سعدی و سیف فرغانی

کمتر کسی از پارسی‌گویان بزرگ قدیم را می‌شناسیم که،با توجه به دشواریهای‌ ارتباطات،پیش از مرگ و انتشار آثارشان،شهرت عالمگیر یافته و اثرهای منظوم و منثورشان دست‌بدست و دهان‌بدهان گشته باشد.پیداست که در این امر انگیزه‌های‌ گوناگون وجود داشت که ذکر آنها فعلا از بحث من بیرون است اما این را باید دانست‌ که همین نام‌آوری و رواج سریع و کم‌سابقهء سخن سعدی در قلمرو فرهنگ ایرانی باعث‌ بود که گروهی از بزرگان عهدش را به مکاتبه و مشاعره و یا تقدیم هدیه‌ها از باب تقرّب به‌ شیج اجلّ وادارد و برای او شیفتگان و ارادتمندانی در این سوی و آن سوی فراهم آورد.

ازجملهء این شیفتگان،که ارادت او به سعدی به حالتی از سرسپردگی محض‌ شباهت دارد،سیف الدین محمّد فرغانی شاعر سدهء هفتم و هشتم هجری است که البته به‌ سال از سعدی جوانتر بود و درحالی که استاد سخن مراحل پیری را بپایان می‌رسانید،او مدارج شباب را به مراتب کهولت نزدیک می‌ساخت.

سیف الدین محمد فرغانی که نخستین بار دیوانش را در شمار انتشارات دانشگاه‌ تهران چاپ کرده‌ام(از 1341 تا 1344 در سه جلد)،از صوفیان پاک‌نهادی است که‌ عمر خود را در تربیت خانقاهی و وعظ و اندرز اجتماعی و اخلاقی گذرانده،و در شعر خود به نحو بسیار روشنی به بیان انتقادات و ذکر مفاسد اجتماعی دوران خود یعنی عهد غلبهء مغولان پرداخته،و سخنان درشت خود را بر ضد طبقات مختلف قدرتمندان فاسد از شاهان و امیران و وزیران گرفته تا عالمان دینی با بی‌پروایی خاص بیان نموده است.

او نه تنها شاعری فصیح و زبان‌آور و عالمی مورد احترام و صوفیی نصیحتگر و عارفی‌ بلنداندیشه و مرّبی و معلمی پرشور بود،بلکه جامعه‌شناسی بود که با دقتی شگرف همهء نابسامانیها و نابهنجاریهای جامعهء اسلامی عهد خویش را زیر ذره‌بین انتقاد می‌گذاشت،زبان به مدح نمی‌گشود و از مکاتبه با سلاطین و امرا خودداری می‌نمود مگر بقصد ارشاد آنان یا ذکر مفاسدی که در قلمرو قدرتشان شیوع داشت،و یا در راه‌ وساطت و پایمردی خلق مظلوم و مقهور دوران پرآفتش.

قصیده‌های غرّا و غزلهای شیوای سیف فرغانی همه،حتی آنها که ظاهری عاشقانه و غنایی دارد،وقف بر تحقیق و تهذیب و تربیت و ارشادست و شاعر در همهء آنها زبان و نحوهء بیانی بسیار کهنه‌تر از سدهء هفتم و هشتم هجری و بسیار نزدیک به شیوهء سخنگویان‌ قرن پنجم دارد و در همان حال در بیان مقاصد خود بسیار توانا و چیره‌دست است.

چاپ دوم دیوان او در اوقاتی که این گفتار را می‌نویسم با مقابلهء چاپ اول،و با نسخهء دیگری از دیوانش که بدست آمده،و با مقدمهء مشروح،در تهران انجام شده است.

از اختصاصات سیف آن است که او قصیده‌ها و غزلهای بسیار معروف فارسی را جواب گفته و در این راه بیشتر به استادانی مانند رودکی و سنائی و انوری و خاقانی و عطار و کمال الدین اسمعیل و عمادی شهریاری و همام تبریزی،و از همه بیشتر به‌ سعدی،نظر داشته است.از 582 غزل که در دیوان سیف می‌بینیم عدهء فراوانی به‌ استقبال از غزلهای استاد اجلّ شیراز سروده شده است به نحوی که از هر چهار پنج غزلش‌ یکی در جواب سعدی است،چنان‌که عطار و غزلهایش در نظر شاعر فرغانی مقام دوم را احراز می‌کند تا برسیم به شاعرانی از قبیل رودکی و کمال و عمادی و همام که در درجات بسیار پایینتر قرار می‌گیرند.

پیش از آن‌که به نحوهء استقبالهای مکرّر سیف از قصیده‌ها و غزلهای سعدی اشاره‌ کنیم باید ببینیم که آشنایی این شاعر با شیخ اجلّ از کی و به چه نحو صورت پذیرفته‌ است.

این را می‌دانیم که سیف فرغانی در اوان جوانی خود که مصادف با دورهء ایلخانی‌ ابا قاخان(663-680 ه)بوده از فرغانه و خراسان به تبریز رفت و بنابر اشاراتی که در دیوانش می‌یابیم مدتی در آن شهر زیست و گویا در همانجا سرگرم سلوک و ریاضتهای‌ خانقاهی شد و بعد از آن در تاریخی که بر ما معلوم نیست به آسیای صغیر مهاجرت کرد و در شهر کوچک«آقسرای»که در جانب جنوب شرقی دریاچهء«توزگول»میانهء راه‌ نوشهر به قونیه واقع است،سکونت گزید و تا آخر عمر در آنجا بسر برد و در خانقاهی که‌ داشت به تربیت مریدان و تدوین دیوان اشعار خود سرگرم بود.بنابر قرائن و دلائل‌ گوناگون که اینجا مجال بحث در آنها نیست ولادتش در نیمهء اول سدهء هفتم هجری و مرگش میان سالهای 705 و 749 هجری اتفاق افتاد.شرح مفصّل و مشروح دربارهء او را در«تاریخ ادبیات ایران،ج 3،ص 623-645»و نیز در مقدمهء چاپ دوم از دیوانش که باهتمام این بنده طبع شده(تهران 1364)بخوانید.

هیچ استبعاد وجود ندارد که آشنایی سیف با سعدی از سالهای اقامتش در تبریز آغاز شده و احتمالا ممکن است این آشنایی حضوری بوده و در اقامت کوتاهی که سعدی بعد از سفر حج در تبریز داشت رخ داده باشد.مراد از این«سفر حج»آن است که سعدی بعد از سال 655 ه و پیش از سال 680 ه(آخرین سال ایلخانی ابا قا)کرد و در بازگشت‌ مدتی در تبریز بسربرد و در همین سفر بود که میان وی و همام تبریزی اتفاق ملاقات و معاشرت افتاد،و اگر سیف فرغانی در این تاریخ در تبریز بسرمی‌برد به خدمت شیخ‌ اجلّ می‌رسید و در محضرش زانوی ادب بر زمین می‌سود،اما بیت ذیل از یک قصیده‌اش‌ که در ستایش سعدی است،ما را در صحّت این حدس بتردید می‌افگند:

اگر با یکدگر ما را نیفتد قرب جسمانی‌ نباشد کم ز پیغامی به یکدیگر فرستادن

ولی چون این بیت و قصیدهء مربوط به آن را در آقسرا گفته و به سعدی فرستاده است، می‌توان چنین پنداشت که شاعر از قرب جسمانی تازه و مجدّدی با استاد اجلّ مأیوس بود و ازاین‌روی به آرزوی پیغامی بسنده می‌کرد.

اثر سعدی در سیف بسیار و احترام و بزرگداشت آن استاد جلیل در نظر شاعر فرغانی‌ به مرتبه‌ای بسیار بلند بود.سیف که قدر سخن سعدی را شناخته و به بی‌بدیلی آن پی‌برده‌ بود،به همان نحو که گفتم اصراری داشت تا غزلهای معروفش را پاسخ گوید و به شرحی‌ که دیده‌ایم چنین نیز کرد.در این غزلهای استقبالی گاه اشاره‌ای به سعدی نیست امّا تصفّحی کوتاه در کلیات آن استاد معلوم می‌دارد که شاعر فرغانی آن را در جواب استاد شیرازی سروده است مثل غزلی که بدین مطلع آغاز می‌شود و در دیوان چاپی او شمارهء 21 دارد:

زهی جهان شده روشن به آفتاب جمالت‌ کسی به چشم سَر و سِر ندیده روی مثالت

که جواب غزل سعدی به مطلع زیرین است:

کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت‌ مگر مرا که همان عشق اول است و ز یادت

و گاه یک مصراع از غزل استقبال‌شدهء سعدی در غزل سیف بصورت تضمین آمده است‌ چنان‌که در غزلی به مطلع زیر(شمارهء 207 از دیوان چاپی،بخش غزلها):

پیغام روی تو چو ببردند ماه را مه گفت من رعیتم آن پادشاه را

که استقبالی است از غزل سعدی به مطلع:

آن روی بین که حسن بپوشیده ماه را و آن دام زلف و دانهء خال سیاه را

و سیف در پایان غزل خود چنین گوید:

ای دیده‌ور نظر به رخ دیگران مکن‌ آن روی بین که حسن بپوشیده ماه را

یا در غزل شمارهء 71 به مطلع:

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست‌ در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست

که استقبالی است از غزل سعدی به مطلع:

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراغ یار نیست‌ گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

و سیف در پایان غزل گوید:

چون مدد از غیر نَبوَد صبر کن تا حل شود ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گاه غزلهای سعدی را جواب می‌گوید و در پایان نام استاد را با مصراعی از مطلع غزلش‌ می‌آورد.مثل غزل شمارهء 86 به مطلع:

طوطی خجل فروماند از بلبل زبانت‌ مجلس پر از شکر شد از پستهء دهانت

که جواب غزل سعدی است به مطلع:

خوش می‌روی بتنها تنها فدای جانت‌ مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت

و در پایان گوید:

ای رفته از بر ما ما گفته همچو سعدی‌ خوش می‌روی بتنها تنها فدای جانت

یا غزل شمارهء 341 به مطلع:

مدّتی شد که من از عشق تو سودا دارم‌ غم و اندوه تو را در دل و جان جا دارم

که جواب غزل سعدی است به مطلع:

این منم بی‌تو که پروای تماشا دارم‌ کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم

و در پایان گوید:

سیف فرغانی هر روز چو سعدی گوید این منم بی‌تو که پروای تماشا دارم

شمارهء این موارد سه‌گانه در دیوان سیف چندان زیاد و مکرّرست که نقل همهء آنها در اینجا میسّر نیست و لا بد خواننده را دچار ملالت خواهد ساخت.

این نکته قابل ذکرست که استقبالهای سیف از غزلهای سعدی از آن هنگام آغاز شد که او در تبریز بسرمی‌برد.برای نمونه غزل شمارهء 174 را در دیوان وی می‌یابیم که مطلع‌ آن‌چنین است:

مشکل است این که کسی را به کسی دل برود مهرش آسان به درون آید و مشکل برود

و جواب غزل سعدی است به مطلع:

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود آن‌چنان پای گرفتست که مشکل برود

و سیف این غزل را در تبریز ساخته و در آن گفته است:

با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور که به تبریز کسی آید و عاقل برود

و این کار را بعدها در آقسرا،تا پایان عمر شاعری خود دنبال کرد.

در یک جا از دیوان سعدی می‌بینیم که او یک غزل سعدی را به خواهش کسی جواب‌ گفته و در آن غزل بسیاری از مصراعهای سعدی را با اندک تغییر آورده است و آن غزلی‌ است به مطلع:

دلم به سلسلهء زلف یار دربندست‌ اگر قبول کنی حال من ترا پندست

که جواب غزل سعدی است به مطلع:

شب فراق که داند که تا سحر چندست‌ مگر کسی که به زندان عشق دربندست

و سیف در این غزل می‌گوید:

جواب سعدی گفتم به التماس کسی‌ که او هزار چو من بنده را خداوندست

او چون واقف به استقبالهای مکرّر خود از سعدی بود،در بیتی از یک غزل این معنی را اظهار کرده و به گفت و شنیدهای خود با استاد اجلّ تفاخر نموده و گفته است:

سعدیا من به جواب تو سخنها گفتم‌ چه از آن به که مرا با تو بود گفت و شنید

همین«گفت و شنید»های مکرّر سیف با شیخ اجلّ نشانه‌ای است از نهایت احترام به‌ او،و ضمنا سیف از قدیمترین شاعرانی است که شروع به استقبال غزلهای سعدی کرد و بعد از او این کار تدریجا بصورت سنّتی میان شاعران پارسی‌گوی متداول گردید و تا زمان‌ ما امتداد یافت.

ولی سیف فرغانی در تعظیم مقام سعدی به همین اکتفا نکرد بلکه چند قصیدهء غرّای‌ خود را به ستایش آن استاد عدیم النظیر اختصاص داد(دیوان،قصیده‌های شمارهء:49 و 50 و 51 و 52)و چنان‌که از این قصیده‌ها برمی‌آید سیف این قصیده‌ها را از آقسرا به‌ خدمت شیخ می‌فرستاده است و در این قصائدست که استاد بزرگ ما را عنوان سلطان‌ سخن داده و شعر جهانگیر او را بمنزلهء آب حیات شمرده و گفته است که هیچ کس در شاعری جای او نتواند گرفت و خدای گواه است که هرچه گفت درست و بجا گفت. این چهار قصیده به مطلعهای ذیل است:

نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن‌ به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن

[و کاتب دیوان سیف که از مریدان او بود درصدر این قصیده نوشته است:کتب الی‌ الشیخ العارف سعدی الشیرازی.]

و:

دلم از کار این جهان بگرفت‌ راست خواهی دلم ز جان بگرفت

و:

به جای سخن گر به تو جان فرستم‌ چنان دان که زیره به کرمان فرستم

و:

بسی نماند ز اشعار عاشقانهء تو که شاه بیت سخنها شود فسانهء تو

و اینک تیمنا تمام قصیدهء شمارهء 49 را در ذیل این مقال نقل می‌کنم تا سخن‌شناسان‌ بدانند که سخنوری بزرگ از معاصران سعدی که فرسنگها دور از او در گوشهء عزلت‌ می‌زیست چگونه دربارهء وی داوری می‌کرد و با چه فراست و دانایی از مرتبهء بلندش در سخن یاد می‌نمود و او را با چه شوق و شوری می‌ستود:

نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن‌ به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن‌ شبی بی‌فکر این قطعه بگفتم در دل این معنی‌ و لیکن روزها کردم تأمل در فرستادن‌ مرا از غایت شوقت نیامد در دل این معنی‌ که آب پارگین نتوان سوی کوثر فرستادن‌ مرا آهن در آتش بود از شوقت ندانستم‌ که مس از ابلهی باشد به کان زر فرستادن‌ چو بلبل در فراق گل از این اندیشه خاموشم‌ که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن‌ حدیث شعر من گفتن به پیش طبع چون آبت‌ به آتشگاه زردشت است خاکستر فرستادن‌ بَرِ آن جوهری بردن چنین شعر آن‌چنان باشد که دست‌افزار جولاهان بر زرگر فرستادن‌ ضمیرت جام جمشیدست و در وی نوش جان‌پرور بَرِ او جرعه‌ای نتوان از این ساغر فرستادن‌ سوی فردوس باغی را نزیبد میوه آوردن‌ سوی طاووس زاغی را نشاید پرفرستادن‌ بَرِ جمع ملک نتوان به شب قندیل برکردن‌ سوی شمع فلک نتوان به روز اختر فرستادن‌ اگر از سیم و زر باشد ور از درّ و گوهر باشد به ابراهیم چون شاید بت آزر فرستادن‌ ز باغ طبع بی‌بارم از این غوره که من دارم‌ اگر حلوا شود نتوان بدان شکّر فرستادن‌ تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر چنین لشکر تو را زیبد به هر کشور فرستادن‌ مسیح عقل می‌گوید که چون من خر سواری را بنزد مهدیی چون تو سزد لشکر فرستادن؟ چو چیزی نیست در دستم که حضرت را سزا باشد ز بهر خدمت پایت بخواهم سر فرستادن‌ سعادت می‌کند سعیی که با شیرازم اندازد و لیکن خاک را نتوان به گردون برفرستادن‌ اگر با یکدگر ما را نیفتد قرب جسمانی‌ نباشد کم ز پیغامی به یکدیگر فرستادن‌ سراسر حامل اخلاص از این‌سان نکته‌ها دارم‌ ز سلطان سخن دستور و از چاکر فرستادن‌ در آن حضرت که چون خاک است زرّ خشک سلطانی‌ گدایی را اجازت کن به شعر تر فرستادن

قصیدهء شمارهء 50 هم دربارهء«پادشاه سخن»نشان‌دهندهء اندیشهء معاصران سعدی‌ است دربارهء مقام والایش در سخنوری تا به جایی که«طوطی نطق»را در بیان آن «زبان می‌گرفت»:

دلم از کار این جهان بگرفت‌ راست خواهی دلم ز جان بگرفت‌ مدح سعدی نگفته بیتی چند طوطی نطق را زبان بگرفت‌ آفتابی است آسمان بارش‌ که زمین بستد و زمان بگرفت‌ پادشاه سخن به تیغ زبان‌ تا به جایی که می‌توان بگرفت‌ سخن او که هست آب حیات‌ چون سکندر همه جهان بگرفت‌ دیگری جای او نگیرد و او به سخن جای دیگران بگرفت‌ بلبل طبع او صفیری زد همه آفاقِ گلستان بگرفت‌ دم سرد چمن ز خجلت آن‌ آمد و غنچه را دهان بگرفت‌ دست صیتش که در جهان علم است‌ دامن آخر الزمان بگرفت‌ بحر معنی است او و زین سبب است‌ که چو بحر از جهان کران بگرفت‌ عرضه کردند بر دلش دو جهان‌ همتش این بداد و آن بگرفت‌ سخن او به سمع من چو رسید مر مرا شوق او چنان بگرفت‌ که دل من ز خاتم مهرش‌ همچو شمع از نگین نشان بگرفت‌ طوطی طبعش از سخن شکری‌ به دهان شکرفشان بگرفت‌ زُهره از بهر نُقل خویش آن را در طبقهای آسمان بگرفت‌ ای بزرگی که طبق وقّادت‌ خرده بر عقل خرده‌دان بگرفت‌ وقت تقریر مدحت تو مرا این معانی ره بیان بگرفت

دانای سخن‌آفرین و دارای آسمان و زمین روانهای پاک این دو بزرگمرد آزاده و همهء بزرگان و آزادگان ما را به آمرزش خود شادمان داراد.چنین باد.

ذبیح اللّه صفا