نظری به شخصیّت سعدی و بعضی عوامل مؤثر در آن

مقدمه

دربارهء وقایع مهم زندگی سعدی-مثل سخنوران بزرگ دیگر ایران مانند فردوسی- چیز زیادی نمی‌دانیم مگر آنچه او در دو اثر بزرگ خود یعنی بوستان و گلستان از آن یاد می‌کند.ولی در بوستان و گلستان،گاه آنچه سعدی از دیده‌ها و کرده‌های خود می‌گوید باقتضای داستان‌پردازی است و همیشه وقایع واقعی تاریخی نیست.می‌دانیم‌ در سالهای اول قرن هفتم یعنی بین سال 600 و 605 در شیراز بجهان آمده و از خاندان‌ اهل علم بوده است

(همهء قبیلهء من عالمان دین بودند).

نامش مشرّف الدین یا مشرّف یا مصلح الدین بوده است.نوشته‌اند پدرش از ملازمان سعد بن زنگی اتابک فارس بوده است‌ و شاید به این مناسبت تخلص سعدی را برای خود انتخاب کرده و شاید هم پدر،یا اتابک‌ فارس این لقب را به او داده باشد[1].در اواخر دوران کودکی پدرش فوت شده است و او را نیای مادریش بزرگ کرده است.در حدود سال 620 برای ادامه تحصیلاتش به مدرسهء نظامیّهء بغداد رفته و در آنجا مقرّری تحصیلی داشته است.پس از آن،سالها در عراق و شامات و شاید هندوستان و خراسان به سیروسفر پرداخته و چند بار به سفر حج رفته‌ است.در این سیروسفرها به سخنوری و شاعری معروف شده است.در سال 655 به‌ شیراز برگشته و بوستان را بنظم درآورده و به اتابک ابو بکر بن سعد،پسر و جانشین سعد بن زنگی،تقدیم کرده و سال بعد گلستان را نوشته است و بعد سفری دیگر به مکّهء معظّمه‌ کرده و در بازگشت به تبریز رفته و به شیراز بازگشته و تا پایان عمر در آنجا زیسته است. وفات او در حدود سال 690 اتفاق افتاده است.

اگر دربارهء وقایع زندگی سعدی اطلاع زیادی در دست نداریم،شخصیّت او را نسبة خوب می‌شناسیم زیرا سعدی در سخنش زنده است و با ماست و مهمترین جنبهء شخصیت او همان سخن اوست.بقول صائب:

در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل‌ میل دیدن هرکه دارد در سخن بیند مرا

از لحاظ شعر روایتی و وصفی،در زبان فارسی فقط یک تن را بزرگتر از او می‌توان‌ نشان داد و او فردوسی است.از لحاظ قصیده،سعدی همسر بزرگترین قصیده‌سرایان از قبیل رودکی و فرخی و عنصری و انوری و خاقانی و ناصر خسروست.از لحاظ غزل‌ مسلما سرآمد کسانی است که پیش از او آمده‌اند و در سراسر ادبیات فارسی همسر او فقط حافظ است.نثر فارسی گلستان او سرمشق نثرنویسان پس از او بوده است و بر روی هم‌ چنان‌که مرحوم محمد علی فروغی گفته است،ما پس از سعدی به زبان سعدی سخن‌ می‌گوییم.

1-عوامل فطری

آنچه روانشناسان امروز شخصیت می‌گویند،مجموعهء صفات و خصائلی است که‌ هویّت یک فرد را تشکیل می‌دهد و او را از افراد دیگر مشخّص و ممتاز می‌سازد.عواملی‌ را که در امر ایجاد شخصیت آدمی مؤثرند به دو دستهء ارثی(یا فطری)و اکتسابی(یا محیطی)می‌توان تقسیم کرد.شخصّیت آدمی محصول کنش و واکنش این دو دسته‌ عوامل است.می‌توان گفت شخصّیت آدمی مساحت مربع مستطیلی است که یک ضلع‌ آن را عوامل فطری و ضلع دیگر را عوامل محیطی تشکیل می‌دهد و شخصیت حاصل‌ ضرب طول این دو ضلع در یکدیگرست.

از عوامل فطری سازندهء شخصیت یکی عاملی است که روانشناسی جدید استعداد کلی عقلانی خوانده است[2]و اخیرا روانشناسان،در پیروی از عرف عام،کلمهء هوش را برای آن بکار برده‌اند.شاعر ما آن را جوهر دانایی خوانده و از آن وصف دقیقی کرده است‌ آنجا که می‌گوید:

هرکه در او جوهر دانایی است‌ بر همه کاریش توانایی است

این استعداد کلی عقلانی،فطری است و میزان آن در افراد مختلف متفاوت است و با تربیت آن را کم و زیاد نمی‌توان کرد.معتزله،که عقلا و فلاسفهء اسلام بودند،و پس از آنها روسو و جفرسون و کمونیستهای متعصّب و شاید هنوز دولت شوروی،اعتقادشان این‌ بوده است که افراد بشر با استعدادهای یکسان به جهان می‌آیند و محیط است که در آنها ایجاد تفاوت می‌کند.علم امروز این نظریه را ابطال کرده است.مولوی در اعتراض به اعتقاد معتزله می‌گوید:

این تفاوت هست در عقل بشر که میان شاهدان اندر صُوَر برخلاف رأی اهل اعتزال‌ که عقول از اصل دارند اعتدال

فکر و سخن-که نمایندهء فکرست-مهمترین تجلّی‌گاه این عامل فطری عقلانی‌ است.کسی که این عامل کلی عقلانی در او قوی است،ادراکش دقیقتر و وسیعتر است،ارتباط بین چیزها را از شباهت و تضاد زودتر و روشنتر درک می‌کند-در استدلال و نتیجه‌گیری از مدرکات خود سریعتر و دقیقترست و می‌تواند مدرکات خود را به لفظ بهتر و دقیقتر بیان کند.در سعدی این توانایی به کاملترین وجه دیده می‌شود و نشان می‌دهد که جوهر دانایی در او به میزان زیاد هست و از این نعمت و موهبت ارثی‌ بهرهء فراوان دارد.این که خاندان او همه اهل علم بوده‌اند،و شاید قطب الدین شیرازی‌ فیلسوف و متکلم معروف دایی او بوده است،مؤیّد این نکته است که در خاندانی‌ هوشمند و بااستعدادزاده شده است.

یکی از ملاکهای تشخیص هنرمند اصیل و استاد،از هنرمندنمای مقلّد و پیرو و بی‌بهره از اصالت،آن است که در هنرمند اصیل،نحوهء ادراکی خاص خود او می‌بینیم و نحوهء بیانی که از دیگری بعاریت نگرفته است.تردید نیست که اغلب هنرمندان استاد- برای این که در زمان خود مورد قبول واقع شوند،بسیاری از موازین هنر پیشینیان را پذیرفته‌اند و این در شعر و نثر همان قدر صادق است که در نقاشی و موسیقی.ولی در محدودهء این موازین،مُهر خاص شخصیّت خود را بر هنر خود زده‌اند.سعدی بسیاری از تشبیهات و استعارات خود را از شاعران گذشته گرفته است ولی آنها را به صورت نوینی‌ بکار برده و در موارد بسیاری آنچه از تشبیه و تضاد می‌بیند ناشی از ادراک خود اوست. کمتر حادثهء بظاهر بی‌اهمیّت و کوچکی است که در طبیعت یا اجتماع از نظر او پنهان‌ بماند.مثلا دویدن کودکی را از پی گنجشکی که می‌خواهد پرید همه دیده‌اند.سعدی‌ است که از این واقعه استفاده می‌کند تا محبت یک جانبهء خود را به معشوق وصف کند:

بس در طلبت کوشش بیفایده کردم‌ چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

و یا دیده است که برای بیرون آوردن خاری حقیر از پا سوزنی بکار می‌برند و سعدی از این وسیله برای بیان عظمت و هنر غم عشق استفاده می‌کند:

غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد سوزنی باید کز پای برآرد خاری

در تشبیهات و استعاراتش تنها احساس اوّلی که در ذهن برانگیخته می‌شود مهم‌ نیست.تموجات ثانوی که تشبیه او در ذهن پدید می‌آورد،مهمترست.مثلا:

باز آی که از فراق تو چشم امیدوار چون گوش روزه‌دار بر اللّهُ اکبرست

موجی که از افکار و تأثرات ثانوی در ذهن پدید می‌آید این است که عشق او،مثل‌ روزه‌دار بودن،امری مقدس و روحانی است.معشوق غذایی نیست که مرد روزه‌دار گرسنه منتظر آن باشد بلکه امری مقدس است مثل ندای الله اکبر که روح را نوازش‌ می‌دهد.در مورد دیگر بازآمدن معشوق به نزد او مثل خیمه زدن سلطانی است در فضای‌ حقیر درویشی بی‌بضاعت:

باور از بخت ندارم که تو مهمان منی‌ خیمهء سلطنت،آنگاه فضای درویش

و از این قبیل.

برای این که مستمع را از درستی مطلبی که می‌گوید مجاب کند،به استدلال‌ منطقی،که تأثیرش در ذهن کم است،نمی‌پردازد.به تشبیه و تمثیل متوسل می‌شود:

چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن‌ که می‌گویند ملاحان سرودی‌ اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی

بحث تفصیلی از هنر سعدی خارج از موضوع این گفتارست.علم بلاغت از قبیل‌ معانی و بیان،چنان‌که می‌شناسیم،در شناخت هنر سعدی و سخنوران طراز اول ما ناقص است و باید علم بلاغت نوینی بوجود آید.

نیروی عقلانی یکی از جنبه‌های مهم شخصیت آدمی است.جنبهء مهم دیگر شخصیّت جنبهء عاطفی یا انگیزش‌پذیری است.شاید بتوان کلمهء شور را برای عواطف و شورمندی را برای انگیزش‌پذیری بکار برد.غرض از عواطف(یا شور)جنبشهایی است‌ که بر اثر عوامل خارجی یا داخلی در ما بوجود می‌آید و ایجاد رغبت و نفرت غم و شادی‌ ترس و دلیری مهر و کین و امثال آن می‌کند.در این مورد مهم تحقیق روانشناسان جدید، که کوشیده‌اند عوامل اساسی شخصیت آدمی را بیابند،به این نتیجه رسیده است که‌ عامل کلی عاطفی در آدمی وجود دارد که می‌تواند از لحاظ شدّت و ضعف در افراد متفاوت باشد.آن‌کس که در او این عامل قوی است،هم اندوهش شدیدتر و عمیقترست‌ و هم شادیش،هم مهرش عمیقترست هم کینه‌اش هم میلش شدیدترست و هم نفرتش و از این قبیل و در بعضی همهء این عواطف بسیار ضعیف است.اگر شخصیت آدمی را به‌ ساعتی تشبیه کنیم،می‌توان گفت نیروی عقلانی بمنزله چرخهای ساعت است و نیروی‌ عاطفی به منزله فنری که چرخها را بحرکت درمی‌آورد.کلمه‌ای که قدما برای کسانی‌ که نیروی عاطفی در آنها قوی است بکار می‌بردند«شدید التأثّر»بود.در سعدی، بخصوص چنان‌که از غزلهای او برمی‌آید،نیروی عاطفی بسیار قوی است.هم عشق را شدیدتر حس می‌کند و هم فراق را.زیبایی در او حس بهجت و نشاطی ایجاد می‌کند که در دیگران نمی‌کند.از بدی و پرخاشگری مردمان چنان اندوهگین می‌شود که برای فرد عادی قابل درک نیست.مثلا دربارهء عشق به این ابیات توجه فرمایید:

هیچ‌کس را مگر این عشق نباشد که مراست‌ کانچه من می‌نگرم بر دگری ظاهر نیست

و:

هرکسی را هوسی در سروکاری در پیش‌ من بیچاره گرفتار هوای دل خویش

و:

اندرون با تو چنان انس گرفته‌ست مرا که ملالم ز همه خلق جهان می‌آید

و:

چه میان نقش دیوار و چه آدمی که با او سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد

و می‌توان گفت سراسر غزلهای او پر از عواطف رقیق و شدیدست و در این غزلهاست که‌ سعدی متفکر و فقیه و دانا و اندرزگو کنار رفته و سعدی شاعر به بهترین وجه زمام سخن را بدست گرفته است.جلوهء عواطف لطیف را به بهترین وجه می‌توان در غزلهای او دید.

2-عوامل محیط

جوهر دانایی فطری هرچند قوی باشد،برای این که علم و هنر بوجود آورد،نیازمند محیط مساعد،یعنی تربیت است.اگر بتهوون و بو علی سینا در قبیله‌ای در صحرای نجد بجهان آمده و در همانجا مانده بودند یکی ممکن بود در طبل یا نقاره زدن سرآمد گردد و دیگری در شناختن انواع شتر و سوسمار.محیط اتریش قرن هجدهم میلادی لازم بود تا از استعداد سرشار یکی بتهوون بسازد و محیط مناسب فرهنگی و سیاسی خراسان در زمان‌ سامانیان لازم بود تا از دیگری بو علی سینا بوجود آورد.سعدی در محیط متمدن و با فرهنگی،در میان خانواده‌ای اهل علم بجهان آمد و در آنجا تربیت شد.به این عامل‌ تربیتی مناسب یعنی محیط شیراز،باید سیر و سفر طولانی او را در قسمتهای متمدن‌ کشورهای اسلامی آن روز،یعنی عراق و شام و فلسطین نیز افزود.نیز تأثیر محیط را همچنان باید از لحاظ پرورش عواطف درنظر گرفت.این که نیروی عاطفی او متوجه‌ رأفت و محبت به همنوعان خود شد نه پرخاشگری و خونریزی و جنگ،نیز تا حدی تأثیر محیط فرهنگی خاص او را نشان می‌دهد.

تأثیر بعضی عوامل محیط را در او-تا حدی که به پرورش شخصیت او مربوط است‌ مورد توجه قرار می‌دهیم و هم در آغاز بحث بگوییم آنچه می‌گوییم استنباطی است که‌ پس از هشتصد سال،با نداشتن اطلاعات دقیق،دربارهء عوامل موثر در او از راه آثار خود او می‌کنیم-و پیداست آنچه می‌گوییم باید همه با قید«محتمل است»ذکر گردد و طبیعی است که در چنین اوضاع و احوال دانش ما قطعی و یقینی نیست. محیط طبیعی کودکی او

محیط طبیعی کودکی او یعنی شیراز در سعدی اثری پایدار کرده است.زیبایی‌ باغهای شیراز،هوای مطبوع و ملایم آن،اختلاف محسوس فصول،همه در روحی تأثیرپذیر او نشانه‌های خود را بر جای گذاشته‌اند.اصولا هرکس به محیط کودکی خود دلبستگی‌ پیدا می‌کند و این دلبستگی به شدت نیروی عاطفی مربوط می‌شود و با آن نسبت مستقیم‌ دارد.خاطرات خوش از دوران کودکی این دلبستگی را بیشتر می‌کند و خاطرات تلخ از دلبستگی می‌کاهد.کمتر شاعر یا نویسندهء پارسی‌گوی است که تا این حد به وطنش‌ دلبسته باشد.البته دوری ممتد او از وطن،شوق و شور او را برای بازدیدن شیراز بیشتر کرده است.به‌هرحال در همه آثار او ستایش شیراز جلوه می‌کند.برای مثال می‌توان‌ قصیدهء او را دربارهء شیراز مورد توجه قرار داد:

خوشا سپیده‌دمی باشد آن‌که بینم باز رسیده بر سر اللّهُ اکبر شیراز بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین‌ که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

تا آنجا که می‌فرماید:

که رسعدی در حق شیراز روز و شب می‌گفت‌ که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

در غزل زیبایی که هنگام بازگشت به شیراز سروده است از مردم شیراز عذر می‌خواهد که مدّتی از آنها دور بوده است:

سعدی اینکه به قدم رفت و به سر بازآمد مفتی ملّت اصحاب نظرباز آمد سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد تا چه آموخت که زان شیفته‌تر بازآمد خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد جُرمناک است ملامت مکنیدش که کریم‌ ز گنهکار نگیرد چو به سر بازآمد

محیط خانوادگی او در کودکی

روانشناسان جدید-بخصوص پیروان مکتب فروید-تأثیر خانواده را در سالهای‌ ابتدائی عمر کودک از لحاظ تشکیل شخصیّت او بسیار مهّم می‌دانند.از رابطهء سعدی با مادرش چیزی نمی‌دانیم جز این که از محبت مادر و حق او نسبت به فرزند،در آثار خود با لطف خاص سخن می‌گوید و ظاهرا از این محبت بهره‌مند بوده است.نمی‌دانیم برادر و خواهر داشته است یا نه.اگر نداشته همهء محبت خانواده متوجه او بوده است.دربارهء رابطهء مادر و فرزند می‌گوید:

کنار و بر مادر دلپذیر بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش‌ ولد میوهء نازنین در برش

در گلستان و بوستان اشارات زیاد به دلبستگی او به پدرش می‌بینیم.بر اثر تربیت‌ پدر،کودکی مؤمن و پرهیزکار بارآمده است:

«یاد دارم که در ایام طفولیت متعبّد بودمی شبخیز و مولع زهد و پرهیز»(گلستان- باب دوّم).

و در همین داستان می‌بینیم که پدرش ذهن روشن و سعهء صدر داشته و او را از تعرّض به‌ دیگران و عیبجویی از آنان-حتی وقتی به بهانهء امر به معروف باشد-برحذر داشته‌ است.ازدست دادن پدر در اواخر دوران کودکی و اوایل نوجوانی در او ایجاد تحسّر و تأثّری پایدار کرده است که همهء عمر از آن یاد می‌کند:

مرا باشد از درد طفلان خبر که در خردی از سر برفتم پدر

و:

من آنگه سر تاجور داشتم‌ که سر در کنار پدر داشتم

شاید به این دلیل،حساسیّت خاص نسبت به یتیمان پیدا کرده است چنان‌که این‌ ابیات از بوستان نشان می‌دهد:

چو بینی یتیمی سرافکنده پیش‌ مده بوسه بر روی فرزند خویش‌ یتیم ار بگرید که نازش خرد دگر خشم گیرد که بارش برد به رحمت بکن آبش از دیده پاک‌ به شفقت بیفشانش از چهره خاک‌ اگر سایه‌ای خود برفت از سرش‌ تو در سایهء خویشتن پرورش

پس از پدر،تربیت او را-شاید زیر نظر اتابک سعد-نیایش بر عهده گرفت و پیداست که در تربیت او قصوری نرفته است.سعدی در بزرگی از سختگیری و توجه‌ خاصی که در تربیت او شده است با سپاسگزاری یاد می‌کند:

ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟ نه هامون نَوشت و نه دریا شکافت‌ به خردی بخورد از بزرگان قفا خدا دادش اندر بزرگی صفا

محیط تربیتی او در نوجوانی

تا سال 620 یعنی تا سنین 16 تا 20 سالگی سعدی در شیراز تربیت یافت.در نظامیهء بغداد علوم دینی را که در شیراز شروع کرده بود ادامه داد و به درجهء فقاهت رسید. لیکن اهمیت سعدی برای ما و برای جهان در این نیست که او خطیب و محدّث و مفسر قرآن و عارف و پارسا بوده است.اهمیت او در شیرینی سخن و قدرت سحرآسای او در بیان فارسی است.و متأسفانه دربارهء این قسمت مهم از تربیت او هیچ نمی‌دانیم و ننوشته‌اند زبان فارسی را از که آموخت و ذوق شعر را کدام استاد در او تقویت کرد و به‌ کدام شاعران و نویسندگان روزگار پیش علاقه داشت.آنچه خواهیم گفت،حدسهایی‌ است که از مطالعهء آثار خود او بدست می‌آید و دربارهء آن باید گفت احتمال دارد چنین‌ بوده باشد.

از آثار او پیداست،و خود اذعان می‌کند،که برای فردوسی-خداوندگار زبان‌ پارسی-حرمتی فراوان دارد.نه‌تنها بوستان را در وزن شاهنامه می‌سازد،لیکن شعر فردوسی را،با اظهار ادب نسبت به او،تضمین می‌کند:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربیت پاک باد «میازار موری که دانه‌کش است‌ که جان دارد و جان شیرین خوش است» سیه‌اندرون باشد و سنگدل‌ که خواهد که موری شود تنگدل

حسّی پنهان نمی‌تواند کرد که به توانایی فردوسی در سخنوری رشک می‌برد آنجا که‌ از قول عیبجویی(شاید فرضی)،چنین نقل می‌کند:

شبی زیت فکرت همی سوختم‌ چراغ بلاغت می‌افروختم‌ پراکنده‌گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از نوع خبثی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که«فکرش بلیغ است و رایش بلند ولی در ره زهد و طامات و پند نه در خشت و کوپال و گرز گران‌ که این شیوه ختم است بر دیگران» نداند که ما را سر جنگ نیست‌ وگرنه مجال سخن تنگ نیست

در سراسر آثار سعدی اشاره به قهرمانان شاهنامه فراوان است.وقتی سخن از عدل و دادگستری و رعیت‌پروری است-جز در یک مورد که از عمر بن عبد العزیز خلیفهء اموی‌ یاد می‌کند-دیگر سخن از بزرگان شاهان و خردمندان ایران باستان است،از فریدون و جمشید و کیخسرو و دارا و انو شیروان یاد می‌کند.آنجا که صحبت از دلیری و مردانگی‌ است ذکر رستم و اسفندیار و زال و سیاوش بمیان می‌آید.حتی در مقدمهء بوستان خود را با پیامبر اسلام و بو بکر بن سعد را با انو شیروان دادگر مقایسه می‌کند و می‌گوید:

سزد گر به دورش بنازم چنان‌ که سیّد به دوران نو شیروان

و این نکته اشاره به حدیث نبوی است که ولدت فی زمن الملک العادل یعنی در دوران‌ پادشاه دادگر(انو شیروان ساسانی)زادم.

از شاعران بزرگ قصیده‌سرا،عنصری را شاه سخن می‌خواند و پیداست که با اشعار او آشنا بوده است:

مرا خود چه باشد زبان‌آوری‌ چنین گفت شاه سخن عنصری

با قصه‌های معروف ایران باستان از قبیل خسرو و شیرین و ویس و رامین آشناست و بعید نیست که آثار منظوم نظامی و فخرالدین گرگانی را خوانده باشد.

با اشعار ظهیر الدین فاریابی آشناست و بتعریض می‌گوید:

چه حاجت که نُه کرسی آسمان‌ نهی زیر پای قزل ارسلان‌ مگو پای عزت بر افلاک نه‌ بگو روی اخلاص بر خاک نه

سعدی قصیده را مثل تازیانهء عبرتی برای آشنا کردن حکمرانان زمان به وظایف‌ انسانی و اسلامی خود بکار می‌برد و حتی وقتی بظاهر آن قصیده در ستایش ممدوحی‌ ساخته شده است،در حقیقت منظور از آن تبلیغ فضائل اخلاقی است.پیش از او شاعرانی از قبیل ناصر خسرو و سنائی این کار را آغاز کرده بودند.بنظر می‌رسد افکار سنائی در سعدی تاثیر کرده باشد[3].

از متفکران دینی پیش از خود،سعدی از غزالی با حرمت تمام یاد می‌کند و با توجه‌ به این که او مهمترین استادی بوده است که در نظامیهء بغداد،صد و چند سال قبل از دوران سعدی تدریس کرده است و با توجه به ارادتی که سعدی به عرفان دارد،بعید می‌نماید که آثار عربی و شاید فارسی غزالی را نخوانده باشد.

در نثر فارسی بنظر می‌رسد نثر مسجع خواجه عبد الله انصاری در او تأثیر کرده باشد ولی رجحان سعدی بر کسانی که پیش از او این نوع نثر را برای بیان منظور خود بکار برده‌اند این است که سعدی مطلقا معنی را فدای لفظ نمی‌کند.

به‌هرحال کمالی که در شعر و نثر سعدی می‌بینیم حاکی از این است که از میراث‌ پرارزش گذشتگان در شعر و نثر بهره کامل یافته است و به این علت است که توانسته‌ است با بهترین آنان همسر شود و در مواردی حتی از آنان پیشتر رود.یا این حال تأثر سعدی از شاعران و نویسندگان گذشته میدانی است که در آن کار ناکرده بسیارست و بر محققان آینده است که در این راه کوشش کنند.

سعدی و فقاهت

در مدرسهء نظامیه در بغداد علوم دینی را طبق مذهب شافعی تدریس می‌کردند.کلام‌ و فلسفه و علوم عقلی و علوم طبیعی در آنجا و مدارس رسمی دیگر تدریس نمی‌شد و در آثار سعدی هم اشاره‌ای به این قبیل علوم یا نشانهء زیادی از اطلاع او از آنها نمی‌بینیم. حکمت یا فلسفه و علوم عقلی مدتها مورد بی‌مهری اصحاب دین واقع شده بود و نهضت عظیمی،که مدت کوتاهی در اوائل خلافت عباسیان در این علوم،که از منشأ یونانی و ایرانی و هندی بودند،رونق گرفته بود،با شیوع تعصّب اشعری که بر اسلام غالب‌ شده بود،رو بخاموشی رفته بود.حتی شاعران نیز به دنباله‌روی از فقیهان و اصحاب‌ حدیث به علوم یونانی می‌تاختند(از قبیل خاقانی و سنائی و دیگران).تربیت دینی‌ سعدی در بغداد ادامه یافت.و در زبان عربی استاد شد و بدرجهء فقاهت رسید.در باب‌ چهارم بوستان در داستانی که چنین شروع می‌شود

«فقیهی کهن جامهء تنگدست»

سعدی وصف مجلسی از فقها را می‌کند که ناشناس بدانجا وارد شده و در بحث فقهی بر فقیهان غالب شده است ولی از پذیرفتن دستار قاضی چون آن را«پای‌بند غرور» می‌دانسته ابا کرده است.آثار متشرّع بودن سعدی را مکرّر در گلستان و بوستان می‌بینیم‌ و گاه تعارض بین نحوهء تفکّر فقیه و نحوهء تفکر عارف و صوفی را در او مشاهده می‌کنیم.

از دانشمندانی که محضر آنان را در بغداد درک کرده است،از ابو الفرج بن جوزی‌ نام می‌برد که نواده فقیه معروفتری به همین نام است و سابقا در بغداد تدریس می‌کرده‌ است و ازجمله متکلمین عهد خود در مذهب حنبلی بوده است.دربارهء ابو الفرج بن‌ جوزی-که زمانی محتسب بغداد نیز بوده است-سعدی در گلستان داستانی دارد که‌ چنین شروع می‌شود:«چندان‌که مرا استاد اجل ابو الفرج بن جوزی بترک سماع‌ فرمودی…»ظاهرا نصیحت این استاد زیاد در سعدی مؤثر نبوده است و سعدی بترک‌ سماع نگفته است و حتی در آن داستان بتعریض دربارهء استاد خود می‌گوید:

قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را

دیگر از بزرگانی که سعدی از مصاحبت آنان در بغداد بهره‌مند شده است‌ شهاب الدین ابو حفص عمر بن محمد سهروردی است که از مشایخ بلندپایهء تصوف بوده و در فقه و حدیث و عرفان مقامی عالی داشته است و صاحب کتاب«عوارف المعارف» است.چنان‌که استاد فروزانفر می‌نویسد:

«شیخ شهاب الدین معتقد بود که کمال در متابعت از شریعت است و عدول از جادهء شریعت هرگز روا نیست و هرچند آدمی به آخرین درجهء تمکین و صدق برسد باز هم‌ باید ابجدخوان دبستان شرع باشد».

بنظر می‌رسد اعتقاد او در سعدی مؤثر بوده است چه با آن‌که سعدی سرسپردهء عرفان‌ است همین نظر را مکرر بیان می‌کند چنان‌که در بوستان می‌گوید:

خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی و سعدی حتی صلابت و شدّت رفتار شرع را می‌پذیرد آنجا که می‌گوید:

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست‌ اگر خون به فتوی بریزی رواست

تعلیمات عرفانی شیخ شهاب الدین نیز در سعدی موثر بوده است.باز بنقل از استاد فروزانفر:

«شیخ شهاب الدین و کلیهء مشایخ که متصدی امور رباطها می‌شده‌اند خدمت خلق و بندگی مردان را اصلی اصیل و رکنی استوار می‌شناخته‌اند…سعدی قدم بالاتر نهاده و طریقت را در خدمت خلق منحصر شمرده است:

طریقت بجز خدمت خلق نیست‌ به تسبیح و سجاده و دلق نیست»[4]

سعدی و مسألهء جبر و اختیار

از مسائل مهمی که ذهن متفکران اسلامی را از قرن دوم به بعد به خود مشغول کرده‌ است این است که آیا جریان امور عالم و بخصوص افعال آدمی طبق سرنوشت ازلی و پیش‌نوشته‌ای،تعیین شده است یا این که آدمی را در کنش خود آزادی و اختیاری‌ است.اگر آدمی را اختیاری نیست چگونه با عدل خداوندی سازگارست که آدمی را برای ارتکاب گناهی که از اختیار او خارج بوده است کیفر دهد و جاویدان به دوزخ‌ بفرستد.

در قرآن مجید آیات فراوانی هست که از قدرت مطلق خداوند و زبونی بشر در مقابل‌ این قدرت حکایت می‌کند از قبیل

«و ما رمیت اذ رمیت و لکن انّ الله رمی»،

تیر را تو نینداختی بلکه خداوند انداخت،و

«تعزّ من تشاء و تذّلّ من تشاء»

خداوند هرکس را بخواهد عزیز می‌کند و هرکس را بخواهد ذلیل.از طرف دیگر این که خداوند پیوسته به‌ آدمیان دستور می‌دهد که چه بکنند و چه نکنند باید ناشی از این باشد که برای آدمیان‌ اختیاری قائل است[5].

اصولا این بحث منحصر به اسلام نبوده است.طرح این مسأله نتیجهء اعتقاد به توحید و نتیجهء اعتقاد به علم و قدرت مطلق خداوند و نتیجهء اعتقاد به خلقت آدم و شیطان است چنان‌که‌ نخست در توراة و بعد در قرآن آمده است.این مسأله در میان عالمان دین موسی و عیسی‌ قبل از اسلام مطرح بوده است و در سراسر قرون وسطی کلیسای عیسوی دچار این بحث‌ بوده است و هرکس در این باب چیزی گفته و بنظر می‌رسد هیچ‌یک«ره زین شب‌ تاریک»برون نبرده است.در مقابل دینهای سامی،زردشت و پس از او مانی،مسأله را چنان طرح کرده‌اند که چنین بحثی پیش نیامده است.زردشت منشأ نیکی را اهورا مزدا و سرچشمهء بدیها را اهریمن دانسته است و معتقدست جهان میدان جنگ و نبرد میان‌ نیکی و بدی است و آدمی در این میدان اختیار دارد که به یکی از دو نیرهای متنازع‌ بپیوندد.بنابراین هر فرد آدمی در پیروزی نهائی اهورا مزدا بر اهریمن وجودی موثرست و سهمی مهم بر عهده دارد و نیز مخالف دادگری اهورا مزدا نیست اگر آدمی را،که راه خود را با علم و اختیار انتخاب کرده است،در جهان دیگر پاداش یا کیفر دهد.

در زمان خلفای راشدین و دوران بنی امیه که اعراب به کشورگشایی و غارت و جمع‌آوری غنائم و برقراری سلطهء خود بر همسایگان مشغول بودند،نه به تبلیغ اسلام توجه‌ زیادی داشتند و نه ذهن آنها با مسائل عقلی و فلسفی مشغول بود.وقتی سلطهء آنان بر ملل‌ متمدن آن روز از قبیل اهل سوریه و شامات و ایران برقرار شد و علوم عقلی یونانی و فرهنگ ایرانی به عربی ترجمه شد،نهضت علمی و فلسفی در میان مسلمانان پدیدار گشت و من‌جمله بحث از جبر و اختیار نیز بازاری گرم یافت.در میان متکلّمان اسلامی، معتزله،که فلاسفه و آزادیخواهان اسلام بودند،قائل به اختیار شدند و پیروان حدیث و سنّت و بخصوص قشریانی که در دوران سعدی پیرو مذهب اشعری بودند و بر بغداد تسلط داشتند،به جبر معتقد بودند.قشریان،حدیثی جعل کرده و به پیامبر اکرم نسبت می‌دادند که«القدریة مجوس هذه الامّة»یعنی پیروان اختیار زردشتیهای این امّتند*.شعیعیان که‌ در اقلیّت بودند،با استناد به روایتی از امام جعفر صادق(ع)به تفصیل قائل شده و امر بین الامرین را پذیرفته بودند یعنی معتقد بودند هم جبر در کارست و هم اختیار.

مسألهء جبر و اختیار،نه‌تنها در کلام اسلامی بلکه در ادبیات پارسی هم،تأثیر عمیق‌ بر جای گذاشته است.قشریون معتقد بودند خداوند با علم مطلق خود هم از روز ازل‌ می‌دانسته است چه کسی گناه خواهد کرد و هم از آن زمان دوزخی و بهشتی بودن هر فرد تعیین شده است.در اعتراض به این عقیده است که عمر خیام می‌گوید:

می خوردن من حق ز ازل می‌دانست‌ گر می‌نخورم علم خدا جهل بود

و یا شاعر دیگری در اعتراض به عقیدهء جبریون سخنانی بظاهر کفرآمیز می‌گوید:

خدایا راست گویم فتنه از توست‌ ولی از ترس نتوانم چخیدن‌ اگر ریگی به کفش خود نداری‌ چرا بایست شیطان آفریدن

مولانا جلال الدین مولوی بلخی،قسمت مهمی از کتاب مثنوی را به بحث در جبر و اختیار اختصاص داده است و در ادبیات فارسی بهترین و زیباترین بحثی که در این‌ (*)شیخ شبستری گوید:

هر آن‌کس را که مذهب غیر جبرست‌ نبی فرمود کو مانند گبرست

مسأله شده است همان است که او کرده است.

بنظر می‌رسد ذهن سعدی از لحاظ فلسفی گرفتار این مسأله نشده است و شاید هم از هوشمندی خود بحث از این مسأله را خطرناک می‌دانسته است.بنظر می‌رسد نظر اشعریان را پذیرفته است و در ابیاتی از این قبیل به جبر و بی‌اختیاری و زبونی انسان در مقابل سرنوشت محتوم،معتقدست:

قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفته است‌ تو گر تُرُش بنشینی قضا چه غم دارد

و:

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود شفاعت هم پیغمبران ندارد سود مقدرست که از هرکسی چه فعل آید درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود

و:

به بدبختی و نیکبختی قلم‌ بگردید و ما همچنان در رحم

لیکن آنچه شگفت‌آورست این است که سعدی عمری را صرف اندرز دادن و خطابت و موعظه کرده است و اصولا برای خود رسالتی قائل است که در تربیت و راهنمایی ابناء نوع،از شاه گرفته تا گدا،بکوشد.بنابراین ضمنا هم برای خود اختیار قائل است و هم برای دیگران که آنها را راهنمایی می‌کند.می‌توان گفت که یا متوجه‌ این تناقض ذهنی خود نشده است و یا اعتقاد خود را به جبر از این لحاظ بیان کرده است‌ که از آسیب فقیهان قشری و متعصّب اشعری،در مان بماند.

جبر و اختیار و مسألهء تربیت

اگر از لحاظ دینی و فلسفی مشکل جبر و اختیار ذهن سعدی را به خود مشغول‌ نمی‌کند،از لحاظ تربیتی مسأله برای او بصورت دیگری-یعنی بصورت علمی و نه‌ فلسفی مطرح است.در این زمینه آنچه علم امروز پذیرفته است با آنچه سعدی بدان‌ معتقدست،اختلاف چندانی ندارد.علم امروز معتقدست که در تربیت‌پذیری آدمی هم‌ عامل ارثی(ژنتیک)مطرح است و هم عامل اکتسابی.

از لحاظ ژنتیک و عامل فطری،آنچه معتزله بدان معتقد بودند و آن را نتیجهء اعتقاد خود به عدل خداوند می‌دانستند-که افراد بشر با استعدادهای همسان و مساوی خلق‌ شده‌اند-صحیح نیست.

در روزگاران جدید کسانی مثل روسو و جفرسون و کمونیست‌های اولیّه چنین‌ اعتقادی داشتند و تفاوتهای میان افراد بشر را ناشی از تأثیر محیط می‌دانستند.حتی‌ روانشناس امریکایی واتسن (J.B.Watson) مؤسس مکتب رفتارگری،اعتقادی‌ مبالغه‌آمیز دربارهء تأثیر محیط داشت ولی چنین اعتقادی امروز مورد قبول روانشناسان نیست.

وقتی مسأله را بصورت ساده‌تری بیان کنیم چنین می‌شود:آیا ممکن است از تخم‌ خربزه،درخت گردو بروید؟پیداست جواب این است که ممکن نیست.همهء کوششی‌ که دانشمندان روانشناس کرده‌اند-و نوزاد میمون را با نوزاد آدمی در یک محیط پرورش داده‌اند بلکه بتوانند به نوزاد میمون سخن گفتن بیاموزند،به نتیجه‌ای نرسیده‌ است.مختصر آن‌که روانشنای جدید تفاوت فاحش میان افراد را در هوش و دیگر استعدادها پذیرفته است و این تفاوت را فطری می‌داند.اعتقاد سعدی نیز چنین است و آن‌ را مکرّر بیان کرده است:

ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید برنخوری

و:

خر به سعی آدمی نخواهد شد گرچه در پای منبری باشد

و

آدمی را که تربیت نکنند تا به صد سالگی خری باشد

لیکن با آن‌که بقول سعدی«تربیت یکسان است و طبایع مختلف»و در نتیجه اثر تربیت یکسان در روی افراد یکسان نیست،هیچ کس نیست که تا حدودی از اثر تربیت‌ بهره‌مند نشود و حتی گل سرشور کمال همنشین را کسب می‌کند

(گلی خوشبوی در حمام روزی.

..)چه رسد به فرزند آدمی.لیکن تربیت برای این که موثر واقع شود باید در خردی شروع شود:

هرکه در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست‌ چوب تر را چنان‌که خواهی هیچ‌ نشود خشک جز به آتش راست

با این حال پند و اندرزی که سعدی به بزرگسالان می‌دهد-بخصوص به پادشاهان- نشان می‌دهد که از اثر تربیت در بزرگسالان هم بکلی نومید نیست.

در باب هفتم بوستان نصیحت او به پدران در تربیت فرزند چنین است:

چو خواهی که نامت بماند بجای‌ پسر را خردمندی آموز و رای‌ خردمند و پرهیزکارش برآر گرش دوست داری به نازش مدار به خردی درش زجر و تعلیم کن‌ به نیک و بدش وعده و بیم کن‌ نوآموز را مدح و تحسین و زه‌ ز تنبیه و توبیخ استاد به‌ مکن تکیه بر دستگاهی که هست‌ که باشد که نعمت نماند به دست‌ چه دانی که گردیدن روزگار به غربت نگرداندش در دیار چو بر پیشه‌ای باشدش دسترس‌ کجا دست حاجت برد پیش کس‌ بپایان رسد کیسهء سیم و زر نگردد تهی کیسهء پیشه‌ور

تأثیر تصوف در سعدی

تصوف اسلامی جریان فکری واحد و متجانسی نیست و مثل هر جریان فکری دیگر تحولاتی پذیرفته است.صورت ساده و ابتدائی آن در قرن دوم،چنان با صورت پیشرفتهء آن‌ در قرن هفتم اختلاف دارد که به اشکال می‌توان این هر دو را به یک نام خواند.تصوّف‌ با مبالغه در زهد و پارسایی،ترک لذات دنیوی و اعراض از جهان شروع شد.پوشیدن‌ جامهء پشمی خشن و تن‌آزار،تقلید از جامهء راهبان عیسوی در دیرهای عراق بود و تصوّف‌ ابتدائی شاید در جهان‌بینی خود نیز از این راهبان تأثیر گرفته باشد.طریقت معروف‌ کرخی(م 200)پارسایی و عبادت و ترس از خدا با توجه کامل به اعمال و رسوم شرع و ترک دنیا و متعلقات آن بود.سرّی سقطی(م 253)که شاگرد معروف کرخی بود، شفقت و محبت به خلق و خدمت به مردمان را بر آنچه استاد گفته بود افزود.وقتی به‌ جنید بغدادی شاگرد سرّی سقطی می‌رسیم می‌بینیم مبالغه را در ترک دنیا و زهد جایز نمی‌شمرد و بیشتر توجهش به عشق به خداوند و توحیدست.در او مقدمات فکر تجلی‌ خداوند را در مخلوقات مشاهده می‌کنیم.وقتی به حسین بن منصور حلاج(م 302) می‌رسیم می‌بینیم چنان در اعتقاد به وحدت وجود پیش رفته است که ندای انا الحق سر می‌دهد،متّهم به شرک و کفر می‌شود و برای اعتقاداتش بر سر دار می‌رود.در بایزید بسطامی(م 261)تأثیر فکر بودایی دیده می‌شود و شاید فناء فی الله او از نظریه‌ نیروانای بودا تأثیر گرفته است.بایزید نیز مثل حسین بن منصور در وحدت وجود چنان‌ پیش می‌رود که«لیس فی جبّتی سوی الله»،در جامهء من جز خدا کسی نیست، می‌گوید.شاید نظریهء وحدت وجود او از تفکر هندی تأثیر گرفته باشد.با انتشار فلسفه و علوم عقلی،فلسفهء افلاطون و بخصوص نو افلاطونیان در میان مسلمانان منتشر می‌شود و نظریهء«صدور»فلوطینوس معرّفی می‌شود.در تفکر مولانا جلال الدین که عالیترین‌ صورت تفکّر عرفانی است تأثیر نو افلاطونیان نیز دیده می‌شود چنان‌که در داستان‌ «بشنو از نی»در مثنوی آن را به فصیح‌ترین وجهی از مولانا می‌شنویم[6].

حجت الاسلام ابو حامد محمد غزّالی کوشید تا میان شرع و تصوّف تألیف ایجاد کند یا بصورت دیگر بگوییم کوشید تا به شرع از نظر عرفان بنگرد[7].تأکید او بر روح و جان‌ تعلیمات دینی،در مقابل قشری که موردنظر فقهای ظاهربین اهل سنّت بود،تعبیر او را از دین لطیفتر و انسانی‌تر کرد.تصوّف می‌کوشد تا میان طالب حق و خدا که معبود و معشوق اوست،رابطهء مستقیم برقرار کند.خدای صوفی مظهر محبت و گذشت و بخشایش است و در تصوف کمتر جنبه‌های قدرت و مظهر و غضب خداوندی مورد توجه قرار گرفته است.جهان وجود برای عارف جلوه‌گاه زیبایی و خوبی خداوندست و در نتیجه‌ صوفی با جهان وجود در صلح و صفاست.برای وصول به خداوند از راه صلح و صفا و محبت پیش می‌رود و بنابراین تعصّب و ستیزه‌گری و تنگ‌نظری برایش از موانع راه‌ است.جهان‌بینی سعدی،بطور کلی،این نوع جهان‌بینی است.

لیکن تصوف و عرفان هم مثل هر فکر و عقیدهء متعالی دیگر بصورت دستگاه و تشکیلات درآمد و دروغزنان و شیّادان راه یافتند.سعدی به تصوف تشکلیلاتی‌ متعلق نیست.سرسپردهء هیچ پیری نشده و زندگی خانقاهی را نپذیرفته است.حتی آن‌ عدّ از صوفیان را که در زهد و پارسایی مبالغه می‌کنند و برای رستگاری شخص خود، جهان را رها می‌کنند و برای اینکه در معرض وسوسه نباشند به خانقاه پناه می‌برند، سرزنش می‌کند و از قول یکی از آنان چنین می‌گوید:

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه‌ بشکست عهد و صحبت اهل طریق را گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود تا انتخاب کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش بدرمی‌برد ز موج‌ وین سعی می‌کند که بگیرد غریق را

سعدی-برخلاف این پارسایان تارک دنیا-بشر را با تمام عیوب و نقصهایش‌ دوست دارد-جامعه را با تمام معایبش می‌بیند ولی از آن اعراض نمی‌کند.می‌خواهد در میان جامعه باشد و آن را از درون اصلاح کند.نه تنها به آدمی و اجتماع او دلبسته‌ است بلکه همه جهان را دوست دارد:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست‌ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

در نظر عارفان،طبیعت آدمی از نیکی و بدی،فرشته و شیطان،نیروهای اهورایی و نیروهای اهریمنی،سرشته شده است.غزالی در کیمیای سعادت(ص 17)حدیثی را نقل می‌کند که در آن پیامبر اکرم فرمود:«هر آدمی را شیطانی است و مرا نیز هست‌ لیکن خدای تعالی مرا بر وی نصرت داد تا مقهور گشت و هیچ شر نتواند فرمود».نیز در نظر عرفا آدمی چنان مقامی دارد که دل او می‌تواند فرودگاه الهام باشد.غزالی در همان کتاب‌ می‌فرماید(ص 23):«هیچ کس نباشد که ورا فراستها و خاطرهای راست،بر سبیل الهام،در دل نیامده باشد و آن در راه حواس نباشد بلکه در دل پیدا آید و نداند که از کجا آمد».بدین ترتیب در نظر عارفان میان افراد عادی بشر و پیامبران فرق فاحشی‌ نیست.سعدی می‌فرماید:

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حدست مکان آدمیّت

اما شیطانی که آدمی باید بر آن چیره شود تا به خدای نزدیک گردد،بقول غزالی و سعدی،شهوت و غضب است که موجب آزار و سلب حق دیگران می‌شود و به‌ درنده‌خویی یک فرد نسبت به افراد دیگر می‌انجامد.برای انسان مبارزه‌ای مهمتر از مبارزه با درنده‌خویی خود نیست:

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیّت

در نظر سعدی تبهکاری-که راه و رسم اهریمن است-آزار رسانیدن به دیگران‌ است.عبادت و طریقت جز نیکوکاری و خدمت به مردمان نیست.حافظ همین معنی را به عبارت دیگر بعد از سعدی بیان کرده است:

مباش در پی آزار و هرچه خواهی باش‌ که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

و سعدی می‌فرماید:

بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد آن‌که وجودی ز خود بیازاری

شاید سعدی در سیر و سفرهایش-که مسلما در طی آنها اصحاب ادیان و مذاهب‌ دیگر را دیده است-از تعلیمات انجیل نیز ملهم شده باشد مثلا در این ابیات:

آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است‌ کادمی را دل بلرزد چون ببیند ریش را راستی کردند و فرمودند مردان خدای‌ ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را آنچه نفس خویش را خواهی،حرامت سعدیا گر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را

و نیز در این ابیات:

چیست دانی سر دلداری و دانشمندی‌ آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی

و:

یاد دارم ز پیر دانشمند تو هم از من بیاد دار این پند هرچه بر نفس خویش نپسندی‌ نیز بر نفس دیگری مپسند

سعدی و موسیقی

موسیقی یا به اصطلاح قدما،سماع،در میان صوفیان مقامی بلند داشته است.اکثر فقیهان قشری سنی اشعری با آن نظر موافقی نداشته‌اند ولی نظر حجت الاسلام امام محمد غزالی در این خصوص معروف است.می‌دانیم امام محمد غزالی چنان مقامی نزد مسلمانان داشت که دربارهء او گفته‌اند اگر پیامبری به رسول خدا(ص)ختم نشده بود هر آینه غزالی در ردیف پیامبران بود.امام غزالی فتوی می‌دهد که وقتی موسیقی شخص را به‌ ارتکاب مناهی شرعی بکشاند،حرام است و وقتی چنین نباشد مباح است ولی در مورد اهل دل مهم است و

«باشد که اثر آن از بسیاری خیرات رسمی پیش بود…و آن احوال لطیف که از عالم غیب به ایشان پیوستن گیرد بسبب سماع،آن را وجد گویند و باشد که دل ایشان چنان پاک و صافی شود که نقره را چون در آتش نهی.و آن سماع آتش اندر دل افکند و همهء کدورتها از دل ببرد و باشد که به بسیاری ریاضت آن حاصل نیاید که به سماع حاصل آید.و سماع آن سرّ مناسبت را که روح آدمی را هست با عالم ارواح بجنباند تا بود که او را بکلیّت از این عالم بستاند تا از هرچه در این عالم رود بیخبر شود…»(کیمیای سعادت ص 374).

زیباترین بیان در ادبیات فارسی دربارهء سماع داستان«بشنو از نی»است که مثنوی‌ مولانا با آن آغاز می‌گردد.در اینجاست که مولانا می‌فرماید:

آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد

و در جای دیگر در مثنوی می‌فرماید:

ما همه اجزای آدم بوده‌ایم‌ در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم‌ گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی‌ یادمان آید از آنها اندکی‌ پس غذای عاشقان آمد سماع‌ که از آن باشد خیال اجتماع

اعتقاد سعدی نیز همان‌گونه است و مکرّر بیان شده است:

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

و:

طایفه‌ای سماع را عیب کنند و عشق را زمزمه‌ای بیار خوش تا برَوند ناخوشان

و:

از هزاران در یکی گیرد سماع‌ زان که هرکس محرم پیغام نیست‌ آشناسان ره بدین معنی برند در سرای خاص جای عام نیست

اصولا غزل یعنی توأم کردن کلمات با موسیقی و غزل برای سروده شدن با الحان‌ موسیقی بوجود می‌آید و سعدی در زبان فارسی خداوند غزل است.در اینجاست که دیگر سعدی فقیه و خطیب و حکیم و اندرزگو بکنار می‌رود و شاعری که صاحب دقیقترین‌ ادراک و لطیفترین عواطف و شیرین‌ترین بیان است برای ما نغمه‌سرایی می‌کند.نغمهء او چنان به گوشها خوش‌آیندست و در دلها پذیرفته می‌شود که هفت صد و پنجاه سال‌ است که فارسی‌زبانان را مسحور کرده است و تا زبان فارسی برجاست همدم و همراز اهل دل و صاحبان ذوق خواهد بود.

سفرهای سعدی

از سال 620 که سعدی از شیراز به بغداد رفته است تا سال 655 که به شیراز برگشته سعدی سی و پنج سال در خارج از شیراز اقامت داشته است که چند سال آن به تحصیل‌ در بغداد گذشته است.در این سیر و سفرها تجربه‌های بسیار اندوخته و با مردمان از هر نوع معاشر بوده است.شاید از راه وعظ و خطابت و از راه اقامت در خانقاهها اعاشه‌ می‌کرده است.از خودش می‌شنویم که در جامع بعلبک در شام به وعظ مشغول بوده‌ است(باب دوم گلستان)و نیز می‌خوانیم که در جامع دمشق معتکف بوده است و در آنجا یکی از ملوک عرب نزد او می‌آید و از او اندرز می‌خواهد(باب اول گلستان).مکرر به سفر حج اشاره می‌کند.در این سفرها با اشخاص از صنوف و حرف مختلف آشنا می‌شود.گاه او را در خندق طرابلس می‌بینیم که بکار آب و گل مشغول است و گاه در حضور بازرگانی در کیش مشاهده می‌کنیم که به قصّه‌های مالیخویایی او گوش‌ می‌دهد.گاه از مشت‌زن سخن می‌گوید و گاه از کشتی‌گیر و به‌هرحال همهء این‌ تجربه‌ها برای قصّه‌های او تهیّهء مواد می‌کنند.سعدی در نظامیهء بغداد در زبان عربی‌ استاد شده بود-چنان‌که از قصائد عربی او پیداست-ولی بعید نیست که مجالس‌ وعظ و خطابت او به زبان فارسی هم بوده باشد زیرا زبان پارسی را در خارج از قلمرو ایران آن روز نیز می‌گفتند و می‌نوشتند چنان‌که مولانا جلال الدّین مولوی در قونیه مثنوی‌ و غزلهای خود را سرود و همچنین بود سیف فرغانی شاعری که از فرغانه به آقسرا شهر کوچکی در آسیای صغیر گریخته بود و شیخ شهاب الدین سهروردی(شیخ اشراق)که‌ در شام ساکن بود رسالات زیبای خود ا به فارسی در آنجا نوشت.به اغلب احتمال هم‌ در این مدت سعدی به شاعری نیز معروف شده بود-شاید بسیاری از غزلهای خود را در این دوران گفته باشد و ممکن است قصائد و مثنویهایی هم در مسائل مختلف اخلاقی‌ داشته که بجا نمانده است-در بوستان اشاره‌ای به این مطلب دیده می‌شود.

سعدی و ناایمنی زمانه

سعدی نوجوان بود که مغولان بر خراسان حمله کردند و شهرهای آباد خراسان را با خاک یکسان کردند و مسلمانان را از زن و مرد از دم شمشیر گذراندند.فاجعهء مغول در تاریخ ایران و در تاریخ جهان تا آن روز بی‌نظیر بود.شیراز با حسن سیاست اتابکان‌ فارس از آسیب مغول نسبة مصون ماند ولی خبر کشتار مغول و توحش بی‌نظیر آنان در سراسر عالم اسلام آن روز پیچیده بود.این که در آثار سعدی بخصوص در قصائد او این‌ همه اشارات به ناپایداری و بیوفایی جهان دیده می‌شود تا حدّی معلول وقایع زمان اوست[8].

تسلط مغول بر کشورهای اسلامی صرفا بعلت لیاقت و کاردانی و دلیری چنگیز و جانشینان او نبود.تاریخ نشان داده است که هر قوم یا طبقه یا رژیمی که مقهور قوم یا طبقه دیگری می‌شود،شکست او در درجهء اول بعلت فسادی است که از درون-مثل‌ موریانه-آن اجتماع را خورده است.اجتماع اسلامی زمان مغول نیز از این قاعده‌ مستثنی نبود.تسلط اعراب بر کشورهای بزرگ آن روز هیچگاه امن و آسایش و خرسندی ممالک مقهور را همراه نداشت.از زمان خلفای راشدین تا سقوط خلافت بغداد حکومت بنی امیه و بنی عباس جز در دورانهای کوتاهی-حکومت سلطنتی به بدترین‌ صورت آن بود همراه با خشونت،غارت،تعصّب و ظلم عربی.خلافت پس از علی ع‌ ارثی شد و در انتخاب خلیفه،مسلمانان هیچگونه دخالتی نداشتند تباهکاری خلفای‌ بنی امیه و بنی عباس را در رفتاری که با فرزندان پیغمبر کردند می‌توان دید.حجاج بن‌ یوسف یکی از عمّال خلیفهء اسلام در ایران بود و ستمکاری او تا امروز ضرب المثل است. بنی عباس نخست ولینعمت خود یعنی ابو مسلم خراسانی را که آنان را بر تخت نشانده بود به ناجوانمردی کشتند و بعد خاندان ایرانی برمکیان را که حکومت آنان را نظم و برقراری‌ بخشیده بود به فجیعترین وضعی برانداختند.فقهای قشری سنّی،آزادگان و متفکران را گاه به بهانه این که معتقد بودند قرآن حادث است نابود می‌کردند و گاه به بهانه این که‌ معتقد بودند قرآن قدیم است.گاه اعتقاد به جبر موجب نابودی متفکران می‌شد و گاه‌ اعتقاد به اختیار.لا جرم در ششصد سال تسلط خلفای شام و بغداد،ایران پیوسته با طغیانهای ضد عربی-بصورت نظامی یا بصورت فکری و فلسفی-دست بگریبان بود و جز دوران کوتاه تسلط سامانیان و تسلط آل بویه که شیعی ایرانی بودند-روزگار امن و آسایش به خود ندید.

از مدتها پیش از سعدی،خلافت بغداد حتی تسلّط مادی خود را بر کشورهای اسلامی‌ از دست داده بود.مدتی خلافت بغداد را ایرانیان شیعی-یعنی حکمرانان آل بویه اداره‌ می‌کردند و پس از آن نوبت به امیران ترک رسید و از ترکان جز قساوت و غارت و ترویج‌ انواع فسادهای اخلاقی کار دیگری ساخته نبود.وقتی خطر نابودی همهء ممالک اسلامی‌ توسط مغول پیش آمد-خلیفهء مسلمانان نه‌تنها برای جهاد با کفار اقدام نکرد بلکه برای‌ کین‌خواهی شخصی،چنگیز را دعوت کرد به سرزمینهای سلطان محمد خوارزمشاه حمله‌ کند.چنگیز چیزی از آثار تمدن و اسلام در خراسان باقی نگذاشت.وقتی هلاکو به بغداد نزدیک شد-در آن شهر چنان کشمکش بین اصحاب مذاهب مختلف در جریان بود و المستعصم چنان جبون و زبون بود که به هلاکو نامه نوشت و او را شاهنشاه خواند و او را از زلزله و سایر بلایای زمینی و آسمانی ترسانید و به این طریق خواست از پیشرفت‌ مغولان جلوگیری کند.هلاکو هم وقتی بغداد را گرفت خون خلیفه را به زمین نریخت‌ مبادا در آسمان و زمین انقلاب ایجاد شود!او را در کیسه‌ای کرد و با لگدکوب هلاک‌ کرد.

پس پیش از روزگار سعدی هم حکمرانان قدرت مطلق داشتند و به قانون اساسی‌ اسلامی یعنی قرآن و سیرهء پیغمبر توجهی نداشتند و قتل و غارت راه و روش حکومت آنان‌ بود.

سعدی در آثارش گاه تصاویر زنده‌ای از ظلم و خودکامگی عرضه می‌کند بدون این‌ که توضیحی بدهد و گرفتن نتیجه را بر عهده خواننده می‌گذارد.مثلا در باب اول بوستان‌ در قصه‌ای که چنین شروع می‌شود:

حکات کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد

می‌بینیم آن حاکم عرب مسلمان صرفا بعلت این که کسی به او اکرام نکرده است امر می‌دهد خون او را بریزند و شفاعت پسرش هم سودمند نمی‌افتد و داستان این که او چهار فرزند صغیر دارد نیز در دل سنگش اثر نمی‌کند و از سعدی می‌شنویم که:

شنیدم که نشنید و خونش بریخت‌ ز فرمان داور که داند گریخت

در گلستان در داستان قاضی همدان می‌بینیم فقیهی بزرگترین منکری را که در اسلام‌ مجازاتش اعدام است مرتکب شده است.سلطان را خبرمی‌کنند و او ماجری را مشاهده‌ می‌کند و امر به کشتن فقیه می‌دهد و فقیه صرفا با گفتن نکته‌ای که سلطان را می‌خنداند جان سالم از تعزیر اسلامی بدرمی‌برد.

قصّه‌ای را در باب اول گلستان نقل می‌کند از روباهی که می‌گریخت چون شترها را می‌گرفتند و وقتی از او پرسیدند تو به شتر چه شباهتی داری گفت«خاموش اگر حسودان بغرض گویند شترست و گرفتار آیم که غم تخلیص من دارد؟»این در حقیقت‌ داستان حزین زندگی فردست در اجتماعی که قدرت مطلق خودکامگان را هیچ چیز محدود نمی‌کند.

برای مبارزه با خودکامگی ارباب قدرت و برای هدایت آنان به راه دین و آدمیت‌ سعدی مردانه قد علم می‌کند و این امر را رسالت خود می‌داند.گلستان و بوستان پر از قصه‌هایی از بیداد و دادگستری از زشتی و زیبایی است تا خواننده را از بد و خوب‌ بیاگاهاند.قصائد او-هرچند بظاهر در ستایش صاحب قدرتی سروده شده باشد،در حقیقت اندرزنامه‌ای برای آنان است.سعدی از قدرت و حرمت خود-بعنوان فقیه و عالم دین،خطیب و سخنور،عارف و مرد طریقت استفاده می‌کند تا راه کج و راه راست‌ را به اربابان قدرت نشان دهد.از بی‌اعتباری جهان سخن می‌گوید تا از شهوت‌ دنیاپرستان بکاهد.از سیرت پادشاهان عادل قصه می‌گوید تا سرمشق خوب در مقابل‌ فرمانروایان قرار دهد.در همهء موارد حکمرانان را متوجه می‌کند که سرچشمهء قدرت آنان‌ مردمند-مردم ریشه درختند و آنان شاخهء آن.شاهی که از درد و رنج رعیت آگاه نیست‌ مثل شبانی است که خفته باشد درحالی که گرگان به گلهء او حمله کرده‌اند-مثل‌ سفیهی است که بر شاخ نشسته است و شاخ را از بن می‌برد.چند نمونه از بیان شیوای‌ خود او را بشنوید:

شنیدم که در وقت نَزغ روان‌ به هرمز چنین گفت نو شیروان‌ که خاطر نگهدار درویش باش‌ نه دربند آسایش خویش باش‌ برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت‌ درخت ای پسر باشد از بیخ سخت

و:

بنقل از اوستادان یاد دارم‌ که شاهان عجم کیخسرو و جم‌ ز سوز سینهء فریادخوانان‌ چنان پرهیز کردندی که از سم‌ مقامات از دو بیرون نیست فردا بهشت جاودانی یا جهنم‌ بکار امروز تخم نیکنامی‌ که فردا برخوری و الله اعلم‌ نه هرکس حق تواند گفت گستاخ‌ سخن ملکی است سعدی را مسلّم

و:

ملک‌بانان را نشاید روز و شب‌ گاهی اندر خمر و گاهی در خمار کام درویشان و مسکینان بده‌ تا همه کارت برآرد کردگار از درون خستگان اندیشه کن‌ وز دعای مردم پرهیزکار هرکه دد یا مردم بد پرورد دیر و زود از جان برآرندش دمار ای که داری چشم و عقل و گوش و هوش‌ پند من در گوش کن چون گوشوار سعدیا چندان‌که می‌دانی بگو حق نباید گفتن الاّ آشکار

در بوستان خطاب به بو بکر بن سعد اتابک فارس می‌گوید:

جهان ای پسر ملک جاوید نیست‌ ز دنیا وفاداری امید نیست‌ نه بر باد رفتی سحرگاه و شام‌ سریر سلیمان علیه السلام‌ کسی زین میان گوی دولت ربود که دربند آسایش خلق بود ستایش‌سرایان نه یار تواند ملامتگران دوستدار تواند

سعدی آگاه است که ستمگری در انحصار صاحبان شمشیر نیست.اصحاب دین اگر قشرگرا و متعصب باشند می‌توانند بر مردم ستمگری کنند.و شاید بود که در لباس فقیه و خطیب و زاهد،منافقان و فاسقان و شیادان باشند که دین را حربهء پرخاشگری به مردمان‌ قرار دهند و به بهانهء امر به معروف و نهی از منکر بخواهند بر مردمان سلطه‌جویی کنند و بقول فردوسی زیان کسان از پی سود خویش جویند

«و دین اندر آرند پیش».

غرور فقاهت و بی‌اعتنایی فقیه را به گرفتاری دردمندان،در قصهء

«فقیهی بر افتاده مستی گذشت»

در باب هشتم بوستان بیان کرده است.نیز جای دیگر به خود می‌گوید-ولی‌ روی سخنش با فقیهان است:

چرا دامن آلوده را حد زنم‌ چو در خود شناسم که تر دامنم

و شاید در این مورد از داستان زن زانیه در انجیل آگاه بوده است.

جای دیگر به فقیه چنین خطاب می‌کند:

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

جای دیگر رندان و مستان مخلص را بر خطیبان و فقیهان ریاکار رجحان می‌دهد:

من این رندان و مستان دوست دارم‌ خلاف پارسایان و خطیبان‌ بهل تا در حق من هرچه خواهند بگویند آشنایان و غریبان

و نیز در بالا اشاره کردم که وقتی در بحث علمی بر فقیهان انجمنی چیره می‌آید و می‌خواهند دستار فقیه را به او بدهند از پذیرفتنش خودداری می‌کند و آن را«پای‌بند غرور»می‌خواند.

نیز سعدی از پرخاشگری مردمان عادی نسبت به یکدیگر خوب آگاه است و می‌داند وقتی شمشیر در کف آنها نباشد از زبان برای حمله به دیگران استفاده می‌کنند.شاید کمتر صفت رذیله‌ای است که سعدی تا این حد آن را نکوهش کند که غیبت و بدگویی‌ از دیگران و عیبجویی از مردم،و بوستان و گلستان پر از قصه‌هایی در این باب است.

3-تصویری کلی از شخصیت سعدی

نما یا تصویری که از شخصیت سعدی بدست می‌آید،صرفا مبتنی بر آثار اوست زیرا دیگران راجع به او چیز زیادی که از این لحاظ بکار آید،نگفته‌اند.طبیعی است که این تصویر تقریبی و احتمالی است و نمی‌تواند قطعیت داشته باشد.

جوهر دانایی-یا هوشمندی کلی-در او بسیار قوی است و همچنین معتقد است ذوق و توانایی کلامی.نیز عواطف در او شدید و عمیق است و از آنچه می‌بیند زود متأثر می‌شود.

دوران کودکی او ظاهرا دورانی خوش بوده و از محبت پدر و مادر بهره‌مند بوده است‌ لیکن یاد پدر در آثار او بیشتر دیده می‌شود تا خاطراتی که از مادر داشته است و این شاید بدان علت باشد که پدر خود را در کودکی-یا نوجوانی از دست داده است.شاید بهره‌مندی او در کودکی از محبت،موجب شده است که دلبستهء عشق و محبت باشد و از آن نهراسد.

روانشناسان به پیروی از یونگ روانشناس سویسی،اشخاص را به دو گروه‌ «برون‌گرا»و«درون‌گرا»تقسیم می‌کنند.برون‌گرایان بیشتر توجهشان به جهان خارج‌ است.با مردمان می‌آمیزند و از آنان هراس ندارند،و درون‌گرایان بیشتر با فکر و عالم‌ درون خود مشغولند و خود را از جهان خارج کنار می‌کشند.در سعدی برون‌گرایی کاملا نمایان است و از دیدن مردمان و آمیختن با آنها از هر صنف و طبقه لذت می‌برد.

بر علوم دینی زمان خود احاطه دارد ولی بنظر نمی‌رسد نسبت به فلسفه یا علوم عقلی‌ علاقه‌ای داشته است.حتی آگاهیش از ملل و نحل زیاد نیست چنان‌که در بوستان‌ برهمن و مغ را باهم اشتباه می‌کند و شاید این نتیجه تعصّبی باشد که در نظامیهء بغداد به‌ او تلقین شده است.آشنایی او با نظم و نثر پارسی می‌بایست بحد کمال باشد و الاّ نمی‌توانست در سخن هسمر بزرگترین گویندگان پیش از خود باشد و در بعضی فنون آن، مثلا در غزل،از همه بگذرد.

در جهان‌بینی او اسلام و توحید و ارادت به پیامبر اکرم و خاندان او مقامی خاص‌ دارد و معتقدست قوام جامعه در این است که شریعت اجرا شود.در خداشناسی،از نحوهء تفکر صوفیانه تأثیر گرفته است.خداوند برای او در درجهء اول الرحمن و الرحیم است- رابطهء انسان و خدا برای او رابطه عاشق و معشوق است نه غلام و صاحب او:

دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر که کریم است و رحیم است و غفورست و ودود

تکلیف آدمی برای او در دو چیز خلاصه می‌شود:اعتقاد به خدا و بجای آوردن شکر او و نیکویی کردن به مردمان-حتی همهء مخلوقات زندهء خداوند:

شرف مرد به جودست و کرامت به سجود هرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود شریعت و طریقت،در نظر او،در این امر متفقند که مهمترین تکلیف آدمی پس از خداپرستی خدمت به خلق است:

طریقت بجز خدمت خلق نیست‌ به تسبیح و سجاده و دلق نیست

و بزرگترین گناه آزردن مردمان است.

در رابطهء با مردمان،سعدی خوشخو و خوش‌برخوردست.با همه صنفی می‌آمیزد و از هیچ کس روی درهم نمی‌کشد.گاه به پادشاهان اندرز می‌دهد و گاه به تماشای‌ کشتی‌گیران می‌رود یا به آرزوهای دور و دراز بازرگانی در جزیره کیش گوش‌ می‌دهد.فروتن است و متحمّل،جز در مواردی که پای دفاع از عقیده‌ای پیش می‌آید،آن‌ وقت همه فنون جدلی را که در مدرسه آموخته است بکار می‌برد(نزاع سعدی با مدعی‌ دربارهء توانگری و درویشی).فروتن است لیکن قدر علم و هنر خود را می‌شناسد و آن را خوار نمی‌کند-زیرا در این مورد دیگر خود او مطرح نیست-دفاع از علم و هنر مطرح‌ است:

همه گویند و سخن گفتن سعدی دگرست‌ همه دانند مزامیر نه همچون داوود

با آن‌که در همه نوع سخن گفتن تواناست،بنحوی سخن می‌گوید که برای همه‌ قابل درک باشد.شعر او بخصوص غزلهایش چنان است که از نوجوان چهارده ساله تا پیرمردان،همه می‌خوانند و می‌فهمند و عواطف خود را در شعر او منعکس می‌بینند و از گفتارش لذت می‌برند.لا جرم سعدی بیش از هر شاعر دیگری توانسته است راه نفوذ در دلهای مردمان را،از هر سن و سالی و از هر طبقه و قشر اجتماعی که باشند،پیدا کند و در حقیقت شاعر مردم بشود.

کسی که می‌تواند با مردمان کوچه و بازار صحبت کند بنحوی که آنان او را از خود پندارند-در مقابل پادشاهان و امیران تعظیم نمی‌کند،با آنان مثل معلم و فقیه سخن‌ می‌گوید.به پادشاه خطاب می‌کند که:

به درگاه فرمانده ذو الجلال‌ چو درویش پیش توانگر بنال

چون از قدر و مقام خود آگاه است خود را ذلیل نمی‌کند و چون از کسی بیم و امیدی‌ ندارد پیش ارباب قدرت خم نمی‌کند.بارها به فرمانروایان یادآوری می‌کند که:

به قومی که نیکی پسندد خدای‌ دهد خسرو عادل نیک رای‌ چو خواهد که ویران شود عالمی‌ نهد ملک در پنجهء ظالمی

سعدی از زودگذری عمر و بی‌اعتباری جهان نیک آگاه است.این بی‌اعتباری را به رخ ارباب دنیا می‌کشد تا آنها را از خواب گران بیدار کند.لیکن آگاهی او از بی‌اعتباری جهان موجب نمی‌شود که اندوهگین در گوشه‌ای بنشیند و منتظر عزرائیل‌ باشد.برعکس به جهان و خوشیهای مباح آن دلبسته است.از بهار و باغ و صدای خوش و سخن شیرین و زیباییها لذت می‌برد از خوشیهای این جهانی روگردان نیست به دو شرط:اول این که این خوشیها مخالف شرع نباشند و او را از خدا غافل نکنند و دوم این‌ که این خوشیها برای دیگران ایجاد درد و رنج نکنند.شور و شوق به زندگی در او بسیار قوی است.به این ابیات توجه فرمایید:

زمانی درس علم و بحث تنزیل‌ که باشد نفس انسان را کمالی‌ زمانی شعر و شطرنج و حکایات‌ که خاطر را بود دفع ملالی‌ خدای آست آن‌که ذات بی‌همالش‌ نگردد هرگز از حالی به حالی

و:

ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا کاین عمر نمی‌ماند وین عهد نمی‌پاید

و:

زمان باد بهارست داد عیش بده‌ که دور عمر چنان می‌رود که برق یمان‌ تو گر به رقص نیای عجیب جانوری‌ از این هوا که درخت آمده‌ست در جَوَلان

و:

سعدی از عشق نبازد چه کند ملک وجود حیف باشد که همه عمر به باطل برود

سخنوری سعدی دو جنبه دارد:اول مربی و معلم است و شاگردان او از پادشاه تا گدا،شمامل همه افراد نوع بشر می‌شود.گلستان و بوستان و قصائد خود را بیشتر به عنوان‌ کسی که معلم و مربی است نوشته و سروده است.جنبهء دیگر سخنوری سعدی شاعری‌ اوست و این جنبه را بیشتر در غزلهای او می‌توان یافت.مثل این است که در غزلهایش‌ سعدی منحصرا برای خود سخن می‌گوید-در اینجا سعدی شاعر خالص است ولی چون‌ عواطف او از عشق و اندوه و اشتیاق در همهء افراد بشر مشترک است و چون هنرمندی او چنان است که همه می‌توانند خود را با او منطبق کنند،غزل او را با چنگ و رباب‌ هفتصد و پنجاه سال است در هر محفلی خوانده‌اند و تا زبان فارسی پابرجاست خواهند خواند.

مراجع

اقبال،عباس:زمان تولّد و اوایل زندگی سعدی.سعدی‌نامه،ضمیمه مجلهء تعلیم و تربیت.وزارت فرهنگ-تهران 1316.

رستگار،دکتر منصور(ادیتور):مقالاتی درباره زندگی و شعر سعدی.دانشگاه پهلوی شیراز،1350.مقالات زیر در این کتاب به موضوع گفتار ما مربوط می‌شود و قابل استفاده است:دکتر عبد القیوم قویمی:سعدی و سخنوران‌ افغانستان.دکتر محمد جعفر محجوب:دربارهء زبان سعدی و پیوند آن با زندگی.دکتر جلال متینی:اشخاص داستان‌ در گلستان.دکتر مهدی محقق:سعدی و قضا و قدر.دکتر عی محمد مژده:عرفان سعدی.

صفا،دکتر ذبیح اللّه:تاریخ ادبیات ایران،جلد سوّم،بخش اول،چاپ سوّم-دانشگاه تهران 1358.استاد صفا همه منابع اصلی را مربوط به زندگی سعدی ذکر می‌کند.نیز جریانات سیاسی،اجتماعی و دینی مؤثر در ذهن سعدی‌ را نیز مورد بررسی قرا می‌دهد.برای اطلاع از مذاهب اسلامی،پیدا شدن و انحطاط علوم عقلی در اسلام،بحث در مسائل کلامی از قبیل جبر و اختیار،بحث در تصوف و تاریخ مختصر سیاسی دورانهای پیش از سعدی به مجلدات اول‌ و دوم این اثر بسیار ارزشمند رجوع شود.

غزّالی طوسی،امام حجت الاسلام ابو حامد محمد:کیمیای سعادت،تصحیح احمد آرام چاپ چهارم،کتابخانهء مرکزی،تهران 1352.

فروزانفر،بدیع الزمان:سعدی و سهروردی.سعدی‌نامه،ضمیمهء مجلهء تعلیم و تربیت،وزارت فرهنگ-تهران‌ 1316.

قزوینی،علاّمه میرزا محمد:ممدوحین سعدی،سعدی‌نامه،ضمیمهء مجلهء تعلیم و تربیت.وزارت فرهنگ،تهران‌ 1316.مقالهء علامه قزوینی بهترین بحث موجود در این موضوع است.

همائی،جلال:«حد همین است سخندانی و زیبایی را»سعدی‌نامه،ضمیمهء مجلهء تعلیم و تربیت،وزارت‌ فرهنگ-تهران 1316.

[1]. اتابک سعد بن زنگی از 599 تا 623 در فارس حکومت کرد و پس از او پسرش ابو بکر بن سعد از 623 تا 658 حکمرانی کرد.ولیعهد او پسرش سعد بن ابو بکر بود که پس از پدر دوازده روز زنده بود و بعد از او محمد بن سعد از 658 تا 660 حکم راند.بعضی از دانشمندان معاصر معتقدند سعدی تخلص خود را از نام سعد بن ابو بکر گرفته است که در مدح او-وقتی ولیعهد بود-قصائدی دارد.لیکن نویسندگان قدیم مانند میر خواند در حبیب السیر و دولتشاه در تذکرة الشعرا معتقدند تخلص سعدی بعلت ظهور سعدی است در روزگار سعد بن زنگی.مرحوم قزوینی و مرحوم اقبال‌ استدلال می‌کنند که اگر سعدی در سال 630،وقتی شمس قیس رازی در شیراز کتاب المعجم فی معائیر اشعار العجم‌ را نوشت،به شاعری معروف بود مؤلف به اشعار او استناد می‌کرد.سعدی در این تاریخ چنان‌که می‌دانیم در خارج از ایران بود و در آثار خود او می‌خوانیم که قبل از بازگشت به شیراز در سال 655 شهرت جهانی داشته است و شهرت او تنها بصورت شاعری نبود بعنوان عارف و فقیه و خطیب بنام سعدی معروف بود(چنان‌که داستان مباحثهء او با فقها در بوستان نشان می‌دهد).پذیرفتن نظر مرحوم قزوینی و اقبال مستلزم این است که معتقد شویم بوستان نخستین اثر سعدی‌ است و قبلا چیزی نسروده و ننوشته است.با توجه به این که سعدی به اظهار خودش قبلا شهرت جهانی داشته و با توجه‌ به این که بعید بنظر می‌نماید غزلهای عاشقانه را پس از بازگشت به شیراز یعنی بعد از سنین پنجاه سالگی گفته باشد بنظر ما چنین می‌رسد که سعدی این لقب یا تخلص را یا خود-به احترام سعد بن زنگی انتخاب کرده است یا پدرش و یا خود سعد بن زنگی این نام یا لقب را به او داده باشند.سعدی صرفا تخلص شعری او نیست-به عنوان عارف و فقیه و خطیب هم بدین نام معروف بوده است بحدّی که جز بدین نام شناخته نمی‌شده است و دربارهء نام او مشرف یا مصلح‌ این همه اختلاف روایت هست.مؤید این حدس روایتی است که پدر سعدی از ملازمان سعد بن زنگی بوده است و پس از فوت پدر سعد بن زنگی او را زیر حمایت خود گرفته.بنابراین بعید نیست هنگام تولد یا پس از آن اسم سعدی‌ هم توسط اتابک-یا توسط پدرش به احترام اتابک-به او داده شده باشد.

[2]. برای دیدن بحث روانشناسی جدید از شخصیت می‌توان به دو منبع زیر رجوع کرد:محمود صناعی:خوی از نظر روانشناسی-در کتاب آزادی و تربیت.چاپ سوم.صفحات(316-340)(امیر کبیر تهران 1354).و محمود صناعی(مترجم)اصول روانشناسی تالیف مان.چاپ چهارم(بنگاه نشر اندیشه:تهران 1345)و کتب دیگر در روانشناسی علمی جدید.

[3]. برای دیدن تأثیر سنائی در سعدی رجوع کنید به گفتار دکتر عبد القیوم قویمی در مقالاتی دربارهء زندگی و شعر سعدی.

[4]. نظر استاد فروزانفر از گفتار ایشان در سعدی‌نامه نقل شده است.

[5]. برای دیدن بحث کلی از جبر و اختیار در میان متکلمان اسلامی رجوع کنید به دائرة المعارف اسلامی زیر کلمات«قضا»و«قدر»و«معتزله»نیز در تاریخ ادبیات دکتر صفا این بحث مطرح شده است.در باب نظر مولوی‌ دربارهء جبر و اختیار می‌توان به کتاب اول مثنوی چاپ نیکلسون رجوع کرد.دکتر خلیفه عبد الحکیم در کتاب عرفان‌ مولوی(ترجمه احمد محمدی و احمد میر علائی از انگلیسی)بحث مفیدی در این خصوص دارد.نیز رجوع کنید به مقالهء دکتر محقق در مقالاتی دربارهء زندگی و شعر سعدی(ادیتور:دکتر رستگار).

[6]. برای دیدن بحث روشن و مفیدی از تحول فکر تصوف در اسلام می‌توان به«بحث در آثار و احوال حافظ: تاریخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ»تألیف دکتر قاسم غنی رجوع کرد.آثار استاد زرین کوب دربارهء تصوف اسلامی نیز بسیار قابل استفاده است.مقالات مختصر ولی مفیدی نیز در دائرة المعارف اسلامی و دائرة المعارف‌ دین و اخلاق(به زبان انگلیسی)زیر کلمهء تصوف چاپ شده است که منابع اصلی را هم بدست می‌دهد.برای دیدن‌ نظر افلاطونیان جدید،ر ج سیر حکمت در اروپا تألیف مرحوم فروغی،جلد اول.

[7]. نظر حجت الاسلام غزّالی همه‌جا در این گفتار از کتاب فارسی او کیمیای سعادت نقل شده است.

[8]. در تاریخ ادبیات دکتر صفا وصف مختصر ولی سودمندی از حملهء مغول و آثار شوم آن هست.ر ج جلد سوّم. بخش اول.