ضحاک پسر مرداس

آقای صفا پس از ذکر صور مختلفهء این نام می‌نویسند:«ارونداسپ در اینجا[یعنی‌ در شاهنامه‌]معلوم نیست به چه سبب به مرداس مبّدل شده است.»(صفا،1353: 461).نگارنده در این مختصر خواهد کوشید تا نشان دهد که لفظ مرداس اصلا لقب‌ ضحاک بوده است که بعدها نام پدر وی پنداشته شده است.

چنان‌که در بالا گذشت- az?i-daha?ka? که صورت اوستایی ضحاک شاهنامه است‌ اژدهایی بوده است سه سر و شش چشم که به دست اهریمن از برای نابودی جهان اهورا آفریده خلق شده بوده است.نقشهء اهریمن این بوده است که بوسیلهء اژی دهاک جهان را از مخلوقات تهی سازد زیرا طبق نصّ آبان یشت اژی دهاک می‌کوشد تا آدمیان و گله‌ها را از بین ببرد.بهمن یشت صریحا متذکر می‌شود که این نابودی آفریدگان به دست اژی‌ دهاک بصورت بلعیدن یا خوردن آنان انجام می‌پذیرد.

در شاهنامه آمده است که هنگامی که ضحاک بر جهان مستولی شد مردم گوشتخوار نبودند و از سبزیها و گیاهان تغذیه می‌کردند:

فراوان نبود آن زمان پرورش‌ که کمتر بد از کشتنیها خورش‌ جز از رستنیها نخوردند چیز ز هرچ از زمین سر برآورد نیز

(ش-بروخیم-ج 1-ص 31 ابیات:150-151)

اهریمن که خود را بصورت خوالیگری چیره‌دست درآورده بوده است پیش ضحاک می‌آید و«کلید خورشخانهء پادشا»را دریافت کرده برای وی طعامهای گوناگونی از«کشتنیها» فراهم می‌آورد تا کم‌کم طبع ضحاک را به خونخواری عادت دهد:

پس آهرمن بدکنش رای کرد به دل کشتن جانور جای کرد ز هرگونه از مرغ و از چارپای‌ خورش کرده آورد یک‌یک بجای‌ به خونش بپرورد بر سان شیر بدان تا کند پادشا را دلیر… خورش زردهء خایه دادش نخست‌ بدان داشتش چند گه تندرست‌ بخورد و بر او آفرین کرد سخت‌ مزه یافت زان خوردنش نیکبخت… دگر روز چون گنبد لاجورد برآورد و بنمود یاقوت زرد خورشها ز کبگ و تذرو سفید بسازید و آمد دلی پرامید… سوم روز خوان را به مرغ و بره‌ بیاراستش گونه گون یکسره‌ به روز چهارم چو بنهاد خوان‌ خورش ساخت از پشت گاو جوان‌ بدو اندرون زعفران و گلاب‌ همان سالخورده می و مشک ناب

(ش-بروخیم-ج 1 ص ص 31-32)

چنان‌که ملاحظه می‌شود گوشتخوار شدن ضحاک گیاهخوار ابتدا از طعامهایی که با زردهء تخم‌مرغ درست درست شده آغاز می‌شود و قدم‌بقدم از طریق گوشت لطیفتر پرندگان‌ شکاری،و مرغ و بره به خوردن گوشت گاو می‌انجامد.

ضحاک که اکنون گوشتخوار شده و از هنرمندی اهریمن در طبخ لذّت برده است از او می‌پرسد که به پاداش این خدمات چه می‌طلبی؟و اهریمن حیله‌گر تقاضا می‌کند که پادشاه اجازه دهد تا وی بر شانه‌های او بوسه زند و سر و چشم خود را به کتفین او بساید:

بدو گفت دادم من این کام تو بلندی بگیرد مگر نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او همی بوسه‌ای داد بر کفت او چو بوسید شد در زمین ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید دو مار سیه از دو کتفش برست‌ غمی گشت و از هر سوی چاره جست‌ سرانجام ببرید هردو ز کفت‌ سزد گر بمانی از این در شگفت‌ چو شاخ درخت آن دو مار سیاه‌ برآمد دگرباره از کفت شاه

(ش-بروخیم-ج 1-ص 32 ابیات:174-179)

اکنون ضحاک ماردوش سرآسیمه به دنبال چارهء درد خویش می‌گردد امّا پزشکان همه از کار ناامید می‌شوند تا اهریمن این‌بار بصورت پزشکی بر او ظاهر می‌گردد و می‌گوید دست از این ماران بدار و علاجشان را از بریدن مطلب،بلکه از مغز سر مردم غذایشان ده‌ تا شاید آرامت بگذارند:

بدو گفت کاین بودنی کار بود بمان تا چه ماند،نباید درود خورش ساز و آرامشان ده بخورد نشاید جز این چاره‌ای نیز کرد بجز مغز مردم مده‌شان خورش‌ مگر خود بمیرند از این پرورش‌ نگر نرّه دیو اندر این جست‌وجو چه جست و چه دید اندر این گفت‌وگو مگر تا یکی چاره سازد نهان‌ که پردخته ماند ز مردم جهان

(ش.بروخیم.ج 1-ص ص 32-33 ابیات:183-187)

اینجاست که طنین آدمخوار بودن اژی دهاک اوستا را در شاهنامهء فردوسی‌ می‌شنویم.ضحاک گیاهخوار به حیلهء اهریمن ابتدا گوشتخوار شده است و بعد به‌ آدمخواری افتاده است.درست است که این خود ضحاک نیست که مغز سر آدمیان را می‌بلعد،امّا باید توجه داشت که دو مار سیاهی که از مغز سر انسانها خورش می‌خورند از شانه‌های ضحاک رسته‌اند.پس بر شانهء ضحاک سه سر است و همان‌گونه که در اوستا اژی دهاک سه سر و شش چشم خوانده شده است ضحاک هم به موجودی سه سر تبدیل‌ یافته که مانند اژی دهاک بهمن یشت آفریدگان اهورا را می‌بلعد.

و امّا این آدمخواری ضحاک با نام پدر وی یعنی مرداس چه نسبتی دارد؟مرداس‌ ترکیبی است ساخته‌شده از مرد(- mar?ta اوستایی)و آس بمعنی«خورد کردن»یا «سابیدن»که در لغاتی مانند«دست آس»و«آسیا»دیده می‌شود.واژهء آس از ریشهء فارسی باستان- a?s *به معنی«خوردن»مشتق شده است.این واژه در لغت اوستایی‌ – Kahrka?sa به معنی کرکس که در واقع ترکیبی است از دو لغت- Kahrka * «ماکیان یا مرغ»و آس- a?sa «خورنده(از هندی باستان- a?s?a بمعنی غذا)و در اصل‌ یعنی«خورندهء مرغان»نیز دیده می‌شود(452: Bartholomae )آلمانی essen که مادهء ماضی آن aB است با واژهء آس فارسی از یک ماده است.پس مرداس در لغت‌ یعنی«آدمخوار».چنان‌که می‌دانیم آدمخواری از صفات مشخصهء- az?i-daha?ka بوده‌ است که در اوستا و متون فارسی میانه ذکر شده است.

در زمان پارتها هم حتما داستانی که در آن از آدمخوارها ضحاک صحبت شده بوده‌ است در افواه جاری بوده کما این‌که تاریخ‌نویس ارمنی موسی خورنی در قرون وسطی‌ به این مطلب اشاره‌ای دارد(126: Moses Khorenatsṣi ).پس می‌توان احتمال‌ داد که در افسانه‌های رایج مابین مردم در ایران پیش از اسلام ضحاک با لقب‌ آدمخواریش بصورت az?daha?g-i? marda?s *یعنی«اژدهای آدمخوار»نام برده می‌شده‌ است.بمرور ایّام چون ضحاک بیشتروبیشتر جنبهء انسانی پیدا کرده از برای او پدری‌ تصور شده است.و چون az?daha?g-i? marda?s را که اصلا ترکیبی است از صفت و موصوف اشتباه فهمیده‌اند(شاید به دلیل از بین رفتن واژهء آس بمعنی«خوردن»)کم‌کم‌ در این ترکیب،نام ضحاک و نام پدرش مرداس را دیده‌اند و مرداس که در اصل لقب ضحاک بوده است بصورت اسم پدری از برای او درآمده است.

ناگفته نماند که علم شدن لقب یک شخصیت حماسی یا افسانه‌ای بعنوان نام پدر آن‌ شخصیت منحصر به حماسه‌های ایرانی نیست.مثلا در داستانهای پهلوانی ایرلند نیز که‌ از خیلی جهات با حماسه‌های ایرانی شباهت دارند(1967, Cejpek Praha )به‌ همین مسأله برمی‌خوریم.یکی از پهلوانان بزرگ ایرلندی بنام کوخولین که طبق‌ قدیمیترین روایات فرزند لوغ خدای خورشید است(23: Kinsella -18-16:1898, Hull ,134-130:1981, Gantz )در متون متأخرتر پدری از نوع آدمیزاد دارد بنام سوالداو(این اسم به ایرلندی sualdam نوشته می‌شود). همین نام در متون قدیمیتر بصورت soalte در جملهء”” Cu?chulainn ،، ضبط شده است.چون لغت mac در ایرلندی و اسکاتلندی به معنی«پسر»می‌باشد جملهء ”” Cu?chulainn mac soalte ،،را باشتباه کوخولین فرزند یا پسر سوالداو دریافته‌اند در حالی که واژهء soalte یک لغت قدیمی است به معنی«نیک پرورده شده».پس جملهء ”” Cu?chulainn mac soalte ،،یعنی«کوخولین فرزند نیک پرورش یافته»و soalte در این جمله صفت یا لقبی است از برای کوخولین نه نام پدر وی( Meyer,1916:10 برای نمونه‌های دیگری از این تغییر و تبدیل صفت یا لقب به نام پدر شخصیتهای حماسی‌ نگاه کنید به MacNeill,1914:86 ).

از آنچه که بحال بیان شد نتایج زیر حاصل می‌شود:

1-در اساطیر هند و ایرانی طبقه‌ای از اژدهایان هولناک وجود داشته‌اند که در سانسکریت- ahi? و در اوستای- az?i و در هند و ایرانی باستان- az?hi? *نامیده می‌شده‌اند.

2-یکی از این موجودات در زمانی که زبان اوستایی هنوز زنده و رایج بوده است‌ کم‌کم صورتی انسانی به خود می‌گیرد( anthropomorphosis ).این مسأله از نام‌ این اژدهای انسان‌نما یعنی- az?idaha?ka در زبان اوستایی بروشنی پیداست زیرا این‌ واژهء اوستایی یعنی«مرد اژدر»یا«مرد مار»یا«اژدر انسان مانند».

3-صفت بارز این موجود،آدمخواری وی بوده است زیرا اهریمن می‌خواسته است‌ که بوسیلهء آدمخواری وی جهان مزدا آفریده را از موجودات تهی سازد.

4-در افسانه‌های پیش از اسلام ایران آدمخواری این هیولا را بوجه صفت همراه با اسمش بکار می‌برده وی را az?dahaha?g-marda?s *یعنی«اژدهای آدمخوار» می‌نامیده‌اند.

5-با از دست رفتن و بفراموشی سپرده شدن معنی اصلی«مرداس»که همان‌ «آدمخوار»باشد،لفظ مرداس بغلط اسم شخصی پنداشته شده است.

6-و ترکیب az?daha?g-i?marda?s به«اژدهاگ پسر مرداس»تعبیر شده‌ است.

7-بعدها افسانه‌هایی در اطراف شخصیت این«مرداس»پدید آمده و او را پادشاه‌ خطّه«سواران نیزه‌گذار»خوانده‌اند.

8-پس اگر«مرداس»در شاهنامه و در داستانهای فولکلوریک با نسبنامهء اژدهاگ‌ در متون پهلوی نمی‌خواند نباید تعجب کرد.

اگر حدس من دربارهء معنی و اصل نام مرداس در شاهنامه درست باشد باز یک‌ مسأله باقی می ماند و آن این است که اصل و منشأ نام اروند اسب که در متون پهلوی و کتب فارسی و عربی دیده می‌شود کدام است؟

واژهء اروند اسب در پهلوی بصورت‌113؟؟؟نوشته می‌شود در حالی‌که مرداس یا مرداسب را به خط پهلوی بصورت؟؟؟می‌توان نوشت.چنان‌که ملاحظه می‌شود هجای داسب(؟؟؟)در هردو لغت مشترک است.چنان‌که آقای دکتر محامدی‌ به نگارنده متذکر شدند در خط پهلوی؟؟؟( mw )و؟؟؟( uw )با یکدیگر اشتباه می‌شوند و چنان‌که هرکس که با خط پهلوی کوچکترین آشنایی داشته باشد می‌داند حرف‌ واو(؟)(که بجای نون و لام و راء نیز بکار می‌رود)مرتباً بواسطه‌ء اشتباه ناسخ یا هزار و یک دلیل دیگر در کلمه داخل می‌شود.بنابراین به عقیدهء نگارنده اسم اروند اسب در واقع از تصحیف مرداس بوجود آمده‌است یعنی؟؟؟بمرور به؟؟؟نوشته شده و اروند اسب خوانده شده است.ممکن است بگویند که چون اروند اسب در متون قدیمی‌ آمده است و مرداس در هیچ‌یک از متون پهلوی ذکر نشده است پس باید صورت مرداس‌ تصحیف اروند اسب باشد و نه بالعکس.این ایراد به دو دلیل مردودست،اول آن‌که در اوستا از برای پدر ضحاک نامی نیامده است و اسم اروند اسب ازبرای پدر گشتاسپ شاه‌ که حامی حضرت زرتشت بود بکار برده شده است.بسیار بعید می‌نماید که نام پدر گشتاسپ و پدر ضحاک را(بفرضی که در دوران تدوین اوستا ازبرای ضحاک پدری‌ قرار داده باشند)یکسان مقرّر نمایند زیرا از این دو یکی بدترین دیوان است و دیگری از پارسایان بشمار می‌رود.دوّم آن‌که صورت مرداس با آن‌که در متون پهلوی دیده نشده‌ است در شاهنامه و قصص عامیانه مکرر بکار رفته است و هیچ دلیلی در دست نیست که‌ بگوییم بصرف آن‌که واژه‌ای در متنی دیده شد آن واژه قطعاً از صورت فولکلوریکش‌ قدیمیترست در واقع بسیاری از لغات و نامها در صورت زبانی و فولکلوریکشان از صورت کتبی خود باستانی‌ترند.این البته از بدیهیات است که اول داستانهای شفاهی‌ بوجود آمده است و بعدها پس از اختراع خط یا نفوذ آن در یک جامعه این حکایات‌ بصورت کتبی مدوّن گردیده است.پس بصرف عدم وجود واژه‌ء مرداس در متون پهلوی‌ نمی‌توان این واژه را از اروند اسب جوانتر پنداشت.

دلیل سوم آن‌که در قصص عامیانه‌ء مربوط به ضحاک آمده است که ضحاک بر زن‌ پدرش عاشق شده بود و به این دلیل به کشتن پدرش مرداس دست زد تا بتواند به وصال‌ نامادریش برسد(انجوی‌1975:301-302و306-307).در داتستان دینیگ نیز گفته شده است که بانی عمل زنا ضحاک بود که با مادر خود«وذک در هنگام حیات و بدون اجازه‌ء پدرش جمع آمد».( WEST,1977:228 ).پس با آن‌که در شاهنامه و متون‌ دیگری که بنظر نگارنده رسیده است دلیلی برای سوءقصد ضحاک به جان پدرش مرداس‌ ذکر نشده است،در قصص عامیانه و متن داتستان دلایل مشابهی در این مورد یعنی عاشق‌ شدن ضحاک بر مادر یا نامادریش آمده است.پس می‌توان گفت که حداقل از این نظر نیز قصص عامیانه ویژگیهای باستانی‌تری از متون معروف دارند.

یادداشت

(1)-آقای دکتر فریدون بدره‌ای به نگارنده می‌گوید که احتمالی هست که اسم در مجمل التواریخ و القصص یعنی لهوب تصحیف کویف باشد.امّا نظر به آن‌که نگارنده به نسخه بدلهای این اسم در نسخ مختلفهء مجمل‌ التواریخ و القصص دسترسی ندارد و مرحوم بهار هم پس از ذکر لهوب در پاورقی شمارهء 5 صفحهء 25 تنها نوشته‌اند «کذا»این احتمال را تنها ذکر کرده می‌گذرد تا اگر از فضلا کسی به نسخه بدلهائی دسترسی دارد دربارهء صحّت و سقم این مطلب با یادداشتی دیگران را مطلع نماید.علی‌ایّ‌حال دور نیست که حدس آقای دکتر بدره‌ای صحیح باشد.

منابع فارسی

1-الثعالبی،1900

غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم.چاپ زوتنبرگ،پاریس:چاپخانهء ملّی.

2-انجوی،سید ابو القاسم.1975

مردم و شاهنامه.تهران:امیر کبیر

3–1976.

مردم و فردوسی.تهران:سروش

4-بهار،محمد تقی(ملک الشعراء)1318.

مجمل التواریخ و القصص.تهران:کلالهء خاور

5-پورداود،ابراهیم.1347

یشت‌ها(دو جلد)چاپ دوم.تهران:طهوری

6-حمزة بن الحسن الاصفهانی(350)1340 قمری

کتاب تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء.بهمت سید جواد الایرانی التبریزی.برلین:مطبعهء کاویانی

7-شاهنامهء فردوسی.تهران:بروخیم(بی‌تاریخ)

8-صفا،ذبیح اللّه.1353.

حماسه‌سرائی در ایران.چاپ سوم،تهران:امیر کبیر.

منابع خارجی:

(به تصویر صفحه مراجعه شود)