مقايسۀ حكايت عاشق شدن پادشاه بر کنیزك در مثنوي معنوي با تمثيلي مانوي

مقدمه

این گفتار حاصل تأملی بر داستان تمثیلی ”عاشق شدن پادشاه برکنیزک“[1] و نگاهی به باورهای عرفانی پیش از اسلام، از جمله مانویت، است که گذشته از درآمیختن عناصر بنیادین ادیان کهن، یعنی دین­های زردشتی و بودایی، از مکتب­های گنوسی و فرقه­های مسیحی سده­های آغازین نیز تأثیرگرفته است. مانی، مانند دیگر پیامبران پیش از خود، در پی یافتن توجیهی برای مسئلۀ وجود عنصر شر بود. در سنت­های یهودی –مسیحی، شر در پی گناهی پدید آمده بود که آدم و حوا مرتکب شده بودند. عالمان الهی پس از مسیحیت کوشیدند تا پاسخی به این پرسش دهند که چرا خداوند از وقوع این حادثه پیشگیری نکرد. مکتب­های گنوسی متعدد رایج در خاورمیانه در سده­های آغازین مسیحیت راه­ حل این مسئله را بدین­گونه پیش نهادند که از عالم قدسی سیری نزولی و مرحله به مرحله صورت گرفته و یکی از این مراحل، ظهورخدایی آفرینشگر را شامل می شود؛[2] خدایی که آفرینش عالم مادی به او سپرده می­شود. در نگرش گنوسی به هستی، خداوند در ماورای عالم محسوس و حتی در آن سوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و ذهن آدمی توانایی درک او را ندارد. به گفتۀ حکیم توس

 

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارندۀ برشده گوهر است[3]

 

جهان به واسطۀ اشراقات دائمی که از ذات این خدای اصلی صادر می‌شود به وجود می‌آید و مراتب این تجلیات نزولی است، یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ماقبل خود فرومایه‌تر است تا منتهی گردد به عالم مادی که نازل­ترین مرحلۀ اشراق و ناپاک‌ترین تجلیات است، اما در این جهان مادی شوقی نهفته است که آن را به مبدأ الهی­اش باز پس می‌کشاند. ماده، یعنی عالم جسمانی، منزلگاه شر است، اما بارقه­ای الهی که در طبیعت انسان به ودیعه است، راه نجات را به او نشان می‌دهد و او را در حرکتی صعودی که از میان افلاک دارد، یاری می­کند و به عالم نور می‌رساند. این بارقۀ الهی در تعالیم گنوسی معرفت (γνῶσις/gnosis) خوانده می­شود. خداوند آفرینندۀ جهان روحانی است و در پدید آوردن جهان مادی نقشی ندارد، بلکه خدایی فرعی ((Demiurge، که خود پیامد افاضات اوست، عالم محسوس و مادی را پدید می­آورد. به تعبیر دیگر، نگرش گنوسی آفرینش جهان مادی را در شأن خداوند نمی­داند و حضور انسان در این جهان را نیز حادثه­ای می­داند که به هبوط او در جهان مادی انجامیده است. با این همه، این پرسش بی­پاسخ ماند که این سیر نزولی از چه زمانی آغاز شده است.

مانی اما مسئلۀ وجود ”شر“ را با بهره­گیری از تعالیم زردشتی پاسخ می­گوید، زیرا مسئلۀ شر در این تعالیم با پذیرش دو اصل مطلقاً جداگانه و ازلی ”خیر“ و ”شر“ حل شده است. در آموزۀ مانوی، این دو اصل به صورت دو سرزمین ”بهشت روشنی»،“ به فرمان­روایی ”پدرِ بزرگی“ و ”دوزخ تاریکی “ به فرمانروایی اهریمن مطرح می­شوند. در رویدادی، ”عالم شر“ متوجه ”عالم خیر“ می­شود و می­خواهد که آن را به دست آورد و نابود کند. پدر بزرگی که از پیروزی نهایی خیر بر شر در عرصۀ نبرد آگاه است، اهریمن را از یورش به بهشت روشنی باز نمی­دارد و در عوض، عالم محسوس را به منزلۀ میدانی برای نبرد خیر و شر به آفرینش می­خواند.[4] در ادامۀ نبرد، بخشی از ذرات روشنی که به تعبیر مانوی ساکنان بهشت نور­ند در دام نیروهای شر گرفتار می­شوند. پدر روشنی برای نبرد با اهریمن و نیروهایش نخستین انسان (گِیهمُرد،Gēhmurd )[5] را می­آفریند که خود از جنس پدر روشنی و در واقع، پیش­نمونۀ (prototype) بشر است. اما این تازه آغاز نبرد است، زیرا او نیز به دام اهریمن می­افتد و در پی آن، ایزدانی برای ادامۀ نبرد خیر و شر آفریده می­شوند. در این کشاکش میان خیر و شر (روشنی و تاریکی)، از هم­آمیزی دو دیو بزرگ که ذرات روشنی بهشت را بلعیده و همه را در پیکر مادی خود انباشته­اند، آدم و حوا به وجود می­آیند.[6] این­گونه نگرش به سرشت دوگانۀ انسان که بخشی از آن روح (خیر و روشنی) و بخشی دیگر جسم (شر و تاریکی) است، در آثار بسیاری از متفکران گنوسی از جمله شمعون مغ (Simon Magus)، والنتین (Valentinnus)، مرقیون (Marcion) و بازیلیدس (Basilides)، هر کدام با شیوه­های بیانی متفاوت، تداوم یافت و قرن­ها پس از آن شاعر– عارفان بزرگ ایران نیز بقا و نفوذ این اندیشه‌ها را در اشعار خود بازنمایاندند. این غزل زیبای حافظ نشان­دهندۀ تفکری شبیه باورهای گنوسی است:

فاش می­گویم و از گفتۀ خود دلشادم

بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم[7]

حافظ در این غزل خود را بندۀ عشق و از هر دو جهان آزاد می­داند؛ عشقی که باید او را به آگاهی برساند. سالک راه حق برای دریافت افاضات روحانی که ذرات وجود حضرت حق­اند، باید از آلایش ماده پاک شود تا از تعلقات مادی رهایی یابد. همین که حافظ به غفلت خود و افتادن به ”دامگه حادثه“ پی برده و از ”مَلَک“ بودن و تعلق خود به ”فردوس برین“ آگاه شده است، راه نجات بر او گشوده می­شود.

این دریافت و کشف فیضان‌های الهی همان است که در مکتب‌های عرفانی پس از اسلام به اشراق تعبیر شده است. رسیدن به مرحله اشراق فقط از راه دانش و حکمت نظری امکان­پذیر نیست، بلکه نیازمند تمرین و مراقبه و پرهیز از ظواهر دلفریب جهان مادی است. وجود راهنما یا پیر برای پوییدن راه رستگاری شرط اصلی است.

نگرش گنوسی به هستي ثمرۀ برخورد و آمیزش فرهنگ یونانی با فرهنگ­های کهن شرق (مصر، بین­النهرین، ایران و هند) در پی حملۀ اسکندر به شرق در سدۀ چهارم پیش از میلاد بود. این بنیادهای فکری در ادیان و مکتب­های باستانی، از جمله مسیحیت و مانویت، نقش بست و به ادبيات ديني و عرفاني و از جمله به داستان­های تمثیلی راه يافت.

آموزۀ مانی و بهره­گيري از داستان­هاي تمثيلي در تبيين آن

آموزۀ مانی بر پایۀ نفی جهان مادی و کوشش برای رسیدن به جهان روشنایی از رهگذر عرفان و به تعبیر گسترده­تر، شناخت و آگاهی است. در دین مانی نیز مانند اغلب دین‌های دیگر، به چگونگی پدید آمدن آسمان‌ها و زمین و موجودات و جانوران اشاره می‌شود، اما داستان آفرینش در دین مانی چنان دور و دراز و پیچیده است که دریافتنش برای عوام چندان آسان نبود. از این رو، ماني با پيوند ميان اساطیر و باور ملت­های گوناگون توانست دشواري‌هاي آموزۀ پيچيده و ماده­ستيز خود را برای ذهن­هاي ساده­انديش تودۀ مردم آسان و پذيرفتني سازد.

آموزۀ ماني برپايۀ دو بُن هم­ستيز يا دو اصل ازلی روشني و تاريكي استوار است. یک­سو روشنی خدایی به مفهوم خیر یا روح و سوی دیگر تاریکی اهریمنی به مفهوم شر یا ماده. همچنین، اين آموزه قائل به سه زمان است: زمان آغازین که در آن دو بن تاریکی و روشنی کاملاً از یک دیگر جدا بودند، در سویی جهان نور و خیر قرار داشت و در سویی جهان ظلمت و شر؛ زمان حال  که دوران آمیختگی دو اصل خير و شر و نور و ظلمت با يكدیگر است و زمان آینده که زمانی آرمانی است و در آن نور و ظلمت دوباره از یکدیگر جدا خواهند شد و همه­چیز به زمان آغازین بازخواهد گشت.

مانی برای روشن­ کردن آموزۀ خود از بیانی تمثیلی بهره گرفت.[8] او و مبلغانش برای تبلیغ عقاید خود داستان­هايي برای مردم مي­سراییدند و سپس با بهره‌گیری از آن داستان‌ها به تبلیغ عقایدشان می­پرداختند. از این راه داستان‌های مشرق­زمین از هندوستان و چین به ایران و از راه ایران به شام و سرزمین­های غربی راه یافت.[9]

به کارگیری تمثیل در موعظه و سخنرانی از فنون بلاغت است. سخنران آگاه می‌داند که ذهن انسان قادر به تمرکز طولانی­مدت نیست و با بیان داستانی کوتاه، از سویی به ذهن ‌شنوندگان استراحت می‌دهد و از سویی دیگر، با سخنی موجز در ذهن شنونده میان عناصر داستان و آنچه خود می­خواهد بگوید ایجاد رابطه می­کند و با این تداعی نتیجۀ سخن خود را به ذهن خواننده می­رساند. از همین روی، کاربرد تمثیل از روزگاران کهن در ادبیات نوشتاری نیز رواج داشته است. تمثیل افزون بر جذابیت بخشیدن به نوشتار و سخنرانی، دریافت مفاهیم پیچیده را نیز آسان می­کند و شگفت‌آور نیست که بهره­گیری گسترده از آن را در ادبیات دینی پیش از اسلام ایران، عمدتاً پارسی میانه و پارتی و سغدی، و نیز در ادبیات ایران اسلامی می‌بینیم. در قران کریم نمونه­های بسیار از تمثیل می­توان یافت. در آموزه‌های حضرت عیسی(ع) نیز تمثیل مقامی ویژه دارد، چنان که هیچ‌یک از موعظه‌های آن حضرت خالی از تمثیل نیست. مانی هم که خود را حواری و شاگرد حضرت عیسی(ع) می­دانست، در ادبیات مانوی از کاربرد بلاغی تمثیل سود بسیار جسته است.

داستان­های تمثیلی در ادبیات مانوی، مانند دیگر نمونه­های تمثیل، به گونه­ای کوتاه و موجز بیان شده­اند و از آنجا که این داستان‌ها از پیش در حافظۀ فرهنگی مخاطبان نقش بسته بودند، مخاطبان با شنیدن اشاره­ای، فقط انتظار شرح و تفسیر و نتیجه‌گیری دینی و اخلاقی از این حکایت­ها داشتند.

 

 داستان تمثیلی مانوی

داستان تمثیلی مورد بحث این جُستار متنی است به زبان پارسی میانۀ تُرفانی، به شمارۀ شناسۀ M46 که ورنر زوندرمان، ایران­شناس آلمانی، با کنار هم گذاشتن قطعاتی کوچک توانسته است تا حد امکان آن را بازسازی و ترجمه کند.[10]

 این متن داستان دختری از خاندان شاهی را باز می‌گوید که به عشق پسری گرفتار شده و پادشاه برای رهایی او از غم هجران، مردان خود را گسیل می‌کند تا پسر را نزد دختر برند. متن چنین آغاز می شود:

. . . دخترگفت: ”مرا به زنی به او دهید. “ شاه سه بار اسب و مرد فرستاد و به آنان گفت: ”بروید و پسر را بیاورید.“ آنان رفتند و پیرامون درختی که پسر بر بالای آن است، ایستادند و گفتند: ”شاه تو را می­خواند. “ پسر اطاعت نکرد . . . و مردان را کُشت. شاه گفت: ”اکنون چه کنم؟ اسبان و مردان من تباه شدند و دختر نزدیک به مرگ است. “ پیرزنی بود، گفت: ”من تدبیر دیگری کنم.» شاه گفت: ”چگونه او را می­آوری؟“ پیرزن مِی و بره­ای ستاند و رفت و زیر درخت نشست و پای بره را بست و خواست آن را به دنبه بکشد. پسر گفت: ”آن را به گردن بکش. “ پیرزن گفت: ”بیا اینجا و به من بنمای. “ پسر از درخت فرود آمد تا به او بنماید. زن اورا مِی داد. نخستین جرعه را که خورد بیهوش شد. پیرزن او را به خر بست و پیش شاه برد. شاه او را به دختر داد [خانه­ای] ساخت با سه در: از آنها دو تا رویین و ارزیزین، و برای اندرون از بسیار آهن و ارزیز با هم دری ساخت. چون پسر به هوش آمد، نای زد. گاو شنید، آمد و دو در را شکست و به در سوم آمد و همه را به زور شکست. یک شاخ او نیز شکست. رفت و پسر را ربود و با خود برد. به پسر گفت: . . .

داستان در اینجا ناتمام می­ماند، اما خوشبختانه زوندرمان قطعۀ دیگری را که تفسیر همین داستان است، اما به­شدت دچار نقص و افتادگی واژه­هاست، در ادامه آورده است:

آن شهریار اهریمن است و زن پیر [افتادگی متن] . . . آن سه نای [افتادگی متن] . . . پنج اندرز گزیدگان [افتادگی متن] و آن سه در، آتش، شهوت و آز هستند.[11]

افتادگي­هاي متن تفسير واژه به واژۀ متن را ناممكن مي­كند، اما به ياري مقابلۀ آن با اسطورۀ آفرینش مانی و با بهره­گیری از یادداشت­های زوندرمان،[12] نیز با استفاده از نکاتی که فریدمار گیسلر(Friedmar Geissler)  در بررسی عناصر اصلی این داستان تمثیلی در پیوست خود در کتاب زوندرمان آورده است،[13] این تفسیر را می­توان پیشنهاد کرد که پسر نمادی است ازروح انسان که عیسای رخشان[14] او را از اصل الهی­اش آگاه کرده است. تصویر پسر یا مرد جوان چنان که زوندرمان خاطر نشان می­کند، در ادبیات مانوی صورت تشخص­یافتۀ انسان آگاه است؛ انسانی که آگاهی به روح او طراوت بخشیده است.

شاه، همان­گونه که در تفسیر مانوی خود متن آمده است، اهریمن است که می­خواهد پسر را در زندان تن اسیر کند. دختر نماد عشق زمینی و رابطۀ جسماني زن و مرد است. در متن­های مانوی آز دختر اهریمن و پدید آورندۀ ماده است. خانه نماد دنیای مادی و در مقیاس کوچک­تر، تن انسان است که او را در بند خوردن و آز و شهوت نگه می­دارد. سه در نماد سه مانع است که راه رستگاری را بر روی انسان می­بندد. بنا برتفسیر مانوی، آتشِ خوردن در شکم انسان است و آز و شهوت هر یک بخشی از تن انسان را به زیر فرمان دارند. می، که نوشیدنش در آیین مانی گناه شمرده می­شود، عامل بی­خبری، فراموشی و گمراهی است. گاو، که روح را از زندان تن رها می­سازد، نماد هیئت نور یا فرشتگان نجات است که سرانجام روح را به بهشت روشنایی هدایت می­کنند. در تفسیر گیسلر نیز بُن­مایۀ نجات به یاری یک حیوان در داستا­ن­های تمثیلی عنصری عادی به شمار آمده است.[15] به گمان من، شاخ شکستۀ گاو نماد روشنی­های از­دست­رفته و بهایی است که روح در ازای پیروزی بر ماده می­پردازد. سه نای نماد سه بار فریاد یاری طلبیدن نخستين مرد در اسطورۀ آفرینش مانوی برای رهایی از جهان تاریکی است.[16] گیسلر نواختن نی یا فلوت برای فراخواندن نجات­بخش را نیز در فهرست خود آورده است.[17]

مقایسۀ این داستان با داستان تمثیلی مثنوی شاید در نگاه نخست چندان هم­ساز ننماید، اما چنانچه از جزییات متفاوت حوادث بگذریم، خواهیم دید که هر دو داستان از سرچشمه­های فکری مشترکی نشأت گرفته­اند که بنیادشان بر نفی زندگی مادی و میل به پیوستن به اصل الهی با یاری خودشناسی و تزکیۀ نفس به هدایت پیر یا منجی است.

داستان عاشق شدن شاه بر کنیزک[18]

بود شاهی در زمانی پیش ازین

ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقاً شاه روزی شد سوار

با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید

داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک از قضا بیمارشد

. . .

شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

. . .

جمله گفتندش که جانبازی کنیم

فهم گرد آریم و انبازی کنیم

. . .

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

. . . ‎

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

. . .

درمیان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

چون که آید او حکیمی حاذقست

صادقش دان کو امین و صادقست

. . .

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق اخترسوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچه بنمودند سِر

دید شخصی فاضلی پرمایه‌ای

آفتابی در میان سایه‌ای

. . .

دست بگشاد و کنارانش گرفت

همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت

وز مقام و راه پرسیدن گرفت

. . .

قصۀ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

. . .

دید رنج و کشف شد بر وی نهفت

لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زارِ دل است

تن خوش است و او گرفتار دل است

. . .

گفت ای شه خلوتی کن خانه را

دور کن هم خویش و هم بیگانه را

کس ندارد گوش در دهلیزها

تا بپرسم زین کنیزک چیزها

خانه خالی ماند و یک دیّار نی

جز طبیب و جز همان بیمار نی

نرم­نرمک گفت شهر تو کجاست

که علاج اهل هر شهری جداست

واندر آن شهر از قرابت کیستت

خویشی و پیوستگی با چیستت

دست بر نبضش نهاد و یک به یک

باز می‌پرسید از جور فلک

. . .

با حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش

از مقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصه گقتنش می‌داشت گوش

سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش

. . .

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد

نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بُد بی‌گزند

تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جَست و روی سرخ و زرد شد

کز سمرقندیّ زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت

اصل آن درد و بلا را بازیافت

گفت کوی او کدام اندر گذر

او سر پل گفت و کوی غاتفر

گفت دانستم که رنجت چیست، زود

در خلاصت سِحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و ایمن که من

آن کنم با تو که باران با چمن

. . .

بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد

شاه را زان شَمّه‌ای آگاه کرد

گفت تدبیر آن بود کان مرد را

حاضر آریم از پی این درد را

مردِ زرگر را بخوان زان شهر دور

با زر و خلعت بده او را غرور

. . .

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول

حاذقان و کافیان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو رسول

از برای زرگرِ شنگِ فضول

. . .

مرد مال و خلعت بسیار دید

غرّه شد از شهر و فرزندان بُرید

اندر آمد شادمان در راه، مرد

بی خبر کان شاه قصد جانش کرد

. . .

چون رسید از راه آن مرد غریب

اندر آوردش به پیش شه طبیب

پس حکیمش گفت کای سلطان مِه

آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود

آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه­روی را

جفت کرد آن هر دو صحبت­جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام

تا به صحّت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت

تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند

جان دختر در وبال او نماند

چون که زشت و ناخوش و رخ­زرد شد

اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشق­هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

. . .

گفت من آن آهوم کز نافِ من

ریخت این صیاد خونِ صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین

سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان

ریخت خونم از برای استخوان

گر چه دیوار افکند سایۀ دراز

باز گردد سوی او آن سایه باز

این جهان کوهست و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک

آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست

زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست

کز شراب جان‌فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

. . .

کشتن آن مرد بر دست حکیم

نه پی اومید بود و نه ز بیم

او نکشتش از برای طبع شاه

تا نیامد امر و الهام اله

 بدیع­الزمان فروزانفر اصل این داستان را حکایتی از علی­بن ربّن، طبیب ایرانی در نیمۀ اول قرن سوم هجری، می­داند و اظهار می­دارد که این حکایت در صفحۀ 538 چاپ برلین فردوس­الحکمه آمده است. او حکایتی از ابومحمد عبدالله­بن مسلم­بن قتیبۀ دینوری (م. 276ق) در صفحات 131 تا 133جلد 4 عیون الاخبار طبع مصر را نیز نظیر این داستان می­داند و منشأ آن بخش از داستان را که مربوط به روش تشخیص بیماری است، در چهار مقاله نظامی عروضی می­یابد. به این ترتیب که در چهار مقاله، ابن­سینا این طرز درمان را نسبت به یکی از خویشان شمس­المعالی قابوس­بن وشمگیر ذکر می­کند. سیداسماعیل جرجانی در باب سوم از جزو دوم ذخیرۀ خوارزمشاهی، گفتار نخستین اندر عشق، نیز این­گونه درمان را به ابن­سینا نسبت می­دهد.[19]

 داستان مانوی با حکایت مثنوی تفاوت­های بسیار دارد. البته این تفاوت­ها گاه ممکن است به سبب ناقص بودن و ازمیان­رفتن بخش­های عمدۀ متن باشد و گاه نیز ناشی از اعتماد واعظان و مبلغان مانوی به آگاهی شنوندگان یا خوانندگان از کل داستان. برای نمونه، در داستان مانوی، دست­کم بر پایۀ آنچه از متن در اختیار داریم، به کشف علت بیماری دختر اشاره­ای نمی­شود، اما بخش­هایی نیز هست که مقایسۀ دو داستان را تا حدی ممکن می­کند.

مقایسۀ حكايت عاشق شدن پادشاه بر كنيزك و داستان تمثیلی مانوی

 در داستان ”پادشاه و کنیزک“ که نخستین حکایت از دفتر اول مثنوی است، ‌خواندیم که پادشاهی که مُلک دین و دنیا را داشته است کنیزی را در راه می­بیند:

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک جان شاه

در اين داستان، برخلاف داستان مانوی، این شاه است که عاشق می‌شود. شاه بهای کنیزک را می­پردازد و برخوردار می­شود، اما آنچه باعث نقض لذت شاه می‌شود بیماری کنیزک است. در هیچ جای داستان سخنی از فضایل معنوی معشوقه نیست؛ عشقی در میان است که جسمانی است.

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک از قضا بیمار شد

 

درنتیجه، شاه از ادامۀ لذت برخورداری از کنیزک محروم می­ماند. تا اینجا هر دو داستان از این نظر شبیه­اند که عشقی یک­سویه در میان است: شاه عاشق کنیزک است، اما کنیزک بیمار شده است و در دسترس نیست. در داستان مانوی، شاهدختی[20] عاشق پسری است، اما پسر از این عشق می­گریزد و در دسترس نیست. شاه که در داستان مانوی عامل پیوند میان دختر و پسر است، سوارانش را می فرستد تا پسر را بگیرند و به دختر برسانند. حال آنکه شاه، در داستان مثنوی، حکیمان را برای درمان کنیزک بسیج می­کند:

شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

اما حکیمان در درمان بیماری کنیزک کاری از پیش نمی‌برند.

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

در داستان مانوی نیز کوشش­های سواران برای آوردن پسر بی­نتیجه می­ماند. در هر دو داستان تلاش برای به ثمر رساندن عشق یک­سویه به یاری یک میانجی صورت می­گیرد. در داستان مثنوی، شاه پیری را در خواب می­بیند که به او فرستادن حکیمی حاذق را نوید می­دهد:

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

در داستان مانوی هم این میانجی به شکل پیرزنی ظاهر می­شود. در ه ردو داستان مشکل با کاربرد تمهید حل می شود. درداستان مثنوی، حکیم با گرفتن نبض دخترک و گفتن سخنانی که ممکن است عاطفۀ دختر را برانگیزد در می‌یابد که دختر عاشق زرگری سمرقندی است و این عشق عامل بیماری اوست. شاه درهر دو داستان تدبیر میانجی‌ها را می­پذیرد و کسانی را به دنبال معشوق دختر می‌فرستد. معشوق در هر دو داستان فریب می­خورد و فقط نحوۀ فریب خوردن در داستان مانوی با داستان مثنوی متفاوت است.

در مثنوی می‌خوانیم که

مرد مال و خلعت بسیار دید

غرّه شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه، مرد

بی خبر کان شاه قصد جانش کرد

 

حال آنکه در داستان مانوی، پسرک برای کمک به پیرزن از درخت به زیر می‌آید و فریب می‌خورد. تا این بخش هر دو داستان بیش­و­کم به صورتی موازی پیش می‌روند، اما از اینجا به بعد داستان مثنوی حادثه­ای جداگانه دارد :

 

مدت شش ماه می­راندند کام

تا به صحّت آمد آن دختر تمام

بعد ازآن از بهر او شربت بساخت

تا بخورد و پیش دختر می­گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند

جان دختر در وبال او نماند

چون که زشت و ناخوش و رخ­زرد شد

اندک­اندک در دل او سرد شد

 

 در داستان مانوی، پسر پس از آنکه فریب می­خورد و به اسارت در ­­می­آید،آگاه است و می­داند که باید خود را از اسارت ماده بدر آورد. گاو (نماد منجی) را فرا می­خواند تا سه درِ محکم آز و تن­پروری و شهوت را که شاه (نماد اهریمن) برای اسارت او در خانه (نماد تن) ساخته است بشکند و او را رهایی بخشد. اما داستان در مثنوی به شکلی دیگر پیش می­رود. زرگر سمرقندی ناآگاه است و اسیر توطئۀ حکیم پادشاه می‌شود؛ از دست او شربت (زهر) می‌خورد و رفته­رفته رنجور می‌شود و جان می‌بازد. از سوی دیگر، کنیزک هم که به میرنده‌ای تغییرپذیر دل باخته، با دیدن روی زرد و چهرۀ دگرگون معشوق، عشقش به نفرت تبدیل می‌شود و راوی نتیجه می­گیرد که عشق‌هایی که به رنگ و بوی این جهان متکی باشند جز ننگ نیستند:

عشق­هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر سمرقندی رنجور که مرگ خود را حتمی می‌بیند زبان به اعتراف می‌گشاید و آن مرگ را مکافات فعل نا درست خود، احتمالاً رها کردن زن و فرزند، می‌داند:

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

 

شاید مولانا با سرودن این تمثیل خواسته است مکافات عمل، ناپایداری عشق‌های زمینی و خطرها و رنج‌های ناشی از آن را آشکار کند. در این داستان، بهره‌مندی کوتاه­زمان از عشق زمینی به مرگ و تنفر می‌انجامد و مولانا نتیجۀ نهایی خود را بیان می‌کند که عشق فقط و فقط سزاوار خداوند حی و قادر است و بس:

 ز آن که عشق مردگان پاینده نیست

ز آن که مرده سوی ما آینده نیست

عشق آن زنده گزین کو باقی است

کز شراب جان­فزایت ساقی است

کدام سخن را می­توان صریح­تر ازاین بیت برای توصيۀ مولانا به برگزیدن عشق به خداوند شاهد آورد که

 

عشق آن بگزین که جمله انبیا

یافتند از عشق او کار و کیا

 

داستان مانوی و داستان مثنوی گرچه حوادث متفاوتی دارند، هر دو با یک فکر و هدف به پایان می‌رسند.

فروزانفر در پژوهش­های خود در مقایسۀ حکایت کنیزک با داستان­های مشابه خاطر نشان کرده است که

در تفصیل و جزئیات آن، میان آنچه در مثنوی است با آنچه در مآخذ دیگر آمده تفاوت بسیار است. گذشته از آن، مولانا بر وفق روش کلی خود از هر یک از اجزای حکایت نتیجه­ای مناسب آن می­گیرد و مطالب اخلاقی، فلسفی، دینی، کلامی و یا عرفانی در شرح قصه می­گنجاند و یا به مناسبت، یک یا چند حکایت، در ضمن قصۀ اصلی، با استنتاج از اجزاء آنها می­آورد. این اسلوب یعنی نتیجه­گیری از اجزاء حکایت خاص از آن مولاناست. اما آوردن حکایات فرعی در ضمن داستان اصلی روشی است که در کلیله و دمنه و الف­لیله نیز دیده می­شود و کتبی که به سیاق کلیله و دمنه تألیف شده از قبیل سندبادنامه و مرزبان­نامه و فرائدالسلوک بر این اسلوب است.[21]

همان­گونه که در آغاز سخن آمد، هدف از داستان تمثیلی قصه­گویی نیست، بلکه به کار بردن شیوه­ای است برای بیان سادۀ مفاهیمی پیچیده. ازین روی، فروزانفر از داوری دربارۀ تأویل­های گوناگون این حکایت پرهیز کرده است و می نویسد: ”لیکن این تأویل­ها مناسبتی با مذاق مولانا ندارد. از آن جهت که بطورکلی مثل و داستان در مثنوی برای توضیح و بیان مطلب می­آید.“[22]

به گمان من، افزون بر استعداد ذاتی، محیط زندگي و تحصیلی مولانا (آسیای صغیر، دمشق و حلب) هماهنگ با بافت ذهني و حافظۀ فرهنگی شرقي او (خراسان بزرگ و بلخ) در بهره­گيري­اش ازميراث معنوي شرق و غرب و عرضۀ آن به صورت اثري بي­همتا تأثيري بسزا داشته است.

آشکار است که ادبیات غنی و پربار فارسی یک­شبه پدید نیامده و این رود بزرگ و پرخروش از سرچشمه­های کهن جاری شده است و آثاری که فروزانفر برشمرده است، در کنار نمونه­های دیگری که از ادبیات باستانی و میانۀ ما موضوع پژوهش و بررسی­­اند، این اندیشه را مطرح می­کند که مولانا و دیگر سخنوران و اندیشمندان ایرانی با بهره­گیری از دو آبشخور فرهنگی شرق و غرب آثاری آفریده­اند که میراث فرهنگی جهان را بازتابانده­اند.

[1] جلال­الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، تصحيح نیکلسون (چاپ 40؛ تهران: انتشارات کاروان، 1386)، دفتر 1، 19.

[2]Prods Octor Skjærvø, An Introduction to Manicheism in http://www.fas.harvard.edu/~iranian/Manicheism/Manicheism_I_Intro.pdf, 43.

[3] ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، جلال (نیویورک: Bibliotheca Persica، 1366)، دفتر 1، 2.

[4]Skjærvø, An Introduction to Manicheism,43.

[5]پیش­نمونۀ انسان از خدایان نخستین آفرینش مانوی است که آن را با گیومرت یا کیومرث زردشتی مقایسه می­کنند.

[6] امید بهبهانی، در شناخت آیین مانی (تهران: بندهش، 1384)، 20.

[7] خواجه شمس­الدین محمد حافظ، دیوان حافظ، تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی (تهران: انتشارات طلوع، 1377)، 245.

[8] مري بويس، بررسي ادبيات مانوي، ترجمۀ اميد بهبهاني و ابوالحسن تهامي (چاپ 2؛ تهران: انتشارات بندهش، 1384)، 15-24.

[9] احمد تفضلي، تاريخ ادبيات ايران پيش ازاسلام، به کوشش ژاله آموزگار (چاپ 3؛ تهران: انتشارات سخن، 1388)، 345.

[10] امید بهبهانی، ”بررسی تمثیلی به فارسی میانه بر اساس الگوی اسطورۀ آفرینش مانی، “ زبانشناخت، سال 4، شمارۀ 1 (بهار و تابستان 1392)، 15-28؛

Werner Sundermann, Mittlepersische und parthishe kosmogonische und Parabeltexte (Berlin: Akademie Verlag, 1973), 84-85.

[11]Mary Boyce, A Reader in Manichaean Middle Persian and Parthian (Acta Iranica 9) (Téhéran and Liège: Bibliothéque Pahlavi, 1975), 113.

[12]Sundermann, Mittlepersische und parthishe kosmogonische und Parabeltexte, 83.

[13]Sundermann, Mittlepersische und parthishe kosmogonische und Parabeltexte, 141.

[14]از ایزدان مانوی، و نه عیسای پیامبر، که به زمین هبوط کرده، انسان را از اصل الهی­اش آگاه می کند.

[15]Sundermann, Mittlepersische und parthishe kosmogonische und Parabeltexte, 141.

[16] بويس، بررسي ادبيات مانوي، 17.

[17]Sundermann, Mittlepersische und parthishe kosmogonische und Parabeltexte, 141.

[18] خلاصه­شده از جلال­الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر 1، 19-30.

[19] بدیع­الزمان فروزانفر،  شرح مثنوی شریف (چاپ 7؛ تهران: انتشارات زوار، 1375)، جلد 1، 42-43.

[20]در متون ایرانی باستان و میانه منظور از کنیزک دختر در مفهوم عام و دختر از خاندان شاهی به مفهوم خاص است.

[21] فروزانفر،  شرح مثنوی شریف، 42-43.

[22] فروزانفر،  شرح مثنوی شریف، 50.