد از زمین بیخ سرو»ست که بجای آن‌ ضبط چاپ مسکو را آورده‌ایم،2/218/635.در بقیهء موارد،ابیات مورد استناد،از شاهنامهء چاپ کتابفروشی‌ بروخیم نقل گردیده است.

(3)-برای آگاهی از نظر شادروان مجتبی مینوی دربارهء معنی«برکشد»در این بیت،و نظرات انتقادی پرویز ناتل‌ خنلری و جلال خالقی مطلق در این باب ر ک:جلال خالقی مطلق،«دربارهء«رستم و سهراب»بنیاد شاهنامه»، مجلهء سخن،دورهء 24،ص 33-35.

(4)-در شعر فارسی،بخصوص،و بع تبع از آن در نثر فنی،کم‌وبیش،صدها شاهد و مثال می‌توان ذکر کرد که‌ در آن شاعران و نویسندگان ما دربارهء عشق و شیدایی بلبل و گل و شمع و پروانه داد سخن داده و شاهکارهایی‌ آفریده‌اند.کدام فارسی زبان یا فارسی‌دان آشنا به شعر و شاعری است که خود چند نمونه از این‌گونه ابیات را نخوانده‌ و یا در خاطر نداشته باشد.به چند شاهد زیرین توجه بفرمایید:

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت‌ واندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت‌ گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست‌ گفت ما را جلوهء معشوق در این کار داشت

دیوان حافظ،ص 54

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش‌ گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش… دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش… بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

دیوان حافظ،ص 187

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی‌ آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی‌ مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا واندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی‌ می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دمبدم‌ می‌کردم اندر آن گل و بلبل تأملی‌ گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق‌ آن را تفضلّی نه و این را تبدّلی‌ چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب‌ گشتم چنان‌که هیچ نماندم تحملی…

دیوان حافظ،ص 327

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد از آن رنگ رخم خون در دل افتاد وز آن گاشن به خارم مبتلا کرد

دیوان حافظ،ص 89

گفتم ز اسرار باغ هیچ شنیدی بگوی‌ گفت:دل بلبل است در کف گل مبتلی

خاقانی(لغتنامهء دهخدا)

بر گل روی تو چون بلبل مستم واله‌ به رخ لاله و نسرین چه تمنا دارم

سعدی،غزلیات،ص 370

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق‌ نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار

سعدی،قصاید،ص 21

چرا ننالد بلبل که بیوفایی دهر امان نداد که گل خنده را تمام کند

کلیم کاشانی(لغتنامهء دهخدا) حکایت پروانه و صدق محبت او

کسی گفت پروانه را کای حقیر بو،دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رّجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟… کسی را که دانی که خصم تو اوست‌ نه از عقل باشد گرفتن به دوست‌ تو را کس نگوید نکو می‌کنی‌ که جان در سر کار او می‌کنی… نگه کن که پروانهء سوزناک‌ چه گفت،ای عجب گر بسوزم چه باک؟ مرا چون خلیل آتشی در دل است‌ که پنداری این شعله بر من گل است‌ نه دل دامن دلستان می‌کشد که مهرش گریبان جان می‌کشد نه خود را بر آتش بخود می‌زنم‌ که زنجیر شوق است در گردنم‌ مرا همچنان دور بودم که سوخت‌ نه این دم که آتش به من درفروخت… که عینم کند بر توّلای دوست؟ که من راضیم کشته در پای دوست‌ مرا بر تلف حرص دانی چراست؟ چو او هست اگر من نباشم رواست‌ بسوزم که یار پسندیده اوست‌ که در وی سرایت کند سوز دوست‌ مرا چند گویی که در خورد خویش‌ حریفی بدست آر همدرد خویش‌ بدان ماند اندرز شوریده حال‌ که گویی به کژدم گزنده منال‌ بکی را نصیحت مگو ای شگفت‌ که دانی که در وی نخواهد گرفت.. من اول که این کار سر داشتم‌ دل لز سر به یکباره برداشتم‌ سرانداز در عاشقی صادق است‌ که بد زهره بر خویشتن عاشق است… چو بی شک نبشته‌ست بر سر هلاک‌ به دست دلارام خوشتر هلاک‌ نه روزی به بیچارگی جان دهی؟ پس آن به که در پای جانان دهی

بوستان سعدی،ص 97-99

مخاطبهء شمع و پروانه

شبی یاد دارم چشمم نخفت‌ شنیدم که پروانه با شمع گفت‌ که من عاشقم گر بسوزم رواست‌ تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من‌ برفت انگبین یار شیرین من‌ چو شیرینی از من بدر می‌رود چو فرهادم آتش به سر می‌رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می‌دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست‌ که نه صبر داری نه یارای ایست‌ تو بگریزی از پیش یک شعله خام‌ من استاده‌ام تا بسوزم تمام‌ تو را آتش عشق اگر پر بسوخت‌ مرا بین که از پای تا سر بسوخت‌ همه شب در این گفت و گو بود شمع‌ به دیدار او وقت اصحاب،جمع‌ نرفته ز شب همچنان بهره‌ای‌ که نا گه بکشتش پریچهره‌ای‌ همی گفت و می‌رفت دودش به سر همین بود پایان عشق،ای پسر ره این است اگر خواهی آموختن‌ به کشتن فرج یابی از سوختن… فدایی ندارد ز مقصود چنگ‌ وگر بر سرش تیر بارند و سنگ‌ به دریا مرو گفتمت زینهار وگر می‌روی تن به طوفان سپار

بوستان سعدی،ص 99

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه‌ که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

دیوان حافظ،ص 122

(5)-در کتاب«پیشگامان شعر پارسی»(سده‌های سوم و چهلرم و آغاز سدهء پنجم هجری)،در«لغت فرس» اسذی،اشعار پراکندهء قدیمیترین شعرای فارسی زبان-از حنظلهء باد غیسی تا دقیقی(بغیر رودکی)-شاهدی برای‌ کاربرد تذرو و سرو در یک بیت و برای بیان مقصود مورد بحث نیافتم.

(6)-این ده بیت منحصرا در جلدهای هشتم و نهم شاهنامهء فردوسی(چاپ کتابفروشی بروخیم)آمده است که‌ شاعر ناگزیر بوده است لفظ«مرو»را در شعر بیاورد.

(7)-این کتابها از آغاز تا پایان از نظر سرو و تذرو و مورد بررسی قرار نگرفته است.

(8)-موبد در لغت به معنی روحانی زردشتی است،ولی به معنی مطلق حکیم و دانشمند و عالم و دانا نیز بکار رفته است(برهان قاطع،فرهنگ فارسی معین).در داستان رستم و سهراب این کلمه پنج بار(بیتهای 23،112، 810،833 و 840)آمده است،که در بیت 810 سهراب،و در بیتهای 833 و 840 هجیر به قول موبد استناد کرده‌اند.

مراجع:

1-اسدی طوسی،گرشاسپ‌نامه،تصحیح حبیب یغمائی،چاپ دوم،تهران 1354.

2-اسدی طوسی،لغت فرس،تصحیح محمد دبیرسیاقی،تهران 2536 شاهنشاهی.

3-انوری،دیوان،تصحیح محمد تقی مدرس رضوی،ج 1،تهران 1337.

4-برهان قاطع،تصحیح محمد معین،تهران 1357.

5-حافظ،دیوان،تصحیح محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی،تهران 1320.

6-حکیم ایرانشاه بن ابی الخیر،کوش‌نامه،تصحیح جلال متینی،آمادهء چاپ.براساس نسخهء خطی منحصر بفرد محفوظ در بخش شرقی کتابخانهء موزهء بریتانیا،لندن،بشمارهء 2780 or 7-خالقی مطلق،جلال،«دربارهء«رستم و سهراب»بنیاد شاهنامه»،مجلهء سخن،دورهء 24،ص 33-35.

8-خالقی مطلق،جلال،«فرازنامه»،ایران‌نامه،شمارهء 1،سال اول،ص 24 تا 33 دربارهء فرازنامهء نخستین.

9-دبیرسیاقی،محمد،پیشاهنگان شعر پارسی(سده‌های سوم و چهارم و آغاز سدهء پنجم هجری)،چاپ دوم، تهرات 2536 شاهنشاهی.

10-دهخدا،لغتنامه،تهران

11-ذبیح الله صفا،تاریخ ادبیات در ایران،جلد 2،چاپ ششم،تهران 1352.

12-سعدی،بوستان،تصحیح غلامحسین یوسفی،تهران 1359.

13-سعدی،کلیات،از روی نسخهء مصحح محمد علی فروغی،تهران 1340.

14-شهمردان بن ابی الخیر،نزهت‌نامهء علائی،تصحیح فرهنگ جهانپور،تهران 1362.

15-شیرین و خسرو،امیر خسرو دهلوی،تصحیح غضنفر علی‌یف،مسکو،1966.

16-عبد الواسع جبلی،دیوان،تصحیح ذبیح الله صفا،تهران 1339.

17-عطار،فریدالدین،منطق الطیر،تصحیح سید صادق گوهرین،تهران 1342.

18-فخرالدین اسعد گرگانی،ویس و رامین،تصحیح ماکالی تودوا-الکساندر گواخاریا،تهران 1349.

501

ایران نامه , بهار 1364 – شماره 11

19-فردوسی،شاهنامه،چاپ کتابفروشی بروخیم،تهران 1313،و نیز شاهنامه،چاپ مسکو.

20-فرهنگ آنندراج،تصحیح محمد دبیرسیاقی،تهران 1336.

21-فرهنگ رشیدی.

22-فرهنگ سراج اللغات.

23-فرهنگ فارسی،محمد معین،چاپ دوم،تهران 1353.

24-قزوینی،عجائب المخلوقات و غرایب الموجودات،تصحیح نصر الله سبوحی،تهران.

25-قطران تبریزی،دیوان،تصحیح محمد نخجوانی،تبریز 1332.

26-کدکنی،محمد رضا شفیعی،صور خیال در شعر فارسی،تهران 1349.

27-لازار،ژیلبر،اشعار پراکندهء قریمترین شعرای فارسی زبان-از حنظلهء بادغیسی تا دقیقی(بغیر رودکی)، ج 2،تهران 1341.

28-محمد بن ایوب طبری،تحفة الغرائب،تصحیح جلال متینی،تهران،(زیر چاپ).

29-محمد بن محمود بن احمد طوسی،عجائب المخلوقات و غرایب الموجودات،تصحیح منوچهر ستوده،تهران‌ 1345.

30-منوچهری،دیوان،تصحیح محمد دبیرسیاقی،چاپ چهارم،تهران 1356.

31-نتضر،آمنون،منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران،تهران 1352.

32-نظامی،خسرو و شیرین،تصحیح وحید دستگردی،تهران

33-نظامی،لیلی و مجنون،تصحیح وحید دستگردی،چاپ دوم،تهران 1333.

34-نظامی،لیلی و مجنون،مسکو،

35-. Wolff,Glossar zu Firdosis schahname,Berlin 1935