یادداشتهایی در تصحیح انتقادی بر مثال شاهنامه (3) آخرین بخش
2-افزودگی.
افزودنهای مصوت-ک به که(گواههای آن فروان است):
گرایدونک(ایدونکه)شمشیر با بوی شیر…سهراب 807
چ به چه(گواههای آن فراوان است):
بگفت آنچ(آنچه)بشنید و نامه بداد سهراب 312
ریز ریز به ریزه ریز:
به زخم اندرون تیغ شد ریز ریز(ریزه ریز)سهراب 663
خیر خیر به خیره خیر:
چو شاهان کشی بیگنه خیر خیر(خیره خیر) از این دو ستمگاره اندازه گیر
فریدون 514
چنین گفت با رزم دیده هجیر که تنها به جنگ آمدی خیر خیر(خیره خیر)
سهراب 161
زندرزم به زندهرزم:
یک سخت سوگند خوردم به بزم در آن شب کجا کشته شد زندرزم(زندهرزم)
سهراب 617
سدیگر به سه دیگر(رسم الخط):
سدیگر(سه دیگر)که کین پدر بازخواست ضحاک 492
سدیگر(سه دیگر)سحرگه بیاورد می سهراب 331
افزودن کسرهء اضافه یا حرف عطف:
هجیر دلاور سپهبد(دلیر سپهبد،دلیر و سپهبد)منم سهراب 164
افزودن د-بتّر(ی)به بدتر(ی):
همه کارت از یکدیگر بتّرست(بدترست)سهراب 351
بدو گفت سهراب کین بتّریست(بدتریست)سهراب 880
افزودن ن-زمی(؟)به زمین(زمی بیشتر درق2آمده است):
زمی(زمین)را به پی هیچ نگذاشتی فریدون 592
نگوسار به نگونسار(صورت نگوسار بیش از همه در ف آمده است):
ز اسپ اندرآمد نگوسار(نگونسار)شد نوذر 191
دریده درفش و نگوسار(نگونسار)کوس نوذر 337
نگوسار(نگونسار)گشته سر تاج و تخت جنگ مازندران 228
نگوسار(نگونسار)گشتند ز ابر سیاه جنگ هاماوران 392
غمی به غمین:
غمی(غمین)شد دلش کان سخنها شنید سهراب 285
غمی(غمین)شد دل نامداران همه سهراب 364
افزودن یای لینت(حرف وقایه)-در شاهنامه مصوّت مرکب au در برخی از واژهها مانند نو،رو و غیره به aw نیز تبدیل میگردد و با واژههای انجامیده به aw مانند عو،گو، پهلو و غیره پساوند میگردند:
دمیده سیه دیوشان پیشرو همه بآسمان برکشیدند عو
طهمورت 34
بیامد به درگاه سالار نو بدیدنش از دور و برخاست عو
ضحاک 235
بر پهلوان اندرون رفت گو بسان درختی پر از بار نو
فریدون 301
برخی از این واژههای انجامیده به مصوّت مرکب au و برخی از واژههای انجامیده به مصوّت کوتاه o/u و یا مصوّت بلند o?/u? اگر در پایان وند10[1]آغازیده به مصوّت بگیرند (مانند یای نکره و معرفه،ضمیر دوم شخص مفرد،یای اسم معنی،نشانهء جمع«ان»و غیره)بجای پذیرفتن یای لینت در میان دو مصوّت،صامت w میگیرند و قانون آن چنین است:اگر مصوّت پایانی کوتاه باشد،صامت w افزوده میگردد:تو( to )به توی( towi? ) بجای تویی( toji? .اگر مصوّت پایانی مرکب باشد،جزء دوم آن به صامت w تبدیل میگردد:خسرو( xosrau )به خسروی( xosrawi? )بجای خسرویی( xosrauji? ) و گاه بضرورت وزن صامت w مشدّد میگردد:نو( nau )به نوّی( nawwi? )بجای نویی ( nauji? ).اگر مصوّت پایانی سادهء بلند باشد،شکسته میشود به مصوّت کوتاه و صامت w :نیکو( ne?ko? )به نیکوی( ne?kowi? )بجای نیکویی( ne?ko?ji? )،بدخو ( badxo? )به بدخوی( badxowi? )بجای بدخویی( badxo?ji? .)،جادو( ja?du? )به جادوی( ga?duwi? )و جاودان( ja?duwa?n )بجای جادویی( ja?du?ji? )و جادویان ( ja?du?ja?n )و غیره:
نگهدار آن لشکر اکنون توی نگه کن بدیشان،نگر نغنوی
سهراب 912
برون آمد از گلشن خسروی بیار است آرایش جادوی
فریدون 197
آنچه گفته شد خاص زبان شاهنامه نیست،بلکه از ویژگیهای زبان فارسی آن عصرست،چنانکه مثال آن را در این بیتهای آغاجی بخارایی،شاعر میانهء سدهء چهارم هجری نیز میبینیم:
اگر شب از در شادیست و باده خسرو یا مرا نشاط ضعیفست و درد دل قو یا شبا،پدید نیاید همی کرانهء تو بردار غم و تیمار من مگر تو یا ثنای حرّان،نیکو بسر توانم برد هر آنگهی که تو تشبیب شعر من بویا11[2]
تبدیل مصوّت au به واو صامت در میان دو مصوّت و یا در جلوی مصوّت دیگر هنوز در زبان فارسی مثال دارد:شو( s?au )-شوم( s?awam )،رو( rau )روم( rawam ).توجه شود که در شاهنامه در همهء مثالهای بالا تبدیل مصوّت به واو صامت بجای گرفتن یای لینت،در جایی است که وزن اجازه دهد،یعنی هجای پیشین آن هجای بلند باشد نه هجای کوتاه.وگرنه مصوّت به واو صامت تبدیل نخواهد شد،چون در این صورت دو هجای کوتاه پشت یکدیگر میافتند که با وزن متقارب ناسازگارست.از اینرو بدخو به بدخوی تبدیل تواند شد،ولی نیکخو،پاکخو،آزادخو،شیرخو،و مانند آنها به نیکخوی و غیره تبدیل نمیشوند،بلکه در اینجا به نیکخویی و غیره.ولی در حال در زبان فارسی در برخی از واژههای انجامیده به واو مصوّت هرگاه مصوّتی افزوده گردد بجای یای لینت میتواند واو صامت آید و مثالهای آن در سدههای نخستین زبان فارسی بیشتر از دورههای بعدی بوده و با تحوّل زبان فارسی در بیشتر مثالهای بالا واو صامت به یای لینت تبدیل شده است.در دستنویسهای کهن یا معتبر شاهنامه در اینگونه موارد اغلب یای لینت را ندارند که نباید آن را به حساب انداختن آن در کتابت گذاشت،بلکه واو صامت تلفظ میشود.ولی در دستنویسهای جوانتر یا کم اعتبارتر بیشتر بجای واو صامت یای لینت آمده است:تویی،خسرویی،نیکویی و غیره.و این یای لینت نیز خود سپستر در کتابت و قراءت به همزه(ئـ/ا)تبدیل شده است.
3-گردیدگی(ابدال).
گردندان آ به ا-آهرمن به اهریمن(گواههای آن فراوان است)
به رشک اندر آهرمن(اهریمن)بدسگال همی رای زد تا بیاگند یال
گیومرت 20
فردوسی تنها صورت آهرمن و اهرمن را بکار برده است و نه اهریمن را.
گرداندن آ به واو مصوّت کوتاه-افشاردن به افشردن(برای سبک کردن وزن):
دگر باره سهراب گرز گران ز زین برکشید و بیفشارد(بیفشرد)ران
سهراب 686
گرداندن کسرهء اضافه به واو عطف و ربط:
همه نرّه دیوان جنگاوران(دیوان و…)ضحاک 418
وزان گرگساران جنگاوران(گرگساران و…)منوچهر 878
بزرگان جنگاور از باستان(بزرگان و…)سهراب 117
کنون من ز ترکان جنگاوران(ترکان و…)سهراب 119
از این نامداران گردنکشان(نامداران و…)سهراب 864
در مثالهای بالا غرابت لفظ(بخاطر آمدن نشانهء جمع بر سر صفت یا بر سر اسم بدل apposition )سبب افزودن حرف ربط شده است و در مثالهای زیر ندانستن معنی بیت:
نداند همی مردم از رنج آز(رنج و آز) یکی دشمنی را ز فرزند باز
سهراب 673
یعنی مردم از رنجی که از آز ورزیدن بدو میرسد نمیتواند فرزند را از دشمن باز شناسد.
همی یک بیت خواندند آفرین بر آن برز بالا(برز و بالا)و تاج و نگین در شاهنامه برز و بالا هردو هم به معنی قامت بکار رفتهاند و هم به معنی بلند:
برز بالا و بالای برز(البته برز بالا را میتوان به سکون حرف ز هم خواند).گواههای دیگر:
نگه کرد رستم بدان سرفراز بدان برز بالا،رکیب دراز
سهراب 646
دریغ این بر و برز بالای تو رکیب دراز و یلی پای تو
سهراب 830
گردندان ب به و-برزیدن به ورزیدن:
بخور هرچ برزی(ورزی)و بد را مکوش به مرد خردمند بسیار گوش
6/342/353
نبشتن،نبشته،نبیسنده،و غیره به نوشتن،نوشته نویسنده و غیره:
نبشتن(نوشتن)به خسرو بیاموختند طهمورت 42
نبشته(نوشته)یکی نه،چه نزدیک سی طهمورت 43
یکی نامه بنبشت(بنوشت)شاه زمین فریدون 433
نبیسنده(نویسنده)را پیش بنشاندند منوچهر 982
گرداندن پ به ب-اسپ به اسب،کرشاسپ به گرشاسب،ژوپین(؟)به ژوبین، گوپال(؟)به گوبال،پسودن(به معنی لمس کردن)به بسودن(به معنی ساییدن)
چو سام نریمان به گیتی که بود؟ سرش را نیارست گردون پسود(بسود)
سهراب 110
چنین گفت کامشب نباید غنود همه شب همی تیغ باید پسود(بسود)
سهراب 469
گردندان پ به ف-سپید به سفید،پولاد به فولاد،پیروز به فیروز،پیل به فیل،پارس به فارس،گوسپند به گوسفند.
گردندان ت به ث-گیومرت به گیومرث،طهمورت به طهمورث،اغریرت به اغریرث (در ف و دیگر دستنویسهای معتبر در برخی جاها ضبط ت دیده میشود).
گرداندن ت به ط(رسم الخط)-تهمورت به طهمورت،توس به طوس،تشت به طشت و غیره.
گرداندن ج به ش-کاج/کاجکی به کاش/کاشکی.
پلنگش بدی کاجکی(کاشکی)مام باب منوچهر 79
نزادی مرا کاجکی(کاشکی)مادرم 3/68/1041
مرا کاجکی(کاشکی)پیش فرّخ زریر…6/219/37
مرا کاجکی(کاشکی)این خرد نیستی 9/320/122
گرداندن ذ(ذال معجمه)به د(گواههای آن فراوان است):
گرداندن ز به ژ-کوز به کوژ،نوز به نوژ:
سپهری که پشت مرا کرد کوز(کوژ) نشد پست،گردان بجایست نوز(ل:نوژ)
فریدون 371
بدو گفت نیرنگ داری هنوز نگردد همی پشت شوخیت گوز(ل:کوژ)
سیاوخش 532
آزدن،آزده به آژدن،آژده،زنده به ژنده،اوزن به اوژن:
منم گفت شیر اوزن(شیر اوژن)تاج بخش سهراب 355
هزبر به هژبر(گواههای آن فروان است):
هزبری(هژبری)که آورده بودی به دام رها کردی از دام و شد کار خام
سهراب 831
گرداندن ز به ذ-گزاردن،گزارنده و غیره به گذراردن،گذارنده و غیره:
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزهگزار(گذار)
جمشید 75
فریدون پیامم بر اینگونه داد تو پاسخ گزار(گذار)آنچ آیدت یاد
فریدون 95
پیامی گزارم(گذارم)ز هردو رهی بدین برز درگاه شاهنشهی
فریدون 630
بدو گفت:آری گزارم(گذارم)پیام بر اینسان که گفتی و بردی تو نام
فریدون 805
گزاردن در ترکیب با پیام،پاسخ به معنی ادا کردن و رساندن است و در ترکیب با نام سلاح چون نیزهگزار،خنجرگزار به معنی بکار بردن:مانند گزارندهء گرز،گزارندهء خنجر و غیره.ولی گذاردن در ترکیب با نام سلاح در حالت متعدی است به معنی گذردادن.در این صورت جمله نیاز به مفعول دارد:
به خفتانش بر نیزه بگذاشتم به بعاد اندر از زینش برداشتم
فریدون 891
همان تیغ زن کندر شیر گیر که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر
6/162/445
اگر بگوییم نیزهگزار،خنجرگزار برخلاف گمان ما گشتهء نیزهگذار،خنجرگذار و بمعنی گذر دهندهء نیزه و خنجرست،ولی این مطلب در مورد گزارندهء گرز صدق نمیکند. چون گرز را از چیزی گذر نمیدهند،بلکه بر آن میکوبند و بنابراین در اینجا گزاردن به معنی بکار بردن است:
ترا با چنین یال و شاخ و عنان، گزاریدن گرز و تیغ و سنان، بدین رزمسازی و این کار کرد، نه خوبست با دیو پیگار کرد
جنگ مازندران 480
ببینیم تا این نبرده سران چگونه گزارند گرز گران
4/137/343
مگر آنکه بگوییم گزاردن در اینگونه موارد گشتهء گراییدن است.13[3][4]
گرداندن ژ به ج-لاژورد به لاجورد(گواههای آن فراوان است):
همی روی گیتی شب لاژورد(لاجورد)دیباچه 171
گرداندن ژ به ز-ژوپین(؟)به زوپین،بژه به بزه،مژه به مزه14[5]،نژار(؟)به نزار:
دو گوشش چو دو خنجر آبدار بر و یال فربی،میانش نزار(ل:نژار)
زو 98
گرداندن س به ص(رسم الخط)-سنج به صنج،شست به شصت،سد به صد و غیره.
گرداندن ع به غ-عو به غو(دستنویسهای کهنتر و معتبرتر غالبا عو و دستنویسهای جوانتر و کم اعتبارتر غالبا غو دارند).
گرداندن ف به ب-زفان(؟)به زبان:
چو نامه بخواند زبان(لن:زفان)برگشای گشاید زبان(لن:زفان)بر سر انجمن بدین انجمن تو زبان(لن:زفان)منی 9/77/1149 و 1150 و 1152
گرداندن ف به و-فام(در معنی قرض)به وام(فام ضبط ل است):
همی داد گفتی و بیداد نیست ز فام(وام،دام،نام،بند)تو جان من آزاد نیست
جنگ هاماوران 417
گرداندن ک به گ-کرشاسپ به گرشاسپ،کرسیوز به گرسیوز.این هردو نام در اوستا و پهلوی با کاف تازی است و در عربی هم همهجا با کاف تازی است و نه با ج.و
چون در دستنویسهای شاهنامه هم کاف فارسی نیست،بنابراین ضبط این دو نام با کاف فارسی تلفظ متأخر و نادرست است و باید همهجا با کاف تازی نوشته شوند.
گرداندن ک به ق-تریاک به تریاق:
یکی تنگ صندوق از این بهر ماست درختی که تریاک(تریاق)و زهر ماست
منوچهر 770
به یک سونه از گوهر ما بود چو تریاک(تریاق)با زهر همتا بود؟
منوچهر 847
گرداندن ک(در اثر افتادن سرکش)به ل-کاکوی به کالوی،یکایک به بکابل،یکی به بلی:
کمربند کاکوی(کالوی)بگرفت خوار فریدون 979
یکایک(بکابل)به دستان رسید آگهی که پژمرده شد برگ سرو سهی
منوچهر 1441
یکایک(ز کابل،ز زابل)به شاه آمد این آگهی که سام آمد از کوه با فرّهی
منوچهر 158
که آزاد زادم،نه من بندهام یکی(بلی)بندهء آفرینندهام
سهراب 360
در چاپ بنیاد شاهنامه(بیت 384)به پیروی از اقدم نسخ ضبط فاسد بلی را به متن برده و آن را بلکه معنی کردهاند.ولی بلی واژهء شاهنامه نیست و گشتهء یکی است.
گرداندن گ به ا(در اثر افتادن سرکش)گو به او:
از ایران هر آن کس که گوزاده(اوزاده)بود دلیر و خردمند و آزاده بود
سیاوخش 608
در چاپ بنیاد شاهنامه(بیت 620)به پیروی از اقدم نسخ ضبط فاسد اوزاده را درون متن کردهاند و لا بدزاده را مانند زاد مخفف آزاد و آزاده گرفتهاند.
گرداندن گ به ج-گوهر به جوهر:
هماتا که دارای ز نیرم نژاد کنی پیش من گوهر(جوهر)خویش یاد
سهراب 799
گرداندن گ به ک-چون کاف فارسی را در کتابت بصورت کاف تازی مینوشتهاند،ازاینرو باید برخی از واژههای شاهنامه را برابر تلفظ کهن آنها در فارسی و پهلوی با کاف فارسی نوشت:افگندن،گیومرت،کرگس،گشواد(چون طبری جشواد نوشته پس گویا در پهلوی با کاف فارسی بوده،ولی از سوی دیگر ثعالبی آن را با کاف تازی نوشته است)،گوپال(؟)،کامگار،نیاگان،آگندن،تگ،تگاور،گیهان،پیگار، کرگ،گژدهم،گستهم،گشتاسپ،کنگ و غیره.
گرداندن ل به ک-بکابل به یکایک(و یا شاید در اینجا هم عکس آن درست باشد):
به کابل(یکایک)دگر سام را هرچه بود منوچهر 1174
به کابل(یکایک)بباش و به شادی بمان منوچهر 1179
ز کابل(یکایک)برآید به خورشید دود منوچهر 801
گرداندن ن به ی-تازنان به تازیان(گواههای آن فراوان است):
بفرمود تا نوذر نامدار شود تازنان(تازیان)پیش سام سوار
منوچهر 160
گرداندن و به و-تلفظ واو عطف و ربط در شاهنامه و( u/o )است،مگر در مواردی که آن بضرورت وزن با مصوّت سپسین ادغام گردد.در این صورت بر طبق قانون زبان فارسی که ما پیش از این به آن اشاره کردیم(-افزودن یای لینت)،واو مصوّت تبدیل به واو صامت میگردد:ور،وز،وان،وین،و غیره:
ور ایدونک آید از اختر پسر سهراب 87
بیامد بپرسید از او،وز نبرد سهراب 827
از این مرغ پرورده،وان دیوزاد منوچهر 665
که بگشای لب،وین شگفتی بگوی سیاوخش 712
در غیراز موارد بالا تلفظ واو عطف و است.مثلا وگر و نه وگر،ودیگر و نه ودیگر. چون در اینجا هیچگونه نیازی به تبدیل واو مصوّت به واو صامت نیست و تلفظ وگر و ودیگر متأخرند.همچنین هنگامی که و در جلوی زان،زین،زو قرار گیرد،اگر در محل دو هجای بلند افتد باز بضرورت وزن تلفظ آن:وز/آن،وز/این،وز/او است،ولی اگر در محل یک هجای کوتاه و یک هجای بلند افتد،مثلا در آغاز مصرع متقارب و/زان،و /زین،و/زو.چون باز نیازی به تبدیل واو مصوّت به واو صامت نیست.در مواردی نظیر مثال زیر:
و زان تخت برخاست و آمد به در سیاوخش 545
بظاهر میتوان حرف و را پیش از آمد با آن ادغام و به واو صامت تبدیل کرد ( wa?mad )و با این قراءت سکتهء وزن هم از میان میرود.ولی با این حال این قراءت نادرست و متأخرست و قراءت درست ترکیب و با واژهء پیشین یعنی برخاست است،با وجود سکتهء شعر.مثالهای آن در شاهنامه فراوان است و ما در مقالهء پیشین برخی از آنها را آوردیم،مانند:
برافروخت و گلنارگون کرد روی منوچهر 346
و این خود یکی از ویژگیهای شعر سدهء چهارم است مانند این مصرع از آغاجی که پیش از این آمد:
اگر شب از در شادیست و باده خسرو یا
و یا این بیت از بوشکور بلخی:
ابا دوست و دشمن نباید گشاد به فرزند موبد چنین کرد یاد15[6]
و همچنین در مواردی مانند:
ز شمشیر گفتند وز دارو چاه سیاوخش 431
اگر حرف ز خود گشتهء از نباشد،باز نیازی به ادغام واو ربط با حرف زو تبدیل آن به واو صامت نیست و قراءت وز در اینگونه موارد هم متأخرست،بلکه حرف واو به واژهء پیشین میپیوندد و حرف ز برابر یک هجای بلندست.ولی چنانکه اشاره شد در اینگونه موارد غالبا ز گشتهء از است.
بنابر آنچه رفت تلفظ واو عطف در شاهنامه و است،مگر در مواردی که بضرورت وزن با مصوّت سپسین ادغام گردد و بر طبق قانون کلی زبان فارسی به واو صامت تبدیل گردد. چون ممکن است کسانی این واو عطف فارسی را که در جلوی مصوتها به واو صامت تبدیل میشود در مواردی چون وآن،ور،وز و غیره با واو عطف عربی اشتباه کنند،توجه آنها را بصورت وین جلب میکنیم.بنابراین در هیچیک از موارد بالا ما با واو عطف عربی سروکار نداریم و این حرف در شاهنامه بکار نرفته است و شاید(دقیقا نمیدانم) در آغاز شعر دری نیز بکار نرفته باشد.یکی از ویژگیهای شعر دری در سدهء چهارم هجری بکار بردن واو عطف در آغاز مصرعهاست16[7]و این واوهای عطف همهجا و فارسی است17[8]و نه و عربی،مانند این مثالها در شعر رودکی:
همان که درمان باشد بجای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود کهن کند به زمانی همان کجا نو بود و نو کند به زمانی همانکه خلقان بود بسا شکسته بیابان که باغ خرّم بود و باغ خرّم بود آن کجا بیابان بود
گرداندن و به ب-کاول به کابل،زاول به زابل،سوداوه به سودابه(گواههای آنها فروان است)،روداوه(؟؟)به رودابه:
بدو گفت رودابه(و:روداوه)من همچنین پذیرفتم از داور داد و دین
منوچهر 549
پایوند به پایبند:
بو آن سفت سیمینش مشکین کمند سرش گشته چون حلقهء پایوند(پایبند)
منوچهر 289
دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقهء پایوند(پایبند)
منوچهر413
گرداندن u?/o? به u/o و مشدّد کردن صامت پس از آن(-میژه)-اومید به امّید(اومید در ف فراوان آمده است):
جهان را از او دل پر اومید(امّید)بود ضحاک 243
به بخشایش اومید(امّید)و ترس از گناه منوچهر 564
از اومید(امّید)سهراب شد ناامید سهراب 658
گرداندن و به ی-پساویدن به پساییدن:
به بالا ستاره پساود(پساید)همی سهراب 739
گرداندن وخ به وو-سیاوخش به سیاووش.نولد که در کتاب«حماسهء ملی ایران»18[9] مینویسد که صورت سیاوش( siya?vos? )معمولیترین صورت فارسی این واژه از صورت اوستایی sya?vars?an است و او تضمین تلفظ واو مصوّت کوتاه را در صورت فارسی آن در این میبیند که این نام در شاهنامه بصورت اشباع آن سیاووش ( saya?vo?s? )یعنی با واو مصوّت بلند و مجهول بکار رفته است و برای تضمین قراءت سیاووش سه جا را مثال میآورد که این نام با نوش قافیه شده است و نتیجه میگیرد که صورت سیاوخش( siya?vaxs? )صورت متأخرست که بجای ساووش نشانیدهاند.این نظر اخیر نولد درست نمینماید و گویا عکس آن درست است:
ما در دستنویسهای شاهنامه با سه صورت از این نام روبرو میگردیم:سیاوخش، سیاووش،سیاوش.و صورت سوم را میتوان هم به زبر واو خواند و هم به پیش و در نتیجه چهار صورت بدست میآید.دو صورت نخستین هردو به وزن مفاعیل هستند و صورت سوم در هردو وجه به وزن فعولن.بنابراین از نظر وزن شعر،فردوسی از دو صورت نخستین تنها به یکی و از دو وجه صورت سوم نیز تنها به یکی نیاز داشته است و چون در میانهء مصرع میتوان دو صورت نخستین را بجای یکدیگر و دو وجه سوم را بجای یکدیگر گذاشت،پس مطمئنترین راه برای تعیین صورتی که فردوسی بکار برده است بررسی این صورتها در محل قافیه است.صورت سیاوخش در بیت زیر در قافیه بکار رفته است:
جهاندار نامش سیاوخش کرد برو چرخ گردنده را بخش کرد
سیاوخش 68
این گواه نه تنها درستی صورت سیاوخش را ثابت میکند،بلکه از آنجا که در این بیت سخن از تعیین نام است گواهی بسیار مهم است و نشان میدهد که فردوسی در اینجا کوشش داشته است که حتما صورت سیاوخش را بکار ببرد و نه یکی از صورتهای دیگر را.ولی این صورت جز در این بیت گویا دیگر در محل قافیه نیامده است و دلیل آن نبودن قافیهء کافی یا مناسب برای آن است.واژههایی بزرگی که از فرهنگ شاهنامه میتوانند با سیاوخش قافیه شوند عبارتند از:بخش،پخش،رخش،تخش.
صورت دوم یعنی سیاووش در خود داستان در محل قافیه نیامده،ولی در داستان بیژن و منیژه یک بار در محل قافیه آمده است و این یکی از آن سه باری است که نولد که بدان اشاره کرده و جای دو مورد دیگر آن بر من معلوم نشد و گویا جزو بیتهای الحاقی دستنویسهای متأخرند:
بکشتی به خیره سیاووش را به زهر اندر آمیختی نوش را
5/31/382
در شاهنامه واژههایی که میتوانند با سیاووش قافیه شوند بسیارند از آنمیان:جوش، دوش شیدوش،آغوش،گوش،خرگوش،هوش،فراموش،نوش،-کوش،-پوش،توش و غیره.بنابراین اگر گواه صورت سیاووش در محل قافیه تنها منحصر به همان یک مورد بالا یا یکی دو مورد دیگر باشد بسیار بسیار مشکوک است و میتوان گفت بسیار بعیدست که فردوسی امکانات بالا را برای آوردن این صورت در محل قافیه داشته بوده است،ولی در همهء داستان که چند صد بار این نام آمده یک بار آن را در محل قافیه بکار نبرده باشد، مگر همان یک بار و آن هم در داستانی دیگر.برای نمونه توجه شود به صورتهای طوس، کاوس،کوس که فراوان در محل قافیه میآیند.
از دو وجه صورت سیاوش،آنکه به پیش واو است در بیتهای زیر در محل قافیه آمده است:
ز گیتی هنرمند و خامش توی که پروردگار سیاوش توی
سیاوخش 591
به بالا و سال سیاوش بدند خردمند و بیدار و خامش بدند
سیاوخش 609
براینگونه پیش سیاوش شوید هشیوار و بیدار و خامش شوید
سیاوخش 1319
از آنجا که برخلاف صورت سیاووش امکانات قافیه برای وجه سیاوش زیاد نیست (خامش،فرامش،-کش)،وجود این سه بیت درستی صورت سیاوش به پیش واو را بخوبی تضمین میکند.در مقابل برای وجه دیگر یعنی به زبر واو گواهی در محل قافیه نیست و با در نظر گرفتن اینکه امکانات قافیه برای این صورت نیز بسیارست(خوش، رش،آرش،ابرش،کش،-کش،گش،ترکش،اشکش،-وش،-فش و غیره)میتوان با اطمینان گفت که شاعر این صورت را بکار نبرده است.
بنابراین استعمال دو صورت سیاوخش و سیاوش در شاهنامه حتمی،صورت سیاووش بسیار مشکوک و صورت سیاوش اصلا نیامده است.در ترجمهء بنداری همهجا صورت سیاوخش آمده است،ولی در دستنویسهای شاهنامه این صورت خیلی کم دیده میشود و در بیشتر جاها آن را به سیاووش تبدیل کردهاند.
گرداندن ی مصوّت بلند به آ-فردوسی همیشه الف را در واژههای تازی مزاح،سلاح، رکاب بصورت اماله آورده است.صورت اماله بیشتر در دستنویسهای کهن و معتبر دیده میشود:
همه بر کشیدند گردان سلیح(سلاح) به دل خشمناک و زبان پر مزیح(مزاح)
منوچهر 1303
نگه کرد رستم بدان سرفراز بدان برز بالا،رکیب(رکاب)دراز
سهراب 646
گردندان ی لینت به همزه-یای لینت که برای نرمش و روانی و آسانی تلفظ میان دو مصوّت میآید در فارسی کهن ی است و دستنویسهای کهن و معتبرتر شاهنامه ی دارند، ولی کمکم مانند تلفظ امروزی به همزه تبدیل شده است:گویی به گوئی،خانهیی به خانهای و غیره.
گرداندن ی به ز-آوای به آواز(گواههای آن فراوان است):
ز فرمان تن آزاده و خورده نوش از آوای(آواز)پیغاره آسوده گوش
جمشید 27
به فرمان مردم نهاده دو گوش ز رامش جهان پر ز آوای(آواز)گوش
جمشید 58
فردوسی صورت آواز را هم فراوان بکار برده است.ولی در بسیار جاها صورت کهنتر آوای را به آواز گردانیدهاند.در شاهنامه همچنین چند جا رای را به راز گردانیدهاند.از این رو گمان میرود که صورت درست این بیت:
گواهی دهم کین سخن راز اوست تو گویی دو گوشم بر آواز اوست
دیباچه 97
چنین باشد:
گواهی دهم کین سخن رای اوست تو گویی دو گوشم بر آوای اوست
گرداندن ی به و مصوّت-سیم به سوم(گواههای آن فراوان است):
یکی روم و خاور،دگر ترک و چین سیم(سوم)دشت گردان و ایران زمین
فریدون 271
در مقابل صورت دویم را گویا کم یا اصلا بکار نبرده باشد و بجای آن دو دیگر،دگر بکار برده است که در برخی جاها به دوم گشتگی یافته است.
گرداندن ی به ه-فربی به فربه:
دو گوشش چون دو خنجر آبدار بر و یال فربی(فربه)،میانش نزار
زو 98
همانگه یکی غرم فربی(فربه)سرین بپیمود پیش سپهبد زمین
جنگ مازندران 312
گرداندن ی مجهول بلند( e? )به ه-ایچ به هیچ:
نبایدت گفت ایچ(هیچ)ترس از خدای فریدون 498
گرداندن ی به واو مصوّت مجهول کوتاه و مشدّد کردن صامت پس از آن(-اومید)- میژه به مژّه(ضبط میژه تنها در ف آمده است):
سر میژه(مژّه)کردند هردو پر آب منوچهر 555
سیه میژه(مژّه)بر نرگسان دژم منوچهر 837
ز خون دلش میژه(مژّه)پر آب بود منوچهر 1117
فروریخت از میژه(مژّه)سیندخت خون منوچهر 1471
گردندان ی مصوّت کوتاه مجهلول به بلند مجهول-انبار(؟)به اینبار:
کند تازه اینبار(پ:انبار)کام ترا سهراب 751
یک اینبار(ق2):انبار دست من اندر نبرد نگه کن که برخیزد از دشت گرد
4/179/1007
بدو گفت اینبار(ق،ق(2):انبار)بر دستشوی تو با آب جو هیچ تندی مجوی
4-واژگونگی(قلب).
سخن به سخن:
بدو گفت اگر بگذری زین سخن(سخن) بتابی ز سوگند و پیمان ز بن(پیمان من)
ضحاک 100
سهراب به سرخاب(صورت سرخاب بیش از همه در ق و ل3آمده است و نسبت بصورت سهراب نوترست،چون سرخ قلب صورت سخر/سهر در پهلوی اسن):
چو سهراب(سرخاب)نزدیکی دز رسید سهراب 157
فوردین به فرودین:
سر سال نو هرمز فوردین(فرودین)جمشید 53
مه فوردین(فرودین)و سر سال بود منوچهر 392
دی و بهمن و آذر و فوردین(فرودین)جنگ مازندران 31
بیت سوم در راحة الصدور راوندی(ص 358)نیز با ضبط فوردین آمده است،ولی مصحح آن را به فرودین تصحیح کرده است.
کتف(در میان مصرع)به کفت(دستنویسهای کهن و معتبرتر در میان مصرع بیشتر کتف دارند و کمتر کفت.فردوسی صورت قلب کفت را تنها بضرورت قافیه در محل قافیه بکار برده است و در میان مصرع صورت کتف را):
دل بخردان داشت و مغز ردان دو کتف(کفت)یلان و هش موبدان
منوچهر 273
بجستم همی کتف(کفت)و یال و برت بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
سهراب 73
بزد سخت و آورد کتفش(کفتش)به درد بپیچد ودرد از دلیری بخورد
سهراب 687
ب-دگرگونی واژهها به واژههای دیگر (دگرگونی در صیغهها و وجوه فعل نیز در این بخش آمده است)
آمد به آید:
چنین داد پاسخ هجیرش که شاه چو سیر آمد(آید)از تخت و مهر و کلاه
همی باش برپیش پرده سرای چو خورشید تابان برآمد(برآید)ز جای
سهراب 578
فردوسی در وجه شرطی،فعل را در صیغهء ماضی میآورد و بعدا آن را به صیغهء مضارع تبدیل کردهاند(-بستی،گشتی).
او به وی(گواههای آن فراوان است):
به کاول چنو شهریار آوریم همه پیش او(وی)جان نثار آوریم
منوچهر 1161
ای به از(ای ضبط ف است):
چو شد دوخحته یک کران دهانش بماند ای(از)شگفتی به بیرون زبانش
منوچهر 1019
این به آن:
من این(آن)گرز یکزخم برداشتم سپه را همانجای بگذاشتم
منوچهر 894
چو تنگ اندرآورد با من زمین برآهختم این(آن)گاو سر گرز کین
منوچهر 1022
در شاهنامه تقریبا همهجا آن را به این و این را به آن گردانیدهاند و شناختن صورت اصلی همیشه آسان نیست.
با به آن:
سرافراز سهراب با(و آن)زوردست تو گفتی سپهر بلندش ببست
سهراب 850
با به بر:
نماند ایچ با(بر)نیزهبند و سنان به چپ باز بردند هردو عنان
سهراب 661
چنینست کردار گردان سپهر نخواهد گشادن همی با(بر)تو چهر
سیاوخش 556
با به پر:
بیامد به پیش سپه با خروش دل از کردهء خویش با(پر)درد و جوش
سهراب 901
باتن بدتن(-بیتن):
که آن ترک بدپیشه و ریمنست که با نژادست و هم باتن(بدتن)ست
سیاوخش 676
باختن(-ورزیدن)به تاختن و ساختن:
یکی تنگ میدان فرو ساختند به کوتاه نیز همی باختند(تاختند،ساختند)
سهراب 660
بادی به باشی:
ستایش گرفتند بر پهلوان که جاوید بادی(باشی)و روشن روان
سهراب 385
بدو گفت کاوس کین کار تست که بیدار دل بادی(باشی)و تندرست
سهراب 445
باریک به تاریک:
وزین ناسگالیده بدخواه نو دلم گشت باریک(تاری)چون ماه نو
سهراب 409
بدی(-بادی)به بوی و بزی(صورت بدی بیش از همه در دل،صورت بوی بیش از همه در ف و صورت بزی بیش از همه در دستنویسهای دیگر آمده است):
بدو گفت پیران که ای شهریار انوش بدی(بوی،بزی)تا بود روزگار
سیاوخش 1117
بدو گفت جندل که خرّم بدی(بوی،بزی) همیشه ز تو دوردست بدی
فریدون 70
بر به از:
هشیوار و از تخمهء گیوگان که بر(از)درد و سختی نگردد ژکان
سهراب 555
به هوش و خرد با سیاوش بگفت که این راز بر(از)من نشاید نهفت
سیاوخش 344
بر-به به-:
به روز چهارم بر آراست(بیاراست)گیو سهراب 332
بیامد تهمتن برآراست(بیارست)کار سهراب 329
در دستنویسهای کهنتر و معتبرتر برآراست و در دستنویسهای جوانتر و کم اعتبارتر بیشتر بیاراست آمده است.
بر به در:
تو گفتی که بر(در)لشکر او مهترست نگهبان هر مرز و هر کشور است
سهراب 565
کنون رفته باشد به زاولستان که هنگام بزمست بر(در)گلستان
سهراب 567
مرا آرزو بد که بر(در)بسترت برآید بهنگام هوش از برت
سهراب 807
برداشتن به بگرفتن:
نشست از بر رخش و برداشت(بگرفت)راه سهراب 636
برگاشتن به برگشتن و بر تافتن:
به آورد با او بسنده نبود بپیچد ازو روی و برگاشت(برگشت،برتافت)زود
سهراب 203
بریدن به پریدن:
کسی کز تو ماند ستودان کند ببرّد(بپرّد)روان،تن به زندان کند
سهراب 808
برمنش به پرمنش:
شه برمنش(پرمنش)را خوش آمد سخن که آن سرو پروین رخ افگندن بن
ضحاک 69
که آمد فرستادهیی نزد شاه یکی برمنش(پرمنش)مرد با دستگاه
فریدون 348
بستی به بندی(-آمد):
چو آهن ببندد به کان در گهر گشاده شود،چون تو بستی(بندی)کمر
سیاوخش 592
بسنده و پسنده:
به آورد با او بسنده(پسنده)نبود بپیچد ازو روی و برگاشت زود
سهراب 203
بند به زرق
بسی گشتهاام در فراز و نشیب نیم مرد دستان و بند(زرق)و فریب
سهراب 805
بویژه به بخاصه و خصوصا:
پسر خود گرامی بود شاه را بویژه(بخاصه)که زیبا بود گاه را
فریدون 128
سزاوار هرکس بفرمود گنج بویژه(خصوصا)کسی کش فزون بود رنج
جنگ مازندران 835
بیتن به بدتن(-باتن):
تبه گردد از خفت و خیز زنان بزودی شود سست چون بیتنان(بدتنان،پرنیان،بیهشان)
7/349/771
گواههای دیگر:
چو بیآب و بینان و بیتن شدند ز ایران سوی شهر دشمن شدند
9/238/3818
اگر چند بیمایه و بیتنست برآوردهء بارگاه منست
9/334/286
بیخ به تخم:
لب سام سیندخت پرخنده دید همه بیخ(تخم)کین از دلش کنده دید
منوچهر 1162
پاک به جمله:
چکانی سه قطره به چشم اندرون شود تیرگی پاک(جمله)با خون برون
جنگ مازندران 543
پالان به بالای:
عماری و پالان و(بالای)هودج بساخت یکی مهد تا ماه را در نشناخت
منوچهر 1423
همه چوب پالانش(بالایش)از عودتر برو بافته چند گونه گهر
جنگ هامارون 280
گواه دیگر:
ز دیبا بیاراسته صد شتر رکیبش همه زرّ و پالانش در
7/340/603
پیام به سلام:
مگر با درود و نوید و پیام(سلام) دو کشور شود زین سخن شادکام
کیقباد 125
تخم به نسل:
کسی باید اکنون ز تخم(نسل)کیان زو 146
ازیرا سرت ز آسمان برترست که تخم(نسل)تو زان نامور گوهرست
سهراب 108
تخم به چهر:
که پاکیزه تخم(چهر)است و پاکیزه تن جنگ هامارون 87
تند(به معنی بلند)به برز:
بیاند یکی تند(برز)بالا گزید به جایی که ایران سپه را بدید
سهراب 493
در اینجا برز خود یک ضبط کهن است و در معنی بلند در شاهنامه فراوان آمده است. ولی تند در این معنی ضبطی دشوارتر از برزست.گواه دیگر:
تو باشد برشو به بالای تند ز پیران و لشکر مشو هیچ کند
3/217/3316
نوشین در واژهنامک(ص 134)تند را در مثال بالا«بلندی،پشته،تپه»معنی کرده است.به گمان نگارنده در این بیت بالا به معنی«بلندی و تپه و پشته»است و تند به معنی«بلند»است.گواه دیگر:
دو بالا بد اندر دو روی سپاه که شایست کردن به هر سو نگاه
5/190/1818
توشه به قوت:
هر آنکس کجا باز ماند ز خورد نیابد همی توشه(قوت)از کارکرد
کیقباد 169
تیزی به زودی:
بدین تیزی(زودی)ایدرنیاید به جنگ سهراب 327
بجنبد به بجنبند:
شهنشاه و رستم بجنبد(بجنبند)ز جای شما با تهمتن ندارید پای
سهراب 244
در شاهنامه فعل همیشه با فاعل در شمار مطابقت ندارد و ازاینرو در آن دست بردهاند.گواه دیگر:
به پالیز پیش گل افشان درخت بخفت این سه آزادهء نیکبخت
فریدون 195
جز از به جز(گواههای آن فراوان است):
بدانست کاویخت گرد آفرید مر آن را جز از(بجز)چاره درمان ندید
سهراب 213
بدینسان که گژدهم ازو یاد کرد جز از(بجز)تو نباشد ورا همنبرد
سهراب 302
چپیره به تبیره و خبیره و غیره:
پذیره شدن را چپیره شدند(تبیره زدند) سپاه و سپهد پذیره شدند
منوچهر 935
بفرمودشان تا چپیره(تبیره خبیره)شدند هزبر ژیان را پذیره شدند
جنگ مازندران 679
چرب،چربی به خوب،خوبی(گواههای آن فراوان است):
همه موبدان را ز لشکر بخواند به چربی(خوبی)چه مایه سخنها براند
طهمورت 3
چه(به معنی که،بلکه)به که:
نبشته یکی نه،چه(که)نزدیک سی چه رومی چه تاز و پارسی
طهمورت 43
برفتم بدان شهر دیوان نر نه دیوان،چه(که)شیروان جنگی بپر
منوچهر 881
خرام به نشاط:
به یک هفته زین گونه بامی به دست گهی تاختن،گه خرام(نشاط)و نشست
هفت گردان 35
خوابیدن(در معنی متعدی)به خواباندن:
جوان را بر آن جامهء زرنگار بخوابید(بخواباند)و آمد بر شهریار
سهراب 946
داد به حکم:
کس از داد(حکم)یزدان نیابد گریغ اگر خود بپرّد برآید به میغ
منوچهر 628
درود به ثنا:
کنون از خداوند خورشید و ماه درود روان(ثنا برروان)منوچهر شاه
نوذر 15
دیبه به بوته و دیده:
بدان را ز بد دست کوته کنم زمین را ز کین رنگ دیبه(ف:بوته)کنم
منوچهر 14
اگر با سیاوش کند شاه جنگ چو دیبه(ف:دیده)شود روی گیتی به رنگ
سیاوخش 752
در مثال نخستین بوته با های مصوّت نمیتواند با کوته با های صامت پساوند گردد.
راندن به گفتن:
وزان روی رستم به لشکر رسید سخن راند(گفت)با گیو و گفت و شنید
سهراب 752
رای به حکم:
بکوشیم و فرجام کار آن بود که فرمان و رای(حکم)جهانبان بود
سهراب 804
رخت به تخت و گاه:
نشست از بر رخش و برداشت راه زواره نگهبان رخت(تخت،گاه)و سپاه
سهراب 636
رد به شه ویل:
کنون من به بخت رد(شه)افراسیاب سهراب 436
به نخچیرگاه رد(یل)افراسیاب هفتگردان 19
در شاهنامه برخی از پهلوانان و شاهان دارای لقبی خاص خود هستند.لقب رستم تهمتن،پیلتن،پهلوان و جهان پهلوان است،لقب قارن رزمزن،رزمخواه و رزمجوی است(و نیز نگاه کنید به مجمل التواریخ،ص 90)،لقب سام یل و سوار است،لقب گیو دلیر است،لقب اسفندیار یل و فرّخ است،لقب کاوس خورشیدفر است،لقب فریدون فرّخ است و غیره.همچنین لقب افراسیاب رد است:
به نخچیرگاه رد افراسیاب هفتگردان 29
به پردهسرای رد افراسیاب نوذر 266
از آن تیز گردد رد افراسیاب نوذر 487
زبان به دهان:
همی نام جست از زبان(دهان)هجیر سهراب 536
زبانه به زمانه:
چو خورشید بنداخت زرّین کمند زبانه(زمانه)برآمد به چرخ بلند
سهراب 489
زهش به دهش و رهش:
نیاید به گیتی ز راه زهش(دهش،رهش) به فرمان دادار نیکی دهش
منوچهر 1456
ستایش به نیایش:
ستایش(نیایش)گرفتند بر پهلوان سهراب 385
ستوده به ستاده:
بدین شهر ما نیکخواه تویم ستوده(ستاده)به فرمان و راه تویم
سهراب 34
گواه دیگر:
همه سر بسر نیکخواه تویم ستوده به فرّ کلاه تویم
جنگ مازندران 92
سخن به غمان:
که درمان این کار یزادان کند مگر کین سخن(غمان)بر تو آسان کند
سهراب 917
شاهی به ملکت:
نگه کن کجا آفریدون گرد که از تخم ضحاک شاه(ملکت)ببرد
ضحاک 496
غمی به همی:
غمی(همی)بود ازین کارو دل پرشتاب سهراب 334
غمی(همی)گشت سهراب را دل بدان که جایی ز رستم نیامد نشان
سهراب 534
کام به گاه:
نه با تخت و کام(گاه)و نه با افسرم سهراب 657
کانا به دانا و رسوا:
اگرچه گوی سرو بالا بود جوانی کند پیر،کانا(دانا،رسوا)بود
سهراب 690
کجا به که او:
بیاید یکی مرد با هوش و سنگ کجا(که او)باز داند شتاب از درنگ
جنگ مازندران 612
زبان آوری بود بسیار مغز کجا(که او)برگشادی سخنهای نغز
سیاوخش 747
در مثال نخستین که او تنها در ف و در مثال دوم کجا تنها در ل آمده است.
کرنج به برنج19[10]:
چو بشنید بر پای جست اردشیر که با من فراوان(برنج)است و شیر
7/151/730
کینه به غدر:
برآشفت و گفتا که نوذر کجاست کزو ویسه خواهد همی کینه(غدر)خواست
نوذر 430
گان به گه(گان پسوند مکان است،مثلا در:آذرابادگان،شاپورگان):
سواران ترکان تنی هفت هشت بر آن دشت نخچیرگان(-گه)برگذشت
سهراب 18
گذر به سفر:
فرو بود رستم ببوسید تخت بسیچ گذر(سفر)کرد و بربست رخت
جنگ مازندران 875
گر به یا(گواههای آن فراوان است):
همی گفت هرکس که این رستمست؟ و گر(و یا)آفتاب سپیده دمست؟
سهراب 32
گرد تخت و پور:
یکی تخت بودی چو تابنده ماه نشسته بر او گرد(ف:بر آن تخت،ل:بروپور)کاوس شاه
درمثال بالا گرد نشستن به معنی«مربع و چهار زانو نشستن»و کنایه از«آسوده خیال بودن»است و چون معنی آن را ندانستهاند آن را تغییر دادهاند.این اصطلاح باز هم در شاهنامه آمده است و در آنجاها نیز گشتگی یافته است:
جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم در کیی گردپای
طهمورت 5
بر این بوم بر نیست خود کدخدای به تختنیا گرد کرده دوپای(برنهادی تو پای)
5/319/1406
گستردن به کشیدن:
بفرمود تا دیبه خسروان بگسترد(کشیدند)بر رویپور جوان
سهراب 962
در این بیت فعل گستردن در حالت مفرد و فاعل نامعلوم است.یعنی رستم فرمود تا دیبه خسروان را بر رویپور جوان بگستردند.بعدا مانند امروزه در اینگونه موارد فعل را در حالت جمع میآوردهاند و از اینرو بگسترد را به کشیدند برگردانیدهاند.این یک علت دستبرد بوده و علت دوم کهنگی عبارت بر روی کسی گستردن در برابر صورت نوتر بر روی کسی کشیدن.
گشادن(در حالت لازم به معنی گشوده شدن)به حالت متعدی آن:
در دز چو بگشاد(در دز گشادند)گرد آفرید تن خسته و بسته در دز کشید
سهراب 231
گشتی به گردد(-آمد):
اگر سال گشتی(گردد)فزون از هزار همین بود راه و همین بود کار
سهراب 770
گفت به قول:
درست این سخن گفت(قول)پیغمبرست دیباچه 96
گفتی به گویی:
برو کتف و یالش همانند من تو گفتی(گویی)نگارنده برزد رسن
سهراب 782
در شاهنامه گفتی فروان به گویی تبدیل شده است،ولی عکس آن کمتر.گفتی و گویی قید شک و تردید،ولی در واقع از ادات تشبیهاند.در شاهنامه نه تنها در مواردی که سخن از گذشته است گفتی درست است،بلکه گویا در مواردی هم که سخن از حال است گفتی درست و نه گویی:
تو گفتی(گویی)به سنگستم آگنده پوست و گرز آهنست اینک بمیان اوست
منوچهر 1437
برو هر زمان بر خروشد همی تو گفتی(گویی)که در زین بجوشد همی
سهراب 527
و تنها آنجا که سخن از آینده است گویی درست است:
شود تیر،گویی منوچهر شاه؟ جوانی گمانی برد گر کناه؟
منوچهر 589
نژاد به مراد:
نگویی مرا تا نژاد(مراد)تو چیست؟ که بر چهر تو فرّ چهر پریست
سیاوخش 257
در چند جای دیگر همنژاد را به مراد تغییر دادهاند.مراد واژهء شاهنامه نیست.
نگارنده به داننده و دارنده:
برو کتف و یالش همانند من تو گفتی نگارنده(که داننده،که دارنده)بر زد زمن
سهراب 782
نهار(به معنی کاهش)به بهار و شمار و غیره:
ازو دان فزونی و زو هم نهار(بهار،شمار) بدو نیک نزدیک او آشکار
دیباچه 73
بسی بر نیامد بر این روزگار که با زاد سرو اندرآمد نهار(بهار،ببار)
منوچهر 1432
-ور به-دار:
بسی پیل بر گستوان ور به پیش(بر گستوان دار پیش)سهراب 528
هشیوار به سرافراز:
هشیوار(سرافراز)و از تخمهء گیوگان سهراب 555
همان به همی:
که گر کم شد از پیش من زندرزم نیامد همان(همی)سیر جانم ز بزم
سهراب 474
همانند به بمانند:
بدو گفت خسرونژاد تو چیست؟ که چهرت همانند(بمانند)چهر پریست
سیاوخش 54
سیاوش چنان شد که اندر جهان همانند(بمانند)او کس نبود از مهان
سیاوخش 82
هم این به همین:
که کاوس تندست و هشیار نیست هم این(همین)داستان بر دلش خوار نیست
سهراب 333
همه به همان،همین،چنین:
ور ایدونک کژّی بود رای تو همه(همان همین چنین)بند و زندان بود جای تو
سهراب 501
هول به صعب:
بدانی که کاریت هول(صعب)است پیش فریدون 807
یکباره به یکذره:
ز هرگونهیی بودمت رهنمای نجنبید یکباره(یکذره)مهرت ز جای
سهراب 871
یک بیک(به معنی تماما،بکلی،سربسر):
بزد بر کمربند گرد آفرید زره بر برش یک بیک(سربسر)بردرید
سهراب 199
ج-Jدگرگونگی عبارات به عبارت دیگر
در بخشهای الف و ب نیز اینجا و آنجا دیدیم که گاه هنگام تغییر دادن متن اصلی، چون همیشه واژههایی با کمیّت هجاهای واژهء اصلی نداشتهاند،ناچار گاه تغییراتی در پس و پیش آن نیز دادهاند.اکنون در این بخش مثالهایی میآوریم که همهء یک عبارت کهن را تبدیل به یک عبارت نو کردهاند:
به گیو آن زمان گفت برسان دود(بشتاب زود) عنان تگاور بباید بسود
سهراب 303
از او خوردنی خواست رستم نخست پس آنکه از اندیشگان دل(از اندیشه دل را)بشست
سهراب 755
در مثال بالا علت دستبرد این بوده که در ضبط اصلی اسم معنی را با آن جمع بسته است.
همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخش خورشید و ماه(گردش هور و ماه)
سهراب 839
در مثال بالا علت دستبرد این بوده که بخش را در معنی«قسمت و داده»ندانستهاند، همچنانکه در مثال زیر آویختن را در معنی«گرفتار شدن»:
بدانست کاویخت گرد آفرید(گشادش رخ آنگاه گرد آفرید)سهراب 213
که این را بر شاه ایران برید بر آن کو نهد هردو(بدان کو دهد هردو،بر آن کو کند حکم)فرمان برید
سیاوخش 48
مثال بالا از نگاه گرداندن ضبط دشوار به ساده جالب است.طوس و گیود دختری را در بیشهای می یابند و بر سر اینکه دختر به چه کسی تعلق دارد کارشان به کشمکش میکشد و میخواهند دختر را بکشند.پهلوانی به آنها میگوید که این دختر را پیش شاه برید،هرطور که او حکم کرد همان را بپذیرید.فعل نهادن در این بیت به معنی«حکم کردن و تعیین نمودن»است و چون ضبط دشوار بوده،در برخی از دستنویسها آن را بصورتهای دیگر ساده کردهاند.هم در چاپ مسکو(بیت 50)و هم در چاپ بنیاد شاهنامه(بیت 50)ضبط سادهء بدان کو دهد را به متن و ضبط دشوار را به حاشیه بردهاند.
چو افراسیابش به هامون بدید بماند اندر آن(عجب ماند از آن)کودک نارسید
کیقباد 32
تو گویی به سنگستم آکنده پوست و گرز آهنست اینک بمیان(در جوف)اوست
منوچهر 1437
در مثال بالا سکون حرف م در بمیان سبب دستبرد شده است،چنانکه در مثال زیر سکون حرف ن در نمود:
ترا سوی این بیشه که نمود راه(چون بود راه،که بنمود راه)سیاوخش 28
چنان چون به آهو شود(سوی آهوان)نرّه شیر سهراب 448
توجه شود که چگونه ضبط دشوار به آهو شدن را به سوی آهوان ساده کردهاند.
به پیش اندرون هدیهء شهریار ده اسپ و ده استر به زین و به بار(همه زیر بار)(20[11])
سهراب 143
همه پیش کاوس شاه آمدند جگر خسته و پر گناه(عذرخواه)آمدند
جنگ هامارون 16
همهجامهء پهلوی(جامه بر خویشتن)بردرید سهراب 877
جهانا شگفتا که(شگفتی ز)کردار تست سهراب 670
جهانی مر او را(جهان جمله او را)سپردند جای منوچهر 1004
ز نیرو عمو اندرآورد خم(اندرآمد به خم)سهراب 665
نهاد از بر دست شمشیر(قبضهء تیغ)دست منوچهر 786
که سالش دو هفته(ده و دو)نباشد فزون سهراب 258
در مثال سپسین هفته به معنی هفت است و پیش از این دیدیم که در شاهنامه واژههای بسیاری با پسوند ه میآید که در تحوّل زبان فارسی افتاده است،مانند:کامه، جوانه،یکباره،هفته و غیره که بعدا کام،جوان،یکبار و هفت شده است.دو هفته در این مثال یعنی چهارده،ولی چون آن را بمعنی چهارده روز گرفتهاند ازاینرو آن را به ده و دو تغییر دادهاند.
پیاده همی شد ز بهر(به عزم)شکار منوچهر 398
که ایشان ز بهر مرا(ز بهر منند،به پشتی من)جنگجوی سوی مرز ایران نهادند روی
سهراب 897
دو خانه ز بهر سلیح نبرد بفرمود که از سیم پالوده(نقرهء خام)کرد
جنگ هاماوران 348
فراوان غریوید(ثنا گفت بسیار)و بردش نماز جنگ مازندران 528
که آزاد زادم(چه آزاردم او،چه آزار دارد)نه من بندهام یکی بندهء آفرینندهام
سهراب 360
میان جوان را(کمربند او را)نبود آگهی بماند از هنر دست رستم تهی
سهراب 684
نبودیم هرگز بدین(نکردیم هرگز چنین)گفتوگوی سهراب 801
تن از خوی پر آب و همه کام خاک(دهن پر ز خاک)سهراب 668
یک از دیگران(یکی از دگر)ایستاند دور سهراب 669
کنون این گرامی دو گونه گهر بباید برآمیخت یک بار دگر(با یکدگر)
فریدون 93
د-دگرگونگی مصرعها به مصرعهای دیگر
برو بافته چند گونه گهر
به:
برو کرده ترکیب بیمرگهر
منوچهر 1090
بیکبارگی دست بد را بشست
به:
بریشان به یکباره بد خواه گشت
سهراب 251
تنت را کند کرگس اندر نهان
به:
تنت را کنم زیر گل در نهان
سهراب 165
دو دست سوارش چو نی بی برست
به:
دو دست سوار از همه بتّرست
سهراب 689
شما را زمین پرّ کرگس مرا
به:
شما راست خسرو ازو بس مرا
سهراب 364
همه رزمگه شد ز کشته خره
به:
به خون شسته شد رزمگاهش همه
و:
بکشت آنکه بودند پیشش همه
جنگ مازندران 457
همی بخت ما زین سخن بغنود
به:
به گفتار تو بیگمان بگرود
سهراب 366
مثالهای فراوان این فهرست بخوبی نشان میدهند که چگونه متن شاهنامه را حرف بهحرف،واژهبهواژه،عبارتبهعبارت و مصرعبهمصرع از صورت کهن آن بصورت نو تغییر دادهاند.با دقت در این فهرست میبینیم که بخش قابل ملاحضهای از واژههای نو که جای واژههای کهن فارسی را گرفتهاند واژههای عربی هستند.چراکه هرچه از زمان فردوسی دورتر میگردیم بر شمار واژههای عربی در زبان فارسی افزوده میگردد.بنابر این یکی از معیارهای مهم شناخت سخن الحاقی از اصیل در شاهنامه وجود همین واژههای عربی است.با ااینحال نباید گمان کرد که همیشه فقط واژههای فارسی را به عربی تغییر دادهاند.بلکه عکس آن نیز صادق است،اگرچه به نسبتی خیلی کمتر.برای نمونه در زیر چند مثال آن را میآوریم:
شده هر یکی شاه بر کشوری روان نامشان بر همه منبری(دفتری)
دیباچه 200
کمر بر میان رسم او را ببست(به شاهی کمر بر میان برببست)طهمورت 2
پر از هول دل(پر از ترس جان)،دیدگان پر ز خون ضحاک 83
بتان پاک حوردند(بتان بهشتند)گویی درست جنگ مازندران 186
بزد نیزه بر بند درع و(بندگاه)زره جنگ مازندران 766
بکشتند چندان ز جنگاوران که شد خاک لعل(خون)از کران تا کران
هفتگردان 140
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک تو با شاخ تندی میاغاز و یک(نیک)
جنگ مازندران 5
بنابراین همانطور که هدف تصحیح انتقادی شاهنامه کاستن از متن نیست، پیراستن آن از واژههای عربی هم نیست.منتها متن اصلی شاهنامه از همهء دستنویسهای کامل و موجود آن کوتاهتر بوده و از همهء آنها کمتر واژهء عربی داشته است.
فهرستی که در این بخش از نظر خوانندگان گذشت همهء دستبردهایی را که در سراسر شاهنامه زدهاند در برنمیگیرد.بلکه تنها نمونههای مهمی از آنهاست.ولی بهترست که این فهرست تا بیست بار بیش از این مقدار گشترش یابد تا همهء نمونههای کلیدی دستبردها را نمایش دهد.
پس از جداسازی عناصر نو از کهن،آنگاه میتوان در ویژگیهای سخن کهن و نو از نظر لغوی و دستوری و سبکی و وزن و جزئیات دیگر مطالعه کرد و پس از این مطالعه، راهنمای ما در تصحیح شاهنامه برخلاف آغاز کار،دیگر اعتبار نسبی اقدم نسخ نخواهد بود،بلکه تصحیح را براساس استوارتر عناصر کهن بنا خواهیم کرد.یعنی وقتی دانستیم که کاتبان صورت غمی را به غمین و همی گردانیدهاند،پس دیگر اگر در اقدم نسخ هم اینجا و آنجا بصورت نادرست آن برخوریم آن را میشناسیم و به حاشیه میبریم.بنابر این پس از یک چنین بررسی،اقدم نسخ آن چهرهء مقدس و ناشناختهء خود را از دست میدهد و در میان دستنویسهای دیگر جای واقعی خود را بدست میآورد.
در نظر بگیرید یک مجسمهء کهن و زیبایی را که افتاده و شکسته است و سپس یک نفر آمده و تکههای آن را جمع کرده و ریخته است در ظرفی.بعدا هرکجا و هر زمان مجسمهای شکسته است،پارههای آن را آوردهاند و ریختهاند در همین ظرف.اکنون یک نفر آمده است و میخواهد آن پیکرهء کهن و زیبای نخستین را بازسازی کند.اگر او در کار خود خبره باشد،نخست میآید و در محتوای این ظرف مطالعه میکند و تکههای کهن را از نو جدا میسازد.ولی اگر در کار خود خبرگی نداشته باشد تا از راه رسید مینشیند و شروع میکند تکههای شکسته را به یکدیگر چسباندن.روشن است که حاصل کار این مرد شباهتی با آن مجسمهء کهن و زیبا نخواهد داشت،بلکه هیولایی خواهد بود دارای دو سر و سه پا که دهانش در میان پیشانیاش نشسته و بینیاش از زیر چانهاش آویزان است.همچنین وقتی مصححی بدون مطالعهء کافی در دستنویسهای شاهنامه و بدون شناخت تحوّل زبان و ادب فارسی و چگونگی تغییر عناصر کهن به نو، دست به تصحیح شاهنامه زند،حاصل کارش به آن هیولای عجیب الخلقه نزدیکترست تا به تندیس کهن و زیبای شاهنامه.
بنابر آنچه رفت اصول روش یاد شده چنین است که اگر در تصحیح اثری دستنویس اصلی و یا دستنویسی که از اعتبار ویژهای برخوردار باشد در دست نباشد،در این صورت باید دگرگونیهای لفظی را هم در تکتک دستنویسها و هم در مقابلهء دستنویسها با یکدیگر بررسی نمود و سپس با در نظر گرفتن اعتبار نسبی دستنویسها از یک سو و تحول زبان و ادب فارسی از سوی دیگر،عناصر کهن را از نو جدا کرد و اساس تصحیح را بر عناصر کهن گذاشت.همچنین در صورتی که شمار دستنویسهای اساس تصحیح رقم قابلملاحظهای باشد،باید ظبطهای ساده ولی منفرد اقدم نسخ و بیتهایی را که تنها در اقدم نسخ آمدهاند در برابر اتفاق نسخ دیگر الحاقی،و برعکس بیتهایی را که تنها در اقدم نسخ نیامدهاند اصیل دانست،مگر آنکه بتوان اصالت گروه نخستین یا الحاقی بودن گروه دوم را ثابت نمود.
یازده-روش تنظیم نسخهبدلها
نگارنده در تنظیم حواشی نکات زیر را رعایت کرده است:
یکی اینکه نسخهبدلها را به زیر صفحات بردهام و نه در پایان کتاب که عملا چیزی جز گرفتن امکان داوری از منقّد نیست.
دیگر اینکه شیوهء ثبت نسخهبدلها در بیشتر موارد به روش مثبت است و نه منفی. یعنی نه تنها اختلاف نسخ،بلکه توافق نسخ را هم بدست میدهد.مگر در مواردی که یک یا چند دستنویس کم اعتبارتر ضبطی بیاهمیت داشتهاند و اشاره به اتفاق نسخ در همهجا،جز گسترش بیمورد حجم حواشی سودی نداشته است.تجربهء نگارنده با تصحیحات دیگران به او آموخته است که ثبت حواشی بر طبق روش منفی در مورد آثاری که ارزش ادبی آنها بالاست،روشی ناقص است.چون بر طبق این روش منقّد دستنویسهایی را که با ضبط متن اختلاف دارند از جمع دستنویسهای اساس تصحیح کم میکند و ضبط متن را مطابق بقیهء دستنویسها میگیرد.در حالیکه ممکن است از بقیهء دستنویسها یک یا چندتایی در آن محل افتادگی داشته باشند.
سوم اینکه افتادگی یا پس و پیشی هر بیت را در دستنویسها در محل همان بیت یاد کردهام و به جاهای دیگر موکول نکردهام.در مورد افتادگیهای بزرگ،آغاز افتادگی و پایان آن در جای خود قید شده است و گذشته از این در آغاز هر داستان در پایان نخستین حاشیه همهء افتادگیهای بزرگ آن داستان در دستنویسها یاد شده است.
چهارم اینکه ثبت نسخهبدلها نخست به ترتیب درجهء اختلاف با متن از کمتر به بیشترست و سپس در ثبت اختلافات هم قطع و هم سنگ،یعنی اختلافاتی که در وزن واحدهای برابر دارند،ترتیب تاریخ دستنویسها رعایت شده است.در ثبت نسخهبدلهای شاهنامه رعایت ترتیب بر حسب اعتبار یا بر حسب خویشاوندی دستنویسهای از آنجا که هم اعتبار آنها و هم خویشاوندی آنها امری نسبی و متغیرست کاری است بیهوده که سبب دشواری کاری منقدان خواهد شد.هنگامی که شمار بزرگی از دستنویسهای که از نظر تاریخ پشت یکدیگر قرار گرفتهاند در ضبطی واحد شریک باشند،در این صورت نشان اختصاری همهء آنها نیامده است،بلکه تنها به ثبت نشان اختصاری نخستین و اخرین با نشانهء خط فاصل(-)در میان آنها بسنده شده است.خواننده باید بویژه به نشانهء نقطه بند (؛)توجه کند که همیشه پس از آن مطلب جدیدی آغاز میگردد.ولی در متن کتاب در بکار بردن نشانههای جمله(که در ایران از راه ترجمهء اصطلاح انگلیسی و فرانسهء آن نقطه گذاری میگویند)به حدّاقل بسنده شده است.
پنجم اینکه در حواشی نه تنها همهء اختلافات نسخ دقیقا ثبت شدهاند،بلکه حتی در بسیار جاها رسم الخط نسخ نیز نگهداشته شده است.بویژه در موارد افتادگی نقطهء حروف در دستنویسها،هرکجا که امکان دست کم دو ضبط محتمل بوده است،ضبط بی نقطه،بینقطه هم نوشته شده است.واما چون تجربه نشان داده است که بعدا نه تنها خواننده،بلکه حتی خود مصحح هم بیشتر این موارد را بحساب غلط چاپی میگذارد،از اینرو همیشه در درون کمانک نیز بینقطهگی آنها قید گردیده است.
ششم اینکه اگر در دستنویسی در جایی وزن و قافیه درست نبوده این مطلب در زیر نویس قید شده است،ولی جز آنچه مربوط به ثبت نسخهبدلهاست هیچگونه توضیح و توجیه دیگری نیامده است.
هفتم اینکه در حواشی،ضبط سه دستنویسی که گهگاه و تنها در موارد مهم به آنها رجوع شده است،همیشه در میان کمانک آمده است.از دفتر دوم از این سه دستنویس خیلی بیش از دفتر یکم استفاده شده است.همچنین ترجمهء عربی به بنداری اگر چه در همان دفتر یکم خیلی بیش از تصحیحهای دیگر شاهنامه مورد استفاده قرار گرفته است،ولی از دفتر دوم تقریبا همهجا به این ترجمه توجه شده و در بسیاری جاها از آن نقل گردیده است.
هشتم اینکه عبارت سرلوحهها نیز تماما و دقیقا به همانگونه که در دستنویسها بوده در حواشی ثبت شدهاند.ولی لزوم آوردن آنها و تعیین جای درست آنها در متن، همیشه به تشخیص مصحح بوده و نه به پیروی از دستنویسها که هیچگاه در این موارد با یکدیگر اتفاق ندارند و قید این مطلب هم که عبارت فلان سرلوحه در فلان دستنویس چند بیت بالاتر یا پایینترست بکلی بیفایده است،مگر در مواردی که اختلاف فاصله بزرگ باشد.ولی در هرحال برای آنکه خواننده آسانتر بخشهای کتاب را پیدا کند،هرجا که وجود سرلوحه مناسب بوده و مخلّ قراءت متن نبوده در متن پذیرفته شده است.
در یک تصحیح انتقادی آنچه هرگز نباید فراموش گردد یکی شماره گذاری بیتها و سطرهاست و دیگر فهرست اعلام در پایان کتاب.در مقابل تنظیم فهرست از واژگان نادر متن جزو وظیفهء تصحیح نیست،ولی با بدیده گرفتن اینکه ما در زبان فارسی باوجود لغتنامهء دهخدا و فرهنگ معین و چندین فرهنگ دیگر،هنوز فرهنگی که همهء واژگان زبان فارسی را در بر داشته باشد نداریم،تنظیم چنین فهرستی کمک بزرگ و کار سودمندی است.منتها در مورد شاهنامه که از آن چند فرهنگ کوچک و بزرگ چون معجم شاهنامه،لغت شاهنامهء عبد القادر بغدادی،واژه نامک عبد الحسین نوشین و بویژه فرهنگ فریتس ولف در دست است،نگارنده فعلا تنظیم چنین فهرستی را در پایان دفترهای شاهنامه ضروری نمیداند،ولی معتقدست که در آینده باید براساس یک تصحیح انتقادی فرهنگی دیگر مانند فرهنگ ولف تنظیم کرد.
به گمان نگارنده باید در مورد مقدمه نوشتن در جلوی سخن استادان بزرگ ادب فارسی بسیار محتاط بود.و اگر مقدمهای نوشته میشود از معرفی و ارزیابی دستنویسها و شیوهء تصحیح و نکاتی که با متن کتاب و سرگذشت تصحیح و چاپهای آن ارتباط داشته باشد بیرون نرفت و به شرح مسائلی که با تصحیح ارتباط مستقیم ندارد نپزداخت.درهر حال شرح گرفتاریهای شخصی،شکایت از روزگار غدار،گله از دوستان بیوفا،ستایش از پدر دانشمند و مادر مهربان و همسر عزیز و فرزند دلبند نباید موضوع مقدمه باشد.
ولی مهمترین وظیفهء تصحیح انتقادی ذکر دلایل رها کردن ضبط دستنویس اساس دست کم در موارد مهم و شرح و تفسیر برخی از بیتهاست.وگرنه هرکسی میتواند ضبط دستنویسها را درهم آمیزد و ادعای تصحیح انتقادی کند.نگارنده پا بپای کار تصحیح یادداشتهای فراوانی در این موضوع گرد آورده است.برخی از این یادداشتها بویژه آنچه مربوط به قطعات الحاقی شاهنامهاند در همین مجله منتشر شدهاند و بقیه سپستر در دفترهای ضمیمه بچاپ خواهد رسید.
دوازده-برنامهء آینده
از آنجا که تصحیح نگارنده پس از ارزیابی چهل و پنج دستنویس شاهنامه،براساس پانزده تا از معتبرترین آنها و ترجمهء عربی بنداری انجام گرفته است و اختلاف دستنویسها با دقت و روشی که تاکنون در تصحیح شاهنامه رسم نبوده است در زیر صفحات ثبت شده است،این تصحیح حتی پس از بدست آمدن یک دستنویس کهنتر و معتبرتری از شاهنامه نیز اعتبار خود را از دست نخواهد داد و سالیان درازی اساس پژوهش منقدین شاهنامه خواهد بود.
نگارنده بزرگترین توفیق خود را در این تصحیح نخست در پیراستن متن از بیتهای الحاقی میداند و معتقدست که در تصحیح او شمار بیتهای الحاقی در متن و آنچه احیانا ناروا از سخن شاعر به حاشیه رفته است بسیار ناچیزست.همچنین در پیراستن بیتهای اصیل از دستبردهای دیگران معتقدست که نسبت به چاپهای کنونی گامهای بزرگی به جلو رفته است،ولی در این زمینه هنوز کار بسیارست.چون بسیاری از اصول روشهایی که در این گفتار بویژه در بخش ده پیشنهاد شد بمرور در گذر کار تصحیح در اثر سودنها و آزمودنها بدست آمدهاند و چون هنوز بیش از یک چهارم شاهنامه تصحیح نشده است:1- برخی از جزئیات آنها ممکن است ثابت نباشد و تغییر پذیرد.2-بمرور باید تکمیل گردد.3-چون بمرور گرد آمدهاند،بمرور هم بکار بسته شدهاند و ناچار برخی ناهمواریها در آن هست.ازاینرو به گمان نگارنده این تصحیح را باید اساس تهیهء چاپ نهایی شاهنامه دانست.برای تهیهء این چاپ نهایی چشم امید نگارنده به یوی منقدان بیغرض و صاحبنظرست.امید او این است که اهل فن اکنون در بیتبیت شاهنامه باریک گردند و نظریات خود را انتشار دهند.نگارنده بخاطر دلبستگی بیحد و حسابی که به شاهنامه دارد،در خود این آمادگی را میبیند که انتقادات درست اهل فن را از دل و جان و با لب خندان و سپس فراوان بپذیرد.البته امید است که منقدان نیز بنوبهء خود با من همین رفتار را داشته باشند و دیگر اینکه اگر بحثی در میگیرد تنها میان من در این سو و دیگران در سوی دیگر انجام نگیرد.
پس از پایان کار این تصحیح که در هشت دفتر متن و حواشی و دو دفتر یادداشتها در نظر گرفته شده است،آن وقت ما در این متن براساس آنچه خود بدان رسیدهایم و آنچه دیگران نظر دادهاند تجدیدنظر خواهیم کرد و تصحیح جدیدی از کتاب در چهار دفتر بدون ثبت نسخهبدلها و حواشی،به خط درشتتر با اعراب گذاری بیشتر و رسم الخط یکدستتر منتسر خواهیم نمود.همچنین یک دفتر در شرح نظریات اصلاحی و تفسیر برخی بیتها و اصطلاحات و فهرست اعلام و فهرست اعلام و فهرست موضوعی ضمیمهء آن خواهیم نمود و آن چاپ بعنواون چاپ فعلا نهایی شاهنامه خواهد بود.
راهی که در پیش است راهی بس درازست.و اگر تشویش و پایمردی استاد ادبپرور احسان یار شاطر در پشت آن نبود،به ابن زودیها تا همین اندازهء آن نیز طی نگشته بود.از اینرو امیدست که در ادامهء راه از همکاری یکی دو تن از شاهنامهشناسان بهرهمند گردم.فعلا خود را با این بیت حافظ عزیز امید میدهیم:
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
یادداشتها:
10-خواست از وند افزودهای است که به واژه پیوندد( affixus )و آن اصطلاحی است کلی برای پیشوند ( praefixum )،و میانوند( infixus )و پسوند( suffixus :).
11-محمد دبیر سیاقی:پیشاهنگان شعر فارسی،تهران 2536،ص 169.
12-نگاه کنید به:فرخنده پیام(یادگارنامهء استاد غلامحسین یوسفی)،مشهد 1360،ص 68-69.
13-نگاه کنید همچنین به:عبد الحسین نوشین،واژه نامک،تهران،بدون تاریخ،ص 289-291.
14-نگاه کنید به:فرخنده پیام،ص 73-76.
15-ژیلبرلازار،اشعار پراکنده،جلد دوم،تهران 1342،ص 113،بیت 271.
16-محمد جعفر محجوب،سبک خراسانی در شعر فارسی،تهران 1350،ص 34.
17-ذبیح الله صفا،گنج سخن،جلد اول،چاپ دوم،تهران 1339،ص 10.
18-. th.no?ldeke.das iranische nationalepos,berlin/leipzig 1920,S.45,no.l
19-نگاه کنید به:فرخندهپیام،ص 70-71.
20-دربارهء این بیت نگاه کنید به:سخن،دورهء 23،ص 1173-1174.
[1].
10-خواست از وند افزودهای است که به واژه پیوندد( affixus )و آن اصطلاحی است کلی برای پیشوند ( praefixum )،و میانوند( infixus )و پسوند( suffixus :).
[2].
11-محمد دبیر سیاقی:پیشاهنگان شعر فارسی،تهران 2536،ص 169.
[3].
12-نگاه کنید به:فرخنده پیام(یادگارنامهء استاد غلامحسین یوسفی)،مشهد 1360،ص 68-69.
[4].
13-نگاه کنید همچنین به:عبد الحسین نوشین،واژه نامک،تهران،بدون تاریخ،ص 289-291.
[5].
14-نگاه کنید به:فرخنده پیام،ص 73-76.
[6].
15-ژیلبرلازار،اشعار پراکنده،جلد دوم،تهران 1342،ص 113،بیت 271.
16-محمد جعفر محجوب،سبک خراسانی در شعر فارسی،تهران 1350،ص 34.
[8].
17-ذبیح الله صفا،گنج سخن،جلد اول،چاپ دوم،تهران 1339،ص 10.
[9].
18-. th.no?ldeke.das iranische nationalepos,berlin/leipzig 1920,S.45,no.l
[10].
19-نگاه کنید به:فرخندهپیام،ص 70-71.
[11].
20-دربارهء این بیت نگاه کنید به:سخن،دورهء 23،ص 1173-1174.

