نوعی ساختارِ مبالغه در زبان فارسی كهن
تقدیم به محضر استاد بزرگوارم جناب آقای دكتر جلال متینی كه دقت در ساختارهای نحوی و صرفی متون كهنِ فارسی را از كلاسهای درس ایشان و از پژوهشهای دقیق ایشان آموختهام.
سیزده چهارده ساله بودم كه شادروان پدرم برگزیدهای از شعرهای مسعود سعد سلمان (438-518ق/1047-1124م) و اسرارالتوحید و چند منتخب دیگر از شاهكارهای ادب فارسی را برایم خریده بود، گزیدههایی كه بر دستِ استادان بزرگی همچون احمد بهمنیار و رشید یاسمی و امثال ایشان فراهم آمده بود؛ برای ”دبیرستان“های آن روزگار و در سالهایی احتمالاً قبل از تولّدِ این بنده یا مقارنِ آن نشر شده بود. از همان زمان شیفتۀ شعرهای مسعود سعد شدم و بعدها دیوانِ كامل او را هم فراهم كردم و بخش قابل ملاحظهای از شاهكارهای او را حفظ كردم كه بعد از قریب شصت سال هنوز هم، ابیات بسیاری از آن در حافظهام باقی است. مسعود سعد یكی از نوادرِ استادان شعر فارسی است كه در سه حوزۀ اصلی شعر ـ قلمرو ”عواطف،“ چشماندازِ ”تصویر“ها و چالاكی در ”معماری زبان“ با اعتدالی هنرمندانه حركت كرده است و شاهكارهای او در صدرِ ادبیاتِ قرن پنجم قرار میگیرد.
از همان سالهای نوجوانی وقتی به این ابیات مسعودِ سعد میرسیدم كه میگوید:
دلم از نیستی چو ترسانیست
تنم از عاقبت هراسانیست
گر مرا چشمهای است هرچشمی
لبِ خشكم چرا چو عطشانیست
سخت شوریدهكار گردونیست
نیك دیوانهسار كیهانیست
آن برین بینوا چو مفتونیست
و این برآن بیگُنه چو غضبانیست
كردهام نظم را معالجِ جان
زانكه از درد، دل چو نالانیست[i]
این پرسش در ذهنم خَلَجان میكرد كه چرا نگفته است ”دلم از فقر (= نیستی) ترسان است“ و ”تنم از عاقبتِ كار هراسان“ است و ”چرا لبِ خشكم عطشناك“ است و ”آن برین بینوا شیفته است“ و ”چرا گردون و كیهان غَضْبان (خشمگین)اند؟“ و ”دل از درد نالان است. “ چیزی را به خودش تشبیه كردن و گفتن كه ”این آینه مثل آینه“ است یا ”این چراغ مثل چراغ است“ چه لطفی دارد؟ این كه نوعی تحصیلِ حاصل و به اصطلاحِ توتولوژی Tautology است.
بعدها وقتی صُوَرِ خیال را در سال 1347 مینوشتم و به منابعِ مرتبط با مباحث آن كتاب سرگرم بودم، متوجه شدم كه در بلاغتِ هند (سانسكریت) چشماندازهای دیگری در باب تقسیمات تشبیه وجود دارد كه اولین آنها همین مسئلۀ ”تشبیهِ یك چیز به خودش“ است به گونهای كه ”مُشبَّه“ و ”مشبَّهُبه“ یكی باشد، چنانكه آزاد بِلگرامی (1116-1200ق/1704-1786م)، شاعر فارسیگوی هند در قرن دوازدهم، در قطعهای عربی گفته است:
اَلا لِكُلِّ حُسَینِ الوَجْهِ اَشباهُ
و لانظیرَ لِمَنْ اَهْواهُ اِلاّهُ[ii]
كه ترجمهاش در این حدود است: ”از برای هرزیباچهرهای همانندی است و آن را كه من دوست دارم، جز خود همانندی ندارد. “در حاشیۀ گفتارِ آزاد، هم آنجا یادآور شدم كه اینگونه تشبیه در ادبیات فارسی سابقه دارد، چنانكه مولانا فرموده است:
صبحدمی، همچو صبح، پردۀ ظلمت درید[iii]
بعدها، در زَهْرُالربیع سیدنعمتالله جزایری (1050-1112ق/1640-1701م) دیدم كه شاعری آب را به آب تشبیه كرده است و قصدش از این كار ظاهراً طعن و طنزی بوده است نسبت به چنین هنر سازهای[iv] و شعر او كه معلوم نیست كیست این است و جزایری به عنوانِ ”لِبَعْضِهِم“ آن را آورده است:
كأنَّنا و الماءُ مِنْ حَوْلِنا
قومٌ جُلُوسٌ حَولَهُم ماءُ[v]
كه ترجمهاش در این حدود است: حالِ ما، در آن هنگام كه آب گرد ما را گرفته بود، مثل این بود كه گروهی باشند و آب گرد ایشان را گرفته باشد. و ابنالوَرْدی (689ـ749ق/1290-1348م) شاعرِ معروف در حق گویندۀ این بیت به شوخی و طنز گفته است:
و شاعِرٌ اَوَقَدَ الطَبْعَ الذُكاءُ لَهُ
فكادَ یحْرِقُهُ مِنْ فَرْطِ اِذكاءِ
اَقـامَ یـجـهِدُ اَیـّاماً قَریـحَـتَهُ
وَ شَبَّه الماءَ، بَعْد الجَهْدِ، بالماءِ[vi]
كه ترجمهاش در این حدود است: شاعری كه از فرطِ تیزی ذوق نزدیك بود كه آتش بگیرد، چندین روز قریحۀ خویش را به رنج افكند و زحمت كشید تا آب را به آب تشبیه كرد.
بنده جای دیگری از این ویژگی تشبیهِ یك چیز به خودش بحث كردهام و نشان دادهام كه در ادبیات فارسی، در كارِ بزرگانی از نوعِ مولانا، نمونهاش را میتوان یافت.[vii]
با داشتن چنین نمونههایی، در نظریه و عمل، ذهن میتواند خود را قانع كند كه مسعودِ سعد احتمالاً تحتِ تأثیر محیطِ هند و آشنایی با بلاغتِ سانسكریت از این ”هنر سازه“ بهره جُسته است و گفته است: ”دلم از نیستی چو ترسانی است.“
راستش را بخواهید این خَلَجان همچنان در درون من بود و به چنین نظریهای در بلاغت، قانع نشده بودم تا اینكه متوجّه شدم استاد مجتبی مینوی در تعلیقاتِ كلیله و دمنه عباراتی از نوع ”پس چون اندوهناكی بركنارِ آب بنشست“[viii] و ”تا روزی فرصت جُست و در خلا پیش او رفت چون دژمی“[ix] و ”دِمْنه چون سرافكندهای اندوهزده به نزدیكِ شَنْزَبَه بهرفت“[x] و ”تو را به سبب این غربت چون غمناكی میبینم“[xi] و ”آهو به كرانِ آب رسید، اندكی آب بخورد، چون هراسانی بیستاد“[xii] را با توضیحاتی از این گونه رفع رجوع كرده است:
”یعنی مانندِ كسی كه اندوهناك باشد، چنانكه گویی اندوهناك است. این نوع بیانِ حالت در این كتاب
(= كلیله و دمنه) و كتابهای دیگر قرن پنجم و ششم و هفتم فراوان دیده میشود و چنان هم نیست كه همیشه نمایاندن و جلوه دادن در نظر باشد، بیشتر اوقات از ’چون‘ معنی ’در حكم‘ و ’بهمنزلۀ‘ اراده میشود. “ (تأكید برعبارات استاد مینوی و انتخابِ حروف سیاه از ماست).[xiii]
جای این پرسش برای من همچنان باقی بود كه معناً چه تفاوتی بین ”چون“ و ”در حكمِ“ و ”بهمنزلۀ“ وجود دارد؟ استاد مینوی پس از افزودنِ این توضیح شواهدی از تاریخ بیهقی چاپ استاد فیاض، صفحۀ 5 و 146 و 147 در عباراتی از قبیلِ ”چون متحیری و غمناكی میبود“ و ”چون متردّدی بود از ناروائی كارش“ و ”چون متربّدی بازگشت“ و به همان شعرِ مسعود سعد كه در آغاز این مقاله آوردیم نیز اشاره كرده و هرچهار بیتِ آن را آورده است و از كارنامۀ سنائی (473-545ق/1081-1150م) این بیت (بیت 385) را:
تا نگردد ز من چو مُمتَحنی
كه مزاح است ملحِ هر سخنی
و از دیوان قوامی رازی (قرن 6ق/ 12م)، صفحۀ 8، این بیت را:
دادهام دل به دستِ نادانی
شده زین كار چون پشیمانی
نگارندۀ این یادداشت با همین دغدغهها، در تعلیقاتِ اسرارالتوحید و حالات و سخنانِ ابوسعید ابوالخیر احتیاط را از دست ندادم و با اشاره به توضیح استاد مینوی، در ذیل عبارتِ ”پیری با كنار، تخمِ ارزن میپاشید، چون مدهوشی“[xiv] و ”راه گم كردم، چون مدهوشی شدم سرگردانتر شدم“[xv] نوشتم چون مدهوشی: یعنی مانندِ كسی كه مدهوش است. این نوع استعمال یعنی: چون + صفت + ی از تعبیرات بسیار رایجِ نظم و نثرِ فارسی تا قرن ششم است. ”پس چون اندوهناكی بركنارِ آب بنشست.“ [xvi]
در تعلیقات منطقالطیر ذیل بیت شمارۀ 810 یعنی:
سر نهم در راه چون سوداییی
میروم هرجای چون هرجاییی[xvii]
در صفحۀ 541 نوشتم: این بافت، یعنی آوردنِ ”چون“ و ”همچون“ قبل از صفت و افزودنِ ”ی“ بعد از آن، در متونِ قبل از عطار و عصرِ عطار (540-618ق/1146-1221م) بسیار شایع بوده است. آنگاه به شواهدی كه از كلیله و دمنه و اسرارالتوحید و مختارنامه، در این باب وجود دارد اشاره كردهام. همچنین، در تعلیقات بیت 593 الاهینامه، صفحۀ 515 به همین شواهد اشاره كردهام.[xviii]
باز هم این دغدغه گریبانِ مرا رها نكرد تا آنگاه كه در تعلیقات مصیبتنامه عطار در ذیل ابیاتِ شمارۀ 3402 و 3403 كه عطّار از زبان آب میگوید:
میروم سرْپا برهنه روز و شب
میكنم پیوسته این معنی طلب
گه ز نومیدی چو نرمی میروم
گـاه از پنـدار گرمی میروم[xix]
نوشتم صورتِ ”چو نرمی“ ظاهراً نوعی مبالغه را میرسانده است. اگر میگفت: نرم میروم، بیانی ساده بود از رفتن، ولی در ”چو نرمی میروم“ گویا نوعی مبالغه وجود داشته است؛ یعنی در تمام صورتهای ”چو / چون / همچون + صفت + ی“ كه از این نوع داریم، ظاهراً نوعی مبالغه در نظر گرفته میشده است ”پس چون اندوهناكی بركنارِ آب بنشست.“[xx] [یعنی بسیار اندوهناك] عطار خود در مختارنامه، 444 گفته است:
همچون متحیری فرومانْدهام
از لطفِ حجابهای گوناگونت[xxi]
[یعنی بسیار متحیر]
هم در عبارتِ كلیله و هم در شعرِ عطار مبالغه و كثرت احساس میشود.[xxii]
در مقدّمهای كه بر دیوانِ قائمیات، سرودۀ حسنِ محمودِ كاتب از آثار نیمۀ اول قرن هفتم نوشتهام نیز در ذیلِ بیت 1859، صفحۀ 99:
بندۀ بیچارۀ درمانده همچون غافـلیست
كز هوی جان را زبونِ عشوۀ شیطان كند[xxiii]
یادآور شدهام كه: كاربُردِ ”چون“ و ”همچون“ . . . در عباراتی مانندِ ”همچون غافلی“ نوعی اسلوبِ بلاغی بوده است كه در متونِ بعد از قرن هفتم استعمال آن كمتر دیده میشود و ظاهراً در آن روزگار نوعی مفهوم كثرت و مبالغه از آن فهمیده میشده است. در جای دیگر از همان مقدمه نوشتهام: ”چون“ و ”همچون“ در عباراتی از قبیلِ ”همچون غافلیست“ بیت 1859 و ”چون سرگردانی“ بیت 706 ظاهراً این ساختار نوعی مفهوم مبالغه را میرسانده است[xxiv] و دو شاهدِ دیگر از دیوان قائمیات نقل كردهام:
خاصه این بیچارۀ درمانده همچون غافلیست
بـر محـكِّ امتحان، نقدِ وجودش كمْ عیار[xxv]
و این بیت:
ای جانِ جهان! مباش با من
چون خشم گرفته سر گرانی[xxvi]
آنچه در این گفتار میخواهم بر این یادداشتها بیفزایم این است كه اكنون برمن مسلّم شده است كه در ساختارِ نحوی ”همچون / چون / چو + صفت + ی“ در آثارِ قرون پنجم و ششم و هفتم، نوعی بیانِ كثرت و مبالغه وجود داشته است، یعنی نویسندگان و شاعران این ساختارِ نحوی را برای بیانِ مبالغه مورد بهرهوری قرار میدادهاند، مگر در مواردِ اندكی كه فقط مشابهت از آن فهمیده میشده است.
به این شواهد، در تكمیل شواهدِ قبلی، توجه كنید:
از اسرارنامه عطار، بیت 1443
به زندان و قفس چون سوگواری
نه همدردی مرا نه غمگساری[xxvii]
و بیت 2814:
فـرو مانـدی همـی چون مبتلایی
كه چون قوتی به دست آری ز جایی؟[xxviii]
و در حاشیۀ این بیت، در صفحۀ 468 تعلیقات، نوشتهام: احتمالاً این ساختار برای بیانِ كثرت و مبالغه به كار میرفته است. و بیت 2861
ز بـیـماری دردِ آز خـفتـه
چو مدهوشی به بستر باز خفته[xxix]
از الاهینامۀ عطار، بیت 758:
بـرادر چـون بـیندیشیـد لختی
اگرچه زان بدو آمد چو سختی
به دل گفتا[xxx] . . .
را در تعلیقات ارجاع دادهام به بیت شماره 593 یعنی:
به دل میگفت زن چون مهربانی
كه او را باز خر، اكنون به جانی[xxxi]
و در آن تعلیقات ارجاع دادهام به تعلیقات منطقالطیر 810 و نیز اسرارنامه ابیات 2814 و 1443. در مختارنامه، رباعی 305 میخوانیم:
میآیم و بس چون خجلی میآیم
آیـا ز كـدام منـزلی مـیآیـم
ای اهل دل! امروز دلی دربندید
كامروز چو آشفته دلی میآیم[xxxii]
و در رباعی 447،
نـه در سفـرم یـك دم و نـی در حـضـرم
نه خواب و خورم هست نه بیخواب و خورم
نـه بـاخـبـرم ز خـویـش و نه بـیخـبـرم
چــون حـیـرانی نـشـسـتـهام مـینـگـرم[xxxiii]
و در رباعی 1314،
ای هـرنـَفـَسی جـلوهگـری افزونت
گه در خاك است جلوهگه در خونت
هـمـچـون مـتحـیـری فـرومـانـْدهام
از لـطفِ حـجـابهای گـوناگونت[xxxiv]
در تمام این شواهد، تنها وَجْه مبالغه و تأكید میتواند قابل قبول باشد نه تشبیه و مانند كردنِ یك چیز به خودش و نوعی تحصیلِ حاصل. در سیاستنامه میخوانیم:
بنده این حكایت از آن یاد كرد تا خداوندِ عالَم، خَلَّدَ اللهُ مُلكَه، بداند كه بخشودن چون نیكو خصلتی است.[xxxv]
و باز در همان كتاب میخوانیم:
”پس موبدان متفق گشتند و پیشِ قباد شدند گفتند ما از روزگارِ آدم علیهالسلام، در هیچ تاریخ نخواندهایم و از چندین پیغامبران ـ كه از زمینِ شام آمدند ـ نشنیدیم. این چه مزدك میفرماید ما را چون مُنكَری مینماید.“[xxxvi]
در هر دو عبارت تنها مفهومِ مبالغه و كثرت میتواند قابلِ قبول باشد نه تشبیه و همانندی.
در چشیدنِ طعمِ وقت كه روایتی بسیار كهن از مقاماتِ ابوسعید ابوالخیر است، در بندِ 140 میخوانیم: ”نقل است كه صوفیی بود چون كاهلی او را به آب فرستادند.“[xxxvii] در نسخه بَدَل C به جای ”چون كاهلی“ آمده است ”بغایت كاهل“ و پیداست كه كاتب مفهوم این ساختار را ـ كه مبالغه است ـ میشناخته و آن را برای مخاطبانِ معاصر خود ـ كه این ساختار را نمیشناختهاند ـ بَدَل كرده است و از كلمۀ ”بغایت“ بهره برده است و این قرینۀ آشكاری است براینكه این ساختار ساختار مبالغه بوده است.
آنچه در پایان این یادداشت قابل یادآوری است این است كه آیا در شاهنامه فردوسی یا دیوان ناصرخسرو و دیوان فرخی و امثال ایشان این ساختار وجود دارد یا نه؟ بنده فرصتِ استقصای آن را اكنون ندارم. دیگر اینكه پژوهندگان بررسی كنند كه آیا این یك كاربُردِ منطقهای است یا كاربُردی بوده است در سراسرِ زبان پارسی. همچنین، تحقیق دربارۀ این كه آخرین شواهدِ این ساختار مربوط به چه زمانی و چه منطقهای است. آیا در زبان پهلوی و دیگر زبانهای ایرانی برای مبالغه ساختاری از اینگونه وجود داشته است یا نه؟
یكی از مظانِّ پیدا شدن شواهدِ دقیقتری برای این ساختار، ترجمههایی است كه در قدیم از زبانِ عربی به فارسی شده است. باید دید آیا در ترجمۀ صیغههای مبالغۀ عربی از این سا
[i]دیوان مسعود سعدِ سلمان، به تصحیح رشید یاسمی (تهران: پیروز، 1339)، 69.
[ii]محمدصدیقخان بهادُر، غُصنُ البان المُورِقِ بمحسنِّات البیان (مطبعه الجوائب، 1296) 18 به بعد و مقایسه شود با محمدرضا شفیعی کدکنی، صُورِ خیال در شعر فارسی (تهران: آگاه، 1375)، 62.
[iii]کلیات شمس، چاپ استاد فروزانفر، 2/197.
[iv]artistic device
[v]سیدنعمتالله جزایری، زَهرُ الربیع، چاپ سنگی 1292، به خطّ رضوی کشمیری (تهران: افستِ انتشارات ناصرخسرو از روی چاپ افست دارُ احیاءالتراث العربی بیروت، بیتا)، 264.
[vi]جزایری، زَهرُ الربیع، 264.
[vii]غزلیات شمس تبریز، مقدمه،گزینش و تفسیر محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران، سخن، 1388)، جلد 1، 521.
[viii]ترجمه کلیله و دمنه، انشای ابوالمعالی نصرالله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی طهرانی (چاپ 2؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1345)، 82.
[ix]ترجمه کلیله و دمنه، 88.
[x]ترجمه کلیله و دمنه، 100.
[xi]ترجمه کلیله و دمنه، 180.
[xii]ترجمه کلیله و دمنه، 183.
[xiii] ترجمه کلیله و دمنه، حاشیۀ 82.
[xiv]محمدبن منوّر، اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران: آگاه، 1366)، 1/38.
[xv]محمدبن منوّر، اسرارالتوحید ، 1/64.
[xvi]ترجمه كلیله و دمنه،82 و تعلیقاتِ مصحّح در همان صفحه.
[xvii]فریدالدین عطار، منطقالطیر (چاپ 12؛ تهران: سخن، 1383)، بیت 810.
[xviii]فریدالدین عطار، الاهینامه (چاپ 5، تهران: سخن، 1385)، 515.
[xix]فریدالدین عطار، مصیبتنامه (چاپ 5؛ تهران: سخن، 1386)، 623.
[xx]ترجمه کلیله و دمنه، 82.
[xxi]فریدالدین عطار، مختارنامه (چاپ 5؛ تهران: سخن، 1389)، رباعی 1314.
[xxii]همچنین بنگرید به محمدبن منوّر، اسرارالتوحید 1/38 و تعلیقات آن 2/488 و حالات و سخنانِ ابوسعید، 66.
[xxiii]دیوان قائمیات، سرودۀ حسن محمود کاتب (قرن هفتم) با مقدمۀ محمدرضا شفیعی کدکنی، تصحیح و مقدمۀ سیدجلالالدین حسینی بدخشانی (تهران: میراث مکتوب با همکاری موسسه اسماعیلی لندن، 1390)، 99.
[xxiv] عطار، مصیبتنامه، 623.
[xxv]دیوان قائمیات، 61.
[xxvi]دیوان قائمیات، 61.
[xxvii]فریدالدین عطار، اسرارنامه (چاپ 5؛ تهران: سخن، 1385)، 150.
[xxviii]عطار، اسرارنامه، 212.
[xxix]عطار، اسرارنامه، 214.
[xxx]عطار، الاهینامه،142.
[xxxi]عطار، الاهینامه،136.
[xxxii]عطار، مختارنامه، 113.
[xxxiii]عطار، مختارنامه، 131.
[xxxiv]عطار، مختارنامه، 245.
[xxxv]سیاستنامه (سیرالملوک)، چاپ هیوبِرت دارک (چاپ 2؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347)، 199.
[xxxvi]سیاستنامه (سیرالملوک)، 262.
[xxxvii]محمدرضا شفیعی کدکنی، چشیدنِ طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر (چاپ 5؛ تهران: سخن، 1384)، 189.

