پاسداران دژپترا
به روایت:پرکپیوس
گفتهاند که حماسه از چهار اصل ریشه میگیرد:تاریخ،زندگی فردی،تخیّل محض و روایات جاری شفاهی و کتبی شامل قصه و اسطوره از هرگونه.واقعهء تاریخی حماسهزا،گاه در حماسه زمان و مکان و اشخاص اصلی خود را حفظ میکند و گاه بر زمان و مکان و اشخاص دیگری منتقل میگردد.در کالبد حماسه،گاه شدت عملیات واقعهء تاریخی،چنان که ویژهء حماسه است،سخت غلوآمیزست.ولی گاه شدت عملیات و تاریخی این عملیات خود باندازهای است،که حماسه جز آن که جامهء حماسی بر آن بپوشاند کار دیگری نمیکند.واقعهء تاریخی زیر این گونهء اخیرست:
خسرو اول پس از گرفتن شهری به نام پتر( Petra )در کرانهء در پای سیاه،واقع در 15 تا 20 کیلومتری شمال باطوم امروزی،تنی چند از ایرانیان را به پاسداری شهر میگمارد و خود باز میگردد.وظیفهء این مردان این است که دور از ایران بر در خانهء دشمن از پایگاهی دفاع کنند.برای نگهبانان شهر راه پیروزی بر دشمن که بزودی با سپاه بزرگ خود شهر را محاصره میکند،از همان آغاز بسته است.دو راه بر آنان گشوده است:یا شهر را به دشمن سپارند و تابعیت دولت روم را بپذیرند.و یا تا واپسین دم پایداری کنند،به این امید که شاید در باز پسین لحظه کمکی برسد،وگرنه تا آخرین نفر جان سپارند.یک بار در بازپسین لحظه کمک میرسد.بار دوم تا آخرین نفر جان میسپارند.
با آن که گشت رویدادها از سنگر رومیان دیده و گزارش شده است،و ما از جزئیات آنچه در درون شهر میگذرد بیاطلاعیم،ولی بر خواننده آشکارست که منبع عمل در دل این جبهه است و هرچه در پشت دیوار شهر در سپاه رومیان میگذرد بازتاب و واکنش است.در پایان هرنبرد خواننده فرصت مییابد که نگاهی به درون شهر اندازد و اکنون با آن که منبع عمل پس از صرف آخرین نیروی تلاش خود بکلی متلاشی شده است،بدرستی نظر خود پی میبرد.
گزارشگری که جزئیات این واقعه را حفظ کرده است،مورخ بیزانسی پرکپیوس ( Prokopios )تاست که میان 490 و 507 میلادی در شهر بندری قیصریه در فلسطین دیده به جهان گشود و در پیرامون 560 درگذشت.پدر و مادر او گویا از مردم سوریه بودند،ولی خود را متعلق به فرهنگ یونانی میدانستند.پرکپ گذشته از زبان یونانی که زبان مادری او بود و کتابهای خود را به همین زبان نوشته،زبانهای لاتین و سریانی را نیز میدانست و از زبانهای گوتی،اسلاوی،فارسی میانه و ارمنی هم چیزی میدانست.تحصیلات او در حقوق بود و بعدا در سالهای 526 تا 540 بعنوان مشاور حقوقی به خدمت بلیزار( Belisar )-سردار مشهور رومی و پهلوان محبوب پرکپ-درآمد و همراه او در جنگهای روم در جبهههای آسیا و افریقا و اروپا شرکت کرد.پس از آن در سال 550 آثار پرارزش خود را از جمله هشت کتاب در گزارش جنگهای روم در زمان قیصر ژوستینین اول(527-565 میلادی)نوشت،بدین شرح: کتاب یکم و دوم در گزارش جنگهای روم با ایران در زمان پادشاهی قباد(488-531)و خسرو اول(531-578).کتاب سوم و چهارم در گزارش جنگهای روم در افریقا بویژه با واندالها.کتاب پنجم و ششم و هفتم در گزارش جنگهای روم در اروپا بویژه با گوتهای خاوری.سپس سه سال پس از آن کتاب هشتم تاریخ خود را در گزارش رویدادهای سالهای 550 تا 552 در هرسه جبهه نوشت.نوشتههای پرکپ در همان زمان زندگی او در امپراطوری روم شهرت داشت و پس از او مورخان دیگری چون آگاثیاس و مناندر و چند تن دیگر از شیوهء او پیروی کردند.
بسیاری از گزارشهای پرکپ فرآورد دیدههای شخصی خود او در جبهههای جنگ است.و نیز بخاطر مقامش در سپاه بلیزار به بسیاری از نامههای دیپلماسی حتی نامههای محرمانهء دولتی دسترسی داشت و همچنین بخاطر ارتباط خود با بزرگان در بار بیزانس همیشه در جریان امور سیاسی روم بود.ازاینرونوشتههای او پرست از آگاهیهای سودمند و در موارد بسیاری منحصر بفرد دربارهء روم و همسایگان او از جمله ایران.آثار او گذشته از رویدادهای تاریخی حاوی آگاهیهای بسیاری دربارهء جغرافیا،پزشکی، مردمشناسی،اسطوره و دیگر و دیگر نیز هست.پرکپ رویهمرفته مورخی است هوشمند تیزقلم،ولی گاهی فراخ سخن.او در نوشتههای خود گاهی بیطرفی خود را در تاریخنویسی یادآور شده است.از جمله یک جا(کتاب یکم،بخش یکم بند چهارم) دربارهء خود میگوید:«همچنان که خطابه را تاثیر کلام و شاعری را نیروی تخیل باید، تاریخنویسی را نیز حقیقت درخورست.از اینرو او حتی خطاهای نزدیکترین کسان را نیز نپوشانیده است.بلکه آنچه را که روی داده دقیقا گزارش کرده است،خواه پسندیده بوده و خواه ناپسند».
البته خیلی از مورخان خود را راستگو و دوستدار حقیقت نامیدهاند.چون در قدیم چهار گروه میبایست همیشه مردم را نسبت به درستی گفتار خود مطمئن میساختند،وگرنه بازار آنها کساد میماند:منجمان،مورخان،حماسهسرایان و پیامبران.از سوی دیگر مورخانی چون پرکپ و بیهقی که کارشان مانند طبری تنها بازگویی دقیق مطالب مأخذ نبوده،بلکه کوشش داشتهاند در مأخذ خود به دیدهء انتقادی بنگرند،بویژه اگر گزارشگر تاریخ زمان خود بودهاند همیشه نمیتوانستهاند بیطرف و از اغراض شخصی و یا سوءتفاهمات بکلی بیرون باشند.ازاینرو گفتهء پرکپ را دربارهء حقیقت دوستی او بهمان اندازه نباید و نمیتوان دربست پذیرفت که سخن بیهقی را،آنجا که در حق خود میگوید:«و در تاریخ که میکنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را.بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنیترنند».[1]
بیهقی با دستچیرهای که در سخن دارد مانند پرکپ با زیرکی تمام از تاثیری که اینگونه جملات بر بیشتر خوانندگان دارد آگاه است و برخی از این جملات مورخان قدیم اصلا برای همین است که زمینه را برای باورانیدن برخی باورهای شخصی خود به خواننده آماده کرده باشند،مثلا اتفاقی نیست که بیهقی این عبارت را در آغاز گزارش واقعه بردار کرده باشند.مثلا اتفاقی نیست که بیهقی این عبارت را در آغاز گزارش واقعه بردار کردن امیر حسنک نوشته است و او در این گزارش مسؤولان واقعی قتل حسنک را که در درجهء اول سلطان مسعود و باحتمال زیاد خواجه میمندی بودهاند از گناه شسته و همهء گناهها را بر سر بوسهل زوزنی ریخته است و چنان وانمود کرده است که گویی اگر زوزنی نبود،امیر حسنک از مرگ رهایی مییافت.در حالی که بوسهل به گفته خود بیهقی مردی بوده لافزن و گزافهگوی که از شرارت طبعی که داشته در مرافعات همیشه جانب ظالم را میگرفته است.ولی دارای آن قدرت نبوده که بر سرنوشت کسی چون امیر حسنک قلم راند.ولی در نمایش قتل حسنک،مسعود و میمندی و دیگران همهگویی حکم سایههای متحرکی را دارند و همهء کارها در دست بوسهل است.در حالی که حقیقت این است که بوسهل در این نمایش عروسک مضحکی است که نخ او در پشت صحنه،مسعود و میمندی در دست گرفتهاند و این دو نفر هستند که اکنون پس از مرگ حامی حسنک،سلطان محمود،فرصت را برای کشیدن انتقام از مخالف سیاسی خود مناسب دیدهاند.و بیهقی گرچه دلش با حسنک است،ولی بخاطب اختلافی که خود و استادش با بوسهل داشتهاند،در این محل انتقام سختی از او گرفته است و در عوض بخاطر لطفی که وقتی سلطان مسعود به او نشان داده بوده،او را از گناه قتل حسنک شسته و در کتابش دربارهء او جملات غلوآمیز کم نگفته است.ولی به این ملاحظات در مجموع چیزی از حقیقت دوستی بیهقی و ارزش کتاب او کاسته نمیگردد و بیهقی حتی به معنی امروزی هم مورخی است نقاد و موشکاف.و خواست من از یاد این مطالب این بود که بگویم با وجود اطمینانی که مورخان دربارهء راستی و درستی گزارش خود به ما میدهند،باز نباید گفتهء آنها را همیشه بیکم و کاست باور داشت.
همچنین دربارهء پرکپ باید بدیده گرفت که او مردی است مسیحی و بیزانسی، دوستدار دولت روم و خواهان شکست ایران.چنین کسی البته هراندازه دوستدار راستی باشد،ولی باز طشت شکستهای سپاه روم را از سر بام نمیاندازد و طبل پیروزیهای سپاه ایران را بر سر بازار نمیکوبد.با درنظر گرفتن این شرط چون به نوشتههای او مینگریم باید اقرار کنیم که او مردی است منصف که در موارد بسیاری دلیریهای ایرانیان را ستوده است و آثار او پرست از آگاهیهای پر ارزش و منحصربفرد دربارهء ایران در پایان عهد قباد و آغاز عهد خسرو اول.
پرکپ تنهابا خسرو نظر خوبی ندارد و از او بیشتر به بدی یاد میکند.با این حال از لابلای گفتههای او بخوبی پیداست که در باطن سخت شیفتهء شخصیت خسرو است و بدگوییهای او از سر خشم و رشک است و در دل آرزو میکرده که ژوستینین کسی چون خسرو میبود.ضمنا انتقادات و گوشه و کنایهها و زخم زبانهای فراوان پرکپ به خسرو ما را نه تنها از بسیاری از ویژگیهای اخلاقی خسرو،بلکه حتی از برخی پسندهای او، چون علاقهء او به رنگ سبز و جزئیاتی از اینگونه،آگاه میسازد.
پرکپ نبردهای مربوط به شهر پترا را در تاریخ خود در چند محل مختلف گزارش کرده است که ما در این گفتار همهء آن بخشها را درآورده و یکجا از نگاه خوانندگان میگذارنیم.[2]
پرکپ گزارش میکند که لازیها[3]تابع دولت روم بودند،ولی با جگزار آنها نبودند. وظیفهء آنها این بود که از حملهء هونها به سرزمین روم جلوگیری کنند،ولی لازیها از رومیان در برابر این خدمت نه کمک مادی میگرفتند و نه کمک نظامی و در لشکرکشیهای روم نیز شرکت نمیکردند،بلکه تنها با رومیان ساکن کنارهء دریای سیاه به داد و ستد مشغول بودند.تنها صادرات آنها پوست و چرم و برده بود که با نمک و غلّه و دیگر نیازهای زندگی تاخت میزند.تا آن که قباد سپاهی به فرماندهی بواس( Boes بویه)به سرزمین ایبری[4]فرستاد و آنجا را گرفت و شاه ایبری به نام گورگن( Gurgenes ) رفت.چندی بعد بیزانس شاه ایبری و همراهانش را همراه سپاهی به فرماندهی پطرس ( Petros )به لازیستان فرستاد تا از آنجا برای باز گرفتن ایبری اقدام نماید(رویدادهای سالهای 526 تا 531 میلادی).از این زمان سپاه رومیان برخلاف میل مردم لازیستان در این کشور ماندگار گشت.این موضوع سبب رنجش لازیها گردیده،بویژه آن که پطرس فرماندهء سپاه رومیان که خود را از چاکری به فرماندهی رسانیده بود،با مردم لازیستان رفتاری خشن داشت.چندی بعد قیصر ژوستینین مردی به نام بوحنا را به فرماندهی سپاه لازیستان برگماشت.یوحنا مردی فرومایه بود که به گفتهء پرکپ«تنها به این دلیل ترقی کرده بود که بزرگترین رزل روی زمین بشمار میرفت.»این مرد روش حکومت رومیان را به لازیها تحمیل کرد و ژوستینین را واداشت تا در لازیستان شهری ساحلی به نام پترا بسازد و پس از آن خود در این شهر نشته و از آنجا به چپاول مردم لازیستان سرگرم شد.از این زمان دیگر بازرگانان اجازه نداشتند به لازیستان نمک و کالاهای دیگری وارد و از آنجا چیزی صادر کنند.بلکه یوحنا در شهر پترا بازرگانی را دربست زیر انحصار خود درآورد و همه چیز را از لازیها او خود میخرید و کالای مورد نیاز آنها را خود به آنها میفروخت.و آن هم نه بر طبق رسم معمول تجارت،بلکه به شیوهای که مورد پسند او بود.
در لازیستان وضع بر این روال بود تا در ایران حکومت به خسرو رسید.لازیها که حضور سپاه رومیان و رفتار یوحنا برایشان تحملناپذیر شده بود،بر آن شدند پنهانی فرستادگانی نزد خسرو بفرستند و از خسرو به قید سوگند قول بگیرند که مردم لازیستان را هرگز به دست رومیان نسپارد و اگر ضروری باشد حتی به سرزمین آنها سپاه بفرستد. فرستادگان لازی به ایران میآیند و به حضور خسرو میرسند و با گفتاری بلیغ که پرکپ نقل کرده از ستم رومیان شکایت میکنند و عدل و احساس ایرانیان را میستایند و از خسرو برای راندن رومیان کمک میطلبند.در پایان برای خسرو شرح میدهند که تصرف لازیستان چه سودهایی برای ایرانیان دربردارد:«ایرانیان پادشاهی کهنی را به سرزمین خود منضم خواهند کرد،مقام رهبری آنها بالاتر خواهد رفت و از سرزمین ما به دریای روم راه پیدا میکنند.و تو،شاها،با راه یافتن به دریای روم تنها به ساختن کشتی نیازمندی تا راه تو تا کاخ بیزانس بآسانی گشوده گردد…»[5]
چون گذشتن از راههای صعب العبور و کوهستانی و پر جنگل لازیستان بدون راهنما، برای سپاه ایران کار آسانی نبود،قرار میگذارند که فرستادگان لازی خود راهنمایی سپاه ایران را بعهده بگیرند.برای آن که رومیان از قصد خسرو مطلع نگردند،خسرو حملهء هونها را به ابیری بهانه قرار میدهد و با سپاه روانه میگردد.اکنون رشتهء سخن را به دست پرکپ میدهیم:
پس از آن که خسرو سپاه ایران از ایبری گذشتند و با راهنمایی فرستادگان لازی به مرز لازیستان رسیدند،بی آن که با مقاوتی روبرو گردند،درختان بلند و انبوهی را که دامنهء کوهسار را پوشانیده و راه سپاه را به درون کشور بسته بود،انداختند و با تنهء درختان ناهمواریهای راه را پوشاندند و بدین وسیله راهی بس آسان برای عبور ایجاد کردند.وقتی در مرکز لازیستان به جایی که بنابر گزارش شاعران،محل افسانهء Medea و Jason است[6]رسیدند،شاه لازیستان به نام گوباز( Gubazes )پذیره آمد و خسرو پسر قباد را خداوند خود شمرد و خود کاخ شاهی و سراسر سرزمین لازیستان را زیر حمایت او درآورد.
پترا یک شهر ساحلی است در کلخیس[7]واقع در کنارهء دریای سیاه.این محل در قدیم فاقد اهمیت بود تا آن که در زمان قیصر ژوستینین با ساختن بارو و بناهای دیگر به شهری محکم و در عین حال زیبا تبدیل شد.اکنون،چنان که به خسرو گزارش دادند، در این شهر سپاه رومیان در زیر فرماندهی یوحنا متمرکز شده بود.ازاینرو خسرو سپاه ایران را به سرکردگی آنیابد( Aniabades )[8]فرستاد تا شهر را در یک یورش به تصرف درآورد.وقتی یوحنا از رسیدن سپاه خسرو خبردار گشت،فرمان داد که سربازان دیوار شهر را ترک نکنند و خود را از پشت سنگرها به دشمن نشان ندهند،بلکه تمام محافظان با اسلحهء خود در جایی نزدیکی دروازههای شهر بدون آن که کوچکترین صدایی از آنها برخیزد،بکمین نشینند.ایرانیان در این میان تا تنگ دیوار نزدیک شدند و چون از دشمن نه نشانی دیدند و نه صدایی شنیدند،گمان کردند که رومیان شهر را تخلیه کردهاند و شهر بیسکنه است.ازاینرو چون در بالای دیوار مدافعی به چشم ندیدند باز هم به باروی شهر نزدیکتر شدند تا نردبانها را برای صعود به دیوار گذارند.و نیز یک نفر را برای گزارش وضع پیش خسرو فرستادند.خسرو پس از شنیدن گزارش،بخش بزرگ سپاه خود را براه انداخت و فرمان هجوم متمرکز به سوی دیوار را صادر کرد.همچنین فرمان داد تا یکی از فرماندهان،دستگاه دیوارشکن را به دروازهء شهر نزدیک و آمادهء کار سازد.ولی در اثنائی که خسرو از بالای تپهای در نزدیکی شهر سرگرم تماشای این عملیات بود،ناگهان رومیان دروازههای را گشودند و خود را غفلة به دشمن زدند و تعداد زیادی را،بویژه آنهایی را که در کار آماده کردن دستگاه دیوارشکن بودند کشتند.بقیه با زحمت زیاد توانستند به اتفاق فرماندهان خود فرار کنند و جان خود را نجات دهند.خسرو از این واقعه چنان خشمگین شد که دستور داد آنیابد را که گذاشته بود تا مردی خردهفروش و غیرسپاهی چون یوحنا به او نیرنگ زند به دار بکشند.ولی بنا بر گزارش گروهی دیگر فرماندهء دستگاه دیوارشکن را به دار کشیدند و نه آنیابد را.
پس از این واقعه،خسرو خود با تمام سپاه حرکت کرد و خود را تا پای دیوار رسانید و پس از آن که سپاه در آنجا اردو زد،فرمان داد شهر را محاصره کردند.فردای آن روز خسرو دور تا دور دیوار را پیمود،ولی در این بازدید دیوار به نظرش چندان استوار نیامد و از اینرو تصمیم گرفت به شهر حمله کند.خسرو پس از آن تمام سپاه خود را به نزدیکی دیوار آورد،دست به عمل زد و فرمان داد سنگر دشمن را تیرباران کردند.رومیان هرچه از سلیح و مدافع داشتند برای دفاع خود بکار انداختند و ازاینرو ایرانیان با وجود تگرگ تیرهایشان،نخست به رومیان جز خسارت کوچکی وارد نیاوردند.بلکه بر عکس چون حریف از بالا میجنگید،خود تلفات زیادی دیدند.بعد از این واقعه-از آنجایی که پترا میبایست به دست ایرانیانبیفتد-[9]-تیری به گردن یوحنا خورد و او را از پای درآورد و این اتفاق باعث شد که رومیان در کار خود کند و دودل شدند.آن روز با رسیدن شب ایرانیان به اردوی خود برگشتندو روز دیگر تصمیم گرفتند به شیوهءزیر،نقبی به زیر دیوار بزنند:موقعیت شهر پترا طوری است که از یک سوی بخاطر دریا و از سوی دیگرش بخاطر صخرههای بلند و قائم نمیتوان به آن نزدیک شد.از بخش هموار زمین تنها در یک محل به شهر راه است و این راه نیز پهنایی ندارد.چون از چپ و راست آن پیوسته تختهسنگهای بزرگ از کوه فرو میریزند.ازاینرو نازندگان شهر به پیروی از این فکر عاقلانه که نباید دیوار شهر در این بخش آسان مورد حمله قرار گیرد،راه را از هردو طرف تا فراز صخره دیوار کشیدند و در هرطرف برجی بنا کردند.طرز ساختمان بناها نیز بشیوهء معمول نبود.یعنی بجای آن که بخش درونی بنا را فضای خالی تشکیل دهد،آن را تا ارتفاع زیادی بدون منفذ با سنگهای بزرگ بهم پیوسته پر کرده بودند تا در زیر ضربات دیوارشکنها و دیگر دستگاههای جنگی فرو نریزد.وضعیت دیوار شهر پترا بدینگونه بود.
ولی ایرانیان در خفا نقبی در زمین زدند و از زیر یکی از برجها سر درآوردند و مقدار زیادی از سنگهای زیر برج را بیرون کشیدند و بجای آن چوب گذاشتند و سپس چوبها را آتش زدند.آتش رفتهرفته اطراف را گرفت و استحکام سنگها را از میان برد و برج را از درون خود و چیزی نگذشت که برج ناگهان فرو ریخت.رومیان که در بالای برج ایستاده بودند،از این جریان تنها تا همین اندازه دستگیرشان شد که خود با برج سقوط نکردند،بلکه در واپسین لحظه توانستند به پشت دیوار شهر گریزند و جان خود را نجات دهند.اکنون دشمن دیگر میتوانست در سطحی همان به نبرد پردازد و شهر را بآسانی بتصرف خود درآورد.رومیان که از این بابت سخت بوحشت افتاده بودند،با ایرانیان وارد مذاکره شدند و پس از آن که خسرو با قید سوگند آنها را به جان و مال زنهار داد،خودو شهر را تسلیم ایرانیان کردند.بدین ترتیب خسرو شهر پترا را به تصرف خود درآورد و گنج بزرگ یوحنا را صاحب شد.ولی به اموال دیگران نه او خود دست زد و نه هیچ یک از ایرانیان.برعکس رومیان اجازه یافتند اموال خود را داشته باشند و حتی در سپاه ایران پذیرفته شدند.
(خسرو پس از فتح شهر،پاسدارانی در پترا میگذارد و خود با بقیهء سپاه به ایران برمیگردد.این واقعه مربوط به سال 541 است.پترا و لازیستان از این سال در دست ایرانیان میماند.تا آن که شاه لازیستان،گوباز،که در این میان دوباره چه بخاطر همکیشی با رومیان و چه بخاطر ادامهء تجارت با بیزانس به روم علاقهمند شده بود،اختلاف خود را با فرماندهء ایرانی فابریز( Phabrizus )[10]بهانه میکند و از رومیان برای دفع ایرانیان از لازیستان کمک میطلبد.در سال 549 سردار جوان رومی داگیستایوس ( Dagisthaius )با هشت هزار نفر شهر پترا را محاصره میکند):
داگیستایوس که هنوز مردی جوان بود و به هیچ وجه شایستگی رهبری جنگ با ایرانیان را نداشت،تصمیماتی گرفت که در خور وضعیت موجود نبود:با آن که حق این بود که بخش بزرگ سپاه را برای محافظت معبر[11]میفرستاد و یا حتی خود او رهبری آن را بعهده میگرفت،بجای آن،چنان گه گویی موضوع اصلا فاقد اهمیت است،تنی صد را برای گرفتن معبر گسی کرد و خود با تمام سپاهش به محاصرهء شهر پترا پرداخت،و آن هم بدون موفقیت،با آن که شماره دشمن بسیار اندک بود. با وجود آن که در آغاز شمار نگهبانان شهر دستکم به هزار و پانصد تن میرسید، ولی در اثر حملات رومیان و لازیها در مدت دراز محاصرهء شهر و پایداری دلیرانه که از خود نشان داده بودند،بسیاری از آنان جان سپردند و در نتیجه شمار آنها اکنون به گروه کوچکی کاهش یافته بود،
در اثنائی که ایرانیان در ناامیدی و شگفتی به سکوت میگذراندند،رومیان در یکی از بخشهای بار یک دیوار شهر نقبی زدند و در همان حال دیوار آن بخش فرو ریخت.ولی از سوء اتفاق در همان وقت بنایی در داخل شهر مجاور دیوار نیز پایین ریخت و درست قسمت شکاف دیوار را تماما پر کرد و در نتیجه برای محاصره شدگان همان جان پناه را دوباره برقرار کرد.ولی این اتفاق برای رومیان اهمیت چندانی نداشت.زیرا آنها خوب میدانستند که اکنون میبایست همان کار را در بخشی دیگر از دیوار تکرار کنند و شهر را بآسانی بتصرف خود درآورند.بنابراین رومیان حتی بیش از پیش به پیروزی خود امیدوار شدند.ازاینرو داگیستایوس با آن که این سوءاتفاق را برای قیصر گزارش داد، در عین حال چنان وانمود کرد که دیگر چیزی به زمان گرفتن هدیهء پیروزی از قیصر باقی نمانده است و حتی فراموش نکرد که یادآوری کند چه نشان افتخاری او و بردارش باید از قیصر بگیرند،چه دیگر چیزی به تصرف شهر پترا باقی نمانده است.و اما ایرانیان با آن که جز شمار اندکی از آنها برجا نمانده بود،برخلاف انتظار در برابر حملات سخت رومیان و تزانها[12]با موفقیت پایداری میکردند.بعد از آن که حملات رومیان به دیوار شهر بیاثر ماند،دوباره دست بکار زدن نقب دیگری شدند و این بار در کار خود چنان پیشرفت کردند که پیدا بود بزودی رابطهء پی دیوار با زمین بکلی بریده خواهد شد و دیوار در هوا معلق خواهد ماند و سپس بزودی فرو خواهد ریخت.اگر داگیستایوس تصمیم گرفته بود و به پای دیوار آتش افکنده بود،به گمان من شهر بودن شک به تصرف رومیان در آمده بود.ولی تمام حواس او متوجه هدایایی بود که از قیصر در ازای پیروزی خود انتظار داشت و در اثر تردید و اتلاف وقت دست به عمل نمیزد[13].در اردوی سپاه روم وضع بدین منوال میگذشت.از آن سو سردار ایرانی مرمرو( Mermeroses مهر مهرویه)[14]با تمام سپاه ایران از مرز ایبری گذشت و در حالی که رود فاسیس ( Phasis )[15]را در سمت راست خود گذاشته بود،به راه خود ادامه داد.و برای آن که در لازیستان به مانعی برخورد نکند،از راهی که از این سرزمین میگذشت نرفت، چه قصد او فقط رسیدن به شهر پترا و نجات پاسداران ایرانی آن بود.
در این میان بخش مهمی از دیوار شهر فرو ریخته بود،ولی سردار ایرانی مهرویه از جریاناتی که در پترا میگذشت بیاطلاع بود.از اردوی رومیان پنجاه تن داوطلب خود را از رخنهء دیوار به درون شهر انداختند و پیروزی قیصر ژوستینین را بآواز اعلام کردند.
سرکردهء آنها جوانی ارمنی نژاد بود به نام یوحنا پسر توماس با لقب .Guzes پدر او توماس به فرمان قیصر در آن نواحی قلاع بسیاری ساخته بود و فرماندهی سپاه آنجا را نیز خود بعهده داشت و در نظر قیصر مردی کاردان بشمار میرفت.و اما یوحنا پس از ورود به شهر در اثر زد و خورد با ایرانیان مجروح شد و چون از رومیان کسی به کمک او نیامد،با افراد خود دوباره به اردوگاه برگشت.فرمانده ایرانی پترا به نام Mirrhanes (مهران)[16]پس از آن که به ایرانیان فرمان داد در نگهبانی شهر دمی را غافل ننشینند،خود پیش فرماندهء رومیان داگیستایوس رفت و او را با جملات تملقآمیز و توضیحات گمراهکننده فریفت و چنین وانمود کرد که شهر را بزودی تسلیم خواهد کرد و بدین وسیله مانع از آن شد که سپاه رومیان فورا به داخل شهر بزیزند.از آن طرف مهرویه با سپاهش به معبر رسید و سربازان رومی که با تنی صد از تنگه نگهبانی میکردند به مقابلهء او شتافتند و با مقاومت زیادی که از خود نشان دادند کوشش کردند تا سپاه مهرویه را مجبور به عقبنشینی کنند.ولی ایرانیان عقب ننشستند و هرکس از آنان که به خاک میافتاد رزمندهای دیگر جای او را میگرفت و با تمام نیرو برای گذشتن از تنگه کوشش میکردند.در این نبرد بیش از هزار تن از ایرانیان جان سپردند تا سرانجام نگهبانان رومی در زیر فشار حملات ایرانیان عقب نشستند و برای نجات خود به قلهء کوه فرار کردند.بمجرد این که خبر عبور ایرانیان از معبر به گوش داگیستایوس رسید،بدون آن که دستوری برای سپاه خود صادر کند،محاصرهء شهر را رها نمود و بسوی فاسیس حرکت کرد و در اثر این کار سربازان رومی با گذاشتن دار و ندار خود در اردوگاه بدنبال او روانه شدند.ایرانیان که این واقعه را دیدند،درهای شهر را گشودند و به سپاهیان رومی حملهور شدند.و برای چپاول اردوی رومیان حتی تا نزدیکی چادرها پیش رفتند.ولی تزانها که داگیستایوس نپیوسته بودند،به کمک رومیان شتافتند و دشمن را بدون زحمت متواری کردند و بسیاری از آنان را کشتند.پس از آن که ایرانیان دوباره به داخل شهر عقب نشتند،تزانها به نوبهء خود اردوگاه رومیان را چپاول کردند و سپس بسوی ریزایون[17]روانه شدند و از آنجا به آتن[18]رفتند و از راه سرزمین تراپزونت[19]به خانهء خود برگشتند.
نه روز پس از عقبنشینی رومیان،وقتی سردار ایرنی مهرویه با سپاه خود وارد شهر پترا شد،دید که از پاسداران شهر تنها سیصد تن زخمی و صد و پنجاه تن تندرست باقی ماندهاند.بقیه همه جان سپردهبودند.ولی بازماندگان نعش مردگان را از دیوار شهر به پایین نینداخته بودند.بلکه بوی شدید و خفهکنندهء عفونت را تحمل کرده بودند تا دشمن پی نبرد که اکثریت آنها جان سپردهاند و در نتیجه در حملهء به شهر جرأت بیشتری گیرد. با دیدن این وضع دهان مهرویه پر از جملات طعنهآمیز بود و میگفت:بحال دولت روم یابد گریست،بل شیون کرد،که نیروی او تا آن حد ضعیف شده است که به هیچگونهای نتوانست بر صد و پنجاه تن ایرانی که از حفاظ هیچ گونه استحکاماتی برخوردار نبودند پیروز گردد.
مهرویه با سرعت تمام به تعمیز خرابی دیوار شهر پرداخت.ولی چون گچ و هیچگونه مصالح دیگری در اختیار نداشت،دست به تدبیر زیر زد:فرمان داد تا کیسههای کتانی را که سربازان ایرانی آذوقهء خود را در آن گذاشته و به کلخیس آورده بودند،از شن پر کنند و بجای سنگ بر روی یکدیگر بچینند و بدین ترتیب بدلی برای دیوار بوجود آورد. همچنین سه هزار تن از بهترین سربازان خود را در محل باقی گذاشت،ولی برای آنها برای مدت زیادی آذوقه نگذاشت[20]،بلکه فرمان داد که به مرمت دیوار شهر بپردازند و سپس خود با بقیهء سپاه مراجعت کرد.
(یک سال بعد در سال 550 سپاه روم به فرماندهی باس( Bessas )شهر پترا را دوباره محاصره میکند):
بساس با تمام ارتش روم شهر پترا را محاصره کرد و رومیان در همان نقطهای که قبلا داگیستایوس نقب زده بود و دیوار فرو ریخته بود،شروع به زدن نقب کردند.چرا بساس دستور داد در همان نقطه نقب بزنند،علتش این بود:سازندگان شهر بخش اعظم پی دیوار را بر روی صخره کار گذاشته بودند،ولی در بعضی قسمتها نیز پی فقط بر زمین سست قرار گرفته بود.در قسمت غربی شهر یک تکه دیوار کم عرض بود که پی دو طرف آن را بر روی سنگ سخت کار گذاشته بودند و ازاینرو کندن آن امکان نداشت. و اکنون بساس نیز همین محل را برای نقب انتخاب کرد،ولی وضعیت طبیعی محل اجازهء گسترش نقب را نمیداد.وقتی ایرانیان پس از بازگشت داگیستایوس شروع به مرمت دیوار فرو ریخته کردند،دیوار را به همان روش نخستین نساختند،بلکه در ساختمان آن روش دیگری اتخاذ نمودند:آنها بخش میانی و خالی دیوار را با شن و ریگ انباشتند و روی آن را با تیر چوبهای ضخیم پوشاندند و سپس سطح آن را کاملا صاف و هموار نمودند و از آن بجای پی دیوار استفاده کردند و دیوار را با خبرگی بر روی آن بنا نمودند.ولی رومیان از این جریان بیاطلاع بودند و تصور میکردند که میتوانند زیر پی دیوار نقب بزنند.پس از آن که رومیان مقدار زیادی از زمین را کندند،تکان محکمی در دیوار بوجود نیامد و فقط قسمتی از دیوار ناگهان فرو ریخت.منتها نه بجلو و نه به عقب،بلکه بطور عمودی به محل میانی و خالی دیوار ریخت و در نتیجه فقط کمی از طول دیوار کاسته شد،ولی با وجود این برای رومیان قابل عبور نبود.چون ایرانیان پس از رسیدن سپاه مهرویه،روی دیوار قدیم را باز چیده و آن را سخت بالا برده بودند.پس از این واقعه رومیان حیران مانده بودند و نمیدانستند چه کنند.چون اکنون از یک سو پس از آن که اولین اقدام آنها برای زدن نقب بینتیجه مانده بود،دیگر نمیتوانستند دوباره نقب بزنند و از سوی دیگر چون حملهء به دیوار میبایست در زمینی سر بالا صورت میگرفت،ازاینرو استفاده از قوچ[21]نیز امکان نداشت،چون این دستگاه را فقط در زمین صاف و هموار میتوان بکار انداخت[22].
اتفاقا در این موقع در سپاه رومیان تنی چند از قوم سابیرها حضور داشتند.سابیرها قومی از هونها هستند که در قفقاز زندگی میکنند،که گرچه تعداد آنها زیادست، ولی به قبایل متعدد و کوچک پراکنده شدهاند.رؤسای این قبایل از قدیم بعضی دوست قیصر روم و بعضی طرفدار شاه ایران بودهاند.رؤسای این قبایل از قدیم بعضی دوست قیصر روم و بعضی طرفدار شاه ایران بودهاند.قیصر و شاه هردو از قدیم به این قبایل مقداری طلا میپرداختند،منتها نه سالیانه،بلکه هروقت ضرورت ایجاب میکرد[23].در آن زمان قیصر ژوستینین از دوستان سابیری خود کمک نظامی خواسته بود و شخصی را فرستاده بود تا وجه مقرر را به آنها بپردازد.ولی چون راه در دست دشمن بود و فرستادهء قیصر،آن هم با حمل طلا،نمیتوانست بیخطر خود را به سابیرها برساند،ازاینرو ترجیح داده بود که نزد بساس که در کار محاصرهء شهر پترا بود بیاید تا از آنجا کسی برود و به سابیرها اطلاع بدهد که بیایند و پول خود را تحویل بگیرند.سایبرها از میان رؤسای قبایل خود سه نفر را انتخاب کرده و بهمراهی تنی چند با لازیستان فرستاده بودند و اینها پس از ورود به لازیستان در محاصرهء پترا شرکت کردند.سابیرها وقتی دیدند که رومیان بکلی امید را از دست داده و دیگر راه و چارهای برای تصرف پترا نمیدانند،دستگاهی درست کردند که نظیر آن از بدو خلقت انسان نه به عقل رومی و نه به عقل ایرانی رسیده بود،با آن که در هردو کشور همیشه تعدادی زیادی اهل صناعت بوده و هنوز هم هست. بسیار پیش آمده است که هردو دولت هنگام حمله به استحکامات و محلهای صعب العبور به یک چنین دستگاهی نیاز داشتهاند،ولی هیچ یک از آنها به چنین فکری نیفتاده بود. این خاص طبیعت آدمی است که با گذشت زمان دائما کشفیات تازهای میآفریند.
سابیرها دست به ساختن یک بز حمله(دیوار شکن) زدند که با صورت معمولی آن کاملا فرق داشت.آنها برای ساختن دستگاه دیوار شکن از تیر چوبهای عمودی و مورّب استفاده نکردند،بلکه بجای آن تعدادی ترکهء کلفت را بهم بستند و تمام دستگاه را با چرم پوشاندند،بطوری که معمول است فقط چوبهای با سر آهنین را به زنجیر متحرک بستند تا بوسیلهء آن بدون وقفه به دیوار ضربه وارد سازند.دستگاه را چنان سبک ساختند که دیگر ضروری نبود که بوسیلهء سرنشینان داخل آن با فشار به جلو و عقب رانده شود.بلکه چهل مردی که مأمور هدایت دستگاه بودند،از همان داخل دستگاه را بدون زحمت بر روی شانههای خود به جلو و عقب حمل کنند…پس از ساخته شدن چند دستگاه،سپس حداقل چهل مرد کارآزمودهء رومی زیر هریک از دستگاهها قرار گرفتند و آنها را حتی الامکان به دیوار نزدیک کردند.در چپ و راست دستگاهها سربازان رومی،تنها در زیر جوشن و سرها در زیر کلاه خود،قلاب به دست قرار گرفتند تا بمجرد آن که ضربههای دیوارشکن قطعات دیوار را از جای خود جنباند،آنها با قلابها تکههای شل شدهء دیوار را پایین بکشند.رومیان دست بکار زدند و پس از مدتی دیوار در اثر ضربههای متوالی چنان بلرزه افتاد که اکنون سربازان میتوانستند با قلابهای خود قطعات دیوار را از جا بکنند و دیگر تا تصرف شهر چیز زیادی باقی نمانده بود.ولی ایرانیان به فکر دیگری افتادند:آنها یک برج چوبی را که از قبل آماده کرده بودند روی دیوار شهر کار گذاشتند و بهترین مبارزان خود را پوشیده به جوشن و کلاهخودهای آهنین به داخل آن فرستادند. این مردان ظرفهایی را از گوگرد و قیر و مادهء دیگری که ایرانیان نپته( Nephtha ، نفت)و یونیان MedeiaoI مینامند انباشتند و پس از آتش زدن آن،ظرفها را بر روی دستگاهای دیوارشکن سرازیر کردند و چیزی نمانده بود که دستگاههای تماما بسوزد.ولی سربازانی که در کنار دیوارشکنها ایستاده بودند با قلابهای خود مواد آتشینی را که از بالا فرود میآمد بدون وقفه از روی دستگاهها پایین میریختند،ولی بیم داشتند که این کار را نتوانند برای مدت زیادی ادامه دهند.چون آتش با هرچیز که تماس میگرفت اگر کوچکترین وقفهای در دور کردن آن میشد،فورا آن را شعلهور میساخت.جریان بر این منوال میگذشت.
بساس که خود سلی پوشیده بود و تمام سپاه را آمادهء حمله ساخته بود،فرمان داد که نردبانهای بسیار زیادی را به دیوار شکسته نزدیک کنند.او که تاکنون با تشویق
سربازان خود به نبرد،تغییری در وضعیت موجود بود،اکنون بجای ادامهء تشویق وارد عمل شد.بساس با آن که سال او از هفتاد میگذشت و دیری بود که دیگر اوج عمر را پشت سر گذارده بود،پیشاپیش همه از نردبان بالا رفت.و اکنون میان رومیان و ایرانیان نبردی درگرفت و نمایشی از دلاوری بوقوع پیوست که گمان میکنم نظیر آن در این زمان در هیچجای دیگر اتفاق نیفتاده بود.تعداد ایرانیان دو هزار و سیصد تن بود،در حالی که رومیان در حدود شش هزار نفر بودند.از هردو دسته هرکس در این نبرد اگر جان نسپرد، مجروح شد و فقط تعداد کمی پوست خود را سالم از معرکه بدر بردند.در حالی که رومیان با همهء نیروی خود کوشش میکردند خود را به بالای دیوار برسانند،ایرانیان با تمام توان،رومیان را به عقب میراندند و ناچار هردو طرف تعداد زیادی تلفات دادند. چیزی نمانده بود که ایرانیان خطر را بکلی دفع کنند.چون بر فراز نردبانها نبرد سختی درگرفت و بسیاری از رومیان به دست ایرانیان که بالاتر از آنها قرار گرفته بودند کشته شدند و همجچنین خود بساس نیز به زمین سقوط کرد و در جای خود بیحرکت ماند. ناگهان از هردو طرف جبهه فریاد عظیمی برخاست.ایرانیان از هرسو بطرف بساس هجوم آوردند و محافظان باس با شتاب دور او را حلقه زدند و غرق در کلاه خود و جوشن، برای دفع حملات بالای دیوار سپرهای خود را نیز بر سر کشیدند و بدین ترتیب طلاق پناهی بر روی بساس بوجود آوردند و بدین وسیله هم فرماندهء خود را پنهان کردند و هم تیرهای دشمن را دفع نمودند.صدای جرنگ تیرها که بدون وقفه میرسید و بر سپرها و سلیحهای دیگر میخورد و درهم میشکست،وحشتانگیز بود.همه کس فریاد میکشید و به نفس افتاده بود و تا آخرین توان خود میزد.رومیان برای نجات فرماندهء خود همه یکی شدند و بدون وقفه دیوار را بزیر تیز گرفتند تا بالاخره موفق شدند دشمن را به عقب برانند. ولی باس در زیر سلیح سنگین خود نمیتوانست از جای خود برخیزد.بعلاوه بخاطر تنومندی و بسیار سالی کند و سنگین بود.ولی او با وجود بزرگی خطر خود را نباخت و اندیشید که چگونه خود و مطلب رومیان را نجات دهد.به محافظان خود فرمان داد که پاهای او را گرفته بکشند و او را حتیالمقدور از دیوار دور کنند.و محافظان خود فرمان داد که و در حالی که گروهی بساس را میکشیدند،بقیه همراه او عقب مینشستند و در این کار سپرها را بر سر خود کشیده بودند و فقط تا همان اندازه که دیگران بساس را روی زمین میکشیدند آنها هم به عقب میرفتند تا بساس از پناه سپرها بیرون نیفتد و تیر دشمن بدو اصابت نکند.بساس بمحض آن که خود را در امان دید از جای برخاست و در خالی که سربازان رومی را تشویق میکرد بسوی دیدار دوید تا دوباره از نردبان بالا رود.رومیان همگی در پش او روانه شدند و در برابر دشمن دلاوریها کردند.این جریان ایرانیان را چنان بوحشت انداخت که از دشمن برای تخلیهء شهر زمان خواستند. ولی بساس حدس زد که ایرانیان قصد نیرنگ دارند و میخواهند از فرصت استفاده کرده دیوار را دوباره مستحکم سازند.ازاینرو پشنهاد ایرانیان را در قطع جنگ رد کرد،ولی پیشنهاد کرد که در حین ادامهء جنگ نمایندگان دو طرف در گوشهء دیگر دیوار بنشینند و مذاکره کنند.ایرانیان این پیشنهاد را رد کردند و نبرد با شدت و هیاهویی بزرگ از نو آغاز شد.در اثنائی که نبرد،گاه بسود این جبهه و گاه بسود آن جبهه ادامه داشت، ناگهان دیوار در همان بخشی که رومیان قبلا نقب زده بودند،فرو ریخت.اکنون از هر دو جبهه جمع کثیری بسوی رخنهء دیوار دویدند.رومیان با آن که به دو دسته تقسیم شده بودند از نظر تعداد بر حریف خود سخت میچربیدند و در نتیجه یا حملات و تیرباران شدیدتری دشمن را سخت زیر فشار قرار دادند.در مقابل ایرانیان خود را از دو سو در فشار شدیدتری دشمن را سخت زیر فشار قرار دادند.در مقابل ایرانیان خود را از دو سو در فشار میدیدند و ازاینرو نمیتوانستند مقاومت خود را بدون کاست ادامه دهند و قلّت نفرات آنها که میبایست خود را بدو بخش تقسیم میکردند،بخوبی چشمگیر شده بود.در اثنائی که هردو جبهه بدین ترتیب با یکدیگر در کشمکش بودند و نه ایرانیان میتوانستند دشمن مهاجم را به عقب رانند و نه رومیان میتوانستند خود را با زور به درون شهر افکنند،یک جوان ارمنی به نام یوهان پس توماس به اتفاق تنی چند از همراهان ارمنی خود یکی از مدافعان ایرانی را که گویا دلاوری با نام بود از پای درآورد و بدین ترتیب راه ورود رومیان به دروازهء شهر گشوده گشت.
ایرانیانی که در بالای برج چوبین قرار گرفته بودند بر تعداد پرتاب مواد آتشین افزودند تا دستگاههای دیوارشکن و سرنشینان و محافظان آنها را طعمهء آتش کنند.ولی ناگهان طوفانی شدید از سمت جنوب برخاست و به دست باد در جایی از برج در تختهای آتش افتاد.ایرانیانی که در بالای برج بودند متوجه این واقعه نشدند.زیرا کوشش شدید، پریشانی،ترس و اضطراب،تمام حواس آنها را گرفته بود و نمیگذاشت ضرورت حال را دریابند.آتش رفتهرفته شعلهور شد و نفت و مواد دیگر به افزایش شعله کمک کرد و سرانجام آتش تمام برج و ایرانیانی را که بر فراز آن قرار گرفته بودند بکام خود کشید و اجساد سوختهء ایرانیان به پایین سقوط کرد،تنی چند به پشت دیوار افتادند و تنی چند به جلوی دیوار در جایی که دستگاههای دیوارشکن و مأموران آن قرار گرفته بودند.نیروی مقاومت ایرانیان در هم شکست و عقب نشستند و رومیانی که در محل رخنهء دیوار میجنگیدند توانستند خود را داخل شهر کنند و شهر بتصرف رومیان درآمد.از ایرانیان تنی پانصد خود را به شهر افکندند و آنجا را تصرف کردند.بقیه جز آنهایی که جان سپرده بودند به اسارت رومیان افتادند،جمعا تقریبا هفتصد و سی نفر.از میان این گروه فقط هیجده نفر آسیب ندیده بودند.بقیه همه مجروح بودند.همچنین از سپاه رومیان بسی مردان دلاور به خاک افتادند.یوهان پس توماس نیز پس از آن که در نبرد با دشمن دلاوریهای فراوان از خود نشان داد،هنگام ورود به شهر در اثر اصابت سنگی که یکی از ایرانیان بر سر او پرتاپ کرد جان سپرد.
فردای آن روز رومیان به ایرانیانی که دژ شهر را گرفته بودند پیشنهادی فرستادند.
رومیان به ایرانیان قول دادند که آنها را مورد تلطف قرار دهند و حاضر شدند قول خود را به سوگند تحکیم کنند،به این امید که ایرانیان خود را تسلیم خواهند کرد.ولی ایرانیان پیشنهاد آنها را رد کردند و با آن که میدانستند که حملهء دشمن را مدت زیادی دفع نخواهند توانست،مصمم به پایداری شدند.معلوم بود که میخواهند دلیرانه جان سپاردند.
بساس سعی داشت که ایرانیان را از ادامهء مقاومت منصرف کند و آنها را به زنده ماندن علاقهمند سازد.ازاینرو یکی از سربازان رومی آنچه را که میخواست به ایرانیان بگوید،آموخت و او را فرمان داد که خود را حتیالمقدور به ایرانیان نزدیک کند و برایشان سخنانی پندمند بخواند.مرد سپاهی خود را به ایرانیان تنگ نزدیک ساخت و چنین گفت:
«ایرانیان ارجمند من!بر شما چه گذشته است که با زور دام بلا میجویید و با کوششی غیرمعقول به کاری مرگآور دست زدهاید و شرایط دلیری را بیاعتنا گذاردهاید؟چه،این دلیری نیست که کسی برای آن که در برابر پیروزگران سر خم نسازد،دست به دیوانگی زند و در برابر آنچه مقاومتناپذیرست ایستادگی نشان دهد. براستی که شمار ننگی نیست اگر این زمان سر به فرمان سرنوشت نهید و جان خود را از کف مدهید.زیرا در آنجا که تنگنای سخت،امید زیادی باقی نگذارد،دست زدن به کارهای ناآفرین نیز ننگ نیست و بلای بیعلاج،خود عذرخواه آن است.ازاینرو بر شماست که در برابر این بلای آشکار خود را به دامن یأس نیندازید و نیز جان خود را در راه مفاخرات باطل از دست ندهید.بلکه بهترست بیندیشید که مردگان دوباره زنده نمیگردند.ولی زندگان را اگر طالب مرگ باشند،فرصت کشتن خود همیشه هست.
اکنون آخرین تصمیم خویش را اتخاذ کنید و در این کار دقت کنید که تصمیم شما باید به ما امکان تغییر روش را بدهد،و به سود آن بنگرید.زیرا ما تأسف میخوریم از این که شما بر ضد ما میجنگید.و اگرچه شما مرگ را میجویید،ما آکنده تأثر از غرور جانسپاری شما،میخواهیم شما را چنان که آیین دیرین رومیان مسیحی است،مورد احسان خود قرار دهیم.شما را راهی جز این باقی نمانده است که تابعیت دولتی بهتر را برگزینید و ژوستینین را بجای خسرو به خدیوی خود بپذیرید.ما به میل آمادهایم که قول خود را به سوگند محکم کنیم.بنابراین آنجا که راه رهایی گشوده است،راه مرگ را نروید.زیرا بدون کوچکترین سودی با علاقه در خطر زیستن،نه کاری است با آفرین و دلیرانه،بلکه تنها تمایل به مردن است.راست مردان زمانی به بلای بد تن میدهند که از آن سودی مورد انتظار باشد.ازاینرو کسی مرگجویی را که در خطر آن امیدی نهفته نباشد،نمیستاید،بلکه هرآدمی اندیشهمند مرگ بیثمر را دیوانگی میشمارد و جان سپردن بیجا را بهانهای ناسزاوار برای ابراز تهور میداند.و نیز اندیشه کنید.که تسلیم خود براستی گناهی بشمار نمیآید.زیرا ای مردان،اگر خداوند قصد تباهی شما را داشت،شما را بدست کسانی نمیانداخت که مایل به نجات شما هستند.این است پیام ما به شما.و شما بیشک تصمیمی اتخاذ خواهید کرد شایسته شأن شماست.»
نصایح رومیان کم و بیش بر این گونه بود.ولی ایرانیان حتی حاضر به شنیدن آن نبودند و خد را پاک به کری زده بودند و چنین وانمود میکردند که گویی کلمهای از آن را نمیفهمند.رومیان ناچار به فرمان فرماندهء خود به پای دژ آتش افکندند،بدین امید که دشمن با دیدن آتش خود را تسلیم خواهد کرد.
شعلههای آتش فروزان گشت،ولی ایرانیان با آن که مرگ را رویاروی میدیدند، با آن که بر آنها آشکار شده بود که دمی دیگر از آنان جز خاکستری بر جای نخواهد ماند، با آن که دیگر هیچگونه امیدی نمانده بود،با آن که حتی نمیدانستند که دیگر کدام روزنهء نجات است که آنها را به ادامهء پایداری واداشته است،ولی باز حاضر نبودند خود را تسلیم دشمن کنند.
دیری نگذشت که ایرانیان در برابر چشمان حیرتزدهء رومیان با دژ یکجا در شعلههای آتش سوختند…
[1]. نک به:تاریخ بیهقی،بکوشش غنی و فیاض،تهران 1324،ص 179.
[2]. نک به:جنگهای روم و ایران،کتاب یکم،بخش 12،بند 10 بجلو؛کتاب دوم،بخش 15 و بخش 17 وبخش 29،بند 33 تا بخش 30؛جنگهای رومیان با گتها،کتاب چهارم،فصل 11،بند 11 تا بخش 12، بند 17.عنوان و یاداشتها از مترجم است.بخشهای بالا از ترجمهء آلمانی آثار پرکپ به فارسی برگردانده شده است. تکـ به.313-303.80-79. .S 1970 Perseriege.Griechisch.rd.OttoVen.Munchen : Prokop .429-423.323-317 .805-787. .s 1966 Munchen , Gotenkriege.Griechisch-deutsch.ed.OttoVen :.Prokop
[3]. لازیها در سرزمین لازیستان(لازیکه،نام باستانی آن کلخیس بوده است)واقع در باختر ایبری و در نزدیکی دریای سیاه در نواحی کنارهء Poti زندگی میکردند.
[4]. ایبری یا گرجستان امروزی در جنوب قفقاز واقع است.در این زمان دستههایی از ایرانیان در خاور ایبری در نواحی فرودین رود Kura استقرار یافته بودند.
[5]. اگر هم فرستادگان لازیها این سخنان را به خسرو گفته باشند،باز شکی نیست که راه یافتن به دریای سیاه یکی از برنامههای خسرو بوده که پس از اختلاف میان لازیها و رومیان موقع را برای اجرای برنامهء خود مناسب دیده بوده است.خسرو از 451 تا 553 تسلط خود را بر کرانهء دریای سیاه حفظ کرد.ولی سرانجام لازیها بخاطر همکیشی با رومیان دوباره به بیزانس پیوستند و ازاینرو حفظ این منطقه بدون پشتیبانی مردم آنجا برای خسروامکان نداشت. در تاریخ پرکپ آخرین ماجرای مربوط به پترا که به شکست ایرانیان منجر میگردد در سال 550 روی داده است. ولی بعد از آن نیز این نواحی هنوز دو سه سالی در دست ایرانیان باقی بوده است.چون بر طبق گزارش آگائیاس ولی بعد از آن نیز این نواحی هنوز دو سه سالی در دست ایرانیان باقی بوده است.چون بر طبق گزارش آگائیاس لازیستان در سال 553 از دست ایرانیان بیرون میرود و نخوارگان فرماندهء ایرانی مورد مجازات خسرو واقع میگردد.
[6]. منظور افسانهء یونانی پهلونان آرگو است که خلاصهء آن چنین است:پهلوانان یونانی در زیر رهبری Jason با کشتیی به نام Argo به سرزمینی کلخیس(رک ح 7)میروند تا پوست قوچ طلایی را به یونان آورند.شاه آن سرزمین به J قول میدهد که اگر پهلوان دو گاو آتشین دم را به خیش آهنین ببندد و همچنین دندانهای اژدهایی را که Kadmos کشته است از میان اره کند،در ازای این کارها شاه پوست قوچ طلایی را به او خواهد داد.دختر پادشاه به نام Medea طلسمی به. J میدهد تا پهلوان را از خطر گاوهای مصون نگهدارد و به او میگوید وقتی داندانهای اژدها را ارّه کند جنگجویانی از داخل داندانهای اژدها بیرون خواهند آمد و او باید با زدن سنگی به آنها،آنها را به جان یکدیگر بیندازد.با آن که: J همهء این کارها را موفقیت انجام میدهد،ولی باز پادشاه از دادن پوست قوچ طلایی تن میزند.دختر شاه هنگام شب اژدها را با افسونی خواب میکند و. J پوست قوچ را میدزدد و به اتفاق. M با کشتی میگریزند.
[7]. کلخیس( Kolchis )سرزمینی در کنارهء خاوری دریای سیاه که بعدا لازیکه(لازیستان)نامیده شد.
[8]. صورت ایرانی این نام را آیین بد تعیین کردهاند.نک به:1895 IranischesNamenbuch.Marburg : F.justi 16. .S (1963 Hildesheim ) دربارهء نامهای مشابه آن نک به. AuszugeaussyrischenAktenpersischerMartyrer : G.Hoffmann .64. .S ( NendelnI.iechtenstein )1880 I.eipzig ضمنا نام اناهبذ نیز که بر طبق آثار الباقیه بیرونی(چاپ زخاو .Sachau ،لایپزیک 1923،ص 101)لقب شاهان گرگان بوده،به این نام نزدیک است.
[9]. این جمله و عبارات مشابه دیگر میرسانند که پرکپ به قسمت و سرنوشت اعتقاد داشته است.
[10]. تولد که در ترجمهء آلمانی بخش ساسانیان تاریخ طبری،نخست این نام را با وهرز ولی بعد با رامبرزین شاهنامه یکی دانسته است.نک به:. GeschichtederperserundAraberzurzeitderSasaniden : Th.noldeke .Nr.I 473.2. .Nr 223. .S (1973 Graz )1879 I.Eyden در هرحال این مرد در سال 553 نیز که سپاه ایران به سپهسالاری نخورگان به لازیستان حمله میکند(نک ح 5) در سپاه او مقام فرماندهی داشته است و گویا او همان کسی است که در سال 550 یا 551 شورش انوشزاد پسر خسرو را سرکوبی کرد(دربارهء انوشزاد نک به تولد که،همان کتاب،ص 467 بجلو.)ولی اگر این مرد همان وهز باشد، احتمالا همان کسی است که میان 562 تا 572(شاید در 570)از طرف خسرو مامور فتح یمن گردید.دربارهء وهرز از جمله نک به تاریخ الرسل و الملوک طبری(چاپ دخویه،ج 1،ص 948-988)؛اخبار الطوال دیتوری(چاپ قاهره، 1960،ص 64)؛تاریخ یعقوبی(بیروت 1960،ج 1،ص 165)؛تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء تالیف حمزهء اصفهانی(چاپ کاویانی برلین،ص 40-41)؛مروج الذهب و معادن الجوهر مسعودی(چاپ شارل پلا،ج 2، بیروت 1966،ص 202 بجلو)؛التنبیه و الاشراف مسعودی(چاپ عبد الله اسماعیل الصّاوی،بغداد 1938،ص 226، 240-241)؛کتاب الشعر و الشعراء ابن قتیبه(چاپ دخویه،لیدن 1902،ص 281)؛فتوح البلدان بلاذری(چاپ دخویه،لیدن 1866،ص 105)؛غرر السیر تعالبی(چاپ زتنبرگ،پاریس 1900،تهران 1963،ص 616 بجلو)؛ الکامل فی التاریخ ابن اثیر و تاریخ بلعمی و فارسنامهء ابن بلخی و دیگر و دیگر.به زبانهای اروپایی از جمله: نولد که،همان کتاب،ص 223،ح 2؛یوستی،همان کتاب(نک ح 8)ص 340،زیر: Wahric و دیگر کریستن سن در ایران در زمان ساسانیان و مارکوارت در ایرانشهر و جاهای دیگر.نک همچنین به گفتار نگارنده در سیمرغ 5، ص 18-19.
[11]. منظور دروازهء ایبری واقع در خاور Kasbek امروزی واقع در قفقاز میانی است.نویسندگان قدیم،همچنین پرکپ،گاه دروازهء ایبری را با دروازهء خزر،یعنی محلی میان تهران و سمنان که اسکندر مقدونی از آن گذشته بود، اشتباه میگرفتهاند.بستن تنگهء تنگ ایبری از یورش هونها هم به کشور روم و هم به ایران جلوگیری میکرد.
[12]. تزانها( Tzanoi )قومی بودند در قفقاز که میان ارض روم و باطرم امروزی سکنی داشتند.
[13]. پرکپ از این که سردار رومی با سپاه شش هزار تنی خود از عهدهء پاسداران ایرانی شهر برنیامده است سخت خشمگین است و در اینجا با زخم زبانهای خود او را به یاد انتقاد گرفته است.
[14]. این شخص یکی از سرداران مهم خسرو اول بوده و در جنگهای ایران و روم در جبههء لازیستان و ارمنستان نقش مهمی داشته است.
[15]. فاسیس همان رود ریون( Rion )امروزی است که در قفقاز سرچشمه گرفته و در شهر پتی( Poti )به دریای سیاه میریزد.
[16]. پرکپ در کتاب خود میگوید که مهران درجهء مهمی در فرماندهی است.ولی او (چنان که مترجم آلمانی کتاب توضیح داده است)مطلب را بد فهمیده است.این فرمانده شخصی بوده از خانوادهء مهران اشکانینژاد اهل ری که اعضای آن در طول حکومت ساسانیان دارای مقامات بزرگ در سپاه بودند و بهرام چوبین نیز یکی از اعضای همین خانواده بود که در زمان هرمزد و محتملا در اواخر حکومت خسرو اول فرماندهء سپاه اردبیل بود و بعدا فرماندهء کل سپاه ایران گردید و پس از پیروزی بر ترکان بر ضد هرمزد و پسرش پرویز قیام کرد.چون مقام فرماندهی موروثی بوده،لذا فرماندهء شهر پترا تحت لقب خانوادگیاش مهرا شهرت داشته و ازاینرو پرکپ گمان کرده است که مهران درجه و مقامی است در فرماندهی.دربارهء خانواده مهران نک به:تولد که،همان کتاب(نک ح 10)ص 139،ح 3.
[17]. ریزایون( Rhizaion )شهری است در لازیستان.
[18]. آتن( Athenai ).دهی در کرانهء خاوری دریای سیاه در نزدیکی لازیستان.
[19]. تراپزونت( Trapezunt ).شهری در کرانهء جنوبی دریای سیاه،طرابزون امروزی در ترکیه.
[20]. منظور این است که فرماندهء ایرانی آذوقهای که برای مدت زیادی پاسداران شهر کفاف باشد با خود نداشته است.چون نویسنده بعدا میگوید که فرماندهء ایرانی چون هرچه آذوقه با خود از ایبری آورده بوده در شهر پترا باقی گذارده بود،لذا هنگام بازگشت گرفتار تنگی آذوقه گردید.
[21]. منظور از قوچ دستگاهی است که برای شکستن دیوار حصارها بکار میبردهاند و آن را گویا به خاطر شکل آن«قوچ»و نیز«بز حمله»مینامیدهاند.در متن سریانی رمان اسکندر که از از متن پهلوی آن ترجمه شده است نیز شرح مختصری از این دستگاه آمده است: اسکندر به پیادگان فرمان داد کلهء قوچها را با شدت به دیوار بزنند تا رخنهای در دیوار بگشایند،-این کلهء قوچ یک ماشین جنگی است برای تسخیر شهرها و آن از یک تیر چوبی بزرگ تشکیل شده است که سر آن را آهن گرفتهاند و آنرا به شکل سر قوچ ساختهاند.مردان این دستگاه را از دور با قوّت هرچه تمامتر بحرکت درمیآورند و آن را با شدت به دیوار یا دروازه میکوبند،وبه هرجا بخورد آنرا در هم میکوبد.نک به: Archivfurdasstudiumderneueren .129. .S 901893 .SprachenundLitteraturen
[22]. پس قبلا خسرو در محاصرهء شهر چگونه از این دستگاهها استفاده کرده بود؟
[23]. سابیرها در شمال قفقاز سکنی داشتند و مانند بسیاری از اقوام کوچک دیگر که بازیچهء قدرتهای روم و ایران شده بودند،برای حفظ استقلال خود هرچند گاه با یکی از دو قدرت جهانی آن روز بر ضد دیگری اتحاد میکردند و این وضعیت سیاسی نامناسب غالبا را مجبور میکرد دودوزهبازی کنند.

