چرند پرند قندرون

همه کس این را می‌داند که میان ما زن را به اسم خودش صدا کردن عیب است،نه‌ همچو عیب کوچک،خیلی هم عیب بزرگ.واقعا هم چه معنی دارد آدم اسم زنش را (*)این مقاله نخستین بار در روزنامهء صور اسرافیل،شمارهء 27(27 ربیع الاول 1326 هـ.ق.)،ص 7 و 8 و شمارهء 28(4 ربیع الاخر 1326 هـ.ق.)،ص 7 و 8 چاپ شده است.به نقل از«مقالات دهخدا»به‌کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی،تهران،1358 شمسی،ص 171 تا 179.زیرنویسها همه از آقای دکتر دبیر سیاقی است.

ببرد؟تا زن اولاد ندارد آدم می‌گوید:اهوی.وقتی هم بچه‌دار شد،اسم بچه‌اش را صدا می‌کند مثلا:ابول؛فاطی؛رقی،و غیره.زن هم می‌گوید:هان!آن وقت آدم‌ حرفش را می‌زند.تمام شد و رفت،وگرنه زن را به اسم صدا کردن محض غلط است.

در ماه قربان سال گذشته همچو شب جمعه‌ای حاجی ملا عباس بعد از چندین شب‌ نزدیک ظهر آمد خانه،از دم در دو دفعه سرفه کرده یک دفعه یا الله گفته صدا زد: صادق!

زنش شلنگ‌انداز[1] از پای کلک[2] «وسمه»دوید طرف دالان،زنهای زنهای همسایه‌ها هم‌ که دوتاشان یکتای شلیته[3] توی حیاط وسمه می‌کشیدند و یکی دیگر هم توی آفتاب‌رو[4] سرش را شانه می‌کرد،دویدند توی اطاقهاشان.

تنها یکی از آنها در حینی که حاجی ملا عباس وارد حیاط شده بود پاش به هم‌ پیچیده دمر افتاد زمین،و«یلش»[5] که در نشست و برخاست(چنان‌که همهء مسلمانها دیده‌اند)به زور به شلیتهء کوتاش لب به لب می‌رسید تا نزدیکیهای حجامتش[6] بالا رفته‌ داد زد:«وای!خاک به سرم کنن،مردیکهء نامحرم همه‌جامو دید،وای الهی روم سیا شه،الهی بمیرم!!»و به سرعتی هرچه تمامتر بلند شده صورتش را سفت و سخت با گوشهء چارقدش گرفته چپید توی اطاق.در حالتی که زن حاجی غش‌غش می‌خندید و می‌گفت:«عیب نداره رقیّه،حاجی هم برادر دنیا و آخرت تست».

حاجی ملا عباس دو تا نانی را که روی بازوی راستش انداخته با یک تکه حلوا ارده‌ای که توی کاغذ آبی به دست چپش گرفته بود،به ضعیفه داده هردو وارد اطاق‌ شدند،در حالتی که چشمای حاجی ملا عباس هنوز معطوف به طرف اطاق رقیّه بود.

این حاجی ملا عباس از خوش‌نشینهای[7] «کَند»[8] است،تا سال مشمشهء آخری[9]‌ با پدر خدا بیامرزش چاروااری می‌کرد،یعنی،دور از رو[10] با همان چند تا الاغی که‌ داشتند با همان کرایه‌کشی دهاتی‌ها امرشان می‌گذشت.

وقتی که پدرش به مرض مشمشه مرد واقعا آشیانهء اینها هم برهم‌خورد،خرهاش را فروخت،آمد به طهران کاسبی کند.

چند روزی در طهران الک اسلامبولی و آتش‌سرخ‌کن‌[11] و بند زیرجامه می‌فروخت‌ و شبها می‌آمد در مسجد مدرسهء یونس خان می‌خوابید،کاسبیش هم در طهران درست‌ نچرید،یعنی که‌با این خرج گزاف طهران.خودش هم کمی شکم به آب‌زن‌[12] بود، مثلا هفته‌ای یک روز هر طور که شده بود باید چلوکباب بخورد روزهای دیگر هم دو تا سنگک و یک دیزی یک عبّاسی درست نمی‌دیدش.

عاقبت یک روز جمعه بعد از ظهری آمد توی آفتاب رویهء مدرسه چرتی بزند،آنجا بعضی چیزهای ندیده دید که به پاره‌ای خیالات افتاد،از این جهت رفت پیش یکی از این آخوندها،از آخوند زیرپاکشی کرد[13] که:این زنی که اینجا آمده بود عیال شما بود؟

آخوند گفت:مؤمن ما عیال می‌خواهیم چه کنیم این همه زن توی طهران ریخته دیگر عیال برای چه‌مان است!

عباس دیگر آنچه باید بفهمد،فهمید و حالا بدون هیچ خجالت شروع به پرسش نرخ‌ کرد.

آخوند گفت:پنج شاهی،ده شاهی،و اگر خیلی جوان باشد خانهء پرش[14]‌ یک قران‌ است.

عباس آهی کشید و گفت:خوش به حال شما آخوندها.

آخوند پرسید:چطور مگر شما منزل ندارید؟

گفت:نه.

گفت:پول که داری؟

گفت:ایه.[15]

گفت:بسیار خوب چون تو غریب هستی حجرهء من مثل منزل خودت است روزهای‌ جمعه و پنجشنبه یوم التعطیل ماست یائسات[16]‌ و بلکه گاهی هم ثیّبات‌[17] و ابکار[18] هم‌ می‌آیند،شما هم بیایید من در خدمتگزاری شما حاضرم.

عباس به آخوند دعا گفته،بعدها هم جور آخوند را کم‌وبیش می‌کشید،کم‌کم‌ پول الاغها رو به ته کشیدن گذاشت.

یک روز به آخوند گفت:چه می‌شد که من هم طلبه می‌شدم.

گفت:کاری ندارد،سواد که داری؟

گفت:چرا یک کوره سوادی در ده به زور پدرم پیدا کرده‌ام«یاسین»و«الرحمن» و«یسبّح»[19] را خوب می‌خوانم.

گفت:بسیار خوب کافی است و فورا یک دست لباس کهنهء خودش را با یک عمامهء مندرس آورده گفت:قیمت اینها دو تومان است،که به بیع نسیه به تو می‌فروشم هروقت‌ پول داشتی بده.

واقعا عباس بعد از چند دقیقه آخونددرست حسابی بود که از نگاه کردن به قد و قوارهء[20] خودش بسیار حظ می‌کرد.

عباس از فردا در درس شرح لمعهء مجتهد مدرسه حاضر شد یک نصفه حجره هم با ماهی یک تومان ماهانه و دو قران و پنج شاهی پول روغن چراغ‌[21] در حقش برقرار شد.

آخوند ملا عباس شش ماه بعد همه‌جا در دعوات:عزا،ولیمه،سال،چهلّه و روضه‌ خوانیها حاضر بود.نماز وحشت‌[22] هم می‌خواند.صوم و صلاة استیجاری‌[23] و ختم قرآن‌ هم قبول می‌کرد.بعدها که بواسطهء ماشرت طلاب مخرجهای حروف را غلیظ کرده‌ «الف»ها را«عین»و«هاء هوّز»را«حاء حطّی»و«سین»را«صاد»و«ز»را «ضاد»تلفظ می‌کرد در مجالس عزا قاری‌[24] هم می‌شد.

ولی عمدهء ترقی آقا شیخ از وقتی شروع شد که شنید مجنهد مدرسه نصف موقوفات را برخلاف وصیّت واقف،خود می‌خورد و عمل به مقتضیات تولیت نمی‌کند،از این جهت‌ کم‌کم بنای ریزه‌خوانی‌ [25]و بعد عربده را گذاشت،رفته‌رفته طلاب دیگر هم با شیخ‌ همدست شدند.

مجتهد دید که باید سر منشأ فتنه را راضی کند،و او جناب آخوند ملا عباس بود.از این جهت از ثلث یکی از اهل محل یک حجّهء[26] سیصد تومانی به آخوند داد،آخوند هم‌ سیصد تومان را برداشت«یا علی»گفت.[27]

اما این معلوم است که آخوند ملا عباس این‌ قدرها بی‌عرضه نیست که اقلا دو ثلث مخارج سفرش را از حجّاج بین راه تحصیل نکند.

وقتی‌که آخوند از مکه برگشت درست با آن لیره‌هایی که از روضه‌خوانیهای تجار ایرانی مقیم اسلامبول و مصر تحصیل کرده بود خرج‌دررفته[28]‌ دویست و بیست و پنج‌ تومان مایهء توکل داشت.

از راه یکسره آمد به مدرسه،اما مجتهد نصفهء حجرهء او را در معنی برای رفع شرّ حاجی‌ ملا عباس و در ظاهر محض اجرای نیّت وقف به کس دیگر داده بود،هرچند قدری داد و فریاد کرد،و می‌توانست هم به هر وسیله‌ای شده حجره را پس بگیرد،لیکن دلش همراه‌ نبود،برای این‌که حالا حاجی ملا عباس پولدارست،حالا لولهنگش آب می‌گیرد.[29]

حالا روزی است که حاجی اقا سرش به یک بالینی باشد،[30] خانه‌ای داشته باشد، زندگی داشته باشد،تا کی می‌شود کنج مدرسه منتظر جمعه و پنجشنبه نشست؟

باری حاجی آقا به خیال تأهل[31]‌ افتاد،به همهء دوست و آشناها سپرد که اگر باکرهء[32] جمیلهء متموّله‌ای سراغ کردند به حاجی آقا خبر بدهند.

یک روز بقال سر گذر به حاجی آقا خبر داد که دختر یتیمی در این کوچه هست که‌ پدرش تاجر بوده و هرچند که قدری سنّش کم است لیکن چون خانوادهء نجیبی هستند، گذشته از این‌که دختره از قراری که شنیده است خوشگل است،این وصلت بد نیست.

حاجی آقا دنبال مطلب را گرفت تا وقتی که دختر یازده ساله را با پانصد تومان جهاز به خانه آورد.و این دختر همان صادقی است که در دختری اسمش فاطمه بوده و حالا به‌ اسم پسری که از حاجی آقا دارد به صادقی معروف است.

ولی غرور جوانی حاجی شیخ و هفتصد هشتصد تومان پول شخصی و جهیز زن، حاجی آقا را به حال خود نگذاشت.حاجی آقا بعد از ده بیست روز یک زن محرمانه‌ صیغه کرد.بعد از چند ماه هم یک زن دیگر عقد نمود.سر سال باز یک زن دیگر را آب‌ توبه سرش ریخته‌[33] متعه[34]‌ نمود.

الان که حاجی آقا نان و حلوا ارده را به خانه آورده چهار زن حلال خدایی دارد، گذشته از لفت و لیسهایی[35]‌ که در حجره‌های رفقا می‌کند.

اما این را هم باید گفت که حاجی دماغ[36] سابق را ندارد.به شنگولی قدیمها نیست.برای این‌که تقریبا پولها تهش بالا آمده.جهاز دختر را کم‌کم آب کرده[37]‌ و چهار پنج روز پیش هم که از خانه بیرون می‌رفت با یک الم صلاة[38] و فحش و فحش‌کاری طاس حمام دختره را برده و سرش را زیر آب کرده‌[39] و هرچه دختره گفته‌ است که:آخر من پیش قوم‌خویشهای باباییم آبرو دارم از تمام جیفهء دنیایی[40]‌ این یک‌ طاس برای من باقی‌مانده،حاجی آقا اعتنا نکرده که سهل است پدر و مادر دختر را هم تا می‌توانسته جنبانده،[41] و حالا هم چنان‌که گفتیم چهار روز تمام است که از خانه‌ زندگیش خبر ندارد.

یادداشتها

(1)-شلنگ‌انداز،با نوعی جست و خیر به هنگام راه رفتن.حرکت قدم بلند آمیخته به جهش.

(2)-کلک،آتشدان گلی؛کلک وسمه،منقل سفالی که وسمه‌جوش بر آن می‌نهاده و سمه را آماده می‌ساختند.

(3)-شلیته،نوعی دامن پرچین گشاد کوتاه که زنان روی تنبان می‌پوشیدند.

(4)-آفتابرو،آفتابگیر.که آفتاب بر آن تابد.مقابل نسا و نسر.

[1]. شلنگ‌انداز،با نوعی جست و خیر به هنگام راه رفتن.حرکت قدم بلند آمیخته به جهش.

[2]. کلک،آتشدان گلی؛کلک وسمه،منقل سفالی که وسمه‌جوش بر آن می‌نهاده و سمه را آماده می‌ساختند.

[3]. شلیته،نوعی دامن پرچین گشاد کوتاه که زنان روی تنبان می‌پوشیدند.

[4]. آفتابرو،آفتابگیر.که آفتاب بر آن تابد.مقابل نسا و نسر.

[5]. یل،نیم‌تنهء آستین‌دار کوتاه که زنان بر تن می‌کردند نظیر ژاکت امروز.

[6]. حجامت،حجامتگاه.قسمتی از پشت آدمی میان دو کتف که با عمل مکیدن با آلتی چون شاخ گاو برای‌ گرد آمدن خون در آن موضع و تیغ زدن مقداری خون از آن می‌گرفتند،جلوگیری از فشار خون و غیره را.

[7]. خوش‌نشین،آن عده از سکنهء ده که نه رعیّت سهمبر باشند و نه مالک.

[8]. کند،دهی به مغرب طهران.

[9]. مشمشه،نوعی بیماری خاص اسب و استر و خر که آدمی نیز بدان مبتلی گردد.

[10]. دور از رو،این کلمات را عوام پیش از بر زبان آوردن مطلبی که در آن تصور بی‌حرمتی مخاطب را کنند،ادا نمایند.

[11]. آتش سرخ‌کن،آتش‌چرخان،آلتی کاسه‌مانند از رشته‌های فلزی(سیم)بافته،با دسته‌ای منتهی به‌ حلقه‌ای که در آن قطعات زغال ریزند و آتش زنند و انگشت در آن حلقه کنند و مجموع را گرد سر گردانند تا زغالها بر اثر دمیده شدن هوا بر آنها بگدازد.

[12]. شکم به آب زن،مسرف.گشادباز.

[13]. زیر پاکشی کردن،با مهارت رازی را از درون کسی بر زبان او آوردن و او را به گفتن آن واداشتن.

[14]. خانهء پرچیزی،حداکثر و اعلای آن.

[15]. ایه.صوتی در مقام تصدیق و تأیید مطلبی نه در حد کمال.

[16]. یائسات،جمع یائسه،زن که دیگر عادت نبیند و فرزند نیاورد.

[17]. ثیّبات،جمع ثیبه،زن بیوه.

[18]. ابکار،جمع بکر،دوشیزگان.

[19]. نام سه سورهء(36 و 55 و 64)از قرآن کریم.

[20]. قد و قواره،اندام و قامت.

[21]. روغن چراغ،روغن کرچک یا زیتون(این روغن را در ظرف سفالین می‌ریختند و فتیله‌ای بر آن ظرف‌ می‌نهادند و می‌افرختند روشن کردن محلی را در شب.

[22]. نماز وحشت،دو رکعت نماز که در شب فوت کسی خوانند.نماز لیلة التدفین.

[23]. استیجاری(صوم و صلاة)،روزه و نمازی که شخص مکلف در طول عمر نگرفته و نخوانده است و دیگری با گرفتن مزد به جای او آن را بگیرد و نماز را بخواند.

[24]. قاری،قرآن‌خوان.

[25]. ریزه‌خوانی،لغازخوانی.لغزخوانی.خرده‌گیری.بدگویی به نهانی.

[26]. حجّه،یک بار حج.یک بار زیارت خانهء خدا.

[27]. یا علی گفتن،غالبا در موقع عزیمت و برخاستن به کاری«یا علی»گویند.

[28]. خرج در رفته،خالص.پس از وضع مخارج.سود.

[29]. لولهنگ کسی آب گرفتن،معتبر و مهم و صاحب نام و جاه بودن(لولهنگ،آفتابهء سفالین).

[30]. سر کسی به بالینی بودن،زن داشتن.خانه و کاشانه و سامان داشتن.

[31]. تأهل،زن خواستن.زن گرفتن.زناشویی کردن.

[32]. باکره،دوشیزه.بمهر.

[33]. آب توبه سر کسی ریختن،غسل دادن با نیت ترک اعمال زشت.و این عمل با روسپیانی شود که از گناه‌ توبه کنند.

[34]. متعه،نوعی خاص از عقد نکاح که زن برای مدّت معیّن و در برابر مهر معیّن به زوجیّت مردی درمی‌آید.

[35]. لفت و لیس،استفاده از چیزی به پنهانی و ناروایی.

[36]. دماغ سابق را نداشتن،حال خوش و حوصلهء ایجاد خوشی گذشته را نداشتن.

[37]. آب کردن،فروختن.

[38]. آلم صلاة،آلم سراة،شور و غوغا و هیاهو.

[39]. سر کسی را زیر آب کردن،او را از میان بردن و نابود کردن.

[40]. جیفهء دنیا،مال دنیا از آن جهت که ناپایدارست.(جیفه،مردار).

[41]. پدر و مادر کسی را جنباندن،او را دشنام پدر یا مادر دادن.