مردانگی هژمونیک و داغ جسمیت های ناکام: جنسیت و ناهنجارمندی جسمی در ”آبجی خانم“ و ”داوود گوژپشت“
مقدمه
در جامعهشناسی، واژۀ داغ [ننگ] (stigma) برای اشاره به انگ یا برچسب اجتماعی نامطلوبی بهکار میرود که بهموجب آن، اعضای برخی رستههای اجتماعی یا گروهی اجتماعی، مثلاً بر مبنای قومیت یا نژاد، منحرف [از هنجار] (deviant) پنداشته میشوند. نکتۀ مهم در تعریف این اصطلاح آن است که داغ اجتماعی نه بهسبب تخطی واقعی کنشگران اجتماعی از پارهای هنجارهای تعریفشده، بلکه به سبب وجود برخی ویژگیهای شخصی یا جسمی در این قبیل افراد نصیب آنها میشود.[i] از جمله ویژگیهایی که فردی را داغخورده (stigmatized) میکند، بسیاری اختلالات روانی، نقایص جسمی و بههمریختگی ترکیب جسم، مثلاً در افراد بسیار فربه، یا بههمریختگی چهره است.[ii] مسئلۀ داغ اجتماعی ازاینرو اهمیت مییابد که انتساب داغ به فرد عمیقاً موجب سلب اعتبار اجتماعی از او میشود. در نتیجۀ این فقدان ارزش اجتماعی، افراد داغخورده عموماً با طرد اجتماعی (social exclusion) مواجه میشوند و از صحنۀ تعاملات معنادار در جامعهشان اخراج میشوند.[iii]
چنان که برخی منتقدان آثار هدایت بهدرستی نشان دادهاند، ناهنجارمندیهای جسمی از جمله مضامین مکرر در برخی داستانهای کوتاه هدایت است.[iv] با این حال، ظاهراً این موضوع در خصوص هیچیک از داستانهای هدایت مشخصاً و در تحقیقی واحد بررسی نشده است. از جمله رستههای اجتماعی داغخورده اشخاصی با ناهنجارمندیهای جسمی آشکارند. این موضوع بهویژه در داستانهای ”آبجیخانم“ و ”داوود گوژپشت“ از مجموعهداستان زندهبهگور محوریت دارد که در آنها، هدایت نه فقط همزمان به بُعد روانی و بهویژه جامعهشناختی ناهنجارمندی جسمی (bodily non-normativity) توجه داشته است،[v] بلکه تلاقی آن با جنسیت و پیامدهای این تلاقی برای شخصیتهای دو داستان را نیز مشخصاً برجسته کرده است. هر دوی این داستانها در شهریورماه 1309ش/1930 و به فاصلۀ حدوداً دو هفته از هم تحریر شدهاند. در این مقاله، نویسنده بهویژه میکوشد به سه پرسش دربارۀ داستانهای یادشده پاسخ دهد: چه چیز موجب طرد شخصیتهای اصلی از صحنۀ تعاملات اجتماعی معنادار در جامعهشان شده است؟ برجسته کردن تلاقی ناهنجارمندی جسمی و جنسیت در داستانها چه دلالاتی دارد؟ همچنین، نگرش قویاً منفی دو شخصیت به جسمیت خود از چه ناشی میشود؟
هدایت را، در پارهای از آثارش، منتقد موفق فرهنگ و جامعۀ ایرانی همعصرش خواندهاند.[vi] نویسنده امیدوار است تفاسیر این مقاله ضمن ارائۀ شاهدی کمابیش تازه برای تقویت تصویر فوق از هدایت، وجوه کمترشناختهشدهای از داستانهای مورد بحث را نیز به مثابه نقد فرهنگی- اجتماعی جامعۀ معاصر ایرانی نمایان سازد. برای این منظور، نویسنده با اتخاذ شیوهای میانرشتهای، عمدتاً از مفاهیمی جامعهشناختی و نظراتی در حوزههای نسبتاً نوپای مطالعات نقادانه دربارۀ مردان و مردانگی (critical studies of men and masculinities) یا مردانگیپژوهی انتقادی و ناتوانیپژوهی (disability studies) استفاده خواهد کرد و لذا امیدوار است این مقاله همچنین مجال آشنایی، هرچند بسیار مختصر، خوانندگان ناآشنا با حوزههای یادشده را نیز فراهم آورد.
تلاقی جنسیت با ناهنجارمندی جسمی، به منزلۀ موضوع محوری این مقاله، استفاده از نظریهای دربارۀ جنسیت را ایجاب میکند که چنین تلاقیای را اساساً پیشبینی کرده باشد. الگوی سلسهمراتب جنسیتی ریوین کانل (Raewyn Connell) دارای چنین قابلیتی است و بههمین سبب، شالودۀ نظری این تحقیق را تشکیل میدهد. الگوی کانل، که در ضمن نظریۀ مفصل او دربارۀ جنسیت ارائه شده است، خود ذیل حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی میگنجد. به همین سبب، پیش از بحث و بررسی راجع به دو داستان، حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی را بهاختصار معرفی و سپس توضیحی راجع به سلسلهمراتب جنسیتی ریوین کانل ذکر میکنیم.
مردانگیپژوهی انتقادی
از اواخر دهۀ 1960 به بعد و در واکنش به موج دوم فمینیسم در غرب، جنبشهایی از مردان نیز بروز کرد. برخی از این واکنشها همچون نهضت حقوق مردان (men’s rights movement) اندکی ستیزهجویانه و مشخصاً معطوف بود به اعادۀ حقوقی که بنا به ادعای پیروان این جنبش، مردان بر اثر رواج گفتمان و فعالیتهای فمینیستی زنان از کف داده بودند. از سوی دیگر، [جنبش مردان] حامی فمینیسم (profeminism) بیشتر همدلانه و متمرکز بر تلاش برای تغییر جنبههایی از مردانگی غالب در جوامع غربی و تسریع پروژۀ فمینیسم بود. از دل این جنبش اخیر، که خود بسته به نقاط اشتراک یا مخالفتش با نحلههای فمینیستی به شاخههای متعددی تقسیم میشود، حوزهای مطالعاتی در میان دانشگاهیان بروز کرد که در ابتدا مطالعات مردان نام گرفت.[vii] این حوزه، که از لحاظ نظری بهویژه وامدار نظریات فمینیستی و حوزۀ مطالعات زنان است،[viii] به پژوهش دربارۀ تجارب مردان و هویت جنسیتی آنها و مشخصاً به مفهوم و محتوای مردانگی در زمینههای تاریخی و فرهنگی جوامع خاص میپردازد.[ix] برخی از موضوعاتی که در این حوزۀ میانرشتهای زمینۀ تحقیق قرار میگیرد عبارتاند از معنای پسر/پدربودن، ورزش، امور نظامی و ارتباط آن با مفهوم مردانگی، خشونت در مردان، گرایشهای جنسی در مردان، همجنسگراهراسی، مناسبات کاری مردان، سلامتی مردان و همچنین سیر برساختهشدن انواع مردانگی در فرهنگها و جوامع خاص.[x] عنوان این حوزه گاه محل نزاع بوده و مثلاً برخی از سرشناسترین محققان و نظریهپردازان این زمینه معتقدند که عناوین پژوهش [دربارۀ] مردان و انواع مردانگی و مطالعات نقادانه [دربارۀ] مردان یا چنان که در این مقاله استفاده خواهد شد، مردانگیپژوهی انتقادی بهتر نشاندهندۀ محتوای پژوهشهایی است که در این حوزۀ میانرشتهای صورت میگیرد.[xi] همانگونه که کیمل در مقالۀ مشهورش با عنوان ”مردانگی نامرئی“ اشاره میکند، از جمله اهداف اصلی حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی میباید رؤیتپذیر ساختن مردان در حوزۀ مطالعات جنسیتی باشد؛ زیرا پس از ظهور فمینیسم و با گسترش روزافزون نظریات فمینیستی، جنسیت اساساً با زن مرتبط و حتی مترادف پنداشته شد و بنابراین مردان از تیررس مطالعات جنسیتی بیرون ماندند.[xii] تاد ریزر هم در کتاب اخیرش با عنوان درآمدی نظری بر انواع مردانگی، ضمن تأکید بر این نکته چنین میافزاید که حوزۀ مردانگیپژوهی همچنین باید تلاشهای صورتگرفته برای نامرئی نگهداشتن مردانگی را موضوع پژوهش قرار دهد.[xiii] چنان که از عنوان کتاب تغییر مردان: مسیرهایی نو در پژوهش راجعبه مردان و مردانگی(Changing Men: New Directions in Research on Men and Masculinity) ، ویراستۀ مایکل کیمل در 1987 پیداست، متفکران حوزۀ مردانگیپژوهی، بهسبب سویۀ انتقادی آن، علاوهبر نظریهپردازی و پژوهش، عموماً علاقهمند به فعالیتهایی اجتماعی برای ایجاد تغییر در مناسبات جنسیتی مردان و بهتبع آن تغییر در سامان جنسیتی (gender order) جوامعاند.[xiv] نظریات حوزۀ مردانگیپژوهی بر تحقیقات رشتههای گوناگون در علوم اجتماعی و انسانی، ازجمله مطالعات ادبی و فرهنگی، تأثیرگذار بودهاند. بحث در خصوص این تأثیرات هم در غرب و هم در جاهای دیگر خود مجال دیگری میطلبد؛[xv] بااینحال، خوانندۀ ناآشنا و علاقهمند میتواند برای آشنایی مقدماتی با این مباحث بهویژه به کتاب درآمدی نظری بر انواع مردانگی، نوشتۀ تاد ریزر یا مردانگیها و فرهنگ، نوشتۀ جان بینان، و یا کتاب تازۀ دیوید بوخبیندر، مطالعه در باب مردان و مردانگی، رجوع کند.[xvi]
سلسلهمراتب جنسیتی ریوین کانل: سازوکار جنسیت در جوامع مردسالار
ریوین کانل جزو نخستین نظریهپردازان حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی است. او دربارۀ جنسیت بهمثابه ساختاری اجتماعی و ارتباط آن با قدرت، ابتدا در کتاب جنسیت و قدرت: جامعه، شخص و سیاست جنسی (1987) نظریۀ مفصلی عرضه کرد و سپس در کتب دیگر و برخی مقالاتش، به ویژه در کتاب تکثر مردانگی (1995) و مردان و پسران (2000) به تکمیل آن بخشهایی از نظریهاش پرداخت که مشخصاً به مردانگی مربوط میشوند.[xvii] چنان که آنتونی گیدنز اذعان دارد، ”کانل یکی از کاملترین نظریات راجع به جنسیت را ارائه کرده است؛ نظریهای که [در جامعهشناسی] کمابیش جایگاهی کلاسیک یافته است . . . رویکرد [کانل] بهویژه به این سبب در جامعهشناسی اثرگذار بوده است که او مفاهیم مردسالاری و مردانگی را در نظریهای جامع در باب مناسبات جنسیتی ادغام میکند.“[xviii] منظور گیدنر از ادغام مذکور، در حقیقت الگوی سلسلهمراتب جنسیتیای است که کانل برای توضیح سازوکار جوامع مردسالار پیشنهاد کرده است. این الگو، بهرغم آنکه ابتدائاً با توجه به جوامع غربی طراحی شده است،[xix] بهسبب آنکه بر نظریهای کلی دربارۀ جنسیت استوار است، در بسیاری از تحقیقات جامعهشناختی راجع به جوامع غیرغربی نیز استفاده شده و روشنگر بوده است.[xx]
دیدگاه کانل راجع به جنسیت نه ذاتباورانه (essentialist) یا مبتنی بر جبر زیستی (biological determinist) است و نه کاملاً پساساختگرایانه، بلکه او ضمن نقد گستردۀ این دیدگاهها،[xxi] موضعی اتخاذ میکند که نه جنسیت را معلول چارهناپذیر تفاوتهای جنسی میداند و نه نقش بدن در مناسبات اجتماعی را قویاً کمرنگ میکند. از دید کانل، جنسیت نوعی ساختار اجتماعی است؛ بهاینمعنا که محتوای آن را مجموعهای از اعمال الگومند و نسبتاً پایدار تشکیل داده است.[xxii] منتها تفاوت اساسی جنسیت با سایر ساختارهای اجتماعی آن است که اعمال جنسیتی حول محور تفاوتهای جسمی، و مشخصاً تفاوتهای تناسلی، میگردد؛ نه به این معنا که این تفاوتها جنسیت را تعیین میکنند، بلکه به این معنا که جنسیت الزاماً با این تفاوتها سروکار دارد. به زعم کانل، جنسیت مجموعه اعمالی است که تفاوتهای جسمی را به عرصۀ فرایندهای اجتماعی تسری میدهد. کانل در این تعریف گسترده از جنسیت فوایدی را دنبال میکند، از جمله اینکه جنسیت همچون هر ساختار اجتماعی دیگری الزاماً چندبُعدی است و همزمان به جوانب مهمی از زندگی اجتماعی،از قبیل هویت اجتماعی، قدرت، کار، مسائل جنسی، گرایش جنسی و غیره، مربوط است. همچنین، الگوهای جنسیتی، بهرغم تفاوتشان در جوامع گوناگون، درهرحال زیرمجموعۀ جنسیتاند؛ به تعبیر دیگر، ماهیت تسری یافتن تفاوتهای جسمی به عرصۀ فرایندهای اجتماعی در هر جامعه و در هر دورۀ خاصی ممکن است متفاوت باشد و به همین سبب، گرچه همه زیرمجموعۀ جنسیت قرار میگیرند، الزاماً محتوای یکسانی ندارند. همچنین، آنچه کنشهای جنسیتی را به رغم درهمتنیدگیشان با امر جسمی تعیین میکند، نه شالودهای جسمانی/زیستی، بلکه نیروی ساختارهای اجتماعی است. بههمین سبب، اعمال جنسیتی گرچه ممکن است تغییرناپذیر بنمایند، درحقیقت با تحول ساختارهای اجتماعی، قابلتغییرند.[xxiii]
از دیدگاه کانل، مردانگی و زنانگی به مثابه دو روی سکۀ جنسیت در اکثر جوامع اموریاند اساساً خویشاوند و همبسته،[xxiv] به این معنا که هر یک با وجود و در کنار دیگری است که معنا میدهد،[xxv] و به تعبیر دقیقتر میمی شیپرز محتوای کیفی مییابد.[xxvi] مثلاً در فرهنگی که در آن پسربچگان در خلال فرایند جامعهپذیریشان تشویق به سرکوب برخی احساسات و عواطفشان میشوند (مثلاً: ”زشته، مرد که گریه نمیکنه“)، زنان موجوداتی ذاتاً و عمدتاً احساساتی و فاقد قوای عقلانی کافی پنداشته میشوند (مثلاً: ”گریه، کار دخترهاست“ یا ”مگه دختری که گریه میکنی!“) در نتیجه، گریستن در اکثر بافتهای اجتماعی اساساً با زنانگی مرتبط دانسته شده و برای جنس مذکر بهلحاظ جنسیتی رفتاری نامتناسب تلقی میشود. این همبستگی محتوای کیفی مردانگی و زنانگی را ریوین کانل در قالب سلسلهمراتب جنسیتیای که در ضمن نظریۀ جنسیت خود به منظور توصیف سامان جنسیتی جوامع مردسالار پیشنهاد داده، نشان داده است. شالودۀ این سلسلهمراتب را انواعی از شیوههای مرد بودن (مردانگی) و زن بودن (زنانگی) تشکیل میدهد. محوریترین مفهوم کانل در این سلسلهمراتب گونهای از مردانگی است که او آن را مردانگی هژمونیک (hegemonic masculinity) مینامد. ازجمله امتیازات منحصربهفرد الگوی کانل قابلیت آن برای توضیح همزمان بسیاری از مسائل جنسیت و گرایش جنسی و در عین حال تلاقی جنسیت با دیگر مؤلفههای هویت، همچون سن، طبقۀ اجتماعی، ملیت، قومیت/نژاد و توانایی/ناتوانی جسمی است. از این رو، آشنایی با الگوی کانل به فهم سازوکار جسمیت ناهنجار و تلاقی آن با جنسیت کمک درخوری میکند. کانل بهرغم مطالبی که راجع به این سلسلهمراتب در آثار متفاوتش ذکر کرده است، تابهحال نموداری از آن بهدست نداده است. با این حال، دیگران نمودارهایی را مطابق با برداشتشان از توضیحات کانل رسم کردهاند. نمودار بسیار سادهای که آنتونی گیدنز، جامعهشناس انگلیسی، فراهم کرده است نقطۀ آغاز مناسبی برای توضیح اجزای این سلسلهمراتب است:[xxvii]
مردانگی هژمونیک
مردانگی متبانی/همدست زنانگی مؤکد
مردانگیهای تحت انقیاد زنانگیهای مقاوم/مخالف
سلسلهمراتب کانل گرچه بر تنوع مردانگی و زنانگی استوار است، از آنجا که برای توضیح سازوکار جنسیت در جوامع مردسالار طراحی شده است، شالودهاش را سیطرۀ کلی مردان بر زنان تشکیل میدهد. به عبارت دیگر، گرچه ممکن است در جوامع مردسالار انواعی از مردانگی از جهاتی تحت انقیاد باشند یا نوعی از زنانگی بر زنانگیهای دیگر یا حتی بر برخی اَشکال مردانگی سلطه داشته باشد، شالودۀ کلی سلسلهمراتب را سیطرۀ عموم مردان بر عموم زنان تشکیل میدهد. در رأس این سلسلهمراتب، مردانگی هژمونیک و در دو سوی آن، اما در جایگاهی پایینتر، انواعی از مردانگی و زنانگی قرار دارند که همگی تحت انقیاد مردانگی هژمونیکاند.[xxviii]
مردانگی هژمونیک شکلی آرمانیشده از مرد بودن در یک فرهنگ یا جامعه است که بیش از آنکه در افرادی واقعی در جامعه نمود پیدا کند، وجودی نمادین دارد.[xxix] این مردانگی مثلاً در آثار ادبی و هنری و فرهنگ عامیانه و سایر اَشکال موجود در گفتمان فرهنگی یک جامعه در برههای از تاریخ بروز مییابد و نقشی کمالمطلوبگونه دارد.[xxx] کانل در کتاب جنسیت و قدرت شخصیتهای سینمایی و واقعیای چون همفری بوگارت، جان وین، سیلوستر استالونه و بوکسور معروف محمد علی را نمایندگانی از مردانگی هژمونیک در جوامع معاصر غربی میداند.[xxxi] همچنین، مایکل کیمل، جامعهشناس و نظریهپرداز حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی، محتوای مردانگی هژمونیک و آرمانیشده در ایالاتمتحد معاصر را از زبان اروینگ گافمن (Erving Goffman) شیوۀ مردانگی شخصی مذکر با این ویژگیها توصیف میکند: ”پدری جوان، متأهل، سفیدپوست، شهرنشین، شمالی، دگرجنسگرا، پروتستانمذهب، دارای تحصیلات دانشگاهی، شاغل، خوشسیما، دارای وزن و قد متناسب و ورزشکار.“[xxxii] بهعقیدۀ گافمن، ”مردی که فاقد هریک از این ویژگیها باشد، احتمالاً و دستکم در مواقعی احساس بیلیاقتی، نقصان یا پستی به او دست خواهد داد.“[xxxiii] سلامت و توانایی جسمی نیز، گرچه عموماً بدیهی فرض میشود، چنان که توضیح داده خواهد شد، جزو ویژگیهای مردانگی هژمونیک است.
در ایران، مطالعات جامعهشناختی درخصوص مردان متأسفانه به آن گستردگی نیست که بشود بر مبنای آن فهرستی از مؤلفههای مردانگی هژمونیک در ایران معاصر را به صورتی تجربی به دست داد.[xxxiv] با این حال، از آنجا که زبان دریچۀ مناسبی برای ورود به فرهنگ است، ذکر و بررسی نمونههایی از متداولترین واژگان مرتبط با مرد و مردانگی و معانی و دلالات ضمنی آنها در زبان فاسی لااقل به روشنشدن پارهای از مؤلفههای مردانگی هژمونیک در فرهنگ فارسی، که میشود استدلال کرد جدا از بخش بزرگی از هویت ایرانی نیست، راهگشا مینماید. مثلاً برخی معانی مجازی واژۀ مرد، در نقش صفت و صفت جانشین اسم، ظاهراً افادهکنندۀ قسمتی از محتوای کیفی مردانگی هژمونیک در فرهنگ فارسی است: ”شجاع، دلیر، دلاور، مبارز، هنری، اهل ننگ و نبرد، غیور، بیباک و نترس، مقابل نامرد به معنی جبون و ترسو و بیغیرت“ و همچنین ”راد، بزرگوار، باشخصیت، آدمحسابی، مقابل نامرد به معنی ناکس و ناقابل و سفله.“[xxxv] بنابراین، مثلاً در ترکیبی مصطلح چون مردان مرد در لغتنامۀ دهخدا، صفت مرد دربرگیرندۀ معانی مذکور و بینیاز از توضیح پنداشته شده است. معانی واژۀ مرد در عبارات و اصطلاحات عامیانۀ ”مردش نبودن،“ ”مرد میدان کسی (یا: چیزی) بودن،“ و ”اگر مردی“ نیز ناظر به برخی ویژگیهای همان مردانگی آرمانیشده و غالب در فرهنگ فارسی است.[xxxvi] در شاهنامه، شخصیت رستم و فریدون و سیاووش واجد بسیاری از ویژگیهای جسمانی و شخصیتی یادشده برای مرد و بنابراین کمابیش اسوههایی افسانهای از مردانگی آرمانیشده به حساب میآیند و لذا مردانگیشان بر شیوههای دیگری از مرد بودن که فروتر، یا نامردانه پنداشته میشود، ارجحیت مییابد.
چنان که گفته شد، مردانگی هژمونیک بیشتر شکلی آرمانی، و نه واقعی، از مرد بودن است. بههمینسبب، مردان بسیار معدودی قادر به تحقق تمامعیار چنین مردانگیای هستند.[xxxvii] بااینحال، در جامعهای مردسالار، اکثر مردان در عین ناتوانی به تحقق خصایص مردانگی هژمونیک، ضمن تبانی با این نوع مردانگی غالب بهدنبال تشبه به صفات آناند، زیرا از رهگذر چنین تشبهی، منافعی عایدشان خواهد شد که در غیر این صورت میسر نمیبود. کانل این نوع از مردانگی مؤید و تابع مردانگی هژمونیک را، به سبب همدستیاش با نظام نابرابر مردسالاری، مردانگی متبانی/همدست (complicit masculinity) مینامد.[xxxviii] او برای اشاره به منافعی که این نوع از مردانگی در تشبه جستن به مردانگی غالب دنبال میکند، اصطلاح محوری پاداش/سود سهام [عاید از] مردسالاری (patriarchal dividend) را بهکار میبرد.[xxxix] به اعتقاد کانل، اکثر مردان در جامعهای مردسالار، گاه حتی نادانسته، نمایشدهندگان مردانگی متبانیاند. پسر نوجوانی را در نظر بگیرید که بهرغم داشتن هیکلی نحیف و بنیۀ بدنی اندک و بیتوجه به تمسخر احتمالی دوستانش، مشتاقانه و منضبطانه جسم خود را به تمرینهای دشوار بدنسازی در یک باشگاه پرورش اندام میسپارد. در پرتو نظریۀ کانل، چنین فردی با صحهگذاشتن به یکی از ویژگیهای بارز مردانگی هژمونیک در بسیاری از جوامع معاصر، یعنی دستیابی به تناسب ورزشکارانۀ اندام، درحقیقت سهامی از نظام مردسالاری ابتیاع میکند و توقع دارد پس از دستیابی به اندام دلخواهش سود این سهام را که مثلاً میتواند توجه بیشتر دوستانش به او یا برقراری آسانتر رابطه با دیگران باشد، دریافت کند. به طریق مشابه، رواج بسیاری از لوازم بهداشتی و پیرایشی/آرایشی، همچون انواع ژل مو و نمونههای پیشرفتۀ تیغ ژیلت، در بین مردان جوان بسیاری از جوامع معاصر قابل توجیه است. برای نمونهای دیگر از نمایش مردانگی متبانی، در جمع فرضی چند نوجوان پسر در ایران معاصر تعریف کردن جوکهایی که در آن نوعی از مردانگی فرضی فاقد غیرت تلقی شده و مورد تمسخر قرار میگیرد را میشود، مطابق با نظر کانل، در حقیقت تلاش گوینده یا شنوندگان و/یا لذت برندگان از جوک برای تأیید و اعلام بیعت با مردانگی هژمونیک در فرهنگ خود و در نتیجه کسب یا تحکیم امنیت و موقعیت اجتماعی در جمع همسالان بهواسطۀ تأیید و بازتولید انگارههای جنسیتی غالب تفسیر کرد.
مردانگی هژمونیک در ارتباطش با زنانگی و دیگر انواع مردانگی تحت انقیادش در یک فرهنگ خاص است که معنا مییابد.[xl] ذکر واژۀ نامرد و معانی آن در داخل معانی واژۀ مرد در لغتنامۀ دهخدا برای افزودن تعریفی سلبی به معانی ایجابی مرد، شاهدی است بر این مدعا در خصوص مردانگی غالب در فرهنگ فارسی؛ چه، نامرد به واسطۀ قرابت تلویحی به زنان است که از مردان واقعی فاصله میگیرد.[xli] در سلسلهمراتب کانل که اساساً با توجه به جوامع معاصر غربی، یعنی جوامعی دگرجنسگراهنجار طراحی شده است، نمونۀ تمامعیار مردانگیهای تحت انقیاد مردانگی هژمونیک مردانگیهای همجنسگرایند و پس از آن مردانگیهای دگرجنسگرایی که فاقد برخی ویژگیهای مردانگی هژمونیکاند.[xlii] مثلاً مردان بهاصطلاح بزدل یا احساساتی که اشکشان دم مَشکشان است یا کسانی که در جمع همسالان خود انگ سوسول بودن میخورند، نمیتوانند نمایندۀ مردانگی هژمونیک باشند. به همین منوال، مردانی که ناهنجارمندی جسمی دارند یا دچار ناتوانی جسمیاند، از مردانگی هژمونیک فاصله گرفتهاند. چنان که سوزان بردنکَمپ اشاره میکند، مردان دارای ناتوانی جسمی غالباً مرد به معنای واقعی دانسته نمیشوند و بنابراین عاری از صفات واقعاً مردانه پنداشته میشوند.[xliii] نیز همانگونه که کانل در خصوص تلاقی مردانگی و ناتوانی جسمی میگوید، اینکه نمایش تواناییهای جسمی در برساختهشدن مردانگی مقبول نقش ایفا میکند، بدین معناست که در فقدان امکان چنین نمایش جسمانیای، مثلاً بر اثر ناتوانی جسمی، جنسیت آسیبپذیر خواهد بود.[xliv] در تعریف پیشگفته از مرد در لغتنامۀ دهخدا، تأکید بر مبارزه و نبرد در کنار دلیری و شجاعت چنان که از برخی اسوههای واقعی مردانگی در فرهنگ معاصر ایرانی همچون امام علی، پوریای ولی و غلامرضا تختی نیز پیداست، نشانۀ آن است که سلامت جسمانی نیز قاعدتاً از مؤلفههای مردانگی هژمونیک در فرهنگ ماست.
در سلسلهمراتب جنسیتی کانل، در آن سوی مردانگی هژمونیک و در مرتبهای فروتر، انواعی از زنانگی قرار دارند. در بالاترین قسمت از این انواع، نوعی از زن بودن قرار گرفته که کانل آن را زنانگی مؤکد/اغراقشده (emphasized femininity) مینامد. به اعتقاد کانل، این نوع از زنانگی شکلی اغراقشده و آرمانی از زنانگی است که برساخته، مورد تأکید و مطلوب مردانگی هژمونیک جامعۀ خودش و بنابراین وجودش نیز معطوف به برآوردن نیازها و امیال همین مردانگی غالب و در نتیجه، حفظ نابرابری جنسیتی است. زنانگی مؤکد واجد صفاتی است در تقابل با صفات مردانگی هژمونیک و بهگونهای سلسلهمراتبی مکمل مردانگی هژمونیک به حساب میآید. کانل بازنمود غالب زن در رسانهها و آگهیهای تجاری در غرب را تجسمی از این نوع زنانگی میداند. این نوع از زنانگی در غرب بر محور ویژگیهایی چون پذیرش قدرت مردان، تأکید بر موافقت و اطاعت و همچنین تکیه بر تیمارداری و دلسوزی به مثابه خصایلی زنانه استوار است.[xlv] به همراه مردانگیهای همدست، زنانگی مؤکد بهواسطۀ همدستیاش با مردانگی هژمونیک بیشترین سهم را در سرکوب دیگر زنانگیها و مردانگیهای تحت انقیاد و لذا حفظ و استمرار نظام مردسالاری دارد. از این حیث، چنان که کانل هم اشاره میکند،[xlvi] زنان نمایشدهندۀ این نوع زنانگی نیز از قبَل موافقتشان با مردانگی هژمونیک از پاداش مردسالاری بهرهمند خواهند شد.[xlvii]
در نهایت، ذیل زنانگی مؤکد اَشکالی از زن بودن قرار گرفتهاند که کانل از آنها با عنوان زنانگی مقاوم/مخالف یاد میکند. زنان واجد چنین زنانگیهایی برعکس زنانگی مؤکد نه فقط محبوب مردانگی غالب نیستند، بلکه در نظر آن عموماً آزاردهنده و چه بسا منفورند. کانل به نمونههایی از زنان واجد چنین زنانگیهایی در فرهنگ غرب اشاره میکند: پیردختران/دختران ترشیده، زنان همجنسگرا، فاحشگان، زنان دیوانه، زنان نافرمان، ددگان باکره، کلفتها، ماماها و عجوزگان/عفریتگان.[xlviii] به گفتۀ کانل، در تاریخنگاریهای متعارف در غرب و تا پیشاز بازنویسیهای فمینیستی تاریخ، تجارب این قبیل زنان به سبب سیطرۀ تجارب زنانگی مؤکد عموماً نانوشته مانده بود.
یکی از مهمترین نکات راجع به سلسلهمراتب کانل، که ضمن تحلیل داستانها مفصلتر راجع به آن بحث خواهد شد، این است که مردانگی هژمونیک الگوی مناسبات عاطفی (emotional relations or cathexis) و به تعبیری محتوا و مقصود چنین مناسباتی در جامعه را هم آمرانه تجویز میکند. از جمله در جوامع غالباً دگرجنسگرا، الگوی غالب مردانگی حد ومرز دوستداشتنها و عشقورزیدنهاي آمیخته با میل جنسی را صرفاً از مرد به زن و بالعکس مجاز و معنادار میداند یا در ساختار خانواده، مراقبت و وابستگی عاطفی به کودکان را امری منحصربه زنان میداند، در حالی که مرد را نانآور خانه قلمداد کرده، از او توقع دارد بهلحاظ عاطفی نسبتاً سردتر باشد. محتوای عاطفی در مناسبات جنسیتی شامل عواطف منفی هم میشود. بهاینمعنا که بهطریق مشابه، الگوی کراهیت جنسی هم مشخص میشود. کانل همجنسگراهراسی و خشونت جسمی علیه اقلیتهای جنسی را مثال میزند.[xlix] طرد عاطفی افراد دارای ناتوانی نیز به تأثیر مردانگی هژمونیک مرتبط دانسته شده است.[l]
”آبجیخانم“
آبجیخانم، عنوان و نام شخصیت اصلی داستان کوتاهی است نوشتۀ صادق هدایت که به موضوع ناهنجارمندی جسمی و مشخصاً به مضمون زیبایی و زشتی چهره بهمثابه اموری برساختۀ جامعه و فرهنگ و همچنین، به پیامدهای اجتماعی و روانی تلاقی این برساختههای فرهنگی با جنسیت میپردازد. مضمون زشتی بهمنزلۀ نوعی ناهنجارمندی بدنی در همان ابتدای داستان و در نخستین بند به خواننده القا میشود. داستان، که راوی سومشخص محدود آن را روایت میکند، با معرفی شخصیت اصلی، آبجیخانم، و شخصیت سیمابگون (foil character) او، یعنی خواهرش ماهرخ، و تباین جسمی این دو آغاز میشود: ”آبجیخانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هرکس که سابقه نداشت و آنها را میدید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجیخانم بلندبالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و رویهمرفته زشت بود. درصورتیکه ماهرخ کوتاه، سفید، بینی کوچک، موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هروقت میخندید روی لپهای او چال میافتاد.“[li] در این مقایسۀ جسمی به دو صفت متضاد زشتی و زیبایی در آبجیخانم و ماهرخ به ترتیب صراحتاً و تلویحاً اشاره میشود. در این باره، نامهای دو شخصیت نیز مهماند. نام ماهرخ خود قرار است گویای زیبایی مثالزدنی او باشد، در حالی که آبجیخانم اساساً نام نیست و کنیه یا لقبی خودمانی است که با انتساب آبجیخانم به خواهرش ماهرخ، هویتش را مشخص میکند. راوی در تکمیل شخصیتپردازی آبجیخانم و خواهرش، بلافاصله به توصیف خصیصهنماترین ویژگیهای شخصیتی آنها از دید اطرافیانشان میپردازد؛ گویی این ویژگیها معلول ذاتی و چارهناپذیر صفات جسمی پیشتریادشدهاند. این برداشت نخست را بهویژه قید هم در ابتدای جمله تأیید میکند: ”از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند. آبجیخانم از بچگی ایرادی، جنگره و با مردم نمیساخت. حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد. برعکس خواهرش که مردمدار، تودلبرو ، خوشخو و خندهرو بود، ننه حسن همسایهشان اسم او را ’خانم سوگلی‘ گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که تهتغاری و عزیز نازنین بود.“[lii]
بااینحال و برخلاف برداشت اولیۀ یادشده، در ادامۀ داستان و بهویژه پس از آشنایی خواننده با شخصیت مادر آبجیخانم، اهمیت نقش جسمیت اجتماعی (social embodiment) آبجیخانم و ماهرخ و فرایند جامعهپذیری جنسیتی آنها و تأثیر این هر دو در شکلگیری شخصیت اجتماعی دو خواهر آشکار میشود.[liii] جامعهپذیری اصطلاحی است در جامعهشناسی و به فرایندی اطلاق میشود که طی آن، کودک به واسطۀ مشاهدۀ رفتار دیگران در قبال او در بافتهای اجتماعی گوناگون، به تدریج ارزشهای کلی جامعهاش را کسب میکند و در بهکارگیری قواعد فرهنگی جامعهاش به تبحر میرسد.[liv] به عبارت دیگر، در فرایند جامعهپذیری، فرد ارزشها، نگرشها و هنجارهای فرهنگ یا جامعهاش را میآموزد و درونی میکند.[lv] بهموجب درونیسازی فرد ”پارههایی از فرهنگش را، خصوصاً ارزشها و هنجارهایی را که بعدها شالودۀ تصمیمهای وی دربارۀ ظاهر یا رفتارش میشود، چنان فرامیگیرد که گویی جزئی از خود اوست.“[lvi] جامعهشناسان علاقهمند به موضوع جنسیت، بهویژه با تأثیرپذیری از مباحثات فمینیستی، اصطلاح جامعهپذیری جنسیتی را مشخصاً برای توصیف آن دسته از ”فرایندهایی [بهکار میبرند] که طی آنها، افراد ارزشها و ویژگیهای جنسیتی را میپذیرند . . . و میآموزند که جامعهشان از آنها به مثابهی افرادی مذکر یا مؤنث چه انتظاراتی دارد.“[lvii] تلاقی دو مضمون ناهنجارمندی جسمی و جنسیت در ”آبجیخانم،“ مثلاً تأکید جامعۀ آبجیخانم بر ”زشتی و خوشگلی“دختران و پیششرط قرارگرفتن این ویژگی برای ”شوهرکردن“ آنان،[lviii] استفاده از اصطلاح جامعهپذیری جنسیتی بهجای جامعهپذیری صرف را در بحث راجع به این داستان نهتنها توجیه، بلکه ایجاب میکند. گرچه جامعهشناسان عوامل اجتماعیکنندۀ متعددی را برشمردهاند، خانواده را نخستین عامل اجتماعیکننده و مشخصاً والدین را مهمترین و تأثیرگذارترین عوامل در جامعهپذیری کودکان دانستهاند.[lix]
در داستان ”آبجیخانم،“ درونیسازی هنجارهای جسمی دستکم در دو سطح نمایان است: نخست در خصوص اعضای خانواده و نزدیکان آبجیخانم که عُرفهای نانوشته اما قدرتمند جامعهشان درخصوص زشتی و زیبایی دختران چنان در آنان نهادینه شده که هیچ وقوفی به ماهیت اجتماعی آن عرفها و هنجارها و قابلیتشان به ایجاد تبعیضهای اجتماعی در حق همنوعانشان ندارند. در سطحی دیگر، این امر در مورد خود آبجیخانم، که مورد چنین تبعیضی قرارگرفته است، نیز مصداق دارد. این مسئله آنجا آشکار میشود که بر اثر سرکوفتهای پیدرپی مادر و اطرافیان آبجیخانم به او دربارۀ ”زشت“ بودنش و اینکه این امر مانع ازدواج کردن او خواهد شد، چنان که از این جملۀ مکرر مادرش که ”میترسم آخرش بیخ گیسم بماند“ پیداست، آبجیخانم ”هم بهکلی ناامید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود.“[lx] کمی بعدتر، راوی فاش میکند که آبجیخانم ”ظاهراً از این حرفها میزد، ولی پیدا بود که . . . خیلی مایل بود شوهر بکند.“[lxi] بااینحال، اشتغال دایم و غیرطبیعی آبجیخانم به مسائل دینی، بهویژه به مستحبات مذهبی، حکایت از آن دارد که او بهرغم پذیرش نسبی وضعیتش، طبیعتاً هنوز امیدوار به ازدواج است و گویی این امر را دیگر نه در حلقۀ همسایگان و نزدیکان همرأی با خانوادهاش، بلکه در بین رستۀ اجتماعی دیگری، یعنی برخی متدینین جستوجو میکند که انتظار میرود معیارهایشان برای شأن اجتماعی انسانها نه بر ویژگیهای جسمی که بر میزان پرهیزگاری اشخاص استوار باشد. فرایند درونیسازی همچنین فرد را به عاملی خوددیدهبان (self-regulating) تبدیل میکند. بهاینمعنا که او دایماً مراقب تخلفهای احتمالی خود از ارزشها و هنجارهای درونیشده است و در صورت بروز آنها خودش را بازخواست و چهبسا تنبیه میکند.[lxii] چنان که پیشتر ضمن تعریف اصطلاح داغ اشاره شد، گرچه آبجیخانم به واسطۀ جسمیت ناهنجارش عملاً از ارزش اجتماعی خاصی تخطی نکرده است، انگزدن اطرافیانش به او متقاعدش میکند که گویی چنین عملی رخ داده است. اوج خودتنبیهگری آبجیخانم در پایان داستان و در خودکشی او متجلی میشود، امری که بهواسطۀ آن، آبجیخانم با از میانبرداشتن جسم خود یعنی آنچه جامعه متقاعدش کرده بود که عامل اصلی درد و رنج اوست، به معنای واقعی کلمه به جسمیت ناهنجار خود خاتمه میدهد.
در پرتو مفاهیم یادشده، منش ناسازگار و شخصیت ناخوشایند آبجیخانم نیز تا حد زیادی توضیحپذیر خواهد بود. بهگفتۀ راوی، آبجیخانم ”از پنجسالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمیگیرد.“[lxiii] همچنین، مادرش بارها میگفت: ”دختر به این زشتی را کی میگیرد؟“[lxiv] جسم نابهنجار آبجیخانم او را مطرود خانواده و اطرافیان کرده و نیز مورد تبعیض آنان قرار داده است: ”ننه حسن همسایهشان اسم [ماهرخ] را ’خانم سوگلی‘ گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند. . . . از همان بچگی آبجیخانم را مادرش میزد و با او میپیچید.“[lxv] این قبیل اظهارات نه فقط برخی دلایل احتمالی شکلگیری شخصیتی ناموافق در آبجیخانم را توضیح میدهند، بلکه در درک منطق توالی کنشهای شخصیت اصلی و بهویژه در فهم فرجام تراژیک داستان، یعنی خودکشی آبجیخانم، نقش مهمی دارند. سطور یادشده نمونههایی تمامعیار از فرایند جامعهپذیری جنسیتی آبجیخانم، بهویژه ازطریق نهاد خانوادهاند و تلاقی دو مضمون ناهنجارمندی جسمی و جنسیت را در داستان برجسته میکنند.
جسم ناهنجار آبجیخانم، در جایگاه زن، در حقیقت امکان نمایش موفقیتآمیز جنسیت را در جامعهای که نوع خاصی از حُسن صورت و اندام را تعریف و تحدید کرده و شرط ضروری زنانگی مقبول میداند، از او دریغ کرده است. جنسیت به مثابه نمایش (gender as performance) در نظرات وست و زیمرمن در مقالۀ مشترکشان با عنوان ”جنسیت به مثابه فعل“ ریشه دارد،[lxvi] و با نظریۀ کانل دربارۀ جنسیت بهمنزلۀ کنش اجتماعی همخوان است. از این منظر، جنسیت مستلزم نمایش اعمالی خاص از سوی کنشگر اجتماعی است و به همین سبب، بیم و امید شکست یا توفیق در نمایش و به تبع آن، ستایش یا نکوهش شدن فرد از سوی دیگر کنشگران اجتماعی لازمۀ افعال جنسیتی است. به عبارت دیگر، جنسیت فرایندی است تعاملی[lxvii] و هویت جنسیتی افراد در سطح تعاملهای اجتماعی است که برساخته شده، تأیید میشود یا نمیشود. مثلاً در فرهنگ ایرانی، عشوه یا ناز و غمزه آمدن عملی است جنسیتیشده (gendered) که انتظار میرود در بافتهای اجتماعی خاصی از زنان سربزند. صدای نازک و حُسن صورت و تناسب تعریفشدهی اندام، بنابه معیارهای خاص در هر برههای، هم از ویژگیهای زنانه محسوب میشوند.[lxviii] جسم ناهنجارمند، بستهبه نوع و میزان ناهنجارمندی جسمانی شخص، مانعاز انجام موفقیتآمیز افعالی میشود که به سبب آنها فرد قرار است از آزمون جنسیت در تعاملات اجتماعی روزمره موفق بیرون بیاید. به همین سبب، افرادی با بدنهای ناهنجارمند در تعاملاتشان، و بهویژه بههنگام نمایش جنسیت، ممکن است کمرو و خجالتی عمل کنند، زیرا در آن لحظات نگران نگاه قضاوتکنندۀ دیگراناند. مثلاً در جامعهای که اجرای موفقیتآمیز زنانگی را هم منوط به حُسن- ولو ساختگی – صورت و تناسب اندام با تعاریفی خاص میداند و هم در حیطههایی منوط به فعالیتهای جسمانی خاص یا شیوههایی مشخص از تکلم، دختری که یک پای خود را از دست داده است یا بر اثر هیرسوتیسم (hirsutism) به پرمویی در صورت و/یا کلفتی صدا دچار شده،[lxix] یا حنجرهاش آسیب جدی دیده است یا لکنت زبان دارد، در بسیاری از بافتهای اجتماعی قادر به نمایش موفقیتآمیز زنانگیاش نخواهد بود. به طریق مشابه، در فرهنگی که نمایش موفقیتآمیز مردانگی را با سلامت جسمانی به طور کلی و بسیاری از فعالیتهای جسمی در بافتهایی خاص پیوند زده است، مردانگی پسر نوجوانی که فاقد توانایی جسمی لازم برای انجام آن فعالیتهاست، بهمثابهنوعی نمایش، دستکم در آن بافتهای اجتماعی خاص ممکن است محل تردید واقع شود.[lxx] نقلقولهای یادشده در ابتدای بند پیشین هم بهطریق سلبی نشاندهندۀ ارزشهایی است که آبجیخانم ازطریق فرایند جامعهپذیری جنسیتی کسب کرده و هم نشاندهندۀ موانعی است که این ارزشها با توجه به جسم ناهنجارمند یا زشت آبجیخانم، از دید جامعه، بر سر راه نمایش جنسیت او بهمثابه زن قرار داده است.
همچنان که از نقلقولها برمیآید، گفتمان جنسیتی غالب در جامعهی آبجیخانم نه فقط مردسالارانه زن را شیء/مفعول میپندارد، بلکه بر مبنای همان شیءانگاری، پارهای از معیارهای سنجش منزلت اجتماعی زن را از طریق نگاه کامجوی مردانگی هژمونیک (hegemonic masculine gaze) به زن تعیین میکند؛[lxxi] نگاهی که به استقرار سلسلهمراتبی جسمی (hierarchy of bodies) متشکل از انواع بدن زنان دلالت دارد. اصطلاح سلسلهمراتب جسمی را تامس گرشیک (Thomas Gerschick) در مقالۀ خود با عنوان ”مردانگی و درجات هنجارمندی جسمی در فرهنگ غرب“ به کار برده است. به عقیدۀ گرشیک، در جوامع گوناگون هنجارهای متعددی با بدنهای آحاد متفاوت جامعه مرتبط و مفروض پنداشته میشود. عوامل فراوانی در میزان هنجارمندی بدنهای افراد نقش دارد که نژاد، قومیت، طبقۀ اجتماعی، سن، هیکل، وزن، قد، توانایی و ناتوانی جسمی، قیافه و رنگ پوست از آن جملهاند.[lxxii] در جوامع گوناگون، این قبیل ویژگیهای جسمی عموماً معیار مقایسه و سنجش بدنها با یکدیگر قرار میگیرند. هر فرهنگ با توجه به تعاریف خود از میزان هنجار و ناهنجارمندی در هر یک از این ویژگیها، به بدنهایی که در آنها انحراف از هنجار صورت گرفته است، بسته به میزان آن انحراف، انگ میچسباند. بدینترتیب، سلسلهمراتبی متشکل از بدنهای متفاوت شکل میگیرد که بسته به جایگاه بدنها در آن، میزان ارزش یا فقدان ارزش اجتماعی آن بدنها را تعیین میکند.[lxxiii] بر مبنای این سلسلهمراتب جسمی، ”آنان که بدنهای کمابیش ناهنجارمندی دارند، وارد نوعی مناسبات قدرت نامتقارن با همتایانی خواهند شد که دارای بدنهایی هنجارمندتر و لذا از قدرت رسمیتبخشی به جسم و جنسیت خود برخوردارند.“[lxxiv] بدینترتیب، به گفتۀ گرشیک، بدن ارزشی نمادین پیدا میکند و در عرصۀ جامعه، حکم پول رایجی را مییابد (body as currency) که میتوان یا نمیتوان با آن چیزی، از جمله توجه طرف مقابل در حین گفتوگویی عادی، دوستی و صمیمیت، اعتماد به نفس، شأن اجتماعی یا حتی همسر آینده را ابتیاع کرد. پس، طبیعتاً افرادی که بدن کمابیش ناهنجارمندی دارند، در تعاملات اجتماعیشان هرآن در معرض عدم پذیرش اجتماعی دیگر افراد جامعه قرار دارند.[lxxv] این فرایند در خصوص مؤلفههای زشتی و زیبایی بحث ما و در شخصی چون آبجیخانم که بهسبب تعلقش به طبقۀ فرودست جامعه از مرتبۀ اجتماعی پایینتری نسبت به برخی افراد همرستۀ خود برخوردار است، ممکن است به اخراج فرد از صحنهی تعاملات معنادار اجتماعی از سوی دیگر کنشگران اجتماعی نیز بینجامد. پدر آبجیخانم بنایی ساده است و خود او، برخلاف ماهرخ که از پانزدهسالگی به خدمتکاری در خانهای پذیرفته شده است، فقط بهسبب نازیباییاش به خدمتکاری نرفته است. به عبارت دیگر، اگر آبجیخانم با همین ویژگیهای جسمی در خانوادهای از طبقهای برتر در جامعۀ خود زاده شده بود، چه بسا سرنوشت اجتماعی دیگری در انتظارش میبود یا دستکم به این اندازه مورد شماتت و طرد خانواده و اطرافیان قرار نمیگرفت. مادر آبجیخانم این امر را به تجربه دریافته است: او ”دست روی دستش میزد و میگفت: این بدبختی را چه بکنم، هان؟ دختر به این زشتی را کی میگیرد؟ میترسم آخرش بیخ گیسم بماند! یک دختری که نه مال دارد، نه جمال دارد و نه کمال. کدام بیچاره است که او را بگیرد؟“[lxxvi]
با توجه به مفهوم بدن بهمثابه پول رایج، آبجیخانم بهتعبیری واجد بدنی است فاقد ارزش اجتماعی و بنابراین در تعاملات اجتماعیاش، بهجای آنکه با آن از سایرین توجه ابتیاع کند، بیاعتنایی و عتاب میبیند. لذا با آنکه او با اعضای خانوادهاش زندگی میکند و ظاهراً با آنها و اطرافیان نزدیکش تعامل اجتماعی دارد، این تعامل معنادار نیست و بهعوض آنکه معطوف به تکامل اجتماعی آبجیخانم باشد، عمدتاً حول محور جسمیت ناهنجارمند او میگردد. این فقدان تعامل معنادار بهویژه آنجا آشکار میشود که در روز عقد ماهرخ، آبجیخانم در طول مراسم غایب است و در حقیقت از حضور در یگانه جایی که از او انتظار دارند در آن زمان آنجا باشد، شرم دارد، زیرا در این روز، و در قیاس با ”خواهرش ماهرخ [که] بزک کرده، وسمه کشیده [و] جلو روشنایی چراغ خوشگلتر از همیشه“ به نظر میرسد، تباین جسمی آبجیخانم با ماهرخ و ناخوشایندی این قیاس برای آبجی خانم بیش از هر زمان خواهد بود. از سوی دیگر، شگفت نیست اگر آبجیخانم به ناچار تصمیم میگیرد پاداش و توجه اخذناشده از جامعه را از جای دیگری (در دنیای دیگر) دریافت کند: ”از آنجائی که از خوشیهای این دنیا خودش را بیبهره میدانست، میخواست به زور نماز و طاعت اقلاً مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشیهای آن برخوردار نشود؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود. همۀ مردمان خوشگل، همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد.“[lxxvii] بدینترتیب، با انزواگزینی و وقف غیرمعمول اوقاتش به برنامهها و مناسک دینی، آبجیخانم از سویی به انکار من اجتماعی ازارزشتهیشدۀ خود میپردازد و از سویی دیگر در جستوجوی آن ارزش ازکفرفته، در قلمرو دیگری که معیارهای متفاوتی برای سنجش شأن آدمی دارد، شخصیتی نو برمیسازد. بعداً توضیح میدهیم که برساختن این شخصیت دوم به دست آبجیخانم بیارتباط با میل او به اعمال نوعی قدرت بر اطرافیانش نیست.
بااینحال، شب روزی که از ماهرخ غیررسمی خواستگاری میکنند،و مادر بر پشتبام خبر را در حضور آبجیخانم با پدر در میان میگذارد، آبجیخانم بالاخره با واقعیتی مواجه میشود که آن را انکار میکرد و حقیقتی بر او متجلی میشود که در پیشبرد وقایع داستان و فرجام ناخوشایند او اساسیترین نقش را ایفا میکند: جسم ناهنجارمند او سبب شده است تا خواهرش که پنج سال و نیم از او کمسنتر است و عرفاً میبایست بعد از او ازدواج کند، در واقع و مطابق با پیشبینیهای مادرش پیش از او به این موقعیت واجد ارزش اجتماعی دست پیدا کند و بنابراین، از این پس خود او بنا به حکم فرهنگ عامیانۀ جامعهاش بیگمان دختری ترشیده یا پیردختر تلقی خواهد شد:
آبجی خانم خون خونش را میخورد. همینکه مطلب را دانست، دیگر نتوانست باقی بَلهبُریهائی که شده گوش بدهد به بهانه نماز بیاختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنجدری، خودش را در آینهی کوچکی که داشت نگاه کرد، به نظر خودش پیر و شکسته آمد، مثلاینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود. چین میان ابروهای خودش را برانداز کرد. در میان زلفهایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند. مدتی جلو چراغ به آن خیره نگاه کرد، جایش که سوخت هیچ حس نکرد.[lxxviii]
صحنۀ رویارویی آبجیخانم با خودش در آینه و همهویتی موقت او با زنان سالخورده بلافاصله بعداز مواجهۀ دردناک او با حقیقت وضعیتش برای آبجیخانم به یکباره بصیرتی دردناک به همراه دارد: عدم خواستگاری از آبجیخانم بهرغم مسنتر بودنش از ماهرخ و مغایرت این امر با عُرف جامعهاش، آشکارا حکایت از آن دارد که آبجیخانم دیگر ابژۀ تمایل جنسی مردان جامعهاش نیست و جسمش، بهرغم آنکه بیست و دو سال سن دارد، در مرتبۀ پایینی از سلسلهمراتب جسمانیای جای دارد که فرهنگ مردسالارش برای زنان تعیین کرده است. چنان که راوی پیشتر اشاره کرده بود، برای آبجیخانم ”شوهر . . . پیدا نشده بود. یک دفعه هم خواستند او را بدهند به کلب حسین شاگرد نجار، کلب حسین او را نخواست.“[lxxix] چنان که پیشتر و در توضیح سلسلهمراتب کانل ذکر شد، در جوامع مردسالار، مردانگی هژمونیک محتوا و مقصود مناسبات عاطفی و جنسی را تعیین میکند. اگر بدنهای ناهنجارمند نقطۀ مقابل ویژگیهای مردانگی هژمونیک و زنانگی مؤکدند، آنگاه میتوان ادعا کرد که فاقد جذبه و/یا میل جنسی (asexual) پنداشتن بدنهای ناهنجارمند مصداقی از عواطف منفی تجویزشده از سوی مردانگی هژمونیک است.[lxxx] به عبارت دیگر، کلب حسین شاگرد نجار بهرغم آنکه در طبقۀ اجتماعی کمابیش یکسانی با آبجیخانم قرار دارد، به سبب جسم ناهنجارمند آبجیخانم و به احتمال فراوان مطابق با فرایند جامعهپذیری جنسیتی خودش در همان جامعه، به آبجیخانم میلی ندارد، زیرا چنین ابژهای، بخوانید شیء/کالا، را فاقد ارزش میداند. این امر برای سایر مردانی هم صدق میکند که احتمالاً بهرغم اطلاعشان از ’دمبخت‘ بودن آبجیخانم حاضر به خواستگاری از او نشدهاند.
مفاهیم سلسلهمراتب جسمی و بدن بهمثابه پول رایج که از قول تامس گرشیک نقل و توضیح داده شدند، در پرتو سلسلهمراتب جنسیتی کانل شکلی نظاممند و فهمپذیرتر مییابند. به همین منوال، تباین برخی ویژگیهای جسمی آبجیخانم با همانها در ماهرخ در ابتدای داستان در بافت جامعۀ مردسالار آبجیخانم از یک طرف و نگاه مردانۀ هژمونیک، کامجو و قضاوتگری که معیارهای چنین مقایسه و سنجش جسمانی را تعیین کرده است از طرف دیگر، با سازوکار سلسلهمراتب جنسیتی کانل تطابق دارد. ماهرخ را، که محبوب بلامنازع خانواده و سوگلی همسایگان است، میباید دستکم به لحاظ جسمی واجد پارهای ویژگیهای زنانگی مؤکد در جامعه دانست. او به واسطۀ جسم هنجارمندش که جنبۀ هنجارینش در تباینی دایم با جسم ناهنجار خواهرش آبجیخانم برجستهتر مینماید، قادر به ابتیاع توجه و علاقه از سایرین است و اگر چه با آبجیخانم اختلاف سنی نسبتاً قابل توجهی دارد، پیش از او و در پانزدهسالگی مشغول به کار میشود و درنتیجه به واسطۀ نقشی که از قبَل جسمیتش در رونق اقتصاد خانواده ایفا میکند، موقعیت تثبیتشدهتری نیز در خانوادهاش مییابد. چنان که بعدتر و از لابهلای بگومگوی آبجیخانم با مادرش در روز عقد ماهرخ معلوم میشود، آبستن شدن زودهنگام ماهرخ بهتوسط عباس، ”نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتکار است،“[lxxxi] ازدواج ماهرخ با عباس را بر او و خانواده، بهخصوص پدر که به هنگام شنیدن خبر چندان خوشحال نمیشود، تحمیل کرده است. بااینحال، موقعیت اجتماعی ماهرخ در خانواده مانع از عتاب والدین به او میشود.
از آنجا که موقعیت ماهرخ، در جایگاه خواهر زیبای آبجیخانم، به جامعهپذیری جنسیتیاش ارتباط دارد، همدستی ماهرخ با ارزشهای مردسالارانه (ارزشهایی که در مادرش نیز نهادینه شدهاند) درخورتوجه است. ماهرخ نه فقط در مخالفت با آبجیخانم همیشه کار خانه را انجام میدهد،[lxxxii] بلکه درحین بگومگوهای مادر با آبجیخانم بعد از نامزدی ماهرخ همواره خاموش است.[lxxxiii] سکوت ماهرخ، با اشاره به مفهوم پاداش مردسالاری توجیهپذیر است، زیرا اعتراض او به وضع موجود یا همدردیاش با آبجیخانم ممکن است او را در معرض مخالفت سایرین و چه بسا راندهشدن او از جمع خانواده و نزدیکان قرار دهد. بهعبارتی، رویارویی ماهرخ با خانواده یا نزدیکانش به نفع آبجیخانم ممکن است منافعی را به خطر بیندازد که ماهرخ به واسطۀجسمیت مقبولش در نظامی مردسالار عاید او میشود. سلسلهمراتب کانل و مفاهیمی که در تحلیل داستان ”آبجیخانم“ توضیح داده شد، همچنین در فهم سازوکار ناهنجارمندی جسمی و تلاقی آن با جنسیت در داستان ”داوود گوژپشت“ نیز سودمند خواهد بود. در قسمت بعد، ضمن تحلیل داستان ”داوود گوژپشت،“ جابهجا مقایسههایی میان شخصیتهای اصلی دو داستان نیز صورت خواهد گرفت و نظریات جدیدی، عمدتاً از حوزۀ ناتوانیپژوهی معرفی خواهد شد. همچنین، با توسل به سلسلهمراتب کانل نشان میدهیم که چگونه هر دو شخصیت اصلی، بهرغم تفاوت جنس، قربانی جامعهای مردسالارند. به عبارت دیگر، نشان میدهیم چگونه تبعیض جامعۀ داوود در قبال افرادی با ناهنجارمندی جسمی، همچنان که در خصوص آبجیخانم و جامعهاش استدلال شد، به الگوهای جنسیتی غالب و مشخصاً مردسالارانه در جامعۀ او مرتبط است.
”داوود گوژپشت “
”داوود گوژپشت “داستان کوتاه دیگری از مجموعۀ زندهبهگور صادق هدایت است که همچون ”آبجیخانم“ به تلاقی ناهنجارمندی جسمی با جنسیت و پیامدهای احتمالی این تلاقی در جامعهای ناتوانپرور (disableist) میپردازد. این داستان شرح بحرانیترین لحظات زندگی شخصیتی با نام داوود است که به سبب عارضۀ جسمی آشکاری که در لقب تحقیرآمیزش هم مشهود است، ”از خودش و دیگران بیزار و همه از او گریزان[اند].“[lxxxiv] وقایع داستان در غروب روزی رخ میدهد که داوود با روانی آشفته از یادآوری خاطرات دور و نزدیک از جسمیت معیوب و ناکام خود و گریزان از اجتماع همنوعانش، راه بیرون شهر را پیش گرفته است. جملات آغازین داستان، که داوود همزمان با خود زمزمه میکند، حکایت از کشمکش درونی حلناشده و نامعلومی دارد: ”نه، نه، هرگز من دنبال این کار نخواهم رفت. باید بهکلی چشم پوشید. برای دیگران خوشی میآورد درصورتیکه برای من پر از درد و زجر است. هرگز هرگز . . .“[lxxxv] راوی سوم شخص محدود خواننده را با خاطراتی آشکارا ناخوشایند برای داوود از دوران کودکی و مدرسه و پدر و همنیاهای او و نیز از دو دختری که چند سال پیش داوود از آنها خواستگاری کرده و در پاسخ از آنها جز استهزاء نصیب نبرده بود، آشنا میکند. یکی از دختران، زیبنده، حتی به ضرب کتک والدینش هم حاضر به ازدواج با داوود نشده و گفته بود: ”مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم؟“[lxxxvi] داوود، پس از مرور دردناک این خاطرات و همچنان که عصازنان به راه خود ادامه میدهد، سگی ”ناخوش یا در شُرف مرگ“ را میبیند و لحظهای نگاهشان با هم تلاقی میکند. او از مطرود شدن خود از اجتماع همنوعانش چنان متأثر شده است که با دیدن سگ لحظهای میل دارد او را در آغوش بگیرد و با او همدلی کند، اما از بیم آنکه مبادا رهگذری پیدا شود و ریشخندش کند، از این کار چشم میپوشد.[lxxxvii] کمی بعدتر، داوود زنی چادری را میبیند و به گمان اینکه همدمی از راه رسیده است، دلشاد میشود. زن رو به او هوشنگنامی را صدا میزند. داوود غرق در افکار و نیازهای خود سر صحبت را چنین باز میکند: ”خانم شما تنها هستید؟ من هم تنها هستم. همیشه تنها هستم! همۀ عمرم تنها بودهام.“[lxxxviii] زن دوباره هوشنگ را صدا میزند. این بار داوود آشنایی میدهد و زن او را به جا میآورد: ”. . . آهان داوود! … داوود قوز… (لبش را گزید) میدیدم که صدا به گوشم آشنا میآید. من هم زیبنده هستم. مرا میشناسید؟“[lxxxix] داوود از خال سیاه گوشۀ لبش میشناسدش و حالش دگرگون میشود. به خودش که میآید، زیبنده دیگر نیست. داوود در همان حال که راه آمده را ”با گامهای سنگین افتان و خیزان“ برمیگردد، ”با صدای خراشیده زیر لب با خودش [میگوید]: ’این زیبنده بود! مرا نمیدید … شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده . . . کی میداند؟ نه . . . هرگز . . . باید به کلی چشم پوشید! . . . نه، نه من دیگر نمیتوانم‘ . . . “خود را نزدیک سگی که پیشتر دیده بود میکشانَد و سر سگ را بر سینۀ خود می فشارد، اما سگ مرده است.[xc]
آنچه ”داوود گوژپشت“ را به ”آبجیخانم“ پیوند میزند، همدردی شخصیتهای اصلی هر دو داستان است در به دوش کشیدن داغ جسمیتی ناهنجارمند و ناموفق و همچنین پیامدهای دردناک چنین جسمیت ناکامی برای مناسبات اجتماعی و بخصوص جنسیتیشان. همانند هیئت ”رویهمرفته زشت“ آبجیخانم، داوود نیز شمایلی نامطبوع و ”زننده“ دارد.[xci] او نیز همچون آبجیخانم که از کودکی به دلیل ”زشتی“ قیافهاش مورد سرزنش مادر و همسایگان و سایرین قرار گرفته است، به موجب تن نابهنجارش از کودکی ”اسباب تمسخر یا ترحم دیگران“ بوده است.[xcii] جامعۀ آبجیخانم جسمیت او را به رسمیت نشناخته و فاقد ارزش اجتماعی تلقی کرده است و به همین سبب، او در تعاملات اجتماعی و بهویژه در مناسبات جنسیتیاش ناکام میماند. به همین منوال، جامعۀ داوود نیز او را به علت جسم معلولش همواره مفعول نگاه قضاوتگر و استهزاءآمیز اعضای فعلاًً توانای (temporarily able-bodied) خود قرار داده و عملاً از حوزهی مناسبات معنادارش بیرون رانده است.[xciii] ضایعۀ عاطفی (trauma) ناشی از نگاهها و خندههای استهزاءآمیز و شرمآفرین دیگران چنان بر داوود اثرگذار بوده است که او همواره و همهجا بار آن نگاهها و تمسخرها را بر تن خود احساس میکند و لذا از اجتماع همنوعانش گریزان است: ”بیشتر تنها به گردش میرفت و از جمعیت دوری میجست، چون هر کسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتوگو مینمود گمان میکرد راجع به اوست، دارند او را دست میاندازند.“[xciv] طرد اجتماعی داوود را، راوی، از دریچۀ افکار داوود، پس از آنکه او نخست سگ را میبیند و نگاهشان با هم تلاقی میکند، به مؤثرترین وجهی آشکار میسازد: ”حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله، وازده و بیخود از جامعهی آدمها رانده شده بودند.“[xcv] همهویتی داوود با سگ اوج انزجار او از همنوعانش را نمایان میسازد. با این حال، این نفرت، در تجلیگاه (epiphanic moment) داستان، پس از مواجهۀ داوود با زیبنده و کشف حقیقت دردناک رابطۀ زیبنده با شخصی دیگر در راه برگشت در داوود به حدی میرسد که او اینبار بی هیچ ابایی از ریشخند احتمالی رهگذران سگ را بیمحابا در آغوش میفشارد. با بصیرت دردناکی که داوود اکنون راجع به جامعۀ انسانیاش کسب کرده است، جملات پایانی او خطاب به خودش، که شباهت دارد با جملات آغازینش در داستان، لحنی قاطعتر و بدبینانهتر یافته است: ”نه، نه من دیگر نمیتوانم . . .“[xcvi] با این اوصاف، پایان نمادین داستان به رغم آنکه داستان فرجامگشوده (open-ended) است، پیشبین (anticipatory) سرنوشتی مشابه با آبجیخانم برای داوود است. به عبارت دیگر، بهرغم آنکه داوود ظاهراً به بصیرتی نو دربارۀ جامعهی خود میرسد، ظاهراً دستاورد این بصیرت جز تشدید نفرت او از جسمیت خودش نیست.
به اعتقاد تام شکسپیر، پژوهشگر و نظریهپرداز حوزۀ ناتوانیپژوهی، علت طرد و استهزای افراد ناتوان ترس عموم مردم از بیماری و معلولیت است، بدین معنا که چون وضعیت ناخوشایند افراد علیل ما را به یاد فناپذیریمان میاندازد و توقعاتمان از نظم، تقارن، هنجار و عُرف را به هم میزند، بیدرنگ در ما موجب واکنش میشود. این واکنش ممکن است طرد و نفی باشد یا ترحم و دلسوزی.[xcvii] داوود گوژپشت نیز، چنان که اشاره شد، ”از آغاز بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده.“ با این حال، این توضیح شکسپیر ظاهراً از توجیه انگیزههای کنشگران اجتماعی برای طرد عاطفی اشخاصی چون آبجیخانم و داوود و همچنین منافعی که ممکن است طردکنندگان از چنین عملی دنبال کنند، عاجز است. در پرتو سلسلهمراتب جنسیتی کانل و چنان که از دو داستان ”آبجیخانم“ و ”داوود گوژپشت“ و معضلات شخصیتهای اصلی آنها برمیآید، طرد عاطفی بدنهای ناهنجارمند از سوی دیگران، بیارتباط با مناسبات جنسیتی جوامع نیست.[xcviii] معضل داوود، همانند آبجیخانم، طرد عاطفی از سوی همجنسانش است، اما داوود خصوصاً نسبت به طرد عاطفی از جانب زنان حساس است که بنا به حکم ساختار مناسبات جنسیتی خاص در جامعۀ او، یعنی سامان جنسیتی دگرجنسگراهنجار، انتظار دارد به او میل داشته باشند یا به تعبیری، نیروی جنسیشان به جسم مذکر او معطوف باشد. با این همه، مردانگی هژمونیکی که در رأس سلسلهمراتب جنسیتی جامعۀ داوود قرار گرفته است، برای امیال عاطفی و مقاصد جسمی آن امیال در کنشگران اجتماعی، مرد یا زن، حد و مرزهایی معطوف به حفظ سلطه و منافع خود تعیین کرده است. لذا کنشگران اجتماعی از قبل بروز عواطف منفیشان نسبت به بدنهای ناهنجارمند و با صحه گذاشتن به سلسلهمراتب جسمانی ازپیشتجویزشده در جامعهشان با مردانگی هژمونیک همدست شده و از رهگذر این اعلام موافقت پاداش اجتماعی دریافت میکنند و برعکس، در صورت مخالفت تنبیه خواهند شد. بیسبب نیست اگر دوستان و همشاگردیهای مذکر داوود از بودن با او اباء دارند، اما به دیگرانی که بدنشان در سلسلهمراتب جسمانی ارزش اجتماعی بالاتری دارد، وقع بیشتری مینهند: ”رفقا عارشان میآمد با او راه بروند،“ اما ”میدید حسن خان که زیبا [و] خوشاندام [بود] و لباسهای خوب میپوشید، همۀ شاگردان کوشش میکردند با او دوست بشوند.“[xcix] کمترین پاداشی که با تبری جستن دوستان و همشاگردیهای داوود از او عایدشان میشود، مرتبطدانستهنشدن با جسمیت معیوب داوود و بنابراین مصون ماندنشان از گزند احتمالی نگاهها و ریشخندهایی است که تن داوود را آماج قرار دادهاند. طرد عاطفی از سوی زنان اما برای او ضایعهبارتر مینماید: ”زنها به او میگفتند:’قوزی را ببین! ‘این بیشتر او را از جا در میکرد.“[c] همچنان که جسم آبجیخانم حتی در ”کلب حسن شاگرد نجار“ که همطبقۀ اجتماعی اوست میلی برنمیانگیخت، جسم داوود نیز او را در گردونۀ رقابتی نابرابر با همتایان جنسی خود انداخته است، چنان که وقتی بیرون شهر زیبنده را میبیند، متوجه میشویم که ”مدتها بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود، دید این زن خوشگل است. عرق سرد از تنش سرازیر شده بود. . . .“[ci]
کلیف چنگ، در مقالهاش با عنوان ”درآمدی بر مردانگیهای بهحاشیهراندهشده و مردانگی هژمونیک،“ در توضیح پیچیدگیهای مفهوم هژمونی جنسیتی از اشکال متنوعی از مردانگی هژمونیک در بافتهای اجتماعی گوناگون و ازجمله از مردانگی هژمونیک مدیریتی (managerial hegemonic masculinity) و حرفهای یاد میکند. به زعم چنگ، بسیاری از مردان که به لحاظ جثه و اندام فاقد معیارهای مردانگی هژمونیک در جامعهاند، برای جبران این نقیصه میکوشند از طریق کسب شایستگیهای علمی/مدیریتی و حرفهای بر دیگران اعمال برتری کنند.[cii] به همین مسئله در ”داوود گوژپشت،“ درست پیش از آنکه راوی به خاطرۀ داوود از فروتری جسمیتش در قیاس با همشاگردیاش حسن خان بپردازد، اشاره میشود. داوود، که بهسبب عیب جسمیاش قادر به نمایش تواناییهای بدنیاش در جمع هممدرسهایهایش نیست و لذا در تشبه جستن به مردانگی هنجارین و غالب ناتوان مانده است، قصد دارد با درخشیدن در امر تحصیل و در قلمرو اندیشه به بازتعریف هویت اجتماعی و جنسیتیاش بپردازد و در نتیجه به لحاظ شأن اجتماعی و جنسیتی پایگاه بالاتری بیابد:
از بچگی در مدرسه از ورزش، شوخی، دویدن، توپبازی، جفتکچهارکش، گرگمبههوا و همه چیزهائی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میآورد بیبهره مانده بود. در هنگام بازی کز میکرد، گوشهی حیاط مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچهها را تماشا میکرد ولی یک وقت هم جداً کار میکرد و میخواست اقلاً از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند. روز و شب کار میکرد به همین جهت یکی دو نفر از شاگردان تنبل با او گرم گرفتند آن هم برای اینکه از روی حل مسئلۀ ریاضی و تکلیفهای او رونویسی بکنند.[ciii]
اما برخلاف مدیران و دانشآموختگان و پیشهورانی که چنگ در مقالۀ خود از آنها یاد میکند (کسانی که به موجب تحصیلات عالی توانستهاند در پلههای بالا و یا رأس هرم قدرت در برخی نهادها و سازمانهای اجتماعی جایی برای خود باز کنند)، به رسمیت نشناختن داوود توسط دوستان و همشاگردیهایش، بهرغم کوشش فراوان او در امر تحصیل، هیچ پیامد ناخوشایند حرفهای یا حقوقی برای دوستانش نخواهد داشت. به همین سبب، داوود ”خودش میدانست که دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده“ است.[civ] در پرتو نظر درخور تأمل چنگ و با انتقال نظر او به حیطۀ زنانگی، آنگونه که از سلسلهمراتب کانل فهم میشود، چه بسا بتوان ممارست غیرطبیعی آبجیخانم در فروعات مذهبی را نیز کوششی نه فقط برای بازگرداندن بخشی از ارزش اجتماعی ازدسترفتهاش از طریق برساختن نوعی وجاهت دینی، بلکه همچنین برای کسب و اعمال قدرتی تعبیر کرد که جامعه با معیارهای سختگیرانهاش در عرصۀ جسمیت و جنسیت از او دریغ کرده است. میل آبجیخانم به اعمال قدرت از طریق درانداختن و نمایش شخصیتی مذهبی بهویژه در این قسمت از داستان پیداست:
وقتی ماه محرم و صفر می آمد هنگام جولان و خودنمائی آبجی خانم میرسید، در هیچ روضهخوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد. در تعزیهها از یک ساعت پیشازظهر برای خودش جا میگرفت، همه روضهخوانها او را میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجیخانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه، ناله و شیون خودش گرم بکند. بیشتر روضهرضوانها را از بر شده بود، حتی از بس که پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب همسایهها میآمدند از او سهویات خودشان را میپرسیدند. سفیدۀ صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد، اول میرفت سر رختخواب خواهرش، به او یک لگد میزد میگفت: ’لنگه ظهر است، پس کی پا میشوی نمازت را به کمرت بزنی؟‘ آن بیچاره هم بلند میشد، خوابآلود وضو میگرفت و میایستاد به نماز کردن.[cv]
شباهتهای میان جسمیت اجتماعی آبجیخانم و داوود گوژپشت در نهایت منجر به شباهت نگرش آنها به وضعیتی میشود که در آن گرفتار آمدهاند. همانگونه که آبجیخانم سرانجام جسم خود را مسئول درد و رنجهای اجتماعیاش میداند و بنابراین یگانه راه حل را ازمیانبرداشتن آن میداند، جامعۀ داوود نیز او را به سمتی سوق میدهد که گرچه فرجام سرنوشت او برای خواننده بهیقین روشن نیست، در سراسر داستان به عوض آنکه جامعه و فرهنگش را مسئول اصلی بهحاشیهراندهشدنش بداند، تقصیر را متوجه پدرش میداند: ”. . . او میدانست که همۀ اینها تقصیر پدرش است. . . . پدر کوفتکشیدۀل پیر که زن جوان گرفته بود و همۀ بچههای او کور و افلیج به دنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده بود او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد.“[cvi] با نگرشی که جامعه در داوود نهادینه کرده است، نگاه او به ناتوانی بهمثابه مُصیبتی فردی (disability as personal tragedy) به هیچروی شگفتآور نیست. در این باره، اشاره به دو الگوی معروف راجع به ناتوانی ضروری است.
نگاه داوود جزو متداولترین نگرشها به ناتوانی در جوامع گوناگون است.[cvii] فقط سه چهار دهه است که برخی اندیشمندان حوزۀ ناتوانیپژوهی با طرح الگوهایی بدیل برای توضیح وضعیت ناتوانان این نگرش را به پرسش گرفتهاند. از میان این الگوهای بدیل، الگوی اجتماعی ناتوانی (social model of disability)، به رغم نقدهایی که تاکنون به آن وارد شده است، قابلیت درخورتوجهی برای توضیح جنبههای فرهنگی و اجتماعی ناتوانی به منزله شکلی از تعدی اجتماعی دارد و بههمین سبب بصیرتهای ارزشمندی درخصوص وضعیت ناتوانان بهدست میدهد. این الگو را مایکل آلیور، پژوهشگر و نظریهپرداز معلول بریتانیاییتبار، برای نخستینبار در دهۀ 1980در قالب نظریهای عرضه کرد. الگوی اجتماعی ناتوانی در واکنش مستقیم به الگوی ناتوانی به مثابه مصیبتی فردی شکل گرفت. مطابق با این الگوی فردی، که بهویژه ریشه در نگرش گفتمان پزشکی به ناتوانی دارد، ناتوانی فاجعه یا مصیبتی است زادۀ شرایطی ناگوار و لذا ناتوانان قربانیان تصادفی چنین شرایطیاند.[cviii] اصول نظری این الگو در عمل تبدیل به سیاستهایی اجتماعی خواهد شد که بر اساس آن، جامعه در صورت امکان میکوشد قربانی بیچاره و درخور ترحم را از وضعیتی که شخصاً و از سر نگونبختی در آن گرفتار آمده است، مثلاً از طریق مداخلۀ پزشکی نجات دهد.[cix] به عبارت دیگر، در این دیدگاه جامعه وضعیت و هویت اجتماعی فرد ناتوان را که برآیند برخورد جامعه با جسمیت متفاوت اوست، نادیده میگیرد و در قبال آن مسئولیتی نمیپذیرد. از چنین منظری، بسیاری از افراد ناتوان نیز در سطحی فردی وضعیتشان را همچون نوعی ضایعۀ تراژیک تجربه خواهند کرد،[cx] بدین معنا که ”با درونی کردن ایدئولوژی [ناتوانی به مثابه] مصیبتی فردی ممکن است خود را باری بر دوش جامعه تلقی کرده و [بنابراین] تقصیر معضلاتشان را بر گردن خودشان بیندازند.“[cxi] در تقابل با این دیدگاه، الگوی اجتماعی ناتوانی را نوعی ستم اجتماعی نظاممند و نهادینهشده میداند که به موجب آن، ناتوانان نه قربانیان منفرد شرایطی خاص، بلکه ستمدیدگان جمعی جوامعی سهلانگار و ناآگاه به حساب میآیند. از منظر این الگو، عامل اصلی معضلات ناتوانان نه محدودیتهای جسمی یا غیرجسمی آنها، بلکه جامعهای است که قادر به مرتفع ساختن نیازهای متناسب با وضعیت آنان نیست.[cxii] بنابراین، برخلاف الگوی فردی که ناتوانی را با جسم فرد یکی میپندارد، الگوی اجتماعی ناتوانی را هر آن چیزی میداند که ”بر افراد ناتوان محدودیت تحمیل میکند: از پیشداوری فردی گرفته تا تبعیض نهادی، از عدم دسترسی به اماکن عمومی گرفته تا سیستمهای حمل و نقل بیاستفاده [برای ناتوانان]، از تحصیل جداگانه گرفته تا محیطهای کاری تبعیضآمیز و غیره.“[cxiii] درنتیجه، در نظر حامیان این الگو، سیاستهای اجتماعی درخصوص ناتوانان میباید نه بر تلاش برای جبران مافات فردی بلکه بر ترمیم و اصلاح ناعدالتیهای اجتماعی متمرکز باشد.
در پرتو این تقابل، برخورد آبجیخانم و داوود با ناهنجارمندی جسمیشان و نیز با تبعیضی اجتماعی که بهواسطۀ جسم ناهنجارشان در معرض آن قرار گرفتهاند، شایان توجه است. جامعهپذیری آبجیخانم در خانواده و جامعهای که ناهنجارمندی بدنی را نوعی نگونبختی فردی میبیند – به یاد بیاورید ترجیعبند مادر آبجیخانم در کودکی دخترش را وقتی میگفت: ”این بدبختی را چه بکنم، هان؟“[cxiv] – دیدگاه فردی به ناتوانی را چنان در او درونی کرده است که او برای اصلاح وضعیت ناگزیرش چارهای جز معدوم کردن جسم خود نمیبیند. چنان که جان سووین و سَلی فرنچ در مقالهشان با عنوان ”به سوی الگویی تصریحی در باب ناتوانی“ مینویسند، الگوی ناتوانی به مثابه مصیبت، در حادترین شکل خود، ”مرگ جسمی را بهتر از مرگ اجتماعی (social death) بر اثر ناتوانی میداند.“[cxv] نظیر همین دیدگاه، به سبب جامعهپذیری مشابه داوود، کمابیش در او نیز درونی شده و زندگیاش را مشحون از احساس گناه نسبت به خودش کرده است. در قسمتی از داستان، داوود پس از یادآوری زندگیای سرشار از تمسخر یا ترحم دیگران در قبال او، بیدرنگ به یاد کلاس درس تاریخش در گذشته میافتد:
یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی ’اسپارت‘ بچههای هیولا یا ناقص را میکشتند، همۀ شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند و حالت غریبی به او دست داد. اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا اجرا میشد و یا اقلاً مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناخوش و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همۀ اینها تقصیر پدرش است.[cxvi]
بنابراین، داوود نیز چارۀ نهایی را در معدوم کردن نفس فرد ناتوان (پدر و تلویحاً خودش) میبیند. در ادامۀ همان افکار، داوود پدر و همنیاهایش را به خاطر میآورد که همگی ”کور و افلیج به دنیا آمده بودند،“ اما همۀ همنیاها جز او مرده بودند. اینکه داوود بلافاصله با خود میگوید: ”شاید آنها خوشبخت بودهاند!“[cxvii] نشانۀ آن است که داوود نیز وضعیتی که در آن گرفتار آمده را تلویحاً معلول بدبختی فردی خودش میداند. داستان ”داوود گوژپشت“ در حالی پایان مییابد که داوود گریزان از اجتماع انسانها سگی را، این بار مُرده، در آغوش میکشد که بهگونهای نمادین و ناگزیر سرنوشتی مشابه با آبجیخانم را نیز به ذهن متبادر میکند.
نتیجهگیری
بهرغم اشارۀ برخی منتقدان ادبی هدایت به مضمون ناهنجارمندی جسمی و پیامدهای روانی و اجتماعی آن در آثار او، این موضوع تاکنون مشخصاً و در تحقیقی واحد بررسی نشده بود. بهعلاوه، در خصوص توجه خاص هدایت به تلاقی جنسیت و ناهنجارمندی جسمی، که مخصوصاً در دو داستان ”آبجیخانم“ و ”داوود گوژپشت“ محوریت دارند، نیز تاکنون پژوهشی ویژه صورت نگرفته بود. چنان که نشان داده شد، تمرکز بر موضوعات یادشده ما را در پاسخگویی به پرسشهایی مهم دربارۀ دو داستان و نیز درک جامعهشناختی مؤثرتری از دنیای داستانها و تعاملات انسانی شخصیتها در آنها یاری میکند: چه چیز موجب طرد شخصیتهای اصلی از صحنۀ تعاملات اجتماعی معنادار در جامعهشان شده است؟ برجسته کردن تلاقی ناهنجارمندی جسمی و جنسیت در داستانها چه دلالتهایی دارد؟ همچنین، نگرش قویاً منفی دو شخصیت به جسمیت خود از کجا ناشی میشود؟ برای پاسخ به این پرسشها، با اتکا به مفاهیمی جامعهشناختی و بهویژه نظریاتی از حوزههای مردانگیپژوهی انتقادی و ناتوانیپژوهی استدلال کردیم که شخصیتهای اصلی دو داستان، یعنی آبجیخانم و داوود گوژپشت، دارای بدنهاییاند که در سلسلهمراتب جسمانی پذیرفتهشده در جامعهشان داغخورده و لذا فاقد ارزش اجتماعیاند. این امر، که به واسطۀ فرایند جامعهپذیری دو شخصیت در آنها درونی نیز شده است، نه فقط جسمیت اجتماعی آن دو را کلاً آسیبپذیر کرده است، بلکه مشخصاً نمایش جنسیتی موفقیتآمیز را نیز برایشان بیاندازه دشوار و در برخی بافتهای اجتماعی، ناممکن ساخته و موجب طرد این شخصیتها از صحنۀ تعاملات معنادار اجتماعی در جامعه شده است.
تلاقی جنسیت با ناهنجارمندی جسمی استفاده از نظریهای دربارۀ جنسیت را ایجاب میکرد که چنین تلاقی را پیشبینی کرده باشد. بههمین سبب، الگوی سلسهمراتب جنسیتی ریوین کانل، که بر مفهوم محوری مردانگی هژمونیک استوار است، شالودۀ نظری تحقیق قرار گرفت. با استفاده از الگوی کانل نشان دادیم که شخصیتهای اصلی دو داستان، بهرغم تفاوت جنس، هر دو قربانی نظامی مردسالارند که بر منافع و سلطهی مردانگی هژمونیک و انقیاد زنان و مردانگیهای غیرهژمونیک استوار است. در پایان، ضمن معرفی مختصر دو الگوی معروف و متقابل راجعبه ناتوانی، یعنی الگوی ناتوانی به منزلۀ مصیبتی فردی و الگوی اجتماعی ناتوانی، مشخص شد که شخصیتهای اصلی دو داستان بهسبب درونیسازی نگرش نخست به ناتوانی، که ظاهراً نگاه غالب در جامعهشان بوده است، ناهنجارمندی جسمی را همچون نگونبختی شخصی ادراک و تجربه کرده و به جای جامعه و فرهنگشان خود را مسئول درد و رنج اجتماعیشان دانستهاند و در نتیجه، چارۀ نهایی را معدوم کردن نفسشان، چه به معنای واقعی کلمه در ”آبجیخانم“ و چه بهنحوی نمادین در ”داوود گوژپشت،“ میبینند. قرائتهای ارائهشده از این دو داستان، تصویر هدایت را به مثابه ناقد موفق فرهنگ و جامعۀ ایرانی قویاً تأیید و تقویت میکند، امری که پیشتر برخی از منتقدان آثارش بر آن تأکید نهاده بودند.
مقالۀ حاضر همچنین کوششی بود برای معرفی بهغایت مختصر جنبههایی از دو حوزۀ نسبتاً نوپای مردانگیپژوهی انتقادی و ناتوانیپژوهی در مطالعات ادبی به فارسی. این دو زمینۀ پویا و رو به گسترش، در مطالعات ادبی در ایران یا به زبان فارسی تقریباً ناشناختهاند. نظر به همبستگی مقولات زنانگی و مردانگی در تحلیل جنسیتمبنای متون، جدی گرفتن زمینۀ مردانگیپژوهی انتقادی در نقد ادبی و مطالعات فرهنگی ضروری است. این ضرورت هم بر قابلیتهای منحصر به فرد این حوزه در تکمیل مباحثات و نقدهای فمینیستی رایج در نقد ادبی و نیز دربارۀ ادبیات، هنر و فرهنگ ایران متکی است و هم بر همسویی اهداف مردانگیپژوهی انتقادی با عدالت جنسیتی مطرح در نقد فمینیستی و به طریق اولی فمینیسم. همچنین، آشنایی بیشتر منتقدان ادبی در ایران با حوزۀ ناتوانی پژوهی، به مثابه زمینهای گسترده و میانرشتهای از نظریه، پژوهش و عمل که بر موضوع عدالت اجتماعی و مشخصاً بر تجربهها و حقوق بخش عظیم، اما عمدتاً نادیدهگرفتهشدهای از کنشگران اجتماعی متمرکز است، ب
[i]Allan G. Johnson, The Blackwell Dictionary of Sociology (Malden, Mass.: Blackwell, 2000), 313.
[ii]Johnson, The Blackwell Dictionary of Sociology, 313; Nicholas Abercrombie, Stephen Hill & Bryan Turner, Dictionary of Sociology (5th ed.; London: Penguin, 2006), 381.
از خواننده انتظار نمیرود مصداقهای یادشده برای داغ اجتماعی را، که محققان غیرایرانی آنها را بر اساس تحقیقات جامعهشناختی در جوامع و فرهنگهای خاصی استخراج کردهاند، بیچونوچرا در خصوص جامعۀ ایران هم بپذیرد. بااینحال، به سبب فقر نظری در حوزۀ علوم اجتماعی و انسانی در ایران، محقق ایرانی هنوز ناگزیر از پیشبرد بحث با چنین نظریات بیگانهای است. با این همه، از جمله مزایای تحلیل متون ادبی فارسی بر اساس این قبیل نظرات، استفادۀ جامعهشناختی از ادبیات دورههای پیشین و چه بسا تعدیل نظریات بیگانه برای کاربرد بومی آنها، با توجه به خصایص اجتماعی و فرهنگی جامعۀ ایران، است. چنان که خواهیم دید، داستانهای مورد بحث در این مقاله نظریات مذکور در باب انگ/داغ اجتماعی را بهصورت کلی تأیید میکنند.
[iii]Gary Fine and Kent Sandstorm. “Stigma,” in Bryan S. Turner (ed.), The Cambridge Dictionary of Sociology (Cambridge: Cambridge University Press, 2006), 610-611.
[iv]Homa Katouzian, Sadegh Hedayat: The Life and Legend of an Iranian Writer (London: I.B. Tauris, 1991), 129-155; Hushang Philpoosh, “Hedayat, Vegetarianism and Modernity: Altruism, Leonardo da Vinci, and Desublimation,” in Homa Katouzian (ed.), Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World (Abingdon, Oxon: Routledge, 2008), 144-177.
[v] شریف، شخصیت اصلی داستان ”بنبست“ در مجموعهداستان سگ ولگرد نیز به زشتی چهره و ناسازی و بیاندامی قامتش سخت خودآگاه است، اما همانگونه که کاتوزیان تلویحاً بیان میکند، این موضوع محوری داستان نیست. بنگرید به
Katouzian, Sadegh Hedayat, 154
[vi]Katouzian, Sadegh Hedayat, 12.
حسین پاینده، در مقالهای با عنوان ”ملاحظاتی دربارۀ چشمانداز جهانیشدن ادبیات معاصر،“ سه مانع اساسی را که به زعم او بر سر راه جهانیشدن ادبیات معاصر ایرانی قرار گرفتهاند، برمیشمرد. یکی از این سه مانع، ”فقدان گفتوگوی انتقادی با فرهنگ“ است. پاینده، َمثَل اعلای نویسندهای را که آثارش ”هم آیینۀ تمامنمای فرهنگاند و هم جنبههایی از فرهنگ را مورد چالش قرار میدهند“ صادق هدایت معرفی میکند. بنگرید به حسین پاینده، ”ملاحظاتی دربارهی چشمانداز جهانی شدن ادبیات معاصر،“ در حسین پاینده، نقد ادبی و دموکراسی: جستارهایی در نظریه و نقد ادبی جدید (تهران: نیلوفر، 1385)، 101-123.
[vii]Kenneth Clatterbaugh, “Men’s Movements,” in Michael Kimmel and Amy Aronson (eds.), Men and Masculinities: A Social, Cultural, and Historical Encyclopedia (Santa Barbara, Calif.: ABC-CLIO, 2004), 528-531.
[viii]Jack S. Kahn, An Introduction to Masculinities (Chichester, U.K.: Wiley-Blackwell, 2009), 5-8.
[ix]Rocco L. Capraro, “Men’s Studies,” in Michael Kimmel and Amy Aronson (eds.), Men and Masculinities: A Social, Cultural, and Historical Encyclopedia (Santa Barbara, Calif.: ABC-CLIO, 2004), 533-535.
[x]Capraro,“Men’s Studies,” 533.
[xi]R. W. Connell, Jeff Hearn and Michael S. Kimmel, “Introduction,” in Michael Kimmel, Jeff Hearn, and R. W. Connell (eds.), Handbook of Studies on Men and Masculinities (Thousand Oaks, Cal.: Sage, 2005), 1-12, quote on 2.
[xii] Michael S. Kimmel, “Invisible Masculinity,” Society, 3:6 (Sep-Oct 1993), 28-35, quote on 29.
[xiii]Todd W. Reeser, An Introduction to Masculinities in Theory (Malden, MA: Wiley-Blackwell, 2010), 9.
[xiv] سامان جنسیتی را الگوی تاریخبرساختۀ (historically constructed) مناسبات قدرت بین مردان و زنان و تعاریف مردانگی و زنانگی در یک جامعه تعریف کردهاند. بنگرید به
Connell, R. W., Gender and Power: Society, the Person, and Sexual Politics (Stanford, CA: Stanford UP, 1987), 88-89.
[xv] نویسنده مشغول نگارش مقالهای در معرفی و اهمیت کاربرد نظریات حوزۀ مردانگیپژوهی انتقادی در مطالعات ادبی و فرهنگی مرتبط با ایران است.
[xvi]John Beynon, Masculinities and Culture (Buckingham: Open University Press, 2002); David Buchbinder, Studying Men and Masculinities (London: Routledge, 2013).
[xvii] نویسنده معادل فارسی نام کتاب تکثر مردانگی کانل را به امیرحسین وفا، دانشجوی دکتری ادبیات انگلیسی دانشگاه شفیلد، مدیون است.
[xviii]Anthony Giddens, Sociology (6th ed.; Oxford: Polity, 2006), 611.
[xix]R. W. Connell, Masculinities (2nd ed.; Berkeley, Calif.: U of California P, 2005), 77.
[xx] نظریاتی که داعیۀ تبیین کلی دارند عموماً با انتقاد نیز روبهرو میشوند. مفهوم مردانگی هژمونیک (hegemonic masculinity) به مثابه محوریترین مفهوم در سلسلهمراتب جنسیتی کانل، پس از آنکه توسط او عرضه شد، از سویی قویاً با استقبال جامعهشناسان، هم در غرب و هم در جاهای دیگر، روبهرو و در عین حال مورد انتقاد عدهای واقع شد. این وضعیت متناقض باعث شد کانل در مقالۀ معروفی که در 2005 با همکاری جیمز مسراشمیت منتشر کرد، به بررسی پیشینۀ مفهوم، دلایل اقبال فراوان به آن در سراسر دنیا، ارزیابی انتقادهای مطرحشده و پیشبینی آیندۀ این مفهوم در مطالعات جامعهشناختی بپردازد. بنگرید به
- W. Connell and James Messerschmidt, “Hegemonic Masculinity: Rethinking the Concept,” Gender and Society, 19:6 (Dec. 2005), 829-59.
اخیراً مسراشمیت در کتابی با عنوان مردانگیهای هژمونیک و سیاستهای مستتر: نقاببرداری از دودمان بوش و نبردش علیه عراق، علاوه بر ذکر نکاتی از مقالۀ مشترک فوق با کانل، مفهوم مردانگی هژمونیک، نقدهای وارد بر آن و نیز افق آیندۀ این مفهوم را مفصلتر کاویده است. بنگرید به
James W. Messerschmidt, Hegemonic Masculinities and Camouflaged Politics: Unmasking the Bush Dynasty and Its War against Iraq (Boulder: Paradigm Publishers, 2010).
[xxi] کانل در هر 3 کتاب یادشده و برخی از مقالاتش، ضمن طرح نظرات خود، به نقد رویکردهای دیگر به جنسیت، بهویژه نظریۀ نقش جنسی (sex role theory)، گسترهای از نظریات منبعث از موج دوم فمینیسم و نظریات پساساختگرایانه پرداخته است. برای نسخههایی موجز از نقدهای کانل بنگرید به
Raewyn Connell, Gender in World Perspective (2nd ed.; Cambridge, UK: Polity, 2009), 52-60.
- W. Connell, “Making Gendered People: Bodies, Identities, Sexualities,” in Myra Marx Ferree, Judith Lorber & Beth Hess (eds.), Revisioning Gender (Thousand Oaks, CA: Sage Publications, 1999), 449-471.
[xxii]Connell, Gender in World Perspective, 10-11 & 74.
[xxiii]Connell, Gender in World Perspective, 11.
[xxiv] پژوهشگران حوزۀ جنسیت توجه ما را به جوامعی در گذشته یا امروز جلب میکنند که در آنها اشکالی از جنسیت وجود دارد که تلقیهای معمول از جنسیت به مثابه مقولهای صرفاً دوتایی (مرد یا زن) را بهکلی بههم میزنند. در این باره، مقولۀ دگرجنسدیسی (transsexualism) نیز پیچیدگیهایی در فهم معمول جنسیت ایجاد کرده است. برای گزارشی مختصر در این باره بنگرید به
Connell, Gender in World Perspective, 109-114.
معادل فارسی دگرجنسدیسی را وامدار افسانه نجمآبادی هستم. بنگرید به
http://iranian.com/Najmabadi/2007/January/Atashbas/index.html
[xxv]Connell, Masculinities, 67.
[xxvi]Mimi Schippers, “Recovering the Feminine Other: Masculinity, Femininity, and Gender Hegemony,” Theory & Society, 36:1 (Feb. 2007), 85-102, quote on 90.
[xxvii]See Giddens, Sociology, 611.
[xxviii] مفهوم هژمونی در ترکیب مردانگی هژمونیک را کانل از آنتونیو گرامشی Antonio Gramsci, 1891-1937)) اقتباس و در حیطۀ جنسیت اعمال کرده است. گرامشی مفهوم هژمونی را در بحثهای خود راجع به مارکسیسم و برای اطلاق به استیلایابی اقتصادی و سیاسی طبقهای بر طبقات اجتماعی دیگر به کار برده است. مهم اینکه در نظر گرامشی، هژمونی غلبه یا سلطهای نیست که اساساً متکی به زور باشد، گرچه ممکن است برای ابقای آن طبقۀ برتر به زور هم متوسل شود؛ بلکه غلبه یا سلطهای است که بیشاز هرچیز بهواسطۀ برتری ایدئولوژیک طبقۀ غالب و با رضا و رغبت طبقات تحت انقیاد حاصل میشود. به همین سبب، هژمونی اساساً برترییابی با اتکا به ”فرهنگ، نهادها[ی اجتماعی] و [برانگیختن] ترغیب“ است. بنگرید به
Connell and Messerschmidt, “Hegemonic Masculinity: Rethinking the Concept,” 832.
همین امر، از نظر کانل از جمله دربارۀ هژمونی جنسیتی نیز مصداق دارد. مثلاً چنان که کانل راجع به هژمونی فرهنگی گروهی از مردان بر مردان دیگر (مثلاً مردان دگرجنسگرا بر مردان همجنسگرا، مردان طبقات فراتر به مردان طبقات فروتر یا مردان متعلق به گروههای قومیتی برتر بر مردان متعلق به گروههای قومیتی فروتر) میگوید، ”تفوق گروهی از مردان بر گروهی دیگر که به زور سرنیزه یا با تهدید به ازکار بیکار کردن بهدست آید، هژمونی نیست. تفوقی که در آموزهها و اعمال مذهبی، محتوای رسانههای گروهی، نظام مزددهی، [نابرابریهای مربوط به] طراحی ساختمان [و مسکن و شهرسازی]، [قوانین و] سیاستهای مربوط به امور رفاهی/مالیات و غیره جایگرفته و تثبیت شده باشد، [هژمونی] است.“ بنگرید به
Connell, Gender and Power, 184.
[xxix]Kahn, An Introduction to Masculinities, 31; Donald P. Levy, “Hegemonic Masculinity,” in Michael Flood et al. (eds.), International Encyclopedia of Men and Masculinities 253-55 (London: Routledge, 2007), 253-255, quote on 254.
[xxx]Connell, Gender and Power, 184-185; Masculinities, 77.
[xxxi]Connell, Gender and Power, 184-185.
[xxxii]Michael S. Kimmel, The Gender of Desire: Essays on Male Sexuality (Albany, NY: State University of New York Press, 2005), 30.
[xxxiii]Kimmel, The Gender of Desire, 30.
[xxxiv] بر اساس جستوجو در پایگاههای اینترنتی، در ایران تاکنون فقط 3 تحقیق علمیپژوهشی در حوزۀ علوم اجتماعی و انسانی به فارسی صورت گرفته است که در آن، واژۀ مردانگی کلیدواژه است و نویسندگان مشخصاً مردانگی در ایران معاصر را موضوع تحقیق قرار دادهاند.
[xxxv] لغتنامۀ دهخدا، ذیل مدخل مرد
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-ce2b5f44c5ca4a4098e008ca9325a133-fa.html
[xxxvi] ابوالحسن نجفی، فرهنگ فارسی عامیانه (چاپ 2؛ تهران: نیلوفر، 1387).
[xxxvii]Connell, Masculinities, 77.
[xxxviii]Connell, Gender and Power, 185; Connell, Masculinities, 79.
[xxxix]Connell, Gender in World Perspective, 141-144; Connell, Masculinities, 79.
[xl]Connell, Gender and Power, 183 & 186.
[xli] وجود ناسزاهایی چون زنسیرت و زنفعل و نیز عبارت زن بودن که ”کنایه [است] از حقیر و کممایه و بیارزش بودن“ برای اطلاق به مردانی که گویی به مرتبۀ زنیت تنزل پیدا کردهاند از یک سو و تمجیداتی چون زن مَرد، زن مردانه و زن مَرده برای اطلاق به زنانی که گویی به درجۀ مردی ترقی یافتهاند، مؤید این برداشت دربارۀ رابطۀ کلی زنانگی و مردانگی در فرهنگ فارسی است. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا، ذیل مدخل زن.
[xlii] استدلال شده است که بهویژه پس از مواجهۀ ما با غرب، سامان جنسیتی جامعۀ معاصر ایرانی تغییرات عمدهای کرده است. برای تحلیلی بدیع و بصیرتبخش دربارۀ چگونگی تکوین دگرجنسگراهنجاری در ایران معاصر و تأثیر آن بر تحول مفاهیمی چون زیبایی، عشق و ازدواج در ایران معاصر بنگرید به
Afsaneh Najmabadi, Women with Mustaches and Men without Beards: Gender and Sexual Anxieties of Iranian Modernity (Berkeley: University of California Press, 2005).
در همین خصوص و برای نقش محوری طنز یا آنچه نویسندۀ این مقاله مایل است وجه تنبیهی-انضباطی [disciplinary] استهزاء بنامد، در نُضجگرفتن دگرجنسگراهنجاری در ایران معاصر بنگرید به بحث جالب توجه ژانت آفاری دربارۀ تأثیر دورانساز مجلۀ ملانصرالدین
Janet Afary, Sexual Politics In Modern Iran (Cambridge, UK: Cambridge University Press, 2009), 134-141.
این قبیل گزارشها مؤید نظریاتی است که بر اساس آنها، بهویژه بر اثر استعمارگرایی اروپاییان، سامان جنسیتی جوامع کشورهای تحت استعمار عموماً دستخوش تغییر شده است؛ تغییراتی که در دورۀ نواستعمارگرایی و عصر جهانیشدن، توسعه و شتاب بیشتری نیز یافته است. برای گزارشی در این باره بنگرید به قسمتهای 2 و 3 در
Peter N. Stearns, Gender in World History (2nd ed.; New York: Routledge, 2006).
همچنین، توجه به این نکته اقبال فراوان جامعهشناسان غیرغربی به مفهوم مردانگی هژمونیک را برای تبیین سازوکار جنسیت در بسیاری از جوامع مردسالار معاصر غیرغربی کمابیش روشن میکند. کانل در عموم آثارش مشخصاً بر تأثیرات استعمارگرایی و جهانیسازی بر تغییر سامان جنسیتی جوامع سابقاً استعمارشده و حتی استعمارنشده تأکید دارد. از جمله بنگرید به
Connell, Gender in World Perspective, 92-93.
Connell, The Men and the Boys (Berkley, CA: U of California P, 2000), 39-43.
حتی کانل بر اثر آنچه خود جهانیشدن جنسیت (globalization of gender) مینامد، مفهوم سامان جهانی جنسیت (world gender order) را نیز نظریهپردازی کرده است. در این باره بنگرید به
- W. Connell, “Masculinities and Globalization,” Men and Masculinities 1.1 (Jul. 1998), 3-23.
[xliii]Bredenkamp, Susan, “Disability,” in Flood et al. (eds.), International Encyclopedia of Men and Masculinities (London: Routledge, 2007), 143.
[xliv]Connell, Masculinities, 54.
[xlv]Connell, Gender and Power, 187-88.
[xlvi]Connell, Gender in World Perspective, 142.
[xlvii] راجع به جنسیت بهمنزله نمایش بعداً بیشتر توضیح میدهیم. اینکه میگوییم زنان نمایشدهندۀ زنانگی مؤکد میتوانند در پاداش مردسالاری سهیم باشند به این معناست که مثلاً حتی زنی که از حیث طبقۀ اجتماعی و برخی خصایص جسمی فاقد ویژگیهای لازم برای نمایش زنانگی مؤکد است، ممکن است با حفظ ظاهر و از طریق خرید خدمات یا مصرف محصولاتی خاص قصد داشته باشد به نمایش زنانگی مورد تأیید مردانگی غالب بپردازد تا از مزایای چنین نمایش یا تشبهی در یک نظام مردسالار بهرهمند شود. برای نمونه، میشود به دختر جوانی در ایران امروز اشاره کرد که بهرغم ساکن بودنش در محلهای فقیرنشین، پس از انجام جراحی پلاستیک بینی و کاشت سینه، اقدام به یافتن کار در شرکتهای خصوصی کند. چنین فردی ماهیت نمایشوار جنسیت را به خوبی آشکار میکند و در عین حال، مثالی است برای فهم مشارکت برخی زنان در پاداش مردسالاری.
[xlviii]Connell, Gender and Power, 188.
[xlix]Connell, Gender in World Perspective, 82.
[l]Tom Shakespeare, “The Sexual Politics of Disabled Masculinity,” Sexuality and Disability, 17:1 (1999), 53-64, quote on 59.
[li] صادق هدایت، ”آبجیخانم،“ مجموعه آثار صادق هدایت: جلد اول، (ایالات متحد: انتشارات ایران، 1387)، 54-62 نقل از 54.
[lii] هدایت، ”آبجیخانم،“ 54.
[liii] نویسنده جسمیت اجتماعی را از ریوین کانل اقتباس کرده است. جسمیت فقط به جسم منفرد شخص بهمثابه تودهای از مواد با جرم و حجمی فیزیکی اشاره ندارد، بلکه کانل جسمیت اجتماعی را برای اشاره به فرایندی به کار میبرد که در آن بدنها، که متعلق به کنشگرانی اجتماعیاند، در ساختار اجتماعی همزمان هم عاملاند و هم مفعول کنشهای دیگران. لذا به بخشی از دیالکتیک بین کنش اجتماعی و ساختار اجتماعی تبدیل شدهاند. بنگرید به
Connell, Gender in World Perspective, 67.
با الهام از این تعریف، و با اندکی انتقال معنایی، در این مقاله، نویسنده جسمیت اجتماعی را برای اشاره به فرایند ورود بدنها، و در اینجا مشخصاً بدنهای ناهنجارمند، به عرصۀ تعاملات اجتماعی و برهمکنش آنها با سایر بدنها/آحاد اجتماعی به کار میبرد.
[liv]Giddens, Sociology, 324.
گرچه عموم تعریفهای عرضهشده از جامعهپذیری بر شروع آن در دوران کودکی تأکید میورزند، بسیاری از جامعهشناسان معتقدند این فرایند پس از کودکی نیز ادامه مییابد و هیچگاه متوقف نمیشود. بنگرید به
Marie Gould, “Socialization in Families,” in The Editors of Salem Press (eds. The Process of Socialization (Pasadena, Cal.: Salem Press, 2011), 88.
مثلاً الن جانسن معتقد است که”جامعهپذیری عمدتاً با دوران کودکی مرتبط دانسته میشود، اما فرایندی است مادامالعمر که همزمان با کسب نقشهای [اجتماعی] جدید توسط افراد و کنارآمدن آنها با نقشهای ازدسترفتۀ پیشینشان رخ میدهد. برای مثال، وقتی افراد برای نخستین بار ازدواج میکنند و نیز هنگامی که صاحب فرزند میشوند، برهههای قابلتوجهی از [فرایند] جامعهپذیری را از سر میگذرانند. “بنگرید به
Johnson, The Blackwell Dictionary of Sociology, 297.
به همین سبب، جامعهپذیری در کودکی را عموماً جامعهپذیری نخستین (primary socialization) مینامند. بنگرید به
Mark Rapley and Susan Hansen, “Socialization,” in Bryan S. Turner (ed.), The Cambridge Dictionary of Sociology (Cambridge: Cambridge University Press, 2006), 591.
[lv]Rapley and Hansen, “Socialization,” 591.
[lvi]Johnson, The Blackwell Dictionary of Sociology, 160.
[lvii]Jennifer Kretchmar, “Gender Socialization,” in The Editors of Salem Press (eds.), The Process of Socialization (Pasadena, Cal.: Salem Press, 2011), 97-108, quote on 98.
[lviii] هدایت،”آبجیخانم،“ 58.
[lix]Joan Grusec and Maayan Davidov, “Socilization in Family: The Role of Parents,” in Joan Grusec and Paul Hastings (eds.), Handbook of Socilization: Theory and Research (New York: Guilford Press, 2007), 284-308, quote on 284.
[lx] هدایت،”آبجیخانم،“ 54.
[lxi] هدایت،”آبجیخانم،“ 55.
[lxii]Johnson, The Blackwell Dictionary of Sociology, 160.
[lxiii] هدایت،”آبجیخانم،“ 55.
[lxiv] هدایت،”آبجیخانم،“ 54.
[lxv] هدایت،”آبجیخانم،“ 54.
[lxvi]Candace West and Don Zimmerman, “Doing Gender,” Gender and Society, 1:2 (June 1987), 125-151.
[lxvii]Thomas J. Gerschick and Adam S. Miller, “Coming to Terms: Masculinity and Physical Disability,” in Tracy E. Ore (ed.), The Social Construction of Difference and Inequality: Race, Class, Gender, and Sexuality (Mountain View, Cal.: Mayfield Publishing Company), 125-137, quote on 126.
[lxviii] چنان که از متن داستان ”آبجیخانم“ برمیآید، در دورۀ هدایت، لاغراندامی زن ویژگی چندان خوشایندی نبوده است. امروزه، اما با گسترش جهانیشدن و نظام سرمایهداری در اقصا نقاط دنیا و تأثیر آنها بر انگارههای جنسیتی، در ایران لاغراندامی نسبی زنان نه فقط ویژگی ناپسندی نیست، بلکه نوعی ارزش زیباشناختی بینافردی و اجتماعی هم شمرده میشود، تا آنجا که برخی افراد برای دستیابی به آن با طیب خاطر متحمل هزینههای گزاف و چه بسا پذیرفتن خطراتی میشوند. برای تأثیر پدیدۀ جهانیشدن و بهویژه فرهنگ مصرفگرایی امریکایی بر انگارههای جنسیتی دوردستترین فرهنگها در سراسر دنیا بنگرید به
Joan Spade and Catherine Valentine, “Buying and Selling Gender,” in Joan Spade and Catherine Valentine (eds.), Kaleidoscope of Gender: Prisms, Patterns, and Possibilities (2nd ed.; Los Angeles: Sage, 2008), 217-222.
[lxix] فرهنگ آکسفورد آنلاین، هیرسوتیسم را پرمویی نابهنجار (an abnormal degree of hairiness) تعریف کرده است. برخی فرهنگنویسان فارسی هم نابجارویی مو در زنان گفتهاند. از این تعاریف و معادلها پیداست چگونه گفتمان علم در برساختن دوگانۀ هنجارمندی/ناهنجارمندی و نیز تثبیت نگرشهای معمول به بدنهای ناهنجارمند نقش دارد.
[lxx] از جمله نتایج منطقی تلاقی جسمیت ناهنجارمند با جنسیت ذاتی نبودن جنسیت است، به این معنا که شیوۀ زنانگی و مردانگی افراد ناهنجارمند جسمی تصنعی بودن اعمال جنسیتی را فاش میکند.
[lxxi] نگاه مردانۀ هژمونیک با الهام از اصطلاح معروف لورا مالوی (Laura Mulvey) یعنی نگاه مذکر (male gaze)، در مقالۀ معروفش با عنوان ”لذت بصری و سینمای روایی“ (“Visual Pleasure and Narrative Cinema”) پیشنهاد شده است. مالوی اصطلاح نگاه مذکر را در اشاره به نگاه خیره و کامجویانۀ مردان (نگاهی سهلایه متشکل از نگاه پشت دوربین، نگاه مخاطبان فیلم و نگاه بازیگران روی صحنه) به شخصیتهای زن در سینمای کلاسیک (هالیوود) غرب به کار میبرد. در بافت بحث حاضر، نویسنده با اندکی تسامح، بهویژه چشمپوشی از بحث روانکاوانۀ مالوی، مشابه معنای مذکور را از عبارت نگاه مردانۀ هژمونیک منتهی برای اشاره به نگاه مردانگی غالب به زنان در صحنۀ تعاملات اجتماعی همهروزه مراد میکند. بدین ترتیب، زنانی هم که ارزشهای مردسالارانه را درونی کردهاند، ممکن است نگاهی مردانه داشته باشند، کما اینکه برخی مردان و بهویژه آنان که مردانگی هژمونیک برایشان پذیرفتنی نیست یا راجع به آن احساس خوشایندی ندارند، ممکن است عاری از چنین نگاهی باشند. مثلاً مادر آبجیخانم و ماهرخ یا همسایهای که به ماهرخ لقب سوگلی داده است، بهرغم مؤنث بودنشان، همگی در نگرش به مقولۀ جسمیت اجتماعی زن نگاهی مردانه دارند. این قبیل زنان در استمرار نظام مردسالاری با مردانگی هژمونیک در فرهنگشان همداستاناند.
[lxxii]Thomas Gerschick, “Masculinity and Degrees of Bodily Normativity in Western Culture,” in Handbook of Studies in Men and Masculinities, 367-78, quote on 371.
[lxxiii] این خصایص در زمانها و مکانها و فرهنگهای متفاوت و حتی در یک فرهنگ در دو برهۀ تاریخی متفاوت ممکن است فرق کنند. از این منظر، بند آغازین داستان ”آبجیخانم“ ارزشی تاریخنگارانه و جامعهشناختی هم مییابد، بدینمعنا که براساس آن میشود به پارهای از ویژگیهای جسمانی پی بُرد که جامعۀ ایرانی زمان هدایت برای زنان واجد/فاقد ارزش اجتماعی میپنداشت.
[lxxiv]Gerschick, “Masculinity and Degrees of Bodily Normativity,” 373.
[lxxv]Gerschick, “Masculinity and Degrees of Bodily Normativity,” 372.
[lxxvi] هدایت، ”آبجیخانم،“ 54. سلسلهمراتب جسمی مبتنی بر تن زن در فرهنگ ایرانی مسبوق به سابقه است و از طریق مظاهر فرهنگی ما، از جمله در شوخیها، مجال بروز یافته است. مثلاً عبید زاکانی در رسالۀ دلگشا سلسلهمراتبی جسمی متشکل از بدن زنان را با ذکر مطایبهگونۀ ارزش/فقدان ارزش اجتماعی انواع بدنهای این سلسلهمراتب چنین میآورد: ”دختر دهساله بادام بیپوست و لذت ناظران است، پانزدهساله بازیچۀ بازیگران است. بیستساله خداوند گوشت و چربی و نرمی است، سیساله مادر دختران و پسران و چهلساله پیر زالی در میان بازماندگان است. زن پنجاهساله را به کارد بکُشید و لعنت خدای و فرشتگان او و تمام مردم بر زن شصتساله باد. “ بنگرید به عبید زاکانی، کلیات عبید زاکانی، به کوشش محمد جعفر محجوب، زیر نظر احسان یارشاطر (نیویورک: Bibliotheca Persica Press، 1370)، نقل از 270. مشابه لطیفۀ عبید، ضمن حفظ کمابیش همان نگاه کامجوی مردانۀ هژمونیک، در قالب لطیفۀ زیر شکلی امروزین پیدا کرده است: ”خانومها در سنین مختلف: 10 سالگی میبریشون رو تخت تا براشون داستان بگی. 20 سالگی براشون داستان میگی تا ببریشون روی تخت. 30 سالگی نیازی به داستان نیست خودشون میرن روی تخت. 40 سالگی برات داستان میگن تا تو رو ببرن روی تخت. 50 سالگی باید یه داستان جور کنی تا از روی تخت فرار کنی. “بنگرید به
http://dordoneha.blogfa.com/post-8.aspx
[lxxvii] هدایت، ”آبجیخانم،“ 55.
[lxxviii] هدایت، ”آبجیخانم،“ 57-58.
[lxxix] هدایت، ”آبجیخانم،“ 54-55.
[lxxx] برای بحثی مشابه در این باره بنگرید به
Shakespeare, “The Sexual Politics of Disabled Masculinity,” 55-59.
[lxxxi] هدایت، ”آبجیخانم،“ 57.
[lxxxii] هدایت، ”آبجیخانم،“ 56.
[lxxxiii] هدایت، ”آبجیخانم،“ 59.
[lxxxiv] هدایت، صادق، ”داوود گوژپشت،“ مجموعه آثار صادق هدایت (ایالات متحد: انتشارات ایران، 1387)، جلد 1، 39-44 نقل از 40.
[lxxxv] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 39.
[lxxxvi] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 41.
[lxxxvii] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 42.
[lxxxviii] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 43.
[lxxxix] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 44.
[xc] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 43-44.
[xci] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 39.
[xcii] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 40.
[xciii] عبارت فعلاً توانا (TAB) را برخی اندیشمندان حوزۀ ناتوانیپژوهی برای توصیف وضعیت غیرناتوانانی بهکار میبرند که عموماً با صفت سالم/توانا از آنها یاد میشود. هدف از کاربرد این عبارت تأکید بر این نکته است که نه فقط هر انسانی ممکن است در هر آن به جرگۀ ناتوانان بپیوندد، مثلاً بر اثر نوعی سانحه، بلکه بسیاری از، اگر نگوییم اکثر، انسانها همانگونه که ناتوانی در کودکی را تجربه کردهاند، ناتوانی بر اثر کهنسالی و کاهش کارآیی اعضای بدن را هم تجربه خواهند کرد. برای نمونههایی از کاربرد این عبارت بنگرید به
Thomas Gerschick, “Towards a Theory of Disability and Gender,” Signs, 25:4 (Summer 2000), 1263-1268, quote on 1264.
Dan Goodley, Disability Studies: An Interdisciplinary Introduction (Los Angeles: Sage, 2011), 1.
[xciv] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 41-42. در تحقیقی که اخیراً در شهر رشت و راجع به عوامل اجتماعی مسبب داغ ننگ در افرادی با معلولیت جسمی آشکار صورت گرفته است، نویسندگان چنین نتیجه میگیرند که علاوه بر تحقیرها و تمسخرها، آنچه در محیط بیرون از خانه بیش از هر چیز موجب آزار روانی معلولان مورد پژوهششان میشود، ”نگاهها و زلزدنهای افراد سالم“ است. بنگرید به حمید عباداللهی، اکبر پیری و منصور موقر نربین، ”داغ ننگ و هویت اجتماعی: بررسی موردی عوامل اجتماعی داغننگزننده بر افراد دارای معلولیت جسمانی آشکار در شهر رشت،“ بررسی مسائل اجتماعی ایران، سال 2، شمارۀ 5 و 6 (بهار و تابستان 1390)، 195-222، نقل از 220. در ”داوود گوژپشت“ هم وقتی داوود راه بیرون شهر را پیش گرفته، ”در راه همۀ حواس او متوجه دیگران بود، همۀ عضلات صورت او کشیده میشد میخواست عقیدۀ دیگران را دربارۀ خودش بداند. “ بنگرید به هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 42.
[xcv] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 42.
[xcvi] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 44.
[xcvii]Tom Shakespeare, “Joking a Part,” Body & Society, 5:4 (1999), 47-52, quote on 49.
[xcviii] شکسپیر در جای دیگری به پیوند مردانگی هژمونیک و طرد بدنهای ناهنجارمند اشاره میکند. بنگرید به
Shakespeare, “The Sexual Politics of Disabled Masculinity.”
[xcix] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 41.
[c] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 41.
[ci] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 43.
[cii]Cliff Cheng, “Marginalized Masculinities and Hegemonic Masculinity: An Introduction,” The Journal of Men’s Studies, 7:3 (Spring 1999), 295-315, quote on 299-300.
[ciii] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 40-41.
[civ] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 41.
[cv] هدایت، ”آبجیخانم،“ 55.
[cvi] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 40.
[cvii] دیرینهسالترین تلقی از ناتوانی، که بنا به تحقیق هنوز هم غالبترین نوع نگاه به ناتوانی در سراسر دنیاست، ناتوانی بهمنزله نقیصهای است که بر اثر ”تخطی اخلاقی یا ارتکاب گناه“ از سوی فرد ناتوان بر او حادث شده است. بنگرید به
Goodley, Disability Studies, 7.
[cviii]Michael Oliver, Understanding Disability: From Theory to Practice (New York: St. Martin’s Press, 1996), 131.
[cix]Goodley, Disability Studie, 6; Oliver, Understanding Disability, 131.
[cx]Oliver, Understanding Disability, 131.
[cxi]Oliver, Understanding Disability, 122.
[cxii]Oliver, Understanding Disability, 32.
[cxiii]Oliver, Understanding Disability, 33.
[cxiv] هدایت، ”آبجیخانم،“ 54.
[cxv]Swain, John, and Sally French, “Towards an Affirmation Model of Disability,” in Jonathan Rix et al. (eds.), Equality, Participation, and Inclusion: Diverse perspectives (Abingdon, Oxon: Routledge, 2010), vol 1, 153-169, quote on 157.
[cxvi] هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 40.
[cxvii]هدایت، ”داوود گوژپشت،“ 40.

