همچو پولاد خراسانی بود شعر بهار

همچو پولاد خراسانی بود شعر بهار

انتخاب چند قطعه شعر از دیوان شاعری بزرگ،که در طی مدتی قریب پنجاه سال، شعر سروده و مجموعهء اشعارش در دو مجلد قطور بچاپ رسیده،کاری است دشوار؛آن هم‌ شاعری که دوران حیاتش مقارن با یکی از پرفراز و نشیب‌ترین دوره‌های تاریخ ایران‌ بوده است،و خود وی نیز خوشبختانه پا بپای رویدادهای وطنش حرکت کرده و به پیش‌ گام برداشته و در هیچ حادثه‌ای«ایران»را از یاد نبرده است.شاعری که نخستین‌ شعرهایش را،به پیروی از سبک رایج زمان،در مدح پیامبر اسلام و ائمهء اطهار سروده،و آخرین شعرش را در مدح و بزرگداشت صلح و دوستی بین ملتها،و دشمنی با جنگ و جنگبارگان بین‌المللی،همان قدرتهای اهریمنی سودجویی که قریب هفت سال است، با افروختن آتش جنگ بین ایران و عراق،وطن ما را به خاک‌وخون کشیده‌اند،قدرتهای‌ بزرگ جهانی که جز به«منافع»خود به چیزی دیگر نمی‌اندیشند.

«…به خاک مشرق از چه رو زنند ره‌ جهانخواران غرب و اولیای او گرفتم آن‌که دیگ شد گشاده سر کجاست شرم گربه و حیای او کسی که در دلش بجز هوای زر نیافریده بویه‌ای خدای او…»

با آن‌که گزینش از چنین دیوانی ساده نیست،باتوجه به صفات معدود ایران نامه‌ اشعار زیر را از دیوان ملک الشعراء بهار برای این شمارهء برگزیده‌ایم.*

(*)عبارتهایی که پس از عنوان هر شعر آمده است،اگر در بین دو نشانهء نقل است منقول از دیوان بهار است وگرنه بنقل‌ معنی از آن. کار ایران با خداست

در اواخر سلطنت محمد علی شاه قاجار،بسال 1286 خورشیدی نظر به کینه جوییهای او با مشروطه خواهان‌ این مستزاد را در مشهد ساخت و در روزنامهء نوبهار چاپ کرد.

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست‌ کار ایران با خداست‌ مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست‌ کار ایران با خداست‌ شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست‌ مملکت رفته ز دست‌ هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست‌ کار ایران با خداست‌ هر دم از دریای استبداد آید بر فراز موجهای جانگداز زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست‌ کار ایران با خداست‌ مملکت کشتی،حوادث بحر و استبداد خس‌ ناخدا عدل است و بس‌ کار پاسِ کشتی و کشتی نشین با ناخداست‌ کار ایران با خداست‌ پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه‌ خون جمعی بیگناه‌ ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست‌ کار ایران با خداست‌ شاه ایران گر عدالت را نخواه،باک نیست‌ زان که طینت پاک نیست‌ دیدهء خفاش از خورشید در رنج و عناست‌ کار ایران با خداست‌ باش تا آگه کند شه را از این نابخردی‌ انتقام ایزدی‌ انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست‌ کار ایران با خداست‌ سنگر شه چون به دوشان تپه رفت از باغ شاه‌ تازه‌تر شد داغ شاه‌ روز دیگر سنگرش در سر حد ملک فناست‌ کار ایران با خداست‌ باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان‌ حضرت ستّار خان‌ آن‌که توپش قلعه کوب و خنجرش کشور گشاست‌ کار ایران با خداست‌ باش تا بیرون ز زشت آید سپهدار سترگ‌ فرّ دادار بزرگ‌ آن‌که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست‌ کار ایران با خداست‌ باش تا از اصفهان صمصمامِ حق گردد پدید نام حق گردد پدید تا ببینیم آن‌که سر ز احکام حق پیچد کجاست‌ کار ایران با خداست‌ خاک ایران،بوم‌وبرزن از تمدن خورد آب‌ جز خراسان خراب‌ «هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست» کار ایران با خداست از ماست که بر ماست

«در اوایل مشروطیت ایران که هنوز ملت در بستر جهل غنوده و از فرهنگ دنیای متمدن و بیدار می‌هراسید و صاحبان‌ افکار تازه با چماق تکفیر ملا نمایان دست بگریبان بودند،بهار این مستزاد را بسال 1291 خورشیدی در مشهد سرود و در روزنامهء نوبهار انتشار یافت.»ج 1/261-262

این دود سیه فام که از بام وطن خاست‌ از ماست که بر ماست‌ وین شعلهء سوزان که برآمد ز چپ و راست‌ از ماست که بر ماست‌ جان گر به لب ما رسد،از غیر ننالیم‌ با کس نسگالیم‌ از خویش بنالیم که جان سخن این جاست‌ از ماست که بر ماست‌ یک تن چو موافق شد یک دشت سپاه است‌ با تاج و کلاه است‌ ملکی چو نفاق آورد او یکّه و تنهاست‌ از ماست که بر ماست‌ ما کهنه چناریم که از باد ننالیم‌ بر خاک ببالیم‌ لیکن چو کنیم،آتش ما در شکم است‌ از ماست که بر ماست‌ اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است‌ زین قوم شریف است‌ نه جُرم ز عیسی،نه تعدی ز کلیساست‌ از ماست که بر ماست‌ ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنقتیم‌ تا روز نخفتیم‌ و امروز بدیدیدم که آن جمله معماست‌ از ماست که بر ماست‌ گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالی است؟ بیداری ما چیست؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست‌ از ماست که بر ماست‌ از شیمی و جغرافی و تاریخ نفوریم‌ از فلسفه دوریم‌ وز«قال»و«اِن قلت»،به هر مدرسه غوغاست‌ از ماست که بر ماست‌ گویند بهار از دل‌وجان عاشق غربی است‌ یا کافرِ حربی است‌ ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست‌ از ماست که بر ماست

یا مرگ یا تجدد

این قصیده را در سال 1293 و در جنگ بین‌الملل اول،در تهران به اقتفای قصیدهء مسعود سعد سلمان سروده و در آن‌ خطاب به شاه وقت،مفاسد کشور را بیان داشته است.

ج 1/284-285

هر کو در اضطراب وطن نیست‌ آشفته و نژند چو من نیست‌ کی می‌خورد غم زن و دختر آن را که هیچ دختر و زن نیست‌ نامرد جای مرد نگیرد سنگ سیه چو درّ عَددَن نیست مرد ازعمل شناخته گردد مردی به شهرت و به سخن نیست‌ نام ار حسن نهند چه حاصل‌ آن را که خلق و خوی حسن نیست‌ فرتوت گشت کشور و او را بایسته‌تر ز گور و کفن نیست‌ یا مرگ یا تجدد و اصلاح‌ راهی جز این دو پیش وطن نیست‌ ایران کهن شده است سراپای‌ درمانش جز به تازه شدن نیست‌ عقل کهن به مغز جوان هست‌ فکر جوان به مغز کهن نیست‌ ز اصلاح اگر جوان نشود ملک‌ گر مُرد جای سوک و حَزَن نیست‌ ویرانه‌ای است کشور ایران‌ ویرانه را بها و ثمن نیست‌ امروز حال ملک خراب است‌ بر من مجال شبهت و ظن نیست‌ شخصی زعیم و کارگشا،نی‌ مردی دلیر و نیزه فکن نیست‌ اخلاق مرد و زن همه فاسد جز مفسدت به سرّ و عَلن نیست‌ خویشی میان‌پور و پدر،نه‌ یاری میان شوهر و زن نیست‌ تنها سپید و پاک و لیکن‌ یک خون پاک در همه تن نیست‌ امروز چشم مردم ایران‌ جز به خدایگانِ ز من نیست‌ شاها،تویی که شب ز غم ملک‌ در دیده‌ات مجال و سن نیست‌ بنگر به ملک خویش که روی‌ یک تن جدا ز رنج و محن نیست‌ در کشور تو اجنبیان را کاری جز انقلاب و فتن نیست‌ بیدادها کنند و کسی را یک دم مجال داد زدن نیست‌ هر سو سپه کشند و رعیت‌ ایمن به دشت و کوه و دمن نیست‌ در فارس نیست خاک و به تبریز کز خون به رنگ لعل یمن نیست‌ کشور تباه گشت و وزیران‌ گویی زبانشان به دهن نیست‌ حکام نابکار ز هر سوی‌ غارت کنند و جای سخن نیست‌ یار اجانب‌اند و بدین فن‌ کس را به کارشان سن و من نیست‌ معزول می‌شود به فضاحت‌ آن کس که مرد حیله و فن نیست‌ شاها،بدین زبونی و اهمال‌ امروز هند و چین و ختن نیست‌ با دشمنان ملک بفرمای‌ کاین باغ،جای زاغ و زغن نیست‌ ور نه نعوذ بالله فردا این باغ و کاخ و سرو و سمن نیست‌ گفتم به طرز گفتهء مسعود «امروز هیچ خلق چو من نیست»

کیک نامه

بهار،در سال 1294 شمسی،در حالی که در تهران به معالجهء دست شکسته مشغول بود،دولت وقت به اصرار مأمورین سیاسی اجنبی وی را تحت الحفظ به خراسان تبعید کرد.بهار،شش ماه در شهر بجنورد بازداشت بود.این‌ قصیده در شهر بجنورد سروده شده است.

ج 1/302-303

چون اختران پلاس سیه بر سرآورند کیکان به غارت تن من لشکر آورند دو دو و سه سه ده تا ده تا و بیست بیست‌ چون اشتران که روی به آبشخور آورند آوخ،چه دردها که مرا در دل افکنند آوخ چه رنجها که مرا بر سرآورند از پا و دست و سینه و پشت و سر و شکم‌ بالا و زیر رفته و بازی درآورند چون رگزنان چابک بی‌گفتهء پزشک‌ بهر گشودن رگ من نشتر آورند بر بسترم جهند و تو دانی که حال چیست‌ چون یک قبیله حمله به یک بستر آورند از هم جدا شوند چو دزدان ز یک کنار وز یک کنار روی به یکدیگر آورند در آستین راست چو گیرم سراغشان‌ چابک ز آستین چپم سر برآورند نازان و سرفراز بتازند سوی من‌ گویی مگر ز خیل مخالف سر آورند در کشوری که اجنبیان را مجال نیست‌ بی‌دار و گیر روی بدان کشور آورند در جایگاه پنهان داخل شوند و فاش‌ ناکرده شرم حمله به بام و درآورند گویی مگر که نیزه گذاران غزنوی‌ با نیزه روی بر در کالنجر آورند یا خیلی از عشیرهء قزاق نیم‌شب‌ مستانه حمله بر بنهء قیصر آورند خوابم جَهد ز چشم و خیالم پَرَد ز سر ز آنچ این گزندگان به من مضطر آورند چون کار سخت گشت بجنبم ز جای خویش‌ گویم مرا چراغی در محضر آورند آن ناکسان چراغ چو دیدند و جنبشم‌ خامش شوند و تن به حجاب اندر آورند چون برکشم لباس،گریزند و خویش را زیر قمیص بستر در سنگر آورند من نیز مردوار برونشان کشم ز جای‌ ور چون زنان ز بیم به سر معجر آورند انگشت انتقام من آرد به دامشان‌ هرچند همچو مرغان بال‌وپر آورند *** افزون مراست باری از این‌گونه دشمنان‌ کز کینه هر دمیم غمی دیگر آورند گه دستیار اجنبیان گشته و به من‌ چون کیک حمله‌های بسی منکر آورند گه یار مفتخواران گردند و بر زبان‌ گاهیم فتنه‌جوی و گهی کافر آورند گاهی وزیر گشته و بی‌موجبی مرا از باختر دوانده سوی خاور آورند گاهی مرا به خطّهء بجنورد بی‌دلیل‌ بنشانده و به لابهء من تَسخر آورند گه در لباس کیک بدان سان که گفته شد در من فتاده و پدرم را درآورند من نیز با چراغ بلاغت به جانشان‌ اخگر زنم اگرچه تن از اخگر آورند اندامشان بدوزم با نوک خامه‌ام‌ هرچند پیش خامهء من خنجر آورند یک‌یک برون کشمشان از گوشه و کنار گرچه پناه بر سر دو پیکر آورند ور بگذرم به خواری گیرم گلویشان‌ فردا که خلق را به صف محشر آورند

تصنیف مرغ سحر در دستگاه ماهور

ج 2/564-565 بند اول

مرغ سحر ناله سر کن‌ داغ مرا تازه‌تر کن‌ ز آه شرربار،این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن‌ بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمهء آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهء این خاک توده را پر شرر کن‌ ظلم ظالم،جورِ صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا،ای فلک،ای طبیعت‌ شام تاریکِ ما را سحر کن‌ * نوبهار است،گل ببار است‌ ابرِ چشمم ژاله بار است‌ این قفس چون دلم تنگ و تار است‌ شعله فکن در قفس ای آه آتشین‌ دست طبیعت گل عمر مرا مچین‌ جانب عاشق نگه،ای تازه گل،از این‌ بیشتر کن‌ مرغ بیدل،شرح هجران،مختصر،مختصر،مختصر کن

بند دوم

عمر حقیقت بسر شد عهد و وفا بی سپهر شد نالهء عاشق،ناز معشوق‌ هردو دروغ و بی‌اثر شد راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی،وطن و دین بهانه شد دیده تر شد ظلم مالک،جورِ ارباب‌ زارع از غم گشته بیتاب‌ ساغر اغنیا پر می ناب‌ جام ما پر ز خون جگر شد * ای دل تنگ،ناله سر کن‌ از قویدستان حذر کن‌ از مساوات صرفِ نظر کن‌ ساقی گلچهره بده آب آتشین‌ پردهء دلکش بزن ای یار دلنشین‌ ناله برآر از قفس ای بلبل حزین‌ کز غم تو،سینهء من،پر شرر شد کز غم تو سینهء من پر شرر،پر شرر،پر شرر شد

بث الشکوی

«سال 1297 شمسی،در کابینهء مستوفی الممالک،تمام روزنامه‌های تهران توقیف شد.از آن جمله روزنامهء نوبهار بود.ملک الشعراء بهار به رسم شکایت این قصیده را ساخت و در مجلهء ادبی دانشکده که خود مؤسس آن بود انتشار داد.»ج 1/32-326

تا بر زَبرِ ری است جولانم‌ فرسوده و مستمند و نالانم‌ هزل است مگر سطور اوراقم‌ یاوه است مگر دلیل و برهانم‌ یا خود مردی ضعیف تدبیرم‌ یا خود شخصی نحیف ارکانم‌ یا همچو گروه سفلگان هرروز از بهردو نان به کاخ دونانم‌ پیمانه کش رواق دستورم؟ در یوزه گر سرای سلطانم؟ اینها همه نیست پس چرا در ری‌ سیلی خور هر سفیه و نادانم‌ جرمی است مرا قوی که در این ملک‌ مردم دگرند و من دگر سانم‌ از کید مخنثان،نیَم ایمن‌ زیراک مخنثی نمی‌دانم‌ نه خیل عوام را سپهدارم‌ نه خوان خواص را نمکدانم‌ بر سیرت رادمردمان،زین روی‌ در خانهء خویشتن به زندانم‌ یک روز کند وزیر تبعیدم‌ یک روز زند سفیه بهتانم‌ دشنام خورم ز مردم نادان‌ زیراک هنر ور و سخندانم‌ زیرا به سخن یگانهء دهرم‌ زیرا به هنر فرید دورانم‌ زیراک به نقش بندی معنی‌ سیلابهء روح بر ورق رانم زیرا پس چند قرن چون خورشید بیرون شده از میان اقرانم‌ زیرا به خطابه و به نظم و نثر خورشید فروغ بخش ایرانم‌ زیرا به لطایف و شداید نیز مطبوع رواق و مرد میدانم‌ این است گناه من،که در هر گام‌ ناکام چوپور سعد سلمانم‌ پنهانم از این گروه،خود گویی‌ من ناصرم و ری است یمکانم‌ با دزدان چون زیم،که نه دزدم‌ با کشخان چون بوم،نه کشخانم‌ نه مرد فریب و سُخره و زرقم‌ نه مرد ریا و کید و دستانم‌ چون آتش،روشن است گفتارم‌ چون آب،منزه است دامانم‌ بر فاحشه نیست پایهء فضلم‌ وز مسخره نیست پارهء نانم‌ از مغز سر است توشهء جسمم‌ وز رنج تن است راحت جانم‌ بس خامه طرازی،ای عجب گشته‌ست‌ انگشتان چون سطبر سوهانم‌ بس راهنوردی،ای دریغا هست‌ دو پاشنه چون دو سخت سندانم‌ نه دیر غنوده‌اند افکارم‌ نه سیر بخفته‌اند چشمانم‌ زین گونه گذشت سالیان بر هفت‌ کاندر تعب است هفت ارکانم‌ گه خسرو هند سوده چنگالم‌ گه قیصر روس کنده دندانم‌ از نقمت دشمنان آزادی‌ گه در ری و گاه در خراسانم‌ و امروز عمید ملک شاهنشاه‌ بسته است زبان گوهر افشانم‌ فرخ حسن بن یوسف آنک از قهر افکنده نگون به چاه کنعانم‌ تا کام معاندان روا سازد بسپرده به کام گرگ حرمانم‌ وین رنج عظمیتر که در صورت‌ اندر شمر فلان و بهمانم‌ ناکرده گنه معاقبم،گویی‌ سبّابهء مردم پشیمانم‌ عمری به هوای وصلت قانون‌ از چرخ برین گذشت افغانم‌ در عرصهء گیرودار آزادی‌ فرسود به تن،درشت خفتانم‌ تیغ حدثان گسست پیوندم‌ پیکان بلا بسفت ستخوانم‌ گفتم که مگر به نیروی قانون‌ آزادی را به تخت بنشانم‌ و امروز چنان شدم که بر کاغذ آزاد نهاد خامه نتوانم‌ ای آزادی،خجسته آزادی! از وصل تو روی برنگردانم‌ تا آن‌که مرا بنزد خود خوانی‌ یا آن‌که تو را بنزد خود خوانم

دماوندیه

بهار در یادداشتهای خود راجع به این قصیده چنین می‌نویسد:در سال 1301 شمسی گفته شد،در این سال به‌ تحریک بیگانگان هرج و مرج قلمی و اجتماعی و هتاکیها در مطبوعات و آزار وطنخواهان و سستی کار دولت مرکزی‌ بروز کرده بود.این قصیده در زیر تأثیر آن معانی در تهران گفته شده و پایتخت هدف شاعر قرار گرفته است.»

ج 1/355-1357

ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند از سیم به سر،یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمربند تا چشم بشر نبیندت روی‌ بنهفته به ابر چهرِ دلبند تا وارهی از دم ستوران‌ وین مردم نحس دیو مانند با شیر سپهر بسته پیمان‌ با اختر سعد کرده پیوند چون گشت زمین ز جور گردون‌ سرد و سیه و خموش و آوند بنواخت ز خشم بر فلک مشت‌ آن مشت تویی تو،ای دماوند تو مُشت درشت روزگاری‌ از گردش قرنها پس افکند ای مشت زمین بر آسمان شو بر ری بنواز ضربتی چند نی‌نی،تو نه مشت روزگاری‌ ای کوه نیَم ز گفته خرسند تو قلب فسردهء زمینی‌ از درد ورم نموده یک چند تا درد ورم فرو نشیند کافور بر آن ضماد کردند شو منفجر ای دل زمانه‌ وان آتش خود نهفته مپسند خامش منشین سخن همی گوی‌ افسرده مباش خوش همی خند پنهان مکن آتش درون را زین سوخته جان شنو یکی پند گر آتش دل نهفته داری‌ سوزد جانت،به جانت سوگند بر ژرف دهانت سخت بندی‌ بر بسته سپهر زال پرفند من بند دهانت برگشایم‌ ور بگشایند بندم از بند از آتش دل برون فرستم‌ برقی که بسوزد آن دهان بند من این کنم و بود که آید نزدیک تو این عمل خوشایند آزاد شوی و بر خروشی‌ مانندهء دیو جسته از بند هرّای تو افکند زلازل‌ از نیشابور تا نهاوند وز برق تنوره‌ات بتابد ز البرز اشعه تا به الوند *** ای مادر سر سپید بشنو این پند سیاه بخت فرزند برکش ز سر این سپید معجر بنشین به یکی کبود اورند بگرای چو اژدهای گرزه‌ بخروش چو شرزه شیر ارغند ترکیبی ساز بی مماثل‌ معجونی ساز بی همانند از نار و سعیر و گاز و گوگرد از دود و حمیم و صخره و گند از آتش آه خلق مظلوم‌ و از شعلهء کیفر خداوند ابری بفرست بر سر ری‌ بارانش ز هول و بیم و آفند بشکن در دوزخ و برون ریز باد افره کفر کافری چند زان گونه که بر مدینهء عاد صَرصَر شرر عدم پراکند چونان که به شارسان پمپی‌ ولکان اجل معلق افکند بفکن ز پی این اساس تزویر بگسل ز هم این‌نژاد و پیوند بر کن ز بُن این بنا که باید از ریشه بنای ظلم برکند زین بیخردان سفله بستان‌ داد دل مردم خردمند

سرود کبوتر

بهار این سرود را که دارای سبکی جدید است در سال 1301 برای کبوتران خود ساخته است.

ج 1/371-372

بیایید ای کبوترهای دلخواه‌ بدن کافور گون پاها چو شنگرف‌ بپَرّید از فراز بام و ناگاه‌ به گرد من فرود آیید چون برف‌ *** سحرگاهان که این مرغ طلایی‌ فشاند پر ز روی برج خاور ببینمتا به قصد خودنمایی‌ کشیده سر ز پشت شیشهء در *** فرو خوانده سرود بیگناهی‌ کشیده عاشقانه بر زمین دم‌ به گوشم،با نسیم صبحگاهی‌ نوید عشق آید زان ترنم‌ *** سحر گه سر کنید آرام‌آرام‌ نواهای لطیف آسمانی‌ سوی عشاق بفرستید پیغام‌ دمادم با زبان بی زبانی

***

مهیا ای عروسان نو آیین‌ که بگشایم درِ آن آشیان من‌ خروش بالهاتان اندر آن حین‌ رود از خانه سوی کوی و برزن‌ *** شود گویی در از خلد برین باز چو من بر رویتان بگشایم اندر کنید افرشته وش یکباره پرواز به گردون دوخته پر،یک به دیگر *** شوند افرشتگان از چرخ نازل‌ به زعم مردمان باستانی‌ شما افرشتگان از سطح منزل‌ بگیرید اوج و گردید آسمانی‌ *** نیاید از شما در هیچ حالی‌ وگر مانید بس بی آب و دانه‌ نه فریادی و نه قیلی و قالی‌ بجزدلکش سرود عاشقانه‌ *** فرود آیید ای یاران از آن بام‌ کف اندر کف زنان و رقص رقصان‌ نشینید از بر این سطح آرام‌ که این‌جا نیست جز من هیچ انسان‌ *** بیایید ای رفیقان وفادار من این‌جا بهرتان افشانم ارزن‌ که دیدار شما بهرِ من زار به است از دیدن مردان برزن

سر نیزه

ج 1/359 از آثار سال 1301 بهار است.

قاعدهء ملک ز سر نیزه است‌ کس نزند بر سر نیزه دست‌ عدل شود از دم سر نیزه راست‌ فتنه شود از سر سر نیزه پست‌ بس سرِ سرکش که به سر نیزه رفت‌ بس دل ریمن که ز سر نیزه خست‌ فتنه بود صَعوه و سر نیزه باز ظلم بود ماهی و سر نیزه شست‌ همره سر نیزه بباید دو چیز مغز حکیم و دل یزدان پرست‌ با خرد و راستی و تیغ تیز پشت بداندیش توانی شکست‌ آن‌که به سر نیزه نمود اکتفا با کف خود دیدهء توفیق بست‌ پند بناپارت بباید شنود رشتهء پندار بباید گسست تکیه بر سر نیزه توان داد،لیک‌ بر سر سر نیزه نباید نشست

نالهء ملت

ج 2/485

هست صوتی بس مَهیب و خوفناک‌ بانگ توپ و نعرهء فرماندهان‌ سختتر ز آن است بانگ صاعقه‌ کاندر آید نیمشب از آسمان‌ هست از آن بسیار هول انگیزتر غرّش طوفان به بحر بیکران‌ باشد از آشوب طوفان سختتر نعره‌های موحشِ آتش فشان‌ هست از اینها جمله خوف انگیزتر نالهء یک ملت بی‌خانمان

انقراض قاجاریه

این قصیده را بسال 1304 پس از تصویب قانون خلع سلسلهء قاجار و تعویض سلطنت در تهران سروده و از سستی و کاهلی آخرین پادشاه قاجار و عدم اعتنا به اصول مملکتداری و آیین پادشاهی یاد کرده است.

ج 1/401-402

بدرود گفت دولت قاجاری‌ مرگ اندرآمد از پس بیماری‌ فرجام زشت خویش پدید آورد کندی و کاهلی و سبکساری‌ و آمد بجای کاهلی و کندی‌ جلدی و چیره دستی و هشیاری‌ وحشی ددی است پادشهی،کاو را نتوان نگاهداشت به عیاری‌ باریکتر ز موی بسی راز است‌ زیر کلاهداری و سر داری‌ آن‌جا کمال و عقل و هنر باید آراسته به فرّه داداری‌ جودی فراخ دامن و چشمی پر فکری درست و چهری دیداری‌ بنهاده کارها همه با قانون‌ وز قهری و خشم یافته بیزاری‌ و آن پادشه که باشد خودکامه‌ باشدش کار کرد به دشواری‌ خویی نقیض یکدگرش باید یک جای صدق و جایی مکاری‌ یک جای سادگی و جوانمردی‌ یک جای گربزی و ریاکاری‌ یک جای چشم‌پوشی و بیباکی‌ یک جای بیمناکی و بیداری‌ در دفع خصم آنچه سزا بیند بایدش کار بست بناچاری‌ لیکن حذر ببایدش از این سه‌ بخل و دروغگویی و غداری

*** آن گه کجا نهد به جهان اقبال‌ بنیاد بارگاه جهانداری‌ پیروزی است آلت کار آن گه‌ آید امید و بیم به معماری‌ چون گشت کاخ دولت آماده‌ عشق آید و جوانی و میخواری‌ تن پروری و نخوت از آن خیز دوز این دو،کاهلی و گرانباری‌ رندان چاپلوس فراز آیند بنهفته تن به جامهء درباری‌ هریک هوای خاطر خود جسته‌ یعنی ز شه کنیم هواداری‌ نگذاشته نماز،ولی زی شه‌ هر دم نماز برده به طراّری‌ چون سفلگان شوند فزون،گردند فرزانگان و پاکان متواری‌ دوری چو برگذشت بر این حالت‌ آید زمان ضعف و گرفتاری‌ شه چون زبون و زار شود،خیزد غوغاییان و مرد بازاری‌ دیری بنگذرد که فرو ریزد آن کاخ دیر مانده به ستواری‌ هنگام ضعف و پیری پیش آید زان پس زمان مرگ و نگونساری‌ *** بنگریکی به چشم خرد کایدون‌ بر باد رفت دولت قاجاری‌ ملکی که دی به زور پدید آمد امروز ناپدید شد از زاری‌ حرب است زندگانی و اصحابش‌ خون خورده خوی کرده به خونخواری‌ خوار و اسیروار زیَد ناچار مردی که نیست حربی و پیکاری‌ کودک بپرور از پی آینده‌ تا پر شود چو ماه ده و چاری‌ دولت بود به پرورش فردا قائم،نه فکر پاری و پیراری‌ کودک چو شد ز مدرسه در محفل‌ پرسند از او چه تازه و نو داری؟ دولت به جهد و همت پیش آید پاید سپس به نیکو رفتاری‌ زین حال نیست چاره به گیتی در کاین حال سنتی است چنین جاری‌ هر ملک را که داد بود بنیاد دیر ایستد چو کوه به استواری‌ وان ملک را که ظلم بود بنیان‌ زود اوفتد به مسکنت و خواری‌ شاهی به رایگان ندهد کس را این چرخ سالخوردهء زنگاری

خانهء آهن

ج 2/292

یکی پادشا خانه ز آهن بساخت‌ شبی آتش افتاد و آهن گداخت پژوهش گرفتند کآن از چه بود شراری چنین بی‌امان از چه بود پس از جهد بسیار بردند راه‌ به دودِ دلِ عاجزی بیگناه

من نگویم که…

در بهار سال 1312 خورشیدی در زندان شهربانی گفته شده. ج 2/398

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می‌گذرد همنفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان!گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان‌ چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس‌ برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید آشیانِ من بیچاره اگر سوخت چه باک‌ فکر ویران شدن خانهء صیاد کنید شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب‌ یاد پروانهء هستی شده بر باد کنید بیستون بر سر راه است مباد از شیرین‌ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه‌ ای بزرگان وطن،بهر خدا داد کنید گر شد از جور شما خانهء موری ویران‌ خانهء خویش محال است که‌آباد کنید کنج ویرانهء زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید

به شکرانهء بازوی قوی

به روایت جامع دیوان،بهار بهار این چامه را در دوران اقتدار رضا شاه پهلوی،خطاب به آن شاه سروده است. ج 1/665

برخیز ساقیا،بده آن جام خسروی‌ تا در کشم به یاد شهنشاه پهلوی‌ شاها،به شوکت تو زیانی نمی‌رسد گر یک نصحیت از من درویش بشنوی‌ بنشین درون قلب رعیت که این امکان‌ ایمنتر است و نغزتر از بزم خسروی‌ از ما متاب رخ که جوانان نامدار خوش داشتند صحبت پیران منزوی‌ اِکرام کن به مردم افتادهء ضعیف‌ شکرانهء خیال خوش و بازوی قوی‌ منما غضب بر اهل ادب تا نه نو شود فردوسی و ملامت محمود غزنوی‌ شاها،به قول هرکس و ناکس،بر اهل فضل‌ زنهار بد مکن که پشیمان همی شوی شاها،وجود مرد هنر پیشه کیمیاست‌ تو کیمیا گذاری و دنبال زر دوی! پند بهار گوهر درج سعادت است‌ از گوهرت سزد که بدین گفته بگروی

در وصف محبس

ج 2/502

در طواف شمع

در طواف شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای‌ سوختم زین آشنایان،ای خوشا بیگانه‌ای‌ بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع‌ هر یکی سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای‌ گر اسیر خطّ و خالی شد دلم،عیبم مکن‌ مرغ جایی می‌رود کآن جاست آب و دانه‌ای‌ تا نفرمایی که بی‌پروانه‌ای در راه عشق‌ شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه‌ای‌ پادشه را غرفه آبادان و دل خرّم،چه باک‌ گر گدایی جان دهد در گوشهء ویرانه‌ای‌ کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست‌ رو خبر گیر این معانی را ز صاحبخانه‌ای‌ عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند روزی از زنجیر از هم بگسلد دیوانه‌ای‌ این جنون تنها نه مجنون را مسلّم شد بهار باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه‌ای سپید رود

بهار در فروردین‌ماه سال 1315 سفری کوتاه به مازندران و گیلان کرد.این قصیده یادگار آن سفر است. ج 1/650-653

هنگام فرودین که رساند ز ما درود بر مرغزار دیلم و طرف سپید رود کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ‌رنگ‌ گویی بهشت آمده از آسمان فرود دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش‌ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود کوه از درخت گویی مردی مبارز است‌ پرهای گونه‌گون زده چون جنگیان به خود اشجار گونه‌گون و شکفته میانشان‌ گلهای سیب و آلو و آبی و آمرود چون لوح آزمونه که نقاش چربدست‌ الوان گونه‌گون را بر وی بیازمود شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد قدی است ناخمیده و جعدی است نابود آزاده را رسد که بساید به ابر سر آزاد بن از این‌رو تارک به ابر سود بگذر یکی به خطهء نوشهر و رامسر وز ما بدان دیار رسان نو بنو درود آن گلستان طرفه بدان فرو آن جمال‌ وان کاخهای تازه بدان زیب و آن نمود از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند فرشی کش از بنفشه و سبزه است تاروپود آن بیشه‌ها که دست طبیعت به خاره سنگ‌ گلها نشانده بی‌مدد باغبان و کود ساری نَشید خوانَد بر شاخهء بلند بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود آن از فراز منبر هر پرسشی کند این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود یک جا به شاخسار،خروشان تذر و نر یک سو تذر و ماده به همراه زاد و رود آن یک نهاده چشم،غریوان به راه جفت‌ این یک بسته گوش و لب از گفت و از شنود بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت‌ آید به گوش نالهء نای و صفیر رود آن شاخهای نارنج اندر میان میغ‌ چون پاره‌های اخگر اندر میان رود بنگر بدان درخش کز ابر کبود فام‌ برجست و روی ابر به ناخن همی شخود چون کودکی صغیر که با خامهء طلا کژمژ خطی کشد به یکی صفحهء کبود بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک‌ دریا پیِ پذیره‌اش آغوش او غنود چون طفل ناشکیب خروشان ز یادِ مام‌ کاینک بیافت مام و آغوش برگشود دیدم غریو و صیحهء دریای آسکون‌ دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب‌ چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود داند که آفتاب،جگر گوشگانش را همراه باد برد و نثار زمین نمود زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک‌ از چرخ بر گذاشته فریاد رود رود بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال‌ صد ره به زیب و زینت مازندران فزود زان جایگه به بابل و شاهی گذاره کن‌ پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل‌ این‌جا بود که زنگ به آهن توان زدود این خود یک از هزار ز کار شهنشی است‌ کز یک حدیث او بتوان دفتری سرود از جان و دل ستایش او پیشه کن که اوست‌ آن خسروی که از دل‌وجان بایدش ستود جیشی دلیر ساخت از این مردمی فقیر آری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود هست اعتبار مُلک از آب حسام او چون اعتبار خاک صفاهان به زنده رود جز سعی او،که جادهء چالوس برگشاد؟ جز جهد او،که راه پتشخوارگر گشود تا هست حق و باطل و سود و زیان،رساد از حق بدو عنایت و از او به خلق سود بخشد بهار را کف دستی ز رامسر کان جا توان به هر نفسی دفتری سرود

حب الوطن

پس از شهریورماه سال 1320 که رضا شاه از سلطنت کناره گرفت و محمد رضا شاه پهلوی به تحت سلطنت ایران‌ جلوس کرد،بهار این قصیده را به رسم پند و اندرز سرود و به پیشگاه شاه جوان ایران عرضه داشت.

ج 1/712-718

هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است‌ معنی حب الوطن،فرمودهء پیغمبر است… ** ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو پرتو افکن بر وطن چون آفتاب خاور است‌ دامنت پاک است و فکرت روشن و دستت کریم‌ این‌چنین باشد شهی کاو فاضل و نام‌آور است‌ گر پسر فاضلتر آمد از پدر نبود شگفت‌ زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است‌ با جهانداری نسازد عُقله خویش و تبار پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است‌ بر دل مردم نشین کاین کشور بی‌مدعی ساحتش پر نعمت و گنجیه‌اش پر گوهر است‌ هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر جنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر است‌ فرصتت بادا که زخم مُلک را مرهم نهی‌ از ره شفقت که ایران سخت زار و مضطر است‌ این همان ملک است کاندر باستان بینی در او داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است‌ وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی‌خلاف‌ کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است‌ این همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس‌ شاه عادل کشورش معمور و گنجش بی‌مر است‌ خسروان پیش نیاکان تو زانو می‌زدند شاهد من صفهء شاپور و نقش قیصر است‌ رو تفاخر کن به شمشیری که داری بر میان‌ زان که زیر سایهء او جنت جان پرور است‌ جوشن غیرت به بر کن روز هیجا مردوار زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است‌ گردِ میدان وغا را توتیای دیده کن‌ گرد هیجا توتیای دیدهء شیر نر است‌ مردن اندر شیر مردی بهتر از ننگ فرار کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است‌ گر بباید مُرد،باری خیز و در میدان بمیر مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است‌ قتلگاه خویش را با دیدهء خواری مبین‌ زان که آن‌جا قصر حور العین و حوض کوثر است‌ صلح اگر خواهی به ساز و برگ لشکر کوش از آنک‌ بیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر است‌ ملک را لشکر نگهدارد ز قصد دشمنان‌ ملک بی لشکر همانا قصر بی‌بام و در است از امیر دزد و سربار فقیر امید نیست‌ شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تَسخر است‌ مقتدر شو تا ز صاحب قدرتان ایمن شوی‌ شیر افریقا هماورد پلنگ بَربَر است‌ مردن از هرچیز در عالم بتر باشد ولی‌ بندهء بیگانگان بودن ز مردن بدتر است‌ فقر در آزادگی به از غنا در بندگی‌ گاو فربه به بیگمان صید پلنگ لاغر است‌ از خدا غافل مشو یک لحظه در هر کار کرد چون تو باشی با خدا،هرجا خدایت یاور است‌ تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی‌ هرکه دارد علم و استغنا شه بی‌افسر است‌ از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلابِ دار هرچه سعی افزون نمایی عقده‌اش محکمتر است‌ نیست از رشک و حسد سوزنده‌تر چیزی از آنک‌ خفته خوش محسود و حاسد در میان آذر است‌ قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست‌ پادشاه بی‌طمع مالک رقاب کشور است‌ مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک‌ مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است‌ خویش را فربه مکن از خوردند و خفتن که شیر زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است‌ تن زن از نوشابه،زیرا مرگ خیز و شر فزاست‌ مغز را روشن کن از دانش که آرام دل است‌ جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است‌ راست باش و پاک باهم‌میهنان از مرد و زن‌ کان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است‌ اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است‌ در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان‌ تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است‌ قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قوی‌ شه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر است‌ نیست کند آور کسی کاو چیره شد بر دیوودد هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است‌ دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان‌ لطف شه بر خلق شیرینتر ز قند و شکر است‌ هرچه سلطان قادر آید،خلق از او قادرترند گوشها بر داستان کاوهء آهنگر است‌ خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت‌ کز پس هر انتقامی،انتقامی دیگر است‌ دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است‌ چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش‌ مَه که بیدار است شبها بر کواکب مهتر است‌ تکیه بر عزّ و جلالت کی کند مردِ حکیم‌ کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است‌ دوستار خلق شود تا مردمت گیرند دوست‌ هرکه راه مهر پیماید خدایش رهبر است‌ دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی‌ ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است‌ آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است‌ مادر کآسیب طفلان خواست او مادَندَر است‌ سروری کاو مال مردم برد،دزدی رهزن است‌ مژه چون خم شد به سوی چشم نوک نشتر است‌ چون قاضی زور گوید،داوری با پادشاست‌ پادشا چون زور گوید،داوری با داور است سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز دخمهء دارا نشان فتنهء اسکندر است‌ نقشهء کار ار خطا شد کارها گردد خطا راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است‌ سعی فرما تا به قانون افکنی بینان کار شه که از قانون بپیچد سر،سزای کیفر است‌ جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار آری آری صیقل آیینه از خاکستر است‌ چاپلوسان سخن چین را ز درگه دور دار چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است‌ فتنهء صورت مشو زیران که بهر کار ملک‌ زشتِ دانا بهتر از نادان زیبا منظر است‌ کار پیران را زبرنایان جدا فرما از آنک‌ پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است‌ هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش‌ کار مغز از قلب جستن عیبناک و منکر است‌ جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران‌ بهترین مأمور فرمانده دل فرمانبر است‌ در ره فرهنگ و آیین وطن غفلت مورز ملک بی‌فرهنگ و بی‌آیین درختی بی بر است‌ رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دل است‌ اعتبار دین و آیین پاسبان هر در است‌ در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک‌ پیر دانشور به از برنای نادانشور است‌ با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است‌ ملک را ز آزادی فکر و قلم قوّت فزای‌ خامهء آزاد نافذتر ز نوک خنجر است‌ خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید زان که ما را گر امیدی مانده باشد زین در است‌ منّت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت‌ خسرو معصوم را مدح و ثنایش در خور است‌ لاله گون بادا به باغ مُلک،چهر بخت تو تا به فرودین چمن پر لاله و سیسنبر است‌ فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار فال فرخ را اثرها در مسیر اختر است‌ خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال‌ خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است

به یاد وطن

«در سال 1327 خورشیدی که بهار برای معالجه به سویس رفته و در سناتوریوم دهکدهء لزن بستری شده بود،این‌ قصیده را که بنام«لزنیه»معروف شده است در وصف طبیعت و به یاد وطن و دوری از یار و دیار ساخت و در آن از افتخارات گذشتهء ایران و درماندگی امروز آن باحسرت یاد کرده است.» ج 1/774-779

مره کرد مسخر دره و کوه لِزن را پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را گیتی به غبار دمه و میغ،نهان گشت‌ گفتی که برُفتند به جاروب،لزن را گمشد ز نظر کنگرهء کوه جنوبی‌ پوشید ز نظارّگی آن وجه حسن را آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود افکند به سر مقنعهء بُرد یمن را برف آمد و بر سلسلهء آلپ کفن دوخت‌ و آمد مه و پوشید به کافور کفن را کافور برافشاند کز او زنده شود کوه‌ کافور شنیدی که کند زنده بدن را من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ‌ نظارّه کنان جلوه گه سرو و سمن را ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف‌ پوشید سراپای در و دشت و دَمن را هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل‌ از زیر به بالا کند آهیخته تن را گفتی ز کمین خاست نهنگی و بناگاه‌ بلعید لزن را و فرو بست دهن را مرغان دهن از زمزمه بستند،تو گویی‌ بردند در این تیرگی از یاد سخن را خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب‌ کس در نگرد تابش سیمینه لگن را تاریک شد آفاق تو گفتی که بعمدا یکباره زدند آتش،صد تل جگن را گفتی که مگر جهل بپوشد رخ علم‌ یا برد سفه آبروی دانش و فن را گمشد ز نظر آن همه زیبایی و آثار وین حال فرا یاد من آورد وطن را شد داغ دلم تازه که آورد بیادم‌ تاریکی و بد روزی ایران کهن را *** آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت‌ چون خلد برین کرد زمین را و زمن را آن روز که گودرز،پی دفع عدو کرد گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را و آن روز که پیوست به اروند و به اردن‌ کورش،کُر و وَخش و تَرَک و مرو و تجن را و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران‌ فینیقی و قرطاجنه و مصر وعدن را و آن روز که دارای کبیر از مدد بخت‌ برکند ز بن ریشهء آشوب و فتن را افزود به خوارزم و به بلغار،حبش را پیوست به لیبی و به پنجاب،ختن را زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش‌ یک قرن کشیدیم بلایا و محن را ناگه وزش خشم دهاقین خراسان‌ از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان‌ بگرفت تیسفون،صفت بیت حَزَن را رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق‌ بیدار نمودند فرو خفته فتن را در پیش دو دریای خروشان،سپه پارت‌ سدّ گشت و دلیرانه نگهداشت وطن را پرخاشگران ری و گرگان و خراسان‌ کردند ز تند سنگر و از سینه مجن را خون در سر من جوش زند از شرف و فخر چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را آن روز کجا شد که ز یک ناوک و هرز بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را و آن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ‌ افکند به زانوی ادب والرین را و آن روز کجا رفت که یک حملهء بهرام‌ افکند ز پا ساوه و آن جیش گشن را آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر اسلام برون کرد وثن را و شمن را و آن روز که شمشیر قزلباش برآشفت‌ در دیدهء رومی به شب تیره و سن را آن روز که نادر،صف افغانی و هندی‌ بشکافت،چو شمشیر سحر عقد پرن را و آن گه بکف آورد به شمشیر مکافات‌ پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را و آن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را و امروز چه کردیم که در صورت و معنی‌ دادیم ز کف تربیت سرّ و علن را نیکو نشود روز بد از تربیت بد درمان نتوان کرد به کافور،عنن را بالجمله محال است که مشاطهء تدبیر از چهرهء این پیر برد چین و شکن را جز آن‌که سراپای جوان گردد و جوید در وادی اصلاح،ره تازه شدن را ایران بود آن چشمهء صافی که بتدریج‌ بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را کو مرد دلیری که به بازوی توانا بزداید از این چشمه،گل و لای و لجن را هرچند که پیچیده به هم رشتهء تدبیر آرد سوی چنبر سر گمگشته رسن را اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود یک مرتبه،شمشیر زن و دایره زن را من نیک شناسم فن این کهنه حریفان‌ نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی‌ در بیع و شری جمله قوانین و سنن را طامع نکند مصلحت خویش فراموش‌ لقمه به مثل گم نکند راه دَهن را جز فرقهء مصلح نکند دفع مفاسد آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را بی‌تربیت،آزادی و قانون نتوان داشت‌ سعفص نتوان خواند،نخوانده کلّمن را امروز امید همه زی مجلس شوراست‌ سر باید کآسوده نگهدارد تن را گر سر عمل متحد از پیش نگیرد از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد افریشتگان قهر کنند اهریمن را بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش‌ جز بر سر آهن نتوان برد ترن را گفتار بهار است وطن را غذی روح‌ مام از لب کودک نکند منع لبن را این‌گونه سخن گفتن حد همه نیست‌ داند شمن آراستن روی وثن را یا رب،تو نگبهان دل اهل وطن باش‌ کامید بدیشان بو ایران کهن را

لالهء بی داغ

این غزل را بسال 1327 در بستر بیماری در سویس سروده است. ج 2/403

ملک جهان چون سویس باغ ندارد لالهء باغ سویس داغ ندارد جز دل ایرانیان خسته در این مُلک‌ یک دل غمگین کسی سراغ ندارد مست نشاط اند خلق و جز منِ بیمار کیست که دایم به کف ایاغ ندارد یک دل افسرده در تمام ژنو نیست‌ یک گل پژمرده هیچ باغ ندارد وادی بی آب و سنگلاخ نیابی‌ غیر گلستان و باغ و راغ ندارد شهر و ده این جاست غرق نور و لیکن‌ مرکز ایران به شب چراغ ندارد بلبل گویا به باغ گرم سرود است‌ لاشخور و کرکس و کلاغ ندارد عاشقش آزرده از رقیب نباشد بلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد از غم ایران دلم گرفته بنوعی‌ کز پی درمان خود فراغ ندارد جای غزل گفتن بهار همین جاست‌ حیف که مسکین ملک دماغ ندارد بگرد ای جوهر سیّال

این غزل را بهار بسال 1327 خورشیدی در بستر بیماری در سویس ساخته است.ج 2/367

بگرد ای جوهر سیّال در مغز بهار امشب‌ سرت گردم نجاتم ده ز دست روزگار امشب‌ برِ یاران ترش روی آمدم زین تلخکامیها ز مستی خندهء شیرین به رویم برگمار امشب‌ ز سوز تب نمی‌نالم طبیبا،درد سر کم کن‌ مرا بگذار با اندیشهء یار و دیار امشب‌ هزاران زخم کاری دارم اندر دل،ولی هر دم‌ ز یک زخم جگر ترساندم بیماردار امشب‌ گرَم خون از جگر بیرون زند،نبود عجب،زیرا که از خون لب بلب گشته‌ست این قلب فگار امشب‌ فنای سینه ریشان گر میِ ناب است ای ساقی‌ بده جامی و برهانم ز رنج انتظار امشب‌ شب هجرانم از جان سیر کرد آن زلف پر خم کو که در دامانش آویزم بقصد انتحار امشب‌ مده داروی خواب ای غافل از شب زنده داریها خوشم با آه آتشناک و چشم اشکبار امشب‌ اگر نالد بهار از زخم دل نالد،نه زخم سل‌ پرستاران چه می‌خواهید از این بیمار زار امشب

خامشی جُستم

از آثار سال 1329 بهار است.ج 2/346

خامشی جُستم که حاسد مرده پندارد مرا وز سر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا زنده در گورِ سکوتم من،مگر زین بیشتر روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب‌ حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا مرگ شاعر زندگی بخش خیال اوست کاش‌ این خموشی در شمار مردگان آرد مرا سینه‌ام ز آه پیاپی چاک شد،کو آن طبیب‌ کز تشّفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا تا مگر تأثیر بخشد،ناله‌های زار من‌ آرزوی مرگ حالی بسته لب دارد مرا شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا

جُغد جنگ‌ آخرین شعر بهار

بهار این قصیده را در تابستان سال 1329 و بهنگامی که ریاست جمعیت هواداران صلح را برعهده داشت‌ سرود.ج 1/796-799

فغان ز جغد جنگ و مُرغوای او که تا ابد بریده باد نای او بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او ز من بریده یارِ آشنای من‌ کز او بریده باد آشنای او چه باشد از بلای جنگ صعبتر که کس امان نیابد از بلای او شراب او ز خون مرد رنجبر وز استخوان کارگر غذای او همی‌زند صلای مرگ و نیست کس‌ که جان بَرَد ز صدمت صلای او همی دهد ندای خوف و می‌رسد به هر دلی مهابت ندای او همی تَنَد چو دیو پای در جهان‌ به هر طرف کشیده تارهای او چو خیل مور،گردپارهء شکر فتد به جان آدمی عنای او به هر زمین که باد جنگ بروزد به حلقها گره شود هوای او در آن زمان که نای حرب در دمد زمانه بی‌نوا شود ز نای او به گوشها خروش تندر اوفتد زبانگ توپ و غرش هرای او جهان شود چو آسیا و دم بدم‌ به خون تازه گردد آسیای او رونده تانک،همچو کوه آتشین‌ هزار گوش کر کند صدای او همی خزد چو اژدها و در چکد به هر دلی شرنگ جانگزای او چو پر بگسترد عقاب آهنین‌ شکار اوست شهر و روستای او هزار بیضه هر دمی فرو هلد اجل دوان چو جوجه از قفای او کُلَنگ سان«دژ پرنده»بنگری‌ به هندسی صفوف خوشنمای او چو پاره‌پاره ابر کافکند همی‌ تگرگ مرگ،ابر مرگزای او به هر کرانه دستگاهی آتشین‌ جحیمی آفریده در فضای او ز دود و آتش و حریق و زلزله‌ ز اشک و آه و بانگِ های‌های او به رزمگه«خدای جنگ»بگذرد چو چشم شیر،لعلگون قبای او امل،جهان ز قعقع سلاح وی‌ اجل،دوان به سایهء لوای او نهان به گرد،مغفر و کلاه وی‌ بخون کشیده موزه و ردای او به هر زمین که بگذرد،بگسترد نهیب مرگ و درد،ویل و وای او دو چشم و گوش دهر کور و کر شود چو بر شود نفیر کرنای او جهانخواران گنج بر به جنگ بر مسلطند و رنج و ابتلای او بقای غول جنگ هست درد ما فنای جنگبارگان دوای او ز غول جنگ و جنگبارگی بتر سرشت جنگباره و بقای او الا حذر ز جنگ و جنگبارگی‌ که آهریمن است مقتدای او نبینی آن‌که ساختند از اتم‌ تمامتر سلیحی اذکیای او نهیبش ار به کوه خاره بگذرد شود دو پاره کوه از التقای او تَف سموم او به دشت و در کند ز جانور تفیده تا گیای او شود چو شهر لوط،شهره بقعتی‌ کز این سلاح داده شد جزای او نماند ایچ جانور به جای بر نه کاخ و کوخ و مردم و سرای او به ژاپن اندرون یکی دو بمب از آن‌ فتاد و گشت باژگون بنای او تو گفتی آن‌که دوزخ اندر او دهان‌ گشاد و دم برون زد اژدهای او سپس به دم فرو کشید سر بسر ز خلق و وحش و طیر و چارپای او شد آدمی بساین مرغ بابزن‌ فرسپِ خانه گشت گردنای او بود یقین که زی خراب ره برد کسی که شد غراب رهنمای او به خاک مشرق از چه رو زنند ره‌ جهانخواران غرب و اولیای او گرفتم آن‌که دیگ شد گشاده سر کجاست شرم گربه و حیای او کسی که در دلش بجز هوای زر نیافریده بویه‌ای خدای او رفاه و ایمنی طمع مدار،هان‌ ز کشوری که گشت مبتلای او به خویشتن هوان و خواری افکند کسی که در دل افکند هوای او نهند منّت نداده بر سرت‌ و گر دهند،چیست ماجرای او به نان ارزنت بساز و کن حذر ز گندم و جو و مس و طلای او بسان کَه که سوی کهربا رود رود زر تو سوی کیمیای او نه دوستیش خواهم و نه دشمنی‌ نه ترسم از غرور و کبریای او همه فریب و حیلت است و رهزنی‌ مخور فریب جاه و اعتلای او غنای اوست اشک چشم رنجبر مبین به چشم ساده در غنای او عطاش را نخواهم و لقاش را که شومتر لقایش از عطای او لقای او پلید چون عطای وی‌ عطای وی کریه چون لقای او *** کجاست روزگار صلح و ایمنی‌ شکفته مرز و باغ دلگشای او کجاست عهد راستی و مردمی‌ فروغ عشق و تابش ضیای او کجاست دور یاری و برابری‌ حیات جاودانی و صفای او فنای جنگ خواهم از خدا که شد بقای خلق بسته در فنای او زهی کبوتر سپید آشتی‌ که دل بَرَد سرود جانفزای او رسید وقت آن‌که جغد جنگ را جدا کنند سر به پیش پای او *** بهار طبع من شکفته شد،چو من‌ مدیح صلح گفتم و ثنای او بر این چکامه آفرین کند کسی‌ که پارسی شناسد و بهای او بدین قصیده بر گذشت شعر من‌ ز بن دُرَید و از«اَما صحا»ی او شد اقتدا به اوستاد دامغان‌ «فغان از این غراب بین و وای او»