عطاءالله بهمنش شَرَنگ و شهدِ شرافت

آقاي بهمنش!

جناب عطاءاللّه‏خان!

صداي دل‏نشين شما، از كودكي تاكنون ــ كه ميان‏سالي را نيز دارم پسِ پشت مي‏نَهم، و ناخواسته در سراشيبي پيري و زوالِ زودرس پيش مي‏روم ــ هم‏چنان در گوش‏هايم مُطَنْطَن است. آن هم چه طنيني! طنيني خوش‏آيند و دوست‏داشتني. به گذشته كه مي‏نگرم، حيرت مي‏كنم. بيش از چهار دهه مي‏گذرد، امّا خاطرات شما، كلام گوش‏نواز شما، و صداي گرم شما، كماكان با حشمت و حرمتِ تمام، بر تارَكِ خاطراتم برنشسته‏اند. آن هم در روزگاري كه همه‏چيز و همه‏كس، با سرعت و شتابي غيرقابل مهار، از نظرها مي‏افتند، تَلألو و جَلايشان را از دست مي‏دهند، رنگِ اِدبار و نقش نكبت مي‏پذيرند، و در آغوش ابتذال و جَلافَت مي‏غلتند.

دورترين خاطره‏ام از شما، به مسابقات فوتبال جام‏جهاني لندن، سال 1966 م / 1345 ه. ش، برمي‏گردد. با آن‏كه در خانه پدري تلويزيون نداشتيم و از آن‏همه مسابقات پُرشور و پُرخاطره، تنها بازي برزيل و پرتُغال را در خانه عمّه‏ام، و بازي پرتُغال و كُره شمالي را در قهوه‏خانه سرِ كوچه‏مان توانستم ببينم، . . . با اين‏حال گزارش‏هاي هيجان‏انگيز شما، بعد از چهل و خُرده‏اي سال، واضح، زنده، و موبه‏مو، در ضميرم نقش بسته‏اند. دست‏هاي بلند و پَرش‏هاي بلندترِ لِوْ ياشين دروازه‏بانِ افسانه‏اي اتّحاد جماهير شوروي را، چه زيبا وصف مي‏كرديد. واكنش‏هاي گوردون بَنكس دروازه‏بانِ بي‏بَديلِ انگلستان را، چه ماهرانه شرح مي‏داديد. قابليّت‏هاي فنّي و چالاكي اوزه‏بيو، گُلِ سَرسبدِ فوتبال پرتُغال، به قول خودتان پلنگِ سياه موزامبيك، و به گفته خبرنگارانِ مجلّه كيهان ورزشي پله اروپا را، چه ستايشي مي‏كرديد. لحظاتي كه پله لَنگان‏لَنگان از زمين بازي و در اصل از جام‏جهاني لندن بيرون مي‏رفت، غم‏خواري شما با مرواريد بي‏مانند فوتبال برزيل و جهان، اشك شيفتگان او را درآورد. پاي راديوي سرِ طاقچه اتاق، با اوج‏گرفتنِ صداي شما، و تشريح دقيقِ «شوت برق‏آسا» ي بابي چارلتون، مغز متفكّر تيم ملّي فوتبال انگلستان، از خانه تا ورزش‏گاه‏هاي انگليس پَر مي‏كشيديم و گزارشِ كلامي شما، در خيالِ ما تبديل به تصاوير رنگي و جذّاب مي‏شد.

دو سال بعد، 1968 م / 1347 ه. ش، با گزارش بازي‏هاي قهرماني جام ملّت‏هاي آسيا، كه در تهران برگزار مي‏شد، غوغا كرديد. به عشقِ شنيدنِ صداي شما، ساعت‏ها پاي پيش‏بخاري گچي اتاق، راست مي‏ايستادم؛ گوشم را به بلندگوي راديوي لامپي ماركِ PYE مي‏چسباندم؛ و شما با گزارش خود، من را كه پسربچّه‏اي بي‏بِضاعَت بودم، به ورزش‏گاهِ تاريخي امجديّه مي‏بُرديد؛ روي سكّوهاي سيماني و داغِ روبه‏روي جاي‏گاه مي‏نشانديد؛ و آن‏گاه شيرجه‏هاي عزيز اصلي در چهارچوب دروازه تيم ملّي ايران، توپ‏هايي كه حسن حبيبي و جعفر كاشاني مدافعان استوار ايران از مهاجمان حريف مي‏گرفتند، اوت‏هاي بلندي كه مصطفي عرب مي‏انداخت، اقتدار پرويز قليچ‏خاني در ميانه ميدان، ضربه‏هاي سرِ بي‏نظيري كه همايون بهزادي روي سرِ همه مدافعانِ بلندقامتِ رقيبان مي‏زد، سرعتِ بي‏مهارِ حسين‏علي كلاني، ريزه‏كاري‏هاي اكبر افتخاري، . . . و شوت‏هاي بمب‏افكنِ سياه محراب شاهرخي را، به عينه مي‏ديدم.

شما از آن گزارش‏گرانِ وِرّاج و پُرچانه نبوديد كه حوصله شنونده‏ها را سر بِبَريد. مي‏دانستيد كه هزاران نفر شنونده فقير و تنگ‏دست و بي‏بهره از ابتدايي‏ترين تفريحات و سرگرمي‏ها، پاي راديو نشسته يا ايستاده‏اند و وظيفه داريد با كلماتي كه بر زبان مي‏رانيد، آنان را، ما را، از پاي راديو، از هر كجاي ايران، سوارِ قالي‏چِه حضرت سليمان بكنيد و بر سكّوهاي ورزش‏گاه بنشانيد. ازاين‏رو، ملكه ذهنتان شده بود كه علاوه بر توصيف فضاي ورزش‏گاه، شور و نشاط يا هول و هراس تماشاگران، سردي و گرمي هوا، و مسايلي از اين دست، . . . نماي كلّي و نماي جزئي مسابقه را، با عباراتي رسا و تشبيهاتي قابلِ‏فهم عوام، تفهيم و ترسيم كنيد. شما مثل گوينده‏هاي امروزي راديو نبوديد كه گزارشتان لب‏ريز از ابهام و سؤال‏هاي بي‏جواب باشد. جانشينانِ ناشايستِ شما ــ كه گويي «دارابودنِ لكنتِ زبان»، «نداشتنِ سواد كافي»، «بي‏بهرگي از ذوق و ظرافت»، «داشتن تكيه‏كلام‏هاي اعصاب‏خُردكُن»، «بهره‏وري از چَك و چانه اضافي»، . . . و «داشتنِ صداي گوش‏آزار»، جزء شرايط انتخاب و استخدام آن‏ها است ــ مي‏گويند: «توپي كه بازيكنانِ تيم فلان دور مي‏كنند، توسّط بازي‏كنانِ تيم بهمان برگشت داده مي‏شود . . .» يعني در سازمان عريض و طويل صداوسيما، يك نفر نيست كه از آن‏ها بپرسد «توپِ يادشده، در كجاي زمين تيم فلان بوده؟ به‏وسيله چه‏كسي دفع شده؟ تا كجاي زمين حريفشان رفته؟ از كدام نقطه زمين آن‏ها برگردانده شده؟ . . .»؟

اين‏جور وقت‏ها هركس كه اندك‏خِرَدي داشته باشد، ترجيح مي‏دهد قدرِ سلامتي‏اش را بداند و با شنيدنِ چنين لاطايلاتي، خونِ خودش را كثيف نكند. در صورتي‏كه شما به‏طور دقيق شرح مي‏داديد ابراهيم آشتياني نفوذش را از كجاي زمينِ پرسپوليس يا تيم ملّي آغاز مي‏كند؛ سرِ راه از چه بازي‏كناني مي‏گذرد؛ و تا كجاي زمين رقيبشان پيش مي‏رود.

شما در گزارش‏هاي ورزشي، هم خودتان لذّت مي‏بُرديد، و هم شنونده‏ها را در لذّتِ خود سهيم مي‏كرديد. از سرِ سيري گزارش نمي‏داديد. دلتان مي‏خواست با گزارشتان، آن‏هايي را كه در ورزش‏گاه نبودند، در ضيافتِ درونِ ورزش‏گاه شركت دهيد.

آقاي بهمنش!

شما از يك‏سو مردي باسواد و دانش‏وَر بوديد كه با متونِ ادبِ پارسي و سخنِ اديبانِ نام‏آورِ ايران‏زمين الفت داشتيد، از سوي ديگر زبانِ مردمِ كوچه و بازار و زير و بَمِ گويشِ توده‏هاي هم‏وطنتان را به‏خوبي بلد بوديد. علاوه بر اين‏ها، زبان انگليسي مي‏دانستيد؛ اطّلاعاتتان محدود به زبانِ فارسي نبود؛ مطالب نشريّات انگليسي‏زبان و اخبارِ بُن‏گاه‏هاي خبري بين‏المللي را مطالعه مي‏كرديد؛ و از همه رُخ‏دادها و تحوّلات مهمّ جهانِ ورزش آگاه مي‏شديد. با وصف اين، همواره حدّ اعتدال را نگه مي‏داشتيد و نه اديبانه و پُرتكلّف سخن مي‏گفتيد، نه عوامانه و سَرسَري حرف مي‏زديد، و نه با استفاده خودنمايانه از اصطلاحاتِ انگليسي، اداي «جعفرخان از فرنگ برگشته» را درمي‏آورديد. آن‏جا كه ضرورت داشت، از سُروده‏هاي فردوسي مدد مي‏گرفتيد تا زوروَرزي و عرقْ‏ريزانِ مرارت‏بارِ كشتي‏گيران و وزنه‏بردارانِ ايراني را بهتر گزارش كنيد؛ آن‏جا كه شرايط حاكم بر ورزش‏گاه و نوع مسابقه اقتضا مي‏كرد، از ضرب‏المَثَل‏ها و تكيه‏كلام‏هاي اقشارِ زحمتْ‏كِش جامعه سود مي‏بُرديد؛ و آن‏جا كه نياز به تنوّع و نوآوري بود، به كمك تخيّل و خلاّقيّتِ خدادادي، گليمتان را به نحو احسن از آب بيرون مي‏كشيديد.

در هنگامه مسابقات قهرماني فوتبال جام ملّت‏هاي آسيا، در سال 1968 م / 1347 ه. ش، روزِ بازي ايران و چين ملّي، در اواخر مسابقه، هنگامي‏كه حسين‏علي كلاني، بي‏ذرّه‏اي خستگي، در طول زمين مي‏تاخت و سازمانِ دفاعي چيني‏ها را به‏هم مي‏ريخت، شما مي‏گفتيد: «كلاني مانندِ يك كانِ بي‏پايانِ تحرّك و توانايي، هم‏چنان شاداب و بانشاط، در قلب دفاع حريف مي‏دَوَد.»

روز بازي با برمه، عزيز اصلي را، به‏خاطر جامه ورزشي سراپا مشكي‏اي كه پوشيده بود، به‏خاطر جَست‏وخيزهاي به‏موقع و شجاعانه‏اش، و به‏خاطر آن‏كه توپ‏هاي برمه‏اي‏ها را مهار مي‏كرد و نمي‏گذاشت وارد دروازه ايران بشوند، «عنكبوت سياه، با دست‏هاي بلند و چسب‏ناك» خوانديد.

همان سال، در ايّام برگزاري المپيك مكزيكوسيتي، موقعي‏كه محمّد نصيري توانست در حركت دوضرب، در دسته خروس‏وزن، وزنه يك‏صد و پنجاه كيلوگرمي را بالاي سر ببَرد و هم دَه كيلو عقب‏ماندگي‏اش از ايمِرِه فولدي مجاري را جبران كند، هم حدّ نصابي اعجاب‏آور به‏جاي بگذارَد، و هم به مقام قهرماني المپيك برسد، . . . شما از امريكاي مركزي مي‏گفتيد: «نصيري نه يك وزنه، بَل‏كه جهان را، مانند اطلسِ اسطوره‏اي، بر فرازِ سرش نگه داشت و درحالي‏كه داوران به نشانه پذيرشِ قهرماني او، چراغ‏هاي سفيد را روشن كرده بودند، و درحالي‏كه تمامي حاضران در تالارِ وزنه‏برداري احساس مي‏كردند به‏جاي نصيري زيرِ سنگيني وزنه‏ها كمرشان خُرد خواهد شد، پهلوانِ دل‏آورِ ما، با اراده‏اي پولادين، با قامتي برافراشته، پولادهاي سرد را بالاي سر نگه‏داشته بود.»

هشت سال بعد، 1976 م / 1355 ه. ش، در المپيك مونترال، در شرايطي‏كه محمّد نصيري، يا به‏قول خودش «مَمَّد فَنَر»، در دسته‏اي سبُك‏تر از خروس‏وزن، در دسته مگس‏وزن، در مجموع حركات يك‏ضرب و پِرِس، از حريف روسي‏اش الكساندر وِرونين ، عقب افتاده بود و مي‏خواست با برداشتنِ وزنه‏اي سنگين‏تر در حركت دوضرب، شاه‏كارِ مكزيكوسيتي را تكرار كند و ورزش‏دوستانِ دنيا را دوباره بُهت‏زده كند، آن‏جا كه ديگر نه بَخت به ياري‏اش آمد و نه جواني ازدست‏رفته، . . . شما نصيري را ديگر اطلس نخوانديد و او را به آرشِ افسانه‏اي مانند كرديد. خيزِ نصيري به‏طرفِ آخرين وزنه انتخابي‏اش را، به‏نحوي ماهرانه، با رهاشدنِ آخرين تيرِ آرش از چلّه كمان تطبيق داديد، و در شرايطي‏كه تلويزيون ايران، شايد به‏علّتِ چند ساعت اختلافِ افق، نبَردِ نصيري و هم‏آوردانش را پخش نمي‏كرد، شما با كمك امواج راديويي، به بهترين وجه، به ملّت ايران فهمانديد كه بزرگْ‏مردِِ كوچكشان، محمّد نصيري، وزنه‏بردارِ محبوبِ واسيلي الكسيِفِ شكست‏ناپذير، اگرچه وزنه سرد و سنگين را به روي سينه كشانده و با قيچي‏زدنِ پاهايش بالاي سر هم بُرده، امّا جسم و جانش ياري نكرده و نتوانسته قد راست كند. صداي محزون شما و تشبيه شاعرانه‏اي كه در كانادا كرديد، دل‏هاي ايرانيانِ مشتاقِ معجزه را، كه به راديو گوش داده بودند، مالامال از غم كرد: «نصيري شمع‏آسا، زير پولادهاي سرد و بي‏احساس، اندك‏اندك آب مي‏شود و فرومي‏ريزد.»

از اين زيباتر و رساتر نمي‏شد خَم‏شدنِ زانوها و تاشدنِ بازوانِ يك ورزش‏كارِ مغرور و سال‏خورده را، زير وزنه‏هاي ثقيل، شرح داد. ورزش‏كاري كه نه با حريفانش، بَل‏كه با جبرِ زمان مي‏جنگد، كهولت و فترت را ناديده مي‏انگارد، و نمي‏خواهد بپذيرد «هركسي چندروزه نوبتِ اوست».

روزي‏كه علي پروين، با كفش‏هاي كتاني سفيدرنگِ چيني، در تيم فوتبال باش‏گاه پيكان بازي مي‏كرد، همان روزي كه در بازي نهايي جامِ دوستي، بازي‏كنانِ غول‏پيكرِ تيم فوتبال زِسكا مسكو، به‏خصوص چِستِرنوف، دفاع نامْ‏دارِ تيم ملّي اتّحاد جماهير شوروي را، به‏راحتي دريبل مي‏زد و از سرِ راه برمي‏داشت، شما به زباني ساده و عامّه‏پَسند مي‏گفتيد: «علي پروين، اين بچّه ريزاندامِ محلّه‏هاي عارف و غياثي، در يك دستْ‏مال كوچك، بازي‏كنانِ درشت‏اندامِ روسي را به رقص وامي‏دارد.»

آقاي بهمنش!

قاعده روزگار بر اين بوده، يا بهتر است بر اين باشد كه با گذرِ زمان، انديشه‏ها گسترده‏تر، كردارها پخته‏تر، گفتارها روان‏تر، رابطه‏ها عميق‏تر، . . . و پديده‏ها بي‏نقص‏تر بشوند و رو به كمال بروند. هيهات كه اين قاعده، در مورد اشغال‏گرانِ منصبِ شما صادق نبوده. گزارش‏گران پس از شما، در همان رشته‏اي كه ادّعايش را دارند هم متخصّص نيستند و جانِ آدم را به لب مي‏رسانند تا از روي نوشته حروف‏چيني‏شده، يك خبرِ سه‏چهار سطري را بخوانند. تازه، كوچك‏ترين انتقادي را برنمي‏تابند و بِلافاصله جوابيّه‏اي بلندبالا براي مطبوعاتِ منتقد مي‏فرستند؛ خُرده‏گيران را مغرض مي‏نامند؛ و نكته‏سَنجان را دشمن مي‏پندارند. حال آن‏كه شما مردي همه‏فنّ‏حريف بوديد و گرچه كارِ خود را با دو و ميداني آغاز كرديد، چيزي نگذشت كه به كشتي پرداختيد؛ سپس فوتبال مشغله اصلي‏تان شد؛ . . . و در ادامه، تا آن‏جا پيش رفتيد كه در آزمون رشته‏هايي مانند تنيس و بوكس هم سربلند شديد. مسابقات تنيس جام بين‏المللي آريامهر، با حضور ستارگان بي‏مانندِ استراليايي و امريكايي و سوئدي ــ كِنْ‏رُزْوال، توني رُوش، رُوي اِمِرسون، راد لِيْوِر، جان نيو كَمب، آرتور اَش، بيورن‏بورگ ــ و با گزارش شما، چه حالي مي‏داد.

هريك از مبارزات بوكسورِ اسطوره‏اي، كاسيوس مارسِلوس كِلِي ــ كه پس از پذيرفتنِ دين اسلام، خود را محمّدعلي مي‏خواند و به اين نام نيز خوانده مي‏شد ــ با رقيبانِ قَدَرقدرتش، دنيا را تكان مي‏داد. محمّدعلي كه صورتي نظرگير و قامتي موزون داشت، با جنجال‏ها و حاشيه‏هايش، چنان جذّابيّتي به رشته خشونت‏آميز بوكس بخشيده بود كه مردم ــ به‏خصوص ملل جهان سوّم، رنگين‏پوست‏ها، و استعمارزده‏ها ــ ديگر به بَربَريّتِ حاكم بر رينگ‏ها نمي‏انديشيدند و هربار كه محمّدعلي مي‏خواست مقابل حريفانش بايستد، همه خبرهاي مربوط به رقابت‏هاي فضايي و اتمي و عقيدتي امريكايي‏ها و روس‏ها، استقلال‏طلبي مُسْتَعْمِرات اروپايي‏ها، هاليوود و كهكشان ستارگان تاب‏ناكش، گروه‏هاي موسيقي و آوازخوانانِ شُهره آفاق، فوتبال و كُركُري‏هاي هميشه گيراي تيم‏هاي ملّي و باش‏گاهي، . . . و خلاصه همه خبرهاي زمين و آسمان، تحت‏الشّعاع حَرّافي و رجزخواني محمّدعلي قرار مي‏گرفتند.

مسابقات محمّدعلي ــ كه به وقت تهران، نيمه‏هاي شب يا دَم‏دَماي سَحَر برگزار مي‏شدند ــ ارزشش را داشتند كه ايراني‏هاي خوش‏خواب، ساعت‏هاي سه و چهارِ شب، از خواب برخيزند، از استراحتشان بكاهند، و چراغ‏هاي خانه‏ها را روشن كنند، تا شاهد هنرنمايي محمّدعلي در رينگ يا در «جنگلِ مربّع» باشند و ببينند كه او به قول خودش چه‏گونه مثل پروانه دُورِ حريفانش رقصِ پا مي‏كند و چه‏طور با مشت‏هايش عين زنبور به آنان نيش مي‏زند.

مبارزه محمّدعلي با بوكسورِ جانْ‏سختِ كانادايي، اِرْني تِرِل ــ پيش از آن‏كه محمّدعلي به‏خاطر سرپيچي از انجام خدمت سربازي، در ويتنام، زير پرچم ارتش متجاوز و جنايت‏پيشه امريكا، از مقام قهرماني جهان خلع شود. مسابقه محمّدعلي با مشت‏زنِ سگْ‏جانِ آرژانتيني، اسكار بُوناوِنّا، كه از بس كتك مي‏خورد، تا دَمِ مرگ مي‏رفت، امّا به هر مشقّتي بود، باز از كفِ رينگ برمي‏خاست. مبارزات سه‏گانه محمّدعلي با جو فِرِيزِر، كه پس از محروميّت محمّدعلي، نفر اوّلِ جهان شده بود، ولي كسي قَباي قهرماني را زيبنده قامتِ كوتاه و اندامِ ناسازِ او نمي‏ديد.

و سرانجام، مبارزه باورنكردني و ديوانه‏كننده محمّدعلي و جورج فورمن، در قلب افريقا، در شهر كينشازا، به ميزباني ژنرالِ دست‏نشانده امپرياليست‏ها در كنگو، دژخيم خون‏آشام، موبوتوسِسِه‏سِكو. مسابقه يا درست‏تر بگوييم مُقاتِلِه‏اي كه افريقايي‏ها به آن لقب «غرّش در جنگل» را دادند.

امروزه تماشاي فيلم‏هاي جدال‏ها و جدل‏هاي محمّدعلي، با كيفيّت عالي، روي دي. وي. دي، با اضافاتي نظير مصاحبه‏هاي اختصاصي با آنجِلو دَنْدي، دان‏كينگ، فِلُويد پاتِرسون، هنري كوپِر، جِري كواري، كِن نورتون، . . . و لئون اسپينكس، هنوز هم فريبا و هوش‏رُبا است، امّا هربار به‏نظرم مي‏آيد بدون گزارش شما، نُقصاني اساسي دارند. اين همه رنگ و آوا و نور و تابندگي ناشي از فنّ‏آوري‏هاي نوين را حاضرم در طَبَق اخلاص بدهم، در عوض تصاوير سياه و سفيد، تار و تور، و پُر از برفكِ تلويزيونِ روميزي لامپي قسطي بيست و سه اينچِ مارك شاوب‏لورنسِ خانه پدري را، البتّه با اجرا و با صداي شما، تحويل بگيرم.

چه بسيار كشتي‏هايي كه در عالم واقع نديده‏ام، ليكن با گزارشِ راديويي شما، و به‏كمك تصوّراتم، انگار از نزديك ديده‏ام. نمونه‏اش كشتي‏هاي عبداللّه‏ موحّد با حريف كهنه‏كارِ بلغاري‏اش اينو وِلْچُف؛ و كشتي‏هاي ابوطالب طالبي با حريف روسي‏اش علي علي‏اُف.

در المپيك مونيخ، سال 1972 م /1351 ه. ش، چه حرصي مي‏خورديد از اين‏كه مي‏ديديد شمس‏الدّين سيّدعبّاسي، عضو تيم ملّي كشتي آزاد ايران، در وزن شصت و دو كيلوگرم، كوركورانه حمله مي‏كند و در دام كشتي‏گير حيله‏گرِ ژاپني، كيوشي آبِه، مي‏افتد.

چه حرصي مي‏خورديد از اين‏كه مي‏ديديد محمّد قرباني ــ پس از كسب عنوانِ قهرماني جهان در وزن پنجاه و دو كيلوگرمِ رشته آزاد، در صوفيه بلغارستان، سال 1971 م / 1350 ه. ش ــ با غرور و نَخْوَت به عرصه پيكارهاي المپيك مونيخ گام نهاده و در اثر همين سهل‏انگاري، به‏وسيله كشتي‏گير بَدَل‏كارِ ژاپني، كيومي كاتو، روي پل رفته و به‏زودي ضربه فنّي مي‏شود.

چه حرصي مي‏خورديد از اين‏كه مي‏ديديد منصور برزگر، جانشين محمّد فرهنگ‏دوست در وزن هفتاد و چهار كيلوگرم رشته آزاد، ناشيانه اسير «فنّ و بندِ» آدولف زيگر، كشتي‏گير تيم ملّي آلمان غربي، شده و دستش به مدال المپيك مونيخ نخواهد رسيد.

يك سال بعد، 1973 م / 1352 ه. ش، در شرايطي‏كه تهران ميزبان مسابقات قهرماني كشتي جهان بود، باز هم شما بهتر از همه مربّيانِ خُرد و كلانِ حاضر در پيرامون تشك كشتي، تشخيص داديد كه ابراهيم نوايي، نماينده ايران در وزن شصت و دو كيلوگرم رشته آزاد، نمي‏تواند حريفِ «پَر و پِي قرص و محكم» زاگالو عبدالبِيكُفِ روسي بشود و كم مانده بود از پشتِ ميكروفونِ راديو و تلويزيون سرِ نوايي داد بزنيد و او را از اقدامِ بي‏ثمرش، براي زيرگرفتن از كشتي‏گير شوروي، نَهي كنيد. در پايان مسابقه، كه دست عبدالبِيكُف به‏عنوان فردِ پيروز بالا رفت و نوايي در نخستين سال عضويّت در تيم ملّي كشتي آزاد ايران، به اوّلين و آخرين مدالِ جهاني عمرش، مدال برنز، اكتفا كرد، . . . افسوس و خستگي، آهنگ صداي شما را تغيير داده بود و به‏نظر مي‏آمد براي گزارش كشتي كاظم غلامي، ديگر شور و شكيبِ لازم را نداريد.

رضا سوخته‏سَرايي، كه توانايي بدنش بيش از توانايي تفكّرش بود و همواره مي‏خواست به مددِ زور و قلدري، و نه به ياري ذهن و انديشه، پشت حريفانش را به تشكِ كشتي بچسبانَد، . . . در پيكارهاي جهاني، بدجوري كُفرِ شما را درمي‏آورد، تا اين‏كه بالأخره حوصله‏تان سر رفت و برخلاف رَويّه هميشگي، بي‏پروا به سوخته‏سَرايي تاختيد و درباره‏اش چنين گفتيد: «اين جوانِ نيرومندِ خراساني، آن‏قدر قدرت‏مند است كه مي‏تواند درختي پنج‏ساله را، با تنه و پيوند و ريشه‏اش، از دلِ خاك درآورَد، امّا دريغ‏كه مغزش به اندازه يك گردو است.»

جناب عطاءاللّه‏خان!

حتما يادتان هست كه در حدّفاصل سه‏چهار سال مانده به انقلاب، مسؤولان راديو و تلويزيون ملّي ايران، در ظاهر تقسيم وظايف كردند و روزهايي كه قرار بود بازي‏هاي جام تخت‏جمشيد به‏صورت زنده پخش شوند، ميكروفون تلويزيون را به هم‏كارتان حبيب‏اللّه‏ روشن‏زاده سپردند و ميكروفون راديو را به شما واگذار كردند.

حتما يادتان هست كه در دَهه چهل، اقشارِ فرودستِ جامعه، اسير فقر و فاقِه بودند و راديو در زندگي يك‏نواخت و روزگارِ دوزخي‏شان، نقشي فراتر از يك دست‏گاه خبررساني يا يك وسيله تفريح و سرگرمي داشت. راديو مونس و هم‏دَمِ شبانه‏روزي ايراني جماعت بود و مردم، بدون راديو، احساس تنهايي و درماندگي مي‏كردند. امّا در دَهه پنجاه، درپي افزايش بهاي نفت خام در بازارهاي جهاني، و درپي سرريزشدنِ دلارهاي به اصطلاح نفتي به ايران، رفاهي نِسبي در سياقِ مَعيشَتِ ملّت پديد آمد، كه يكي از دست‏آوردهايش، راه‏يافتنِ سيل‏آساي انواع و اقسام تلويزيون‏هاي اروپايي و امريكايي و ژاپني و بعدها وطني، به خانه‏ها و كاشانه‏هاي شهرنشينان ايراني بود.

دُور دُورِ تلويزيون بود و برنامه‏هاي راديويي، روزبه‏روز از اهميّتشان كاسته مي‏شد و در برابرِ برنامه‏هاي تلويزيوني مدام پس مي‏نشستند. كار به جايي رسيده بود كه مراجعه‏كنندگان به راديو، يا كساني بودند كه تلويزيون در روستا و ولايتشان آنتن نمي‏داد، و يا كساني بودند كه دايم در حال كسب‏وكار و آمدوشد بودند و نمي‏توانستند جلوي صفحه جادويي تلويزيون بنشينند.

در چنان شرايطي، كه شما به خواست مديرانِ ارشد راديو و تلويزيون، و يا به خواست خودتان، به رسانه‏اي كوچك‏تر و محدودتر رفته بوديد، ققنوس‏وار معجزه كرديد. آن‏چه را كه عَطيّه خداوند بود ــ مانند لطافتِ طبع، ذَكاوَت سرشار، و صداي مناسب ــ با آن‏چه كه حاصل يك عمر جِدّ و جَهد بود ــ مانند تجربه فراوان، جهان‏بيني گسترده، و دانش رَشك‏انگيز ــ درهم آميختيد؛ با گزارش‏هاي بكر و شنيدني، كاري خارق‏العاده كرديد؛ و در نهايت، راديو را در جاي‏گاهي برتر از تلويزيون نشانديد.

من و برادرانم، اغلب دوستانم، معاشرانم، هم‏نسلانم، و بزرگ‏ترهايم، روزهايي كه ديدارهاي جام تخت‏جمشيد از تلويزيون پخش مي‏شد، بدون ذرّه‏اي ترديد و دودلي، صداي تلويزيون را مي‏بستيم؛ صداي راديو را بلند مي‏كرديم؛ تصاوير تلويزيون را با صداي شما مي‏ديديم؛ و از دنيا غافل مي‏شديم.

معجزه حرفه‏اي شما، منحصر به خانه‏ها نبود و تا جايي وسعت يافته بود كه بسياري از تماشاگرانِ ورزش‏گاه‏ها، در همان حال كه از روي سكّوها شاهد جريان مسابقه بودند، راديوهاي ترانزيستوري را به گوش‏هايشان مي‏چسباندند و با شنيدنِ كلام شما عيشي مضاعف مي‏كردند.

حتما يادتان هست كه بارها صميمانه از تماشاگران حاضر در ورزش‏گاه تقاضا مي‏كرديد راديوهاي ترانزيستوري را خاموش كنند و توضيح مي‏داديد كه روشن بودنِ راديوهاي آن‏ها در ورزش‏گاه، موجب مي‏شود روي صداي اصلي راديو پارازيت بيافتد و اصوات ناهنجار توليد شود. ولي كي گوش مي‏داد؟ درست است كه بردنِ راديوي ترانزيستوري به ورزش‏گاه، هم بار سنگيني بود، و هم دست و پاي صاحبش را مي‏بست و نمي‏گذاشت آزاد و رها بالا و پايين بپرد، دست بيافشانَد، و بر سكّوها پاي بكوبد، . . . ولي تماشاچي‏ها، بي‏توجّه به توصيه‏ها و تمنّاهاي مكرّر شما، كه عزيزِ دلشان هم بوديد، . . . كِيفشان كوك بود كه هم‏زمان با تماشاي فعل و انفعالات درونِ زمين، اظهارنظرها و تفسيرهاي شما را هم مي‏شنوند.

آقاي بهمنش!

من كه سعادتش را نداشته‏ام مانند شما ساليان متمادي، هم‏راه با كاروان‏هاي ورزشي ايران، دُورِ جهان بگردم. در ضمن ، در اين زمينه، از جناب‏عالي مُجَرّب‏تر، دنياديده‏تر، و باسابقه‏تر هم سراغ ندارم. بنابراين دلم مي‏خواهد بدون رودربايستي، و بي‏هراس از شايبه خودستايي، بگوييد به‏جز ايران، سرزميني را ديده‏ايد كه مردمش راديو به ورزش‏گاه ببَرند تا به موازاتِ تماشاي مسابقه، صداي مُجري و مفسّر محبوبشان را نيز بشنوند؟ در صورتي‏كه من و هم‏دوره‏هايم، در ورزش‏گاه‏هاي امجديّه و يك‏صدهزار نفري، روزهاي پنج‏شنبه و جمعه، مواقعي‏كه شما مُخبرِ راديو بوده‏ايد، بارها و بارها ديده‏ايم هزاران نفر را با كلام خود جادو كرده و باعث فتح و ظفر راديو، در رويارويي با تلويزيون، شده‏ايد.

معجزه ديگرتان اين بود كه هواداران تيم‏هاي فوتبال شاهين ، دارايي، تاج، پرسپوليس، كيان، تهران‏جوان، عقاب، پاس، پيكان، هُما، آرارات، سپاهان، ملوان، جَم، صنعت‏نفت، ابومسلم، . . . و غيره، هيچ‏گاه از متن و از حاشيه گزارش‏هايتان نرنجيدند و نتوانستند به شما اَنگِ طرف‏داري از اين و آن را بزنند. به‏طرزي اعجاب‏آور، در مُنتهاي هيجان و غليان احساسات، پيوسته معتدل و متين و محترم مي‏مانديد و جوري سخن نمي‏گفتيد كه در مظانّ اتّهامِ پالوده‏خوردن با باش‏گاهي خاصّ قرار بگيريد.

حسرت به دلِ شاهيني‏ها، دارايي‏چي‏ها، تاجي‏ها، و پرسپوليسي‏ها، مانده بود تا بفهمند شما به كدام تيم تمايل داريد. هيچ‏وقت به اهوازي‏ها، آباداني‏ها، اصفهاني‏ها، مشهدي‏ها، تبريزي‏ها، انزلي‏چي‏ها، . . . و به همه اهالي شهرهاي ايران، بهانه نداديد كه بگويند ورزش‏كارانِ شهر و ديارشان در گزارش شما مظلوم واقع شده‏اند.

حتّي زمان شرح و بسط مبارزات ورزش‏كاران ايراني با قهرمانان ساير كشورها، در چنبره افكار افراطي وطن‏خواهانه و نژادپرستانه اسير نمي‏شديد و كارآيي‏ها و توان‏مندي‏هاي بيگانگان را هم ستايش مي‏كرديد. از صلابتِ صخره‏وارِ كشتي‏گيران شوروي، الكساندر مِدْويد، لِوان تِدياشويلي، . . . و ايوان ياريگين ــ از اعجازِ شناگر اعجوبه امريكايي، مارك اسپيتز ــ از استقامتِ بي‏مثالِ دوندگان افريقايي، آبِب بِكيلا، مامو وُلْدِه، نفتالي تيمو، … و بِن كيپچو ــ از نرمش و انعطاف خيره‏كننده پسران و دختران بَرومند اروپاي شرقي، در رشته ژيمناستيك، نيكلاي آندريانُف، وِراچِسلاوْسكا، اُولگا كوربوت، . . . و ناديا كومانچي ــ سرِ شوق مي‏آمديد و از آنان تعريف‏ها مي‏كرديد.

نمي‏دانم چرا خبرنگاران و مجريان و گزارش‏گرانِ كنوني، در مقابل مخاطبانشان اين‏قدر وقيحانه و تهوّع‏آور، دستشان رو و مچشان باز است. ترديدي نيست كه نيمي از گزارش‏گران مركز كشور كُشته و مُرده پرسپوليس و نيمي ديگر هلاك و فدايي استقلالند. روزهايي كه تيم‏هاي پرسپوليس و استقلال با يك‏ديگر يا با بقيّه تيم‏ها جدال دارند، حضرات گويندگان و مُجريان و هم‏كارانشان، در پشت دوربين و روبه‏روي دوربين ، در لحظات حسّاس بازي، چنان بي‏شرمانه و آشكارا بالا و پايين مي‏جهند، توي سرشان مي‏زنند، رنگ مي‏بازند، زبان فرومي‏بندند، . . . و آه از نهاد برمي‏آورند كه حركات و حالاتِ سَخيفشان، در اثر تكرار، ديگر براي مردم عادي و معمولي شده است.

حالا هواداري علني از تيم‏هاي قرمز و آبي پاي‏تخت به كنار، نمي‏دانم چرا فردوسي‏پور، خياباني، ميرزايي، جاوداني، . . . و هم‏قطارانشان، قبل از هر مسابقه، در برابرِ بينندگان، به شيفتگي‏شان نسبت به باش‏گاه‏ها و تيم‏هاي ملّي فوتبال برزيل، آرژانتين، انگليس، اسپانيا، آلمان، فرانسه، ايتاليا، . . . و هلند، اقرار مي‏كنند و چند دقيقه بعد، با گزارشِ مغرضانه بازي همان تيم‏ها، به اعصاب مردم سوهان مي‏كِشند.

نمي‏دانم چرا گويندگان مراكز صداوسيماي شهرستان‏ها اين همه قوميّت‏پرستانه، اين همه تماميّت‏خواهانه، و اين همه طلب‏كارانه، مقابله تيم‏هاي فوتبال شهرشان را با تيم‏هاي شهرهاي دور و نزديك، گزارش مي‏كنند. روزهايي كه تيم‏هاي ملوان و پگاه با تيم‏هاي ساير شهرها مسابقه مي‏دهند، گزارش‏گرانِ استان گيلان، چنان انصاف و مروّت را ناديده مي‏گيرند كه يكي نفهمد، فكر مي‏كند هنوز جنگ جهاني دوّم پايان نيافته، هنوز صفحات شمالي ايران در اشغال متجاوزان روسي است، و تيم‏هايي كه مقابل تيم‏هاي ملوان و پگاه صف‏آرايي كرده‏اند، نه با لباس‏هاي باش‏گاه‏هاي ايراني، بَل‏كه با لباس ارتش سرخ مسكو، با نشانِ داس و چكش، از لنين‏گراد و استالين‏گراد آمده‏اند.

مجريان تلويزيون‏هاي اهواز و آبادان، جوري از باش‏گاه‏هاي خوزستاني دفاع مي‏كنند كه آدم تصوّر مي‏كند كماكان جنگِ رزمندگان ايراني با متجاوزان عراقي ادامه دارد و رقباي فولاد و صنعت‏نفت و استقلال، به‏جاي آن‏كه از استان‏هاي ديگر ايران آمده باشند، با توپ و تانك و بمب‏هاي شيميايي، از بصره و بغداد يورش آورده‏اند.

گويندگان تلويزيون اصفهان، در حمايت كوركورانه از تيم‏هاي سپاهان و ذوب‏آهن ، سرِ هيچ و پوچ، با تمام وجود گلو چاك مي‏دهند، به‏كَرّات نعره مي‏زنند، و به‏گونه‏اي روزِ سپيد را شبِ سياه و يمين را يسار جلوه مي‏دهند كه شنوندگان و بينندگانِ نگون‏بخت مي‏پندارند سلسله صفويّه هم‏چنان در اصفهان مستقرّ است، سپاهيان خون‏خوار محمود افغاني يا لشكريانِ جَرّارِ سلطان سليم عثماني، پشت دروازه‏هاي ورزش‏گاه‏هاي فولادشهر و نقش‏جهان اردو زده‏اند، و گزارش‏گرانِ مركز اصفهان وظيفه دارند با شوراندنِ اهالي استان، نگذارند زمين‏هاي چمنِ اصفهان نصف‏جهان، سُم‏كوبِ سُتورانِ فوتباليست‏هاي افغاني يا عثماني شوند.

متأسّفانه سخن‏پَراكَنانِ ورزشي شهرهايي مانند مشهد، كرمان، همدان، كرمانشاه، … و در يك كلام مابقي مراكز استان‏ها و شهرستان‏ها نيز، در حُبّ وطنِ شهر و ديارشان، به‏قدري غريزي و غرض‏ورزانه سخن مي‏رانند كه شنونده، ناخودآگاه، پيش گوينده‏هاي ميان‏مايه و تُهي‏مايه پاي‏تخت سجده مي‏كند. وليكن آن كسي‏كه اهل درنگ و تعمّق باشد، دلش شور مي‏زند و با خود مي‏گويد نكند مملكتش مانند اتّحاد جماهير شوروي تكّه و پاره شده؛ نكند چندين كشور كوچك و بزرگِ ناهموار و ناسازگار از دلش بيرون آمده‏اند و او از اين واقعه خبر ندارد.

آقاي بهمنش!

خيلي وقت‏ها كه از سَرِ اجبار، صداي گزارش‏گرانِ پس از شما را مي‏شنوم، از خودم مي‏پرسم آيا مي‏دانند چه اندازه وام‏گزارِ شما هستند. وام‏گزارِ شما كه از هيچ، همه چيز ساختيد. هربار كه از زبانِ تصرّف‏كنندگانِ كُرسي شما، اصطلاحات مخصوصتان را مي‏شنوم، بي‏معطّلي يادتان مي‏افتم و جايتان را سخت خالي مي‏بينم. نمي‏دانم عادل فردوسي‏پور آن‏جا كه از «ساخته و پرداخته» شدنِ بعضي توپ‏ها صحبت مي‏كند ــ جواد خياباني آن‏جا كه مي‏گويد «توپ زوزه‏كِشان از بالاي دروازه گذشت» ــ پيمان يوسفي آن‏جا كه مي‏گويد «تماشاگران حاضر در ورزش‏گاه نيم‏خيز شدند» ــ هادي عامل آن‏جا كه مي‏گويد فلان كشتي‏گير، با اجراي فلان فنّ ، «چند امتياز به حساب خود واريز مي‏كند» ــ . . . آيا مي‏دانند ميراث‏دارِ چه مردِ يگانه‏اي هستند؟

عطاءاللّه‏ بهمنش، خبرنگار، گزارش‏گر، مُجري، مفسّر، كارشناس، صاحب‏نظر، محقّق، … و نويسنده‏اي كه در روزِ صفر، ماهِ صفر، سالِ صفر، دودمانِ شيدايي و شوريدگي ورزشيان را بنيان نهاد. مردي كه مقتداي بيدارْدِلان و مُرادِ روشنْ‏ضميرانِ ورزش‏دوست بود. مردي كه در خود مختصر مي‏شد؛ با خود بسيط مي‏شد؛ با خود به اشتباه گرفته مي‏شد؛ و تنها رقيب و هم‏آوردِ خويش بود.

عطاءاللّه‏ بهمنش، مردي كه تاريخِ گزارشِ علمي و تفسيرِ ورزشي آبرومند، در زبان پارسي، با او شروع مي‏شود؛ با او شكل مي‏گيرد؛ با او تشخّص مي‏يابد؛ و با او ادوارِ افسانه‏بافي و ياوه‏سرايي را به فراموشي مي‏سپارَد.

عطاءاللّه‏ بهمنش، كاروانْ‏سالار خبرآورندگان و چاوشي‏خوانِ خبرگيرندگان. مردي كه هم‏سفران را، ما را، «اوفتان، خيزان»، از كويرِ لَمْ‏يَزْرَعِ جهل و بي‏خبري، به سلامت گذر داده، و به وادي ايمنِ انفجارِ اخبار رسانده است.

عطاءاللّه‏ بهمنش، كاشف شَرَنگ و شهدِ شرافت، در مرز و بومي كه ناسپاسي رسم مسلّطِ بزرگان، و قدرشناسي «مذهبِ منسوخِ» نوخاستگان است.

تهران ـ 28 مرداد 1387