پیشینۀ بوف کور
ترجمۀ فاطمه شمس
من آثار داستانی هدایت را به چهار گروه عمده تقسیم کردهام: داستانهای ناسیونالیستی رمانتیک، طنزنامهها، داستانهای رئالیستی انتقادی و روانداستانها که پختهترین و مشهورترین اثر از گروه آخر بوف کوراست. اصطلاح روانداستان (psycho-fiction) را در مقالهای ساختم که در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ در Iranian Studies (مطالعات ایرانشناسی) منتشر شد.[1] این اصطلاح بعدها مورد توجه قرار گرفت و ناقدان ادبی دیگر هم اصطلاح انگلیسی و ترجمۀ فارسی آن را به کار بردند[2]. اصطلاح فوق را به این علت ساختم که اطلاق اصطلاح رمان و داستانهای روانشناختی به این دسته از آثار داستانی هدایت توصیفی ناقص و نادرست است. داستانهای روانشناختی به آثار داستانیای اطلاق میشود که نویسندگانشان آگاهانه داستان روانشناختی مینویسند و اساس این قبیل آثار معمولا مفاهیم شناختهشدۀ فرویدی و مقولات و مدلهای روانشناسانۀ دیگر است. سالها بعد فهمیدم که کارل گوستاو یونگ یک بار انتقادی را به این ژانر داستانی وارد کرده و نتیجه گرفته بود که چنین ژانری چندان الهامبخش نیست، زیرا به شکل خودآگاهانهای نظریههای روانشناسی را در داستان به کار میبرد. یونگ معتقد است که داستان روانشناختی فقط زمانی ارزشمند است که به صورت طبیعی و بدون اینکه نویسنده چنین قصدی داشته باشد، خلق شود. به نظر میرسد ژاک لاکان هم در بحثش در همین باب به یونگ نزدیک شده است، گرچه نامی از او نمیبرد. عجیب این که خود هدایت در نامهای سراپا نامربوط به این موضوع در ۱۹۳۷ از بمبئی به مجتبی مینوی در لندن نوشت: ”این موضوع تاریخی نیست، یک نوع fantasie تاریخی است که آن شخص به واسطه instinctdissimulation or simulation فرض کرده است و زندگی واقعی خودش را romancé کرده و به هیچ وجه تاریخی حقیقی نیست تقریباً رمان inconscient است.“[3]
زمانی که اصطلاح روانداستان را در ۱۹۷۷ وضع کردم، از هیچیک از این جزئیات آگاه نبودم، ولی ظاهراً این جزئیات بر نگاه پیشین من در این باب صحه میگذارند و آن اینکه گرچه این داستانها در بعضی وجوه بارزشان روانشناختیاند، ولی نمیتوان بر پایۀ فوت و فنها و ملزومات داستان روانشناختی آنها را توصیف کرد. به همین سبب، اصطلاحی مانند روانداستان لازم بود تا ویژگیهای مشترک این آثار را در بربگیرد و در عین حال، آنها را از سه دستۀ دیگر آثار هدایت متمایز کند.
روانداستانها گروه عمدهای از داستانهای هدایت را تشکیل میدهند، ولی این بدان معنا نیست که همۀ این آثار پیش از بوف کور خلق شدهاند؛ بعضی از آنها، مثل ”سگ ولگرد،“ قطعاً بعد از بوف کور نوشته شدهاند. آنچه به صورت تقریبی همۀ این آثار را زیر عنوان یک ژانر گرد هم میآورد، ابعاد و ویژگیهای مشترک آنهاست. حال و هوای این داستانها معمولاً سنگین است و بر خلاف داستانهای رئالیستی انتقادی هدایت و تا حد کمتری آثار طنز او، محتوای خالص داستانی این آثار، یعنی همان داستان محض، ساده و دامنۀ آنها محدود است. اغلب در این داستانها سخن گفتن از یک طرح به معنای واقعی کلمه دشوار است. روانداستانها معمولاً نمایشی تکنفرهاند که در پایان داستان، یک مرد، یک زن یا حتی یک سگ یا یک گربه میمیرد یا خودکشی میکند یا در تصادف کشته میشود یا گم میشود یا اینکه گیج و سرگردانوافسرده و پریشان و ناامید است.
این ویژگی ممکن است مثلاً در تضاد با رمانهای کافکا، مخصوصاً قصر یا حتی محاکمه باشد که در آنها، شخصیتهای دیگری جز خود ژوزف کا. هم حضور دارند. رمانهای کافکا حاوی حکایتهاییاند نظیر حکایت عالی ”جلوی قانون،“ قطعهای که تنها بخشی از محاکمه بود که کافکا با تمایزی شاخص در زمان حیاتش آن را منتشر کرد. در هر صورت، قسمت عمدۀ روانداستانهای هدایت برساختۀ درونیات راوی یا ضدقهرمان داستان، وسواسها و درماندگیهای او و خشم پنهان یا آشکار او در برابر پروردگاران زمین و آسمان یا خشم او در برابر آنهایی است که ”یک دهان بودند و یک مشت روده به دنبال آن آویخته که منتهی به آلت تناسلیشان“ میشد. اگر نه فقط بوف کور، بلکه ”سه قطره خون،“ ”زندهبهگور،“ ”عروسک پشتپرده،“ ”بنبست،“ ”آبجیخانم،“ یگانه روانداستانی که ضدقهرمان آن یک زن است که در نهایت خود را غرق میکند، ”داوود گوژپشت،“ ”مردی که نفسش را کشت،“ ”تاریکخانه“ و دیگر آثار هدایت را با دقت بخوانید، درخواهید یافت که به نحوی از انحا داستانهایی دربارۀ خشم، درماندگی و انزوا و بسیار فراتر از روایتهای داستانی دربارۀ زندگی و مرگ به شکل خاص یا عاماند. از این زاویه و نیز بسیاری ابعاد دیگر، تضاد میان روانداستانها و داستانهای رئالیستی انتقادی هدایت، مانند ”طلب آمرزش،“ ”علویهخانم،“ ”محلل،“ ”مردهخورها،“ ”حاجیمراد“ و داستانهایی از این دست تضادی چشمگیر است.[4] حتی زبان، قواعد دستوری و لحن داستانهای رئالیستی انتقادی بهتر و پاکیزهتر و به لحاظ تکنیکی صحیحترند. چنان که گویی نه فقط راویان و ضدقهرمانان روانداستان، بلکه خود نویسندهای که آنها را نوشته است هم عجله دارند که همۀ آن حرفها را از درون سینه در یک پیشنویس بریزند.
روانداستانها در این ویژگیها مشترکاند، اما نمیشود همۀ آن آثاری را که قبل از بوف کور نوشته و منتشر شدهاند پیشینههای این اثر توصیف کرد.[5] در این خصوص سطوح متفاوتی وجود دارد. در ”زندهبهگور،“ مرد منزوی کسی است که خودش را در افکار خفقانآور و افسردهکنندهاش دفن کرده است. در ”تاریکخانه،“ مرد گوشهگیر تقریباً همین وضعیت را دارد و اتاقی ساخته است که نماد آرامش و آگاهی طبیعی رحم مادرش است. در ”مردی که نفسش را کشت،“ صوفی تازهکار در تلاش برای رهایی از خود به ریاضتکشی روی میآورد و همۀ آنها در نهایت خودشان را میکشند. قرابت و نزدیکی این شخصیتها با شخصیت منزوی داستان بوف کور کاملاً آشکار است. این داستانها از بهترین روانداستانهای هدایتاند. داستانهای دیگری از این قبیل تا درجاتی و از برخی جهات مهماند و بوف کور را پیشبینی میکنند. اما دو روانداستان هدایت که بهدرستی میباید آنها را پیشینههای بوف کور خواند عبارتاند از ”عروسک پشت پرده“ و ”سه قطره خون.“
نخست باید گفت که اختلافی بنیادی از لحاظ تکنیک یا سبک بین بوف کور و ”سه قطره خون“ از یک سو و سایر داستانهای هدایت از سوی دیگر، از جمله دیگر روانداستانهای او، دیده میشود. اگر جمالزاده بنیادگذار داستان فارسی مدرن بود، هدایت پایهگذار داستان مدرنیستی فارسی بود.[6] این دو اثر، به لحاظ سبک مدرنیست بودند و از تکنیکهای گوناگونی شامل سمبولیسم فرانسوی و سورئالیسم در هنر و ادبیات مدرن، از بودلر و مالارمه گرفته تا آندره برتون و پل الوار و ماکس ارنست و سالوادور دالی و از اکسپرسیونیسم در سینمای معاصر اروپایی، مانند مطب دکتر کالیگاری (1920) تا پریشانگویی عامدانه و تکنیکهای همزمانی و فروپاشی زمان، فضا و اتفاقات بهره میگرفتند. بقیۀ روانداستانها از تکنیک رئالیسم انتقادی استفاده میکنند، ولی هنوز روانداستان به شمار میآیند و معمولاً دربارۀ افرادی از طبقۀ اجتماعی خود هدایتاند، برخلاف داستانهای رئالسیتی انتقادی او که منحصراً بر پایه زندگی مردم سنتی شهرنشین نوشته شدهاند.[7]
”عروسک پشت پرده،“ که در 1312ش/1933 منتشر شد، داستانی است که تقریباً طرح اولیۀ داستان بوف کور را آشکار میسازد. این داستان هم مثل بوف کور شامل دو بخش گذشته و حال است، جز اینکه بر خلاف بوف کور، در ”عروسک پشت پرده“ بخش زمان گذشته اول میآید و زمان حال بعد از آن. داستان دربارۀ عشق عجیب یک جوان مالیخولیایی به یک عروسک یا مجسمۀ بیجان ولی بینقص است که قابل مقایسه با شخصیت زن اثیری در بوف کور است و نفرت او از دخترعمویی که بدیل انسانوار اما ناکامل آن عروسک است قابل مقایسه با شخصیت دخترعمۀ لکاته در داستان بوف کور است.
مهرداد دانشجویی ایرانی و ساکن شهرستانی در فرانسه است. قبل از سفرش به فرانسه، در میان خانواده و خویشاوندانش به پسری بینهایت خجالتی و معصوم شناخته میشد. ”به محض اینکه کلمه ’زن‘ به میان میآمد، او از خجالت سرخ میشد. “حالا در فرانسه هم شخصیتش دقیقاً همان است، غیر از اینکه باید با محیطی کاملا بیگانه هم کنار بیاید:
شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند . . . چون او بچهننه، ترسو، غمناک و افسرده بار آمده بود، و تا کنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزارسال پیش انباشته بودند و بعد هم . . . دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند.[8]
مهرداد یک روز در تعطیلاتش لباس شیک میپوشد و همۀ پساندازش را در جیبش میگذارد تا برای اولین بار در زندگیاش به کافه و سالنهای رقص و کازینو برود. در مسیرش به سمت مرکز شهر، در ویترین مغازهای، یک مجسمه، مدل یا عروسک میبیند:
این مجسمه نبود، یک زن، نه بهتر از یک زن، یک فرشته بود که به او لبخند میزد. آن چشمهای کبود تیره، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند، اندام باریک ظریف و متناسب، همۀ آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبایی او بود. به اضافۀ اینکه این دختر با او حرف نمیزد، مجبور نبود با او به حیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند . . . یا حسادت بورزد. همیشه خاموش، همیشه به یک حالت قشنگ، منتهای فکر و آمال او را مجسم میکرد.
و بیشتر:
ولی از همۀ اینها مهمتر این بود که حرف نمیزد، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید . . . او از این زن خجالت هم نمیکشید، چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رودربایستی هم نداشت و او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند.
وباز هم بیشتر:
نه. هیچ کدام از زنهایی که تاکنون دیده بود به پای این مجسمه نمیرسیدند، آیا ممکن بود به پای آن برسند؟ لبخند و حالت چشم او به طرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیرطبیعی به نظر او جان داده بود. و چیزیکه بیشتر باعث تعجب او شد این بود که صورت آن روی هم رفته بیشباهت به حالتهای مخصوص صورت (دخترعمو- نامزد) درخشنده نبود . . . فقط درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود، در صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی میکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برمیانگیخت.[9]
بنابراین، شباهت میان مجسمه در این داستان و زن اثیری در بوف کور درخور توجه است: یک زن، نه بهتر از یک زن، یک فرشته. لبخند و حالت چشم او به طرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیرطبیعی به نظر او جان داده بود. این دختر با او حرف نمیزد. تفاوت در این است که اینجا ما مجسمهای با روحی ماورای طبیعی داریم، در حالی که در بوف کور یک شبح وجود دارد، ”یک زن، نه یک فرشته،“ که با همۀ این اوصاف مثل مجسمه ساکت است و حرف نمیزند.
مهرداد مجسمه و لباس سبزی را که به تنش است به بهای گرانی میخرد و آن را به مدت پنج سال در اتاقش تا پایان درسش نگه میدارد. او بعد از آن به کشورش برمیگردد، ”با سه چمدان که یکی از آنها به طرز غیرمعمولی بزرگ و شبیه تابوت است،“[10] شبیه تابوتی که راوی داستان بوف کور بدن مثلهشدۀ زن اثیری را در آن میگذارد. مهرداد نامزدی طولانیمدت با دخترعمویش را به هم میزند و اعلام میکند که هیچوقت ازدواج نخواهد نکرد و عروسک را در درگاه اتاقش پشت پرده پنهان میکند. ”هر شب چند گیلاس مینوشید و برای مدتی طولانی به مجسمه خیره میشد. گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد به سمت عروسک میرفت، لمسش میکرد، سینههایش را نوازش میکرد و حتی آن را میبوسید. همۀ زندگی عشقی او به همین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر عشق و شهوت و آرزو بود.”[11]
با گذشت زمان، اهالی خانه راز او را کشف میکنند و دخترعمویش سر و لباس و ظاهرش را تغییر میدهد تا شبیه عروسک به نظر برسد. مهرداد متوجه این کار او میشود و به همین خاطر همزمان هم دوستش دارد و هم از او متنفر میشود. بعد از چند وقت، و به دلایلی کاملاً نامعلوم، مهرداد ”تصمیم میگیرد بر آن خشم بگیرد و از شرش خلاص شود،“ ولی درست مانند بوف کور نگران این است که چنین کاری مجسمه را در مقابل ”چشمان آدمهای غریبه“ آشکار کند. بنابراین، تصمیم میگیرد که ”آن را با دستهای خودش بکشد، درست مثل وقتی که یک آدم زنده را میکشند.”[12]
در بوف کور، راوی یک چاقو میخرد ولی خیال استفاده از آن را ندارد. اما در پایان، دخترعمه – لکاته ظاهراً به صورت تصادفی با همان چاقو کشته میشود. در داستان ”عروسک پشت پرده“ هم مهرداد اسلحه میخرد، ولی برای کشتن مجسمه با آن درنگ میکند. یک روز عصر، وقتی به سمت عروسک میرود تا آن را لمس کند و ببوسد، از گرمای انسان زندهای که در بدن عروسک حس میکند بهشدت بهتزده میشود. با ترس و آشفتگی عقب میرود و خودش را روی صندلی میاندازد، در همین حال عروسک آرامآرام به سمت او قدم بر میدارد. او ناخودآگاه هفت تیر را بر میدارد و با هراس به سمت مجسمه شلیک میکند: ”ولی آن عروسک نبود، درخشنده بود که در حوض خون غلت میخورد.“ پس دخترعمو – نامزد در پایان داستان درست مثل دخترعمه – همسر در بوف کور به صورت اتفاقی میمیرد.
”سه قطره خون“ احتمالاً پختهترین روانداستان هدایت بعد از بوف کور است. این داستان هم به سبک مدرنیستی نوشته شده و فضایی سوررئالیستی دارد، به وفور از تکنیک عکسبرگردانی (mirror-imagery) استفاده میکند و دربارۀ موضوعی است که عمداً گنگ و مرموز است.
”سه قطره خون“ هم مثل بوف کور شامل دو بخش است، زندگی در حال و زندگی در گذشته، با این تفاوت که گذشته در این داستان ملموس و معاصر است، در حالی که در بوف کور، انتزاعی و باستانی است. بخش اول با راوی داستان، احمد، شروع میشود که با خودش و محیط اطرافش در یک دارالمجانین حرف میزند، جایی که بیش از یک سال است در آن سکونت دارد. او برای مدتی طولانی به خاطر صدای نالۀ هر شبۀ یک گربه یک شب آرام هم نداشته است. یکی از ساکنان دارالمجانین یک بار شکم خودش را با تیله شکسته پاره کرده بود، رودههایش را بیرون کشیده و شروع به بازی با آنها کرده بود. او قبل از اینکه دیوانه شود قصاب بود، درست مثل قصاب داستان بوف کور، که ”شکمها را پاره میکرد. “به باور احمد، سرپرست دارالمجانین، که تا اندازهای عکسبرگردان راوی (احمد) است، خودش دیوانه است. چون مدام در انتهای باغ بالا و پایین میرود و به پای درخت کاج خیره میشود . راوی اضافه میکند، ”من میدانم که آنجا پای درخت کاج، ’سه قطره خون‘ چکیده: دیروز بود دنبال یک گربه گلباقالی کرد. همین که حیوان از درخت کاج جلوی پنجرهاش بالا رفت به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این ’سه قطره خون‘ مال گربه است.”[13]
عباس، بیماری دیگر و عکسبرگردان دیگری از احمد است. ”خودش را پیغمبر و شاعر میداند،“ تارزن ماهری است و ظاهراً یگانه دلیل آوردن او به دارالمجانین این است که ابیات زیر را سروده است:
دریغا که بار دگر شام شد،
سراپای گیتی سیه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشی در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
ولیکن در آن گوشه در پای کاج،
چکیدهست بر خاک سه قطره خون[14]
بخش نخست داستان با این جملات احمد به پایان میرسد: ”دیروز بود در باغ قدم میزدیم. عباس همین شعر را میخواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او آمدند . . . من آنها را دیده بودم و میشناختم. دختر به من میخندید، پیدا بود که مرا دوست دارد . . . اما وقتی آن زن با دکتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.“[15]
در بخش دوم، احمد دربارۀ گذشته و قبل از اینکه او را به دارالمجانین بیاورند حرف میزند. او و بهترین دوستش، سیاوش، با دو خواهر که دخترعموهای سیاوش بودند، نامزد بودند. سیاوش عکسبرگردان احمد است و دو خواهر هم عکسبرگردان همدیگرند: نام یکی از آنها حتی ذکر نمیشود و در هیچ جای داستان هم اثری از او نیست.
سیاوش در خانۀ همجوار زندگی میکند. یک روز احمد صدای شلیک اسلحهای را در آن حوالی میشنود و با سیاوش که اخیرا از بیماری ناشناختهای رنج میبرد حرف میزند. سیاوش بدون اینکه حرفی بزند احمد را پای درخت کاج میبرد و سه قطره خون تازهای که پای آن ریخته است را به او نشان میدهد. او توضیح میدهد که خیلی به گربۀ مادهاش، نازی، نزدیک بوده است. نازی هم دوستداشتنی و هم مرموز بود و از آنهایی بود که ”اسرار زندگی خودش را فاش نمیکرد. “ ”نگاههای نازی از همه چیز پرمعنیتر بود وگاهی احساسات آدمی را نشان میداد . . . آن چشمهای سبز مرموز.”[16]
در فصل گربهمستان، نازی برای خودش جفتی پیدا کرد، ”یکی از آنها را که از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود: از آن گربههای دزد لاغر گرسنه و ولگرد که طرف توجه مادۀ خودشان هستند.“[17] سیاوش حسودی میکرد و عصبانی بود، گرچه احساسات واقعیاش را پنهان میکرد و تظاهر میکرد که سر و صدای ناشی از عشقبازی آنها او را از خواب انداخته است. بالاخره، کنترلش را از دست داد و به گربه نر شلیک کرد. نازی جسد جفتش را با خود برد، ولی سیاوش از آن روز به بعد صدای ناله گربه نر را میشنود. هر بار که صدای ناله گربه را میشنود به همان سمت شلیک میکند و هر بار سه قطره خون پای درخت کاج میریزد.
در این لحظه، دخترعموی سیاوش، رخساره، که نامزد احمد است به همراه مادرش وارد اتاق میشود. سیاوش از احمد میخواهد که به آنها بگوید که خودش خون پای درخت کاج را دیده است. احمد این کار را میکند و تارش را برمیدارد و آواز میخواند:
دریغا که بار دگر شام شد،
سراپای گیتی سیهفام شد،
. . .
ولیکن در آن گوشه در پای کاج،
چکیدهست بر خاک سه قطره خون.
رخساره او را دیوانه میخواند و همهشان بیرون میروند و او را در اتاق رها میکنند. احمد از پنجره میبیند که سیاوش و رخساره” یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند.”[18]
بخش اول داستان، مثل بوف کور، در زمان حال اتفاق میافتد و بدیل انتزاعی بخش دوم است که در گذشته اتفاق افتاده است. بر خلاف بوف کور، زمان گذشته در این داستان نه تجربۀ دوبارهای از یک زندگی قبلی که زمان عادی و ملموس است. احمد/عباس در دارالمجانین، شبیه احمد/سیاوش در خانهاند و گربه و دخترعمو – نامزد هم در هر دو بخش داستان حضور دارند. گربۀ ماده ترکیبی از صور معتدلتر زن اثیری و لکاته در بوف کور است. گربۀ نر قابل مقایسه با رجالههاست. همچنین، در داستان مرگ مرموز، ناپدیدشدن و تداعیهای مکرر وجود دارد. در ”عروسک پشت پرده“ مثل بوف کور محتوای داستانی قصه محدود است و شخصیتهای اصلی قابل تقلیل به یک مرد و یک زناند. داستان کمحادثه است و فضای تاریکی و افسردگی بیشتر نامحسوس و کمتر بارز و مشهود است. با این همه، قرابت شدید آن با بوف کور بسیار واضح است.
این که افکار، ایدهها، مفاد و تکنیکهای ایرانی و فرنگی بسیاری و حتی تفسیر هدایت از شعر و فلسفه عمر خیام در مفهومسازی و نحوۀ ارائه بوف کور شرکت داشتهاند قولی مشهور است.[19] بوف کور فضای گرفته و تاریک و بدبینانۀ همۀ روانداستانهای هدایت را در خود دارد. با این حال، در ”عروسک پشت پرده“ و ”سه قطره خون“ است که این شباهت حتی در جزئیات هم عجیب و خارقالعاده است. آنچه بیش از همه چیز جالب است، این است که یکی از داستانها مثل بوف کور از تکنیک سورئالیستی استفاده میکند، در حالی که دیگری به لحاظ تکنیکی مانند بقیۀ داستانها و روانداستانهای هدایت رئالیستی است.
[1]Homa Katouzian, “The man who killed his passionate self,” Iranian Studies, 10:3 (Summer 1997).
[2]همچنین بنگرید به همایون کاتوزیان، صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، ترجمۀ فیروزه مهاجر (چاپ 1؛ تهران: انتشارات طرح نو، 1372)؛ همایون کاتوزیان، ”روانداستانهای صادق هدایت،“ در همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده (چاپ 1؛ تهران: نشر مرکز، 1372)؛ نیز
Houra Yavari, “The Blind Owl: present in the past,” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World (London and New York: Routleldge, 2010).
[3]برای اطلاع از متن نامه بنگرید به محمود کتیرایی، کتاب صادق هدایت (تهران: انتشارات اشرفی، ۱۳۴۹)، 131-137.
[4]برای توصیف و نقد مفصل آثار هدایت بنگرید به همایون کاتوزیان، صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده؛ همایون کاتوزیان، طنز و طنزینهی هدایت (استکهلم: نشر آرش، 2003). این اثر منتظر صدور مجوز نشر در ایران است.
[5]برای نقدهای دیگر از بوف کور مشخصاً بنگرید به همایون کاتوزیان، صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ همایون کاتوزیان، بوف کور ِ هدایت (چاپ 3؛ تهران، نشر مرکز، 1382)؛ نیز
Michael Beard, The Blind Owl as a Western Novel (Princeton: Princeton University Press, 1990); Michael Hillmann (ed.), The Blind Owl, Forty Years After (Austin: Centre for Middle Eastern Studies, University of Texas at Austin, 1978); Michael Hillmann, “Hedayat’s The Blind Owl, an Autobiographical Nightmare,” Iranian Studies, 1:1 (1989; Houra Yavari, “The Blind Owl: present in the past,” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World; Marta Simidchieva, Sadeq Hedayat and the classics: the case of The Blind Owl in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World; Bahram Meghdadi, “The Blind Owl and The Sound and the Fury,” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World; Michael Beard, “Influence as debt: The Blind Owl in the literary market place,” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World.
[6]مثلاً بنگرید به
“The Wondrous World of Sadeq Hedayat” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World;
همایون کاتوزیان، ”روانداستانهای صادق هدایت،“ در همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده؛ نیز همایون کاتوزیان، دربارۀ جمالزاده و جمالزادهشناسی (تهران: انتشارات سخن، 1390).
[7]مثلاً بنگرید به
Homa Katouzian, “Women in Hedayat’s Fiction” in Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: His Work and His Wondrous World.
که در آن اختلاف نگاهها به زنان در طبقۀ اجتماعی خود نویسنده در روانداستانهای او و زنان متعلق به طبقات اجتماعی سنتی در داستانهای رئالیستی انتقادیاش بیان و به بحث گذاشته شدهاند. برای نسخه فارسی همین مقاله بنگرید به ”زن در آثار صادق هدایت،“ در همایون کاتوزیان، صادق هدایت و مرگ نویسنده.
[8]صادق هدایت،”عروسک پشت پرده،“ در سایهروشن (تهران، نشرامیرکبیر، 1342)، 82.
[9]هدایت،”عروسک پشت پرده، “84-85.
[10]هدایت،”عروسک پشت پرده،“ 92.
[11]هدایت،”عروسک پشت پرده،“ 93.
[12]هدایت،”عروسک پشت پرده،“ ۹۵.
[13]صادق هدایت،”سه قطره خون،“ در سه قطره خون )تهران: نشر پرستو، 1344(، 16.
برای ترجمه انگلیسی این اثر بنگرید به
Sadiq Hedayat, Three Drops of Blood, trans. Deborah Mirror Mostaghel (Oxford: Oneworld, 2008); “Three Drops of Blood,” trans. Carter Bryand, GuityNashat and Marilyn Robinson Waldman, in M. Hillmann (ed.), The Blind Owl, Forty Years After.
و برای ترجمه فرانسه بنگرید به
- Razavi, Trois Gouttes de Sang et Six Autres Nouvelles (Tehran: Keyhan, 1959).
[14]هدایت،”سه قطره خون،“ 17.
[15]هدایت،”سه قطره خون،“ 16.
[16] هدایت،”سه قطره خون،“ 24.
[17]هدایت،”سه قطره خون،“ 24-25.
[18]هدایت،”سه قطره خون،“ 29.
[19]بنگرید به صادق هدایت، ترانههای خیام (تهران: انتشارات امیرکبیر، 1342) و نیز همایون کاتوزیان، صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، 138.
[1] این مقاله ترجمهای است از
Homa Katouzian, “Precedents of the Blind Owl,” Middle Eastern Literatures, 15:2 (August 2012), 171-177.


