”مقتضای زمان: “عبدالبهاء و انقلاب مشروطۀ ایران
”مقتضای زمان: “عبدالبهاء و انقلاب مشروطۀ ایران
مینا یزدانی[1]
استاد تاریخ، دانشگاه کنتاکی شرقی
مینا یزدانی <mina.yazdani@eku.edu> Mina Yazdani استاد تاریخ در دانشگاه کنتاکی شرقی است.
یک. مقدمه
عبدالبهاء (1844-1921)، فرزند و جانشین بهاءالله (1817-1892) پیامبر و مؤسس دین بهائی، رهبری پیروان این آیین را از سال 1892 تا 1921 به عهده داشت. در دوران قیادتش و هنگامی که در امپراتوری عثمانی در تبعید به سر میبرد، کشور زادگاهش، ایران، دستخوش التهابات و نهضتهایی شد که مهمترین آنها انقلاب مشروطه در فاصلۀ سالهای 1905 تا 1911 بود. اهمیت این انقلاب همراه با این واقعیت که بهائیان ایران بزرگترین جامعۀ بهائی آن زمان را تشکیل میدادند و نیاز مبرمی به هدایات عبدالبهاء داشتند، به اضافۀ اشتیاق او به خدمت به هموطنانش این زمان را به دورهای ویژه از حیث ارتباط تنگاتنگ عبدالبهاء و موطنش مبدل ساخت. نامهها (در اصطلاح بهائی: الواح) و گفتههای او در این دوران گنجینهای برای درک رویکرد عبدالبهاء به تحولات اجتماعی-سیاسی است و نکات بسیار دیگری نیز به دست میدهد.
در آوریل 1909، عبدالبهاء در نامهای خطاب به شخص ایرانی محترمی که ظاهراً در موقعیتی بوده که پیام او را به محمدعلیشاه، پادشاهی که اولین مجلس ایران را به توپ بست و تعطیل کرد، برساند به صراحت نوشت که حکومت مشروطه ”مقتضای زمان“ است و نمیتوان در برابر آن مقاومت کرد. این بیان او البته مطابقت داشت با آنچه نخستینبار سی سال پیش از آغاز انقلاب در خصوص ترجیح منوط بودن عضویت در مجالس ”به رضایت و انتخاب جمهور“[2] مطرح کرده بود. این سخن همچنین با جایگاه او در مقام مبین (توضیحدهنده) آثار بهاءالله مطابقت دارد که در آنها حکومت انتخابی و حاکمیت قانون را ستوده و حکم راندن قریبالوقوع مردم در تهران را پیشبینی کرده بود. با این حال، حمایت قوی و اصولی عبدالبهاء از مشروطیت بدین معنا نبود که او بر روشهای انقلابیون برای دستیابی به مشروطیت و حفظ آن صحه میگذاشت. در این مقاله
- نظری را تأیید و تقویت میکنم که پیشتر مطرح کرده بودم:[3] عبدالبهاء ضمن پذیرش اصولی مشروطیت، روشهایی را که در ایرانِ آن زمان برای دست یافتن به مشروطیت و پاسداشت آن در پیش گرفته شد تأیید نمیکرد.
- در این مقاله این مدعا را مطرح می کنم که اگرچه آموزههای بهاءالله دربارۀ روشهای دستیابی به تحولات اجتماعی-سیاسی اولین و مهمترین عامل تعیینکنندۀ تصمیمات عبدالبهاء در هر گام بوده است، عوامل مؤثر و عناصر زمینهای دیگری نیز در کار بوده که برای فهم رهنمودهای او باید در نظر گرفت. از جملۀ مهمترین این عوامل اینهاست: الف. سابقۀ طولانی تلاش علمای ایران برای القای این تصور که پیروان بهاءالله عناصر ویرانگر جامعهاند و سزاوار است که به دست دولت مجازات شوند. علاوه بر تلاش علمای ایران، محمدعلی، برادر بیوفای عبدالبهاء، مخفیانه نقشه مشابهی کشیده بود و تقریباً همزمان با نخستین جنبشهای جریانی که به انقلاب مشروطه بدل شد، سعی کرد عبدالبهاء و پیروانش را گروهی معرفی کند که در پی تضعیف دولت عثمانیاند. ب. این حقیقت که بهائیان همواره در جریان کشمکشهای سیاسی ایران سپر بلا میشدند و این نکته را به تجربه دریافته بودند. ج. خطری که عبدالبهاء در دستیابی علماء به قدرت سیاسی متوجه کشور ایران میدید، عقیدۀ او دربارۀ مداخلۀ ازلیها در جنبش مشروطه و خطراتی که همکاری این دو گروه دشمن بهائیان متوجه جامعۀ بهائی میکرد عامل دیگر بود. و سرانجام،
- نشان خواهم داد که عبدالبهاء در دورۀ مجلس اول برای بر جا ماندن مشروطیت و در دوران استبداد صغیر برای بازگرداندن آن بسیار کوشید؛ در دورۀ مجلس اول از طریق نصایح مکرر به محمدعلیشاه و مخالفان شاه در خصوص ضرورت کنار گذاشتن دشمنی و در هم آمیختن دولت و ملت چون شهد و شیر، و در دوران استبداد صغیر از طریق گوشزد کردن ضرورت تشکیل مجلس به شاه که به استبداد بازگشته بود.
در این مقاله برآن نیستم خلاصهای از تاریخ جامعۀ بهائی ایران در دوران انقلاب مشروطه عرضه کنم یا بر سهم جامعۀ بهائی در گسترش آرمانهای مشروطیت از طریق انتشار تدریجی و نامحسوس اصول و عملکردهای خود، از قبیل تشکیل مجامع شور انتخابی و فعالیتهای آموزشی، تأکید کنم. این مهم پیش از این صورت گرفته و بیشک پژوهشهای بیشتر نیز در راه است. [4] همچنین، قصد ندارم به بررسی طیف وسیع اتهاماتی بپردازم که در جریان انقلاب مشروطه به بهائیان وارد شد. بلکه شرحی به دست خواهم داد از دیدگاههای عبدالبهاء دربارۀ انقلاب مشروطۀ ایران و عوامل تعیینکننده و تأثیرگذار بر تصمیماتی که در این دوره اتخاذ کرد و کوششهایش برای نجات و استحکام مشروطیت. پس از تأکید بر پارهای عناصر مهم و قابل ملاحظه در زمینۀ تاریخی مرتبط با بهائیان در زمان انقلاب، بنا به ترتیب زمانی و بر پایۀ دورهبندی انقلاب مشروطه، به کنکاش در الواح عبدالبهاء و سایر منابع دست اول در این موضوع میپردازم.
دو. آموزههای بهاءالله در خصوص ایجاد تغییرات اجتماعی-سیاسی
بهاءالله از سال 1869م، یعنی از اوایل ورود به زندان عکّا، در بیش از یک اثر خود از گرفته شدن عزت از دو طایفۀ امرا و علما سخن گفت.[5] این بیان نشاندهندۀ دیدگاه او از سیر قطعی عالم به جانب نفی استبداد سیاسی و دینی، هر دو، بود. مرور اجمالی آثار بهاءالله به وضوح نشاندهندۀ حمایت او از حکومت مشروطه و تأکیدش بر نقش مشاوره و گفتوگوی اجتماعی در رفع منازعات سیاسی-اجتماعی و ایجاد تحول مطلوب است. به علاوه، اصل اطاعت از حکومت و تالی آن یعنی اصل عدم مداخله در سیاستهای حزبی هر دو ریشه در آثار بهاءالله داشتهاند و عبدالبهاء آنها را ابداع نکرده است.
در حدود سال 1873، در خطابی به تهران در کتاب اقدس، بهاءالله حکومت مردم بر این شهر را پیشبینی کرده است: ”سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهور الناس [زود است که امور در تو (تهران) منقلب شود و جمهور مردم بر تو حکومت کنند.].“ وی پیش از تبعید به عکا در سال 1868 نیز ملکۀ ویکتوریا را به سبب سپردن زمام مشاوره به دست جمهور مردم ”زمام المشاوره بایادی الجمهور“ تحسین کرد و به او اطمینان بخشید که بدین طریق بنیان امورش مستحکم خواهد شد (”بها تستحکم اصول ابنیه الامور“) و قلوب همۀ کسانی که بر ایشان پادشاهی میکند، از وضیع و شریف، آرام خواهد گرفت (”تطمئن قلوب من فی ظلک من کل وضیع و شریف“).[6] بر اساس این کلمات میشود بهاءالله را نخستین اندیشمند ایرانی دانست که حکومت نمایندگان مردم را ستوده است. پس از آن، در حدود سال 1891، ترجیح خود را برای شکلی از حکومت که جمهوریت را با سلطنت تلفیق کند ابراز داشت: ”اگرچه جمهوریت نفعش به عموم اهل عالم راجع، ولکن شوکت سلطنت آیتی است از آیات الهی. دوست نداریم مدن عالم از آن محروم ماند. اگر مدبرین این دو را جمع نمایند، اجرشان عندالله عظیم است.“[7] او در لوح دنیا، که به سال 1891 نوشته شده است، به وضوح از سلطنت مشروطه (نظام دموکراسی پارلمانی بریتانیا) حمایت میکند: ”حال آنچه در لندره امت انگریز به آن متمسک، خوب به نظر میآید، چه که به نور سلطنت و مشورت امت، هر دو، مزین است.“[8] نگارش این لوح همزمان بود با نا آرامیهای نهضت تنباکو که از آن به منزلۀ نزدیکترین واقعه در تاریخ ایران به سیاستورزی به سبک اروپایی یاد کردهاند.[9] بهاءالله در این لوح بر ضرورت ”قانون و اصولی“ برای ایران تأکید و توصیه کرد که ”حضرت سلطان،“ ”حضرات علمای اعلام،“ و ”امرای عظام“ در مقری جمع شوند و دربارۀ امور ملت به مشورت بپردازند. و افزود که هرگونه اقدامی به غیر از این روندِ مشورتی منجر به ”اختلاف و ضوضاء گردد.“[10] به نظر میرسد در هنگامۀ تقابل میان برخی از روحانیون و تجار با دولت-یا به بیان دقیقتر، با شخص شاه-در پی اعطای امتیاز تنباکو، بهاءالله دو طرف را دعوت کرد تا گرد هم آیند و در خصوص اقداماتی برای پیشبرد رفاه و آسایش ملت به توافق برسند. در این عبارت میتوان بیان دیگری از قدرت مشورت و گفتمان را یافت که او به کرّات در آثار خود آن را اصلیترین روش برای ایجاد تحول دلخواه اجتماعی برشمرده است. به سختی میتوان بر اهمیت این رویکرد در آثار بهاءالله بیش از این تأکید کرد.
در همین زمینه، بهاءالله تأکید میکند که پیروانش اساساً با بابیان انتقامجو-که خاطرهشان در ذهن شاه قاجار باقیمانده بود،[11] و پیروان بهاءالله نیز به پیروی از طریق ایشان متهم شده بودند-[12] تفاوت دارند. او در لوح خود خطاب به ناصرالدینشاه اعلام میدارد که ”ابداً فساد محبوب حق نبوده و نیست،“ و با اشارۀ ضمنی به تیراندازی سه بابی به شاه بری بودن خود و پیروانش از خشونت را تصریح مینماید: ”وآنچه از قبل بعضی از جهّال ارتکاب نمودهاند، ابداً مرضی نبوده.“[13] بهاءالله درآخرین اثر عمدۀ خویش توجه را به این امر جلب میکند که چگونه تعالیمش مبارزهجویی بابیان اولیه را به صبر و تحمل مبدل ساخت:
چهل سنه به عنایت الهی و ارادۀ قویّۀ نافذۀ ربّانی حضرت سلطان أیّده الله را نصرت نمودیم . . . قبل از اربعین هر سنه مابین عباد مجادله و محاربه ظاهر و قائم و بعد به جنود حکمت و بیان و نصیحت و عرفان کل به حبل متین صبر و ذیل منیر اصطبار تمسک جستند و تشبّث نمودند به شأنی که آنچه بر این حزب مظلوم وارد شد تحمل کردند و به حق گذاشتند.[14]
آنچه ارتباط نزدیک با این تحول در رفتار سیاسی-اجتماعی پیروان دین جدید دارد، تأکید بهاءالله بر اطاعت از حکومت است: اصلی که عبدالبهاء در رسالۀ سیاسیه و چنانکه خواهیم دید، در الواح متعددی که در طول دوران انقلاب مشروطه از قلم وی نازل گردید، به آن اشاره میکند. بهاءالله در کتاب اقدس حکمی نازل کرده است: ”لیس لاحد أن یعترض علی الذین یحکمون علی العباد. دعوا لهم ما عندهم و توجهوا الی القلوب [کس را نمیرسد که بر کسانی که بر مردم حکم میرانند اعتراض کند. آنچه نزد ایشان است به خودشان واگذارید و به قلوب روی آورید].“[15] و در لوح ذبیح نیز همین توصیۀ اکید را تکرار میکند:
ابداً در امور دنيا و ما يتعلّق بها و رؤسای ظاهره آن تکلّم جايز نه حقّ جلّ و عزّ مملکت ظاهره را به ملوک عنايت فرموده بر احدی جايز نه که ارتکاب نمايد امری را که مخالف رأی رؤسای مملکت باشد و آنچه از برای خود خواسته مدائن قلوب عباد بوده. احبّای حقّ اليوم به منزلۀ مفاتيحاند انشاءاللّه بايد کل به قوّت اسم اعظم آن ابواب را بگشايند.[16]
این مضمون را در آثار دیگر او نیز میتوان یافت. در بشارات، از جمله الواح متمم کتاب اقدس، بهاءالله مقرر میدارد که ”این حزب در مملکت هر دولتی ساکن شوند باید به امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمایند.“[17] در هنگامۀ یک آشوب سیاسی، وقتی که دولت دو تن از بهائیان را در میان شماری از کسانی که اوراق ضد دولت در دست داشتند دستگیر کرده بود،[18]بهاءالله به ”آفتاب حقیقت“ سوگند یاد میکند که پیروانش از ”اعمال نالایقه و افعال مردوده“ ”مقدس و مبری“ هستند و اضافه میکند که چنین افعالی کردار ”اراذل قوم“ است. سپس تأکید میکند که پیروان او ”دولتخواه و ملتخواه“ هستند.[19] و باز در لوح خطاب به محمدتقی نجفی مینویسد:
این مظلوم امام کعبۀ الهی عهد مینماید از این حزب جز صداقت و امانت امری ظاهر نشود که مغایر رأی جهانآرای حضرت سلطانی باشد هر ملتی باید مقام سلطانش را ملاحظه نماید و در آن خاضع باشد و به امرش عامل و به حکمش متمسک سلاطین مظاهر قدرت و رفعت و عظمت الهی بوده و هستند.[20]
و سرانجام در وصیتنامۀ خود، کتاب عهدی، پیروانش را امر میکند که
یا اولیاءالله و امنائه، ملوک مظاهر قدرت و مطالع عزت و ثروت حقاند؛ دربارۀ ایشان دعا کنید. حکومت ارض به آن نفوس عنایت شد و قلوب را از برای خود مقرر داشت. نزاع و جدال را نهی فرمود، نهیاً عظیماً فیالکتاب . . . مظاهر حکم و مطالع امر که به طراز عدل و انصاف مزیناند، بر کل اعانت آن نفوس لازم.[21]
سه. زمینۀ تاریخی
اصلیترین عامل در تصمیمات عبدالبهاء در جریان انقلاب مشروطۀ ایران رهنمودهای مندرج در آثار بهاءالله بود که عبدالبهاء یگانه مفسر آنها بود. اما باید به خاطر داشت که رویدادهای تاریخی نه در خلأ، که در جهانی به شدت درهمتنیده شکل میگیرند. عناصر دیگری نیز در تصمیمات عبدالبهاء دخیل بود، مانند شناخت او از نقش روحانیون شیعه و پیروان میرزایحیی در جنبش مشروطه.[22] علاوه بر این، عوامل زمینهای قابلتوجهی نیز در کار بود که در مطالعۀ رویکرد عبدالبهاء به انقلاب مشروطۀ ایران باید درک شوند و مورد توجه قرار گیرند. در اینجا به بررسی سه عامل میپردازیم؛ دو مورد از آنها مستقیماً به جامعۀ بهائی ایران مربوطاند، و سومین عامل به زندگی عبدالبهاء در امپراتوری عثمانی آن زمان ارتباط دارد.
الف. در جریان آشوبی سیاسی که دو سال قبل از انقلاب مشروطه روی داد، بهائیان سپر بلا شدند
در بهار سال 1903، دو سه سال قبل از شروع اعتراضات اواخر سال 1905 که خبر از آغاز جنبشی میداد که با نام انقلاب مشروطه شناخته شد، بلواهای گستردۀ بهائیستیزانه در نقاط گوناگون ایران، بهویژه در اصفهان و یزد، به پا شد. در عرض دو ماه، جماعت انبوهی که روحانیون شیعه آنها را تحریک کرده بودند به بهائیان هجوم آوردند، خانههایشان را غارت کردند، و نزدیک به 200 نفر را به قتل رساندند.[23] قتلعام سال 1903 نمونۀ بارزی از این واقعیت بود که بهائیان چگونه در بحبوحۀ آشوبهای سیاسی سپر بلا میشدند. این بحران در حقیقت در رقابتهای سیاسی بین دو نفر از رجال صاحبقدرت و متحدان خارجی آنها ریشه داشت: در یک طرف این کشمکش، حاکم اصفهان، ظلالسلطان، پسر ارشد ناصرالدینشاه بود که به انگلستان وابستگی داشت و در طرف دیگر صدراعظم، امینالسلطان، قرار داشت که در آن زمان در جرگۀ طرفداران روسیه بود. ظلالسلطان سعی داشت با ایجاد آشوب در کشور تلاشهای امینالسلطان برای تأمین وام دیگری از روسیه را نقش بر آب کند. وظیفۀ ایجاد آشوب بر دوش روحانیون بود که مشتاق بودند از هر بهانهای برای سرکوب بهائیان استفاده کنند و با سخنرانیهای پرحرارت خود تودههایی از مردم را برمیانگیختند که مجوز و حمایت روحانیت را دستاویزی برای غارت و چپاول میساختند.[24] بررسی جزئیات حمله به بهائیان و کشتار ایشان در سال 1903 از حوصلۀ این بحث خارج است، اما آنچه به موضوع این مقاله ارتباط دارد، این است که حملات گسترده علیه بهائیان-که به هیچ صورت نقشی در تنشهای سیاسی وقت نداشتند-منجر به تلفات جانی بسیار شد و بار دیگر به رهبری بهائی ثابت کرد که در جریان هرگونه آشوب سیاسی در کشور به راحتی ممکن است که بهائیان هدف حمله قرار گیرند.[25]
ب. علماء دهها سال بهائیان را مخالفان سیاسی، معارض با نظام مستقر و تهدیدی برای حکومت معرفی کرده بودند
عبدالبهاء در رسالۀ سیاسیه، که در سال 1893 نوشته است، بیان میکند که علما تا مدتها با استفاده از منبر پیروان بهاءالله را دگراندیشانی خطرناک به حال حکومت توصیف میکردند.[26] دستکم در یکی از الواحی که در دوران انقلاب مشروطه نوشته شده است، عبدالبهاء اشاره میکند که بدخواهانِ پیروان بهاءالله به مدت 40 سال تلاش کردند تا اذهان مراجع سیاسی ایران را دربارۀ بهائیان منحرف کنند و آنها را مخالف دولت جلوه دهند. بعدها مراجع و مقامات دریافتند که بهائیان در حقیقت خیرخواه حکومتاند.[27]
ج. دشمنان عبدالبهاء او را به توطئه برای سرنگونی دولت عثمانی متهم کردند
طی سالهایی که به جنبش مشروطۀ ایران انجامید و در سالهای اولیۀ این جنبش، دشمنان عبدالبهاء اتهاماتی به وی وارد آوردند و وانمود کردند که او مخالف حکومت عثمانی است و با کمک سایر پیروانش قصد توطئه و براندازی حکومت را دارد. محمدعلی، برادر ناتنی عبدالبهاء و مخالف او، از سال 1901 سعی داشت تا با ارائۀ گزارشهای محرمانه دربارۀ عملیات ساختمانی در کوه کرمل و ملاقاتهای بهائیان غربی باعبدالبهاء تأثیری منفی در ذهن مقامات عثمانی ایجاد کند. در نتیجه، سلطان عبدالحمید دستور داد تا محدودیتهای تحمیلشده بر عبدالبهاء-که رفتهرفته تخفیف یافته بود-تجدید شود، و به این ترتیب او را در محدودۀ شهرعکا زندانی کرد. در سال 1904، کمتر از دو سال پیش از شروع انقلاب مشروطه در ایران، پارهای اتهامات جدید و بیاساس منجر به آن شد که سلطان عثمانی هیئت تفتیشیهای برای تحقیق به عکا اعزام کند. زمانی که عبدالبهاء تحت بازجویی هیئت مزبور بود، قسمتهایی از نوشتههای بهاءالله را به آنها نشان داد تا ثابت کند که در مقام فرزند و جانشین بهاءالله هرگز نمیتواند-چنانکه متهمکنندگان وی ادعا کرده بودند-در نقشهای برای سرنگونی حکومت دخالت داشته باشد.[28] او در الواح متعددی که در این دوران (حدود سال 1904) نوشته است، این اتهامات سیاسی و مشکلاتی را که به تبع آنها حاصل شد شرح میدهد.[29] نکتهای که بیشک باید به آن توجه کرد این است که طرح این اتهام-اتهام توطئه برای سرنگونی یک فرمانروای مستبد، آن هم در زمانی که وی با چالشهای جدی برای سلطنت خود مواجه بود-در امپراتوری عثمانی و در کشور همسایه تقریباٌ در زمانی وارد میشد که انقلاب مشروطۀ ایران در شرف وقوع بود. گواه این مطلب تأکید عبدالبهاء است در برخی از الواح مبنی بر اینکه او در حقیقت خیرخواه هر دو دولت بوده است. یک نمونه لوحی است که در حوالی سپتامبر 1908 نگاشته شده و در آن او ماهیت کذب اتهامات سیاسی را که ناقضان عهد (پیروان محمدعلی) در امپراتوری عثمانی بر او وارد کرده بودند، به تفصیل بیان میکند و خاطرنشان میسازد که بهائیان ایران نیز در جریان آن حرکت عمومی از مداخله در سیاست پرهیز کردند.[30] همچنین، الواحی وجود دارد که در آنها او اتهام مخالفت با حکومت را، که تقریباً به طور همزمان در ایران و امپراتوری عثمانی وارد شد، صراحتاً در کنار هم قرار میدهد و با هم مقایسه میکند.[31] در یکی از این الواح، عبدالبهاء در شرح دشمنیهایی که متوجه بهائیان است ابتدا مطلبی دربارۀ اقدامات پیروان میرزایحیی ذکر مینماید که از قضا با موضوع این مقاله نیز مرتبط است:
امت يحيی در تهران با جمعی از دهریها عقد الفت بسته و به جميع وسائل در تحقير امراللّه و تزييف کلمهاللّه و فساد گوناگون ميکوشند. از طرفی به تحريک حکومت پرداختهاند، ظلماً و عدواناً لسان به افترا گشودند و از جهتی به تحريک جهلای قوم پرداختهاند و از جهتی با دهریها بالاتفاق در افتراء به جمال مبارک نشر رسائل افترائيّه مينمايند.
و اضافه میکند که در این باره خبر پیدرپی از ایران میرسد. آنگاه، به اقدامات ناقضین در امپراتوری عثمانی میپردازد:
شب و روز به سعايت مفتريات در نزد حکومات مشغولاند و نسبت فساد و فتنه و عداوت به حکومت به عبدالبهاء میدهند که سعی و کوشش بر ضد اوليای امور دارد و در خيانت به دولت ابداً قصور ندارد.
و توضیح میدهد که چگونه به وسایل گوناگون، از جمله ایجاد ارتباط با مَراجع و رشوه دادن به آنها، تلاش کرده بودند آنها را متقاعد سازند که عبدالبهاء در فتنهانگیزی علیه حکومت دخالت داشته است. عبدالبهاء همچنین میافزاید که
ناقضین در مصر مقالههایی که نهايت تحريک و تشويق بر قلعوقمع امراللّه است به عربی نوشته و به لسان انگريزی ترجمه نموده در روزنامه نشر نمودند، مقالههایی که سبب خوف و خطر جميع دول شود.[32]
فقط با ملاحظۀ عوامل زمینهای و عناصر ضمنی قابل توجه فوقالذکر است که میتوان به درک بهتری از شرایطی دست یافت که عبدالبهاء با درنظر گرفتن آنها تصمیمات خود را در آن برهۀ حساس در تاریخ ایران و دیانت بهائی اتخاذ کرد.
چهار. آغاز (1906-1905)
حکومت قاجار در جریان شورش تنباکو در سال 1892-1891 متحمل ضربۀ سهمگینی شده بود. منتقدان حکومت همچنان به توزیع نشریات سرّی ادامه میدادند. مخالفان سیاسی انجمنهای سرّی متعددی در سراسر کشور تشکیل داده بودند. در سال 1905، در حالیکه دولت از مساعدت تاجران ایرانی در برابر بازرگانان اروپایی عاجز بود، بلوای جدیدی به پا خاست. پس از ماهها تنش، در دسامبر، هنگامی که حاکم تهران درصدد بود تا با مجازات تعدادی از تجار برجسته قیمت قند را پایین بیاورد، اعتصابی عمومی به راه افتاد. دو نفر از علمای بانفوذ تهران به حمایت از اصلاحات برخاستند. حدود دوهزار نفر از مردم در حرم عبدالعظیم در نزدیکی تهران و گروه دیگری هم در مسجدی در شهر تحصن کردند. تحصنکنندگان در همان مکانها ماندند تا سرانجام مظفرالدینشاه مطالبات ایشان را، که از جمله تأسیس عدالتخانه بود، پذیرفت.[33]
بنا بر منابع موجود، در میان رویدادهایی که به زودی با نام انقلاب مشروطه شناخته شد، نخستین چیزی که عبدالبهاء در خصوص آن اظهارنظر کرده است-با پارهای تفاوت در جزئیات-فرمان مظفرالدینشاه مبنی بر تشکیل ”عدالتخانه“ است، که پیشتر به آن اشاره شد. در لوحی که نیمۀ اول آن به شیوع ناگهانی وبا اشاره دارد-که در ایران، در مقایسه با کشورهای مجاور، نسبتاً کوتاهمدت بود-عبدالبهاء شاه و صدراعظمش را به سبب فضائلشان و دغدغۀ راحت و آسایش ملت میستاید و سپس، در ادامه، از هر دو به سبب نیتی که برای برپا کردن محاکم عدلیه در هر شهر، به عنوان جایی برای حل و فصل اختلافات مردم و احقاق حقوقشان، تمجید میکند:
ازقرار مسموع رأی جهانآرای پادشاهی و حسن تدبير جناب صدارت عظمی تعلق بر آن گرفته که در هر شهری به جهت فصل دعوی و قطع مرافعه و احقاق حقوق عباد مرکزی مخصوص تعيين گردد و مرافعه حصر در آن مرکز شود. اين قضيه بسيار مفيد است و سبب آسايش و راحت قريب و بعيد. اگر چنين گردد، اسّ اساس مدنيت کبری که در سایر اقاليم بر پاست خيمه و خرگاه در ايران زند. اين اول اصلاح مملکت است. انشاءاللّه موفق بر اجراء گردند و نادانان دست از بيحيایی بردارند و اطاعت و انقياد قوانين و احکام عادلانه نمايند.[34]
باید توجه کرد که در این مرحله، عبدالبهاء این تحول را گامی برای اصلاحات قضایی میشمرد که شاه و صدراعظم شروع کرده بودند و به اهمیت تأسیس یک محکمۀ قضائی در هر شهر اشاره میکند، در حالی که شاه وعدۀ تأسیس فقط یک عدالتخانه را داده بود.
با از سر گرفتن کار و فعالیت مردم، وعدهها به فراموشی سپرده شد و هیچ عدالتخانهای تشکیل نشد. ماهها بعد، در ژوئیۀ 1906، تلاش حکومت برای دستگیری یکی از وعاظ مخالف حکومت یا تبعید وی از تهران جرقۀ بحرانی شدیدتر را روشن کرد. تظاهرکنندگان به مدت دو روز خیابانهای شهر تهران را به تصرف خود درآوردند. هزار نفر از معترضان در شهر قم و 14هزار نفر در سفارت انگلیس تحصن کردند. این بار آنها خواهان قانون اساسی و مجلس انتخابی بودند.[35]
آنگونه که در الواح متعدد اشاره شده است، عبدالبهاء از ابتدای انقلاب مشروطه نامههایی از بهائیان برجسته، نظیر ایادی امر ملاعلیاکبر ایادی (حاجی آخوند)، دریافت میکرد که حوادث جاری ایران را به اطلاع وی میرساندند.[36] از فحوای بعضی الواح چنین به نظر میآید که بعضی از بهائیان تمایل خود را برای پیوستن به صف معترضان ابراز میداشتند. با توجه به تأکید آثار بهائی در خصوص ضرورت حاکمیت قانون، تحسین سپردن زمام امور به دست مردم، و نیز تاریخ طولانی شکنجه و آزار بهائیان به دست قاجاریه، چنین تمایلاتی دور از انتظار نبود. عبدالبهاء با پایبندی به اصول وضعشده توسط بهاءالله معارضه و تقابل با حکومت را تأیید نمیکرد. در حقیقت او به بهائیان توصیه کرد که نسبت به هر دو طرف خیرخواه و بیطرف بمانند. در لوحی خطاب به میرزاحسن طالقانی (ادیب) مینویسد: ”دربدایت انقلاب، عبدالبهاء به نهایت همت کوشید که یاران بیطرف مانند و خیر دو جهت باشند. ملاحظه شد که بعضی تأویل مینمایند و مداخله میفرمایند. “و در ادامه به یاد میآورد که در همان زمان چگونه یکی از بهائیانی را احضار کرده، به او گفت: ”آنچه خواستیم یاران را از مداخله منع نماییم، ممکن نشد. بعضی مایل به مداخله هستند و این نتایج مضره بخشد. “و آنگاه بدین میپردازد که چگونه ”این مداخله را منع“ کرده است.[37] از قرار معلوم، تعدادی از بهائیان منطقی را که در پس توصیۀ عدم مداخله نهفته بود درک نمیکردند. عبدالبهاء در لوح دیگری اشاره کرده است: ”بعضی از ضعفا اعتراض نمودند که مدار این هیجان عمومی بر تحصیل عدالت و رفع مضرّت است، چرا باید مذموم و مقدوح باشد.“[38] اکثریت بهائیان اما از توصیۀ عبدالبهاء تبعیت و در عمل بیطرفی خود را حفظ کردند، هرچند در دل امید به مشروطیت و تأسیس مجلس را میپروراندند.[39]
بعضی محققان برآناند که در اوایل انقلاب مشروطه، در سال 1906، عبدالبهاء به بهائیان توصیه کرد که از این جنبش حمایت کنند و فقط بعدتر، در سال 1907 بود که تغییر عقیده داد و آنها را به کنارهگیری از حرکت مزبور سفارش کرد.[40]نگارندۀ این سطور پس از سالها جستوجو حتی یک لوح از عبدالبهاء نیافته است که در آن توصیهای به یاران برای پیوستن به اعتراضات-حتی در مراحل اولیۀ آن-شده باشد. در حقیقت، الواح وی و سایر منابع دست اول موجود خلاف این رأی را میرسانند. او چه در مراحل اولیه و چه بعد از آن و در دورۀ مجلس اول بهائیان را به پرهیز از مشارکت در فعالیتهای ستیزهجویانه و خشونتآمیز رهنمون شده است. او این عدم مشارکت را میپسندد و تأیید میکند و با اشارۀ صریح به حوادث این دوران و بهویژه تحصن مردم در سفارت انگلیس، در لوحی مرقوم میدارد
در این حرکت عمومی ایران واضح و مشهود شد که یک نفر بهائی در میان انجمنهای متحرکه نبود، بلکه کل کناره گرفتند و در امور سیاسی مداخله ننمودند و به اطاعت دولت و خیرخواهی ملت پرداختند. حتی در میان آن جمهور که به سفارت بهیّۀ انگلیس در آغاز مشکلات پناه بردند یک نفر بهائی نبود.[41]
علاوه بر این، در اشارههایش به سایر وقایع اولیۀ جنبش مشروطه، برای مثال تحصن علماء در قم و مراجعت پیروزمندانۀ آنها به شهر،[42] هیچگونه حمایتی از این رویدادها دیده نمیشود.[43] به علاوه، در نامهای به واسطۀ یکی از بهائیان برجسته با نام ابوالحسن اردکانی، ملقب به جناب امین، خطاب به عموم بهائیان ایران به تاریخ 23 جمادیالاولی 1324ق/15 ژوئیه 1906م، یعنی دقیقاً در دورهای که موضوع بحث حاضر است، در مرحلۀ ابتدایی انقلاب و پیش از امضای فرمان مشروطیت و پیش از تشکیل مجلس، مینویسد:
ای یاران الهی، از قرار مسموع جمعی از علماء اصولیان و مشایخ شیخیان دائماً به تحریک فساد مشغولاند و در مقابل حکومت به غضب و عناد قیام نمودهاند، قدری امر را مشوّش کردهاند . . . پادشاه مهربان را دقیقهای آرام نگذارند تا به صرافت طبع و طیب خاطر به قدر امکان اصلاحات جاری فرماید.[44]
بیانات عبدالبهاء در آن واحد حاکی از رد روش علماء در مقابل حکومت و تأیید محتوای اصلاحات است؛ اصلاحاتی که شاه لابد باید ”به طیب خاطر“ به آنها میپرداخت. در لوحی که بنا بر شواهد در سال 1906 نوشته شده است،[45] عبدالبهاء به مخاطبان لوح یادآوری میکند که
الطاف جمال ابهی ریشۀ بغضا را برانداخته و علم رأفت کبری در ذروۀ علیا برافراخته، بنیاد نزاع و جدال را بر باد داده و اساس بغض و عناد را محو و زائل نموده. با جمیع طوائف امر به محبت فرموده و به شهریاران عادل حکم اطاعت و صداقت نموده تا همۀ یاران با کل عالمیان مشفق و مهربان گردند و جمیع در نهایت خلوص تمکین حکومت نمایند.[46]
همچنین، خاطرات و شرححال بهائیان همعصر انقلاب مشروطه، مانند خاطرات یونسخان افروخته، به وضوح این حس را منتقل میکنند که عبدالبهاء از همان ابتدای امر به بهائیان توصیه میکرد که از دخالت در درگیریها بپرهیزند.[47] گذشته از این، نه فقط این خاطرات چیزی از حمایت عبدالبهاء از مراحل اولیۀ جنبش یا تشویق و ترغیب او برای پیوستن بهائیان به اعتراضات نمیگوید، بلکه حاکی از ناخشنودی او از پافشاری تعدادی از بهائیان در این خصوص است. عبدالبهاء به افروخته میگوید که بارها به یاران نوشته است. هر بار آنها جواب دادند، او باز به آنها گفته است که مطیع حکومت وقت باشند.[48]
در حالی که عبدالبهاء بیشک طرفدار حکومت مشروطه بود، روش مورد تأیید او برای استقرار مشروطیت با آنچه کنشگران ایرانی دنبال میکردند تفاوت داشت. او معتقد بود که این هدف باید از طریق گفتوگو و مشورت حاصل شود و تحکیم یابد. او اقدامات ستیزهجویانه را قاطعانه رد میکرد و طرفدار مذاکره بود. در لوحی که در حدود اوت 1906 نوشته شده است،[49] در پاسخ به اخبار آشوب و التهابی که از ایران میرسید، مطالبی را بیان میدارد که هم منعکسکنندۀ حمایتش از تأسیس مجلس و هم رویکردی است که برای تحقق این امر مناسب میشمارد. او با اشاره به انقلاب فرانسه و خشونت و خونریزی که به دنبال داشت، مینویسد:
و لو شوری به نص کتاب الهی امر مشروع و اساس شریعتالله است،[50] اما این نفوس را مقصد خیرخواهی و اجراء شریعتالله نه؛ کلمه حق یراد بها الباطل [کلمۀ حقی است که از آن باطل اراده میشود]. اگر خیرخواه بودند، حضرت شهریار را اطاعت و انقیاد مینمودند و در نهایت خضوع و خشوع و وقار آنچه را خیر دولت و ملت از تأسیس مجلس ملت میدانستند پیشگاه حضور عرض مینمودند. یقین است که اعلیحضرت شهریاری ملتمسات هر فردی را قبول میفرمایند، علیالخصوص که مبنی بر خیرخواهی دولت و ملت باشد.[51]
در حقیقت، بخش اخیر این جملات دربردارندۀ پیامی غیرمستقیم برای شخص شاه نیز هست؛ آنچه از او توقع میرود توجه به درخواستی است که برای دولت و ملت هر دو خیر در بر دارد، یعنی تشکیل مجلس. بیان صریح عبدالبهاء دربارۀ روش پسندیدۀ اقدام برای ایجاد تحولات سیاسی-اجتماعی ما را به بحث پیرامون نوع مشارکتی که عبدالبهاء بهائیان را به آن تشویق کرده است هدایت میکند.
پنج. دورۀ مجلس اول (اکتبر 1906 تا ژوئن 1908)
در 5 اوت 1906،[52] مظفرالدینشاه سرانجام با خواستههای تحصنکنندگان موافقت و فرمانی را امضا کرد که به ملت حق تأسیس مجلس را میداد. مجلس در اکتبر 1906 گشایش یافت. مجموعهای که ”قانون اساسی“ خوانده شد، به نحوی شتابزده تنظیم گردید و در 30 دسامبر 1906 و در واپسین روزهای زندگی شاه به امضای او و ولیعهد رسید.[53] شاه چند روز بعد درگذشت،[54]و فرزندش، محمدعلیشاه (سلطنت 1909-1907) بلافاصله به جای او بر تخت نشست. طولی نکشید که اختلافات ویرانگری بین مجلس با شاه جدید و همچنین با روحانی برجسته، شیخ فضلالله نوری و پیروانش که سرانجام علیه مشروطهخواهان با شاه همداستان شدند بروز کرد. به گفتۀ کاتوزیان، مجلس به عنوان ”خانۀ ملت“ خود را در مقابل دولت میدید، قانون اساسی اختیارات بیش از حد به مجلس اعطا کرده بود و تندروان انقلابی فعال در انجمنهای هوادار مجلس سر سازش نداشتند.[55] این کشمکش برای مدتی نزدیک به یکونیم سال به شدت بین شاه و نمایندگان تندرو مجلس و حامیان آنها در انجمنها و مطبوعات تندروی نوپا ادامه داشت. سرانجام، بعد از نوسانهای محمدعلیشاه بین وعدههای همکاری و حتی در نوبتی حاضر شدن در مجلس و ادای سوگند وفاداری به مشروطه از یک سو، و جنگ با مجلس از سوی دیگر،[56] و بعد از سوءقصد نافرجام مشروطهخواهان رادیکال به جان شاه در فوریۀ 1908، بریگاد قزاق شاه در 23 ژوئن 1908 مجلس را به توپ بست و تعداد زیادی از کنشگران مشروطهطلب را دستگیر کرد که بعضی از آنها اعدام شدند.[57] نقل قولی از محمدعلیشاه در یکی از منابع دست اول تاریخ مشروطۀ ایران روشن میسازد که او به توصیۀ شیخ فضلالله نوری و دو تن دیگر از اطرافیانش و به امید ”درست“ شدن اوضاع به توپ بستن مجلس مبادرت کرد.[58]
در این بخش به بررسی الواح عبدالبهاء و سایر منابع اصلی مرتبط با دورۀ مجلس اول میپردازیم. اما پیش از آن، باید از سابقۀ آشنایی محمدعلیمیرزا با بهائیان شرحی به دست داد.
الف. محمدعلیمیرزا در آذربایجان
گفته میشود طی مدتی که محمدعلیمیرزای ولیعهد طبق سنت قاجار حاکم آذربایجان بود، روابط نسبتاً خوبی با پیروان بهاءالله داشت. تعدادی از بهائیان در خدمتش بودند، از جمله سرآشپز، خیاط، کتابدار، و معلم سرخانهای که برای دو پسرش استخدام کرده بود، مؤلفالدوله. در چندین جا نیز از بهائیان در برابر هجوم علما و حکمرانان محلی محافظت کرده بود. حوادثی در شهرهای متفاوت نظیر مراغه، خوی، سیسان، و میانج ثبت شده است.[59] همچنین، از قول محمدعلیمیرزا در آن زمان گفتهاند که نهایت تلاش خود را برای برطرف کردن درگیریهای مذهبی در آذربایجان کرده بود تا کسی نتواند دیگران را به سبب مذهب مورد ایذاء و آزار قرار دهد. او معتقد بود پیروان مذاهب مختلف باید در سایۀ حمایت حکومت در امنیت زندگی کنند.[60] زمانی که اخبار قتل عام بهائیان (1903م/1321ق) در یزد به وی رسید، از اینکه در آن زمان در یزد نبوده تا متجاوزان را به سزای عملشان برساند ابراز تأسف کرد.[61] یکی دو سال بعد، در هنگام سفر دو تن از بهائیان غربی، لورا کلیفورد بارنی و هیپولیت دریفوس، به تبریز، محمدعلیمیرزا هم با آنها ملاقات کرد و هم آنها را در بازدیدی که از ماکو و قلعهای که باب مدتی در آن زندانی بود مساعدت کرد.[62] رفتار منصفانۀ محمدعلیمیرزا با بهائیان این امید را در میان بسیاری پدید آورد که او میتواند همان پادشاه عادلی باشد که ظهورش، در صورتیکه خدا بخواهد، در کتاب اقدس پیشبینی شده بود.[63] حمایت و محافظت محمدعلیمیرزا از بهائیان در آذربایجان سبب شد که محفل روحانی تبریز در شب عزیمت او از تبریز به تهران برای نشستن بر تخت سلطنت در پی مرگ مظفرالدینشاه برایش نامهای حاکی از قدردانی بنویسند.[64] گفته شده است که او گاهی از مؤلفالدوله، معلم بهائی پسرانش، کتباً مشورت میطلبید. اما مؤلفالدوله را از خود به شدت مأیوس گرداند، زیرا با آنکه نظر او را میخواست، دقیقاً عکس توصیهاش را انجام میداد.[65]
ب. الواح عبدالبهاء که در دورۀ مجلس اول نوشته شده است
این دوران از نظر شمار الواحی که عبدالبهاء خطاب به بهائیان ایران نوشته کمنظیر است. بهائیان، که با شرایط سیاسی کاملاً جدیدی روبهرو شده بودند، نیازمند هدایت او بودند. به نوشتۀ یکی از بهائیان همعصر جنبش مشروطه، که به دقت ناظر تحولات دوران مجلس اول بود، عبدالبهاء در مدت یک سال، ”یکصد و نود تا دویست لوح“ خطاب به بهائیان تهران نوشت.[66] او همچنین پیامها و الواحی نیز برای غیربهائیان یعنی انقلابیون و دربار یا حامیان آن ارسال داشت وعلاوه بر این، عمدتاً به منزلۀ راهی برای آگاه کردن افراد در خصوص خطرات مداخلۀ علما در امور سیاسی، بهائیان را موظف کرد که رسالۀ سیاسیه را که چهارده سال پیشتر نگاشته بود به مردم بنمایانند.
در این دوره، الواح عبدالبهاء حاوی دو مضمون بههمپیوسته است: ضرورتِ آمیختن دولت و ملت چون شهد و شیر و تأکیدش بر وظیفۀ بهائیان برای تلاش برای آشتیدادن دو طرف و چنانچه این امر مقدور نباشد، کنارهگیری و اجتناب از درگیر شدن در منازعات. بهعلاوه، عبدالبهاء مکرراً به بهائیان یادآوری میکند که از مداخله در سیاستهای حزبی بپرهیزند و مطیع حکومت باشند. او همچنین از مداخلۀ علما در سیاست و نیز احتمال اینکه یحیاییها نقشههایی برای آسیب رساندن به بهائیان داشته باشند، اظهار نگرانی میکند، بهویژه با توجه به فرصتی که همکاری یحیائیها با علما که در دشمنی با بهائیان با آنها همآواز بودند در این زمینه برایشان فراهم میآورد.
- تأکید عبدالبهاء بر ضرورت درهمآمیختن دولت و ملت[67]
در لوحی در پاسخ به نامهای از واشنگتن، که میرزااحمدْ نامی[68] ارسال کرده و بشارت تشکیل مجلس و حکومت مشروطه ”مطابق امر صریح کتاب اقدس،“ و شادمانی سفارت ایران و رضایتمندی ”اهل معارف و علوم امریکا“ از این ”مژدۀ جانبخش“ را در بر داشته، عبدالبهاء ابراز مسرت کرده، تصریح میکند: ”حکومت مشروطه به نص قاطع الهی مشروعه است و سبب عزت و سعادت دولت متبوعه و ترقی و آزادی ملت محترمه.“ اما آنچه در ادامه میآید و لوح بدان خاتمه مییابد، حکایت از نگرانی از احتمال بروز اختلاف بین مجلس و دولت دارد:
شما دعا کنید که ملت به نهایت رضایت اطاعت حکومت نماید و تمکین از آراء صائبۀ ملازمان مرکز سلطنت کند، گوش به وساوس مفسدین ندهد و به منازعه و مقاومت دولت مانند دومای روسی برنخیزد و مملکت و ملت را به این بلای عظیم گرفتار نکنند. بسیار دعا باید که خدا محافظه نماید.[69]
آنچه عبدالبهاء بدان هشدار میداد، متأسفانه واقع شد و بین مجلس و دربار نفاق افتاد. چنانکه وی در الواح بعدی خود اشاره کرده است، در جریان درگیریهای شدید بین مجلس و محمدعلیشاه تأکید داشت که دولت و ملت باید مثل شهد و شیر آمیخته شوند. عبدالبهاء شرح میدهد که این مسئله را بارها به صراحت و با نهایت وضوح در نامههای خود به دو طرف دعوا، یعنی به شاه یا دربار از یکسو و مشروطهخواهان از سوی دیگر، متذکر شده و بر خطرات ادامۀ اختلاف انذار داده است:
به کرّات و مرّات، صریح به غایت توضیح، در بدایت انقلاب، به دو طرف مرقوم گردید که باید دولت و ملّت مانند شهد و شیر آمیخته گردند و الا فلاح و نجاح محال است. ایران ویران گردد و عاقبت منتهی به مداخلۀ دول متجاوره شود.
و تأکید میکند که کوششهای او در این زمینه از صرف نوشتن نامه به هر دو طرف فراتر رفته: ”از اين گذشته خفيّاً به احزاب نهايت نصايح مجری گشت،“ اما، متأسفانه، ”ابداً نپذيرفتند، بلکه بر نزاع و جدال و قتال افزودند.“[70]
تأکید عبدالبهاء بر اینکه با رویارویی دولت و ملت و متحد نبودن آنها با یکدیگر مداخلۀ دول مجاور در امور داخلی ایران خطری حتمی است، چنان اهمیتی دارد که باید بیشتر بدان پرداخت. عبدالبهاء وحدت ارگانیک دولت و ملت را پیشنیازی اساسی، هم برای پیشرفت کشور، و هم برای استقلال آن و قدرت مقاومتش در برابر دستاندازیهای نیروهای بیگانه میدانست. بنابراین، او در توصیۀ خود، هم به محمدعلی شاه و هم به مشروطهخواهان، به جد دغدغهمند رفاه و آسایش کشور و حفظ تمامیت و استقلال آن بود. روشن است که موضع عبدالبهاء در ضرورت اتحاد بین دولت و ملت، به اصطلاح امروزیتر، ”ضداستعماری“ بود. ضداستعماری بود، چون برخلاف روشهای خشونتآمیز تعامل بین دربار و مجلس در آن زمان، با ملایمت و درعین حال بهغایت محکم حامی شرایطی بود که به اعتقاد او به حفظ یکپارچگی و تمامیت کشور کمک میکرد. رخدادهای بعدی موجه بودن دغدغههای عبدالبهاء را تأیید کرد. مداخلات دول بیگانه در ایران از اوائل قرن نوزدهم وجود داشت و بهاءالله نیز در بیانی که چنانکه باید به آن توجه نشده، به افزایش آن انذار داده بود. او در سال 1891 در لوحی بیان داشت: ”هر یوم اوامر و احکام خارجه نفوذ مینماید و به این نفوذ، نفوذ اهل ایران متوقف. از حق بطلب نائمین [خفتگان] را آگاه فرماید و از خواب برانگیزاند. شاید تمسک نمایند به آنچه سبب نجاح و فلاح است.“[71] با هرج و مرجی که طی انقلاب و پس از آن بر کشور مستولی شد، مداخلۀ بیگانگان به طرز چشمگیری افزایش یافت. ابتدا بر اثر تغییر مناسبات بین روسیه و انگلستان در سال 1907، آن دو کشور رقابت خود بر سر ایران را کنار گذاشته و در عوض توافقنامهای امضاء کردند که طبق آن ایران را به دو حوزۀ نفوذ بین خود تقسیم کردند. به این ترتیب، شمال ایران در منطقۀ نفوذ روسیه قرار گرفت و جنوبشرق آن در منطقۀ نفوذ انگلیس. در سال 1909، روسها آذربایجان را به بهانۀ استقرار نظم و قانون اشغال کردند. خلاصۀ کلام آنکه عبدالبهاء درگیری و تقابل بین مجلس و دربار را مضر به حال کشور مییافت. اشارۀ عبدالبهاء به توصیههایی که به هر دو طرف منازعات کرده بود نیازمند بحث ژرفتری است. تماسهایی را که با مشروطهطلبان برقرار شد در بخش بعد بررسی میکنیم. در خصوص طرف دیگر، یعنی دربار، یا به بیان دقیقتر شخص شاه، ذکر این نکته حائز اهمیت است که زمانی که عبدالبهاء پیامهایی با تأکید بر ضرورت اتحاد و همگامی دربار و مجلس برای او ارسال میکرد، علمای ضد مشروطه، مانند شیخ فضلالله نوری (م. 1909)، ”کاملاً در مقام دفاع از حق حاکمیت شاه برآمدند و با رأی مجلس مبنی بر اینکه شاه مانند همتای انگلیسی خود صرفاً سلطنت کند مخالفت کردند.“[72] علاوه بر این، در اوج درگیریهای بین دربار و مجلس، روزی در اواسط دسامبر 1907، شیخ فضلالله نوری نسخهای از کتاب اقدس را به منبر برد و آیهای را برای جمعیت قرائت کرد که در آن تهران مورد خطاب قرار گرفته و حاکمیت مردم بر آن شهر پیشبینی شده است: ”سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهور الناس.“[73] او آنگاه-به نوشتۀ علاقبند یزدی، یکی از معاصران وقایع-به جمعیت حاضر گفت:
این پیشبینی رهبر بابیان در چهل سال پیش است. حال پیروان او این پیشبینی را معجزه قلمداد خواهند کرد. شما مردم باید تمام تلاش خود را بکنید که بطلان آن را ثابت کنید و اجازه ندهید که صحت این گفته اثبات شود.[74]
این البته اولین حرکت او از این دست نبود. ماهها قبل، پس از آنکه راه خود را از مشروطهخواهان جدا کرد و همراه با صدها نفر از پیروانش به حرم شاهعبدالعظیم پناهنده شد، در اعتراض به گرایشهای سکولار مجلس ”لوایح“ یا بیانیههایی را صادر و موضع خویش را اعلام کرد. او در برخی از این لوایح مدعی شده بود که مشروطهخواهان در حقیقت پیروان باب و بهاءالله بودند که به منظور نشر نوشتههای خود خواهان آزادی بودند.[75] و البته نیت او فقط تضعیف موقعیت مشروطهخواهان و شوراندن مردم علیه آنها و مجلس نبود، بلکه بالقوه قصد آسیب رساندن به بهائیان را نیز داشت. در این زمینه، مخالفان مشروطه تلاشهایی قبیحتر نیز صورت دادند. پس از واقعۀ سوءقصد نافرجام به جان محمدعلیشاه،[76]در نیمهشب آگهیهایی خطاب به شاه به دیوارهای شهر میچسباندند با این مضمون
ما گروه بهائیان که از زمان ناصرالدینشاه در پی آزادی و آشکار گردانیدن دین خود میبودیم و دچار کشتار و تاراج میگردیدیم، و سپس نیز این رنجها را در راه مشروطه بردیم همه برای این میبود که همچون دیگران آزاد باشیم. مشروطه را برای آزادی خود بنیاد نهادیم، و چون خواست ما پیش نرفته ناگزیر شده، آن بمب را انداختیم . . . اگر به ما آزادی داده نشود از هیچگونه کشتن و سوزانیدن و برانداختن باز نخواهیم ایستاد.[77]
در چنین شرایطی، واسطهای لازم بود که هم موقعیت را برای شاه روشن سازد، هم پیام مهم عبدالبهاء را در خصوص ضرورت همکاری بین شاه و مجلس به او منتقل کند. این واسطه جوانی فرهیخته با نام عزیزاللهخان ورقا (م. 1923) بود. او به زبان فرانسه تسلط داشت، در بانک استقراضی روس کار میکرد، و اساساً رابط بین آن بانک و ایرانیان برجستهای بود که با آن سروکار داشتند.[78] این موقعیت فرصتهایی را برای ملاقاتهای مکرر او با شاه فراهم میکرد. بنابراین، به احتمال قوی در طول دورۀ مجلس اول، عبدالبهاء پیامهای خود دربارۀ ضرورت آشتی بین دولت و ملت، به عنوان اساسیترین شرط رفاه و آسایش کشور، را از طریق او برای شاه ارسال میکرده است. عامل دیگری که ممکن است ایجاد ارتباط بین عزیزاللهخان ورقا با شاه را تسهیل کرده باشد، این است که پدربزرگ مادریِ عزیزاللهخان، میرزاعبداللهخان نوری، که او نیز بهائی بود، در زمانی که پدر محمدعلیشاه به عنوان ولیعهد مظفرالدینمیرزا سمت حکمرانی آذربایجان را داشت، سالها پیشخدمت مخصوص وی بود.[79] میرزاعبداللهخان داماد خود، علیمحمد ورقا، پدر عزیزالله خان، را نیز به مظفرالدینمیرزا معرفی کرده بود. علیمحمد ورقا شاعر بود و ولیعهد او را به گردهماییهای نخبگان فرهنگی تبریز دعوت میکرد و او در آنجا اشعارش را میخواند و اغلب مانند دیگر شعرا از پاداشهای ولیعهد بهرهمند میشد.[80] با آنکه میرزاعبدالله خان بعدها به سبب اتهامات ناروایی که دشمنان امر بهائی به او وارد کرده بودند مجبور به فرار از دربار مظفرالدینمیرزا شد و علیمحمد ورقا نیز پس از قتل ناصرالدینشاه به دست میرزارضای کرمانی در کمال بیگناهی در زندان کشته شد،[81] احتمال دارد پیشینۀ خانوادگی آشنایی عزیزاللهخان و تجربۀ محمدعلیشاه با بهائیان تبریز موجب تسهیل دسترسی عزیزاللهخان به شاه شده باشد. موقعیت او در بانک استقراضی روس فرصت دیگری را در این زمینه فراهم میآورد.
- دستورالعملهای عبدالبهاء برای بهائیان
الف. سعی در آشتی و تألیف بین دو طرف
عبدالبهاء بهائیان را به این امر هدایت کرد که سعی کنند عامل ایجاد وحدت و اتحاد باشند و اگر موفق نشدند، آنگاه خود را از نزاع کنار کشند: ”احبّای الهی بايد در تأليف دولت و ملت کوشند تا التيام بخشند و اگر عاجز مانند کناره گيرند.“[82] اینکه بهائیان چگونه برای بهبود روابط بین دو طرف تلاش کردند پرسشی است که تحقیق بیشتری را میطلبد، اما زمینههایی برای گمانهزنی وجود دارد. دستکم یکی از ایادیان امرالله،[83] میرزاحسن ادیبالعلماء (م. 1919)، با برخی از چهرههای اصلی مشروطهطلب ارتباط نزدیک داشت. او شخصیتی فرهیخته و یکی از پایهگذاران مدرسۀ تربیت در تهران بود. به سبب پیشینۀ وی و تعلقش به طبقۀ نخبگان، حلقۀ آشنایانش شامل هر دو دستۀ دینداران برجسته و روشنفکران عرفی بود. این را میدانیم که دوستان مشروطهخواه ادیبالعلماء احترام فراوانی برای او قائل بودند، او را فردی عالِم و روشنفکر میشمردند و حتی نظرش را در مسائل جویا میشدند.[84] با توجه به جایگاهش به عنوان ایادی امرالله، او همواره با عبدالبهاء در تماس بود و احتمال میرود مجرایی برای انتقال پیامهای عبدالبهاء به مشروطهخواهان بوده باشد. زندگینامۀ عنایتالله سهراب، یکی از معاصران ادیبالعلماء که در کلاسهایش شرکت میکرد، دریچۀ کمنظیری به سوی ذهنیات یک بهائی مجرب و مطلع، که به احتمال قریب به یقین مستقیماً شخص عبدالبهاء هدایتش میکرد، در زمینۀ انقلاب مشروطه میگشاید. به گفتۀ سهراب، ادیبالعلماء
اصولاً با روح تندروی و ماجراجویی وافراطی آنان موافقت نداشت و معتقد بود كه برای بنای مشروطيت مصالح و ادوات متناسب لازم است و بايد به جای كشمكش با دربار و تحريكات فتنهانگيز به تربيت افرادی پرداخت كه بتوانند اصول مشروطيت را درك و بدان عمل كنند و پيوسته به رفقای مشروطهطلب خود توصيه میكرد كه به ايجاد مدارس و تربيت مردم بپردازند. مفهوم نظر او به اصطلاح امروز اين بود كه مشروطيت ايران كادر متناسب با خود را احتياج دارد. واژگونكردن بنای استبداد به جای خود صحيح و درست، ولی اگر قائممقام صالحی در بين نباشد هر كس و هر دستگاهی به روی كار آيد همان اصول استبداد را معمول میدارد. فقط اشخاص عوض میشوند، نه اصول. پس اشخاص جديد برای اصول نوين تربيت كنيد.[85]
در عین حال، ادیب دغدغۀ وضعیت اسفناک ملت را داشت و دلسوز آنها بود و برای کسانی که جان خود را در مبارزه برای مشروطیت از دست داده بودند، افسوس میخورد. در جایی نقل میکند که به پسرش که آسوده خوابیده بود، گفته:
برخيز! چگونه در بستر راحت خفته و سر به بالين غفلت نهادهای و صدها مانند تو با هزاران آمال و آرزو بين كرج و تهران در خاك و خون خود غلطيده و اجساد آنان در زير آفتاب سوزان آماس كرده و متلاشی شده است.[86]
ب. اطاعت از حکومت و عدم مداخله در سیاست حزبی
به گفتۀ علاقبند، بهائی همعصر انقلاب مشروطه که پیشتر به او اشاره شد، در ”بیش از یکصد“ لوح از نزدیک به دویست لوحی که عبدالبهاء در طول دورۀ مجلس اول برای بهائیان ایران ارسال کرد، آنها را به پرهیز از پیوستن به انجمنها، مخالفت با شاه، و مداخله در امور سیاسی توصیه کرد.[87] میتوان گفت که محور اندیشۀ عبدالبهاء در خصوص روش صحیح حمایت از مشروطیت، اصل اطاعت از حکومت قانونی زمان بود. عبدالبهاء در همان مراحل اولیۀ انقلاب بیان کرد که مشروطیت را باید از طریق گفتمان صلحآمیز با شاه خواستار شد.[88] در رسالۀ سیاسیه که در سال 1893 نوشت و بار دیگر در ژوئن 1907 دستور داد که در اختیار مردم گذارده شود، به صراحت بهائیان را با استناد به نصوص بهاءالله ملزم به اطلاعت از حکومت ساخت.[89]
برای نمونه، در لوحی که در این اوان (ژانویۀ 1907 تا ژوئن 1908، دورۀ درگیریهای دربار و مجلس) نگاشته شده، عبدالبهاء موضوع اطاعت از حکومت را مستقیماً با اصل عدم مداخله در امور سیاسیه پیوند داده است. در این لوح، عبدالبهاء ضمن اشاره به اغتشاشهای موجود در ایران، برای ایجاد رابطهای سالم و قدرتمند بین دولت و ملت ابراز امیدواری و آرزو میکند که شاه با نهایت قدرت حکمرانی و رعایایش را محافظت کند. او سپس بهائیان را هدایت میکند که آرامش و متانت خود را حفظ کنند و از مداخله در مسائل سیاسی بپرهیزند.[90] در لوحی دیگر، عبدالبهاء با اشاره به سرزنشی که به علت پرهیز از مشارکت در هیجانات، آشوبها، و انجمنهای تهران متوجه بهائیان شد و همچنین این اتهام که بهائیان وطنپرست نیستند چنین پاسخ میگوید:
بهائيان جان فدای جهانيان نمايند و پرستش نوع انسان کنند، ولی به نص قاطع مأمور به آنند که در هر مملکتی که هستند به حکومت آن مملکت در نهايت صدق و امانت باشند و در اين خصوص نصوص متعدده واقع.[91]
او روشهای ستیزهجویانه و خصومتآمیز تندروان مجلس را مشخصاً مضر و مخرب میشمارد. در لوحی بیتاریخ، که با توجه به محتوایش قطعاً در طول دورۀ مجلس اول نگاشته شده است، پس از سفارش به بهائیان که ”مطیع حکومت باشید و خیرخواه ملت،“ تصریح میکند:
ما وقتی از مجلس ستایش نماییم که با حکومت امتزاج شیر و شکر نماید و سبب ترقی مملکت شود و مروج عدالت گردد. آنوقت دعا نمائیم و تأیید خواهیم و تعهد و کفالت توفیقات الهیه کنیم و امیدواریم که چنین گردد.[92]
بهرغم رهنمودهای صریح عبدالبهاء، تعدادی از بهائیان در تلاطمات سیاسی پیرامون خود درگیر شدند. برجستهترین شخصیت در میان این موارد استثناء شاهزادۀ مجتهد، شاعر و ادیب قاجار ابوالحسن میرزا شیخالرئیس (م. 1918یا 1920) بود که به جد در مشروطهطلبی کوشید.[93] وی یکی از اعضای نُه نفرۀ کمیتۀ انقلاب بود.[94] نام او درفهرست نمایندگان مجلس اول نیامده است، نه در طبقۀ علما و نه در میان شاهزادگان؛ اما در مذاکرات آن مجلس بعضی گفتههای او ثبت شده.[95] در آن مجلس، ناظرین میتوانستند در مذاکرات شرکت کنند،[96] احتمالاً شیخالرئیس با چنین نقشی در جلسات شرکت میکرده است.[97] در زمان بهتوپ بستن مجلس از جملۀ دستگیرشدگان بود، اما پس از یک هفته آزاد شد و در مجلس دوم به نمایندگی از مردم مازندران به مجلس راه یافت.[98] همچنین، همانگونه که موژان مومن نشان داده است، در شهر ساری مازندران برخی از بهائیان در فعالیتهای مشروطهطلبی مشارکت داشتند.[99] با این حال، با توجه به تصریح قاطع عبدالبهاء که جز این بوده است، به نظر میرسد چنین مواردی حکم استثناء داشتهاند. گفتههای عبدالبهاء که حبیب مؤیَد در خاطراتش ثبت کرده دو واقعیت را به وضوح منعکس میکند: اکثر بهائیان ایران از مشارکت در درگیری با حکومت اجتناب کردند و عبدالبهاء از اقدامات کسانی که دخالت کردند خرسند نبوده است:
من مکرر اندر مکرر به آنها نوشتم که ابداً در سیاست دخالت نکنند. الحمدلله که دخالت هم نکردند . . . و اگر بعضی هم غفلت کردند و دخالت نمودند، ضرش به خود آنها وارد شد . . . خیلی از آنها ممنون و مسرورم که داخل نشدند. ما را با اینگونه مطالب دخلی نیست، با روحانیت قلوب و ارواح کار داریم.[100]
- عبدالبهاء و مداخلۀ علما در امور سیاسی
به نظر میرسد یکی از عوامل مؤثر بر باور عبدالبهاء در خصوص انقلاب مشروطۀ ایران نقشی بود که علما در این جنبش ایفا کردند. عبدالبهاء پیش از آن و چهارده سال قبل از تشکیل اولین مجلس، در رسالۀ سیاسیه دیدگاه خود مبنی بر رد کامل مداخلۀ علما در امور سیاسی را به بیانی صریح و عاری از ابهام بیان کرده بود. در واقع، خلاصۀ آن رساله، آنگونه که وی خود بیان میدارد، این است که”مداخلۀ علما در امور سیاسی منتج به مضرات کلیه میگردد.“[101] وی در بحبوحۀ مشروطیت، در ژوئن 1907، بار دیگر از بهائیان خواست که این رساله را به عموم مردم ارائه کنند.[102] از آنجا که عبدالبهاء دیدگاه خود دربارۀ این موضوع را پیشتر به وضوح بیان کرده بود، جای تعجب نیست به جنبشی که به نظر میرسید روحانیون رهبریاش میکنند با شک و تردید بنگرد. در جریان انقلاب مشروطه، علاوه بر عدم تأیید روشهای قهرآمیز طرفین تقابل، عبدالبهاء دربارۀ نتایج مداخلۀ علما در مسائل سیاسی نیز خوشبین نبود. در پاسخ به نامه میرزااحمد اصفهانی از واشنگتن، عبدالبهاء با سُرور بیان داشت که تشکیل مجلس مطابق با نص صریح کتاب اقدس است. با این همه، بلافاصله افزود:
ولی از قرار معلوم دست رؤسای خودپرست از علما در کار. به ظاهر شورای ملی خواهند و فریاد و عربده مینمایند و باطن به فساد و تحریک و مقاومت در مقابل نوایای خیریه دولت میکوشند و باطن باطن ابدا میل به تأسیس شورای ملی و تمدن ایران و بصیرت ملت و ترقیات عصریّه و اطلاعات کافیّه و معارف عمومیّه ابدا ندارند.[103]
عبدالبهاء بین ادعای علما مبنی بر ترویج عمومی اندیشههای پیشرو و آزادیخواهانه و زندگی خصوصی توأم با محدودیت و ارزشهای محافظهکارانۀ آنها تناقض فاحشی میدید و از طرف دیگر، به انگیزۀ ایشان نیز اعتمادی نداشت. نویسندۀ سفرنامهاش از او نقل کرده است:
شخصی که در خانهٴ خود مروج استقلال است و مانع آزادی چگونه دیگران را بر مشروطه و آزادی تحریک میکند. [ایرانیان] ندانستند که هر چند مشروطه خوب است، ولی محرک را مقصد ترویج منافع شخصیه است.[104]
- نگرانی عبدالبهاء از تحریکات ازلیها
فقط رهبری علما در جنبش نبود که از نظر عبدالبهاء مشکل میآفرید. عامل دیگری که دغدغۀ عمیقی برای او ایجاد میکرد، حضور سنگین و نفوذ پیروان میرزایحیی (ازلیها) در جنبش مشروطه بود.[105] تا جایی که به موقعیت بهائیان در ایران مربوط میشد، همکاری علما و ازلیها، که با تمسک به تقیه خود را مسلمان و بعضاً حتی روحانی شیعه معرفی میکردند، چشمانداز امیدبخشی نداشت. در لوحی خطاب به محفل روحانی تهران که در دورۀ استبداد صغیر نوشته شده، عبدالبهاء میزان خطری را که از حضور این دو گروه در مجلس اول حس میکردآشکار میکند:
اساس شور از اعظم تأسیسات الهیه ولی باید اساس تقوای الهی و خیرخواهی عمومی باشد، اما مجلس معهود در دست علماء سوء و امت یحیای بیوفا بود و مقصود نهایت استبداد و استیلاء و عاقبت بر قطع شجرۀ مبارکه قیام مینمودند.[106]
در لوحی خطاب به میرزااحمد قائنی، عبدالبهاء دیدگاه خود دربارۀ نفوذ ازلیها-که گاه آنان را ”یحیایی“ میخواند-در مجلس، و طرقی را که این امر میتوانست تهدیدی برای بهائیان باشد، مطرح میکند. عبدالبهاء در این لوح خلاصهای از دیدگاهها، بینشها و پیشبینیهای خود را از ابتدای انقلاب تا پایان استبداد صغیر و شکست نهایی محمدعلیشاه بیان میکند. وقتی به تشکیل اولین مجلس میرسد، با اشاره به یحیاییهای تندرویی که در مجلس تأثیر داشتند مینویسد:
مجلس ملت تشکیل شد. بعضی یحیاییها نفوذ تام در مجلس پیدا نمودند و به فساد پرداختند و دولت و ملت را به هم انداختند تا کار به جایی رسید که به خلع شاه و جلوس دیگر مصمم شدند. عبدالبهاء به صریح عبارت به چند نفوس از جمله محفل روحانی تهران مرقوم نمود که دولت موفق گردد و مجلس به نحوست مفسدین یحیایی متفرق خواهد شد.[107]
در ادامه توضیح میدهد که ازلیها این پیشبینی صریح عبدالبهاء را به سخره گرفتند تا وقتی که مجلس متفرق شد و یحیاییها موقعیت خود را از دست دادند و نتوانستند کسی را که از او برای این منظور ”مبالغها رشوت و برطیل [رشوه] گرفته بودند“ بر جای شاه بنشانند.[108]اشارۀ عبدالبهاء به آن کس که یحیاییان از او رشوه گرفته بودند تا به جای محمدعلیشاه بر تختش نشانند، راجع به ظلُالسلطان بود،[109] که پیش از این دوران در یزد و اصفهان دست به خون بهائیان آلوده بود.[110] گفتۀ عبدالبهاء دربارۀ نفوذ ازلیان در این مجلس، چنانکه از نامههایی که بعدها نوشت برمیآید، از جمله راجع به ارتباط تنگاتنگ و دوستانۀ سیدحسن تقیزاده، نمایندۀ تندرو مجلس، با ازلیان سرشناس بود.[111]عبدالبهاء مشخصاً به همنشینی تقیزاده با ”حاجی میرزایحیی“ دولتآبادی اشاره میکند و تقیزاده را ”آلتی در دست او“میخواند. [112] او پسر هادی دولتآبادی، رهبر ازلیان ایران، بود و از جانب پدر به جانشینیاش برگزیده شده بود. یحیی دولتآبادی به شدت در تخدیش اذهان علیه بهائیان میکوشید.[113] از این گذشته، ازلیان فعالی در نشریات و انجمنهای حامی مجلس دستاندرکار بودند،[114] و از این طریق بر مجلس تأثیر میگذاشتند.
چنانکه از الواح متعدد عبدالبهاء برمیآید، ازلیها در مراحل مختلف انقلاب مشروطه نهایت تلاش خود را کردند که بهائیان را نزد هر گروه سیاسی حامی طرف مقابل جلوه دهند و از این طریق ایشان را به خطر بیندازند. قبل از پیروزی اولیۀ مشروطیت به سلطنتطلبان میگفتند که بهائیان طرفدار مشروطهاند، اما بعد به مشروطهخواهان، که قدرت را در دست داشتند، گفتند که بهائیان حامی استبدادند.[115] در یکی از الواحی که ادوارد براون عیناً در تاریخ مشروطۀ خود درج کرده است، عبدالبهاء مینویسد :
حضرات بابی یحیایی که دشمن بهائیاناند و خود را در پرده مستور میدارند به ملتیان گویند که بهائیان طرفدار دولتاند و به دولتیان مینمایند که بهائیان جانفشان ملتاند تا هر دو طرف را بر بهائیان برانگیزانند و دشمن کنند و خود در آن بین نفوسی را صید نمایند، این است حقیقت حال.[116]
ممکن است برداشت عبدالبهاء از انگیزههای ازلیها و همچنین انگیزههای نهانی علما و تعقیب منافع شخصیشان سبب آن شده باشد که او، چنانکه علاقبند نقل میکند، آن مجلس را هیئتی نمیدیدکه واقعاً دغدغۀ آسایش و رفاه خلق را داشته باشد.[117]
- نگرانی عبدالبهاء از احتمال سپر بلا شدن بهائیان
از ابتدای جریاناتی که به انقلاب مشروطه مبدل شد، یکی از نگرانیهای عبدالبهاء این بود که بهائیان ایران در بحبوحۀ درگیریها سپر بلا شوند؛ چنانکه در سال 1903 در اصفهان و یزد و برخی نقاط دیگر ایران کشمکشهای سیاسی زمینهساز قتل و غارت بهائیان شد. یونسخان افروخته نیز که در زمان انقلاب مشروطه در عکا و نزد عبدالبهاء بود، از ”تشویش و نگرانی“ عبدالبهاء ”که مبادا اهل بهاء را مثل قضیه یزد و اصفهان هدف قضایا قرار بدهند“ نوشته است.[118]در لوحی که بعدها نگاشته شده، عبدالبهاء برای ادیبالعلماء شرح میدهد که چون بعضی از یاران هدایات وی را در خصوص بیطرف ماندن در قضایای مشروطهطلبی تأویل کرده و مداخله کردند، با ملاحظۀ اینکه ”نتیجه آن است که حکومت بهانه نماید و ماده به عضو ضعیف ریزد و جمیع احبای الهی را قتل عام کنند و واسطۀ صلح نمایند و به سبب این قضیه حکومت نفوذ شدید یابد و اقتدار جدید نماید،“ سعی کرد که مداخله آن یاران را قطع کند.[119]
احتمال سپر بلا یا قربانی شدن بهویژه مربوط است به آنچه پیشتر دربارۀ نقش یحیاییها در به خطر افکندن بهائیان گفته شد. در ادامۀ لوح خطاب به میرزااحمد قائنی، عبدالبهاء توضیح میدهد که تصمیماتش در شروع انقلاب به این واقعیت مربوط بود که رهبران ملت به تحریک یحیاییها همگی برعلیه بهائیان بودند. بنابراین، اگر بهائیان ”نام مشروطیت بر زبان“میراندند،
حکومت نیز بر عداوت قیام مینمود، ماده به جزء ضعیف میریخت. یاران در میان دو طرف شرط مصالحه میشدند، حکومت فوراً اعلان میکرد مشروطیان جمیعاً بهائیاند و نص کتاب اقدس را مجری خواهند، چنانکه میرزا فضلالله نوری در تهران اعلان نمود . . . لهذا به این وسیله دولتیان دست به کشتن میگذاشتند و ملتیان نیز معاونت مینمودند، و به کلی یاران را از میان برمیداشتند.[120]
یونسخان افروخته نیز این گفتۀ عبدالبهاء را ثبت کرده است که اگر بهائیان را از مداخله ممانعت نکرده بود، نه فقط ایشان را ”قتل عام“ میکردند، بلکه ”مشروطیت هم جاری نمیشد.“[121] در تحلیل نگرش عبدالبهاء دربارۀ انقلاب مشروطۀ ایران، البته بجاست که امکان وجهالمصالحه شدن بهائیان و نیز در خطر افتادن خود مشروطیت در صورت مداخله بهائیان منظور شود، اما نباید با افراط در تأکید بر آن از سایر عوامل پیشگفته غفلت ورزید. به عبارت دیگر، در پرتو هدایات کلی بهاءالله و عبدالبهاء در خصوص تعامل بهائیان با حکومت و ارزیابی وی از موقعیت، میتوان چنین گفت که در شرایط فرضی که خطری زندگی بهائیان را تهدید نمیکرد و به ضرر خود جریان مشروطه نیز تمام نمیشد، چه بسا عبدالبهاء آنها را تشویق به مشارکتی مسالمتآمیز، آرام و گفتوگومدار در طلب حکومت مشروطه میکرد؛ مشارکتی در چارچوب معیارهایی که در آثار بهاءالله و الواح خود وی مقرر شده بود، ولی قطعاً نه به شیوۀ معترضانه و در ستیز با حکومت. عبدالبهاء به تبع آموزههای بهاءالله روش قهرآمیز را به هیچوجه برنمیتافت.
شش. جنگ داخلی یا استبداد صغیر (23 ژوئن 1908 تا 16 ژوئیه 1909): صلای عبدالبهاء به اجرای عدالت
در الواح عبدالبهاء طی این دوره میتوان سه مضمون اصلی یافت: اول، تقاضا از شاه برای رعایت عدالت به منزلۀ اولین و اساسیترین شرط حمایت خداوند به منظور استمرار حاکمیت شاه؛ دوم، بیان صریح و قاطع بیطرفی در اختلاف بین مشروطهخواهان و سلطنتطلبان یا حامیان استبداد؛ و سوم، تأییدی صریح و بیابهام بر اینکه حکومت مشروطه نیاز اجتنابناپذیر زمانه است.
اینکه سلطنت محمدعلیشاه فقط در صورت رعایت عدالت ممکن بود ادامه یابد و در غیر این صورت حکومتش از حمایت الهی برخوردار نمیگشت در الواح این دوره بارها تکرار میشود. اگرچه در چندین لوح این دعوت آشکار به رعایت عدالت به ضرورت مجازات کسانی ناظر بود که از آغاز سلطنت شاه به بهائیان حمله کرده و آنان را به قتل رسانده بودند، اما سایر الواح عبدالبهاء دامنهای بس وسیعتر داشت. در حقیقت، از ابتدای سلطنت محمدعلیشاه، و بهویژه در دورانی که او بدون مجلس حکومت کرده بود (یعنی در دورۀ استبداد صغیر) و جنگی داخلی در کشور در جریان بود، چندین بهائی در نقاط مختلف ایران کشته شده بودند؛[122] از جمله در شهرهای سیرجان در تابستان 1907،[123] در نامق و حصار در استان خراسان در سالهای 1908 و 1909،[124] در تبریز در سال 1908، و در نیریز در بهار سال 1909.[125] در سنگسر نیز در سال 1907 به بهائیان حمله قرار شد.[126] در بیشتر این موارد، آشوب و بینظمی حاصل از التهابات سیاسی موجود زمینه را برای نیروهای بهائیستیز فراهم میکرد تا بلوایی علیه بهائیان به پا کنند و آنها را بدون روبهرو شدن با مجازات به قتل برسانند. بر اساس گزارشهای موجود، میتوان گفت که در برخی از این وقایع حملات و قتلها هیچگونه ارتباط مستقیمی با حمایت از مشروطیت یا مخالفت با آن نداشتند، جز آنکه آشوب زمینۀ آزار را فراهم کرده بود.
با این همه، موارد دیگری نیز در دورۀ استبداد صغیر بود که بهائیان به ظن ارتباط با مشروطیت کشته شدند. در دستکم یک لوح، عبدالبهاء تأیید میکند که شهرت یافتن بهائیان به هواداری از مشروطیت بود که منجر به قتل آنها در این دوران شد. او همچنین مسبب این اشتهار را شیخ فضلالله نوری میداند و سخنان او را نقل میکند که بارها گفته بود ”بابیها“این انقلاب را به راه انداختند تا آثار باب، بهاءالله، و عبدالبهاء را منتشر کنند. به گفتۀ عبدالبهاء، ”این اشتهار و آن اهمال سبب فتور گردید.“[127] آنچه در این دوران در دو شهر تبریز و نیریز رخ داد مصداق کامل بیان عبدالبهاست. مطالعۀ این دو رویداد پیچیدگی فرایندهای تاریخی دخیل در این حوادث را نیز روشن میسازد.
به گفتۀ کسروی، روحانیون در تبریز و طی جنگ داخلی مشروطهخواهان را ”بابی“ مینامیدند و فتوای قتل آنها را صادر کردند. او بهویژه از حاجی میرزاحسن نام میبرد، مجتهدی که با محمدعلیشاه پیوند داشت.[128]عبدالبهاء نیز از همین مجتهد و فتوایی یاد میکند که برای کشتار بهائیان در این دوران صادر کرده است.[129]در ماههای اولیۀ جنگ داخلی، پیش از آنکه مشروطهخواهان موفق به تصرف همۀ قسمتهای شهر شوند، سلطنتطلبان کنترل بیشتر بخشها را در دست داشتند.[130]به گفتۀ میرزاحیدرعلی اسکویی، یکی از بهائیانی که شاهد وقایع بود، روحانیون در بخشی از شهر با نام دَوَچی جمع شده، یک انجمن اسلامی (اسلامیه) در آنجا تشکیل داده بودند. این روحانیون که مخالف مشروطهخواهانی بودند که در قسمتهای دیگر شهر زندگی میکردند، گروه اخیر را بابی مینامیدند. اسکویی مینویسد زمانی که پیروان این روحانیون سلطنتطلب یک مشروطهخواه را دستگیر میکردند و او را میکشتند، به تهران گزارش میکردند که یک بابی را کشتهاند. برای در امان ماندن از این خطرات، مردم اذان میگفتند-حتی تا چهار ساعت بعد از غروب آفتاب در منطقهشان-تا ثابت کنند که بابی نیستند. پس از کشتار مشروطهخواهان به نام بابی، روحانیون در واقع توجه خود را به پیروان بهاءالله در آن شهر معطوف کردند و موضوع را به آنها ربط دادند و چنانکه اسکویی خود مینویسد، ”رشتۀ کار را به احباب پیوند کردهاند.“ یک نفر بهائی با نام آقاابراهیم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. در حالی که هنوز زنده بود، او را به اسلامیه بردند و در آنجا میرزاحسن مجتهد به او دستور داد که شخصیتهای مقدس دیانت بهائی را لعن کند و چون امتناع کرد، چند ساعت او را نگاه داشتند و سپس با خنجر به قتل رساندند. در این اثنا، بهائیان در مورد این تهدید به یکدیگر هشدار میدادند و خود را مخفی میکردند. با این حال، دستکم دو نفر دیگر کشته شدند، از جمله شاگرد اسکویی که جوانی با نام اسد بود. اسکویی خود از شهر گریخت.[131] به امید رسیدگی محمدعلیشاه و مجازات قاتلان و ظاهراً با رهنمودهایی که از عبدالبهاء دریافت کرده بود، اسکویی به روال زمانی که شاه هنوز ولیعهد و حاکم آذربایجان بود، پیامهایی برای شاه ارسال و او را از آنچه بر آقاابراهیم رفته بود آگاه ساخت و درخواست رعایت عدالت کرد. اما به گفتۀ اسکویی، دیگر شاه را ”غفلت گرفته جواب نداد.“[132]
ماجرای نیریز در سال 1327ق/1909م شایستۀ توجه خاص و پرداختن ویژه به پیشینۀ وقایع است. شرایط آشفتۀ دوران جنگ داخلی امکان شکلگیری نوعی حکومت مذهبی منطقهای را در بخشی از استان فارس، که به خاطر آب و هوایش گرمسیر خوانده میشد (لار و حومهاش) فراهم ساخت. روحانی برجستۀ شیعه، شیخ عبدالحسین لاری، با بهرهگیری از نفوذ مذهبی خود در میان مردم منطقه قدرت سیاسی در سطح منطقه را به دست گرفته بود. او لشکری برای خود سازماندهی کرد، واحد پولی به وجود آورد، به اسم خود تمبر چاپ کرد و بر علیه مخالفانش اعلام جهاد کرد.[133]در این اثنا، در نیریز استان فارس هم یک درگیری شخصی مرتبط با ازدواج و طلاق میان سید اشرف شیخالاسلام، حاکم شرع بانفوذ شهر و فرماندار محلی هوادار مشروطه، سبب شد که شیخالاسلام شیخ عبدالحسین لاری را برای گرفتن قدرت از دست حاکم نیریز به آنجا دعوت کند.[134] لاری از پیروان شیخ فضلالله نوری، روحانی مشروطهستیز بود که مشروطهطلبان را بابی مینامید. لاری نیز همچون نوری معتقد بود که قوانین حاکم بر کشور باید بر اساس شریعت باشد و مانند نوری دشمن سرسخت بهائیان بود. لاری با استفاده از این فرصت و با اجابت دعوت شیخالاسلام نیریز، شاگرد خود، شیخ زکریا کوهستانی، را برانگیخت تا به نیریز هجوم آورده، حاکم محلی را سرنگون کند و جای او را بگیرد. شیخ زکریا سالها بود که عملاً بر دوازده روستای مناطق کوهستانی اطراف نیریز فرمان میراند و چون یک یاغی از پرداخت مالیات به دولت مرکزی امتناع میورزید. شیخ زکریا در 22 صفر 1327ق/15 مارس 1909م به نیریز حمله کرد. بهرغم مقاومت حکومت محلی، لشکریان شیخ فقط در دو روز قسمت اعظم شهر را فتح کردند. با دعوت مردم نیریز به یک گردهمایی انبوه، شیخ زکریا فتوای شیخ عبدالحسین لاری را در خصوص سرنگونی حکومت محلی هواخواه مشروطه و کشتن بهائیان و تالان و تاراج خانههایشان اعلان کرد. او توضیح داد که یگانه هدفش از حمله به نیریز این دو بودهاند (حکومت هواخواه مشروطه و بهائیان)؛ دیگران در امان بودند. در روزهای آتی، در مقر حکومت محلی هواخواه مشروطه، باقیماندۀ افراد او همراه با تعدادی از بهائیان در برابر مردان شیخ زکریا به مبارزه پرداختند، در حالی که اغلب بهائیان در حال فرار از شهر بودند. شیخ زکریا با پیروزی در جنگ و در اجرای فتوای لاری فرمان به دستگیری و قتل مردان بهایی داد و زنان و کودکان زیر ده سال را مستثنا کرد. او جایزهای دویست تومانی برای زنده دستگیرکردن هر بهائی و تحویل او و جایزهای صد تومانی هم برای سر هر بهائی مرده تعیین کرد. کشتارها در روز نوروز 1327ق/21 مارس 1909م شروع شد و هجده بهائی ظرف چند روز به قتل رسیدند.[135]
عبدالبهاء با اطلاع از این حوادث، در سراسر دوران استبداد صغیر پیغامهایی به محمدعلیشاه فرستاد، و حتی به او نامهای نوشت و خواستار اجرای عدالت شد و تأکید کرد که حمایت خداوند برای سلطنتش منوط به مجازات خاطیان است.[136]او در لوحی اشاره میکند که مداخلۀ حکومت و اجرای عدالت در مورد قتل دو فرد اسماعیلی منجر به توقف آزار و شکنجۀ اسماعیلیان شد. سپس میافزاید:
اگر حمایت اسماعیلیان از این جهت است که آن نفوس منتسب به محمدخان رئیس اسماعیلیاناند و او در تحت حمایت دولت خارجه است، لهذا دادخواهی شد، این مظلومان نیز در ظل حضرت احدیتاند. به حضور اشرف اولیای امور عرضه دارید از سرشک دیدۀ یتیمان ستمدیدگان حذر لازم زیرا سیلخیز است و از دود آه مظلومان پرهیز باید، زیرا شررانگیز است. تأیید و توفیق از عدل و دادخواهی حاصل گردد.[137]
در لوحی دیگر، عبدالبهاء با اشاره به اخبار غمانگیز تبریز قاطعانه اظهار میدارد که کوتاهی در رعایت عدالت منجر به محرومیت وی از تأییدات الهی خواهد شد که اشارهای غیرمستقیم به از دست دادن قدرت است. واسطۀ ارسال الواح و پیامها به محمدعلیشاه در این زمان، به احتمال قوی ولیاللهخان ورقا (م. 1955) بوده است که برادرش، عزیزالله، پیش از آن با شاه در ارتباط بود. ولیاللهخان، دانشآموختۀ مدرسۀ تربیت و دبیرستان امریکایی تهران، سالها در کالجی در بیروت و دانشگاهی در لندن به ادامۀ تحصیل پرداخته بود.[138] بر طبق شرح حالی که از خود نگاشته است، در تابستان 1909 عبدالبهاء به او دستور داد که ”برای انجام مأموریتی“ به ایران مراجعت کند.[139] پس از بازگشت شغلی در دربار پیدا کرد. به نظر میرسد مقصود عبدالبهاء از شخصی که از نزدیک در خدمت شاه بود و پیامهای خود برای شاه در خصوص رعایت عدالت به منزلۀ شرط شمول تأیید الهی را از طریق او ارسال میکرد، ولیاللهخان باشد.[140]
فراخواندن محمدعلیشاه به رعایت عدالت به هیچوجه محدود به درخواست مجازات کسانی که به بهائیان حمله کرده و آنان را به قتل رسانده بودند نبود. در یکی دیگر از الواح خود، که در حدود سپتامبر 1908 یعنی تقریباً سه ماه بعد از به توپ بستن مجلس نوشته شده است، عبدالبهاء نکات قابلتوجهی را در این باره بازمیگوید و همچون قبل بر بیطرفی در نزاع میان مشروطهطلبان و طرفداران استبداد تأکید میکند.[141]در این لوح خطاب به محفل روحانی تهران، به عبارتی که پیشتر گفته بود اشاره و تصریح میکند که تحقق آن عبارت منوط به رعایت عدالت و برابری است و اینکه در غیر این صورت، خداوند مطابق ارادۀ خود عمل خواهد کرد.[142] برای خوانندۀ آشنا با الواح عبدالبهاء، مشخص است که اشارۀ او به این عبارت است که محمدعلیشاه میتواند ”مَلک عادل“ باشد،[143] و اینکه آن توصیف و تأیید خداوند تماماً منوط به این است که شاه حقیقتاً عدالت را به موقع اجرا درآورد. آنچه عبدالبهاء در ضرورت اجرای عدالت میگوید، طیف وسیعی را در بر میگیرد، فراتر از صرف مجازات کسانی که بهائیان را کشتند یا شکنجه کردند و شامل کسانی که با شاه ستیزه کرده بودند نیز میشود:
نفوس هرچند پرخاشجویند و جسور و بیباکاند، ولی باید فکر راحتی نمود و اسباب سهولتی فراهم آورد. چشم از قصور پوشید و گناه نادانان را بخشید و اسباب امنیت عمومی فراهم آورد.[144]
همچنین، در همان لوح که پس از تعطیل مجلس به دست محمدعلی شاه و ادامۀ سلطنت مستبدانۀ وی نوشته شده، عبدالبهاء اتهاماتی را که ”بدخواهان“ به بهائیان نسبت داده و آنان را هواخواه استبداد و مخالف مشروطیت قلمداد کردهاند با قاطعیت رد میکند و بر بیطرفی بهائیان در مواجهه با درگیریهای بین دو گروه تأکید میکند.[145] همچنین، عبدالبهاء در الواح این دوره بر تفاوت بین رفتار سیاسی پیروان میرزایحیی و بهائیان تأکید میکند: ”بلی، چند نفر بابی، نه بهائی، از اتباع میرزایحیی در امور ملتیان مداخله نمودند، اما بهائیان الحمدلله اطاعت امر حضرت بهاءالله نمودند و در امور سیاسیه مداخله نکردند.“[146] روشن است که هدف او متمایز کردن دو گروه بوده است و رفع ابهام ناشی از بابی نامیدن هر دو گروه (بابیان و بهائیان) که در بین مردم معمول بود. پرهیز از مداخله در درگیریهای بین دو طرف طی جنگ داخلی (دورۀ استبداد صغیر) در عین پذیرش اصولی مشروطیت همچنان موضع عبدالبهاء در این برهه است. حتی در الواح همین دوران که دوباره شاه در نبود مجلس بر تخت نشسته بود، آشکار است که عبدالبهاء در اساس و اصول بیتردید حکومت مشروطه را میپسندید، وحتی آن را ضروری و اجتنابناپذیر میدانست. نگاهی دقیقتر به لوحی به تاریخ 28 آوریل 1909 خطاب به کسی که او را تنها با عنوان ”جناب محترم“ میخواند ضروری است. او در آغاز مینویسد:
هر امری را مقاومت توان جز مقتضای زمان که مقاومت مستحیل است زیرا زمان را مقاومت و مقتضی آن را غلبه نتوان . . . در این عصر و زمان حکومت بالاستقلال [= حکومت استبدادی] ممتنع و محال زیرا هزار مشکلات هر دم رخ دهد و راحت جان و سلامت وجدان به کلی منسلب گردد. حکومت را فراغت نماند و رعیت را آسایش و راحت مفقود گردد.[147]
در ادامه و بلافاصله آنچه را مکرراً گوشزد کرده بود در ارتباط تنگاتنگ با ضرورت مشروطیت حکومت معنی میکند:
به کرّات و مرّات بالمناسبه در محررات [= نامهها، نوشتهها] از پیش مرقوم گشت و حال نیز تکرار میشود که تا دولت و ملت مانند شیر و شهد با هم نیامیزد نجاح و فلاح محال است. هذا هوالحق، جز این چارهای نیست.
آنگاه به تاریخ استناد میکند که دول مستبد هر قدر در مقابل ملت مقاومت کردند، ”عاقبت مجبور بر تأسیس حکومت قانونیّه دستوریّه [= حکومت مبتنی بر قانون اساسی] شدند،“ و مثالی که از حیث زمان و مکان هر دو به مخاطب نزدیک است اضافه میکند: ”در سنۀ سابق امیر قرهباغ به طیب خاطر و صداقت نفس حکومت مستقلۀ مقننۀ خویش دستوری کرد.“[148] جملۀ اخیر یادآور گفتۀ او دربارۀ روش مسالمتآمیز مشروطهطلبی و پذیرش لابد آن ”به طیبخاطر“ از جانب پادشاه است که پیش از این ذکر آن رفت و گفته شد میتواند اشارهای باشد به رفتاری که از شاه توقع میرود و پیامی در اینباره برای او.[149] آنچه عبدالبهاء در ادامه اضافه کرده، این ظن را قویتر میکند که ممکن است کل لوح حاوی پیامی دیگر برای محمدعلیشاه باشد: ”حال اگر راحت جان و مسرت وجدان لازم باید به نوع خوشی و طرز دلکشی در میان دولت و ملت آمیزش خواست“ و برای استمرار رابطۀ سازندۀ بین آن دو پیشنهاد میکند پیمانی باید بین دولت و ملت برقرار گردد که حقوق هر دو طرف را به وضوح بیان کند و دول دیگر هم ناظر باشند که ”هیچ طرف تجاوز“ نکند.[150] این ظن که لوح مذکور در واقع پیامی بهواسطۀ ”جناب محترم“ برای شاه در ضرورت اعادۀ مجلس و مشروطیت باشد، با دقت در لوحی دیگر به یقین نزدیک میشود. در لوح اخیر، خطاب به ابن ابهر، از ایادیان امرالله، که حدود ماه می 1909 نگاشته شده، عبدالبهاء از دریافت تلگراف جدیدی حاکی از ”بشارت اتحاد دولت و ملت“ و اینکه ”اعلیحضرت امر به اجراء مشروطیت فرمودهاند“ مینگارد و در ادامه مطلبی را مینویسد که با توجه به قرائن میباید راجع به لوح خطاب به ”جناب محترم“باشد:
از قضای اتفاق یک ماه پیش شخص مهمی از امرا دستورالعملی خواست. در جواب مرقوم شد که فلاح و نجاح محصور در اتحاد دولت و ملت است. تا دولت و ملت مانند شیر و شکر نیامیزد، راحت و آسایش ممتنع و محال است. پس باید که در میان دولت و ملت معاهدهای مجرا شود و حقوق طرفین مثبوت و مضبوط و مبین و معین گردد تا هیچ یک تجاوز نتوانند.[151]
آنچه تلگرافی در مورد اجرای مشروطیت و اتحاد بین ملت و دولت به اطلاع عبدالبهاء رسیده است، باید مربوط به موافقت محمدعلیشاه برای راهاندازی دوبارۀ مجلس و برقراری مجدد مشروطیت باشد. بنا بر آنچه ادوارد براون در این زمینه مینویسد، این امر در تاریخ دهم می 1909 اتفاق افتاد که با زمان تلگرامی که ابن ابهر در این باره برای عبدالبهاء فرستاده است، تطبیق میکند. بنا بر گفتۀ براون، در 22 آوریل آن سال نمایندگانی از انگلستان و روسیه یادداشت مشترک شدیدالحنی برای شاه فرستادند که بر اثر سیاستهای ارتجاعی او اوضاع مملکت به قهقرا رفته و چنانکه به توصیههای ایشان عمل نکند، او را به خود وا خواهند نهاد و هیچ حمایتی از او نخواهند کرد. مهمترین این توصیهها برقراری مجدد مشروطیت، تعیین تاریخی برای انتخابات مجدد مجلس و تشکیل مجلس بود. بالاخره در روز 10 ماه می شاه تسلیم شد و قول داد که قانون اساسی را مجدداً ”بدون هیچ تغییری“ برقرار سازد و به محض آنکه قانون جدید انتخابات تهیه شود، ترتیب تشکیل مجلس را در همان محل سابق (بهارستان) بدهد.[152]اما دنبالۀ داستان بر کسی پوشیده نیست. نیروهای ملی که به سوی پایتخت در حرکت بودند به شاه و قول او اعتمادی نداشتند. این نکته نیز قابل توجه است که سالها بعد سیدحسن تقیزاده، یکی از چهرههای رادیکال برجسته در میان مشروطهخواهان، افسوس میخورد که چرا در آن زمان موضع آشتیجویانهتری پیش نگرفته بود. به گفتۀ کاتوزیان، این نکتهای آموزنده است که تقیزاده که زمانی تریبون روشنفکری انقلابیون رادیکال به شمار میرفت، در سالخوردگی نزد یکی از دوستان نزدیکش اظهار داشت که از اینکه پیشنهاد محمدعلیشاه پیش از خلع شدن را در خصوص بازگشت به حکومتی مشروطه قاطعانه رد کرد سخت پشیمان است.
بر طبق دو لوحی که بررسی شد، عبدالبهاء در این دوران شخص شاه یا اطرافیان او را در مورد گریزناپذیر بودن مشروطیت متذکر میساخته، بر برقراری مجدد آن تشویق میکرده و برای تداوم آن راه پیش نهاده است. اما نه مجلس در دورۀ او مجدد تشکیل شد و نه بر اجرای عدالت همهجانبه، چنان که عبدالبهاء مکرراً تأکید کرده بود، همت گماشت. سلطنت محمدعلیشاه در 16 ژوئیۀ 1909 به پایان رسید. مشروطهخواهان گیلان و اصفهان متحد شده، عازم تهران شدند و قزاقهای شاه را شکست داده، شهر را فتح کردند. شاه به سفارت روسیه در ایران پناهنده شد و بدین ترتیب، مرحلۀ جدیدی در انقلاب مشروطه آغاز گردید.[153]
هفت. مجلس دوم و پس از آن
در 15 ژوئیه 1909، نیروهای ملیگرای فاتح که وارد پایتخت شده بودند رسماً کنارهگیری محمدعلیشاه از تخت سلطنت قاجار را اعلام و فرزند خردسالش، سلطان احمد (1930-1889) را به عنوان شاه جدید، همراه با یک رجل سیاسی قاجار به عنوان نایبالسلطنه، معرفی کردند. مجلس دوم بر اساس قانون انتخاباتی جدید انتخاب شد و در 15 نوامبر 1909 اولین جلسۀ خود را تشکیل داد. در این مجلس، جناحگرایی حاکم و دو گرایش سیاسی گسترده در حال ظهور بود: اعتدالیون و دموکرات عامیون. محمدعلیشاه مخلوع تلاش کرد با کمک چندهزار تن از عشایر ترکمن سلطنت را باز پس گیرد، اما شکست خورد. روسها از اینکه مجلس یک نفر امریکایی، مورگان شوستر، را به سمت خزانهدار کل ایران منصوب کرده بود ناراضی بودند. وقتی شوستر اقدام به مصادرۀ اموال یکی از شاهزادگان قاجار بابت غرامت مالیاتهای پرداختنشده کرد، روسها اعتراض کردند و مدعی شدند که این اموال وثیقۀ شاهزاده در عوض بدهیهای او به بانک روس بوده است. در نوامبر 1911، روسها با ارسال اولتیماتومی خواستار عزل شوستر شدند. مجلس اولتیماتوم را رد کرد، اما زمانی که ارتش روسیه به سمت تهران به حرکت درآمد، کابینه در دسامبر 1911 مجلس را منحل کرد، اولتیماتوم را پذیرفت و شوستر را بر کنار کرد.[154] مجلس سوم تا دسامبر 1914 تشکیل نشد.
از جمله مضامین الواح عبدالبهاء در این دوره ترغیب ایادیان امرالله به تلاش برای عضویت در مجلس است. لوح حاوی این موضوع در حدود آوریل 1911، زمانی که مجلس دوم بر سر کار بود، نوشته شده است.[155] چند ماه بعد، ظاهراً به دنبال مطالعۀ این لوح، یونسخان افروخته از عبدالبهاء تقاضای هدایت بیشتری در خصوص این دستورالعمل کرده بود و پاسخ عبدالبهاء نکات مهمی را دربارۀ موضوع این بخش روشن میسازد. عبدالبهاء توضیح میدهد که پیشتر، به علت نزاعی که در جریان بود (اشارهای آشکار به درگیری مابین محمدعلیشاه و مجلس در دورۀ تصدی مجلس اول)، مقتضای حکمت متفاوت بود با آنچه شرایط کنونی ایجاب میکند. عین گفتۀ او از این قرار است: ”اول حکمت چنین اقتضا مینمود، زیرا نزاع بود و حالا حکمت چنین اقتضاء مینماید.“[156] چنانکه پیشتر اشاره شد، عبدالبهاء در زمان مجلس اول اظهار داشته بود: ”ما وقتی از مجلس ستایش نمائیم که با حکومت امتزاج شیر و شکر نماید.“[157] دیگر با تشکیل مجلس دوم اختلافی بین مجلس و دربار نبود و بنابراین، عبدالبهاء تشویق به عضویت در مجلس میکرد.
بر اساس استدلالی که عبدالبهاء برای افروخته مطرح میکند، میتوان استنباط کرد که از نظر عبدالبهاء اصل عدم مداخله در سیاستهای حزبی به منزلۀ بسط طبیعی و نتیجۀ منطقی اصل اطاعت از حکومت قانونی متبوع است. هدایت اولیۀ او به بهائیان که از مقابله با حکومت اجتناب کنند و توصیهاش در زمان مجلس دوم دربارۀ تلاش برای فرستادن ایادیان امر به عنوان نمایندگان بهائیان به آن مجمع را باید در پرتو این دو اصل درک کرد. به این ترتیب، زمانی که اعتراضات در جریان بود، ماهیت فعالیتها سبب میشد که همراهی با قیامکنندگان در حکم مخالفت با دولت قانونی باشد و بنابراین عبدالبهاء یاران را به کنارهگیری از آن توصیه میکرد. اما پس از خلع محمدعلیشاه و در زمان تشکیل مجلس دوم، مشارکت دیگر به معنای فعالیت بر علیه حکومت مشروع و قانونی نبود و لذا عبدالبهاء مؤمنان را تشویق کرد که ایادیان امر را به مجلس گسیل دارند تا فعالانه در آن ایفای نقش کنند و سهمی در بهبود اوضاع کشور داشته باشند.[158] آنچه این برداشت را بیشتر تأیید میکند توضیحاتی است که عبدالبهاء در خصوص معنی اصل عدم مداخله در سیاست به عزیزاللهخان ورقا داده است:
از عدم مداخله در امور سیاسی مقصود این نیست که یاران الهی از خدمات دولت و ملت اجتناب و احتراز نمایند. خدمت دولت و ملت فرض است. مقصد این است که احزاب سیاسی تشکیل ننمایند و بر دولت حاضره اعتراض نکنند.[159]
موضوعی دیگر نیز در الواح عبدالبهاء در این دوره آمده که شایان ذکر است: اشارۀ او به تشکیل احزاب و درگیریهای بین آنها و این واقعیت که ازلیها با استفاده از این جناحگرایی برای بهائیان دشمنتراشی میکردند. هر حزبی که دست بالا را داشت، ازلیها بهائیان را حامی حزب مخالف آن مینمایاندند. عبدالبهاء همچنین اظهار تأسف میکند از اینکه ”این نفوس مفتريه در رگ و ريشۀ احزاب مختلفه حلول نمودهاند و ايران را نميگذارند آرام گيرد و هر فسادی ميخواهند ميکنند و سروران مملکت به کلی از اين قضيه غافل.“[160]
بیانات شفاهی عبدالبهاء دربارۀ انقلاب مشروطۀ ایران همچنین نشاندهندۀ آن است که بهعقیدۀ او، برای استقرار سالم و پایدارمشروطیت در ایران برخی تمهیدات فرهنگی، بهویژه در سطح اخلاقیات و آنچه مربوط به حوزۀ ارزشهاست، ضروری است. وقایعنگار سفرهای عبدالبهاء به غرب اظهاراتی از او در این باره ثبت کرده است. پروفسور ادوارد براون، ایرانشناس شهیر که در سفر عبدالبهاء به لندن پس از شرکت در جلسۀ عمومی سخنرانی او تقاضای ملاقات خصوصی میکند و از عبدالبهاء دربارۀ وضع در ایران و عثمانی میپرسد، از زبان او میشنود: ”باید کوشید تا اخلاق ملت تبدیل شود و استعداد مشروطه و امور سائره حاصل گردد و الا هر روز مشکلاتی رو دهد و یأس و پریشانی بیشتر شود.“[161] عبدالبهاء زمانی دیگر در همین زمینه میگوید ایرانیان میبایست حداقل به ”تواریخ ملل و ممالک متمدنه“ توجه میکردند و فرانسه را مثال میزند که ابتدا حکومتی مبتنی بر قانون در آن مستقر شد و آنگاه ملت، در پرتو حاکمیت قانون، ظرفیت پیشرفت در امور را کسب کرد. و بعد میافزاید: ”ایرانی که سالها خراب بود و اهالی به کلی از قانون بیخبر و نفوس بیتجربه چگونه ممکن است یکمرتبه بتوانند حکومت مشروطه را محافظه و ترویج نمایند.“[162]
اشارۀ عبدالبهاء به ”ممالک متمدنه“ را نباید اشتباه فهمید. گفتههای او در اشاره به اوضاع ایران پس از انقلاب مشروطه در موضعی دیگر دال بر آن است که خواست ایرانیان برای دستیابی به ”مدنیت“ خوب است، مشروط بر آنکه بر اساس ”اخلاق رحمانی“ استوار باشد. ”مدنیت ظاهری“ که جلوهاش در توپ و تفنگ و ابزار ویرانگری است، ”مدنیت نیست.“ او میگوید اگر ”مدنیت الهی“ موجود باشد، ”مدنیت ظاهری هم بالطبع حاصل میشود.“ سپس روشن میسازد که منظور از مدنیت الهی چیست. از یهودیِ عربِ امانتداری حکایت میکند که در قرن ششم در سوریه میزیست و بر آن بود که از امانتی که عمروالقیس شاعر به وی سپرده بود محافظت کند، لذا در برابر حاکم محل که به دنبال تصاحب اموال عمروالقیس بود ایستاد و حتی با او جنگید تا بدانجا که جان یکی از پسرانش را بر سر این کار گذاشت. عبدالبهاء با بیان این حکایت میپرسد، ”حال در کدام یک از نقاط اروپ چنین تمدنی پیدا میشود.“[163] بنابراین، آنچه عبدالبهاء ضروری میداند، در وهلۀ اول و مهمتر از هر چیز تغییر در سطح اخلاق و ارزشهاست. و این کاملاً مطابق با توصیۀ میرزاحسن ادیب طالقانی به دوستان مشروطهطلبش است که روشن میکند وی در حقیقت هدایت عبدالبهاء را به آنها منتقل میکرده است.
در نظر عبدالبهاء، تغییر حقیقی در شخصیت اخلاقی در نتیجۀ احیای روحانی حاصل خواهد شد. برنامۀ عبدالبهاء را برای اعزام دانشمند بهائی، اسدالله فاضل مازندرانی (م. 1957)، برای دیدار ملامحمدکاظم خراسانی (م. 1911)،[164] یکی از سه روحانی عالیرتبۀ شیعۀ حامی مشروطۀ ساکن نجف، در پرتو این امر باید ملاحظه کرد. دستکم در دو لوح خطاب به ایادی امر، محمدتقی ابن ابهر، عبدالبهاء دستور داده است که فاضل مازندرانی برای ملاقات با خراسانی عازم نجف شود و دستورالعملهای مشروحی دربارۀ چگونگی رفتار فاضل در ملاقات با خراسانی داده است: فاضل باید رفتاری توأم با احترام و درایت داشته باشد. پیامی که قرار بود به وی داده شود، در حقیقت دعوت او به پذیرش ظهور بهاءالله به منزلۀ یگانه درمان روند روبهرشد بیدینی بود. قرار بود فاضل به خراسانی بگوید که قدرت علما به وضوح رو به زوال است. ”جمیع خلق اروپامشرب“ میشوند و ”اساس دین به کلی مضطرب و متزلزل گردد . . . مگر آنکه به نفثات روحالقدس دلها زنده و نفوس آزاده شوند و دوری جدید به میان آید.“[165] اگرچه فاضل در حدود جمادیالاولی 1328ق/ می-ژوئن 1910م در معیت دوستی عازم نجف شد، اما موفق به ملاقات با آخوند خراسانی نگشت. آنها در همان روزهای نخست پس از ورودشان به نجف دستگیر و بازجویی شده و به ایران برگردانده شدند. دستگیری و استرداد آنها در نتیجۀ ترفندهای یحیاییها بود که با مشروطهخواهان نجف، که یکی از آنها پسر آخوند خراسانی بود، ارتباط داشتند. آنها نامهای را از قول عبدالبهاء جعل کرده بودند مبنی بر اینکه وی به بهائیان دستور داده است به محمدعلیشاه و سلطان عبدالحمید کمک کنند تا به قدرت برگردند و مدعی شدند که این ”لوح“ را در وسایل این دو مسافر یافتهاند. بهرغم این حیله و نامۀ ساختگی، یکی از عواملی که به آزادی آنها از زندان در ایران کمک کرد، تلگرامی از جانب شخص آخوند خراسانی به دولت ایران بود دال بر این که فاضل و همراهش ”مداخلت در سوء نیتی بههیچ وجه نداشتند، و منظورشان هدایت و دلالت به عقاید مذهبیۀ خودشان بود.“[166]
هشت. خاتمه
نشان دادم که چگونه عبدالبهاء، بنابر آثار و آموزههای بهاءالله و با هدایت آنها، بیشک مشروطیت را شکل مطلوب حکومت میدانست، اما شیوههایی را که در طول انقلاب ایران برای دستیابی بدان اتخاذ شده بود نمیپسندید و بهائیان را از پیوستن به آن شیوهها باز میداشت. در عین حال، عوامل زمینهای دیگری نیز در تصمیم او مبتنی بر اجتناب بهائیان از اختلافات سیاسی جاری دخیل بود. همۀ اینها مانع از آن نشد که او پس از حصول مشروطیت برای استمرار و استحکام آن و در پی از دسترفتن موقتیاش برای بازگرداندن آن به جد رهنمون دهد.
در مقام جانشین منصوص بهاءالله و در پیروی از آموزههای او، عبدالبهاء از حاکمیت قانون و حکمرانی نمایندگان مردم حمایت میکرد. او ”حکومت قانونیّه دستوریّه“ را از جملۀ مقتضیات زمان میشمرد که مقاومت در مقابل آن غیرممکن است. با این حال او، چنانکه خود تصریح کرده، با پیروی از اصول و تعالیم بهاءالله از بهائیان خواست که از قیام بر علیه حکومت و دخالت در سیاستهای حزبی بپرهیزند. همچنین، باز هم بر طبق تعالیم بهاءالله، مشورت و گفتمان مسالمتآمیز را وسیلهای مشروع برای اجرای تحولات سیاسی-اجتماعی تأیید کرد. بنابراین، ضمن حمایت از اصول مشروطیت، روشهای تقابلی را که در ایران اوائل قرن بیستم برای دستیابی و حفظ آن اتخاذ میشد تأیید نمیکرد و این رویۀ مبتنی بر اصول از ابتدای جنبش مشروطه اعمال شد، نه آنکه از 1907 و زمان مجلس اول آغاز شده باشد. علاوه بر این عنصر محوری، عوامل دیگری نیز در تعیین تصمیمات عبدالبهاء و هدایات وی برای بهائیان ایران در زمان این جنبش دخیل بود. همانگونه که او خود بیان میدارد، علما دهها سال تلاش کرده بودند که پیروان بهاءالله را عناصری برانداز و خطرناک به حال حکومت و مملکت معرفی کنند. به طریق مشابه، در همان اوان انقلاب مشروطه، برادر و رقیب عبدالبهاء در تلاش بود تا دولت عثمانی را متقاعد کند که او (عبدالبهاء) و بهائیان اطرافش در حال توطئه بر علیه حکومتاند. بدیهی است که هدف مرتکبین در هر دوی این موارد، برانگیختن دو دولت ایران و عثمانی علیه بهائیان و صدمه زدن به آنان بود. همچنین، چنانکه تجربۀ سال 1903 در یزد و اصفهان نشان داده بود، بهائیان با این خطر مواجه بودند که در جریان هرگونه منازعۀ سیاسی بین طرفهای مختلف قدرت سپر بلا شوند، ناآرامیهای شدید و آشوب و التهاب بزرگی نظیر انقلاب مشروطه دیگر جای خود داشت. نکتۀ مهم دیگر این بود که عبدالبهاء یقین داشت که دخالت علما (روحانیون شیعه) در امور سیاسی و در این مورد جنبش مشروطه، پیامدهای ناگواری برای کشور به همراه خواهد داشت. از این گذشته، او نگران ازلیها نیز بود که به شدت در جریان انقلاب درگیر بودند و از آب گلآلود ناآرامیها برای آسیب رساندن به بهائیان سوءاستفاده میکردند. به باور عبدالبهاء، دخالت این دو گروه (علما و ازلیها) زمینۀ کاملی فراهم کرد تا در اغتشاشات سیاسی که با قدرت در ایران در جریان بود، بهائیان قربانی شوند. به راحتی میتوان دریافت که عبدالبهاء به چه سبب از تأیید و حمایت هرگونه تلاش بهائیان که ممکن بود موجب تقویت تصویری شود که مخالفان از آنان به عنوان عناصری اخلالگر و مستحق مجازات ایجاد کرده بودند، خودداری میکرد. تجربۀ دو شهر تبریز و نیریز در زمان استبداد صغیر (جنگ داخلی)، که طی آن بهائیان همراه با مشروطهخواهان به قتل رسیدند، گواهی است بر صحت این مدعا و درستی برداشت عبدالبهاء. لازم به ذکر است در تحلیل و درک تصمیمهای عبدالبهاء در زمان انقلاب مشروطه ضمن اینکه باید نگرانی از احتمال وجهُالمصالحه یا سپر بلا شدن بهائیان را به حساب آورد، به هیچوجه نباید عوامل دیگر را فراموش کرد. چنانکه گفته شد، بنا بر نوشتههای خود عبدالبهاء در همان زمان وقوع وقایع، تعالیم بهاءالله در خصوص گفتوگو و تبادل نظر و مشورت به منزلۀ روش بهائیان در ایجاد تحول اجتماعی، به همراه اطاعت از حکومت و پرهیز از دخالت در سیاست حزبی معیارهای اصلی معینکنندۀ تصمیمات و هدایتهای او برای رفتار بهائیان بود.
دعوت عبدالبهاء برای تغییرساختار بنیادی در روابط پر تعارض دربار و مجلس بخش مهمی از واکنش او به انقلاب مشروطه بود. این واقعیت که عبدالبهاء بر آن شد تا ضمن تکرار مکرر این مسئلۀ حیاتی در الواحش، پیامهای محرمانهای دربارۀ آن برای هر دو طرف درگیری (شاه و مشروطهخواهان) ارسال کند، نشان میدهد که کلمات او نه شعارگونه که حاکی از دغدغههایی حقیقی برای آسایش و رفاه کشور بود. در دعوتهای مکرر به توافق، سازگاری، و همکاری سازنده بین شاه و مشروطهطلبان، عبدالبهاء از دوگانۀ دولت در برابر ملت بسیار فراتر رفته و در عوض خواستار تجدیدساختار بنیادین روابط پرتعارض بین این دو شد. تجدید ساختاری که اگر بدان جامۀ عمل میپوشاندند، ای بسا به نتیجهای متفاوت برای مملکت میانجامید. دعوت عبدالبهاء به اتحاد بین حکومت و نمایندگان ملت، بنا بر محتوای آن و به خودی خود، گواه باور راسخ او به ضرورت مشروطه و حکمرانی نمایندگان ملت است، زیرا تا کسی وجود مجلس را ضروری محض نداند، دربارۀ کیفیت روابط سازنده و سالم بین آن و دربار نظر نمیدهد. همچنین، با در نظر داشتن دغدغۀ عبدالبهاء در خصوص یکپارچگی و استقلال کشور و هشدارهایش در خصوص خطر فزایندۀ تجاوز دولتهای همجوار (روسیه از شمال و انگلیس از جنوب) در صورت عدم آشتی طرفین، موضع وی ضداستعماری به شمار میرفت. متأسفانه سیر تاریخ فقط صحت نگرانیهای او را اثبات کرد.
رویکرد عبدالبهاء به اقدام سیاسی-اجتماعی در جریان دوران بحرانی انقلاب مشروطۀ ایران یا به عبارت دیگر، تلاش او برای ایجاد هماهنگی از طریق گفتوگو و مشورت، و نه تمسک به سیاست حزبی، را باید الگویی از واکنش صحیح بهائی به درگیریهای سیاسی دانست. بهائیان وظیفه دارند به جای درگیر شدن در کشمکشها و فدا کردن اصول محبت و صلح و وحدت، فراتر رفته و به دنبال راههایی برای آشتی دادن طرفین دشمنی، ترمیم شقاقها، و فراهم آوردن انسجام اجتماعی باشند.
آثار بهائی، گذشته از ارزشی که برای بهائیان دارند، به مثابه اسناد تاریخی دورۀ قاجار، تا حد زیادی دستنخورده و مغفول باقی ماندهاند. تردیدی نیست که تفحص در این آثار ابعاد جدیدی را به روایتهای تاریخی-که کلاً بیتوجه به آنها شکل گرفتهاند-خواهد افزود. برای مثال، آیا ممکن است زمانی که محمدعلیشاه در مجلس حاضر شد و وعدۀ رعایت قانون اساسی را داد و زمانی که سرانجام در روز 10 ماه می 1909 اعلام کرد که مجلس را تشکیل و مشروطه را برقرار خواهد ساخت، تا اندازهای تحت تأثیر پیامهای عبدالبهاء دربارۀ لزوم مناسبات تفاهمآمیز بین دولت و ملت وضرورت اجتنابناپذیر مشروطیت بوده باشد؟
با همۀ تحقیقاتی تا کنون صورت گرفته است، پژوهش در منابع بهائی دورۀ انقلاب مشروطه (1905-1911)، که مقطعی بسیار حساس در تاریخ ایران قاجار و بیشک برشی خطیر ازدورۀ قیادت عبدالبهاء است، هنوز تازه است. نکات بسیاری است که باید بر اساس کنکاش در منابع جدید و بررسی مجدد منابع قدیمیتر دربارۀ این دوره آموخت. فراهم ساختن روایتهای جدید از این دورۀ مهم تاریخ ایران نوین برای تاریخنگاری و فهم کاربردهای عملی اصول عدم مداخله در سیاستهای حزبی برای جامعۀ بهائی و کاربست شیوههای مناسب اقدام اجتماعی از دیدگاه دیانت بهائی از جمله نتایجی خواهند بود که از پژوهشهای آینده انتظار میرود.
[1]نسخۀ اولیه این مقاله را نیما ماندگار از انگلیسی به فارسی ترجمه کرد. پس از آن، نویسنده مطالب بسیاری بر آن افزوده است.
[2]عبدالبهاء، الرساله المدنیّه (قاهره: مطبعه کردستان العلمیه، 1329ق)، 30.
[3]Mina Yazdani, “‘Abdu’l-Bahā’ and the Iranian Constitutional Revolution: Embracing Principles while Disapproving Methodologies,” The Journal of Bahá’í Studies, 24:1-2 (March-June 2014), 47-82.
[4]بنگرید به فریدون وهمن، ”تأثیر دیانت بابی و بهائی بر نهضت روشنفکری ایران،“ خوشههایی از خرمن ادب و هنر، شمارۀ 6 (1995)، 206-117. نیز فریدون وهمن، ”نفوذ اندیشههای بابی و بهائی بر نهضت روشنفکری ایران،“ خوشههایی از خرمن ادب و هنر، شمارۀ 15 (2005)، 93-58؛ تورج امینی، تعامل اقلیتهای مذهبی و انقلاب مشروطیت ایران (لوسآنجلس: شرکت کتاب، 2008)؛ تورج امینی، رستاخیز پنهان: بازگشایی نسبت آئینهای بابی و بهائی با جریان روشنفکری ایران، جلد اول: میرزاآقاخان کرمانی- میرزاملکمخان (سوئد: باران، 2012)؛ و نیز
Moojan Momen, “The Constitutional Movement and the Bahá’ís of Iran: The Creation of an ‘Enemy Within,’” British Journal of Middle Eastern Studies, 39:3 (2012), 1–18; Moojan Momen, “The Bahá’ís and the Constitutional Revolution: The Case of Sari, Mazandaran, 1906–1913,” Iranian Studies, 41:3 (2008), 343–63.
[5]بهاءالله، مائدۀ آسمانی (تهران مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 129بدیع/1351ش)، جلد 8، 80.
[6]بهاءالله، الواح خطاب به ملوک و رؤسای ارض (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 124 بدیع/1346ش)، 133.
[7]بهاءالله، مجموعهای از الواح جمال اقدس ابهی که بعد از کتاب اقدس نازل شده (لانگنهاین، آلمان: لجنۀ نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی، 137 بدیع/1359ش)، 15.
[8]بهاءالله، مجموعهای از الواح، 52.
[9]Homa Katouzian, The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran (New Haven: Yale University Press, 2009), 165.
[10]بهاءالله، مجموعهای از الواح، 52-53.
[11]این واقعیت را به آسانی میتوان در جملات ناصرالدینشاه خطاب به میرزای آشتیانی-که نقشی اساسی در نهضت تحریم تنباکو داشت-مشاهده کرد: ”آیا نمیدانید که اگر خدانکرده دولت نباشد، یک نفر از شماها را همان بابیهای تهران تنها گردن میزنند؟“ بنگرید به محمد ناظمالاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، مقدمه و بخش اول، ویراستۀ علیاکبر سعیدی سیرجانی (تهران: بنیاد فرهنگ، آگاه، لوح، 1357)، 23.
[12]نوشتۀ سیدجمالالدین افغانی در مدخل ”بابیه“-که منظورش از آن آئین بهائی بود-در دایرهالمعارف بستانی نمونۀ چنین اتهاماتی است که در آن پیروان بهاءالله به ارتکاب خشونت متهم شدهاند.
[13]بهاءالله، الواح خطاب به ملوک، 164.
[14]بهاءالله، لوح مبارک به شیخ محمدتقی اصفهانی معروف به نجفی (کانادا: مؤسسۀ معارف بهائی، 2001)، 53.
[15]بهاءالله، کتاب اقدس، بند 95.
[16] بهاءالله، اقتدارات و چند لوح دیگر (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، بیتا)، 324. این قسمت از لوح ذبیح در منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، شمارۀ 115، نیز درج شده است.
[17]بهاءالله، مجموعهای از الواح، 11. در زمان انقلاب مشروطه، عبدالبهاء در الواحی که بهائیان را به پرهیز از مداخله در منازعات توصیه میکند، این کلمات بهاءالله را نقل به مضمون میکند.
[18]برای جزئیات تاریخی بنگرید به مینا یزدانی. اوضاع اجتماعی ایران در عهد قاجار از خلال آثار مبارکۀ بهائی (همیلتون، کانادا: مؤسسۀ معارف بهائی، 2003)، 157-199.
[19]بهاءالله، مائدۀ آسمانی، جلد 4، 126-126 و 133. شواهد تاریخی موجود حاکی از آن است که در این زمان، مفهوم عدم مداخله در فعالیتهای مغایر با دولت به منزلۀ یکی از اصول دیانت بهائی در میان بهائیان-حداقل بهائیان برجسته و مطلع-شناخته شده بود. یکی از بهائیانی که در این زمان دستگیر شد، ملاعلیاکبر ایادی بود. در اشاره به علت دستگیری و اتهامات وارده به دیگران (داشتن اوراق ضد حکومتی)، وی به کامرانمیرزا، حاکم تهران، اظهار داشت: ”آقا! ما هرگز دخیل در این گفتوگوها نیستیم.“ محمدعلی سیاح محلاتی، خاطرات سیاح یا دورۀ خوف و وحشت، به کوشش حمید سیاح، تصحیح سیفالله گلکار (چاپ 3؛ تهران: امیرکبیر، 1359)، 362. همسر ملاعلیاکبر ایادی در شرح حال خود در بازگویی این رویداد نوشته است که به وی گفته شده بود که ”آنها به اتهام حمایت از حزب جمهوریخواه دستگیر شدهاند، در حالی که بهطور قطع ثابت شده بود که آنها به کلی از مداخله در امور سیاسی خودداری میکردند.“برگرفته از
Fatimih Khanum, “Disciples of the Báb,” trans. Susan Moody, ed., Marzieh Nabil, The Bahá’í Magazine, 21:3 (May 1930), 59-62.
[20]بهاءالله، لوح مبارک به شیخ محمدتقی اصفهانی، 65-66.
[21]بهاءالله، مجموعهای از الواح، 135.
[22]میرزایحیی برادر ناتنی بهاءالله بود که با او به مخالفت برخاست. عدد نام یحیی براساس ابجد مطابق با ازل، یعنی برابر با 38، است. در آثار سید باب عباراتی چون ”ثمرة الازلیّه،“ ”مرآت الازل“ و ”اسم الازل“ آمده است که پیروان میرزایحیی آنها را راجع به او میدانند و از این رو به ”ازلی“ معروفاند. عبدالبهاء ایشان را گاه ”یحیایی“ و گاه ”ازلی“ خوانده است.
[23]برای جزئیات بنگرید به یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 239-253.
[24]برای بحث جامعی در خصوص کشتار سال 1903 و علل آن بنگرید به
Mina Yazdani, “Religious Contentions in Modern Iran, 1881-1941” (PhD diss., University of Toronto, 2011), chapter 3.
و برای بعضی منابع اولیه بنگرید به آقاسیدابوالقاسم بیضاء، تاریخ بیضا: روایت شاهدان عینی از قتل عام بهائیان در یزد به انضمام تلگرامهای دولتی، ویراستۀ سیامک ذبیحی مقدم (هوفهایم، آلمان: مؤسسۀ مطبوعات بهائی آلمان، 2016).
[25]پیش از این در ناآرامیهای سالهای 1890-1891 این موضوع تجربه شده بود. بنگرید به یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 158-199.
[26]عبدالبهاء، رسالۀ سیاسیه (تهران: بینا، 1934)، 19. دربارۀ رسالۀ سیاسیه بنگرید به مینا یزدانی، ”رسالۀ سیاسیه،“ خوشههایی از خرمن ادب و هنر، شمارۀ 14 ( 2003)، 198-214.
[27]عبدالبهاء، مکاتیب عبدالبهاء (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 121 بدیع/1343ش)، جلد 4، 178-179.
[28]بنگرید به شوقی افندی، قرن بدیع (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 122 بدیع/1344)، جلد 3، 105-144. و نیز
M.Balyuzi,‘Abdu’l-Bahá: The Centre of the Covenant of Bahá’u’lláh (London: George Ronald, 1971), 94-114.
[29]برای مطالعۀ مجموعهای از این الواح بنگرید به عبدالبهاء، منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء (هوفهایم: مؤسسۀ مطبوعات بهائی آلمان، لجنۀ نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی، 2003)، جلد 5، 35-36. دربارۀ این موضوع الواح بسیار دیگری در منابع گوناگون منتشر شده است.
[30]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 177-180.
[31]برای نمونه بنگرید به لوحی مندرج در صفحات 105 و 106 مجموعهای از الواح مبارکه (چاپ ژلاتینی، بیجا، بیتا). علیاکبر میلانی آن را در ذیحجه 1326 (25 دسامبر 1908 تا 22 ژانویه 1909) استنساخ کرده است.
[32]عبدالبهاء، منتخباتی از مکاتیب، جلد 5، 34-35.
[33]Ervand Abrahamian, “The Crowds in Iranian Politics 1905-1953,” Past & Present, 41 (December 1968), 185; Abbas Amanat, Iran: A Modern History (New Haven: Yale University Press, 2017), 326.
[34]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 68-70. و نیز مجموعۀ علیاکبر میلانی، 88-91.
[35]Abrahamian, The Crowds, 186.
[36]این موضوع را از پاسخهای عبدالبهاء میشود استنباط کرد. برای مثال، بنگرید به عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، گردآوردۀ عبدالحمید اشراق خاوری (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 129بدیع)، جلد 5، 196.
[37]نقل از اسدالله فاضل مازندرانی، اسرارالآثار (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 122 بدیع/1344ش)، جلد 1، 82-83. عبدالبهاء در الواح دیگر به سفارشی اشاره میکند که ”از بدایت انقلاب“ به بهائیان کرده بود مبنی بر اینکه در درگیریها مداخله نکنند. برای نمونه بنگرید به مائدۀ آسمانی، جلد 5، 196. نیز بنگرید به لوح عبدالبهاء مندرج در
Edward G. Browne, The Persian Revolution 1905-1909, ed. Abbas Amanat (Washington DC: Mage, 2006), 428.
[38]اسدالله فاضل مازندرانی، امر و خلق (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 131 بدیع/1353ش)، جلد 4، 442.
[39]برای منبع دست اول شرح این وضعیت بنگرید به عبدالحسین آیتی (آواره)، الکواکب الدریه فی مآثر البهائیه (مصر: بینا، 1342ق)، جلد 2، 165. و نیز بنگرید به بحث در خصوص شیوۀ برخورد میرزاحسن ادیب در همین نوشته.
[40]برای این برداشت، محققان به دو منبع استناد کردهاند: یکی حبیبالله افنان، تاریخ امری شیراز (نسخۀ خطی محفوظ در کتابخانۀ خصوصی نویسنده)، 556. و دیگر
Marzieh Gail, Arches of the Years (Oxford: George Ronald, 1991), 32.
بر اساس هر دو منبع یادشده، در اوایل 1907، زمانی که اختلافات بین مجلس و دربار شدت یافته بود، الواح عبدالبهاء بر عدم مداخله تأکید داشت. اما این بدان معنا نیست که عبدالبهاء پیش از این تاریخ پیوستن بهائیان به اعتراضات را تأیید میکرده است. در پرتو شواهد متعدد دال بر اینکه عبدالبهاء ”از بدایت“ به بهائیان سفارش کرده بود که در منازعات مداخله نکنند، به نظر میرسد دستورات وی در سال 1907 در این خصوص صرفاً تکراری مؤکد از رهنمودهای پیشین باشد. علاوه بر این، با توجه به کندی سرعت مکاتبات بین ایران و فلسطین در آن زمان، این امر نیز ممکن است درست باشد که برخی از الواحی که عبدالبهاء در اوایل سال 1907 مرقوم داشته، در حقیقت حاوی پاسخ به سؤالاتی است که بهائیان بسیار پیشتر دربارۀ مداخله یا عدم مداخله پرسیده بودند.
[41]مجموعۀ علیاکبر میلانی، 106. در جای دیگر نیز عبدالبهاء به همین ترتیب مینویسد که در میان کسانی که در ابتدای بحران به سفارت انگلیس پناه بردند، حتی یک نفر بهائی یافت نمیشد. عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 179.
[42]عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 5، 196.
[43]رویدادی که عبدالبهاء به آن اشاره دارد مراجعت علما از قم در کالسکۀ سلطنتی بود که برای بازگرداندن آنها به تهران فرستاده شده بود. بنگرید به
Mangol Bayat, Iran’s First Revolution: Shiʿism and the Constitutional Revolution of 1905-1909 (New York: Oxford University Press, 1991), 139.
[44]مجموعۀ علیاکبر میلانی، 135-136.
[45]این لوح حاوی اشارهای به ساختمان مشرقالاذکار (معبد بهائیان) عشقآباد است که در دست ساخت و نزدیک به اتمام بود. ساختمان مشرقالاذکار عشقآباد در 1906 تکمیل شد، هرچند که اتمام تزئینات خارجی آن بسیار بیشتر طول کشید. بنگرید به
Julie Badiee et al., “Mashriqu’l-Adhkár (Arabic: “Dawning Place of the Praise of God”),” Bahá’í Encyclopedia Project, 2009. https://www.bahai-encyclopedia-project.org/attachments/Mashriqul-Adhkar.pdf
[46]مجموعۀ علیاکبر میلانی، 188. الواح متعددی با مضامین مشابه وجود دارد.
[47]یونس افروخته، کتاب خاطرات نه سالۀ عکا (چاپ 1؛ بیجا: دفتر ملی نشر آثار امری، 1952)، 534-546.
[48]افروخته، کتاب خاطرات نه سالۀ عکا، 535-536.
[49]این لوح تاریخ ندارد، اما لوح ضمیمۀ آن، به تاریخ 21 جمادی الاولی 1324/12 اوت 1906 است. بنگرید به وحید رأفتی، ”سیری در آثار مبارکۀ بهائی: چند ضربالمثل،“ عندلیب، سال 16، شمارۀ 63 (تابستان 1376)، 13-19.
[50]اشاره به قرآن، سورۀ 42، آیۀ 38 و سورۀ 26، آیۀ 38.
[51]مجموعۀ علیاکبر میلانی، 221-222.
[52]بنگرید به
Encyclopedia Iranica, s.v. “Constitutional Revolution. ii.Events” https://www.iranicaonline.org/articles/constitutional-revolution-ii/
[53]بنگرید به
Katouzian, The Persians, 182; Amanat, Iran, 336-337.
[54]منابع دربارۀ روز مرگ مظفرالدینشاه همنظر نیستند: امانت مرگ شاه را 3 ژانویۀ 1907 ثبت کرده است. بنگرید به
Amanat, Iran, 337.
کاتوزیان اشاره میکند که شاه ”پنج روز“ پس از امضای قانون اساسی درگذشت.
Katouzian, The Persians,182.
که بر این اساس تاریخ وفاتش 4 ژانویه است. منبع دیگری ده روز بعد از امضای قانون اساسی را ثبت کرده است:
Encyclopædia Iranica, s.v. “Constitutional Revolution, iii. Constitution,” available at
https://www.iranicaonline.org/articles/constitutional-revolution-iii/
[55]Katouzian, The Persians, 183.
[56]در خصوص حاضر شدن محمدعلیشاه در مجلس برای ادای سوگند وفاداری به مشروطه، بنگرید به احمد کسروی تبریزی، تاریخ مشروطۀ ایران (تهران: امیرکبیر، 1363)، 487-488.
[57]بنگرید به کسروی، تاریخ مشروطه، 577 به بعد؛ و
Amanat, Iran, 348-352.
[58]بنگرید به محمدمهدی شریف کاشانی، واقعات اتفاقیّه در روزگار، به کوشش منصوره اتحادیه (نظام مافی) و سیروس سعدوندیان (تهران:نشر تاریخ ایران، 1362)، 192.
[59]اسدالله فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 131 بدیع/1353)، جلد 8، قسمت 1، 74-78؛ میرزاحیدرعلی اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، نسخۀ خطی خصوصی، 79-87. چنانکه از روایت اسکویی استنباط میشود، او نیز به شخصه میتوانست آزادانه وارد دربار ولیعهد در تبریز شود تا اخبار مربوط به آزار و اذیت بهائیان و نیاز آنها به حمایت را، حداقل از طریق درباریانش، به او منتقل کند. بنگرید به اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 81 و 83.
[60]اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 82؛ فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 75.
[61] فاضل مازندرانی ، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 75؛ اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 86.
[62]اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 84-85؛ فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 78.
[63]”لو یشاء یبارک سریرک بالّذی یحکم بالعدل.“ بهاءالله، کتاب اقدس، بند 91. بنگرید به اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 87؛ فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 78.
[64]فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 79؛ اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 88.
[65]اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 87.
[66]حاج آقا محمد علاقبند یزدی، تاریخ مشروطیت، شمارۀ 2 آرشیو ملی بهائی (لجنۀ ملی محفظۀ آثار و آرشیو امر، 132 بدیع/1354ش(، 9.
[67]مقصود عبدالبهاء از ”دولت“ شاه/دربار، و از ”ملت“ مجلس و انجمنهای حامی آن و گاه مشروطهطلبان، به طور عام، است.
[68]به احتمال فراوان، میرزااحمد اصفهانی، که بعداً نام خانوادگی ”سهراب“ را برای خود برگزید.
[69]عبدالبهاء، مجموعۀ علیاکبر میلانی ، 222؛ وحید رأفتی، یادنامۀ بیضاء نوراء (هوفهایم، آلمان: لجنۀ نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی،2011)، 67-68. در چند لوح دیگر نیز عبدالبهاء به انقلاب مشروطه به مثابه تحقق بخشی از پیشگویی بهاءالله دربارۀ تهران اشاره میکند. بنگرید به عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 1، 9؛ فاضل مازندرانی، امر و خلق، جلد 4، 443-444 و 451. او در جای دیگر میگوید که انذارات مربوط به تهران هنوز کاملاً تحقق نیافتهاند. فاضل مازندرانی، امر و خلق، جلد 4، 451.
[70]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 5، 173. همین مضمون در بسیاری از نامهها/الواح دیگر عبدالبهاء نیز آمده است. از جمله بنگرید به عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 44؛ عبدالبهاء. مجموعۀ مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شمارۀ 79 آرشیو ملی بهائی [الواح به افتخار علیاکبر روحانی (میلانی)، استنساخ در 1318 شمسی مطابق 96 بدیع] (لجنۀ ملی محفظه آثار و آرشیو امر، 133 بدیع/1355ش)، 66؛ و نیز لوح مندرج در
Browne, The Persian Revolution, 426.
همچنین بیانات شفاهی عبدالبهاء در این زمینه در سفرنامۀ او درج شده است. بنگرید به محمود زرقانی، بدایع الآثار (بمبئی: کریمی، 1914)، جلد 1، 204؛ جلد 2، 45.
[71]در ادامه با افسوس پیشبینی میکند که ”هیهات، زود است دو اصبع متصل شود. “بنگرید به بهاءالله، مائدۀ آسمانی، جلد 4، 36. نیز به نقل از فاضل مازندرانی، امر و خلق، جلد 4، 438. فاضل مازندرانی در توضیح این عبارت بیان میکند که این ”دو اصبع“ (دو انگشت) به دو نیروی خارجی اشاره دارد که نفوذ آنها از شمال و جنوب در نهایت هرگونه فرصت اقتدار ملی را از ایران سلب خواهد کرد. فاضل مازندرانی، اسرارالآثار، جلد 1، 144.
[72]Bayat, Iran’s First Revolution, 262.
[73]بهاءالله، کتاب اقدس، بند 93.
[74]علاقبند، تاریخ مشروطیت، 58
[75]بنگرید به کسروی، تاریخ مشروطه، 409 و 415-423. نیز
Bayat, Iran’s First Revolution, 183-195.
[76]در خصوص این رویداد بنگرید به کسروی، تاریخ مشروطه، 542.
[77]کسروی، تاریخ مشروطه، 560. بنا بر گفتۀ علاقبند یزدی، کسی که بخاطر چسبانیدن آن آگهیها دستگیر شده بود،”در استنطاق نوشتۀ محمدعلیمیرزا را به عدلیه نمود که شاه بود و به من دستورالعمل داد و من هم این اعلان را نوشتم. “علاقبند، تاریخ مشروطیت، 375.
[78]فاضل مازندرانی، تاریخ ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 492-494.
[79]محمدعلی ملک خسروی، تاریخ شهدای امر: وقایع تهران (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 130 بدیع/1352ش(، 447-448.
[80] عزیزالله سلیمانی، مصابیح هدایت (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 109 بدیع/1331ش(، جلد 1، 254.
[81]ملک خسروی، تاریخ شهدای امر، 464 و 468-508.
[82]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 5، 173.
[83]چهارنفری که بهاءالله برای حفظ وحدت در میان بهائیان و مساعدت در انتشار تعالیم بهائی به این مقام انتصاب کرده بود. آنها عبارت بودند از میرزاعلیمحمد خراسانی (ابن اصدق)، ملاعلیاکبر شهمیرزادی (حاجی آخوند)، میرزامحمدتقی (ابن ابهر) و میرزاحسن ادیب (ادیبالعلماء).
[84]عنایتالله سهراب، ”چگونه بهائی شدم؟“ (نسخۀ تایپ شده. تنظیم، کیوان مهجور، مقدمۀ مسعود سهراب، محفوظ در کتابخانه خصوصی نویسنده)، 65. نگارنده از کیوان مهجور برای در اختیار گذاشتن این نسخه سپاسگزار است.
[85]سهراب، ”چگونه بهائی شدم؟“ 66.
[86]سهراب، ”چگونه بهائی شدم؟“ 67.
[87]علاقبند، تاریخ مشروطیت، 9.
[88]بنگرید به بخش قبل و لوح مندرج در عبدالبهاء، مجموعۀ علیاکبر میلانی، 222؛ رأفتی، یادنامۀ بیضاء، 7-68.
[89]عبدالبهاء، رسالۀ سیاسیه، 10-17.
[90]عبدالبهاء، مجموعۀ علیاکبر میلانی، 221-222. نمونههایی دیگر از الواح با محتوای مشابه را که در این دوران به رشتۀ تحریر درآمده در صفحات 117 و 224 همین مجموعه میتوان یافت.
[91]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 72؛ عبدالبهاء، مجموعه مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شمارۀ 79 آرشیو ملی بهائی (لجنۀ ملی محفظه آثار و آرشیو امر، 133 بدیع/1355ش)، 49. عبدالبهاء در اینجا بیانات بهاءالله در لوح بشارات را، که پیشتر در همین مقاله آمده است، نقل به مضمون میکند.
[92]عبدالبهاء. مجموعه مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شمارۀ 16آرشیو ملی بهائی (لجنۀ ملی محفظه آثار و آرشیو امر، 132 بدیع/1354ش)، 215.
[93]اشارۀ عبدالبهاء در لوحی به “قضیۀ شاهزادۀ والا” که “قدری مداخله در امور سیاسیه دارد،” راجع به شیخ الرئیس است. عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 3، 455 .دربارۀ بهائی بودن شیخالرئیس بنگرید به
Juan R. Cole, “Autobiography and Silence: The Early Carrier of Shaykh al-Ra’is Qajar,” in Iran im 19. Jarhundert und die Entstehung der Bahai-Religion, ed. Johann Christoph Bürgel and Isabel Schayani, Religionswissenschaftliche Texte und Studien, 8 (Zürich: Georg Olms, 1998), 91-126; Janet Afary, The Iranian Constitutional Revolution 1906-1911 (New York: Columbia University Press, 1996), 47-48, 53.
[94]منصوره اتحادیه (نظام مافی)، پیدایش و تحول احزاب سیاسی مشروطیت: دورۀ اول و دوّم مجلس شورای ملی (تهران: گستره، 1361)، 62.
[95]بنگرید به غلامحسین میرزاصالح، مذاکرات مجلس اول 1324-1326، توسعۀ سیاسی ایران در ورطۀ سیاست بینالملل (تهران: مازیار 1384)، 56، 115، و 755-758.
[96] بنگرید به منصوره اتحادیه (نظام مافی)، مجلس و انتخابات: از مشروطه تا پایان قاجاریه (تهران: تاریخ ایران، 1375)، 88.
[97]در مقطعی، مذاکرات مجلس درباره عضویت شاهزادگان به نحوی است که گویای عدم نمایندگی اوست. بنگرید به مذاکرات یکشنبه، ششم محرم 1326ق، میرزاصالح، مذاکرات مجلس، 582.
[98] ابراهیم صفائی، رهبران مشروطه (چاپ 3؛ تهران: جاویدان، 1363)، جلد 1، 584-585؛ اتحادیه، مجلس و انتخابات، 134.
[99]“.Momen, “The Baha’is and the Constitutional Revolution
[100]حبیبالله مؤید، خاطرات حبیب (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 122 بدیع/1344ش)، جلد 1، 51.
[101]نقل از عبدالحمید اشراق خاوری، محاضرات (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 121 بدیع/1342ش)، جلد 2، 786-787.
[102]بنگرید به لوح مورخ 11 جمادی الاولی 1325، مندرج در صفحۀ عنوان رسالۀ سیاسیه، چاپ 1934.
[103]عبدالبهاء، مجموعۀ علیاکبر میلانی، 222-223؛ رأفتی، یادنامۀ بیضاء نوراء، 67-68.
[104]محمود زرقانی، بدایع الآثار (بمبئی: کریمی، 1920)، جلد 2، 105. واژۀ استقلال را عبدالبهاء در اینجا به معنی استبداد استفاده کرده است. برای موارد مشابه بنگرید به یزدانی، اوضاع اجتماعی، 289 و 294.
[105]در خصوص نقش ازلیها در انقلاب مشروطه بنگرید به امینی، تعامل اقلیتهای مذهبی، 14-29؛ نیز بنگرید به امینی، رستاخیز پنهان؛
Bayat, Iran’s First Revolution, 53-75; Abbas Amanat, “Memory and Amnesia in the Historiography of the Constitutional Revolution,” in Iran in the 20th Century: Historiography and Political Culture, ed. Touraj Atabaki (London: I.B. Tauris, 2009), 23-54; Afary, The Iranian Constitutional Revolution, 43-49.
در این زمینه، دو اثردیگر را نیز باید ذکرکرد: سیدمقداد رضوی، تاریخ مکتوم (تهران: پردیس، 1393)؛ منوچهر بختیاری، کارنامه و تاثیر دگراندیشان ازلی: جدال حافظه با فراموشی (کلن، آلمان: فروغ، 1395). بختیاری نگاهی درونگروهی به موضوع دارد، در حالی که رضوی دربارۀ انگیزههای مشروطهطلبی ازلیان به منابعی پرداخته که در تاریخنگاری ازلیان معمولاً نادیده گرفته شدهاند.
[106]عبدالبهاء، مجموعۀ علیاکبر میلانی، 229-230.
[107]نقل از عزیزالله سلیمانی، مصابیح هدایت (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 116 بدیع/1338ش)، جلد 4، 552؛ نقل از عبدالحمید اشراقخاوری، محاضرات، به اهتمام وحید رأفتی (هوفهایم، آلمان : مؤسسۀ مطبوعات بهائی آلمان، لجنۀ نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی، 166 بدیع/2009م)، جلد 3، 198.
[108]سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، 552؛ اشراقخاوری، محاضرات، جلد 3، 198.
[109]بنگرید به عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 5، 225-226.
[110]پیش از این دوران، ظلالسلطان در اصفهان و یزد مسبب کشته شدن بسیاری از بهائیان بود. علاوه بر وقایع 1903، که ذکر آن رفت، در 1308ق/1890-1891م نیز ظلالسلطان در آزار بهائیان نقش داشت. بنگرید به یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 99-157.
[111]دربارۀ تقیزاده بنگرید به شمارۀ مخصوص ایراننامه، دورۀ 21، شمارۀ 1 و 2 (بهار و تابستان 1382).
[112]بنگرید به نامۀ عبدالبهاء خطاب به علیقلیخان نبیلالدوله در وحید رأفتی، یادنامۀ اشراقخاوری (مادرید: نحل، 2014)، 93-94. بیات مینویسد که دیپلماتهای انگلیسی مقیم تهران تقیزاده را ازلی میدانستند و اضافه میکندکه شاید وی ازلی بوده و مانند بقیۀ ازلیان مشروطهطلب تقیه میکرده است. بنگرید به
Bayat, Iran’s First Revolution, 152.
[113]بنگرید به
Encyclopaedia Iranica, s.v. “Dawlatābādī, Sayyed Yaḥyā,” available at https://www.iranicaonline.org/articles/dawlatabadi-sayyed-yahya/.
[114]در خصوص فعالیت ازلیان در انجمنها و نشریات حامی مجلس بنگرید به
Amanat, “Memory and Amnesia,” 29; Bayat, Iran’s First Revolution, 66-70 and passim; Janet Afary, The Iranian constitutional Revolution, 44-46, 76, 117 and passim.
[115]برای مثال، بنگرید به شرح عبدالبهاء از این وضعیت در مائدۀ آسمانی، جلد 5، 225-226.
[116]نقل از
Browne, The Persian Revolution, 427.
[117]علاقبند، تاریخ مشروطیت، 9.
[118]افروخته، خاطرات نه ساله ، 535.
[119]نقل از مازندرانی، اسرارالآثار، جلد 1، 82-83.
[120]نقل از اشراق خاوری، محاضرات، جلد 3، 200؛ نقل از سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، 556.
[121]افروخته، خاطرات نُه ساله، 536.
[122]دربارۀ الواح عبدالبهاء که به این رویدادها اشاره دارند بنگرید به مائدۀ آسمانی، جلد 5، 198 و 252؛ مائدۀ آسمانی، جلد 9، 36-37 و 98.
[123]بنگرید به محمدعلی فیضی، حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دورۀ میثاق (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 128 بدیع/1350ش) ،160؛ عزیزالله سلیمانی، مصابیح هدایت (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 118 بدیع/ 1340ش)، جلد 5، 70-111. سلیمانی نوشته است که سیدیحیی سیرجانی در اواخر تابستان 1324ق/1906م به قتل رسید. سلیمانی، مصابیح هدایت، 97. با این حال، همین منبع تأیید میکند که این واقعه در دوران سلطنت محمدعلیشاه رخ داده است. سلیمانی، مصابیح هدایت، 89. شروع سلطنت او در تاریخ 23 ذیالحجه 1324ق/8 ژانویۀ 1907م بود. بنابراین، اولین تابستان سلطنت وی در سال 1325ق بوده است.
[124]حسن فوادی بشرویی، تاریخ دیانت بهایی در خراسان (دارمشتات، آلمان: عصر جدید، 2007)، 288-289.
[125]فیضی، حیات حضرت عبدالبهاء، 107-108.
[126]سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، 550-551. طبق نظر سلیمانی، حوادث سنگسر در 1325ق/1907م رخ داده است و فاضل مازندرانی آن را در ضمن رخدادهای 1324ق/1906م آورده است. فاضل مازندرانی، ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 293-298. اما از آنجا که عبدالبهاء-طبق منابع فوقالذکر-توقع داشته که محمدعلیشاه مرتکبین وقایع سنگسر را مجازات کند و با توجه به آنکه روایت مازندرانی نشاندهندۀ آن است که بهائیان تلگرامی حاوی شکایت خود به مجلس ارسال داشتند-نکتهای که نشان میدهد مجلس در آن زمان بر پا بوده-به نظر میرسد تاریخ مورد نظر سلیمانی (1325ق/1907م) دقیقتر باشد، مگر اینکه فرض کنیم وقایع مزبور در پنج هفتۀ آغازین سلطنت محمدعلیشاه، از 23 ذیالحجه 1324ق/8 ژانویۀ 1907م تا پایان سال 1324 رخ داده است.
[127]اشراق خاوری، مائدۀ آسمانی، جلد 9، 98. در این بیان، مقصود از ”اهمال“ کوتاهی محمدعلیشاه در مجازات خاطیان است.
[128]کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران، 628.
[129]عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 9، 36-37؛ عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 3، 148.
[130]برای بررسی جامعی از تاریخ پیچیدۀ این دوران در تبریز بنگرید به
Amanat, Iran, 352-359.
[131]اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 58-60.
[132]اسکویی، تاریخ امری آذربایجان، 88-89.
[133]بنگرید به حبیبالله افنان، تاریخ امری شیراز، 570-573. اگرچه تاریخهایی که افنان در زمینۀ قدرت گرفتن لاری و حادثۀ نیریز ثبت کرده است در فاصلۀ دورۀ جنگ داخلی یا استبداد صغیرقرار میگیرد، به اشتباه نوشته که این حوادث بعد از پایان جنگ داخلی به وقوع پیوسته است. افنان، تاریخ امری شیراز، 567 و 572.
[134]محمدشفیع روحانی نیریزی، لمعات الانوار: شرح وقایع نیریز شورانگیز (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، 132 بدیع/1354ش)، جلد 2، 26-38. در لمعات الانوار، روحانی نیریزی، شاهد عینی حوادث، دقیقترین و یکدستترین روایت تاریخی را از آنچه در دوران استبداد صغیر در نیریز رخ داد، به دست میدهد. در مقام مقایسه، روایت افنان از این دوره از انقلاب مشروطه در تاریخ امری شیراز شامل برخی عبارات غیردقیق و فاقد انسجام تاریخی است. متأسفانه این عدم دقت در ترجمۀ انگلیسی متن نیز بدون درج پاورقیهای اصلاحی رخ داده است: بنگرید به آهنگ ربانی، The Genesis of the Babi and Baha’i Faiths in Shiraz and Fars. در تحقیقات اخیر به این ترجمه بدون ارزیابی انتقادی استناد میشود که باعث تداوم انتشار نکات غیردقیق آن شده است.
[135]روحانی نیریزی، لمعات الانوار، جلد 2، 38-110. برای روایت شخصیِ غمانگیز از رویدادها بنگرید به محمدشفیع روحانی، خاطرات تلخ و شیرین (هوفهایم، لانگنهاین: مؤسسۀ مطبوعات بهائی، 150 بدیع/1993م)، 12-20. آیتی نیز شرحی از حوادث را با پارهای بیدقتیها در بیان موضع سیاسی لاری و شیخ زکریا به دست داده است. بنگرید به آیتی، کواکب الدریه، جلد 2، 168-173. روایت لمعات الانوار از حوادث و تحولات سیاسی کشور و منطقه در آن ایام دقیقتر از سایر منابع موجود به نظر میرسد.
[136]عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 9، 98؛ نقل از سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، 554-555. همچنین، بنگرید به گفتههای ثبتشده در زرقانی، بدایعالآثار، جلد 1، 168-169.
[137]عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 5، 252-253؛ جلد 9، 80-81.
[138]Valíyu’lláh Varqá “Autobiography,” The Bahá’í World 111,112,113,115,116,117, 118 and 119 of the Bahá’í Era 1954-1963 (Haifa, Israel: The Universal House of Justice, 1970), 831-832.
مهدی ورقا، خوشههایی از خرمن ادب و هنر، شمارۀ 5 (1994)، 45-51؛ فاضل مازندرانی، ظهورالحق، جلد 8، قسمت 1، 495-496.
[139]Varqá, Autobiography, 832.
گفتنی است در منبعی دیگر، تاریخ مراجعت ولیاللهخان به ایران تابستان 1287ش ضبط شده است: ورقا، ”خاندان ورقا،“ 47. تابستان 1287ش مطابق است با تابستان 1908م که یک سال قبل از تاریخی است که در زندگینامۀ خودنوشت او به انگلیسی ثبت شده است. احتمال دارد که متن انگلیسی ترجمهای از فارسی باشد که در آن معادل 1287ش اشتباهاً 1909م درج شده باشد. در هر حال، آنچه ذکرش در این مقاله اهمیت دارد، این است که دورۀ کار ولیاللهخان در دربار در دوران استبداد صغیر بوده است.
[140]بنگرید به سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، 554.
[141]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 136-140.
[142]اشاره به قرآن، سورۀ 2، آیۀ 40.
[143]نقل از فاضل مازندرانی، امروخلق، جلد 4، 448.
[144]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 138-139.
[145]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 136-138.
[146]عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 4، 180.
[147]عبدالبهاء، مجموعۀ مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شمارۀ 17 آرشیو ملی بهائی (لجنۀ ملی محفظۀ آثار و آرشیو امر، 132/1354ش)، 233.
[148]عبدالبهاء، مجموعۀ مکاتیب شمارۀ 17، 234.
[149]بنگرید به بخش چهارم همین نوشته و لوح نقلشده از مجموعۀ علیاکبر میلانی ، 135-136.
[150]عبدالبهاء، مجموعه مکاتیب شمارۀ 17، 234.
[151]وحید رأفتی، یادنامۀ ابن ابهر (هوفهایم: مؤسسۀ مطبوعات بهائی آلمان، لجنۀ نشر آثار امری به لسان فارسی و عربی، 2016)، 330. این نکته را باید افزود که به گفتۀ امانت، محمدعلیشاه از همان ابتدای استبداد صغیر طی دو اعلامیۀ سلطنتی اعلان داشته بود که با حذف آشوبگران و نفوس فاسدالعقیده بر آن است که رژیم ”صحیح“ مشروطه را ظرف سه ماه مستقر گرداند؛ قولی که عملی نشد. امانت اضافه میکند که شاه برای حفظ ظاهر هم که شده بود، دوست داشت خودش را طرفدار رژیم مشروطه بنامد. بنگرید به
Amanat, Iran, 350.
[152]Browne, The Persian Revolution, 293-295.
[153]Katouzian, The Persians, 186.
[154]بنگرید به
Amanat, Iran, 263-273; Katouzian, The Persians, Afary, The Iranian Constitutional Revolution, 255-283; Mangol Bayat, Iran’s Experiment with Parliamentary Governance: The Second Majlis, 1909-1911 (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 2020).
[155]بنگرید به عبدالبهاء، مکاتیب، جلد 2، 257-263؛ یادداشت دایرۀ تحقیق بیتالعدل اعظم، مورخ 3 دسامبر 1995، مندرج در یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 423.
[156]بنگرید به لوح مذکور در یادداشت دایرۀ تحقیق بیتالعدل اعظم، مورخ 3 دسامبر 1995، مندرج در یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 423.
[157]مجموعه مکاتیب حضرت عبدالبهاء، شمارۀ 16 آرشیو ملی بهائی، 215.
[158]مدت زیادی نگذشت که عبدالبهاء بهائیان را به پرهیز از سعی در عضویت مجلس امر کرد. این تغییر عقیده چند دلیل داشت، از جمله اینکه مجلس اساساً به حد صحنۀ درگیری بین احزاب تقلیل یافته و بی اثر و ثمر شده بود. جزئیات این امر در یادداشتی از دایرۀ تحقیق بیتالعدل اعظم شرح داده شده است. بنگرید به یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 432-434.
[159]لوح مذکور در یادداشت دایرۀ تحقیق بیتالعدل اعظم، مورخ 3 دسامبر 1995، مندرج در یزدانی، اوضاع اجتماعی ایران، 433.
[160]عبدالبهاء، مائدۀ آسمانی، جلد 5، 226.
[161]نقل از زرقانی، بدایع الآثار، جلد 2، 29.
[162]زرقانی، بدایع الآثار، جلد 2، 104-105.
[163]مؤید، خاطرات حبیب، جلد 1، 50-51.
[164]دربارۀ آخوند خراسانی بنگرید به
Mateo Mohammad Farzaneh, The Iranian Constitutional Revolution and the Clerical Leadership of Khurasani(Syracuse: Syracuse University Press, 2015).
[165]فاضل مازندرانی، ظهورالحق، جلد 8، قسمت 2، 829-830.
[166]فاضل مازندرانی، ظهورالحق، جلد 8، قسمت 2، 830-840.

